رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #صد و نود و ششمین متن نیمه‌شب پسرعموم ازم پرسید: چرا دختری پشت میکنه میخوابه ما باید بغلش کنیم ولی ما پشت کنیم بخوابیم دخترا قهر میکنن؟؟ 12:12 بیستم فروردین
  2. پارت پنجاه و دوم چی باید می‌گفتم ؟! می‌گفتم داشتم حرفی که به خانوادم باید می‌زدم و توی ذهنم جفت و جور می‌کردم؟! قبل این‌که من جواب بدم، عمو کوهیار گفت: ـ والله باوری که من می‌شناسم، صدای موتور منو از ده متری تشخیص می‌داد و میومد پیشم! خندیدم و گفتم: ـ حق با توئه عمو! حواسم نبود! عمو کوهیار گفت: ـ واسه درس جدیدت کی میای پیشم؟ من خیلی دلم می‌خواد اون قطعه آخر و کامل یاد بگیری و تو رستوران باهم هم‌نوازی کنیم. گفتم: ـ قول میدم، زوده زود میام پیشت. ـ حالا کجا میری؟! ـ می‌خوام برم پیش بابا. گفت: ـ منم دارم میرم رستوران، سوارشو می‌رسونمت. سوار شدم و تو راه عمو کوهیار راجب هزار تا آهنگ و ملودی و تکالیفی که قرار بود بهم بده حرف زد، اما من اینقدر ذهنم درگیر واکنش بابا پیمان بود که حتی یه کلمه از حرفاشم نفهمیدم. حدود ده دقیقه بعد رسیدیم دم در رستوران و با بچه‌ها خدمه سلام علیک کردم. رو به یکیشون گفتم: ـ علی، بابام کجاست؟ علی که رییس سرآشپزا بود، گفت: ـ رفته یه سری به انبار بزنه. صداش بزنم؟! رو یکی از صندلیا نشستم و گفتم: ـ نه مرسی، منتظرش میمونم.
  3. #صد و نود و پنجمین متن نیمه‌شب هیچوقت فکرشو نمی‌کردم که روزی برسه بتونم بدون فضای اجتماعی دووم بیارم... اما الان چهل روزه که فقط دارم تو فضای واقعی می‌چرخم و هیچ اپلیکیشنی ندارم... جالبه که آدمیزاد فکر می‌کنه نمی‌تونه اما دنیا اونو دقیقا تو موقعیتی قرار میده که بهش نشون بده چطور می‌تونه دووم بیاره و زندگیشو بگذرونه... 9:09 نوزدهم فروردین
  4. #صد و نود و چهارمین متن نیمه‌شب دوست پسر دوستم تقریبا ۶ ساله با دوستم زندگی میکنه رسما الان که جدی شده و میخوان برن خواستگاری، مامان پسره گفته اول برام گواهی این دختر و بیارین پسره هم گفته مامان ما خیلی بیشتر از تو و بابا تو این ۴۰ سال کنار هم بودیم، فقط تولید محصول نداشتیم که شما ببینی:))))))) شوهر تراز واقعا... 12:12 هجدهم فروردین
  5. پارت پنجاه و یکم نارین خوشحال شد و گفت: ـ باشه پس، خیلی خوشحالم کردی باور! ممنونم از اینکه به فکرمی! چشمکی بهش زدم و گفتم: ـ رفاقت برای این روزاست دیگه! غافل از اینکه تو دلم داشتم با خودم کلنجار می‌رفتم که چجوری به خانوادم بگم که شب سال تحویل و می‌خوام با رفیقم بگذرونم؟! به‌خاطر این‌که دیشب به بابا اطلاع ندادم و رفتم سمت ساحل، چه قشقرقی بپا شده بود! حالا این موضوع هم میشه غوز بالا غوز. اما چاره‌ایی نیست! به نارین قول دادم و پیشش می.مونم. همین‌که تنهاست و واقعا دلم براش میسوزه، هرطور باشه، من تهش برمی‌گردم پیش خانوادم اما اون کسی رو نداره که کنارش باشه، خالش هم که کلا درگیر زندگیه خودشه و با این خواهرزادش عین هم‌خونش رفتار نمی‌کنه و نارین براش اونقدرام مهم نیست. نارین اون روز اصرار کرد که ناهار پیشش بمونم اما گفتم که باید به بابام بگم و بعدازظهر برای خریدن وسایل سفره هفت سین میریم بازار و اونم قبول کرد. تو راه همش داشتم به این فکر می‌کردم که چجوری این مسئله رو به بابام بگم که یهو یه موتور جلو پام ترمز کرد. یکه خوردم و سریع به خودم اومدم و دیدم که عمو کوهیاره! حالت چهرم از حالت تعجب به لبخند تغییر داده شد و بهش سلام کردم. اونم خندید و گفت: ـ خیلی تو فکری باور! چی اینقدر ذهنتو درگیر کرده؟ گفتم: ـ چیز مهمی نیست عمو! زیر چشمی نگام کرد و گفت: ـ مطمئنی؟
  6. #صد و نود و سومین متن نیمه‌شب تجربه ثابت کرده اگه به خشم درونت اجازه بدی که کنترلت کنه؛ به اون آدمایی که ازشون متنفری تبدیل میشی! یادت نره که خوبی و بدی کنار همن هر کدومشون و بیشتر تغذیه کنی، اون قوی‌تر میشه.. 00:00 هفدهم فروردین
  7. پارت پنجاهم با تردید نگام کرد و گفت: ـ هم این‌که پدر و مادرت هم خیلی از من خوششون نمیاد. سریع گفتم: ـ این چه حرفیه نارین؟! حرفمو قطع کرد و با لبخند گفت: ـ به.خدا اصلا ناراحت نمیشما! حق دارن. منم اگه جاشون بودم، دلم نمی‌خواست دخترم با یکی مثل من که پدر و مادر بالا سرش نیست و خالش هم معلوم نیست تو چه وضعیته، رفیق باشه! اینقدر مطمئن حرف میزد که اصلا نمی‌تونستم چیزی بگم تا قانعش کنم. بعلاوه این‌که نارین اصلا دختر خنگی نبود و با اون رفتار دیشب بابا و حرکات قبلش هم همه‌چیزو می‌فهمید. تو همین فکرا بودم که با لبخند و چشمای پر شده بغلم کرد و گفت: ـ واسه همینم نمی‌خواد دلت پیش من باشه! اونا خانوادتن و بهتر اینه که حرفشون و گوش بدی باور. از مظلومیتش، دلم درد گرفت. هیچ‌وقت دلم از این رفتار بابا پاک نمی‌شد! آخه مگه نارین چه گناهی کرده بود که لایق این رفتاره؟! وضعیت خالش چه ربطی به نارین داره؟! هم عصبانی بودم و هم ناراحت اما تصمیم خودمو گرفته بودم. دوست خودمو تنها نمی‌ذارم...دلم راضی نمیشه که تنها سالش و نو کنه! حداقلش من پیشش می‌موندم تا احساس تنهایی نکنه! بنابراین دوباره سرجام نشستم و پامو گذاشتم رو پام و گفتم: ـ باشه، حالا که اینطوریه و قبول نمی‌کنی، پس منم با تو می‌مونم و با هم‌دیگه سال و نو می‌کنیم. گفت: ـ باور تو رو به خدا اصرار نکن! به‌خدا من حوصله جر و بحث ندارم و دلم نمی‌خواد دیگه تو چشم بابات... حرفشو قطع کردم و گفتم : ـ بابام از رفتار دیشبش خیلی پشیمونه و فهمیده که زیاده روی کرده. نگران نباش چیزی بهم نمیگه، هم این‌که من قبلش بهش اطلاع میدم!
