رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Yammakh

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    660
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    34

تمامی مطالب نوشته شده توسط Yammakh

  1. ساناز، دیگر هیچ باری را به دوش نمی‌کشم؛ حتی خود را!
  2. ساناز، تو تمام شدی؛ کاش من هم جرعت پایان یافتن داشته باشم.
  3. ساناز، لبه‌ی پرتگاه ایستاده‌ام و برای زنده ماندن در حال جنگیدنم؛ هرچند هر که از راه می‌رسد، قصد دارد مرا از این پرتگاه به پایین هل دهد.
  4. ساناز، می‌گویند به عنوان «تو» صد باشم و باشم، یا به عنوان «من» صفر بمانم و نمانم؛ به این یقین رسیدم که من هیچم و همه چیز «این من، تو» بودی.
  5.  

    بشتابید تا نفر اول باشید.

     

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

       

      اقا منم شتابیدم فقط دونه دونه شروع کردم ویرایشش میکنم تا جایی ک نوشتم طبق راهنمایی های مهتا تو هم ک بگی بهتر تر میشه:) 

       

    3. Yammakh

      Yammakh

      هفته دیگه شاهرخ

      هفته بعدش سایان

      هفته بعدترش زهره

    4. خانوم سین

      خانوم سین

      اینم لینک رمان من

  6. «درود به نویسندگان خوش ذوق نودهشتیا» امیدوارم که همیشه قلمتون زیبا و واژه‌هاتون دلنشین باشه. این تاپیک برای یاری‌رسانی به شما ایجاد شده، تا فرصتی برای سنجش آثارتون باشه. هدف اصلی این تاپیک، نقد‌های هفتگی، برای تحت نقد قرار گرفتن تاپیک‌‌های رمانی جدید شماست. 📝 ملاک‌هایی که قراره مورد انتقاد قرار بگیرن، عبارتند از: • نثر و زبان: ~ شخصیت پردازی راوی ~ مونولوگ‌های راوی • شخصیت پردازی: ~ باور پذیری شخصیت‌ها ~ دیالوگ‌های شخصیت‌ها ~ رشد و تحول شخصیت‌ها • فضاسازی: ~ حواس پنجگانه در توصیفات فضا ~ مکان و زمان در توصیفات فضا ~ هماهنگی ژانرها در توصیفات فضا • پیرنگ و خلاقیت: ~ آشنایی با پیرنگ ~ پردازش به عناصر پیرنگ • ویراستاری: ~ لحن ~ جمله‌بندی ~ علائم نگارشی اگر نیاز به مورد سنجش قرار گرفتن اثر خودتون، بدون جبهه‌گیری، هستین؛ همین حالا بدون ارسال هیچ‌گونه اسپم در این تاپیک، درخواست خودتون رو در نمایه من ثبت کنین. 🟥توجه کنین که رمان شما باید بین ۱۰ تا ۳۰ پارت باشه. نقد‌ آثار شما، هر شنبه، در این تایپک قرار خواهد گرفت و نویسنده نیز تگ خواهد شد. با آرزوی درخشش شما در عرصه‌ی نویسندگی، دوست‌دار شما: @گیلاس
  7. درود،

    می‌خواستم یه مسابقه چند مرحله‌ای بزارم، اگه مایلی هم‌فکری کنیم تا راه‌اندازی شه.

    1. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      درود مشکلی ندارم

    2. Yammakh

      Yammakh

      خب پس خصوصی تشکیل میدم حرف بزنیم شب

    3. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      باشه مشکلی نیست.

