رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

M@hta

مدیر کل
  • تعداد ارسال ها

    147
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    1

M@hta آخرین بار در روز فروردین 9 2025 برنده شده

M@hta یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

آخرین بازدید کنندگان نمایه

7,237 بازدید کننده نمایه

دستاورد های M@hta

Veteran

Veteran (13/14)

  • Dedicated نادر
  • Reacting Well
  • Very Popular نادر
  • Well Followed نادر
  • First Post

نشان‌های اخیر

381

اعتبار در سایت

  1. آمدم بنویسمممممممممم. کدام واجب تر است؟

  2. سلام بر بیست و شش سالگی :)

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. هانی بانو

      هانی بانو

      تولدت مبارک خوشگل خانومممم🥹🥹💋

    3. 26026

      26026

      شاشیدم تو اون بیمارستانی که ۲۶سال پس ب دنیا آمدی شاشیدم ب شناسنامه کارت ملیت تولدت مبارک

    4. سـانـاز

      سـانـاز

      تولدت مبارک عزیزم🫠🩵

  3. ملایر هر چه لایر😕

  4. M@hta

    یه جمله اضافه کن

    بلاخره پروش کک هم سختیای خودش رو داشت و اگر به نفرین این یلا قبا هم توی تمبونم می‌یوفتاد، از عوارض این شغل بود. پس فکر کردم برم مغازه خرازی، یه شیشه چوب پنبه خور بخرم و همشون رو بریزم اون تا از شرشون در امان باشم. رفتم و خریدم و ریختم و چوب پنبش رو محکم کردم. جوری که یذره درزم نداشته باشه. ربع ساعت بعد همه کک‌ها از این طرف و اون طرف پریدن آرام گرفتند و خوشبختانه خوابیدن. اوس اسمایول از کنارم رد شد و گفت: - خب به سلامتی جونشون رو گرفتی؟ - خوابن اسمایول چرا مغلطه می‌کنی؟؟
  5. M@hta

