رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    3,065
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    69

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #سیصدمین متن نیمه‌شب ولی این گلای کاغذی بنفش و قرمز تو اردیبهشت ماه، عجیب به آدم حس خوب و زندگی میده... یادم باشه اگه در آینده خونه حیاط دار گرفتم اینو تو حیاط خونه‌ام بکارم... 21:21 بیست و یکم اردیبهشت
  2. #دویست و نود و نهمین متن نیمه‌شب امروز دوستم مهسا بهم گفت: طبیعیه که همه چی داره فرو می‌ریزه و از نظرت همه چی بدتر شده... هزینه زندگی جدیدت، از دست دادن زندگیه قبلیته... و اون لحظه خیلی چیزا برام معنا پیدا کرد. 20:20 بیست و یکم اردیبهشت
  3. پارت نوزدهم آرش یه هوفی کرد و گفت: ـ داداش دو ساعته سر قبرستون ما رو غلاف خودت کردی! این دختره هم نیومد. نظرت چیه که بریم؟؟ حق با آرش بود. اما تو دلم دعا می‌کردم که فقط یکبار دیگه ببینمش. با جسارت میرم جلوش و اسمش و ازش میپرسم. بنابراین ماشین و روشن کردیم و رفتیم سمت زمین بازی بسکتبال. (ساعت دوازده شب) با سر و صورت عرق کرده هم من و هم آرش اومدیم روی صندلی نشستیم و بطری آب و سر کشیدیم. آرش گفت: ـ آقا معلم کم کاری کردی امشب! خندیدم و همینجور که نفس نفس میزدم گفتم: ـ دفعه بعدی شکستت میدم! ـ حالا باید شرطم و بجا بیاری! خندیدم و گفتم: ـ از دست تو! حالا شرطت چیه! یکم فکر کرد و گفت: ـ الان که چیزی به ذهنم نمی‌رسه ولی هر وقت پیدا کردم، بهت میگم. از زمانی که یادم میاد، وقتی با همدیگه بازی می‌کردیم، شرط می‌داشتیم که هر کس باخت، کاری که طرف مقابل میگه رو انجام بده و‌ جرزنی نکنه. و بازی آرش همیشه یه پله از من بیشتر بود چون مدام برای تمرین میومد. اما من خیلی وقت بود که تمرین نکرده بودم! گوشی و از داخل ساک ورزشیم درآوردم و دیدم ده تا تماس بی‌پاسخ از مامان و دو تا تماس بی‌پاسخ از کیان هست. آرش که صفحه گوشیم و دید با پوزخند گفت: ـ داداش اینجور که معلومه امشب تیکه بزرگت، گوشته! خاله عمرا باهات آشتی کنه. گوشی و گذاشتم تو جیبم و گفتم: ـ یجوری از دلش درمیارم.
  4. پارت صد و سی و چهارم وارد اتاق شدیم. غزل هم مثل من با ترس و لرز روی صندلی نشست. همین لحظه یکی در اتاق رو زد. پرستار با چندتا برگه توی دستش وارد شد و رو به دکتر گفت: - آقای دکتر، جواب آزمایش خون باور راد! دکتر هم از دستش گرفت و رو به ما گفت: - متأسفانه، توی خون دخترتون ماده مخدر هست و چون دوزش بالا بوده و با بدنش سازگار نبوده، باعث شده به بدنش شوک وارد بشه و خونریزی کنه. از شانس خوبش زود به بیمارستان رسوندینش وگرنه... کمی مکث کرد و ادامه داد. - وگرنه همین موضوع می‌تونست منجر به مرگش بشه! اصلا عقلم قبول نمی‌کرد؛ باور من چجوری می‌تونست ماده مخدر مصرف کرده باشه؟ اون حتی رو سیگار کشیدن من هم حساس بود! غزل و من با ترس و ناراحتی بهم نگاه کردیم. غزل پرسید. - دکتر... یعنی... یعنی چی ماده مخدر مصرف کرده؟ بچه‌ی من... یعنی... باور اصلا اهل این حرفا نیست! دکتر گفت: - البته ماده مخدر نه به صورت طبیعی، بلکه از طریق قرصی که ورودش به کشور غیر قانونیه، وارد بدنش شده؛ اون هم به مقدار خیلی زیاد. هرچند مشخص نیست عمداً مصرف کرده یا غیرعمدی؛ وقتی بهوش اومد باید ازش بپرسین. زیرلب گفتم: - چطور یه چنین چیزی ممکنه؟ بعدش با صدای بلند گفتم: - حالا... ما... یعنی منو مادرش باید چیکار کنیم؟
  5. پارت صد و سی و سوم نمی‌تونستم چیزی بگم؛ اصلاً چی باید می‌گفتم؟ غزل فریاد زد. - حرف بزن پیمان! بهش نگاه کردم، دست‌هاش رو محکم گرفتم و گفتم: - خوب می‌شه عزیزم. غزل گوش بده به من؛ بهت قول میدم خوب می‌شه! محکم بغلش کردم و اجازه دادم خودش رو خالی کنه تا از بار ناراحتی قلبش کم بشه. اونم حالش بهتر از من نبود؛ به هر حال مادر بود، چند روزی هم بود که خبری از دخترمون نداشت و الان فهمیدم که دخترش روی تخت بیمارستانه. توی همین حین دکتر با پرونده‌ای توی دستش از اتاق بیرون اومد و گفت: - قیم باور راد. مهدی و کوهیار به ما اشاره کردن. سریع خودمون رو به دکتر رسوندیم. قبل غزل، من پرسیدم. - آقای دکتر، دخترم چطوره؟ دکتر نگاهی به پرونده‌ی توی دستش کرد و گفت: - خداروشکر الان خوبه، بعد از اینکه بهوش اومد، می‌برنش بخش. بیمار یه شوک بزرگی رو پشت سر گذاشته. غزل با تته پته پرسید. - چ.. چه شوکی آقای دکتر؟ راجع به چی حرف می‌زنین؟ دکتر نگاهی به ما کرد و گفت: - بفرمایید بریم داخل اتاق صحبت کنیم.
  6. پارت صد و سی و دوم با گریه گفتم: - چی باید بهش بگم مهدی؟ کوهیار گفت: - پیمان، باور بچه قویه؛ خوب می‌شه، من مطمئنم! با تردید نگاهش کردم و پرسیدم. - خوب می‌شه مگه نه؟ کوهیار همین‌طور که اشک‌هاش رو پاک می‌کرد، گفت: - معلومه که آره، مثل پدرش قویه! همین‌طور که به دیوار مشت می‌کوبیدم، گفتم: - چه بلایی سر دخترم اومده؟ چرا؟ مهدی گفت: - بذار به هوش بیاد، می‌فهمیم. فکر کنم حدود نیم ساعتی گذشت که با سر و صدایی که تو بیمارستان ایجاد شد، فهمیدم که غزل و مهسان با همدیگه اومدن. غزل با صدای بلند می‌گفت: - بچه من کجاست؟ چرا کسی جواب نمی‌ده؟ پرستاره، رو بهش گفت: - خانوم محترم، لطفاً آروم باشین! نزدیکش شدم و گفتم: - غزل تو رو خدا اینجوری نکن! همین‌طور که اشک می‌ریخت، به قفسه‌ی سینه‌م مشت می‌زد و می‌گفت: - مگه قرار نبود دخترمونو بیاری پیمان؟ پس بچه‌م اینجا چیکار داره؟
  7. پارت هجدهم گفت: ـ پس چرا با من اومدی بیرون؟ برو سر و تیپت و درست کن دیگه! با چشم غره نگاش کردم و گفتم: ـ گفتم که من دختر مورد علاقم و پیدا کردم. فقط هم دلم اونو میخواد...نمی‌خوام که مثل کیان، دیگران برای زندگیم تصمیم بگیرن! آرش گفت: ـ تو هم حق داری! راستی زنداداشت هنوزم... حرفش و قطع کردم و گفتم: ـ آره هنوزم موی دماغ منه و اصلا از این وضعیت خوشم نمیاد. کاش واقعا همون تایم ازدواجش از خونه رفته بودن. آرش گفت: ـ چندین بار منم تو مهمونیا دیده بودمش قبلاً انگار بیشتر بجای اینکه پیش کیان باشه دوست داره با تو وقت بگذرونه! البته شایدم مثل برادر دوستت داره چون خودش تک فرزنده. شونه‌ایی بالا دادم و گفتم: ـ شاید! یکم سکوت بینمون حاکم شد تا اینکه آرش پرسید: ـ راستی آقا معلم، کار و بار و چیکار کردی؟ نفس عمیقی کشیدم و همون‌طور که نگاهم سمت قبرستون بود گفتم: ـ نمی‌دونم والا ولی دیروز مدیر مدرسه دخترانه عترت باهام زنگ زد و خواست قرارداد ببنده! ـ خب خیلی خوبه که! ـ اما مشکل اینجاست که مدرسشون غیرانتفاعیه و برای مدارس غیرانتفاعی کلا زیاد برای معلماشون از هر جهتی ارزش قائل نیستن. ـ حالا اینقدر سخت نگیر آقا معلم! تو برو شرایط و ببین شاید خوب بود! ـ ولی بعید می‌دونم قبول کنم.
  8. پارت هفدهم جفتمون با هم خندیدیم. داشتم می‌رفتم سمت قبرستون بلکه تیری در تاریکی باشه و اون دختر شبیه فرشته رو اونجا ببینم. آرش با تعجب پرسید: ـ بردیا زمین بازی این طرف نیست که؛ کجا داری میری؟! گفتم: ـ دارم میرم سمت قبرستون... گفت: ـ زده به سرت؟! قبرستون چیکار داری تو؟ گفتم: ـ عشق زندگیم و اونجا پیدا کردم آرش! قیمت میخورم تا قبل دیدن اون، اصلا اعتقاد به عشق نداشتم و قلبم تابحال اینجوری نزده بود! آرش دستشو گذاشت رو پیشونیم و گفت: ـ بذار ببینم تب داری؟! چرا چرند میگی بردیا! گفتم: ـ دارم جدی میگم! دیروز که رفتم سر خاک بابا، اونجا دیدمش، خواستم تعقیبش کنم اما وسطای راه گمش کردم. بدون اغراق شبیه فرشته‌ها بود آرش! آرش خندید و گفت: ـ مردم عشق زندگیشون و تو فضای مجازی و کافه رستوران پیدا میکنن، رفیق من تو قبرستون عشق زندگیش و پیدا کرده! از حرفش منم خندم گرفت. رسیدیم نزدیک قبرستون که آرش هم مثل من سمت قبرا رو نگاه کرد تا ببینه دختری هست یا نه و همزمان گفت: ـ پس خاله داره به مراد دلش میرسه! تا منو می‌دید می‌گفت شما دوتا کی میخواین زن بگیرین؟! گفتم: ـ تازه امشب هم یه دختره دیگه رو برام قراره درست کنه!
  9. #دویست و نود و هشتمین متن نیمه‌شب من اصولا آدم موندنی هستم... اجازه میدم آدما تا جایی که می‌ارزن؛ ناامیدم کنند، اشتباه کنن و من ببخشمشون! که اگه رفتم دیگه هیچوقت برنگردم 10:10 بیست و یکم اردیبهشت
  10. پارت صد و سی و یکم همین لحظه پرستارها برانکاردی آوردن، دکتر هم سریع به سمت تخت اومد و ازم پرسید. - چه اتفاقی افتاده؟ همون‌طور که هم‌زمان، همراه تخت می‌رفتم و نگاهم به دخترم بود، گفتم: - نمی‌دونم آقای دکتر! خیلی می‌لرزید؛ یهو هم غش کرد و خون دماغ شد! دکتر با چراغ کوچولوی تو دستش یه دور چشم‌های باور رو باز و بسته کرد و ازم پرسید. - چند ساله‌شه؟ تا به حال سابقه‌ی بیماری داشته؟ اشک‌هام و پاک کردم و گفتم: - چهارده سالشه. نه آقای دکتر، بچه‌م سالم بود تا قبل از این اتفاق! یکی از پرستاران گفت: - دکتر، بیمار فشار خونش خیلی پایینه؛ نبضشم کند میزنه! دکتر گفت: - احتمالا چیزی مصرف کرده! توی اتاقی بردنش. داشتم پشت سرش می‌رفتم که دکتر نگهم داشت و گفت: - شما لطفا همینجا منتظر بمونین! - اما آقای دکتر من باید پیش دخترم باشم. بگین بهم که چش شده! دکتر گفت: - لطفا منتظر باشید تا من بهتون اطلاع بدم. و دکتر هم وارد همون بخش شد و در رو پشت سرش بست. به دیوار پشت سرم تکیه دادم، آروم روی زمین خودم رو ول کردم و نشستم. خدایا، ازت خواهش می‌کنم دخترم چیزیش نشه؛ اگه می‌شه جون من رو بگیر اما دخترم سالم بمونه. خدایا، من جواب غزل رو چی بدم؟ بهش بگم رفتم دنبال دخترم و بچه‌م توی بغلم مثل یه جنازه بود؟ خدایا، خواهش می‌کنم بچه‌م رو بهم برگردون! همین لحظه کوهیار و مهدی اومدن پیشم، مهدی زیر بازوم رپ گرفت و بلندم کرد. گفت: - داداش تورو خدا با خودت این‌جوری نکن! غزل اینا دارن میان بیمارستان. خواهش می‌کنم قوی باش!
  11. پارت شانزدهم خندیدم و گفتم: ـ اگه میدونستم اینقدر ناراحت میشی، برنمیگشتم! آرش سریع گفت: ـ دیوونه‌ایی پسر؟؟ معلومه که خوشحال شدم. بالاخره به حرف خاله گوش دادی و برگشتی! قطع کن الان آماده میشم. آرش از دوستای بچگیم بود که تمام جیک و پوکمون باهم بود و الان برای خودش یه وکیل کاربلد شده بود. علاوه بر مامان آرش هم خیلی بهم اصرار می‌کرد برگردم و از یه جایی به بعد که دید من مرغم یه پا داره، خودش یه چندباری حدود دو سه روز اومد پیشم و به یاد گذشته باهم وقت گذروندیم. حالا وقتش رسیده بود که من سوپرایزش کنم. از اون تایمی که بهم گفت داره آماده میشه حداقل نیم ساعت گذشته بود. تنها چیزی که کلافه‌ام می‌کرد، منتظر موندن بود چون من خودم به شخصه آدم دقیق و آن‌ تایمی بودم. بهش زنگ زدم که بعد سه‌تار بوق جواب داد و با کلافگی گفتم: ـ آرش داری عروس میشی؟؟ نیم ساعته من پایین منتظرتم! شانس آوردی دختر نشدی! آرش هم طلبکارانه گفت: ـ چقدر غر میزنی بردیا، دو دیقه صبر کن! برم توپ و از انباری بیارم... ـ بجنب! پنج دقیقه بعد از مکالمون، بالاخره آقای وکیل تشریف فرما شد! از ماشین پیاده شدم و با دیدنم اومد سمتم و گفت: ـ نیومده غر زدنات و شروع کردی آقا معلم! رفتم بغلش کردم و گفتم: ـ آرزو به دل موندم یکبار تو همون ساعتی که بهت گفتم آماده باشی! صندوق و زدم بالا و توپ و آب معدنی ها رو گذاشت داخل و گفت: ـ خب من باید شمرده شمرده کارام و انجام بدم! سوار ماشین شدیم و گفتم: ـ احتمالا هم که موکلات و با این همه آرامش، دق میدی!
  12. #دویست و نود و هفتمین متن نیمه‌شب زندگی برات آسون نیست اگه یه ذهن بیش از حد درگیر و یه قلب بیش از حد احساسی داری! 22:22 بیستم اردیبهشت
  13. پارت صد و سی‌ام مهدی و کوهیارم با استرس سراغ ماشین مهدی رفتن. مهدی پشت فرمون نشست. انگار لب و دهنم رو به هم منگنه زده بودن؛ نمی‌تونستم هیچی بگم و خیره به صورت دخترم بودم. زیر چشم‌هاش کاملا گود رفته بود. مهدی همین‌طور که با سرعت رانندگی می‌کرد، گفت: - پیمان، پیمان حواست به منه؟ سرشو بالا نگهدار! کوهیار دستمالی به دستم داد و با چشم‌هایی پر شده از اشک گفت: - بگیر خون دماغشو پاک کن! یهو انگار تونستم حرف بزنم. با لرزش صدام گفتم: - شماها چه مرگتونه؟ یه جوری رفتار می‌کنین انگار بچم مُرده؛ خودتونو جمع کنین! دخترم حالش خوب می‌شه؛ نمی‌ذارم هیچ اتفاقی براش بیوفته! محکم بغلش کردم. سرش رو بوسیدم و همین‌جور که اشک می‌ریختم، گفتم: - دخترم، صدای منو می‌شنوی بابا؟ چشماتو باز کن عزیزم... دست سردش رو محکم توی دستام گرفتم و گفتم: - نگاه کن، بابا اومده پیشت... چشماتو باز کن بابایی... اما دریغ از کوچیکترین عکس العملی! محکم تر توی بغلم تکونش دادم و با صدایی بلند، از عمق وجود فریاد زدم. - باورم، چشماتو باز کن بابایی! رو به مهدی گفتم: - مهدی سریع‌تر برو دیگه! چرا به این بیمارستان کوفتی نمی‌رسیم؟ دوباره زیر گوش دخترم گفتم: - طاقت بیار عزیزم؛ الان می‌رسیم! همین حین، مهدی توی حیاط بیمارستان پارک کرد. سریع در ماشین رو باز کردم، پیاده شدم و با صدایی بلند فریاد زدم. - کمک کنین؛ دکتر کجاست؟
  14. پارت پانزدهم پریسا و مامان جفتشون از این جدیت من جا خوردن، دستمال و برداشتم و لبم و پاک کردم که پریسا گفت: ـ من...من فقط منظورم این بود که... از سر میز بلند شدم که مامان پرسید: ـ بردیا جان کجا میری؟! گفتم: ـ می‌خوام برم پیش آرش، اگه بعدا بفهمه اومدم و بهش نگفتم، ازم دلخور میشه... مامان با خواهش اومد سمتم و گفت: ـ پسرم باز سفارش نکنما، شب خودتو برسون. چیزی نگفتم...پریسا همینطور خیره نگام می‌کرد. فقط باهاشون خداحافظی کردم و از خونه اومدم بیرون. یه چیزی توی پریسا بود که آزارم میداد...منم مثل بابا هیچوقت موافق این نبودم که میان با همچین دختر از خود راضی ازدواج کنه، بنظرم لیاقتش خیلی بیشتر از اینا بود اما طبق معمول مامان کار خودشو کرد و برادر بیچاره‌ام برخلاف من نتونست حرفی بزنه اما من از تو چشماش می‌خوندم که خوشبخت نیست...با اینکه پریسا با من خیلی خوب بود، اما من از اینهمه توجه و نگاهش به خودم اصلا خوشم نمیومد! چون متوجه بودم که کیان هم از رفتار زنش ناراحت میشه اما انگار چون من برادرش بودم، نمی‌تونستم حرفی بزنه. یادمه اون اوایل که ازدواج کرده بودن، کیان خیلی اصرار داشت یکی از زمینامون و بفروشم و یه خونه بخرن و مستقل بشن اما طبق معمول پریسا خانوم رو حذف خودش وایستاد و اصرار کرد که تو همین خونه بمونن و مامان هم بخاطر اینکه عروسش ناراحت نشه، اینقدر زیر گوش میانی خوند تا بالاخره کیان هم راضی شد و اینجا موندن. من کلا عادت به شب بیداری دارم...قبل از اینکه از اینجا برم، یهو می‌دیدم نصفه شب بجای اینکه کنار شوهرش باشه، با لباس خواب نیومد کنار من تو سالن می‌نشست و شروع به حرف زدن باهام می‌کرد. ولی خدای من شاهده که حتی نگاهش هم نمی‌کردم و سریعاً بحث و جمع می‌کردم و می‌رفتم تو اتاقم. فکر اینکه برادرم راجب من فکر دیگه‌ایی کنه، واقعا برام عذاب آور بود بعلاوه اینکه پیش وجدان خودمم شرمنده می‌شدم. حالا که بعد شش سال هم برگشتم بازم ولکن نیست و نمی‌دونم از روی صمیمیته یا چیزه دیگه اما مدام دلش میخواد خودشو بهم نزدیک کنه که من واقعا سختمه! نمی‌دونم شایدم من دارم بیخودی قضاوت میکنم و زیادی بهش گیر دادم. سوار ماشین شدم و به آرش رفیق بچگیم که تا الآنم باهاش رفیق بودم، زنگ زدم: ـ به رفیق قدیمی...کجاهایی آقا بردیا؟ خندیدم و گفتم: ـ ده دقیقه دیگه پایین باشد به یاد گذشته به دست بسکتبال باهم بازی کنیم. آرش با تعجب پرسید: ـ داری شوخی میکنی؟؟ واقعا برگشتی بردیا؟؟
  15. #دویست و نود و ششمین متن نیمه‌شب چقدر سعید شهروز این قسمت شعرشو قشنگ خونده: بخواب گل شکستنی، که دنیا دیدن نداره؛ گلای خشک کاغذی که دیگه چیدن نداره؛ بخواب که دیگه تو دنیای ما، چراغی روشن نمیشه، با دست سرد آدما.... 14:14 بیستم اردیبهشت
  16. پارت صد و بیست و نهم بازم با گریه گفت: - بابا لطفا برو! پیشونیم رو خاروندم و گفتم: - باور تو می‌دونی من تو رو اینجا نمی‌ذارم. بیا بریم. تمام وجودش می‌لرزید؛ بچه‌ی من چه بلایی سرش اومده بود؟ به سمتش رقتم که خودش رو عقب کشید و گفت: - دخترم... با عصبانیت رو بهم گفت: - بابا اینقدر باهام خوب رفتار نکن؛ من نمیام! نتونستم دیگه صبر کنم. رو به مهدی گفتم: - مهدی برو وسایلشو از داخل بیار! مهدی هم بی هیچ حرفی داخل خونه رفت. باور گفت: - بابا تو رو خدا... دستش رو گرفتم و گفتم: - بریم باور! مقاومت می‌کرد که نبرمش. یهو همون‌جوری که التماس می‌کرد، دیدم که پخش زمین شد و قلب من هم ایستاد. چه بلایی سر بچه‌م اومده بود؟ کوهیار سریع دوید و با استرس گفت: - چش شده پیمان؟ من همین‌جور مات و مبهوت بهش نگاه می‌کردم، شوکه شده بودم. کوهیار به صورتش می‌زد و رو بهم می‌گفت: - پیمان! پیمان، به خودت بیا؛ از بینیش داره خون میاد! داشت از دستم می‌رفت؛ خدایا خودت بهم رحم کن! زیر کمرش دست انداختم و بغلش کردم؛ طوری که عین یه جسم بی‌جان تو بغلم افتاده بود. خون تو رگ‌هام خشک شده بود که دخترم و این مدلی دیدم!
  17. پارت صد و بیست و هشتم اما جوابم رو نمی‌داد و سرش رو پایین انداخته بود. ازش پرسیدم. - اگه دلت تنگ شده بود، چرا بهم همچین پیامایی می‌دادی عزیزم؟ چرا بهت زنگ م‌یزدم، جواب نمی‌دادی؟ بازم چیزی نگفت. فقط اشک می‌ریخت. اشک ریختنش بیشتر دلم رو آتیش می‌زد. اشک‌هاش رو پاک کردم و گفتم: - گریه نکن بابا! یهو چشمم به اون پسره‌ی الدنگ افتاد که پشت سرش ایستاده بود. با عصبانیت به سمتش رفتم و گفتم: - تو کی هستی؟ به چه جرئتی دختر منو اینجا نگه داشتی؟ یدونه محکم توی گوشش خوابوندم که پخش زمین شد؛ اما دلم خنک نشد. روی شکمش نشستم. محکم به صورتش میکوبیدم و می‌گفتم: - نکنه تو بچه‌ی منو مجبور می‌کردی همچین پیامایی بده؟ باور به سمتم اومد. مدام التماس می‌کرد که ولش کنم، مهدی و کوهیار هم اومدن؛ اما من ولکن نبودم! تا اینکه باور با صدایی بلند گفت: - بابا کسی منو مجبور به کاری نکرده! با گفتن این جمله از حرکت ایستادم. به سمتش چرخیدم و با تته پته گفتم: - م... من... منظورت چیه؟! حرف چشم‌هاش و زبونش باهم فرق داشت. گفت: - بابا من... من می‌خوام اینجا باشم. نمی‌خوام برگردم خونه! زبونش اینو می‌گفت؛ اما چشم‌هاش خواهش می‌کرد که با خودم ببرمش. سعی کردم عصبانی نشم. گفتم: - بیا بابا... بریم با همدیگه تو خونه حرف می‌زنیم.
  18. پارت چهاردهم مامان اومد مقابلم نشست و گفت: ـ خب تو یبار ببینش اگه گفتی نه من کنسلش میکنم. با جدیت بهش نگاه کردم و گفتم: ـ مامان من دلم پیش یه دختره دیگست! اصلا اون از ذهنم بیرون نمیره که بخوام یکی دیگه رو ببینم. مامان با دلخوری نگام کرد و گفت: ـ خودت گفتی که اصلا نمیدونی دختره کیه! یه لقمه نون و پنیر گذاشتم تو دهنم و گفتم: ـ نمی‌دونم ولی پیداش می‌کنم. ـ چی بگم بهت بردیا!! خندیدم و گفتم: ـ بگو کار خودتو انجام بده پسرم! با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ نه که تا الان انجام نمی‌دادی! شروع کردم به خندیدن که پریسا وارد آشپزخونه شد و با لبخند گفت: ـ اوه مادر و پسر خلوت کردین!! خدا محبتتونو زیاد کنه! مامان بهش لبخندی زد و گفت: ـ بیا دخترم، برات چایی بریزم؟؟ پریسا لبخندی بهش زدم و گفت: ـ نه مادرجون، صرف شده! بعدش رو به من گفت: ـ بردیا اگه امروز خسته میستی، بریم باهم شرکت؟؟ با تعجب نگاش کردم و گفتم: ـ من برای چی باید بیام شرکت؟! مگه کیان شرکت نیست؟ پریسا گفت: ـ چون تو کارای حسابداری خیلی خلاق‌تر از کیانی ، بخاطر همین بهت گفتم. با جدیت رو بهش گفتم: ـ برادر من همیشه کارش درسته!
  19. پارت سیزدهم آرمان قاشقشو محکم پرت کرد داخل بشقاب که باعث شد از جا بپرم، با عصبانیت گفت: ـ وقتی باهات حرف میزنن، مثل آدم جواب بده! با ترس نگاش کردم و گفتم: ـ داداش من که دیگه چیزی نگفتم! ـ پاشو جمع کن! اشتهامو کور کردی! کانیه زیر چشمی به آرمان نگاه کرد: ـ خیلی خب دیگه! با سرعت هر چی تمام تر سفره رو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه تا بغضی که داشت خفم می‌کرد و رها کنم. آخه من چه گناهی کرده بودم تا باهام این مدلی رفتار می‌کردن؟؟ من که باهاشون کاری نداشتم...فکر کنم سرنوشت من اینه! آخه این برام بیشتر عذاب آوره که داداش تنی خودم باهام این مدلی رفتار می‌کنه! باورم نمیشه این آدم همون آدمیه که وقتی بچه بودم، منو می‌برد پارک و باهام وقت می‌گذروند و بستنی می‌خرید! بعضی اوقات به این فکر می‌کنم که یه آدم در گذر زمان چقدر می‌تونه عوض بشه! چی ممکنه سرش بیاد که با خواهر کوچیکتر از خودش این مدلی رفتار کنه؟! با همون چشمای گریون رفتم سمت اتاقم و طبق معمول با گریه به خواب رفتم. ( بردیا ) صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که فخری خانوم در حال گردگیری و مامانم طبق معمول تو آشپزخونست! با تعجب با خودم گفتم: ـ مگه سال تحویله؟؟ چه خبره تو خونه؟؟ رفتم تو آشپزخونه و مامان و که مشغول آشپزی بود، از پشت بغل کردم و مامان جا خورد و گفت: ـ ترسوندیم پسرم! خندیدم و گفتم: ـ صبح بخیر! ـ صبح تو هم بخیر، بشین برات صبحانه آماده کنم. رفتم پشت میز نشستم و پرسیدم: ـ مامان چه خبره سر صبح؟! مامان همون‌طور که وسایل صبحانه رو روی میز می‌چید گفت: ـ وا پسرم!! دیشب که بهت گفتم؛ امشب.. یه نوچی کردم و گفتم: ـ وای بازم اون قضیه!!
