-
تعداد ارسال ها
729 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
22
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
درخواست طراحی جلد برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
منتظر هنرنمایی شما هستم بانو- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گفته بودی بلدی حال مرا خوب کنی حال من خوب خراب است به آن دست نزن من گرفتار و پریشان شدهی دل بودم حال من خوب خراب است به آن دست نزن
-
درخواست طراحی جلد برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
مزهی یک جام پر زهر که با عسل شیرین شده، درسته مزهاش خوبه ولی کشنده است
- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
اگه می تونستی به خودت سابقت چیزی بگی اون چی بود؟
مهدیه طاهری پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : متفرقه
تمومش کن، این زندگی ارزش نداره- 24 پاسخ
-
- 2
-
-
-
درخواست ناظر برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
@اِللا لطیفــی- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانوادهتونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانوادهام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکسهایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوههای بچه شو ببینه. -اگه کمکمون نکرد چی؟ ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. - خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. پانیذ - الان بریم. -الان؟ به مامان چی بگیم. پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. با چشم غرهام خودش و جمع کرد و گفت- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم.
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و هشت... فریدا مشتهایش را فشرد: - باید همه را متحد کنیم تا از سیگرون محافظت کنیم. سیگرون گوشهای نشست: - به گفتهی پدرت باید منتظر بمانیم. کسی حرفی نزد، هر کدام به کار خودشان مشغول شدند. کسی تا صبح پلک روی پلک نگذاشت و در فکر آیندهی نامعلومشان بودند. آفتاب در وسط آسمان خودنمایی میکرد که آقای همر به خانهیشان رفت: - آلدریک گفت او بسیار سر سختی است و هیچ حرفی از شما و جایگاهتان نزده. فریدا عجولانه لب به سخن گشود: - اگر جناب استونکرست دروغ گفته باشد، چی؟ ویل به دخترک عجولش لبخند زد: - آلدریک دروغ نمیگوید، مطمئن باش اگر حرفی زده بود تاکنون سربازان به سراغتان میآمدند. فریدا لبخند زد: - پدر! آیوار سلینگر را در میدان شهر آويزان کردهاند. ویل سر تکان داد: - بله دیدمش. او هنوز زنده است و تا زنده است امید هست. گردا متعجب گفت: - یعنی چه؟ ویل به گردا چشم دوخت: - تا زمانی که حرف نزده برایشان ارزش دارد، سکوتش تنها برگ برندهاش است. او واقعا باهوش است. گردا به سیگرونی که آرام در گوشهای ایستاده بود، نگاه کرد: - خب! تکلیف ما چه میشود؟ ویل هم به سیگرون نگاه کرد: - مانند قبل به زندگیتان ادامه دهید. هنوز که اتفاقی نیفتاده. اندکی بعد رفت. گردا رو به فریدا گفت: - عجب پدر خوشبینی! ما از دیروز نخوابیدهایم و پدرت میگوید مثل قبل زندگی کنیم! سیگرون که تا آن لحظه آرام و بیحرف ایستاده بود، لب از لب برداشت: - حق با آقای همر است، باید امیدوار باشیم. بهتر است برویم و کمی استراحت کنیم. قبل از اینکه قدمی بردارند، هارالد وارد حیاط خانه شد و رو به سیگرون گفت: - باید با هم حرف بزنیم. سه دختر با ترس به هم نگاه کردند و سیگرون قدمی جلو گذاشت: - در چه مورد؟ هارالد دستانش را پشت کمرش به هم قفل کرد: - اسبت را زین کن، راه زیادی باید برویم. سیگرون مردد گفت: - هارالد! این سفر به دستور کیست؟ هارالد نگاهش را از او گرفت و مقتدرانه گفت: - به دستور من. گردا که نمیخواست هارالد را مشکوک کند گفت: - من اسب را زین میکنم، شما لباسهایتان را عوض کنید بانو. سیگرون داخل رفت و به سرعت لباسهایش را عوض کرد و از خانه خارج شد. گردا اسب را زین کرد و با کمک فریدا مقداری سکه و یک خنجر زیر ترکبند زین پنهان کردند. سیگرون افسار اسب را گرفت، گردا دستش را گرفت و دم گوشش گفت: - مقداری سکه و خنجر زیر زین گذاشتهام. اگر اتفاقی افتاد او را بکش و پیش استاد اورین گِلِم همان استاد شمشیرزنی برو. نگران من نباش در اولین فرصت خودم را به تو میرسانم. سیگرون دستش را به گرمی فشرد: - نه! من فرار نمیکنم. ترجیح میدهم با آبرو بمیرم، اما با فرار آبرویم را نبرم. سپس دوستانش را در آغوش کشید: - سپاسگزارم. اسبش را سوار شد و به گردا و فریدا نگاه کرد، سپس از حیاط خارج شد و همراه هارالدی که منتظرش بود حرکت کردند. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و هفت... ویل لبخندی به دخترک سادهلوحش زد: - درست است که من و آلدریک با هم دوست هستیم، اما او قبل از خروج از قصر، اطلاعاتش را به شاه خواهد گفت. فکر نمیکنم در این باره بتوانم کمکتان کنم. فریدا با عجز گفت: - اما اگر شما کمک نکنید سیگرون را اخراج میکنند. ویل سر تکان داد: - اگر شانس بیاورد، بهترین حالتش اخراج است. وگرنه به سرنوشت بدتری دچار میشود. گردا با نگرانی و ترس گفت: - آقای همر! راهی نیست که کمکمان کنید! ویل لبخند به تلخی جام زهر زد: - من برای شما دو نفر احترام زیادی قائل هستم. با چشمان خودم دیدم که چقدر تلاش کردید؛ حتی آن زمان که مردم از قحطی و گشنگی میمردند، شما با سکههایی که بین مردم پخش کردید، جان همه را نجات دادید و سپس هم که فریدا را از چنگ آن نانجیبان آزاد کردید. لبخندی برای تشکر روی لب نشاند: هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم، اما باید منتظر بمانیم ببینیم آن دزد پلید چه میگوید. گردا نگرانیش را پنهان نمیکرد - اگر شاه حرفهایش را قبول کند چه؟ ویل دو دختر را از نظر گذراند: - آن شاهی که من دیدم، درمورد سیگرون اطمینان دارد و با حرف هیچ کس هم نسبت به سیگرون بدبین نمیشود. نگاهش روی فریدا ثابت ماند: - اما برای اینکه خیالتان را راحت کنم به دیدن آلدریک میروم و بهتر است شما هم پیش سیگرون باشید که اتفاقی نیفتد. از جا بلند شد: - باید بگویم دادن سکه یا تهدید فقط کارمان را سختتر میکند. لحظهی آخر پدر و دختر نگاهی به هم انداختند، نگاه پدر پر از امیدواری بود. زمانی که رفت، دختران در سکوت به سمت خانه رفتند و در دل با خدای خود حرف میزدند. *** سیگرون با نگرانی در حیاط کوچکشان قدم میزد و هر لحظه منتظر سربازان بود که به سراغش بیایند؛ حتی گاهی تصمیم میگرفت برود و خودش را تسلیم کند تا آنقدر عذاب انتظار نکشد. اما باید قوی میبود تا بتواند در مشکلات طاقت بیاورد. *** گردا و فریدا در میدان شهر، مردی را دیدند که آویزان شده بود. گردا نزدیکتر رفت و از کسی پرسید: - این مرد دیگر کیست؟ دختر جوانی که با ترحم نگاه میکرد. پاسخ داد: - آیوار سلینگر بد ذات، همان غارتگری که اموال مردم را در این چند سال میربود. گردا با تنفر نگاهش میکرد، اگر اجازهاش را داشت گردنش را خرد میکرد تا آبروی دوستش را بخرد. فریدا با تعجب نگاهش کرد: - چرا آویزانش کردهاند؟ دختر دست به سینه ایستاد: - دستور شاه بزرگ است، گفته باید آویزان بماند تا برای مرگش تصمیم بگیرد. گردا مشکوک پرسید: - اعترافی هم کرده؟ دختر شانهای بالا انداخت: - نمیدانم، کسی حرفی نزده. دو دختر به خانه رفتند و حرفهای ویل همر و آنچه که دیده بودند را بازگو کردند؛ سیگرون گفت: - باید بروم، ترجیح میدهم با آبرو بمیرم تا اینکه بیآبرو اخراج شوم. گردا دست روی شمشیرش گذاشت: - سیگرون اگر دستور بدهی من جان آن دیوصفت را میگیریم تا تو در امان بمانی. سیگرون دست روی دست گردا گذاشت: - اگر حرفی زده بود تاکنون سربازان به سراغم میآمدند. نگاه سردش را به گردا دوخت: - با کشتن او، فقط خودمان را به دردسر میاندازیم. -
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت هفت... با عصبانیت گفت: - پدر تو یک آشغال روانیه، اون نامرد زندگیم رو ازم گرفت، بچگیم رو ازم گرفت، مرتیکه بی همه چیزِ کثافت. نگاهش کردم خیلی عصبانی بود میترسیدم بکشتم، ولی از اینجا بودن که بهتر بود. گفتم: - پدرم خیلی مرد خوبیه، زحمت میکشه تا خانوادهاش رو راضی نگهداره، تاحالا آزارش به مورچه هم نرسیده. سهیل خندید و گفت: - راجع به کی حرف میزنی؟ تو اون آشغال عوضی رو نمیشناسی. داد زدم: - پدر من آدم خوبیه، تو اشتباه گرفتی. اون بلندتر داد زد: - خفه شو خفه شو خفه شو. از ترس لرزیدم و آروم گفتم: - تو آدم بدی هستی. پدر من خیلی شریفه. بلند شد و نزدیک اومد، منم بلند شدم و عقب رفتم؛ انقدر به این کار ادامه دادیم که دیوار اجازهی عقب رفتن و بهم نداد. سهیل روبهروم ایستاد و چاقو رو زیر گلوم گذاشت، ارزش تنم به وضوح دیده میشد. دندوناش رو بهم چسبونده بود و شمرده شمرده گفت: - پدر تو یک آشغال بی وجوده، یک قاتل رذله، یک دزد بی شرفه، اگه میخوای زنده بمونی ساکت شو واگرنه تو رو زود تر از خانواده ات میفرستم اون دنیا. اشکام ریخت و سرم رو به نشونهی موافقت بالا و پایین کردم؛ ولم کرد و پشتش رو بهم کرد، یکم که حالش جا اومد گفت: - اگه پدرت نبود، پدر من الان زنده بود، مادرم زنده بود خواهرم.... ادامه نداد به جاش از اتاق بیرون رفت، دوباره درا رو قفل کرد و رفت؛ وسط اتاق افتادم و گریه کردم، به زمین و زمان فحش دادم، از خدا خواستم سریع تر من رو بکشه. پدرم حسابدار یک شرکت دارویی بود وضع مالی خوبی داشتیم صبح میرفت سرکار، ظهر میاومد، با ما خیلی رفتار خوبی داشت، حتی با فامیل و مردم. من نمیدونم چرا این مرد انقدر از پدرم متنفره ولی ازش سر درمیارم به هر غیمتی که شده، به خودم زحمت ندادم رو تخت برم و وسط اتاق خوابیدم.. *** صدای ماشین میاومد یاد اتفاقات دیروز افتادم، درا رو باز کرد همینطور که نشسته بودم عقب رفتم و به دیوار چسبیدم، حتی بهم نگاهم نمیکرد، صبحانهام رو آورد و روی تخت نشست خیلی فکرش مشغول بود عصبانیتش رو روی تیکه چوب خالی میکرد. نمیدونم اخرش میخواد چی بسازه بی اهمیت داشتم صبحانهام رو میخوردم یهو گفت: - وای! لعنت بهت. با ترس نگاهش کردم دستش رو بریده بود خونش کف اتاق میریخت، چوب و چاقو هم زمین افتاده بود ترس همه وجودم رو گرفت داشتم به چاقو نگاه میکردم؛ باید خودم رو از این خراب شده نجات میدادم. تمام حواسش به دستش بود، چاقو رو فراموش کرده بود تو یک حرکت خودم رو دراز کردم و چاقو رو گرفتم و از جا بلند شدم، چاقو رو سمتش گرفتم و گفتم: - کلیدا رو بده به من. شوکه شده بود داشت نگاه میکرد، ترسیده بودم دستام میلرزید ولی باید به خودم مسلط میشدم، سعی کردم ترسم رو بروز ندم ولی لرزش دستام اجازهی مخفی کاری نمیداد، از جاش بلند شد دستش رو دراز کرد و گفت: - بده من اون چاقو رو، دستت رو میبره. داشت نزدیک میاومد، داد زدم: - جلو نیا واگرنه میزنمت، کلیدا رو بده. چشماش ترسیده به نظر میرسید ولی آروم گفت: - تو از اینجا نمیتونی بری بیرون، فقط کار خودت رو سخت تر میکنی.- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت شش... منم بقیه خونه رو نگاه کردم یک اتاق دیگه روبهروی اتاقی که من زندانیش بودم، بود؛ خونه طوری بود که از در وارد راهرو میشدی و چند قدم جلوتر هال بود و سمت راست یک آشپزخانه کوچولو داشت و سمت چپ دوتا در بود که باز میشدن به دستشویی و حمام. در یخچال رو باز کردم فقط چند تا قوطی آب و آبمیوه بود، آبمیوه رو برداشتم و سمت اتاق رفتم، سهیل روی تخت نشسته بود و بازم چوب میتراشید گفتم: - میشه حداقل در اتاق رو قفل نکنی! من دلم اینجا میگیره قول میدم فرار نکنم. نیشخندی زد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: - تو بخوای هم نمیتونی از اینجا فرار کنی، اصلا از اینجا فرار کردی میخوای کجا بری؟ ده قدم نرفته یا اراذل و اوباش میگیرنت، یا خوراک گرگها میشی. از حرفش خندم گرفت نیشخندی زدم و گفتم: - اراذل و اوباش؟ تو به خودت چی میگی پس؟ نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: - من میخوام برم، کتابها رو برات آوردم، فردا کار دارم شايد دیرتر بیام، برای فردا غذا که داری؟ سر تکون دادم بلند شد و قدم برداشت، میخواست در و ببنده، به سرعت دستم رو بین در و دیوار نگهداشتم و گفتم: - توروخدا، توروخدا در و قفل نکن قول میدم هیچ کار اشتباهی نکنم فقط میرم از یخچال آب برمیدارم و میام، لطفا در و نبند. انگار دلش برام سوخت، سمت در رفت و از خونه خارج شد و در رو قفل کرد. پشت در ایستادم و نگاهش کردم، بی تفاوت رفت، با دل گرفته پشت در نشستم و برای بدبختی خودم، برای بی کسی خودم، اشم ریختم. دعا کردم یا نجات پیدا کنم یا بمیرم. سراغ کتابهایی که آورده بود رفتم، سعی کردم با خوندن اونا آروم شم و موفق شدم ولی زود خسته شدم... ... همونطور که گفته بود فردا دیر اومد، از دیدنش برعکس روزای دیگه خیلی خوشحال شدم چون دیگه تنها نبودم ناهارم رو آورد با اشتها خوردم و گفتم: - کجا بودی؟چرا دیر اومدی؟ با بی رحمی گفت: - چیه دل تنگم شده بودی؟ بی تفاوت گفتم: - حوصلهام سر رفته باید با یکی صحبت کنم. بی حوصله گفت: - حوصله چرت و پرت شنیدن ندارم اگه حرفت مهمه بگو. به دیوار زل زدم و گفتم: - من زمانی که بچه بودم خیلی زندگی خوبی داشتم، با خواهرم، مادرم و پدرم زندگی میکردم؛ دوستهای زیادی هم داشتم، مدرسه میرفت، همه چیز خوب بود تا اینکه بزرگ شدم خیلی تلاش کردم دانشگاه تهران قبول شم ولی نشد و من مشهد افتادم؛ مامانم اینا مخالف بودن و میگفتن سال دیگه دوباره کنکور بدم ولی چون یک سالم رو از دست داده بودم نمیخواستم این شانسم رو هم از دست بدم. حسرتی کشیدم و نگاهش کردم و گفتم: - اومدم و اینجا خونه گرفتم، تو این چند ماه کلی دوست پیدا کردم ولی زود پشیمون شدم میخواستم برگردم، قرار شد امتحانهام رو بدم بعد برگردم ولی نمیدونم چرا اینجا گیر افتادم، میخوام برم، خسته شدم. دلم گرفت برای مامانم و بابام، اشکام ریخت سریع پاکشون کردم و گفتم: - حتی نمیدونم گناهم چیه که بخاطرش باید این همه عذاب بکشم. بدون اینکه ذرهای رحم تو چشماش باشه گفت: - تو گناهی نداری تو فقط داری بهجای پدرت مجازات میشی. گفتم: - گناه پدرم چیه؟- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت پنج... واقعا سر در نمیآوردم، حالم داشت بهم میخورد، اشکام ریخت گفتم: - با من چیکار داری؟ چرا نمیذاری برم؟ با آرامش درونیش صحبت میکرد و کمکم تبدیل به خشم میشد، گفت: - میخوام از بابات انتقام بگیرم، میخوام همونجور که زندگی من رو نابود کرد نابودش کنم، بچههاش رو ازش میگیرم، زنش رو میکشم، خونهاش رو میسوزونم. عصبانی بود میترسیدم بیاد سراغم و بلایی سرم بیاره، گفتم: - مگه بابام چیکار کرده؟ با تنفر بهم زل زد و گفت: - دستم بهش برسه گردنش رو خرد میکنم. چشمهام رو هم فشردم و باز کردم و گفتم: - ازت خواهش میکنم بذار من برم، من از اینجا میترسم، شبا خیلی تاریکه، نمیخوام اینجا بمونم. بی اهمیت گفت: - ترس تو برام اهمیتی نداره یک مدت تحمل کن کارم که تموم شد میذارم بری. من اینجا خسته میشدم، میترسیدم، نمیخواستم اینجا باشم؛ آخه چرا من؟ ... پنج روزی گذشت، این رو از روی چوب خطهایی فهمیدم که با ناخن روی دیوار حک کردم. هر روز مثل روزای قبل تکرار میشد. مرده میاومد برام غذا میآورد و بعد میرفت، دیگه تنهایی اعصابم بهم ریخته بود ترجیح دادم سر صحبت رو باهاش باز کنم طبق معمول نشسته بود روی تخت، یک چاقو و یک تکه چوب دستش بود و میتراشید. خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم: - اسمت چیه؟ بهم نگاه کرد، تعجب کرده بود بخاطر اینکه بعد از این چند وقت، آروم باهاش حرف میزدم. گفت: - اسمم رو میخوای چیکار؟ بی تفاوت شونه بالا انداختم و گفتم: - میخوام بدونم اسم کسی که من رو گروگان گرفته چیه؟ مشغول کارش شد و گفت: - سهیل. گفتم: - چی از جون اون تکه چوب میخوای! که اینجوری با چاقو افتادی به جونش. نگاهم کرد و چوب و بالا گرفت و گفت: - با اجازهتون مجسمه درست میکنم. با تعجب گفتم: - فکر کردم تمام هنرت، گروگانگیریه. با نیشخند گفت: - من هنرمندم و تو کارم حرف ندارم، چه مجسمه سازی باشه چه نقاشی چه گروگانگیری، من از پس هر کاری برمیام. کلافه گفتم: - بله خب، میشه بگی تا کی باید اینجا بمونم آقای هنرمند! دیگه حوصلهام سر رفته. جواب نداد هوفی کشیدم و گفتم: - حداقل برام کتاب بیار، یا یک چیزی که خودم رو باهاش سرگرم کنم. بازم جواب نداد بلند شد و از اتاق خارج شد، ولی در و قفل نکرد، دلم میخواست بیرون برم، انقدر جای تکراری دیده بودم خسته شدم. از اتاق خارج شدم، تو یک خونه بودم، خونه تقریبا خالی بود فقط یک دست مبل رنگ و رو رفتهی قهوهای و یک موکت وسط خونه بود. سمت راستم یک در بود که باز میشد به حیاط، سمتش رفتم، دستگیره رو فشار دادم ولی باز نشد چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی فایده ای نداشت، برگشتم تا شاید راهی پیدا کنم، ولی سهیل پشت سرم وایساده بود نگاه میکرد، دستش چند تا کتاب بود؛ با یه نیشخند بیخیال من شد و به اتاق رفت.- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت چهار... یهو یاد نیلوفر افتادم، بغضم گرفت، خواهرزاده عزیزم، نمیتونست نیلوفر باشه. دوربین رو چرخوندن، باورم نمیشد عکس من رو بالای قبر گذاشته بودن، ولی منکه اینجام، منکه زندهام، پس اینا چرا گریه میکنن؟ چرا عکس من رو گذاشتن؟ از ترس بدن خودم رو لمس کردم؛ دستام، پاهام، سرم، شکمم، همش رو حس میکردم پس من زنده بودم، خون تو رگهام یخ زد. به مرد نگاه کردم همون لبخندش رو نگهداشته بود حالم داشت بهم میخورد قیافهی متعجبم رو که دید وظيفهی خودش دونست که توضیح بده. گفت: - خب چند شب پیش که دوستات رسوندنت خونه، گاز نشتی داشته و کلید برق و که زدی، بوووم! همه چیز رفت رو هوا؛ تو، خونهات، وسایلت، همه چیز سوخت و جزغاله شد؛ اگه باور نداری بزن فیلم بعدی. فیلم بعدی رو آوردم؛ فیلم ضبط شده توسط دوربین مدار بسته سوپری محلهای بود که من داخلش زندگی میکنم؛ همون لحظه ماشین یاسمین، دوستم، وارد کوچه شد من پیاده شدم و وارد خانه شدم رفتم، کمتر از نیم ساعت بعد از ورودم، خونه منفجر شد، شیشهها شکستن و تو کوچه ریختن؛ از خونه آتش بیرون میاومد، باورم نمیشد چطور ممکن بود! الان از نظر همه من مُردم! پس هیچ کس دنبالم نیست! شوکه شده بودم، نمیتونستم از گوشی چشم بردارم با صدای لرزون گفتم: - این فیلم رو از کجا آوردی؟ دست به سینه و با آرامش گفت: - دوربین سوپری محلتون این رو ضبط کرده. همین! آخه چطور ممکن بود! گوشی رو ازم گرفت، گفتم: - منکه اینجام پس اونا کی و دفن میکنن؟ گفت: - اونا جنازهی راحیل عزتی رو دفن میکنن. خیلی ترسیدم، لرزش تنم بیشتر شد؛ ناخداگاه داد زدم: - من راحیل عزتیم، الانم اینجام، زنده و سالم. با نیشخند گفت: - راحیل مرده، دیروز دفنش کردن. با بغض گفتم: - اگه راحیل مرده، پس من کیم؟ شناسنامهای از جیبش درآورد و جلوی پام پرت کرد؛ برداشتم و بازش کردم، باورم نمیشد عکس من روش بود اسمم رو زده بود بهار علیپور فرزند عماد. با بهت و ناباوری سر تکان دادم و گفتم: - اینا همش یه خوابه، همش یه دروغه. به مرد نگاه کردم قیایهاش این رو نشون نمیداد، طوری نگاه میکرد که انگار من دیوونهام. سعی کردم به خودم مسلط باشم و بفهمم قضیه از چه قراره، دوباره گفتم: - بهار علیپور کیه؟ چرا عکس من رو روش زدن؟ بی اهمیت گفت: -خب معلومه، تویی دیگه. با آرامش ساختگی گفتم: - خیلی خب راحیل مرده، کی و به جای راحیل جا زدی؟ مگه جنازه رو نمیبرن پزشکی قانونی! مگه آزمایش دی ان ای نمیگیرن؟ با نیشخند گفت: - حتما براشون مهم نبودی که بی آزمایش و اطمینان دفنت کردن- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و شش... آیوار سرش را کمی بالا گرفت، نیشخند از روی صورتش پاک نمیشد: - شما حتی به دست نشاندهی خودتان هم اعتماد ندارید، چگونه میخواهید مردم به شما اعتماد کنند! اریک که فهمیده بود سرکارش گذاشته، دستور شکنجه را صادر کرد و از جا بلند شد: - خودم برای مرگت تصمیم میگیرم، منتظر آن روز باش. آیوار با چشمان خالی از حس، به اریک نگاه میکرد. اریک گفت: - با سکوتت ثابت میکنی که رازی را مخفی میکنی. قدمی برداشت: - دو دلیل برای سکوت و تحمل این همه شکنجه و درد داری؛ دلیل اول، میترسی؛ دلیل دوم، از کسی یا چیزی محافظت میکنی. مجدد قدمی برداشت و با دقت به چشمان آیوار نگاه کرد: - در چشمانت ترسی نمیبینم، پس نیتت محافظت است. به آلدریک نگاه کرد: - او را زنده نگه دارید. میسون با تعجب گفت: - قربان؟ اما... اریک حرفش را قطع کرد: - گاهی یک اسیر لال، از یک اسیر پرحرف، ارزشمندتر است، او باید زنده بماند. میخواهم ببینم چه کسی برای ساکت کردن یا نجاتش میآید. به سمت در رفت و از روی شانه، نگاهی به آیوار انداخت: - تحقیق درمورد بانو ولوا با شدت بیشتری صورت میگیرد و خودم شخصا پیگیری خواهم کرد. سربازی در را گشود، اریک در چارچوب چوبی در قرار گرفت: - در میدان شهر وارونه آویزانش کنید، حق دادن آب و غذا به او را ندارید؛ تا زمانی که من اجازه ندادهام هم کسی حق حرف زدن و آزاد کردنش را ندارد. سپس با قدمهای استوار از آن زندان پرآشوب خارج شد. آلدریک حکم آویزان کردن آیوار را نوشت و سپس اریک مهر تأیید را روی آن زد. سربازان آیوار که هیچ مقاومتی نداشت را به میدان شهر بردند و در محوطهی اعدام، از پاهایش آویزانش کردند و چندین سرباز دورش را گرفتند که کسی به آن نزدیک نشود. مردم کنجکاوانه نگاه میکردند. جارچی آیوار را معرفی کرد و فرمان شاه را برایشان خواند. همه با تعجب به هم نگاه کردند و سپس با خشم به آیوار. مردی از بین جمعیت گفت: - او را باید اعدام کنید. و پس از آن مردم فریاد میزدند و خواستار اعدام آیوار بودند و سربازان در تلاش برای ساکت کردن مردم. *** گردا و فریدا در خانهی پدر فریدا نشسته بودند. لحظهی کوتاهی سپری شد و پدرش هم به آنها ملحق شد: - مشکلی پیش آمده که اینجا منتظر من بودید! دو دختر به احترام جناب همر بلند شدند. فریدا گفت: - پدرجان خواهشی از شما داشتم. ویل نشست: - خب! میشنوم. دو دختر روبهروی ویل نشستند. فریدا ادامه داد: - پدر جان! شما که سیگرون را میشناسید! همان هم بازی قدیمی من؛ او دچار مشکل شده و میخواهم از شما خواهش کنم تا لطفی در حقمان بکنید. ویل نگران بود اما آرامشش را حفظ کرد: - پس از اینکه تو را پیدا کردم آنها را یادم آمد. اکنون بگو چه کمکی از دست من برمیآید. فریدا نفسی گرفت: - دزدی بی ارزش از جایگاه او خبر دارد و به شاه اریک و درباریان واقعیت را گفته. آنها میخواهند از آیوار اعتراف بگیرند و اگر حرفش را باور کنند، سرنوشت بدی گرفتار سیگرون میشود. آلدریک استونکرست عهده دار این بازجویی است، اگر ممکن است با دادن سکه یا تهدید او را ساکت نگه داریم. -
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت سه... سعی کردم بخاطر بیارم که این آقا کیه! و کجا دیدمش! یادم اومد؛ خونه مینا دوستم بودم نصفه شب بود میخواستم برم خانهام، یاسمین من رو با ماشین رسوند و من وارد خونه شدم خیلی تاریک بود و برقا قطع بودن، چندبار کلید برق رو زدم ولی روشن نشد بیخیال شدم، چون خسته بودم رفتم بخوابم ولی قبلش به آشپزخانه رفتم و از یخچال آب خوردم و خواستم به سمت مبلها برم، ولی صدای یک آقا اومد که میگفت: - خونه مینا خوش گذشت؟ از ترس خشکم زد تنم لرزید، توی تاریکی تشخیص دادم که کجا نشسته ولی نمیدیدمش؛ گفتم: - شما کی هستی؟ تو خونه من چیکار میکنی؟ مرد گفت: - من یک دوستم که برات یک خبر مهم از بابات دارم. دیگه یادم نمیاد چیشد؛ همونجا خوابم برد یا شاید بیهوش شدم صدای این مرد شبیه به اونه.... .... صبح شد صدای ماشین شنیدم ترس همه وجودم رو گرفت از پنجره بیرون رو نگاه کردم خودش بود با همون ماشين؛ دوباره قفلها رو باز کرد و وارد شد. از ترس به کنج دیوار چسبیدم، من رو که دید لبخند زد و گفت: - بهبه! خانم خانما، صبح شما بخیر باشه. هرچقدر هم با مهر صحبت میکرد باز هم ازش میترسیدم، زبونم قفل شده بود. برام صبحانه آورده بود گفت: - بیا صبحانه تو بخور. گشنهام بود چند روز هیچی نخورده بودم با دوتا قوطی کنسرو هم سیر نشدم. سبد رو روی زمین گذاشت و سمت تخت اومد، از ترس سمت در رفتم؛ وقتی روی تخت نشست، سبد رو از روی زمین برداشتم، یک فلاسک چای بود یک نون و یک قوطی پنیر. از کنسرو بهتر بود شروع کردم به خوردن؛ عین قحطی زدهها تند تند غذا میخوردم، مرد نگاهم میکرد حس بدی بود، صبحانه خیلی چسبید وقتی سیر شدم گفتم: - خب حالا باید حرف بزنیم، من چرا اینجا؟ تو کی هستی؟ مرد بدون اینکه تغییری تو قیافهاش ایجاد کنه گفت: - من کسیم که جونت رو نجات دادم، و تو اینجایی تا جیگرم خنک بشه. با تعجب گفتم: - از کی تا حالا زندانی کردن، شده نجات جون؟ میخوام از اینجا برم، همین الان. مرد: - اره خب حق با توِ، ولی تو نمیتونی از اینجا بری چون من اجازه نمیدم. - تا کی باید اینجا بمونم؟ خسته شدم، باید با مامان و بابام حرف بزنم اونا نگرانن. با خون سردی گفت: - اونا نگرانت نیستن چون از جای تو خبر دارن. با تعجب گفتم: - خبر دارن پس چرا نمیان منو ببرن! من دیگه خسته شدم. یک گوشی از جیبش درآورد و بازش کرد و گرفت سمتم، گرفتمش یک فیلم بود پخشش کردم کلی زن و مرد داشتن گریه میکردن، تو قبرستون بودن، میخواستن یک نفر رو دفن کنن، ترسیدم، نکنه مامانم باشه یا بابام.. گوشی رو چرخوند مامانم نشسته بود و گریه میکرد، بابام هم همینطور؛ شاید خواهرم بود ریحانه.... اشتباه کردم چون اون هم یک گوشه بهت زده نشسته بود. به مرده نگاه کردم و گفتم: - مراسم کیه که خانوادهام اینجوری گریه میکنن. با اون لبخند یهوری مسخرهاش گفت: - نگاه کن میفهمی.- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و پنج... صدای فریاد خارج از اتاق زیاد شد. آلدریک به سمت در اشاره کرد: - انگار دلت میخواهد شکنجهی آتشین را امتحان کنی. آیوار آب دهانش را قورت داد و نفسی بلعید که خسخس سینهاش بلند شد و سرفه کرد: - حقیقت را میگویم، اما فقط به شاه اریک یتنسون بزرگ. آلدریک لحظهای نگاهش کرد، دست روی پایش گذاشت: - بسیار خب! به ایشان اطلاع میدهم. کمتر از یک ربع طول کشید تا اریک به اتاق شکنجه رسید. روبهروی آیوار ایستاد: - خب جناب آیوار سلینگر! انگار میخواستید من را ببینید. خب! میشنوم. آیوار قوایش را جمع کرد و صاف ایستاد، انگار که اتفاقی نیفتاده، سپس آب دهانش را در با زبان چرخاند، جمع کرد و به یکباره در صورت اریک پاشید. اریک چندشش شد و صورتش مچاله شد، اما محکم ایستاد. همه از تعجب خشکشان زد و چشمانشان گشاد شد. میسون به سرعت گفت: - منتظر چی هستید! شکنجه را آغاز کنید. جلاد با شلاق به کمر آیوار کوفت، آیوار به خود پیچید، درد کشید، صورتش کبود شد، اما صدایش درنیامد. اریک با دستمال، نم صورتش را گرفت و با خشم نگاهش کرد؛ میسون از عصبانیت صورتش سرخ شده بود: - بیاحترامی به خاندان اشرافی مجازاتش مرگ است. خطاب به جلاد گفت: - هنوز استخوانهایش پیدا نیست؟ جلاد با بیرحمی تمام و بی مکث شلاق را به کمر آیوار میکوبید، طوری که او از درد همانند مار زخمی دور خود میپیچید، اریک با لذت تماشایش میکرد و با بالا بردن دستش، آلدریک گفت: - کافیست. جلاد دست از کوفتن کشید و قدمی عقب رفت. اریک بیاهمیت به زخم و درد آیوار، گفت: - آدم سختی هستی، اما باید بگویم دورهات تمام شده؛ تمام اموالی که سرقت کردی، اکنون در دست ماست. تو هیچ شانسی برای زنده ماندن نداری؛ بهتر است قبل از مرگ، دهان باز کنی و حرف بزنی، وگرنه جنازهات بی زبان خواهد سوخت. آیوار با چشمان پر درد و خشمگین به اریک نگاه کرد و لب از لب گشود: - آن کسی که باید شکنجه شود و بمیرد شما هستید. سرفهاش گرفت، اما ادامه داد: - شما که این سرزمین را با اهدا کردنتان نابود کردید و خیلیها را کشتید و با عنوان آزاد سازی، مجدد هزاران نفر را نابود کردید. نام خودت را شاه گذاشتهای! شما لیاقت حکومت بر این سرزمین را ندارید. مطمئن باش خودم جانت را میگیرم. حتی نگذاشتند حرفهایش تمام شود، با چسباندن میلهی داغ به کمرش، صدایش را قطع کردند. آیوار از درد فریاد زد و سپس در حالی که نفسنفس میزد، گفت: - خودم نابودتان میکنم. اریک نیشخند زد: - کشور را تو و امثال تو نابود کردید، به جای اینکه پشتیبان شاهتان باشید، از مردمِ جال دزدی کردید، از خزانهداری قصر دزدید. اما، فعلا با این قضیه کاری نداریم، چرا که چیزهای مهمتری برای بحث هست. آیوار مشکوک و با تنفر نگاهش میکرد. اریک سینه سپر کرد، انگار که میخواست قدرتش را به رخ بکشد: - درمورد سیگرون ولوا چه میدانی؟ آیوار نیشخند زد: - او یک احمق به تمام معناست، جانش را برای شماهایی که ارزش ندارید، به خطر میاندازد. اریک اخم در هم کشید: - گفتی او یک ترال است؟ ترجیح میدهم در این باره صحبت کنیم. -
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت دو... بعد از من رو گرفت و روی تخت نشست، طوری که من راحت ببینمش گفت: - الان سه روزه خوابیدی دیگه داشتم نگرانت میشدم. پلاستیک و تو دستاش باز کرد و گفت: - برات غذا آوردم گشنهات نیست! چند تا کنسرو بود جلوی پام پرت کرد و گفت: - بردار بخور. خیلی گشنه بودم صدای قار و قور شکمم قطع نمیشد مردک عوضی خیلی نامرد بود میدونست گشنمه، میدید دست و پام بسته است باز از من میخواست که غذا رو بردارم و بخورم. انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت: - اووه راستی تو که دست و پات بسته است نمیتونی غذا بخوری، چقدر من احمقم. و یک خندهی عصبی کرد و بلند شد از جیبش یک چاقوی ضامن دار درآورد و بازش کرد. به سمتم میاومد، میخواست من رو بکشه ولی چرا؟ مگه من چیکار کرده بودم؟ از ترس تنم خیسِ عرق شد دیگه داشت اشکم درمیاومد. پشت سرم ایستاد، چشمام رو بستم دائم دستام رو تکان میدادم شاید بتونم طناب رو شل کنم و خودم رو نجات بدم ولی نمیشد، خیلی سفت بسته بود ولی یکهو طناب شل شد و افتاد؛ مرده با چاقو بریده بود، جلو پاهام اومد و بازشون کرد چسب روی دهنم رو کندم و گفتم: - تو کی هستی؟ با من چیکار داری؟ انگشتش رو روی دماغش گذاشت و گفت: - هیسس! هنوز وقت برای صحبت کردن داریم، حالا غذات رو بخور. خم شد کنسرو رو برداشت و باز کرد و دستم داد و خودش روی تخت نشست، خیلی گشنم بود ولی نخوردم و روی زمین گذاشتم و گفتم: - بذار من برم خانوادهام نگران میشن. قهقههای سر داد و گفت: - اونا نگرانت نیستن. بغض کردم تنم یخ کرد گفتم: - خواهش میکنم بذار من برم، هرچی بخوای بهت میدم، هر چقد که بخوای. دوباره خندید و بلند شد نزدیک اومد، یکهو اخم کرد گلوم رو ببن دوتا دستاش گرفت و گفت: - تو اینجایی تا تقاص کار بابات رو بدی من به پول تو نیاز ندارم. گلوم رو تو دستاش گرفته بود و فشار میداد؛ نفسم داشت قطع میشد چشمام قد یک گردو شده بود دستاش رو گرفتم و خواستم خودم رو نجات بدم ولی اون فشار دستاش رو بیشتر کرد و من رو بالا برد، محکم میزدمش تا شاید ول کنه، ولی اون انقدر عصبانی بود که گوش نمیکرد، حس میکردم صورتم کبود شده وقتی به مرز خفه شدن رسیدم ولم کرد، روی زمین افتادم و سرفه کردم نفسم سرجاش اومد. نگاهش کردم خیلی عصبی بود نمیدونستم مگه بابام چیکار کرده بود که من باید تقاصش رو پس میدادم! مرد درها رو قفل کرد و رفت، بلند شدم که بیرون برم ولی در اتاق قفل بود چند بار دستگیره رو بالا و پایین کردم ولی باز نمیشد. روی تخت رفتم و میخواستم از پنجره بیرون رو نگاه کنم، خیلی بالا بود روی پنجه پام وایستادم؛ بیرون رو میدیدم، توی یک باغ بودم فقط چندتا درخت خشک شده بود کف حیاط و برگهای پاییزی پوشونده بودن. و یک ماشین پارک بود که مرد سوارش شد و رفت؛ رفتم سراغ در روبروی تخت، فقط دستشویی بود نه راه فرار؛ از همه جا ناامید شدم. باز تنها شدم توی ذهنم پر از سوال بود که چرا اینجام؟ اون کیه؟ بابام مگه چیکار کرده بود که میخواستن ازش انتقام بگیرن؟.... سر و صدای شکمم اجازهی فکر کردن نمیداد، یاد کنسرو افتادم، برداشتمش یکی کنسرو لوبیا بود و یکی تن ماهی، قاشق نبود، پس مجبور شد لوبیا رو سر بکشم و تن ماهی رو با انگشتم دربیارم و بخورم، از گشنگی زیاد، اگه سنگم بهم میدادن میخوردم.- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت یک... یک خواب عجیب دیدم همه جا تاریک بود هیچکی نبود ترسیده بودم جلو میرفتم، مامانم رو صدا میزدم، بابام رو صدا میزدم، ولی هیچکس نبود که جواب بده؛ سرم درد میکرد دست و پاهام بی حس شده بودن؛ یک آن از خواب پریدم. خیلی خسته بودم طوری که از بیرون اومدم روی مبل خوابم برده بود، حتی وقت نکردم دراز بکشم، سرم درد میکرد؛ خواستم دستم رو بالا بیارم و سرم رو ماساژ بدم ولی انگار دستم جایی گیر کرده بود بی حس بود سرم رو بالا برداشتم و چشمام رو یک بار روی هم فشردم و باز کردم تا خوابم کامل بپره؛ ولی خیلی عجیب بود خواب نبود واقعی بود، من توی یک اتاق و رو به دیوار بودم، تاریک بود، تنها نور، از پنجره کوچیکی که در دیوارِ سمت چپ بود میاومد، ولی خیلی بالا بود نمیتونستم بیرون رو ببینم؛ زیر پنجره یک تخت فلزی بود، سمت راست رو نگاه کردم یک در بود. و من روی صندلی نشسته بودم، خواستم دستم رو جلو بیارم ولی از پشت به صندلی بسته شده بود پاهام هم همینطور؛ ترسم دوبرابر شد من کجا بودم؟ کی من و اینجا بسته بود؟ خواستم دهنم رو باز کنم فریاد بزنم ولی دهنم بسته بود. سرم هنوز درد میکرد نمیدونم چی خورده بودم که انقدر گیج بودم سعی کردم همه چیز رو به یاد بیارم ولی انگار ذهنم خالی بود حتی اسمم رو هم یادم رفته بود گیج تر از اونی بودم که بخوام فکر کنم انگار چیزی خورده بود تو سرم که همه چیز رو فراموش کردم، طولی نکشید که دوباره به خواب رفتم.... .... دوباره چشمام رو باز کردم همه جا روشن بود ولی من هنوز روی همون صندلی بودم حالم خیلی بهتر بود چون همه چیز یادم اومده بود اسمم راحیل عزتی، بیست ساله، اهل تهران، که یک خواهر دارم که چهار سال از من بزرگ تره با پدر و مادرم زندگی میکردم تا اینکه دانشگاه مشهد قبول شدم و یک ماه قبل شروع دانشگاه، مشهد اومدم یک خانه اجاره کردم و اونجا زندگی میکردم. داشتم حافظهام رو به چالش میکشیدم که صدای ماشین اومد، میخواستم داد بزنم ولی فقط چیزهای نامفهوم از دهنم خارج میشد. ماشین خاموش شد و بعد صدای کلید اومد که میخواست قفلی رو باز کنه انگار موفق شد در باز شد. خواستم برگردم عقب رو نگاه کنم ولی کمر و گردن خشک شدهام اجازه نمیداد، صدای قدمش میاومد که داشت نزدیکم میشد. نفسم حبس شده بود ترسم بیشتر میشد هی قدمهاش نزدیک تر میشد؛ وایستاد یک قفل دیگه رو باز کرد و در رو هل داد، خورد به دیوار صدای وحشتناکی داد صدای قلبم رو به وضوح میشنیدم که داشت از جاش کنده میشد؛ کسی که در رو باز کرده بود نزدیک اومد؛ دقیقا پشت سرم بود حسش میکردم ولی جرات نداشتم که چشمام رو باز کنم، فقط فکر میکردم این کیه؟ با من چیکار داره؟ چرا من رو اینجا بسته؟ دستاش رو روی صندلی گذاشت و از سمت چپ سرش رو به جلو خم کرد، نفسش به صورتم میخورد لرزش تنم رو حس میکردم، آروم چشم باز کردم و به دیوار دوختم؛ جرات نگاه کردن نداشتم ولی ترس رو کنار گذاشتم و نگاهش کردم، یک آقا بود که با لبخند مسخره نگاهم میکرد. نمیشناختمش گفت: - چه عجب، بالاخره بیدار شدی؟- 9 پاسخ
-
- 2
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های متروکه
نام رمان: سقوط در دستان او نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: دختری که ناخواسته گیر یک انتقام بزرگ میافتد و فکر میکند آزادی بهترین اتفاق زندگیش است ولی نمیداند که با آزادی درگیریهایش بیشتر میشود. مقدمه: «آزادی… چه واژه مضحکی است وقتی میدانی در گوشهای از این شهر، دستانی نامرئی همچنان زنجیرت را نگه داشتهاند. مدتها در وهمِ رهایی میسوختم تا اینکه او آمد… و من فهمیدم زندان واقعی کجاست. هر قدمی که به سمت او برمیداشتم، مرا عمیقتر به اعماق پرتگاهی میکشاند که نامش عشق بود. این کشش، از تمام توطئههای پشت پرده خطرناکتر بود؛ سقوطی که میدانستم در دستان او، هم پایان من است و هم تنها راه نجاتم.»- 9 پاسخ
-
- 4
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
( چقد دارک شد، ) -چه بلایی سر مادرت اومد با اون سن کم؟ ملکا - چند ماهی و تنها تو خونهی خالهاش زندگی میکنه تا روزی که بابام ازش خواستگاری میکنه مامانم موافق نبود ولی برای اینکه منت شوهر خالش روی سرش نباشه قبول میکنه. پانیذ متعجب گفت- باورم نمیشه که تو دختر عمه ام باشی. ملکا- شما باید به من کمک کنین تا این خواهر و برادر و آشتی بدیم، دلم میخواد یه فامیل مادری داشته باشم و حداقل شب عید و بریم خونه شون. گفتم- چه نقشهای داری؟ ملکا لبخند شیطونی زد که ازش بعید بود گفت - فعلا بریم سر کلاس بعدا میگم بهتون. سه نفری بعد از کلاس روی نیمکت داخل پارک نشسته بودیم و منتظر شنیدن حرفهای ملکا شدیم.
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و چهار... صدای برخورد شلاق و فریاد افرادی که شکنجه میشدند، در تالار بازجویی پیچیده بود. بوی گوشت سوختهی ناشی از فرو بردن میلهی داغ به بدنشان، فضا را پر کرده بود. در گوشهای از تالار، در اتاقک نیمهتاریک و نمور بازجویی، آیوار با دستان زنجیر شده، روی صندلی چوبی نشسته بود. آلدریک استونکرست، بازجوی سلطنتی شاه اریک، آرام و بیحرکت روی صندلی روبهرویش نشسته بود. نگاهش را از چهرهی آیوار جدا نمیکرد. چند لحظه در سکوت به هم خیره شدند. آیوار با لبخندی مرموز و خونسرد نگاهش میکرد. آلدریک با لحنی یکنواخت و سرد گفت: - آیوار سلینگر! بالاخره گیر افتادی، مشتاق این روز بودم. نیشخند آیوار پررنگتر شد. استون کرست ادامه داد: - بسیاری از دزدیها در اسناد ما، به نام تو ثبت شده، اما اکنون با آنها کار نداریم. آیوار کمی سرش را بالا برد و منتظر شنیدن بود. استونکرست مدرکی را لمس کرد: - حقیقت بانو ولوا را از کجا میدانی؟ آیوار کمی تکان خورد که صندلی زیرش، نالهی کوتاهی کرد. استونکرست به جلاد پشت سر آیوار که منتظر شروع کارش بود، کوتاه نگاه کرد و سپس به آیوار چشم دوخت: - نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار حتی پلک هم نمیزد. استونکرست لبخند زد: - بسیار خب! از سکوتت لذت ببر. با حرکت آرام دستش، سربازی دستان بسته شدهی آیوار را کشید و از جا بلند کرد، چند قدم عقب رفتند و دستانش را بالای سرش، به زنجیر آویخت. لباس سفید چروک و چرک مالش را در تنش پاره کردند. مردی قوی هیکل پشت سر آیوار ایستاد. - این آخرین فرصت تو برای نجات جانت است. حرف بزن. آیوار باز هم سکوت را ترجیح داد. آلدریک سرش را آرام تکان داد؛ جلاد شلاق در دستش را به کمر آیوار کوبید که لبخندش محو شد و از درد صورتش مچاله شد، اما صدایش درنیامد. حالا نوبت لبخند زدن آلدریک بود که روبهرویش ایستاده بود و نگاه میکرد. هنوز نفس آیوار جا نیامده بود که ضربهای دیگر خورد. آلدریک صندلی را کمی نزدیک کشید و رویش نشست: - هنوز هم نمیخواهی حرف بزنی؟ آیوار از درد، پوست لبش را به دندان میکشید و هیچ نگفت، ضربهی سوم که به کمرش خورد همانند مار زخم خورده، به دور خود پیچید. آلدریک دستش را بالا برد، جلاد قدمی عقب گذاشت. آلدریک از جا بلند شد و پشت سر آیوار قرار گرفت، نگاهی به کمر زخمی و ملتهب شدهاش انداخت و موهای آیوار را در مشت گرفت و عقب کشید، صدای نفسنفس زدنهای آیوار به گوشش رسید، با آرامش گفت: - برای چه میجنگی؟ یک مشت سکه! انتقام! یا به خطر انداختن تاج و تخت! آیوار نفسهایش سنگین، صورتش کبود، تنش زخمی بود. با چشمان خشمگین نگاهش کرد. آلدریک با شدت سر آیوار را به جلو پرت کرد: - تا هر چقدر که دوست داری سکوت کن. تو فقط مالک تن خویش هستی که آن هم به من تعلق دارد. مجدد روبهرویش ایستاد. جلاد کارش را آغاز کرد، ضربههایی که بیوقفه میزد و آیوار به خود میپیچید و درد میکشید، اما صدایش درنمیآمد. آیوار مدتی را زیر شکنجه دوام آورد، و به یکباره بیهوش شد. سربازان سطل آبی را رویش خالی کردند که با ترس، چشمانش را باز کرد. آلدریک گفت: - سیگرون ولوا را از کجا میشناسی؟! -
دو روزی از اون اعتراف مامانم گذشته بود همش فکر میکردم چقد ادم میتونه عوضی باشه که آبروی دختر بی گناه و ببره. به سمت دانشگاه میرفتیم ولی دلم یاری نمیکرد یهو خودم و روی زمین انداختم و نشستم پانیذ گفت- باز خل شدی؟ چرا نشستی؟. - تو برو من نمیام حوصله ندارم. - مسخره بازی تو تموم کن پاشو بریم. نتونستم مقاومت کتم چون حوصله دمپایی خوردن و نداشتم بلند شد که صدای ملکا اومد که داشت صدام میزد وقتی رسید گفت - ببخشید ممکنه چند لحظه با هم حرف بزنیم؟ پانیذ با اخم که هزارتا فحش به همراه داشت گفت - من میرم تو هم زود بیا. ملکا- شما هم بمونین لطفا. پانیذ مخالفت نکرد ملکا گفت - من میدونستم بابام یه رفیق صمیمی داشته که خیلی ساله ازش دور بوده ولی اصلا فکر نمیکردم که اینجوری بخوان با هم روبرو بشن، میخوام ازتون خواهش کنم کمکم کنین تا اشتی شون بدیم. پانیذ - چرا باید اشتی کنن، حالا نه اینکه بابات ادم خوبیه. ملکا- بابای من خیلی هم خوبه. پانیذ- اره خب اون یه فرشته است، بخاطر همین آبروی مامانم و برد و بابام و آواره ی شهر غریب کرد. ملکا با تعجب نگاهش کرد پانیذ همه چیز و توضیح داد و ملکا گفت -
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و سه... گردا نیشخندی به تلخی یک جام پر از زهر زد: - یک ترالِ شناختهشده را به ندرت از سرزمین بیرون میکنند، او را برای کاری نگه میدارند؛ شاید به عنوان پیشمرگ در خط مقدم نبرد، یعنی اولین کسی که نیزهها و تیرها به سویش میرود. شاید برای مأموریتهای جاسوسی و نفوذ به قلب سرزمین دشمن فرستاده شود؛ ماموریتی که بازگشت از آن معجزه میخواهد. سیگرون سرش را بلند کرد: -حالا آلدریک استونکرست میآید، او از آیوار اعتراف میگیرد و پس از آن نوبت من است، نوبت تحقیق در مورد جایگاهم، نه موفقیتهایم. نام "آلدریک استونکرست" در ذهن فریدا تکرار میشد، ناگهان چشمهایش گشاد شد: - آلدریک! پدر من و او سالهاست با هم دوست هستند. از روزهای جوانی... گردا اجازه نداد حرفش را تمام کند، چشمهایش برق امید زد: - یعنی میتوانی کمک کنی! از پدرت بخواه که... فریدا سریع اما با تردید، سر تکان داد: - میتوانم از او بخواهم که آلدریک را ملاقات کند. با او صحبت کند. شاید... شاید بتواند روی او تأثیر بگذارد، شاید بتواند او را قانع کند که این اتهام را جدی نگیرد، یا... یا دستکم تحقیقات را به تأخیر بیندازد تا ما بتوانیم چارهای بیاندیشیم. سپس، صدایش کمی لرزید: - این کار برای پدرم بسیار خطرناک است؛ اگر شاه بفهمد که او در کار یک بازجوی سلطنتی دخالت کرده... سیگرون با نیرویی ناگهان بلند شد: - نه! نه فریدا! این کار را نکن. صدایش محکم شده بود، اما از درون هنوز میلرزید، ادامه داد: - من نمیخواهم شما دو نفر را بیشتر از این درگیر این باتلاق کنم. این مشکل من است، من باید با آن روبهرو شوم. گردا محکم مقابل سیگرون ایستاد و با جدیت گفت: - مشکل ماست. سیگرون! ما سه نفر از آن روز در اردوگاه با هم بودهایم، از آن زمان که تو به من آموختی چگونه با ترسم مقابله کنم و فریدا برایمان داستان میگفت تا گرسنگی را فراموش کنیم. ما با هم شروع کردیم، و اگر قرار باشد، با هم نیز به پایان میرسانیم. سپس رو به فریدا کرد: - فریدا! هر کاری که از دستت برمیآید، انجام بده. من... من حاضرم هر خطری را بپذیرم، اگر لازم باشد خودم را به جای او مقصر معرفی کنم، این کار را میکنم. فریدا به نگاههای پر از التماس و عزم دو دوستش نگاه کرد. اما ترسش را نمیتوانست انکار کند. سرانجام آهی کشید و با تصمیمی راسخ گفت: - الان پدرم در کارگاهش است و ترجیح میدهم مزاحمش نشوم. فردا با طلوع اولین نور، به خانهی پدرم میروم، پیش از آنکه آلدریک استونکرست کار خود را آغاز کند. سپس، در آن کلبهی محقر که بوی وفاداری و ترس میداد، سه دوست قدیمی بار دیگر به هم نگاه کردند. نه با نگاه کودکانهای قدیمیشان، بلکه با نگاه جنگجویانی که آخرین سنگرشان را در آستانهی فروپاشی میبینند. خطر، در کمینشان بود و تنها چیزی که برایشان مانده بود، امید و یک نقشهی عجولانه بود. -
- اون موقع ماها قم زندگی میکردیم پدرت و منصور رفیق های صمیمی هم بودن و بعدها تو کارگاه کفش سازی با هم شریک شدن، منصور عاشق دختری میشه و میخواد ازش خواستگاری کنه بدون اینکه بفهمه او دختر شیرینی خوردهی کس دیگهایه، تو راه جلوی دختره رو میگیره و میگه ازش خوشش میاد و میخواد همسرش بشه، همون لحظه بابات سر میرسه و حرفاش رو میشنوه و هر چی از دهنش درمیاد و نثار منصور میکنه و با هم گلاویز میشن، منصور هم از سر انتقام پشت سر دختره دروغ میگه و آبروش رو میبره، بابات هم شراکتش رو با منصور بهم میزنه و شبانه لوازمش رو جمع میکنه و با دختره میان همدان و از سر خجالت اسمش رو عوض میکنه و تمام این سالها با اسم جعلی زندگی میکنه. پانیذ - اون دختر کجاست؟ چه بلایی سرش اومد؟. مامان- جای دوری نیست داره زندگی میکنه. پانیذ- چیکار میکنه، اصلا کی هست؟ مامان- همینجاست، الان مامان دوتا بچهی شیطون به نام پیمان و پانیذه. با تعجب گفتم - پشت سر شما حرف زده؟. مامان - متاسفانه، بابات هرگز حاضر نمیشه با اون دختر ازدواج کنی پیمان جون لطفا بیخیالش شو.
- 95 پاسخ
-
- 5
-
-
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و دو... فریدا هنوز درک نمیکرد: - خب که چه؟ یک دزد است! حرفش را چه کسی باور میکند؟ تو بانوی فاتحی! تو فرماندهی ارشدی! گردا به آرامی مقابل آتش نشست. صدایش، برخلاف همیشه، آهسته و سنگین بود: - فریدا! ندیدی؟ نمیدانی قانون برای ما چه میگوید؟ او نگاهش را به شعلههای آتش دوخت و نفسی از سر حسرت کشید: - یک ترال، در چشم قانون، مالک تن خویش نیست، حق حمل سلاح را ندارد، مگر آنکه اربابش، یا پادشاه به او اجازه دهد؛ حق فرماندهی ندارد، و هرگز، هرگز حق ندارد هویت و ریشهٔ خویش را پنهان کند و خود را چیزی جز خدمتکار یا برده جا بزند. سیگرون از دیوار جدا شد و در وسط اتاق ایستاد: - اگر این اتهام ثابت شود، نخست مرا از همهٔ مقامهایم خلع میکنند، تمام افتخاراتم، تمام احترامی که با زحمت به دست آوردهام را از من میگیرند. نفس عمیقی کشید و ادامه داد: - سپس، به جرم فریب حکومت و تاج و تخت مجازات میشوم. شاید اعدام، شاید شکنجه و سپس تبعید با چنان بیآبرویی که حتی گرگهای جنگل هم لاشهام را نخورند. فریدا دستهایش را به هم فشرد و بیخیال گفت: - اما این دیوانگی است! تو این سرزمین را نجات دادی! تو... گردا سرش را برگرداند و نگاه تلخی به فریدا انداخت. فریدا اولین بار بود که در آن چشمان شجاع، ترس را میدید. گردا کمی اخم در هم کشید: - فریدا! قانون به پیروزیهای گذشته نگاه نمیکند. به خونی نگاه میکند که در رگهایت جاری است. من! من خود نشانهی زندهی این قانون هستم. فریدا سردرگم سر تکان داد. او همیشه در اردوگاه بود و دور از این قوانین خفقانآور. سیگرون روی زمین، در نزدیکی گردا نشست. صدایش نجواگونه بود: - وقتی ما برای اولین بار به این سرزمین بازگشتیم، با آن سکههایی که آوردیم و آن داستان ساختگی؛ مردم سیگرون را باور کردند. اما گردا! پدر گردا را میشناختند، میخواستند او را مجازات کنند یا به خدمتکاری یکی از اشراف بدهند. گردا با یادآوری قدیم، چهرهاش را در هم کشید و حرف سیگرون را ادامه داد: - اسمم به عنوان برده ثبت شد و اشراف برای خرید من صف کشیده بودند. من چارهای نداشتم، پس نقشی را انتخاب کردم که از آن مهلکه نجات پیدا کنم. گفتم من محافظ سیگرون هستم، محافظی که بی سلاح بود، محافظی که فقط یک جفت چشم و گوش است، آنها پذیرفتند، چون فکر کردند این خفتِ بیشتری است. فریدا پرسید: - پس چگونه اکنون شمشیر میکشی؟ چگونه تا اینجا همراه او آمدهای؟ گردا لبخندی کمرنگ زد، لبخندی که پر از غرور و اندوه بود: - در نخستین نبرد، در درهی فاکسِر، سیگرون پیشتاز جناح چپ بود، به دلیل جراحت از اسب افتاد و محاصره شد، یک سرباز آنگلوساکسون شمشیرش را برای ضربهی نهایی بالا برد. گردا مشتهایش را گره کرد: - من با یک نیزهی شکسته که از شکم سربازی بیرون کشیدم، خودم را بین آنها انداختم؛ شاه اریک آن صحنه را از دور دید؛ پس از آن پیروزی، او خودش فرمان داد که به من شمشیر بدهند. اما این تمام ماجرا نبود. نفسی از سر حسرت کشید: - مقام من هیچگاه بالاتر از همان محافظ نرفت. من هنوز در اسناد رسمی، یک ترالِ دارای امتیاز ویژه هستم، نه یک جنگجوی آزاد. سیگرون با حسرت به دوستش نگاه کرد: - و این تفاوت من و اوست. من با دروغ به این جایگاه رسیدم. گردا با وفاداری و رشادت؛ قانون، مرا نابود میکند، اما گردا را نه، فقط به نقطهٔ آغاز برمیگرداند؛ شاید دوباره خدمتکار شود، شاید شمشیرش را بگیرند؛ اما زنده میماند. فریدا حالا داشت میفهمید. ترس در چشمانش موج میزد.: - پس اخراج نمیشود؟