رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,022
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    35

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت شصتم بعدش دویید و رفت... رو به مهسان گفتم: ـ شرمنده بازم! اذیتت نکرد که؟ مهسان گفت: ـ نه بابا چه اذیتی!! خیلیم بهمون خوش گذشت. بعدش به مهدی گفت: ـ مهدی زنگ بزن به سرویس هتل بگو ناهار بیارن؛ گشنمون شد. مهدی شماره هتل رو گرفت و امیرعباس رو بهش گفت: ـ بگو یدونه قلیونم بیارن. مهدی سرش رو با تایید تکون داد و زنگ زد و سفارش داد... بعد از اینکه قطع کرد، به جفتشون نگاه کردم و گفتم: ـ خب، نمیخواین بگین که چی شده؟؟ امیرعباس گفت: ـ پیمان این پسره اصلا وضعیت و سلامت عقلیش سرجاش نیست. با ترس پرسیدم: ـ چطور مگه؟ مهدی گفت: ـ منو امیرعباس امروز رفتیم و از کل همسایه ها و آدمای بازارچه سوال کردیم... متاسفانه راجب پسره چیزای خوبی نمی‌گفتن. با کمی عصبانیت گفتم: ـ میشه واضح تر صحبت کنین تا من بفهمم قضیه چیه!؟؟ امیرعباس گفت: ـ ببین، پارسا و لیلا بچهای یکی ازخان های بزرگ جزیره هرمز بودن. مادرشون وقتی که اینا بچه بودن سرطان میگیره و میمیره و شاپور برای اینکه بچها بی مادر بزرگ نشن دوباره تجدید فراش میکنه. زن جدیدش کلا خیلی هوای بچها رو داشت و باهاشون خوب بود اما زنه مثل اینکه یه خواهر خیلی شر داشت که اصلا راضی به این ازدواج نبود و دلش نمی‌خواست خواهرش با شاپور ازدواج کنه البته یسریا میگن که بخاطر حسادتش، دلش نمیخواسته که با خواهرش ازدواج کنه. با تعجب پرسیدم: ـ خب این مسئله چه ربطی به پارسا داره؟!
  2. پارت پنجاه و نهم رفت سمت خونشون و با چشمک گفت: ـ پس میبینمت امشب! با خنده‌ی شیطونی گفتم: بی صبرانه منتظرتیم! واقعا که قلب آدما هیچوقت بهشون دروغ نمیگفت...دوباره تونست مثل قبل دوسم داشته باشه اما ای کاش که بخاطر میورد تا براش راحت‌تر باشه. امشب میخواستم تو رستوران، ماهی برای شام رزرو کنم چون باور خیلی دوست داشت و وقتی هم که غذایی رو دوست داشته باشه؛ موقع حرف زدن راحت تر میتونستم قانعش کنم... تو مسیر رسیدن به اقامتگاه بودم که امیرعباس به گوشیم زنگ زد... سریع برداشتم: ـ الو... ـ پیمان کجایی؟؟ گفتم: ـ دارم میام؛ چیزی دستگیرتون شد؟ امیرعباس با یه لحن پر از ترسی گفت: ـ اونم چه چیزی! سریعتر بیا. از لحنش، استرس کل وجودمو گرفت، سریع پرسیدم: ـ باور و مهسان اومدن؟ باور خوبه؟ گفت: ـ آره تازه رسیدن؛ ما هم می‌خوایم ناهار می‌خوریم... بیا زودتر. فرعیه جلوییم رو پیچیدم و گفتم: ـ دم درم. تو حیاط، با خانوم مدیر و خانوم مومنی با سر سلامی کردم و بعدش سریع رفتم سمت اتاق مهدی اینا... باور در رو باز کرد و پرید تو بغلم و گفت: ـ وای بابا نمیدونی چقدر خوش گذشت! منو خاله از روی صخره ها پریدیم... بعدش یه خانومه برامون از این طرح های حنا کشید. بعد دستشو بهم نشون داد و گفت: ـ نگاه کن با ذوق گفتم ـ خیلی خوشگله عزیزم! بعدش بهم گفت: ـ میتونم برم اتاق نیلا باهاش نقاشی بکشم؟؟ سرش رو بوسیدم و گفتم: ـ آره دخترم، منتها زود برگرد.
  3. پارت پنجاه و هشتم از حرفش خندم گرفت ولی خودش یهو مکث کرد... دوباره نگاش کردم که پرسید: ـ پدر و مادرمم جزیره کیش زندگی میکنن؟ گفتم: ـ نه عزیزم... اونا شمالن ولی جزیره، خونه دارن و این اواخر بخاطر وضعیت منو باور بیشتر از قبل میان و به من و باور سر میزنن. با تعجب پرسید: ـ پس من اهل شمالم؟ لپش رو کشیدم و گفتم: ـ آره عزیزم... نگران نباش! برگشتیم کیش باهمه آشنات میکنم. دوباره با لبخند نگام کرد و گفت: ـ باشه. رسیدیم سمت خونشون... به خونشون نگاه کرد، به نفس راحتی کشیدم و گفتم: ـ پس امشب آخرین شبیه که از هم جدا میمونیم. سرش رو تکون داد و حرفم رو تایید کرد... گوشی رو دادم دستش و گفتم: ـ شمارت هم برام بنویس، اگه چیزی پیش اومد زنگ بزن عزیزم... هر موقع که شد. همینجور که شمارش رو مینوشت گفت: ـ پس من امشب میام پیش تو و دخترم. گونش رو بوسیدم و گفتم: ـ منتظرتم! یهو خودشو کشید عقب و به دور و بر نگاه کرد و گفت: ـ پیمان چیکار میکنی وسط خیابون؟ خیلی عادی گفتم: ـ زنمی، واسه ابراز علاقه قرار نیست که از خیابون و آدماش اجازه بگیرم! دوباره خندید و گفت: ـ از دست تو!
  4. پارت پنجاه و هفتم چرخ و فلک اومد پایین و نگه داشت... دست همو گرفتیم و پیاده شدیم. کیفش رو گذاشت روی دوشش و گفت: ـ راستی پیمان من دلم میخواد دخترم و ببینم... بعد لبخند زد و گفت: ـ چه اسم قشنگی هم براش انتخاب کردی! گفتم: ـ من نه، خودت انتخاب کردی. گفت: ـ پس ماشالا به سلیقه خودم! خندیدم و گفتم: ـ امشب بیا پیش ما... درسته باور الان باهات قهره ولی باهاش حرف میزنم. همینجور که به سمت خروجی شهربازی می‌رفتیم با ناراحتی پرسید: ـ چرا آخه؟ گفتم: ـ بهرحال تو نشناختیش و اونم هنوز بچست... نمیدونه که واقعا یادت نمیاد و فکر میکنه داری نقش بازی میکنی و باباش رو ناراحت میکنی. خندید و گفت: ـ دخترم رو ببین که چقدر هوای باباشو داره! راسته که میگن دخترا بابایین. گفتم: ـ بهرحال تمام این مدت تنها امید من، دخترم بود دیگه... بیشتر از قبل بهم وابسته شدیم. گفت: ـ اون روزی که تو مغازه هم دیدمتون حس کردم که چقدر ارتباط خوبی باهم دارین و دوستت داره... به منم با اخم نگاه می‌کرد همش! جفتمون خندیدیم و گفتم: ـ جدیدنا خیلیم حسود شده کلا! غزل به نگاهی بهم کرد و گفت: ـ والا منم اگه همچین بابایی داشتم حسودی می‌کردم!
  5. پارت پنجاه و ششم با صدای بلند خندید و گفت: ـ آره من خیلی خوشم میاد.. کف دستمو قلقلک میده. دستام رو گذاشتم روی دستاش و حدود چند دقیقه بهم خیره شدیم... چرخ و فلک دقیقا بالاترین نقطه بود و کل جزیره زیرپامون بود... غزل همینجور که نگاهم می‌کرد با لحنی که دو سال بود دلتنگی بودم ، گفت: ـ شاید تو رو هیچوقت یادم نیاد اما بازم تونستی منو عاشق خودت کنی! جمله ای رو گفت که بعد از مدتها آرزوش رو داشتم که ازش بشنوم...بهش لبخند عمیقی زدم که ادامه داد: ـ خیلی منو به خودت جذب میکنی! تو همین دو روزی که دیدمت واقعا از ذهنم کنار نمیری... از تو چیزی یادم نیومد ولی دوباره عاشقت شدم! دلم براش پر می‌کشید کاش الان تو چرخ و فلک نه و توی خونمون بودیم... بعد این حرفش دیگه حرفی نزدیم و با چشامون احساسمونو بهم گفتیم! سرشو گذاشت رو شونه هام و به منظره بیرون خیره شدیم، همه چیز خوب بود و جفتمون تو حس بودیم تا اینکه تلفنش زنگ خورد و باعث شد سرشو از رو شونه ام برداره... با خنده بهم دیگه نگاه کردیم و گفتم: ـ بر خرمگس معرکه لعنت! خندید ولی وقتی صفحه گوشیش رو دید، خندش محو شد و گوشی رو سایلنت کرد، پرسیدم: ـ چیزی شده عزیزم؟ بهم نگاه کرد و گفت: ـ پیمان امروز صبح متوجه شدم که جفتشون بهم دروغ گفتن و منو تو تصمیمم مصمم تر کردن. با ذوق گفتم: ـ یعنی با من برمیگردی کیش؟ چشمکی زد و گفت: ـ بعد اعترافی که کردم، طبیعتا باید برگردم دیگه! حتی اگه یادمم نیاد خیالی نیست چون حس میکنم اون چیزی که مدتها تو قلبم گمشده بود رو پیدا کردم! پیشونیش رو بوسیدم و گفتم: ـ خداروشکر.
  6. پارت پنجاه و پنجم خندیدم و گفتم: ـ ولی یه روز، اردوی دخترم باعث شد که بیام اینجا و پیدات کنم. نگام کرد و با حالت سوالی پرسید: ـ چطور مگه؟ گفتم: ـ بعد این قضیه، باور تنها امید زندگیم شد. همش ترس ازدست دادنش رو داشتم... بخاطر همین از دریا و از آرزوش همیشه دورش کردم. دیگه نذاشتم حتی به یه کیلومتری دریا هم نزدیک بشه. تا چند روز پیش که خودش تنهایی رفت کنار دریا و درخت آرزوها و دعا کرد تا مامانش برگرده و پدرش اینقدر غصه نخوره... خیلی دعواش کردم، خدا لعنتم کنه. قیافه بچم که با اون حالت میاد جلوی چشمم، حالم از خودم بهم میخوره اما خدا شاهده که خیلی ترسیده بودم! بعد از تو، من به عشق دخترمون زنده موندم. بعدش سعی کردم اینقدر از آرزوش دورش نکنم و بخاطر باور هم که شده با دریا آشتی کنم و نذارم روحیه بچم بهم بخوره، تا اینکه این اردوی مدرسش به جزیره هرمز پیش اومد و الانم که اینجاییم... غزل با لبخند نگام کرد و گفت: ـ پس بگو که دخترم منو پیدا کرد! خندیدم و گفتم: ـ آره... اونقدرم رفتاراش و عادتاش، حتی طرز نگاهش شبیهته که نگو و نپرس. با کمی شیطنت دستی کشید به ریشم و گفت: ـ مگه عادتاش چیه؟ به چشای قشنگش که دنیای من بود، نگاه کردم و گفتم: ـ یکی از عادتاش مثلا همینه... با تعجب نگام کرد! ادامه دادم: ـ همیشه عادت داره به ریشای من دست بزنه. خصوصا موقع خواب! تو هم همیشه همینجوری بودی...حتی نگاه کن، الانشم همین عادت و داری!