  20. #دویست و نود و پنجمین متن نیمه‌شب این قضیه که میگن دوستاتونو در جریان جزئیات رابطه‌تون نذارید کاملاً واقعیه، هر چی کمتر بدونن خیالتون راحت‌تره چون کسی قرار نیست حسودی کنه و هی راجب همه چی نظر بده و شما رو نسبت به طرف مقابل بد دل کنه، اونا نمیدونن که حرفاشون مستقیم روی رابطه ی شما تأثیر میذاره، شایدم میدونن و براشون مهم نیست. 10:10 بیستم اردیبهشت
  21. پارت دوازدهم با ترس و لرز از اینکه بازم حانیه یا خودش فر بزنن، سفره رو انداختم. حانیه همینجور بیخیال در حال تماشا کردن سریال ترکی مورد علاقش بود. بعد چند دقیقه آرمان اومد و سر سفره نشست و حانیه رو بهش گفت: ـ آرمان من شنبه نوبت ناخن دارم، مغازه رو تو باز کن! آرمان گفت: ـ حانیه من که بهت گفته بودم شنبه دارم میرم مکانیکی، کلید و بده به آهو اون باز کنه! تا لقمه اول و نخوردم، گفتم: ـ اما داداش من شنبه امتحان میانترم... آرمان با چشم غره نگام کرد و گفت: ـ رو حرف من حرف نزن! شهریه همون مدرست از رو فروش همین مغازه میاد! بغض کرده بودم...نمی‌شد یکبار با در خوش سر این سفره بشینم و چیزی به من ختم نشه! دیگه از دستشون خسته شده بودم! ولی چاره‌ایی نداشتم باید پیششون میموندم چون جایی برای رفتن نداشتم. حانیه که دید رفتم تو خودم، سعی کرد ادا آدم خوبا رو دربیاره و گفت: ـ خیلی خب حالا، امتحانتو بده بعد من زنگ میزنم مدرسه اجازت و میگیرم که بری مغازه رو باز کنی! آرمان گفت: ـ چقدر این مدرسه رو بزرگ کردین؟! مدرسه به چه دردش میخوره؟؟! پس فردا باید شوهر کنه بچه داری کنه...تو مدرسه که اینا رو بهش یاد نمی‌دن! حانیه یه لیوان دوغ برای خودش ریخت و گفت: ـ واسه همون شوهر کردنم، حداقلش اینه دیپلمش و باید بگیره آقا آرمان...حالا تو به ایناش کاری نداشته باش و غذاتو بخور! آرمان هم طبق معمول ساکت شد و دیگه حرفی نزد. من که کاملا غذا کوفتم شده بود. بازم یاد نگاه اون پسره تو قبرستون افتادم! اصلا این پسره کی بود؟؟ چرا اینقدر ذهن منو به خودش مشغول کرده بود؟؟ چرا از یادم نمی‌رفت...تو همین فکرا بودم که با صدای حانیه به خودم اومدم: ـ غذاتو بخور، می‌خوام سفره رو جمع کنم! گفتم: ـ اشتها ندارم، خودم جمع میکنم.
  22. پارت صد و بیست و هفتم با تعجب پرسیدم. - کجا بود؟ کوهیار گفت: - نمی‌دونم اونجا خونه‌ی کی بود؛ اما وقتی باور اون دختره رو از خونه بیرون انداخت، از توی کوچه دیدمش! دیگه نمی‌تونستم تحمل کنم و گفتم: - پاشین بریم! کوهیار و مهدی بلند شدن. غزل به سمتم اومد و گفت: - پیمان! چشم‌هاش پر از غم بود؛ مثل خود من. دستم رو گرفت و گفت: - بدون دخترمون برنگرد! دست‌هاش رو بوسیدم و گفتم: - نگران نباش؛ میارمش! سپس با سرعت سوار ماشین شدیم و سمت همون آدرسی که کوهیار گفته بود، رفتیم. چون مهدی بهش سپرده بود که این دختره، نارین، رو تعقیب کنه. حدس من هم درست بود و همه چیز زیر سر نارین بود. دم در خونه پیاده شدیم. نمی‌دونستم قراره با کی روبرو بشم. آیفون رو زدم و با مهدی و کوهیار رفتیم و وارد حیاط شدیم. بعد از دو دقیقه در خونه باز شد. همون پسره که جلوی در کافه دیده بودم و پشت بندش باور از خونه بیرون اومدن. وقتی باور رو دیدم اصلاً نشناختمش؛ دخترم توی این چند روز چقدر لاغر شده بود، چقدر صورتش پژمرده شده بود! برای چند دقیقه به هم نگاه کردیم. نتونستم طاقت بیارم و به سمتش دویدم؛ اون هم همین‌طور. محکم بغلش کردم. عین پر کاه سبک شده بود؛ چه بلایی سرش اومده بود؟ موهاش رو نوازش کردم و گفتم: - دخترم؟ حالت خوبه؟ مثل بید می‌لرزید؛ چی شده بود؟ با گریه دوباره توی بغلم پرید و حینی که ریشم رو نوازش می‌کرد، گفت: - بابایی من خیلی دلم برات تنگ شده بود؛ خیلی زیاد! - منم همین‌طور دختر قشنگم! بذار نگات کنم؛ چت شده؟ چرا میلرزی؟ سردته؟
  23. پارت یازدهم ( آهو ) داشتم با مامان درد و دل می‌کردم که یه پسره اومد روبروم نشست. بی‌نهایت نگاهم می‌کرد اما نگاهاش برام آزاردهنده نبود، یه پسر خیلی خوشتیپ و قد بلند...فقط از این می‌ترسیدم یکی ببینه و به گوش آرمان برسونه! اون موقع دیگه فاتحه‌ام خونده بود. بنابراین سریع از جام بلند شدم و رفتم سمت خونه. انگار هوا هم دلش غم داشت و هر لحظه نزدیک بود سیل بیاد...توی مسیر حانیه هم مدام بهم پیام میداد که زود برم خونه! با سرعت از خیابونا می‌گذشتم تا برسم...وقتی رسیدم، آرمان هنوز نیومده بود. یه نفس عمیق کشیدم و درو با کلید باز کردم. حانیه طبق معمول با غرغر اومد سمتم و دست به کمر وایستاد و ازم پرسید: ـ تا الان داشتی تو قبرستون چیکار می‌کردی؟ بدون کوچیکترین حسی بهش نگاه کردم و گفتم: ـ داشتم با مادرم حرف میزدم حانیه! دلم خیلی براش تنگ شده بود! ـ بجای اینکه با مرده حرف بزنی یکم براش خیرات بده! اینجوری بیشتر هم ثواب می‌کنی! جوابشو ندادم و لباسم و پوشیدم و رفتم تو اتاقم...یهو یاد نگاه اون پسره افتادم. انگار قلبم داشت از سینه درمیومد! سریع تو آینه به خودم نگاه کردم و پرسیدم: ـ به خودت بیا آهو! حانیه از اونور داد و بیداد می‌کرد: ـ آهو بیا، شام امشب و آماده‌کن! بخدا از ظهر پاهام درد گرفته از بس خونه رو جارو زدم. بلند گفتم: ـ درس آخر ادبیات رو بخونم، بعدش میام درست میکنم. فردا امتحان دارم. ـ سریعتر لطفاً! یه هوفی کردم و درس ادبیات رو باز کردم و مشغول خوندن شدم. فردا میانترم داشتم...خداروشکر که جزو بهترین شاگردای مدرسه بودم و با وجود اینکه اینقدر کار سرم می‌ریختن، کم نمیوردم و شده تا صبح بیدار میموندم و درس میخوندم چون دلم می‌خواست آینده مستقل باشم و دستم توی جیب خودم باشه و علاوه بر اون درس خوندن بهم کمک کرد یکسری از تنهاییم و اتفاقات بد زندگیم و فراموش کنم و یجورایی ذهنم و مشغول می‌کرد بخاطر همینم برخلاف بچهای همسن خودم، درس خوندن و دوست داشتم. بعد تموم شدن درسم، سریع رفتم تو آشپزخونه و الویه رو با سرعت درست کردم و کتابمم گذاشتم جلوم تا چیزایی که خوندم قشنگ توی ذهنم بمونه...همین لحظه آرمان اومد خونه و مستقیم رفت سر یخچال و پارچه آب و سر کشید و گفت: ـ هنوز شام آماده نشده؟! با ترس گفتم: ـ پنج دقیقه دیگه آماده میشه داداش! تو تا دست و صورتتو بشوری، سفره رو پهن می‌کنم. بوی گند سیگار و نوشیدنی میداد. بخاطر چیزایی که مصرف می‌کرد، روز به روز بیشتر از ریخت و قیافه میفتاد. یه زمانی آرمان پسر خوشتیپ محل محسوب می‌شد اما حالا چی؟ حالا حتی خود حانیه هم به زور بهش نگاه می‌کنه .
  24. #دویست و نود و چهارمین متن نیمه‌شب یادش بخیر یه زمان اینستا رفتن اینقدر ارزون بود که هرکی جدید فالو میکرد یه دور کامل خودمو استاک می‌کردم هر شب قبل خواب، هایلایتامو از دید فالوورام نگاه می‌کردم. 19:19 نوزدهم اردیبهشت
×
×
  • اضافه کردن...