  8. #صد و نود و دومین متن نیمه‌شب دردی که عمیقه حتی اگه هزارتا کار برای بهبودش انجام بدی بازم خوب نمیشه و همیشه جاش میمونه به قول معروف که روی سرطان، نمیشه چسب زخم زد! 19:19 هفدهم فروردین
  9. پارت چهل و نهم جاروبرقی وسط اتاق بود و روی میز هم کلی ظرف نشسته بود. نارین رو بهم گفت: ـ ببخشید توروخدا دیر از خواب بیدار شدم. تازه وقت کردم اینجارو جمع و جور کنم. رو یکی از مبلا نشستم و گفتم: ـ راحت باش! خالت خونه نیست؟! همون‌طور که ظرفا رو جمع می‌کرد، گفت: ـ نه رفته سرکار، فکر نکنم تا شب بیادط گفت که باید اضافه کاری بمونه. با تعجب پرسیدم: ـ اما امشب سال تحویل میشه. می‌خوای تنهایی سال نو رو بگذرونی؟! شونه‌ایی بالا انداخت و گفت: ـ آره دیگهط بهرحال اولین بارم نیست که تنها می‌مونم. اونقدر دلم به حالش سوخت که حد نداشت. سریع گفتم: ـ ببین چی میگم. تو هم امشب بیا خونه ما؟ یهویی نگام کرد و گفت: ـ دیوونه شدی دختر؟! سال نو هر کس باید کنار خانوادش باشه. من پیش شما چیکار دارم! رفتم کنارش و گفتم: ـ آخه دلم پیش تو میمونه. نمی‌خوام تنها باشی. اشکی که از چشماش اومد و سریع پاک کرد و گفت: ـ مرسی که به فکرمی ولی نمیشه، هم اینکه... مشخص بود که خیلی دلش می‌خواد بیاد اما چیزی جلوشو می‌گرفت. سریع گفتم: ـ هم این‌که چی؟!
  10. #صد و نود و یکمین متن نیمه‌شب به قول استاد شادمهر که: سبب منم که می‌شکنم، اما حرفی نمی‌زنم. اگه هیچکس برام نموند، واسه اینه که سبب منم... از این گریه چی میدونی؟! نه دردمی، نه درمونی :))) 10:10 هفدهم فروردین
  11. پارت چهل و هشتم بعد از چند ماه با یه شیخ عرب که تو جزیره زندگی می‌کرد و خیلیم پولدار بود به صورت کوتاه مدت صیغه کرد و اینجور شد که ما برای زندگی اومدیم جزیره. خالم از تایمی که از خانوادش طرد شد، خیلی زود مستقل شد و تحت هیچ شرایطی تسلیم نمی‌شدم و حتی اگه تو شرایط سخت هم بود، تمام تلاششو می‌کرد تا وضعیت و درست کنه و زندگیمون رو روال بیفته. از همون تایم آشناییش با شیخ عرب، یجورایی زندگی خودش و منو تو جزیره تضمین کرده بود و از همین طریق به زندگیش ادامه داد اما هر از گاهی خیلی زود خودشو غرق خوشی‌های زود گذر می‌کرد و باعث می‌شد که گند بزنه تو تک‌تک چیزایی که براشون تلاش کرده بود. مثل این‌که پارسال بخاطر اینکه سود زیاد از حسابداری هتلی که توسط کار می‌کرد، برداشت. باعث شد که مدیر هتل بفهمه و از کار بی‌کار بشه و تا یه مدت با حقوقی کمی که من از کافه درمیوردم، اداره می‌کردیم، تا این‌که خالم تو پارک برفی جزیره مشغول به کار شد و خداروشکر هنوز که هنوزه مشکلی پیش نیورده. می‌دونستم یکی از دلایلی که پیمان نمیذاره با دخترش زیاد بگردم، به‌خاطر وجود خالمه چون جزیره کوچکی بود و حرفا خیلی زود بین مردم پخش می‌شد. و یجورایی اسم خالم خیلی بد در رفته بود و طبیعتا این موضوع دامن‌گیر منم شد، اما من مثل خالم نبودم. نمی‌خواستم باشم! من از کل دنیا فقط یه پدر مثل پیمان می.خواستم... یه مادری مثل غزل که اینجور هوای بچشو داشته باشه اما دنیا گشت و به یه بی‌لیاقتی به اسم باور، این پدر و مادر و داد. ولی من از روزی که دیدمش، با خودم قسم خوردم که روزی کاری می‌کنم که همین خانواده هم بفهمن دخترشون هیچی نیست و طردش کنن. اول از همه هم باید رو باور کار می‌کردم و تمام سعیم و می‌کردم تا باعث بشم از خانوادش دور بشه. تا جایی که مدام خطا کنه و نتونه جمعش کنه! مطمئنم که اون موقع پیمان حتی دیگه اسمشم نمیاره! ( باور ) ـ کیه؟ گفتم: ـ نارین منم در و باز کن. نارین درو باز کرد و منم سریع رفتم خونشون. تو ذهنم داشتم می‌گشتم که چی بگم تا قضیه دیشب و ضایع شدنم و بتونم جمع کنم، همین لحظه نارین در ورودی و باز کرد و گفت: ـ بیا تو !
  12. #صد و نودمین متن نیمه‌شب شاید باورتون نشه اما دیدن یهویی بعضی آدما که زمانهایی باهاشون بهت خیلی خوش گذشت واقعا روزتو میسازه:)) حرف زدن باهاشون هم خاطرات گذشته رو دوباره زنده می‌کنه. امیدوارم برای اینجور آدما که زمانی برامون عالی ترین لحظات رو ساختن، و کاری کردن تا حس با ارزش بودن کنیم، بهترین اتفاقات رقم بخوره و همیشه از ته دل شاد باشند. 20:20 شانزدهم فروردین
  13. #صد و هشتاد و نهمین متن نیمه‌شب اما وقتی گذروندن تو ماشین با خواهرم و مادرم همراه با بستنی بلوبری و کیک پسته جزو بهترین لحظات زندگیمه که از صمیم قلبم بی‌نهایت بهم خوش میگذره:))) تا باشه از این لحظات برای ما سه تا... 1:01 پانزدهم فروردین
  14. #صد و هشتاد و هشتمین متن نیمه‌شب حالا هی تو بهونه‌هات زندگی کن، هی بنداز تقصیر بقیه، هی مسئولیت قبول نکن. تهش زندگی اون سیلی ای که باید رو بهت میزنه. 12:12 پانزدهم فروردین
  15. پارت چهل و هفتم موقعی که خواست عکس بگیره، تمام جسارتمو توی خودم کامل کردم تا کاری که مدت‌ها منتظرش بودم رو انجام بدم. اما موقعی که پشت به من ایستاده بود، یکسری چیزا مانعم می‌شد! مثل فکر کردن به بعد از این اتفاق و این‌که باید چجوری جواب پس بدم؟! باید یه کار دیگه می‌کردم، تا باور جوری از چشم باباش بیفته که خوده پدرش اونو از زندگیش حذف کنه! همین لحظه صدای پدرش اومد که با عصبانیت صداش میزد! به زور ازش خواستم که بریم چون خوده من به شخصه از عکس‌العمل پدرش خیلی می‌ترسیدم اما این دختر لجباز، فقط می‌خواست جلوی من کم نیاره ولی من بچه نبودم و کاملا متوجه این موضوع بودم. از چشمای پدرش نگرانی موج میزد و مشخص بود که واسه دخترش بی‌نهایت نگرانش شده و من فقط تو دلم حسرت می‌خوردم که ای کاش من جای باور بودم و تمام این نگرانی‌ها برای من بود. واقعا که این دختر لیاقت این خانواده رو نداشت. خواستم به پدرش سلام کنم اما اونقدر درگیر دخترش بود که اصلا منو نمی‌دید. تمام تلاشم و می‌کنم که باباش بفهمه دخترش اونجوری که فکر می‌کنه نیست و اصلا لیاقت این همه مهربونی رو نداره. بعد این‌که رفتم خونه، هنوز خاله نیومده بود و مطمئنا با یکی از همون دوستاش رفت به یه پارتی شبونه تو جزیره و بازم بار جمع کردن ظرفا و وسایل خونه رو دوش من افتاده. خالم وقتی همسن و سال من بود، عاشق یه پسری میشه و علی رغم مخالفتای خانواده باهاش فرار می‌کنه اما طبق معمول پسر قالش میذاره و وقتی برمی‌گرده پیش خانواده، پدرش تو صورتش تف میندازه و بهش میگه که اونو از فرزندی رد کرده و دیگه اینجا نیاد، خالمم انگار از اون روز به طور کل زندگیش تغییر می‌کنه و به سمت چیزایی که نباید کشیده میشه. با آدمای ناباب رفیق شد و به طور کل خودشو گم کرد. وقتی خانوادمو از دست دادم، من رفتم پیشش تا برای من یه پشت و پناه باشه ولی بهم گفت نمی‌تونه از پس خرج و مخارج من بربیاد و من با اصرار ازش خواستم که خودم هم تو زمان‌هایی که مدرسه نمیرم، کار می‌کنم و خرج خودمو در میارم و با این‌که خیلی راضی نبود اما دلش به حال من سوخت و قبول کرد.
  16. #صد و هشتاد و هفتمین متن نیمه‌شب امیدوارم امسال همه کنکورشونو خوب بدن و چیزی که می‌خوان قبول شن، خصوصا خواهرم... اما یادمه اون زمان که من کنکور داشتم، با اینکه به اجبار بابام این رشته رو رفته بودم و مجبورا باید درس میخوندم، ولی نصف توجهات و حتی تغذیه‌هایی که برای این می‌کردن و برای من نمی‌کردن. گذشته‌ها گذشته اما آدم همیشه تو دلش میمونه. شاید چون من دوست نداشتم دکتر بشم و آرزوی خانوادم و برآورده کنم، بهم اونجوری که باید توجه نمی‌شد. بجاش همیشه دهنشون پر از تحقیر و له‌ کردن من بود... 22:22 چهاردهم فروردین
  17. پارت چهل و ششم عادلانه نیست که این دختربچه لوس یه همچین پدری داشته باشه و من نه پدر داشته باشم و نه مادر و مجبورا باید پیش خالم زندگی کنم و گندکاریاشو جمع کنم. اگه من اسمم نارینه یجوری داغشو به دل خانوادش می‌ذارم که باباش ببینه شخصیت اصلیه بچه‌اش چه شکلیه و اینقدر لی‌لی به لالاش نذاره. کاش به‌جای باور، من دختر خانوادشون بودم و بابا و مامانم اینجوری هوامو داشتن! وقتی از مدرسه تعطیل میشدم، بابام عین پیمان بغلم می‌کرد و اینجور با عشق نگام میکرد. به‌خاطر من با تمام معلما دعوا می‌کرد. برای انتخابای بچه‌اش ارزش قائل بود. خلاصه که تمام مدرسه دوست داشتن جای باور باشن اما به‌نظرم این دختر اصلا لیاقت همچین پدری رو نداشت! منم می‌دونم که چجوری باید این دختر و از چشم باباش بندازم!! به همین بهونه از اولین سالی که وارد مدرسه شدم، بهش نزدیک شدم و سعی کردم باهاش بیشتر از بقیه صمیمی بشم. اونم به‌خاطر حس ترحم بود یا واقعا از من خوشش اومده بود، باهام صمیمی شد و تو مدرسه شدیم بغل دستیه هم، تقریبا همه تفریحاتمون باهم بود ولی حس می‌کردم باباش به.خاطر وجود خالم و کارایی که تو کل جزیره کرده بود و یجورایی پخش شده بود، دلش نمی‌خواست که باور باهام بپلکه. اینو من از چشماش می‌فهمیدم. طبیعتا حق داشت و نگران دخترش بود اما باور تا اونجایی که من شناختمش، لجبازتر از این حرفا بود که به پدرش گوش بده! روز چهارشنبه سوری تو جزیره، از این‌که باباش اومد تو مدرسه و اینجور جواب معلم ریاضی رو داد و دخترش و از مدرسه برد، حسادتم و بیشتر تحریک کرد! از پنجره کلاس میدیدمشون که چطور دست دخترشو گرفته و اونو سوار ماشین می‌کنه و با عشق به حرفای دخترش گوش میده. تصمیم گرفتم اون تراژدی که قبلاً برای باور تو هشت سالگی اتفاق افتاده بود و دوباره رقم بزنم. این دختر باید برای همیشه از زندگی این مادر و پدر بیرون می‌رفت تا بلکه روزی من بتونم جاشو بگیرم و پدرش منو هم عین دختر خودش دوست داشته باشه. می‌دونستم که پدرش اجازه نمیده دخترش نصفه شب تو ساحل بلکه اما من باور و به بهونه عکس گرفتن، می‌بردمش اونجا و اونو از بالای بلندترین صخره نزدیک ساحل، پرت می‌کردم تو آب و اون برای همیشه حذف می‌شد. بهترین کار همین بود. طبق حدسیاتم هم پدرش اجازه نداد تا بیاد سمت ساحل اما همون‌طور که گفتم برای این‌که باور جلوی من کم نیاره، لجبازی کرد و بدون اجازه پدرش با من راه افتاد که بریم سمت ساحل.
  18. #صد و هشتاد و ششمین متن نیمه‌شب تو سریال افسانه روباه نه دم، یون به جیا میگه: ـ سعی کن از اون رویا برگردی، اونجا واقعی نیست ترسهاته! اگه نتونی از اونجا برگردی، گیر میفتی و تو زندگی واقعی هم جونتو از دست میدی! جیا هم با اشک شوق رو بهش میگه: ـ حتی اگه اینجا رویا باشه، من اصلا دلم نمی‌خواد برگردم. مدتها بود که منتظرش بودم:))) و اونجا بود که احساس کردم آدمیزاد برای اینکه بتونه رویاشو زندگی کنه، حاضره حتی جون خودشم از دست بده... 11:11 چهاردهم فروردین
  19. پارت چهل و پنجم از بابا همچین انتظاری نداشتم. دلم نمی‌خواست حق با نارین باشه!! گوشیمو گرفتم و هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و شروع به گوش کردن آهنگایی کردم که زمان ناراحتیم آرومم می‌کرد! بابا انگار پشیمون شده بود و اومد تو اتاق از تو دلم دربیاره اما من به همین راحتیا قانع نمی‌شدم. باید هر جوری شده بود بهش ثابت می‌کردم که بزرگ شدم و می‌تونم از پس خودم بربیام. با این‌که دوسش داشتم و اون حرف رو از روی عصبانیت بهش زدم، ولی دیگه دلم نمی‌خواست تو قفسی که اون برام تشکیل داده، باشم. باید فردا برم پیش نارین و یجورایی این قضیه رو جمعش کنم و بگم که بابام دلش از جای دیگه پُر بود و سر ما خالی کرد. فردا صبح دیدم که بابا داره برامون صبحانه آماده می‌کنه. اوصولا اینکارو زمانی انجام می‌داد که خیلی ناراحتم کرده بود و می‌خواست از دلم دربیاره، اما این‌بار دلم به همین راحتی صاف نمی‌شد تا بهش ثابت کنم که من اون دختربچه سابق نیستم و دیگه بزرگ شدم و قرار نیست برام اتفاقی بیفته. رفتم سر میز صبحانه نشستم اما واقعا اونقدری دلم شکسته بود که اصلا اشتها به غذا نداشتم. سریعا می‌خواستم از خونه برم بیرون و یکم نفس بکشم. مامان طبق معمول با رفتارش می‌خواست بهم ثابت کنه که کارم اشتباه بوده اما بابا واقعا رفتارش نسبت به دیشب فرق کرده بود. از چشماش می‌خوندم که پشیمون شده و می‌خواد دلمو بدست بیاره! سعی کردم کمی نرم‌تر برخورد کنم. برخلاف مامان، بابا اجازه داد که برم خونه نارین و قبل رفتن رو بهش لبخندی زدم و گفتم: ـ زود برمی‌گردم! بابا هم با ناراحتی بهم لبخندی زد و از خونه اومدم بیرون. همون‌طور که کفشمو می‌پوشیدم، زیرلب گفتم: ـ بهت ثابت می‌کنم که دیگه بچه نیستم بابا! من کار اشتباهی نمی‌کنم. کلاه کپمو گذاشتم و رفتم سمت خونه نارین اینا. ( نارین ) از وقتی که اومدم جزیره به این دختر غبطه می‌خوردم. عشق بین خودش و پدرش پیمان بین تمام همکلاسی‌ها پیچیده بود. تنها دختر خوشبخت جزیره که باباش اینقدر دوسش داره و به‌خاطرش همه کار می‌کنه. واقعا دنیا عادلانه نیست!
  20. #صد و هشتاد و پنجمین متن نیمه‌شب از صمیم قلبم دلم میخواد نسل آدمایی که بی دلیل طوری باهات رفتار میکنن که انگار ارث باباشونو خوردی منقرض بشه!! 12:12 سیزدهم فروردین
  21. #صد و هشتاد و چهارمین متن نیمه‌شب کاش همون قدر که ازمون انتظار دارید لیاقت هم داشته باشید... 13:13 دوازدهم فروردین
  22. پارت چهل و چهارم نارین گفت: ـ باور با این تن صدا که داره صدات میزنه، به‌نظرت عادی برخورد میکنه؟! از رو تخته سنگ اومدم پایین و گفتم: ـ خیلی خب بیا بریم تا خودت ببینی که بابام چیزی بهم نمیگه! رفتیم همون سمتی که وایستاده بودن. بابا و عمو مهدی رو دیدم که سراسیمه به اطرافشون نگاه می‌کردن و اسم ما رو صدا می‌زدند. وقتی به بابا نگاه می‌کردم، فهمیدم که حق با نارین بوده و خیلی عصبانی شده اما امیدوارم که حداقل منو جلوی نارین ضایع نکنه! تقریبا رسیده بودم پیششون و جلوی لباسم و بستم و رو به بابا گفتم: ـ بابا تو اینجا چیکار میکنی؟! بابا انگار خون جلوی چشماشو گرفته بود، جلوی نارین کلی سرم داد زد. گفت که نارین خودش باید بره خونش و مچ دستم و محکم گرفت و منو کشون کشون به سمت ماشین می‌برد. خیلی عصبانی شدم. بابامو واقعا دیگه نمی‌شناختم! چطور ممکنه همچین مرد مهربون و با درکی، اینقدر خون جلو چشماشو گرفته باشه که به حرف دخترش اصلا گوش نکنه! جلوی عمو مهدی و نارین آبرومو برد! چیزی که بیشتر از همیشه آزارم می‌داد، این بود که مدام اون اتفاقی که توی هشت سالگیم افتاد و تو سرم می‌کوبید. نمی‌دونم تا کجا می‌خواست این اتفاق و پیش بکشه؟؟! من عاشق دریا و ساحل بودم و بابا به زور می‌خواست منو از اونجا دور کنه. تهش به همون اندازه که سرم داد می‌کشید، منم از دستش عصبانی شدم و گفتم: ـ دیگه دوستت ندارم! بعدش کیفمو برداشتم و از تو ماشین پیاده شدم. با بغضی که داشت خفم می‌کرد، راه افتادم سمت خونه. در و با عصبانیت باز کردم. مامان غزل رو مبل نشسته بود و با دیدن من از جاش بلند شد و گفت: ـ باور تو کجا بودی؟! بدون این‌که نگاش کنم و جواب سوالش و بدم، رفتم تو اتاقم و محکم در و بستم. بابام خیلی دلمو شکونده بود و از این ناراحتم که هنوزم باهام مثل بچه‌ها برخورد می‌کنه! نمی‌خواد بفهمه که من دیگه بزرگ شدم و خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم. دنیا برام اندازه یه قفس کرده و فقط تو اون قفس اجازه دارم بگردم.
  23. #صد و هشتاد و سومین متن نیمه‌شب می‌دونی بعضی اوقات فکر می‌کنم که خیلی قشنگه یکی تو زندگیت باشه که براش با ارزش و خاص باشی و بهت توجه کنه:)) اما وقتی سرمو از کتاب و رمان و فیلم میارم بیرون و وارد دنیای واقعی میشم، میبینم که آدما اونقدر ناامید کننده، نامرد هستن و اونقدر راحت با حرفا و کاراشون دل میشکنن، ترجیح میدم زانوهام و بگیرم تو بغلم و تنهاییمو محکم‌تر بغل کنم و بابتش خدارو شکر کنم... و به این نتیجه میرسم که دوره عشق واقعی واقعا خیلی وقته سراومده و همه دنبال سرگرمین :))) 22:22 یازدهم فروردین
×
×
  • اضافه کردن...