-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
دو تا رمان دارم میخونم، تمومشون کردم، ادامشو حتما میخونم😘- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
#صد و شصت و سومین متن نیمهشب از آدمایی که حتی به شوخی ظاهر دیگران و مسخره میکنن؛ و به خودشون اجازه اظهارنظر میدن واقعا متنفرم! 14:14 بیست و سوم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هفتم مهدی که سعی داشت منو آروم کنه، مچ دستام و گرفت و گفت: ـ نه یادم نرفته پیمان ولی... یهو از پشت سرش باور و دیدم که خیلی بیخیال با دوستش از فاصله یک متری با ما میومدن، مهدی و زدم کنار و با قدمهای بلند و عصبانیت راه افتادم سمتش، تا منو دید، خیلی عادی گفت: ـ بابایی تو اینجا چیکار میکنی؟! خیلی زیاد خودمو کنترل کردم که اون لحظه جلوی رفیقش عکسالعملی بدی نشون ندم. فقط نفس عمیق میکشیدم و با خشم نگاش میکردم. مهدی سریع اومد پیش ما و رو به باور با لحن آرومی گفت: ـ باور جون، این موقع شب اینجا چیکار میکنین؟ چرا به ما نگفتی؟ جلوی شومیزش و بست و تا خواست حرفی بزنه، دوستش پیش دستی کرد و گفت: ـ به.خدا کار بدی نکردیم! فقط اومده بودیم برای پیجمون چندتا عکس بگیریم. همین! مهدی گفت: ـ عمو جون ولی... دیگه طاقتم سر رسیده بود. مچ دست باور و گرفتم و با لحن تندی گفتم: ـ میریم خونه! یه آیی گفت و بعد بهم نگاه کرد و گفت: ـ بابا ولی نارین چی؟! -
#صد و شصت و دومین متن نیمهشب خیلی دلم میخواست تو رمان دستامو ول نکن جای باور زندگی میکردم و پیمان، بابام بود:)))) 12:12 بیست و سوم اسفند
-
گالری و کامنت آزاد گالری و تاپیکِ کامنت آزاد رمان زندان؛ نادنز | Yammakh کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای سان آز ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
عاشق استیکر وارونک شدم🤌🥹 چندتا پارتتو خوندم و بنظرم اینکه یه چیز و اومدی به صورت بالعکس نوشتی، واقعا ایده خیلی سختیه که هر کسی از پسش برنمیاد...تبریک👏- 26 پاسخ
-
- 1
-
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و ششم نزدیک ساحل نارگیل نگه داشتم و بدون خاموش کردن ماشین، ازش پیاده شدم و مهدی پشت سرم میدویید و میگفت: ـ پیمان، آروم باش لطفاً! کجا داری میری؟؟ اصلا حرفاشون نمیشنیدم. یکسری الوات زیر صخرهها نشسته و در حال سیگار کشیدن بودن، هر چی دور و بر خودمو نگاه میکردم نمیدیدمش! با صدای بلند صداش زدم: ـ باور...باور... کجایی دخترم؟! اون سمت تاریک بود و بهجز صدای موج دریا، هیچ صدایی به گوشم نمیرسید! ترس تو تکتک سلولای بدنم نفوذ کرده بود و بازم صدای دریا منو یاد اون اتفاق وحشتناک مینداخت!! مهدی رسید پیشم و ازم پرسید: ـ ببینم، مطمئنی اومده اینجا؟! گفتم: ـ بهم گفته بود با اون رفیقش برای عکاسی میاد اینجا، منم بهش گفتم این موقع شب درست نیست دوتا دختر تنها بیان این سمت! مهدی گفت: ـ به گوشیش زنگ زدی؟! با این حرف مهدی، گوشیمو درآوردم و شمارشو گرفتم اما فقط صدای بوق ممتد بود که به گوشم میخورد و دست به کمر اون سمت ساحل راه میرفتم و میگفتم: ـ جوابمو نمیده مهدی! اگه بلایی سرش اومده باشه... مهدی با اطمینان حرفمو قطع کرد و گفت: ـ خیلی خب حالا توام! اینقدر شلوغش نکن پیمان، این دختر بچه جزیرست و... این بار من با عصبانیت حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ مثل اینکه یادت رفته چند سال پیش کنار همین ساحل چه اتفاقی افتاد؟! -
#صد و شصت و یکمین متن نیمهشب لطفاً جوگیر نشید بچها؛ و خودتونو گول هم نزنید، اینم فرقی با قبلیها نداره. 10:10 بیست و سوم اسفند
-
درخواست طراحی کاور رمان دُخترم( جلد سوم رمان دستامو ول نکن)از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
مرسی عزیزدلم -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و پنجم نفسم بند اومده بود. باور بدون اینکه به من یا غزل اطلاع بده، جایی نمیرفت!! با استرس تو جاده رانندگی میکردم، مهدی هم این بار نگرانتر از من پرسید: ـ پیمان با توام! بگو چی شده؟ آب دهانم رو قورت دادم و فرمون و توی دستم فشردن و گفتم: ـ دختر... دخترم نیست! مهدی گفت: ـ یعنی چی نیست؟ آخرین بار با دوستش داشت بالن هوای میکرد! بعد گفتن حرف مهدی، تازه چیزی که باور بهم گفت یادم اومد! گفته بود میخواد با دوستش بره سمت سواحل نارگیل و من بهش گفته بودم نه! از استرس کلافه شده بودم. اون موقع شب اونجا برای چی رفته بود؟؟ اونم بدون اینکه به من یا مادرش اطلاع بده! تو سکوت رانندگی میکردم و مهدی پرسید: ـ پیمان میدونی کجا رفته؟! با لحن تندی گفتم: ـ آره! احتمالا رفته همونجایی که بهش گفتم نره! الان مشخص میشه. ـ پیمان لطفا آروم باش! دستی به ریشم کشیدم و دنده رو جابهجا کردم و گفتم: ـ این دختر آخرش منو دیوانه میکنه! مهدی آروم دستشو گذاشت رو شونهام و سعی میکرد آرومم کنه و گفت: ـ پیمان دختر جوونه! این چیزا طبیعیه... توروخدا یکاری نکن که بعداً خودت هم پشیمون بشی! جواب مهدی رو ندادم. خیلی عصبانی بودم، دختر من هیچوقت از اینکارا نمیکرد و منو مادرش و تو نگرانی ول نمیکرد. -
درخواست طراحی کاور رمان دُخترم( جلد سوم رمان دستامو ول نکن)از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
با این کاور درست بشه لطفاً 🙏🥹- 6 پاسخ
-
- 1
-
-
#صد و شصتمین متن نیمهشب از این پسرایی که بهشون میگی حالم خوب نیست و بعدش هی پیگیری میکنن «که خوب شدی ؟قرص خوردی؟استراحت کردی؟چیزی نیاز نداری؟» خیلی خوشم میاد؛چه پسر با ادبی بزرگ کردن مامان بابات!! 1:01 بیست و دوم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و چهارم با مهدی سوار ماشین شدم و هنوز ده دقیقه نشد که از خونه دور شده بودم که غزل زنگ زد. جواب دادم: ـ جانم عزیزم؟! صدای نگرانش داخل گوشم پیچید: ـ پیمان! وقتی اسممو گفت، فهمیدم که یه اتفاقی افتاده، سرعتم و کم کردم و گفتم: ـ چی شده غزل؟! سریع پرسید: ـ باور همراه تو اومد؟! ترمز کردم. مهدی سراسیمه بهم نگاه کرد و از اینطرف میپرسید: ـ چی شده پیمان؟! من با شنیدن اسم دخترم، مغزم یهو از کار افتاد، با تته پته پرسیدم: ـ منظورت .... منظورت چیه غزل؟! مگه... مگه تو اتاقش نیست؟! گفت: ـ نه، اومدم بهش شببخیر بگم دیدم که تختش خالیه! خدایا، این بچه این موقع شب کجا رفته؟! سریع دور زدم و گفتم: ـ به مهسان زنگ بزن، شاید با اون رفته باشه! که همین لحظه مهدی گفت: ـ مهسان و من بردم خونه پیمان، چیشده؟؟ باور طوریش شده؟ -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و سوم دخترم واقعا نقطه ضعفم تو زندگیم بود و من تمام چیزایی که دوست داشت و براش فراهم میکردم که یه موقع نخواد بیخبر از من کاری کنه یا اتفاقی براش بیوفته که مثل چند سال قبل از استرس و نگرانی، قلبم بیاد تو دهنم، این موقع شب هم اون سمت از ساحل خلوت بود و پرنده اونور پَر نمیزد و درست نبود دوتا دختر تنها برای عکس گرفتن برن اون سمت. تمام مدتی که داشتم آشها رو پخش میکردم، ذهنم پیش صورت ناراحتش وقتی بهش نه گفتم مونده بود. تصمیم گرفتم فردا شب خودم، باور و رفیقش و باهم ببرم تا اونجا وقت بگذرونن! بچهها تا ساعت یک و نیم سمت خونمون بودن و باهم راجب جشن نوروز تو رستوران و برنامههایی که قرار بود برای گردشگرا و کیشوندا ترتیب بدیم، حرف زدیم. موقع خداحافظی رفتم پیش غزل که مشغول شستن ظرفها بود، گفتم: ـ عزیزم، من با مهدی و کوهیار میرم رستوران، منوی جدیدی که آشپزا آماده کردن و ببینم، بعدش زود برمیگردم. غزل با لبخند نگام کرد و گفت: ـ زود برگرد پیمان! پیشونیش و بوسیدم و گفتم: ـ چشم، خسته هم نباشی. ـ تو هم همینطور! فقط پیمان ... برگشتم سمتش و گفتم: ـ جانم؟! ـ کلیداتو داشته باش، شاید خوابیدم. ـ باشه عزیزم. -
# صد و پنجاه و نهمین متن نیمهشب بنظرم نویسندهها ژانرهایی رو فوق العاده مینویسن و دوسش دارن، که خودشون هیچوقت حسش نکردن... مثلا کسی که خیلی جدیه، طنز نویس عالی هست! کسی که هیچوقت عشق واقعی و تجربه نکرده، عاشقانه رو عالی مینویسه! کسی که نمیتونه راز نگهداره، معمایی و پر رمز و راز و به بهترین شکل مینویسه... نویسندهها هم سعی میکنن خلأ درونیشون رو با داستان های مورد علاقشون که دوست داشتن تو زندگیه واقعی تجربه کنن، رو بنویسن و حداقل از طریق نوشتهها و دنیای خیالی، آرزوهاشونو زندگی کنن و شاد باشند. 13:13 بیست و دوم اسفند
-
#صد و پنجاه و هشتمین متن نیمهشب دیروز که رفتم تراپی، خانومه ازم خواست نامه ایی به شخصی بنویسم که باعث شد در درونم همیشه احساس کنم عزت نفس پایینی دارم و منم ناممو اینجوری نوشتم: « پدر عزیزم در کودکی نسبت به من ظالم بودی! جوری با من رفتار میکردی که انگار هیچ چیز ارزشمند و خارق العاده ای در من وجود ندارد. اصلا برایت مهم نبودم...به احساسات من اهمیت نمیدادی! برایت مهم نبود که من هم ممکنه دچار غم و اندوهی بشم! به خودت زحمت عشق ورزیدن به من رو ندادی! اون چیزی که بیشتر از هر چیزی منو آزار میداد، مقایسه من با خواهرم بود. تو باعث شدی که احساس کنم در مقابل اون هیچم...وقتی با اون بودی، کاملا خوشحال و هیجان زده و وقتی با من بودی؛ جدی و خشن و متنفر بودی! انگار که باعث ناامیدی تو بودم! همه چیز مرا به باد انتقاد میگرفتی، در کنار تو هیچ حس امنیتی نداشتم و هر آنچیزی که دوست داشتم رو از تو مخفی میکردم. علیرغم رفتاری که تو بچگی با من داشتی، من واقعا بچه باهوشی بودم و ویژگیهای خوبی داشتم. وقتی فقط چهارده سالم بود تو استان رتبه اول نویسندگی رو کسب کرده بودم. همه بهم افتخار کردن و تبریک گفتن جز تو! نقاشیام عالی بود...علایقی داشتم که کاملا متفاوت با خواهرم بود! علایقی که اصلا بهشون اهمیتی نمیدادی! شاید بینقص نبودم اما رفتارت با من اشتباه بود. بخاطر رفتاری که با من داشتی، هیچوقت نمیبخشمت! هر قدر در بزرگسالی احساس کمبود کردم و دنبال مقصر گشتم، تهش به تو رسیدم... هر وقت آدمی اذیتم میکرد، یکبار بخاطر اذیت اون آدم گریه میکردم و یکبار بخاطر اینکه پدر خوبی ندارم که باهام خوب رفتار کنه و منو در آغوش بکشه! اما خودم خودمو بغل میکنم و هر کاری برای خودم انجام میدم و همیشه به خودم حرفای خوب میزنم تا یادم نره که منم با ارزشم! منو ناامید کردی. اصلا تابحال به این فکر کردی که چقدر رضایت و افتخار کردن از سمت تو برام مهم بود؟! نداشتن این حس منو خفه کرد و باعث شد که همیشه شخصیت واقعیه خودمو پنهان کنم. همیشه به خدا میگم که تو یه بابایی خوب به من بدهکاری! وقتی اطرافم و نگاه میکنم و رفتار پدرا با دختراشونو میبینم ناخودآگاه هم بغضی میشم و هم خوشحال و هم حسرت میخورم. از اینکه کاش منم همچین پدری داشتم و این احساس خلأ هیچوقت تو من بوجود نمیومد! حالا فقط به دنبال یه زندگی معنادار میگردم. بخشی از این زندگیه معنادار اینه که هیچ توهین و تحقیری از سمت تو مورد پذیرش نیست. اگر ارتباط با منو میخوای، باید شیوه برخوردتو با من تغییر بدی و اگه مایل به انجام اینکار نیستی، رابطه ما نیز تمام شدست.» بعدش خانومه ازم پرسید: ـ احساس راحتی کردی؟! نفس عمیقی کشیدم و اشکم و پاک کردم و با لبخند گفتم: ـ خیلی زیاد. 12:12 بیست و دوم اسفند
-
#صد و پنجاه و هفتمین متن نیمه شب اینکه از یه جایی به بعد تعداد آدمای زندگیت رو کم میکنی نشونه ی «غیر اجتماعی» بودنت نیست! تو فقط دیگه حال و حوصله ی هر آدمی با هر طرز فکری رو نداری و این یعنی بلوغ! 21:21 بیست و دوم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست دوم اون روز مثل تمام روزها جزو بهترین روز زندگیم بود. خانوادم کنارم بودند، دوستام کنارم بودن. بعدازظهر بعد از بازی مهدی و باور، دخترم با کمک کوهیار برامون گیتار زد و افتخار کردم از اینکه اینقدر با احساس و قشنگ موسیقی رو یاد گرفته. همهچیز خیلی خوب بود ولی فقط تا اون روز! بعد از مراسم چهارشنبه سوری در کنار بچهها، هوا کردن بالن آرزوها کنار ساحل، موقع شب نشینی فرا رسید. خیلی از کیشوندا اومده بودن و همه سرگرم و خوشحال بودن. منم به غزل کمک میکردم تا آش رشته رو بین بچهها پخش کنیم، تو همین گیر و دار که داشتم کاسههای یکبار مصرف رو توی سینی ردیف میکردم، باور اومد پیشم و با همون حالت عشوه و ناز گفت: ـ بابایی یه چیزی ازت بخوام نه نمیگی؟ عرق رو پیشونیم و با دستم پاک کردم و همونطور که مشغول بودم گفتم: ـ تا چی باشه! انگشتاشو تو هم گره زد و موهاشو گذاشت پشت گوشش و گفت: ـ میشه منو نارین بریم نزدیک ساحل نارگیل؟! نگاش کردم و گفت: ـ این موقع شب باور؟! اونم دوتا دختر تنها؟! با ناراحتی گفت: ـ آخه بابا مگه چی میشه؟! میخوایم یه چندتا عکس برای یادگاری بگیریم! قاطعانه گفتم: ـ نه! بعدش سینی آش و برداشتم و بدون اینکه بهش نگاه کردم راه افتادم سمت جمعیت تا آش و پخش کنم. -
#صد و پنجاه و ششمین متن نیمهشب جدی نمیفهمم چه بلایی داره سر انرژی مردانه و مسکولین پسرا و مردا میاد!! به خودتون بیایید! دارید شبیه پرنسسای دیزنی رفتار میکنید 17:17 بیست و یکم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و یکم غزل بهم نگاه کرد و با همون حالت مظلومانه بهم گفت: ـ عزیزم بیزحمت، میز و تو حیاط میچینی؟! و من بدون چون چرا راه افتادم سمت آشپزخونه و وسایل و با کمک دخترم تو حیاط مرتب کردم. یه ربع بعد کوهیارم به جمعمون اضافه شد و این وسط فقط جای امیرعباس خالی بود که بهخاطر بیماری مادرش دو هفته رفته بود رشت. باور با ذوق و شوق از خاطرات امروز مدرسهاش و از اینکه من به قولم عمل کردن و رفتم دنبالش، برای بچهها تعریف میکرد. من تو دلم کلی کیف میکردم از اینکه میتونم لبخند به لب دخترم بیارم. مهسان بعد ناهار گفت: ـ وابستگیه باور به پیمان روز به روز بیشتر میشه. غزل که کنارم نشسته بود با لبخند بهم نگاه کرد و گفت: ـ پیمان هم همینطور! تا شب سر دخترشو بوس نکنه، خوابش نمیبره! کوهیار چند بار زد رو میز و گفت: ـ چشم نخورید انشاالله! خدا برای همدیگه نگهتون داره! هممون زیرلب آمین گفتیم و مهدی با خنده رو به باور گفت: ـ هنوزم با ریش باباییت ور میری؟! قبل اینکه من چیزی بگم، غزل خندید و گفت: ـ پس چی! به.خاطر همینه پیمان کلا دیگه ریشاشو نمیزنه! دستی به ریشم کشیدم و چشمکی به باور زدم و گفتم: ـ چون دخترم دوست داره! باور با ذوق از رو صندلی بلند شد و محکم دست انداخت دور گردنم و گفت: ـ باباییه خودمی! -
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیستم منم در جواب مهدی خندیدم و گفتم: ـ خُب خدا بخیر بگذرونه! تو فرعی پیچیدم و جلوی در خونه پارک کردم. باور سریع نایلونها رو برداشت و با ذوق میدویید و غزل و صدا میزد، غزل از بالای بالکن بهش دست تکون داد و گفت: ـ بیا بالا عزیزم! مهسان هم خندید و گفت: ـ بهبه میبینم که دست پُر اومدین! گفتم: ـ دیگه باور خانوم فکر همهجاشو کرده. باور مقنعشو از سرش درآورد و رو به مهسان گفت: ـ تازه خاله، اینبار دیگه جرزنی نداریما! تو هم عین مامان و بابا با عمو مهدی باید از رو آتیش بپری! مهسان خندید و گفت: ـ با اینکه میترسم ولی سعی خودمو میکنم. مهدی وارد حیاط شد و با یه نفس عمیق گفت: ـ خدایا چه بوی سیرداغی میاد! مست شدم. غزل گفت: ـ این دیگه میمونه برای شب! بیاین ناهار حاضره! -
# صد و پنجاه و پنجمین متن نیمهشب امروز صبح فهمیدم قهوه جوابگو نیست، لطفا برایم تریاک بیاورید. 12:12 بیست و یکم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نوزدهم مهدی گفت: ـ ما هم که همیشه سربار شماییم. از آینه جلو چشم غرهایی به مهدی دادم و گفتم: ـ کمتر چرت و پرت بگو! باور گفت: ـ بابایی؟ ـ جان دلم؟ ـ میشه وقتی بازی منو عمو مهدی تموم شد، با تو هم مسابقه بدم؟ شک ندارم که تو هم مثل عمو مهدی میبازی. خندیدم و تو دلم افتخار کردم که مهدی عین یه عمو برای باوره. کل جزیره میدونستن که مهدی تو پیاس بازی کردن رو دست نداره ولی از همون بچگی بهخاطر اینکه عزت نفس دختر منو که بارها به خودمم گفته بود عین بچه نداشته خودش دوسش داره، خورد نکنه، بهش میباخت! سوال باور دوباره منو به خودم آورد: ـ آره بابایی؟ گفتم: ـ اگه به شب نخوریم و جشن شروع نشه، آره گل من! دو تا دستاشو برد بالا و با صدای بلند گفت: ـ هورا، تهشم که باختین باید شرطی که من میگم و انجام بدین! مهدی خندید و خطاب به من گفت: ـ هیچی دیگه کارمون درومد! بازی شرطبندی هم شد. -
#صد و پنجاه و چهارمین متن نیمهشب این "فلانجا میخوام برم/کار دارم، باهام میای؟" رو خیلی دوست دارم. طرف بهواقع داره سعی میکنه تو رو توی برنامههاش جا بده تا باهات وقت بگذرونه. خدای من:))) 16:16 بیستم اسفند
-
#صد و پنجاه و سومین متن نیمهشب پارتنرت خودش باید ارزشتو بدونه، خودش باید بفهمه وقتی تو هستی خیلی کارا میرن تو لیستِ اضافه کاری، نه اینکه بدویی، بجنگی، حرص بزنی تا ثابت کنی جایگاهتو. 10:10 بیستم اسفند
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هجدهم باور بهم نگاه کرد و خندید و گفت: ـ دقیقا سه بار پیش هم همینو بهم گفتی و بازم باختی! مهدی گفت: ـ نامرد و نگاه! حالا ما رو پیش بابات ضایع نکنی، نمیشه! باور دوباره با صدای بلند شروع کرد به خندیدن، از مهدی پرسیدم: ـ مهدی منوی جدید و حاضر کردن؟ مهدی گفت: ـ آره، باز واسه تست کردن گفتن که شب باید بری ببینی! ـ باشه، جشن تموم بشه میرم. مهدی خندید و گفت: ـ غزل و مهسان امروز نرفتن سر عکاسی؟ گفتم: ـ نه چیشد مگه؟ گفت: ـ دو تا زن و شوهر اومده بودن که همشون دوقلو بودن. میخواستن مغازشون عکاسی کنن که مثل اینکه بسته بود. خندیدم و گفتم: ـ چه جالب! غزل اینا اینقدر از صبح مشغولن که دیگه وقت نکردن برن مغازه.