-
تعداد ارسال ها
2,022 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
35
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و ششم شماره خانم مومنی بود: ـ الو صدای باور تو گوشم پیچید: ـ الو بابایی... ـ جان دلم؟ ـ بابایی تو نمیای اجرا پانتومیم منو ببینی؟ به ساعت نگاه کردم و گفتم: ـ وای یادم رفت، شروع شده؟ با ناراحتی گفت: ـ آره الان شروع میشه. گفتم: ـ ناراحت نباش عزیزم! خودم رو میرسونم. بعد اینکه قطع کردم، تصمیم گرفتم هرجوری شده غزل رو از اون خونه خارج کنم تا هم اینکه باهم بریم و اجرای باور رو ببینم و هم اینکه من جواب سوالام رو پیدا کنم...دیگه تسلیم سرنوشت نمیشم و تنهاش نمیذارم! از دیوار کنار اون خونه رفتم بالا و آروم و با دقت از میله ها رد شدم...پنجره که به سمت حیاط همسایشون بود، باز بود و چراغش روشن بود...تو دلم خدا خدا میکردم که غزل تو اون اتاق باشه... پریدم و از لبه پنجره آویزون شدم و به زور پاهام رو که تو هوا معلق بود به دیوار زیری تکیه دادم و خودم رو کشیدم بالا...دیدم که غزل با پیراهن ساتن قرمز رو به آینه نشسته و آروم داره موهاش رو شونه میکنه... آخ که چقدر دلم برای دیدن این تصویر تنگ شده بود... پاهام رو آروم آوردم بالا و پریدم تو اتاق...دوباره با ترس یه جیغ خفیفی کشید و از جاش بلند شد... سریع گفتم: ـ نترس عزیزم! منم. شونه رو آروم گذاشت روی میز و دستش رو گذاشت روی قلبش و یه نفس عمیق کشید و گفت: ـ توروخدا برگرد! شر به پا نکن! دلم برای دیدنش تو این لباس و نوازش موهاش لک زده بود، بدون توجه به حرفش رفتم جلو و موهاش رو آروم نوازش کردم، زیر لب گفت: ـ تو واقعا کی هستی؟ ذهنم رو خیلی مشغول کردی ولی یادم نمیاد. نگاش کردم و دستم رو گذاشتم رو قلبش و گفتم: ـ به حرف اینجا اعتماد کن! بزار راهو بهت نشون بده! اون منو یادشه.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
درخواست کاور برای رمان دستامو ول نکن(جلد دوم) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
سلام درخواست طراحی کاور رمانم رو دارم🥰🙏- 3 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و پنجم این بار من بجای غزل گفتم: ـ ببینین، من نمیدونم قصد شما از اینکارا چیه؟ من تمام دوستامم دارن میان اینجا! مطمئن باشین که این موضوع رو از ریشه حلش میکنم. غزل، زن رسمی و مادر بچمه! حدود ده سال پیش باهم ازدواج کردیم و کیش زندگی میکردیم. زن من سه ماهه باردار بود و یه روز با دخترم باهم رفتن شنا، همه فکر کردن که جفتشون غرق شده. دخترم رو پیدا کردیم امااز غزل دوساله که هیچ خبری نداشتم. همه فکر کردن مرده اما من باور داشتم که زندست و یه روزی برمیگرده. بغضم رو قورت دادم و گفتم: ـ و بالاخره بعد دو سال پیداش کردم! البته اینو مدیون اردوی مدرسه دخترم بودم که منو تا اینجا کشوند و باعث شد دوباره غزل رو ببینم. پارسا با پوزخند رو به غزل گفت: ـ نازنین نگو که این چرندیات رو باور میکنی!. ببینم اصلا تو عقلت قبول میکنه که زن یه مرد به این سن باشی!! بعد رو به من گفت: ـ شایدم بنده خدا زنش رو از دست داده و تو هم چهرت به زنش نزدیکه و واسه همین... نذاشتم حرفشو تموم کنه و واکنشهای غزل به اندازه کافی به اعصابم فشار آورده بود، پریدم وسط حرفش و دوباره یقش رو گرفتم و گفتم: ـ زر مفت نزن عوضی! این بار غزل با صدای بلند گفت: ـ کافیه دیگه! بعدش از در با عجله رفت بیرون و اون زنه هم همراش رفت. پارسا رو بهم گفت: ـ شنیدی؟؟ حالا گورت رو گم کن. با پوزخندی رو بهش گفتم: ـ ببین من که میرم ولی مطمئن باش زنم هم با خودم میبرم. بدون اینکه منتظر بشم چیزی بگه از پله ها رفتم بالا و از خونه خارج شدم اما نرفتم سمت اقامتگاه و دوباره سر کوچه منتظر وایستادم. یه نیم ساعتی اونجا رو زیر نظر داشتم که گوشیم زنگ خورد.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و چهارم غزل سعی میکرد کنترلم کنه اما اصلا بهش گوش نمیدادم و گلوی پسره رو محکم گرفتم و با حرص بهش گفتم: ـ خوب به چهره من نگاه کن اُزگل! یبار دیگه دستت به زن بخوره، گردنت رو میشکونم فهمیدی؟؟ سعی داشت حرف بزنه و دستم رو از رو گردنش بگیره اما اونقدر از کارش حرص خوردم که تا میتونستم گردنش رو فشار دادم. یهو با صدای آی گفتن غزل که دوباره نشست رو زمین...برگشتم سمتش و از روی این پسره بلند شدم! رو بهش گفتم: ـ خوبی عزیزم؟ اما فقط گریه می کرد، یهو با ترس گفت: ـ پارسا نه... سریع برگشتم و یه لگد به پاش زدم که چوب توی دستش افتاد...این بار همون خانومه که توی غرفه با غزل بود اومد و گفت: ـ آقا داری چیکار میکنی؟ ول کن داداشمو! اصلا شما کی هستی؟؟ ولش کن... خفش کردی. دستم رو کشیدم و رو به زنه با عصبانیت گفتم: ـ شما زن منو گروگان گرفتین؟ اینجا چه خبره؟؟ زنه دوباره هول شد و اینبار پسره که به زور نفس میکشید با چندتا سرفه گفت: ـ میدونم باهات چیکار کنم؟ به ناموس من دست درازی میکنی؟ قراره ماه بعدی منو این دختر باهم ازدواج کنیم. گفتم: ـ زر نزن عوضی! این دختر؛ زن منه! پسره سریع گفت: ـ اگه زنه توئه پس تو خونه ما چیکار میکنه؟ چرا ازش نمی پرسی؟ بفهم که اشتباه گرفتی! منو نازنین از بچگی نشون کرده همیم و قراره باهم ازدواج کنیم. به غزل نگاه کردم که مثل یه گنجشک روی زمین نشسته بود و گریه میکرد. پسره که اسمش پارسا بود با صدایی بلندی که سعی داشت کنترلش کنه گفت: ـ نازنین چرا هیچی نمیگی پس؟ بهشون توضیح بده که اشتباه گرفته.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و سوم سریع گفت: ـ از کجا معلوم اینا ساختگی نباشن؟ چرا باید حرفتو باور کنم؟ در اصل تو به خودت نگاه کن! میدونی چند سال ازم بزرگتری؟ خنده تلخی کردم و با ناراحتی گفتم: ـ بعد از رفتن تو خیلی پیرتر از قبل شدم، نبودنت داغونم کرد غزل. برای چند دقیقه بدون پلک بهم زل زد و بعدش سریع سرش رو گرفت بین دستاش...کمکش کردم تا روی صندلی بشینه و پرسیدم: ـ غزل تو چت شده؟ همون طور که چشماش رو بسته بود گفت: ـ یسری چیزای نامفهومی میاد تو ذهنم، سرم درد میکنه. این حالتش رو که دیدم فهمیدم که هر آدمی که غزل رو زیر بال و پرش گرفته، از وضعیتش سوء استفاده کرده. بهش نزدیک شدم که دوباره با ترس خودش رو کشید عقب و گفت: ـ خواهش میکنم برو! اصلا حالم خوب نیست! اشکاش رو پاک کردم و گفتم: ـ فقط یه سوال ازت میپرسم، از کی تا حالا اینجایی؟ چجوری اومدی اینجا؟ تا رفت چیزی بگه یهو در باز شد و همون پسره با عصبانیت اومد داخل و با لهجه خاص جنوبی گفت: ـ نازنین اینجا چه خبره؟ این آقا کیه؟ غزل با دستپاچگی از جاش بلند شد و با تته پته گفت: ـ ن...نمیدونم...نمیشناسمش. پسره یهو اومد مچ دستش رو محکم گرفت و گفت: ـ مگه بهت نگفتم آدم غریبه وارد این خونه شد به من یا به خواهرم زنگ بزنی؟ هان؟ این بار من بازوی پسره رو محکم گرفتم و یه مشت محکم زدم به صورتش که روی میز پرت شد و تموم مهره ها ریخت روی زمین.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و دوم دیگه از این حجم از غریبه بودنش داشتم عصبانی میشدم، رفتم نزدیکش و بازوهاش رو گرفتم تو دستم و گفتم: ـ غزل منو عصبانی نکن! دلیل این رفتارات چیه؟ محکم دستاش رو از دستام کشید بیرون و با صدای بلند گفت: ـ در اصل دلیل این رفتارهای شما چیه؟ چرا دست از سرم برنمیدارین؟ بهتون گفتم اشتباه گرفتین. من اسمم نازنینه نه غزل. حالا هم لطفا سریعتر از اینجا برین بیرون! بعد با یکم مکث گفت: ـ اگه نامزدم بیاد و شما رو اینجا ببینه واقعا عصبانی میشه. خونم به جوش اومده بود!! این دختر چش شده بود؟ یعنی واقعا یادش نمیومد یا داشت نقش بازی میکرد؟! گیج شده بودم... آخه به نگاه و رفتارش نمیخورد که راست نگه! رفتم جلو و گرفتمش بین دستام و گفتم: ـ تو فقط غزل منی! نمیتونی، نمیتونی به همین راحتی همه چیز رو فراموش کنی! تقلا می کرد که از بین دستام بیاد بیرون اما ولش نمی کردم. آخر سر گریش گرفت و گفت: ـ آخه تو کی هستی؟ چی از جونم میخوای؟ برو وگرنه زنگ میزنم پلیس بیاد. روش رو برگردوندم سمت آینه پشت سرش و گفتم: ـ تو زن منی، میفهمی؟ تو نازنین نیستی. من نمیدونم کی مغزت رو شستشو داده غزل ولی هر کس بهت چیزی گفته داره باهات بازی بزرگی میکنه! پوزخند زد و گفت: ـ دیگه نمیخوام به این مزخرفات گوش بدم! برو بیرون. دیگه چاره ای نبود... گوشیم رو درآوردم و رفتم نزدیکش و عکسامون رو بهش نشون دادم و گفتم: ـ نگاه کن!. به این عکسا نگاه کن! اینا تویی غزل. زن من، مادر بچم! چطور میتونی اینقدر راحت خانوادتو عشقتو فراموش کنی؟ خوب به این عکسا نگاه کن! به روی خودش نیورد اما از چشماش میخوندم که از تعجب کپ کرده.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سی و یکم با عصبانیت گفتم: ـ نه دیوونه شدم نه چیزه دیگه! دارم بهت میگم اینجاست. مهسان بریده بریده گفت: ـ خب اگه حالش خوبه چرا یه خبر بهمون نداد؟ اصلا چی شدش که رفته جزیره هرمز؟ گفتم : ـ خودمم نمیدونم! اصلا ما رو نمیشناسه. سریعتر بیاین اینجا، یه نفر باید مواظب باور باشه من باید بفهمم قضیه چیه. مهسان گفت: ـ خیلی خب، تو اونجا منتظرمون باش! من الان به بچها خبر میدم. باور تا فهمید با لج گفت: ـ بابایی منم میخوام باهات بیام. بهش گفتم: ـ دخترم من اول باید بفهمم قضیه چیه. یه مشکلی هست اینجا! الانم میبرمت پیش خانوم معلمت و دوستات بمون تا خاله اینا برسن، باشه عزیزم؟ با ناراحتی گفت: ـ باشه بابایی. جای خونه ای که وارد شد و پیدا کردم. بعدش رفتم اقامتگاه و باور رو گذاشتم پیش خانوم مومنی و ازش خواستم مراقبش باشه! تا غروب دم در اون خونه کشیک وایستادم تا اینکه یه پسر تقریبا جوون از اونجا خارج شد. بعد از رفتنش و رفتم و در خونه رو باز کردم؛ یه خونه به سبک قدیمی بود که یه حیاط بزرگی داشت و دو طرف حیاط هم دوتا نخل بزرگ کاشته شده بود. سمت چپ ورودی یه زیر زمین بود که کلی چیزای تزیینی اونجا وجود داشت مثل کچر دریمر، انواع و اقسام سنگها و مهره ها... غزل هم رو یکی از صندلی ها نشسته بود و مشغول درست کردن دستبندهای مهره ای بود. موهاش بلند شده بود و انگار نسبت به قبل یکم لاغرترم شد اما با وجود همه ی این تغییرات هنوزم زیبا بود و نمی تونستم چشم ازش بردارم. از پله ها رفتم پایین و گفتم: ـ نمیدونستم بلدی دستبند هم درست کنی! یهو با ترس بلند شد و برگشت سمتم و گفت: ـ شما...شما اینجا چیکار میکنین؟- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سیام باور این بار محکم روشو برگردوند و گفت: ـ بابا این مامانم نیست! مامانم که ما رو یادش نمیره! بیا بریم... اون فقط شبیهشه. وقتی غزل داشت شالش رو درست میکرد، چشمم به گردنبند صدف دور گردنش افتاد، مطمئن که بودم اما این بار یقین پیدا کردم که خودشه ولی چرا با ما مثل غریبه ها رفتار میکرد؟؟ واقعا ازمون ترسیده بود و طوری نبود که نقش بازی کنه... بعد از حرف باور، اون خانومه انگار هل شد و رو به غزل گفت: نـ ازنین تو برو خونه استراحت کن، من هستم. غزل با تعجب رو بهش گفت: ـ لیلا مطمئنی؟! تو که میگفتی امروز نمیتونی کامل باشی! زنه سریع گفت: ـ آره آره مطمئنم تو برو. غزل شونه ایی بالا انداخت و یه نیم نگاهی به ما کرد و از غرفه خارج شد. اینجا یه اتفاقاتی داشت میفتاد! این غزل بود اما به یکی دیگه تبدیل شده بود! ما رو نمیشناخت! نگاهاش نسبت به ما غریبه شده بود... اون زنه آب دهنش رو قورت داد و با کمی نگرانی که سعی میکرد جمعش کنه رو به من گفت: ـ آقا بفرمایید؟ چی میخواستین؟ با جدیت گفتم: ـ بهتون میگم چی میخوام! اما الان نه. بعدش باور رو بغل کردم و سریع دنبال غزل راه افتادم و تعقیبش کردم. باور میگفت: ـ بابا فکر کنم اشتباه گرفتیم، اون مامانم نیست وگرنه چرا ما رو نمیشناخت؟ گفتم: ـ نمیدونم دخترم! ولی یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست! باید بفهمم داستان چیه! بزار به مهسان زنگ بزنم. همینجور که غزل رو تعقیب میکردم به مهسان زنگ زدم: ـ الو مهسان ـ سلام پیمان جون رسیدین؟ باور خوبه؟؟ بی مقدمه گفتم: ـ مهسان، غزل اینجاست. با صدای جیغ طوری گفت: ـ چی؟؟ پیمان دیوونه شدی؟- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت سیام باور این بار محکم روشو برگردوند و گفت: ـ بابا این مامانم نیست! مامانم که ما رو یادش نمیره! بیا بریم... اون فقط شبیهشه. وقتی غزل داشت شالش رو درست میکرد، چشمم به گردنبند صدف دور گردنش افتاد، مطمئن که بودم اما این بار یقین پیدا کردم که خودشه ولی چرا با ما مثل غریبه ها رفتار میکرد؟؟ واقعا ازمون ترسیده بود و طوری نبود که نقش بازی کنه... بعد از حرف باور، اون خانومه انگار هل شد و رو به غزل گفت: نـ ازنین تو برو خونه استراحت کن، من هستم. غزل با تعجب رو بهش گفت: ـ لیلا مطمئنی؟! تو که میگفتی امروز نمیتونی کامل باشی! زنه سریع گفت: ـ آره آره مطمئنم تو برو. غزل شونه ایی بالا انداخت و یه نیم نگاهی به ما کرد و از غرفه خارج شد. اینجا یه اتفاقاتی داشت میفتاد! این غزل بود اما به یکی دیگه تبدیل شده بود! ما رو نمیشناخت! نگاهاش نسبت به ما غریبه شده بود... اون زنه آب دهنش رو قورت داد و با کمی نگرانی که سعی میکرد جمعش کنه رو به من گفت: ـ آقا بفرمایید؟ چی میخواستین؟ با جدیت گفتم: ـ بهتون میگم چی میخوام! اما الان نه. بعدش باور رو بغل کردم و سریع دنبال غزل راه افتادم و تعقیبش کردم. باور میگفت: ـ بابا فکر کنم اشتباه گرفتیم، اون مامانم نیست وگرنه چرا ما رو نمیشناخت؟ گفتم: ـ نمیدونم دخترم! ولی یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست! باید بفهمم داستان چیه! بزار به مهسان زنگ بزنم. همینجور که غزل رو تعقیب میکردم به مهسان زنگ زدم: ـ الو مهسان ـ سلام پیمان جون رسیدین؟ باور خوبه؟؟ بی مقدمه گفتم: ـ مهسان، غزل اینجاست. با صدای جیغ طوری گفت: ـ چی؟؟ پیمان دیوونه شدی؟- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و نهم داخل غرفه رو نگاه کردم و گفتم: ـ ببخشید؟ کسی نیست؟ ببخشید؟ یهو از پشت سر یه صدای آشنا گفت: ـ شرمنده، بفرمایید... چطور میتونم کمکتون کنم؟ صداش...خودش بود...نمیتونستم برگردم، میترسیدم که خواب باشه. با دیدن باور که کپ کرده بود و گفت: مامان؛ برگشتم سمت صدا... غزل بود... برای یه لحظه تمام سروصداهای اونجا و جمعیت برام محو شدن... یه لباس کنفی بلند تنش بود و موهاشم فر کرده بود و دم موهاشم آبی بود. هم من هم باور شوکه شده بودیم... حتی یه لحظه به این فکر کردم شاید اشتباه گرفته باشم اما من این نگاهو حتی ده سالم که بگذره، فراموش نمی کنم....خودش بود! غزل من بود! غزل این بار با نگاه های من و باور؛ لبخندش رو جمع کرد و گفت: ـ ببخشید چیزی شده؟ چرا اینطوری نگام میکنین؟ بعد رو کرد سمت باور و با لبخند گفت: ـ چقدر بانمکی تو! منو با مادرت اشتباه گرفتی؟ باور سریع اومد سمتم و دستمو محکم گرفت تو دستش و گفت: ـ بابا، این مامانم نیست؟ بابا با توام.. اما من محو چهره و حرف زدنش بودم. اونقدر اون لحظه برام لذت بخش بود که حتی به این فکر نکردم که چرا داره مثل غریبه ها باهامون حرف میزنه! آب دهنم رو قورت دادم و رفتم جلو با لبخند گفتم: ـ میدونستم که زنده ایی. به همه گفتم ولی کسی باور نکرد! اما ازم ترسیده بود... خودش رو کشید عقب و با اخم گفت: ـ آقا چه خبرته؟؟ چیکار داری میکنی؟ دستم رو بردم سمت صورتش، که خودش رو کشید عقب و گفت: ـ میشه از غرفم برین بیرون! فکر کنم اشتباه گرفتین! بی توجه به حرفش گفتم: ـ خودتی! غزل منی. با تعجب نگام کرد و گفت: ـ غزل کیه؟ من اسمم نازنینه. همین لحظه یه خانومه دیگه اومد تو غرفه و رو بهش گفت: ـ نازنین، کلید و برای پارسا بردی؟ غزل به ما نگاهی کرد و گفت: ـ میخواستم ببرم، مشتری اومد و فکر کنم منو با یکی اشتباه گرفتن! بچه فکر میکنه مادرشم.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هشتم با ذوق نگام کرد و گفت: ـ جدی؟ دماغشو بوسیدم و گفتم: ـ بله که جدی! همین لحظه صدای سوت کشتی بلند شد و مدیر مدرسه اعلام کرد که رسیدیم جزیره و گفت که بعد از مستقر شدن تو اقامتگاه، میتونیم بریم هرجا که دوست داریم رو بگردیم. منتها هشت شب باید اقامتگاه باشیم چون که بچها قرار بود مسابقه پانتومیم انجام بدن! جزیره هرمز هم مثل جزیره کیش خیلی شلوغ بود و پر بود از مسافر. بعد از جابجا کردن وسایلمون توی اتاق به باور گفتم: ـ خب همسفر بگو ببینم، بنظرت از کجا شروع کنیم؟ یکم فکر کرد و گفت: ـ امممم... آها بابا میشه بریم بازار؟ با تعجب گفتم: ـ بازار برای چی؟ ـ من دلم از اون گردنبند صدفیا که دور گردن مامان بود ، میخواد. همیشه بهم میگفت این گردنبند برام شانس میاره... دلم میخواد از اونا داشته باشم. راست میگفت، اون گردنبند رو عمو ناخدا به غزل داده بود و همین حرف رو بهش زده بود... بخاطر همین هیچوقت اون گردنبند رو از گردنش درنیورد. باور اومد نزدیکم و گفت: ـ بابایی؟؟ میریم؟؟ نگاش کردم و گفتم: ـ مگه میشه دخترم بخواد و من نبرمش؟ آره عزیزم میریم. بعدش از پذیرش اقامتگاه آدرس بازارچه سنتی و صنایع دستی رو پرسیدم و راه افتادم به اون سمت. از اقامتگاهی هم که بودیم، فاصله ی چندانی نداشت و با چند دقیقه پیاده روی میتونستی برسی. وقتی وارد بازارچه شدیم اونقدر شلوغ بود که اصلا چیزی معلوم نبود... رو به باور گفتم: ـ عزیزم بیا بعلت کنم، اینجا گم میشی. بغلش کردم و از گوشه آروم آروم راه میرفتیم و باهم غرفه ها رو نگاه میکردیم. وقتی سر چهارراهش پیچیدیم، توی اولین غرفه، یهو باور گفت: ـ بابا از اون گردنبندا که میخوام! رفتیم داخل غرفه؛ بیشتر گردنبند ، دستبند حتی برقع هایی که درست شده بود، همشون کار دست بود و واقعا قشنگ بود... باور رو گذاشتم پایین و رفت سمت یکی از مانکنایی که اونجا بود و گفت: ـ ایناهاش بابا.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و هفتم با ذوق گفت: ـ اوهوم! باور هم بعضی اوقات تو جشن ها ساز میزنه. خیلی قشنگ گیتار و بلز میزنه؛ منم دوست دارم یاد بگیرم. سرش رو بوسیدم و تا رفتم حرفی بزنم، باور خانوم تند تند از اون ته اومد پیشم و دست به کمر وایستاد و با اخم رو به دختره گفت: ـ نخیرم، بابای من بجز من به کسی یاد نمیده! برو از بابای خودت یاد بگیر. از حسادتش خندم گرفته بود و آروم کشیدمش تو بغلم و زیر گوشش گفتم: ـ بابایی زشته! مگه دوستت نیست؟ اونم یاد بگیره مثل تو. بعدش دختره رو که با بغض نگام میکرد کشوندم اون سمت بغلم و گفتم: ـ اسمت چیه دخترم؟ با لبخند گفت: ـ راحیل. باور دستم رو کشید و گفت: ـ بابا میشه موهاشو دست نزنی؟ تا رفتم حرفی بزنم رو به راحیل با عصبانیت گفت: ـ اصلا تو چرا پیش بابای من نشستی؟ برو پیش پدر خودت بشین! من میخوام پیش بابام بشینم. دختره بیچاره بدون اینکه چیزی بگه با ناراحتی از جاش بلند شد و رفت و بعدش باور سریع اومد و سرجاش نشست. با خنده گفتم: ـ چیشد پس؟؟ تا الان که پیش بابا نمیومدی، داشتی بازی میکردی! یهو یاد بابا افتادی! دست به سینه شد و با اخم گفت: ـ تو بابای منی! قرار نیست با دوستای منم خوب باشی وگرنه باهات قهر میکنما! محکم گرفتمش تو بغلم و گفتم: ـ اوه اوه! چقدر حسود! خانوم خانوما پس تو بجای اینکه پیش بابایی باشی مدام میری پیش شنتیا چی؟ نگام کرد و بدون اینکه بخنده با جدیت گفت: ـ خب تو هم مدام اذیتش میکنی و گوشش و میکشی! از لحن حرف زدنش خندم گرفت و همونجور که موهاشو با کش سرش سفت میکردم گفتم: ـ من فقط یدونه دختر دارم اونم تویی. هیچکس برای من که مثل تو نمیشه دخترم.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و ششم موجای دریا با هر بار اومدنش سمت کشتی حالم رو بد میکرد اما تصمیم گرفته بودم با ترسم مقابله کنم. بهرحال الان دخترم کنارم بود و کسی نمیتونست اونو ازم بگیره نه دریا و نه هیچ چیزه دیگه! باور مشغول بازی کردن با همکلاسیاش شد و پدر و مادر همکلاسیاشم مشغول حرف زدن با همدیگه بودن. تو این جمع فقط من تنها نشسته بودم. آخ که چقدر جای غزل اینجا خالی بود... الان اگه اینجا بود با همه صمیمی میشد و شروع میکرد یسره حرف زدن. ارتباط اجتماعیش کلا خیلی خوب بود. به دریا نگاه کردم و یهو یه آهنگ تو ذهنم پلی شد و دوباره باعث شد اشکام سرازیر بشه: اصلا خبر داری چقدر دلتنگتم بی معرفت؟ مگه چی میخواستم ازت جز اینکه تو باشی فقط/ تو تنهایی دلتنگتم با آدما دلتنگتم... هر مدلی که فکر کنی، من این روزا دلتنگتم. همین لحظه باور دوئید و اومد سمتم و گفت: ـ بابا پیمان، خانوم معلمم میگه برامون گیتار میزنی؟ گفتم: ـ عزیزم من گیتار با خودم نیوردم که. به کاپیتان کشتی اشاره کرد و گفت: ـ کاپیتان داره. بیارم؟ همه خانواده ها بهم نگاه میکردن و پدر یکی از بچها گفت: ـ آقا پیمان یه آهنگ از تنظیم های خودتون بزنین. یکی از خانومای جمع گفت: ـ ماشالا آهنگایی که تنظیمم میکنین تو سرتاسر جزیره ترکونده. با لبخند گفتم: ـ اختیار دارین! ممنون از لطفتون. باشه پس... خانوم مومنی گیتار رو بیارین بی زحمت. معلمشون برام گیتار رو آورد و منم شروع کردم به نواختن آهنگ (بی تو هر شب از نوان) که این روزا ورد زبونم شده بود. رفته بودم تو حس و حال خودم و به یاد روزایی که با غزلم تو جزیره گذرونده بودیم. از اولین آشناییمون کنار درخت آرزوها گرفته تا دزدکی اومدنش توی خونم، اون روزی که رفتیم خونشون و جلوی خانوادش بخاطر عشقمون وایستاد، لبخنداش، منتظر موندنش برای من، برای آغوشش، برای نفس کشیدنش. واقعا اونقدری دلم تنگ شده بود که حد نداشت... اشک آروم آروم از گونه هام سر میخورد. بعد از تموم شدن کل خانواده ها تشویقم کردن. یه دختر کوچولویی همسن باور کنارم نشسته بود و با یه ذوقی گفت: ـ عمو خیلی قشنگ گیتار میزنی، میشه به منم یاد بدی؟ موهای چتریش رو دادم کنار و با لبخند ازش پرسیدم: ـ دوست داری موسیقی یاد بگیری؟- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و پنجم دوید و رو به شنتیا گفت: ـ بیا بریم شنتیا. شنتیا هم داشت میرفت که آروم گوشش رو کشیدم و گفتم: ـ دیگه سر دختر من داد نمیزنیا. اینبار کلت رو میکنم! شنتیا شروع به جیغ و داد زدن کرد؛ باور دوباره برگشت و با اخم بهم گفت: ـ بابا! خندیدم و گفتم: ـ خیلی خب برین. زیر لب نگاش کردم و گفتم: ـ پدرسوخته با اون ادا و اطواراش! به عکس خودم و غزل که روی میز کنار در بود نگاه کردم و گفتم: ـ این بچه نباید اینقدر شبیهت میشد غزل. انگار من تو بوجود آوردنش هیچ سهمی نداشتم، هعی! رفتم سمت اتاق باور و شروع کردم به جمع کردن وسایلش. شب باید به علی میگفتم که برای سه روز جایگزین من تو رستوران، بردیا رو بیاره. قرار بود بعد از مدتها سفر روی آب رو تجربه کنم بخاطر دخترم روی ناراحتی و چیزی که عذابم میداد سرپوش گذاشتم. درسته غزل پیشم نیست اما بهرحال کپی برابر اصلش که پیشمه! باید قدرش رو بدونم و به خوبی ازش مراقبت کنم تا روحش صدمه نبینه. بلکه این سفر برای خودمم خوب بود و روحیم عوض میشد! از کجا معلوم؟! *** دو روز بعد... ـ بابا کلاهم رو گرفتی؟ ـ آره عزیزم گرفتم، سوار شو. کارت ورودی و به نگهبان کشتی دادم و چمدونا رو ازمون تحویل گرفتن و سوار شدیم. یه حس عجیبی داشتم! حس نزدیکی و در عین حال ترس دور شدن از جزیره.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و چهارم بهش نگاه کردم و با لبخند گفتم: ـ فقط یه قولی بهم بده دخترم؟ ـ چی؟ ـ از این به بعد هر چیزی هم که پیش اومد بهم بگی، تو دل خودت نریز، باشه؟ رفیق دخترا پدراشونن، یادت که نرفته؟! چشمکی بهم زد و انگشتشو آورد جلو گفت: ـ قول میدم. منم به نشونه قول انگشتم و توی انگشتش گره زدم. همین لحظه شنتیا از در پشتی اومد و گفت: ـ باور دو ساعته منتظرتم کجایی پس؟ با اخم بهش گفتم: ـ دخترم پیش باباش نشسته، مگه باید بهت جواب پس بده؟ شنتیا که فکر کرد خیلی جدیم، صداش رو آورد پایین و با شرمندگی گفت: ـ آخه عمو من... دوباره با عصبانیت ساختگی گفتم: ـ بدو برو خونتون ببینم! دخترم میخواد با پدرش آهنگ بخونه الان وقت نداره. باور که یسره میخندید رو بهم گفت : ـ بابا دوستمو اذیت نکن، گناه داره! با حالت مظلومی گفتم: ـ یعنی تو این پسربچه رو به بابات ترجیح میدی؟ باشه باور خانوم. بازم با خنده گفت: ـ نه بابا ولی اون دوستمه دیگه، بازیمم نصفه مونده. برم؟؟؟ نگاش نکردم که اومد تو بغلم و سرم رو محکم گرفت تو بغلش و شروع کرد به بوسیدن صورتم. بدون اینکه بخندم گفتم : ـ خیلی خب برو ولی زودتر برگرد، باید چمدونمون هم حاضر کنیم! با خوشحالی گفت : ـ باشه بابایی.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و سوم یهو دستپاچه شد و شروع کرد با موهاش بازی کردن... چیزی نگفت. گذاشتمش رو صندلیه روبروم و با لبخند گفتم: ـ باور من که اینقدر عاشق سفر و اردو و دریائه، چرا اینو با باباش درمیون نذاشت؟ دخترم تو هنوزم... سریع پرید وسط حرفم و با بغض گفت: ـ بابا من نمیخوام که تو ناراحت بشی! با تعجب نگاش کردم! اشکاش رو پاک کردم و گفتم: ـ اینجوری گریه نکن دل ندارم ببینم! بعدشم کی گفته که من ناراحت میشم؟! گفت : ـ بابا من اونقدرم که تو فکر میکنی بچه نیستم! میدونم که تو فقط بخاطر اینکه منو خوشحال کنی گفتی بریم دریا ولی ته دلت دوست نداری و ناراحت میشی! منم دلم نمیخواد ناراحتیه بابام رو ببینم. دوباره شروع کرد با موهاش بازی کردن و گفت: ـ اردو هم که با کشتی و روی آبه. میدونستم اگه بهت بگم برای اینکه منو ناراحت نکنی، میگفتی بریم ولی ته دلت راضی نیستی باباـ از عقل و شعور بچه هشت ساله واقعا متعجب بودم! از اینکه واقعا اونقدری که میگفت بچه نیست و مسائل رو میفهمه و دخترم بخاطر اینکه صرفا باباش ناراحت نشه، ترجیح داد دیگه از آرزوهاش حرف نزنه. محکم بغلش کردم و سعی کردم بغضم رو کنترل کنم و گفتم: ـ عزیزه دلم، منو نگاه کن! من بخاطر تو هرکاری میکنم باور! فقط کافیه تو خوشحال باشی دخترم! بخاطر تو هم که شده با دریا آشتی میکنم! از بغلم اومد بیرون و دوباره دستی به ریشم کشید و گفت: ـ ولی تو بخاطر مامان.. انگشت اشارم رو گذاشتم رو لبش و گفتم: ـ تو هم به اندازه مادرت برام عزیزی! این موضوع تمام شد. به معلمتون گفتم که ما هم میریم جزیره هرمز. از صندلی اومد پایین و پرید و با صدای بلند گفت : ـ آخجون.- 135 پاسخ