  7. پارت پنجاه و چهارم و شروع کردم به تعریف کردن براش‌... از اوله اول... از اونجایی که اولین بار تو رستوران موقع جرو بحث با کوهیار دیدمش و بعدش زیر درخت آرزوها جفتمون تو یه نگاه عاشق هم شدیم... سوای از سن و سال و بدون اینکه از گذشته هم خبر داشته باشیم، گفتم که زندگی چه بازیهای سختی برامون رقم زد اما عشقمون به همشون پیروز شد و دوباره به هم برگشتیم. از بازیهای کوهیار که رو شد و اتفاقات پولشویی و درگیر شدن من با زن قبلیم که مدت طولانی غزل و ازم دور کرده بود... همشون رو به صورت خلاصه وار براش تعریف کردم. با دقت به حرفام گوش میداد و هرازگاهی با نگاهاش مکث می‌کرد و به فکر فرو می رفت... وقتی رسیدیم شهربازی گفت که چرخ و فلک سوار شیم و منم قبول کردم... وقتی نشستیم یهویی پرسید: ـ چجوری غرق شدم؟ گفتم: ـ اونم یه اتفاقه تلخه دیگه بود که دو سال تو رو ازم جدا کرد اما من یبارم از فکرم نگذشت که مرده باشی چون حست می‌کردم. دستش رو گرفتم و گذاشتم رو قلبم و گفتم: ـ از اینجا همیشه حست کردم. بعد ادامه دادم و گفتم: ـ باور، عاشق دریا و شنا کردن بود و اصولا تابستون هر روز باهاش میرفتی شنا ولی اون روز هوا یکم طوفانی بود... بهت گفتم که نرو اما میگفتی به باور قول دادی و نمی‌خوای زیرقولت بزنی. منم نتونستم مانعت بشم و رفتم رستوران. ظهرش بدترین خبر رو بچها برام آوردن که زنت و دخترت غرق شدن. از اون روز دعوای من با دریا شروع شد... مثل دیوونه ها خودم رو انداختم تو آب و با فریاد دنبال جفتتون گشتم... دخترم رو غواصا پیدا کردن و تونستن برش گردونن اما تا آخر شب منتظر موندیم، اثری از تو نبود و همه می‌گفتن که هرجایی که لازم بود و گشتن... بارونم شدت گرفته بود و نمیشد کاری کرد! از اون روز زندگیم برام جهنم شد... تو باردار بودی. هم برای تو غصه میخوردم و هم بچه ای که هنوز بدنیا نیومده؛ سرنوشتش عوض شد. هر روز می‌رفتم کنار دریا و توی دلم باهاش دعوا می‌کردم. به تک تک غواصا سپرده بودم که دنبالت بگردن و از پلیس جزیره خواستم پی این قضیه رو ول نکنه. ولی بعد از یه مدت که چیزی ازت پیدا نشد، همه به این باور رسیدن که تو مردی اما من نه... از اینکه پیدات نکردن از یه طرفم خوشحال بودم چون با خودم می‌گفتم حتما زندست و یه روز برمی‌گرده پیش من و دخترمون.
  8. پارت پنجاه و سوم شده به زور ببرمش هم اینکار رو می‌کردم! دیگه دلم نمی‌خواست اینجا باشه و اون خانواده با خیال راحت به زندگیشون ادامه بدن و بزارن که غزل تو زندگی دروغینش بمونه. برخلاف انتظار من، آروم دستشو مثل باور کشید به ریشم و با ناراحتی گفت: ـ چقدر موهات با ریشت سفید شده! اینقدر این جمله رو با ناراحتی گفت که حتی خودمم دلم به حال خودم سوخت... با خنده گفتم: ـ پیر شدم دیگه دختر. نبودنت پیرم کرد غزل ولی بخاطر دخترمون سرپا موندم. لبخند زد و اشکاش رو پاک کرد و پرسید: ـ چند سالته؟ گفتم : ـ چهل و پنج. با تعجب نگام کرد و گفت: ـ یعنی از من پونزده سال بزرگتری؟؟ با اخم نگاش کردم و گفتم: ـ چیشد پس؟؟ حالا که پیر شدم، جذاب نیستم نه؟ یهو خندید و دوباره نگام کرد و گفت: ـ اتفاقا برعکس... بهت ساخته، میشه تا برسیم شهربازی برام تعریف کنی؟ از گذشته... اینکه چجوری همو دیدیم و عاشق همدیگه شدیم. بلند شدم و گفتم: ـ الان حالت بهتره؟ گفت : ـ آره خوبم، میخوام بشنوم. گفتم : ـ اگه دوباره حالت بد... پرید وسط حرفم و مصمم گفت: ـ لطفا پیمان، وقتی تو اینقدر داری برام تلاش میکنی منم باید هرجور شده تلاش خودم رو بکنم تا یادم بیاد... دلم نمیخواد دیگه تو هاله هایی از ابهام زندگی کنم... برام تعریف کن. سرشو بوسیدم و گفتم: ـ هرطور تو بخوای.
  9. پارت پنجاه و دوم ناخودآگاه گفتم: ـ چقدر جالب! وقتی که جزیره بودی هر وقت ناراحت می‌شدی فقط درخت آرزوها میتونست حالت رو خوب کنه! چه جالبه که عادتای آدما عوض میشه. یهو وایستاد... دوباره با دستش گوشه سرش رو گرفت... با نگرانی نگاش کردم... رفتم نزدیکش و شونه هاش رو گرفتم تو دستم و گفتم: ـ غزل خوبی؟؟ باز سرت درد گرفت؟؟ بی تعادل خودش رو پرت کرد تو بغلم و سعی کردم محکم نگهش دارم تا نیفته... آروم زمزمه کرد: ـ درخت آرزوها...سرم... سرم خیلی گیج میره پیمان. دستاش رو که یخ شده بود، آروم فشردم و رفتیم زیر سایه یه درخت نشستیم...بعدش رفتم از دکه کناری یه بطری آب خریدم و چندبار صورتش رو شستم....دوباره با شنیدن اسم های آشنا حالش بد شد از حالش ناراحت می‌شدم اما تمام اینا نشونه ی خوبی بود. بهم ثابت می‌کرد که باید غزل رو ببرم جزیره....مطمعنا با دیدن جزیره، همه چیز یادش میومد! دیدم شروع کرد به گریه کردن و دستاش رو گذاشت جلوی صورتش... سراسیمه گفتم: ـ غزل جان توروخدا اینجوری گریه نکن عزیزم. با هق هق گفت: ـ دیگه نمیتونم... دیگه طاقت ندارم... چرا یادم نمیاد؟؟ این اسم های آشنا... چهره آشنای تو و دخترت که هیچی رو به خاطرم نمیاره داره عذابم میده...خدایا...کاش منو بکشی و از این عذاب راحتم کنی. با عصبانیت رو بهش گفتم: ـ اصلا...اصلا دیگه این حرفو نزن! خدا تو رو دوباره به من بخشید...لطفا با این ناشکری ها خرابش نکن غزل. با ناچاری بهم نگاه کرد و گفت: ـ آخه من.. موهاشو گذاشتم پشت گوشش و با اطمینان خاطر نگاش کردم و گفتم: ـ من مطمئنم که یادت میاد عزیزم! اگه جزیره رو ببینی، دوستات رو ببینی، امکان نداره که یادت نیاد. بهم نگاه کرد و همینجور آروم اشک می‌ریخت. گفتم: ـ بالاخره تصمیمتو گرفتی؟ ما پس فردا برمیگردیم کیش. بامن میای دیگه؟ دلم نمی‌خواست بهش اصرار کنم اما حتی اگه می‌گفت نه، بازم قصد نداشتم که اینجا بذارمش.
  10. پارت پنجاه و یکم یه ربعی منتظر شدم تا اینکه اومد... یه شال آبی کاربنی گذاشته بود و پیراهن بلند گلگلی تنش بود. اصلا با زنای جنوبی مو نمیزد... اگه نمی‌شناختمش اصلا نمی‌تونستم حتی حدس بزنم که بچه شمال باشه... مشغول ردیف کردن وسایلش بود و منم همینجور غرق نگاه کردنش بودم... بعد چند دقیقه همون زنه لیلا هم وارد شد و یکم باهم حرف زدن، داشت از غرفشون خارج میشد که منو دید...براش دست تکون دادم و با چشماش اشاره کرد که برم و سمت در خروجی منتظرش وایستم... یکم بعدش اومد و با لبخند گفت: ـ سلام من اومدم! یاد گذشته ها افتادم که میومد رستوران و بهم سر میزد...مثل قبلا بهم نگاه کرد و خندیده بود... منم با لبخند جوابش رو دادم و گفتم: ـ میتونم بغلت کنم؟ دلم براش تنگ شده بود...دوباره خجالت کشید و گونه هاش قرمز شد و با خنده گفت: ـ اینجا آخه؟ به دور و بر نگاه کردم و گفتم: ـ از رو گونه. بهم نگاه کرد و دوباره یکم معذب شد و گفت: ـ آخه اینجا خیلی شلوغه میترسم یکی ببینه و به گوش پارسا برسونه. سرم رو تکون دادم ولی چیزی نگفتم... گل و دادم دستش... فکر کرد ناراحت شدم، اومد بازوم و گرفت و گفت: ـ ناراحت شدی پیمان؟ بعد مدتها اولین بار بود که اسمم رو از زبونش می.شنیدم. در حال ذوق مرگ شدن بودم اما سعی کردم خودم رو ناراحت نشون بدم تا بیشتر قربون صدقه بره...با ناراحتی ساختگی گفتم: ـ آره راستش. دستم و گرفت و گفت: ـ باشه پس بزار بریم اینجا که میگم... اونجا اگه میخوای گونم رو بوس کن، این ساعت خلوته. نگاش کردم و با تعجب گفتم: ـ باشه ولی کجا میخوایم بریم؟ یه چشمکی بهم زد و گفت: ـ شهربازی. با خنده گفتم: ـ شهربازی؟!! گفت: ـ آره، وقتی ناراحت میشم فقط اونجا میتونه حالم رو خوب کنه!
  11. پارت پنجاهم محکم بغلش کردم و گفتم: ـ همش میگذره عزیزم، بهت قول میدم همه چیز درست میشه. بعدش رو بهش گفتم : ـ حالا سریع آماده شو تا من برم خاله مهسان و صدا بزنم. باشه ای گفت و منم رفتم سمت اتاق مهسان اینا. در زدم و مهسان با چشمای پف کرده در رو باز کرد و گفت: ـ بابا چه خبره سر صبح! گفتم: ـ مهسان سریع آماده شو باید با باور بری! با تعجب گفت: ـ چی میگی پیمان!! بازم خیلی عادی گفتم: ـ منم تازه سر صبح خبردار شدم! باید برم پیش غزل. سریع آماده شو! مهسان همونجور که تعجب کرده بود خندید و گفت: ـ حداقل یکم خواهش کن. اینقدر دستور نده! خندیدم و گفتم: ـ لطفا! اونم خندید... ازش پرسیدم: ـ مهدی اینا رفتن؟ گفت: ـ آره من بیدار شدم نه این بود نه امیرعباس. گفتم: ـ خوبه! منم دارم میرم. فقط مهسان نگم که چقدر باید مراقب باور باشی! باز مثل اون شب نشه ، از جلوی چشمات دورش نکن. مهسان چشمکی بهم زد و گفت: ـ نگران نباش! باید می‌رفتم سمت بازار و منتظرش میموندم... همون سمت یه گل فروشی داشت. یادم بود که غزل عاشق گل بابونه بود... یه دسته گل بابونه براش گرفتم و تو چند قدمی غرفشون وایستادم تا بیاد و مغازه رو باز کنه.
  12. پارت چهل و نهم سریع بلند شد و گفت: ـ بابایی رفتن؟؟ خندیدم و گفتم: ـ نه عزیزم، تو آماده شو...تو حیاط منتظرتن. خاله مهسان هم باهات میاد. رو بهم کرد و با اخم گفت: ـ تو چرا نمیای؟؟ موهاش رو گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ عزیزم من مادرت و پیدا کردم. براش یه اتفاقی افتاده که باید حلش کنم. بازم با اخم گفت: ـ اون مامان من نیست بابا... مامانم منو یادش نمی‌رفت. با ناراحتی گفتم: ـ دخترم اینجوری نکن لطفا... تو دختر فهمیده و با درکی هستی! میدونی که اگه مادرت یادش باشه اصلا اینجوری رفتار نمیکنه! مگه نه؟ چیزی نگفتو دست به سینه وایستاد... گفتم: ـ مگه خود تو هم بعد اون اتفاق بهم نمیگفتی یادت نمیاد که چیشد؟ به من نگاه کن باور... بهم نگاه کرد و سریع گفت: ـ چرا گفتم بابایی ولی من واقعا یادم نمیومد. گفتم: ـ عزیزم اونم واقعا یادش نمیاد! حافظش رو بر اثر اون اتفاق از دست داده. دست خودش نیست... نگام کرد... روبروش نشستم و دستای کوچولوش رو بوسیدم و گفتم: ـ ما هم باید بهش کمک کنیم، مگه نه؟ شونش رو انداخت بالا و گفت: ـ ولی من باهاش قهرم، تو رو خیلی ناراحت کرد.
  13. پارت چهل و هشتم پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ باشه الان باور رو بیدار میکنم، فقط خانوم مومنی من خودم نمیام، دوستامون از جزیره دیشب اومدن اینجا. خانوم یکی از دوستام رو همراه باور میفرستم. خانوم مومنی با کنجکاوی نگام کرد و گفت: ـ بله دیشب متوجه شدم! مشکلی که نیست انشالا؟؟ الان حوصله توضیح دادن نداشتم... خانوم مومنی هم عاشق سوال پرسیدن و درآوردن تک تک جزییات بود و منم حال تعریف کردن نداتشم... بنابراین یه لبخند زورکی زدم و گفتم: ـ نه مشکلی نیست، پس من الان باور رو صدا میزنم. ـ باشه، ما هم تو حیاط منتظریم. بعد رفتنش رفتم سمت دخترم و محکم کشیدمش تو بغلم شروع کردم به بوسیدنش... با نارضایتی میزد به صورتم و میگفت: ـ بابا نکن خوابم میاد! قلقلکم میده ریشت. آروم گفتم: ـ خب میخوام دخترم رو بیدار کنم، بعدشم، باور من دیشب بدون اینکه به باباش شب بخیر بگه خوابید اما من نامردی نکردم و گفتم بهش صبح بخیر بگم. همینجور که چشماش بسته بود گفت: ـ اوف بابا، خوابم میاد. بلند شدم و گفتم: ـ باشه میل خودته! دوستات دارن میرن گشت جزیره. پس به معلمتون برم بگم که باور خوابش میاد و نمیاد. یهو مثل فشنگ از جاش پرید. خندیدم و گفتم: ـ چیشد پس؟؟ خوابت میومد که!
  14. پارت چهل و هفتم خندیدم و گفتم: فقط بچها یه چیزی... تو این دو روزی که هستیم اینجا لطفا راجب این خونواده یکم پرس و جو کنین، ببینین داستانشون دقیقا چیه و چه مدل آدمایین؟ امیرعباس با اطمینان گفت: ـ تموم شده بدون این قضیه رو. تو فقط تمام تمرکزت رو بزار رو عشقت! آروم باور رو بغل کردم و گفتم: ـ همین کارو میکنم. داشتم می‌رفتم بیرون که مهسان آروم پرسید: ـ پیمان به خانوادش بگم؟ آخه حق دارن که بدونن. گفتم: ـ بزار یکم بشه و برش گردونم جزیره؛ اونوقت خودم بهشون میگم. مهسان تایید کرد و با بچه ها آروم خداحافظی کردم و رفتم سمت اتاقم... تقریبا خورشید طلوع کرده بود و من حتی یه ذره هم خواب به چشمام نیومد . تموم این مدت داشتم به غزل و نگاهاش فکر می‌کردم. به اینکه چقدر دلم میخواد یه دل سیر با زنم مثل گذشته وقت بگذرونم اما نمیتونم و اینکه چقدر دلم میخواد مثل قبل بهم نگاه کنه و اینقدر باهام غریبگی نکنه! کاشکی آخر این ماجرا هم به خوبی ختم به خیر بشه... چشمام گرم شده بود که در اتاقم زده شد. از جا پریدم و رفتم در رو باز کردم... خانم مومنی بود و با دیدن من گفت: ـ ااا...شرمنده! بدموقع مزاحم شدم؟ یکم با دستام چشمام رو مالیدم و لبخند زدم و گفتم: ـ صبح بخیر، نه من دیشب یکم دیر خوابیدم... جانم چیزی شده؟ خانوم مومنی مقنعه اش رو یکم درست کرد و گفت: ـ راستش داریم بچها رو میبریم جزیره گردی سمت غارهای نمکی... میخواستم بهتون اطلاع بدم که...
  15. پارت چهل و ششم مهسان با ذوق گفت: ـ خب اینکه نشونه ی خوبیه! پیمان حتی اگه یادش هم نیاد، باور کن اون بازم عاشقت میشه. من غزل و میشناسم. با سر حرفش رو تایید کردم ولی بعدش یاد اون پسره پارسا افتادم و گفتم: ـ همه چیز به خوبی پیش میره منتها اگه اون نخاله از وسط این ماجرا حذف بشه! مهدی پاهاش رو جابجا کرد و گفت : ـ راستی قضیه این یارو چیه پیمان؟ میشناسیش؟ اصلا چرا یه آدم غریبه باید یه همچین دروغ مسخره ایی وارد زندگی یه آدم دیگه بکنه؟ گفتم : ـ نمی دونم والا! این سوال من و غزل هم هست ولی بنظرم هرچی که هست اون خواهرش درجریانه! من اون زمان رو داشتم تعریف می‌کردم هول میشد و دست و پاشو گم می‌کرد. مهسان گفت: ـ اصلا بنظر من که از دستشون شکایت کن! جدی میگم پیمان! غزل زن توئه. گفتم: ـ آره راهه راحت و بدون دردسرش همینه اما من به فکر غزلم. اون دلش نمیخواد اتفاقی برای اون خانواده بیفته، منم نمیتونم احساسات اونو ندید بگیرم! امیرعباس گفت: ـ پس میخوای چیکار کنی؟ گفتم: ـ میخوام تمام تلاشمو بکنم که منو دخترشو یادش بیاد! واسه همینم باید بیارمش جزیره. مهسان یکم فکر کرد و گفت: ـ امممم، بنظرم فکر خوبیه! غزل از اول اسکله گرفته تا درخت آرزوها کلی خاطره داره، احتمالا با دیدن اونا یادش بیاد ولی مسئله اینجاست که چجوری میخوای اینکارو بکنی؟ گفتم : ـ باید بهش بگم ولی حتی اگه نخواد، مجبورم که ببرمش چون قصد ندارم یبار دیگه از دستش بدم. مهدی زد به شونم و با خنده گفت: ـ اینه! مرد عاشق.
  16. پارت چهل و پنجم تو مسیر برگشت، داشتم به این موضوع فکر می کردم که اون پسره الدنگ برای چی باید یه همچین حقه ای سوار کنه؟؟ قصد و هدفش چی بود؟؟ درسته که غزل و پیدا کرد و جونش رو نجات داد اما چرا از وضعیتش به نفع خودش سواستفاده کرد؟ واقعا سوالهایی که تو ذهن غزل بود، برای منم سوال بود منتها جوابش برای اون سخت تر بود چون بهرحال دوسال پیش این آدما زندگی کرد و اونارو مثل خانواده ی خودش می دونست اما هرچی فکر کردم نتونستم به نتیجه ایی برسم...وقتی رسیدم به اقامتگاه، از پذیرش شماره اتاق مهدی اینا رو گرفتم و رفتم تا باور رو ازشون بگیرم... ساعت حدود سه و نیم صبح بود اما میدونستم که اینا این موقع خواب نیستن؛ بهرحال آدمای اهل جزیره همشون شب زنده دارن. در زدم و مهسان در رو باز کرد و به دور و بر من نگاه کرد و سریع پرسید: ـ پس غزل کو؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ انتظار نداری با آدمی که اصلا یادش نیست تا هتل بیاد که؟! مهسان دیگه چیزی نگفت و از دم در کنار رفت تا برم داخل. مهدی و امیرعباس مشغول قلیون کشیدن بودن و باور کنار مهدی خوابیده بود. رفتم و دخترم رو بوسیدم. فقط این موجود خوشگل می‌تونست ناراحتیه روی دلم رو برام کمرنگ کنه. امیرعباس آروم پرسید: ـ خب نتیجه چی شد؟ به پشتی پشت سرم تکیه دادم و گفتم: ـ خیلی ذهنش بهم ریختس! میتونم درکش کنم که چقدر براش سخته، دلش میخواد دستام رو بگیره اما میترسه. انگار که بعضا خاطرات میاد تو ذهنش ولی چون مدت زمان زیادی ازش گذشته و چیزی به خاطر نیاورده، تمام اون خاطرات براش کمرنگ شدن. مهدی بهم نگاه کرد و گفت: ـ ولی هنوزم دوستت داره! بنظرم غزل حتی اگه فراموشی هم گرفته باشه، بازم عاشقت میشه. مهسان گفت: ـ موافقم! قلب آدما همیشه خاطرات کسایی که دوسشون داریم رو حفظ میکنن. مغز فراموش میکنه اما قلب نه. امیرعباس گفت: ـ دلیل اینکه هم که تا اینجا اومد بخاطر همین بود پیمان! بخاطر اینه که هنوزم اون حسش به تو توی وجودش زندست. لبخند زدم و گفتم: خودشم میگفت که به حرفای یه غریبه ایی که اصلا نمیشناسه، خیلی اعتماد داره.
  17. پارت چهل و چهارم با عصبانیت همینجور که هق هق می‌کرد گفت: ـ همش تقصیره این مغز کوفتیه! چرا یه چیزای نامفهوم میاره تو ذهنم؟ چرا مشخص نیست که چین؟؟ چرا چرااا؟ اشکاشو پاک کردم و سعی کردم آرومش کنم و گفتم: ـ هیس! آروم باش عزیزم. یادت میاد... نگران نباش؛ اینا همش واکنش بدنت نسبت به چیزاییه که برات خیلی مهم بوده. هق هق می‌کرد و چیزی نمی‌گفت. بعد از چند دقیقه که آروم شد گفت: ـ من باید برم! گفتم : ـ صبرکن باهم میریم! من میرسونمت. اعتراضی نکرد اما تو کل مسیر ساکت بود و حتی یه کلمه هم حرف نزد...تو فکر بود...میدونستم چقدر براش سخته و تو همین سکوت داره به مغزش اجبار میکنه تا خاطراتش رو یادش بیاره! وقتی رسیدیم دم در خونه؛ رو بهم کرد و با ناراحتی گفت: ـ خداحافظ. صداش زدم: ـ غزل. وایستاد اما برنگشت سمتم؛ گفتم: ـ خودتو اذیت نکن! من مطمئنم که همه چیز درست میشه عزیزم. این بار برگشت سمتم و یه لبخند عمیقی بهم زد و گفت: ـ خیلی عجیبه که به حرف یه غریبه ای که تابحال یبارم ندیدمش، اینقدر اعتماد دارم! خندیدم و گفتم: ـ من غریبه نیستم! نزدیک ترین آدمم به تو. نذار بقیه ذهنت رو خراب کنن غزل! بهشون این اجازه رو نده! چیزی نگفت و دوباره لبخند زد و گفت: ـ شب بخیر.
  18. پارت چهل و سوم چندتا نفس عمیق کشیدم و سکوت کردم. اونم چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه گفت: ـ دیر وقته دیگه من باید برم! لیلا برای نماز صبح بیدار میشه اگه منو نبینه دوباره شر درست میشه تو خونه! با ناراحتی نگاش کردم و گفتم: ـ یعنی امشب و پیش من و دخترت نمیمونی؟ از نگاهش می‌خوندم که خیلی دلش میخواد اما سردرگمه و نمیتونه به همین راحتی اعتماد کنه، بنابراین گفت: ـ آخه من گفتم که... دستام رو بردم بالا و گفتم: ـ باشه اصرار نمیکنم! فقط یه چیزی بگم؟ خندید و گفت: ـ بگو ـ میشه فردا هم همو ببینیم؟ خیلی سریع گفت: ـ آره حتما اما بعد از اینکه من مغازه رو باز کردم و لیلا اومد میتونم ببینمت. یه پوفی کردم و گفتم: ـ ای بابا! تو هم که منو همش تو حسرت خودت بزار دختر! خندید... خنده ای که دل منو مثل همیشه می‌لرزوند. دلم برای بغل کردنش لک زده بود اما مجبور بودم خودم رو کنترل کنم. گفتم : ـ اینجا درخت آرزو نداره؟ با گفتن این حرفم یهو دوباره نشست رو صندلی پشت سرش و دستاش رو گذاشت جلوی صورتش. با نگرانی بغلش کردم و گفتم: ـ عزیزم چت شده؟؟ خوبی؟ چیزه بدی گفتم؟؟ ببینمت... دوباره شروع کرد به گریه کردن. گفتم: ـ چیشده غزل؟ چرا حرف نمیزنی؟
  19. پارت چهل و دوم با تردید بهم نگاهی کرد و گفت: ـ آخه من اینجا یه نظم و زندگی برای خودم ساختم. فکر میکردم نازنینم که یه نامزد داره و کل زندگیش جزیره هرمز بوده، نگو که یه روز قرار بود شوهرش با دخترش بیان و بگن کل این دو سالی که پشت سر گذاشته یه دروغ محض بوده. آخه پارسا و لیلا چرا باید یه چنین کاری باهام بکنن؟ چی عایدشون میشه؟ اونا بهترین آدمایین که من شناختم. پوزخندی زدم و گفتم: ـ از اون عوضی پیش من دفاع نکن غزل. گفت: ـ به هارت و پورتش نگاه نکن واقعا قلب مهربونی داره! با عصبانیت گفتم: ولی حق اینو نداره به زن من دست بزنه. من قصد ندارم تو رو پیش اونا بزارم غزل. بازم با تردید نگام کرد و گفت: ـ منم قصد ندارم به زور با تو جایی بیام...تازه یه روزه که دیدمت و داری بهم میگی تمام زندگیم غلط بوده. صورتش رو گرفتم بین دستام و گفتم: ـ تو هم ته دلت حس میکنی که غلط بوده که این وقت شب پاشدی اومدی پیش من، مگه نه؟ گفت : ـ اما. پریدم وسط حرفش و گفتم: ـ ولی بهت حق میدم! هم من هم خودت بالاخره می‌فهمیم که اصل این قضیه چیه؟ میدونی اگه بخوام خیلی راحت میتونم از دستشون شکایت کنم غزل چون تو از لحاظ قانونی زن منی. محکم دستام رو گرفت و با نگرانی گفت: ـ نه خواهش میکنم اینکارو نکن! اگه یکم برات ارزش دارم اینکارو نکن؛ اونا جون منو نجات دادن.
  20. پارت چهل و یکم یکم فکر کرد و گفت: ـ امممم... آها سمت غرب جزیره یه پارک شطرنج داره که این ساعتا خلوت تره، میتونیم بریم اونجا. دماغش رو کشیدم و گفتم: ـ قبوله! نتونست جلوی خودش رو بگیره و خندش گرفت. همین جور پیاده روی می‌کردیم و من ازش خواستم که فقط برام حرف بزنه... غزل می‌خندید و میگفت: ـ چقدر آدم عجیبی هستی! آخه از چی بگم؟ گفتم: ـ نمیدونم! فقط باهام حرف بزن...دلم واسه حرف زدنت خیلی تنگ شده بود قربونت برم! یهو لبخندش رو خورد و گفت: ـ آخه نمیدونم چقدر کارم درسته! بهرحال پارسا تو زندگیمه و من فقط خواستم حرف دلمو دنبال کنم و یهو دیدم که اینجام؛ پیش تو. نگاش کردم، از چشاش می‌خوندم که اونقدر دوسش نداره ولی باز ازش پرسیدم: ـ دوسش داری؟ سرش رو انداخت پایین و چیزی نگفت...دستم رو گذاشتم زیر چونه اش که باعث شد نگاهش تو نگاهم گره بخوره...دوباره این سوال و پرسیدم، گفت: ـ من خیلی سردرگمم! اونا خصوصا پارسا خیلی بهم کمک... نذاشتم حرفش رو تموم کنه و کشیدمش تو بغلم و گفتم: ـ میدونستم! تو حتی اگه ذهنت هم منو فراموش کنه اما قلبت با منه. به اونا هم فقط احساس دین میکنی نه چیزه بیشتر. واسه اولین بار تقلا نکرد که از بغلم بیرون بیاد. بجاش خودش رو بیشتر تو آغوشم جا کرد و منم تا میتونستم مثل گذشته موهاش رو نوازش کردم. با لبخند بهم نگاهش کرد و گفت: ـ با اینکه تازه امروز دیدمت ولی برام یه حس آشنایی...اصلا از اینکه بهم دست میزنی حس بدی بهم دست نمیده. تقریبا رسیده بودیم به اون پارکی که میگفت. در جوابش گفتم: ـ چون هنوزم تمام وجودت با منه! غزل اینجارو پشت سرت بزار و با من برگرد جزیره. بیا بریم خونمون و خوشبختیمون رو ادامه بدیم. دیگه هیچوقت تو و دخترم رو تنها نمیزارم بهت قول میدم.
  21. پارت چهلم باور رفت بغل مهدی و گفت: ـ نه عمو! اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم! یهو باور رو بهم گفت: ـ بابا، اون خانومه که شبیه مامانمه...نگاش کن! بعد با دستش به سمت در اشاره کرد؛ غزل بود. بالاخره اومده بود و توی جمعیت دنبال ما میگشت! مهسان برگشت و گفت: ـ واااای!! چقدر قیافش تغییر کرده؛ انگار بیبی فیس تر شده ها! امیرعباس با خنده گفت: ـ بجاش پیمان تو این دو سال پیرتر شده! مهسان سریع گفت: ـ من طاقت ندارم، میرم بغلش کنم. مهدی دستش رو کشید و گفت: ـ نکن مهسان! دختره بیچاره همینجوریش کپ کرده، بزار یکم به خودش بیاد بعد بغلش هم میکنی! گفتم: ـ بچها باور پیش شما بمونه، من میرم پیشش. مهدی تایید کرد و با بچها رفتن تا اونجا برای خودشون اتاق بگیرن... منم رفتم پیش غزل که مشغول حرف زدن با یکی بود و طرف هم تا منو دید گفت: ـ فکر کنم منظورتون آقای راد باشن... همین لحظه غزل به پشت سرش برگشت و با دیدن من یکم معذب شد ولی از خانومه تشکر کرد... رفتم نزدیکش و با لبخند گفتم: ـ خوشحالم که اومدی ولی به اجرای باور نرسیدی. شروع کرد با موهاش ور رفتن و گفت: ـ راستش اومدم تا یچیزی بهت بگم! دستش رو گرفتم و گفتم: ـ بیا بریم یجای خلوت باهم حرف بزنیم. بدون اینکه منتظر جوابی از سمتش باشم، به سمت خودم کشوندمش و از اونجا خارج شدیم. ازش پرسیدم: ـ خب من اینجارو خیلی نمیشناسم، کجاش خلوت تره؟
  22. پارت سی و نهم همین جور که به باور نگاه می کردم گفتم: ـ اطلاع نداد چون که حافظش رو از دست داده! هیچی از گذشته یادش نیست. سه تاشون با تعجب گفتن: ـ چی؟!! اینقدر صداشون بلند بود که یه لحظه همه برگشتن و نگاهمون کردن. گفتم: ـ یواش بابا! چه خبرتونه! مهدی گفت: ـ خب الان کجاست؟ گفتم: ـ مشکل اصلی همینه! یه بی ناموس براش یه عالمه داستان سرهم کرده و خودش رو نامزدش جا زده و غزل هم باورش کرده. امیرعباس گفت: ـ یعنی چی؟ مگه شهر هرته؟ پیمان خیلی راحت میتونی از دستشون شکایت کنی. گفتم: ـ آره اینکه به ذهن خودمم رسید اما مشکل اینه که غزل خیلی دوسشون داره و اونا رو مثل خونوادش میبینه در صورتی که اون حروم زاده خیلی باهاش بدرفتاری میکنه! مهدی پوزخند زد و گفت: ـ غزل بجز تو هیچکس رو نمی خواد پیمان! اینو مطمئن باش؛ همه ی ما رو فراموش کنه تو رو از خاطرش نمی بره! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: ـ همین که الان سالمه و حالش خوبه برای من بسه! امشب انگار دوباره بعد از مدتها به زندگی برگشتم. همین لحظه همه برای اجرای باور دست زدن و باور دویید سمت منو بغلم کرد. بعدش با تعجب به بچها نگاه کرد و گفت: ـ ااا!!!! شما هم اومدین اردو؟؟ مهدی لپش رو کشید و گفت: ـ آره فسقل خانوم، نکنه ناراحت شدی ما رو دیدی؟
  23. پارت سی و هشتم یه تیکه از موهاش که رو صورتش ریخته بود و گذاشتم پشت گوشش و گفتم: ـ من خیلی دنبالت گشتم غزل اما نتونستم پیدات کنم! از کنارم بلند شد و گفت: ـ میشه الان بری؟ من باید یکم فکر کنم. نگاهش کردم...نمی خواستم بدون غزل برگردم پیش باور اما دلمم نمی خواست که اذیتش کنم. بهم نگاهی کرد و گفت: ـ خواهش میکنم ازت! بلند شدم و گفتم: ـ غزل، دخترمون الان نمایش پانتومیم داره! نمی خوام بهت اصرار کنم اما اگه دوست داشتی بیا اقامتگاه چهارفصل و کنار هم دخترمون رو ببینیم. شاید به یاد آوردی... چیزی نگفت و شروع کرد با ناخناش بازی کردن... سرش رو بوسیدم و داشتم از پنجره می رفتم پایین و بهش گفتم: ـ یادت نره که به صدای قلبت گوش بدی، اون تو رو به مسیری که میخوای میرسونه عزیزم. بازم بهم لبخند زد و سکوت کرد... حقم داشت! ذهنش بهم ریخته بود. براش یه سناریوی مسخره تعریف کردن و اونم چاره ای بجز باور کردن نداشت چون حافظش رو از دست داده بود... داشتم می‌رفتم سمت اقامتگاه که مهدی بهم زنگ زد و گفت که رسیدن جزیره و براشون لوکیشن فرستادم تا بیان سمت اقامتگاه... وارد اقامتگاه شدم و دیدم که همه خانواده ها دور تا دور حیاط نشستن و بچها مشغول اجرا کردن هستن... باور با دیدن من دوئید سمتم و بغلم کرد و ازش پرسیدم: ـ به موقع رسیدم؟؟ با ذوق گفت: ـ آره بابایی، بعدی من اجرا میکنم صورتش رو بوسیدم و گفتم: ـ میدونم که عالی اجرا میکنی. با ذوقش دوباره صورتم رو بوسید و رفت کنار همکلاسیهاش نشست... موقع اجرای باور، مهدی و امیرعباس و مهسان وارد اقامتگاه شدن. براشون دست تکون دادم که اومدن سمتم... مهسان با عجله بدون مکث پرسید: ـ خب کجاست پیمان؟ میخوام ببینمش... پشت بندش امیرعباس پرسید: ـ اصلا قضیه چیه؟ غزل اینجا چیکار میکنه؟ اگه حالش خوب بود، چرا بهت هیچ اطلاعی نداد؟؟
  24. پارت سی و هفتم چیزی نگفت و با اشکی که تو چشماش جمع شده بود فقط بهم خیره شد. انگار می‌خواست که باورم کنه اما یچیزی مانعش می‌شد... به چهره معصومش نگاه کردم و با دلخوری آروم گفتم: ـ هنوزم باورم نمیشه چجوری تونسنتی اینقدر راحت فراموشم کنی! منو دخترت رو!! چه اتفاقی برات افتاده؟؟ غزل، باهام حرف بزن لطفا. بغضش رو قورت داد و گفت: ـ ببین من فقط اینجا و این خونه و آدمای توش رو یادمه...از قبلش هیچی تو خاطرم نیست. انگار یکی با پاک کن مغزم رو پاک کرده، وقتی چشمام رو باز کردم تو بیمارستان بودم و پارسا و لیلا کنارم بودن. اونا واقعا خیلی مراقبم بودن و من بهشون اعتماد دارم و هرچی بهم گفتن رو قبول کردم. با تعجب پرسیدم: ـ چی برات تعریف کردن؟ غزل گفت: ـ اینکه روزی که منو پارسا برای تفریح سوار قایق شدیم از قایق افتادم تو دریا و غرق شدم و اون نجاتم داده. و همون چیزایی که پایین گفت و همون روز به منم گفت چون من هیچ چیزی از کسی تو خاطرم نبود، حتی خودم هم نمیشناختم. تا یمدت اونقدر شوکه بودم که نمیتونستم حرف بزنم اما خدا ازشون راضی باشه واقعا حواسشون بهم بود و مراقبم بودن... منم دیگه برگشتم به زندگی عادیم تا اینکه امروز سر و کله ی تو پیدا شد و دوباره... یهو ساکت شد و دستش رو گذاشت روی سرش و پرسیدم: ـ دوباره چی؟ آب دهنش رو قورت داد و چشماش رو بست و گفت: ـ دوباره اون چیزای مبهم رو تو ذهنم زنده کردی! اون اوایل همش یه حس پوچی و توخالی درونم داشتم... لیلا همش می‌گفت بخاطر شوک حادثه ای بوده که برام پیش اومد. امروز که تو رو دیدم و عکسا رو بهم نشون دادی، دوباره یسری چیزای مبهم میاد تو ذهنم که آزارم میده چون واضح نیست و یادم نمیاد. سرش رو بوسیدم و گرفتمش تو بغلم و گفتم: ـ یادت میاد عزیزم، نگران نباش! اونا بهت دروغ گفتن. تو یه زندگی توی جزیره کیش داشتی، ما باهم خیلی خوشبخت بودیم. نگام کرد و با ناراحتی گفت: ـ اگه اینطوره، اگه اینقدر دوسم داشتی پس چرا تو دنبالم نگشتی و پیدام نکردی؟ هان؟
×
×
  • اضافه کردن...