رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

QAZAL

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    2,833
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    65

تمامی مطالب نوشته شده توسط QAZAL

  1. #دویست و نهمین متن نیمه‌شب فصل بهار میشه تو بابل مردم از تمام درختای بهار نارنج آویزوون میشن...نمی‌دونم والا ولی آیا این کارشون آسیب به اون درخت نیست؟؟! 22:22 بیست و ششم فروردین
  2. پارت شصت و سوم نارین با اطمینان گفت: ـ نه‌بابا، همه چیز آمادست. طوری از جریان اونجا می‌دونست، انگار چندین بار رفته بود. پرسیدم: ـ نارین تو واقعا اولین بارته که می‌خوای بری اونجا؟ نارین یهو متعجب شد از سوالم و انگار که محکومش کرده باشم سریع گفت: ـ آره، گفتم که از صحبت‌های دوستای خالم و خالم شنیدم. و من تا اسم خالشو شنیدم، دوباره یاد حرف بابا پیمان افتادم که می‌گفت خاله نارین آدم درستی نیست و هزار تا حرف دیگه اما سعی کردم که بهشون بی‌توجه باشم و امروز و برای خودم زهرمار نکنم. سوار تاکسی شدیم و حدود ده دقیقه بعد جلوی در کافه بودیم. با این‌که تو جزیره زندگی می‌کردم اما تابه‌حال نمی‌دونستم که این سمت از جزیره چنین کافه‌ایی داره! خیلی جای پرتی بود و راستش فضای بیرونی کافه هم یه تمی شبیه به هالوین داشت و کمی ترسناک بود. نارین دستم و گرفت و گفت: ـ بیا دیگه باور، به چی زل زدی؟! همون‌جوری که چشمم به کافه بود، گفتم: ـ نارین اینجا چرا این شکلیه؟! نارین خیلی عادی گفت: ـ چه شکلیه؟!! ـ چرا شیشه‌هاش پوشوندست و داخلش اصلا معلوم نیست؟ شبیه بقیه کافه‌های جزیره نیست. ـ چون اینجا دخترا و پسرا یکم راحت‌ترن و نوشیدنی سرو میشه، پوشوندنش که یه موقع برای صاحب اینجا دردسر درست نشه! نگاش کردم و گفتم: ـ مطمئنی اینا امروز برای سال نو آماده شدن؟ ـ آره بابا، چرا اینقدر لفتش میدی؟! بیا بریم داخل خودت می‌بینی.
  3. #دویست و هشتمین متن نیمه‌شب نمی‌دونم حسی که اون شب داشتم یا اینکه پیش بینیم درست از آب درومد احمقانه بود یا نه اما اون شب از ته دلم می‌دونستم که این شروعه یک پایانه! 11:11 بیست و ششم فروردین
  4. #دویست و هفتمین متن نیمه‌شب یادمه یه زمانی بابت کاری که یه نفر در حقم انجام داد به رفیقم گفتم که: اگه الان یه پارچ آب یخ رو بخورم، خنک نمیشم! بنظرم همین جمله نشون میداد که چقدر جیگرم بابت کاری که انجام داد، سوخته... و اگه خدا نخواد بابت اون کار و پرروبازیای الانش ازش حساب بگیره، واقعا خدای من نیست:))) 10:10 بیست و ششم فروردین
  5. #دویست و ششمین متن نیمه‌شب این عادلانه نیست اما احساس حقیقیه منه! من بلد نیستم نصفه نیمه عاشق بشم! تا تهش میرم و هر بار داغون میشم. بیش از حد به چیزایی که برام مهمن، فکر میکنم و قبل اینکه اتفاقی بیفته، اونو پیش بینی میکنم. 22:22 بیست و پنجم فروردین
  6. پارت شصت و دوم نارین که خیلی دلش می‌خواست اونجا باشه گفت: ـ باور قرار نیست کاری کنی که اعتمادشون خدشه‌دار بشه، نترس! مطمئنم که بهت خوش میگذره. وسوسه می‌شدم که برم اما از یه طرف دیگه حرفای بابا اینا میومد تو گوشم. ولی من کاری بدی نمی‌کردم، فقط می‌خواستم اون فضا رو یبار ببینم. نارین راست می‌گفت، بچه‌های همسن و سال ما هم داخل ویدیو بودن، نارین که دید زیادی سکوت کردم، گفت: ـ البته اگه فکر می‌کنی خانوادت میفهمن و دعوات می‌کنن... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ خیلی خب بریم. ـ جدی میگی؟! ـ آره، به‌قول تو که قرار نیست کاری کنم که باعث باشه مامان اینا دعوام کنن! ـ آره دیگه! بعدشم اصلا نیازی نیست بهشون بگی. از کجا می‌خوان بفهمن؟؟ برای خودت بی‌خود دردسر درست نکن. یکم فکر کردم و به‌نظرم حرفش منطقی اومد و گفتم: ـ اوهوم، حق با توئه! بازوم و گرفت و با شادی گفت: ـ خب پس بزن بریم! خندیدم و گفتم: ـ نیازی نیست که چیزی بخریم؟
  7. پارت شصت و یکم دستم و کشید و گفت: ـ باور وایستا، می‌خوام یه چیزی نشونت بدم! بعدش گوشیشو درآورد و یه ویدیو از اینستا برام پلی کرد که یه جایی تو کافه های جزیره عین پارتی، پسرا و دخترا دور هم جمع شدن و کنار ویترین هفت سین اون کافه، در حال عکس گرفتن هستن. رو به نارین گفتم: ـ اینجا کجاست؟! نارین با ذوق گفت: ـ اینجا کافه زد جزیرست. ببین چقدر فضاش برای هفت سین باحاله! با تردید گفتم: ـ آره باحال هست ولی... نگام کرد که ادامه دادم و جمله‌ام رو کامل کردم و گفتم: ـ ولی فکر نمی‌کنی این محیط خیلی مناسب سن ما نباشه؟! گفت: ـ بس کن باور! چقدر سخت می‌گیری!! من خودمم اولین بارمه می‌خوام برم. چند شب پیش که دوستای خالم بودن خونمون، از صحبتاشون فهمیدم که جای خیلی باحالیه و به آدم کلی خوش می‌گذره. نمی‌دونستم چی باید بگم؟ تابه‌حال همچین جاهایی نرفته بودم. بعلاوه این‌که نمی‌خواستم اعتمادی که بابا بهم داشت خدشه دار بشه اما از طرفی دیگر هم کنجکاو بودم جایی که نارین اینقدر ازش تعریف می‌کنه رو ببینم. نارین که دید رفتم تو فکر، گفت: ـ ببینم می‌ترسی پدر یا مادرت بفهمن که رفتیم اونجا؟ سریع گفتم: ـ نه بحث ترس نیست، نمی‌خوام اعتمادی که بهم دارن، خراب بشه!
  8. #دویست و پنجمین متن نیمه‌شب وقتی حس می‌کنید کنترل اوضاع از دستتون خارج شده، به چیزایی وصل بمونید که واقعا براتون مهم هستن! چون چیزی که شبیه به یه پایانه گاهی شروع ماجراست. 12:12 بیست و پنجم فروردین
  9. پارت شصتم ( باور ) وقتی بابا برخلاف انتظارم بهم اجازه داد، واقعا خیلی خوشحال شدم. نمی‌دونستم چه اتفاقی پیش اومده که داره اینقدر ملایم برخورد می‌کنه اما طبیعتاً اتفاق دیشب هم بی‌تأثیر نبود! با ذوق زیاد راه افتادم سمت خونه نارین و تو مسیر بهش زنگ زدم: ـ الو نارین؟ ـ سلام باور، چیکار کردی؟ با ذوق گفتم: ـ بابام قبول کرد و گفت اجازه دارم شب سال تحویل کنارت باشم. نارین هم با ذوق گفت: ـ ایول چه خوب! گفتم: ـ ولی بعدش باید برگردم پیششون، همینجوری هم دلم پیششون مونده. نارین گفت: ـ آره حتما، خب تو کجایی الان؟ ـ دارم میام سمت تو. ـ نه ببین سمت پارک منتظرم باش تا بیام پیشت، می‌خوام یه چیزی بهت بگم! ـ باشه. از اونجا تا پارک، مسیر طولانی نبود و رفتم و رو یکی از صندلیا حدود یه ربع نشستم و منتظر شدم تا نارین بیاد. بعد این‌که اومد، براش دست تکون دادم تا منو دید و اومد سمتم، بلند شدم و گفتم: ـ خب بریم خرید؟! تا سال تحویل زمان زیادی نمونده!