    مشاعره با اسم دختر🩷

    آلاء
  6. بنظرم از ترس مرگ همون اولای زمانمون بمیریم. منطقی نیست؟؟
  7. بخش بیستم مهدی با صدای مردانه که گرفته بود، بی اختیار داد زد: - باورشون بود خاله! باور… آذرمیدخت دست هردو را رها کرد و جیغ کشید: - باورشون رو من باور ندارم! باوری که دوتا نخبه فیزیکی مملکت رو با یه موشک کرد زیر خاک… یقه لباسش را گرفت و کشید، نگاه لرزانش را روی صورت خواهرزاده‌اش گرداند و ادامه داد:«توام می‌خوای بری؟ بفرما برو…» یقه‌اش طوری رها کرد که مهدی راه به جلو مایل کرد. همان لحظه صدایی از پشت نظر همه را به خود جلب کرد. پیرمرد یک دست به پیپ و یک دست به عصا با قامت بلند جلوی ایوان چوبی ایستاده بود. - چخبرته آذر؟ مهدی لرزید و چشمش به ایران شاکی افتاد. ابروهایش درهم بود و پایین موهای کوتاه بیرون زده از روسری‌اش در نسیم شب پیچ و تاب می‌خورد. از شرمندگی سرش را پایین انداخت و زیر لب به دختری که حتی اسمش را نمی‌دانست گفت: - ببخشید. ایران از این ببخشیدها کلافه شده بود. از طرفی زندگی پر از رمز و راز پسر تحت تاثیرش قرار داده بود. همیشه فکر می‌کرد جنگ دوازده روزه فقط زد و خورد چندتا موشک نمایشی بوده. چندماه پیش درآن زمان چنان در عشق و عاشقی خودش را خفه کرده بود که چیزی از سیاست جنگ و تبعاتش سر در نمی‌آورد. هرچند که زندگی در روستای دور افتاده شمال هم این بی خبری را تشدید کرده بود. پیرمرد باز به حرف آمد: - آی پسر ببا اینجا ببینم! مهدی با شانه‌های افتاده و قدم‌هایی که به سنگ‌فرش می‌کشید، پیش رفت. جلوی آقا بزرگ سر به زیر ایستاد و «سلام» جویده شده‌ای تحویلش داد. پیرمرد یک پله ایوان از او بالاتر بود، دست چروکش را تکان داد و عصا را به نرده ایوان گیر داد. سپس دستش را بلند کرد، روی سر نوه‌اش کشید و خم شد موهای لک خون گرفته‌اش را بوسید. به ثانیه نکشید که این مهر و عطوفتش به اخم وحشتناکی مبدل شد و دستو داد: - همگی بیایید توی اتاقم! تو نه آذر، تو برو بگو تدارک شام بچه‌ها رو ببینن و ماشین رو بیار داخل. آذرمیدخت از خدا خاسته تق_تق کرد و دور شد. ایران و رخساره فضول ماندند و در باز کلبه‌ای که پیرمرد و پسر وارد آن شده بودند. ایران نگاهی به بلای جانش کرد و گفت: _ از دراین خونه بریم بیرون، خودت رو کف خیابون بدون! پرتت می‌کنم بیرون… رخساره چشم‌های قهوه‌ای روشنش را مظلوم کرد. دستش را در هوا تکان داد و گفت: - خب حالا توام یتیم دیدی هی تهدید می‌کنی می‌ذاریش پشت در… بچه یتیم رو از پروشگاه می‌ترسونه. حرفش را گفت و دست ایران را کشید و دنبال خودش به اتاقک چوبی کشید. ایران دنبالش می‌رفت نه برای اینکه زورش نمی‌رسد، آن خاله بود که زور خر را داشت. دنبالش می‌رفت چون خودش هم از غصه‌های ناتمام بدش می‌آمد. هردو توی درگاه در منتظر ایستادند و به پیرمرد لباس مشکی که دوباره پشت پنجره جاگیر شده بود و پیپ می‌کشید، خیره شدند. میز جلویش قدیمی و مجلل بود و قفسه پرونده‌ها و کتاب‌هاش مرتب ولی کمی خاک گرفته بودند. مهدی به دست‌های لرزانش نگاه می‌کرد و پاش را روی زمین پارکت پوش ضرب می‌زد. پیرمرد بی آنکه به دخترها نگاه کند، گفت: - بشینید! این خانواده عادت به دستور دادن داشتند. هردو روی صندلی‌های مقابل صندلی مهدی نشستند و آن‌ها هم از سکوت حاکم پیروی کردند. پیرمرد پیپش را داخل آورد و آتشش را با وسیله مخصوص روی میزش خاموش کرد. دودش بوی عطر سیب و پوست پرتقال می‌داد. از سیب و پرتقال پوست کنده روی میزش می‌شد حدس زد همراه توتونش پوست آن‌ها را هم می‌کشد. پیپش که می‌خورد رگه طلایی وسطش واقعا از طلا باشد را روی میز کوبید که هر سه پریدند و کفت: - خب؟ رخساره مشتش را در هم چلاند و گفت: - خب که هیچی آقای آقا بزرگ نوتون بند رو آب داده! یعنی آب که نداده، فکر می‌کنه آب داده… توهمه! تخیل کرده برای خودش. ام یعنی بند و آب چیه دارم می‌گم. بند کلفت شما رو مگه آب می‌بره… وای هول شدم نمی‌دونم دارم چی‌ می‌گم! ایران تو بگو ها؟ بهتر نیست؟ در آن خنکی عرق کرد و با دست خودش را باد زد. ایران طبق عادت پیش از خرف زدنش لب زیر دندان کشید، نفس عمیقی کشید و نگاهش را به وضع آشفته مهدی انداخت. انگار هرچه به سمت تنهای میدوید، تنهایی از او فرار می‌کرد و سرنوشتش یک گره کور دیگر می‌خورد. سینه‌اش از نفس عمیقی که گرفت، بالا آمد و با تردید همه چیز را با حزعیات تعریف کرد. امید داشت حقیقت باعث آزادیشان شود. فکر رخساره راست می‌گفت این پسره جوجه اردک زشت بود، وگرنه آن پسر ساده دوچرخه سوار را چه به این پیگیری‌های سازمان حمایت از محیط زیستی؟ قو بود! آره… پیرمرد از نو پیپش را به دهن گرفت و فندک نقره‌ای‌اش را رویش نگه داشت. توتون که آتش گرفت، دود غلیظش را به سمت مهدی ساکت و مضطرب فوت کرد و خیلی خونسرد گفت: - همین؟ ایران انگشتر پیچ در پیچش را از انگشت اشاره درآورد و دوباره سرجایش انداخت و گفت: - بله. پیرمرد موبایل وِرتو طلا پوشی از کشوی میزش بیرون کشید و بعد از گرفتن شماره دم گوشش چسباند. موهایش که مطمئنن مانند موهای مهدی سیاه پرکلاغی بود، جوگندمی شده بود و صورت شش نیغش به چشم‌های تاتاری خطم می‌شد. پس از چند ثانیه تماس حاصل شد و به حرف آمد: - الو پاشا توی منطقه… مراجعه کننده‌های قیچـ… یعنی چاقو خورده رو کجا می‌برم؟ وقتی اشتباها داشت آلت جرم نوه‌اش را لو می‌داد، موهایش را بین انگشتان پیرش کشید و در جواب شخص پشت تلفن سکوت کرد. یکبار دیگر بچه‌ها را از نظر گذراند و به حرف آمد: - خیله خب خوبه، چک کن ببین یه معتادی که چاقو خورده رو بردن اونجا؟ - من نمی‌دونم پاشا، خودت یه راهی پیدا کن و خبرش رو سریع به من برسون! خیرپیش!
  8. بخش نوزدهم رخساره که از خاسته خاله بدش نیامده بود، سریع خودش را به آن دو رساند و رو به مهدی گفت: - ای بابا ما گفتیم برای امر خیر خدمت برسیم، ولی الان آمادگی نداریم. گل و شیرینی نیاوردیم که... نیزه به ایران فرو می‌کردی خونش در نمی‌آمد. مشتش را محکم روی شیشه ماشین کوبید و نامش را صدا زد. رخساره سریع راه رفته را به طرف او بازگشت و از ترسش خفه شد. ایران نفس عمیقی کشید و برای اینکه بی‌ادبی نکرده باشد، آهسته ولی جدی جواب داد: - خانم من مسافرم. هزار و یکی کار دارم که باید به سرانجام برسونمشون! لطفاً مسائل خانوادگیتون رو خودتون حل کنید. خدانگهدار... خاله دست آویزان مهدی را رها کرد. تق_تق کنان خودش را به ایران رساند. تقریبا هم قد بوند، ولی پاشنه بلند کمی او را بلندتر کرده بود. پول و شاید هم تحصیلات بالا چنان اعتماد به نفسی به او داده بود که بی هیچ توضیحی دست او را هم گرفت و به دنبال خود کشید. مهدی در افکارش غرق بود، وقتی دوباره خاله با دست آزادش دست او را گرفت و راه برد، نزدیک بود زمین بخورد. خاله به عنوان بزرگ‌تر برش دار یک قدم جلوتر از آن دو سرکش حرف گوش نکن راه می‌رفت و تقریباً هر دو را به دنبال خودش می‌کشید و غر می‌زد: - الان می‌برمتون پیش آقا بزرگ، خودتون می‌دونید با اون! مهدی که از تهدید خاله هوش و حواسش سرجای خود برگشته بود، با دست آزادش چشم‌های خیسش را پاک کرد و گفت: - خاله! - خاله مُرد، جون به لبم کردین نصف شبی... خودتن می‌دونید و آقا جون! تنها کسی که به میل خودش، حتی با خوشحالی پشت سرشان می‌آمد و با لذت حیاط پر دار و درخت را نظاره می‌کرد؛ رخساره بلا گرفته بود. خودش را روی سنگ فرش‌های خزه گرفته به خاله رساند و در تایید کارهای او خودشیرینی کرد: - آفرین خاله! خری که راه نمیره رو افسارش رو می‌کشن! یه شام به من ندادن خجالتم نمی‌کشن با این کاراشون... ایران همان طور که کشیده می‌شد و همراستا با مهدی قدم‌های سنگین بر می‌داشت، برای حفظ آبرویش پیش دوتا غریبه گفت: - رخساره تو الان سیب زمینی نمی‌خوردی من رو گیر این گرفتاری انداختی؟ رخساره مدام نگاهش در جست و جوی عمارت می‌چرخید و بین درخت‌های بلند چشمش چیزی را نمی‌دید. لب و لوچه‌اش را آویزان کرد و حق به جانب گفت: - سیب زمین شام می‌شه؟! نه شما بگو خاله جان شام می‌شه؟ خاله اخم بین ابروهای پرپشت قهوه‌ای‌اش را عمیق‌تر کرد و گفت: - آذرمیدخت گرایلی هستم! بعد از اینکه آقا بزرگ مسئلتون رو حل کرد، میگم براتون میز شام رو بچینن! رگ یک دندگی ایران هر از چندی می‌گرفت. انگار تازه به خودش آمده باشد و فکر کند چرا شبیه بره دنبال یک خانم غریبه می‎رود، دستش را کشید که موفق به آزاد شدنش نشد و گفت: - خانم گرایلی مسئلمون؟؟ این مسئله شماست! به ما ارتباطی نداره! خودتون حلش کنید... مگه ما از شما شام خاستیم؟ آذرمیدخت زورش به هردو سرکش می‌چربید و همچنان هردو را به سمت اتاق تکی دور افتاده از عمارت می‌کشید. اتاق ملقب به اتاق کار آقا بزرگ که با کنده‌های بزرگ چوب افرا ساخته شده بود وشیروانی بالایش مثل سنگ فرش‌ها سبز شده بود. از پشت شیشه‌ پنجره بازش، دست پیر و پیپ کلاسیکی بیرون بیرون بود. او در پاسخ حرف ایران هیچ نگفت و همچنان تق_تق کفشش مثل هیبنوتیزم عمل می‌کرد. مهدی مضطرب دوباره به حرف آمد: - خاله آذر تو رو روح مامانم نکن! خاله سرش را به سمت او چرخاند که قطره اشکش را چشم رخساره شکار کرد و عصبانی گفت: - هیس! قسم نده... توام به بابات نمی‌رفتی نمی‌شد؟ این کارا چیه می‌کنی مهدی؟ دیوونه شدی؟ اینجا چی کم می‌ذاریم برات که همش درحال فراری؟ تو درس نداری؟ بی‌بی جون وقتی فهمید اردوی دانشگاه نرفتی داشت سکته می‌کرد! بابات با اعتقاداتش خودش و زنش رو کرد زیر خاک خوب بود؟ توام می‌خوای دنبالشون بری؟ جواب منو بده...
  9. بخش هجدهم پسر به محض شناخت ماشین، با کف دست محکم به سرش کوبید، سرشانه‌هاش افتادند و آهسته گفت: - دیگه تموم شد، الان می‌بیننم. خانم خوش قد و بالایی از ماشین پیاده شد. مانتوی کتی بلندش به خوبی هیکل پرش را دربر گرفته بود و موهای بلوند خوش حالتش که یک طرفه زیر روسری ساتنش فرو کرده بود، چشم را به خود جذب می‌کرد. انگشتانش مثل ایران انگشتران قشنگی داشت و موزون و محکم به سمت ماشینشان می‌آمد. رخساره سوت دوم را زد و پرسید: - این دیگه کیه؟ پسر که انگار ناامید شده بود، مثل مسخ شده‌ها لب زد: - خالم! رخساره همچین به سمتش چرخید که قلنج گردنش شکست و گفت: - پس تو چرا انقدر املی؟ - رخساره! صدای هشدار ایران دوباره پیچ دهنش را سفت کرد و مثل کره سرجایش وا رفت. خانم با حرکت آرام و متشخصی شیشه ون را با انگشتر گل طلایی‌اش کوبید و منتظر ایستاد. ایران آهسته دستگیره شیشه‌ را گرداند و با صدا پایین آمد. چشم‌های سیاه و فتوکپی شده از چشم‌های پسر روی صورت ایران گشت و گفت: - ببخشید من یکم عجله دارم. ممکنه جای دیگه پارک کنید من در بیام بیرون؟ ایران لبش را خیس کرد و دندان معروفش چند ثانیه لبش را کشید. پیش از اینکه چیزی بگوید، نگاه کنجکاو خانم جا افتاده حوالی سی و خورده‌ای سال روی پسر افتاد و جیغ بی‌اختیاری کشید: - مِهدی تویی؟! عرض ماشین را زیر نور روشن چراغ‌ها دوید و دیوانه وار در ون را باز کرد و سر پسر که خم می‌شد از ماشین پیاده شود را در آغوش گرفت. لب‌های خوش فورم رژ لب خورده‌اش را تند_ تند روی سر و صورت مِهدی فرود می‌آورد و آمانش را بریده بود. همین طور حین چلاندنش حرف می‌زد و عقده دلش را باز می‌کرد: - الهی من فدات بشم پسرم! کجا بودی هان؟... ما که مُردیم همه جا رو گشتیم هیچ کس ازت خبری نداشت. زندگیم... قربون ریختت برم. مِهدی به سختی سرش را از بغل خانم بیرون کشید و کلافه درحالی که موهایش را مرتب می‌کرد، گفت: - خاله... خاله بسته! بسته لطفا! زشته آخه! خاله چشم‌هاش را ریز کرد و درحالی که نیم نگاهی به دهن باز دخترها کرد، گفت: - الهی من قربون شرم و حیات بشم، اگر تو خجالت می‌کشیدی بعد یه هفته با دوتا دختر میمودی خونه؟! بعد خندید و دندان‌های ردیف لمینیت شده‌اش را به نمایش گذاشت و صدای «استغفرالله» مهدی را درآورد. از ماشین پایین پرید و سعی کرد فرمان دوچرخه را بگیرد و آن را بیرون بکشد. با همان ادب ذاتی که دست خودش نبود، توضیح داد: - اون طور که شما فکر می‌کنید نیست! من کار دارم، باید برم جایی! خانم تازه توی نور لکه‌های خون روی صورت و لباسش را تشخیص داد. لب گزید، دو بار محکم به صورتش کوبید که جای انگشترها ماند و گفت: - یکی به من بگه اینجا چخبره؟ ایران که می‌دانست، مهدی راهی کجاست! به محض دیدن پرپر زدن خاله پسر که مهدی صدایش زده بود؛ از ماشین پایین پرید. ماشین را چرخید و در مقابل خاله و خواهرزاده قرار گرفت و گفت: - داره میره کلانتری خودش رو معرفی کنه! می‌خواست موهای چندتا معتاد رو کوتاه کنه که باهاش درگیر شدن... مهدی از مرور اتفاقات پاهاش شل شد، روی زانو به زمین افتاد و چرخ هم از طرف دیگر سقوط کرد. درحالی که اشک از ته مژه‌های بلند به هم رسیده‌اش می‌چکید، گفت: - من آدم کشتم! رخساره بیرون پرید. خاله که داشت از حال می‌رفت را روی هوا گرفت و شاکی گفت: - نه بابا اینا همش تخیل خودشه! طوری نشده مطمئنم الان توی بیمارستان با مسکنای قوی که بهش زدن از خماری درومده و با نعشگی خودش داره حال می‌کنه! خاله نگاه موشکافانه‌اش را به دخترها انداخت. خودش را از آغوش رخساره بیرون کشید و به سمت مهدی رفت. مچ دستش را گرفت و به دنبال خودش کشید. از بین دندان‌هایش غرید:«بیا بریم ببینم چخبره!» کمی روی زمین کش آمد تا پایش به راه رفتن باز شد و دوچرخه درحالی که چرخش توی هوا می‌چرخید، روی زمین باقی ماند. تق_تق پاشنه بلند‌های خاله سکوت کوچه خلوت را شکسته بود. کمی رفت و ایستاد. ایران که خیالش از تحویل مسافر پردردسرش راحت شده بود، ماشین را دور زد تا سوار شود و به راهش ادامه دهد. عصبانی بود و دلش می‌خواست خرخره رخساره را بجود. گول حرفش را خورده بود و باور نمی‌کرد چطور وقت و انرژی‌اش برای یک پسر سرراهی دست و پا چلفتی حدر رفته. این احساس انسان دوستانه‌اش را باید هرچه سریع‌تر می‌کشت. معلوم نبود یتیم خانه سیار راه انداخته بود، یا مثل هدفش ماشین مرگ احساسات؟! هنوز دستش روی دستگیره نچرخیده، صدای خاله سرجا میخکوبش کرد: - با شما دوتام هستم! بیایید تو ببینم...
  10. صفحه نقد نداشتی سی‌سی!

