رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

مهدیه طاهری

کاربر حرفه ای
  • تعداد ارسال ها

    729
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    22

تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری

  1. نه. عکست نیومده. لینک و بذار، اینتر و بزن تا عکس باز شه. گاهی دیر باز میکنه. و یه چیز دیگه توی imgurl بذار که دایمی باشه.
  2. یا باید عکس بدون نوشته بدی که برات درست کنن. یا عکس و خودت درست کردی بذاری، دیگه نیازی به درخواست نیست.
  3. #پارت دو... باز به سوگل بيچاره‌ام نگاه کردم، ولی چشمام تار می‌دید. گلوم به خاطر بغضی که جمع شده بود، می‌سوخت. سرم رو بالا برداشتم و مردمی رو دیدم که دورمون جمع شده بودن و نگاه می‌کردن، انگار نه انگار که یکی جلوشون داره جون میده. با عجز گفتم: - چرا وایستادین و بر و بر من رو نگاه می‌کنین! زنگ بزنین آمبولانس. سر و صدا بیشتر شد؛ هر کی یه گوشی دستش گرفته بود و فیلم می‌گرفت؛ ولی هیچ کس، کاری نمی‌کرد. فهمیدم از اینا آبی برای من گرم نمیشه. با دستایی که هنوز می‌لرزید، سوگل رو بغل کردم و به سینه‌ام فشردم، یه لحظه آرامش و قدرت گرفتم، به زحمت از جا بلند شدم و با چشمان اشکی به سمت نزدیک‌ترین بیمارستان، که یک چهارراه پایین‌تر بود، دویدم. جز سوگل، هیچ چی برام مهم نبود. بچه‌ها مدام می‌گفتن: - مامان سیما، صبر کن. بهشون گوش نمی‌دادم و بی‌اهمیت می‌دویدم و اون ننه‌مرده رو فحش می‌دادم؛ مرتیکه‌ی بیشرف... هر چی می‌رفتم، انگار نمی‌رسید؛ نفس‌نفس میزدم، خسته شده بودم، ولی واینستادم. از دور تابلوی بیمارستان رو دیدم، قوت قلب گرفتم و سریع‌تر دویدم. وقتی به بیمارستان رسیدم، داد زدم: - کمکم کنین، بچه‌ام از دست رفت! پرستارا به سرعت نزدیک اومدن و یکی پرسید: - چی شده؟ همینطور که نفس‌نفس میزدم، گفتم: - تو خیابون... یه نفر بهش زد و فرار کرد، توروخدا... توروخدا نذارین بمیره... خواهش می‌کنم. قبل از اینکه گریه کنم، پرستارا سوگل رو روی تخت گذاشتن و بردن‌. من به دنبالشون رفتم، ولی اجازه ندادن تو اتاق برم. نگران روی صندلی فلزی و سرد گوشه‌ی سالن نشستم. بوی الکل از هر طرفی می‌اومد. نفس عمیق کشیدم تا خستگی و عذاب چند دقیقه پیش از بین بره. نگاهم به شیشه افتاد، بارون با شدت بهش می‌خورد، انگار دل آسمون هم عین دل ما گرفته بود. یاد پای گچ گرفته‌ی سوگل افتادم، زمانی که بتول گچ‌گیر داشت پاش رو جا مینداخت، دختره انقد گریه کرد که غش کرد؛ اون روز هم بارون می‌بارید. چند دقیقه گذشت که پرستاری از اتاق بیرون اومد و اشاره کرد که همراهش برم. انگار برای حرف زدنش باید وثیقه میذاشتم، دل توی دلم نبود که ببینم چی میگه. همینطور که راه می‌رفتیم، گفت: - خون زیادی از دست داده و باید زودتر خون بهش تزریق کنیم، گروه خونیش چیه؟ بی‌فکر گفتم: - نمی‌دونم. دکتر قسمت پذیرش وایستاد، یکی صداش زد، که گفت: - الان میام. یه برگه‌ رو جلوم گذاشت: - باید عمل بشه، اگه فامیل درجه یکش هستی، امضا کن‌؛ وگرنه زنگ بزن خانواده‌ش. بعد رفت. برگه رو نگاه کردم، رضایت‌نامه بود. پرستاری که اونجا وایستاده بود و چیزی رو روی برگه‌های روبه‌روش می‌نوشت، نگاهم کرد و پرسید: - شما چه نسبتی باهاش دارین؟ به زحمت زبون تو دهن چرخوندم: - من...من... ماد... لال شدم و نتونستم ادامه بدم، به جاش گفتم: - تو خیابون افتاده بود، منم دلم سوخت و آوردمش اینجا. پرستار به برگه‌های جلوش، چشم دوخت: - باید به خانواده‌ش خبر بدین. - من که اون ننه‌مرده رو نمی‌شناسم، چطور خبرشون کنم! پرستار‌ دو ثانیه نگاهم کرد و دوباره چیزی رو روی برگه‌ای نوشت: - بسیار خب! پس به عنوان همراه، خودتون باید امضا کنین و هزینه‌ش رو پرداخت کنین. پاهام شل شد: - پولش چقد میشه؟
  4. #پارت یک... توی پارک کنار خیابون نشسته بودم؛ بچه‌های کار رو نگاه می‌کردم، ولی فکرم جای دیگه‌ای بود. بچه‌هایی که برای سیر کردن شکمشون هرکاری می‌کردن. گل‌ و دستمال کاغذی می‌فروختن؛ اسپند دود می‌کردن؛ می‌رقصیدن، ولی کسی نمی‌دونست پشت این رقصیدن و خنده، چه درد و گریه‌ای قایم شده. مردم راه خودشون رو می‌رفتن، انگار این بچه‌ها زیر باران و توی سرما نیستن. چراغ سبز شد، بچه‌ها از بین ماشینا رد می‌شدن و یه گوشه و کناری وایمیستادن تا چراغ قرمز شه. بیشترشون رد شدن، ولی چشمم روی یکی خیره مونده بود؛ اونی که خیلی ضعیف و لاغر بود و پاش رو تازه گچ گرفته بود، لخ‌لخ کنان به سمتم می‌اومد. هی ماشینا بوق میزدن تا اون سریع‌تر رد بشه؛ کور بودن و پای چلاق شده‌ش رو نمی‌دیدن. چشمم بهش بود که کی اینور می‌رسه، انگار که دلتنگش بودم و دوست داشتم زودتر بغلش کنم؛ ولی این مسیر کوتاه، خیلی طولانی‌تر از چیزی بود که من فکر می‌کردم. یهو یکی از این بچه سوسولایِ ننه‌مرده‌ که گواهينامه‌ش رو اصغر کلانتر سر محل داده بود، پای وامونده‌ش رو به جای ترمز، روی گاز گذاشت و با سرعت زیاد به سمت سوگل می‌‌رفت‌. قلبم انقد تند میزد که انگار می‌خواست از جاش کنده شه و جلوی چشمم بیاد. همش می‌گفتم کاش سوگل سریع‌تر رد شه؛ از جام بلند شدم، با نفسی که سنگین شده بود و دستایی که می‌لرزید، به سمتش دویدم و جیغ زدم؛ انگار همه‌ی کسایی که اونجا بودن، توی اون لحظه به سوگل نگاه می‌کردن، بدون اینکه کاری کنن. صدام به گوش سوگل رسید، سر چرخوند و به ماشین نگاه کرد، ولی نتونست فرار کنه؛ ماشین هر لحظه به سوگل نزدیک‌تر میشد، پام نمی‌تونست وزنم رو تحمل کنه. صدای کشیده شدن لاستیک روی آسفالت و بوقی که یک سره شده بود، مغزم رو داشت سوراخ می‌کرد، ماشین به سوگل رسید، سرجام خشک شدم، همه چیز یهو خشک و بی‌حرکت شد؛ با چشمام، سوگل رو که به هوا پرت شده بود رو دنبال می‌کردم. یهو لبخندی که همین یک ساعت پیش زده بود، جلوی چشمم اومد. قلبم توی حلقم می‌تپید؛ دست روی سرم گذاشتم و روی زانو افتادم؛ گلوم خشک‌خشک شده بود، صدام در نمی‌اومد. افتادنش رو ندیدم. فقط اون چکمه‌ی قرمز رنگی که داشت روی آسفالت غلط میزد رو دیدم، خودم براش خریده بودم؛ هیچوقت یادم نمیره که چقد خوشحال شد و همش می‌گفت: - با این چکمه، دیگه پاهام توی برف، سرما نمی‌خوره. دست روی زمین گذاشتم و با زحمت از جام بلند شدم‌. همش می‌گفتم: - دروغه، سوگل خوبه. قلبم راضی نبود؛ پاهام، تنم رو نمی‌تونست راه ببره؛ با ترس و ناباوری به سمت خیابون رفتم. مردم همه جمع شده بودن و هر کی یه چی می‌گفت. کنار زدمشون و جلو رفتم. بوی دود لاستیک و خون دماغم رو پر کرده بود. چشمم به سوگل افتاد، طفلک پخش زمین شده بود؛ چندبار پلک زدم، ولی اون صحنه از جلوی چشمم کنار نرفت. جلو رفتم و کنارش نشستم؛ دستای لرزونم رو به سمتش بردم، از دهن و دماغش خون می‌رفت، نفسش بالا نمی‌اومد؛ سینه‌ش بالا و پایین می‌شد و مثل ماهی بی‌آب داشت جون می‌داد. گلایی که تا همین چند دقیقه‌ی پیش، داشتن دل ملت رو شاد می‌کردن، حالا کلا پژمرده و خونی، روی سینه‌ و کنارش افتاده بودن. صورتش رو لمس کردن؛ داغ داغ بود. خونا رو با سر انگشتام و تنفر کنار زدم تا صورت دخترم رو زشت نکنن. چشمم به اون مرتیکه افتاد که کنار ماشینش وایستاده بود و بر و بر به من زل زده بود. دستام رو مشت کردم، از چشمام تنفر و خشونت می‌بارید. با ترس نگاه می‌کرد، صدای قورت دادن آب دهنش رو حتی توی اون شلوغی هم می‌شنیدم. قبل از اینکه بتونم بلند شم، سوار ماشینش شد و پاش رو روی گاز گذاشت و ماشین با صدای وحشتناکی حرکت کرد.
×
×
  • اضافه کردن...