نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia
-
تعداد ارسال ها
3,065 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
69
تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و نهم سرم رو به نشونهی تأیید تکون دادم و قبل از بلند شدن از روی صندلی، گفتم: - لطفاً تو هم بگرد؛ ببین میتونی گوشیمو پیدا کنی! من انقدر خستهم که حتی نای حرف زدن برام نمونده. سمیر گفت: - باشه، من میگردم حتماً! برو نگران نباش. واقعا حالم خوب نبود و چشمهام داشت سیاهی میرفت. هیچوقت برام پیش نیومده بود که این موقع از صبح انقدر کسل باشم و وضعیت جسمانیم طوری باشه که انگار پنج روزه نخوابیدم! سمت اتاق رفتم و یکی دیگه از اون قرصها رو خوردم. و باز هم سرم نرسیده به بالشت، خوابم برد. «نارین» بیست و چهار ساعت گذشت و نه از سمیر خبری بود و نه از باور صدایی میاومد؛ راستش خودم هم یکم استرس داشتم. میترسیدم عطش انتقام طوری چشمهای سمیر رو کور کرده باشه که یه موقع بلایی سر باور بیاره؛ اون موقع پیمان راد به هیچ عنوان ولمون نمیکرد! حتی همین دیشب هم که به اینجا اومده بود، از چشمهاش مشخص بود که میخواد خفهم کنه؛ اما رفیقش جلوش رو گرفت. کلی هم برام خط و نشون کشید و گفت که اگه بلایی سر دخترش بیاد، از چشم من میبینه. یکم استرس گرفته بودم و نمیدونستم چه اتفاقی افتاده. به سمیر پیامک دادم. - میتونی حرف بزنی؟ یه ربع بعد جواب داد. - آره. سریع بهش زنگ زدم که یه بوق نخورده جواب داد. - الو؟ با عصبانیت و استرس پرسیدم. - سمیر؛ هیچ معلومه کجایی؟ باور چرا گوشیش خاموشه؟ ببینم کاری که نکردی باهاش؟ خندید و گفت: - چی شده؟ نکنه نگران رفیقت شدی؟ گفتم: - سمیر، مسخره بازی رو بذار کنار؛ بلایی سرش بیاد، پدرش جفتمونو بیچاره میکنه! امروز سه بار بهم زنگ زد و من جواب ندادم؛ الاناست که باز سر و کلهی پدرش پیدا بشه! -
#دویست و هفتاد و نهمین متن نیمهشب امروز تو فروشگاه مامان اون پسری رو دیدم که یه زمان خیلی دوسش داشتم و به بدترین شکل ممکن قلبم و شکوند! دلم میخواست برم پیشش و بهش بگم: واقعا متاسفم برات با این بچه تربیت کردنت... امیدوارم خدا هیچوقت ازش نگذره... 20:20 سیزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هشتم سمیر گوشیش رو از روی میز برداشت و گفت: - میخوای به گوشیت زنگ بزنم؟ گفتم: - آره. زنگ زد اما هیچ صدایی نیومد. با تعجب گفتم: - واقعاً عجیبه! باید پیداش کنم؛ شاید بابام اینا بهم زنگ زده باشن. سمیر گفت: - خیلی خب حالا! انقدر نگرانی نداره که. فعلاً بشین غذاتو بخور؛ بعداً با هم پیداش میکنیم. به اصرارش سر میز صبحانه نشستم؛ اما اصلا اشتهایی به غذا نداشتم. نمیدونم به خاطر نوشیدنیهای دیشب بود یا به خاطر استرس، وضعیت معدهم بینهایت به هم ریخته بود. با اینکه این همه ساعت خوابیده بودم؛ اما باز هم خسته بودم و خوابم میومد. سمیر داشت راجه به دیشب حرف میزد؛ اما اصلاً نمیتونستم حواسم رو جمع کنم. تا اینکه دستش رو روی دستم گذاشت و گرمای دستش باعث شد به خودم بیام. گفتم: - چیشده؟ سمیر خندید و گفت: - حواست کجاست دختر خوشگل؟ چایی خسته شد از بس همش زدی. چرا هیچی نمیخوری؟ قاشق رو از داخل چایی درآوردم. کمی چشمهام رو مالیدم و گفتم: - سمیر من خیلی خستهم سرم داره درد میگیره. خیلی زحمت کشیدی؛ اما اصلا اشتهایی به صبحونه ندارم. سمیر گفت: - اون قرص رو سر وقت بخور؛ حالت بهتر میشه. یادت باشه که باید هر شش ساعت یه بار بخوریش. نگاهش کردم و پرسیدم. - مطمئنی؟ یعنی تا شب این احساس کوفتگی از تنم خارج میشه؟ - شک نکن! -
#دویست و هفتاد و هشتمین متن نیمهشب به قول آقای داریوش: هر شب تو رویای خودم، آغوشت و تن میکنم. آیندهی این خونه رو با شمع روشن میکنم. 14:14 سیزدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و هفتم دیدم که میز صبحانهی خفنی آماده کرده؛ اما به پای میز صبحانهای که بابام برام آماده میکرد، نمیرسید. دوباره یاد بابا افتادم؛ پس چرا دیگه بهم زنگ نمیزد؟ اصلا گوشیم کجاست؟ همین لحظه سمیر صندلی رو برام عقب کشید و گفت: - بفرمایید گفتم: - یه لحظه برم گوشیمو بیارم پیش خودم، شاید کسی زنگ بزنه. سمیر روی صندلی روبروی من نشست و گفت: - باشه، فقط زودتر بیا که دارم از گشنگی تلف میشم. سریع به اتاق رفتم و همه جا رو گشتم؛ کنار لحاف، زیر بالشت، زیر فرش، اصلا هیچ جا نبود. آخرین بار یادمه کنار بالشتم گذاشته بودمش؛ یعنی کجا رفته بود؟ داخل کیفم رو هم گشتم اما نبود! صدای سمیر از سالن بلند شد: - باور؟ نمیخوای بیای؟ با خودم فکر کردم و ناگهان این فکر از ذهنم گذشت که نکنه سمیر برداشته باشه؟ اما دوباره به خودم اومدم و گفتم که سمیر گوشی من رو میخواد چیکار؟ حتما حواسم پرت بوده، جایی دیگه گذاشتم. باید ازش میپرسیدم. سمت سالن رفتم و با نگرانی پرسیدم. - سمیر گوشی منو ندیدی؟ سمیر قلپی از چاییش رو خورد، با تعجب نگاهم کرد و گفت: - نه؛ مگه پیش خودت نیست؟ پیشونیم رو خاروندم، به اطراف نگاه کردم و گفتم: - چرا ولی الان هر چی میگردم پیداش نمیکنم. -
#دویست و هفتاد و هفتمین متن نیمهشب بعدها میفهمی که هیچ چیز خاصی راجبش وجود نداشت و فقط تو بودی که اونو خاص میدیدی! 11:11 سیزدهم اردیبهشت
-
#دویست و هفتاد و ششمین متن نیمهشب سعی میکنم که تو اعتماد کردن، ماهرتر بشم میدونم مسیری پر از تنهایی پیش رومه... و فقط میتونم دعا کنم که تا آخر این مسیر دووم بیارم:)) 00:00 دوازدهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و ششم گوشیش رو که کنار بالشت بود، برداشتم. تصویر زمینهی گوشیش عکس خودش با پدر و مادرش بود. جوری حسرت دو سمت رو به دل هم میذارم که تا عمر دارن، یادشون بمونه. گوشیش رو روی حالت هواپیما گذاشتم و آروم کنارش قرار گرفتم. گوشی خودم رو روی میز کنار کمد گذاشتم، زاویهش هم طوری تنظیم کردم که فقط من و باور تو کادر باشیم و نقشهی شماره دومی که قرار بود ازش استفاده کنم رو انجام دادم. «باور» انگار بعد از چهار روز عمیق خوابیدن، از خواب بیدار شدم. تا به حال انقدر بدنم خسته و کوفته نبود! با اینکه ساعت یازده صبح بود اما بازم خوابم میومد. طوری پلکهام سنگین بودن که به سختی میتونستم باز نگهشون دارم. بلند شدم و سمت دستشویی رفتم. به زحمت شیر آب رو باز کردم و چند دور صورتم و شستم؛ به صورتم تو آینه نگاه کردم. چرا این حس خستگی از وجود و صورتم بیرون نمیرفت؟ لابد چون دل بابا رو شکوندم الان اینجوری دارم تقاص پس میدم. با به یاد آوردن بابا دوباره بغض گلوم رو فشرد. اولین بار بود که انقدر ازشون دور شده بودم و دلم واقعا برای بابا و مامان تنگ شده بود. برای اینکه صبحها با قلقلک دادن بابا از خواب بیدار شم، برای بحثهای من و مامان سر ظرف شستن، برای تمرین کردن موسیقی کنار بابا؛ واقعا برای تمام لحظات دلم تنگ شده بود! باهاش بد حرف زده بودم و خودمم عذاب وجدان گرفته بودم. حتی وقت نشد که درست و حسابی سال تحویل رو به جفتشون تبریک بگم. خیلی سردرگم بودم و نمیدونستم باید چیکار کنم؟ بابا گفت منتظرم میمونه. آخه بیشتر از این هم نمیشد که خونه پسر غریبه بمونم؛ مهمونی هم تا یه حدیه! توی همین فکرها بودم که صدای سمیر رو شنیدم. - باور؟ حالت خوبه؟ در دستشویی رو باز کردم و دیدم حوله به دست ایستاده. حوله رو از دستش گرفتم و با لبخند گفتم: - صحبت بخیر! - صبح تو هم بخیر دختر خوشگل؛ بیا برات صبحانه آماده کردم. صورتم رو با حوله خشک کردم و همزمان با هم، به سمت سالن رفتیم. -
#دویست و هفتاد و پنجمین متن نیمهشب اگه روابط انسانی انقدر پیچیده نبود الان براش موزیک میفرستادم میگفتم شنیدمش یادت افتادم. 23:23 دهم اردیبهشت
-
#دویست و هفتاد و چهارمین متن نیمهشب یادت باشه با اونی که وارد رابطه میشی نور چشمیه ی خانوادس که خون و دلها خورده شده تا حتی ی لحظه غم نشینه کنج قلبش، کاری نکنی هرشب با بغض بخوابه! 13:13 دهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجم بهش گفتم که کار اشتباهی نکرده؛ اما مثل ابر بهاری برای پدرش گریه میکرد. از طرفی هم مدام راجع به زندگی من کنجکاوی میکرد. من هم به زور جلوی خودم رو گرفتم که حقیقت رو توی صورتش فریاد نزنم. به زور خودم رو کنترل کردم که نگم پدرت باعث مرگ خالهم، تنها آدم زندگیم شده. اون هم که دید مایل نیستم راجع بهش حرفی بزنم، دیگه چیزی نپرسید. موقع خوابیدن، وقتش بود که نقشهای رو که براش داشتم رو اجرا کنم. به بهانهی قرص آرامبخش، یه قرص دست ساز بهش دادم که هم آدم رو بعد مدتی از مصرفش منگ میکرد و هم بعد از گذشت یه زمانی لرزش دست و پا رو به همراه داشت؛ چون مادهی اصلی موادش کوکائین بود. زمانی که خیلی بابت مرگ خالهم، حالم بد بود، این رو یکی از بچههای پرورشگاه بهم داده بود که خوشبختانه بعد از یه زمانی مدیر پرورشگاه متوجه حالات اخلاقیم شد و قرص رو ازم گرفت. اون پسر بچه رو هم به شکل بدی تنبیه کرد. انقدر به اون قرص معتاد شده بودم که تا یه زمانی مصرفش میکردم؛ اما وقتی به خودم اومدم، تصمیم گرفتم خوب بشم. با کمک دکتر تموم تلاشم رو کار گرفتم تا ترکش کردم و خوب شدم. بستهی قرص رو برای باور بردم و بهش دادم. اون هم بیخبر از اینکه بدونه چه بلایی قراره سرش بیاد، اون رو خورد و رفت تا بخوابه. حالامرحلهی بعدی از نقشهام رسیده بود. باید یه کاری میکردم تا این دختر اینجا موندگار شه. به هر حال تا به ابد که پیش من نمیموند و دلخوریای که نسبت به پدرش داشت، تا فردا یا نهایت یه روز دیگه رفع میشد. باید هر جوری شده، کاری میکردم که اینجا بمونه. راهی بجز تهدید کردنش نداشتم که به موقع ازش استفاده میکردم. ساعت تقریبا چهار صبح شده بود، آرومآروم سمت اتاقش راه افتادم، در و باز کردم و دیدم که خیلی عمیق خوابیده. کنارش نشستم و به صورتش نگاه کردم؛ شبیه پدرش بود. دلم میخواست پدری که انقدر دخترش رو دوست داره، ذرهذره آب شدن بچش رو ببینه و انتقام تنهایی زندگی من اینجوری ازش گرفته شه. فقط در این صورت بود که دلم خنک میشد. -
#دویست و هفتاد و سومین متن نیمهشب آدمیزاد هیچوقت نمیفهمه که زیادی امیدوار بوده، یا زود ناامید شده. 10:10 دهم اردیبهشت
-
منم دقیقا عین نوا دنبال این بودم بچها رمان آنلاینشون و کجا میذارن، بعدش تو تلگرام با کانالش آشنا شدم😍
- 10 پاسخ
-
- 5
-
-
-
🖥 قشنگترین فیلما و سریال هایی که تا حالا دیدین چی بوده ؟ 📺
QAZAL پاسخی برای مل مل ارسال کرد در موضوع : معرفی فیلم و سریال
سریال عروس استانبول و بازم اگه پیش بیاد دوباره میبینم اینقدر که قشنگ بود و انگار واقعی بود واقعا شبیه به هیچکدوم از فیلم ترکیایی که دیدم نبود. مریم و داستان جزیره هم قشنگ بود- 45 پاسخ
-
- 4
-
-
-
-
کافه پرنس، با من ازدواج میکنی و افسانه روباه نه دم ( عاشقانه )
- 25 پاسخ
-
- 2
-
-
سهتار یا کالیمبا میزنم... نقاشی میکشم... توی این نودوهشتیا پارت میذارم. با دوستم میرم بازار کردی شهرهای مختلف مازندران
- 30 پاسخ
-
- 1
-
-
بله مشکل سایت یوآپلود اینه که بعد دو سه ماه عکسا رو باز نمیکنه
- 98 پاسخ
-
- 1
-
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهارم نارین گفت: - زنگ زدم، گوشیش خاموشه. بعدش نارین شروع به صدا زدن کرد. - باور... باور کجایی؟ باور از پشت تخته سنگ نزدیک جاده نیم خیز شد و گفت: - اینجام! نارین همین لحظه آروم بهم گفت: - چیزایی که بهت گفتمو فراموش نکن! بعدش دوباره نقش بازی کردن رو جلوی باور شروع کرد. طوری براش احساس نگرانی میکرد، انگار واقعا رفیق صمیمیش بود و برای حالش نگران شده. من هم کم و بیش سعی میکردم مثل نارین رفتار کنم؛ اما به پای اون نمیرسیدم. نمیتونستم باور کنم اما تکتک حرفایی که نارین زد، درست از آب درومد و باور ازم خواست تا بیاد و خونهی من بمونه. من هم که منتظر همچین موقعیتی بودم، قبول کردم. جوری از پیمان راد انتقامم رو میگرفتم که تا جون داره، بعضی از اتفاقات از ذهنش پاک نشه؛ اینها تازه روزهای خوبش بودن! تمام چیزهایی که نارین گفت درست بود اما یه چیزی رو اشتباه میکرد؛ علاقهای که این دختر به پدرش داشت، توصیف نشدنی بود! حتی با وجود دلخور بودن و ناراحتیش، اجازه نمیداد که من پشت سرش حرف بزنم؛ بنابراین بد کردن پدرش توی چشم اون، همچین کار سادهای نبود. توی ماشین عرفان تا زمانی که به خونه برسیم، گوشیش مدام زنگ خورد و مطمئنا خانوادش بودن. خیلی حرصم میگرفت؛ از اینکه پدرش باعث مرگ خالهی من شد و حالا این دختر، پدر و مادری داشت که اینجور نگرانش باشن! اما حسرت دخترشون رو به دلشون میذارم و نمیذارم این قضیه به خوبی و خوشی تموم شه. وقتی وارد خونه شدیم، از قیافش مشخص بود که خیلی پکره. از همین الانش تو چشمهاش میدیدم که دلش برای پدرش تنگ شده؛ اما مدام زیر گوشش میخوندم، از پدرش بد میگفتم تا بتونم تحت تأثیر قرارش بدم. پدرش ولکن نبود؛ دوباره زنگ زد و به هر نحوی بود باهاش حرف زد. از توی آشپزخونه صدای باور و میشنیدم. هر لحظه امکان داشت پشیمون بشه اما این اجازه رو بهش نمیدادم. -
#دویست و هفتاد و دومین متن نیمهشب شاید باورتون نشه اما... درد از دست دادن خیلی بیشتر از نداشتنه... 19:19 دهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و سوم بهش نگاه کردم که پرسید. - باز چیه؟ خندیدم و گفتم: - تو دست شیطون هم از پشت بستی دختر! گفت: - بیا بریم؛ الان وقت این حرفا نیست. توب راه بهم گفت: - اگه باور بابت اومدن به خونه تو حرفی زد، قبول کن. یه چند روزی میمونه اونجا. تو هم تا میتونی مغزشو شستشو بده تا دیدش نسبت به پدرش حسابی بد بشه. گفتم: - سعی خودمو میکنم. اما اگه بخواد با تو بیاد چی؟ نارین با اطمینان گفت: - با من نمیاد چون میدونه اولین جایی که پدرش میگرده، اونجاست. حرفش رو تایید کردم که پرسید. - حالا چجوری میخوای اونجا نگهش داری؟ پوزخندی زدم و گفتم: - یه برنامهای براش دارم؛ عالی. حتی اگه بخواد بره هم نمیتونه. با پای خودش میاد خونه من و مجبور میشه تا زمانی که من دلم میخواد، اونجا بمونه! نارین یه دفعه ایستاد و رو بهم گفت: - بلایی که سرش نمیاری؟ چشم غرهای نثارش کردم و گفتم: - تو دیگه به اونش کاری نداشته باش! بعدش هم برای اینکه بحث رو عوض کنم، گفتم: - پس این دختره کجا رفته؟ نارین گفت: - باید همینجاها باشه، گفت سمت جاده اصلی پشت تخته سنگ نشسته. - خب بهش زنگ بزن! -
#دویست و هفتاد و یکمین متن نیمهشب پسر خاله کوچولوم که هفته پیش نبود، امروز برام روی یه کروسان شمع گذاشت و روز دختر و بهم تبریک گفت... مرسی پسر خوب، مگه اینکه تو به یادم باشی:) خیلی ذوق ذوقی شدم... 14:14 دهم اردیبهشت
-
#دویست و هفتادمین متن نیمه شب مهم نیست چی... حتی اگه یه آدم یه کاغذ پاره به یادم با دستای خودش برام درست کنه؛ تا اَبد بخاطرش ذوق میکنم و نگهش میدارم. چون برام با ارزشه که به یادم بوده. 13:13 دهم اردیبهشت
-
اجتماعی رمان دُخترم ( جلد سوم رمان دستامو ول نکن) از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
QAZAL پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و دوم داشتم از کافه بیرون میرفتم، نارین سریع دستم رو گرفت و گفت: - سمیر، مسخره بازی درنیار! تا اینجای کار اومدیم. نمیتونی پشیمون بشی! با عصبانیت سرش فریاد زدم. - چرا باید به دختر اون مرد کمک کنم؟ نارین نگاهم کرد و با جدیت گفت: - مگه هدفت ضربه زدن به پیمان راد نیست؟ مکث کردم که ادامه داد و گفت: - با اینکار، باور و بیشتر ازش دور میکنی! وقتی هم که از پدرش دور بشه، راحتتر تو چنگت میوفته. یکم فکر کردم؛ حق با اون بود. پوزخندی زدم و گفتم: - درسته، میتونم کاری کنم که خوده دخترش عین خالهم خودکشی کنه! باباشم تا آخر عمرش بخاطر عذاب وجدان نتونه خودشو ببخشه! آفرین دختر؛ مُخت خوب کار میکنه! نارین خندید، ته موندهی سیگار رو انداخت، محکم لهش کرد و گفت: - ما اینیم دیگه! پیشونیم رو خاروندم و گفتم: - حالا این دختره کجا ممکنه رفته باشه؟ جملهم تموم نشده بود که گوشی نارین زنگ خورد، رو به من با لبخند گفت: - خودشه! بعدشم با یه لحن نگران جوابش رو داد و جوری وانمود کرد که انگار بخاطر اینکه بیخبر رفته، کلی ناراحت شده. بعد از حرف زدنش رو به من گفت: - بریم، منتظر مائه. -
#دویست و شصت و نهمین متن نیمهشب خنده داره، نه؟ بعضیا خودشون با کاراشون کاری میکنن از چشمت بیفتن ولی همچنان تو صحبتاشون حق به جانب هستن :) 2:02 نهم اردیبهشت