-
تعداد ارسال ها
767 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پازت سی و هفت چند روزی حالش که بد بود، اما بدتر نشونش داد. همه فکر میکردن میمیره. گاهی میدید چشم عبدالله بالای سرش سرخه و گاهی مادر شوهرش با گریه بالای سرش دعا میخوند و خواهر شوهرش دعا میگرفت و توی آب حل میکرد و به خوردش میداد. عذاب وجدان میگرفت اما هیچ کدوم باعث نشدن از این حرکت آخرش دست بکشه. کنج همین معرکه دارت زدند دست به هر دار و ندارت زدند سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟ لب بگشایید اگر دیده اید انقدر حالش بد شد که طبیب سنتی بالای سرش آوردن. الکساندرا منتظر ایستاد تا دکتر براش بیارن. وقتی طبیب کاری از پیش نبرد این پیشنهاد مطرح شد. عبدالله مطرح کرد. تا که به هر وا ژه ستم میشود دست ، طبیعی است قلم میشود واژه ی در حنجره را تیغ کن زیر قدم ها تله تبلیغ کن مادر شوهر مخالفت شدید داشت اما وقتی خواهر شوهر گفت: - مامان به بچههاش رحم کن. اون هم آرومتر شد و با دلسوزی نگاهی به صورت سرخ از تب الکساندرا و نالههای اغراقآمیزش انداخت. شعر اگر زخم زبان تیز تر شهر من از قونیه تبریز تر زنده بمان قاتل دلخواه من محو نشو ماه ترین ماه من دکتری که قرار بود از بیمارستان به خونه اونها اومد. وقتی عبدالله یک دقیقه رفت و خانمها توی آشپزخونه بودن الکساندرا سریع به حرف اومد: - شما دکتر دانشگاه؟ - چی؟ آهان! بله من دانشگاه رفته هستم. - شد یک چیز رسوند تهران؟ مُردی و انگار به هوش آمدند هی ! چقدر دست برایت زدند ! *علیرضا آذر - چی؟ الکساندرا سریع النگو و نامه رو توی جیب دکتر گذاشت. - کم است اما آزاد شد بیشتر داد. این برسد سفارت آلمان. دکتر اومد چیزی بگه اما همون موقع عبدالله اومد. یک ماه دیگه توی استرس و بیماری کرد دیگه بدون تظاهر بود و فکر میکردن حالش بهتر شده گذشت. ماه دوم هم گذشت و الکساندرا به این نتیجه رسید که هیچوقت قرار نیست کسی برای کمکش بیاد. زمان زایمانش رسید. غرق درد بود و عرق از سر و روش میاومد و فریاد میزد. عبدالله توی هال نشسته بود و زنها و قابله بالای سرش بودن. یکدفعه صدای همهمهای از توی هال اومد. الکساندرا متوجه نشد چه خبر هست. در باز شد اما صدای عبدالله اومد: - چیکار میکنید؟ ناموسم توی اون اتاق داره زایمان میکنه. در دوباره بسته شد. زایمان الکساندرا طولانی شد و در باز شد و مردی با روپوش سفید داخل اومد. مادرشوهر داد زد: - تو اینجا چی میخوای؟! - من دکترم خانم برید کنار. - کی دکتر خواست؟ برو بیرون. و اومد جلوی دکتر بایسته اما دکتر به کنار هلش داد. خواهر شوهر به سمتش دوید. مادرشوهر داد زد: - برم ببینم این عبدالله چقدر بیغیرت شده که مرد آورده سر زن زائوش. و بیرون رفت و دیگه برنگشت. دکتر به کمک الکساندرا اومد و به قابله گفت: - تو فقط دست کمکم باش. قابله ناراضی قبول کرد. -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و شیش زن به تته پته افتاد و عبدالله زیر مشت و لگدش گرفت و اگه خونواده زن که توی خونه اونها زندگی میکرد به موقع کمکش نمیاومدن شاید بلایی سرش آورده بود. منتظر یک شب طوفانی ام در به در ساعت ویرانی ام پای خودم داغ پشیمانی ام مثل خودت درد خیابانی ام زن رو طلاق داد و ترجیح داد تا دنیا اومدن بچهش با کسی نباشه. برای الکساندرا اهمیتی نداشت چون میخواست هرطوری شده فقط بره. "با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام" مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟ تا که مرا دید به حالم گریست شرکت آلمانی توی شهر اونها دیگه فعالیتی نداشت پس اون هرطوری بود باید به تهران میرفت. اما این راه خیلی خطرناک بود اما اون دیگه نمیخواست کوتاه بیاد. ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟ مردن تدریجی اگر زندگی ست "طاقت فرسودگی ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی ام این اضطرابها اون رو ضعیف و ضعیفتر میکرد. اون مدت که شوهرش مدام برای پسر احتمالی هدیه میگرفت و خواهر شوهرش لباس پسرونه میدوخت و مادرشوهرش دخترها رو میبرد تا اون استراحت کنه از شدت مریضی افتاد. من که منم جای کسی نیستم میوه ی طوبای کسی نیستم گیج تماشای کسی نیستم مزه ی لبهای کسی نیستم اینبار انقدر حالش بد بود که کسی نتونست بهش خرده بگیره چرا کارهای خونه رو انجام نمیده. احساس میکرد این مریضی از پا درش میاره. "دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام" شعر اگر خرده هیولا شدم آخر ابَر آدم تنها شدم این روز ها هرکی منو میبینه میگه : وااای خوشبه حالت چه قدر لاغر شدی رمز موفقیتت چیه ؟؟ من فقط لبخند میزنم و تو دلم میگم : بازیچه شدن گاه پریشان تر از این ها شدم از همه جا رانده ی دنیا شدم "ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام" انقدر بیماریش شدت گرفت که آوردنش خونه مادر شوهرش و اون ازش مراقبت میکرد اما انگار فایدهای نداشت. وای اگر پیچش من با خمت درد شود تا که به دست آرمت نوش خودم زهر سراپا غمت بیشترش کن که کمم با کمت عبدالله شکسته بود. این زن رو خیلی دوست داشت. حتی بیشتر از آنا. اما الکساندرا عبدالله اون دوست نداشت. "خوب ترین حادثه میدانمت خوب ترین حادثه میدانی ام ؟" غسل کن و نیت اعجاز کن باز مرا با خودم آغاز کن الکساندرا از این اسارت و قفس خسته بود. حتی به این فکر کرد که بهتر خودکشی کنه اما دوست نداشت اینطور عقب بکشه؛ ولی انگار هیچ راه فراری نبود... یک وجب از پنجره پرواز کن گوش مرا معرکه ی راز کن "حرف بزن ابر ِ مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی ام رفتن تنها به تهران سراسر خطر بود. موندن در اونجا هم سراسر مرگ! با بچههای شیرین و نوزادش چیکار میکرد! قحطی حرف است و سخن سالهاست قفل زمان را بشکن سال هاست پر شدم از درد شدن سال هاست ظرفیت سینه ی من سال هاست آخر سر فکری به ذهنش رسید. یک راحل غیر ممکن اما شاید اتفاق افتادنی. یک کاغذ و قلم خواست. روز و شبم را به هم آمیختم شعر چه کردی که به هم ریختم ؟ یک قدم از تو همه ی جاده من خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من خواهر شوهرش پرسید: - کاغذ برای چی؟ - من خواست وصیت نوشت. - واه، نگو این حرفها رو. اما الکساندرا خواهش کرد و اون هم با چشمهای اشکی براش کاغذ آورد. الکساندرا یکم از این دروغ و دل پاک خواهر شوهرش عذاب وجدان گرفت. شعر تو را داغ به جانت زدند مهر خیانت به دهانت زدند هر که قلم داشت هنرمند نیست ناسره را با سره پیوند نیست یک کلیتی از اتفاقهایی که براش افتاده بود نوشت و بعد یک اطلاعاتی از مکان و افرادی که باهاش زندگی میکنند. لغلغه ها در دهن آویختند خوب و بدی را به هم آمیختند ملعبه ی قافیه بازی شدی هرزه ی هر دست درازی شدی -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و پنج با تو ام ای شعر به من گوش کن نقشه نکش حرف نزن گوش کن شعر تو را با خفه خون ساختند از تو هیولای جنون ساختند اینبار اون هم با بقیه منتظر بود که بچه پسر بشه و این نشون میده که انسان وقتی توی درد سعی میکنه جوری اون درد رو برای خودش عادی سازی کنه. ریشه به خونابه و خون میرسد میوه که شد بمب جنون میرسد محض خودت بمب منم ، دور تر ! می ترکم چند قدم دور تر ! این مدت الکساندرا ترجیح داد مستقیم به سمت اسلام بره و این بخاطر حدیثی بود که از پیامبر شنید. خداوند به زنان و دختران نسبت به مردان و پسران مهربانتر است <پیامبر اکرم <ص>> از همه ی کودکی ام درد ماند نیم وجب بچه ولگرد ماند حال مرا از من بیمار پرس از شب و خاکستر سیگار پرس عبدالله وقتی فهمید خیلی خوشحال شد و اون رو به مسجدی دورتر از خونهشون برد چون توی اون محله همه فکر میکردن الکساندرا مسلمون شده. از سر شب تا به سحر سوختن حادثه را از دو سه سر سوختن خانه خرابی من از دست توست آخر هر راه به بن بست توست خانواده خیلی ذوق کردن و عبدالله براش یک دست النگو طلا گرفت و خواهر شوهر و مادر شوهرش که عاشقش بودن اون رو روی سرشون گذاشتن. چک چک خون را به دلم ریختم شعر چه کردی که به هم ریختم ؟ گاه شقایق تر از انسان شدی روح ترک خورده ی کاشان شدی الکساندرا اجازه خواست تا با اسلام بهتر آشنا بشه. عبدالله با همون حاج آقا صحبت کرد و چند روز الکساندرا به اونجا میرفت و همسر حاج آقا که خودش زیر دست شوهرش درس دین خونده بود بهش آموزش میداد شعر تو بودی که پس از فصل سرد هیچ کسی شک به زمستان نکرد زلزله ها کار فروغ است و بس ؟ هر چه که بستند دروغ است و بس این شناختها باعث شد که الکساندرا بفهمخ این چیزی بین جامعه سنتی مسلمونها با اخلاق ائمه در تضاد هست و فکر کردن روی این موضوع کمکم باعث شد که یادش بیاد که چه چیزی بوده و مورد چه تهاجم فرهنگی قرار گرفته. تیغه ی زنجان بخزد بر تنت خون دل منزویان گردنت شاعر اگر رب غزل خوانی است عاقبتش نصرت رحمانی است دوباره هوس رفتن به سرش زد و با خودش فکر کرد: عبدالله دیگه باور کرده که من میمونم پس راحتتر میتونم فرار کنم. حضرت تنهای به هم ریخته خون و عطش را به هم آمیخته کهنه قماری است غزل ساختن یک شبه ده قافیه را باختن چهار ماه شده بود اما حالش خیلی بد بود. مادرشوهر دنبال این رفت که دعای سلامتی برای نوهش بگیره که دعاده گفت: - اگه ده قرون بدی میگم چیکار کنی که نوهت سالم بمونه. - چی؟ - صیغه پسرت اومد پیشم و دعای سقط بچه گرفت. دست خراب است چرا سر کنم ؟ آس نشانم بده باور کنم دست کسی نیست زمین گیری ام عاشق این آدم زنجیری ام مادر توی سر زنون سراغ پسرش رفت. عبدالله نگران مغازه رو بست و مادرش رو داخل آورد. - چی شده؟! - چندبار گفتم صیغه بازی نکن. صیغهت برای بچهت دعای سقط گرفته. - چی دارید میگین؟! این حرفها از کجاست؟! مادر شوهر همه چیز رو تعریف کرد. شعله بکش بر شب تکراری ام مرده ی این گونه خود آزاری ام من قلم از خوب و بدم خواستم جرم کسی نیست ، خودم خواستم عبدالله سراغ صیغهش رفته بود و همه چیز رو گفته بود و گفت: - تو اینکار رو کردی؟! - نه... نه. - انکار میکنی؟! این رو عصبانی پرسید. زن سعی کرد سریع قضیه رو ماست مالی کنه: - من پیش دعاده رفتم اما برای دعای بچه آوردن خودم نه سقط زنت. - یعنی باهات روبهروش کنم میتونی این رو ثابت کنی؟ شیشه ای ام سنگ ترت را بزن تهمت پر رنگ ترت را بزن سارق شبهای طلاکوب من میشکنم میشکنم خوب من -
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و چهار عبدالله تریاکی شده بود و دیگه کمتر برای دوتا زنهاش وقت داشت. بچهها بزرگ میشدن و غنچه همه تلاشش این بود که خودش هم باردار بشه و ترجیحا یک پسر بیاره تا دوتا دختر الکساندرا رو بشوره و راحت بشه اما خبری از بچه نبود. با بچهدار نشدنش کمکم از چشم عبدالله افتاد و یک روز الکساندرا و بچههاش با صدای جیغهای اون زن بلند شدن. - نه! نه! نوزادها به گریه افتادن. الکساندرا هی یکیشون رو بغل میکرد هی اون یکی دیگه و بعد هر دو رو گذاشت و نمیتونست بیرون بره و صداها با بسته شدن در تموم شد. عصر عبدالله با صورتی گرفته اومد. الکساندرا جلو دوید. - چی شد؟! - غنچه رو طلاق دادم. الکساندرا با تعجب یک قدم عقب رفت. همین ماه پیش عبدالله الکساندرا رو بزور برد تا صیغهشون رو تمدید کنند و حالا اون یکی رو طلاق داده. - چرا؟! - دیگه نیازیش نداشتیم. بگو ببینم شام چی داریم؟ - شام؟! من؟! عبدالله پوفی کشید. - نه انگار نیازش داشتیم. غنچه از زندگیشون رفت و این آرامش و لذت داشتن همسر برای خودت جذابیت جالبی برای الکساندرا داشت. اون دیگه داشت به این اسارت عادت میکرد. ظرف میشست، غذا میذاشت، به بچهها میرسید، خونه رو تمیز میکرد، به بددهنیهای عبدالله عادت میکرد و زندانی اما صبور بود که همین صبر زنان اینهمه بلا سرشون آورد. بدنش طاقت اینهمه کار رو نیاورد و بیمار شد اما با همون بیماری مشغول به کار بود. اما بخاطر بیماری نشد به بچههاش برسه و بچهها مریض بودن. عبدالله احساس مرگ داشت. فکر اینکه این دوتا هم از دست بده براش دیونه کننده بود. ولی خدا صداشون رو شنید و دخترها برگشتن. ولی یک چیزی این وسط تغییر کرده بود. عبدالله نذر کرده بود که اگه دخترهاش برگردن دیگه زنا نکنه. و زنا هم نکرد اما سریع یک دختر مجرد اما فقیر رو صیغه کرد و خونه باباش گذاشتش و اینبار مراقب بود کسی چیزی نفهمه. ولی باز هم خبر مثل تمام اخبار خالهزنکی اون موقع پیچید و به گوش الکساندرا هم رسید اما براش اهمیت نداشت و فقط گفت: - همین که دورم نیست خوبم. براش تعجب بر انگیز بود که چرا مهم نیست و به این نتیجه رسید که... هر بار که سطحتان بالا میرود، چیزی را از دست خواهید داد؛ یک عادت، یک دوستی، یک رابطه، یک نسخه از خودتان. این باخت نیست. این هزینه ورود است. همون دوران مادر شوهرش مریض شد و اون رو به خونه خودش آوردن. یکبار حال مادر شوهرش خیلی بد شد چون الکساندرا به عادتهای آلمانی هنوز بلد نبود از بیمار خوب مراقبت کنه. فرداش خواهر شوهرش اومد داد و بیداد که... - تو حواست به مادر م نبود که مریض شده و شوهرش سرش داد زد: - از تو که مادرمون رو ول کردی که براش بهتره. زن برای مادر شوهرش سوپ درست می کرد بهش نون میداد حمومش می برد و انقدر براش حرف خندهدار میزد که میخندید. چند روز بعد زن دوم رو دید. گاهی توی مجالس زنانه خواهر شوهرش اون رو دعوت میکر اما اون روز توی مسجد دیدش که گریه میکرد. اون دوتا ناخودآگاه کنار هم نشستن. الکساندرا چون از اون زن بدش نمیاومد ازش پرسید: - تو خوشبختی؟ - بله. الکساندرا به خونه برگشت و ذهنش درگیر بود چون زنه آخر کار بهش گفته بود: - مگه تو چی داری که من ندارم؟ با خودش فکر کرد: یعنی عبدالله من رو از اون دختر بیشتر دوست داره؟ احساس کرد میخواد بهتره با عبدالله رفتار کنه و اون شب انقدر بهش خوش گذشت که رو به روی پنجره ایستاد و گفت: - کجا میروی ای شب فردا هیچ خبری نیس... بعد با خودش فکر کرد: با کارام میخندونمش و قربون صدقش میرم ، تموم سیاستای زنانرو روش انجام میدم ، برای اون ناز میکنم ، برای اون ارایش میکنم ، برای اون دلبری میکنم..... کاری میکنم هم روز به روز اون بیشتر عاشقم شه هم عشق تو تو وحود من بمیره و تبدیل بشه فقط به یه خاطره... این محبت تا جایی پیش رفت که یکبار در بیداریهای شبونهشون عبدالله اعتراف کرد: - تــــو واســٰـــم با بقیه فرق داری! تنها کسی که از حرف زدن باهاش خسته نمیشم، تنها کسی که هر روز تو فکر و ذهنِ منه، تـو همونی هستی که بدون هیـچ تلاشی باعث میشی لبخند بزنم... بی دلیل حالمو خوب میکنی و در آخر تنها کسی هستی که از دست دادنش میترسم... ولی چیزهایی بود که الکساندرا رو اذیت میکرد. اینکه تولد مادری که یک سال بود ازش خبر نداره و فکر میکنه ایران داره کار میکنه گذشته بود. امسال هم بدون من شمع هات رو فوت می کنی و من فقط از دور، با دلی شکسته نگاهت می کنم… تولدت مبارک البته چندبار زیر نظر عبدالله نامه داده بود اما اون نامهها هم میگفت من در حال کارم توی ایران. هنوز بچهها شیش ماه نشده بودن که فهمید دوباره بارداره. هر دو رسم بر زود بچه آوردن داشتن پس اینبار کمی... فقط کمی خوشحال شد. زهر ترین زاویـــه ی شوکران مرگ ترین حقه ی جادوگران داغ ترین شهوت آتش زدن تهمت شاعر به سیاوش زدن الکساندرا بدون اینکه خودش متوجه باشه توی منجلاب احساسات در مقابل منطق پیش میرفت. هر که تو را دید زمین گیر شد سخت به جوش آمدو تبخیر شد درد بزرگ سرطانی من کهنه ترین زخم جوانی من مادر شوهرش بهتر شد و به خونهش برگشت و همه برای نوه سومشون ذوق داشتن. مخصوصا اینکه خواهر شوهرش بچهدار نمیشد. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
بالاخره ترجیح دادم یکم مثل آدم رفتار کنم مگه این دختره هم از خر شیطون بیاد پایین. - چطور درباره چنین کشور پرتی اطلاعات دارید؟ - شما چطور توی همچین کشور پرتی زندگی می کنید؟ - من اول برای زندگی به نیوزلند رفتم و بعد وقتی دیدم شرایط زندگی در کشور بغلیش که زیر نظر همون کشور هم اداره میشد بهتره به اونجا رفتم. حدس میزدیم این دختر که انقدر آرزوی مهاجرت داره جذب این حرفها بشه. سرعت قدمهاش آرومتر شد. - بله، شنیدم با اینکه کشور مستقلی هست همه کارهای سیاسیش بر عهده نیوزلنده چون در گذشته عضوی از اون کشور بوده. - چطور انقدر اطلاعات دارید؟ - من به کشورهای دیگه خیلی علاقه دارم و دربارهشون تحقیق میکنم. متوجه شدم دیگه دریا و یاسر مقابل ما راه نمیرن و ازشون دور شدیم. - زندگی اونجا سختیهای خودش رو داره. بالاخره همه اونجا مسیحی هستن. - شوخی میکنی؟ من از خدامه همچین جایی باشم. راستی شما توی آلوفی شمالی هستید یا جنوبی؟ قبلا این رو تمرین کرده بودیم. - جنوبی.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- دو دقیقه واستا مثلا من بعد از یک سال آقا سیاوش رو دیدم یک خوش برگشتین بگم. دختره سرد به من نگاه کرد که طبق قرار در حالی که یک دستم توی جیب شلوار سورمهایم بود با ادبانه سلام کردم. دریا جوابم رو داد و خودش دستش رو به سمتم دراز کرد. باهاش دست دادم. - خوشبختم خانم! سر تکون داد و به یاسر گفت: - این داداشت تا الان کجا بود؟ - نیووی. - نیووی کجاست؟ خودم به زبون اومدم. این چرا با خودم صحبت نمیکرد! - یک کشور جزیرهای توی اقیانوس آرام. - ها، همون کشور که چون وای فای مجانیه بهش میگن جزیزه وای فای. - معلومه اطلاعات عمومیتون بالاست خانم.- 155 پاسخ
-
- 3
-
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
پیاده شدم و باهم به سمت پاساژی که انگار درش بودن رفتم. چندبار دیالوگ و کنشها رو مرور کردیم و بعد داخل رفتیم. با تلفن هماهنگ کرد و گفت: - بیا. از پله برقی بالا رفتم. تا حالا همچین پاساژ شیکی نرفته بودم. یک طبقه بودیم که دیدم دریا با یک دختر جوون داره میاد. - بابا دستم شکست بیخیال شو دیگه. - یک مانتو برای تو هم بخریم بعد بریم. - من مانتو نمی خوام فقط بریم. همون موقع ما بهشون رسوندیم. دریا گفت: - ا یاسر اومدی! بیا این ها رو از الماس بگیر که خیلی غر میزنه. الماس پلاستیک ها رو به دست یاسر داد - بگیر راحت بشم. یاسر ازش گرفت. من تا اون موقع چیزی نگفتم چون یاسر می گفت الماس دختر مغروری هست و زود روی خوش نشون نمیده. دریا به من گفت:- 155 پاسخ
-
- 4
-
-
تو که می خواستی بری اون همه دلبری برای چی بود
- 20 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
خندیدم - خیالت راحت من آبدیدم! - راستی بنظرت بهتر نیست تا موقع فرهاد رو بیاری اینجا؟ - نه، نمی خوام کسی بفهمه که دارم همچین کاری می کنم. چه فرهاد چه خانواده زنم و مادرم که باهم قاطی شدن. راستی تو دیدن مادر میای؟ - آره چندبار این دو سال اومدم. حتی گاهی فرهاد رو دیدم. توی دلم گفتم: ای بی معرفت! هر روز اندازه پول روزم رو می داد و باهام سر و کله میزد تا اینکه گفت: - فکر کنم دیگه حاضر هستی. - کجا باید این دختر رو ببینم؟- 155 پاسخ
-
- 4
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با خنده گفت: - داداش تو انقدر خوشتیپ بودی و معلوم نبود. - آخه اوسکل قیافه م رو آدم کنی اخلاق سگم و دهن عنم رو می خوای چیکار کنی؟ چند ثانیه نگاهم کرد بعد زد زیر خنده. خودم هم خندم گرفت. گفت: - بابا من هم همینطور خرم اما جلوی این ها یکجور رفتار می کنم که انگار از شکم ننه در اومده آدم با اصل و نسبم. خندیدم. بعد از دو سال باهم صمیمی شده بودیم. - باز تو یک مکتبی رفتی ادم شدن یاد گرفتی. - احیانا منظورت به اون مدارس داغونی که باهم می رفتیم یا اون پیام نوری که فقط هفته ای یکبار می رفتم؟ همین کلمات قلمبه و سلمبه رو یاد گرفتم. - چهارتا به من هم یاد بده. با خیال راحت گفت: - نترس، خوب چیزهایی بلدم آموزشت میدم که حض کنی اما شاید خیلی طول بکشه.- 155 پاسخ
-
- 4
-
-
ال بویه: احمد دیلمی ۲۲ سال پناهخسرو ۴۸ سال
- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان عبدالله | آتناملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پارت سی و سه الکساندرا با ناراحتی سری به معنی مخالفت تکون داد و گفت: - چرا شما اینجور؟ از بچه خود کار خواست؟ دنیا آورد بعد نخواست؟ همهش زندانی کرد که نکنه خطر اومد؟ بعد به یک مرد کلا داد و دیگه مراقبت نکرد؟ دخترها همیشه صاحب دارن؟ مادرشوهر که نسبت به زنهای زمانش زن فهمیدهتری بود و بیشتر میفهمید که توی چه عرفی و چرا جا افتاده، سری به معنی تاسف تکون داد. - گرسنگی نکشیدی که اینطور چیزها رو بفهمی. بعد کمکش کرد بلند بشه. - بیا بریم که الان زنهای همسایهها میان. خوشی ما زنها هم همین کنار هم بودنهاست. بعد دخترش رو صدا کرد که رخته خواب رو بیارن. اونجا درازش کشوند و کم کم خانم ها هم میاومدن و همه دست پر بودن. با ذوق ازشون تشکر می کرد. زن ها دورش نشستن و شروع کردن از خاطرات زایمان خودشون و چیزهایی که باید برای بزرگ کردن بچه مراعات میکرد رو براش میگفتن. تا شب الکساندرا سرگرم بود و با خودش فکر کرد: همه چیز هم اینجا بد نمیشه! شب مهمونها که رفتن الکساندرا تونست بچههاش رو که این دست اون دست میشدن در آغوش بگیره و با هدیه و خوراکیهایی که براش آوردن مشغول بشه. عبدالله اومد. به الکساندرا لبخند زد. الکساندرا هم که غرق لذت بود لبخند زد. عبدالله کنار بچههاش نشست و هر دو از سکوت شب لذت بردن. فرداش با همون اقوام به خونه همسرش رفت و غنچه هم سعی میکرد همون کاری که مادرشوهرش گفته رو توی چشم انجام بده و الکساندرا هم خوشحال بود که هیچکاری، حتی مراقب از بچههاش گردنش نیست. اما غنچه بلد بود که چطور الکساندرا رو اذیت کنه. عبدالله بهش میگفت: - می خوام یکم برای زن دوم خرید کنم. تو نباید از خونه بیرون بری. در رو هم روی کسی باز نکن. اون هم نبایذ بیرون بره. زن با چشم اشاره کرد. بعد هم عبدالله با همه خساستش یک الاغ گرفت تا غنچه که اجازه داشت آزادانه فقط با یک اجازه بیرون بره برای رفت و آمد راحت باشه. کمکم دعواهاشون بیشتر شد. غنچه اتاق الکساندرا رو میخواست. عبدالله میگفت: - اون اتاق بزرگتره و اون دوتا بچهداره - اما تو بیشتر پیش من هستی پس بهتره ما به اون اتاق بریم. آخر سر عبدالله کوتاه اومده بود و به الکساندرا گفته بود اما الکساندرا بساط جیغ و داد گذاشته بود و در آخر گفته بود: - من به مامانت میگم. عبدالله این حرف بهش برخورده بود و الکساندرا رو زده بود و گفته بود: - خفه شو زنکه لجن! گمشو توی اون اتاق. مادر عبدالله گاهی که برای سر زدن به زنها میاومد متوجه ماجرا میشد. سر حرف با الکساندرا نشستن. الکساندرا وقتی غنچه پذیرایی کرد و رفت به مادر شوهرش گفت: - نمیدونی این زن دوم عجب چیزی هست. - می دونم، درباره گذشتش از چند آشنا تحقیق کردم. میدونم که جز عبدالله کسی دوستش نداره. - میخوام با عبدالله حرف زد که به من خونه جدا بده اما فکر نکرد قبول کرد. بعد ناراحت گفت: - فکر کرد عبدالله اون رو بیشتر دوست داشت. - خیلی ساده بخوام توضیح بدم، هرچیزی رو که حس کردی، قطعا درسته. بعد ازش خواست حرفهاش رو بگه: - تعریف کن! تعریف که میکنی پام رو همون جایی میذاری که تو چراغ برداشتی. تعریف کن روی دلت نمونه. الکساندرا با این حرفها فهمید که مادر شوهرش خیلی بیشتر از زنها دوران خودش میفهمه پس گفت: - اگه از من پرسید چه دستاوردی از روزهایی که گذشت داشتی! میگم، تونست زنده موند توی روزهایی که حتی نفس کشیدن هم برام ناممکن بود. بعد نفس عمیقی کشید و گفت: - تصمیم داشت تغییرات داد به زندگیم. خواست همین جا ورزش کرد. - ورزش چیه؟ الکساندرا تعجب کرد چون کلمه فارسیش رو گفت و مادر شوهرش نمیدونست. مشغول توضیح دادن شب و غنچه هم از در آشپزخونه با حرص رابطه صمیمی اونها رو نگاه میکرد. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۶۳ جوابم رو نداد. پرهام گفت: - بچه نشو دیگه. بشین باهم مردونه صحبت کنید کدورتها رفع بشه. - این حرف به درد دو نفر میخوره که باهم زد و خورد کردن نه کسی که زیر مشت و لگد برادرش افتاده. پوریا با بهت گفت: - کِی بهت مشت و لگد زد؟! من که با این اغراقهای بابک آشنا بودم با اخم گفتم: - نکنه دوست داشتی عادلانهش کنی؟ معلوم بود نمیخواست جوابم رو بده اما بار این تهمت رو تحمل نداشت. - منظورم اون نبود. - بابک میشینی یا نه! پتو رو از روی سرش کنار زد و نشست. - نه. نیشخند زدم. - اما نشستی. تازه فهمید چه گولی خورده. من هم متوجه صورتش شدم که از دو جا آسیب دیده بود. یک طرف کبود و یک طرف کمی سرخ به چشم میخورد. گوشه پیراهنش رو که از صبح در نیاورده بود بالا زدم. پهلوش تا قفسه سینه در اثر برخورد با در کبود بود. دوست نداشتم لیلی به لالاش بذارم اما نتونستم نگم: - کاش نبودم و با تو این کار رو نمیکردم. زیر لب گفت: - خدا نکنه! پوریا گفت: - کاش بجاش دستت شکسته بود! با حرص نگاهش کردم که با چشمهای خندون نگاهم میکرد. به سمت بابک برگشتم و به چشمهای مشکی و قشنگش زل زدم. میذاشتم اعتکاف رو بره و خودم جلوی آرمین میایستادم نمیذاشتم چپ نگاهش کنه. - جز اولی همش قبول. یکم فکر کرد تا ترتیب یادش بیاد. بعد با حرص گفت: - چرا بازی در میاری؟ پرهام گفت: - سوال من هم همینه. دستی روی گردنش کشیدم. - چون با اخلاقی که از تو و خودم سراغ دارم خیلی سختتر از گزینههای دیگهست. پوریا خندید و بابک چپچپ نگاهم کرد و زیر لب فحش داد و بلند گفت: - بتاز دانیال خان. شما رو فقط الینا میتونه درست کنه. پرهام از خنده غش کرد و من هم خندهام گرفت. پوریا در بین خنده گفت: - مگه الینا چطوره؟ - به اندازهای که دانیال رو در حال ظرف شستن و زمین جارو کردن ببینیم هست. دنیل از صدای خندههامون متعجب وارد شد و بین چهارچوب در ایستاد. - به صورت داغون شدهی بابک میخندید؟ بابک با حرص نگاهش کرد. - دهنت رو ببند دنیل! براس اینکه حواسش رو از اون پرت کنم با انگشت پیشونی بابک زدم. - به جای اولی یک چیز دیگه پیشنهاد بده. خواست به روی خودش نیاره اما با شنیدن این حرفم چشمهاش برق زد. تا پرهام ماجرا رو به دنیل توضیح بده و غرغرهاش رو گوش کنه گفت: - هیچوقت تردم نکنی. صدای شکسته شدن قلبم رو واقعاً شنیدم. سکوت اتاق رو گرفت. پرهام وضع بهتر از من نداشت. خودم همه چیز رو، همه چیز رو براش توضیح داده بودم. دنیل روش رو گرفت تا من نگاهش رو نبینم. گیج شده بودم. نمیدونستم چی بگم یا چیکار کنم. فقط میخواستم از اون وضعیت رها بشم. - من رو ببخش... به خاطر همه چیز... باید به اتاقم برم... هرچی رو که میخواستی... رو برات همین هفته انجام میدم. نفهمیدم چطور خودم رو به اتاقم رسوندم. جلوی آینه ایستاده بودم و دستهام به دو طرف قابش بود. تصویر یک مرد شکسته رو داخلش دیدم. فرداش بابک کارهاش رو درست کرد و بعد از برگشت سرسنگین به اتاقش رفت. چشمه که صبح از مسافرت برگشته بود باهاش صحبت کرد و فهمید دوستهاش به صورتش اشاره کردن و اون هم که دوست نداشته دروغ بگه واقعیت رو گفته و داغ دلش تازه شده. -
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هفتاد و سه صبیه گفت: - مثل آقا یک چیزی یادگاری از خودت بده. چون طرفدار رهبر نبودم یکم سرد گفتم: - آهان! ولی ایشون یک فرد مذهبی هستن کخ به عنوان یک هدیه مقدس چیزی از خودشون میدن. - از این لحاظ هست اما با عشقی که مردم بهت پیدا کنند برای اونها هم مقدس میشی. سر تکون دادم. - فکر خوبیه! بریم. آرایشگرم نمیاومد و با صبیه میرفتیم. بیرون رفتم. زاکیا توی باغ منتظرمون بود. احترام گذاشت. - بفرمایید ملکه! نگاهی به ماشین گرونی که آورده بود انداختم. - این از کجا؟ - ماشین برای رفته و آمدهای توی شهری هست. - یک جیپ نداری بیاری؟ چند دقیقه بعد با جیپ توی شهر قدم میزدیم. هر جا مردم ما رو میدیدن به سر و کولمون میپریدن و زنها بوسه بارونم میکردن. توی شهر چند محله خوب و نوساز و تمیز و بدون زباله بود که آسفالت خوبی داشت و ماشینهای خوبی هم درش رفت و آمد میکرد. از زاکیا پرسیدم: - این ماشینها از کجا؟ - اروپاییها وقتی رفتن ماشینهاشون رو چون نمیتونستن ببرن با قیمت پایین فروختن. - مثل عراق. بعد گفتم: - من رو به حاشیههای شهر ببر. جایی که مردم فقیر رو ببینم. من رو به جاهایی برد که خونههای حلبی دورتا دور هم بودن و وسطشون یک چاه آب بود که همه ازش استفاده میکردن. من رو به ساختمونهای شلوغ و پر جمعیتی برد که اب فقط هفتهای دوبار به اونجا میرسید و من رو به بیرون شهر برد که مردمی چهارچوب گلی برای خودشون درست کرده بودن و داخل اون بودن. توی راه برگشت گفتم: - مشکل این مردم مسکنه و شهرسازیه. - ما مشکل زیاد داریم. - یک مشکل دیگه هم زیاد بودن ایذر در اینجاست. خندید. ادامه دادم: - یک روستای خالی درست کنید. دورتا دورش رو دیوار بکشید و نگهبان بذارید. میخوام همه مبتلاها به ایذر رو به اونجا ببرید. - تعدادشون خیلی زیاده. - اگه لازم بود تعدادیشون رو بکشید. با تعجب نگاهم کرد. - به عنوان یک مترجم خیلی زود با سیاست خو گرفتید. - من طرفدار نظم اجتماعی هستم. حتی به عنوان یک دیکتاتور. - این آدمکشی خیلی جلوه بدی در جهان داره. نیشخند زدم. - از کجا میفهمن که برای چی مردن؟ ایذره دیگه. اگه روزی جون ده نفر از مردم روستا رو بگیره چی میشه؟ - اگه اینطوره همه باید آزمایش بدن. ما انقدر آزمایشگاه نداریم و چطور وادارشون کنیم که بیان و آزمایش بدن؟ - با صلیب سرخ هماهنگ میکنم. با نیروی نظامی به روستاها میفرستیم و از همه آزمایش بگیرن. با پاپ هم باید نامهنگاری کنم. باید اصلاحات فرهنگی اینجا راه بندازه و از فحشا بترسونشون. نیاز به تعداد زیادی کشیش داریم. - بله بانوی من! تا به کاخ برسیم عصر بود. زانیا رو خواستم. بدو بدو توی بغلم اومد. بوسیدمش و درخواست پیدا کردن دایه رو گفتم زاکیا به جزایر کوک بفرسته. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- خوبه! یک حوله به دستم داد و یک در رو باز کرد. - عنوان شامپو بدن و شامپوی سر گذاشتم. کیسه و لیف هم هست. یکجور خودت رو بشور که رنگت عوض بشه. این شامپوها مدل موهات رو بهتر می کنند. وارد حمومش شدم. یک وان کوچیک سرامیکی بود. - به! لباسهام رو یک کنار انداختم و توی آب نشستم. دوش رو باز کردم اما صدای یاسر اومد که به در میزد. - دکمه کنار جکوزی رو بزن. پس جکوزی این بود. دور و بر رو نگاه کردم. یک دکمه بود زدم. از دو طرف وان آب بیرون میاومد. اون هم آب گرم. - به!- 155 پاسخ
-
- 4
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
- انقدر سنش بالاست و ننه ش توی کارهاش دخالت میکنه. - دنبال شر نباش. اون زن تو خوب بود که از خانواده ش هیچ حسابی نمی برد؟ آخر سر هم همه رو آواره کرد. یادم به زنم افتاد. از وقتی شماره رد و بدل کردیم یک لحظه راحتم نمیذاشت. همش پیام های عاشقانه حرف های عاشقانه. من هم بچه بودن و خام شده بودم و فکر می کردم یکدفعه ای تحول یافته و عاشق من شده. هرچی توجیبی می گرفتم اون رو می بردم کافه یا براش گل می گرفتم. حتی وقتی دیدم کفاف نمی کنه تو جیبی هام رفتم سرکار تا خرجش رو بتونم بدم. سرم رو تکون دادم و گفتم: - بیخیال گذشته. بگو ببینم چیکار باید بکنم؟ - اول بیا حموم برو یک دست کت و شلوار مشتی بدم و چند دشت از پیراهن های خوب خودم ببینم چطور میشی.- 155 پاسخ
-
- 4
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هفتاد و دو - یک بانک خوب هم باید بزنیم. - باید از یک کشور که توی حوزه بانکداری معروفه کمک بگیریم. - نه بابا، توهم معلوم اهل اصلاحاتی. خندید. - آره خوب؛ کشورمه. عشق خاصی توی صداش بود وقتی میگفت کشورمه. - سواد! - جانم! - میشه همه شبهایی که اینجا هستی باهم توی یک اتاق بخوابیم؟ یکم مکث کرد. نگران پرسیدم: - نمیشه؟ - باشه... اما شاید گاهی به تنهایی نیاز داشته باشم. - باشه. فردا صبح توی آغوش سواد چشم باز کردم. بیدار شدم و توی بالکن رفتم و گوشی رو آوردم و پست گرفتم. - دوستان عزیز قرار برای دو شاهزاده بزرگتر همسر انتخاب بشه. هرکسی از هرجای جهان بخواد میتونه شرکت کنه. بهترینهاتون انتخاب میشن. اطلاعات و عکس شاهزادهها رو استوری میکنم. شاید خدا خواست شما ملکه بعدی شدید. این حق رو از خودتون نگیرید. بعد نگاهی به فالورها کردم. نهصد هزار نفر. - عالیه! پیش سواد رفتم و با عشق و محبت بیدارش کردم. همینطور که نیمه خواب روی تخت نشسته بود گفت: - چه کیفی میده توی کشور خودم کنار تو از خواب بیدار بشم. صدام رو کلفت کردم: - عشق منی! نور خورشید به چشمهاش هم میرسید. گفتم: - سواد! - جانم! - میخوام برای زانیا یک دایه اروپایی بگیرم. میشه امروز سفیر آلمان رو بگی بیاد. سر تکون داد یعنی باشه. کش و قوسی به بدنش داد و گفت: - زاکیا درخواست داده برات نقاش هم برسه. مثل اینکه چندتا خوب پیدا کردن. - مرسی از سرعت عملتون! خواهش میکنمی گفت و از اتاق بیرون رفت. من هم رفتم لباس بپوشم که به داخل شهر برم. یک لباس ساحلی آستین کوتاه آبی پوشیدم. آرایشگرم گفت: - آفتاب اینجا خیلی سوزانه ها. - جدی؟ - آره دیگه، فکر میکنی چرا پوستشون رنگیه؟ صبیه گفت: - ما سفید پوستها وقتی دنیا میایم قرمزیم، بعد هم یا سفیدیم، یا جوگندمی، یا برنز یا سبزه. وقت مریضی زیاد میشیم وقتی میمیریم هم یکم حالت آبی طور میگیریم. بعد به اینها میگیم رنگین پوست. زیر خنده زدیم. لباسم رو با یک رکابی دکمهدار کرم عوض کردم. شلوار کرم پوشیدم و کت کوتاه کرم روش. موهای کوتاهم رو فر داد و دورتا دور سرم ریخت و یک حلقه روی صورتم انداخت کفش کتونی کرم پوشیدم و گفتم: - کاش یکم هدیه داشته باشم وقتی کسی از مردمم رو میبینم بهش هدیه بدم. -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
سر تکون داد. - اگه اینطور بود بیشتر می دادم. گاز داد تا به خونه رسیدیم. الان کسی نبود. - کو بقیه؟ - رفتن که ترکش های بدهنی شما بهشون نخوره. - این دختره هم همین جا زندگی می کنه؟ نوچی کشید. - نه بابا خونه جداگانه داره. - مگه چند سالشه؟ - بیست و نه ساله ش. ابروهام بالا پرید.- 155 پاسخ
-
- 4
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
با نگرانی گفت: - واقعا می پرسم بابا؛ دزدی کردی؟ زدم پس کله ش. - احمق اگه من از اینکارها بلد بودم وضعمون این نبود. گوه نخور برو انتخاب کن. ییخیال ماجرا شد و خوشحال و شاد برای انتخاب رفت. سعی کردیم ارزونترین شلوار رو برداریم. شصد و چهل تومن شد. بقیه پول رو توی جیبم گذاشتم و با فرهاد شنگول به خونه برگشتم. تمام مدت فکر میکردم یعنی چطور میخواد از من چیزی بسازه که نیستم؟ فردا رفتم همون پارک و خودش دنبالم اومد. بیخیال اتفاق های دیروز گفت: - چیزی عوض نکردی که. - من بچه دارم توی خونه.- 155 پاسخ
-
- 4
-
-
رمان ملکه اسواتنی | آتناملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
هفتاد و یک با محبت نگاهم کرد. - تو چقدر نسبت به این بچه مهربونی! بهش لبخند زدم. - نسبت به توهم مهربونم! - ا، نشون بده پس! به آرایشگرم گفتم: - خانم لطفا بیرون واستین و تا صدا نزدم زنیا داخل نیاد. لبخند شیطونی زد و رفت. چون دیگه کسی توی کاخ جز خدمه زندگی نمیکرد ترجیح دادیم شام رو توی اتاق من بخوریم. درحالی که به سواد تکیه داده بودم لقمه توی دهن زانیا که با ذوق داشت اتفاقات روزش رو تعریف میکرد میذاشتم و از خانواده خوشبختی که داشتم لذت بردم. بعد از غذا هر سه روی تخت دراز کشیدیم. زانیا وسطمون بود. من داشت عکس لوازمی که میخواستم برای کاخ سفارش بدم رو نشون میدادم. هشت دست مبل سلطنتی که سالنها و اتاق پادشاه و من رو پوشش میداد. یک دست مبل راحتی برای اتاق پادشاه که بزرگتر بود. میز ناهارخوری بیست و چهار نفره سلطنتی. چند دست پرده که همش سلطنتی بود. چند توالت فرنگی رنگی. برای بعضی از قسمتها که قرار نبود نقاشی بشه کاغذ دیواری. ساعتهای ایستاده و مجسمههای بزرگ که پایه گلدون هم داشته باشن و گلدونهای شیک و گلهای مصنوعی. و چند قفسه دکوری. - میخوام یک موزه کوچیک از خاندان سلطنتی توی کاخ داشته باشیم. سواد با تعجب قیمتها نگاه کرد. - اینها چه نوع سلطنتیه هستن که انقدر ارزونن؟ - اینها رو از آنلاینشاپهای ایران انتخاب کردم. البته چندتا فرش هم انتخاب کردم باید ببینی. - یعنی اینها اصل نیستن؟ به سادگی گفتم: - نه، اشکالی داره؟ درحالی که چهرهش هنوز گیج بود گفت: - نه. راستی درباره چیزی میخواستم باهات صحبت کنم. گوشی رو کنار گذاشتم. - جان! - حالا که همسرهام توی کاخ دیگهای هستن من گاهی باید اونها رو هم ببینم. حداقل بچههام رو. این واقعیت حس بدی بهم داد اما هنوز قدرت مبارزه باهاش رو نداشتم. - باشه، دو شب در هفته خوبه؟ - من سه تا همسر دارم. سه شب در هفته زیاد بود. - تو مگه بینشون زمانبندی داشتی؟ - یعنی چی؟ - یعنی هر شب نوبت یک نفرشون بود؟ نوچی کرد. - هروقت هر کدوم رو که میخواستم. - خوب از حالا هم همینطوری میشه دیگه. دو شب وقت داری هر کدوم رو میخوای. یکم فکر کرد. - باشه. زانیا گفت: - مامان برم جوجههام رو بیارم ببینی؟ - جوجه داری! آره، برو الان بیار. زانیا که برگشت جوجههاش رو توی باغ بردیم و سواد مثل پدری که هیچکاری جز بچهش نداره مشغول بازی باهاش شد. وقتی نشست تا میوهای بخوره گفتم: - تو از دوازده سالگی ازدواج کردی؟ - هی! - خوب چرا الان پسرهای دوازده سالهت رو داماد نمیکنی؟ سری تکون داد. - راست میگی. زمانشه. - بیا با افرادی از کشورهای دیگه ازدواجشون بده. - ما یک کشور تازه تاسیس و فقیر هستیم. کی میاد که زن پسرهای ما بشه. با خیال راحت گفتم: - اون با من. تو فقط از نقشهم حمایت کن. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
٠۲ - پتو رو از صورت بردار. - چندبار بگم نمیخوام با این وضع ببینیم. - بالاخره که میبینمت. بعد خواست حضور من رو اطلاع بده که با اشاره دست مخالفت کردم. - وحشی! هنوز هم همون رفتار نوجوونیش رو داره. از کجا معلوم که الینا برای همین ولش نکرده و بهش تهمت نفوذی بودن زدن! انگار پرهام همه چیز رو میدونست که متعجب نشد. - خودت رو لوس نکن دیگه! من که میدونم چقدر دانیال رو دوست داری. اون هم دوستت داره پس به قول خودتون کش نده مسئله رو. - حیف که آدم بد ذاتی نیستم اگه نه دعا میکردم اون روز که زیر مشت و لگدش دست و پا میزنی برسه تا بفهمی بچه کیه. - چرا اینطور رفتار میکنی؟ تو پسری. یعنی تا الان کتک نخوردی، دعوا نکردی؟ بابک با حرص گفت: - حاجی این کتکه، حالیته؟ - خوب تا حالا اتفاق نیفتاده؟ - اوف، تا دلت نخواد! پوریا خندهش گرفت. - خوب چطور از دلت در میآورد؟ - برو بابا دلت خوشه چه از دل در آوردنی؟ دو دقیقه بعدش میاومد با لحن خوش دوتا تهدید و غر میزد بعد ما مجبور بودیم بگیم چشم داداش، حق با توی. اما اینبار فرق میکنه. تمام بدنم رو خورد کرده. پرهام درحالی که با شیطنت من رو نگاه میکرد گفت: - با این چیزهایی که تو میگی فکر نکنم برای منتکشی زیاد تلاش کنه و بالاخره این تویی که کوتاه میای پس بنظرم تا تنور داغه بچسبونه و چندتا امتیاز بگیر. بابک یک مدت ساکت موند بعد روی پهلو چرخید و پتو رو کنار زد اما چون پشتش به من بود متوجه من نمیشد. - اگه الان خوب ایستادگی نکنم بعدا بدتر میشه. باید بفهمه من یک جوونم. - به نظرم یکم سیاست داشته باش. یک جور ازش باج گیری کن که از قیمتش دیگه جرئت تکرار نداشته باشه. بابک به فکر و من چشم غره رفتم. چه بدآموزی هست. - یعنی ازش پول بگیرم؟ - هرچیزی میتونه. بیشتر فکر کرد. - سهتا چیز مد نظرم اما فکر نکنم قبولش کنه. سه تا هم فرعی به ذهنم میاد. پرهام خندید و من هم نیشخندی زدم. با همون خنده گفت: - بگو ببینم چیه. - اول این که قول بده دیگه دست روم بلند نمیکنه. - دومیش. کمکم عصبانیت صداش کمتر میشد. انگار شیوه پیشنهادی پرهام به دلش نشسته بود. این که دیگه کتک نخوره هم انقدر براش مهم بود که از خشمش کم کنه. - دوم این که علاوه بر این اعتکاف دیگه توی کارهای مذهبی من دخالت نکنه. سوم اینکه چهار تومن پول بهم بده. قصد داریم یک خیریه بزنیم، نیاز به یک سرمایه اولیه داریم. هر دو چند ثانیه بخاطر روح بلندش سکوت کردیم. اینهمه پول دارم اما تا حالا به ذهنم نرسیده بود همچین چیزی بزنم. - یعنی واقعاً هیچکدوم از اینها رو برات انجام نداده؟ - میبینی چقدر ابتدایی؟ اما همین رو هم ازم دریغ کرده. منتظر فرصتِ تا کتک بزنه و از این کار لذت میبره. من طلبهم ولی تا حالا یک تبلیغ نتونستم برم. سه ساله التماسش میکنم. حالا خدایی از پول برام کم نگذاشته. پوریا نگاهی به چهره گرفتهام انداخت و انگار غریبیم رو دید و گفت: - خودت که فهمیدی خیلی از اینها رو آرمین نگذاشته. - آرمین؟ این بهانه دانیال برای کارهاش. هر وقت کم میاره پای آرمین رو وسط میکشه. اگه نه آرمین اصلا کاری به ما نداره. اون انقدر بیکاره که بیاد روی جزئیات زندگی من تمرکز کنه؟ اونهای امروز هم حتما خفتگیری، دزدی چیزی بودن. بهرحال ماشین مدل بالا بود. بعد هم که از دستشون فرار کردم. - تو هنوز آرمین رو نشناختی. با دست اشاره کردم بحث رو ادامه نده. حرف قبلی رو پیش کشید: - نگفتی سه تا فرعی چی بودن؟ - اول این که ازم معذرت خواهی کنه. دوم این که حساب کتاب خرج و مخارج رو نداشته باشه تا با خیال راحت هرجا میخوام خرج کنم. سوم اینکه... اوم، اون رو باشه وقتی قطعی شد بهش میگم. شاید هم نگفتم. - خب بهش بگو. تو که در رو بستی نمیذاری بیاد. خنده عصبی کرد. - الان تو برو بهش بگو. داد و بیدادش بالا میره که من باید طلبکار باشم اون بچه پرو طلبکاره. فکر میکنی گوش میکنه؟ پوریا به من نگاه کرد، یعنی حالا نوبت عرض اندام توی. آروم گفتم: - برگرد ببینم چه بلایی سرت آوردم. اون که متوجه حضور من شد سکوت کرد و پرهام هم از خنده غش کرد. پتو رو روی سرش کشید و به کمر چرخید. - خیلی کارت مسخره بود پوریا. گفتم: - بابک جان بشین. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۶۱ حنانه خانوم از زندانی کردن بابک ناراحت بود و مدام روی زانوهاش میکوبید. حالم که جا اومد کلید اتاق رو به حنانه خانوم دادم تا بابک رو بیرون بیاره. فرداش برای صبحانه که رفتم بابک نبود. - کجاست؟ پوریا جواب داد: - دانشگاه، ساعت هشت کلاس داشت. صبحانه رو خوردیم و خواستم برم که یکی از خدمتکارها خبر داد: - آقا بابک برگشتن. خیلی هم ترسیدن. صدای قدمهایی تندی از روی راهپله اومد و بالاخره چهره رنگ پریدهش رو دیدم. به سمتم اومد و با ناراحتی دستم رو گرفت. - چرا با من اینکار رو میکنی؟! از رفتارش متعجب موندم. بقیه هم حال بهتر از من نداشتن. - چی شده؟ درباره دیشب حرف میزنی؟ - درباره امروز حرف میزنم. جلوی ماشینم رو افراد تو بودن که گرفتن. ذهنم روشن شد که آرمین دست به کار شده. نگران بلند شدم و بازوش رو گرفتم و روی صندلی نشوندم. اول سعی کردم خودم رو مبرا کنم و بعد نگرانی، م رو بروز بدمـ - کار من نبوده؛ اما به من بگو چیکار کردی که اینطور شد. - اگه کار تو نبوده پس... سکوت کرد. پوریا بود که وحشتزده زمزمه کرد: - آرمین! از چیزی که می، ترسیدم سرم اومد. اینبار واقعاً نمیتونستم جلوی اتفاق که بفهمه آرمین تا کجا نفوذ داره رو بگیرم. - داشتی چیکار میکردی؟ - چرا آرمین باید... - بابک! یکم کم مکث کرد. - من به عنوان سخنران یک روز گوهرشاد حرم انتخاب شدم دانیال. برگهام ریخت. عجب پیشرفتی! مگه چقدر کارش خوب بود که چیزی که گندهتر از اون خوابش رو هم نمیدیدن رسیده بود؟ کاش سایه نحس آرمین نبود تا جشن به پا میکردم و هزار بار بهش تبریک میگفتم. اما الان فقط یک چیز توی ذهنم قوت گرفت. آرمین اصلا نمیذاره. - تو آدم نمیشی، نه؟ انگار دیشب و امروز فراموشش شد که با سرتقی گفت: - نه. من تصمیمم رو گرفتم. چه تو و چه آرمین هرچقدر تلاش کنید، حتی اگه جونم رو بگیرید کوتاه نمیام. من پنج روز دیگه توی این اعتکاف شرکت می، کنم. توی چهرهش ردی از نگاه سرتق الینا دیدم. نمیدونم به خاطر اون بود، ترس از پرویی برادر یا غرور از دست رفته خودم بود که کابوسی رخ داد. سیلی به صورتش زدم که به عقب پرتاب شد. محکم به در اتاق پوریا کوبیدمش و سیلی دوم رو طوری زدم که مطمئن شدم تا یک هفته دیگه ردش از صورتش نمیره. یادم نمیره پرهام همه سعیش رو میکرد من رو نگه داره و دنیل نیز وحشتزده کناری ایستاد بود. از سر و صدامون حنانه خانوم بالا اومد و با دیدن بابک افتاده روی زمین جیغ کشید. پوریا من رو به آشپزخونه کوچیک طبقهمون برد و دنیل برام آب آورد. پرهام رو ول کردم و به کمک حنانه خانوم رفت تا بابک رو به اتاق ببرن. صدای داد و بیداد بابک عذاب وجدانم رو بیشتر میکرد. پوریا طاقت نیاورد و بهم اعتراض کرد: - طفلک بچه چیزی نگفت که! این چه رفتاری بود از تو؟ پسر جوونی شده. تا شب خودم رو فحش میدادم. میدونستم باید معذرت خواهی کنم اما هنوز روش رو نداشتم. حنانه خانوم سعی کرد آرومم کنه اما فایدهای نداشت: - این چیزها بین سه تا پسر طبیعیه، یک مسافرت برید حالتون خوب میشه. پرهام پیش بابک بود. از حنانه پرسیدم: - بابک چطور؟ - صورتش آسیب دیده و پهلوش کبود شده. خودش میگه مثل مادر پهلو شکسته شدم. مادر پهلو شکسته کیه؟ با حال بد گفتم: - دستم بشکنه که با داداشم اینکار رو نکنم. لبخند تلخی زد. پوریا هم داخل اومد. - پاشو از دلش در بیار. - چندبار اومدم راهم نداد. - در رو قفل کرده بود؛ اما الان به بهانه این که زود بر میگردم پشت سرم باز گذاشتم. بلند شو گناه داره. بلند شدم. - توهم بیا. باهم به سمت اتاقش راه افتادم. بی سر و صدا روی صندلی که پرهام کنار تختش گذاشته بود نشستم. سرش زیر پتو بود. پوریا روی فرش نشست و گفت: -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۶۱ پسرها سلام کردن که جوابشون رو دادم. ماکان گفت: - با اجازتون ما بریم! - ناهار باشید. بابک از خداخواسته گفت: - آره ناهار بمونید. - مرسی یک چندتایی دلمه خوردیم. خداحافظی کردن و رفتن. بابک میخواست برای بدرقهشون بره که مچ دستش رو گرفتم ناراحت نشست. روی تخت دراز کشیدم. دستهام رو پشت سرم قالب کردم و یک پام رو توی شکمم جمع کردم. اتاق بابک پر از عکس و لوازم مذهبی بود. جانماز، یک شیشه خاک کانال کمیل،یک بشقاب که روش ونیکاد نوشته بود. جواب نامهای که حضرت آقا با یک قرآن برای بابک فرستاده بود. در آخر قرآنش. - میشنوم. - چی بگم؟ خوب خیلیها اعتکاف شرکت میکنن. اصلا مشکل تو با این قضیه چیه؟ به پهلو چرخیدم و سعی کردم هنوز هم خودن رو کنترل کنم. - تو پسر آرمینی، این رو میفهمی؟ همه نگاهها به ماست. نمیخوام برام مایه آبروریزی بشی. خودم دلم براش سوخت. این حرف دیگه خیلی نامردی بود. - من باعث آبروریزی میشم یا اون دنیل... - درست صحبت کن. بابک داری بد تا میکنی! تو که دوست نداری از بقیه کارهای جهادی رو هم منع بشی. - اولا... - واسه من اولا دوماً نکن بابک. این رو زیادی محکم گفتم. یک لحظه ساکت شد و با لحن آرومتری ادامه داد: - میدونی من چقدر علاقه به اعتکاف داشتم و همه این سالها به نظرت احترام گذاشتم و نرفتم. حالا تو به نظر من احترام بگذار. نمیتونستم بگم آرمین مجبورم کرده چون هم باعث ترسش از تسلط آرمین رومون میشد. هم ممکن بود به حد رابطهمون شک کنه. دلیل قانع کنندهای هم برای مخالفت نداشتم. اون هم انگار تصمیمش رو گرفته بود. وقتی دید خیلی کلافه بنظر میام سعی کرد دوباره توی فاز مظلوم و بچه حرف گوش من بزنه. - دانیال! - مرگ! حرصش گرفت. - چرا سخت میگیری آخه؟ به اجبار باید دیکتاتور بازی در میآوردم. - اینطور صلاح میبینم. - اگه اینطور باشه من پیش مامان برگردم برام بهتره. - پیش مامان هم حق نداشتی بدون اجازه من از این کارها بکنی. یادت هست؟ الان هم پرو بازی در نیار و چشم بگو. دیگه هم نبینم از این جنگولک بازیها راه بندازی. توی دفتر بسیج میشینی و فقط کارهاییکه نیاز نیست پات رو بیرون بگذاری انجام میدی. عصبانی شد. - تهدید، فقط دستور! تموم کارهات رو با زور و تهدید پیش میبری. از جاش بلند شد. فهمیدم قصد داره بیرون بره. - بشین سرجات بابک. پیراهن سفیدش رو برداشت و تنش کرد. - کری مگه؟ گفتم بشین. مثل خودم داد کشید: - نمیخوام. در رو که باز کرد. بلند شدم و به سمتش رفتم. هرچند معمولا خودم بهش اجازه میدادم بعد از اعصاب خوردی بیرون بره و بادی به سرش بخوره اما دلیل بر این نبود که حق داشت هر وقت میخواد افسار پاره کنه. نیاز بود بهش تسلط داشته باشم و مجبور بود حساب ببره. سمتش رفتم و یقه لباسش رو از پشت کشیدم. به عقب خم شد. از شدت شوک ماجرا فریاد آرومی زد. انقدر خمش کردم تا گوشش کنار دهنم قرار گرفت. رنگش از ترس پریده بود و دستهاش روی یقه بود تا بر اثر فشار نفسش به مشکل نخوره. نمیخواستم زیاد بترسه، چون کمخونی داشت و براش خوب نبود. کمخونی ماهم ارثی از مامان بود. چند ثانیهای صبر کردم تا مطمئن بشه قرار نیست کتک بخوره. آرومتر که شد در گوشش گفتم: - آره زور میگم، قدرتش رو دارم زور بگم حرفیه؟ چه غلطی میتونی بکنی؟ عصبیتر شده بودم. دیگه چیزی به اسم منطق توی وجودم نبود. دنیا انقدر بهم سخت گرفته بود که دیگه استعداد جلوگیری از عصبانیتم رو نداشتم. - دیگه داری حالم رو به هم میزنی دانیال! تمام وجودم پر از خشم شد. به چه حقی اینطور با من حرف میزد! چرا از وقتی باربد رفته این رو نمیتونم جمع کنم! - خفه میشی یا گل بگیرم! - پام رو از این اتاق بیرون بگذارم تا آخر عمر حتی صدام رو نمیشنوی. تنم یخ کرد. به چه حقی روی نقطه ضعف من دست گذاشته بود. خون جلوی چشمهام رو گرفت. به سمت تخت پرتش کردم. تلوتلو خورد ولی تعادلش رو حفظ کرد. تا خواست صاف بایسته مشتی به کمرش زدم که همزمان با افتادنش روی تخت نفسش بند اومد. - آخ! یک دفعه شروع به تندتند نفس کشیدن کرد. برش گردوندم. فکر نمیکرد تا این حد عصبانی باشم که هنوز ادامه داشته باشه. التماسآمیز نگاهم کرد ولی اون موقع از حرفش انقدر حرص داشتم که یادم نمیاومد برادرم هست. یک دستم رو روی سینهش گذاشتم و وزنم رو روی دستم انداختم. سینه پهنی داشت و خیالم راحت بود آسیبی نمیبینه. دستش رو روی مچ دستم گذاشت و گفت: - دانیال... نمیتونم ..نفس ...بکشم! - به درک! زهرخند زد و سعی کرد چیزی بگه اما تواناییش رو نداشت. یکم نگران شدم و دستم رو برداشتم. دستش رو روی قفسه سینش گذاشت و نالهای کرد. دستی روی موهاش کشیدم. - اعتکاف بی اعتکاف. با این حرفم حالش بدتر شد. انگار توقع داشت حالا که باهاش تلخ رفتار کردم به عنوان معذرت خواهی اجازه رفتن رو بهش بدم. کلید اتاقش رو از زیر بالشتش برداشتم و بلند شدم تا برم که سرم گیج رفت. احساس خوابآلودگی آشنایی برام به وجود اومد. اینبار من بودم که تلوتلو میخوردم. همینطور که روی تخت بود دستم رو دو دستی گرفت. دلم از گرمای دستش گرم شد. پس هنوز براش مهم بودم. - دو دقیقه بشین بعد برو، تلخیت کم نمیشه. دستم رو کشیدم و با همون حال سمت در رفتم. در حالی که یک دستش روی سینهش بود نگران دنبالم راه افتاد اما پام رو که بیرون گذاشتم در رو روش بستم و قفل کردم. خودم رو به اتاق رسوندم. روی تخت دراز کشیدم و ماگ رو برداشتم. عکس روی ماگش داشت با لبخند نگاهم میکرد. - آخ الینا! وقتی با من بودی چقدر همه چیز قابل تحملتر بود! بابک چون نمیتونست بیرون بیاد به دنیل زنگ زده بود و گفته بود حال من بده. دنیل و پوریا که صدای دعوا رو میشنیدن اما ترجیح دادن دخالت نکنند به اتاق من اومده بودن و من رو بیهوش دیدن. حنانه خانم رو خبر دادن و اون دکتر آورد و به زور سرم به هوشم آوردن. دنیل میگفت: - فقط بخاطر یک دعوا از هوش رفتی؟ -
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
به حراجی توی خیابونمون رفتیم. یکدفعه فرهاد گفت: - بابا! بدون اینکه نگاهش کنم گفتم: - بله! - من کفش خریدم. بعد یک پاش رو کمی بالا آورد. یکدفعه یاد قزضش افتادم. - چند قرض کرده بودی از دوستت؟ - یک تومن. پونصد از پول ها جدا کردم و بهش دادم. - این رو بهش بده بگو تا ماه دیگه بقیه ش رو میدم. با ذوق پول رو گرفت و بعد دوباره گفت: - بابا! - باز چیه؟ - این پول از کجا؟ با حرص گفتم: - به تو چه بچه، پرو نشو.- 155 پاسخ
-
- 4
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
می خوای قسمت خریدها رو پاک کن تا یکم طبیعی تر بنویسیم مثلا یک حراجی رفتن و یک دست کفش و شلوار نو براش گرفتن- 155 پاسخ
-
- 4
-