-
تعداد ارسال ها
618 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
18
تمامی مطالب نوشته شده توسط مهدیه طاهری
-
درخواست طراحی جلد برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بله- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و چهار... اریک لحظهی کوتاهی سکوت کرد، سپس گفت: - میدانی جای جالبش چه بود؟ انسانهای عادی زمانی که شکنجه میشوند، برای نجات جانشان هر چه را که میدانند میگویند، حتی خانوادهی خودشان را هم لو میدهند؛ اما آیوار برای نجات خودش حرفی نزد و با سکوتش از تو محافظت کرد. خودش را جلو کشید: - چرا باید یک دزد از تو محافظت کند؟ سیگرون با اعتماد به نفس ساختگی گفت: - قربان! من نمیدانم که او چه گفته ولی او دشمن ما و مردم ماست، من او را دستگیر کردم. اریک مشت روی میز کوبید: - خودت عاقبت دروغ گفتن و فریب دادن تاج و تخت را میدانی! پس به جای گفتن حرف اضافه، از خودت دفاع کن. از نظر سیگرون اتاق تاریکتر شده بود، اریک از دیدش همانند هیولای قصههای فریدا شده بود و خودش دخترک گمشده در جنگل. آرام و با وقار گفت: - سرورم! من به شما دروغ نمیگویم. اریک نفسی صدادار کشید: - من به تو اعتماد کردم و اختیار جنگ و ارتشم را به تو دادم، به هیچ عنوان دلم نمیخواهد که بفهمم فریب خوردهام. تو از کدام خاندان هستی؟ سیگرون دروغهای قدیمیاش را پیش چشمانش آورد: - من از خاندان ولوا هستم؛ پدر من، یعنی بن ولوا از کشور نورثآمبریا بود و به واسطهی شغلش که تجارت بود، همراه مادرم مهاجرت میکرد و زمانی که در دانلاو بودند، من بدنیا آمدم و آنها همینجا ماندگار شدند تا آغاز جنگ با آنگلوساکسونها، مجبور به مهاجرت شدیم، و بعد از فوت پدر و مادرم، من به کشوری که در آن زاده شدهام بازگشتم. صدایش آرام اما محکم بود: - من همین هستم که ادعا میکنم، نه آن کس که دزدی بیاهمیت گفته. اریک به نشانهی تفهیم سر تکان داد: - اسناد رسمی باقی مانده را آلدریک استونکرست و کیل لجر بررسی کردند، اما هیچ تاجری به نام بن ولوا ندیدهاند. سیگرون دلش لرزید اما کم نیاورد: - این شهر دوازده سال در چنگال دشمن بوده، انتظار ندارید که تمام اسناد دست نخورده و سالم باقی مانده باشد. اریک همانطور که به سیگرون نگاه میکرد دست روی جمجمهای که سمت چپ روی میز قرار داشت کشید: - ثابت کن که آیوار سلینگر دروغ میگوید. سیگرون با فشردن گوشهی لباسش در مشت، نم دستانش را گرفت و سکوت کرد. اریک با چشمان هوشیار و غیر قابل انکار، انگار که با او حرف میزد. سیگرون نفسی گرفت و محکمتر از قبل گفت: - ثابت میکنم، فقط باید مدتی به من زمان بدهید. اریک بیحرف فقط نگاهش میکرد. سپس خودش را جلو کشید: - فرصت میدهم، اما نه برای تو، برای برادرزادهی خودم؛ هارالد همه چیز را به من گفت، گفت که میخواهد زندگیش را با تو شریک شود، من هم به تو فرصت میدهم که فکر نکند دشمنش هستم. به عقب رفت: - فقط سه روز وقت داری ثابت کنی که کارلس هستی، برایم مدرک بیاور، شاهد بیاور، یا هرچیز دیگری. از جا بلند شد: - بهتر است تمام تلاشت را بکنی، وگرنه هارالد هم جلودار من نیست. به سمت در رفت اما پیش از اینکه در را باز کند، سه تا از انگشتانش را بالا گرفت و گفت: - فقط سه روز، فراموش نکن. در را باز کرد، سیگرون از جا بلند شد: - شاهد من گرداست. اریک همینطور که نگاهش به در بود گفت: - شاهد معتبر میخواهم، نه یک ترال که برای تو کار میکند. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و سه... وقتی نور خورشید بر زمین پراکنده شد، سیگرون درحالی که لباس میپوشید، گفت: - گردا! نیازی نیست همراهم بیایی. گردا کمربندش را محکم بست: - من تا آخر همراهت هستم. سپس لبخندی امیدوار کنندهای زد و از خانه خارج شدند. سیگرون در میدان شهر، با دیدن آیوار ایستاد، گردا چند قدم رفته را بازگشت و متوجه نگاه و نگرانی سیگرون شد، گفت: - کاش زودتر اعدام شود مردک پست. آیوار با سر و صورت زخمی و بدن شلاق خورده، چشمانش را بسته بود و برعکس تاب میخورد. سیگرون دلش میسوخت و از طرفی خوشحال بود که غارتگر به سزای اعمالش رسیده. گردا گفت: - برویم. تماشا کردن این موش کثیف کافیست. سیگرون هنوز قدمی برنداشته بود که سیرنا از بین مردمی که به تماشا ایستاده بودند، برگشت و با لبخند تمسخر آمیز به سیگرون نگاه کرد. گردا بدون اینکه متوجه سیرنا شود از آنها دور شد؛ سیگرون با زحمت افراد را کنار زد و جلوتر رفت، اما سیرنا از آنجا رفته بود؛ آیوار چشمانش را باز کرد و با دیدن سیگرون، نیشخندی زد و مجدد خوابید. گردا دست سیگرون را کشید و از بین جمعیت خارج کرد و گفت: - دیوانه شدهای دختر! چرا نزدیک آن شیاد شدی؟ سیگرون سکوت کرد. گردا گفت: - رفتن تو پیش آن موش صحرایی فقط زدن تاییدی بر حرفهای بی پایه و اساسش است. در سکوت راه قصر را پیش گرفتند و وارد شدند. این بار سیگرون برای ورود به قصر هیچ اشتیاقی نداشت، انگار که تمام دروازهها و دیوارهای قصر آن را مسخره میکردند. به سمت تالار زندان رفتند. اما سربازان به گردا اجازهی پیشروی ندادند. سیگرون وارد محوطهی زندان شد. بعد از تحویل شمشیرش، همراه سربازی وارد تالار شکنجه شد؛ جایی که بوی خون و گوشت سوخته میداد، زندانیانی که هر کدام به دلیلی شکنجه میشدند، گاهی با تازیانه و گاهی با فرو بردن میلهی سرخ شده روی بدنشان؛ صدای فریاد و شلاق آنجا را پر کرده بود. سیگرون روی آنها چشمانش را بست و به راهش ادامه داد و وارد اتاق بازجویی شد. اولین بار بود که قدم در آن اتاق مخوف میگذاشت، در اتاق فقط یک پنجره کوچک بود و تقریبا اتاق تاریک بود و به واسطهی مشعل روشنش کرده بودند؛ یک میز در وسط اتاق بود که دو طرفش صندلی چوبی گذاشته بودند. سیگرون نزدیک رفت و در مقابل اریکی که روی صندلی نشسته بود، تعظیم کرد و گفت: - بنده را احضار کرده بودید! سرورم. اریک به صندلی روبهرو اشاره کرد و گفت: - بشین. سیگرون سعی کرد آرامشش را حفظ کند. با وقار روی صندلی نشست و دستهای لرزانش را روی پاهایش گذاشت، اریک گفت: - سیگرون ولوا! دلیل اینجا بودنت را میدانی؟ سیگرون دستهایش را مشت کرد تا لرزشش را متوقف کند، سپس گفت: - ربطی به حرفهای آن دزد بی خرد دارد! اریک آرام سر تکان داد: - آیوار سلینگر غارتگر، همانی که اموال مردم را برد و در سرزمین من کلی هرج و مرج و ناامنی ایجاد کرد، حرفهایی میزد که نیمی از آن را باور نکردنم. سکوت کرد و نفسی عمیق کشید، سیگرون از درون میلرزید و سعی میکرد ظاهر و رفتارش این را نشان ندهد. اریک ادامه داد: - او حرفهایی راجع به تو میزد که نمیدانم حقیقت دارد یا نه؟ -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و دو... سیگرون آهی از سر حسرت کشید: - نمیدانم. گردا بیحرف بلند شد و از روی طاقچهی چوبی، بطری و دو لیوان چوبی را برداشت و مجدد کنار سیگرون نشست. لیوان را پر کرد و به سمت سیگرون گرفت و گفت: - انگار نیاز داری ذهنت را خالی کنی. سیگرون نگاه کوتاهی به او و لیوان پر از مایع قرمز رنگ انداخت، سپس از دستش گرفت. گردا لیوان خود را هم پر کرد و جرعهای نوشید که از تلخ بودن مایعی که خورده بود، صورتش مچاله شد، اما حرفی نزد. سیگرون لیوان را بین دو دست گرفت و به چوبهای بیگناهی که با ساز آتش میرقصیدند نگاه میکرد؛ او هم خودش را همانند آن چوبها میدید، با این تفاوت که او را خون و هویتش میرقصاند. جرعهای نوشید که صدای سیرنا در ذهنش طنینانداز شد: - نجاتش بده تا نجاتت دهد. - لباس طلا میمیرد. و آن خندهی شرورش. صدای هارالد را به وضوح میشنید: - من نام این کوه را رمیار گذاشتهام. - دختری از فرزندان ترال خواهد آمد. - میخواهم زندگیام را با تو تقسيم کنم. - آنگلوساکسون را میگیرد. - تو آن دختر ترال زاده هستی؟ - اولین فرمانروای زن میشود. سیگرون خود را در آتش میدید که درحال سوختن بود و به جای چوب، انسانها و اطرافیانش او را میسوزاندند و آتش هم حرفها و بی احترامیشان بود. با سنگین شدن کتفش، به سمت گردا برگشت و متوجه دستش شد که روی شانهاش گذاشته بود. گردا گفت: - آنقدر غرق افکارت بودی که صدایم را نشنیدی. سیگرون نفسی صدادار گرفت و لیوان داخل دستش را سر کشید: - بهتر است بخوابیم فردا روز مهمیست. گردا با نگرانی نگاهش میکرد، لبخندش امیدی را در دل سیگرون زنده میکرد، در تشک کنار هم دراز کشیدند. گردا گفت: - همه چیز را انکار کن، من هم شهادت میدهم که تو همینی هستی که ادعا میکنی. سیگرون نگاهش کرد: - بین خودمان بماند، اما از عاقبت میترسم. تنها امیدم به این است که اگر ترال بودن من ثابت شد، اعدامم میکنند، نه اخراج. گردا دستش را گرفت: - نگران این هستی که بعد از اخراج شدنت هیچ کجا راهت ندهند! یا دلتنگ من میشوی؟ سیگرون لبخندی زد که بیشتر شبیه به کش آمدند اجباری لبهایش بود، سپس گفت: - نگران بی آبرویی و تحقیر شدنم هستم، خوب میدانی که بر سر ترال اخراجی چه میآید. گردا سر تکان داد: - بر پیشانیاش مهر داغ میزنند و از بین مردمی که با سنگهای در دستشان منتظر حمله هستند، عبورش میدهند؛ اما قرار نیست برای تو این اتفاق بیفتد، چرا که گردا مواظب توست. سیگرون این بار لبخندی از عمق جان زد و بیفکر به چیزی خوابید، چرا که نباید میگذاشت حرفهای گردا به واقعیت تبدیل شوند. -
یه افسانه هست که خودم خیلی دوستش دارم،، میگه اگه تو زندگی بی دلیل از کسی بدت اومد، بخاطر اینه که تو زندگی قبلیت توسط اون فرد آسیب دیدی💔❤️🩹
-
یه افسانه هست که میگه چال گونه، ردِ بوسهی فرشتههاست🧚🏻
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل و یک... سیگرون سر تکان داد: - آیوار راجع به من حرفی نزده، نگران نباش. گردا دستش را روی سینهاش فشرد و رو به آسمان گفت: - سپاسگزارم الهه فریا، یا اودین؛ هر که، تویی که به دادمان رسیدی. سیگرون خندید: - با کدام حرف میزنی؟ گردا نگاهش کرد: - نمیدانم، شاید هر دو؛ با یکی برای حرف نزدن آیوار، و آن یکی برای زنده ماندنت؛ هر که، امیدوارم شنیده باشد. سیگرون مجدد خندید و وارد خانه شدند. گردا ظرفها را داخل سینی گذاشت: - راستی چه شد؟ کجا رفتید؟ سیگرون لباسش را درآورد: - با هارالد به کوهستان رفتیم، او به من پیشنهاد ازدواج داد. گردا متعجب و با چشمان گرد شده گفت: - چی؟ هارالد؟! خب... خب تو چه گفتی؟ سیگرون آرام نشست: - گفتم بهتر از تا تأیید شدن مجدد هویتم دست نگه داریم. گردا سینی را در دست گرفت: - شاید منظور سیرنا از ملکه شدن تو، ازدواج با هارالد است! سیگرون سکوت کرد و به آتش نگاه کرد، حرفهای هارالد در ذهنش تکرار میشد. گردا سینی غذا را وسط گذاشت: - بخور، سرد میشود. سیگرون به غذا نگاهی انداخت و سپس رو به گردا گفت: - هارالد میگفت در گذشته پیش بینی شده که دختری ترال زاده، آنگلوساکسون را میگیرد و فرمانروای دانلاو میشود، نظر تو چیست؟ گردا نگاهش کرد: - هارالد این را گفته؟! سیگرون سر تکان داد. گردا که این تقدیر را برای دوستش میدید، گفت: - درست است، من هم این پیشگویی را شنیدهام. اگر هارالد بگوید پس درست است؛ من همیشه میگفتم که تو برای کارهای بزرگتری ساخته شدهای. سیگرون ذرهای از نان حجیم را جدا کرد: - در این راه کمکم میکنی؟ گردا دست سیگرون را گرفت و با لبخند سر تکان داد، سیگرون آن چشمهای مصمم را خوب میشناخت. در سکوت غذایشان را خوردند. سیگرون آخرین لقمهاش را قورت داد: - پیش از ورود به خانه، سیرنا را دیدم؛ میگفت تنها راه نجات تو آیوار است، میگفت باید نجاتش دهم تا مرا نجات دهد. گردا از سر تاسف، سری تکان داد: - زنک دیوانه، اصلا معلوم نیست کجاها سیر میکند؛ آنقدر که در آن اتاقک نمورش مانده که عقل از سرش پریده. به او اهمیت نده وگرنه تو هم دیوانه میشوی. سیگرون اندکی از دمنوش مورد علاقهاش را نوشید: - اما به نظرم او از آینده خبر دارد. گردا مدتی ساکت ماند، انگار چیزی در ذهنش جابهجا شد، زمزمه کرد: - حق با توست، گاهی دیوانهها چیزی میبینند که ما نمیبینیم. نگاهش را به سیگرون دوخت: - زمانی که دستت آسیب دید و چند روزی را بیهوش بودی؛ سیرنا پیشبینی کرده بود. سیگرون لیوان را داخل سینی گذاشت و به سمت آتش رفت و به آن زل زد. دائم صدایی در ذهن و گوشش میگفت: - نجاتش بده تا نجاتت دهد. سپس بدون چشم برداشتن از آتش گفت: - گردا! چطور میشود یک محکوم به اعدام را نجات داد؟ گردا کنارش جا خوش کرد: - نجات او به چه دردمان میخورد؟ سیگرون با ظاهری خالی از حس گفت: - سیرنا بیخود حرف نمیزند . گردا هم به آتش خیره شد و چیزی نگفت، فقط صدای ترق و تروق چوبها بود که فضای اتاق را پر کرده بود. گردا با کمک چوب آتش را زیر و رو کرد: - بعد از نجات دادنش میخواهی چه کنی؟ -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت چهل... سیگرون به دوردستها نگاه کرد تا چشمانش دروغهایش را فاش نکند: - پدر من تاجر بود. هارالد لبخندش عمیقتر شد: - خبری خوبیست، چرا که ازدواج طبقهی جال با ترالها مشکل است. سیگرون متعجب نگاهش کرد: - منظورتان چیست؟ هارالد سینه سپر کرد: - میخواهم از این پس زندگیم را با تو تقسیم کنم. سیگرون از سر ناباوری نگاهش میکرد. هارالد گفت: - نظرت تو چیست؟ سیگرون لحظهای نگاهش کرد: - قربان نمیخواهم روی حرف شما حرفی بیاورم، اما... نفس عمیقی کشید: - بهتر است دست نگه داریم تا هویت من مجدد تایید شود. هارالد کمی جا خورد: - یعنی تو مخالف هستی؟ سیگرون کمی سرش را بالا گرفت: - خیر. اما نمیخواهم دیگران فکر کنند من چیز پنهانی دارم و از ترس، همسر شما شدهام. هارالد نفسش را صدادار از دهان خارج کرد: - آینده نگریات قابل ستایش است. بسیار خب! تا آن موقع منتظر میمانم؛ بهتر است برویم، دلم نمیخواهد گردا فکر کند بلایی سر بانویش آوردهام. سیگرون خندید و در سکوت به شهر بازگشتند. وارد میدان شدند، با کشیدن افسار اسب، توقف کردند و به آیوار سلینگر آویزان شده نگاه کردند. سیگرون با تنفر و ترحم نگاهش کرد و گفت: - تا کی باید آویزان بماند؟ هارالد از آیوار چشم گرفت و به سیگرون دوخت: - دو روز دیگر اعدام میشود، تا آن موقع باید همينجا بماند. حرکت کردند. سیگرون گفت: - نظر شاه اریک درمورد حرفهایش چیست؟ هارالد آرام گفت: - چیزی نگفته. سیگرون افسار را در دست فشرد: - فکر میکنید عاقبت چه میشود؟ هارالد نگاهش کرد: - با حرفهایت مرا مشکوک میکنی. سیگرون از درون لرزید، اما محکم گفت: - کمی نگرانم که نکند آن دزد بی خرد با دروغهایش نظر شاه را برگرداند. به خانه رسیدند. هارالد گفت: - اما او راجع به تو چیزی نگفته و تمام قصدش جلب کردن توجه شاه بوده. مطمئن باش اگر ثابت میشد که تو ترال هستی، به خاطر دورغ گفتنت الان گرفتار تازیانه و شکنجه بودی، نه اینطور آزاد. سپس نگاهی امیدوار کننده به سیگرون انداخت! افسار اسب را کشید و رفت و در تاریکی ناپدید شد. سیگرون که از رفتنش مطمئن شد، دستش را روی در گذاشت که صدای کسی توجهاش را جلب کرد. سیگرون آرام به پشت سر برگشت، سیرنا که در یک قدمی ایستاده بود، گفت: - او تنها راه زنده ماندن توست، پس نجاتش بده. سیگرون متعجب گفت: - راجع به چه کسی حرف میزنی؟ سیرنا عصایش را در دست فشرد: - آیوار را نجات بده، تا تو را نجات دهد. و به راهش ادامه داد و در دل تاریکی غیب شد. سیگرون وارد خانه شد گردا به استقبالش آمد در آغوشش کشید و گفت: - وای سیگرون تو برگشتی! -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و نه... در میان راه هارالد سکوت کرده بود و سیگرون هر از گاهی، از گوشهی چشم نگاهش میکرد و دنبال خشم یا نیرنگ بود. صدای سم اسبها که روی سنگها کوبید میشد، در فضا پیچیده بود. هوای خنک کوهستان زیر موهایشان جولان میداد. هارالد در پای کوهی ایستاد و نگاهی به بالا و سپس به سیگرون انداخت: - باید بالا برویم. سیگرون با سر تکان دادن، حرفش را تأیید کرد. هارالد با زدن پاهایش به پهلوی اسب، آن را به حرکت درآورد. سیگرون هم پشت سرش راه افتاد، از میان درختان سر به فلک کشیده گذشتند و از کوه بالا رفتند، تا نیمهی کوه رسیدند که شیب زیادی داشت، پیاده شدند و اسبها را همانجا بستند. سیگرون به آرامی خنجر را از زیر زین برداشت و داخل کمربند چرم و پهنش گذاشت. لباسش را مرتب کرد، همراه هارالد بقیهی کوه را پیاده رفتند. وقتی به اوج کوه رسیدند سیگرون پشت سر، با فاصله از هارالد ایستاد و تمام حواسش به او بود که ناگهان حمله نکند. هارالد نفسی تازه کرد: - اینجا همانند بهشت است، نام این کوه را رَمیار (اسب همراه، اسب آرامگیر) گذاشتهام، میدانی چرا؟ سیگرون دو قدم نزدیک رفت: - خیر قربان. هارالد روی زمین نشست و به دوردستها خیره شد و ادامه داد: - پدرم پیش از به سلطنت رسیدنش به جنگ رفت؛ در میدان نبرد، زمانی که همهی افرادش را از دست داد، تا آخرین قطره خون مبارزه کرد، زمانی که دشمنان میخواستند سر از تنش جدا کنند، محافظش که حال و روز خوبی نداشت پدر بیجانم را روی اسب میگذارد و با زدن اسب، آن را فراری میدهد. اسبش از میدان نبرد میتازد و دو روز بدون استراحت بالای همین کوه میآید و از پای میافتد. زمانی که رسیدم نه پدرم جان داشت و نه اسب. آهی از سر حسرت کشید: - من زیاد اینجا میآیم و تاکنون نتوانستهام اسب را بالا بیاورم و همیشه با یادآوری اسب پدرم شگفت زده میشوم. لبخندی به تلخی جام زهر زد: - نیامدهایم تا این حرفها را بزنم، کار واجبتری داشتم. بیا بشین، قصد گرفتن جانت را ندارم؛ نیازی نیست بترسی. سیگرون نزدیک رفت: - من ترسی ندارم. هارالد ردای سبز رنگ سیگرون را کنار زد که پیراهن بلندش معلوم شد، به کمربند اشاره کرد و گفت: - آن خنجری که آمادهی دریدن تن من است همه چیز را آشکار میکند. درست است که شما فرماندهی ارتش هستی و باهوش، اما من هم بسیار زیرک هستم. لبخند زد: - آمدهایم اینجا تا از چیزی مطمئن شوم، حرفهای آیوار سلینگر. سیگرون کنارش نشست و محکم گفت: - هویت من مشخص است و در اسناد محرمانه ثبت شده، میتوانید بروید و مطمئن شوید. هارالد سر تکان داد: - هم از ترال بودن تو خوشحال هستم و هم غمگین. به دوردستها خیره شد: - از سالیان خیلی دور، پیشبینی شده که دختری از فرزندان ترال خواهد آمد، آنگلوساکسون را خواهد گرفت و سرزمین باشکوهی پایه گذاری میکند و اولین فرمانروای زن دانلاو میشود. نگاهش کرد: - تا حرفهای آیوار سلینگر را شنیدم، حدس زدم که آن تو هستی؛ اما تو ترال بودنت را انکار میکنی. کمی به او نزدیک شد: - سیگرون لطفا حقیقت را بگو، تو آن فرزند ترال هستی که فرمانروا میشود! -
در سکوت مدتی رو گذرونیدیم تا اینکه اقاجون گفت: چتونه؟ مگه گفتم آپولو هوا کنین؟ گفتم زن میخوام انقد متعجب نداره. گفتم: پنج تا پسر گردن کلفت داره! خب من با این جثه ی لاغر، شما با این سن و سال و دوتا دختر جوون، اگه بخوان بلایی سرمون بیارم چی؟ اقاجون گفت :من از پس خودم میام، تو نگران خودت باش. بعد بشکن زنان گفت : پیرم و پیرم میلرزم به صد جوون میارزم. با چشمای گرد شده نگاهش کردم ملکا خندید و گفت: شما هنوز این اقاجون منو نشناختین.
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
-
به خواست ملکا جلوی خونه ایستادیم وقتی از ماشین پیاده شد ما هم همراهش شدیم زنگ خونهای رو زد چند لحظه بعد پیرمردی تپل، عینکی با ریش و سیبیل سفید جلوی در حاضر شد و با ذوق گفت: ملکا دخترم، خیلی خوش اومدی. و بعد بغلش کرد وقتی ازش جدا شد چشمش به ما افتاد با تعجب گفت: این بچهها دیگه کیان؟ ملکا گفت: پیمان و پانیذ بچههای دایی قاسم. هنوز حرفش تموم نشده بود که پیرمرد من و پانیذ و کشید تو بغلش، و گفت: چقد مشتاق دیدنتون بودم. بعد ولمون کرد و گفت: بیاین داخل ببینم چی کار میکنین. به قیافهی سرخ شده ی پانیذ نگاه کردم، نمیدونستم ابجی منم خجالت کشیدن رو بلده. وارد حیاط کوچک سرسبز آقای پدر بزرگ شدیم و روی تخت گوشهی حیاط نشستیم. مرده چنان با هیجان نگاه میکرد که معذب میشدم. ملکا گفت: اقا جون شما که میدونین دایی قاسم با بابام قهره! مرد: بله دخترم میدونم، خیلی هم ناراحتم از این قضیه، خب بگین چجوری هم و پیدا کردین. ملکا توضیح داد و ما هم به درخواست خودش از قهر خانواده هامون گفتیم. بعد پیرمرد گفت: خب من چیکار میتونم براتون بکنم؟ ملکا: میخوایم خانواده هامون و اشتی بدیم. پیر مرد بشکنی زد که چشمام گرد شد بعد گفت: این شد یه چیزی، خودم نوکرتون هستم و کمکتون میکنم. پانیذ: شما نقشه ای دارین؟ پیر مردی که مثل بچه ی 5ساله سرحال بود یه لبخند شیطانی زد و گفت :من همیشه یه نقشه ای دارم.
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
درخواست طراحی جلد برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
بی زحمت- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
کلیتش خوبه. ولی اسم من خیلی کوچیکه @Pegah- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان: تاج و زین نویسنده :مهدیه طاهری | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: تخیلی، ماجراجویانه، عاشقانه، فانتزی خلاصه: فرمانده ارتشی که دستور قتلش صادر شده و چارهای جز کمک گرفتن از دزد حرفهای ندارد. ولی سرنوشت چیز دیگری برایشان رقم میزند. در این داستان هیچ چیز قابل پیش بینی نیست. مقدمه: شعلهای که از زیر خاکستر شهر برمیخیزد ممکن است همه چیز را بسوزاند یا زندگی را گرم کند. سرنوشت را نمیتوان تغییر داد، باید با تقدیر سوخت و ساخت؛ شاید زندگی صلاح بهتری برایت درنظر دارد. @A.H.M- 1 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
منتظر هنرنمایی شما هستم بانو- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
-
گفته بودی بلدی حال مرا خوب کنی حال من خوب خراب است به آن دست نزن من گرفتار و پریشان شدهی دل بودم حال من خوب خراب است به آن دست نزن
-
درخواست طراحی جلد برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
- 12 پاسخ
-
- 2
-
-
مزهی یک جام پر زهر که با عسل شیرین شده، درسته مزهاش خوبه ولی کشنده است
- 8 پاسخ
-
- 4
-
-
اگه می تونستی به خودت سابقت چیزی بگی اون چی بود؟
مهدیه طاهری پاسخی برای Amata ارسال کرد در موضوع : متفرقه
تمومش کن، این زندگی ارزش نداره- 17 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست ناظر برای رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
@اِللا لطیفــی- 1 پاسخ
-
- 2
-
-
-
پانیذ گفت - تا کی باید منتظر بمونیم تا خانم افتخار بدن و حرف بزنن. ملکا - میگم عجله نکن، ببین ما تنها بازمانده های خاندان نمازی نیستیم، یکی هست که خیلی مشتاق دیدار شما و خانوادهتونه، و همینطور مامان من، ولی خب هنوز نتونستم به مامانم حرفی بزنم. پانیذ کلافه گفت - میشه واضح تر حرف بزنی. ملکا- من چند وقت پیش تو پارک به یه اقایی کمک کردم و اون هم کلی سوال و جوابم کرد و وقتی فهمید من کیم و خانوادهام کیه، خیلی خوشحال شد وقتی ازش پرسیدم کیه و خانواده مو از کجا میشناسه؟ گفت پدربزرگمونه، یعنی بابای بابابزرگ، اولش که باور نکردم ولی از عکسهایی که نشونم داد فهمیدم درست میگه، باید بریم پیشش باید ازش کمک بگیریم، مطمئنا خیلی خوشحال میشه اگه نوههای بچه شو ببینه. -اگه کمکمون نکرد چی؟ ملکا- شک ندارم که کلی نقشه برای اشتی دادن خانواده هامون داره. - خب حالا این اقای پدربزرگ کجا هست؟ ملکا- هرموقع خواستین میبرمتون پیشش. پانیذ - الان بریم. -الان؟ به مامان چی بگیم. پانیذ جو زده گفت - خودت که میدونی من چقد دلم میخواد پدربزرگ یا مادربزرگ داشته باشم حالا که موقعيتش پیش اومده چرا نباید بریم! بعدشم اومدیم و به فردا نرسید بعد من تو حسرت بمونم. با چشم غرهام خودش و جمع کرد و گفت- عمر دست خداست شاید من الان همینجا از دست شماها سکته کردم و فردا رو ندیدم، بذارین قبل از مرگ پدر پدربزرگم و ببینم. ناخودآگاه زدم پس کله اش و گفتم- ابرو برام نذاشتی با این حرف زدنت، ولی بیراه نمیگی پاشین بریم.
