-
تعداد ارسال ها
1,028 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده
-
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت ده اینجا مکث کرد چون پسر رو دید. بچه بهش رسید و با هیجان گفت: - سلام! یدالله هم با ذوقی که همیشه از دیدن پسر داشت گفت: - سلام! فنجون با ذوق گفت: - من یک اسم برای خودم گذاشتم. مرد گیج شد. - تو که قبلش هم یک اسم برای خودت گذاشته بودی. - آره اما اون یک اسم الکی بود ولی این یک اسم واقعی هست. فیل کنجکاو شد. - جدا؟ اسم اسمت چیه؟ - نیما. - یعنی من هم از الان به تو بگم نیما؟ نیما با ذوق سر تکون داد یعنی آره. یدالله گفت: - باشه. پسر گفت: - میخوای توهم برای خودت اسم بذاری؟ - نه، من از همین اسمی که دارم خیلی خوشحالم. این اسم یعنی من و تو باهم وصل هستیم. بچه با محبت نگاهش کرد و گفت: - تو خیلی مرد خوبی هستی! و بغلش کرد. زمستونها میاومدن و میرفتن و فنجون قصه ما بزرگ و بزرگتر میشد. توی هفده سالگی بود که صاحب کارش رو یکبار به خونه دعوت کرد. صاحب کار برای ناهار به خونهای اومد که حالا از بالا تا پایین با اون چیزی که نیما برای اولین بار واردش شد فرق میکرد. دیوارها بلوطی رنگ شده بود. همه خونه حصیر بود و پردههای تمیز نقرهای به پنجرههایی که از تمیزی برق میزد وصل بود. دو پشتی توی هال بود و لوازم آشپزخونه به اندازه زندگی دو نفر کامل بود و باغ مرتب شده بود و یک حصیر روی بهارخواب پهن شده بود. وضع مالی مردم حالا یکم بهتر شده بود. نونوا با تعجب گفت: - همه اینها رو تو با پول شاگردی گرفتی یا از قبل توی خونه بود؟ - با پول شاگردی گرفتم، خونه چند سال پیش خیلی ساده بود. صاحب کارش دیگه چیزی نگفت و منتظر غذا موند. اون روز با عرضگی و مسئولیتپذیری شاگردش و بیآزار و مهربون بودن یدالله که بهش میوه پذیرایی میکرد و خیلی اصرار میکرد برداره رو دید و وقتی برنمیداشت پیش پسر میرفت و معترض میگفت: - نونوا میوه بر نمیداره. و نونوا میخندید و میگفت: - بیا، بیا بر میدارم. و هر سه خوشحال خندیدن. نونوا فرداش سرکار از فنجون پرسید: - زندگی با اون مرد برات سخت نیست؟ نیما همینطور که کار میکرد با یادآوری فیل لبخندی زد و گفت: - یدالله همه انگیزه و امید من هست. - پس اسمش یداللهست؟ - آره، دو سال پیش انقدر پرس و جو کردم که خانوادهش رو پیدا کردم. اما نخواستم دوباره سراغش بیاد پس نزدیک نرفتم. مرد سر تکون داد و گفت: - بیماریش برات اذیت نداره؟ - اون مثل یک بچه کوچولو هست و گاهی برای من مثل مادر و گاهی دوست و حتی پدر یا برادر. و بعد به روبهرو خیره شد و با خودش فکر کرد: میگویند دریا بیانتهاست، اما من بیکرانگی را در چشمان تو دیدم. دو پنجره رو به آرامش، که هر بار نگاهم در آنها گم میشود، راه بازگشت را فراموش میکند. در چشمهای تو صبح زودتر از همیشه طلوع میکند، و شب با همهی ستارههایش به تماشای عشق میایستد. اگر تمام دنیا از من بپرسد خانهات کجاست؟ نشانی هیچ شهری را نخواهم داد؛ خواهم گفت: خانهی من، همان جاییست که نگاه تو بر دلم لبخند میزند. چه شگفت است که دو چشم میتوانند تمام یک زندگی را به رؤیایی شیرین تبدیل کنند. و من، هر بار که به تو نگاه میکنم، احساس میکنم خدا زیباترین شعرش را در چشمان تو سروده است Delven @Delven -
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت نه - چرا، برو اجازه میدن. فرداش هر دو حرکت جدید توی زندگیشون رو زدن. بچهها که ماجرا رو میدونستن چیزی نگفتن و خانوادهها هم خیلی کم توی بازی بچهها دقت میکردن که متوجه بشن کی هست و کی نیست اما کمکم بچه رو که توی نونوایی محل میدیدن میفهمیدن که بچه اونجا کار میکنه و با اینکه کمی نگران بودن بچههاشون با اون مرد بدون کسی که کار با یدالله رو بلد باشه بودن اما چون با این کنار اومده بودن که احتمالا فیل خطری نداره ترجیح میدادن تا مشکلی خودش رو نشون نداده بزرگش نکنند. شب بچه که برگشت خیلی خسته بود اما یک نون به عنوان هدیه روز اول کار بهش داده بودن که چشمهای بچه از بدست آوردنش برق میزد. یک سال به این شکل گذشت. حالا بچه به کارش عادت کرده بود و وضعشون هم بهتر شده بود. همسایهها از وقتی که دیدن بچه میتونه پول در بیاره بهش گفتن: - تو لوازم خوراکی بگیر ما میایم خونهتون براتون غذا درست میکنیم. بچه هم قبول کرد و اونها میاومدن. با کمک دوستهاش پسانداز کردن رو یاد گرفت و یکبار اومد خونه و یک قلک سفالی دستش بود. مرد جا خورد. - این چیه؟ - قلک. - چیکارش میکنند؟ بچه توضیح داد: - از این به بعد هروقت حقوق بگیرم میرم اول یکمش رو توی این میندازم وقتی زیاد شد یک چیزی برای خونه میخرم. - چه جالب! پسر قلک رو کنار خونه گذاشت و هر دو برای پر شدنش هیجان داشتن. وقتی اولین بار پر شد دهبار باهم مشورت کردن. فیل میگفت: - اسب بخریم؟ - پولمون نمیرسه؟ - شاه رو بخریم؟ بچه خندید. - فکر نکنم شاه رو بفروشن. - چی میتونیم بخریم؟ - بهتر با یک نفر مشورت کنیم. با یک بزرگتر. فیل به هیکل خودش اشاره کرد. - من دیدم هیچکسی بزرگتر از من نیست. - منظورم اونهایی هست که مامان و بابا شدن. - باشه. بچه با مادر و پدر یکی از دوستهاش صحبت کرد. اون گفت: - بهتره اول یک فکری برای شرایط خونهتون بکنید. الان با پول یک موکت دارید. موکت بگیرید و حداقل اتاقی که میخوابید رو موکت کنید. - میان کمکم کنید بخرم؟ یک موکت قشنگ شیری رنگ خریدن و اتاق رو موکت کردن. و هردو. کلی ذوق کردن. خرید بعدی دوتا تشک بود و بالشت. اون شبها تا نزدیک صبح درباره راحتی تشک و بالشت صحبت میکردن. خرید بعدی موکت برای هال بود و بعد پشتی و وقتی بچه یازده ساله شد خونه کاملا پر بود. حالا بچه یک پسر از عهده به در شده بود. حتی اونموقع متوجه شده بود که اسمشون طبیعی نیست. با گشت فهمیده بود اسم فیل یداللهست اما اسم درست خودش معلوم نبود چی بود. - کاش مامانم زنده بود و میتونست اسمم رو بگه. دوستهاش گفتن: - مگه اسمی که ما روت گذاشتیم چه ایرادی داره؟ فنجون. - این یک اسم واقعی نیست، خودتون هم میدونید. من یک اسم واقعی میخوام. اسمی که بتونم باهاش توی دنیا زندگی کنم. مثل شما. بچهها بهم نگاه کردن. - خوب، اسمت رو چی میخوای بذاری؟ - نمیدونم، اصلا نمیدونم چه اسمی خوبه! بچهها خواستن چندتا اسم پشنهاد بدن اما اون گفت: - دیگه به اسمهایی که شما بذارید اطمینان نمیکنم. یکبار اطمینان کردم کافی بود. - خوب... میخوای چیکار کنی؟ - میخوام از یک بزرگتر بپرسم. هرکی مادر یا پدر خودش رو نظر داد. با اینکه بچه بعضیهاشون رو دوست و قبول داشت اما یک نفر دیگه به ذهن خودش رسید. پیش صاحب کارش رفت و تصمیمش رو گفت. صاحب کار گفت: - تصمیم خوبی گرفتی واقعا این اسم خیلی بچگانه بود. - بنظر شما چه اسمی بذارم خوبه؟ مرد که کیف کرده بود پسر نظر اون رو پرسید خواست نظری بده که فنجون همیشه از این انتخاب اسم راضی باشه. بعد یاد یکی از فامیلهای پولدار و امروزیشون افتاد که به تازگی پسر دار شد. - الان نیما یک اسم باکلاسه! لبهای اون به لبخند باز شد. - خیلی قشنگه! و با هیجان گفت: - از این به بعد اسم من نیما هست. و رفت تا به دوستهاش هم بگه. اونها هم حسابی کیف کردن. - بابا عجب اسمی! - خیلی باحاله! - بعد برای من که اسم انتخاب کردن گذاشتن غلام. همه خندیدن. غلام ادامه داد: - برو به مرد بگو. - آره، حتما بهش میگم. و خوشحال به سراغ یدالله رفت. یدالله روی بهارخواب خونهش نشسته بود و شعری که خودش ساخته بود رو میخوند: من فیلم و اون فنجون عزیزدلم فسنجون -
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت هشت - نه مامان و باباهاتون من رو دعوا میکنند. - ما نمیذاریم کسی تو رو دعوا کنه. امیر گفت: - چطور نمیذاریم؟ مگه میشه؟ پسرها به فکر رفتن آخر سر حمید گفت: - خوب اصلا میایم اینجا بازی میکنیم. پسرها با این حرف خیلی خوشحال شدن و دست و جیغ کشیدن. فیل هم با مظلومیت نگاهشون کرد. اونها دوستش داشتن؟ از این به بعد برنامه جدید بچهها به این شکل شد که برای بازی به باغ خونه فیل میاومدن و همه باهم بازی میکردن. خانوادهها متوجه نمیشدن و اینکه بچهها توی کوچه نبودن رو حمل بر این میذاشتن که توی کوچه دیگهای بازی میکنند. بچهها هم باهم قرار گذاشته بودن که اگه خانوادهها چیزی پرسیدن بگن دوستهایی از کوچه کناری پیدا کردمن و اونجا میرن و اون دوره خانوادهها دنبال بچههاشون راه نمیافتادن تا ببینند چیکار میکنه و کجا هست. کمکم بعضی از خانوادهها میفهمیدن و چند نفر سرزنش و تنبیه شدن اما بعد که دیدن بچهها حاضر نیستن از دوستشون دست بکشن و اینکه همه باهم میرفتن و با چیزهایی که از مرد تعریف میکردن خیالشون راحتتر شد. کمکم مردم به یدالله محبت نشون میدادن و یدالله از بچهها یاد گرفته بود وقتی کسی رو میبینه سلام کنه و اینکار رو هم میکرد. اوایل گاهی همسایهها میترسیدن و سرعت قدمهاشون رو تند میکردن تا ازش دور بشن اما کمکم ترسشون از یدالله میریخت و جواب سلامش رو میدادن و یدالله خوشحال به بچهها که میرسید میگفت: - امروز فلانی به من گفت سلام! این صحبت یدالله به گوش فلانی میرسید و اون هم با توجه به ذات انسانها که خوشحال کردن دیگران حس خوبی بهشون دست میده خوشحال میشد و سعی میکرد بیشتر به فیل توجه داشته باشه. کمکم این توجه داشتن آدمها به مرد براشون یک اعتبار بین بچهها و کمکم بین بقیه میآورد و به شکلی یک رقابت پنهان توی اهمیت دادن به یدالله شکل گرفته بود. حتی به حدی که گاهی مغازه داری دعوتش میکرد که روی صندلی جلوی مغازه بشینه و براش چای میآورد و وقتی میدید از شادی اشک توی چشم فیل جمع شده قلبش پر از افتخار میشد و تمام روز حال خوبی داشت. کار به جایی رسید که یکی از همسایهها با هزار تردید و فکر یکبار فیل و فنجون رو شام دعوت کرد و از اونجایی که دید بیآزار هست کمکم بقیه همسایهها هم دعوتش کردن و فیل و فنجون خیلی خوشبخت و خوشحال بودن. یک سال به این شکل گذشت و حالا فیل و فنجون به عنوان یک خانواده دو نفره جا افتاده بودن. فنجون بزرگتر شده بود و لباس سال پیشش توی تنش زار میزد و اون زمان چون هر خانوادهای لباسی که برای بچهش میخرید رو هی دست به دست میفرستاد به بچه کوچیکتر چیزی نمیموند که به بچه بدن اما یکی از همسایهها که خیاط بود از فنجون پرسید: - شما توی خونهتون پرده دارید؟ - یک پرده داغون. - برو همون رو بیار تا برات لباس بدوزم. بچه با ذوق به خونه برگشته بود و پرده داغونی که تقریبا از پنجره کنده شده بود رو برداشت و به خونه زن برد. زن پرده رو وارسی کرد. چند جاش موش خوردگی و لک بزرگ داشت و چند جاش هم نخ نما شده بود اما هنوز قسمتهای قابل استفاده داشت. - برو به اون آقا که با تو زندگی میکنه هم بگو بیاد تا سایز هردوتون رو بگیرم. جفتشون رو اندازه گرفت. مرد گفت: - چرا من رو متر کردی؟ - میخوام برات لباس بدوزم. مرد با ذوق خندید. اون لباس جدید نداشت و آخرین لباسی که یک سال پیش تنش کرده بودن و همیشه تنش بود رو نونوا از پسرش که هم هیکل اون بود بهش بخشیده بود و تنش کرده بود. زن با عشق و ایمان مشغول کار شد. پرده بادمجونی رنگ بود و می تونست لباس قشنگی ازش در بیاره. یک تیشرت دو سایز بزرگتر برای فنجون دوخت و یک دست کت و شلوار برای فیل. وقتی تنشون کردن هر دو شروع به بالا و پایین پریدن کردن و میگفتن: - آخ جون! آخ جون! آخ جون! سال بعد بچه هشت ساله شد و برای اولین بار به چیزی به اسم کار کردن آشنا شد. به این شکل که با یدالله بیرون بود و داشتن قدم میزدن که به سمت همون نونوایی رفتن. مرد پرسید: - عمو نون داری؟ اون دیگه انقدر اجتماعی شده بود که سوال بپرسه. - میبینی که دست تنهام، کسی نیست کمکم کنه. از صبح همه مشتریهام پریدن. فیل نفهمید که منظور مرد چیه اما فنجون پرسید: - یعنی چی پریدن؟ مرد که فنجون رو دوست داشت با لحن مهربونتری گفت: - یعنی دیدن نون نیست رفتن. - چرا نون نیست؟ مگه پسرتون نیست؟ - پسرم کیه؟ من پسر ندارم. بچه با تعجب پرسید: - پس اونی که کمکتون میکرد کی بود؟! - شاگردم. - شاگرد چیه؟ مرد درحالی که دیگه داشت حوصلهش سر میرغت گفت: - یعنی یک نفر میاد به من کمک میکنه در مقابل من بهش پول میدم. بچه با تعجب به اون حرفها گوش کرد. شبش حسابی فکر کرد و فرداش از همبازیهاش درباره شاگردی پرسید. اونها هم درباره پول و شاگردی هرچی نیاز بود رو بهش توضیح دادن. اون شب بچه وقتی توی بغل مرد دراز کشیده بود گفت: - من میخوام برم شاگردی. - شاگردی چیه؟ - یعنی میری برای یکی کار میکنی بهت غذا میده. مرد متوجه دلیل اینکار نشد. - خوب چرا؟ همینطوری هم همه بهمون غذا میدن. - اما اینطور میتونیم غذای بیشتر و بهتری بگیریم. حتی لباس. این چیز برای مرد هم جذاب شد. - پس حتما برو. اما چند دقیقه بعد گفت: - تو زود میری برمیگردی؟ - نه، از بچهها شنیدم باید دوبار در روز برم. صبح برم تا ظهر، بعد از ظهر برم تا هشت شب. - پس شب اونجا نمیخوابی. بچه سر بالا انداخت. یدالله با مظلومیت گفت: - تو نیستی من چطور با بچهها بازی کنم؟ - خوب تو برو باهاشون بازی کن. - خانوادههاشون دعوام میکنند. بچه که این مدت دیده بود رفتار خانوادهها با یدالله بهتر شده گفت: - فکر نکنم. -
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت هفت - اما چرا؟ من که به کسی کاری ندارم. پسر شونهای بالا انداخت. بنظر اون هم منطقی نبود اما گفت: - اگه تو بخوای من میتونم با اونها آشنات کنم. - تو قول میدی من رو نزنند؟ - قول میدم. خود فنجون با پسرها صحبت کرد و از اونها قول گرفت. اونها هم استرس داشتن. فیل و فنجون هم استرس داشتن. فرداش فیل پشت سر پسر بیرون اومد. بچهها نگاهش می کردن. توی نگاهشون ترس بود. توی نگاه فیل هم همینطور. فیل همون جلوی در ایستاد. پسر هی به فیل و هی به بچهها نگاه میکرد. منتظر یک واکنش مثبت بود ولی چیزی دریافت نکرد. ناامید شد. امید که ناامیدیش رو دید چند قدم جلو اومد و با اینکه ترسیده بود دست لرزونش رو به سمت فیل دراز کرد. سعی کرده بود با دورترین حالت ممکن از یدالله بایسته. همین باعث شد که یدالله مجبور بشه یک قدم به جلو برداره و امید بیشتر بترسه اما به تردیدش غالب شد و با اون دست داد. - اسم من یدالله هست! - اسم منم امیده! - من می تونم شما رو دوست داشته باشم، شما می تونید من رو دوست داشته باشید؟ این نوع حرف زدن خیلی به دل بچهها نشست. اونها نمیدونستن بیتکلف بودن یدالله بخاطر بیماریشه، بلکه اون رو یک آدم بزرگ مهربون میدیدن. یدالله خیلی زود بین بچهها جا باز کرد اما این خیلی طول نکشید چون اولین خانواده بچههای توی کوچه که رد میشدن داد زدن: - تو اونجا چیکار میکنی؟! بچهها و یدالله با وحشت به اونها نگاه کردن. پسر اون خانواده گفت: - داریم بازی می کنیم دیگه. - با تو نیستم. و بعد به یدالله نگاه کرد. - تو اونجا چیکار می کنی؟! یدالله ترسید و یک قدم عقب رفت. - دارم با دوستهام بازی میکنم. - دوست؟ تو دوست اینهایی؟! - بله، ما امروز باهم دوست شدیم. اخم های مرد درهم رفت. - تو با اون ها دوست شدی؟ مگه تو همسن و سال اون ها هستی؟ فیل با ناراحتی گفت: - مگه باید همسن و سال باشیم دوست بشیم؟ - آره، گمشو خونه ت. پسر اون مرد گفت: - بابا چیکارش داری ما باهم دوست هستیم. - این مرد دیوانه ست یکدفعه وسط بازی بهتون حمله می کنه. فیل بغض کرد. اون تا حالا به کسی حمله نکرده بود اما همه اینطور قضاوتش میکردن. برگشت و به سمت خونه دوید. بچهها با ناراحتی به راه رفتش نگاه کردن. *** بچه وارد باغ شد. بنظرش فضای باغ دلگیرتر از همیشه میاومد. به سمت ساختمون رفت. پشت سرش دوستهاش هم وارد شدند. بچهها برای دیدن اون باغ خیلی کنجکاو بودند چون تا حالا داخلش رو ندیده بودند. فضای بینظم باغ براشون حالت مخوفی داشت. - کجاست؟! - اونجا. و با دست به ساختمون اشاره کرد. بچهها به ساختمونی که بنظرشون مخوف میاومد نگاه کردن. پسر حرکت کرد اما دید بقیه دنبالش نیومدن. به سمتشون برگشت. - چی شده؟ بچهها نخواستن نشون بدن که ترسیدن پس یکی یکی دنبال فنجون رفتن. به جلوی ساختمون که رسیدن لرز بدنشون رو گرفت. انگار قرار بود به ساختمون ارواح وارد بشن. باز هم به اجبار داخل رفتن و وقتی که چشمشون به نور کم خونه عادت کرد در شگفت موندن که چطور ممکن دو نفر توی همچین خونهای زندگی کنند. - کجاست؟ - احتمالا توی اتاقه. حرکت کردن. از گوشه چشم موشهایی که فرار میکردن، عنکوبهای بزرگی که از در و دیوار آویز بودن، سوسکهایی که از زیر دست و پاشون فرار میکردن رو میدیدن. وارد اتاق شدن. بچه راست میگفت. مرد گوشه اتاق توی خودش جمع شده بود و مدام میگفت: - اونها دوست من نیستن! اونها دوست من نیستن! بچههای بزرگتر که بیشتر متوجه حال و شرایط فیل میشدن با دلسوزی نگاهش کردن. بچه صداش زد: - مرد! این چیزی بود که میشنید مادرش به آقایون میگفت و احساس کرد شاید این حرف از کلمه فیل بتونه کمک بهتری برای یدالله باشه چون مادرش میگفت: - اینها اینطور صدا زدن رو دوست دارن و ممکن که کمک بیشتری بهمون بکنند. فیل به سمتشون برگشت. با دیدن اونها بلند شد و به سمت کنج دیوار دوید و به دیوار چسبید. - نه، برید! من خطرناکم به شما آسیب میزنم. بچهها با دلسوزی نگاهش کردن. قلب پاک و روح خدایی اونها باعث میشد زودتر از بزرگترها متوجه شخصیت خوب یک نفر بشن. پس مهدی جلو رفت و گفت: - نه تو خطرناک نیستی! بچه هم گفت: - تو تا حالا به کسی آسیب رسوندی؟ - نه، من کسی رو نزدم. حتی کسی رو نخوردم. بچههای بابام به من میگفت لولوخورخوره اما من هیچوقت کسی رو نخوردم. بچهها یکم ترسیدن. نکنه این واقعا میتونست کسی رو بخوره؟ اما مهدی بیتوجه به همه گفت: - بیا، باید بریم بازی. -
💚 چند ساعت مسافرکشی رایگان در روز غدیر مبلغ غدیر باشد.
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان همه بچه های انجمن ۲
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : چالش نودهشتیا
سر تکون داد. - نه، نه... تا وقتی طلاق نگرفته بود من باهاش رابطه نداشتم. روزی که از خونهش فرار کرد بچه به بغل پیش من اومد. اول از همه به خونه من اومد. التماسم میکرد که حلالش کنم. راستش من هم ناراحت نبودم. چیزهایی که از اون پسر دیدم خیلی وحشتناک بود. از طرفی وقتی که این مشکل بینمون پیش اومده بود خیلی کمسن بودیم و من حس کردم مسئله مهمی نیست. مدتی هر دو سکوت کردیم. چقدر این رویی که از صدف دیده بودم ناراحتم میکرد. میدونستم که حقیقت داره. همه تیکههای پازل کنار هم قرار گرفته بود. گفتم: - قصدت چیه؟- 171 پاسخ
-
- 1
-
-
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت شیش - پسر. - پسر که اسم نیست. پسر گیج شد. - اسم من پسره. همه پسر صدام میزنند. - یعنی تو اسمی نداری؟ - اسمم پسره. یکی دیگهشون گفت: - احتمالا اسمش رو نمیدونه، مامانت چی صدات میزد؟ - پسر. - اا، خوب بیان ما روش اسم بذاریم. خیلی اسمها میشد پیشنهاد بشه اما یکی از بچهها اسم عجیبی گفت: - همه این دوتا رو که میبینند میگن فیل و فنجون هستن. هر وقت میان میگن فیل و فنجون اومدن. بیان اسمش رو همون فنجون بذاریم. پسرهای دیگه خندیدن. - اسم تو فنجون! - فنجون. لبخند زد. - دوستش دارم! بچهها هم خندیدن و دست زدن. اونها انقدر بازی کردن که فیل از خواب بیدار شد و به دور و برش نگاه کرد. پسر رو ندید. بلند شد و سر کوزه رفت و آبی خورد و فنجون رو صدا زد: - پسر! پسر! داخل خونه نبود. با خودش فکر کرد حتما توی حیاطه. یک چیزی خورد و توی حیاط رفت. دنبال پسر گشت اما نبود. نگران شد. به بیرون دوید و داد زد: - پسر! در رو که باز کرد. دید بچهها دارن بازی میکنند و پسر هم بین اونها بود. - مرد! یدالله با نگرانی به پسرها نگاه کرد. احساس کرد فنجون در خطر افتاده پس به سمتش دوید و اون رو به آغوش کشید و رو به بقیه پسرها گفت: - برید، دور بشین. بچهها ترسیده به دو طرف دویدن و دور شدن. بچه با حرص به فیل نگاه کرد. - چرا اینطور میکنی؟! اما فیل طوری که انگار صدای اون رو نشنیده به سمتش دوید و بغلش کرد. - تو خوبی؟! اون آدمهای بد بهت آسیب نزدن؟! - نه، اونها آدمهای بد نیستن. - چرا هستن. وقتی من کوچولو هم اندازه تو بودم خیلی من رو اذیت میکردن. من رو میزدن و بهم سنگ میانداختن. بچه جا خورد. - اما با من خیلی مهربون بودن. - مهربون؟! امکان نداره، اونها هیولا هستن. بعد بچه رو با خودش توی خونه برد. تا چند روز بچههای توی کوچه خبری از پسر نداشتن. فقط گاهی میدیدنش که توی بغل یدالله هست. از اونجایی که از یدالله میترسیدن اینطور وقتها فرار میکردن و نمیشد با فنجون چشم توی چشم بشن. تا اینکه یک روز یکیشون گفت: - در خونه فیل باز شد. بچهها پناه گرفتن اما یک چیز کوچولو جلوی در دیدن. یکی گفت: - اون فنجونه. بچهها با هیجان به سمتش دویدن. اون پشت در پنهان شد. - چیکارم دارید؟ - منتظرت بودیم چرا نیومدی؟ - میخوان با من چیکار کنی؟ محمد گفت: - فقط نگرانت بودیم. میخواستیم بازی کنیم. فنجون اعتماد کرد و جلو اومد. - واقعا؟ - بله. - باشه. مشغول بازی شدن اما بعد از یک ربع فنجون گفت: - من برم تا مرد بیدار نشده. بعد به سمت در دوید. تا چند روز کار فنجون همین بود. تا اینکه بالاخره یک روز به فیل گفت: - من باید یک رازی رو بگم. - چی؟ - اون پسرهایی که بیرون خونه هستن! یدالله ترسید. - اون ها بهت آسیب زدن؟! - نه نه. - وارد خونه شدن؟! پسر در حالی که برخورد یدالله ترسونده بودش گفت: - اصلا. - پس چیکارت کردن؟ - من با اون ها دوست شدم. مرد یکم مکث کرد بعد گفت: - دوست؟ - دوست. - دوست چیه؟ فنجون از خدا خواسته کلمه تازه ای که یاد گرفته بود رو برای یدالله بازگو کرد: - یعنی آدم های غریبه که باهم آشنا میشن تا بهم محبت کنند. - مثل من و تو. - آره. یدالله لبخند زد. - پس اون ها خوب هستن. پسر با هیجان از اینکه یدالله نرم شده گفت: - آره. - ولی اون ها من رو میزدن؟ - فکر کنم چون از تو می ترسیدن تو رو میزدن. این حرف مثل پتک روی سر فیل فرود اومد. - اون ها از من می ترسیدن؟! - آره. -
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
ملیکا ملازاده پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
من ۱۴ آبان -
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت پنج یدالله با ذوق به خودش اشاره کرد. - من رو میگه. پسر لبخند کوچیکی زد اما چیزی نگفت. یدالله پسر رو برد. از فرداش خبر همه محل پیچید. خیلیها به دیدن یدالله و اون پسر اومدن. اصرار داشتن: - اون رو بده ما ببریم. اما یدالله قبول نمیکرد. اون خوشحال نبود که خونه عزیزش مدام پر از جمعیت میشه. اونها میخواستن پسر رو ببینند. وقتی میدیدن یدالله قبول نمیکنه پسر رو بهشون بده میخواستن اون رو ازش بدزدن. اونها احساس میکردن یدالله به هیچ عنوان نمیتونه از اون بچه مراقبت کنه. میخواستن هروقت اون رو جدا از یدالله دیدن بدزدنش اما یدالله هیچوقت بدون پسر از خونه بیرون نمیرفت. بعد سعی کردن به بهانه اینکه میخوان دیدنشون برن وارد اون خونه بشن و خودشون یدالله رو سرگرم کنند و پسر رو به بهانه بازی با همسن و سالها بفرستن و بدزدنش اما اون اصلا علاقه به آشنا شدن و بازی با کسی بجز یدالله نداشت. یکم بعد همسایهها بیخیال جدا کردن اونها شدن. حالا که پسر بچه میخواست با یدالله بمونه باید شرایط زندگی توی اون خونه آسونتر میشد. همسایهها تا حالا شرایط زندگی یدالله رو ندیده بودن. با هم دیگه جلسهای گذاشتن و با وجود فقر قرار گذاشتن روزی یک نفرشون، یک وعده غذا برای اون دوتا ببره. بیست و دو خونه باهم توافق کرده بودن و تقریبا ماهی یکبار نوبتشون میشد. البته این غذا تا حدی نبود که اون، ها رو بینیاز از خورده نون و سیب بکنه. حتی عادت موش گرفتنشون رو از بین نمیبرد. همسایهها تصمیم گرفتن هر کدوم یک وسیله برای آسون کردن شرایط خونه بهشون بدن. اول زنها اومدن و همه جا رو تمیز کردن و مردها هم باغ رو حرص کردن. - حیف این باغ که دست این دیونهست. - حیف پولش رو ندارم اگه نه دیوارم رو پایین میآوردم و وسط باغ این دیوار میکشیدم میشد جز خونه خودم. این هم میتونست چیکار کنه؟ و البته بودن زنهایی که چیز بدرد بخور توی خونه پیدا کردن بردن و اینطور وجدان خودشون و آروم میکردن: - بدرد اینها که نمیخوره. چهار روز دیگه دزد میاد میبره. بعد هر خونه یک وسیله بهشون داد. یکی یک گلیم داد که وضعش از گلیم خونه اونها بهتر بود. دو نفر تشک دادن و دو نفر پتو و دو نفر بالشت. یک نفر کوزه سالمتری برای آب بهشون داد. هرچند که از توی لوازم آشپزخونه خودشون میتونستن پیدا کنند اما کوزه، های مامان یدالله قیمتی بود و با خودشون برده بودن. یکی جلوی در پتو زد و یکی اتاق خوابشون رو پرده کرد. یک نفر یک پشتی قدیمی بهشون داد و پشت گلیم گذاشت که راحت باشند. یک نفر هم قول داد که هفتهای یکبار بیاد خونهشون رو تمیز کنه. بقیه هم پارچه دادن و یک نفرشون هم اندازه رو گرفت تا براشون لباس بدوزه. وضع خونه و زندگیشون خیلی تغییر کرد و یدالله مبهوت به همه جا سر میزد و بعد پسر رو بغل کرد و گفت: - مامانم میگفت مهمون برکت داره. میپرسیدم برکت یعنی چی. میگفت یعنی چیزهای خوبی به خونهت اضاف میشه. تو واقعا برکت داری. اون دوتا زندگی خوبی داشتن. کمکم کسی هم درخواست نکرد بچه رو با خودش ببره و بچه هم با کسی جز یدالله مراوده نداشت. بچههای کوچه چون همیشه اون رو توی بغل یدالله میدیدن میترسیدن بهش نزدیک بشن و اون هم علاقهای به بازی با بچهها نداشت، چون اصلا نمیدونست بازی چی هست، بچهها که هر روز توی کوچه اونها بازی میکردن و وقتی یدالله بیرون میاومد فرار میکردن روی این مرد چاق و گنده و پسرک کوچولو اسم گذاشتن: - اونها مثل فیل و فنجون هستن. هر وقت اونها رو میبینم به این مثل فکرم میافته. بچهها دیگه اونها رو فیل و فنجون صدا میزدن. بزرگترها اول متوجه نمیشدن اینها وقتی میگن فیل و فنجون منظورشون چیه و وقتی میفهمیدن زیر خنده میزدن و گاهی اونها هم به شوخی این اسم رو صدا میکردن و کمکم برای همه این اسم جا افتاد و اگه هم میخواستن اونها رو تکی صدا کنند، مثلا به یدالله میگفتن فیل! یا پسر کوچولو رو به اسم فنجون یاد میکردن. فنجون ما پنج ساله بود که یک روز که فیل سرماخورده بود و حال بیرون رفتن نداشت. داشت توی باغ قدم میزد که صدای بازی بچهها رو شنید. اون چندبار این صدا رو توی باغ شنیده بود و هیچ موقع جرات اینکه بهشون پیونده نداشت. اما حالا بیحوصلگی آنچنان بهش فشار آورد که به سمت در رفت و در رو باز کرد. بچهها صدای باز شدن در زنگزده رو شنیدن و به اون سمت برگشتن و آماده فرار شدن، اما دیدن در باز شد و چیزی ازش بیرون نیومد. سرشون رو پایینتر از حد معمول آوردن و فنجون رو دیدن. اون هم خجالتزده کنار در ایستاده بود و جرات نزدیک شدن به اونها رو نداشت. بچهها هم گیج بودن که باید چیکار کنند یا اون میخواد چیکار کنه. یک قدم جلو رفت اما در رو نبست که در صورت نیاز بتونه به داخل فرار کنه. نگاه بچهها میترسوندش. اونها میخواست بهش حمله کنند؟ شاید منتظر بودن به اندازه کافی جلو بیاد تا بپرن و اون رو بگیرن؟ اونها میخواستن بدزدنش که دیگه پیش یدالله نباشه؟ یکی از پسر بچهها که اون رو مدد دید کار جالبی کرد. خم شد و توپ رو به آرومی به سمت پای پسر غل داد. پسر ناخودآگاه مثل کاری که از بقیه بچهها دیده بود به توپ ضربه وارد کرد. توپ به سمت اونها پرتاب شد و به آغوش همون پسر در اومد. همه خندیدن و این شد آغاز دوستی. اونها اول یک ساعت کامل به فوتبال مشغول شدن. بعد دورهم نشستن. - تو اسمت چیه؟ -
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت چهار پسر یکم فکر کرد بعد گفت: - چرا، بعد هم دردم میاد. یدالله ملخ ها رو سمت پسر گرفت و پرسید: - تو اسمت چیه؟ - اسم دیگه چیه؟ - بقیه بهت چی میگن؟ یکم فکر کرد بعد گفت: - مادرم میگه پسرم. - منم فیلم. - فیل بریم دنبال مادرم بگردیم؟ یدالله یکم پسر رو نگاه کرد بعد گفت: - اول باید دنبال غذا بگردیم، اگه وقت کردیم دنبال مادرت هم می گردیم اما اگه مادرت زیر خاک باشه چطور دنبالش بگردیم؟ - نمی تونیم خاک رو بکنیم؟ - آخه من نمی دونم کجای زمینه. پسر دستش رو روی صورتش گذاشت تا جلوی اشک هاش رو بگیره. - صورتت درد گرفته! سرش رو به دو طرف تکون داد و با صدای خفه ای گفت: - نه. - می خوای بوست کنم خوب بشی؟ - نه. مدتی هر دو سکوت کردن که یدالله گفت: - اگه از الان دنبال نون نریم دل نونوا برامون نمی سوزه ها. - نمی دونم... بریم. یدالله دست پسر رو گرفت و باهم بیرون رفتن. نور حیاط چشم پسر رو زد. یکم چشم هاش که عادت کرد تازه تونست درست به دور و بر نگاه کنه. - چقدر قشنگه! - درخت ها دوست های منند. باهاشون حرف میزنم. بعضی وقت ها هم بهم غذا میدن. - یعنی میوه میدن؟ یدالله با ذوق گفت: - آره، مامانم هم می گفت میوه. بعد دستش رو سمت پسر دراز کرد. - بریم؟ هر دو دست به دست از بین باغ گذشتن و وارد کوچه شدن. یدالله مستقیم به سمت نونوایی رفت. پسر کوچه ها رو که می دید یاد آوارگی خودش و مادرش توی همین کوچه ها می افتاد و حالش بد بود. یکم بعد حال بدش رو فراموش کرد چون راه خیلی براش سخت اومد و بخاطر جون نداشتن بدنش توانایی راه رفتن زیاد رو نداشت. یدالله وقتی دید نمی تونه زیاد راه بره متوجه شد. - خسته شدی؟ - آره. یدالله خم شد و بغلش کرد. از اونی که تصور می کرد سبک تر بود. دوباره راه افتادن. به نونوایی که رسیدن بوی نون سنگک پیچید اما اون ها چون تازه غذا خورده بودن هوس نکردن. نونوا که اونها رو دید و منتظرشون بود از پشت دخل بیرون اومد و به سمتشون رفت. - من از صبح منتظر شمام. - مرسی، اما ما غذا خوردیم. - برای غذا دنبالت نبودم. بگو ببینم این پسر کی هست؟ یدالله به پسر نگاه کرد. - میوه هست. - یعنی چی میوه هست؟ - یعنی میوه هست. روی زمین روییده بود. من برش داشتم. مرد که دید از یدالله خیری نمیرسه به خود پسر روی کرد. - بگو ببینم تو کی هستی؟ پسر که از طرز صحبت مرد ترسیده بود به یدالله چسبید و چیزی نگفت. - هی با توام. باز هم جوابی نداد. یدالله گفت: - با من حرف زد. یک عالمه. مرد نونوا دستش رو به سمت پسر دراز کرد. - اصلا بدش به من. یدالله شگفتزده پسر رو به عقب کشید. - چرا؟! خودم پیداش کردم. - بده به من خانوادهش رو براش پیدا کنم. - خانواده نداره. مادرش مرده رفته زیر خاک. ما خودمون رفتیم دنبالش گشتیم. مرد جا خورد. سریع یادش اومد از زنی که جنازهش رو پیدا و دفن کردن. - خدای من! بعد گفت: - تو چطور میخوای ازش مراقبت کنی؟ - نگران نباش... با لبخند به پسر نگاه کرد. - ما دوستهای خوبی هستیم. پسر هم لبخند زد. نانوا گفت: - من میدونم مادر این پسر رو کجا دفن کردن. چند دقیقه بعد، نانوا، یدالله و پسر بالای شر قبر تازه دفن شده اون مادر بودن پسر به قبر نگاه کرد. - اون مادر منه؟ نانوا گفت: - بله؟ - چرا زیر خاک خوابیده؟ مرد که از رفتار با بچهها چیزی نمیدونست گفت: - اون مُرده. - نمیشه از زیر خاک درش بیاریم؟ - نه، نه نمیشه. اما بنظر پسر روش خوبی میاومد: - اون چون زیر خاکه مُرده. درش بیاریم تا زنده بشه. - زنده نمیشه. - چرا؟ مرد مجبور شد یکم بیرحم باشه: - چون انسانی که بمیره دیگه زنده نمیشه. پسر بچه غمگین شد. مرد سعی کرد بهش دلداری بده: - غصه نخور، تو بجاش یدالله رو داری. -
تو امن ترین نقطه زندگی من بودی
- 26 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت سه _ محلت اجاره ت تموم شده. _ خوب شما که وضع من رو می دونید پولی ندارم بدم. زن اصلا فکر نمی کرد که مردی به اون مهربونی که تمام مدت با همسرش مراقبش و اون رو هم سفره خودش کرده بود بخواد بهش بی رحمی کنه. _ این مشکل من نیست دیگه. مگه من شاهم که نیازی به پول این خونه نداشته باشم؟ زن نگران شد. _ من چیکار می تونم بکنم آخه؟ _ هرکار می خوای بکنی زودتر. زن ناراحت سرش رو پایین انداخت و گفت: _ باشه، خونه رو خالی می کنم. مرد که می خواست زن به این حد از بی پناهی برسه گفت: _ یک راه دیگه هم هست. صدای مرد نرم شده بود و زن امیدوار شد. _ چی؟ مرد نیشخندی زد که زن رو یکم ترسوند. _ اینکه با من راه بیار. هفته ای یک شب من میام پایین و در مقابل توهم آواره نمیشی. زن به خودش لرزید. این مدت اون خانواده رو باشرف تر از اونی میدید که بخوان همچین کاری کنند. _ چیه؟ چرا رنگت پریده؟ تو که عادت داری؟ زن با همون ناباوری گفت: _ اما تو زن داری! انقدر بهت زده بود که نمی تونست مثل همیشه با احترام صحبت کنه. _ خوب... شوهر قبلیت هم زن داشت. _ من اطلاع نداشتم. پوزخند زد. _ چطور اطلاع نداشتی؟ پس چرا مخفیانه تو رو نگه می داشت؟ _ می گفت که خانوادش موافق ازدواجش با یک دختر معمولی مثل من نیستن. _ توهم باور کرده بودی؟ زن یکم موند بعد گفت: _ من وسایلم رو جمع می کنم. مرد عصبانی شد و گقت: _ خیلی خوب، برو ببینم چه غلطی می خوای بکنی. و فحشی زیر لب داد. زن با ناراحتی به داخل خونه اومد. انقدر وسیله نداشت. خونه اجاره ایش یک اتاق توی حیاط خونه اون مرد بود که یک گلیم کهنه، یکم لوازم پخت و پز و یک کمد قدیمی و چند تیکه لباس داشت. زن همون روز بچه ش رو پیش زن صاحب خونه که از وقتی شنیده بود شوهرش زن رو بیرون کرده حسابی شرمنده شده بود و گریه کرده بود، گذاشت و گلیم رو به خودش به بازار برد و فروخت. کمد انقدر قدیمی بود که به فروش نمی رفت. لوارم خودش و بچه ش رو جمع کرد و بیرون رفت. نه کاری می تونست انجام بده و نه جایی داشت. اون موقع ها نه از خونه های سبز خبری بود و نه مغازه و شرکت هایی که به یک زن جوون کار می دادن. اون موقع زن برای تو خونه نشستن بود و طبیعتا زن بی پناه هم شغلش زن صیغه ای شدن بود. اما اون یک زن بود، احساس داشت و به این سرعت نمی تونست دوباره دل به کسی بسپاره و دوباره دلش بشکنه. تصمیم گرفت گدایی کنه. هرچند که این کار هم بنظر نشد بود چون مردم اون زمان نون نداشتن خودشون بخورن چه برسه به کسی بدن. با همه این ها وسع قلب مردم خیلی بیشتر از جیبشون بود و از هیچ کمکی دریغ نمی کردن اما این اواخر انقدر اوضاع بد شده بود که حتی غذا به اندازه کافی توی خونه ای نبود. اوایل زن مثل فیل تیکه نون ها رو می خورد اما کم کم فهمید اون تیکه نون ها به اندازه غذای دو نفر نیست پس خودش کمترین مقدار رو می خورد و بقیه رو به بچه ش می داد که بعدش هم خودتون دیدید. فیل چشمش رو که باز کرد با دیدن بچه ای که توی بغلش خوابیده بود تعجب کرد. طول کشید تا صحنه های دیروز توی ذهنش بیاد و یکدفعه با خوشحالی گفت: - من بابا شدم! پسر از صدای یدالله بیدار شد و نگاهی به دور و بر کرد و یکدفعه یاد مامانش افتاد. - مامانم! و زیر گریه زد. یدالله بغلش کرد. - گرسنه ت؟ بچه که یاد گرسنگیش افتاد سکوت کرد و گفت: - آره. - یک غذای خیلی خوبی دارم که هیچ جا پیدا نمی کنی. بچه با تمام هیجانی که یک بچه دور افتاده از مادر می تونه داشته باشه بهش نگاه کرد. یدالله دستش رو گرفت و بلندش کرد و هر دو به جایی رفتن که قبلا مطبخ بود اما حالا خونه موش های بزرگ و عنوان عنکبوت و لونه چندتا پرنده شده بود. موش ها با دیدن یدالله فرار کردن. یدالله گفت: - این ها رو نگاه. وقتی غذا پیدا نمی کنم این ها غذای میشن. البته گرفتنشون خیلی سخته اما باعث میشه تا دو روز غذا نخوام. بعد کوزه ای رو برداشت. - خوراکی هام رو توی این میریزم که مورچه ها نخورن. درش رو برداشت و برعکسش کرد. - این ها ملخن؟ - ها ملخن. من یک عالمه گرفتم. همینطور یکی یکی می خورم. در حالی که دو سه تا می ذاشت توی دهنش و کرچ کرچ صدا می داد گفت: - سیر نمی کنه اما تا پیدا کردن نون از اینکه شکمت خودش رو گاز بگیره نجاتت میده. - برای چی خودش رو گاز بگیره؟ - من نمی دونم. فکر کنم خیلی گرسنه ش میشه. البته تا حالا نشده از خودش بخوره اما سعی ش رو می کنم. تو تا حالا شکمت خودش رو گاز نگرفته؟- 18 پاسخ
-
- 1
-
-
دزیره
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۲۵ از عصبانیت سرخ شد. - تو وقتی توی پایتخت بودی از یک کار من بیاطلاع نبودی و یکجا نبود که دخالت نکنی بعد حالا فاز زن خونهنشین گرفتی! از حرفهاش من هم حرصم گرفت و گفتم: - از اونجایی که شاهزاده رو کارآمد میدونم توی کارهاش دخالتی نمیکنم. دیگه داشت منفجر میشد. به سمتم با چند قدم تند اومد و روبهروم قرار گرفت. دیگه ازش نمیترسیدم. بعد از این تبعید جز خشم هیچی توی دلم نمونده بود. از لای دندونهای بهم چسبیده گفت: - یکبار دیگه بگو چی گفتی! با همون جدیت توی چشمهاش زل زدم. - حتما شنیدی که اینطور حرصی شدی! جا خورد. طول کشید تا بتونه بگه: - ترنج! - بله سرورم! - تو... پلکهاش رو روی هم فشار داد و دوباره گفت: - چرا اینطوری شدی؟ - من... اینبار نگاهم توی چشمهاش غمگین بود. - دیگه ترنج شما نیستم. جا خورد. ادامه دادم: - من ترنجی هستم که شما بیرونش انداختید. و بعد برگشتم و به سمت در رفتم که صداش پشت سرم اومد: - از این به بعد شما اینجا میمونید ملکه. اخم کردم. دیگه دوست نداشتم اینجا باشم. اما اون میخواست از قدرتگیری من جلوگیری کنه. بهرحال چارهای جز اطاعت نداشتم. ** شیش ماه بعد ** به کاخ برگشته بودم اما هیچی مثل قبل نبود. تمام افراد خاندان به کاخ برگشته بودن. افرادی که یکیشون هم از من خوششون نمیاومد. ایران به زیر پا گذاشتن تصمیم اولیه شکایت کرد. سواد حسابی برنامه داشت و به این حرف اهمیتی نداد و احساس کردم داره آماده میشه تا در مقابل ایران بایسته. جلسهای گذاشته شده بود که توی اون قرار بود به این مسئله هم رسیدگی بشه. سواد به جلسه رفت. قرار بود این جلسه با خواستههای ایران موافقت کنه. توی جلسه قرار گرفت و اول از قدرت و نفوذ ایرانیها توی دربار گفت. این خیلی عجیب بنظر میاومد چون تا حالا مستقیم بهش اشاره نکرده بود. بعد هم از اینکه نمیخواد بذاره این شیوه ادامه پیدا کنه، حتی در مقابل ملکه این کشور، گفت. ملکهای که بیشتر از اینکه خودش رو اسواتنی بدونه ایرانی میدونه. وقتی که خبرش رو شنیدم به اتاقش رفتم. - من و ایران هرکاری برای شما و مملکتون کردیم اما شما هم بر ضد ما هستید؟ - همین که میگین مملکتون معلوم هست که چرا بر ضد ایرانیها هستم. - ما چه بدی به شما کردیم؟ پوزخند زد. - شما قصد دارید همون بلا رو سر ما بیارید که کشورهای اروپایی آوردن. اینبار من پوزخند زدم. - گند بزنند به اون همه کار که ما برای کشور شما کردیم. و از اتاق بیرون زدم. انقدر اعصابم خورد بود که مجبور شده بودم قرص بخورم که خوابم ببره. همون دوران میگفتن دختر رییسجمهور اوسِتیای جنوبی برای سفر داره به کشور ما میاد. نگران شدم. نگران جایگاهی که شاید قرار بود برای من نمونه. این کشور قلمرویی در بین گرجستان بود. پس از جنگ ۲۰۰۸ اوستیای جنوبی، نیروهای اوستیایی و روسی کنترل کامل این سرزمین را عملاً در دست گرفتند. تاکنون کشورهای روسیه، ونزوئلا، نیکاراگوئه، نائورو و تووالو و سوریه سرزمین اوستیای جنوبی را به عنوان یک کشور مستقل به رسمیت شناختهاند. به تازگی هم اسواتنی به این جایگاه وارد شده بود و احتمال داده میشد که دختر رییسجمهور برای تشکر میاد اما من خوب میدونستم به کی اطمینان کنم و به کی نه. به اتاقم رفتم. حسین و عبدالذهاب باهم شطرنج بازی میکردند. فراز از میز آویزون شده بود و با همون صدای بچگانهش میگفت: - حسین باخت؟ حسین میگفت: - نه، الان عبدالذهاب میبازه. اما حرف بعدی عبدالذهاب این بود: - کیش و مات! حسین به پیشونیش کوبید. - آخ! -
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
پارت دو یدالله جوابی نداد و فقط به نون ها اشاره کرد. _ این بچه از کجاست؟! دزدیدی؟! نگاهی به چهره بچه کرد. از شدت گریه قرمز شده بود و معلوم بود خیلی گرسنه ست. دیگه دلش نیومد وقت رو هدر بده و تیکه ای نون کند و بهش داد. بچه نون رو گرفت و با ولع شروع به خوردن کرد. نونوا خواست دوباره از یاسر بپرسه بچه رو از کجا آوردی که یاسر همینطور که شعر میخوند از نونوایی فاصله گرفت. بچه که دیگه غذاش رو خورده بود چندبار بهانهگیری مادرش رو کرد اما یدالله متوجه نمیشد اون چی میگه و زیاد هم براش اهمیت نداشت و با سرخوشی شعر می خوند. همه افرادی که تا اون روز یدالله رو دیده بودن از دیدن اون با بچه توی دستش تعجب می کردن. بچه یکم نق نق کرد و مامان مامان گفت. وقتی می دید یدالله اهمیتی بهش نمیده گریه کرد و یک مدت بعد از شدت گریه بیحال شد و سرش رو روی شونه یدالله گذاشت و تا وقتی که یدالله کنار جوب آب نشست از خواب بیدار نشد. جوب آب از قناتی می اومد و به سمت باغ های بیرون شهر می رفت. پسر تشنه بود و وقتی یدالله کنارش گذاشت تا آب بخوره اون هم روی زمین دراز کشید و سرش رو توی جوب فرو کرد و آب خورد. یدالله خندید. تا اون موقع بچه زیاد دیده بود اما هیچ بچه ای انقدر بهش نزدیک نشده بود. زیر درختی نشست و پاهاش رو دراز کرد. پسر اومد و نزدیک یدالله نشست. برای اون هم چهره یدالله عجیب بود اما نه انقدر که بترسونش. سرش رو روی پاش گذاشت. _ مامان کجاست؟ _ مامان من کجاست؟ پسر بچه سرش رو بالا آورد و به یدالله نگاه کرد. اون هم به چشم هاش نگاه کرد. _ مامان تو کجاست؟ _ رفته زیر خاک. _ چرا؟ یدالله شونه بالا انداخت. _ نمی دونم، فکر کنم تموم شده بود. خیلی وقت بود یدالله صحبت نکرده بود. یعنی کسی نبود که باهاش صحبت کنه. کی دوست داشت پای حرف هاش بشینه؟ _ یعنی چی تموم شده بود؟ _ من دیدم بعضی آدم ها تموم میشن. _ مامان من کجاست؟ تموم شده؟ یدالله یکم فکر کرد بعد گفت: _ فکر نکنم چون زیر خاک نرفت. _ پس کجاست؟ یدالله فکر کرد بعد گفت: _ همون جا. _ میشه بریم پیشش؟ یدالله مخالفتی نکرد. بچه رو بغل کرد و سعی کرد دنبال همون مکان بگرده. انقدر شهر رو گشته بود که همه جا رو حفظ بود اما بخاطر ذهن کندشبه راحتی نمی تونست به یاد بیاره. شروع به گشتن کرد و بالاخره به جایی که می خواست رسید. _ پیدا کردم. پیدا کردم. بدو بدو وارد اون کوچه شد و یکم گشت اما چیزی پیدا نکرد. _ نیست. _ مامانم؟ _ آره، مامانت نیست. همین جا بود. و گیج به این طرف و اونطرف نگاه می کرد. بچه با ناراحتی گفت: _ رفته؟ بعد زیر گریه زد. _ رفته؟! من رو نبرده! و با صدای بلند گریه می کرد. یدالله همینطور که دیده بود بچه های کوچیک رو وقت گریه کردن تکون میدن اون رو هم تکون داد. شب شد و بچه رو با خودش به خونه ش برد. بچه با دیدن محیط بزرگ خونه ترسید و توی بغل یدالله فرو رفت. نور ماه خیلی کم بود و محیط رو روشن نمی کرد. یدالله بچه رو روی بهارخواب گذاشت و خودش چند شاخه از درخت ها کند و آتیشی درست کرد و همون جا نشست. بچه چندبار به داخل خونه نگاه کرد. _ مامانت هست؟ _ نه، گفتم که تموم شده. _ بابات هست؟ و دوباره به داخل خونه که تاریک بود نگاه کرد. _ نه، گمشده. من رو گذاشت اینجا و گم شد. _ خواهر و برادر نداری؟ _ چی هست؟ بچه که از تاریکی ترسیده بود رفت و کنار آتیش نشست. _ نمی دونم، مامان میگه من یک برادر داشتم که کوچولو بود اما پیش خدا رفت. _ چرا تو رو نبرد؟ _ نمی دونم، شاید چون من گنده بودم زورش نرسید من رو ببره. یدالله نگاهش کرد و خندید. _ تو بامزه صحبت می کنی بچه! اسمت چیه؟ _ اسم چیه؟ یدالله یکم مکث کرد. تا حالا به معنی اسم فکر نکرده بود. _ نمی دونم. پسر خمیازه ای کشید و دراز کشید. _ اینجا نخواب بذار داخل بریم. بعد بلند شد و آتیش رو خاموش کرد. قبلش یک چوب از آتیش برداشت و باهم داخل رفتن. خونه شومینه داشت اما یدالله کار با شومینه رو بلد نبود. با چوب روشن از خونه گذشت تا به اتاقی رسید. تنها فرش خونه که دزدیده نشده بود توی اون اتاق بود. یک تشک کهنه و بالشت توی اتاق بود یدالله بچه رو روی تشک گذاشت و چوب رو انقدر تکون داد تا نورش خاموش شد بعد از پنجره بیرون انداختش و کورکورانه دنبال تشک گشت و کنار بچه دراز کشید. _ بغلت کنم؟ _ آره. بچه رو مثل روزهایی که مادرش خودش رو بغل می کرد در آغوش گرفت. اون شب یدالله بعد از سال ها با یک آدم دیگه خوابید و پسر هم بعد از سال ها توی خونه خوابید. اسم پسر عزت بود و محصول صیغه یک زن و مرد بود. وقتی باردار شده بود مرد که خودش آویزون خانواده زن عقدیش بود جرات نکرد این رو به زنش بده و دیگه سراغ زن رو نگرفت و زن هم که اطلاعی از امکان اون نداشت مدتی در انتظار نشست. شیش ماه از رفتن شوهرش می گذشت که بچه ش دنیا اومد. یک پسر بود. اسمش رو عزت گذاشت. تا اون موقع صاحب خونه ش کمکش می کرد اما وقتی عزت سه ماه بود صاحب خونه پیشش اومد و گفت:- 18 پاسخ
-
- 2
-
-
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
بسم الله الرحمن الرحیم پارت اول اسم پسر یدالله بود. مادرش این اسم رو گذاشته بود و بهش می گفت: _ یدالله یعنی دست خدا. می خوام بدونی متفاوت بودن تو بد بودن تو نیست. ضعیف بودن تو نیست. فقط نشانه ای هست که خدا می تونه هرکسی رو به هر شکلی که بخواد ترسیم کنه. حتی اگه بر خلاف قوانین طبیعتش باشه. این خودش نشون از قدرت معجزه خداست. معجزه یعنی برهم زدن طبیعت پس تو معجزه خدا هستی. هرچند که یدالله زیاد متوجه منظور این حرف ها نمیشد اما توی ذهنش سپرده بود. مادر یدالله واقعا زنی باهوش بود. مطمئنا اگه می تونست برای ازدواجش خودش پیش قدم بشه هیچ وقت با اون پیرمرد بد عنق ازدواج نمی کرد که بخاطر سن بالای اون پسری ناسالم به دنیا نیاره و بعد مرد طلبکار بشه: _ تو حتی نمی تونی یک بچه بدنیا بیاری. و بعد زن سومش رو ترک کرد و برای همیشه رفت. البته با این رفتن تک زمین و مغازه ای که از پدر عذرا مادر یدالله بهش رسیده بود رو با خودش برد. تنها شانسی که آوردن این بود که اون مرد به حدی پولدار بود که نیاز به خونه این زن نداشت و گذاشت توی خونه شون بمونه. یک مسئله دیگه ای که اسلام آخرین قدرت خودش رو برای کم خطر کردن افراد بی وجدان به کار برده بود ماجرای نفقه بود که باعث میشد هر ماه هزینه ای که معمولا آرد یا برنج و گاهی کمی شیر بود به عنوان نفقه بهش می داد. با اینکه در اون وضعیت قحطی و ضعف اقتصادی دوران حکومت قاجار اون میزان چیزی نمیشد اما عذرا هرطوری بود اون هزینه رو تا آخر ماه بعد می کشوند. برای خرید لوازم قسمتی از اون رو تعویض و با بقیه ش نون درست میکرد. یدالله تا ده سالگی زیر سایه مادر بزرگ شد اما اتفاق عجیبی توی اون زمان نبود که یک نفر بر اثر بیماری بمیره. بعد از مرگ مادرش همه توقع داشتن پدرش اون رو پیش خودش ببره. مجبور بود ببره. پسرش رو پیش زن چهارمش برد. زن سه بچه داشت که همه از یدالله کوچیک تر بودن. یدالله دوست داشت با اون ها بازی کنه اما اون ها از این پسر می ترسیدن و فرار می کردند. مادرشون هم به این کار ترقیبشون می کرد. اون دوست داشت با نشون دادن ترس بچه از یدالله پدرش رو مجبور کنه که بچه رو از اونجا ببره. شب ها یدالله روی تخت توی بهارخواب تنها می خوابید و کل روز هم بیرون می رفت و فقط برای غذا بر می گشت. کسی هم براش مهم نبود که کجا می رفت و اگه برای غذا دیر می اومد هم چیزی بهش نمی رسید. پدرش مجبور شد سال بعد اون رو به خونه زن دوم ببره. زن دوم یک دختر بیست ساله داشت که سال ها پیش ازدواج کرده بود برای همین تنهایی از بچه با عشق مراقبت می کرد و تونست جای خالی مادرش رو تا حدی براش پر کنه اما سال بعد مریض شد و چند ماهی توی بستر افتاد و بعد هیج وقت به سلامت اولیه برنگشت. توی اون دوران پدرش مجبور شد یدالله رو پیش زن اول ببره. زن اول سه بچه داشت که همه همسر و بچه داشتن که همه با خودش زندگی می کردن. خود زن مشکلی با یدالله نداشت اما انگار اون پسرک مظلوم جای بقیه رو خیلی تنگ کرده بود که بچه ها بهش سنگ میزدن و بزرگ تر ها کتکش میزدن. با همه این ها تا پونزده سالگی اونجا رو تحمل کرد اما دیگه پدرش نتونست اون رو مدام جلوی چشمش ببینه. _ آبروم جلوی همه با این پسر عقب مونده رفته. اون رو به خونه مادریش می بره و همون جا ولش می کنه و کسی که سرزنش می کنه میگه: _ دیگه پسر بزرگی شده خودش می تونه خرجش رو در بیاره. اما یدالله واقعا نمی تونست. اون خونه بزرگ تبدیل به خرابه شده بود و لوازم بدرد بخورش هم دزدها برده بودن. علف های هرز همه حیاط رو گرفته بود و پیچک ها از دیوار خونه بیرون ریخته بود و درخت های سیب وقتی به ثمر می رسیدن تا روزها یدالله رو از غذا بی نیاز می کردن. موش و سوسک خونه رو برداشته بود. دستشویی تمیز نمیشد و بوی گند به حیاط و سبزی های نزدیک دستشویی زده بود. گاهی کسی دلش برای یدالله می سوخت یا نذری چیزی داشت و براش غذا می آورد. یدالله هر روز صبح بیرون میزد و تا شب بیدلیل توی خیابون ها دور میزد و می خوند: من اتوبوسم من مینی بوسم بکن یک بوسم برای غذا هم می رفت دم نونوایی ها و مدت زیادی، گاهی نصف روز، می نشست تا تیکه ای نون روی زمین بیفته و بخوره یا گاهی نانوا یا خریدار مهربانی یک تیکه نون بهش می داد اما در اون دوران سخت که آثار جنگ جهانی اول هنوز از بین نرفته بود، قحطی و ناکارآمدی حکومت قاجار و ضعف مشروطه هیچکس حاضر نبود از لقمه نونش بگذره اما باز هم بودن افرادی که در راه خدا شکم خودشون رو تهدید به گرسنگی کرده و به دیگران کمک می کردن. پدر یدالله دیگه خبری از پسرش نگرفت و یدالله هم کسی رو نداشت چون یا اقوامش رو نمی شناخت و یا اون هایی رو که می شناخت ترجیح می دادن که نشناسنش پس در اوج غریبی و تنهایی زندگی می کرد و شب ها قبل از خواب با تنها پیراهن بجا مونده از مادرش که بعد از مرگش توسط زن های دیگه پدرش به تاراج نرفته بود حرف میزد و بغلش می کرد و گریه می کرد. _ مامان دلم برات تنگ شده! یک روز یدالله توی کوچه ها که می گذشت متوجه صدای گریه کودکی شد و زنی رو دید که کنار خیابون دراز کشیده و بچه ای بغلش. به سمتشون رفت و با همون لکنت گفت: _ خا... نم.. خا.. نم! اما زن جواب نداد پس یدالله کنارش نشست و تکونش داد. وقتی زن به طرفی افتاد فهمید که مرده. به بچه نگاه کرد. یک پسر ریز میزه و لاغر. پسر در اصل چهار سال داشت اما انقدر لاغر بود که دو ساله به چشم می اومد. انگار زن هرچی برای خوردن پیدا می کرد به بچه ش می داد و خودش سر همین مرد. یدالله بچه رو بغل کرد و تکون تکونی داد اما بچه گرسنه ش بود. یدالله بدو بدو دوید و به سر همون نونوایی رفت و به بچه اشاره کرد. نونوا اول جا خورد. _ این رو از کجا آوردی؟- 18 پاسخ
-
- 2
-
-
سلام
فونت رمانت رو کوچیک تر کن
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۲۴ ** دانای رمان ** در آستانهی تالار، زانیا ایستاد. نگهبانان کنار رفتند. زاکیا، با گامهایی آرام، به سویش آمد. لحظهای، هیچکدام چیزی نگفتند. تنها نگاه. سنگین، پُر، و خاموش. زانیا سر تعظیم فرود آورد. - جناب! زاکیا آهسته گفت: - شاهزادهی من. زانیا نگاهش را پایین انداخت. - «میدانم که اشتباه کردم. اما نمیخواستم پدرم را خشمگین کنم. فقط... فقط میخواستم کاری کنم که مردم، مرا نه فقط بهعنوان پسر سلطان، بلکه بهعنوان مردی ببینند که برایشان کار میکند. زاکیا نزدیکتر آمد و دستی بر شانهاش گذاشت. - «و من این را میدانم. اما در این دیار، نیت کافی نیست. باید بدانی که هر گام، سایهای میسازد. و گاهی، آن سایه، بر سر خودت میافتد.» زانیا آهسته گفت: - «آیا او مرا خواهد بخشید؟» زاکیا مکث کرد. - «او پدرت است. اما بیش از آن، سلطان است. و سلطان، پیش از آنکه ببخشد، میسنجد. تو باید آماده باشی، نه برای بخشش، بلکه برای پرسش.» زانیا سر تکان داد. - «پس بگذار بپرسد. من آمدهام تا پاسخ دهم. نه با ترس، بلکه با راستی.» زاکیا، برای نخستینبار در آن دیدار، لبخندی از سر غرور زد. - «همین را میخواستم بشنوم.» زانیا با ردایی ساده و شمشیری بسته، آهسته وارد شد. صدای قدمهایش روی سنگفرش، تنها صدایی بود که در تالار میپیچید. ایستاد. تعظیم کرد. سرش را بالا نیاورد. سواد گفت: - «میدانم چرا آمدهای. اما پیش از آنکه سخن بگویی، بگذار من بپرسم.» زانیا سر تکان داد. - «در خدمت شما هستم، پدرم.» سواد نگاهش را تیز کرد. - «آیا تو خود را بالاتر از فرمان من میدانی؟» زانیا نفسش را آهسته بیرون داد. - «هرگز. اما گمان کردم در آن لحظه، اینکار مهمتر از انتظار برای فرمانیست که شاید دیر برسد.» سواد برخاست. - «و اگر همه چنین بیندیشند، چه میماند از نظم؟ از سلطنت؟» - «اگر بینظمی از دل مردم برخیزد، شاید باید نخست دلشان را شنید، نه فقط فرمان را.» سواد نزدیکتر آمد. نگاهش در چشمان پسرش دوخته شد. - «تو هنوز جوانی و جوان، گاه گمان میبرد که دل، راه را بهتر از عقل میداند. اما من، با خون، این تخت را نگه داشتهام. و با خون، آن را از دست میدهم اگر سستی کنم.» پسر سکوت کرد. سپس گفت: - «اگر اشتباه کردم، بپذیرم. اما اگر نیت من، حفظ آرامش بود، آیا سزاوار خشمام؟» سواد لحظهای سکوت کرد. سپس آهسته گفت: - «سزاوار تذکری. نه بهخاطر نیتت، بلکه بهخاطر ندانستنت. تو باید بیاموزی که قدرت، پیش از آنکه در میدان باشد، در صبر است.» لحظهای میانشان گذشت. نه پادشاه و شاهزاده، که پدر و پسر. سواد آهسته گفت: - «بازگرد به آماسیه. اما اینبار، با چشمانی بازتر. و اگر بار دیگر، بیاجازه فرمان دهی، نه بهعنوان پسرم، که بهعنوان فرماندار خاطی با تو رفتار خواهد شد.» زانیا تعظیم کرد. - «فرمان شما، بر دیده.» و وقتی از تالار بیرون رفت، زاکیا به داخل رفت. سواد، بیآنکه نگاهش کند، گفت: - «او دارد بزرگ میشود و این هم امید است، هم خطر.» - و هر دو، نشانهی آن است که زمان در حرکت است، سرورم. ** ترنج ** سواد من رو خواست. دوباره راه افتادم و به پایتخت رفتم. به کاخ که وارد شدم احساس کردم اینجا چقدر برام ناآشنا شده. وارد اتاق سواد شدم. توقع استقبال گرم نداشتم اما توقع فریاد زدن هم نداشتم: - ملکه شما دارید به من خیانت میکنید؟ من هم جا خوردم. - نه، اصلا! چرا همچین فکری میکنید؟! - پس چطور وقتی شما اونجا هستید پسر من جرات میکنه بدون اجازه من همچین کاری کنه؟ آهان، از اون لحاظ میگفت! با خونسردی گفتم: - من اصلا در جریان نبودم. - باید باور کنم؟ - هرطور که راحتین! -
راشا توی رمان قرعه بنام سه نفر
-
داستان فیل و فنجون | ملیکا ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در داستان کوتاه
بسم الله الرحمن الرحیم داستان فیل و فنجون نویسنده آتناملازاده | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: فیل و فنجون! داستانی بخونید که همیشه بعد از شنیدن این ضرب المثل یادش بیفتید. [url=https://uploadkon.ir/uploads/b00508_26e136960-file-00000000b14081f4ada56114e0d931d0.png][img]https://uploadkon.ir/uploads/thumbs/b00508_26e136960-file-00000000b14081f4ada56114e0d931d0.png[/img][/url] مقدمه: آدم وقتی توسط کسی دوست داشته میشود، از خودش بیشتر مراقبت میکند، به سلامتیاش بیشتر اهمیت میدهد و دنیا و اتفاقات و آدمها را، قشنگتر میبیند. آدم وقتی توسط کسی دوست داشته میشود، جهان برایش روشنتر و هدفهاش دست یافتنیتر و مقصدها، نزدیکتر و انگیزههاش برای صعود، بیشتر میشوند.«دوست داشته شدن» شیرینترین و امیدبخشترین احساسیست که یک انسان، طی زیستن، تجربه میکند. دوست داشته شدن، مسئولیت آدمی را در قبال احوال و اوضاع و سلامتیاش بیشتر میکند و این، لازمهی ارتقای کیفیت حیات انسانهاست. هر انسانی نیاز دارد بیش از اینکه دوست بدارد، دوست داشتهشود. #نرگس_صرافیان_طوفان پ. ن: زمانی که ما داریم درباره ش حرف می زنیم دورانی هست که تازه حکومت پهلوی بجای قاجار به کشور اومد و اون در بلبشو اون دوران هنوز قانونی به این شکل که جلوی اتفاق افتادن داستان ما رو بگیره وجود نداشت. این داستان در زنجان اتفاق افتاده.- 18 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان عبدالله | ملیکاملازاده عضو انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۴۸ همینطور که به سمت مرغ میرفت دوباره فکر کرد: اما یکم به بچه میدم. یک نصفه رون حداقل. گناه داره! یکدفعه عشقی توی قلبش درخشید. همیشه وقتی به یاد بچهش میافتاد همین عشق توی وجودش میدرخشید. هرچند که به دلیل مواد خیلی کم یاد بچهش میافتاد. مرغ رو به دست گرفت. مرغ خیلی توی دستش آروم بود اما وقتی که چاقو رو بالا آورد مرغ چندبار صدا در آورد و وقتی اون دهن مرغ رو توی حوض کرد تا آب بخوره. مرغ بال و پر میزد اما اون مجبورش کرد که آب بخوره تا بتونه ذبح اسلامیش کنه. مرغ ناخواسته آب خورد. بعد سرش رو روی گوشه حوض گذاشت. مرغ پرپر میزد و قدقد میکرد. چاقو روی گردنش قرار گرفت. خون آرومآروم روی کناره حوض میریخت و بعد از لای خاک سر خورد و زیر پای اون جریان پیدا کرد. تیکههای مرغ رو توی دستش گرفت و به داخل خونه رفت. خون مرغ روی فرش میریخت. دستهاش خیس خون بود و هنوز یکم حالت مسخ شدگی مدهوشی رو داشت. خیلی وقت بود به چیزهای انسانی اهمیت نمیداد پس مرغ رو روی زمین انداخت. - زن! زن! بهار همینطور که چشمش رو میمالوند از اتاق بیرون اومد و گفت: - صدای چی... دستش رو از روی چشمش برداشت. خشکش زد. بهتزده به جنازه مرغ زل زده بود. عبدالله گفت: - این همون مرغی هست که از من پنهان کردی. بیا بپزش که براش برنامهها دارم. بهار یک قدم عقب رفت. بعد یک قدم دیگه. رنگش سفید شده بود. تنش میلرزید. دوباره عقب رفت. به دیوار برخورد کرد. چشمهاش گرد شده بود و تمام تنش میلرزید. عبدالله نگران شد. - چی شد زن؟ پاهای بهار سست شد و کنار در ولو شد. هنوز میلرزید و لبهاش مدام بهم میخورد. عبدالله ناخودآگاه به سمتش رفت و روبهروش نشست و بازوش رو گرفت. - هی! متوجه شد که بهار زیر لب داره چیزی میگه. اما اون نمیشنید پس سرش رو زیر گوشش برد. - ب.... م... بچ... بچهم... بچهم... بچهم. عبدالله ازش فاصله گرفت و بهتزده نگاهش کرد. این زن چی داشت میگفت؟! صداش مدام بلندتر میشد: - بچهم... دخترم... بچهم! عبدالله به عقب برگشت و به اون مرغ زل زد. اون بچهش نبود، مرغ بود! کمکم تصور مسخ شده مرغ داشت کنار میرفت و در مقابل نگاه بهتزده عبدالله چیزی شکل گرفت که کاش کابوس بود. روی پاهاش ایستاد. چقدر زانوهاش سست بود. به سمت اون مرغ رفت. دست.. دوتا دست کوچیک... دوتا پای کوچیک... سر... سر.. مو... نه لون مرغ نبود. روی دو زانو افتاد و وحشتزده به عزیزترین چیزی که داشت! به کسی که سالها منتظرش ایستاده بود! به دختر عزیزش! به تنها دلخوشیش! به چیزی که باهاش میتونست بالاخره یک زندگی عادی و شاد داشته باشه خیره موند. یک دستش رو به سمت بدنی برد که مطمئنا دیگه سرپا نمیشد. بهار دیگه داشت جیغ میکشید: - بچهم... دخترم... بچهم! صداش طوری برای عبدالله طنینانداز میشد انگار از یکجای دور هست. عبدالله به دست دیگهش نگاه کرد. همون چاقو، همون چاقوی خونآلود. چاقویی که حالا میفهمید از خون بچهش خونآلود شده. دوباره به بچهش نگاه کرد: دخترکم! چقدر درد کشیدی! بابا تو رو تیکه تیکه کرد! اون موقعای که بابا سمتت اومد و تو رو به بغل زد چقدر خوشحال شدی! بابا اومده بود و تو رو بغل کرده بود. شاید حتی میخواست با تو بازی کنه. بابا هیچوقت از اینکارها نمیکرد. اون همیشه یا عصبانی بود یا مدهوش! چقدر خوشحال بودی توی بغلشی! چقدر حس امنیت داشتی! هنوز حالت مدهوشی به خوبی از وجود عبدالله بیرون نرفته بود. اون دسته چاقو رو توی دستش فشرد. انقدر که رگهای سیاه شده دست زردش بیرون زد. و بعد یک ضربه محکم با چاقو به قلب خودش زد. و یکی دیگه. و یکی دیگه. با هر ضربه خون بیرون میپاشید. بهار میدید اما نایی نداشت که به دردی جز درد بچهش واکنشی نشون بده. قلب عبدالله تیکهتیکه شد. چاقو توی دستش لرزید و به زمین افتاد. چند ثانیه بعد خود عبدالله هم روی بدن بیجون بچهش روی زمین افتاد. حصیر خیس خون شده بود. سالها بعد قبری بود عبدالله نام و در کنارش قبری که نام پدرش عبدالله بود. بهار ازدواجی دوباره کرد و چند بچه داشت اما هیچوقت یاد بچهش رو فراموش نکرد و هروقت خون میدید یاد دختر به قتل رسیدش میافتاد. سه بچه دیگه هم بودن که در آلمان زندگی میکردن و با اینکه میدونستن در ایران به دنیا اومدن و پدرشون عبدالله نامی هست به دلیل خاطرات تلخی که مادرشون براشون تعریف کرده بود نه علاقهای به خبر گرفتن از مادرشون داشتن و نه به دیدن ایران که جهنم مادرشون بود. از عبدالله هم چیزی نموند جز خاطرات تلخی که برای دو زن زنده قلب مُرده در دو طرف جهان ساخته بود و پنج قبر که وارثان این زندگی پر غصه بودن. آنا، پسرهاش، عبدالله، دخترش... پانویس: * داستان قتل فرزند از داستانهای حقیقی افراد دارای اعتیاد است. تسليم نشو ، شروع هر چيزي هميشه سخت ترين قسمتشه ... این رمان را در ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ ساعت ۲/۲۹ بامداد درحالی که از فیلمهای پوآرو میبینم همسرم در اتاق مشغول نوشتن پایاننامه هست به اتمام میرسانم طبق عادت این رمان را به بزرگواری تقدیم میکنم این رمان را به حضرت قاسم پسر امام حسن شهید فداکار کربلا تقدیم میکنم یا قاسم جان -
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۲۳ همونموقع منشی زانیا داخل اومد و گفت: - ملکه من! - چی شده؟ - شاهزاده خواستار دیدار شما توی اتاق مشاوره شدن. معمولا زانیا هر وقت من رو کار داشت خودش به اتاقم میاومد پس برام تعجب شد که چه اتفاقی افتاده پس بلند شدم و گفتم: - الان میام. و آروم لپ دزیره رو کشیدم. - تو مشغول کارت باش! سر تکون داد یعنی باشه. به سمت اتاق مشاوره زانیا رفتم. این کاخ نسبت به کاخ ما کوچیکتر بود و خیلی زودتر رسیدم. وارد که شدم دیدم همه مشاور و وزیرهای زانیا هستن. همه با دیدن من بلند شدن و من معذب شدم چون اگه میدونستم انقدر آدم هستن یک لباس بهتری میپوشیدم ولی الان با لباس راحتی اومده بودم. - چه اتفاقی افتاده؟ زانیا با ادب گفت: - بیان بشینید مادر! رفتم و کنارشروی مبل اصلی نشستم و بقیه هم روی مبلهای خودشون نشستن. زانیا توضیح داد: - این مدت من کاری کردم که متسفانه ناراحتی پدر رو به دنبال داشته. با تعجب گفتم: - چه کاری؟ من که چیزی رو متوجه نشدم. - به شما اطلاع ندادم چون فکر نمیکردم چیز خاصی باشه. منتظر نگاهش کردم که ادامه توضیح رو بده. از بچگی هم هزار جور مقدمه میچید تا حرفش رو بزنه. اگه خودمون بودیم میگفتم: لال نمیری بچه، حرفت رو بزن! اما حالا جلوی اینها حتی نمیشد این حرف رو به فارسی زد چون دولت شهرک رو پر از ایرانی کرده بودم. - چه اتفاقی افتاده شاهزاده؟ - من برای بهتر شدن شرایط کشور قول یک سرمایهگذاری خارجی به یک کشور دادم. - خوب کدوم کشور؟ فکر نمیکنم مشکلساز باشه ما این قولها رو میدیم. زانیا یکم گیج شد و منشی مخصوصش گفت: - مسئله اینه که شاهزاده این ماجرا رو برای پادشاه ایمیل کردن ولی ایشون خیلی طول کشید تا ببینند و بخوان اجازه بدن. دیگه کلافه شدم. - میشه یکی بگه چه اتفاقی افتاده؟! زانیا خودش سریع گفت: - قبل از اینکه اجازه پدر بیاد من گذاشتم که اون شرکت کارش رو شروع کنه. چند ثانیه نگاهش کردم و بعد گفتم: - این چه کاری بود شاهزاده؟ سرش رو پایین انداخت. من گفتم: - سریع باید یک نامه عذرخواهی به پادشاه بفرستیم. مشاور اول زانیا گفت: - این نامه فرستاده شده و سرورمون دستور دادن که شاهزاده سریعا به پایتخت برن. - شاهزاده به پایتخت فراخان شده تا اونجا بمونه؟ - هنوز معلوم نیست. یکم فکر کردم و بعد گفتم: - باید همین حالا حرکت کنی. - فردا صبح حرکت میکنم. - نه، باید همین حالا حرکت کنی. هرچی زودتر برسی بهتر هست. زانیا چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت: - بهتر شما هم با من بیان مادر. - نه شاهزادهم، بهتر که خودت با پدرت روبهرو بشی و پشتیبانه منطق، وفاداری و عشق پدر و پسری رو داشته باشی تا اینکه پدرت فکر کنه پشت قدرت من میخوای پنهان بشی. سر تکون داد و مخالفت نکرد. - پس من سبا رو با خودم میبرم. میدونستم که سبا خیلی با داداشش صمیمی هست و اصلا نمیتونه دوریش رو تحمل کنه و برای همین زانیا همه جا اون رو با خودش میبره پس گفتم: - بسیار خوب! بهتر همین حالا راه بیفتی. - همین کار رو میکنم. -
دوست پسر ارام به چهره ش ۲۴ نمی خوره ها
-
رمان ملکه اسواتنی | ملیکاملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
ملیکا ملازاده پاسخی برای ملیکا ملازاده ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
۱۲۲ جاسمین از اینکه اسم بچه رو شبیه اسم اون گذاشت خوشحال بود. این اولین واکنش محبتآمیزی بود که توی این سالها از سواد گرفته بود. ** دانای رمان ** تابستان شهرک، گرم و پرغبار بود. در بازار شهر، شورش کوچکی رخ داده بود. افزایش مالیات، نارضایتی مردم، و خطای یکی از مأموران مالیاتی. زانیا بیدرنگ واکنش نشان داد. فرماندار جوان، بیآنکه منتظر تأیید دربار بماند، مأمور خاطی را عزل کرد و فرمانی صادر کرد که مالیاتها را برای سه ماه تعلیق میکرد. مردم شادی کردند. بازار آرام شد. اما در استانبول، خبر، چون شعلهای در انبار باروت پیچید. در تالار مرمرین کاخ، سلطان نامهی زانیا را در دست داشت. چهرهاش سرد بود، صدایش آرام، اما هر واژهاش چون پتک بر سنگ. - «پسرم، از کی تا به حال، فرمانداران خودسر شدهاند؟» زاکیا با چهرهای بیحالت، در حالی که معدب جلوی میز پادشاه ایستاده بود پاسخ داد: - گمان میکنم نیتش آرامکردن مردم بوده، سرورم. نه بیاحترامی. سواد برخاست. - «نیت؟ نیت کافی نیست، پاشا. او باید بداند که هر فرمان، بازتابیست از ارادهی من. اگر امروز مالیات را ببخشد، فردا چه؟ ارتش را هم بدون من به جنگ میفرستد؟» زاکیا سکوت کرد. در دلش، هم نگرانی برای زانیا بود، هم ترس از شکافی که میان پدر و پسر در حال شکلگیری بود. سواد ادامه داد: - «او باید بازگردد. به پایتخت. تا بداند که قدرت، بیانضباطی نیست. و اگر نیاید...» زاکیا آهسته گفت: - «اجازه دهید من با او سخن بگویم. شاید هنوز بتوان راهی یافت، پیش از آنکه دلها از هم دور شوند.» سواد نگاهش کرد. - «تو همیشه میان ما ایستادهای. اما مراقب باش. گاهی، کسی که میان دو آتش میایستد، خودش میسوزد.» در همان شب، زاکیا نامهای نوشت. نه با مرکب، که با اضطراب. به زانیا هشدار داد، با زبانی پدرانه، اما قاطع. و در پایان نوشت: «فرزندم، گاهی حتی نیتهای پاک، اگر بیاجازه باشند، بهانهای میشوند برای آنان که در تاریکی منتظر لغزش تو هستند. بازگرد. پیش از آنکه دیر شود.» ** شیش ماه بعد ** سواد تمام طرفدارهای من توی دولت رو بیرون کرد و حتی خزانه مخفیم رو پیدا کرد اما از سمت قانون پیگیری نکرد و به روی من هم نیاورد. اون دیگه بیخیال من شده بود و بقیه خانوادهش رو توی کاخش آورده بود. فقط هر جشن ما به پایتخت میرفتیم و دستش رو میبوسیدیم. یادمه توی عید قبلی زانیا دیر رسید. سواد اول خشمگین بهش گفت: - کجا بودی؟ - ببخشید، دیر رسیدم. امیدوارم از دستم ناراحت نشده باشید. چند ثانیه نگاهش کرد. بعد لبخند زد. - مگه میشه از دست تو ناراحت بشم! و بغلش کرد. پسرهای دیگه با حسادت نگاهشون کرد. بعد نشستن به مشاعره کردن. کاری که جاسمین عاشقش بود و اون توی مراسمها مدش کرده بود. من هم خودم رو مشغول بچههام کرده بودم. مخصوصا دزیره که توی سن حساسی بود. یک روز درس اولشون داستان معلمی بود که به یه روستای منتقل شده بود که بیشتر شاگرداش انگلیسی بلد نبودن و معلمهای قبلی رو فراری داده بودن. اما این معلم جا نزد و وایستاد و زبونشون رو از یکی از بچهها یاد گرفت و با بچهها ارتباط برقرار کرد.. زنگ بعدی نقاشی داشتن و معلمشون گفت: - هر کدوماتون که مایلین، یکی از عکسهای افسانههای تاریخی ما رو بکشین. یک عکس از چند تا میوه هم فرستاد که بقیه بکشن. دزیره نگاهی به عکسهای افسانهها انداخت و گفت: - دلم میخواد اینها رو بکشم، ولی خیلی سختن. نمیتونم بکشمشون. - میترسی نتونی مثل خودش بکشی؟ - آره، خیلی سخته. سعی کردم با آرامش به سمت اعتماد به نفس بکشونمش. - میتونی اون یکی رو بکشی. اما یادته تو درس قبلی گفتی من هم اگه به جای این معلم بودم، از سختی کار فرار نمیکردم؟ تو واقعاً آدمی نیستی که از کارهای سخت فرار کنی. کسی که فرار میکنه، راه پیشرفتش رو میبنده. تو نقاشیت خوبه. ممکنه نتونی عین کتاب بکشی، ولی فقط اگه از سختی کار نترسی و بهش حمله کنی، میتونی مهارت رو بیشتر کنی. این نظر منه، با این وجود به انتخابت احترام میگذارم شروع کرد به کشیدن و میشنیدم که با خودش حرف میزنه: - اوه مای گاد😳 ببین چی شد😆 دلم واسه رستم بیچاره سوخت...🤦 ابهت رستم پاک از دست رفت😁 اگه بدونه چه جوری کشیدمش...🥴😅 فکر کنم رستم اون دنیا یقهم رو میگیره🤣 به نظرم مدال افتضاحترین نقاشی رو بگیرم😅 الان معلممون میگه هستی جان قربون دستت تو دیگه نقاشی نکش😁 تو بهتره همون نویسندگی رو دنبال کنی😂 - چه خوبه که با کامل نبودن خودت داری شوخی میکنی. پذیرشش رو برات آسونتر میکنه. شوخی تو شرایط پرفشار باعث میشه استرست کمتر بشه. همینطور که به نقاشیش ادامه میداد، یواش یواش جملاتش هم تغییر میکرد: انگار بدم نشدا ترشی نخورم یه چیزی میشم. نه، واقعاً خوب شد. وااای مامان بیا ببین دخترت چه کرده😃 رفتم نقاشیش رو دیدم و گفتم: - چه خوب که نترسیدی و مثل یه شیر بهش حمله کردی👏👏👏 الان چه احساسی داری؟ همینطور که ازش عکس میگرفت و میفرستاد داخل گروه، گفت: - وای... خیلی خوشحالم😍😍😍