    در نقد و برسی رمانت جونم برات بگه که؛

    توصیفات و نثر خیلی عالی داشتی. تمیز و روون و دلنشین بودن. شخصیت مائده، دو گانگی عشق و نفرت و تقابل این دو حس قشنگ درومده بود. 

    چیزی که اذیتم کرد: روندی بود که اصل ایده روش سوار بود و حرکت می‌کرد. از نظرم رفتار آقای همسایه دور از ذهن بود و باورپذیریش سخت بود. این چه عاملیه که یه مرد متاهل عاشقه وارسته رو مجبور می‌کنه با یه خانم مجرد، هرچند دوست خانمش باشه؛ صمیمی بشه؟ ر‌وی گونش دست بکشه تا خاکریزه های صورتش رو لمس کنه؟ اونم درحالی که عشق قدیمیش رو حتی یذره هم نشناخته و حسابی درگیر زندگی متاهلیه خودش هست.

    بعد درحالی که پلیس به عنوان یکی از مظنونین به خونه مائده رفته، بلافاصله آقای همساده اون رو به خونش دعوت کنه و از حال بدش بگه و ازش بخواد دعا کنه زنش پیدا بشه. 

    حداقل برای من قانع کننده نبود که مائده رو دنبال خودش بکشه به روستا.

    اگر مائده دوست سایه هست و رفت و آمد زیاد بوده، آقای همسایه باید اسمش رو میدونست و ادعای بی اطلاعی نمی کرد. اگر تا اون حد خودمونی نبودن، این اول شخص خطاب کردنش اونم توی پارت‌های اول بنظر زیاده رویه.

    اگر دوست سایه بوده، مائده باید به نظم و دکور خونش آشنایی داشت نه اینکه انگار با جلوه جدیدی از زندگی آقای معلم رو به رو شده و اگر انقدر صمیمی نبودن که خونش بره؛ اونقدرم قانع کننده نیست که همساده برش داره با خودش ببرتش روستا.

     

    بخام بگم نکات زیاده، ولی از نظرم چیزی که باعث بروز این تضاد شده توی خلاصت نهوفته است. تو خلاصه انگار قرار بوده یه دختری به صورت تصادفی همسایه عشق قدیمیش از آب در بیاد و اونجا متوجه مسائل زندگی متاهلی عشقش بشه. ولی متن داستان جوری هست که انگار مائده خودش توی غیب شدن سایه دست داره و وقتی اشتباهی میگه اون ساعت داشتم شاهنامه می خوندم میشه فهمید.

    باید حتما تکلیف این سوال‌ها حل بشه. وگرنه اینجوری انگار چند صفحه از اوایل این رمان گم شده و خلعش تا پایان داستان گریبان مخاطب رو رها نمی‌کنه.هرچند اگر گره گم شدن سایه وشناخته شده مائده باز بشه.

    امیدوارم به کارت اومده باشه

    دوست دارت

    مهتا

    1. هانیه پروین

      هانیه پروین

      هلو مهتا

      از وقتی که گذاشتی تا کلمه به کلمه نقدی که تایپ کردی، ممنونم. اون تضاد خواسته من بوده، می‌بینم که موفق هم شده نویسنده رو گیج یا متعجب کنه.

      اینجوریه که تو بر اساس خونده‌هات یکسری برداشت‌ها داشتی، ولی فراموش نکن من خواستم تا تو صرفا اونا رو ببینی و چنین برداشتی داشته باشه. شاید الان چند تکه بی‌معنا بنظرم برسه، اما به وقتش، پازل، تصویر نهایی رو کامل می‌کنه.

      بوس به روی ماهت ^^ 

    2. M@hta

      M@hta

      عسلی من خواستم تخریب نوشتت نیست به هیچ وجه، فقط دلم به پیشرفتته. خودتم خوب میدونی این رو که بی قصد و قرض میگم. ولی بدون مخاطب این رو نقض قلم میدونه و دیگه ادامه نمیده تا تو منظورت رو برسونی. یعنی یه تعداد زیادی پارت این ادامه داشته بدون هیچ کدی که نویسنده بگه آقا من حواسم هست اینا جور در نمیاد و این اتفاق دست خودمه. بهتره یا حین دوگانگی کدهای دندان گیر بدی یا حتما اصلاح کنی.

      میدونی الان معمایی نشده، دور از ذهن شده بخاطر یسری نکاتی که گفتم. 

    3. هانیه پروین

      هانیه پروین

      حق با توعه، من ویرایش می‌کنم و به مخاطب هم سرنخ میدم تا غیرمنطقی به نظرش نرسه.

  11. بچه ها باز ون توری رو دست گرفتم.

    بفرمایید پارت داغه تنوری

     

  12. بخش هفدهم قطره‌های ریز خون روی صورت مهتابی رنگ مردانه‌اش پیدا بود. انگار انار خورده بود. ته ریش مرتبش را مدام دست می‌کشید و حین مژه زدن چشمش از ترس می‌پرید. رخساره کاملا برعکس روی صندلی شاگرد نشسته بود و حرکات لحظه به لحظه پسر را زیر نظر داشت. در آخر حوصله‌اش سررفت و گفت: - ای بابا توام که پاک شیربرنجی! شل و ول... آی بچه ننه! پسر نگاهش را بالا آورد و سایه مژه‌هایش به روی گونه استخانی‌اش افتاد. تا دهن باز کرد بگوید: «ببخشید متوجه نشدم». رخساره سیب زمینی سرخ کرده را در دهن او چپاند و گفت: - آ ماشاالله مامانی... بخور عشق کنی! ایران نگاه اخم آلودش را اول از آینه به دهن وا مانده پسر انداخت و بعد با دست آزادش رخساره را کشید . روی صندلی پرت کرد و گفت: - رخساره! رخساره چرخید و درست روی صندلی نشست. عصبانی از اینکه ایران نمی‌گذاشت به تفریحش برسد، دست به سینه زد و گفت: - چیه حسود؟! خود اول پیداش کردم، مال خودمه. ایران ولی عجب تیکه‌ایه... صدای «الله اکبر» مردانه‌اش با «هیس» ایران در هم آمیخت. پسر به شیشه ون کوبید و با تمام جدیتی که در خود سراغ داشت، گفت: - خواهر تروخدا بزن کنار من همین بغل پیاده می‌شم. خواهر تو رو به هر مقدساتی که قبول داری قسم میدم... خواهر سر جدت نگهدار! صداش رفته_ رفته داد می‌شد و در نهایت چنان پیچید که خودش شرمنده شد و سرش را پایین انداخت. نگاه متعجب هر دو دختر را با «ببخشید» خفه‌ و سر به زیر جواب داد. ایران لحظه‌ای دست از رانندگی نمی‌کشید و توی خیابان‌های خلوت شب تا می‌توانست سرعت می‌رفت. ابرو در هم کشید و هوار زد: - من خواهر تو نیستم! حالا نوبت ایران بود تا خودی نشان بدهد. انگشت اشاره کشیده‌اش که انگشتر بزرگی به آن بود را بالا آورد. ناخن مربعی کوتاه لاک سفید خورده‌اش روی پوست برنزش خودنمایی می‌کرد. چشمش را از آینه روی پسر تنظیم کرد و چنان داد زد که رخساره ترسید: - ببین آقا پسر! من اصلا وقت و حوصله ناز و منت شما رو کشیدن ندارم! پس آروم بشین و آدرس خونتون رو بده تا به خانوادت تحویلت بدم و با اونا تصمیم بگیر که می‌خوای چیکار کنی. من مسافرم... ولی نمی‌تونم وقتی بیگناهی تو رو دیدم به امون خدا رهات کنم تا بری هر خریتی که خاستی انجام بدی. دنیای مردم رو بهم می‌ریزید حالا برای من آدم شدن دنبال عدالت می‌گردن. دست پسر روی فرمان دوچرخه‌اش بود و زیر لب انگار ذکر می‌گفت. رخساره دوباره روی صندلی چرخید، کنار گوش پسر بشکن زد که از فکر پرید و بلافاصله توی رویش لب قنچه کرد، صدای بوس درآورد و گفت: - شنیدی؟ آدرس بده برای امر خیر خدمت خانواده محترمه برسیم! پسر دستش را داخل موهای لخت مشکی‌اش که مدام توی چشمش می‌ریخت کشید و کلافه نفسش را بیرون داد. از دست کارهای رخساره ان‌قدر معذب شده بود که عرق می‌ریخت. کمی خودش را به سمت صندلی ایران کشاند و آهسته گفت: - زحمت می‌شه! - نوچ نمی‌شه! رخساره فرصت نمی‌داد بیچاره نطقش تمام شود و بعد پابرهنه بدود توی حرفش. نه اینکه گلویش پیش او گیر کرده باشد، نه خجالت کشیدن پسر برایش سرگرمی جالبی شده بود. بعد از رهایی از شر برادرهایش کپکش خروس می‌خواند و باید این انرژیرا به نوبه‌ای تخلیه می‌کرد. پسر برای رهایی از شر او هم که شده، سریع آدرس را بلغور کرد. بلافاصله با انگشت به رخساره که همچنان مثل اثر هنری تماشایش اشاره زد و سر به زیر گفت: - خواهر شما هم برگردین، خطرناکه! رخساره با یک نقشه جدید، دستمال کاغذی کند و به سمتش دراز کرد. درحالی که دستش به صورت او نمی‌رسید، گفت: - باشه برادر فقط بیا جلو خون روی صورتت رو پاک کنم. ایران دندان کج معروفش را روی لب فشار داد و ترمز محکمی گرفت. رخساره به پشت توی شیشه پرت شد و اینطوری پسر را از شر او راحت کرد. چنان جذیه‌ای گرفت که دیگر جرعت نکرد به عقب برگردد. مجدد دست به سینه شد و سرخورده گفت: - بپیچ راست! ها چیه نگاه می‌کنی؟ مگه نمی‌خوای بری جلوی در خونشون؟ انقدر رانندگی کرد که خیابان‌ها سربالایی و شبیه خیابان‌های خارج شد. بلوارهای سرسبز و عطر گیاه‌های خیس خورده توی دماغشان پیچید. به خواست پسر کوچه خلوتی که چند خانه ویلایی با درهای بزرگ دو لنگه در آن خودنمایی می‌کرد، پیچید. رو به روی در مشکی طلایی نگهداشت و دستی را کشید. رخساره مات خانه که درخت‌های سر به فلک کشده‌اش از چشت در هم معلوم بودند، سوت بلند بالایی زد و گفت: - خونتونم بت نمیاد! برگشت نگاه سرزنش گرش را به روی پسر انداخت و گفت: - تو اینجا زندگی می‌کنی زیزی گولو؟ با دو چرخه اون پایینا چه غلطی می‌کردی پس؟ ایران تا آن لحظه هیچی نپرسیده بود. لباس رخساره را از نو چنگ زد و سرجاش برگرداند. برای خاموش کردن حس فضولی رخساره لب باز کرد:«سرایداره دیگه معلومه»! بعد از آینه به سمت پسر گفت: - خب خوش اومدی! پسر به سمت در ون پرواز کرد و تا دستش را رویش گذاشت، رخساره دستگیره را گرفت. او به سرعت دستش را عقب کشید و پوف کلافه‌ای کرد. رخساره معترض رو به ایران گفت: - بابا این جوجه اردک زشته! بزرگ بشه تبدیل به قو می‌شه! به این راحتی می‌خوای ولش کنی بره؟ سرایدار چیه؟ اگه صاحب اینجا باشه چی؟ ایران چشم‌هاش را در کاسه چرخاند، موهای مسری‌اش را زیر روسری کوتاهش مرتب کرد و گفت: - خب باشه! تو رو سننه؟ ولش کن بره دیرم شده! همان لحظه در خانه باز شد و ماشین مدل بالایی در مقابل ماشین قدیمی ایران قرار گرفت و نورش چشم همه‌شان را کور کرد.
  13. #پارت_35 تکین به سمتش رفت و خواست بچه‌ را از آغوشش بیرون بیاورد. نیلگون سرش را به سینه آیه فشار می‌داد و مشتش پارچه لباسش را رها نمی‌کرد. آیه دست تکین را پس زد و درحالی که از او دور می‌شد، گفت: - ولش کن! بچه رو می‌ترسونی! تو اگر قابل اعتماد بودی، بچه خودت ازت وحشت نمی‌کرد! یه مشت اراجیف به من تحویل میده. تیکه‌اش درست و بجا قلب تکین را هدف قرار داد. بوی غذا دلش را مالش می‌داد. کنار سرش نبض می‌زد و از دست دادن خون چشمش را تار کرده بود. انگار که چندین بچه بزرگ کرده باشد، با تبهر خاصی بچه را با یک دست گرفت. دلش می‌خواست کمی به مسائل پیش رویش فکر نکند. پس به سمت آشپزخانه رفت و از همان‌جا داد زد: - طی و دستمال داری؟ خون روی زمین مونده... تکین بینی‌اش را بالا کشید، کنج لبش را بی مورد پاک کرد و مثل بچه تخس‌ها جواب داد: - میرم از لاندری بیارم. آیه کنار جزیره آشپزخانه برگشت و رفت و آمد سریع تکین را نگاه کرد. فیلم‌های تیکه‌تیکه و ضد ونقیضش از پدر هیچ او را راضی نکرده بود. لیلی در بیمارستان عمویش از دنیا رفته بود که رفته بود. روزی چندتا مریض اورژانسی را آنجا می‌بردند و امکان نجاتش میسر نمی‌شد؟ اصلا توی ماه چندتا خانم برای کمک پیش حاج رضا می‌رفتند؟ مادر از همه‌اش خبر داشت و هیچ قایمکی در خانه‌شان نبود. او هرکاری می‌توانست کرده باشد؛ جز کتک زدن یک زن حامله! آن هم وقتی خط قرمزش روضه حضرت زهرا بود و هربار می‌شنید، علاوه بر گریه رگ غیرتش باد می‌کرد و تا چند روز از بغض گلو درد می‌گرفت. این‌ها را فقط آیه می‌دانست که مادر مدام برای پدر دمنوش آویشن دم می‌کرد تا گلویش باز شود. تکین از در لاندری با طی و دستمال کرمی_ سفید بیرون آمد. چیزی از او حواس آیه را به خود جلب کرد و بی‌اختیار پرسید: - لباست چرا پاره شده؟ تکین روی زمین افتاد تا با دستمال خون دست آیه را از روی پارکت پاک کند و گفت: - به تو چه؟! جو بینشان هر چند ثانیه متشنج و از نو آرام می‌شد. هرچند آرامش قبل از طوفان باشد. آیه از اینکه هنوز گاهی نگرانش می‌شد، حالش به هم می‌خورد. جلو رفت، کنارش نشست و پاهای گرم و تپل نیلگون که با چشم‌های گردش اطراف را می‌پایید، روی پایش نشست. دستش را جلو برد تا دستمال را بگیرد که بی‌اختیار روی دست تکین خورد. تیکن لرزید و سریع دستش را کشید. فاصله کم بود و صورتش را مقابل آیه چرخاند و خواست شاکی باشد، اما موفق نشد و گفت: - چیکار می‌کنی؟! دستمال را به دست گرفت، بلند شد در روشویی دست‌شویی آبش بزند و گفت: - اینجوری فقط پخشش می‌کنی! روشویی داخل راهرو بود. آیه اگر سرش را بیرون می‌آورد، تکین مات و مبهوت در جایش را می‌دید. برای تاثیر حرفش همین کار را کرد و پرسید: - دعوا کردی؟ تکین یکه خورد و «نه»! در گلویش خفه شد. آیه بچه را همه جا با خود می‌گرداند و او که راضی بود، جیک نمی‌زد. برگشت و کنار تکین روی زمین نشست و مشغول تمیز کاری شد و حرفش را ادامه داد: - گردنت خراشیده شده! تکین یک دستی خورد و به سرعت دستش را روی گردنش گذاشت و سوخت. فقط آیه می‌توانست او را به جنون بکشاند و بعد طوری آتشش را خاموش کند ک انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده است. بلند شد، دکمه‌های پیراهن سفید پاره‌اش را باز کرد و همان‌جا از تنش کند. آیه که سرش را به دنبال بلند شدن او بالا گرفته بود، بلافاصله چشمش را دزدید. آن عضله‌های سبزه سرشانه و بازوهایش را روزی بزرگ‌ترین دست‌آورد مادی زندگی‌اش می‌دانست و برایشان میمرد. تکین هم این را می‌دانست و اذیت می‌کرد. آیه می‌دانست دعوا کرده! امید سمج و بچه‌گانه‌ای داشت که شاید از کار دیروزش پشیمان شده و برای او کتک کاری کرده باشد. به خودش پوزخند زد و گفت: - خیال خام... سرش را تکان داد تا فکر کوچک احمقانه‌اش از آن بریزد و باز زیر چشمی به رفتار تکین چشم دوخت. تکین که انگار منتظر نگاه او کمین ایستاده بود؛ بلافاصله آن را شکار کرد و گفت: - می‌خوای این یکی‌ام در بیارم؟ به شلوارش اشاره می‌کرد. آیه زیر لب «پرو» گفت و با حرص دست‌مال را عقب و جلو کرد. نیلگون که از آن حالت ماندن خسته شده بود؛ کمی نق زد و دست و پایش را تکان داد. دوباره سرش را بلند کرد تا ببیند تکین برای کمک بچه را نگه می‌دارد یا نه که دید با تیشرت سبز نعنایی از اتاق خوابش بیرون آمد. تکین که نگاه متوقعش را دید، شانه بالا انداخت و گفت: - به من اعتماد نداره، پیش خودت باشه! ناخنکی به غذای مادرش زد و از آشپزخانه قاشق چنگال آورد. جلوی آیه بی اعتنا قیمه بادمجان را با اشتها می‌بلعید و آیه را حرص می‌داد. به هر ترتیبی شده زمین را تمیز کرد. پتوی نیلگون را در ماشین لباسشویی بزرگ موجود در لاندری انداخت و تن خسته و لا جونش را روی مبل رها کرد. نیلگون تمام مدت آویزانش بود و پارچه لباسش از قسمت روی سینه را انقدر دهن زده بود که کاملا خیس شده بود. تمام مدت تکین نگاهشان می‌کرد و از خیال جمعی سلامت نسبی جفتشان می‌بلعید. حتی یکبار از حرکات دهن بی قرار نیلگون نیشش باز شد. بلند شد، نیلگون را از بغل آیه درآورد و گفت: - بابایی از شکارت راضی هستی؟ خوردی تمومش کردی؟ همان طورکه به سمت اتاق خودش می‌رفت، گفت: - برات غذا نگهداشتم، یا کوفت کن یا ازگشنگی تلف شو! آیه انقدر روی هم دندان ساییده بود که فکش درد می‌کرد و قدرت تکرار این کار را نداشت. تلفن خانه را برداشت و به صد و هجده زنگ زد و گفت: - شماره یه رستوان نزدیک به... می‌خواستم. تمام مدت سفارش تا آوردن غذا و خوردنش به این فکر می‌کرد باید با پدرش صحبت کند. چطور همچین انگ بزرگی به او چسبیده بود؟ از نبود آن دو استفاده کرد و در اتاق نیلگون دوش گرفت. جای کبودی های گردن و روی سینه‌اش را در آینه دید و جیغ خفه‌ای زد. برایش خیلی سنگین بود. لیف را برداشت و جوری رویشان کشید تا پاک شوند. جاش که نمی‌رفت هیچ، اطرافشان هم قرمزی فشار دستش نمایان شد. زخم‌ای که از دعوای صبحشان با تکین روی دستش ایجاد شده بود، می‌سوخت و اگر دقت می‌کرد گاهی ازش خون آبه می‌رفت. خم شد و کم کم نشست زانوهاش را در آغوش کشید. گهواره وار خودش را تاب می‌داد و زیر قطرات ولرم آب بی اختیار شیون می‌کرد. تنها که می‌شد با افکار آنچه تجربه کرده بود، دست و پنجه نرم می‌کرد. آب به اندازه کافی گرم بود، اما بی وقفه می‌لرزید و دندان‌هاش به هم می‌خورد. قسمت وسط حمام شیشه‌ای شیشه مات کن داشت و الباقی شیشه را بخاز آب به طوری که دیگر اتاق معلوم نمی‌شد، پوشانده بود. سایه سیاهی از پشت شیشه دید و مغزش آن را به سایه هانی شباهت داد. جیغ بنفشی کشید و طوری سرجایش ایستاد که شیر حمام در کمرش فرو رفت و ضعف کرد. استخوانش تیر می‌کشید و از درد و ترس حضور هانی جیغ می‌کشید. از درد کمرش دلا شده بود و خودش هم نمی‌دانست چرا نمی‌تواند راست شود. مغزش قدرت تجزیه و تهلیل خیال و واقعیت از هم را نداشت. سایه محکم به شیشه می‌کوبید و آیه هرآن حالش خراب‌تر می‌شد. انقدر داد زد تا بلاخره آیه قدرت شنیدن صدای نگران را پیدا کرد: - آیه!... چت شد بازآیه! بازکن درو... باز کن لعنتی منم تکین! دستانش می‌لرزیدند و این لرزش را به تمام تنش می‌کشاندند. به محض شنیدن اسمش نفهمید چه می‌کند. در کسری از ثانیه در را گشود و تن خیسش را در آغوش تکین انداخت.
  14. نکاتی در مورد برنده شدن در مسابقه: 1- لطفاً دنبال ایده‌های نو بگردین و اگر قراره از ایده‌هایی که قبلا در موردش نوشته شده استفاده کنید؛ حتماً دقت داشته باشید که از دیدگاهی جدید به اون بپردازید. 2- عناصر داستان نویسی رو مطالعه کنید و سعی کنید قبل از ارسال هرپارت اون رو بخونید و ویرایش کنید تا خودتون متوجه سوتی و اشتباهاتتون بشید. 3- برای تیم داورها دخیل نبودن هوش مصنوعی در نوشتن متن خود داستان خیلی مهمه! باید دقت داشته باشید که هوش مصنوعی در مقام دستیار خیلی خوب عمل می‌کنه، ولی هرگز نمی‌تونه حس انگیزی یه انسان توی متن رو داشته باشه. ما بلافاصله بعد از خوندن متن متوجه درصد استفاده شما از هوش مصنوعی می‌شیم. (استفاده تحت عنوان ویراستاری و غلط‌های تایپی و املایی اشکالی نداره). 4- واقع گرایی و باورپذیری رو حتما رعایت کنید. (توی عقل بگنجه دیگه سیسی مردان آهنین که نیست که)! 5- به شخصه برای من شخصیت پردازی خیلی مهم هست و قطعا بهش امتیاز میدم. شخصیت‌های سیبیلوتون مثل اِوا خواهری‌ها رفتار نکنن و احساسات دخترونه خودتون رو بهش نچسبونید. از منظر یه مرد بهش نگاه کنید و ببینید اگر یه مرد توی این شرایط بود چیکار می‌کرد. مثال گفتما؛ مصداق این برای شخصیت‌های پیر و جوون هم باید رعایت بشه! 6- اول گره‌ها و مسائل رو برای خودتون حل کنید، بعد بنویسید. اینکه حالا هی اولش بپیچونید بنویسید چون مثلا خودتونم نمی‌دونید یارو چی قاچاق کنه یا اینا مافیای چی هستن، من می‌فهمم و همونجا بخدا بهتون صفر میدم. هخخخ، شوخی می‌کنم، ولی حتما امتیاز کم میشه! من نمی‌گم به به چقدر معمایی، میگم به به چقدر بپیچون! دیگه بستتونه دیگه، تقلب چقدر دقیق؟! وسلام علیکم و رحمت الله و برکاتووووووو دوست دارتون ؛) مهتا!
  15. عشقم انسان درجستو جوی کمال و انسان در جست و جوی معناست. و برای کمال به تمرین و تذهیب و… نیاز هست. مثل مرغی هایی که دنبال سیمرغ از کوه بالا رفتن و خیلی سختی ها رو تحمل کردن و به نوبه ای توی این مسیر و سختی هاش به کمال رسیدن. به قله که رسیدن سیمرغی به معنی اون پرنده باستانی پیدا نکردن، به خودشون نگاه کردن و دیدن سی‌تا مرغ شدن=سی مرغ.

    #در_نقد_دلنوشتت

    دوست دارت

    مهتا

    1. nasin

      nasin

      مرسی عزیزم از اینکه وقت گذاشتی و با نگاهت نوشته‌م رو خوندی مثالی هم که از «سیمرغ» زدی خیلی زیبا بود و به‌درستی به مسیر رشد و خودشناسی اشاره می‌کنه من فقط می‌خوام روشن کنم منظورم یک برداشت شخصیه:به نظرم کمال به شکل مطلق و قطعی وجود نداره چون ما انسان‌ها هیچ‌کدوم کامل نیستیم و نقص‌هایی داریم با این حال می‌دونم کمال رو می‌شه در مسیر جستجو تجربه کرد و به سمتش رشد کرداما نباید با قطعیت بگیم کاملش کردیم چون در نهایت ما شبیه پازل ناتمامیم و هنوز هم جای خالی‌هایی برای فهمیدن بیشتر داریم

      حرفت برای من تکمیل‌کننده بود باز هم ممنونم که با دقت نوشتی و باعث شد از زاویه‌ی تازه‌ای به موضوع نگاه کنم.

×
×
  • اضافه کردن...