-
تعداد ارسال ها
213 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
6
تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana
-
سلام عزیزم
رمانت رو مطالعه کردم
اول از همه اسم رمان حس عاشقانه رو میرسوند
خلاصه به نظرم یکم زیاد بود یعنی زیادی اطلاعات میداد
مقدمه زیبا بود
شروع رمان با خواستگاری بود که به عنوان یک رمان عاشقانه شروع نسبتا خوبی بود
من یکم دوس دارم فضا سازی ها قوی تر باشه من بدونم در چه مکانی قرار دارند لازم هم نیز پشت هم کلمات ردیف شن و توصیف کنن این هنر دست نویسندهس که لا به لای جملات فضاسازی هم انجام بده.
در کل قلم خوبی داری جانا و پتانسیل اینو داری که نویسندهای حرفه ای تر بشی✨
امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه💕
پارت بعد هم زود تر بزار ببینم این شازده چی میخواد به سایه بگع:)
-
باید درخواست جلد بدم برام بزنن یا قابل قبوله؟
-
سلام دوست عزیز
خوشحال میشم رمانم رو بخونی:)
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 5
-
شاید تنها امیدم برای بقا نوشتن باشه و غلط های املایی به خاطر کیبوردمه رمان شما هم خیلی عالی بود سه چهار تا پارت تا الان خوندم قلمتون عالیه امیدوارم موفق باشی
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت بیستم» محراب که نامی آشنا درون گوشش پیچید، سرش را کج کرد تا بتواند آن دختر گستاخ را رویت کند. با ترشرویی، اخمی به سویش پرت کرد که نتوانست روشنا را از تصمیمش باز دارد؛ چشمهایش از شیطنت برق میزدند و این برق، خاری شده بود در دو گودال سیاه و خشمگین مقابلش! رضوان با شک، چشمهایش را بین آن دو نفر چرخاند و در نهایت بر روی رخسار محراب مکث کرد؛ از طرفی رخوت داشت که دخترش را به او بسپرد و از طرفی دیگر، میدانست روشنا اگر نخواهد ماشین را داشته باشد، حتی اگر سوییچ در جیبهایش جای بگیرند، پیاده گام برمیدارد. دَمی از هوای آلودهی اطرافش به سوی ریهاش اعزام کرد و این بار با پژواکی، خواهشمندانه محراب را مخاطب قرار داد. - میتونین زحمتش رو بکشین؟ با پسری که همسن پسرش بود رسمی سخن میگفت و علتش را نمیدانست. ترسی خفته از این پسر داشت که از درون همچون موریانهای، مغزش را میشکافت و به تاراج میبرد. محراب از شرایطی که در آن قرار داشت، راضی به نظر نمیآمد. برخلاف چیزی که دوست داشت بگوید، با نگاهی مملو از خشم، روشنا را زیر نظر گرفت و از لای دندانهای کلید شدهاش غرید: - مشکلی نیست! و این شد آخرین مکالمهی آن دو نفر! در کمتر از دقایقی، رضوان روشنا را در آغوش خود جای داد؛ آخرین نصیحتها را به گوشهایش بخشید و با خداحافظی مختصری از محراب، آن دو نفر را تنها گذاشت. روشنا زود از محراب هوای بازدید از کارخانه به سرش زد. دستهی چمدانِ یاسیرنگش را بین انگشتانش محبوس کرد و قدم بر پشت قدم گذاشت. کلیدی که از پدر گرفته بود را درون قفل زنگزدهی دربِ آهنینِ بزرگ چرخاند. در، به سختی و با صدای تیکی به همراه دهان روشنا باز شد. هر دو در که به واسطهی قفل بزرگ به هم متصل شده بودند، راهشان را از هم سوا کردند. حال، نمای داخلیِ کارخانه از دور نیز قابل تماشا بود. محراب به سوی ماشینش جَست و پشت رل جای گرفت، بیتوجه به روشنای مبهوت، با کجخندی، پایش را روی پدال گاز فشرد و همچون موشکی از کنارش عبور کرد، از قصد ردِ کلانی از خاک را بر روی لباسهای سرتاپا مشکیِ روشنا به جا گذاشت. این را در خیالِ خودش، جبرانی برای باری که روشنا بر دوشش گذاشته بود، در نظر گرفت. روشنا حیرتش از بزرگی کارخانه را از یاد بُرد، ردی از خاک که بر اثر دهان بازش، وارد نایاش شد او را به سرفه وا داشت؛ همانطور که در دل ابا و اجداد محراب را لعنت میکرد، لباسش را تکانید. با قدمهای بلند خود را به ماشین محراب رساند و صدایش را پسِ کلهاش انداخت. - آقای نسبتاً محترم، زمان گرفتن گواهینامه شما رو معاینهی چشم نفرستادن؟ محراب که از درون ماشین پژواکی در گوشش پیچید، نیمنگاهی به دخترِ به خاک نشستهای که دست به کمر جیغجیغ میکرد، انداخت و در کمال ناباوری، نصفِ شیشهی پایین آماده را به سوی بالا هدایت کرد. درون روشناآتش شعله ور شد، جست و خیزکنان خودش را به شیشه رساند و تقهای متوالی به آن زد. - هی! دارم با تو حرف میزنم. @بمب اتم کوچک @گیلاس @Nasim.M @مهدیه طاهری @mmmahdis @زهره تقیزاده -
سلام
ی سوال داشتم خدمت مدیر عزیز😂
کدوم تیم ها جذب دارن؟
-
نقد و بررسی رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
خوش اومدی به صفحه نقد رمانم جان دل💕 ممنونم بابت نظرت زیبا✨- 4 پاسخ
-
- 3
-
-
-
نقد و بررسی رمان کلوچه خرمایی| روشنا اسماعیل زاده کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
«به نام خدایی که عشق را آفرید» نام رمان: کلوچه خرمایی نویسنده: روشنا اسماعیل زاده ژانر: عاشقانه، طنز شروع رمان: ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ خلاصه: همه چیز زیر سر یک کارخانه کلوچه خرمایی است؛ دو جوانی که یک کدام به اجبار و دیگری با شعف و علاقه خود را به آنجا میرسانند، اما آیا به همین راحتی میتوان همه چیز را با شرایط وقف داد؟ چطور میشود از آن ها خواست دل به کار دهند نه به همدیگر؟ اصلا داستان این کارخانهی متروکهی از نو تاسیس شده چیست؟ مقدمه: کلوچه خرمایی این قصه با کلوچه های دنیای واقعی فرسنگ ها فاصله دارد. در اینجا خرمای عشق را از هستهاش که قلب باشد جدا میکنیم با کرهای از مشکلات هم میزنیم و کمی دارچینِ ترس را عصارهاش میکنیم. حال نوبت ساخت خمیرِ شکل گیری رابطهای عاشقانه است. خمیر را پهن کرده و خرما را به دلِ آن میسپاریم. سپس کلوچه را به شکل دلخواه در میاوردیم و سپس در فر با دمای مناسب میگذاریم تا نسوزد و تازه بماند. اینگونه است که کلوچهی خرمایی متعلق به ما میشود. نوشِ جان! صفحه اصلی رمان: رمان-کلوچه-خرمایی-- 4 پاسخ
-
- 3
-
-
-
جانم مقدمه و خلاصتون یک متنه.
خلاصه خوبه، کنجکاوم میکنه بهخوندن، با کلمات پیش پا افتاده نیست که من بسیار میپسندم.
سعی کن برای مقدمه یک متنی با توصیف حس و حال رمانت در نظر بگیری عزیزم
و البته میتونی از ژانر هات هم برا نوشتن کمک بگیری
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 3
-
-
جوری که من به عنوان خواننده میخونم این مدل نوشتن اذیتم میکنه اما اگع ناظرتون گفته حق داری🤍
قلمت مانا باشه جانا✨
-
-
سلام دوست عزیز
خوشحال میشم رمانم رو بخونی:)
-
سلام دوست عزیز
خوشحال میشم رمانم رو بخونی:)
-
من، تو، او معرفی و نقد رمان نوازش روح ناز | ساناز بندی کاربر انجمن نودهشتیا
Roshana پاسخی برای سـانـاز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
قصدم از نوشتن فقط اولین بودن در صفحهی نقدته:)😅 شاید کم پیش اومده قلمت رو بخونم ساناز.. اما اولین چیزی که منو به وجد آورد نثرت بود که از جانب کسانی که ما معمولا تو رمان ها میبنیم بیان نشد انقدر برام خطاب شدن شخصیت اول رمان به «تو» به جای «من» یا «او» لذت بخش بود که نگم برات:) نام رمان زیباست میتونم حس لطیف عاشقانه رو ازش دریافت کنم. خلاصه زیبا بود کلمات خوبی توش به کار رفته بود اما برام گنگ بود، انگار نمیتونستم بفهمم چی به چیه من معمولا دوست دارم خلاصه در حین گنگ و مبهم بودن یکم اطلاعات هم محض رضای خدا بهم بده ژانرت رو نمدونم چرا از الان میتونم حسش کنم اما بیشتر الان به سمت تراژدی کشیده میشه که باز هم با پنج پارت خونده شده توسط من نمیشه نظر داد منتظرم بیشتر بشه:) بیشترین نقطه ی قوت گیلاس توصیف حسه! جوری که انگار من جلوی اون صخره بودم و قصد خودم رو رها کردن داشتم. پیچیدن کلمات برای من بسیار شعف برانگیزه! قصدی بر نقد رمانت ندارم چون دوست دارم فقط به عنوان یک خواننده بهش نگاه کنم. درسته پنج پارت ازش رو تازه مطالعه کردم اما مطمئنم قراره کلی هیجان زده بشم:) آیندهی درخشانی در انتظارته ساندیس خانومم«برا من تا ابد ساندیس بادمجونی میمونی» قلمت مانا و نوشتارت دائم💕- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
-
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت نوزدهم» به ماشین مدل بالایی، دست به سینه تکیه زده بود. کلافگی، حتی در پلک زدن های خستهاش نیز مشخص بود. دیشب تا صبح این چشمها رنگِ خواب را به خود ندیده بودند؛ صبحِ زود هم یک خروسِ مزاحم، عالمِ رویا را برایش زهر کرد. حال نیز همان دختر، با لبخندی که میشد از طریق آن، دندانهای عقلِ نداشتهاش را هم رویت کرد، مقابلش قد علم کرده بود. نگاهش خونسرد بود اما درونش اینگونه به نظر نمیآمد. به رسمِ احترامی سوری، مجبور شد از ماشینش دل بکند و با قدمهای بلند به سوی رضوان راهی شود. روشنا که فکر میکرد این جهش برای رسیدن به اوست، لبخندی مکشمرگما زد و خواست دستش را به سوی جلو هدایت کند اما محراب با یک تصمیمِ از پیش تعیینشده، از کنارِ او همانند روحی گذشت و ریشهی لبخندِ لبان روشنا را، به درستی کُشکاند. رضوان با دیدن این حجم از شباهت، ابروهایش به جای باز شدن، بیشتر هم را جذب کردند. سعی داشت بر لب تبسمی بنشاند اما از انجامش عاجز بود. این پسر شباهت زیادی به پدرش داشت که این وجه اشتراک به مزاجِ رضوان خوش نمیآمد. بالاخره آن قدِ رعنا در مقابلش قرار گرفت، لبخندی کوچک بر لب افزود و دستش را برای عرض ادب به سوی رضوان فرستاد. رضوان که حال در تنگنا گرفتار شده بود، به اجبار، لبخندی زد و آن دستانِ گرم را فشرد. - محراب محمدپناه هستم؛ از آشناییتون خرسندم آقای شایگان! لحنش به هیچ عنوان به انسانهای به اصطلاح خرسند، شباهت نداشت. جوری «آقای شایگان» را کشید که رعشهای بر اندامهای رضوان انداخت. در دل به خود دلداری میداد که امکان ندارد این پسرِ جوانِ محمدِ محمدپناه از همه چیز مطلع باشد. میدانست که خاموشیاش او را تابلو به نظر میرساند اما حرف زدن را از یاد بُرده بود. چشمهایش برقی از ترس را درون خود جای داده بودند. در عوض، در دیدهی محراب چیزی جز خونسردی وجود نداشت، خشم و دردش را در پشت دیوارههای خونسردیاش مخفی کرد و لبخندی از جنس تمسخر، به او ارزانی داد. - من هم همینطور! کلِ توانِ رضوان برای لب به سخن باز کردن، در همین جملهی کوتاه، خلاصه شد. فوراً دستش را از دستِ محراب بیرون کشاند؛ انگار او از سرمای دستانش پی به نابودیِ احوالش میبرد. روشنا با ابروهای بالا رفته به مکالمهی آن دو نفر، گوش سپرده بود. دستِ چپِ مشتشدهی محراب شاید از دیدِ متحیر پدر پنهان ماند اما از نگاهِ معطوفِ روشنا دور نماند. در چهرهی پدر چیزی وجود داشت که روشنا نمیتوانست آن را ترجمه کند. ترس؟ غم؟ حیرت؟ نمیدانست! پدر با کشیدن چند دَمی عمیق، هوشیاری نسبیاش را جمع کرد و رو به محراب با صدایی ضعیف نالید: - لطفا حواست به دخترم باشه، کسی که خونِ محمد تو رگهاش جریان داره نمیتونه آدم بدی باشه! جملهی آخرش را با سری پایینافتاده بیان کرده بود که باعث شد نتواند پوزخندِ نشسته بر لبان محراب را رویت کند. کاش میتوانست به تمام این آدمهای زباننفهم، بفهماند از اینکه خونِ محمد محمدپناه در رگهایش جریان دارد، بیزار است. تنها سری تکان داد و علیرغمِ میلِ باطنیاش گفت: - حتما، نگران نباشید و خیالتون راحت که دخترتون رو به یک محمدپناه سپردید! مشامِ رضوان بویِ تهدید را حس کرد اما سعی کرد ذهنش را از چیزهای بد دور کند. چشم به دخترکش دوخت که حال دست به سینه، نظارهگر آنها بود. - باباجون، من دیگه باید برگردم ممکنه ماشین گیرم نیاد! روشنا خواست حرفش را تأیید کند که ناخواسته فکری شیطانی بر درِ مغزش تقه زد؛ لبخندی نرمنرمک بر چهرهاش طنین انداخت و با تکان دادن سوییچ پدر در هوا، گفت: - خب چرا ماشین رو نمیبری؟ آقای محمدپناه هم باید به همون خوابگاه برن دیگه! من رو هم با خودشون میبرن. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هجدهم» چمدانش را بر روی زمین ناهموار مقابل کشید، فضای نسبتاً خاکی با سنگهای بزرگ و کوچک، برایش از بهشت نیز زیباتر بود. از هیجانِ زیاد، نفسش بهسختی بالا میآمد، نگاهش را به عقب گرداند که پدر را پشت سرش رویت کرد. رضوان، متفکرانه، سرش را به زیر افکنده بود و هیچ حرفی به زبان نمیآورد. - بابا، شما چطوری میخوای برگردی؟ رضوان که انگار او را از خوابی سنگین بیدار کرده باشند، فوراً سرش را بلند کرد؛ چشمهایش از حدقه بیرون زد و با درنگی کوتاه گفت: - چی؟ روشنا مجدداً جملهاش را بر زبان جاری کرد، رضوان دستهی چمدان را از چنگال روشنا بیرون کشاند و همانگونه که از او پیشی میگرفت سخن به زبان آورد. - تو نگرانِ من نباش، ماشین رو برات میذارم تا خوابگاه، با ماشین ده دقیقهای راهه. من هر چند روز بهت سر میزنم، نگران نباش! رضوان حرف میزد اما کسی نبود که به حرفهایش گوش بسپرد. روشنا تمامِ حواسِ پنجگانهاش معطوف به کارخانههای کنار هم دیگر بود. شاید فاصلهی هر کارخانه از صد متر پیشروی نمیکرد اما آلودگی صنعتی، تا فرسنگها دورتر میرسید. دیشب تا خودِ سحرگاه، شبیه کودکی که منتظر اُردوی مدرسه است، پلک روی هم نگذاشت. از وقتی پدر متقاعد شده بود، جان به تنش بازگشت. درست است، مادر و دیاکو با او قهر کرده بودند و حتی برای بدرقهاش بیدار نشدند، اما هیچ چیز نمیتوانست شادی را از دامان او بیرون بکشاند. صبح با پدر، راهی دانشگاه شد و برخلاف اصرارهای مکرر آموزشِ دانشکده برای ماندگار شدن، انصراف داد. - رسیدیم! صدای پدر، او را از جهانِ فکر و خیال به بیرون پراند، چشمش را از تکهسنگی که همدم ذهنش شده بود، برداشت و به سوی رضوان که نگاهش جای دیگر بود، روانه کرد؛ ردِ نگاه او را دنبال کرد تا به نمایی قدیمی رسید. سفیدیِ ساختمان، به کدری میزد، گرد و خاک پنجرههای مربعی، از این فاصله نیز به چشم میآمد. سقفی نارنجیرنگ که حال رنگش کمی آفتابسوخته شده بود، آخرین چیزی بود که خط نگاهِ روشنا را به دنبال داشت. - محمدپناه نگفت کِی میاد؟ ابروهای روشنا، ناخواسته خود را در هم بلعیدند؛ با یادآوری تماسِ صبحش که با محمدپناهِ کوچک بود، دهانش را باز کرد و با صدای بلند غر زد: - کاش خبرش بیاد! مردک قوزمیت، بهش زنگ زدم، معرفی کردم خودمو، قطع کرد! آدم انقدر بدبخت و پولندیده؟ باباش پولدار نبود جرئت میکرد تو چشمهام نگاه کنه؟ اون نه، هَمشون! کمی در نقشش فرو رفت، رضوان لبخندی کج بر لب داشت که از نگاهِ تیز و کاوشگر روشنا پنهانش نماند. دخترش خود را دختر شاه فرض کرده بود که اینگونه کُری میخواند. اما به یکباره، دیدهی پدر به پشتِ روشنا جستوخیز کرد؛ ردِ تبسم از لبهایش فراری شد و اخمش را کمی جمع کرد. اما روشنا نمیخواست از حرف زدن دست بکشد. - نه به اون داداشش که انقدر باادب و کمالاته، نه به این که یُبس و رو مخه! به اینجور آدمها میدونی چی میگن بابا؟ منتظر، به پدر چشم دوخت بلکه صدایی از او بلند شود اما پدر فقط چشم و ابرو میآمد؛ ناگهان نجوایی آشنا، گوشش را کَر کرد. - از خودمتشکر؟ دست راستِ روشنا، سمت چپِ سینهاش را فشرد، پلکهایش به سوی پایین کشیده شدند و چشمهایش بر هم فشرده شد. آب دهانش را بهسختی راهی معده کرد و زیر لب نام خدا را بر زبان راند. در دل نالید: - خدایا کرمت رو شکر! جای دیگه نبود ما رو بیآبرو کنی؟ خیرِ سرم این یارو شریکمه، الان چه غلطی کنم؟ اصلاً گفتم که گفتم! مگه اون پشت بقیه حرف نمیزنه؟ اصلاً انسان به غیب زندهست. با حرفهایش، خودش را شیر کرد و به عقب برگشت. لبخندی مسخره بر لب نشاند و به چهرهی خونسردِ مقابلش زل زد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت هفدهم» با پاهایش بر زمین ضرب گرفت، سکوت افراد حاضر در منزل استرس را برایش زنده کرد. خودش را بهسختی از مبل جدا کرد و به سوی پدر گامهایی بلند برداشت؛ کنار پایِ رضوان، بر روی زمین، چهارزانو نشست و چشمهایش را با عجز به او دوخت و گفت: - بابا، من واقعاً دلم میخواد این کار رو انجام بدم؛ من کم نمیارم! من بهت ثابت میکنم کار تو کارخونه، دختر و پسر نداره. لبهای رضوان هر بار برای حرف زدن باز میشد و بیثمر، به جای اولش بازمیگشت. میترسید، او میترسید که دخترش را بین هزاران گرگ رها کند. اما نمیتوانست آن دو جفت چشم خرماییِ مصمم را نادیده بگیرد. - بالا خونه رو مستأجر دادی یا فروختی؟ کار کردن سخته، پول درآوردن راحت نیست! تو کلی درس خوندی و جون کندی تا ارشدت تو بهترین دانشگاه تهران قبول شی، چرا میخوای لگد بزنی به تلاشهات؟ این نجوای عصبی، متعلق به دیاکو بود. با چشمهایی خشمگین و لحنی تند، میخواست منصرف کردن خواهرش را به دوش بکشد. مهچهره که از شوک خارج شده بود، بیمهابا از جایش برخاست و با قدمهایی آرام خود را به روشنا نزدیک کرد. - دختر، بیا و بیخیال شو! این کار در حد تو نیست. اخم بر ابروانش چیره شد، مادرش چه میدانست تمام رویا و آرزوی او مدیریت آن کارخانه بود؟ سخن گفتن برایش به اندازهی نفس کشیدن سخت شد. این خانواده حرفهای او را درک نمیکردند، فقط چند کلیشه را زمزمه میکردند تا به اصطلاح او را مجاب به ترک علایقش کنند. توانِ بحث با آنها را در خود نمیدید، تمام هیجانش به یکباره فرو ریخت. انگار جلوی چشمانش میدید که کاخ آرزوهایش سرنگون میشود. برای آخرین بار، دیدهاش را به چشمهای پدر دوخت؛ ردی مشهود از نگرانی بر روی آن جولان میداد. - ممنون از استقبال همگی! بیرمق، به سوی اتاق روانه شد؛ هر قدمی که برمیداشت، خیسی چشمانش تشدید میشد، نمیخواست جلوی آنها بغض بشکند. قطره اشکی لجوج، راه گونهاش را طی کرد و بر زمین افتاد. - قبول میکنم، اما یک شرط داره! صوتِ پرتحکم پدر مسیر را برایش ناهموار کرد. آنقدر جملهاش دلنشین به نظر آمد که اتاق دیگر بیاهمیت بود. فوراً با پشتِ دست اشکش را پاک کرد و چرخید؛ حیران، به پدر چشم دوخت. - چی؟ رضوان تکانی به خود داد و از مبل دل کند؛ خودش را به دخترش رساند. نگاهِ روشنا منگ بود و دودو میزد، آنقدر اذیتش کرده بودند که به گوشهایش اعتماد نداشت. آیا واقعاً پدر قبول کرده بود؟ -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت شانزدهم» رضوان، لبخندی بر چهرهاش نشاند و همانطور که لباس دخترکش را که طرحِ خرسیاش در کودکانه تر کردن چهرهاش بیتاثیر نبود، ورانداز میکرد، گفت: - خوبم و خسته؛ امروز شرکت خیلی شلوغ بود. روشنا با شتابی محسوس، جایش را از کنار پدر، به پشت مبل تغییر داد و شانههای او را فشرد. پدرش در یک شرکت “الکترو صنعت” کار میکرد که در زمینهی تولید محصولات مرتبط با خودرو فعالیت داشت. با وجود سالها معاونت شرکت، همچنان خود را وقف کار میکرد، انگار که یک کارمند معمولی باشد. دیاکو، برای لحظهای سرش را از موبایلش بیرون آورد و با حالتی کجومعوج گفت: - انتخابی مطمئن! روشنا با شنیدن لحن کلامش، چشم غرهای به او رفت. دیاکو او را «پاچهخوار» خطاب کرده بود؛ جملهای که فقط خودشان در آن جمع سه نفره، از معنای پنهان آن باخبر بودند. پدر که غرق در آرامش دستان کوچک دخترش بود، در سکوت، چشمانش را بر هم فشرد. - چیزی شده بابا جون؟ معمولاً از این کارها را نمیکردی! دیاکو پقی زیر خنده زد که با صدای با غیض روشنا را به دنبال داشت: - مرض! سپس رو به پدر کرد و با لحنی معصومانه که از او بعید بود، نالید: - من همیشه همینطورم، به چشم شماها نمیام. با رنجش، به جای خود بازگشت و ضربهای به پای دراز شدهی دیاکو، روی مبل سه نفره، پراند. او که انتظار چنین واکنشی را در خانهای که اسب در آن نبود، نداشت، سریع پایش را جمع کرد و ابروهایش را در هم کشید. روشنا که از دست این دو مرد کلافه شده بود، لبش را غنچه کرد و دست به سینه، روی دورترین مبل نشست. مادر که سروصدای آنها کلافهاش کرده بود، برای توبیخشان به سالن اصلی خانه آمد. - چهخبرتونه، خونه رو گذاشتین رو سرتون! دیاکو که حال مادرش را دیده بود، پاهایش را ماساژ داد و با لحنی دردناک گفت: - از این دخترت بپرس، لگد میپرونه جدیداً! خواهر من، اگر اسب گازت گرفته بگو ببندیمت به تخت، این کارها چیه. قهر روشنا مانع از جواب دادنش شد. تنها با لحنی آشفته، لب باز کرد: - نگران نباشید، تا چند روز دیگه از این خونه میرم، راحت میشین همه! سکوت سنگینی خانه را در بر گرفت؛ حتی صدای نفسهای سه عضو دیگر هم به گوش نمیرسید. هر سه مات و مبهوت به روشنا زل زده بودند. رضوان، همان آرامش اندکی که از استراحت کوتاه مدت خود به دست آورده بود را از دست داد. دیاکو دیگر برای جلب توجه مادر، شوخی نمیکرد و مه چهره، حتی فراموش کرده بود چگونه نفس بکشد. همه در ته دلشان میدانستند منظور روشنا چیست، اما نمیخواستند بپذیرند. - یعنی چی این حرفت؟ پدر خانواده، اولین کسی بود که به خود آمد. صدایش آنچنان محکم و قاطع بود که بذر شک و ترس را در دل روشنا کاشت. آب دهانش را به سختی پایین فرستاد و با درنگی کوتاه، لبهای خشک شدهاش را با زبان تر کرد تا بتواند مسلط حرف بزند. - با خانوادهی محمدپناه صحبت کردم؛ قرار شد با هم کار کنیم، شریکی! کلمهی «شریکی» را با آخرین توانش بیان کرد؛ آنقدر ضعیف که خودش هم شک داشت آیا واقعاً آن را به زبان آورده است؟ علت این تردید، نگاههای درهم اعضای خانوادهاش بود. مادر روی اولین مبل نشست، یا بهتر بگویم، روی اولین مبل سقوط کرد. دیاکو دیگر هیچ اثری از شوخی در صورتش دیده نمیشد، تنها اخمی غلیظ بر چهرهاش نقش بسته بود. و پدر! پدر برعکس بقیه، در ظاهرش چیز عجیب و ترسناکی وجود نداشت، اما روشنا میدانست هرگاه پدرش اینگونه دیوانهوار پایش را تکان میدهد، مسئلهی مهمی روح و روانش را درگیر کرده است. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت پانزدهم» پاهای روشنا، از اضطراب مفرط، دیگر تحمل وزنش را نداشتند؛ خود را به میز کامپیوترش رساند و روی آن سقوط کرد. - خودم که گرفتارتر از هردوشونم. استرسِ رخنه کرده در وجودش، در یک چشم به هم زدن ناپدید شد. حرفهای مهراد، غم را برایش تداعی میکرد؛ انتهای این جملات، چیزی نبود که روشنا انتظارش را میکشید. به پشتی صندلی تکیه زد، پاهایش را روی میز گذاشت و موبایل را از گوشش فاصله داد و روی بلندگو قرار داد. دیگر نمیتوانست لرزش صداش را کنترل کند: - یعنی… هیچ راهی… وجود نداره؟ بغض، دیوارههای گلویش را چنگ زده بود و میفشرد؛ سوزش چشم و بینیاش خبر از ناخوشی حالش میداد. در آستانهی گریه بود و تقلا میکرد تا اشک از چشمانش نچکد. - چرا، یک راه هست. کورسوی امیدی در دلش جوانه زد. شتابزده از روی صندلی پرید که پایش به پایهی صندلی گیر کرد و نقش زمین شد. لب گزید تا مبادا «آخ»ی از دهانش خارج شود. همانطور که سرش را ماساژ میداد و به دست و پا چلفتی بودنش لعنت میفرستاد، نالید: - چه راهی؟ نجوایش انگار از ته چاه بلند شده بود، اما مهراد تیزگوشتر از آن بود که آن صدای نرم و نازک را نشنود. - من با برادرم صحبت کردم. به سختی راضیش کردم که اگه حاضر به همکاری نیست، باید سهمش رو بفروشه. بالاخره تونستم برای همکاری راضیش کنم. برای روشنا، اصلاً اهمیتی نداشت که شریکی از جنسِ مرد، در آن مکان دورافتاده و متروکه همراهش بود. حتی لحظهای درگیر این فکر نشد که چگونه میتوان به خانوادهی محمدپناه اعتماد کرد؟ تنها خندهای شیرین سر داد و گفت: - خیلی ممنونم؛ واقعاً برادری رو در حقم تمام کردید. خندهای ضعیف، از آن سویِ تلفن، گوشهای روشنا را درنوردید. صدای مهراد اندکی خش داشت، اما نه آنقدر که مفهوم کلماتش مشخص نباشد. - آره واقعاً، هفتخوان رستم در برابر کاری که من برای راضی کردن برادرم انجام دادم، شوخیِ بزرگی بود. همزمان، هردو طرحی از خنده بر لب آوردند. پس از کمی صحبتهای متفرقه و سخن گفتن دربارهی کارخانه، به بحث خاتمه دادند. روشنا به محض اتمام تماس، موبایل را به لبش نزدیک کرد و از روی شعف بوسید: - ای من به قربونت برم، اینجوری خوشخبر بودی! سپس آستینهای نداشتهاش را، به صورت مصلحتی، بالا زد و با عزمی راسخ، اتاق را به قصدِ جنگ با خانوادهی شایگان ترک نمود. حالا که از رضایت محمدپناهیها مطلع بود، زبانش درازتر و چشمهایش مصممتر به نظر میرسید. با دیدن پدر و دیاکو که خود را روی مبلهای خانهشان ولو کرده بودند، لبخندی زد و کنارشان نشست. جفت دستهایش را بر شانهی آنها گذاشت و با لودگی، لب به سخن گشود: - احوال خانوادهی خوشبختِ شایگان؟ بوی کتلت که در خانه پیچیده بود، گواه این میداد که مادر در آشپزخانه مشغول پخت و پز است. روشنا از این موضوع مسرور بود، چون میدانست هر لحظه که مادرش به او چشم بدوزد، رشتهی کلام را از دست خواهد داد. -
طنز رمان کلوچه خرمایی | روشنا اسماعیل زاده کاربر نودهشتیا
Roshana پاسخی برای Roshana ارسال کرد در موضوع : رمان های مورد پسند کاربران
«پارت چهاردهم» از میزان نفرتِ مادرش به عمه راضیه مطلع بود؛ لبهایش به خنده باز شد و از جایش برخاست. مادر با آن حولهی تنپوش قرمز و کلاهِ بر سرش، بیشباهت به کوتولههای سفید برفی نبود. علیرقم تندزبانیهایش، او را از پشت در آغوش گرفت و شانهاش را، تکیهگاهی، برای سرش در نظر گرفت. - خب دوست دارم خودم رو برای مامان خانم لوس کنم؛ قرآنِ خدا غلط میشه؟ یک مامان که بیشتر ندارم! مهچهره، همانگونه که چاقو را بر روی پوستِ زبرِ سیبزمینی میرقصاند، با چندش، به جلو مایل شد و زیر لب غر زد: - آره دیگه الان یک مامان شدم! اونموقع که میگم بچسب به درست چیام؟ میخواست بحث را دوباره باز کند؛ روشنا که از این موضوع باخبر شد، کمی از مادر فاصله گرفت. از جملهی درس بخوان، برای خودت کسی شوی، تنفری عظیم داشت. دندان قروچه کرد و خواست جواب مادر را با خشم بدهد که نوای ملایم موبایلش او را از تصمیم باز نگه داشت. با سرعتی که از خود بعید میدانست، راهی اتاق شد و موبایل را برداشت. ابتدا به ساعتِ بالای صفحهی گوشی زل زد. شمارهای ناشناس در هفت عصر با او چه کار داشت؟ شانهای بالا انداخت و همانگونه که خود را بر روی تخت تک نفرهاش پرت میکرد، آیکون سبز اتصال تماس را لمس کرد. - الو، بفرمایید؟ مدتی کوتاه، صدای نفسهای آرامی را شنید و بعد پژواکی بم و آشنا گوش راستش را پر کرد. - سلام خانم شایگان؛ محمدپناه هستم. فوراً، سیخ شد و از جایش پرید. استرس بر جانش افتاد؛ همانگونه که مشغول متر کردن اتاقِ دوازده متریاش شد، گفت: - سلام، در خدمتم. محمدپناه، این بار درنگ نکرد. با لحنی مهربان و صدالبته آرام، صدایش را به گوشِ روشنا ارزانی داد. - مزاحم که نشدم؟ بلافاصله «نه، اختیار دارید» ای گفت و در سکوت، مشغول جویدن ناخنهای آلبالوییِ کاشتشدهاش شد. محمدپناه هم او را زیاد منتظر نگذاشت؛ شمردهشمرده سخن گفت. - من با خانوادم صحبت کردم. راستش اولش زیاد موافق احداث مجدد کارخونه نبودن، چون هرکدوم گرفتاریهای خودشون رو دارن! برادرم که مهندس عمرانه و این شهر و اون شهر درگیر سدسازی و کلی کارای دیگه است، خواهرم هم، درگیرِ شوهر و زندگیشه. من پیشنهاد دادم سهام را بفروشیم که هیچکدوم قبول نکردن. دمی گرفت؛ اینگونه پشت هم کلمات را ردیف کردن، جانش را گرفته بود. روشنا با هر کلمهای که از دهان مهراد خارج میشد، قلبش در سینه بالا و پایین میرفت. نمیدانست انتهای سخن او به کجا ختم میشود و از این موضوع وحشت داشت. -
پارت سیزدهم نمیدانم در نگاه کوروش چه بود که لرز نشسته بر تنم را تشدید میکرد. سعی کردم خود را بیخیال نشان داده و از زل زدن به چشمهایش اجتناب کنم، اما باید با گوش هایم که حال پذیرای صدایش بودند چه میکردم؟ _ میشه بپرسم باز چیشده که از سرِ شب خودتو ازم قایم میکنی؟ باز کاری کردم که به مزاج شما خوش نیومده؟ «شما» را تا کرج کشید تا مسخرهام کند؛ اخم هایم در هم جهید. از سرما حتی لب هایم میلرزید، مطمئن بودم نوک بینی ام حسابی سرخ شده است. سرما را به جان خریدم و همهی تلاشم را کردم تا بتوانم به مغزم اجازهی فرمان دهم؛ مغز فرمان داد و بالاخره دهان برای سخن گفتن، باز شد. _ من خودم رو قایم نکردم؛ فقط درگیر کمک به مامانم بودم نشد زیاد تو جمع باشم. فوراً سرم را پایین انداختم و از نگاه کاوشگرش فرار کردم. میدانستم این چشم ها به سهولت مرا لو خواهند داد و دروغم رسوا میشود. «پوفی» از دهان کوروش خارج شد و بعد صدای محکم بسته شدن در بود که مرا از جا پراند. مات و مبهوت، به درِ مشکیِ بسته شدهی حیاط چشم دوختم؛ چرا؟ این رفتار را چه تعبیر میکردم؟ &&& با عجز دستم را از دستان نهال بیرون کشیدم، چشمهایش انقدر مصمم بود که مرا بیشتر کلافه میکرد. _ خب تو بیا بریم من مطمئنم خوش میگذره بهت. وسطِ خیابان، در کنار ماشینش تکیه داده بودیم و نگاه اندک رهگذران را به جان خریدیم. از تقلایی که برای فرار از دست نهال داشتم به ستوه رسیده بودم؛ اصرار داشت امشب با آن مهرداد خوفناک به مهمانی دعوت است و من هم با آن ها همراه شوم؛ یک تولد جمع و جور که صاحب آن یکی از دوستان مهرداد بود. من هم دوساعت یک وِرد به لبانم جاری بود: _ نهال جان، قربونت برم، کوروش اگه این دفعه بفهمه من و میکشه، خودتون دوتایی برین دیگه. اما مگر نهال متوجهی کلمهی«نمیتوانم» میشد؟ مرغش یک پا داشت؛ اگر میگفت باید با مهرداد به این جشن برویم باید میرفتیم. دوستی بود که از دبیرستان میشناختمش. _ خودممگه بلد نیستم دوتایی بریم؟ میخوام تو هم بیای! چیه بابا، یک هفتهست عقد کردی شبیه شوهر مُرده ها شدی. با اتمام جملهاش، او را از سر تا پا کاوش کردم، هدبندی مشکی بر سر داشت، هودیای صورتی، شلوار واید لگ مشکی و کتونی های جردن صورتی از او یک دختر سن پایین تر ساخته بود. حال خودم را که آخرین بار، لحظهی خروج از خانه رویت کرده بودم را به خاطر آوردم. با آن شلوار پارچهای و مانتوی مشکی زخیم معلوم است مرا شوهر مُرده میخواند. دل و دماغ یک قلم لوازم آرایشی به دست گرفتن هم نداشتم. سرم را با بغض به پایین انداختم؛ پشت هم آب دهانم را قورت میدادم تا خدایی نکرده قطرهای مزاحم بر گونهام جاری نشود و طبل رسواییم را، جلوی نهال به صدا در نیاورد. _ ناراحت شدی راز؟ از او ناراحت نبودم؛ از شوهری ناراحت بودم که یک هفتهی تمام حتی یک پیامک کوتاه «سلام» هم از من دریغ کرده بود. از کسی که یک هفتهی تمام در کلاس هایش مرا میدید و به روی خودش نمیآورد. یک بار جلویش را گرفته بودم، درست در پارکینگ دانشگاه، جلوی ماشینش ایستادم. وقتی آمد بیحوصله و تک کلمهای سخن گفت و مرا از سرش باز کرد. آن هم با چه بهانهای؟ «سردرد دارم راز؛ لطفا غر زدن رو بزار برای بعد» خدا میداند چقدر آن لحظه پژواک شکسته شدن غرورم بلند تر از هر صدایی در پارکینگ دانشکده میپیچید. با تکانهای پیدرپی شانهام پریدم؛ انگار از کابوسی عمیق بیرون کشیده شده باشم، چشمهایم تا آخرین حد ممکن گشاد شد، قلبم دیوانه وار خود را بر دیوارهی قفسهی سینمام میکوبید. _ سکتم دادی راز؛ چته؟ توروخدا حرف بزن. چشمهایش ترسیده بود، میتوانستم به راحتی ترس را در آن ببینم. آب دهنم را به سختی از دریچهی خشکشدهی گلویم پایین دادم و همانطور که ماشین را ستونی برای از پا در نیامدنم در نظر میگرفتم، گفتم: _ خوبم! میدانست خوب نیستم؛ یک هفته بود که هر چه سعی میکرد مرا از لاکم بیرون بکشاند من خود را بیشتر در آن غرق میکردم. موبایلم را لحظهای از خود دور نمیکردم که مبادا کوروش زنگ بزند و من تماسش را از دست بدهم. مادر در این مدت کچلم کرده بود که چرا کوروش به آن ها سر نمیزند، یکی از دلایل بارز انتظارم، مادر بود. _ بیا بریم خواهر من؛ لابد کوروش خان صبح میره دانشگاه، غروب میره دفتر وکالت، شب خونهست هیچ جا هم نمیره! سادهای ها. میدانستم اصرارش برای خودم است، او میدانست من چقدر این روز ها درمانده بودم؛ بذر پشیمانی در دلم کاشته شده بود و دَم نمیزدم. کوروش با رفتارش مرا بیشتر از خود دور میکرد به طوری که حتی امروز هر چه با خود کلنجار رفتم نتوانستم حلقهی تعهدم به او را درون انگشتم جای دهم. _ باشه، بریم. انگار دنیا را دو دستی، تقدیم نهال کردم؛ با شوقی وصف نشدنی، مرا در آغوش گرفت و بوسه بارانم کرد. باید خودم را از این منجلاب بیرون میکشاندم، دنیا که به آخر نرسیده بود! بالاخره این نیز میگذشت. ولی هر روز آرزو میکردم که کاش آن شب، آن مهمانی را نمیپذیرفتم.
-
اگر شکمو نیستید وارد نشوید مشاعره با اسم غذا یا خوراکی
Roshana پاسخی برای هانیه پروین ارسال کرد در موضوع : مشاعره
تیرامیسو