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و دوم رو مبل نشستم... چرا باور چیزی بهم نگفته بود؟ اون که عاشق ماجراجویی و سفر و اردو بود اما این بار حتی یه کلمه راجب این موضوع باهام حرف نزده بود! نکنه هنوزم ازم دلگیره و میترسه که دعواش کنم که بهم چیزی نگفته؟!. تو همین فکرا بودم که خانوم مومنی گفت: ـ آقای راد پشت خطین؟ سریع گفتم: ـ بله شرمنده! ببینین شما اون رضایتنامه رو جای من امضا کنین، منو دخترم هم میایم، از طرف مدرسه میریم؟ خانوم مومنی گفت: ـ چشم، بله هم میشه از طرف مدرسه رفت و هم اینکه خودتونم میتونین از طریق لنج سوار شین. فقط یه کارت ورود از طرف مدرسه رو باید داشته باشین که اونو من فردا به باور جون میدم. ـ دست شما درد نکنه. زحمت کشیدین. ـ خواهش میکنم! خداحافظ. همین لحظه دیدم باور از در پشتی اومد تو خونه و نفس نفس زنان گفت: ـ وای که چقدر گرمه...بابا میشه آب پرتقال و از تو یخچال بهم بدی؟ من قدم نمیرسه. از رو مبل بلند شدم و لپش رو کشیدم. یه نفس یه لیوان آب پرتقال و خورد و بعدش سریع گفت: ـ بابا من میرم پیش شنتیا! یک ساعت دیگه برمیگردم. داشت میرفت که دستش رو گرفتم و گفتم : ـ دخترم یه دقیقه بیا بشین کارت دارم. یه اوفی کرد و گفت: ـ اما بابا شنتیا منتظرمه، بازیمون نصفه مونده. رو صندلی میز ناهارخوری نشستم و گرفتمش تو بغلم و گفتم: ـ بازی فرار نمیکنه عزیزم. فعلا حرفای من مهم تر از بازیه... دست به سینه شد و زیر لب با نارضایتی گفت: ـ باشه. نمیدونستم چجوری و از کجا باید شروع کنم؟! باور نگام کرد و گفت: ـ خب بابا بگو دیگه! چی میخوای بهم بگی؟ نگاش کردم و گفتم: ـ چرا راجب اردوی مدرستون چیزی بهم نگفتی؟- 135 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیست و یکم حدود یک هفته گذشت و این روزا باور درگیر درس و مدرسه بود و اصلا بابت دریا حرفی نمیزد. خیلی عجیب بود! حتی وقتی من راجب دریا حرف میزدم، سعی می کرد بحث رو عوض کنه! نمی فهمیدم که قضیه چیه و چرا بعد اون شب بچم دیگه راجب بزرگترین آرزوش حرفی نمیزنه. بجاش تو ساعت های بیکاریش میومد و میگفت که بهش کیبورد یاد بدم یا با گیتار با همدیگه تمرین کنیم و بخونیم. وقتی دیدم دیگه راجب آب و دریا حرفی نمیزنه منم بیخیال شدم و چیزی نگفتم، تا اینکه یه روز وقتی بعد از مدرسه رفته بود پیش شنتیا تا بازی کنه از طرف مدرسش بهم زنگ زدن. دستم رو با حوله خشک کردم و با تعجب جواب دادم: ـ الو سلام آقای راد حالتون خوبه؟ با تعجب گفتم: ـ ممنونم خانم مومنی شکر خدا! شما خوبین؟ ـ مرسی راستش غرض از مزاحمت اینکه امروز آخرین مهلت تحویل رضایتنامه سفر سه روزه جزیره هرمز بود! بعد باور امروزم رضایتنامش رو نیورد؛ اگه شما اوکی باشین من از طرفتون یه ورقه رضایتنامه امضا کنم و تحویل دفتر مدرسه بدم. تعجبم دو برابر شد!!! از چه سفری حرف میزد؟ باور اصلا راجبش بهم چیزی نگفته بود؛ با همون صدای متعجب گفتم: ـ ببخشید خانوم مومنی قضیه چیه دقیقا؟؟ من اصلا در جریان نیستم! این بار خانوم مومنی تعجب کرد و گفت: ـ واا!! باور جون بهتون نگفته؟ ـ نه چیزی به من نگفته!! ـ مدرسه قبل از تعطیلات نوروز داره یه سفر سه روز برای جزیره هرمز میچینه و پس فردا قراره بچها با خانواده هاشون شرکت کنن، تقریبا همه بچها رضایت نامه هاشونو آوردن بجز باور که بهم گفت دلش میخواد بیاد اما نمیتونه... منم گفتم زنگ بزنم و اصل قضیه رو از خودتون بپرسم...- 135 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیستم وقتی داشتم از توی ماشین بغلش میکردم تا ببرمش سمت خونه یهو بیدار شد و سریع گفت: ـ بابایی اومدی؟ محکم بغلش کردم و گفت: ـ آره عزیزم اومدم. گردنم رو محکم بغل کرد و گفت: ـ بابا من دیگه باهات قهر نیستم! ببخشید که بهت نگفتم و ناراحتت کردم! قول میدم دیگه اینکارو نکنم. کلید انداختم و رفتم تو خونه و گذاشتمش رو تخت و گفتم: ـ در اصل من معذرت میخوام که سرت داد زدم دخترم! منو ببخش! وقتی دیدم که نبودی... پرید و دوباره بغلم کرد و گفت: ـ دیگه نمیرم قول میدم. بنظرم بهترین موقعیت بود که این خبر رو بهش بدم. با لبخند گفتم: ـ ببین چی میگم؟ نشست رو زانوهام؛ و بهم نگاه کرد، موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ از این به بعد هفته ای یبار باهم میریم سمت دریا... برخلاف تصورم اصلا خوشحال نشد! حتی چیزیم نگفت! با تعجب نگاش کردم و گفتم : ـ بابایی؟؟ خوشحال نشدی؟؟ یهو لبخند زد و گفت : ـ چرا خوشحال شدم ولی خودت چی؟ تو که از دریا... پریدم وسط حرفش و با لبخند گفتم: ـ من بخاطر یدونه دخترم همه کار میکنم. دوباره خودش رو چپوند تو بغلم و با اون لحن بچگانش گفت: ـ بابایی خیلی دوستت دارم. خوشحالم که دوباره تونستم دلش رو بدست بیارم اما یچیزی این وسط عجیب بود! حالت عادی باور با شنیدن اسم دریا؛ از خوشحالی باید خونه رو سرش خراب میکرد اما در اون حد خوشحال نشد. حالا شایدم چون امشب زیادی خسته شده بود؛ وقت برای خوشحالی نداشت. یا اینکه فکر میکرد من به زور قراره ببرمش دریا! نمیدونم... اون شبم با فکر و خیال بالاخره خوابم برد.- 135 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت بیستم مهسان خندید و گفت: ـ از دست تو پیمان! کفشم رو درآوردم و رفتم کنار مبل نشستم و موهاشو نوازش کردم و بوسیدمش؛ هنوزم گونه و بینیش قرمز بود! زیر لب گفتم: ـ خدا ازم نگذره که اشکت رو درآوردم. مهسان گفت: ـ پیمان چایی میخوری بیارم؟ آروم گفتم: ـ نه دیر وقته! باشه واسه یه وقت دیگه. مهسان گفت: ـ قبل از اینکه بخوابه هم میگفت که دلم برام بابام تنگ شده! پس کی میاد! لبخند زدم و گفتم: ـ قربونش برم من، کل شب منم با فکر کردن بهش گذشت! مهدی که رفته بود لباسش رو عوض کنه، برگشت و گفت: ـ تازه مهسان خانوم، آقا پیمان بالاخره تصمیم گرفت یکم از سخت گیریاش رو کم کنه؛ مهسان با تعجب نگاش کرد و از آشپزخونه اومد بیرون و گفت: ـ چطور مگه؟ مهدی گفت: ـ قراره از این بعد هفته ای یبار باور رو ببره سمت دریا. مهسان با صدایی که سعی میکرد هیجانش رو کنترل کنه، گفت: ـ جدی میگی؟؟ چه خبر خوبی!! پس بالاخره تصمیم گرفتی با دریا آشتی کنی. به مهسان نگاه کردم و گفتم: ـ حسابم با دریا که هیچوقت صاف نمیشه ولی بخاطر دخترم مجبورم! دلم نمیخواد بیشتر از این ناراحتش کنم! مهسان اومد کنارم نشست و گفت: ـ بهترین تصمیم رو گرفتی پیمان! مطمئن باش باور هم خیلی خوشحال میشه! سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم. بعدش آروم دخترم رو بغل کردم و باهاشون خداحافظی کردم و رفتم سمت خونه.- 135 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت نوزدهم اون وقت منه احمق جلوی چشم بچها سرش فریاد کشیدم، بدون اینکه حتی بهش گوش بدم. این بچه نفسه منه، پاره تنمه. روز به روز وابستگیم بهش بیشتر از قبل میشه. خصوصا که هر چقدر داره بزرگتر میشه؛ حرف زدنش، نگاهاش و لبخندش بیشتر داره شبیه غزل میشه. با حال خراب برگشتم رستوران و اون شب هم گذروندم اما فکر و ذکرم همش پیش دخترم بود. هر نیم ساعت به مهسان پیام میدادم و از حالش باخبر میشدم. میگفت که گریه نمیکنه اما هنوز ناراحته، تصمیم گرفتم بخاطر دخترم هم که شده یکم از سخت گیریام کم کنم و با اینکه از دریا متنفرم و منو یاد اون روز نحس میندازه اما بخاطر باور، ببرمش و بزارم یکم بازی کنه اما فقط تا همین حد... به کلاس شنا و اینا نمیتونستم فکر کنم! حدود ساعت یک شب بود که کارمون تموم شد و مهدی رو رسوندم دم در خونه، داشتم ماشین و خاموش میکردم که مهدی گفت: ـ میخوای امشب و بزاری اینجا بمونه؟ فردا میارمش. گفتم : ـ نه بابا دستت درد نکنه، خونه راحت ترم. همین طور که پیاده میشد گفت: ـ پیمان، امشب خودت پیش ما بمونی چی؟ حال خودتم خیلی اوکی نیست. در ماشین و بستم و گفتم: ـ نه مرسی، تعارف نمیکنم. حالمم بخاطر این خوب نیست که امشب دل بچم رو خیلی شکوندم و دارم از عذاب وجدان میمیرم. مهدی همونجور که با کلید در و باز میکرد گفت: ـ نگران نباش! باور دختره خوش قلبیه، مطمئنم تا الان یادش رفته. یه نفس عمیقی کشیدم وزیر لب گفتم: ـ انشالا. رفتیم بالا و مهسان در رو باز کرد و آروم گفت: ـ پیمان تازه خوابیده! من فردا میوردمش. داخل رو نگاه کردم و دیدم رو رو مبل مثل فرشته ها خوابیده، گفتم: ـ من بدون بچم خوابم نمیبره، مشکل اینه. مهدی زیرلب پوزخند زد و رو به مهسان گفت: ـ با این وضعیت فکر کنم باور تا آخر عمر باید بیخ ریش باباش باشه! با حرفش سه تامون خندیدیم و گفتم: ـ خیلیم خوب میشه، چون بچه من باید ور دل باباش باشه! میخوام ترشی بندازمش!- 135 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هجدهم کوهیار هم که رفت با تلفن صحبت کنه اومد سمتم و گفت: ـ پیمان، پارت سعید شروع شده باید بریم رستوران. من دلم پیش حرفای دخترم مونده بود، با گریه گفتم : ـ دخترم دیگه دوستم نداره، خدا لعنتم کنه. امیرعباس گفت: ـ اشتباه میکنی! خیلی دوستت داره الانم بخاطر اینکه باهاش اینجوری صحبت کردی عصبانی شده. کوهیار لبخند زد و گفت: ـ اینقدر به فکر باباشه که اومد از دریا بخواد مادرش رو بفرسته تا پدرش غصه نخوره، قربون دلش برم من...پیمان واقعا اینکارو باهاش نکن! بخدا دلم کباب شد اینجوری دیدمش...بخاطر ترس تو، بچه ی به این کوچیکی مجبوره همه ی آرزوهاشو فراموش کنه. سرم رو گرفتم بین دوتا دستام و چیزی نگفتم... امیرعباس گفت: ـ باور کن اگه غزل هم این شرایط رو میدید راضی نبود اینقدر به بچه سخت گیری کنی! سرم رو بلند کردم و گفتم: ـ اگه یبار دیگه این دریای عظمت لعنتی دخترم رو ازم بگیره چی؟ من تحمل یه داغ دیگه رو ندارم امیرعباس.. کوهیار این بار گفت: ـ خیلی خب، تنها نفرستش. حداقل بزار با خودت بیاد دریا و یکم بازی کنه... پیمان بعضی اوقات که باهم میایم و این سمت قدم میزنیم؛ باید ببینی چجوری به بچه ها و مسافرایی که میرن داخل دریا شنا میکنن نگاه میکنه... با حسرت! حتی یبار بهش گفتم باهم بریم پاهاش رو بزاره داخل آب، میدونی بهم چی گفت؟ نگاش کردم که گفت: ـ گفتش که تا بابام بهم اجازه نده نمیرم سمت دریا، اگه برم خیلی ناراحت میشه و غصه میخوره! اشکام رو پاک کردم و گفتم: ـ امشب خیلی دلش رو شکوندم. امیرعباس زد به شونه ام و گفت: ـ اون هنوز بچست و مثل خودت خیلی دوستت داره، بازم دلشو بدست میاری! پیمان تو بهترین پدری هستی که من تو تمام عمرم دیدم! لبخندی بهش زدم و چیزی نگفتم. دختر من بخاطر دل باباش اومد تا دعا کنه مادرش برگرده...- 135 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت هفدهم دستش رو ول کردم و سریع رفت کنار مهسان و لباسش و چسبید و با گریه رو به من گفت: ـ دلم نمیخواد با تو بیام، دیگه دوستت ندارم. داشتم میرفتم سمتش که کوهیار دستم رو کشید و گفت: ـ پیمان لطفا! بعدش رفت سمت باور و چهار زانو کنارش نشست و با مهربونی گفت: ـ عزیزم همه ما خیلی ترسیدیم وقتی تو رستوران ندیدیمت، بابا هم که چون نگرانت شد از دستت عصبانیه، خب بهمون میگفتی میخوای بیای اینجا، من یا خاله میوردیمت. همینجور که هق هق میکرد رو به کوهیار گفت: ـ عمو...عمو من خواستم بیام از دریا بخوام که مامانم رو برگردونه...تا...تا بابام شبا بخاطرش ناراحت نشه و گریه نکنه. بعدش هم بهم اجازه بده برم سمت دریا و شنا کنم... واسه همین اومدم. کوهیار محکم بغلش کرد و گفت: ـ الهی قربونت بشم من. دلم برای بغضش و گریه هاش کباب شد... یه نفس عمیق کشیدم و رفتم سمتش که دوباره رفت پشت مهسان قایم شد و گفت : ـ نمیخوام بابامو ببینم، باهات قهرم، برو. رفتم پشت مهسان و با بغض و ناچاری گفتم: ـ عزیزم من جز تو دیگه کی برام مونده؟ با من اینجوری نکن دخترم! به من نگاه کن. گریه میکرد و می گفت: ـ نمیخوام بهت نگاه کنم، دیگه دوستت ندارم! با ریختن هر اشکش دلم بیشتر آتیش می گرفت. تا رفتم اشکاش رو پاک کنم، رو به مهسان گفت: ـ خاله من میخوام بیام خونه شما، نمیخوام برم خونه! تا رفتم چیزی بگم؛ مهسان بغلش کرد و آروم بهم گفت : ـ فعلا بزار یکم آروم بشه. باور، محکم مهسان رو بغل کرد و باهم رفتن. رو صندلی کنار ساحل نشستم، امیرعباس گفت: ـ پیمان بچه رو هم داغون کردی! بخدا طفل معصوم گناه داره، گذاشتیش تو قفس و فکر میکنی که اینجوری حالش بهتر میشه!- 135 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت شانزدهم بعد از چند دقیقه سکوت یهو امیرعباس گفت: ـ شاید الان برگشته رستوران... بیاین بریم یه سر بزنیم! تا رفتم چیزی بگم؛ صدای کوهیار رو شنیدم که با سرعت زیاد داشت میومد سمتم. مهسان دستش رو گذاشت رو قلبش و گفت: ـ خیر باشه انشالا! کوهیار نفس نفس زنان گفت: ـ پیمان، عمو ناخدا گفت که نیم ساعت پیش باور رو دیده... داشته میرفته سمت درخت آرزوها. یهو زدم به پیشونیم و آروم زیرلب گفتم: ـ چرا به ذهن خودم نرسید؟ و با توپ پر به سمت ته اسکله راه افتادم. پشت سرم کوهیار و امیرعباس و مهسان یه ریز حرف میزدن و میگفتن که آروم باشم و چیزی نگم تا وضعیت بدتر نشه اما امشب مثل همون دو سال پیش کم مونده بود سکته کنم! اونقدر اون لحظه عصبانی بودم که هیچ چیزی نمی تونست آرومم کنه. دیدم که رفته نزدیک دریا و رو بهش وایستاده؛ با عصبانیت رفتم سمتش و بازوش رو محکم گرفتم و گفتم: ـ مگه بهت نگفتم از کنار امیرعباس جم نخور باور؟ گفتم یا نگفتم؟ با ناراحتی گفت: ـ بابا من... پریدم وسط حرفش و با فریاد گفتم: ـ مگه من بهت نگفتم حق نداری نزدیک دریا بشی؟ باور من امشب سکته کردم تو رو ندیدم، چند بار باید یه موضوع رو بهت بگم؟ گریه کرد و می گفت : ـ بابا دستم درد گرفت، ولم کن. مهسان اومد سمتم و بازوم رو کشید و با عصبانیت گفت : ـ پیمان چیکار میکنی؟ یکم آروم باش لطفا! اینبار برگشتم و رو به مهسان گفتم: ـ تو نمیدونی تو دل من الان چی میگذره! امیرعباس آروم گفت : ـ این مدل حرف زدنت چیزی رو حل نمیکنه پیمان!- 135 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان دستامو ول نکن ( جلد دوم ) | غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت پانزدهم علی اومد سمتم و گفت: ـ پیمان داری چیکار میکنی؟ یقه علی رو گرفتم و با گریه گفتم: ـ دخترم نیست علی. علی دوتا مچم رو گرفت و گفت : ـ خیلی خب! آروم باش. همین اطرافه دیگه... جایی نداره بره! از سالن رفتم بیرون و دیدم امیرعباس کنار یه میز وایساده و داره سفارش غذا میگیره. سریع دستش رو کشیدم و گفتم: ـ امیرعباس، باور کجاست؟ امیرعباس با گیجی نگام کرد و گفت : ـ گفت میره دستشویی. با عصبانیت گفتم: ـ تو هم گذاشتی بره؟ امیرعباس بازم با خونسردی گفت: ـ باید چیکار میکردم؟ همون جور که مثل دیوونه ها از پله ها میرفتم پایین گفتم: ـ منه احمق رو صدا میزدی. امیرعباس بلند گفت: ـ الان داری کجا میری؟ گفتم: ـ دارم میرم دنبال دخترم. هر طرف رو نگاه میکردم و از کل رهگذرای سمت اسکله پرسیدم، هیچکس ندیده بودتش... دیگه داشتم عقلم رو از دست می دادم. دوباره اون روز شوم تو ذهنم نقش بست... توی دلم خدا خدا می کردم که اتفاق بدی نیفتاده باشه و من باز با یه خبر وحشتناک مواجه نشم... امیرعباس و کوهیار و مهسان هم دنبالم اومدن و هممون هر سمت اسکله رو میگشتیم. مهسان گفتش که علی از دوربین مدار بسته دید که از رستوران خارج شد و اصلا سمت دستشویی نرفت. دیگه قلبم جواب کرده بود. وایسادم وسط خیابون و چهارزانو نشستم. دستام رو گذاشتم رو آسفالت و این بار به بغضم اجازه دادم که فرو بریزه. مهسان اومد سمتم و طوری که سعی داشت منو آروم کنه گفت: ـ پیمان اینطوری نکن توروخدا! همه دارن بهمون نگاه میکنن. با عصبانیت نگاش کردم و گفتم: ـ خب نگاه کنن! باورم نیست؛ گمشده... میفهمی؟ امیرعباسم اومد سمتم و نفس نفس زنان گفت : ـ اونورم گشتم نبود. بلند شدم و با بیچارگی رو به مهسان و امیرعباس گفتم: ـ یه امشب...فقط یه امشب بچم رو دست شماها سپردم. دمتون گرم واقعا. امیرعباس و مهسان جفتشون سرشون رو انداختن پایین و چیزی نگفتن.- 135 پاسخ
-
- 1
-
-
- عاشقانه
- عاشقانه ای جدید و متفاوت
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :