رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #نود و دومین متن نیمه‌شب از بعضیا هم باید تشکر کنم که خودشونو از چشمام میندازن... چون من آدم مهر‌بونی‌ام و اگه به من بود؛ حالا حالاها میذاشتمشون رو چشمام... 12:12 سوم اسفند
  2. #نود و یکمین متن نیمه‌شب کاش حرف دامبلدور رو سرلوحه زندگیمون قرار بدیم: دلت برای مُرده‌ها نسوزه هَری! برای زنده‌ها بسوزه... و بالاتر از اون برای کسایی که بدون عشق زنده‌ان. 11:11 سوم اسفند
  3. دلم میخواد با دوتاتون یه رمان خیلی خوشگل طولانی بنویسیم و چاپ بشه🥹🙌
  4. #نودمین متن نیمه‌شب امشب یهو چشمم خورد به بک گراند گوشیه پسرعموم که عکس یه دختربچه رو گذاشته بود... پرسیدم این عکس، بچگیه کیه؟ گفت عکس بچگیه دوست دخترم و گذاشتم رو بک گراند که همیشه یادم بمونه اون یه دختر بچست که نباید اذیتش کنم!! اینجوری عاشق باشید لطفااا... 00:00 دوم اسفند
  5. پارت شصت و دوم زهرا جلوی دهنش و گرفت که صدای جیغ خفیفی که کشید و کسی نشنوه و بعدش گفت: ـ چی میگی زهره؟! باورم نمیشه! با ناراحتی گفتم: ـ ولی واقعیته! دیشب کلی براش اشک ریختم و دعا کردم، امیدوارم خدا دلش به حالمون بسوزه! زهرا بغلم کرد و گفت: ـ نگران نباش عزیزم! شاید مادرخونده‌ات هم سرش به سنگ خورده باشه و بخواد جلوی پدر و برادرت ازت دفاع کنه! انشالا که این‌دفعه بخت باهات یار میشه! شونه‌ایی بالا انداختم و گفتم: ـ من که چشمم آب نمی‌خوره ولی امیدوارم همون‌جوری که میگی باشه واقعا! زهرا گفت: ـ راستی زهره من می‌خوام با مریم برم کنار رود هراز رخت چرکامون و بشوریم، تو میای؟! نگاهی به خونه انداختم و تو دلم گفتم: برم حداقلش اینه با دیدن اون درخت بلوط، یاد محمد میفتم و با خاطراتی که باهم ساختیم، دلم خوشحال میشه. بنابراین گفتم: ـ آره منم میام! بذار برم رخت چرکای خودمم بیارم. زهرا منتظر شد و من رفتم رخت چرکای خودمو انداختم تو سبد و با زهرا و مریم (دختر همسایه بغلی) راه افتادیم سمت رود هراز. بعد این‌که رسیدیم اونجا در کمال تعجب، حس کردم محمد و دیدم که داره ماهیگیری می‌کنه! چند دور چشمم و باز و بسته کردم تا ببینم درست میبینم یا نه! تا اینکه زهرا گفت: ـ فکر می‌کنم خودش باشه زهره! خدا دعاهاتو مستجاب کرده.
  6. https://uploadkon.ir/uploads/b26d21_26Canbay-Wolker-Bertaraf-feat-Heijan-Muti-.mp3
  7. #هشتاد و نهمین متن نیمه‌شب بنظرم هیچ وزنه‌ایی سنگین تر از بلند کردن خودت در دوران نااُمیدی نیست... اگه کسی بهتون نگفته؛ من میگم دمتون گرم که بلند میشین و ادامه میدین! 21:21 دوم اسفند
  8. پارت شصت و یکم نشستم لبه ایوون و گفتم: ـ یکم استراحت کردم بهترم، اما زمانی حالم خوب میشه که پاهام مستجاب بشه و محمد از رخت بیماری بلند بشه! زهرا یه نگاهی به دور و برش انداخت و اومد جلوتر و با صدایی آروم گفت: ـ ببینم زهره، دیشب که نرفتی خونه قادر، پدر و برادرت، کاری نکردن؟؟ گفتم: ـ من دیگه قید همه چیو زدم. حتی شده مرگ، بهتر از اینه که به‌زور زن اون قادر بشم! تبر و بردم و می‌خواستم بدمش به غلام اما یه چیزی باعث شد خیلی تعجب کنم. زهرا با کنجکاوی نگام کرد و گفت: ـ چی؟! گفتم: ـ عذرا خانوم جلوش و گرفت که بلایی سرم نیاره! زهرا هم مثل من با تعجب نگام کرد و گفت: ـ جدی میگی؟؟! حالا عادی اون باید پیاز داغ ماجرا رو زیاد می‌کرد و بیشتر به پدر و برادرت خط میداد. تایید کردم و گفتم: ـ منم به‌خاطر همین تعجب کردم، نمی‌دونم والله باز تو فکرش چی می‌گذره اما دیگه کوتاه نمیام. من فقط محمد و می‌خوام و بس! زهرا گفت: ـ پس خیلی هم اوضاع وخیم نیست، به‌خدا خیلی دیروز ترسیدم زهره! حالا کجا رفتی؟ با بغض گفتم: ـ رفتم امام‌زاده ابراهیم و برای محمد نذر کردم، مادرخوندش می‌گفت غلام بعد رفتن ما از بازار به شونه‌اش خنجر زده! اینو که گفتم؛ اشکام ریخت و ادامه دادم: ـ نگاه‌های آخرش اصلا از دلم کنار نمیره!
  9. پارت شصتم ادامه دادم و گفتم: ـ این‌جوری آبروی خانواده هم نجات میدی و دیگه حرف عالم و آدم هم نمی‌شیم! محمود خان نگاهی به غلام انداخت و گفت: ـ بد هم نمیگه! مسلما نه خانواده ما راضی به ازدواج طالب با زهره است و نه خانواده اونا، اگه یک درصد این وصلت صورت بگیره، جنگ بین طایفه‌ها دوباره شروع میشه. غلام تأیید کرد و در ادامه گفت: ـ این دوتا کله‌شق تر از این‌ حرفان! طالب و سر جاش می‌شونیم، خواهر احمق من راه نیفته دنبالش! بهترین کار، همون چیزیه که عذرا خانوم میگه، باید از ریشه ارتباطشون قطع بشه که کاملا از هم ناامید بشن و جفتشون برگردن به زندگیه خودشون. بهشون لبخند زدم از اینکه عصبانیتشون و تو خودشون حل کردن و به حرفام گوش دادن، اگه با استراتژی جلو می‌رفتیم، قطعا می‌تونستیم جلوی عشق سوم طالب و زهره رو بگیریم. ( زهره ) بعد از چند ساعت خوابیدن، یکم سرم بهتر شد. با صدای عذرا خانوم از جام بلند شدم و در و باز کردم و گفتم: ـ چه خبر شده؟! عذرا خانوم از آشپزخونه داد زد و گفت: ـ زهره برو بیرون، زهرا اومده و منتظرته! یه خمیازه کشیدم و رفتم بیرون و دیدم زهرا اومده دنبالم و با نگرانی میگه: ـ زهره حالت خوبه؟! دیشب تا حالا از نگرانی مردم و زنده شدم.
  10. #هشتاد و هشتمین متن نیمه‌شب اینو از من یادتون باشه... اگه بخواین نفس یه مرد و امتحان کنین! در هر صورت میبازین! پس وارد امتحانی که تهش بازنده میشین، نشید. 10:10 دوم اسفند
  11. #هشتاد و هفتمین متن نیمه شب پروفسور تو سریال اشرف تک حرف قشنگی زد: زیاد دوست داشتن یکی اشتباه نیست اما؛ زیاد اعتماد کردن بهش اشتباهه! 9:09 دوم اسفند
  12. پارت پنجاه و نهم محمودخان با تندی گفت: ـ تو می‌فهمی چی میگی زن؟! آبروی ما رو جلوی خانواده قادر برده! می‌خوام زنده- زنده دفنش کنم. صدامو یکم بردم بالا و گفتم: ـ جفتتون لطفا آروم باشین! به من گوش بدین. کشتن زهره به درد کدوم یکی از شما نمی‌خوره جز این‌که اَنگش تا ابد رو خانوادمون بمونه؟! هر جفتشون ساکت شدن و یکم فکر کردن و ادامه دادم و گفتم: ـ می‌دونین که مرغ زهره یپا داره و حتی اگه شما بخواین خونشو هم بریزین، باز فایده‌ایی نداره و اون از طالب دست نمی‌کشه! محمود با اخم گفت: ـ می‌گی چیکار کنیم؟! وصلت آملی و چلاوی امکان نداره. از گذشته تا الان همین بوده و از این به بعدش تغییر نمی‌کنه. گفتم: ـ می‌دونم محمودخان! من می‌گم باید یه استراتژی دیگه بکار ببریم که طالب از زهره قطع امید کنه و ولش کنه، این‌جوری زهره هم ازش ناامید میشه و به قادر جواب مثبت میده. بعدش با لبخند گفتم: ـ با یه تیر دو نشون می‌زنیم. غلام پوزخندی زد و گفت: ـ اگه تا الان، قادر از ازدواج با این بی‌آبرو پشیمون نشده باشه! نگاش کردم و گفتم: ـ خب تو مگه رفیقش نیستی؟! شک و شبه‌های ذهنش و با دروغ از بین ببر.
  13. #هشتاد و ششمین متن نیمه شب «زمان درستِ رها کردن» مارو نجات میده از وایستادن در جای اشتباه. گاهی ناامیدی نجات بخشه از جایی که چشمه نمی‌جوشه، انتظار زمین حاصلخیز داشتن واقعا اشتباهه. 18:18 یکم اسفند
  14. سلام بچها😍🙌 اینا نقاشیهایی که تا الان کشیدم. اگه شما هم نقاشی یا کار هنری انجام میدین ، بفرستین که ببینیم و لذت ببریم
×
×
  • اضافه کردن...