- 95 پاسخ
-
- 4
-
-
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و هشت... فریدا مشتهایش را فشرد: - باید همه را متحد کنیم تا از سیگرون محافظت کنیم. سیگرون گوشهای نشست: - به گفتهی پدرت باید منتظر بمانیم. کسی حرفی نزد، هر کدام به کار خودشان مشغول شدند. کسی تا صبح پلک روی پلک نگذاشت و در فکر آیندهی نامعلومشان بودند. آفتاب در وسط آسمان خودنمایی میکرد که آقای همر به خانهیشان رفت و گفت: - آلدریک گفت او بسیار سر سختی است و هیچ حرفی از شما و جایگاهتان نزده. فریدا عجولانه گفت: - اگر جناب استونکرست دروغ گفته باشد، چی؟ ویل به دخترک عجولش لبخند زد: - آلدریک دروغ نمیگوید، مطمئن باش اگر حرفی زده بود تاکنون سربازان به سراغتان میآمدند. فریدا لبخند زد: - پدر! آیوار سلینگر را در میدان شهر آويزان کردهاند. ویل سر تکان داد: - بله دیدمش. او هنوز زنده است و تا زنده است امید هست. گردا متعجب گفت: - یعنی چه؟ ویل به گردا چشم دوخت: - تا زمانی که حرف نزده برایشان ارزش دارد، سکوتش تنها برگ برندهاش است. او واقعا باهوش است. گردا به سیگرونی که آرام در گوشهای ایستاده بود، نگاه کرد: - خب! تکلیف ما چه میشود؟ ویل هم به سیگرون نگاه کرد: - مانند قبل به زندگیتان ادامه دهید. هنوز که اتفاقی نیفتاده. اندکی بعد رفت. گردا رو به فریدا گفت: - عجب پدر خوشبینی! ما از دیروز نخوابیدهایم و پدرت میگوید مثل قبل زندگی کنیم! سیگرون که تا آن لحظه آرام و بیحرف ایستاده بود، گفت: - حق با آقای همر است، باید امیدوار باشیم. بهتر است برویم و کمی استراحت کنیم. قبل از اینکه قدمی بردارند، هارالد وارد حیاط خانه شد و رو به سیگرون گفت: - باید با هم حرف بزنیم. سه دختر با ترس به هم نگاه کردند و سیگرون قدمی جلو گذاشت و گفت: - در چه مورد؟ هارالد دستانش را پشت کمرش به هم قفل کرد: - اسبت را زین کن، راه زیادی باید برویم. سیگرون مردد گفت: - هارالد! این سفر به دستور کیست؟ هارالد نگاهش را از او گرفت و مقتدرانه گفت: - به دستور من. گردا که نمیخواست هارالد را مشکوک کند گفت: - من اسب را زین میکنم، شما لباسهایتان را عوض کنید بانو. سیگرون داخل رفت و به سرعت لباسهایش را عوض کرد و از خانه خارج شد. گردا اسب را زین کرد و با کمک فریدا مقداری سکه و یک خنجر زیر ترکبند زین پنهان کردند. سیگرون افسار اسب را گرفت، گردا دستش را گرفت و دم گوشش گفت: - مقداری سکه و خنجر زیر زین گذاشتهام. اگر اتفاقی افتاد او را بکش و پیش استاد اورین گِلِم (استاد مهارتهای رزمیشان در آنگلوساکسون) برو. نگران من نباش در اولین فرصت خودم را به تو میرسانم. سیگرون دستش را به گرمی فشرد: - نه! من فرار نمیکنم. ترجیح میدهم با آبرو بمیرم اما با فرار آبرویم را نبرم. بعد دوستانش را در آغوش کشید: - سپاسگزارم. اسبش را سوار شد و به گردا و فریدا نگاه کرد، سپس از حیاط خارج شد و همراه هارالدی که منتظرش بود حرکت کردند. -
وایکینگها رمان تاج و زین | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
#پارت سی و هفت... ویل لبخندی به دخترک سادهلوحش زد و گفت: - درست است که من و آلدریک با هم دوست هستیم، اما او قبل از خروج از قصر، اطلاعاتش را به شاه خواهد گفت. فکر نمیکنم در این باره بتوانم کمکتان کنم. فریدا با عجز گفت: - اما اگر شما کمک نکنید سیگرون را اخراج میکنند. ویل سر تکان داد: - اگر شانس بیاورد. بهترین حالتش اخراج است. وگرنه به سرنوشت بدتری دچار میشود. گردا با نگرانی و ترس گفت: - آقای همر! راهی نیست که کمکمان کنید! ویل لبخند به تلخی جام زهر زد: - من برای شما دو نفر احترام زیادی قائل هستم. با چشمان خودم دیدم که چقدر تلاش کردید؛ حتی آن زمان که مردم از قحطی و گشنگی میمردند، شما با سکههایی که بین مردم پخش کردید، جان همه را نجات دادید و سپس هم که فریدا را از چنگ آن نانجیبان آزاد کردید؛ هر کاری از دستم بربیاید انجام میدهم، اما باید منتظر بمانیم ببینیم آن دزد پلید چه میگوید. گردا نگرانیش را پنهان نمیکرد: - اگر شاه حرفهایش را قبول کند چه؟ ویل دو دختر را از نظر گذراند: - آن شاهی که من دیدم، درمورد سیگرون اطمینان دارد و با حرف هیچ کس هم نسبت به سیگرون بدبین نمیشود. نگاهش روی فریدا ثابت ماند: - اما برای اینکه خیالتان را راحت کنم به دیدن آلدریک میروم و بهتر است شما هم پیش سیگرون باشید که اتفاقی نیفتد. از جا بلند شد: - باید بگویم دادن سکه یا تهدید فقط کارمان را سختتر میکند. لحظهی آخر پدر و دختر نگاهی به هم انداختند، نگاه پدر پر از امیدواری بود. زمانی که رفت، دختران در سکوت به سمت خانه رفتند و در دل با خدای خود حرف میزدند. *** سیگرون با نگرانی در حیاط کوچکشان قدم میزد و هر لحظه منتظر سربازان بود که به سراغش بیایند؛ حتی گاهی تصمیم میگرفت برود و خودش را تسلیم کند تا آنقدر عذاب انتظار نکشد. اما باید قوی میبود تا بتواند در مشکلات طاقت بیاورد. *** گردا و فریدا در میدان شهر، مردی را دیدند که آویزان شده بود. گردا نزدیکتر رفت و از کسی پرسید: - این مرد دیگر کیست؟ دختر جوانی که با ترحم نگاه میکرد. پاسخ داد: - آیوار سلینگر بد ذات، همان غارتگری که اموال مردم را در این چند سال میربود. گردا با تنفر نگاهش میکرد، اگر اجازهاش را داشت گردنش را خرد میکرد تا آبروی دوستش را بخرد. فریدا با تعجب نگاهش کرد: - چرا آویزانش کردهاند؟ دختر دست به سینه ایستاد: - دستور شاه بزرگ است، گفته باید آویزان بماند تا برای مرگش تصمیم بگیرد. گردا مشکوک پرسید: - اعترافی هم کرده؟ دختر شانهای بالا انداخت: - نمیدانم، کسی حرفی نزده. دو دختر به خانه رفتند و حرفهای ویل همر و آنچه که دیده بودند را بازگو کردند؛ سیگرون گفت: - باید بروم، ترجیح میدهم با آبرو بمیرم تا اینکه بیآبرو اخراج شوم. گردا دست روی شمشیرش گذاشت: - سیگرون اگر دستور بدهی من جان آن دیوصفت را میگیریم تا تو در امان بمانی. سیگرون دست روی دست گردا گذاشت: - اگر حرفی زده بود تاکنون سربازان به سراغم میآمدند. نگاه سردش را به گردا دوخت: - با کشتن او، فقط خودمان را به دردسر میاندازیم. -
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت هفت... با عصبانیت گفت: - پدر تو یک آشغال روانیه، اون نامرد زندگیم رو ازم گرفت، بچگیم رو ازم گرفت، مرتیکه بی همه چیزِ کثافت. نگاهش کردم خیلی عصبانی بود میترسیدم بکشتم، ولی از اینجا بودن که بهتر بود. گفتم: - پدرم خیلی مرد خوبیه، زحمت میکشه تا خانوادهاش رو راضی نگهداره، تاحالا آزارش به مورچه هم نرسیده. سهیل خندید و گفت: - راجع به کی حرف میزنی؟ تو اون آشغال عوضی رو نمیشناسی. داد زدم: - پدر من آدم خوبیه، تو اشتباه گرفتی. اون بلندتر داد زد: - خفه شو خفه شو خفه شو. از ترس لرزیدم و آروم گفتم: - تو آدم بدی هستی. پدر من خیلی شریفه. بلند شد و نزدیک اومد، منم بلند شدم و عقب رفتم؛ انقدر به این کار ادامه دادیم که دیوار اجازهی عقب رفتن و بهم نداد. سهیل روبهروم ایستاد و چاقو رو زیر گلوم گذاشت، ارزش تنم به وضوح دیده میشد. دندوناش رو بهم چسبونده بود و شمرده شمرده گفت: - پدر تو یک آشغال بی وجوده، یک قاتل رذله، یک دزد بی شرفه، اگه میخوای زنده بمونی ساکت شو واگرنه تو رو زود تر از خانواده ات میفرستم اون دنیا. اشکام ریخت و سرم رو به نشونهی موافقت بالا و پایین کردم؛ ولم کرد و پشتش رو بهم کرد، یکم که حالش جا اومد گفت: - اگه پدرت نبود، پدر من الان زنده بود، مادرم زنده بود خواهرم.... ادامه نداد به جاش از اتاق بیرون رفت، دوباره درا رو قفل کرد و رفت؛ وسط اتاق افتادم و گریه کردم، به زمین و زمان فحش دادم، از خدا خواستم سریع تر من رو بکشه. پدرم حسابدار یک شرکت دارویی بود وضع مالی خوبی داشتیم صبح میرفت سرکار، ظهر میاومد، با ما خیلی رفتار خوبی داشت، حتی با فامیل و مردم. من نمیدونم چرا این مرد انقدر از پدرم متنفره ولی ازش سر درمیارم به هر غیمتی که شده، به خودم زحمت ندادم رو تخت برم و وسط اتاق خوابیدم.. *** صدای ماشین میاومد یاد اتفاقات دیروز افتادم، درا رو باز کرد همینطور که نشسته بودم عقب رفتم و به دیوار چسبیدم، حتی بهم نگاهم نمیکرد، صبحانهام رو آورد و روی تخت نشست خیلی فکرش مشغول بود عصبانیتش رو روی تیکه چوب خالی میکرد. نمیدونم اخرش میخواد چی بسازه بی اهمیت داشتم صبحانهام رو میخوردم یهو گفت: - وای! لعنت بهت. با ترس نگاهش کردم دستش رو بریده بود خونش کف اتاق میریخت، چوب و چاقو هم زمین افتاده بود ترس همه وجودم رو گرفت داشتم به چاقو نگاه میکردم؛ باید خودم رو از این خراب شده نجات میدادم. تمام حواسش به دستش بود، چاقو رو فراموش کرده بود تو یک حرکت خودم رو دراز کردم و چاقو رو گرفتم و از جا بلند شدم، چاقو رو سمتش گرفتم و گفتم: - کلیدا رو بده به من. شوکه شده بود داشت نگاه میکرد، ترسیده بودم دستام میلرزید ولی باید به خودم مسلط میشدم، سعی کردم ترسم رو بروز ندم ولی لرزش دستام اجازهی مخفی کاری نمیداد، از جاش بلند شد دستش رو دراز کرد و گفت: - بده من اون چاقو رو، دستت رو میبره. داشت نزدیک میاومد، داد زدم: - جلو نیا واگرنه میزنمت، کلیدا رو بده. چشماش ترسیده به نظر میرسید ولی آروم گفت: - تو از اینجا نمیتونی بری بیرون، فقط کار خودت رو سخت تر میکنی.- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان سقوط در دستان او | مهدیه طاهری کاربر انجمن نودهشتیا
مهدیه طاهری پاسخی برای مهدیه طاهری ارسال کرد در موضوع : رمان های متروکه
#پارت شش... منم بقیه خونه رو نگاه کردم یک اتاق دیگه روبهروی اتاقی که من زندانیش بودم، بود؛ خونه طوری بود که از در وارد راهرو میشدی و چند قدم جلوتر هال بود و سمت راست یک آشپزخانه کوچولو داشت و سمت چپ دوتا در بود که باز میشدن به دستشویی و حمام. در یخچال رو باز کردم فقط چند تا قوطی آب و آبمیوه بود، آبمیوه رو برداشتم و سمت اتاق رفتم، سهیل روی تخت نشسته بود و بازم چوب میتراشید گفتم: - میشه حداقل در اتاق رو قفل نکنی! من دلم اینجا میگیره قول میدم فرار نکنم. نیشخندی زد و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: - تو بخوای هم نمیتونی از اینجا فرار کنی، اصلا از اینجا فرار کردی میخوای کجا بری؟ ده قدم نرفته یا اراذل و اوباش میگیرنت، یا خوراک گرگها میشی. از حرفش خندم گرفت نیشخندی زدم و گفتم: - اراذل و اوباش؟ تو به خودت چی میگی پس؟ نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: - من میخوام برم، کتابها رو برات آوردم، فردا کار دارم شايد دیرتر بیام، برای فردا غذا که داری؟ سر تکون دادم بلند شد و قدم برداشت، میخواست در و ببنده، به سرعت دستم رو بین در و دیوار نگهداشتم و گفتم: - توروخدا، توروخدا در و قفل نکن قول میدم هیچ کار اشتباهی نکنم فقط میرم از یخچال آب برمیدارم و میام، لطفا در و نبند. انگار دلش برام سوخت، سمت در رفت و از خونه خارج شد و در رو قفل کرد. پشت در ایستادم و نگاهش کردم، بی تفاوت رفت، با دل گرفته پشت در نشستم و برای بدبختی خودم، برای بی کسی خودم، اشم ریختم. دعا کردم یا نجات پیدا کنم یا بمیرم. سراغ کتابهایی که آورده بود رفتم، سعی کردم با خوندن اونا آروم شم و موفق شدم ولی زود خسته شدم... ... همونطور که گفته بود فردا دیر اومد، از دیدنش برعکس روزای دیگه خیلی خوشحال شدم چون دیگه تنها نبودم ناهارم رو آورد با اشتها خوردم و گفتم: - کجا بودی؟چرا دیر اومدی؟ با بی رحمی گفت: - چیه دل تنگم شده بودی؟ بی تفاوت گفتم: - حوصلهام سر رفته باید با یکی صحبت کنم. بی حوصله گفت: - حوصله چرت و پرت شنیدن ندارم اگه حرفت مهمه بگو. به دیوار زل زدم و گفتم: - من زمانی که بچه بودم خیلی زندگی خوبی داشتم، با خواهرم، مادرم و پدرم زندگی میکردم؛ دوستهای زیادی هم داشتم، مدرسه میرفت، همه چیز خوب بود تا اینکه بزرگ شدم خیلی تلاش کردم دانشگاه تهران قبول شم ولی نشد و من مشهد افتادم؛ مامانم اینا مخالف بودن و میگفتن سال دیگه دوباره کنکور بدم ولی چون یک سالم رو از دست داده بودم نمیخواستم این شانسم رو هم از دست بدم. حسرتی کشیدم و نگاهش کردم و گفتم: - اومدم و اینجا خونه گرفتم، تو این چند ماه کلی دوست پیدا کردم ولی زود پشیمون شدم میخواستم برگردم، قرار شد امتحانهام رو بدم بعد برگردم ولی نمیدونم چرا اینجا گیر افتادم، میخوام برم، خسته شدم. دلم گرفت برای مامانم و بابام، اشکام ریخت سریع پاکشون کردم و گفتم: - حتی نمیدونم گناهم چیه که بخاطرش باید این همه عذاب بکشم. بدون اینکه ذرهای رحم تو چشماش باشه گفت: - تو گناهی نداری تو فقط داری بهجای پدرت مجازات میشی. گفتم: - گناه پدرم چیه؟- 9 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه در سکوت
- روایتگرانه
-
(و 2 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :