-
تعداد ارسال ها
723 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10
تمامی مطالب نوشته شده توسط آتناملازاده
-
حضورش انقدر نبود که همه جاهای خالی را پر کند اما نبودنش خلع معرکه ای بود.
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
بازی وقتی قشنگ میشه که، اونیکه کشیده کنار برگرده به بازی! #رهبرم_زندهست
- 16 پاسخ
-
- 3
-
-
علویان: حسن بن زید ۲۰ محمد بن زید ۱۷ (مدتی دست سامانیان) حسن بن علی ۳ حسن بن قاسم ۱۲ آل زبار: مرادویچ وشمگیر ظهیرالدین بهستون شمسالمعالی قابوس فلکالمعالی منوچهر انوشیروان بن منوچهر
- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۴۱ *** چشمه درباره دختر جدید سوال پیچ میکرد: - خوشگله؟ - سلیقه آرمینه. - با وقاره؟ دانیال بیحوصله به سیامین سوال چشمه جواب میداد: - بله. - بیشتر از من؟ من خندم گرفت. دانیال هم با نیشخند روض رو گرفت بعد درباره پرونده من گفت. - میشه الان به سرهنگ اطلاع بدی. - حتما. رفت روی بهارخواب زنگ زد. بعد برگشت و گفت: - سرهنگ فهمیده بود. حالا هم دارن از ماهان جواب میخوان. - خوبه. و توی فکر فرو رفتم. دانیال از چشمه پرسید: - از آوا راضی هستی؟ - آره، همین که شبها اذیت نمیکنه کافیه. ازش پرسیدم: - چند روز مرخصی داری؟ - چهار روز. - چیزی شده؟ نیشخند زد. میدونست حفظشم. - خسته، دلخور، ترسیده، ترسیده، ترسیده. - چی شده؟ همه چیز رو تعریف کرد. با دلسوزی نگاهش کردم اما گفتم: - نگران نباش، همه چیز تموم میشه. - حتی وقتی بمیرم تموم نمیشه. - چرا، تموم میشه. کنجکاو نگاهم کرد. چشمه هم کنجکاو بود. دانیال پرسید: - منظورت چیه؟ نخواستم چیزی بگم که ماجرا لو بره فقط گفتم: - به من اطمینان کنید. آخرین بارهایی که توی اداره بودم نقشهای داشتیم که آرمین لو بره و اموالش توی ایران ضبط بشه. اینطور دستش از ایران کوتاه میشه و دانیال میتونه اگه میخواد، که میخواد از زیر دستش بیرون بیاد. - تو فقط به آرمین بگو دنیل رو زیر دست تو بیاره. و بهش سخت نگیر. بیصدا خندید و بعد آه کشید. دوباره گفتم: - من به اطمینان کن. فردا باهم به شیراز گردی رفتیم و پس فردا تخت جمشید و پاسارگاد و پس در فرداش طبیعت. من و دانیال خیلی معمولی رفتار میکردیم و بیشتر با بچه سرگرم بودیم اما حالمون معمولی نبود. همون روز سرهنگ خبر داد اون فرد رو پیدا کرده. از الینا پرسید اما الینا گفت کشی با این خصوصیت رو نمیشناسه. سرهنگ گفت: - دنبالش میگردم. روز آخر تموم شد و دانیال رفت و ناخودآگاه دلم گرفت. ** دانیال ** به خونه رسیدم. بابک و دنیل نگران به استقبالم اومدن. - کجا بودی؟ - چه یکدفعه رفتی شیراز! - حال آوا و الینا خوبه؟ سرد نگاهشون کردم. مکث کردن. نگاه سنگینی به دنیل انداختم و گفتم: - دنبالم بیا. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۴۰ اینک صدایم کن مرا، با قطره اشکی به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بستهات کاری ندارم نماز؟ چند سال از آخرین نمازم گذشته بود؟ اصلا چطور میخونند؟ چطور وضو میگیرن؟ چرا دیگه نخوندم؟ به چه حقی دست کشیدم؟ مگه من کیم که توی حریم خصوصی خدا پا میذارم؟ من کی بودم که وقتی گفت هرچی هستی بخون به خودم اجازه دادم از شر خودم به ترک نماز پناه ببرم؟ خدایا از خودم نجاتم بده! لیک غوغای دل بشکستهات را من شنیدم غریب این زمین خاکیام. آیا عزیرم حاجتی داری؟ بگو جز من کس دیگر نمیفهمد، به نجوایی صدایم کن، بدان آغوش من باز است - آره، چرا که نه؟ لبخندی بهم زد و به سمت سرویس توی هال رفت اما من ایستاده بودم و به روبهرو زل زده بودم. به رو به رو زل زده بودم. نماز! خدایا خود خستگی وقتی خسته میشه با چه کلمهای خودش رو توصیف میکنه؟ من خسته نیستم! من اونم، اون کلمه. قسم بر عاشقان پاک با ایمان قسم بر اسبهای خسته در میدان تو را در بهترین اوقات آوردم به سمت سرویس رفتم همون موقع بابک بیرون اومد نگاهی به چشمهاش کردم و توی دلم گفتم: - چه چشمهای پاکی داره! لبخندی بهم زد و خم شد تا مسح پاش رو بکشه. از کنارش رد شدم. آدمها همدیگه رو با حرفهاشون بدست میارن با رفتارهاشون از دست میدن. نمیدونم توی ماجرای باربد من هم تقصیر داشتم یا نه اما مطمئنا اگه بابک ولم کنه من تقصیر کارم. قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور قسم بر اختر روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد وقتی برگشتم دیدم جانماز قرمز من رو که خودش برام آورده بود یکم جلوتر از جانماز سفید خودش پهن کرده. رفتم و به اندازه جانمازش عقب کشیدم و هردو به نماز ایستادیم. - الله اکبر! برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو تمام گامهای ماندهاش با من تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید ترا در بیکران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد * زنده یاد سهراب سپهری * بعد از نماز پرسید: - این مراسم رو برای تولد باربد گرفتی. چرا این جشن لعنتی همزمان با تولد اون شده بود؟ چرا وقتی دنی ازم تاریخ پرسید این تاریخ رو گفتم. - نه، دیگه اسمش هم نیار .من دیگه بهتر پیش مهمونها برم، خیلی وقته بالا هستم. و پیش رفتم که تقریبا مهمونها آماده رفتن بودن. بدرقهشون کردم. دنیل نیمه هوشیار بود و با لحن مسخرهای میخوند: - دلم میخواد هشت پا بشم، اما حیف باید هفت پا بشم. دستم رو دور شونهش انداختم و بالا بردمش. توی همون حالت گفت: - دانیال، من باید بگم چیزی. - بگو. - من اومدم تو کار تو. ایستادم. ولش کردم. روی زمین نشست. - چی گفتی؟! - ببخشید، آرمین یک عالمه پول داد. و بیحال روی پلهها دراز کشید. چشمهام رو روی هم فشار دادم. ولش کردم و بالا رفتم. شکسته بودم. باید یک مدتی از اینجا دور میشدم. جفت برادرهام امروز به من ضربه زده بودن. ** الینا ** - الینا، بیا ببین کی اومده. بیرون دویدم. دانیال ساک بدست وسط هال ایستاده بود. با نگاه مظلومی که جز وقتی که بهش خیانت کرده بودم ازش ندیده بودم گفت: - میتونم چند روز اینجا بمونم؟ -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۳۹ با صدای بابک به خودم اومدم: - چیزهایی که پشت سرت میگن راسته؟ صدای تند ضربان قلبم رو احساس کردم. - چه چیزهایی؟ - این که دنبال روی آرمین شدی، این که خونه و همه دار و ندارمون مال آرمین،ِ نه به قول خودت سهم ارث پدربزرگ مادری، این که بودن توی این شغل فقط برای جاسوسی برای اونهاست؟ به صورت نجیب و مظلوم برادرم زل زدم. تا همین جا هم که به گوشش نرسیده بود یا به روم نیاورده بود لطف خدا بود! منم زیبا که زیبا بندهام را دوست دارم تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید تو را در بیکران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم کرد - بابک! - جانم داداش! داداش! هه! چه داداشی برای یک پسر مذهبی و پاک کرد حتی نون خشکهها رو میخواد داخل سطل بریزه دقت میکنه چیزی همراهش به داخل نیفته تا وزنش بالاتر بره. رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود تو غیر از من چه میجویی؟ تو با هرکس به غیر از من چه می گویی؟ خدایا میدونم اگه نیم نگاهی هم به پرونده اعمال بندازم حقم خیلی بیشتر از اینهاست اما دوباره درد نبود برادر رو به قلبم نده!خواهش میکنم این کار رو در حق این رو سیاه انجام نده! درد فراغ سختترین درد دنیای؛ من رو مجبور به تحمل چهار بارش نکن. سرنوشت من رو با جدایی قرار نده. تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی، خوب میوانم تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی، مهمانم کن که من چشمان اشک آلودهات را دوست دارم - من خیلی اشتباهات انجام دادم، با خیلی ها تبانی کردم، خیلی گناه کردم. اما الان توی یه وضعیت نامتعادل روحی قرار دارم، به اندازه تموم وقتهایی که با جنبه بودم و بهم برنخورده الان داره بهم برمیخوره. تو به من همچین دیدگاهی داری؟ تویی که نذاشتم بالای چشم ابرو بهت بگم کسی؟ طلب کن خالق خود را، بجو مارا تو خواهی یافت که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم،خدایی، عالمی دارد - من یک انسانم؛ شعور دارم، دین دارم، وجدان دارم، من روی همین خاک زندگی میکنم، من برادری دارم که بهم اعتماد کرده، من شغلی دارم که مردم بهم اعتماد کردن؛ مگه من میتونم مثل آرمین باشم؟! نگو این رو مرد! نکن این کار رو با داداشت! تویی زیباتر ازخورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت وقتی تو را من میآفریدم بر خودم احسنت میگفتم سرش رو بالا آورد و به چشمهام نگاه کرد. از شدت غصه نمیدونستم به کجا پناه ببرم. میدونستم روزی میفهمه و تنهام میذاره. اما الان نباشه خدا! الان داداشم تازه دانشگاه رفته به کمک من نیاز داره. - باورم کن! - باورت میکنم، چون باورت دارم. مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد هزاران توبهات را گرچه بشکستی؛ ببین، من تو را از درگهم راندم؟ که میترساندت از من رها کن آن خدای دور لبخندی بهش زدم که جوابم رو داد. صدای اذون بلند شد. ناخودآگاه هر دو از پنجره به منارههای مسجد محل نگاه کردیم. پرسید: - نماز بخونیم؟ عمیقترین تعریف دوست داشتن همینه که افشین صالحی میگه : مراقبِ من باش! از من فقط تو ماندهای. یادمه روز اول که به این مقام رسیدم یکی از پدرخواندهها بهم گفت: - برادرهات ممکن جایگاهت رو بدست بیارن. اونها رو بکش و پای خودت رو محکم کن. تمام نیاز من از دنیا عزیزانم بود. آن نامهربان معبود آن مخلوق خود را این منم پروردگار مهربانت، خالقت. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۳۸ - کار آرمینه؟ - فکر نکنم. من همچین چیزی این مدت ندیدم. Bend with me, sway with ease با من خم شو، با من این سو و آن سو شو When we dance you have a way with me وقتی باهم میرقصیم با من مسیری برای طی کردن داری Stay with me, sway with me با من بمون، با من این سو آن سو شو - اسمش چی بود؟ - الینا! و توی خاطراتش غرق شدم. When marimbas start to play وقتی سنتور ها شروع به زدن میکنن Hold me close, make me sway محکم منو بغل کن، منو این سو و آن سو کن Like a lazy ocean hugs the shore مثل اقیانوسی که ساحل رو در آغوش میگیره Hold me close, sway me more محکم من رو تو بغلت نگه دار، بیشتر من رو تکون بده Like a flower bending in the breeze مثل گُلی که تو نسیم خم میشه کاش حداقل یک خاطره رقص ازش داشتم. Bend with me, sway with ease با من خم شو، با من این سو و آن سو شو When we dance, you have a way with me وقتی باهم میرقصیم با من مسیری برای طی کردن داری Stay with me, sway with me با من بمون، با من این سو آن سو شو آهنگ تموم شد. همه دست زدن. رفتیم نشستیم اما ذهن من هنوز درگیر بود. یکدفعه چشمم به چیزی... یا بهتر بگم کسی جلوی در افتاد که دست به سینه جلوی در ایستاده بود. با قدمهای تند به سمت بابک رفتم. با دیدنم از دیوار فاصله گرفت. سرتق مغرور به روی خودش نمیآورد. دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه که بازوش رو گرفتم و از در بیرون کشیدمش و به باغ بردمش. بخاطر رقص همه داخل بودن و باغ خالی خالی بود. پشت درختها کشیدم. از ترس این که کنجکاویش باعث لو رفتن اشتباهاتم در مقابلش بشه تمام تنم می لرزید. خواستم دهن باز کنم و چیزی بهش بگم که متوجه شدم چند نفری توی باغ خلوت دارن. همین برای دیدنمون خطرناک بود. - دنبالم بیا. در حالی که معلوم بود نمیخواد گستاخی کنه گفت: - من چیزی که الزم بود رو دیدم؛ االن میرم. اگه وقت دیگهای بود باهاش مدارا میکردم اما االن باید میفهمیدم چرا این فکر به ذهنش افتاده. نکنه الینا دست داشته باشه. نکنه داداشم رو جاسوس خونهام کرده باشند! با عصبانیت سرش داد کشیدم: - دنبالم بیا بابک. به داخل خونه رفتیم. رقص نورها روشن بود و پاکوبیهای تند آلودگی صوتی ایجاد میکرد. فرصت خوبی برای رد شدن ما بود. جز دنیل و هاله هم حواس کسی بهمون نبود. دست بابک رو گرفتم و از وسط سالن رد شدیم. دنیل به سمتمون اومد که اشاره کردم جلو نیا. از بین جمعیت گذشتیم و وارد سالن بالا شدیم. کتم رو روی کاناپه انداختم و خودم هم نشستم. با اشاره من کنارم نشست. سعی کردم از عصبانیتم کم کنم که به بدتر از چیزهایی که دیده پی نبره. - کی به کسی اجازه دخالت توی مدل زندگی کردنم رو دادم که تو جایگاه خودت رو تا این حد بالا بردی؟ نزدیکترین افراد که شما باشید حتی من رو توی استخر ندیدین. این یعنی حریم خصوصی. یعنی یا احترام میذاری به اون چیزی که مال دنیای دانیال یا یادت میده چطور احترام بذاری. حالا تو یک جوجه هجده ساله که تازه وارد دانشگاه شدی برای من قد علم میکنی؟ بهش برخورد و از جاش بلند شد. مچ دستش رو گرفتم. - کجا؟ کارم هنوز با تو تموم نشده. به چه حقی اومدی و به چه حقی داری گورت رو گم می کنی بیاذن من؟ - کارهای من و تصمیم های من هم به کسی ربطی نداره. همینطور که مچ دستش توی دستم بود، بلند شدم و رو به روش ایستادم. - خوشم باشه! سرش رو پایین انداخت. این حرفها بهش نیومده بود. - معذرت میخوام! بینمون سکوت برقرار شد. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۳۷ همینطور که میرقصیدیم گفت: - تو خیلی جذابی! - لطف داری! - چشمهات... Other dancers may be on the floor شاید رقاص های دیگه ای هم روی سِنِ رقص باشن Dear, but my eyes will see only you ولی عزیزم چشم های من فقط تورو میبینن Only you have that magic technique فقط تویی که اون تکنیک جادویی رو داری فکر کردم حرف احساسی بزنه اما گفت: - برای کی غم گرفته؟ When we sway, I go weak وقتی با هم این سو و اون سو میشیم، پاهام شل میشه I can hear the sounds of violins میتونم صدای ویالون هارو بشنوم Long before it begins خیلی قبل تر از اینکه شروع به نواختن کنن Make me thrill as only you know how منو به هیجان در میاره درحالی که فقط تو میدونی چطوری Sway me smooth, sway me now به آرومی منو این سو و اون سو کنی، برقصون منو حالا خندیدم و دور زدم. - حالت چهرهم. Other dancers may be on the floor شاید رقاص های دیگه ای هم روی سِنِ رقص باشن Dear, but my eyes will see only you ولی عزیزم چشم های من فقط تورو میبینن Only you have that magic technique فقط تویی که اون تکنیک جادویی رو داری When we sway, I go weak وقتی با هم این سو و اون سو میشیم، پاهام شل میشه I can hear the sounds of violins میتونم صدای ویالون هارو بشنوم - شنیدم که اون دختری که عاشقش بودی چیکار کرده. - تو خیلی میدونی! - خیلی وقته توی این دم و دستگاهم. Long before it begins خیلی قبل تر از اینکه شروع به نواختن کنن Make me thrill as only you know how منو به هیجان در میاره درحالی که فقط تو میدونی چطوری Sway me smooth, sway me now به آرومی منو این سو و اون سو کنی، برقصون منو حالا - اون دیگه مهم نیست. - شنیدم که یکی عکسهای فیک دست برادر همسر اون دختر رسونده تو خبر داری؟ پس از برادرش بهش رسیده بود. When marimba rhythms start to play وقتی صدای سنتور در اومد Dance with me, make me sway با من برقص، منو از خود بیخود کن Like a lazy ocean hugs the shore مثل اقیانوسی که ساحل رو در آغوش میگیره Hold me close, sway me more محکم من رو تو بغلت نگه دار، بیشتر من رو تکون بده Like a flower bending in the breeze مثل گُلی که تو نسیم خم میشه -
خوابیده بودم چشمامو باز کردم دیدم خاله ام و همسایمون بالا سرم وایسادن ، ترسیدم ، تا اینکه شنیدم مامانم بهشون میگه این همون پتوییه که بهتون گفتم تو حراجی خریدم
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۳۶ کلافه بیرون رفت. شب مراسم بود و من به خونه رفتم تا آماده بشم که گوشیم زنگ زد. سرهنگ بود. سریع برداشتم. - بله! - سلام، خوبی پسر؟ - سلام شما خوب هستید؟ اصلا از این حرفهای اول صحبت خوشم نمیاومد. - ممنون! ببین عکسها بررسی شد. فتوشاپ بود. من که مطمئن بودم گفتم: - به مازیار نمیگین؟ - چرا، باید ببینیم کی بهش داده. - حالا حتما قبول میکنه که بگه. قطع که کردیم خوشحال از پیشرفت داستان بودم. مهمونی شروع شد. همون تیپ مشکیم رو با پاپیون سورمهای زدم و با دل گرفته به جای خالیه الینا، باربد و نیوشا نگاه کردم. بعد با خودم فکر کردم: الینا هست. شاید یک روز بیشتر از این هم بشه. بعد آماده پایین رفتن شدم. دنیل رو مثل باربد کنار خودم نگه نمیداشتم. با اینکه توی مهمون بود اما نقشی توی کارهای سیاسی نداشت. پایین رفتم و دوباره همون برنامه مضخرف قبلی. بعد برق رو خاموش کردن و رقص نور گذاشتن و بالا و پایین پریدن همه. به دنیل که کنارم بود رو کردم و گفتم: - اومد؟ - نه هنوز. همونموقع یکی از افراد خونه اومد. - غنچه خانم اومدن، جلوی در هستن. - بگو برقها رو روشن کنند و آهنگ رو قطع. همه چیز آماده شد. در رو باز کرد و زنی همسن و سال خودم با لباسی بلند دودی با حریر مشکی روش. موهای مشکیش رو پشت سرش جمع کرده بود و ریسه قرمز روش زده بود و رژ لب قرمز براقی هم داشت. با یک دست دامنش رو گرفته بود و همه دو طرف ایستاده بودن و به اینور و اونور نگاه میکرد و سر تکون میداد و اونها هم سلام میکردن. به من که رسید بلند شدم. دستش رو به سمتم دراز کرد. معمولا میایستادم خانم دستش رو دراز کنه، نمیخواستم معذب بشه. دست دادم. دستهای ظریف و بدن بلند و لاغری با پوست برنز و یک خال کنار بینیش با چشمهای ریز مشکی. گفت: - از آشنایی باهاتون خوشحالم! - همچنین! بفرمایید! و به کنارم تعارف کردم که بشینه. روی مبل سلطنتی بزرگ کنارم نشست. لیوان خودم رو مقابلش گذاشتم. با وقار تشکر کرد. با اشاره به دی جی گفتم آهنگ دو نفره بذاره. آهنگ که گذاشته شد دستم رو به سمتش دراز کردم. - خانم! دستش رو توی دستم گذاشت. - حتما. When marimba rhythms start to play وقتی صدای سنتور در اومد Dance with me, make me sway با من برقص، منو از خود بیخود کن Like a lazy ocean hugs the shore مثل اقیانوسی که ساحل رو در آغوش میگیره Hold me close, sway me more محکم من رو تو بغلت نگه دار، بیشتر من رو تکون بده دستش رو توی دستم گرفتم و یک دستش روی شونهم بود. دستم روی پهلوش بود و فکر کردم: برای این هیچوقت با من نرقصیدی. تو مذهبی بودی. برای همین تا حد امکان از برخورد فیزیکی جلوگیری میکردی. اما اون روز که من رو بوسیدی. اون هم الکی بود؟ نقشه بود؟ شغل بود؟ Like a flower bending in the breeze مثل گُلی که تو نسیم خم میشه Bend with me, sway with ease با من خم شو، با من این سو و آن سو شو When we dance, you have a way with me وقتی باهم میرقصیم با من مسیری برای طی کردن داری Stay with me, sway with me با من بمون، با من این سو آن سو شو -
سرگرمی تاپیک سرگرمی | یه کلمه میگم ادامشو کیبوردت تایپ کنه!
آتناملازاده پاسخی برای morganit ارسال کرد در موضوع : متفرقه
جناب مهندس جان من رو به این شماره جواب جدید بده قصه -
درخواست مصاحبه نویسندگان
آتناملازاده پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : مصاحبه با نویسندگان نودهشتیا
با همه مصاحبه کردید جز من تنها درخواست دهنده- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی
- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۳۵ - واقعاً برام سوال شده با همچین شخصیتی چطور وقتی جلوی آینه میرین روتون میشه به چشمهای خودتون نگاه کنید؟ - بلبل زبون شدی! - حقیقت تلخه! کف دستهای آرش به سینه بابک برخورد کرد. یک معتاد داغون برادر خوش هیکل من رو فقط نیم سانت به عقب فرستادم. - وقتی داری توی خونهام نون و نمکم رو میخوری دیگه جلوی روم بلبل زبونی نکن! - کدوم نون و نمک؟ هفتهای یه روز سرکار میرم تا این منتها سرم نباشه دیگه. - چرا همین پولت رو بر نمیداری، نمیری خونه همون داداش عوضیت؟ صورت بابک از عصبانیت سرخ شد و دستهاش مشت شد. - برای خودتون بهتر راجعبه دانیال درست صحبت کنید. - عه برای من بهتر بچه جان؟! حالا که انقدر طرفدارش هستی، چرا نمیری موی دماغ اون بشی به جای ما؟ صدای پوزخندش رو شنیدم. - البته دماغ اون پدر هزار فندت هم برای موی دماغ شدن بد نیست. - آرمین هرچی باشه یادش نرفته اسم پدر روشه ولی شما حتی اسم بچههات رو هم بلد نیستی، آرمین هزار برابر شرف داره به شما. تا اون موقع برای شنیدن حرفهاشون توی هال ایستاده بودم اما وقتی که بعد از این حرف بابک صدای سیلی بلند شد؛ به سرعت به سمت آشپزخونه دویدم؛ با دیدن بابک که یک دستش روی صورتش و صورتش به سمت در کج شده بود، نتونستم و نخواستم جلوی خودم رو بگیرم. به سمت آرش خیز برداشتم؛ بابک که قبل از اون متوجه من شده بود، خواست جلوم رو بگیره اما کنارش زدم و با ضرب سیلی آرش رو پخش زمین کردم و پام رو روی گلوش گذاشتم اما فقط چند ثانیه بود چون بعد دوباره بلندش کردم و به دیوار چسبوندمش تا با شکستن استخونهای بیرون زده گونهاش حقش رو کف دستش بذارم که... - دانیال نه! این التماس صدای داداشم بود؛نمیخواست خشونت من رو دوباره ببینه. دستم رو روی گلوی اون عمونمای نامرد گذاشتم و فشردم؛ کم، کم رنگ صورتش به سمت کبودی میرفت و بابک به ساعد دستم چنگ انداخت برای رهایی قربانی. از هفده سالگی باشگاه رفتن انقدر قویام کرده بود که یک پسر بچه نتونه من رو کنار بکشه اما وقتی که یکی به کمکش اومد، به اندازه چند سانتی من و دستم رو ازش فاصله دادن؛ با کبوندن دستم به پیشانی آرش و چسباندن دوبارهش به دیوار موضع قبلیم رو پیدا کردم. - من رو میشناسی؟ من دانیالم پسر آرمین، مگه میشه نون خورش باشی و با شنیدن اسم پسرش به لرزه نیفتی؟ تا همین ساعت کی جرأت این رو داشته که دستش رو توی صورت برادرم بکوبونه؟ کی جرأت داره دست روی برادر دانیال بلند کنه؟ قبلا هم بهت گفته بودم در ازای اخم بابک جونت رو میگیرم؛ به خیالت نیاد چون شوهر مادرم، شوهر تنها عشق آرمین هستی به وجود کثیفت نیاز داریم و این باعث صرف نظر از کشتنت بشه آرش؛ هزار نفر بهتر و سرتر از تو رو با یک اشاره به غالمی مادرم میفرستم، برای برادرم هم بهشت رو با دستهای خودم میسازم و تو رو برای این پرروییت توی جهنمت زندانی میکنم. مرتیکه فقط قلدرم قلدرم بلد بود. مثل موش کنار دیوار کز کرده بود و حتی جرأت نمیکرد چشمش رو بالا بیاره و نگاهم کنه، دستم رو از روی پیشونیش برداشتم. - فراموش کاری امروزت برات بد تموم میشه. به عقب برگشتم؛ کسی که به بابک برای رهایی اون آشغال کمک کرده بود، ماکان پسر دومش که یک سالی بیشتر از بابک سن داشت بود. صورتش سرخ از تحقیر پدرش سرخ شده بود. غم تمام وجودم رو گرفت، این رو دوست نداشتم؛ اون که لایق تحقیر نبود و من ناخواسته محکوم یک ظلم شدم. دلخور از خودم و برای دلجویی از اون، ضربهای دوستانه به بازوش زدم و از کنارش گذشتم اما جلوی در آشپزخونه به سمت بابک برگشتم. - تا کی میخوای این تحقیر رو تحمل کنی؟ وسایلت رو جمع کن و به خونه برگرد. بعد از خداحافظی از مامان سوار ماشین شدم؛ همیشه اینجور وقتها اعلام و آدم فکر میکردن بعد از طوفانی که بر پا میکنم خودم آروم میشم و فقط خودم میدونستم این طوفان تبدیل به گردبادی میشه که از درون نابودم میکنه؛ چه فایده وقتی شکایت دلم رو پیش هیچ قاضی نمیتونستم ببرم؟ اصلا از کی شکایت میکردم. *** همسر جدید آرمین میخواست به تهران بود. آرمین مخصوصا سفارش کرد که بخاطرش مراسم بگیرم. برای کسی همچنین چیزی رو نمیخواست. معلومه یا خیلی دوستش داره یا حساب میبره. برای مهمونی آماده شدم اما قبلش یک روز نگین کلافه به شرکت و اتاق من اومد و وارد نشده گفت: - واقعا تو میخوای برای اون دختره که جای من رو گرفته مهمونی بگیری؟ با خونسردی گفتم: - چرا نباید بگیرم. - مثلا من دختر دایی توام. - مگه با رضایت من ازدواج کردی؟ پوزخند زد. - پس دردت اینه! - من دردی ندارم. - نکنه پشیمون شدی که پسم زدی. اون دختره هم که کلاهبردار در اومد. هنوز بدم میاومد کسی درباره الینا بد بگه. اخم کردم. - حرفت رو زدی، حالا بیرون برو. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۳۴ اما چیزی که برای من مهم بود نگین و دایی اینها نبودن. بلکه الینا بود. مازیار اعتراف کرده بود که عکسها رو داره و قول داده بود بیاد به سرهنگ تحویل بده. بالاخره آرمین نگین رو طلاق داد و نگین با آبروریزی به آپارتمان درحالی که اقوام یکبار هم شوهرش رو ندیده بودن برگشت. افراد آرمین هم کلافه بودن و توسط جاسوس دیگه که از افرادش بود شنیدم که اطرافیانش توی اتاق جلسه داشتن میگفتن: - باعث تمسخر شده! - عقلش رو از دست داده! - این بچه بازیها رو نیازی نیست! - اون داره آبروی ما رو می بره! همون موقع آرمین رسیده بود و همه حرفها رو شنیده بود: - شما کی هستید که درباره من اینطور صحبت میکنید؟ حد خودتون رو بدونید! شما چطور جرات میکنید من رو بازخواست کنید؟ مثل اینکه قضیه طلاق هم اینطور بوده که نگین گفته بود: - من نمی خوام با اون باشی. - نظرت برام مهم نیست! - من دیگه همراه تو نمیمونم. آرمین هم از خدا خواسته گفته بود: - پس امیدوارم روی قولت بمونی! همسر جدید اسمش استاتیرا بود. مهمونی داد و من رو دعوت کرد اما اون روز زمانی بود که مازیار عکسها رو تحویل میداد پس من نرفتم که ببینمش. عکسها رو سرهنگ به من نشون نداد و فقط گفت: - باید بدم راستی آزمایی بشه. ** الینا ** * خواب * بازوم رو گرفت که با عصبانیت دستش رو کنار زدم. این بار من رو به سمت تخت کشید که با جیغ گفتم: - اذیتم نکن مازیار! سیلی به صورتم زد که جلوی کابینت افتادم. چرا کسی خونه نبود تا به من کمک کنه؟ لگد به معلوم برخورد کرد. نالهای کردم و روی یک پهلو شدم. نفس بند اومده بود و درد پهلو تا نیمههای شکمم رسیده بود. مشت بعدیش توی شکمم فرو اومد. جیغ کشیدم: - خدا ! داد کشید: - خفهشو! اومدم بلند بشم که پاش رو روی صورتم گذاشت. نالیدم! غرید: - داری تقاص خیانتهات رو پس میدی پاش رو بزور از روی صورتم کنار زدم اما سریع روی گردنم گذاشت. دوباره نالیدم: - اذیتم نکن مازیار! دستش بالا رفت که صدای باز شدن در اومد. سریع از در پشتی بیرون دوید و من زیر لب نالیدم: - اذیتم نکن خودم میرم! *** ازجهان طردشدم کنج قفس سرد شدم! دختری گوشهی زندان دلم میرقصید! کشتمَش! تا که بفهمد من دگر مردشدم.... خواب پریدم. صورتم خیس عرق بود. دستم رو روی صورتم کشیدم تا غرق رو پاک کنم اما اشک روی صورتم غلتید و خیس ترش کرد. زیر لب گفتم: - لعنت به تو مازیار! ** دانیال ** بابک چند روزی پیش مامان رفته بود. نمیدونم چرا! به قول خودش مامان خونش پایین اومده بود. شایان رو هم برده بود. بنظرم حرفش بهانه بود که بتونه شایان رو بعد از ماهها مدتی پیش مامان ببره. روز سوم گفتم بهشون سر بزنم. ماشین رو توی کوچه پارک کردم و پیاده شدم. با دسته کلیدی که با وجود غرغرهای آرش برای خودم زده بودم در رو باز کردم و داخل رفتم؛ مامان توی حیاط ایستاده بود و با آبپاش گلهای باغچه رو آب میداد. نگین بنفش حلقه ازدواج دومش که اون هم با پول آرمین پدر من بود روی انگشتش برق میزد. حیاط چهل متری بیشتر نمیشد. دو سوم همون باغچه بود و بقیه رو سرامیکهای خاکستری رنگی در بر گرفته بود. گل و درختهای خونه تنها زیبایی بودن که میتونستی توی دویست متر زیر بنا ببینی؛ گلهایی که من کاشته بودم و مامان بدون علاقه آبشون داده بود. - سلام مامان! به سمتم برگشت و سری تکون داد. توی دلم زهرخندی زدم و توی واقعیت خاموش. چشمم رو از روی دیوارهای کلنگی خونه گرفتم و کشوندم تا به بساط تریاک آرش رسید. این بساط از پولهای هفتگی بود که آرمین برای رسیدگی به همسر سابقش، بهش میداد و اون در این راه خرج میکرد. همون موقع صداهایی که از داخل خونه به صورت زمزمه به گوش میرسید، بلندتر شد و فهمیدم دعوا با تنها کسی که توی اون خونه بود؛ یعنی بابک برادر بیست ساله من. با قدمهای بلند به سمت خونه رفتم اما با این که خودش با کفش به روی قالیها میرفت و مامان بدون اعتراض دوباره جارو میکشید. دلم نیومد عذابش بدم و کفشهام رو از پام در آوردم. وسط هال که ایستادم متوجه شدم صداشون از داخل آشپزخونه میاد؛ بله این صدای آرش عموی ناتنی احمق من و همسر مادرم بود و برادرم. اولین صحبتهایی که به طور واضح به گوشم رسید صدای بابک برادر عزیزم بود: -
درخواست تیزر رمان آغوش کاکتوس نویسنده آتناملازاده
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : درخواست تیزر رمان
@هانیه پروین -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۳۳ دوباره به تهران برگشتم. اینبار میخواستم هرطور شده اون شخص رو پیدا کنم اما سرمون خیلی شلوغ بود و شب به سختی از اداره بیرون میاومدم اما همون وقت کم استراحتم رو برای اینکار گذاشتم. خانواده الینا چندبار سراغم اومدن اما ابراز بیاطلاعی کردم. مازیار سراغم نیومد و بهتر چون معلوم نبود که لهش نکنم. اما یک چیزهایی فهمیدم: اول اینکه به مازیار گفته بودن که الینا چند ماه توی خونه من زندگی کرده اما سرهنگ گفته که اون هیچ رابطهای با من نداشته ولی مازیار دو به شک بوده تا اینکه با تهمت اخیر اون هم باور میکنه. دوم اینکه یک سری عکس تحویل مازیار میدن. خوب نسبت به اولی پس اون باید سراغ من میاومد اما لابد از برخورد قانونی و غیر قانونی من ترسیده. بهرحال من عاشق اون زنی بودم که انقدر شکنجهش کرد. باشه این نامرد رو پیدا کنم دارم برات! خانواده الینا درخواست پیگرد قانونی داده بودن اما عقلشون تا اونجا نکشیده بودن که ببینند از اداره رفته یا نه و تنها به حرف سرهنگ درباره استعفاش، حرفی که میتونست بعدا زیرش بزنه، اکتفا کرده بودن. ** الینا ** رفتن پیش روانشناس رو شروع کردم. دوره فنی و حرفهای تربیت مربی هم در کنار شروع کردم. دنبال سرمایه برای راه انداختن یک کار هم بودم. میخواستم سهم اجاره خونه رو خودم بدم و زیر دین دانیال نباشم اما با این حقوق نمیشد؛ خونه بزرگ بود. توی این مدت آوا بیماری خیلی بدی کرده. تموم شب دعا میخوندیم و قرآن سر میذاشتیم تا اینکه خدا بهش رحم کرد و بعد از سه روز خوب شد. دانیال میگفت دنباله. از اینکه توی این اوضاع نابسامان دنبال کار منه عذاب وجدان میگرفتم. میگفت با کمک ملینا تونسته به خانواده نفوذ پیدا کنه و اطلاعاتی بدست بیاره که این اخبار چطور رسیده. چون مازیار به سرهنگ نم پس نداده و خانواده که من رو مقصر و آبروی خودشون رو مهمتر میدونستن هم به پلیس درخواست پیگیری نمیدادن و من اگه کاری میکردم جام معلوم میشد و تا روشن شدن پرونده زندگیم جهنم بود. بالاخره یک کار دوم پیدا کردم. یک آبمیوه فروشی از شعبههای * میکائیل * که توی کشور چندین شعبه داشت. اومدنم به اینجا نتایج دیگه هم داشت. یکی داشتن دوست خوب جدیدی از جمله چشمه بود و یک اینکه به کنسرت و موسیقی زنده علاقه پیدا کردم، چون هم توی شیراز موسیقی زنده زیاد پیدا میشه و هم چون وقت آزاد بیشتری دارم، به همین دلیل هرجا کنسرت میدیدم میرفتم. و این سبک زندگی جدید من بود. ** دانیال ** به سرهنگ اصرار کردم که مازیار رو مجبور کنه عکسها رو بهش تحویل بده. - مطمئنا بیرون ننداخته و برای دادگاه نگه داشته. - باشه... ولی... ادامه نداد. پرسیدم: - ولی چی؟ - خیلی دوستش داری ها! مکث کردم. سکوت کردم. ساکت موندم. اما با خودم فکر کردم: هیچی بین ما تموم نشده! عشق تو به تار و پود جانم بسته است بی روی تو درهای جهانم بسته است از دست تو خواهم که برآرم فریاد در پیش نگاه تو زبانم بسته است «فریدون مشیری» از اون طرف خبردار شده بودم که آرمین معشوقه گرفته. چند نفر اون رو با معشوقهش دیده بودن. اطرافیانش با اون معشوقه دعوا میکردن که... - نباید رابطه خودت و آرمین رو علنی کنی. اخبارش از طریق جاسوسهام بهم میرسید که نگین فهمیده و رابطهشون بد شده. از طریق همونها هم فهمیدم معشوقش گفته: - من دلم نمیاد تو رو ترک کنم؛ اگه من رو همسرت کنی هستم و اگه نکنی هم باز هم هستم. من که میدونم بوی پول برات شیرینه. نگین همون اوایل متوجه شد که حواسش شوهرش به یک زن دیگهست و از این مسئله خیلی ناراحت بود. بقیه هم میگفتن: - اینطور اسمش به بدنامی در میره. اما آرمین بعد از ازدواج دیگه معشوقه رو به اتاقش راه نمیداد و رابطهشون خوب اما نه پر شور بود. اما نگین از معشوقه بازی های اون ناراحت بود و گاهی این مسئله باعث قهر چند روزه از هم میشد. از طریق همون جاسوسها که خدمه وفادار خونه بودن شنیدم که نگین زبوندرازی میکرد و میگفت: - یه پیچو هرچقدرکه سفت کنی موقع بازکردن همونقدر باید زور بزنی… حالا هی من رو بپیچون به موقش دارم برات…! میدونستم آرمین زیاد طاقت نمیاره و این رو هم دور میاندازه. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۳۲ قطع که کردم به سمت پلیسها برگشتم. - باید بریم. نگاهی بهم کردن یکیشون گفت: - کجا؟! - پراکندشون کنیم. یکی دیگهشون گفت: - پراکندشون کنیم؟! یعنی کتکشون بزنیم؟! بیخیال شین تو رو خدا! - آخه قسم چرا؟ یکیشون رویه دیگهای سر گرفت: - داره دیر میشه چرا بحث میکنید؟!خوب مگه شغل ما همین نیست. - شغل ما کتک زدن مردممونه؟ - دو دقیقه دیگه پایگاه رو میگیرن، اون موقع یا چند نفر کشته میشن یا اعدام، این بهتر؟! همون اولی گفت: - حداقل به جرم برادرکشی پدر ما رو در نمیارن. من که نگران پایگاه بودم عصبی گفتم: - اونجا اسلحه هست. اسلحهها رو بردارن جنگ داخلی میشه. به هر بدبختی بود به کمک پایگاه رفتیم اما انگار دیر رسیدیم که تا جایی وارد پادگان شده بودن، فرمانده اونها هم دست به اسلحه شده بود. دانیال تماس گرفت و سریع گفت: - پراکندشون نکنید، من باید اون فرد رو دستگیر کنم. به پلیسها گفتم و اونها که پی همه چی رو به تنشون مالیده بودن موافقت کردن و من هم با چشم دنبال دانیال میگشتم. به سرعت از پایگاه بیرون دوید و به سمت یکی از مردها رفت. فهمیدم همون طرف باید باشه پس از گوشه جمعیت به اون سمت رفتم تا کمکش کنم. جلوی چشمم یکی دخترها که انگار دست کمکش بود یک نارنجک دست ساز بین دانیال و اون مرد زد و مرد شروع به فرار کردن کرد. بالاخره پراکنده شدن و پادگان خراب شده رو از بسیجیها تحویل گرفتیم و اونها رو از راه های مختلف به خونههاشون فرستادیم. از اون روز نه توی اداره آرامش بود، نه لبخند و خوشی، نه یک لحظه اداره رو خالی می کردیم. بعد از نماز گریه کردم و باعث و بانیش رو لعنت میکردم. ** دانیال ** به شیراز رفتم. یک شب قرار بود بمونم. از صبح که رسیدم انگار از من فرار میکرد. اما شب که توی حیاطشون نشسته بودم دیدم اومد. اول فکر کردم بخاطر من اومده اما دیدم سر خودش رو به چیز دیگهای پرت کرده. پای غرورش گذاشتم و خودم پیش قدم شدم. - بیا باهم دور بزنیم. - نمیام. - اگه نمیای چرا اومدی جایی که من هستم. با همون سرتقی خودش گفت: - اتفاقی بود. - بیا کنار من بشین. - نمیشه. ای بابا به هیچ صراطی مستقیم نبود. - چرا؟ - چون درست نیست کنار یک پسر غریبه بشینم. - من غریبه نیستم که. با کمی ناز گفت: - باشه، می شینم. با فاصله کنار حوض داخل حیاط میشینیم. میپرسم: - یکم بیشتر از اتفاقی بگو که برات افتاده شاید من هم چیز بیشتری گیرم بیاد و بتونم راحتتر اون فرد رو پیدا کنم. کمی مکث کرد. انگار معذب بود یا تردید داشت. اما بالاخره گفت. *** -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۳۱ خبر این بود که رییس جمهور بعد از ظهر انتخابات زنگ زده ستاد انتخاباتی و دستور داده خودش رو به عنوان برنده انتخابات اعلام کنند. البته که تا اون موقع رای بیشتر هم داشت. - به دلیل آرامش فضای انتخاباتی رد شده. - نباید قبول کنن. هر پشتیبانی که ممکنه انجام بدین. به سرهنگهای نظامی اخبار رو برسونید، سرعت انتخابات رو بالاتر ببرین، از حوزههای انتخاباتی محافظت کنید نکنه کسی آسیب ببینه، پایگاههای بسیج رو توجیح کنید در صورت شلوغ کاری هیچ کاری نکنن، پایگاهها خالی نشه که اگه اسلحهها به دست منافقها برسه برای همه بد میشه. همه دنبال کارهایی که دستور داده بود رفتیم. صدای آیت الکرسی و قرآن که بچهها از حفظ میخوندن فضای اداره رو احاطه کرده بود. تا بعد از ظهر خبری نشد و احساس میکردیم بیخیال و فقط یک خواسته بدون اندیشه قبلی از رییس جمهور بوده. تازه یکم پرشمون کم شده بود که داد و خدا نکنه وقت باشه چای بخوریم اما دستشویی رفتن حق طبیعی هر آدمی بود که خبر بدی رسید. - دوباره اصرار کردن و میگن اینبار تقریباً تهدید هم کرده . یکی از سرگردها گفت: - اگه رای بیاره که به قدرت میرسه پس چرا اینپجور کارها میکنه؟ بعد زیر لب زمزمه کرد: - خدا نکنه اونی باشه که من فکر میکنم! سرهنگ که احساس کردم انرژیش تحلیل رفته گفت: - چیزی نمونده، تا نه شب بکشونن میتونیم اوضاع رو کنترل کنیم. با این حرفش امید گرفتیم و جوری کار میکردیم که خودم مثانهم داشت میترکید اما کاری از دستم بر نمیاومد. دوباره همون سروان که خبر میرسوند برگشت اما اینبار داشت گریه میکرد. - مجوز رو تحویل اداره مربوط دادن، مجبور به اعلام کردن نتایج شدن. سکوتی مثل سکوت قبرستون توی اداره پخش شد. مامورهای اطلاعات بی هدف توی خیابونها ریختن و بیسیمها تند، تند به صدا در میاومد. نیرو انتظامی هم از این اتفاق شوکه شده بود اما چون قبل از انتخابات حالت آماده باش گرفته بودن به وضعیت رسیدگی میکردن اما نه انقدر با قدرت که بتونند به جای رفتار سخت اوضاع رو کنترل کنن. گروهی متشکل از منافق و معترضین در حال ااعتراض تند بودن و تعدادی از افراد سفارت انگلیس بیخیال خونه و اداره شده بودن و به هرجایی که ما بودیم زودتر میرفتن. ساعت چهار صبح خسته و دور از خونه روی نیمکت ایستگاه اتوبوس به خواب رفته بودم. صبحش با یک راهپیمایی بزرگ به دنیا صبح بخیر گفتیم. تمام راه مجبوری برای مراقبت از اوضاع بین معترضین ایستاده بودم و تلاش مردم برای دوری از شعار و ساکت نگه داشتن جمعیت آرومم میکرد. اگه به این شکل میموند هیچ نفوذی نمیتونست به اهدافش برسه. سعی داشتم لیدرها رو شناسایی کنم چون به احتمال زیاد افراد منافق از این جمعیت بودن. وقتی مردم متفرق شدن سست روی نیمکتی نشستم و از بیسیم اعلام کردم: - تا الان به خیر گذشت! - ممنون سرگرد به اداره برگردین. به سمت اداره در حال حرکت بودم که بیسیم کنار گوشم صداش بلند شد: - ناصر ناصر... اکبر! ناصر ناصر... اکبر! آروم جواب دادم: - اکبر اکبر به گوشم! - بارون میاد، رویای سرگردون دل به سمانه داده. هنگ کردم. - کدوم سمانه. - سمانهای که میبینه. منظور از بارون جاسوسمون توی سفارت بود یعنی کوروش خبر داده رویا سرگردون هم سفارت انگلیس، سمانه هم پایگاه بسیج. به مکان مورد نظر برگشت و با راهنماییهایی که بهم میرسوندن اولین پایگاه رو که نزدیک خونه خودمون هم بود پیدا کردم. همون در ورودی شونههام افتاد چون این پایگاهی بود که بابک هم درش بود. اون که دم در نگهبانی می داد با دیدن من متعجب پرسید: - تو اینجا چیکار میکنی؟ در رو هل دادم و وارد شدم. - مسئولتون کیه؟ - بیا نشونت بدم. با سرعت از پلهها بالا رفتیم تا رو به روی یک اتاق قرار گرفتیم. در سریعی زدم و وارد شدم. مرد ریش داری که داشت با تلفن صحبت میکرد با دیدن من متعجب نگاهم کرد که بابک سریع توضیح داد: - برادرم از اطلاعات هستن. خداحافظی کرد و گوشی رو گذاشت. هنوز گیج بود و حق هم داشت. من جز ته ریشی که بنا به شغلم همیشه داشتم چیزیم به سپاهیها شباهت نداشت. - خوشبختم! کاری از من ساختهست؟ -مخالفها تا چند دقیقه دیگه به اینجا میرسن. - اینجا؟! چرا؟! رو به بابک گفتم: - برو بیرون. اون که رفت نزدیک شدم و گفتم: - تمام جوانب باید رعایت بشه. از بسته بودن درها مطمئن بشین، اگه مدارک مهم دارین سریع پنهان کنید، نوجوونها رو بیرون کنید و اسلحه دست بسیجیها ندین، لوازمی که راحت آتیش میگیره رو از پنجرهها دور کنید. سریع بیرون دوید. من هم شروع به کندن پردهها کردم. کم کم سر و صدایی از دور اومد. بیرون دویدم تا متوجه بشم چند نفر داخل پادگان حضور دارن. پنج پسر جوون، سه مسئول. رو به پسرها گفتم: - از شیشهها دور باشید، از اسلحه استفاده نکنید. همون مرد مسئول گفت: - نگران نباشید اسلحهها در دسترس نیستن. - روی سقف و نزدیک درهای ورودی نگهبان بگذارین. صدای شعارها انقدر نزدیک شده بود که راحت به گوشمون میرسید. فرمانده سریع سر پست فرستادشون خودش هم نزدیک درها ایستاد. نگران بابک بودم اما فکر اون پسرهای جوون خجالت زدهام میکرد. از پشت پنجره به جمعیت کم بیرون خیره شدم. وسط شعارها یک نفر نارنجک دستش رو به شیشه کوبوند. با گوشی ازش عکس گرفتم. همهمه شروع شد. بعضیها با هرچی دم دستشون بود به اموال عمومی حمله کردن و بعضیها سرگردون و ناراحت به دور و بر نگاه میکردن. چنان ضربهی سنگ و نارنجک زیاد شده بود که جوونها رو داخل آوردن و درها رو زنجیر کردن . - نیروی انتظامی کجا هستن؟ جواب از بیسیم اومد: - به محل تجمع نزدیک میشن؛ صلاح دید شما چیه؟ - فعلا نیاز به مداخله نیست. جمعیت لحظه به لحظه بیشتر میشد و خشونتهاشون هم بیشتر. همه به راه پله پناه بردیم و درخواست جوونها برای استفاده از اسلحه رو رد میکردیم. شیشهها ریخته بود و آتیش از ماشین بنده خدای بی گناه تا موکتهای بسیج رو سوزونده بود. ** سرهنگ نیرویی ** خودم رو به پلیسها رسوندم که در نزدیکترین مکان ممکن آماده ایستاده بودن. سلام و احوال پرسی کردیم و از اونجا با دانیال ارتباط دوباره گرفتیم. - هنوز نیاز به مداخله نیست؟ - دارم سرپرستشون رو تشخیص میدم . - مطمئن هستین؟ یک کم صداش خش داشت پس گفت: - آره انشاءالله! میگه ها... صدای انفجاری اومد. گفتم: - فکر کنم متوجه شدم، باید بیایم. - طبق زمان بندی من اگه تا بیست دقیقه، یک ربع...دقیقه دیگه نرسید اینها داخل پادگانن. - باشه، باشه. -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۳۰ ** الینا ** با لذت دور تا دور خونه رو گشت زدم. عثاین شروع جدید رو دوست داشتم. مطمئنا هیچکدوم پیدامون نمیکردن. اداره اینجا هم کم کارتر از مشهد بود. حتی دم انتخابات زیاد کاری نداشت. با چشمه و باربد با لوازمی که چشمه با کارت خودش خریده بود خونه رو چیدیم. یک خونه سیصد و ده متری خیلی بزرگ که صد متر خونه و دویست متر حیاط بود. بابک سر تکون داد. - دانیال عاشق خونه حیاط داره. چشمه گفت: - ما با اینهمه باغچه چیکار کنیم؟ چارهای نبود. الهی همیشه گرفتاری تمام ملت همچین چیزی باشه. خونه دو خواب بود که چشمه برای من هم لوازم گرفت. ناراحت گفتم: - نیاز نیست. - نترس من زیاد دارم. توی هال دوتا قالی قرمز پهن کردیم که اون موقعها هنوز مد بود. ست مبل نُه نفره راحتی بادمجونی گذاشتیم و حالا که به عقب برمیگردم میبینم چه سلیقه خزی داشتیم و چی ها مد بود. میز ناهارخوری شیشهای و میزهای جلو مبلی مشکی. پرده شکلاتی زدیم و کاغذدیواریها هم مسی، استخونی بودن. تلوزیون هم گذاشتیم و آشپزخونه رو پر کردیم و خونه آماده سکونت شد. اتاق من کاغذ دیواری سفید، ماشی میخورد که بخاطر اینکه فشار روی چشمه نیاد تخت فلزی گوجهای گذاشتم با پرده ساده فندقی، میز کار نباتی، کمد دو در زرشکی و یک کتابخونه که کتابهام رو داخلش جا بدم. بابک چند روزی موند و رفت و ما تونستیم به زندگی در شیراز عادت کنیم. زیبایی خودش رو داشت و جز اینکه کنی حوصلهمون سر میرفت بقیه چیزهاش عالی بود. بازار و حمام وکیل مورد علاقه من بود و چشمه عاشق ترگ کریم خان بود. هروقت میخواستیم جایی مثل پارک بریم کلاه فرنگی رو انتخاب میکردیم و آخر هفته هم ماشین میگرفتیم به پاسارگاد یا تخت جمشید. مردم شیراز به شدت خوب و کار راه انداز بودن و اگه جایی میفهمیدن غریب هستیم پشتمون رو خالی نمیکردن. با اینکه دوتا زن تنها بودیم اصلا خطری نبود. مردم سرخوش و اهل رقص و آواز بودن و گاهی توی شهر که راه میرفتی میدیدی که آهنگ میزنند یا آهنگ میزنند و دارن میرقصن. یک شب به چشمه گفتم: - نظرت چیه ادامه تحصیل بدیم؟ - لیسانس؟ - آره. با تعجب پرسید: - مگه تو دانشجو نبودی؟! - بابا اون ماموریت بود. - عجب! بعد با ذوق گفت: - بدم نمیاد. - پس امسال هر دو ثبتنام میکنیم. نگران گفت: - تا اون موقع برنگشتی پیش خانوادهت؟ سکوت کردم و توی فکر رفتم. نمیدونم، شاید برگشته بودم. یکدفعه یادم اومد فردا انتخاباته. یعنی توی اداره تهران چه خبره! ** دانیال ** وا رفته و جا خورده بهم نگاه میکردیم. توی چشمهای همه ترس بود. برای من چیزی عادی بود از دوست و دشمن، از کمر یا قلب خنجر خوردن اما انگار بقیه عادت نداشتن. سرهنگ هم که از صبح عین ما در حال دوندگی بود نگاهی به قیافهها کرد و از اعلام کننده خبر پرسید: - جواب چی بود؟ -
همه چیز قدرت ذهنه. ذهنت رو قانع کن که تو عادت داری روزانه هشت لیوان آب بخوری؛ ببین چطور روزا تشنهت میشه و بدنت ازت درخواست آب میکنه.
-
درخواست طراحی کاور رمان منکوب | فاطمه آرمده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای فاطمه آرمده ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
توی گوگل بزن بارگیری پیوند- 14 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۹ تا جایی که میتونید بیان تا ببینیم چی میشه. به محض این که هوا روشن شد و داشتیم غر میزدیم کجا میتونین فرود بیایم آوایی گفت: - سرهنگ! سرهنگ! همه به گوش ایستادیم. - اطلاعات هماهنگ کرده. اینبار هوا روشنی میتونید برگردید اما اگه دوباره همچین اتفاقی بیافته همه مواخذه میشید. نفس راحتی کشیدیم. توی فرودگاه اختصاصی نگه که داشتیم داشت بارون میاومد. همه به سمتمون دویدن. پایین که اومدم برای اولین بار مثل آدم باهام رفتار کردن و همینطور که بقیه رو بغل میکردن و دست تکون میدادن به من هم محبت کردن. کیسه-کیسه پایین آوردیم. ** الینا ** حنانه خانم از من دلخود بود. کاملا معلوم بود. هرچند چیزی نمیگفت. شاید هم حق داشت. با همه اینها ازم مراقبت میکرد. روی زخمهام مرحم میذاشت و مازیار رو نفرین میکرد و بهم مسکن میداد. گاهی فکر میکردم چقدر مامان داشتن خوبه. کاش مامانم نمیرفت. شایان هم اینجا بود. حالا میتونست راه بره و شلوغ کاری کنه. حالم بدتر از اونی بود که وقت برای این جوجه داشته باشم. دانیال سر نمیزد چون میترسید تحت تعقیب باشه. حتی از تلفن عمومی هر روز زنگ میزد. من تلفن رو هیچوقت برنمیداشتم و با حنانه خانم صحبت میکرد. دنیل هفتهای دوبار خریدهایی که دانیال کرده بود رو برامون میآورد. اون هم کلی مراقبت میکرد که کسی تعقیبش نکنه. گاهی با حنانه خانم میرفتیم توی شهر دور میزدیم. با اینکه حال روحیم بد بود اما از دیدن طبیعت زیبای کرج لذت میبردم. بچه هم بازی میکرد و خوش بود. سرهنگ و دانیال قول کمک داده بودن اما معلوم بود تا بعد از انتخابات به عقب میافته. کمکم تونستم زندگی رو همینطور که هست دوست داشته باشم و با شرایط کنار بیام و تا حدود خیلی کمی از حال لذت ببرم. راضی هم بودم. مکانم خوب بود، طبیعت عالی، یک مادر مهربون و یک بچه شیطون و عزیز. بالاخره یک روز دانیال پیشنهاد عجیبی داد: - به الینا بگین تا مشکل حل بشه بره یک شهر دیگه. خودم مکان در اختیارش قرار میدم. فکر کردم. بد پیشنهادی نبود. خود دانیال به سرهنگ پیشنهاد داده بود. اون هم که از اذیت خانواده من انقدر اداره اومده بودن تا من رو پیدا کنند خسته شده بود قبول کرد بهم انتقالی بده. اما به کجا؟ ** دانای رمان ** همون روز که یکی از روزهای اولیه مهر بود که به طور عجیبی هم سرد بود با بابک دعواش شد و کلافه بودنش باعث شد نتونه بحث رو جمع کنه. قرار بود برن بیرون دور بزنند. دانیال قبل از رفتن گفته بود: - بابک، قبل از اینکه بریم، اون ژاکت ضخیمت رو بپوش. هوا خیلی سرده. بابک بدون اینکه سرش را بلند کند گفت: - اِ بابا… تو همیشه فکر میکنی من بچهم. - بحث بچه بودن نیست. بحث اینه که برای کمخونی سرما سمه و ممکن سرما هم بخوری. شاید حرف دانیال حق بود اما با توجه به رابطه اخیرشون و دل پری که بابک از بقیه دخالتهای دانیال داشت با لحن تند گفت: - «خب اگه سرما بخورم، به تو چه؟» دانیال درحالی که کیف پولش رو توی جیبش میذاشت خشکش زد. دنیل که داشت صبحانه میخورد بهتزده به اون سمت برگشت. - بابک… این چه حرفیه؟ - خب راست میگم. همهچی که به تو ربط نداره دانیال. دانیال خونسرد نگاهش کرد و همه میدونستن این نگاه دانیال چه معنی داره. بابک تازه فهمید چی گفته. اما دیر شده بود. دانیال یک قدم جلو رفت. با آرامش گفت: - «بابک… دوباره بگو ببینم.» بابک گوشی را پایین آورد. - من منظورم به اون معنیش نبود، فقط... - همون جمله رو دوباره بگو. بابک سکوت کرد. دنیل هم تکان نخورد. باز هم دعا کرد کاش باربد بیدار بود. از باربد حرصش گرفت که اصلا اینطور مواقع نبود. دانیال نزدیکتر شد. - و فکر کردی میتونی با من اینجوری حرف بزنی؟ بابک نفسش را حبس کرد. سکوت افتاد. سکوتی که فقط یک معنی داشت. دانیال گفت: - بلند شو. بابک آرام بلند شد. گونهش کمی داغ شد و سرش به چپ انحلا پیدا کرد. سرش رو برگردوند و به دانیال نگاه کرد. ضربه اصلا محکم نبود. دانیال اون روزها هنوز انقدر روی خودش کنترل داشت که برای عصبانیت شخصی با کسی تندتر از حد معمول رفتار نکنه. اون هم اگه اون شخص برادرش باشه. نگاه دانیال جدی بود. - اگه قرار باشه با من اینجوری حرف بزنی باید نتیجهش رو هم قبول کنی. بابک روی لبهٔ مبل نشست. گونهاش حتی سرخ نشده بود. دنیل کنار دیوار ایستاده بود. نمیدانست نگاهش را کجا بندازد. از این خشونت دانیال همیشه معذب میشد. خودش خیلی کم با دانیال به مشکل میخورد. اما بابک... خیلی حاضر جواب بود و خط قرمز براش معنایی نداشت ولی دنیل تقریبا هیچوقت از خط قرمزی که دانیال مقرر میکرد عقب نمیکشید. دانیال روبهروی بابک ایستاده بود و سرزنش میکرد: - اینجور حرف زدن… خط قرمزه. مخصوصاً وقتی حرف از سلامتت باشه. بابک چیزی نمیگفت و دانیال رو نگاه هم نمیکرد. دانیال متوجه حالش شد و کنارش نشست و دستش رو دور گردن برادرش انداخت. بابک با این چیزها زود نرم میشد. اون برادرش رو دوست داشت و یک درد خفیف روی صورتش باعث نمیشد که علاقهش کم بشه و کتک بیشتر غرورش رو لکدار میکرد که اون رو هم سعی میکرد تحمل کنه. - «من سخت نمیگیرم چون بخوام حرف حرف خودم باشه. سخت میگیرم چون شما همهچی من هستین.» بابک نفسش را بیرون داد. گونهش نمیسوخت. دانیال گفت: - «حالا ژاکتتو بپوش. نمیذارم مریض بشی.» سر تکون داد. البته که دانیال پیروز میشد و هرچی اون میخواست میشد. ** دانیال ** رابطهم با برادرهام همچنان سرد بود. رابطهمون سرد بود. محلشون نمیدادم. نبخشیده بودمشون. سعی داشتن باهام شوخی کنند و از دلم در بیارن. حتی جلوی جمع هم محلشون نمیدادم. این مدت یک خونه توی شیراز اجاره کردم. کلی هم پول توی یک کارت ریختم دست چشمه دادم. قرار بود با الینا بره. آوا رو هم میبرد. ترس از آرمین نداشتم میدونستم بخاطر همچین چیزی با من در نمیافته. از دور هماهنگ کردم. همه قبول کردن. خوشحال بودم که چشمه پیششونه. قرار بود بابک باهاشون بره و یک مدت کمکشون کنه و بعد برگردن. به بابک قول دادم: - از پس اینکار بر بیای برات ماشین میخرم. الینا رو غیر مستقیم راهی کردم. با یک نامه که براش فرستادم و توش نوشتم: * چه فكر ميكني كه بادبان شكسته، زورق به گل نشستهاي است زندگي در اين خراب ريخته كه رنگ عافيت از او گريخته به بن رسيده ، راه بسته ايست زندگي چه سهمناك بود سيل حادثه كه همچو اژدها دهان گشود زمين و آسمان ز هم گسيخت ستاره خوشه خوشه ريخت و آفتاب در كبود دره هاي آب غرق شد هوا بد است تو با كدام باد ميروي چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را كه با هزار سال بارش شبانه روز هم دل تو وا نمي شود تو از هزاره هاي دور آمدي در اين درازناي خون فشان به هرقدم نشان نقش پاي توست در اين درشت ناي ديو لاخ ز هر طرف طنين گامهاي ره گشاي توست بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام به خون نوشته نامه وفاي توست به گوش بيستون هنوز صداي تيشههاي توست چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود چه دارها كه از تو گشت سربلند زهي كه كوه قامت بلند عشق كه استوار ماند در هجوم هر گزند نگاه كن هنوز ان بلند دور آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور كهرباي آرزوست سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست به بوي يك نفس در ان زلال دم زدن سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز رو نهي بدان فراز چه فكر ميكني جهان چو ابگينه شكسته ايست كه سرو راست هم در او شكسته مينمايد چنان نشسته كوه در كمين اين غروب تنگ كه راه بسته مينمايدت زمان بيكرانه را تو با شمار گام عمر ما مسنج به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند رونده باش اميد هيچ معجزي ز مرده نيست زنده باش * -
رمان آغوش | آتنا(ملیکا) ملازاده کاربر انجمن نودهشتیا
آتناملازاده پاسخی برای آتناملازاده ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
۱۲۸ - اینها بهانه هست من کاملا میدونم شما چرا از من خوشتون نمیاد و بهتون حق میدم. - هیچوقت به آدمها به دلیل نامردیشون حق نده. آوایی گفت: - خیلی خوب مهم الان که باهم خوب شدیم. - حالا با من خوب رفتار میکنید اما وقتی در مقابل بقیه قرار بگیرید دوباره نسبت به من همون رفتار قبلی رو نشون میدید تا بقیه شما رو سرزنش نکنند. - چه رکی تو! ابرویی بالا انداختم و لبخند زدم. محمدی، نفر دوم، دست و پاش رو گم کرد اما آوایی بهم لبخند زد. - قول میدم امروز آخرین لحظهای بود که از من رفتار غیر دوستانه دیدی. خلبان گفت: - آماده فرودیم. با این حرفش هر سه یاد ماموریت افتادیم و آب دهنمون رو قورت دادیم. محمدی گفت: - خدایا عاقبت به خیرمون کن! با برج مراقبت هماهنگ کرد و فرود آورد. به سمت ما برگشت. - باید در اسرع وقت محموله رو تحویل بدیم . یک مرور سریع ماموریت رو کردیم. کمک خلبان اومد و گفت: - من فرمانده عملیاتم. همه به سمت در رفتیم و پشت سرش پیاده شدیم. یک گروه مرد با کت و شلوار یا پیراهن شلوار منتظرمون بودن. - خوش اومدید همه چیز آماده هست. همراهمون بیاین. نگاهی به هوای تاریک شب انداختم و پشت سرشون راه افتادیم. شهر هنوز جنب و جوش داشت و بازارها شلوغ بود. مجبور شدیم کمی از هم دور بشیم تا توجهها رو جلب نکنیم. رو به روی یک بانک که رسید گفت: - دو نفر با ما بیان تا به بانک بریم، دو نفر مراقب باشید کسی داخل کوچه نیاد. به یک ماشین اشاره کرد. - پولها رو اون تا هواپیما میرسونه یکی مراقبش باشه که قصد خیانت نکنه. کمک خلبان سریع دسته بندیمون کرد. من و آوایی باید به بانک میرفتیم. محمدی و خلبان مراقب کوچه میموندن و خودش هم با راننده بود. به همراه دوتا از اون مردها در حالی که اسلحهمون رو پر کرده بودیم راه افتادیم. از کوچه تاریک گذشتیم تا به یک در فلزی رسیدیم. با ضرب مخصوصی در زد. دوربین بالای در حرکت کرد و روی صورتمون قرار گرفت. در باز شد و داخل رفتیم. به نظر میاومد انبار خالی باشه . - گیرمون نندازن؟ یک در الکترونیکی باز شد. در حالی که اسلحهها رو مسلح کرده بودیم بیرون رفتیم. مردهای کرواتی و زنهای کت دامنی منتظرمون بودن. با دیدن ما به صورت مسلح ترسیدن و یک قدم عقب رفتن. یکیشون با انگلیسی لحجهدار گفت: - ما با شما معاملهای صلح جویانه کردیم شما با ما چی کار دارید؟ مردی که جلوی ما حرکت میکرد به سمتمون برگشت و تازه متوجه حرکت ما شد. اخم که کرد اسلحهها رو سرجاش برگردوندیم. - ما رو ببخشید بچهها اولین بارشون بود و هل شدن. همون مرد پرسید: - دانیال کیه؟ من رو با دست تکون داد. مرد بهم سر تکون داد و دو نفرشون پشت میزها رفتن و کیسههای بزرگ پر پول رو آوردن. فرمانده به ما گفت: - بررسی کنید کامل باشه. دلارها سرازیر میشد. با دقت از همۀ قسمتها اول، وسط، آخر دلار برداشت و از اصل بودنش مطمئن شد و با بیست کیسۀ دیگه هم با حوصله همین کار رو انجام داد. تکون تکونشون داد تا مطمئن باشه بمبی چیزی داخلش نیست. به ما گفت: - یکی یکی رو داخل ماشین بگذارید . به سمت کیسهها رفتیم. اونقدر بزرگ بود که به سختی دو نفر میتونستیم ببریم. از همون در بیرون رفتیم و ماشین جلوی در بود. صندوق عقب رو باز کردن و کیسهها رو پشتش گذاشتن. چهارتا بیشتر جا نشد. - حالا چی کار کنیم؟ - ما اینها رو سوار هواپیما میکنیم و برمیگردیم. این کار تا نزدیک صبح طول کشید و نماز صبح رو همونجا خوندیم. اونها با تعجب به نماز خوندن ما نگاه میکردن. مزد و رئیس بانک کیسه آخر رو درصدی تقسیم کردن و سهم بانک رو داد. با وجود این که معامله بود تشکر کرد. - به لطف شما ما میتونیم پولهای کشورمون رو از بانکهای خارجی بگیریم و تحریم فشار کمتری روی شونههای مردم بگذاره. - نقشۀ هوشمندانهای از طرف ایران بود! من هم یک سرمایه گذارم و اهل معامله. بعد خسته اما پیروز سوار ماشین شدیم و به فرودگاه رفتیم. اما اونجا خلبان گفت: - تا قبل از روشنی هوا میتونیم. حرکت کنیم. نیم ساعتی بعد هوا رو به روشنی رفت. کمک خلبان پرسید: - کامل روشن بشه چی کار کنیم؟ - مجبوریم شب رو اینجا بمونیم . سریع با سرهنگ در میون گذاشتم گفت: