رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. پارت چهل و سوم داشتم برمیگشتم سمتش که یهو صدایی بابا رو شنیدم! نارین سریع گفت: ـ صدای پدرته باور!؟ گفتم: ـ آره. نارین با ترس گوشیو گذاشت تو کیفش و گفت: ـ پس بدو بریم. مچ دستشو گرفتم و گفتم: ـ کجا؟! اول عکسای منو بگیر بعدش باهم بریم. نارین با تعجب نگام کرد و گفت: ـ دختر تو دیوونه شدی؟! مگه صدای فریاد پدرتو نمیشنوی؟ خیلی عادی گفتم: ـ چیزی نمیشه! تو عکس بگیر ازم.داز همون ژستی که اول وایستاده بودم. نارین با این‌که راضی نبود اما برای این‌که سریع‌تر از این موقعیت خلاص بشه، گوشیشو درآورد و بلافاصله پشت سر هم چندتا عکس گرفت و گفت: ـ خب بسه باور! حالا بیا بریم تا پدرت پوستمونو نکنده! گفتم: ـ آروم باش بابا! چیزی نمیشه، الان مطمئنم بابا منو ببینه خیالش راحت میشه. من که دخترشم اینقدر استرس ندارم، تو چرا اینقدر نگرانی؟!
  2. #صد و هشتاد و دومین متن نیمه‌شب تو سریال وحشی، رویا به یامان علی میگه: _ منم تو رو فراموش میکنم و تموم میشه و می‌ره منو بابام دوست نداشت، ولم کرد و رفت رفتن تو میخواد منو از پا دربیاره وحشی؟! و من عمیقاً واسه تک تک جملاتش گریه کردم:))) 11:11 یازدهم فروردین
  3. #صد و هشتاد و یکمین متن نیمه‌شب الان چندین بار خواب سفر به یه مکان تکراری رو میبینم افسانه‌ها میگن وقتی یه خواب و چند بار پشت هم ببینی و یادت هم بمونه، یعنی یه چیزیو میخواد بهت بفهمونه! امیدوارم چیزی که فکر می‌کنم، نباشه!!! چون همین دیشب بابت اینکه دیگه به ذهنم نمیاد، خدارو شکر کردم:)))) 11:11 دهم فروردین
  4. پارت چهل و دوم بعد مثل اون گروه با دستاش ژست گرفت و منم از ترس تندتند پشت هم ازش عکس می‌گرفتم اما یکم که گذشت انگار بی‌خیالیه نارین به منم اثر کرد و یکم ریلکس تر شدم. فهمیدم که تمام این ترس و دلهره به‌خاطر حرفای بابا بود و این‌که همش بهم می‌گفت بدون اون حق ندارم زیاد نزدیک به دریا بشم! واقعا اونقدرام ترس نداره. نارین عکساشو دید و مدام می‌گفت: ـ وای باور!! چقدر خوب عکس گرفتی! حتما میذارمشون پروفایلم... بعد این‌که عکساشو دید رو بهم گفت: ـ ببینم تو هم می.خوای عکس بگیری یا بازم می‌ترسی و میخوای که برگردیم؟ گفتم: ـ نه اتفاقا!! اولش یکم ترسیدم ولی فهمیدم که کاملا بی‌خود و بی‌جهته. از منم عکس بگیر. بعدش نارین یه مدل دیگه از اون عکسای هنریشون و نشون داد که باید پشت به دوربین وایمیستادم و با پخش و پلا شدن موهام توسط باد ساحل، نارین ازم عکس می‌گرفت. منم سعی کردم به درستی اجراش کنم، از اونجایی که مادرم هم عکاس بود و همیشه همراهش بودم، تو گرفتن ژست واقعا خبره بودم. ساحل کاملا آروم بود و فقط صدای خوردن موج آب شنیده می‌شد. رو به نارین بدون این‌که برگردم سمتش و ژستم و خراب کنم، گفتم: ـ داری می‌گیری نارین؟؟ دیدم که حرفی نمیزنه، دوباره رو بهش گفتم: ـ ببین اگه داری می‌گیری، سه دو یک بگو که بعدش ژستم و عوض کنم. اما بازم صدایی نشنیدم!
  5. #صد و هشتادمین متن نیمه‌شب ‏خیلی حسودی می‌کنم به اینایی که با مادر و پدرشون حرف می‌زنن و مسائلشونو بهشون می‌گن. هروقت می‌بینمشون به این فکر می‌کنم که تو چه موقعیتای ترسناکی می‌تونستم تنها نباشم اگر رابطه‌‌م با خانواده‌م مثل اونا بود.من از نه سالگی دیگه رفتم تو اتاقم درو بستم و انگار همه چیز تموم شد. 1:01 نهم فروردین
  6. پارت چهل و یکم سریعا برگشتم سمت نارین و از جاش بلند شد و با کنجکاوی پرسید: ـ چی شد؟! خیلی عادی لبخند زدم و گفتم: ـ همون‌طور که بهت گفتم! بابام چیزی نگفت و فقط بهم گفت که زود برگردیم. نارین هم با شادی گفت: ـ پس بزن بریم... به‌ دور از چشم بابا و مامان با نارین رفتیم سمت ساحل. خداییش هم خلوت بود و کمی می‌ترسیدم اما سعی می‌کردم جلوی نارین اصلا به روی خودم نیارم. رفتیم سمت صخره‌ها و نارین رو بهم گفت: ـ باور بیا بالا دیگه چقدر دست دست می‌کنی!! موهامو که باد تو صورتم پخش و پلا می‌کرد، پشت گوشم گذاشتم و گفتم: ـ نارین اینقدر نزدیک نرو میفتی! بیا پایین تر! یه اوفی کرد و گفت: ـ باور شلوغش کردیا! باید دریا تو پس زمینه عکس بیفته یا نه! دستت و بده به من، نترس! با این.که راضی نبودم ولی دستشو گرفتم و رفتم روی تخته سنگ وایستادم. فاصلمون تا پایین خیلی زیاد بود. آب دهنم و قورت دادم و گفتم: ـ خب گوشیتو بده تا ازت عکس بگیرم.
  7. #صد و هفتاد و نهمین متن نیمه‌شب تو یه روز دو نفر از آشناهایی که همو نمیشناختن بهم گفتن که خواب دیدن برام خواستگار اومده... نمی‌دونم والا:))) انشالا که خیر باشه! 00:00 هشتم فروردین
  8. پارت چهلم اما من تو دل خودمم می‌دونستم اگه به بابا بگم اجازه نمیده این وقت شب، دوتاییمون تنها بریم اون سمت و برای من کلی دلیل میاره که اون وقت شب اونجا خطرناکه ولی من نمی‌خواستم تحت هیچ شرایطی جلوی نارین کم بیارم، بنابراین بهش گفتم منتظر بمونه تا برم پیش بابا. قیافمو کلی مظلوم کردم و رفتم پیشش، حسابی درگیر کار کردن بود. با ناز صداش زدم: ـ بابایی یه چیزی بگم نه نمیگی؟ بابا همون‌طور که مشغول کار کردن بود، گفت: ـ تا چی باشه! گفتم: ـ میشه منو نارین بریم سمت ساحل نارگیل و عکس بگیریم؟! بابا با تعجب برگشت سمتم و گفت: ـ این موقع شب؟! حالت مظلومانه‌ایی به خودم گرفتم و گفتم: ـ خب بابا مگه چی میشه که... یهو حرفم و قاطعانه قطع کرد و گفت: ـ نه! بعدشم سینی آش و برداشت و رفت سمت جمعیت تا پخش کنه. من واقعا دلم نمی‌خواست حق با نارین باشه، حالا که اینجوری شد، اتفاقا باید می‌رفتم و بابا واسه اولین بار می‌دید که بزرگ شدم و دیگه قرار نیست که برام اتفاقی پیش بیاد.
  9. #صد و هفتاد و هشتمین متن نیمه‌شب ‏"پسر بچه" بودن خیلی به سن بستگی نداره و آقایون تو هر سنی می‌تونن هنوز یه پسر بچه باشن، اکیدا سعی کنید با پسر بچه‌ها وارد رابطه نشید. 11:11 هشتم فروردین
  10. #صد و هفتاد و هفتمین متن نیمه‌شب وقتی قلب و روح ما زیر بار درد زندگی هر روز له میشه؛ خودمون رو با توهمات و خیال‌پردازی دلداری می‌دهیم. 13:13 هفتم فروردین
  11. پارت سی و نهم نارین رو بهم گفت: ـ خیلی خب، بریم چندتا عکس با همدیگه بگیریم؟ با تعجب پرسیدم: ـ این موقع شب؟! گوشیش و درآورد و یکسری از مدل عکس‌های گروه جدید کره‌ایی کنار ساحل و نشون داد و گفت: ـ نگاه کن باور؛ خیلی قشنگن! دلم می‌خواد برای پیج خودمم از این عکسا داشته باشم. مردد بودم! ساعت از یک هم گذشته بود. اون سمت ساحل خیلی خلوت بود. اما خودمم خیلی بدم نمیومد که از این مدل عکسا داشته باشم چون خودمم طرفدار این گروه بودم. نارین که ساکت بودن منو دید، گفت: ـ البته شاید خانوادت اجازه ندن که این وقت شب... نمی‌خواستم که جلوش کم بیارم! پدر و مادر من مثل خانواده‌های دیگه نبودن و به خواسته‌ام احترام می‌ذاشتن. سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ نه بابا!! بریم اتفاقا، بابا پیمان و مامانم اصلا اینجوری نیستن، اتفاقا خیلیم پایه‌ان. نارین یجوری نگام کرد و گفت: ـ مطمئنی؟ اونم بعد اتفاقی که تو هشت سالگی برات افتاد؟! لحنم و جدی کردم و گفتم: ـ اون فقط یه اتفاق بود و بابامم اینو فهمید! اونو ما دیگه خیلی وقته پشت سر گذاشتیم. نارین شونشو داد بالا و چیزی نگفت.
  12. #صد و هفتاد و ششمین متن نیمه‌شب رسیدیم به اونجا که کوروش یغمایی میخونه بهار از دستای من پر زد و رفت ، گل یخ توی دلم جوونه کرد. 12:12 هفتم فروردین
  13. پارت سی و هشتم خالش یه آرایش غلیظی کرده بود و یه لباس تقریبا نامناسبی تنش بود! رو به نارین گفتم: ـ بالن آرزوها با خالت هوا کردی؟! پوزخندی زد و گفت: ـ خالم به این چیزا اعتقاد نداره. خالش هم خیلی عادی رو بهش گفت: ـ نارین من دارم میرم پیش رفیقام! هر وقت کارت تموم شد، کلید که داری درسته؟ نارین با ناراحتی سرشو تکون داد و خالش گفت: ـ بعدش برگرد خونه. و بدون این‌که منتظر حرفی از سمت نارین باشه، راه افتاد و رفت پیش چندتا کرد نشست. نارین گفت: ـ میبینی باور؟! به.خاطر همین میگم قدر خانوادتو بدون! خواستم بهش دلداری بدم و گفتم: ـ اینجوری نگو! اونم خیلی دوستت دار... حرفم و قطع کرد و گفت: ـ نداره. اون فقط خودشو دوست داره. خیلی وضعیت ناراحت کننده‌ایی بود و سعی کردم روحیشو عوض کنم. با مشت زدم به شونه‌اشو گفتم: ـ بابا امشب جشنه! بیا یه کاری کنیم که بهمون خوش بگذره!
  14. #صد و هفتاد و پنجمین متن نیمه‌شب چند ساعت مونده به سال تحویل... و بازم مثل همیشه آرزومه که خدا هیچوقت به مردایی که بلد نیستن از احساسات یک دختر مراقبت کنن، دختر نده. پدر تو زندگیه یه دختر نقش اولین قهرمانش رو بازی می‌کنه. بخاطر همینه که رفتارش و برخوردش با دخترش مهمه. دختری که اون عشق و علاقه واقعی رو از پدرش دریافت نکرده باشه، بیشتر سردرگم میشه و تو حرف و آغوش مردهای غریبه دنبال توجه و محبت میگرده و بخاطر همین هم همیشه شکست میخوره چون اولین قهرمانش هیچوقت اونجوری که باید عاشقانه نوازشش نکرده و نگفته که دوسش داره! نگفته بهش که ارزشمنده و بجاش اعتماد بنفسش رو خورد کرده. بعنوان یه دختر آرزوم اینه انشالا مردی که وارد زندگیتون میشه همیشه نازتون رو بکشه و بهتون این حس رو بده که چقدر دوست داشتنی هستین و جای تمام محبت نکرده از نزدیکترین آدم زندگیتون یعنی « پدر » رو براتون پُر کنه. و مثل همیشه بازم آرزوی قلبیم اینه که انشالا خدا به مردایی که که بلد نیستن از احساسات یک دختر مراقبت کنن، فرزند دختر نده تا اون بچه احساساتش آسیب نبینه و همیشه حس کنه که دوست داشتنیه و خودش رو دوست داشته باشه. 13:13 بیست و نهم اسفند
  15. #صد و هفتاد و چهارمین متن نیمه‌شب با چیزای کوچیک ذوق کنین! مثلا من دیروز یه فنجون خریدم که داخلش طرح‌های برجسته لیمو داره... و از ذوقم یکسره توش چایی میخورم 11:11 بیست و نهم اسفند
  16. پارت سی و هفتم لبخندی از روی عشق به دخترم زدم و رفت. بعد رفتنش از پشت پنجره به راه رفتنش خیره شدم. بعضی اوقات احساس می‌کنم که واقعا حق با غزله و اینقدر وابستگی خوب نیست و باعث اذیت شدن خودم میشه اما دست خودم نیست، انگار این بچه نیمه‌ایی از وجودمه که تحت هر شرایطی بیشتر از خودم نگرانشم! ( باور ) همه چیز تا جشن چهارشنبه سوری تو جزیره عالی پیش رفته بود. کنار کسایی که دوستشون داشتم بودم. زدیم و رقصیدیم و مثل هر سال از رو آتیش پریدیم، بالن آرزوها با مامان و بابا هوا کردیم و خلاصه که همه چیز فوق العاده بود. کنار شنتیا داشتم گیتار می‌زدم. از نگاه‌هاش خندم گرفت و رو بهش گفتم: ـ خیلی خب حالا! این آهنگ و زیاد بلد نیستم، بعدش که یاد گرفتم می‌بینی چقدر خوب می‌زنم! شنتیا گفت: ـ دیوونه‌ایی دختر؟! من در تعجبم که تو چجوری اینقدر سریع نُتا رو یاد میگیری و به این سرعت می‌تونی رو گیتار پیادشون کنی!! الحق که استعدادت تو موسیقی به پدرت رفته! به بابا که گوشه حیاط مشغول کمک کردن به مامان بود نگاه کردم و گفتم: ـ همین‌طوره! بعدش بلند شدم و رفتم کنارش نشستم و گفتم: ـ تو همیشه از یاد گرفتن موسیقی فرار کردی. می‌خوای بهت یاد بدم؟! شنتیا با ترس به بابا پیمان نگاه کرد و سریع از کنارم بلند شد و با تته پته گفت: ـ نه نه باور! امشب نه، باشه یه دفعه دیگه! داشتم از خنده می‌مردم! هنوزم عین بچگیاش از بابام می‌ترسید. هر وقت که پیش هم بودیم، بابا میومد و گوششو می‌کشید، ولی اینا هیچ‌کدوم از ته دلش نبود واقعا. تو همین حین نارین و خالش و دیدم که اومدن سمت من. گیتار و به میله تاب تکیه دادم و رفتم سمتش و باهاش احوال‌پرسی کردم.
  17. #صد و هفتاد و سومین متن نیمه‌شب نرمی دلتو نگه دار، مهربون بمون، همون آدم آروم و قشنگی باش که هستی. نزار زشتیای دور و برت دلتو تلخ کنن. 13:13 بیست و هشتم اسفند
  18. #صد و هفتاد و دومین متن نیمه‌شب يه تایمی اكس پزشک داشتم که حتی وسط کشیک های سنگین هم جواب تكستمو سریع ميداد و با اینکه من توقعی ازش نداشتم حتی تو شلوغ ترین تایماش هم حتما یه زنگ میزد میگفت سرم خیلی شلوغه ولی به یادت هستما بعد ازون فهميدم آدم وقتی الويت يكی باشه تو هر شرايطی براش تايم داره! 10:10 بیست و هفتم اسفند
  19. پارت سی و ششم بعد گفتن این جمله من، جفتشون به صورت کاملا متعجب بهم خیره شدن! باور نگاهم کرد، چشماش پر از علامت سوال بود، با همون لحن پر از تعجب گفت: ـ برم؟! با لبخند نگاش کردم و گفتم: ـ آره عزیزم برو! غزل با همون لحن جدی رو به من گفت: ـ پیمان تو داری... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ بعدا باهم حرف می‌زنیم غزل. غزل نفسشو با عصبانیت داد بیرون و دست به سینه نشست و به باور زل زد! باور سریع صندلی رو کشید عقب و با خوشحالی گفت: ـ باز زود برمی‌گردم! بعدش دویید و رفت تو اتاقش! غزل با صدای آروم اما همون‌جور عصبانی رو بهم گفت: ـ پیمان تو می‌فهمی داری چیکار می‌کنی؟؟! به‌جای اینکه بهش بفهمونی کارش اشتباه بوده، تازه با لبخند بهش میگی که بره خونه دوستش؟! دستمو گذاشتم جلوی پیشونیم و گفتم: ـ با عصبانیت فقط اونو بیشتر از خودمون دور می‌کنیم غزل! غزل گفت: ـ اگه بازم تکرار کرد چی؟! بیرون اومدن باور از اتاقش، باعث شد سوال غزل بی‌جواب بمونه، به من نگاه کرد و با لبخند کمی گفت: ـ زود برمی‌گردم بابا!
  20. پارت سی و پنجم غزل بهم نگاه کرد و بهم اشاره کرد تا چیزی نگم! یکم سکوت بینمون حاکم شد تا غزل دستاش و بهم زد و گفت: ـ خب بریم سر میز! صندلی رو براش کشید عقب و باور نشست و منم وسایلا رو گذاشتم رو میز. قبل از نشستن رو صندلی کناریش، دستشو بوسیدم و گفتم: ـ خوب خوابیدی دخترم؟! سرشو تکون داد اما چیزی نگفت! غزل چایی رو توی لیوانامون ریخت و رو به باور گفت: ـ دخترم بابات ازت سوال پرسید! نگاش کرد و با حالت بی‌حوصله گفت: ـ بله خوب خوابیدم. عالی بود. حالا اگه اجازه بدین می‌تونم برم خونه دوستم؟! غزل که مشخص بود از دست رفتارهای باور عصبانی شده، لحن صداشو جدی‌تر کرد و گفت: ـ نخیر! غذاتو می‌خوری و بعدش هرجا خواستی میری. باور که انتظار همچین برخوردی رو از مادرش نداشت گفت: ـ اما مامان... غزل چنگالش توی خیار روبروش فرو کرد و با چشم‌غره رو بهش گفت: ـ همین که گفتم باور! صبحانتو بخور! دلم برای صورت غمگینش سوخت. یه سرفه کردم و دستام و توی هم قفل کردم و گفتم: ـ برو دخترم!
  21. #صد و هفتاد و یکمین متن نیمه‌شب شنیدید که میگن که خدا انشالا یه آدم خوب نصیبت کنه؟! اما من میگم کاش برامون دعا می‌کردن که خدا یه خانواده خوب قسمتمون می‌کرد! اگه آدم یه خانواده خوب و دوست داشتنی توی زندگیش باشه، دیگه احتیاجی به آدم خوب تو ادامه مسیر نیست! چون حتی اگه آدم خوبی هم نصیبت نشه لازم پشتت به خانواده‌ای که تحت هر شرایطی دوستت دارن، گرمه. 1:01 بیست و ششم اسفند
×
×
  • اضافه کردن...