رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سایان

مدیر اجرایی
  • تعداد ارسال ها

    401
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    3

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایان

  1. پارت چهل و پنج سری تکون داد و صاف ایستاد. بازهم گوشی سیاوش زنگ خورد. نگاهی بین ما رد و بدل کرد و گفت: - ببخشید بچه‌ها، از سالن زنگ زدن. الان میام. درکش می‌کردم. سری تکون دادم تا راحت باشه. به تراس رفت تا دچر از صدای آهنگ، جواب تلفنش رو بده. شهاب قدمی نزدیک من شد. از حضورش معذب نبودم. شهاب خیلی آروم بود. - فکر نمی‌کردم مهمونی‌ای که اشکان میگه این باشه. ناخواسته بازهم نگاهی به جمعیت کردم. حق با او بود. قرار فقط یک مهمونی دوستانه‌ی ساده بود؛ نه پارتی بزرگ و پر سروصدا! اینبار لبخندم واقعی تر بود. - اشکان یا صفره، یا صد؛ حد وسط نداره. دست‌هاش برخلاف من که جام شربت دستم بود، در جیبش بیکار مونده بودند. زبان بدن به شدت آروم و ریلکسی داشت. هیچ عجله‌ای برای جواب دادن و حتی راه رفتن نداشت و به نظرم این با شغلش تضاد زیادی داشت. زیادی آروم بود و این برام کمی اعصاب خورد کن بود. - می‌خوای بشینیم؟ میلی نداشتم. می‌خواستم کمی هم دنبال حدیثه برم و کمی خوش بگذرونم. لیوان رو روی میز عسلی نزدیکم گذاشتم و گفتم: - ترجیه میدم یکم وسط باشم. بالاخره دست‌هاش رو از جیب‌هاش درآورد. دست‌های مردانه و بزرگی داشت! - می‌تونم همراهیت کنم. نه سوال بود نه خواهش؛ لحنش چیزی شبیه پیشنهاد بود. کمی خیره به چهره‌اش موندم. می‌تونستم کمی مثل حدیثه باشم؟ مثل دختری که مرزی نداشت و با همه خوش و بش می‌کرد؟ چرا که نه. با پلک زدن و لبخند عمیق تری، به پیشنهادش جواب مثبت دادم. برای اولین بار دست سمتم دراز کرد تا دستم رو بگیره. دست‌های ظریفم بین دست‌های بزرگش گم شد. با هم وسط رفتیم. آهنگ ایرانی و ریمیکس بود. کم-کم با ریتم تکون خوردم و شهاب هم به تبعیت از من، دست‌هاش رو باز کرد و خیلی مردونه و سنگین رقصید. از رقصش خنده‌ام می‌گرفت؛ ولی فکر نکنم او این برداشت رو بکنه! آهنگ‌ها، تند-تند عوض می‌شدن و من تازه گرم شده بودم. شهاب اما خیلی اهلش نبود. حدیثه اون وسط مارو پیدا کرد و شهاب هم آروم-آروم کنار کشید.
  2. پارت چهل و چهار از گوشه‌ی چشم نزدیک شدن دونفر رو دیدم. انگار سیاوش بود. به چپ چرخیدم و با دیدن او که همراه شهاب بودن، لبخندی برای خشن نبودن چهره‌ام روی صورتم نشوندم. شهاب با دیدنم ابروهاش لحظه‌ای بالا رفتن و بعد با لبخند، وقتی بهم رسید دستش رو سمتم دراز کرد. باهم دست دادیم و به نشونه‌ی سلام، سری تکون دادم. چون می‌دونستیم راحت صدامون به هم دیگه نمی‌رسه، اصراری هم برای حرف زدن نداشتیم. سیاوش سمتم خم شد و گفت: - شنیدم تو افتتاحیه باهم آشنا شدین. لبخندم بیشتر کش اومد. - آره باهم حرف زدیم اون شب. - امشب هم از طرف اشکان دعوته. دوست دوران دبیرستان همدیگه‌ان. سری به معنای فهمیدن تکون دادم. جواب یکی از سوال‌های مهم ذهنم که درمورد علت حضورش اینجا بود رو گرفتم. سیاوش و شهاب، باهم شروع به صحبت کردن. خیلی خوب صداشون به گوشم نمی‌رسید و زیادهم مایل نبودم بشنوم چی میگن. حدودا حدس می‌زدم دارن احوالی از همدیگه می‌گیرن؛ و خب احوال شهاب هم خیلی برام اهمیتی نداشت و از احوال سیاوش هم خوب آگاه بودم. با حس شنیدن صدام، نگاهم رو از جمعیت گرفته و به دو مرد مقابلم نگاه کردم. شهاب بود که من رو مخاطب قرار داده بود. خم شدم تا کمی بهتر صداش رو بشنوم. - دستت بهتر شده؟ با لبخند همزمان پلکم رو بستم و سرم رو تکون دادم. - خیلی وقته گذشته؛ خوبم.
  3. خب خب خب زندان هم تموم شد و با بغض ناشی از پایانش میام نظر کلیمو اینجا بگم من اکثرا از رمان‌های فانتزی خوشم نمیاد و نمیخونم. میتونم بگم رمانت از رمان های اولی هست که تو این ژانر میخونم ایده‌ت رو واقعا دوست داشتم. دنیایی که ساختی ازش، قوانین این دنیا، هم جذاب بودن هم آدمو میبرن تو فکر. مخصوصا درمورد قانون تقدیر از مجرم ها... هیچی نگم بهتره🌚 شخصیت پردازی ها عالی بودن! مخصوصا شخصیت های مورد علاقم عقل و درصد🎀🫶🏻 با عکساشون هم کلی خندیدم، و البته وقایع رمان که هرچند تلخ، ولی طنز واقعا قشنگی داشتن پایانش هم زیبا جذاب و شگفت‌انگیز بود. (مخصوصا پارت ۱۲۲.. اشک*) خلاصه که دمت گرم دختر ایران:) 🤍
  4. متاسفانه گرافیست به انجمن دسترسی نداشتن برای همین جلدتون رو خودم آماده کردم خدمت شما @شکوفه فدیعمی
  5. عزیزم این دوتا عکس اول به نظرم مناسب ترن. با همینا بزنم؟
  6. پارت چهل و سه مهمونی خیلی خز و قروقاطی بود. مثل مهمونی‌هایی که همه از بچه‌های دانشگاه بودیم نبود. حدیثه که از حضور من پیش سیاوش مطمئن شد، تمام مدت درحال رقصیدن بود. با سیاوش هم‌صحبت شدیم. او درمورد کار و بارش می‌گفت؛ از مشتری‌های جدیدی که می‌اومدن و حساب و کتابی که هنوز به سود خالص نرسیده بود. می‌گفت حالا-حالاها کار داشت تا به سوددهی برسه. پول اجاره و قبض هارو هم که می‌داد، اگر چیزی هم می‌موند، خرج متریال کارش میشد. هرچند این‌ها فرضیاتش بود. هنوز سودی نمی‌موند که بخواد خرج خودش کنه. من هم از مراجعینم می‌گفتم؛ از شیفت‌های بیمارستان، از نوزادان خوش‌حال و بدحال، از اولین ویزیت‌های آنلاینی که جون دوباره‌ای برای ادامه بهم داده بودن. مشغول صحبت بودیم که سیاوش مکثی کرد و با حس ویبره‌ی گوشی در جیب شلوارش، گوشی رو از شلوار پارچه‌ای تنگش بیرون کشید. با عذرخواهی، از من دور شد و جواب تلفنش رو داد. کمی از شربت آب پرتقالم نوشیدم و چشمم رو بین جمعیت چرخوندم. برخلاف همیشه، کامران سمتم نیومد. هر از گاهی از کنارم رد میشد، یا مثلا از دور نگاهم می‌کرد. حوصله‌ای برای پیگیری رفتارش نداشتم. بازهم به من نگاه می‌کرد و لبش به سمت چپ کج شده بود. این لبخند یک‌طرفی‌اش بدون اغراق باعث می‌شد حالم از دیدن قیافه‌ی شکل کوسه‌اش بهم بخوره. رو گرفتم و ناخواسته لبم کمی کج شد. چندشم شده بود. اینبار پشت به جمعیت و رو به پنجره‌ی بزرگ خونه ایستادم و کمی محله‌ی خلوت و بالانشینی که امشب مهمونش بودم رو نگاه کردم. هیچ ماشینی از این اطراف رد نمیشد و قطعا دلم لک می‌زد برای سکوت بیرون از این خونه. درست برخلاف زمان‌هایی که خونه‌ی خودم ساکت و بیرونش پر از هیاهو بود، اینجا، هیاهو و سروصدای این خونه، از بیرون خیلی خیلی بیشتر بود.
  7. پارت چهل و دو مرحله‌ی عبور از کشمش واویلا بازی‌های سیما عبور کردم و بالاخره وارد جو اصلی مهمونی شدم. حدیثه رو از دور شناسایی کردم. وزه خانم درحال غش-غش خندیدن کنار نیما بود. البته که تنها نبودن و دو-سه نفر از بچه‌های دانشکده هم کنارشون بودن‌. از قسمت کمر، دامن پیراهنی که تا روی ساق پام بود رو فرمالیته درست کردم و به سمت حدیثه رفتم. حس پاشنه‌ی بلند کفشم رو خیلی دوست داشتم. همیشه بهم فاز می‌داد! نزدیکشون که شدم، نیما که رو به‌ من ایستاده بود من رو دید و دست بلند کرد. حدیثه پشتش به من بود؛ با حرکت نیما چرخید و با دیدنم، چشمکی زد. لبخند بزرگی زدم و کنارشون ایستادم. با سر با عاطفه، محمد و حامد، بچه‌های پرستاری سلام دادم. نیما اما به این اکتفا نکرد و دستم رو با هردو دستش گرفت. سرش رو نزدیک آورد و برای اینکه صداش به صدام برسه داد زد: - چقدر خوشگل موشکل کردین شما دوتا! خنده‌ام این سری صدادار شد و ون هم مثل او داد زدم: - ستاره ها همیشه و در هر حالتی می‌درخشن آقا نیما! قهقهه‌ی بلندی از خودشیفتگی‌ام زد و من با سری بالا، ازش فاصله گرفتم. حدیثه سرش رو به معنای «چی گفتی؟» تکون داد. نزدیکش شدم و در گوشش گفتم: - از خوشگلیامون گفتم!
  8. متاسفانه گرافیست به انجمن دسترسی نداشتن جلدتون رو خودم طراحی کردم خدمت شما @راوی خاکستر
  9. -جادوی سی و یکم- یک قدم جلو آمد. فاصله‌شان حالا آن‌قدر کم بود که نفس‌ها به هم می‌خورد. - نه؛ من، زیادی ساکت بودم و تحمل کردم. سکوت راهرو سنگین شد. صدای دور خنده‌ی چند نفر از طبقه‌ی بالا می‌آمد؛ بی‌ربط، ناهماهنگ، مثل خنده‌ای که به صحنه‌ی اشتباهی وصل شده باشه. آدریان مستقیم در چشم‌های کریستوفر نگاه کرد؛ چشم‌هایی که همه‌چیز را بازتاب می‌دادند، جز تردید. این‌بار واضح و بی‌پرده، افکارش رو بیام کرد: - چته؟ چرا این‌طوری شدی؟ هیچ شوخی‌ای پشت سؤال نبود. آدریان تردید نداشت مشکلی وجود دارد که او از آن بی‌خبر است. از نگاه خالی کریستوفر چیزی رو نمی‌تونست تشخیص بده. تینا اما با مشت کردن دست‌هایش، تصمیمش رو گرفت. جمله از حلقش بیرون اومد و خودش رو از میون لب‌های خشکش بیرون پرتاب کرد. - چون این کریستوفر واقعی نیست! کلمه‌ها آهسته از زبان تینا بیان شدند. مثل گرد شیشه در هوا نشستند. آدریان اول مکثی کرد و با چشم‌های درشت به تینا که حالا سرپا ایستاده بود نگاه کرد. پلکی زد و ناخودآگاه خندید. - عالیه! فوق‌العاده‌ست! حالا وارد مرحله‌ی شوخی‌های علمی-تخیلی شدیم؟ اما تینا نخندید. کریستوفر هم همینطور؛ فقط نگاهش کرد؛ با همان آرامشِ دقیق.
  10. -جادوی سی‌ام- چند قدم جلوتر، تینا کنار یکی از پنجره‌ها ایستاده بود. نور صورتش رو نصف کرده بود. با چشم‌هایی که هیچ حسی رو از خود منتقل نمی‌کردن، محوطه رو نگاه می‌کرد. آدریان خوشحال از دیدنش، به سمتش قدم تند کرد و صدایش کرد. تینا با شنیدن نامش، به خودش اومد و به سمت صدا برگشت. در یک قدمی‌اش، آدریان و کریستوفر ایستادند. حالا هر سه‌شان در مثلثی بی‌صدا قرار گرفته بودند. باد از پنجره‌ی نیمه‌باز وزید و برگه‌ای از تابلو اعلانات جدا شد. کاغذی در هوا چرخید و مستقیم به صورت آدریان برخورد کرد و همانجا ماند. صحنه‌ آنقدر نامتناسب ایجاد کرد که تینا برای جلوگیری از لبخندش، لب زیرینش رو محکم گزید. - خب؟ الان قراره جذب پوستت بشه یا خودت برش می‌داری؟ کریستوفر بود که با صدایی خندان و لبی که به سمت چپ و بالا کج شده بود، این رو گفت. آدریان لعنتی بر شانس همیشه بدش فرستاد و برکه رو از صورت جدا کرد و با مچاله کردنش، اون رو به گوشه‌ای انداخت. تینا کمی درجایش جابه‌جا شد و سعی کرد خودش رو کنترل کنه. کریستوفر بازهم دست به جیب، نگاهی تمسخرآمیز به آدریان کرد. - خیلی بد شانسی! آدریان، کریستوفر رو بی‌جواب گذاشت و نگرانی اصلی.اش رو راحت به زبون آورد: - تینا تو خوبی؟ تینا لب‌های خشک و رنگ‌پریده‌اش رو با زبون تر کرد. - خوبم. چطور مگه؟ آدریان نگران او بود. هیچوقت تینارو در این حالت ندیده بود. - آخه نگرانت شدم. کریستوفر با لبخندی که تمسخرآمیز بودن رو به نهایت خودش رسونده بود، نگاهی بین آدریان و تینا رد و بدل کرد و گفت: - چه رمانتیک حرف می‌زنی پسر! - میشه یه لحظه ادا درنیاری؟ با این رفتارای عجیبت اصلا بامزه نشدی! صدای آدریان پایین، اما محکم بود. دیگه تحمل رفتارهای تمسخرآمیز و عجیب کریستوفر رو نداشت. چند روزی که کریستوفر از بیمارستان برگشته بود، عجیب‌ترین رفتار رو از او دیده بود و سکوت رو ترجیه می‌داد. کریستوفر بالاخره تعجب کرد. ابروی راستش بالا پرسد و پرسید: - عجیب؟ – آره، عجیب. بعد اون حادثه خیلی عجیب شدی! تینا نگاهش بین آن دو رفت‌وبرگشت کرد. چشم‌هایش براق بود، اما نگرانی درش مشهود بود! او چیزی می‌دانست که ادریان از آن بی‌خبر بود و هر لحظه تا پشت لب‌هایش می‌آمد و باز دخترک حرفش رو قورت می‌داد. کریستوفر شانه‌ای بالا انداخت و چهره‌اش رو دوباره بی‌تفاوت نشون داد. - تو زیادی حساس شدی. این جمله، ساده و صاف، آخرین رشته‌ی صبر آدریان را برید.