  8. Yammakh

    هپ با ضریب ۵

    میو
  9. ساناز، ساده بودی، سادگی‌ات را به بازی گرفتند. مظلوم بودی، مظلومیتت را به ستم گرفتند معصوم بودی، معصومیتت را از تو گرفتند. آن هیولاهای آدم‌نمای فاسد، تو را از تو گرفتند.
  10. پارت صد و نهم هوزاد با وقار همیشگی‌اش خندید. سپس خنده‌اش را به تبسمی عمیق تبدیل کرد و با لحنی دلربا گفت: - اما تا به حال خشونت و جدیتی از تو ندیدم. جدیت ساختگی اهرمن در لحظه جان باخت و در عوض، لبخندی پر احساس، روی نیمه‌ی راست لبانش افزوده شد. - تو مثل شکوفه‌های گیلاس لطیفی، دل من طاقت آزردن تو رو نداره بانو.. سپس آب دهانش را بلعید و با لحنی ملتمسانه‌، ادامه‌ی جمله‌اش را به زبان آورد. - خواهشمندم کمتر ناز باش وگرنه می‌بوسمت. مردمک چشمان هوزاد از روی سرخوشی، در حدقه تغییر مکان دادند و همراه گوشه‌ی لبانش بالا رفتند. اهرمن تک سرفه‌ای زد تا گلویش را صاف کند. - خب بانو، نخست به دستانت روی خشکی تکیه کن و داخل آب معلق شو. هوزاد کاری که اهرمن می‌گفت را انجام داد و درون رود معلق شد. اهرمن که چشمانش را به داخل آبِ ذلال دوخته بود، با دیدن موفقیت مرحله‌ی اول آموزشی، لبخندی رضایت‌بخش روی چهره نشاند. - حال، نوک انگشتان پاهات رو به سوی کف پات خم کن. سپس چشم به درون آب دوخت. هوزاد کاری که اهرمن می‌گفت را انجام داد؛ هرچند نوک انگشتان پاهایش را به سمت جلو خم کرده بود. اهرمن لبانش را روی هم فشرد تا نخندد؛ اما شکمش می‌لرزید. با لحنی که پر از خنده‌ی کنترل شده‌اش بود، گفت: - هوزاد! باید به سمت کف، خم کنی! هوزاد ابروانش را در هم کشید و دوباره، به مثل قبل نوک انگشتانش را بر خلافِ آموزه‌های اهرمن، به جلو کشید؛ طوری که اهرمن دیگر نتوانست جلوی خود را از بابت ناز و بامزه بودن هوزاد بگیرد و قهقهه‌اش از حنجره‌اش به بیرون شلیک شد. خنده‌کنان، لب از روی لب برداشت. - بانو، لبه‌ی رود رو سفت بچسب. گویا خودم باید به زیر آب برم. هوزاد ناراضی از گیجی و شکست خود در مرحله‌ی دوم، لب برچید و ابروانش را در هم کشید. اهرمن، در همان حین که دست چپش سپر هوزاد در برابر جریان رود بود، به زیر آب فرو رفت. با دست راست، از پای چپ هوزاد گرفت و پس از خم کردن انگشتانش به سمت کف، پای دیگرش را گرفت. پای راستش را به مثل پای چپ او درآورد. در آخر نیز بوسه‌ای روی هر دو پای هوزاد نهاد و نیم تنه‌اش را از داخل آب، بیرون آورد.
  11. پارت صد و هشتم گوشه‌ی لبان هوزاد به پایین مایل شدند و زمزمه‌ی زیرِ لبی‌اش آشکاراً غم را درون خود جای داد. - اهرمن.. من نمی‌تونم. اهرمن دستانش را به سوی تنِ هوزاد هدایت کرد و به دور کمر باریک و ظریف او حلقه ساخت. او را با احتیاط به آغوش گرفت و به او یاری رساند تا درون رود بایستد. دست چپش را سمتِ راست هوزاد، روی لبه‌ی رود نهاد تا جریان آب، هوزاد را با خود نبرد. - من یادت می‌دم هوزادم! سپس با دست چپ، تن هوزاد را چرخاند؛ در حالتی که پشت به او، اما رو به خشکی باشد. با همان دست چپ، دستان هوزاد را یکی پس از دیگری روی لبه‌ی رود نهاد؛ طوری که پوست هوزاد، سفتی خاک را لمس نکند و روی سبزه‌های نرم بنشیند. سپس غنچه‌ی لبانش را روی شانه‌ی راست هوزاد چسباند و بوسه‌ای عمیق رویش کاشت. گیلاس‌بوی گیسوان نمناک هوزاد را عمیق بویید و در همان حین، با لحنی پر از عشق، دم گوش هوزاد زمزمه کرد. - بانو، شنا رو یاد بگیر؛ دنیا فقط یک اهرمن داشت. شنا یاد بگیر که اگه اهرمن نبود، آموزه‌های اهرمن تو رو نجات بدن. هوزاد دم عمیقی بلعید تا به ضربان‌های کوبنده‌ی قلبش آرامش ببخشد؛ او نمی‌توانست جز عشق چیزی را حس کند. حتی اضطراب نمی‌توانست در وجودش، اهرمن را بِبَرد و همیشه شکست می‌خورد. - یاد می‌گیرم اما نمی‌خوام قوی باشم تا خیال تو راحت شه و بری. هوزاد بود که این را با لحنی عاشقانه اما غم‌انگیز به زبان آورد. اهرمن بینی‌اش را پی در پی به پشت سر هوزاد، روی گیسوان او کشید. دوباره دم گوش هوزاد، خمار زمزمه کرد. - قرار نیست چنین بشه، سوگند می‌خورم بانو. لبخندی عمیق روی لبان هوزاد پهن شد و دستانش را روی سبزه‌های لب رود فشرد تا اشتباهی از خود سر ندهد. با لحنی شیرین و ذوق‌زده، اهرمن را مخاطب قرار داد. - خب آغاز کنیم آموزگارِ مهربان؟ اهرمن ابروانش را در هم گره زد و با جدیتی ساختگی و لحنی خشن، لب از روی لب برداشت. - در حیطه‌ی آموزشی مهربان نیستم بانو!
  12. ساناز، به زخم و شکاف‌های روحت، روانت، جسمت، وصله‌هایی بسیار کوک زدم و همگی‌شان را «یاماخ» نامیدم. و گمان بردم با وجود «یاماخ» زنده می‌مانی؛ اما رفتی و زندگی‌ام را هم با خود بردی.
  13. ساناز، خواننده با سوز می‌خوانَد: - چو غرق خاطراتمو، غریق بی نجاتمو - بی خواب و زابراهمو، طوفان حال من - تاریکَم - فردا سراغ من، بیا - یک روز، زیبا سراغ من، بیا - با لشگر غم می‌جنگم - دست می‌زنم، پا می‌زنم، دل رو به دریا می‌زنم - گاهی به پس، گاهی به پیش، گاهی هم درجا می‌زنم و من تمامش را زندگی‌ می‌کنم.
  14. ساناز، همه، وجه‌ای از من را دوست دارند که «تو» بود. اکنون که دیگر نمی‌توانم مانند تو باشم؛ در حال از دست دادن همه و تنهاتر شدنم.
  15. ساناز، اکنون که در این نقطه نشسته‌ام؛ خاطراتت را می‌بینم، می‌شنوم، می‌بویم، می‌چشم، می‌لمسم و نبودنت را سوگواری می‌کنم. اگر روزی خسته شدم، بدان که به تو خواهم پیوست؛ شاید کسی هم بود تا برای من سوگواری کند.
  16. ساناز، همه را می‌بینم در جاده‌ی سرنوشت خود، رو به آینده حرکت می‌کنند. من نیز در پی تو، به سوی گذشته گام برمی‌داشتم. اما عاقبت دانستم که دیگر «تویی» وجود ندارد؛ پس متوقف شدم. حال نه رو به جلو، نه رو به عقب، نه اصلاً در حال قدم نهادنم. اکنون، نشسته‌ام، در نقطه‌ای که دقیقاً به حقیقت پی بردم. و برای همیشه در همان نقطه خواهم ماند؛ چرا که دیگر جانی برای تلاش ندارم.
  17. ساناز، حسرت، گلبرگ‌هایت را ریزاند. پشیمانی، ساقه‌ات را پژمرد. عقده، ریشه‌ات را خشکاند.
  18. ساناز، می‌خواستم حسرت‌هایت را زندگی کنم اما نشد. می‌خواستم پشیمانی‌هایت را اصلاح کنم اما نشد. می‌خواستم عقده‌هایت را نابود کنم اما نشد.
  19. ساناز، تو برای من در سه کلمه زنده‌ای؛ حسرت، پشیمانی و عقده.
  20. نام دلنوشته: ساناز نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: تراژدی مقدمه: ساناز، همه جا به دنبال تو بودم؛ در آرزو‌هایت، در اهدافت، در استعدادهایت، در جای‌‌جای زندگی‌ات. اما تو را نیافتم؛ به گمانم تو، همان سه سال پیش، دقیقاً سه روز پیش از تولدت، مُردی.
  21. خلاء حسرت و پشیمانی دوباره به وجود آمده...

    که پر از دست و پا زدن‌های بی‌فایدست...

    : )

  22. پارت صد و هفتم بلافاصله کف دست چپش را روی دهان و بینی هوزاد قرار داد و هوزاد به آغوش، داخل آب شیرجه زد؛ طوری که هوزاد فرصت نکرد چیزی بگوید و به همراهش، شوکه، درون آب فرو رفت. اهرمن خندان، از پهلوهای هوزاد گرفت و او را از زیر آب بیرون آورد. جثه‌ی ظریف هوزاد را بالا برد و روی شانه‌ی چپش نشاند. بالاخره هوزاد توانست نفس بکشد و از شوک خارج شود. حینی که می‌لرزید، با خنده‌ای که هیجان درونش موج می‌زد، تشر زد. - چه می‌کنی اهرمن؟ اهرمن سرخوش خندید و با لودگی پاسخ داد. - اگه نمی‌پریدیم می‌بوسیدمت، تو هم گردنم رو می‌زدی. هوزاد دست راستش را دور گردن اهرمن حلقه ساخت تا تعادلش را حفظ کند. در همان حین، گوش چپ اهرمن را گرفت و به آرامی کشید. با خنده او را مخاطب قرار داد. - از دست تو اهرمن! اهرمن خود را به لبه‌ی رود رساند و هوزاد را روی سبزه‌ها نشاند. دو دستش را اطراف هوزاد، روی زمین، قرار داد و با لودگی گفت: - هوزاد، می‌خوام غرقت کنم تا از دهانم بهت نفس بدم. هوزاد دوباره با خنده تشر زد. - اهرمن! اهرمن سرش را روی دامان هوزاد نهاد و حینی که با پاهایش درون آب کرال می‌زد، گونه‌ی راستش را پی در پی به زانوی هوزاد کشید و با شیطنت همیشگی‌اش لب از روی برداشت. - بانو باید سرگرم بشیم وگرنه می‌بوسمت. هوزاد دست چپش را روی سر اهرمن گذاشت و لبخندزنان مشغول نوازش گیسوان مشکین و خیس اهرمن شد. - چه کنیم؟ اهرمن سرش را از روی دامان هوزاد بلند کرد. دست چپش را روی دست هوزاد که داشت گیسوانش را نوزاش می‌کرد، نهاد. چشمان پر از عشقش را به او دوخت و سرمست زمزمه کرد. - شنا کنیم!
  23. پارت صد و ششم هوزاد به سختی سرش را عقب برد. هر دو دستش را از دور تن اهرمن آزاد کرد و به سوی صورت اهرمن برد. کف دستانش را روی گونه‌های اهرمن نهاد. با انگشتان اشاره‌اش به دنبال چشمان او گشت؛ گویی می‌خواست با میل خودش، نگاه به نگاه او بدوزد. بالاخره به هدفش رسید. لبخندی عمیق روی لبانش نشاند و نگاه بی‌فروغ اما پر از احساسش را به چشمان خمار اهرمن دوخت. - من نیز تسلیم عشق شدم؛ تسلیم سبزی تو. اهرمن که غرق در عسلی‌های بی‌فروغ هوزاد بود، با شنیدن اعتراف هوزاد، پیشانی‌اش را به پیشانی هوزاد چسباند. پلک روی پلک گذاشت و چشمان خمار و خیسش را بست. زیر لب زمزمه کرد. - پس دوستم می‌داری؟ هوزاد پیشانی‌اش را به پیشانی اهرمن مالید و با لحنی شیرین، لب از روی لب برداشت. - هوم، دوست می‌دارمت اهرمن! قلب اهرمن دوباره از درون قفسه‌ی سینه‌اش به درون شکمش فرو ریخت، لبانش نیز کش آمدند و لبخندی از روی ذوق و هیجان رویشان نشست. آب دهانش را بلعید و زمزمه‌وارانه پرسید. - اجازه می‌دی ببوسمت؟ هوزاد انگشت اشاره‌ی دست راستش را با سرعت، روی لبان اهرمن قرار داد و با مهربانی تمام درخواست او را رد کرد. - خیر، خبری از بوسه نخواهد بود. اهرمن لحظه‌ای لب برچید اما طولی نکشید که حسرت بوسه از خاطرش گریخت و با عشق او را صدا زد. - بانو! هوزاد با ناز ذاتی‌اش زمزمه کرد. - هوم؟ اهرمن با ذوق لب از روی لب برداشت و به آرامی فریاد کشید. - تا ابد و یک روز نوکرتم!
  24. ماهی

    نگو که چیزایی که خوندم اتفاق افتادن...

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. سایان

      سایان

      قول زیاد دادم به مهسان و مامانش:) 

    3. Yammakh

      Yammakh

      و من مسیرتو تماشا میکنم مامان خوب

    4. سایان

      سایان

      قربونت برم خب 

×
×
  • اضافه کردن...