رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

روشـنـا

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    314
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11

تمامی مطالب نوشته شده توسط روشـنـا

  1. «پارت صد و دهم» ناگهان لامپی بالای سرش روشن شد. فوراً به داخل ساختمان دوید و در را با شتاب باز کرد. -من می‌رم اون‌جا! بابک و بهرام که مشغول صحبت بودند، با فریاد ناگهانی محراب از جا پریدند و متعجب به او زل زدند. بابک زودتر خودش را جمع کرد و با ابروهای درهم‌کشیده غر زد: -بچه‌بازی درنیار، محراب! بذار فکر کنیم ببینیم چیکار باید بکنیم. اصلاً کلام بابک برایش مهم نبود. رو به بهرام کرد و پشتِ سرِ هم کلماتِ ذهنش را به زبان آورد. -همون شنودی که به روشنا وصل کردیم، به من وصل کن! اخمِ بابک به بهرام هم منتقل شد. به پشتی صندلیِ چرخ‌دارش تکیه زد. -وقتی برای روشنا هیچ‌کدوم کار نمی‌کنه، چطوری مطمئن بشیم که برای تو کار می‌کنه؟ چاره‌ای نبود. باید می‌رفت. تنها کسی که در ازای آزادی روشنا می‌خواستند، او بود. -اونا منو می‌خوان، بهرام. تنها راهی که بفهمیم کجاست، همینه! گوشیم رو ازم می‌گیرن؛ اگه بشه ردیابی بهش وصل شه که تو چشم نباشه، می‌تونیم بفهمیم کجاست. این‌بار بابک مداخله کرد: -خودت تازه داشتی منو می‌کشتی که نقشه‌ی چرتی برای روشنا کشیدم! محراب سرش را به چپ و راست تکان داد. اصلاً حوصله‌ی بحث با آن دو نفر را نداشت، ولی کار دیگری هم از دستش برنمی‌آمد. -ما به روشنا ردیاب نزدیم، فقط ماشین رو ردیابی می‌کردیم. چرا؟ بابک بدون فکر گفت: -چون فکر نمی‌کردیم بخوان بدزدنش و از بین اون همه آدمِ ما، فرار کنن! بهرام متفکر به محراب زل زد و طوری که انگار با خودش صحبت می‌کند، لب زد: -الان می‌دونیم که تو قراره بری اون‌جا، پس ردیابی می‌ذاریم که کسی نفهمه کجاست. هر سه به هم زل زدند. کم‌کم لبخندی روی لبانِ بهرام نشست؛ لبخندی محو، اما کافی بود تا نشان دهد نقشه‌ای در ذهنش شکل گرفته است.
  2. «پارت صد و نهم» “فلش بک” «روز دزیده شدن روشنا» موبایل را با همه‌ی توان به سمت بابک پرتاب کرد، وسایلِ روی میز را با همه‌ی قوا به پایین ریخت و نعره‌اش چهارستونِ اتاق را لرزاند. -گفتم نکنیم، گفتم اون‌ها حرومزاده‌تر از این حرفان! منِ احمق چرا به حرفِ تو گوش کردم؟ مجسمه‌ای را که گوشه‌ی اتاق بود، به سمت درِ سبزرنگ سوق داد که با صدای بدی شکست. همه در شوکِ حرکاتِ محراب بودند و نمی‌توانستند از جایشان تکان بخورند. قطرات خون از دستش جاری شدند، اما هنوز آرام نگرفته بود. خود را به بهرام، پشتِ سیستم، رساند و با لگد صندلی‌اش را به عقب هل داد. حالا نوبتِ یقه‌اش بود که اسیرِ دستانِ زخمیِ محراب شود. -توعه، عوضی! مگه نگفتی می‌شه از اون روش ردیابی‌ش کرد؟ چرا ردیاب کار نمی‌کنه، ها؟ حتی از گوشی هم ردیابیش نکردین، به چه دردی می‌خورین شما؟ بابک بالاخره تعادلِ خود را به دست آورد، به سمت محراب پرید و او را از بهرامِ ساکت و ناراحت جدا کرد. شانه‌هایش را پیاپی تکان داد و جلوی صورتش داد زد: -بسه، الان با این حرف‌ها می‌تونیم نجاتش بدیم؟ چشمِ محراب همچنان دنبالِ بهرام بود. او هم از خجالت سرش را پایین انداخت و سکوت را ترجیح داد. محراب نیشخندی بر لبش کاشت و با تُنِ صدایی نرم بابک را توبیخ کرد: -سوگند الان اون‌جا بود، همینو می‌گفتی؟ بعد سرش را به‌آرامی به سمت چشم‌های آتشینِ بابک روانه کرد. بابک به نفس‌نفس افتاد و بی‌فکر فریاد زد: -اون زنمه! حالیته؟ محراب دستِ بابک را از روی شانه‌هایش کنار زد و در یک سانتی‌متریِ صورتش قرار گرفت. پوزخندش هر لحظه غلیظ‌تر از قبل می‌شد. -ناموسِ تو، ناموسه! ناموسِ یکی دیگه، ناموس نیست؟ بابک و بهرام هیچ‌کدام در جوابِ محراب نفس هم نکشیدند. محراب تفی بر زمین انداخت و از کنارشان گذشت. -من خودم پیداش می‌کنم! سپس از اتاقِ مخفیِ بهرام بیرون زد و از زیرزمین به بالا دوید، خود را درونِ خیابان انداخت. چند بار دورِ خودش چرخید. مغزش به او پاسخ نمی‌داد که در این شرایط باید چه کار کند. یادِ روزِ افتتاحیه افتاد؛ آن روزِ لعنتی که استارتِ همه‌چیز را به دنبال داشت! روشنا جلوی چشمانش قرار گرفت. آن نگاهِ پر از تردید را خوب به یاد داشت، آن ترسِ نشسته در صدایش، هنگامِ پرسیدنِ سؤالش را خوب به خاطر داشت. -چیزایی که ذهنت رو درگیر کرده، مربوط به این کارخونه‌ست؟ به یاد داشت که چگونه اخمی نثارش کرد و به او توپید: -چه فرقی به حالِ تو می‌کنه؟ از این‌که او را در کنارِ آن مرد دیده بود، همچنان دلِ خوشی نداشت، حتی اگر آن مرد پسرعمویش باشد! -اگه درباره‌ی کارخونه‌ست، باید یک چیزی بهت بگم! در چشمانش ترس، دودلی و غم جولان می‌داد. با این‌که محراب خواست راهش را کج کند و برود، درباره‌ی هانا به او گفت. تمامِ داستانی را که به نظر تخیلی می‌آمد، بر زبان آورد. لحظه‌به‌لحظه اتاق برای محراب تیره‌تر شد. مگر می‌شد نامِ «محمود فرجی» بیاید و چهارستونِ بدنش نلرزد؟ -چیزِ مهمی نیست، خودت رو درگیرش نکن! فعلاً بیا، باید برسونمت خوابگاه. سرش تیر کشید، چشمانش تیک می‌زد، بر پاهایش تسلط نداشت. هر لحظه کوچه دورِ سرش می‌چرخید. آسفالتِ کوچه خیلی نرم او را در آغوش گرفت و با زانو بر زمین افتاد. او می‌دانست حامد به این راحتی‌ها گول نمی‌خورد، چرا حرفِ بابک را گوش کرد؟ خدایا، حالا باید چگونه روشنا را از چنگالشان بیرون می‌کشید؟
  3. «پارت صد و هفتم» بامداد وارد اتاقی شد که تا چند دقیقه‌ی پیش شاهد تقلاهای روشنا بود. مهراد هم به تبعیت از او وارد شد. نگاهش روی تکه‌های طناب افتاد. چند قدم جلو رفت و خم شد. تکه‌ای از طناب را از روی زمین برداشت و میان انگشتانش فشرد. هنوز گرمای خونِ روشنا روی آن باقی مانده بود. چند ثانیه فقط به آن خیره ماند. نه! امکان نداشت. مشتش دور طناب محکم‌تر شد. رگ‌های دستش بیرون زدند. با تمام انرژی‌اش فریاد زد: -پیداش کنین! صدایش تمام ساختمان را لرزاند. -همه‌جا رو بگردین! نمی‌تونه دور شده باشه! افرادش دوباره پراکنده شدند. اتاق‌ها، راهروها، انبار قدیمی… هیچ‌جا اثری از روشنا نبود. بامداد کنار درِ اتاق خشکش زده بود. دختری که رنگ به صورت نداشت و تمام اجزای بدنش از بی‌حالی می‌لرزیدند، چطور توانسته بود فرار کند؟ مهراد هم شروع به کنکاش کرد. ذهنش فقط یک سؤال را تکرار می‌کرد. چطور؟ چطور توانسته بود؟ همین که خواست به سوی اتاقی دیگر برود، صدایی از بیرون ساختمان بلند شد. صدایی که تمام وجودش را منجمد کرد. همه ساکت شدند. بامداد آرام سرش را به سمت پنجره چرخاند. نورهای قرمز و آبی روی دیوارهای کارخانه افتاده بود. مهراد چند قدم به سمت پنجره رفت. -پلیس! صدای بلندگو از بیرون پیچید: -نیروی انتظامی هستیم! ساختمان در محاصره است! همه‌ی افراد داخل، دست‌هاشون رو بالا ببرن و از ساختمان خارج بشن! چند نفر از افراد مهراد با نگرانی به هم نگاه کردند. دستِ مهراد مشت شد. تمام نقشه‌ای که سال‌ها برایش صبر کرده بود… در چند دقیقه داشت فرو می‌ریخت. صدای ضربه به درِ اصلی بلند شد. -در رو باز کنین! نگاهِ مهراد به مردی افتاد که حالا طناب‌های دستش را باز کرده بودند و مأموران پلیس او را تحت نظر داشتند. مرد به محض آزادی، دورِ خودش چرخید و حیاط را زیر و رو کرد. چشم از او برداشت و زیر لب زمزمه کرد: -از اینجا می‌ریم. بامداد شتاب‌زده اخم‌هایش را درهم کشید. -کجا؟ مهراد جواب نداد. فقط مشتِ سفیدشده‌اش را باز کرد و به سمت خروجی پشتی حرکت کرد. اما دیگر وقتی نبود. صدای قدم‌های زیاد از اطراف ساختمان می‌آمد. راه فرار بسته شده بود!
  4. «پارت صد و ششم» مهراد تا زمانی که روشنا را بیاورند، فرصتی به دست آورد تا نفرتش را نسبت به محراب بروز دهد. -سخته چیزی که مالِ توعه، بشه مالِ یکی دیگه، نه؟ اون هم کسی که نباید هیچ سهمی ازش داشته باشه! قدم برمی‌داشت و حرف می‌زد. عقده‌ی چندین ساله‌اش تازه سر باز کرده بود. -تو اومدی همه‌چیو از من گرفتی! پدرم، اموالم، محبتی که بهم می‌شد… شدی دوردونه‌ی اون خونه. انگار تو پسرِ سیروس محمدپناه بودی و من یه بچه از تهِ جوب! محراب دندان‌قروچه کرد و چشم به ورودی خانه دوخت. اهدافِ مهراد برایش کوچک‌ترین ارزشی نداشت؛ فقط منتظر آمدن دختر موفرفری با آن چشمان همیشه خندان و رفتار دست‌وپاچلفتی بود. -ازت متنفر بودم. وقتی بابا مرد و وصیت‌نامه‌اش رو آوردن، درد اصلی بهم وارد شد! منی که پسرِ خودش بودم، کل سهمم شد یک‌سومِ یک کارخونه‌ی فکسنی؛ تویی که هیچی نبودی، شدی وارث محمدپناه‌ها! چرا نمی‌آوردنش؟ چرا ان‌قدر دیر کرده بودند؟ نکند واقعاً… واقعاً… نه، امکان نداشت! روشنا قطعاً زنده و سرحال بود. این افکار مزخرف چه بود که او را می‌درید؟ -سال‌ها نقشه‌های مختلف کشیدم. دخترای مختلف فرستادم تو زندگیت تا ازت بکنن، گولت بزنن، از خود بی‌خودت کنن؛ تو نم پس ندادی! تا روزی که دخترِ شایگان اومد خونمون. اسمِ «دختر شایگان» گوشش را تیز کرد. بالاخره به مهراد چشم دوخت، اما مهراد دیگر در این دنیا نبود. -می‌شناختمش! کسی که یک زمان همکارِ پدرم بود تا اموال پدرت رو بالا بکشن! شنیدی؟ اون کارخونه‌ای که بابام داده بهم، مالِ بابای تو بود! دیوانه شده بود. انگار مرور خاطرات، همه‌چیز را دوباره برایش زنده کرده بود. به سمت محراب دوید و یقه‌اش را گرفت. -ازش کمک خواستم. اون بی‌همه‌چیز هم در ازای پول، دخترش رو فروخت! قرار شد شما رو با هم تنها بذاره. دیر یا زود همه‌چیز طبق خواسته‌ی من پیش می‌رفت؛ مثل الان شیفته‌اش می‌شدی و همه‌چیزو براش فدا می‌کردی! خنده‌ای از سرِ جنون بر لبش نشست. شقیقه‌های محراب نبض زد. حالا کلِ ماجرا را با صراحت می‌دانست، اما چرا دیگر نقشه، مال و اموال برایش ارزش نداشت؟ چرا روشنا را نمی‌آوردند؟ -چیه؟ داری می‌میری، نه؟ این‌که بازیت دادم؟ درد می‌کشی؟ قبل از آن‌که محراب نگاهِ خشمگینش را به او بدوزد، چند مرد از سالن اصلی به حیاط آمدند. چشمانِ همه‌ی آن‌ها از ترس گرد شده بود، اما چرا باز خبری از دختر نبود؟ روشنا کجاست؟ یکی از آن‌ها سرش را پایین انداخت و در کنار مهراد قرار گرفت. مهراد بدون این‌که نگاهش کند، از لای دندان‌هایش غرید: -گفتم دختره رو بیار. نفس مرد بالا نمی‌آمد و رنگ از چهره‌اش پریده بود. -آقا… اتاق خالیه. لبخند محو روی لب مهراد آرام‌آرام از بین رفت. -چی؟ مرد آب دهانش را قورت داد. -نیست… فقط یه کم طناب پاره و… سیلی سنگینی اجازه‌ی ادامه‌ی حرف زدن را از مرد گرفت و او را به زمین انداخت. مهراد به بقیه‌ی افراد نگاه کرد و فریاد زد: -دختره کجاست؟ سکوتی سنگین روی حیاط افتاد؛ آن‌قدر سنگین که صدای نفس‌های بریده‌ی محراب هم شنیده می‌شد. بامداد رنگ باخت و با شوک، اتفاقِ افتاده را تحلیل می‌کرد. مهراد یقه‌ی شخصِ دیگری را گرفت و جلوی صورتش طغیان کرد: -دختره کو؟ ها! -به خدا همه‌جا رو گشتیم… نیست. مهراد با خشونت او را به زمین پرت کرد، زیر لب ناسزایی گفت و بدون لحظه‌ای مکث به سمت ساختمان دوید. برای اولین بار، آن آرامش ساختگی از چهره‌اش کنار رفت. چیزی در نگاهش تغییر کرده بود؛ چیزی شبیه خشم. بامداد به خود آمد و پشت سرش به راه افتاد. اما محراب… همان‌جا نشست. انگار تمام صداهای اطراف برایش خاموش شده بودند. فقط یک جمله در ذهنش تکرار می‌شد. نیست… روشنا نیست.
  5. «پارت صد و پنجم» صدایی از سمت محراب بلند نشد. سرش را پایین انداخت. دستش در گروِ طناب، مشت شد. دندان‌هایش را روی هم می‌سابید و رگِ شقیقه‌اش نبض می‌زد. -اول ببینمش! خنده بر لبِ مهراد جان گرفت، بعد تبدیل به قهقهه شد. -همین رو می‌خواستم! می‌خواستم این‌جوری به فلاکت بیفتی. برای همین تو رو با اون دختر تنها کردم. فکر نمی‌کردم ان‌قدر راحت و سریع پیش بره… عالیه. سپس اشاره‌ای به افرادش زد تا روشنا را بیاورند؛ اما هنوز آرام نگرفته بود، پس زهرش را ریخت! -هی بامداد، با دختره خوش گذشت؟ خط و خش که نداشت؟ گردن محراب آن‌قدر سریع بالا آمد که صدای قلنجش در حیاط پیچید. نگاهِ ماتش، اول مهراد را نشانه گرفت و بعد روی بامدادِ عبوس قفل شد. مردمک‌هایش بی‌قرار میان آن دو می‌دویدند؛ انگار عقلش از باور آن چند جمله عاجز مانده بود. -نه! کلمه به‌سختی از میان دندان‌های قفل‌شده‌اش بیرون خزید. -دروغ می‌گی… نفسش سنگین شده بود. فکش آن‌قدر روی هم فشرده می‌شد که صدای ساییده شدن دندان‌هایش به گوش می‌رسید. -دروغ می‌گی، حرومزاده! ناگهان با تمام توان خودش را به سمت بامداد پرتاب کرد. طناب دور مچ‌هایش کشیده شد و پوستش را شکافت، اما انگار هیچ دردی را حس نمی‌کرد. -چه بلایی سرش اومده؟ جواب بده! فریادش حیاط را لرزاند. چهار مرد به جانش افتادند تا مهارش کنند، اما هرچه بیشتر نگهش می‌داشتند، دیوانه‌تر تقلا می‌کرد. رگ‌های گردنش از شدت فشار بیرون زده بودند و چشمانش، سرخ و خون‌گرفته، فقط بامداد را می‌دیدند. -جوابمو بده، بی‌همه‌چیز! صدایش شکست. -با روشنا چیکار کردی؟ این بار دیگر فریاد نبود؛ التماس مردی بود که از شنیدن جواب می‌ترسید. اشک در چشمانش جمع نشده بود، اما درد، تک‌تک عضلات صورتش را در هم کوبیده بود. نفس‌های بریده‌اش شبیه ناله از سینه بیرون می‌آمد. -امکان نداره! برای اولین بار، درماندگی از صدایش می‌بارید. -چیکارش کردی؟ مهراد با لذت به چهره‌ی ازهم‌پاشیده‌ی محراب خیره شد. لبخندش ذره‌ذره کش آمد. -بامداد باهاش کارِ ناتموم داشت، من فقط شرایطش رو فراهم کردم. محراب باز خودش را جلو کشید. طناب دور مچ‌هایش بیشتر در گوشتش فرو رفت، اما حتی پلکی هم نزد. بامداد نگاهش را از او دزدید. سکوتش، خشم محراب را شعله‌ورتر کرد. -بی‌همه‌چیز، عوضی، چرا؟ مگه نگفتم دستتون بهش بخوره، می‌کشمتون؟ نگفتم؟
  6. «پارت صد و چهارم» در واپسین لحظات، صدای نعره، بامداد را مجبور کرد دست از حرکت بکشد. ابتدا مطمئن نبود که درست شنیده است، تا این‌که فریادها بالا گرفت. «پوف»ی از دهانش خارج کرد و خیمه‌اش را از روی روشنا برداشت. لباس‌های درآورده‌اش را سریع پوشید، ضربه‌ای به بازوی دخترک خشک‌شده‌ی مقابلش زد و با لحنی چندش‌آور زمزمه کرد: -برمی‌گردم. سپس به‌سرعت روشنای مبهوت را در اتاق تنها گذاشت. فکِ روشنا لرزیدن را آغاز کرد. بلاهایی که در این خانه‌ی کذایی بر سرش آمده بود، یکی‌یکی از جلوی چشمانش گذشتند. اسید معده تا گلویش بالا آمد، همان‌جا اوق زد. چیزی نخورده بود که بالا بیاورد، پس جانش را بالا آورد. اشک‌ها باز هم راه خودشان را پیدا کردند، این‌بار مانند ابر زمستانی گریست؛ پر از خشم و درد! دستانش را محکم تکان داد، قصد داشت بازشان کند. هیستریک‌وار تکانشان می‌داد، اما بی‌فایده بود. چشم چرخاند تا شیء تیزی را پیدا کند. دیدش تار شده بود، هیچ اثری از چاقو یا وسیله‌ی تیزی در آن اتاق نبود؛ تنها یک تخت دونفره و یک میز کوچک که روی آن لیوانی آب قرار داشت! برای یک لحظه چشمش دوباره به میز افتاد. خودش را به سمت میز کشید، سعی کرد با انگشتانش به لیوان ضربه بزند. -دستم نمی‌رسه، خدا! باز هم دست از تلاش برنداشت. همهمه‌های بیرون اتاق بالا گرفته بود، می‌ترسید هرچه سریع‌تر بامداد برگردد. باید قبل از برگشت او کاری می‌کرد. انگشت اشاره‌اش به لیوان برخورد کرد و لرزشی ریز به آن داد. طناب دستش را زخم کرده بود. -تق! ضربه‌ی نهایی، لیوان را به دیوار کوبید و صد تکه کرد. خوشبختانه سروصدای بیرون اتاق مانع شنیده شدن صدا می‌شد. دستش کمی زخم شده بود، اما در آن شرایط هیچ‌چیز جز آزادی برایش مهم نبود! باید به هدفش می‌رسید. با خرده‌شیشه‌ای، طناب دستش را باز کرد و بعد به سراغ پاهایش رفت. خون از دستش می‌چکید. تکه‌ای از پایین مانتویش را برید و دور دستش پیچید. دو طرف مانتویش را جمع کرد تا جای دکمه‌های پاره‌شده را جبران کند. لنگ‌زنان خودش را به در رساند. حتی نمی‌دانست کجا، ولی باید می‌رفت! *** بامداد از سالن اصلی خارج شد و به سمت قسمت پرسروصدا دوید. سه نفر مردی را گرفته بودند که با وجود دست‌های بسته، هنوز تقلا می‌کرد. پیراهنش از چند جا پاره شده بود و خون از گوشه‌ی لبش می‌چکید. -کجاست؟ اون کجاست؟ با هر فریاد، رگ گردنش برآمده می‌شد، به‌طوری که هر لحظه امکان ترکیدنش بود. مهراد دست‌به‌سینه شد و با کنجکاوی به مرد زل زد. -بررسیش کردین چیزی همراهش نباشه؟ مخاطبش مردانش بودند، اما نگاهش حتی یک لحظه از مرد سرکش برداشته نمی‌شد. -بله آقا، جز موبایلش هیچی نداشت که آش و لاشش کردیم! بامداد خودش را به مهراد رساند و در کنارش قرار گرفت. -چه خبره؟ محراب باز هم فریادی کشید و فحش‌های رکیک نثارشان کرد. -می‌خوام ببینمش، مگه نگفتی بدون هیچ‌کس بیام این‌جا! بیارش! باید ببینمش. اخم‌های بامداد در هم رفت. مهراد چند قدم به سمت محراب برداشت و درست در مقابلش ایستاد. افرادش آماده بودند تا در صورت بروز هر اتفاقی، محراب را آش و لاش کنند. -شرط دارم! محراب باز خودش را تکان داد تا شاید بتواند رها شود و گردن این مردِ بی‌همه‌چیز را بشکند. -حرومزاده، اگه مردی با من طرف شو، بذار اون دختر بره! کج‌خندی بر لب مهراد نشست. روی زانویش خم شد تا با محراب هم‌تراز شود. -فکر کردی دعوتت کردم این‌جا که باهات معامله کنم؟ چند لحظه نگاهش کرد، بعد آرام ادامه داد: -نباید دل می‌دادی، امیرحسین فرجی! چیزی که می‌خواستم رو خودت بهم دادی. نفرت درون چشمان خسته‌اش فریاد می‌زد. -چی می‌خوای مهراد، چی می‌خوای؟ «چی می‌خوای» آخر گوش فلک را کر کرد. بر رفتار و تن صدایش تسلط نداشت. مهراد لبخندش را عمیق‌تر کرد. -وکیلم داره میاد، هرچی از بابام داری رو بزن به نامم… مکثی کرد و با لحنی سرد ادامه داد: -اون وقت، شاید بذارم سالم از این‌جا بره!
  7. روشـنـا

    یه غذای جدید یاد بده

    یک کباب خوشمزه! دل مرغ رو بگیر پاک کن قشنگ و بشور بعد از وسط قاچش بده از شب قبل داخل پیاز، هر ادویه که داخل جوجه کباب میریزی بخوابون تا فردا. بعد دنبه هارو مربعی خورد کن و تو قسمت برش خورده‌ی دل بزار و با سیخ نازک، سیخ بکش بعد هم کبابش کن. نوش جان
  8. روشـنـا

    یه غذای جدید یاد بده

    پاستاي «خامه اى - پنيرى» ١٠ دقيقه اى يه غذاى خيلى سريعه برای وقتایی که حال آشپزی نداری اما دلت یک‌پاستا خوشمزه می‌خواد اينا رو لازم دارى : ٢٠٠ گرم پاستا ۵ ورق ينير جدار يا ينير كاشار ١٠٠ ميلى ليتر خامه ٣ قاشق غذاخورى سس كچاپ نمك و فلفل سياه و پاپريكا اينجورى درستش كن: اول پاستا رو توى آب جوش نمكدار خوب بيز [٢٠ دقيقه جوش بخوره] وبعد آبكش كن. پنير رو توى تابه روى حرارت كم بنداز. سس كچاپ, خامه و ادويه‌ها رو اضافه كن و خوب هم بزن تايه سس يكدست درست بشه. حالا ياستاى پخته شده رو بريز توى سس وهم بزن تا كامل به سس آغشته بشه. يكم جعفرى خرد شده هم بريزى، بى نظير ميشه نوش جان🌱
  9. «پارت صد و سوم» چند بار بعد از آن بی‌هوش شد و به هوش آمد. به یاد ندارد! فقط هر بار که چشم باز می‌کرد و می‌دید در آن اتاقِ جهنمی حبس شد، راه حیات را فراموش می‌کرد و نفس کم می‌آورد. باید باور می‌کرد که تمام این اتفاقات حقیقت است. بامداد دیگر سراغش نیامد، اما هانا هر سری به او می‌رسید، چشمک می‌زد و نجوا می‌کرد: «چطوری عروس‌خانم؟ آماده‌ی عروس شدن هستی یا نه؟» این جمله چهارستون بدنش را به لرزه درمی‌آورد. بارها سعی می‌کرد با فریاد و ناله پیامی را به گوش بقیه برساند، اما انگار بی‌نتیجه بود، کسی قصد کمک به او را نداشت. خبری از مهراد یا حامد هم نبود، هیچ‌کدامشان یک‌بار هم سراغی از روشنا نگرفته بودند. هیچ‌چیز طوری که قرار بر پیش‌روی بود، پیش نمی‌رفت. بالاخره پس از دقایق، شاید هم ساعت‌ها، بامداد با چند غولِ بیابانی وارد اتاق شد. روشنا فوراً سرش را چرخاند تا آن چشمانِ نفرت‌بار را مشاهده نکند، عادت نداشت او را بدین شکل ببیند. -اگه دستشویی لازم داری برو، بعدش باید برم یه اتاق دیگه! نیاز داشت، اما نمی‌خواست آن اتاقِ نم‌بسته را ترک کند، تختِ کثیف و زمینِ سفتش را به اتاقی که قرار بود بامداد هم‌مسیرش باشد، ترجیح می‌داد. -نیاز ندارم. هنوز به صدای شکسته‌اش عادت نکرده بود، هر بار حرفی می‌زد، از لحنِ گرفته‌اش می‌ترسید. -پس بلندش کنین، ببرینش! مردهای غول‌پیکر به سمتش آمدند، نایی برای تقلا نداشت، نخوردنِ غذا جانش را گرفته بود. هر کدام زیر یک بازویش را گرفتند و او را همانند گوسفند به سلاخ‌خانه بردند. کاملاً هوشیار نبود تا آن خانه‌ی قدیمی را کاوش کند. او را از اتاق بیرون کشیدند و به سوی اتاقِ روبه‌رو بردند، لحظه‌ی آخر چشمانی آشنا از گوشه‌ی چشمش رد شد و نام یک نفر را در ذهنش پررنگ کرد. «حامد» دیدنِ تختِ دونفره‌ی وسط اتاق همان مقدار جانِ اندک را از تنش ربود، مانند اعدامی که به سوی طنابِ دار می‌برندش، به دست‌وپا زدن افتاد. -نه، نه! جیغ‌هایش گلویش را آزرد، علی‌رغمِ تقلایش، مردها او را به تخت بستند، برای بامداد سری تکان دادند و اتاق را ترک کردند. از تکاپوی روشنا صدای جیغ زدنِ تخت هم درآمد. بامداد در سکوت و لذت به حرکاتش زل زده بود و تکان نمی‌خورد. -نه، خواهش می‌کنم، التماست می‌کنم! این کارو با من نکن، من که نکردم… من… من چه… چه… گناهی کردم… توروخدا جون مادرت… تورو به هرکی می‌پرستی… نکن… نیا… جلو… جلو نیا! هر قدمی که بامداد به سمتش برمی‌داشت، فریادهای توأم با بغضِ روشنا را به دنبال داشت. چشمانش را بست، نمی‌خواست این صحنه‌ی خفت‌بار را ببیند. تاب نمی‌آورد، هرچه را تحمل می‌کرد، این یک مورد را نمی‌توانست طاقت بیاورد. از شوک، حتی گریه‌اش هم نمی‌گرفت. -چقدر وول می‌خوری؟ صدای بامداد از نزدیک، سریعاً پلکش را از هم گشود، تکان خوردن بی‌فایده بود، اما مگر می‌شد آرام بگیرد؟ -هرچی سخت بگیری، من بیشتر خوشم میاد! این مردِ نفرت‌انگیز را نمی‌شناخت! لبخندِ کریهِ کنار لبش برایش غریب بود. بامداد دکمه‌ی بالای پیراهنش را باز کرد. کاش خدا همین لحظه جانش را می‌گرفت، کاش همین لحظه از آسمان رعدوبرق می‌زد و او را خشک می‌کرد. دندان‌هایش شروع به لرزیدن کردند، دیگر تمام بود! همه‌چیز بر باد رفت.
  10. «پارت صد و دوم» *** تقلاهایش را برای حرف زدن آغاز کرد. با آن پارچه‌ی دورِ دهانش، نفس کشیدن هم دشوار بود، چه برسد به حرف زدن! خشم از چشمانش می‌ریخت. خود را تکان می‌داد تا دست‌وپاهایش را باز کند و به سمتِ مردِ خونسردِ مقابلش حمله‌ور شود. -اوم… اوم… به‌جز صداهایی نامفهوم، چیزی به گوش نمی‌رسید. زانوهایش از سابیده شدن بر سطحِ بتنیِ زمین می‌سوخت، اما دست از تکاپو برنمی‌داشت. مرد لبخندی کم‌جان بر لبش نشاند و دست‌به‌سینه به تقلاهای دخترک چشم دوخت. -حالت چطوره دخترعمو؟ اوق زد! از شنیدنِ واژه‌ی «دخترعمو» جان از تنش رفت و عرق سرد به گودیِ کمرش نشست. در چند ساعتی که کنجِ اتاق ناله می‌کرد، تنها آرزویش این بود که این قسمتِ ماجرا کابوسی بیش نباشد. مگر می‌شد؟ چطور می‌شد؟ چرا او؟ چرا بامداد؟ -خودت رو اذیت نکن، این‌جوری بیشتر زانوهات رو زخمی می‌کنی! از حالتِ چهارزانو کج شد. تعادل نداشت، سرش گیج می‌رفت. دیدنِ چهره‌ی پر از خباثتِ بامداد را نمی‌توانست تحمل کند. -حرف نمی‌تونی بزنی، نه؟ سپس با قدم‌های بلند، خود را به دخترکِ درددیده رساند و جلویش زانو زد. -الان درستش می‌کنم. دستش را به پشتِ سرش برد و گره‌ی دستمال را شل کرد. دستمال از صورتش سر خورد و دورِ گردنش افتاد. بامداد کمی عقب رفت تا صورتش را خوب ببیند. -چیه؟ الان چرا ساکت شدی؟ حرف بزن، داد بزن، دوست دارم تقلا کنی، خوشم میاد. آب‌دهانش را جمع کرد و با تمام قدرت، تُفی به سمتِ بامداد پرتاب کرد. نفرت در چشمانش جولان می‌داد. -پست‌فطرت! بامداد خندید. همه‌چیز شبیهِ سناریوی یک سریالِ دارک و دور از ذهن بود. خنده‌ی بامداد کش پیدا کرد، آن‌قدر که تبدیل به قهقهه شد. چانه‌ی روشنا از بغض و تنفر می‌لرزید. از آن قهقهه، تنها پوزخندِ کنجِ لبانش برجای ماند. تا به حال پوزخندِ بامداد را دیده بود؟ -پست‌فطرت؟ چی‌کارت کردم؟ لباسِ تنت رو در آوردم؟ کاری باهات کردم؟ ولی می‌دونی داداشِ تو با من چی‌کار کرد؟ صورتش را به صورتِ روشنا نزدیک کرد. شاید سه سانت با هم فاصله داشتند، شاید هم کمتر! -خواهرم، همه‌کسم، به خاطر داداشِ بی‌ناموسِ تو از خونه فراری شد! به خاطر اون مجبور شد زنِ اون پیرمردِ بی‌همه‌چیز بشه، می‌دونی چرا؟ از چشمانِ بامداد خون فواره می‌زد. کنترلِ لحنِ هیستریکش دستِ خودش نبود. انگار به آن روز و آن صحنه برگشته بود. -بپرس چرا! فریادش گوشِ روشنا را کر کرد. بی‌اختیار پلک‌هایش را بر هم فشرد. نفس هم نکشید. برای بامداد، ترسِ دخترک کافی بود. پوزخندش پررنگ‌تر از قبل شد. -چون داداشت به دخترعموی خودش رحم نکرد! در جوابِ عشقِ خواهرم، عشق و حالش رو کرد و تموم. گوش‌های روشنا کر شده بود. نمی‌خواست چرندیاتِ بامداد را بشنود. نمی‌خواست بداند بامداد برای چه با دیاکو مشکل دارد. -این چرندیات چیه؟ چرا صدایش ان‌قدر می‌لرزید؟ او که می‌دانست این‌ها حقیقت ندارد! -مثل کبک سرت رو نکن تو برف! باز هم نعره‌ی بامداد بود که شانه‌ی روشنا را پراند. -بهت از همیشه نزدیک‌تر شدم، می‌خواستم عاشقم بشی! می‌خواستم بهم دل ببندی و بعد با یه بچه بفرستمت بغلِ اون داداشِ احمقت. باید دردی که من کشیدم رو می‌کشید. جوششِ اشک را حس کرد. چشمانش می‌سوخت، لبش خشک شده بود. همه‌ی اتاق دورِ سرش می‌چرخید. دیده‌اش کم‌کم تاریک‌تر از قبل شد و با صورت پخشِ زمین شد.
  11. مقدمه زیباست گلم، پر از حس عاشقی و درماندگی با توجه به رمانتون خوبه و عالی. خلاصه هم اطلاعات خوبی داره اما اگه درنهایت یک تعلیق اضافه کنی تا ذهن خواننده رو درگیر کنه عالی تره، می‌تونه یک قسمتی از گذشته رو گنگ کنی یا سوالی از آینده مطرح کنی این بستگی به پیرنگ رمانتون داره عزیزم، اما به طور کل خلاصه‌ی بدی نیست اگر تغییری هم ایجاد نشه خوبه، اندازه‌ش هم به نظر من مناسبه، یک‌پیشنهاد یا نظر شخصیم اینه تو خلاصه بیشتر از اطلاعات جامع ولی بدون اسپویل گفته بشه و اسمی از کارکتر و حرفه‌ی معلمی آورده نشه در نهایت نظر خودته بانو جان هرکدوم رو خودت بیشتر می‌پسندی انجام بده حرفای من تنها پیشنهاده و اجباری در اون نیست زیبا🌱 اگر هم حس کردی نیاز به کمک بیشتری هست در خصوصی با من ارتباط بگیر هر همکاری از دستم بربیاد دریغ نمیکنم گلی«چشمک»
  12. نسبت مونولوگ به دیالوگ به این معناست که: منولوگ زیادی نباشه. اگه شخصیت چند پاراگراف پشت سر هم فقط فکر کنه، داستان کند می‌شه. دیالوگ هم الکی زیاد نباشه. اگه همه‌اش حرف بزنن و هیچ فکر، حس یا توصیفی نباشه، داستان سطحی می‌شه. هر دو دلیل داشته باشن. یعنی هم منولوگ یه چیزی به داستان اضافه کنه، هم دیالوگ سیر رمان یعنی داستان چطور جلو میره؛ آیا اتفاق‌ها پشت سر هم منطقی و جذاب پیش می‌رن یا نه، سیر رمان مناسب وقتیه که داستان از ابتدا تا انتها ریتم و روند مناسبی داشته باشه و خواننده در طول مسیر خسته یا گیج نشه.
  13. سلام نویسنده‌ی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم می‌درخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) "نام رمان" از سه واژه تشکیل شده«تپش قلب طهران» نام انتخابیِ زیباییه و به نظرم به رمانتون می‌خوره. عاشقانه بودن رمان رو هم به خوبی به نمایش میزاره. "ژانر" رمان از یک ژانر«عاشقانه» تشکیل شده که انتخاب درستیه اما چیزی که تا اینجای رمانتون‌من خوندم، اکثر بخش‌های رمان حول فراغ یار می‌چرخه پس بهتر نیست ژانر «تراژدی» هم به رمانتون اضافه کنید؟ «چشمک» "خلاصه" خلاصه‌ی رمانتون اطلاعات کافی نداشت، زیبا بود اما به عنوان شروعی برای مقدمه! در خلاصه ما دنبال این نیستیم از عواطف رمان حرف بزنیم، ما دنبال اینیم بفهمم در چارچوب ظاهری رمان چه چیزهایی رخ داده و چه چیزهایی قراره رخ بده! بنظرم با پتانسیلی که از قلم شما دیدم قطعاً می‌تونید یک خلاصه‌ی زیبا و با ابهام بنویسید بانو. مقدمه: رمان شما فاقد مقدمه بود که من رو متحیر کرد، چون من شعرهایی خیلی زیبا در رمان شما خوندم که هرکدوم از اون‌ها می‌تونست در جایگاه مقدمه قرار بگیره و احساس آذرخش رو به زیبایی به نمایش بزاره. "شروع رمان" شروع رمان خیلی سریع اتفاق میوفته، شروع خوبیه اما می‌تونه کمی بیشتر مقدمه چینی کنه، فوراً ما از سال ۱۴۰۰ میریم به سال ۱۳۸۰ و دوباره این روند رفت و برگشتی در رمان شما با فاصله‌های خیلی کم اتفاق میوفته. بنظرم می‌شه در همون ابتدا کمی بیشتر از جزئیات گفته بشه، زمان، حالت، ظاهر. "توصیفات و فضاسازی" آخ بانو! چقدر عشق رو زیبا توصیف کردی، توصیف و فضاسازی احساسات کاملاً قوی بود طوری که من زمان خوندن، انقدر غرق در رمان میشدم یادم می‌رفت‌‌ پارت ها رو لایک کنم. توصیفات زمانی من رو گیج می‌کرد، چون گردش زمان زیاد داشتی، نمی‌تونستم تشخیص بدم چه فصلیه، چه ماهیه، چه ساعتی از روزه.. بنظرم یک جای کار داره این مورد. توصیفات ظاهری و‌مکانی هم متوسط بود، انگار بیشتر اتفاقات اصلی نوشته شده بود زیاد جزئیات مهم نبود که‌کاش کمی این موضوع رعایت بشه، یعنی گه‌گاهی هم از ظواهر و مکان‌ها گفته بشه، منظورم از گفته شدن حالتِ تند و پشت ها نیست میشه با کلمات راحت بازی کرد. برای مثل از توصیفات خودتون‌میگم: شما کاری کردین عطر کاپتان بلک مختص پاشا شد، یعنی من هرچی ندونم می‌دونم پاشا چشمای عسلی و عطر کاپتان بلک داره، مگر شما مستقیما اشاره کردی؟ خیر! اما تو روند داستان یجوری به من فهموندی! من توصیفات به این شکل رو می‌پسندم و مطمئن از قلمی که من دیدم بیشتر از این هم برمیاد. "نسبت مونولوگ به دیالوگ" در رمان شما چیزی به اسم نقد ثابت برای این بخش وجود نداره، چون بعضی پارت‌ها دیالوگ به قدری زیاد بود که نصف پارت رو می‌گرفت در بعضی قسمت‌های دیگه هم زیاد بودن مونولوگ باعث می‌شد پارت فاقد دیالوگ باشه. سعی کنین در نوشتن، بالانس بین این دو مورد رو رعایت کنین جانا^^ "سیر رمان" بیشتر سیر رمان شما حالت تندی داشت، چون از حاشیه ها دوری کردید و بیشتر اصل داستان رو مورد هدف قرار دادین که با درست شدن توصیفات این مورد هم عالی تر از چیزی که هست میشه«چشمک» ”نکات نوشتاری” نکته کلی: در این بخش من به یک سری نکات اشاره و گاهاً مثالی از رمان شما درباره‌ی اون مورد میزنم، ممکنه تعداد زیادی از مورد مثال زده در رمان شما باشه پس بهتره هرمورد رو در کل رمان اصلاح کنید^^ "نکته اول" در منولوگ نویسی به نظرم هر کلمه در ساختار درستش قرار بگیره زیبا تره عزیزم برای مثال: لپ‌هایم می‌شود انار! حال جایگزین: لپ‌هایم به رنگ انار می‌شود. یا لپ‌هایم رنگ انگار می‌گیرند. آوردن «فعل» در آخر جمله ساختار درست تر به جملاتتون‌میده بانو. "نکته دوم" تغییر زمان فعل هاست عزیزم! زمانی که فعل شما در گذشته هست اوردن افعالی از زمان حال شلختی در متن ایجاد می‌کنه. درستش اینه فعل ها در یک راستا باشند مخصوصا در رمان شما که فلش بکی به گذشته داره. مثال از پارت سوم رمان: با صدای زنگِ بلبلیِ خانه، به خود می‌آیم. به حیاط می‌روم و از روی طناب، چادرِ حریرِ رنگی را سر می‌کنم. در را باز کردم و دهانم از دیدن مردی که این‌چنین ویران شده بود، باز ماند. سه جمله‌ی اول با حال روایی نوشته شده‌اند: * می‌آیم * می‌روم * می‌کنم اما ناگهان جمله‌ی بعد به گذشته می‌رود: * باز کردم * باز ماند حالا حالت درست ترش می‌تونه به این شکل‌ باشه: «در را باز می‌کنم و دهانم از دیدن مردی که این‌چنین ویران شده بود، باز می‌ماند» "نکته سوم" اوردن فعل تکراری از زیبایی جملاتتون کم‌می‌کنه بانو مثال: پا تند کردم و از پله‌های ایوان بالا رفتم. درِ چوبی را هل دادم. به آشپزخانه که روبه‌روی درِ ورودی قرار داشت، رفتم. تکرار واژه‌ی «رفتم» کمی زیبایی جمله رو ازش گرفته نمیزاره جمله‌ت نفس بکشه. به آشپزخانه که روبه‌روی درِ ورودی قرار داشت، قدم گذاشتم. یا به آشپزخانه که روبه‌روی درِ ورودی قرار داشت، وارد شدم. "نکته چهارم" انداختن فاصله زیاد بین خطوط. تیکه تیکه جملاتتون از هم فاصله پیدا می‌کرد. مثل نوشته‌ی الان من «لبخند» پس برای ردیف تر و یک نواخت تر شدن نوشتتون خوبه جاهای غیر ضروری فاصله نندازید البته انتخاب نهایی با خود شماست و بس به سلیقه‌ی شما داره. "نکته پنجم" در پارت ۳۰ به بعد برخی دیالوگ ها جلوی«-» قرار نداره و با مونولوگ ها قاطی می‌شه عزیزم بهتره جداسازی بشن. "نکته ششم" در پارت ۴۴ دیالوگ های دکتر با فاصله اومده که مخاطب فکر می‌کنه بخشی از مونولوگ هست بنظرم اگه کوتاه تر بشه و یک جا بیاد یا تیکه تیکه گفته بشه بهتر میشه، دیالوگ طولانی رمان رو کسل نشون میده از نظر من بانو. "نکته هفتم” استفاده از «...» وقتی بیشتر کاربرد داره که بخواد برای لکنت یا ادامه دار بودن جمله به کار بره وگرنه میشه برای مکث از ، استفاده کرد عزیزم. شما در اکثر بخش های رمانتون از «...» استفاده کردید که بهتره در جای خودش قرار بگیره. سخن خواننده: این قسمت می‌خوام نظر شخصیم رو بگم؛ من واقعا از رمان شما لذت بردم چون بیشترین نقطه‌ی قوت شما داشتن قلمی پخته‌ست، بازی با کلمات رو درست انجام می‌دین که این واقعا ستودنیه جانِ دل:) در نهایت.. نویسنده جانم، از رمانت خیلی لذت بردم و به نظرم خیلی خوب تونستی از پسش بر بیای** نوشته های من مبنا بر بد بودن رمانت نیست بلکه صرفاً برای عالی تر شدنِ نوشته‌ی عالیت، هست. پس امیدوارم از کلام من ناراحت نشده باشی و انگیزه‌ای بشه برات تا من تپش قلب طهران رو به صورت کامل از سایت اصلی دانلود کنم✨ امیدوارم این‌نوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک های لازم رو کرده باشه:) اگر کمکی از من برای ادامه‌ی روند رمانت بر اومد دریغ نکن بانو^ در پایان.. امیدوارم قلمت ماندگار‌ و نوشتارت دائم باشه ستاره جان🤍 روشنا. @ستاره درخشان نیا
  14. «پارت صد و یکم» خواست به سمت روشنا یورش ببرد که باز شدن در مانع شد. کسی وارد اتاق شد که دیدنش چشمانِ روشنا را از حدقه درآورد. نمی‌توانست چیزی را که با چشم می‌بیند باور کند. باورش نمی‌شد، نه، امکان نداشت! -چقدر جیغ می‌زنی! همان تُن صدا، همان هیبت؛ مگر می‌شد او نباشد؟ هانا حرف زد اما روشنا هنوز در بهتِ چیزی که دیده بود، مانده بود. -دختره‌ی خیره‌سر، بِر و بِر زل می‌زنه تو چشمای من، باید چشماشو از کاسه دربیارم. این‌بار صدای نزدیک شدن قدم‌هایش را حس کرد. قدم اول، ستونِ کودکی‌اش را ریخت، قدم دوم خنده‌ها و شادی‌هایشان را پاک کرد و با قدم آخر همه‌چیز تمام شد! پسر به جلوی صندلی رسید. روشنا سریعاً چشمانش را بست. قصد نداشت بیش از این به کابوسی که می‌بیند تن دهد. امکان نداشت! دروغ بود، داشت خواب می‌دید. -نباید هانا رو اذیت کنی، عزیزم. سرش را محکم تکان داد و کلِ بدنش روی تخت لرزید. -نه، دارم خواب می‌بینم، دروغه! یکی منو بیدار کنه. اما هیچ‌کس او را بیدار نکرد. برخلاف داد و فریادهایش، مرد تنها دستِ هانا را گرفت و روشنا را با ذهنیتِ نابودشده‌اش تنها گذاشت. قطرات اشک یکی پس از دیگری بر صورتش جاری شدند، هق‌هق امانش را برید. -من نمی‌دونم کجام، این‌جا عجیبه، یکی… نجاتم بده… اگه صدام… رو می‌شنوین… نجاتم بدین! دلش نیامد اسمِ مردی را که به‌تازگی دیده بود به زبان بیاورد. لابد مانند فیلم‌ها نقشه‌اش بود که خود را به آدم‌بدها نزدیک کند و او را نجات دهد. غیر از این نمی‌شد! هرچه بیشتر فکر می‌کرد، گریه‌اش تشدید می‌شد. نمی‌دانست چقدر از روز گذشته است، یعنی فردا شده؟ چند ساعت در بیهوشی به سر برده بود؟ -من… می‌ترسم… چه اتفاقی داره… میوفته، خدا؟ اگه… اگه… باز هم به لباس‌های خاک‌شده‌اش گوشه‌چشمی انداخت. قطره‌ی اشک از بینی‌اش سر خورد و روی تشکِ زواردررفته‌ی تخت افتاد. اگر بلایی سرش می‌آوردند، خود را می‌کشت! -پس چرا… کسی… نمیاد… خدا… من… من… چه… غلطی کنم. در همان لحظه، درِ اتاق با شتاب باز شد و قامتِ خمیده‌ی روشنا را پراند. هانا بود. موبایلی دکمه‌ای در دستش قرار داشت که آن را تکان می‌داد. -بیا، یکی کارت داره! گوش‌هایش تکان خوردند. چشمانِ خیسش را به دخترک دوخت و نعره زد: -دست از سرم بردار، من نمی‌خوام با هیچ‌کدومِ شما عوضی‌ها صحبت کنم! هانا لبخندی شیطانی بر لب نشاند، گوشی را کنار گوشِ خودش گذاشت و نجوا کرد: -شنیدی؟ زنده‌ست! سپس موبایل را روی بلندگو گذاشت که فریادِ دل‌نشینی جانی دوباره به روشنا بخشید. -آتیشتون می‌زنم، همتون رو تیکه‌پاره می‌کنم. اشک باز هم دلیلِ جوشش را در چشمانِ روشنا پیدا کرد. لبش را گزید تا صدای گریه‌اش مردِ زخمیِ پشت خط را دیوانه‌تر نکند. هانا پوزخندی بر لب نشاند و به تبعیت از محراب صدایش را بالا برد: -هی، هی، ترمزت رو بکش! تا یک خط رو این دخترک ننداختم. حالا که می‌دانست محراب می‌داند، می‌آمد. می‌آمد و او را نجات می‌داد. محراب اهل نامردی نبود، تنهایش نمی‌گذاشت، مگر نه؟ -گوشی رو بده بهش، باید باهاش صحبت کنم. صدایش عصبی بود اما فریاد نمی‌زد. نمی‌خواست حالا که روشنا در چنگالِ این نسناس‌ها قرار دارد، تحریک‌شان کند. -می‌دونی حالش خوبه، دیگه باید قطع کنم! صدای محراب باز هم به حالتِ تهاجمیِ خود برگشت. آرام نگه داشتنِ خود در آن شرایط اصلاً کار آسانی نبود. -عوضی، بذار صداشو بشنوم! اخم‌های هانا درهم رفت. موبایل را کنار صورتِ روشنا پرتاب کرد و دست‌به‌سینه به دیوار تکیه داد. حرکتِ هیستریکِ پایش روی زمین نوای طوفانِ درونی‌اش را می‌داد. روشنا خود را کج کرد تا صدایِ حیرانِ محراب را با جان و دل پذیرا باشد. -الو، الو؟ می‌شنوی صدام رو؟ اذیتت که نکردن؟ من زود میام اون‌جا، می‌شنوی روشنا؟ من میام! من پیشتم، نترس، باشه؟ لبخندی بی‌جان لبش را تسخیر کرد. قلبش بی‌تاب شده بود. صاحبِ این صدا را در کنارِ خودش می‌خواست، اما نه حالا! الان نباید به این‌جا می‌آمد، الان وقتش نبود. -من خوبم، نیاز به کمک تو هم ندارم! مگه گربه‌ست بترسم؟ بغض به گلویش چنگ زد. با سر، موبایل را به سمت زمین پرت کرد تا هانا آن را ببرد، اما محراب بی‌خیال نمی‌شد. -برام گربه هست یا نیست مهم نیست، من میام، فقط یکم تحمل کن، به‌خدا میام، نمی‌ذارم بلایی… هانا در همان لحظه موبایل را زیر پایش له کرد و اجازه‌ی بقیه‌ی مکالمه را به محراب نداد. -مثلاً می‌خوای بگی خیلی عاشقی که گفتی نیاد؟ تنهِ کلامِ هانا را آدم حساب نکرد. تنها پلک‌هایش را برهم فشرد تا گریه نکند. الان باید قوی می‌ماند. یک‌بار برای همیشه باید می‌فهمید چه اتفاقاتی افتاده است.
  15. «پارت صد» برعکس روی صندلی نشست و دستانش را زیرِ چانه‌اش قرار داد. -چون خیلی سرِ محراب منو شلوغ کردی! چشمانِ بی‌جانِ روشنا از حدقه بیرون زد. آوردنِ نامِ محراب هم ضربانِ قلبش را بالا می‌برد. -چون نمی‌خواستم همه‌چی طبقِ خواسته‌ی مهراد و بابام پیش بره! دیگر خبری از لبخندِ نشسته بر لب‌هایش نبود. انگار در دنیایی غم‌زده فرو رفت و شروع به دست‌وپا زدن کرد. -محراب رو تو دانشگاه دیدم. پدرم خانواده‌ش رو دورادور می‌شناخت. به‌خاطر اصرارهای من، رفت‌وآمدِ خانوادگیمون شروع شد. محراب از پدرم متنفر بود، هیچ‌وقت هم نفهمیدم علتِ این نفرتش چیه! «آه»ی پرسوز از دهانش خارج شد و چشمانش برقِ اشک را به نمایش گذاشتند. -عاشقش شدم، اما اون همه‌چی رو نقشه‌ی پدرم می‌دونست، دستِ رد به سینه‌ام زد. دیوونه شدم، افتادم دنبالش. هر لحظه، هر ثانیه مثلِ یک سایه دنبالش بودم تا رسیدم به تو! دیدم، لبخند زدنش رو برای تو دیدم! وقتی تورو می‌دید، چشماش برق می‌زد، با تو قشنگ صحبت می‌کرد! حتی دیدم که تو بازار برای تو چجوری از ماشینش تا محلِ دعوا دوید. نفسش کم آمد. چندبار نفسِ عمیق کشید. هانا سرش را بالا برد تا جلوی ریزشِ اشکش را بگیرد. پس از چند ثانیه، نگاهِ نفرت‌بارش را نصیبِ روشنا کرد. -تو شدی تمومِ نفرتِ من! آرزوم بود بمیری. اگه محراب قرار نبود برای من باشه، برای تو هم نباید می‌بود! این دختر چه می‌گفت؟ از کدام برقِ نگاه حرف می‌زد؟ چرا حرف‌هایش ان‌قدر گنگ بود؟ روشنا دیگر نباید سکوت می‌کرد. به هر جان‌کندنی بود، باید حرف می‌زد و از زیرِ زبانِ هانا حرف می‌کشید. -حالا منو آوردی که بکشی؟ هانا به صورتِ زردشده‌ی روشنا و لب‌های کبودش چشم دوخت و ابروهایش را بالا انداخت. سرخیِ لبانش کم‌کم کج شد و نیشخندی به دختر هدیه کرد. -اگه اذیتم کنی، چرا که نه! سردرگم به چهره‌ی عبوسِ این دختر نگاه کرد. حالا که فکر می‌کرد، واقعاً ترسناک و کریه بود؛ دیگر به چشمش زیبا نمی‌آمد. -پس حداقل کامل برام بگو چی شده! حقم نیست بدونم… این چرندیاتی که می‌گی از کجا اومده؟ خندید، صندلی را جلوتر کشید و با خم شدن، صورتش را به روشنا نزدیک کرد. -موبایلت رو گم‌وگور کردیم. اون ضبط‌صدایی هم که تو کافه روشن کردی، نگران نباش، خاموشش کردم! منظورش واضح بود. -از چی حرف می‌زنی؟ صدایش کمی جان گرفته بود و دریدگی از نگاهش مشخص بود. هانا به عقب رفت و از روشنا فاصله گرفت. از روی صندلی بلند شد و شروع به راه رفتن دورِ تختِ روشنا کرد. -از نقشه‌ی کودکانه‌ی عشقِ عزیزت! فکر کردین من خرم؟ که اون‌جا از زیرِ زبونم حرف بکشین، با موبایل ضبط کنین و تموم؟ هانا از جسارتِ چشمانِ دختر بدش می‌آمد. پس دستش را بالا آورد و ضربه‌ای محکم به صورتش زد. -این‌جوری وقیحانه به من نگاه نکن، دختره‌ی کثافت!
  16. «پارت نود و نهم» سنگینیِ عجیبی از شانه‌هایش بالا می‌رفت و روی پلک‌هایش می‌نشست. دلش می‌خواست از جا بلند شود، اما بدنش انگار دیگر فرمانش را نمی‌برد. هانا با نگرانی خم شد و بازویش را گرفت. -آروم، چیزی نیست. الان حالت بهتر می‌شه. روشنا خواست بگوید که باید برود، باید از آن‌جا خارج شود، اما لب‌هایش تنها لرزیدند و هیچ صدایی از گلویش بیرون نیامد. -بیا، بریم بیرون، هوا بخوری خوب می‌شی! روشنا تحتِ فرمانِ مغزش نبود. می‌شنید که چند نفر دورشان بودند و درباره‌ی حالش پرس‌وجو می‌کردند، اما هانا تنها می‌گفت: -باید ببرمش دکتر، خواهرمه! وای… چند مرد کمکش کردند و روشنا را به حرکت درآوردند. -ماشینم دمِ درِ پشتی پارکه، از این طرف! دیگر بدنش کاملاً شل شد. آخرین چیزی که دید، هیکلِ لاغراندامِ هانا بود که به‌سرعت راه را برای عبورِ روشنا باز می‌کرد. بعد همه‌چیز آرام‌آرام در تاریکی فرو رفت. دهانش طعمِ گسی داشت. انگار پلک‌هایش را با نخ و سوزن به یکدیگر دوخته بودند. سرش سنگین بود و نفس به‌سختی بالا می‌آمد. طنابی را برای بستنِ دست‌وپایش در نظر گرفته بودند. شروع به تکان خوردن کرد تا شاید بتواند طناب را باز کند، اما فایده‌ای نداشت. قصدِ فریاد کشیدن داشت، اما زبانش او را یاری نمی‌کرد. تنها اصواتِ نامفهومی بر لب می‌آورد. -من… کُم… اوم… به نرمی چشمانش را از هم گشود که تیر کشیدنِ سرش را به همراه داشت. تنها چیزی که از مکانِ مورد نظر حس می‌کرد، تختی بود که روی آن قرار داشت و دست‌وپایش را به پایه‌های فلزی‌اش گره زده بودند. مابقیِ اتاق در تاریکیِ محض فرو رفته بود. با عجله سرش را پایین آورد و به لباس‌هایش نگاه انداخت. همان لباس‌هایی بود که صبح بر تن کرده بود. نفسِ راحتی کشید و باز هم شروع به تقلا کرد. -کسی… بیرون… کمک… قلبش کند می‌زد. حتی استخوان‌هایش هم درد می‌کردند. گیج و مبهوت بود. نمی‌دانست چه خبر است و کجا قرار دارد. شاید ساعت‌ها در آن اتاقِ تاریک، که روز و شبش مشخص نبود، حبس شده بود، اما بالاخره درِ اتاق باز شد و قامتِ هانا به نمایش درآمد. -سلام خوشگله! دستی به دکمه‌ی وسطِ مانتویش کشید و با نفرت و خشم به دخترکِ خندانِ مقابلش زل زد. -زبونت رو موش خورده؟ سپس صندلیِ چوبی‌ای را از بیرونِ اتاق به داخل آورد و روبه‌روی تخت گذاشت. روشنا به محض نزدیک شدنِ هانا، تقلاهایش بیشتر شد و مانندِ ببری زخمی می‌خواست صورتِ هانا را پر از جای چنگ کند. -به خودت فشار نیار، اون طنابا ان‌قدر راحت باز نمی‌شن! چشمانش را بر هم فشرد تا آن تبسمِ کریه نشسته بر صورتِ هانا را نبیند. -چرا؟ تنها حرفی که از تهِ گلویِ روشنا خارج شد، همین کلمه بود؛ «چرا؟» او را چرا به این‌جا آورده بود؟ چه قصدی داشت؟
  17. «پارت نود و هشتم» خود را به ورودیِ لمیز رساند، نفسی عمیق کشید تا به‌خود مسلط شود، زیر لب شروع به دلداریِ خودش کرد. -می‌شه بدونم چه مرگته عزیزم؟ هر ماشینی پشتت بیاد، شیشه‌اش دودی باشه، می‌خواد تورو بِپاعه؟ بعد چندبار با کفِ دست به قفسه‌ی سینه‌اش ضربه زد و با بلعیدنِ اکسیژن از راهِ دهان، وارد کافه شد. مثلِ سریِ قبل، بیش از اندازه شلوغ و پرهیاهو به نظر می‌آمد. با چشم به‌دنبالِ هانا گشت. برخلافِ سریِ قبل، این دفعه زودتر از او به کافه رسیده بود. به سمتش قدم برداشت و خود را به جلوی میز رساند. -سلام. با صدای رسایش، هانا را متوجهِ خود کرد. سعی داشت در پشتِ فریادهایش، ترسِ نهفته در چشمانش را پنهان کند. هانا که مشغول نوشیدنِ قهوه‌اش بود، فنجان را روی میز گذاشت، لبخندی عریض بر لبش نشاند و با دستمالی دورِ لبش را تمیز کرد. -سلام خانم، به‌موقع و آن‌تایم! بشین راحت باش. روشنا صندلی را عقب کشید و روبه‌روی هانا جای گرفت. به موهای چتری‌اش نیم‌نگاهی انداخت و بعد چشمانِ دکمه‌ای‌اش را هدف گرفت. -می‌خوام اون سند و مدارکی که گفتی داری رو ببینم! هانا دست‌هایش را در هم قلاب کرد و روی میز قرار داد. چشمانش برقِ خاصی داشت که به مزاجِ روشنا خوش نمی‌آمد. -اون‌ها رو هم نشونت می‌دم، اول یه چیزی سفارش بده. بعد دستش را برای پرسنلِ کافه تکان داد. -چیزی لازم دارید؟ روشنا چشمش به هانا بود، اما مخاطبش پرسنلِ کافه بود. بدون آن‌که نیم‌نگاهی به منو بیندازد، لب زد: -اسموتی هندوانه. دندانِ آخرش را محکم بر لثه‌ی بالایش فشرد و نامحسوس نفسی عمیق کشید. باید بر خودش مسلط می‌شد تا حقایقِ اصلی را کشف می‌کرد. -خب، حالا بگو، می‌خوام کامل بدونم. هانا کمی از محتویاتِ تلخِ قهوه‌اش را نوشید، لیوان را بر سطحِ چوبیِ زیرش کوبید و روشنا را به آرامش دعوت کرد. -آروم باش دختر، چرا ان‌قدر رنگت پریده؟ پرسنل خیلی سریع‌تر از سریِ قبل، سفارشِ روشنا را آورد. هانا اسموتی را بیشتر به سمتش هل داد و نجوا کرد: -بخور، یکم رنگت برگرده. تو که از بیشترِ جزئیات خبر داری، این ترست برای چیه؟ چشمانِ هانا ریز شده بود. روشنا نی را میانِ لب‌هایش نگه داشت و چند جرعه‌ی کوتاه نوشید. خنکیِ اسموتی، برای چند لحظه التهابِ گلویش را آرام کرد. هانا بی‌آن‌که عجله‌ای داشته باشد، تکیه‌اش را به صندلی داد و با نگاهی آرام پرسید: -حالا بهتر شدی؟ روشنا سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان داد، اما هنوز نگاهش روی صورتِ هانا ثابت مانده بود. -گفتی سند داری… هانا لبخندِ محوی زد. -دارم، ولی عجله نکن. روشنا خواست چیزی بگوید که ناگهان جمله‌اش نیمه‌کاره ماند. پلک‌هایش بی‌دلیل سنگین شده بودند. چندبار پشتِ سر هم پلک زد و سرش را کمی تکان داد. -انگار… دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت. -…امروز خیلی خسته‌ام. هانا ابروهایش را در هم کشید و با لحنی نگران گفت: -چت شده؟ لبت سفید شده! روشنا خواست لبش را تکان دهد و حرف بزند، اما لب‌هایش تکان نمی‌خوردند. صدای همهمه‌ی کافه آرام‌آرام دور شد؛ انگار همه‌چیز پشتِ دیواری ضخیم جریان داشت. چندبار دهان باز کرد، اما مثلِ ماهی فقط باز و بسته شد. چهره‌ی هانا برایش دوتا شد. نفسِ عمیقی کشید، ولی سرگیجه رهایش نمی‌کرد. تصویرِ آدم‌های داخلِ کافه لحظه‌ای تار و لحظه‌ای واضح می‌شد. -فکر کنم… باید یه کم… نتوانست ادامه بدهد. انگشتانش بی‌اختیار لبه‌ی میز را گرفتند. هانا از جا بلند شد و دستش را آرام روی شانه‌ی او گذاشت. -آروم باش، چیزی نیست. احتمالاً گرمازده شدی. روشنا خواست مخالفت کند، اما زبانش سنگین شده بود. تنها توانست نگاهِ مبهمی به اطراف بیندازد؛ نگاهش از میانِ چهره‌های محوِ کافه گذشت و دوباره روی هانا ثابت ماند. برای اولین بار احساس کرد حتی باز نگه داشتنِ چشم‌هایش هم از توانش خارج است. صداها را می‌شنید، اما نمی‌توانست واکنشی نشان دهد.
  18. «پارت نود و هفتم» بی‌آن‌که قدم‌هایش را به سمتِ دفتر کج کند، مستقیم وارد سالن شد. یکی از کارکنان که تبحرِ چندین‌ساله‌ای در چنین کارخانه‌هایی داشت، دستش را بر سینه‌اش قرار داد و کمی خم شد تا احترامش را به محراب برساند. -قربان، من خودم حواسم هست. شما باید برین اتاقتون، چند پرونده هست که امضا کنید. گذرا به هیکلِ تپل و موهای فرش نگاهی انداخت. بدون آن‌که بایستد، جواب داد: -فرار نمی‌کنن. اسمت چیه؟ نگاهش روی دستگاهِ بسته‌بندی ثابت ماند. -کوچیکِ شما سهراب فیضی هستم. سر تکان داد و همان‌گونه که نگاهش روی بقیه‌ی افراد بود، سهراب را مخاطب خود قرار داد: -اول کار رو می‌بینم، بعد کاغذبازی، آقا سهراب. مرد لبخندی دلنشین زد و سرتکان داد: -چقدر مسئولیت پذیر! کنار یکی از کارگرها ایستاد. بسته‌ای از روی نوار برداشت. چند لحظه آن را میانِ انگشتانش چرخاند. بسته‌بندی را از نظر گذراند و بعد، آرام آن را باز کرد. تکه‌ای از کلوچه را جدا کرد و داخلِ دهانش گذاشت. چند ثانیه چیزی نگفت. همه منتظر بودند. در نهایت، نگاهش را به مسئولِ تولید دوخت. -خمیرش خوبه، ولی دمای فرِ خطِ دوم دو درجه بالاست. مرد با تعجب گفت: -دو درجه؟ محراب بسته را روی میز گذاشت. -کناره‌هاش زیادی خشک شده. تا ظهر تنظیمش کن. مرد بدون معطلی سر تکان داد. -چشم مهندس. مرد موفرفری لبخندی زد و آرام زیر لب گفت: -روز دومه، هنوز دستگاه‌ها رو از خودمون بهتر می‌شناسین. محراب اعتنایی نکرد. نگاهش دوباره میانِ سالن چرخید؛ روی کارگرها، روی دستگاه‌ها، روی هر گوشه‌ای که ممکن بود کوچک‌ترین ایرادی در آن پنهان شده باشد. وقتی از کامل بودنِ همه‌چیز مطلع شد، بقیه‌ی کارها را به سهراب سپرد و به سمتِ اتاقش روانه شد. پشتِ میزش نشست و به پشتیِ صندلی‌اش تکیه زد. -آخیش! خنکیِ اتاق، جانی دوباره به او می‌بخشید. از تابستان نفرت داشت. هیچ‌وقت علتِ این‌که بعضی‌ها عاشقِ این فصل بودند را درک نمی‌کرد! همه‌جا بو می‌داد؛ عرق، روزی سه مرتبه حمام کردن… چه لذتی در این فصل بود؟ «آه»ی کشید و چشمانش را محکم بر هم فشرد. نقشه‌ی بابک را در ذهنش مرور کرد. حتی مرورِ این نقشه‌ی مسخره، اعصابش را به هم می‌ریخت. در مخاطبینِ موبایل گشت تا به شماره‌ای رسید. همان‌طور که پرونده‌ها را آنالیز و امضا می‌کرد، موبایل را روی بلندگو گذاشت و منتظرِ پاسخِ فردِ پشتِ خط شد. -نوکرتم عمو، جونِ دل؟ لحنِ لاتی‌اش هیچ تغییری نکرده بود؛ همان‌قدر خوف‌انگیز، همان‌قدر مستحکم بود. -به کمکت نیاز دارم اِسی! اسی تمامِ هیکلِ گنده‌اش، گوش شد و شروع به دلبری کرد. -شوما کلاه بخواه من برات سر میارم! میزونی عمو؟ می‌دانست اسی راحت کاری که می‌خواهد را انجام می‌دهد. -آدم می‌خوام اِسی، تعداد زیاد! همه هم نترس باشن. یه جا مشکل خوردم، یه بار برای همیشه باید تمومش کنم. **** «روز بعد، ساعت شش عصر» برای آخرین بار به پیامکی که برایش ارسال شده بود، چشم دوخت. «با ماشینِ من برو خرید، باز مثل اون سری تو خیابون‌ها نمونی نصفِ شب!» آبِ دهانش را قورت داد و از ماشین پیاده شد. در را با ریموت قفل کرد و به سوی آن سمتِ خیابان به راه افتاد. از زمانِ شروعِ راه، حس می‌کرد کسی او را تعقیب می‌کند. همین که با ماشین، گوشه‌ی خیابان پارک کرد، دنای مشکی راهش را کج کرد و با سرعتِ زیاد از کنارش گذشت. دلشوره‌ای عجیب به جانش افتاده بود که ثمره‌اش احساسِ حالتِ تهوع و سرگیجه بود.
  19. «پارت نود و ششم» محراب خود را به کارخانه رساند، اما همچنان مکالمه‌اش با بابک تمام نشده بود. با تمامِ جانش نمی‌خواست حرف‌های بابک را بپذیرد. -نه، نه، نه! فریادش در گوشِ بابک زنگ زد، اما بی‌خیال نمی‌شد. او هم قصد نداشت از نقشه‌اش کوتاه بیاید. -فقط یک روز رو تحمل کن! اگه این‌کارو بکنیم عالی می‌شه. هم می‌فهمیم چی درسته، چی غلط، هم می‌تونیم پته‌ی حامد و مهراد رو رو آب بریزیم. -بابک، سه ساعته داری همین جمله رو می‌گی! حرف آدم تو کَتت می‌ره یا نه؟ نمی‌شه! من نیاز ندارم بفهمم چی درسته، چی غلط؛ خودم متوجه هستم. آخه کره‌خر، چطور می‌تونم این کارو بکنم؟ بابک سکوت نکرد. در برابر تقلاهای محراب، هیچ دلش نرم نمی‌شد. -اگه تو کاری هم نکنی، صورتِ مسئله عوض نمی‌شه؛ فقط همه‌چی به ضرر ما می‌شه! حق با بابک بود. آن دو آدم، داستانِ قشنگی برای ارائه نداشتند؛ قطعاً خشن‌تر از حرف‌های بابک را برنامه‌ریزی می‌کردند. -فکراتو بکن محراب! اگه بتونیم خوب برنامه‌ریزی کنیم، خون از دماغِ هیچ‌کس بیرون نمیاد. آفتابِ شهریورماه سخت بر فرقِ سرش می‌کوبید و اجازه‌ی فکر کردن را ازش سلب می‌کرد. تنها برای ساکت کردن بابک، لب به سخن گفتن باز کرد. -باشه، باشه، مغزم رو خوردی! بابک تک‌خنده‌ای سرداد و خود را به لودگی زد. -ببینم دیگه چیکاره‌ای پسرم، قراره موش با پای خودش بیوفته تو تله! زیاد مطمئن نبود. مهراد شاید احمق باشد، ولی حامد آن‌قدر احمق نبود که به‌راحتی در دام‌شان بیفتد. -هی، هی، تند نرو جلو! اول باید فکر کنم ببینم چجوری امنیت رو برقرار کنم. بابک نتوانست جلوی قهقهه‌اش را بگیرد. -نه که سازمان اطلاعات و امنیت دست توعه! وارد سالن اصلی شد. درِ کارخانه را که پشتِ سرش بست، بوی آرد و وانیل در هوا پیچیده بود. صدای یکنواختِ دستگاه‌ها از همان ابتدای سالن به گوش می‌رسید. -فعلاً رسیدم کارخونه، بعداً بهت می‌گم سازمان اطلاعات‌و‌امنیت دست کیه! نگاهش میانِ کارگرهایی که مشغول آماده‌کردنِ خطِ تولید بودند، چرخید. با دیدنش، چند نفر زیر لب سلام کردند. -باشه بابا، خداحافظ مدیرجون! سپس بوقِ اشغال بود که در گوشش طنین انداخت. موبایل را به نرمی پایین آورد، صدایش را بلند کرد تا در شلوغیِ محیط به گوشِ همه برسد. -صبح بخیر.
  20. «پارت نود و پنجم» ساعدش را روی چشم‌هایش گذاشت. -لعنت! تصویرِ صورتِ بهت‌زده‌ی روشنا از ذهنش بیرون نمی‌رفت. پلک‌هایش را محکم بر هم فشرد و زیر لب ناسزایی گفت. نفسِ داغش سینه‌اش را می‌سوزاند. هنوز مزه‌ی تلخی روی زبانش مانده بود و سرش سنگین‌تر از آن بود که بتواند درست فکر کند. چشمانش را بست. تکه‌هایی از شبِ گذشته، یکی‌یکی از میانِ مه بیرون می‌آمدند؛ خرابیِ ماشینش، رفتن به آن مهمان‌سرای مخصوص، خوردنِ بیش از حدِ نوشیدنی، گرفتنِ آژانس و آمدن به این خوابگاه؛ همه، در کسری از ثانیه از ذهنش گذشتند. سنگینیِ جیبِ سمتِ چپش حکایت از وجودِ موبایلش داشت. فوراً آن را بیرون کشید. برایش مهم نبود ساعت هفت و هجده دقیقه‌ی صبح است؛ باید همین الان درباره‌ی اتفاقاتِ دیروز با بابک صحبت می‌کرد. -الو؟ صدایِ گیجِ بابک، خبر از خواب‌آلودگی‌اش می‌داد. محراب پلک‌هایش را باز کرد و پیراهنش را از تن بیرون کشید. گرمایِ تنش هنوز پایین نیامده بود. -کجایی بابک؟ نجوای بابک حالتی خموده و کش‌دار داشت. -بالای برجِ ایفل، دارم رو سرِ سوگند دلار می‌ریزم. ابروهایش به هم نزدیک شد و تشری به بابک زد. -الان وقتِ شوخیه؟ بابک که کمی سرحال‌تر شده بود، غرولندکنان گفت: -سرِ صبح زنگ زدی می‌گی کجایی؟ خب چی بهت بگم؟ خونه‌ام دیگه. محراب باز هم دستی به پیشانی‌اش کشید و برای برداشتنِ مسکن‌هایش از جا برخاست. موبایل را روی اسپیکر گذاشت و بی‌توجه به لودگی‌های بابک، شروع به حرف زدن کرد. -تا یه جایی می‌دونم نقشه‌ی مهراد و حامد چیه. *** موبایل در دستش می‌لرزید و هم‌زمان قلبش به هیاهو افتاده بود. چندین بار خواست جواب ندهد اما یادش آمد که باید خیلی چیزها را می‌فهمید. به ناچار دکمه‌ی اتصالِ تماس را لمس کرد. -الو؟ -سلام عزیزم، حالت چطوره؟ جنسِ صدا از آنِ همان دختر بود؛ همان که یک روزِ زندگی‌اش را زیر و رو کرده بود. -خوبم، باید حرف بزنیم. هانا درنگی کرد، بعد با اکراه پرسید: -درباره‌ی چی؟ از این‌که از او می‌خواست آن حرف‌های ناخوشایند را بازگو کند، هیچ خوشحال نبود، اما چاره‌ای هم نداشت؛ باید حقیقت را می‌فهمید. -درباره‌ی این کارخونه، درباره‌ی پسرِ محمود! هانا «آها»ی کش‌داری گفت و خنده‌ای مسخره بر لبش نشاند. -حالا یادم اومد. باشه، ببینیم. ولی درباره‌ی این موضوع با کسی صحبت نکردی؟ پلک‌هایش را بر هم فشرد و با غمِ نهفته در صدایش زمزمه کرد: -احمقم برم همه‌جا پر کنم وقتی هنوز مطمئن نیستم؟ اصلاً مطمئن هم باشم، چجوری برم بگم پدرم… مابقیِ حرفش را خورد و سکوت کرد. -خوبه، امروز نیستم. فردا ساعت هشت بیا همون لمیز. به مکالمه پایان داد. دستش از استرس به لرزه افتاده بود. پشتِ هم نفسِ عمیق کشید. -آروم، روشنا! هنوز مطمئن نیستی که! چرا خودت رو باختی؟ تو فقط قراره بری تا بفهمی داستان از چه قراره. نگاهی به ساعتِ بالای موبایلش انداخت. نزدیکِ ظهر بود و باید تا فردا بیکار می‌ماند. کاش همراهِ محراب به کارخانه می‌رفت. با یادآوریِ محراب، گونه‌هایش سرخ شد و سرش را پایین انداخت. همان بهتر که امروز به کارخانه نرفته بود؛ وگرنه از شرم و خجالت با سطحِ زمین یکی می‌شد.
  21. «پارت نود و چهارم» قسمت قرمز موبایلش را لمس کرد و چشم‌غره‌ای سنگین نثار مردِ پررو کرد. -باید بگی من این‌جا چیکار می‌کنم! محراب صورتش را با دو دست پوشاند و چند بار چشمانش را مالید. سنگینیِ سرش اجازه نمی‌داد راحت به روشنا نگاه کند. گلویش خشک شده بود و نمی‌توانست راحت آبِ دهانش را قورت دهد. روشنا از روی ملحفه‌ای که روی زمین پهن کرده بود برخاست و راهِ تخت را در پیش گرفت. -حالا که بیدار شدی، پاشو برو اتاقت! دست‌هایش را از سرما درهم گره زد و زیر لب غر زدن را آغاز کرد: -یخ زدم، دیشب تا صبح از سرما مثل کارتن‌خوابا پلک رو هم نذاشتم که آقا خرناس بکشه! محراب کمی فکر کرد تا بالاخره اتفاقات شب گذشته را به یاد آورد. از این‌که همه‌چیز مثل روز برایش روشن بود، آزار می‌دید اما دم نمی‌زد. -مثل عزرائیل چرا بالا سرم وایستادی؟ لحن خشک و خشنِ محراب، به روشنا هم منتقل شد و این بار، دست‌به‌کمر، جیغ‌جیغ کرد: -جا تشکرته؟ دیشب اگه من نبودم… میان حرفش پرید و رشته‌ی کلام را در دست گرفت. -ممنونم! حالا ول کن غر زدن رو. چشمانش از حدقه بیرون زد. -واقعاً… واقعاً… هرچه فکر کرد، نتوانست واژه‌ی درستی برای کلمه‌ی «عوضی» پیدا کند، پس لب به دندان گرفت و شروع به جویدن پوست روی لبش کرد. -ساعت چنده؟ به سمت ملحفه‌اش رفت و پشت به محراب، روی همان زمینِ سرد دراز کشید. -نمی‌دونم، هفت، هشت. سرش را تکان داد و از روی تخت بلند شد. هنوز هم تار می‌دید و نمی‌توانست صاف گام بردارد. -امروز نیا کارخونه، استراحت کن. وقتی جوابی دریافت نکرد، گلویش را صاف کرد و با صدایی رساتر جمله‌اش را تکرار کرد. -می‌گم امروز استراحت کن! -شنیدم. به سمت ملحفه رفت و رو‌به‌روی روشنا قرار گرفت. روشنا به محض دیدنِ قد و قواره‌ی محراب، پلک‌هایش را محکم بر هم فشرد، دستش را زیر سرش قرار داد و طاق‌باز خوابید. -چرا هر ور میام، روتو می‌کنی اون سمت؟ باز هم خاموشی را ترجیح داد و چشمانش را باز نکرد. -با توعم! چینی بر پیشانیِ روشنا نشست. وقتی با او این‌قدر گستاخانه سخن می‌گفت، باید آمادگیِ این واکنش را هم پیدا می‌کرد. -الان جواب نمی‌دی دیگه؟ در همان حالت، سرش را به نشانه‌ی «آره» تکان داد. -باشه پس. سپس در یک حرکتِ انتحاری، گونه‌ی روشنا سوخت. از شوک، سریع چشمانش را باز کرد اما محراب زودتر از او، اتاق را به قصد خروج ترک کرده بود. صدای کوبیده شدنِ در به چارچوب، مو به تنش سیخ کرد. دستش را روی قسمتِ داغ‌شده‌ی صورتش گذاشت و چند بار روی آن دست کشید. خواب می‌دید؟ از جایش پرید، به سمت کیفش رفت و آینه‌ای درآورد. خودش را چکاپ کرد تا مطمئن شود چیزی که الان تجربه کرده، راست بوده. -مگه جاش می‌مونه، احمق! سطحی بوده، اون‌جوری نبوده که… بر سرش زد تا محتوای چرتِ مغزش را به زبان نیاورد. بر گودیِ کمرش عرقِ سرد نشسته بود. از هیجان، قلبِ آرامش پرتلاطم شد. روی تخت افتاد و چشمانش را محکم بر هم فشرد. چرا محراب باید چنین حرکتی کند؟ چرا؟ آن هم محراب! نه هر کسِ دیگر! کسی که هر لحظه دنبالِ چزاندنِ روشناست. با یادآوریِ حسِ آن لحظه، لبِ پایینش را گاز گرفت و شروع به درآوردن صداهای نامفهوم کرد. محراب خودش را به اتاقش رساند و با کلیدِ درونِ جیبِ شلوارش، در را باز کرد. اتاق از تمیزی برق می‌زد. به سمت میزِ پلاستیکیِ کنارِ در رفت و بطریِ آب‌معدنی‌ای را که معلوم نبود برای چند روزِ پیش بود، سر کشید. جرعه‌جرعه آب را با لذت به سمت معده‌اش راهی کرد اما گرمای نشسته در درونش، ذره‌ای کاسته نشد. دکمه‌های پیراهنش را باز کرد و با همان شلوار، خودش را روی تخت پرت کرد.
  22. «پارت نود و سوم» نیایش رفته بود و حالِ تنهایی او را می‌ترساند. انگار در و دیوارهای اتاق، صداهای عجیب‌وغریب از خودشان درمی‌آوردند. ساعت دو بامداد بود. اگر محراب قصدِ آمدن داشت، تا الان آمده بود! چشمانش رنگِ غم گرفت. راهش را کشید تا به اتاقش برود، اما صدای خش‌خشی از بوته‌ها مانعش شد. -یا موسی‌ابن‌جعفر، تو اسمت طولانیه، کسی صدات نمی‌کنه. نکنه گربه باشه؟ اگر می‌خواست به داخل برگردد، باید از جلوی آن بوته می‌گذشت. شروع به جویدنِ دندان‌هایش و خواندنِ اشهدش کرد. -گربه نیست، منم! صدایی ضعیف به گوش رسید. نفسِ حبس‌شده‌اش را آزاد کرد. همین که گربه نبود، کافی بود! حتی اگر روح بود! به سمتِ بوته رفت. با دیدنِ محراب، ابروهایش بالا پرید و چشمانش گرد شد. -تو… چرا این‌جایی؟ لباس‌هایش پر از خاک بود، چشمانش جمع شده و گیج به نظر می‌آمد. صورتش به گلگون می‌زد. انگار به‌سختی وزنِ سرش را روی گردنش تحمل می‌کرد. -دارم هوا می‌خورم! صدای کِش‌دارش چیزِ خوبی را ثابت نمی‌کرد. به نظر می‌آمد زهرماری خورده است؛ آن هم نه به اندازه‌ی متناسب! خیلی زیاد. -چجوری اومدی؟ کِی اومدی؟ ماشینت کو؟ زانوهایش را در آغوش گرفت و در جوابِ روشنا چشمانش را بست. -با تو نیستم؟ از جایش بلند شد. تلوتلو می‌خورد، اما باز هم هر چند ثانیه یک قدمِ محکم برمی‌داشت. -یک امشب می‌شه سؤال نپرسی؟ لحنش آرام، ولی خمار بود. روشنا ترسید، قدمی به عقب برداشت و فاصله‌ی کمِ بین‌شان را بیشتر کرد. -برو تو اتاقت، این‌جا جای خوابیدن نیست! خواست از کنارش بگذرد، یا بهتر است گفت، می‌خواست از او فرار کند. اما همین که اولین قدم را برداشت، چشمانِ پسر بسته شد و روی بدنش افتاد. -یا خدا! سرِ محراب روی شانه‌اش افتاد و تعادلش را به هم زد. هر دو با هم روی زمین افتادند. پلک‌های محراب روی هم افتاده بود و عرق، صورتش را شسته بود. -کمک، یکی کمک کنه! ولی آن وقتِ شب، هیچ‌کس در آن گوشه‌ی حیاط صدایش را نشنید. با هراس، سرِ محراب را روی پایش گذاشت، چند ضربه به صورتش زد و جیغ کشید: -چت شد یهو؟ صدام رو می‌شنوی؟ از ترس، چشمانش خیس شده بود. دست‌وپایش را گم کرده بود. باید در این شرایط چه می‌کرد؟ -نترس… خوبم! نوای کم‌جانی از میانِ لبانِ محراب بیرون آمد که تلاطمِ روشنا را بیشتر کرد. -پاشو، بیا بریم داخل! این‌جا که نباید بیفتی. خدایا، چه خاکی تو سرم بریزم؟ سرش را بلند کرد و تندتند چشم چرخاند تا کسی را پیدا کند. -چرا ان‌قدر زهرماری می‌خوری که این‌جوری بی‌حال شی؟ سکتم دادی، احمق! لبخندی کج بر لبِ محراب نشست. لای پلک‌هایش را به‌سختی باز کرد و به رخسارِ رنگ‌پریده‌ی روشنا چشم دوخت. -زهرماری خوردم که یادم بره زندگی رو! چشمانش را کج کرد و چشم‌غره‌ای نثارش کرد. -زهرماری موقته، می‌خوای اون مغزِ نداشته‌ت رو دربیارم، کلاً یادت بره؟ وقتی جوابی از محراب دریافت نکرد، فهمید مسئله جدی است. از آن‌جایی که از سابقه‌ی زیبای بیماریِ این مرد خبر داشت، به‌سختی و با تمامِ زور، او را هُل داد تا سرِ جایش بنشیند. -آی، تکون بخور دیگه، یکم خودتم کمک بده! سپس به‌سختی زیرِ بغلش را گرفت و به کمکِ خودش، کشان‌کشان او را تا داخلِ خوابگاه بُرد. -کلید… اتاقت… کجاست؟ نفسش به‌سختی بالا می‌آمد. کمرش از تحملِ نیمی از وزنِ محراب به‌شدت درد می‌کرد. -جواب چرا نمی‌دی؟ با پای راستش بر زمین کوبید و دو دستش را زیرِ آرنجِ پسر حلقه کرد. -خوابیدی؟ یا ایشالا مُردی، راحت کردی منو؟ زبانش را گاز گرفت و در دل «خدا نکنه»ای بر زبان آورد. در همان فاصله، صدای خروپفِ محراب در راهروی خوابگاه پیچید و اخم‌های روشنا را در هم کشید! *** با صدای زنگِ موبایل چشم باز کرد. اولین تصویری که جلوی چشمانش نقش بست، دیوارِ ناشناسِ مقابلش بود. روی تختی تک‌نفره، طاق‌باز خوابیده بود و پتویی تابستانه روی تنش قرار داشت. خواست تکانی بخورد که سرش عجیب تیر کشید. دست بر شقیقه‌اش کشید و دوباره به حالتِ اولش بازگشت. مغزش به‌درستی کار نمی‌کرد تا موقعیتش را درک کند. -الو، سلام مامان. صدای آرامِ صحبت کردن را شنید، ولی به روی خودش نیاورد. چشمانش را بست که کاملاً ناگهانی پلک‌هایش از هم فاصله گرفتند و سر جایش نشست. دخترک با پرشِ ناگهانیِ محراب، قالب تهی کرد و دستش را جلوی دهانش گذاشت تا جیغ نزند. -خدا مرگم بده، جنی شد! محراب پتو را کنار زد و چشمانش را ریز کرد. -نه مامان، با تو نیستم. من یک چند دقیقه‌ی دیگه بهت زنگ می‌زنم. اتاق نیمه‌تاریک بود، اما نه آن‌قدر که محراب، روشنا را تشخیص ندهد. پس اخم‌هایش را در هم کشید و با صدایی خش‌دار زمزمه کرد: -تو این‌جا چیکار می‌کنی؟
  23. «پارت نود و‌دوم» بغضِ درون، صدایش را به‌سختی مهار می‌کرد تا گریه نکند. قصد نداشت با شکست در مقابلِ خانواده‌ی پدرش، آن‌ها را پیروز کند. انگار تازه یادش آمده بود این خانواده‌ی به‌ظاهر مهربان، همان کسانی هستند که مادرش را رها کردند! دست‌های لرزانش را به سمتِ صورتش برد و محکم چشمانش را مالید. نه، نباید الان می‌شکست! هنوز وقتش نبود! -ادامه بدین! می‌خوام بدونم. -بعداً میایم حرف بزنیم، فعلاً بیا یک ماشین بگیریم بریم خونه‌ی ما، حالت خوب نیست! شرمساری در کلامِ حاجی پیدا بود، ولی دیگر چه فایده داشت؟ شرم، مادرش را برمی‌گرداند؟ -من حالم خوبه! حاج‌خانم به هق‌هق افتاد و با چادرش، جلوی صورتش را پوشاند. -تو که می‌دونی چقدر برای من و جیران عزیزی! پدرت وقتی فوت شد، مادرت فقط یک نامه برامون گذاشت که «بچه‌م رو بهتون نمی‌دم!» از پدرم می‌ترسید. از روستا فرار کرد و به تهران اومد. به روحِ محمود، من دنبالتون گشتم. هر جا می‌شناختم، به هر کس می‌شناختم رو زدم. دیر رسیدم. زمانی رسیدم که مادرت زنِ سیروس شده بود و تو دیگه اون رو نداشتی! مسعود هم سرش را پایین انداخت تا محراب شکستنِ بغضش را نبیند. پوزخندی بر لبانِ پسر نشست. به سمتِ جاده برگشت و ماشین را استارت زد. -چیکار می‌کنی با این حالت؟ بذار من بشینم پشتِ فرمون! سکوت، تنها جوابِ حرف‌های حاجی بود. محراب دیگر نمی‌خواست چیزی بشنود یا حرفی بزند. پازل‌های درونِ مغزش بیش از همیشه به‌هم‌ریخته بودند. با سرعتِ زیاد، عمو و زن‌عمویش را به خانه رساند. -بیا بالا پسرم، یک کار دستِ خودت می‌دی، به خدا! حتی پلک هم نزد، چه برسد به این‌که جوابِ حاج‌خانم را بدهد. حاجی چند ثانیه به صورتش میخکوب شد و در نهایت با چشم به حاج‌خانم اشاره کرد تا پیاده شود. خودش هم دستگیره را به سمتِ خود کشید و در را باز کرد. -اون کارخونه، داستان داره! نمی‌دونم چجوری به سیروس رسیده، ولی همون کارخونه‌ست که پدرت روزی تأسیسش کرده. امروز فقط اومدم بهت بگم بی‌خیالش شو! بعدِ اون کارخونه بود که پدر و مادرت روزِ خوش ندیدند. وقتی دید محراب مایل به حرف زدن نیست، «آه»ی کشید و از ماشین پیاده شد. -می‌دونم الان بالا نمیای، پس لطفاً مراقبِ خودت باش! باز هم تنها جوابی که دریافت کرد، بی‌جوابی بود. به محضِ کوبیده شدنِ درِ ماشین، پلک زد. شیشه را تا ته پایین داد و ماشین را به حرکت درآورد. موبایلش زنگ خورد، اما حتی نیم‌نگاهی هم به آن نینداخت. بادِ گرم محکم بر صورتش سیلی می‌زد. دیگر دردِ سرش را حس نمی‌کرد، دیگر بغض گلویش را نمی‌فشرد، سِر شده بود! روشنا باز هم در راهرو به راه افتاد تا به پارکینگِ خوابگاه برود. وقتی دید خبری از ماشینِ محراب نیست، آه از نهادش برخاست. -یعنی امشب نمیاد؟
  24. «پارت نود و یکم» انگشتانِ محراب روی فرمان به سفیدی می‌زد. کمی شیشه‌ی سمتِ خودش را پایین داد تا اکسیژن واردِ ماشین شود، نمی‌توانست راحت نفس بکشد. حاجی هم دستِ کمی از او نداشت. خاطراتِ کودکی‌اش مملو از غم و ناراحتی برای تک‌برادرش بود. -طولانیش نمی‌کنم. نرگس ده سال بچه‌دار نشد، بارها از محمود می‌خواست زن بگیره تا بتونه به مرادِ دلش برسه. اون زمان من سرباز بودم که خدا به دلِ این دو جوون نگاه کرد و نرگس تو رو باردار شد. تلخ‌خندی زد و با اندوه نیم‌نگاهی به محراب انداخت. صورتِ رنگ‌پریده‌اش گواهِ حالِ بدش بود، پس دندان روی جگر گذاشت و لب زد: -می‌خوای ادامه ندم؟ -ادامه بده! این صدای خش‌دار و درمانده، هیچ شباهتی به صدای استوار و محکمِ پسر نداشت. -به واسطه‌ی بارداریِ مادرت، کسب‌وکارِ محمود هم رونق گرفت. اون زمان تو یک کارخونه معاون شده بود. شاید بگی محمود که از یک خانواده‌ی پولدار بود، چرا خودش کار و تلاش می‌کرد! چون معتقد بود اگه تو جوونی کار نکنه و با پولِ باباش تفریح کنه، بچه‌ش باید تقاصِ بی‌فکری‌هاشو بده. سخت کار می‌کرد تا بتونه یک کارخونه تأسیس کنه، تا این‌که با مردی آشنا شد و اون مرد خیلی کمکش کرد، تا بالاخره وقتی تو یک‌ساله بودی، کارخونه‌ی مورد نظرش تأسیس شد. در این‌جای داستان، خودِ حاجی کم آورد. حاج‌خانم از وسطِ دو صندلی، شانه‌ی مردش را ماساژ داد و او را به آرامش دعوت کرد. -چهار سالت شد، همه‌چی عالی بود. کارخونه روزبه‌روز بیشتر می‌درخشید. یک شب ورق برگشت. محمود گفت کارخونه رو فروخته، اما دیگه هیچ‌کس نفهمید پولِ کارخونه چی شد؟ چرا کارخونه کامل دستِ شریکش افتاد؟ بارها خودم از داداش و نرگس سؤال کردم، تنها جوابشون سکوت بود. این‌بار مسعود به سمتِ محراب کج شد. دیدنِ عرقِ نشسته بر پیشانی‌اش، به همراهِ نبض زدنِ شقیقه‌هایش، او را لرزاند. -بعدش چی شد؟ لرزشِ صدای محراب هم محسوس بود. مسعود دیگر نمی‌خواست ادامه دهد. حاج‌خانم با عجز میانِ کلامشان مداخله کرد و گفت: -به نظرم کافیه حاج‌آقا. محراب انگار در این دنیا نبود. این را صدای هیستریک‌وارش نشان می‌داد. -می‌خوام تا تهش بدونم! این‌که چرا همتون ان‌قدر نامردی کردین و مادرم رو بعدِ مرگِ پدرم ول کردین! چرا بعدِ مرگِ مادرم اومدین دنبالم و خودتون رو نشون دادین؟ چشم‌هایش تار می‌دید. راحت نمی‌توانست ماشین‌ها را تشخیص دهد. برای یک لحظه از ذهنش گذشت؛ چه می‌شد اگر مثل پدرش در تصادف می‌مرد و از این دنیای فانیِ به‌دردنخور راحت می‌شد؟ -ما مادرت رو ول نکردیم. من اون زمان تازه عروسِ خانواده‌تون شده بودم، اما بعد از فوتِ پدرت، نرگس غیب شد. مادرت بود که هیچ‌وقت کمک نخواست و زنِ اون مرد شد. محراب فریادی زد که ستون‌های ماشین را به لرزه درآورد. -ان‌قدر دروغ نگید! ماشین را با شتاب به کنارِ جاده هدایت کرد و بدون توجه به بوقِ ماشین‌ها، بر ترمز کوبید. -مادرم هیچ راهی نداشت! همه تنهاش گذاشتید. مادرم مجبور شد زنِ سیروس بشه. قطراتِ پی‌درپیِ اشک روی صورتِ حاج‌خانم نشست. مسعود سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. -من دیدم! گریه‌هاشو دیدم، التماسش به خدا رو شنیدم. دیدم چقدر زنِ اولِ سیروس آزارش می‌داد. دیدم بارها زیرِ گوشِ مادرم می‌زد و مامانم… مامانم به‌خاطرِ من دم نمی‌زد!
  25. «پارت نود» روشنا هم دستِ کمی از حاجی نداشت، جوابِ هر سؤالِ حاج‌خانم را زوری می‌داد. تنها شخصِ شاد و شنگولِ آن جمع، حاج‌خانم بود و بس! -می‌خوای این دختر با ما بیاد؟ نجوای حاجی آرام بود، آن‌قدر آرام که با شوخی و خنده‌های حاج‌خانم هرگز به گوشِ روشنا نمی‌رسید. -نه! دوباره حاجی رشته‌ی کلام را در دست گرفت. -چقدر بهش اعتماد داری؟ اگه وجودِ این دختر نقشه باشه، چی؟ از آینه‌ی وسط، باز هم روشنا را آنالیز کرد. ذهنِ خودش چند دقیقه‌ای می‌شد به‌شدت درگیر بود، حرف‌های حاجی بدتر از قبل آزارش می‌داد. -وجودِ این دختر چرا باید نقشه باشه؟ حاجی چند ضرب بر رانِ پایش زد و «آه»ی از دهانش اذنِ خروج گرفت. -باید حرف بزنیم، حتماً. امشب باید خیلی چیزا رو بدونی. محراب دیگر حرفی نزد و سکوت را ترجیح داد. کمی گاز داد تا زودتر خودش را به خوابگاه برساند. باید می‌فهمید حاجی چه چیزی را قرار است برایش بازگو کند. به محضِ رسیدن‌شان به خوابگاه، روشنا «بااجازه»ای گفت و خواست از ماشین پیاده شود که حاج‌خانم مانعش شد. -تک و تنها تو این خوابگاه می‌خوای بمونی؟ روشنا لبخندی زورکی نثارِ زنِ سمج کرد و بازویش را از دستش بیرون کشید. -نه، دوستم این‌جاست، می‌رم پیشش! با ایما و اشاره‌ی حاجی، حاج‌خانم بی‌خیالِ روشنا شد و او را به امانِ خودش سپرد. -باشه مادرجون، خوشحال شدم از آشناییت، تصدقت. سری تکان داد و ابرازِ متقابل کرد. -منم همین‌طور، خدانگهدارِ همتون! درِ ماشین را به هم کوبید و با عجله از آن فضای سرد، به فضای طبیعی و گرم کوچ کرد. به محضِ رفتنِ روشنا، صحبت‌های حاجی شروع شد. -می‌دونم خسته‌ای، امروز خیلی سرت شلوغ بوده و تایمِ مناسبی برای حرف زدن نیست. چنگی به شلوارِ پارچه‌ای‌اش زد و عرقِ نشسته بر پیشانی‌اش را پاک کرد. کاش حاجی زودتر از این‌ها حرفش را می‌زد. -بهتر نیست بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم؟ چرا در کلامِ حاجی ترس و نگرانی مشهود بود؟ مگر چه چیزی می‌خواست بگوید که آن‌قدر دست‌دست می‌کرد؟ -آخه انگار حالت زیاد خوب نیست. -من خوبم، شما رو تا خونتون می‌رسونم، شما صحبت کنید. حاج‌خانم مخالفت کرد. -حداقل بیا بریم خونه‌ی ما حرف بزنیم، شب هم اون‌جا بمون! بر پشتیِ صندلی تکیه زد و با یک دست، فرمان را گرفت و پا بر کلاچ و گاز گذاشت. -ممنونم، فردا صبح باید برم کارخونه، لطفاً اون قضیه‌ی حیاتی که می‌گفتین رو بگین! حاجی لبش را با زبان تر کرد و با حرکتِ ماشین، زبانش را به حرکت درآورد. -تو از پدرت خیلی چیزها یادت نمیاد، اما من با اون مرد بزرگ شدم. محمود رفت سربازی فقط به عشقِ مادرت، می‌خواست زودتر بیاد و نرگس را برای خودش کنه. پولدار بود، می‌تونست راحت سربازیش رو بخره، اما نرگس می‌گفت مرد تا سربازی نره، مرد نمی‌شه. آوردنِ نامِ محمود و نرگس، دستِ محراب را دورِ فرمان سفت‌تر از قبل کرد. حاجی انگار به آن روزها برگشته بود. چشم بست و با لبخندی غم‌زده ادامه داد: -خلاصه سرت رو درد نیارم، دو سال خدمت کرد. زمانی که برگشت، به خواستگاریِ مادرت رفت. همه‌چی تو بدترین حالتِ خودش بود. خانواده‌ی نرگس می‌خواستند اون به عقدِ پسرعموش دربیاد، چون رسمِ خانوادگیشون بود، اما نرگس فقط محمود رو می‌خواست. خیسیِ چشمانِ حاجی گواهِ خاطراتی تلخ بود. -از خونه فرار کرد، با محمود به خونه‌ی ما اومد و پدرش حکم کرد هیچ‌وقت پا تو اون خونه نذاره. محمود باهاش ازدواج کرد، بماند یک چشمِ نرگس خون بود و یک چشمِ دیگه‌اش اشک! تو خونه‌ی ما هم جنگِ جهانیِ سوم برپا شد! مادرم محمود رو بابتِ این انتخابِ کودکانه‌ش نفرین می‌کرد. پدر برای پسرِ عزیزکرده‌ش متأسف بود. نرگس دلش برای خانواده‌اش پر می‌کشید. پای محراب هر لحظه بیشتر از قبل بر گاز فشرده می‌شد. رگ‌های سرش زنگِ هشدار را به صدا درآورده بودند و از او می‌خواستند دیگر به این چیزها که اولین بار بود می‌شنید، گوش ندهد. -بالاخره با جنگ و دعواهای محمود، همه با این موضوع کنار اومدند. نرگس زندگیِ مشترکش رو در شانزده‌سالگی با محمودِ بیست‌ساله آغاز کرد. من اون زمان فقط هفت سالم بود. خوب یادمه چجوری برای دیدنِ همدیگه له‌له می‌زدند. وقتی با هم بودند، یک لحظه لبخند از لبشون نمی‌رفت. در عرضِ یک سال، همه متوجه عشقِ قشنگِ بین‌شون شده بودند. با این‌که مادرم نرگس رو آزار می‌داد، اما یک بار هم ندیدم لبخند به لب نداشته باشه و پیشِ محمود گله کنه. نه، تنها من! هیچ‌کس اخم رو چهره‌ی نرگس ندید.
×
×
  • اضافه کردن...