  11. -جادوی بیست و نهم- درِ سالن غذاخوری پشت سرشان بسته شد و صدای همهمه‌ی بلند، فحاشی‌های پسران و خنده‌های دختران محو و آهسته شد. راهرو کشیده و نیمه‌روشن بود. نور از پنجره‌های بلند سمت راست می‌تابید و گرد و غبار ریزی در هوا شناور بود. آدریان هنوز فکش سفت بود. حالا که سینی غذارو تحویل داده بودند، ناخن‌هاش به جون کف دستش افتاده بودند. هردو قدم به قدم از غذاخوری دورتر می‌شدند. - دیدی چی گفت؟ کریستوفر دست‌هاش رو در جیب شلوارش فرو کرد و گفت: - چی؟ آدریان دهن باز کرد که حرفی بزنه؛ اما همون لحظه سینی‌ای که یکی از دانش‌آموزها به شوخی از غذاخوری خارج کرده بود، از دستش افتاد و صدای فلزی در راهرو پیچید. همه برای لحظه‌ای برگشتند. آدریان هم که حرف توی دهنش موند و از صدا لحظه ای پریده بود، برگشت و به خندیدن دانش‌آموزان نگاه کرد. حرفش کاملا فراموشش شده بود. برخلاف او، کریستوفر به هیچ‌وجه برنگشته بود تا ببینه چه اتفاقی افتاده که این صدای بلند ایجاد شده. آدریان نیم‌نگاهی به او انداخت. - تو نشنیدی؟ بیخیال به صورت آدریان نگاهی کرد و گفت: - چی رو؟ - همین صدای سقوط تمدن بشری پشت سرمون. کریستوفر فقط گفت: - صدای سینی بود. و به مسیر خروجشون از راهرو ادامه داد. آدریان مکث کرد. حس کرد کریستوفر واقعا دیوانه شده! چند ثانیه بعد راه افتاد. افکار مثل نخ نازکی در ذهنش تکان خورد: «حتماً دفعه‌ی بعد که سقف بریزه هم میگه: تغییر معماریه.»
  12. -جادوی بیست و هشتم- - پشت سر من؟ - بله. + چرا؟ گریگوری چند ثانیه سکوت و بعد گفت: - چون اون‌جا جا بود. پاسخی داد که کاملاً منطقی به نظر می‌رسید و حق هیچ اعتراضی رو به جا نمی‌گذاشت. آدریان نفسش را با حرص بیرون داد. - دفعه‌ی بعد یه سرفه‌ای بکن، یه صدایی بده. مثل آدم! برای اولین بار، لبخند گریگوری کامل شد؛ آرام و کش‌دار. انگار چیزی را تأیید کرده باشد. - حتماً. اما نه لحنش، نه چشم‌هاش، هیچ‌کدوم قولی نمی‌دادند. کریستوفر بالاخره گفت: - بیا بریم. صدایش خیلی بی‌تفاوت بود. آدریان لحظه‌ای به او نگاه کرد. - تو چیزی نمیگی؟ کریستوفر شانه بالا انداخت. - درباره چی؟ - اینکه این یارو مثل روح میاد می‌ایسته پشت آدم. نگاه کریستوفر خیلی کوتاه و حساب‌شده دوباره به گریگوری برگشت. دوباره آدریان نگاه کرد و گفت: - شاید باید بیشتر حواست بیشتر به اطرافت باشه. جوابش ساده بود؛ اما عجیب بود که هیچ ایرادی در رفتار گریگوری نمی‌دید. گریگوری حالا نیم‌قدم جلو آمد؛ باز هم بیش از حد نزدیک. آدریان ناخودآگاه عقب رفت. گریگوری آهسته گفت: - نگران نباش. دفعه‌ی بعد، آروم‌تر میام. کلمه‌ی «آروم‌تر» رو طوری ادا کرد که بیشتر شبیه وعده بود تا دل‌داری. بعد از کنارشون رد شد. شانه‌اش خیلی مختصر به شانه‌ی آدریان خورد. برخوردی سبک؛ اما عمدی. آدریان چند ثانیه‌ای خشکش زد. سپس دودی از کله‌اش بلند شد و جرقه‌های خشم کنار شقیقه‌اش نمایان شدن. به کریستوفر نگاه کرد و به امید ذره‌ای حمایت، گفت: - دیدی؟! کریستوفر نگاهش را از درِ خروجی برنداشت. - اتفاقی بود. اما لب‌هاش، برای لحظه‌ای کوتاه، انحنایی پیدا کردن که بیشتر شبیه رضایت بود تا بی‌تفاوتی. گریگوری درحالی که دست‌هاش کنار بدنش آویزان بود، از غذاخوری خارج شد. همون لحظه آدریان زیر لب گفت: - یه چیزی تو این پسره درست نیست. کریستوفر این‌بار مخالفت نکرد؛ فقط گفت: - ممکنه. و در نگاهش چیزی بود که اگه آدریان دقیق‌تر می‌دید، شاید می‌فهمید مشکل فقط گریگوری نیست.
  13. -جادوی بیست و هفتم- غذایش نصفه و نیمه ماند؛ اما سیر شده بود. آدریان سینی خالی‌اش را برداشت و از جا بلند شد. صندلی‌اش با صدای کوتاهی عقب رفت. نیم‌چرخید تا راه بیفتد اما ناگهان ایستاد. نفسش در سینه‌اش گیر کرد. گریگوری درست پشت سرش ایستاده بود. نه در صف؛ نه در حال عبور؛ فقط ایستاده؛ آن‌قدر نزدیک که گرمای نفسش روی پشت گردن آدریان حس می‌شد. آدریان با عصبانیت، نفسی که از ترس ناگهانی حبس کرده بود رو بیرون فرستاد. - باز تو؟! چند نفر سر برگرداندند. صداش کمی از حد نرمال فراتر رفته بود. گریگوری تکان نخورد. نگاهش مستقیم و بی‌پلک روی صورت آدریان بود. نه متعجب، نه عذرخواه؛ انگار منتظر همین واکنش بوده باشد. آدریان به پهلو حرکت و به سمت چپ رفت تا کمی از گریگوری فاصله بگیره. - فاصله رو بلدی؟ چند روز پیشم همین کارو کردی و یهو پشت سرم سبز شدی. فکر کردی بامزه‌ست؟ گریگوری پلک زد. لب‌هایش کمی کش آمدند. نه انگار لبخند کاملی زد و نه جدی و بی حالت موندن بود. - ترسیدی؟ سؤال گریگوری ساده بود. اما لحنش… بیش از حد آرام بود. آدریان اخم کرد. - آره، خب؟ طبیعیه وقتی یکی بی‌صدا میاد می‌چسبه پشتت. گریگوری سرش را کمی کج کرد. - جالبه. کلافه شده بود و می‌خواست هرچه زودتر فضارو ترک کنه. - چی جالبه؟ - اینکه این‌قدر راحت می‌ترسی. کلماتی که از دهن گریگوری بیرون می‌اومدند تند نبودند؛ شمرده، آرام، با صدایی پایین. اما ته‌شان چیزی می‌خندید. انگار از قصد داشت آدریان رو به سخره می‌گرفت. دست آدریان روی سینی سفت شد. - مشکل داری؟ کریستوفر بالاخره میز رو دور زد و کنارشون ایستاد و فقط سکوت کرده بود. نگاهش از صورت آدریان به گریگوری رفت و همان‌جا ماند. آن نگاه، طولانی‌تر از حد معمول بود. گریگوری که لحظه‌ای چشم از آدریان برنداشته بود گفت: - فقط ایستاده بودم.
×
×
  • اضافه کردن...