  10. #دویست و چهارمین متن نیمه‌شب دوستانی که میگرن و توی زندگیتون تجربه نکردین عمیقاً بابت این موضوع شکرگذار خدا باشین! می‌تونه کاری کنه که بهترین روزتون به بدترین شکل ممکن بگذره... 23:23 بیست و چهارم فروردین
  11. پارت پنجاه و نهم چیزی نگفتم که غزل تن صداشو برد بالا و گفت: ـ اینا همش تقصیر توئه پیمان! زیادی پرروش کردی. الان خودم میرم دنبالش. داشت بلند میشد که رو بهش گفتم: ـ بشین غزل! نگام کرد و گفت: ـ پیمان باورم نمیشه که این تویی داری این مدلی رفتار می‌کنی! اگه پیش تمام خواسته‌هاش گردنمون رو کج کنیم، دیگه اصلا بهمون گوش نمیده! گفتم: ـ دیشب و یادت رفته غزل؟! اتفاقا اگه اینجوری برخورد کنیم، بیشتر ازمون دور میشه. الانشم می‌خواد بهمون ثابت کنه که بزرگ شده و ما نباید اینقدر مراقبش باشیم! ـ پیمان ولی... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ لطفا بذار حس کنه که به خواسته‌اش احترام می‌گذاریم. من واقعا به دخترم اعتماد کامل دارم و می‌خوام این‌بار همون جوری پیش بره که خودش دوست داره. این برق تو چشماش و نباید خاموش کنیم غزل. غزل یه آه بلندی کشید و گفت: ـ والا من نمی‌دونم اصلا چی باید بگم؟! خود تو همش بهم هشدار می‌دادی که نذار باور زیاد با این دختره برگرده و حالا تو شب به این مهمی میخواد تنها کنار اون دختر باشه، میگی کاری به کارش نداشته باش!! دستاش و که از عصبانیت می‌لرزید، گرفتم توی دستام و گفتم: ـ خواهش می‌کنم بهم اعتماد کن. با این‌که راضی نبود اما لبخند رضایت زد و دیگه چیزی نگفت. رفتم سمت حموم دوش بگیرم و می‌خواستم ذهنم از این حجم و استرس دور کنم و خودمو عادت بدم که دخترم حالش خوبه و لازم نیست هر دقیقه نگرانش باشم.
  12. #دویست و سومین متن نیمه‌شب اینو یادبگیر که خودت باید به داد خودت برسی، ممکنه واسه یسری آدما مهم باشی ولی اونا فقط صدای فریادتُ میشنون نه بیشتر. 13:13 بیست و چهارم فروردین ‌
  13. #دویست و دومین متن نیمه‌شب کاش یه وقتایی که خدا برام چیزیو نمی‌خواد تمام سعیم و نکنم که اون چیز بشه و بعد از اینکه با اجبار خودم اون چیز انجام شد هزار بار به خودم لعنت بفرستم!!! 23:23 بیست و سوم فروردین
  14. پارت پنجاه و هشتم باید این موضوع رو حضوری بهش می‌گفتم، پشت تلفن نمی‌شد. گفتم: ـ عزیزم الان نمی‌تونم صحبت کنم، رسیدم خونه بهت توضیح میدم. ـ باشه جان! قطع کردم. اگه پشت تلفن می‌گفتم دلش هزار راه می‌رفت. اونم مثل من همیشه برای دخترمون نگران بود. به‌هرحال اتفاقای کمی سرمون نیومده، بعلاوه این‌که بر اثر اون اتفاق، یه کوچولوی دیگمون به دنیا نیومده، از پیشمون رفت و باعث شد که باور و بیشتر از قبل سفت بچسبیم. شاید هم این کارمون اشتباه بود. نمی‌دونم واقعا! منم اولین باره تو زندگیم پدر شدم و همراه با دخترم دارم این حس و یاد می‌گیرم و امکانش هست که اشتباه کنم. قبل این‌که برن خونه رفتم سمت بازار و ماهی خریدم و تو راه خواستم برای باور زنگ بزنم اما پشیمون شدم. با خودم گفتم الان باز پیش خودش فکر می‌کنه بابا بهم اعتماد نداره و داره کنترلم می‌کنه. تمام فکرهای توی سرشو می‌دونستم، بنابراین گوشیو گذاشتم کنار و منتظر شدم تا خودش بهم زنگ بزنه. کلید انداختم و درو باز کردم. غزل اومد سمتم و نایلون و از دستم گرفت و گفت: ـ خوش اومدی! ـ مرسی. رفتم رو مبل نشستم که گفت: ـ پیمان به باور زنگ میزنم، جواب نمی‌ده. می‌دونی کجا رفته؟! ساعتمو درآوردم و گذاشتم روی میز و گفتم: ـ رفته خونه دوستش غزل، می‌خواد سال تحویل و اونجا باشه. غزل با سینی چایی تو دستش مقابلم وا رفت و برای چند ثانیه ماتش برد. بعدش آروم سینی رو گذاشت رو میز و گفت: ـ این دیگه از کجا درومد؟!
  15. #دویست و یکمین متن نیمه‌شب مرسی از باشگاه که هست تا این روزامون با یه حس یکم بهتری بگذره... 19:19 بیست و سوم فروردین
  16. پارت پنجاه و هفتم مهدی خواست بهم دلداری بده و گفت: ـ به‌نظرم زیادی داری شلوغش می‌کنی پیمان! اونم یه بچه همسن باوره! کارای خالشو به پای اون بچه ننویس. دیگه چیزی نگفتم و مشغول تمرین موزیکای شب با بچه‌ها شدم اما ذهنم پیش دخترم بود، دست خودم نبود، واقعا خیلی نگرانش بودم. این بچه تا این سنش اینقدرم از ما دور نشده بود. نمی‌دونم می‌خواد چیو به منو مادرش ثابت کنه؟! هر چقدر هم که بزرگ شه، اون بازم دختر کوچولوی من می‌مونه و از دید من هنوز بچست. تمام هدفم این بود بعد رفتنش از رستوران دورادور ببینم داره با دوستش چیکار می‌کنه اما جزیره جای کوچیکی بود و اگه یه درصد این موضوع و می‌فهمید به‌خاطر لجبازیشم که شده، از قصد خودشو ازم دورتر می‌کرد. بعد از تمام شدن کارای رستوران و بررسی منوی غذا، راه افتادم سمت خونه. تو ماشین غزل بهم زنگ زد: ـ جانم عزیزم؟ ـ پیمان داری میای که بریم ماهی بخریم؟ البته نمی‌دونم الان بریم یا غروب چون باور هنوز نیومده خونه، باز بفهمه بدون این رفتیم، میگه چرا منو نبردین! گفتم: ـ قبل این‌که بیام خونه، میرم میخرم عزیزم. غزل یکم مکث کرد و پرسید: ـ پیمان چیزی شده؟ چرا صدات اینقدر گرفتست؟! گفتم: ـ نه چیز خاصی نشده؛ یکم خسته‌ام امروز. با این‌که قانع نشده بود اما ترجیح داد چیزی نگه و بعدش پرسید: ـ باور بهت زنگ زده؟!
  17. #دویستمین متن نیمه‌شب اینم از من به یادگار داشته باشید که ‏انسان فقط با از دست دادن چیزهایی که دوس نداره از دست بده رشد میکنه ‌11:11 بیست و سوم فروردین
  18. پارت پنجاه و ششم عمو مهدی هم گفت: ـ بر منکرش لعنت! بعدش با جفتشون خداحافظی کردم و با حال خوش از رستوران اومدم بیرون. ( پیمان ) بعد از اینکه باور اومد رستوران و بهم گفت که قراره شب سال تحویل و پیش رفیقش باشه، قلبم یهو وایستاد. اما خیلی خودمو کنترل کردم که عکس العمل بدی نشون ندم و اشتباه دیشبم و تکرار نکنم، تو دلم غوغا بود، نمی‌خواستم دخترم شب سال نو دور از خونش باشه اما اگه بهش اصرار می‌کردم مطمئنم که نتیجه عکس می‌داد و اونو بیشتر از ما دور می‌کرد. بنابراین برخلاف میل باطنی سعی کردم خودمو عادی نشون بدم و با خواسته‌اش موافقت کنم. اونم بی‌نهایت خوشحال شد. برخلاف امروز صبح حس کردم که دوباره برق چشماش برگشته، بعد از بیرون رفتنش، لبخند رو لبم خشک شد و داشتم برمی‌گشتم رو سن که مهدی مچم و گرفت و گفت: ـ ببینم پیمان چیزی شده؟! چرا یهو اخمات رفت تو هم؟! نفس عمیقی کشیدم و رو سن مشغول درآوردن سیم‌های کیبورد شدم. مهدی اما ولکن ماجرا نبود و گفت: ـ نمی‌خوای چیزی بگی؟! با ناراحتی گفتم: ـ بچم روز به روز داره ازم دورتر میشه مهدی! نمی‌دونم باید چیکار کنم! مهدی سریع گفت: ـ بابا بد به دلت راه نده! باز چه خبر شده؟! گفتم: ـ می‌خواد سال نو رو خونه رفیقش باشه! مهدی گفت: ـ همون خواهرزاده مرجان؟! سرمو تکون دادم و گفتم: ـ آره. مهدی من اصلا به اون بچه حس خوبی ندارم اما باور بچه لجبازیه! خودت می‌دونی، نمی‌دونم باید چیکار کنم! اگه بخوام برخلاف خواستش حرفی بزنم، می‌ترسم بیشتر ازم دور بشه.
  19. پارت پنجاه و پنجم لپمو کشید و گفت: ـ مگه می‌تونم بگم که از تنها دخترم به دل می‌گیرم؟؟ واقعا که چقدر بابای خوبی داشتم! بعضاً در حقش خیلی بی‌انصافی می‌کردم. رفتارش باعث شد بغض کنم، چونمو گرفت تو دستش و مجابم کرد که توی چشماش نگاه کنم و گفت: ـ باور تو برای من و مادرت خیلی با ارزش هستی، لطفاّ هیچ موقع اینو فراموش نکن، باشه دخترم؟! محکم بغلش کردم که یهو با شنیدن صدای عمو مهدی از بغل بابا اومدم بیرون: ـ ای بابا، ما که خیلی حسودیمون شد! این باور خانوم که به ما سر نمیزنه، نمیگه من به عمو مهدی دارم که دلش مدام برام تنگ میشه! عمو نداشتم ولی عمو مهدی جوری تو زندگیم تأثیر مثبت داشت که هیچ‌وقت کمبود عمو رو توی زندگیم احساس نکردم، هر کجا که احتیاج داشتم، تو زمان خوشی و ناراحتی کنارم بود. بعد این حرفش، رفتم سمتش و دوتا انگشتای اشارمو فرو کردم تو چال گونش و با خنده گفتم: ـ حق با توئه عمو، قبول دارم این اواخر خیلی بی‌معرفت شدم. اما بهت قول میدم باز بهت سر میزنم و یبار دیگه باهم مسابقه بدیم‌. چشمکی بهم زد و گفتم: ـ البته از همین الانش هم مشخصه که برنده مسابقه کیه؟! بابا از حرفام می‌خندید و عمو مهدی رو بهش گفت: ـ می‌بینی دخترت چه کُری برام می‌خونه؟ بابا هم منو محکم کشوند تو بغلش و گفت: ـ دختر منه‌ها! دختر منو دست کم نگیر!
  20. #صد و نود و نهمین متن نیمه‌شب امیدوارم خدا یه آدمی رو سرراهتون قرار بده که بهتون ثابت کنه این جنس انسانی که خلق کرده همشون مزخرف و بی لیاقت نیستن. 18:18 بیست و دوم فروردین
  21. پارت پنجاه و چهارم لبخند از لب بابا محو شد و با دقت بهم نگاه کرد تا ادامه جملم و بگم، سرمو انداختم پایین و با مظلومیت گفتم: ـ بابا امشب نارین تنهاست و خالش نیست، من واقعا دلم نمیاد که تنهایی سال نو رو جشن بگیره، میشه من پیشش باشم و بعدش بیام خونه؟! انتظار داشتم بعدش بابا سرم داد و بیدادش کنه و حرفایی که حفظم و بهم بزنه ولی بابا سکوت کرد و از چشماش مشخص بود که ناراحت شده اما گفت: ـ چی بگم دخترم؟! داشت راضی می‌شد!! سریع رفتم دستشو گرفتم و با ذوق گفتم: ـ بابا توروخدا! خواهش می‌کنم، لطفاً! بابا خندید و پیشونیم و بوسید و گفت: ـ باشه، اگه خوش‌حالت می‌کنه می‌تونی بری! گونشو محکم بوسیدم و گفتم: ـ خیلی ممنونم بابایی! داشتم از در رستوران بیرون می‌رفتم که یادم اومد، بابت حرفی که دیشب بهش زدم، خیلی دلشون شکوندم! نزدیک در سر جام وایستادم و برگشتم سمتش و گفتم: ـ بابا راستش...من...من... بابا با نگرانی پرسید: ـ چیزه دیگه‌ایی هم هست که باید بدونم؟! گفتم: ـ نه، فقط... فقط می‌خواستم بگم متاسفم بابت حرفایی که دیشب بهت زدم، می‌دونم خیلی ناراحتت کردم.
  22. #صد و نود و هشتمین متن نیمه‌شب واقعا چی بگم که بله تمام اون مخاطبینی که با هزار زحمت فراموششون کردم و شمارشون پاک کردم و برام بالا میاره؟!!؟ 9:09 بیست و دوم فروردین
  23. #صد و نود و هفتمین متن نیمه‌شب خیلی دلم میخواست وقتی من مریض میشم یکی باشه بهم توجه کنه و تمام دغدغه‌اش این باشه که حالم زودتر خوب شه! اما واقعیت اینه که خودم باید هر لحظه حواسم به خودم باشه تا مریضی، زمینم نزنه. چون در غیر اینصورت کسی نیست که از جام بلندم کنه. 11:11 بیست و یکم فروردین
  24. پارت پنجاه و سوم حدود یه ربع اونجا نشستم و به تمرین خواننده‌ها و نوازنده‌هایی که در حال تمرین برای برنامه شب واسه گردشگرا بودن، نگاه می‌کردم، تا اینکه با صدای بابا به خودم اومدم: ـ سلام به دختر قشنگم! بلند شدم و با لبخند رو بهش گفتم: ـ سلام بابایی! بغلم کرد و گفت: ـ بشین بگم یه چیز برات بیارن، بدون صبحانه هم از خونه رفتی. وسط حرفش پریدم و گفتم: ـ ممنون بابت ولی گشنم نیست! نگام کرد و روی صندلیه کناری نشست و گفت: ـ چیزی شده؟؟ انگار می‌خوای یه چیزی بهم بگی! آب دهنم و قورت دادم و به چشماش خیره شدم! هر لحظه داشتم عکس‌العملش و توی ذهنم تجسم می‌کردم که بابا یه بشکنی جلوی چشمام زد و گفت: ـ کجا غرق شدی؟! بعد بدون این‌که منتظر جواب من باشه، با شادی گفت: ـ ببینم نکنه اومدی پیش من باهم دیگه بریم خرید عید؟ آره! چرا اصلا زودتر به ذهن خودم نرسید؟! دلم نمی‌خواست تو ذوق بابام بزنم ولی به رفیقم قول داده بودم، اون تنها بود و جز من کسی و نداشت تا شب سال نو کنارش باشه، چشمام و از بابا دزدیدم و گفتم: ـ نه بابا، به‌خاطر این نیومدم.
×
×
  • اضافه کردن...