به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/22/2026 در همه بخش ها
-
۱. ممنون که مصاحبه با نودهشتیا رو قبول کردید. ابتدا لطفا خودتون رو معرفی کنید. (اسم و تاریخ تولد و محل سکونت، تحصیلات و تاهل یا تجرد) ستایش خطیبی هستم متولد ۱۸ شهریور ۱۳۸۵ ساکن یکی از شهر های شمال شرقی استان تهران، دانشجوی کارشناسی علوم تربیتی، و مجرد ۲. آثاری که نوشتید رو نام ببرید. رمان های تکمیل شده: آسمان سرخ، رمان خانم و آقای بازیگر و در حال تایپ: نفس در سایهی مهراب ۳. از کی نوشتن رو شروع کردید و اصلا چرا قلم به دست گرفتید؟ از خرداد سال ۹۸-۹۹ بود که عضو انجمن نودهشتیا شدم و اولین رمان یعنی خانم و آقای بازیگر رو نوشتم، از سه چهار ماه قبلش فقط توی دفتر مینوشتم اما هیچوقت اون دوتایی که نوشتم رو توی سایت ننوشتم نوشتن هم برای من یک اتفاق نبود؛ یک انتخاب بود. من بعد خوندن چندتا رمان و همینجوری دلی نوشتن و پیاده کردن چیزایی که تو مغزم بود حس کردم که خب منم میتونم به عنوان یه علاقه به عنوان یه انتخاب شروعش کنم، یه انتخاب برای ساختن و پیشرفت توی کاری که بهش علاقه پیدا کردم، برای روایت کردن و برای جا گذاشتن ردّی از فکر و احساس در زمانهای که همه چیز زود فراموش میشه!! ۴. بهترین کتابی که خوندید رو بهمون معرفی میکنید؟ ۱. برای من بمون برای من بخون (فصل ۱ و ۲) / ۲. همخونه / ۳. پنجره / ۴. عشق ممنوعه(فرهاد و هستی) / ۵. توسکا / ۶. با من حرف بزن ۵. بزرگترین چالش شما بهعنوان یک نویسنده در حال حاضر چیه؟ آینه که توی شخصیت هر رمانی که مینویسم قفل میشم یعنی ذهنم درگیرش میمونه چون به هر حال ما با شخصیت هامون زندگی میکنیم، که باید هر بار از خودِ قبلیم عبور کنم شخصیتام تکراری نشه استاندارد شخصیام رو بالا نگه دارم چون صادق موندن با متن، کار سادهای نیست. ایجاد تعادل بین انتظار مخاطب و صداقت شخصی از بزرگترین چالش های منه چون دوست دارم هم مخاطبم راضی باشه، هم خودم از متنم دفاع کنم! ۶. هدف نهاییتون در مسیر نوشتن کجاست؟ هدف نهایی من اینه که نوشتههام فقط خونده نشن، بلکه باهاشون زندگی کنند درک بشن، طوری که سالها بعد هم در دلِ مخاطب زنده بمونن، میخوام پناهی باشند برای آدمهایی که خودشون رو بین واژهها پیدا میکنن ۷. ایدههای آثار زیباتون رو از کجا پیدا میکنید؟ گاهی از دیدن زندگی یکسری آدما، گاهی با دیدن یه فیلم، اکثریت ولی ایده ها از ذهن خودم میاد سعی میکنم تکراری نباشه کلیشه ای نباشه ۸. از چه چه چیزهایی الهام میگیرید؟ بیشترین الهام من از روابط انسانی میاد؛ از کشمکشهای پنهانی و مشخصی که آدمها کمتر یا زیاد دربارهشون حرف میزنند اما عمیقاً زندگیشون رو شکل میده ۹. به عشق اعتقاد دارید؟ بله زیاد و شدید عشق زمینه ی همه چی هستش! ۱۰. دقیقا چی رو درباره قلم و نوشتههاتون دوست دارید؟ عمقِ احساس، نه سطحش / دیالوگهایی که شخصیت بسازن / کشمکشهای طولانی و تدریجی / تحول شخصیت / ماندگاری ۱۱. خانواده و اطرافیان در مسیر نوشتن شما چه نقشی داشتن؟ مادرم اون اوایل منو تشویق کرد، خودشون از اون رمان خون های حرفه ای هستن، وقتی بهش گفتم دلم میخواد بنویسم گفت اگر دلت میخواد به عنوان یه حرفه و تجربه خیلی خوبه که شروع کنی ببینی میتونی از پسش بربیای یا نه! اطرافیان هم دوستای دوره ی راهنمایی منو همراهی میکردن اما به مرور دوستان نزدیک ترم میخوندن تشویقم میکردن و بعد هم بچه های نودهشتیا بودن توی همون سال ۹۸-۹۹ تا قبل ادغام شدن ۲ سایت انجمن نودهشتیا چون دوستای خوب زیادی داشتیم همیشه همدیگه رو همراهی میکردیم باهم حرف میزدیم نقد میکردیم ایرادی داشتیم میگفتیم و صمیمیت زیادی داشتیم و راستش دلم خیلی براشون تنگ شده ۱۲. اولین کسی که اثرتون رو خوند چه کسی بود و چه بازخوردی نشون داد؟ از بچه های همون سال ۹۸-۹۹ بودند، قبل ادغام شدن دو سایت نودهشتیا و خداروشکر دوست داشتن با اینکه اولین قلم رسمیم بود. بقیه ی اثراتی که قبل ادغام شدن دو سایت داشتم و چندین نفر دوست داشتن و همیشه نظر میدادن و کمکم میکردن ۱۳. توصیهتون برای نویسندگان تازهکار و پرذوقی که این مصاحبه رو میخونن چیه؟ از نوشتن نترسند. هیچ متنی از ابتدا کامل نیست. مهم این هستش که صادق باشند، زیاد تمرین کنند و اجازه بدند شخصیتها نفس بکشند. مسیر نویسندگی یک رقابت نیست، یک رشد تدریجی هستش، زیاد بخونند، بعد دقت کنند، بعد زیاد ببینند و بعد تازه بنویسند. چون نوشتن فقط ذوق و عجله و سریع شروع کردن و تموم کردن نیست، صبر و استمرار میخواد! ۱۴. انجمن نودهشتیا چه تاثیری در مسیر نوشتن شما داشت؟ انجمن نودهشتیا برای من فقط یک فضا برای انتشار نبود؛ یک مدرسهی غیررسمی بود. جایی که یاد گرفتم مخاطب واقعی یعنی چی، بازخورد گرفتن چهقدر مهمه و چطور باید متن رو جدیتر ببینم. اون فضا باعث شد از نوشتنِ صرفاً احساسی عبور کنم و مسئولانهتر بنویسم سعی کنم ایده های نو و خلاقانه و بدون کلیشه خلق کنم ۱۵. چه کاری در نویسندگی، براتون نامعقوله و تحملش نمیکنید؟ نوشتنِ بدون صداقت رو نمیتونم تحمل کنم. اینکه فقط برای جلب توجه یا موجسواری چیزی نوشته بشه براچ نامعقوله. ادبیات اگر ریشه در حقیقتِ درونی نویسنده نداشته باشه، ماندگار نمیشه ۱۶. در مقابل نقدهای تند چه واکنش و احساسی دارین؟ طبیعیه که در لحظه ممکنه ناراحت شم؛ با این حال سعی میکنم بعد از فاصله گرفتن از احساس، منطقی بهش نگاه کنم. نقد درست میتونه رشد ایجاد کنه برام ۱۷. به خودتون افتخار میکنید؟ به مسیری که اومدم افتخار میکنم، بلکه به این دلیل که با اینکه یه مدت سکوت کرده بودم و دوباره شروع نکردم ولی تسلیم نشدم و باز شروع کردم هنوز خودم رو در حال یادگیری میدونم، افتخار میکنم که با وجود تردیدها و سختیها، نوشتن را رها نکردم. اما همچنان برای بهتر شدن تلاش میکنم. @SETAYESH_KH6 امتیاز
-
3 امتیاز
-
پارت شصت و نهم بعد از اتمام غذا بالاخره به خودم اومدم و متوجه بقیه شدم. مثل همیشه زودتر از همه جوئیده، نجوئیده کارم تموم شده بود. من پشت میزِ کنار اجاق نشسته بودم و به همه دید داشتم. پس گوشم رو به کف دست راستم چسبوندم و سرم رو به بازوم تکیه دادم. میخواستم واکنشهاشون رو ببینم؛ چرا که کم از فیلمهای ژانر غذا نداشت! دیکتاتور: واقعا افتضاحه! چاکرا: خدایا لعنت به این برکت بدمزه! لپلپ: انقدر بدمزَز که دلم میخواد هر روز از این بخورم. درصد: طبق زبان وارونک واقعا خوشمزس! هر چهار نفرشون با چشمهایی پر از ستاره، با ولع قاشق پشت قاشق میخوردن و اه اه میکردن. - «میبینم که نیمزی شدی خانوم آزاد! اه اه آخه؟» خب «اه اه» نیمزی همون «به به» زمینی بود، نبود؟ در حال بحث با عقل بودم که چشمم به یه زندانی افتاد. توی چند متری از غرفهی ما ایستاده بود و نگاه پر از حسرتش رو به همتیمیهای من که با سر و صدا از غذا تمجید میکردن، دوخته بود. دو دل شدم! یعنی باید اون بستهی اضافی رو که قرار بود پنهانی تا سلول قاچاق کنم رو بهش میدادم؟ - «به نظر من که نمیتونی ازش دل بک...» جملهی عقل با کنش من توی گلوش خفه شد؛ چرا که بسته رو چنگ زدم و به سمت زندانی رفتم. و غذای عزیزم که به صورت دو دستی تقدیمش شد. بسته رو گرفت و کشید، اما هنوز انگشتهای من دور ظرفِ سفیدِ پلاستیکیش حلقه بود. مدام میکشید و من هم سفتتز ظرف رو چسبیده بودم. هرچند عاقبت ناچار به رها کردن بسته شدم. با لحنی پر حسرت زندانی رده زرد رو مخاطب قرار دادم. - با همسلولیهات بخورش. - دستت بشکنه! و پس از تشکرش رفت. چرخیدم و به سمت غرفه بازگشتم. نگاه همگی روی من بود. شاید اونها هم باورشون نمیشد که من از عزیز دردانهی معدهم گذشته باشم؛ اما گذشته بودم. - «همیشه سر و صدای دعواهاتو سر غذا و خوراکی با بقیه میشنیدم و این حرکت واقعاً ازت بعید بود. تو برا شکمت آدمم میکشی ولی خب.. چی بگم آخه!» زیر لب زمزمه کردم. - خفه شو عقل! و دوباره عقل که دوباره انگشت تیزش رو توی چشمِ چپم فرو کرد. آخ گویان چشمم بسته شد؛ و چشمم که با حالت چشمک روی نگاه درصد بسته شد. ابتدا ابروهاش بالا پریدن و چشمهاش گرد شدن و سپس لبخندی پررنگ و ۱۰۰ درصدی روی لبهاش نشاند. قلبم از سینهم به داخل دهنم گریخت و اونجا سخن گویان نبض زد؛ ایها الناس من قلبِ سانازم و دارم برای لبخند درصد میترکم. - «اوف! اگه میدونستم انقدر از چشمک خوشش میاد همش چشماتو انگشت میکردم! اوف!» عقل من هم مودی و منحرف بود؛ عوضی مدام توی ذهنم صداهای مستهجنِ «جون» و «اوف»های کشیده در میآورد.3 امتیاز
-
نام رمان کوتاه: قلبی که مینویسد ژانر: تراژدی، رمزآلود، روانشناختی نویسنده: شکوفه فدیعمی | کاربر انجمن نودهشتیا خلاصه: هر روز چهار و چهل دقیقه دختری به کافه میآید و چیزی مینویسد. او فکر میکند هیچکس نمیبیند… اما پاسخهایی میآید که هیچ انسانی نمیتواند بدهد. کسی پشت آن نیست و در عین حال همیشه هست. او نمیداند کیست و شاید هیچ وقت نخواهد فهمید. «قلبی که مینویسد» داستان رازهایی است که تنها در سکوت آشکار میشوند. مقدمه: هر روز میآیم این میز. قهوهام تلخ است، ولی تلخیاش هیچ چیز نیست مقابل تلخیِ روزهایم. مینویسم… مینویسم تا شاید صدایم را بشنود کسی که نمیبینمش. یا شاید فقط خودم بشنوم. گاهی فکر میکنم هیچکس این جملاتم را نمیبیند، نمیخواند… اما وقتی پاسخ آرام و نامرئی میآید، قلبم سبک میشود. یک لحظه، حتی کوتاه، حس میکنم تنها نیستم. باورم نمیشود… کسی هست که دردهایم را میفهمد، حتی وقتی هیچکس اطرافم نیست. گاهی اشکهایم روی دفترچه میریزد، ولی میدانم که هنوز میتوانم ادامه بدهم.و شاید… این حضور نامرئی، تنها کافیست تا دوباره نفس بکشم.2 امتیاز
-
پارت هفتاد و دوم روز بعد بدو بدو کنان از راه رسید. هیجان غریبی، عجیب به وجودم رخنه کرده بود. قرار بود بعد از صبحانه راهی آشپزخونه بشم. حالا همگی دور سفرهی صبحونه نشسته بودیم. حتی وعدهی صبحانهشون هم عجیب بود و هنوز هضمش نکرده بودم. مثلا اینجا پنیر رو به نون نمیزدن، به جاش یه قاشق پنیر برمیداشتن و یه تیکه نون، دقیقا اندازهی نوک پای مورچه، روش میذاشتن و سپس میخوردنش. یا یه قاشق رو از مربای ابدا شیرین، بلکه نمکی پر میکردن و کمی خامه هم پهلوش و دوباره یه تیکه نون، دقیقا اندازهی نوک پای مورچه. تنها کسی که مثل زمینیها رفتار میکرد من بودم، البته درصد هم سعی داشت گاهی مثل من لقمه درست کنه. - «ساناز! ساناز! شکمو یه لحظه نخور و دیکتاتورو ببین.» با دهن پر به دیکتاتور چشم دوختم. نگاهش کلافه بود. گلوم رو عمداً صاف کردم تا توجه دیکتاتور رو جلب کنم. علاوه بر دیکتاتور درصد هم بهم چشم دوخت. با زبان اشارهی ابرو، به لپلپ که کنار دیکتاتور نشسته و با دور دهنی مربایی مشغول سیر کردن شکمش بود، اشاره کردم. دیکتاتور لبهاش رو به هم فشرد. یک آن دستش رو بالا آورد و به سمت سر لپلپ برد. لپلپ که متوجه حرکت دیکتاتور شده بود، ترسان سرش رو دزدید و با وحشت به من خیره شد. و دیکتاتور که دستش رو روی موهای فرفری لپلپ گذاشت و مشغول نوازشش شد. مردمکهای لرزون لپلپ بهت زده بودن. دیکتاتور یه دستش لابهلای موهای لپلپ میرقصید و انگشتهای شست و اشارهی دستش دیگهش، برای جلوگیری از فرود اشکهاش روی چشمهاش فشرده میشدن. چاکرا لبخندی عمیق روی لب داشت، درصد لبخندی با وضوح ۲۰ درصدی و من داشتم بی صدا زار میزدم. لقمهی توی دهنم رو میجوئیدم و اشک میریختم. - «عق دخترهی زر زروی کثافت، عق ساناز لقمتو قورت بده.» اما من گوشم بدهکار نبود، لقمهی خمیر شدهی توی دهنم رو میجوئیدم و با کف دست، قطرههای نمکی چشمهام رو از روی صورتم پاک میکردم. دستمال کاغذیای جلوی نگاهم نقش بست. باز هم درصد بود. بهش زل زدم. شونههاش از خنده میلرزیدن و نگاه مهربونش کمی متاسف بود. - «ای وای چه خوشگل میخنده کثافت! وای قلبم! بزار یکم شدتش بدم!» یک آن دوباره عقل عوضی چشمم رو از داخل جمجمهم انگشت کرد. و در نهایت چشمکی ناخواسته. و درصد که اینبار سرش رو با خنده به چپ و راست تکون داد. - ENTP دیوونه!2 امتیاز
-
پارت صد و پنجاه و سوم خودم رو روی مبل ولو کردم و به سقف نگاه کردم ، حرف های پارسا خواه و نا خواه روم تاثیری کوچیکی گذاشته بود ، نیم ساعت که گذشت ، با تشر ذهنم به خودم اومدم ، مطمئنن حرف هاش چرت و پرت بودن و فقط می خواست ذهن من رو بهم بریزه ! نباید اجازه میدادم موفق بشه ! برای اینکه حواسم پرت بشه به اتاق مطالعه رفتم ، تا با درس خوندن خودم رو مشغول کنم . چند ساعتی که گذشت ، گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم کامی تماس رو وصل کردم و صدای شاد کامی تو گوشم پیچید که گفت : _صدف موفق شدم ، بلاخره موفق شدم ! بعد هم شروع کرد به سرو صدا کردن ، گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم و گفتم : _درست حرف بزن ببینم چی میگی کامی ؟ کامیلا با ذوق گفت : _بلاخره تونستم شروین رو به خودم جذب کنم صدف ، دیشب بعد مهمونی اینجا موند! دستی به پیشونیم کشیدم ، شروین ادم خوش گذرونی بود ، نگران شدم ؛میدونستم به کامی آسیب میزنه و بارها به کامی گفته بودم ، ولی کامی خود خواسته دوییده بود تو آتش و من تنها کاری که میتونستم براش انجام بدم این بود که کنارش بمونم ! پس با خوشحال مصنوعی گفتم : _خب پس ، مبارکه ! کامی یک ساعت شروع کرد به حرف زدن و منم گوش میدادم ، بلاخره بعد یک ساعت رضایت داد و قطع کرد ! شب کریسمس با کامی و بچه های دیگه جشن گرفتیم ، اروین هم که طبق معمول این چند وقت کار داشت و پیشم نبود ! اخر شب که به خونه برگشتم ، جلوی در واحدم یک جعبه بزرگ گذاشته شده بود و کارت پستالی روش خودنمایی می کرد ، کارت پستال رو برداشتم و خوندم : خوشبختی یعنی در خاطر کسی ماندگاری که لحظه های نبودنت رابا تمام …دنیا معامله نمیکند... ببخشید که امشب نتونستم کنارت باشم عزیزم کریسمس مبارک آروین.2 امتیاز
-
#نود و دومین متن نیمهشب از بعضیا هم باید تشکر کنم که خودشونو از چشمام میندازن... چون من آدم مهربونیام و اگه به من بود؛ حالا حالاها میذاشتمشون رو چشمام... 12:12 سوم اسفند2 امتیاز
-
#نود و یکمین متن نیمهشب کاش حرف دامبلدور رو سرلوحه زندگیمون قرار بدیم: دلت برای مُردهها نسوزه هَری! برای زندهها بسوزه... و بالاتر از اون برای کسایی که بدون عشق زندهان. 11:11 سوم اسفند2 امتیاز
-
دلم میخواد تو نوشتن مث تو پیشرفت کنم و یه رمان طنز باهم بنویسیم😶2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
پارت هفتادم با طلوع خورشید جشنواره دیگه به پایان رسید. پس از دریافت لوح تحقیر که همون لوح تقدیر ما توی زمین به حساب میاومد، به سلول برگشتیم. وقت خواب بود، پس جاهامون رو انداختیم. همه روی تشکهاشون دراز کشیدن اما من از داخل کابینت متصل به سینک، جعبهی کمکهای اولیه رو بیرون کشیدم و به سمت درصد شتافتم. - «ای وای اصلا یادم نبود پای درصد عزیزم سوخته! وای ساناز به فدای زخمت!» عقل هم خائن بود ها؛ نبود؟ روی زمین نشستم. در جعبه رو گشودم و به دنبال پماد سوختگی گشتم. همچنان به دنبالش بودم که یک آن لپلپ به سمتم جهید و پمادی که توی دستم بود رو قاپید. سپس به سمت دیکتاتور سر خورد. - «خونشو پاک کرد هیچ! زخمشم بست هیچ! حالا میخواد پماد بزنه بهش؟» صورت پهن شده از بهتم رو از لپلپ که داشت پماد روی زخم دیکتاتور میزد گرفتم؛ ای لپلپ غیرقابل پیشبینی! و بالاخره پماد اکساید زینک رو که همون زینک اکساید زمینی بود رو یافتم. درش رو گشودم و مقدار زیادی از پماد رو روی انگشتم خالی کردم. سپس کمرم رو به سمت پاش خم کرده و انگشتم رو همزمان با فوتهای مکررم، به آرومی و با ملایمت فراوان روی زخمش کشیدم. پاش تاول زده بود و این عمیقاً قلبم رو به درد میآورد. حینی که انگشت چربم رو روی سوختگی پاش میمالیدم، به صورتش که لبخند محوی روی خودش داشت، زل زدم. نالان مخاطب قرارش دادم. - چطوری این همه ساعت تحمل کردی و آخ هم نگفتی؟ دستش رو دورِ بازوم حلقه کرد. - از وقتی که تو رو دیدم مغزم همیشه گزینهای رو که هیچوقت گزینش نمیشد رو انتخاب میکنه. و سیبک گلوش که دوباره بالا رفت؛ شاید آب دهنش رو قورت داد؟ - طبق واکنشهام تا به الان بنظرم هرچیزی که بهت ربط داره، به من هم وصل میشه. حقیقتاً از وقتی تو رو دیدم کمتر شبیه یه INTJ متعادل رفتار میکنم. پلک نمیزدم؛ شاید پلکهام موتورشون رو به چشمهام قرض داده بودن تا اون تندتر و بیشتر نبض بزنه! - «ساناز! ای خدا! چرا درصد ۲۴ ساعته شیرینه؟ حس میکنم قند منم رفت بالا!» و من که لب از روی لب برداشتم تا چیزی بگم، اما تنها سکوت از حنجرهم خارج شد. من هم مثل خودِ سابقم رفتار نمیکردم؛ اما نشد این رو بیان کنم! حتی این بیان نکردن هم شبیه خودِ سابقم نبود! در عوض نگاهم رو دزدیدم و مشغول فوت کردنِ سوختگیش شدم. در همون حال که تلاش بر این داشتم زخمش رو با نفسهام خنک کنم، لب از روی لب برداشتم. - میشه دستور پختایی که میگم، به زبونتون بنویسی؟ با لبخند سری به نشونهی تایید تکون داد. سپس دفترچهش رو از زیر بالشتش بیرون کشید و خودکار به دست منتظر بهم زل زد. بدون اینکه از فوت کردن زخمش دست بکشم و با حفظ حالتم، دستور پختها رو بیان کردم.1 امتیاز
-
پارت شصت و هشتم ۲ ساعت مرحلهی نهاییِ جا افتادگیِ خورشت و دم کشیدگیِ هم گذشت. نیم ساعتی میشد که هر پنج نفرمون با استرس پشت میزها ایستاده بودیم. صدای قورباغههای شکممون به گوش همدیگه میرسید اما هیچ تیمی حق نداشت پیش از داورها غذا رو بچشه. داورها غذای بسته بندی شده رو با خودشون برده و در حال تست کردن بودن. یک آن صدای داور اعظم توی بلندگو پیچید. - و همینک زمانِ اعلام تیم منتخب فراخوان- تیمی که با قرمه سبزی شکست خورد- تیم همسلولیها- با دستور پختی غریباً عجیب هرچند بدمزه- و آشپز منتخب زندانی ۶۲۲۶. زانوهام شل شدن و زمین من رو به سقوط روی خودش دعوت کرد. اما درصد زیر بازوم دست انداخت و جلوم رو گرفت. صدای جیغ و خوشحالی میاومد؛ از اطرافم. ما برنده شده بودیم؟ تیم ما؛ «همسلولیها» از بین ۵۰ تیم بهترین انتخاب شده بود؟ غذای زمین به غذاهای نیمز غلبه کرده بود؟ دستور پخت قرمه سبزی که از مامانم یاد گرفته بودم؛ پای من رو به آشپزخونهی زندان باز کرده بود؟ به سمت درصد و بقیه چرخیدم. همه لبخند به لب داشتن و حتی لپلپ و چاکرا چشمهاشون خیس شده بود. - «وای! اولین باره تو یه فضای رقابتی اسمت اومد! تو زمین که سه بار و سه سال پشت سر هم کنکورو قبول نشدی ولی بهت افتخار میکنم که توی مسابقهای که به شکمت ربط داشت برنده شدی شکموی من!» نمیدونم عقل داشت از من تجلیل میکرد یا داشت به بدترین حالت ممکن تخریب؛ در هر صورت به قدری خوشحال بودم که عربده زنان توی بغل درصد پریدم. از گردنش آویزون شده بودم و لنگهام که توی هوا درمانده بودن؛ از بس که قد این درصد بلند بود. - درصد بردیم! از این به بعد غذاهای زمینی میخوریم! خدایا باورم نمیشه! همهش بخاطر تو و لپلپ و چاکرا و دیکتاتور بود! به لطف شماها بردم. و درصد که کمرش رو خم کرد تا پاهام روی زمین قرار بگیرن، اما همچنان توی آغوشم بود. با خندهای منکُش دستهاش رو دور کمرم حلقه زد. - اما طبق آمار بردمون بخاطر تو بود. - «س.. ساناز قلبم! س.. ساناز بغلت کرد! جیغ بغلت کرد! ای وای من!» و من که دیگه عربده نمیزدم. حتی لبخند هم روی لب نداشتم. من فقط آروم بودم؛ همین! آرامشی که هیچوقت در طول زندگی ۲۱ سالهم تجربه نکرده بودم. آرامشی که حالا من رو به آغوش کشیده بود. ناگهان لپلپ و چاکرا هم به ما پیوستن و از اطراف حلقهی آغوشمون رو بزرگتر کردن. حتی دیکتاتور هم بهمون پیوسته بود. چاکرا: وارونک خیلی ناراحتم خدای من! لپلپ: یعنی قراره هر روز توی دو وعده آژپزی و دزت پخت وارونکو بخوریم؟ دیکتاتور: نظرتون چیه بریم خودمون هم تستش کنیم؟ بلافاصله بعد از جملهی دیکتاتور از هم جدا شده و به سمت بستههای مختص خودمون پر زدیم. با چشمهایی درشت شده در پلاستیکی ظرف رو گشودم و با عشق و نفس زنان به غذای مورد علاقهم اون هم با دستور پخت موردعلاقهم خیره شدم. بعد از هفتهها من بالاخره بوی زمین رو، بوی خونمون رو استشمام کردم؛ با غذایی که به اونجاها تعلق داشت. روی صندلی جای گرفتم. قاشق رو با دست لرزون توی ظرف فرو بردم. قاشق پر شده از برنج و خورشت رو توی دهنم گذاشتم. و تمام! اشکهام از چشمهام جاری شدن؛ چرا که بالاخره داشتم یه غذای خوب میخوردم، غذایی که مزهی بهشت میداد نه زهرمار.1 امتیاز
-
تنهام آرزوم اینه که رمانم تموم بشه و اگه من قبل از رمان تموم شدم، یکی از شماها بیاین سر وقت گوشیم؛ نرم افزار jotterpad و گفتگوهام با DeepSeek رو ببینین و با چیزایی که راجبش گفتم، کاملش کنین.1 امتیاز
-
فلانی را میشناسم که سالهاست بر جملهای اعتقاد فراوان دارد: آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند!1 امتیاز
-
یکی عابد یکی زاهد یکی یاغی و بازاری، هرکسی همسان ذات خود قضاوت میکند مارا...!1 امتیاز
-
پارت پنجاه و ششم فقط تونستم بهش نگاه کنم اما نمیتونستم...نمیشد که حرفی بزنم!! همه داشتن ما رو میپاییدن...فقط خواستم محمد از چشمام بفهمه که چقدر ناراحتم و اصلا از این موضوع خبر نداشتم...میتونستم حس کنم که حال اونم اصلا خوب نبود! از نقشهای بریده بریدهاش حدس میزدم...طاقت اینکه اونو توی این حال ببینم و نداشتم و واقعا وجدانم درد میکرد، همین لحظه عذرا خانوم تو گوشم گفت: ـ برای چی داری نگاه میکنی زهره؟؟! راه بیفت... مجبور شدم با ناراحتی تمام از کنارش رد بشم و عشقم و پشت سرم بذارم اما تو دلم عهد بستم که حتی شده به زور میرم و همه چیزو براش توضیح میدم. مطمئناً هم محمد منو میفهمه! وقتی رسیدیم خونه تا خانواده لباس تمیز و مرتب بپوشن و راه بیفتیم سمت خونه قادر، تصمیمم و گرفتم. بیشتر از این نمیتونستم این بار روی قلبم و تحمل کنم...همشون خوشحال بودن اما من توی دلم عزا گرفته بودم. به لباسایی که عذرا خانوم خرید نگاه میکردم. کاش اینا برای مراسم من با محمد بود اون موقع با دل و دماغ و ذوق لباسمو میپوشیدم اما حالا این لباسا برام حکم کفن داشت! مخفیانه از خونه زدم بیرون و خودمو با سرعت به خونه محمد رسوندم. نامادریش درو باز کرد و با تعجب نگام کرد. روبندم و کنار دادم و با ناراحتی گفتم: ـ سلام. گفت: ـ تو اینجا چیکار میکنی زهره؟! اگه پدر و برادرت بفهمن... سریع حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ محمد...محمد حالش چطوره؟! خیلی نگرانشم. نامادریش به سرتاپام نگاه کرد و گفت: ـ الان خیالت راحت شد زخمی شده؟! به همه گفته حیوون بهش حمله کرده اما من خودم از خانومای همسایه شنیدم که برادرت تیزی به شونهاش فرو کرده.1 امتیاز
-
پارت پنجاه و پنجم اشکم ریخت و با دلی پر از درد از خوشحالیهایی که مدت زمانش خیلی کم بود، گفتم: ـ من عشقم متعلق به طالب! بدون اون نمیتونم زندگی کنم. حتی اگه به قیمت زندگیم تموم بشه بازم از دوست داشتنش دست نمیکشم. عذرا خانوم خیلی عادی برگشت گفت: ـ همه چی تموم شدست زهره! بهتره آماده باشی. با حرص گفتم: ـ تو این داستان و انداختی تو دامن من مگه نه؟؟! بهم چشمغرهایی داد و گفت: ـ زهره مگه خودت نمیدونی که قادر رفیق صمیمیه غلامه ؟! یکم مکث کرد و میوهها رو توی سینی چید و گفت: ـ نمیخوام بهت دروغ بگم ولی وقتی بهم گفت منم استقبال کردم. هم مرد خوبیه و هم دستش به دهنش میرسه! چیزی نگفتم ولی میخواستم این موضوع رو سریعا به طالب بگم اما عذرا خانوم نباید میفهمید. بنابراین اولش آماده شدن که با یکسری از همسایهها و عذرا خانوم بریم بازار...تو بازار هیچ نظری بابت چیزی ندادم و تمام لباسا و بقچهها رو خانوم جان برام انتخاب کرده بود. من تو کل مسیر تمام فکر و ذکرم پیش طالب بود که چطور بهش این موضوع رو بگم و ازش بخوام که منو از این مخمصه نجات بده؟! موقع برگشت از بازار تو میدون اصلی، غلام و دو سه نفر از دوستاش هم بهمون اضافه شدن و داشتیم برمی گشتیم که یهو طالب و دیدم که سراسیمه خودشو به ما رسونده.1 امتیاز
-
پارت پنجاه و چهارم همه چیز آروم پیش میرفت اما مشخص بود که این آرامش قبل از طوفانه! بخاطر حرف منو محمد که پخش شده بود، زیاد جلوی خانواده ظاهر نمیشدم و بیشتر وقتم رو تو اتاقم میگذروندم...بعد مدتها بالاخره تونستم بافت طالب و آماده کنم و امروز رفتم پیشش تا بهش بدم. خیلی خوشش اومد و همون لبخندش برام کافی بود برای اینکه خستگی از تنم بیرون بره! حتی ازم خواهش کرد که یه کلاه هم براش ببافم و این موضوع باعث ذوق و خرسندیه من شده بود. با خیالی خوش برگشتم خونه که دیدم چندتا زن غریبه از خونمون خارج شدن!! اونا رو تابحال ندیده بودم اما بوی خوشی هم به مشامم نمیرسید. با عجله رفتم بالا و رو به عذرا خانوم که مشغول شستن سیب و خیار تو حوض خونه بود گفتم: ـ اینا کی بودن؟! بدون اینکه بهم نگاه کنه، خیلی عادی گفت: ـ قوم و خویشهای قادر بودن! اومده بودن برای خواستگاریت. بزرگترا باهم صحبت کردن و به توافق رسیدند. امروز بعد از بازار باید ببریمت خونشون! انگار دنیا روی سرم خراب شده بود. آرزو داشتم که غلام بهم بد و بیراه میگفت یا پدرم کتکم میزد اما اینکار و باهام نمیکردن. پس دلیل اینهمه آرامششون تو این مدت این بود! عذرا خانوم بهم نگاهی کرد و گفت: ـ پس چرا وایستادی بر و بر منو نگاه میکنی؟! برو آماده شو که باید هر چی زودتر برسیم به بازار. با بغض نگاش کردم و گفتم: ـ میفهمی چی داری میگی؟! من فقط طالب و دوست دارم. بجز اون نمیتونم مال کس دیگهایی باشم، چرا نمیفهمین؟! عذرا بهم نگاه کرد و گفت: ـ بنظرم تو باید بفهمی که ته اون کوچه بنبسته! از آملیها به تو خیری نمیرسه دختر! برو خداتو شکر کن بعد اون همه حرفی که پشتت زده شده، برادرت خونت و نریخت و قادر با اون همه ملل و منالش راضی شد که بیاد خواستگاریت..1 امتیاز
-
پارت پنجاه و سوم با گریه گفتم: ـ خب دعوای بین دو طایفه به من چه؟! به محمد چه ربطی داره؟ اگه فقط بشناسینش و ببینین چقدر قلب... عذرا خانوم دیگه نذاشت حرفم و ادامه بدم و با تحکمی که توی صداش موج میزد گفت: ـ از خیابان واهی بیا بیرون زهره! از فردای اون روز، از دست محمد مدام قرار میکردم. دلم نمیخواست صورت و چهرم و تو این وضعیت ناجور ببینه اما اونم ولکن ماجرا نبود! براش سوال شده بود منی که مدام میرفتم پیشش و همدیگه رو میدیدیم چرا دیروز نرفتم؟! تا اینکه جلوی در مکتب خونه، جلوی راهم و گرفت و مجبور شدم روبندم و بدم کنار تا صورتم و ببینه! از چشماش میتونستم بفهمم که چقدر ناراحت شده و بخاطر اینکه بیشتر از این خجالت نکش تو صورتم نگاه نمیکنه! خودشو مقصر میدید و اینو من از حرفاش میفهمیدم. اما بهش گفتم که منم بنا به سوگندی که با هم بستیم به هیچ عنوان ازش دست نمیکشم و به پای عشقمون میمونم. حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه و محمد هم که دید عشقمون ورد زبون همه مردم شده و برادرم همچین بلایی سرم آورده، گفت که حتما با پدرش صحبت میکنه تا برای خواستگاری اقدام کنند. از اینکه اینقدر پیگیر بود و از چیزایی که قرار بود جلوی را همون سنگ بندازنن، نمیترسیدم دلمو قرص میکرد. بعد از اون روز خیلی کمتر همو میدیدیم چون محمد بهم نامه داده بود که پدرش به انتخابش احترام گذاشته و باید برای اینکه پیش خانواده من سربلند باشه، بره و کار کنه تا جلوی اونا دست خالی نباشه! دست خطش و بوسیدم و نماز شکر خوندم از اینکه حداقل خانواده اون موافق ازدواج ما هستن یا حتی اگه هم موافق نیستن، سنگی جلوی پای محمد ننداختن. اما خانواده من خصوصا برادرم غلام بعید بود که به راحتی نرم بشه اما من بازم امیدم به خدام بود و باور داشتم که عشق بیریای ما رو بیجواب نمیذاره.1 امتیاز
-
پارت پنجاه و دوم اصلا نمیفهمیدم که چرا داره اینجور کتکم میزنه و پدرم هیچ دخالتی نمیکنه تا اینکه گردنبندی که محمد بهم داده بود و تو دستاش دیدم!! با خشم گفت: ـ پس میری با طالب آملی یواشکی دیدار میکنی؟؟ میخوای ما رو بیآبرو کنی هان؟؟! میخوای کاری کنی که تمام محل پشت سرمون حرف بزنن؟؟ حتی نذاشت از خودم دفاع کنم و دوباره شروع کرد به کتک زدنم و گریه کردن هیچ فایدهایی نداشت. به پاش افتادم تا ولم کنه اما هیچی به هیچی! هزاران بار اسم پدر و صدا زدم ولی فقط به این صحنه نگاه میکرد و اونم باور کرده بود که میخوام آبروشونو ببرم اما من فقط عاشق شده بودم همین! اینقدر کتکم زد تا اینکه خودش خسته شد و من با تنی پر از درد خودمو به سمت اتاقم کشوندم تا جون داشتم به حال خودم گریه کردم. تو آینه اتاق به خودم نگاه کردم. اصلا خودمو نمیشناختم...نصف صورتم کبود شده بود و بینیم زخم شده بود. قرار بود محمد و ببینم اما با این وضع صورتم حتی از اونم خجالت میکشیدم. وقتی که زهرا اومده بود تا بافتنی رو با هم کامل کنیم به عذرا خانوم گفتم تا بهش بگه بیمارم و فعلا نمیتونم از اتاقم بیرون بیام! اون روز بعدازظهر که داشتم استراحت میکردم عذرا خانوم اومد داخل اتاقم و با عصبانیت گفت: ـ بجای اینقدر ناز کردن پاشو و یکم بهم کمک کن! رو سرم پتو کشیدم و به حرفش بیتوجهی کردم. خودش زیرلب یه چیزایی گفت و شروع کرد به مرتب کردن اتاقم و وقتی دید پتو رو از روی سرم کنار نمیدم گفت: ـ برادرت حق داره زهره! آخه ملاقات کردند با یه آملی چه معنی داره؟! اینو که شنیدم طاقت نیوردم و نشستم و گفتم: ـ مگه آملی ها آدم نیستن؟! چه هیزم تری به ما فروختن؟! عذرا خانوم بهم نگاه کرد و گفت: ـ تو مگه نمیدونی سالیان ساله که دو طایفه با هم جنگ دارن؟!1 امتیاز
-
پارت پنجاه و یکم ( زهره ) از وقتی که محمد و اولین بار تو مکتب خونه دیدم یک دل نه صد دل عاشق شدم! هر روز و شب سر نماز دعا میکردم که اونم همین حس و نسبت بهم داشته باشه و بتونیم برای هم باشیم اما این وسط یه اشکال خیلی بزرگ وجود داشت! اونم اینکه اون از طایفه آملی و من از طایفه چلاوی ها بودم و بخاطر خصومت و جنگی که بین این دو طایفه بود، بهم رسیدنمون مشکل بود! جنگ و کینه بین دو طایفه اینقدر زیاد بود که برادر و از برادر جدا کرده بود اما من ناامید نبودم و عشق به طالب نور امید و تو من روشن کرده بود...تو یکی از این روزها سر کلاس متوجه نگاهای زیرزیرکی محمد به خودم شدم و از اون روز فهمیدم عشقی که بهش دارم، یک عشق دو طرفست و نامه نگاری هامون شروع شد...برای من شعرهای قشنگ مینوشت و از طریق زهرا خواهر سبزعلی به دستم میرسوند! منم به عشقش رو تراس مینشستم و براش بافتنی میبافتم. هر روز منتظر رسیدن نامههاش بودم و با خوندشنشون، قلبم از جاش کنده میشد! همدیگه رو بیشتر اوقات پیش درخت بلوط رود هراز میدیدیم و اولین بار اونجا باهم عهد بستیم که تحت هیچ شرایطی از همدیگه دست نکشیم و به هر قیمتی شده، پای عشقمون وایستیم! مسئله جایی جدی شد که محمد گردنبندی که از مادرش مونده بود و به من داد و رسماً بهم گفت که من عروس آینده خانوادشونم! خیلی خوشحال بودم و انگار پاهام از روی زمین جدا شده بود. وقتی برگشتم خونه از شادی لباسم و روی جا لباسی آویزون کردم و رفتم خونه زهرا تا بهش بگم که محمد گردنبند مادرش و که خیلی هم براش با ارزش بود، به من داده...اما این خوشحالی دوام زیادی نیورد و وقتی برگشتم خونه دیدم که عذرا خانوم( مادرخوندم) روی تراس وایستاده و با حالت اینکه الان پوست سرم کندست، داره نگام میکنه! با ترس و لرز رفتم بالا و دیدم که بردارم غلام وقتی درو باز کردم، مهلت نداد و یجوری خوابوند تو گوشم پخش زمین شدم! پدر هم پیش پشتی نشسته بود و این صحنه ها رو فقط نگاه میکرد و حرفی نمیزد!1 امتیاز
-
پارت پنجاهم حکیم باشی که کلا آدمی بود پاشو تو یه کفش کنه و حرف خودشو بزنه گفت: ـ بهرحال من حرفم و زدم! پدر که تا اون زمان ساکت بود و حرفی از دهنش بیرون نمیومد و خیلیم عصبانی بود، نزدیکم شد و گفت: ـ طالب بگو کی باهات اینکارو کرده؟؟! تقاصشو پس میده...بگو ببینم چلاوی ها باهات اینکارو کردن؟؟ امروز وقتی داشتم میومدم خونه یسری پچ پچ ها میشنیدم! بدون اینکه خودمو ببازم، سریع گفتم: ـ نه پدر! گفتم که...رفته بودم برای شکار که گراز بهم حمله کرد. پدر تحت هیچ شرایطی نباید میفهمید وگرنه مطمئنا کار از این که بود خرابتر میشد و ازشون بیشتر از این کینه به دل میگرفت! پدر دوباره سرشو بهم نزدیک کرد و گفت: ـ میخوای باور کنم تو با این قد و هیبت، گراز زخمیت کرده؟! هیچوقت نمیتونستم به بابا دروغ بگم!! اما اون روز مجبور بودم! بخاطر زهره...بخاطر عشقمون...تو چشماش برای یه لحظه نگاه کردم و بعدش سرمو انداختم پایین و گفتم: ـ منم آدمم دیگه بابا؛ از دستم در رفت و بهم حمله کرد! از قیافه بابا مشخص بود که باور نکرده اما دیگه چیزی هم نگفت. از چشماش خشم میبارید... بعد رفتن حکیم باشی، سعدالله و یدالله هم برام آرزوی سلامتی کردن و رفتن...حکیم باشی یه چندتا داروی گیاهی نوشت که خانوم جان داوطلبانه گفت که برام مهیا میکنه! خداروشکر از روزی که تهدیدش کرده بودم، کمتر به پر و پام میپیچید!1 امتیاز
-
پارت چهل و نهم بعد چند دقیقه زنگ خونمون زده شد و خانوم جان با چادر روی سرش رفت و در و باز کرد. یدالله و حکیم باشی باهم اومدن داخل. حکیم باشی مرد خیلی پیری بود اما تشخیصاش همیشه درست و بجا بود! اومد کنارم نشست و بهم گفت: ـ طالب از تو بعیده که اینجوری زخمی بشی! لبخند غمگینی از روی درد زدم که پدر گفت: ـ زخم چیه حکیم؟! حکیم باشی همون طور که با دستش زخمم و لمس میکرد با ذره بین هم به زخمم خیره شده بود و قبل از اینکه چیزی بگه سعدالله گفت: ـ گفتم که عمو جان ، تو دشت کرسنگ بوده و مطمئنا دنبال شکار میگشته و احتمالا اونجا گراز بهش حمله کرده! حکیم بعد مدت طولانی نگاه کردن به زخمم گفت: ـ این جای شاخ گراز نیست! شاخ گراز گرده و توی بدن فرو میره! این مثل جای تبر یا خنجره! وای نه!! داشتن میفهمیدن...نباید میذاشتم کسی بویی ببره که برادر زهره این بلا رو سرم آورده! پدر با شنیدن این حرف گُر گرفت... سعدالله دوباره با مقاومت گفت: ـ چه خنجری! این شاخ یه حیوون وحشیه! پارسال هم پای یدالله همین مدلی زخمی شد! حکیم باشی که داشت زخمم و ضدعفونی میکرد گفت: ـ تشخیص من اینه! شما میتونید از یه آدم دیگه هم بپرسین اگه به حرفای من شک دارین! با قیافهایی مملو از درد گفتم: ـ نه حکیم باشی! سعدالله راست میگه...گراز بهم حمله کرده...1 امتیاز
-
پارت چهل و هشتم یدالله گفت: ـ ما دنبال یه شوکا( در مازندران به آهوی کوچک شوکا میگن) بودیم تا شمارش کنیم اما از دستمون فرار کرد و این سمت اومد...ما هم دنبالش راه افتادیم تا اینکه سعدالله متوجه تو شد! در اصل خودت اینجا چیکار میکنی طالب؟ جوابی نداشتم که بدم و ذهنم دوباره در کشید پیش زهره و چشمان غمگینش!! سعدالله قبل از اینکه چیزی بگم، رو به برادرش گفت: ـ مگه نمیبینی زخمیه؟! کمکش کنم تا ببرمیش خونه عمو! یدالله موافقت کرد و یکیشون زیر بازوی سمت چپم و دیگری بازوی سمت راستم و گرفت و با سختی زیاد از روی زمین بلندم کردن! بارون شدتش کمتر شده بود اما زمین هنوز لیز بود! حالم اصلا خوب نبود و از یه طرف سوزش زخم و از طرف دیگه ضعفم به شدت رو جسمم تأثیر گذاشته بود و نمیتونستم به خودم مسلط بشم! به هر صورت سعدالله و یدالله به سختی منو سوار اسب کردن و منو بردن سمت خونمون! از جیغ و ناراحتی خانوم جان وقتی منو دید، نمیگم...وقتی بابا اومد خونه، با ترس از سعدالله پرسید: ـ چه اتفاقی براش افتاده؟! سعدالله گفت: ـ فکر میکنم طالب دنبال شکار بود که گرازی چیزی بهش حمله کرده! پدر یه نگاهی به صورت عرق کردهام انداخت و گفت: ـ یدالله سریع حکیم و خبر کن!1 امتیاز
-
پارت چهل و هفتم اینقدر تو فکر فرو رفتم و راه رفتن که به دشت کرسنگ رسیدم...بازم به این فکر کردم که چطور جلو برادر زهره سر خم کردم!! اگه پای زهره وسط نبود، این آدم نحیف و لاغر میتونست بهم خنجر بزنه؟! اما نمیتونستم مقابلش هیچ عکس العملی نشون بدم...ناگهان هوا طوفانی زد و باران شدن گرفت...با خودم گفتم نکنه با این وضعیت اینجا زمین گیر بشم و زهره رو از دست بدم؟! اینقدر فکر کردم که کلی از محل دور شده بودم...دیگه نایی برای راه رفتن برام باقی نمونده بود و به شدت احساس ضعف و ناتوانی میکردم!! همین لحظه صدای پای اسب و شنیدم که داشت بهم نزدیک میشد!! رفتم و زیر یک درخت نشستم و چشمام همینطور باز و بسته میشدند...در کمال تعجب دیدم یدالله و سعدالله ( دوتا از پسرعموهای تنی دوقلوم ) بودن...متوجه حضور من شدن و از اسب پیاده شدن و با نگرانی سمت من اومدن...یدالله چند بار زد به صورتم تا به خودم بیام و گفت: ـ طالب؟؟ طالب اینجا چیکار میکنی؟؟ چه اتفاقی برات افتاده؟؟! تا رفتم حرفی بزنم، سعدالله اون دستم و که محکم روی زخمم فشار میدادم و برداشت و با ترس گفت: ـ وای یدالله نگاه کن!! احتمالا برای شکار اومده و گرازی چیزی بهش حمله کرده! فقط تونستم لبم و تکون بدم و بگم: ـ آب...یکم بهم آب بدین! یدالله سریع رفت و از خورجین اسبش، آب و آورد گذاشت جلوی دهنم و بعد خوردنش انگار یکم تونستم به خودم بیام! بارون همینجور میزد و هر سهتامون تقریبا خیس شده بودیم! رو به یدالله گفتم: ـ شما...شما اینجا چیکار میکنین؟1 امتیاز
-
پارت چهل و ششم اونقدر یک نفس دوییدم که سر مدت زمان کوتاهی رسیدم به محل...ورود من با رفتن زهره و خانومایی که همراهش بودن، یکی شد! هر کار میکردم نمیتونستم ازش دلگیر باشم!! تا چند لحظه نگاهش کردم که روبندش و زد کنار و تا من رفتم ازش سوالی بپرسم، چند تا اسب سوار از پشتشون اومدن و غلام، با صدای بلند گفت: ـ حرکت کنین! کنار وایستادم و زهره با حسرت و بدون هیچ حرفی نگاهم کرد و از کنارم رد شد! از نگاهش میتونستم بخونم که اونم از این موضوع ناراحته اما کاری از دستش برنمیاد...نگاهاش اون برق همیشگی رو نداشت و انگار چشماش هم مثل صورتش بغض آلود بود! تا کمی از دور شدن، غلام و دوتا از زیر دستاش به من نزدیک شدن! غلام از موضوع عشق منو زهره خبر داشت....در واقع زبانزد همه محل شده بود و اونم مثل پدرش و خانواده من به این وصلت راضی نبود! اما بازم من تمام تلاشم و میکردم...نگاهی به غلام انداختم و به نشانه ادب، سلام کردم. اما تو یه حرکت ناگهانی، خنجر کوچکی که تو کمرش بود درآورد و بدون هیچ حرفی و با حرص اونو توی شانه ام فرو کرد و بعدش بیرون آورد. تا من بخوام آخ بگم، اسب و دارید و به همراه همراهاش از اینجا دور شد... درد داشتم...اما نه دردی از روی زخم اون خنجر باشه، بخاطر اینکه زهره داشت از دستم میرفت و نمیتونستم به من خبر بده! روی زمین افتادم! به کمک چند تا از هم محلیا از جام بلند شدم و زخمم و دست گرفتم و بدون هیچ حرفی به راهم ادامه دادم! و سوال تمام هم محلیام رو بیجواب گذاشتم...اینقدر تو فکر بودم که اصلا درد و خونی که ازم میرفت و احساس نمیکردم...مدام یاد خواب و دلشورهام میفتادم... به این فکر میکردم که چطور امکانش هست این وضعیت و درست کنم و خودمو تو خانواده زهره جا بدم... دلیل اینهمه حرص و خشک خانوادش نسبت به من نمیدونم چیه!! اصلا دعوای طایفهایی چه ربطی به من داره؟! من که بجز دوست داشتن و عاشق شدن خواهرش کاری نکرده بودم!! اما من پیش زهره سوگند یاد کردم که تسلیم نمیشم و به هیچ عنوان هم زیر قولم نمیزنم!1 امتیاز
-
پارت چهل و پنجم یاد خوابم افتادم! از اینکه حالم بد شد! پس تمام اینا نشونه بود و بیدلیل نبود!! دلم شکست...همین امروز صبح زهره رو دیده بودم، چرا از اینکه میان خواستگاریش، چیزی بهم نگفته بود؟! از یه طرفی هم با خودم میگفتم شاید خبر نداشت که بخواد بگه! ولی میتونست خبر بفرسته! اینقدری دوسش داشتم که نمیتونستم ازش درگیر بشم!! باید هر جوری شد خودمو بهش میرسوندم و بهش بگم که نمیذارم مال کسه دیگهایی بشه! قلی رو بهم گفت: ـ ببینم طالب، چرا رفتی تو فکر؟! پرسیدم: ـ قادر، پسر شورا محل و میگی دیگه؟! گفت: ـ خودشه! دیگه بهرحال چلاوی ها همیشه چشمشون دنبال مال و منال بوده و قطعا وضعیت قادر و به تو ترجیح دادن و شاید نخواستن که اسم دخترشان بیشتر از این کنار اسم تو بیاد و برای همینم تصمیم گرفتن بفرستنش خونه بخت! اگه از من بپرسی همه اینا زیر سر غلامه! بهرحال رفیق جون جونیه قادره! برای سبزعلی بشکنی زدم و بدون توجه به حرفای قلی گفتم: ـ سبزعلی من دارم برمیگردم محل! سبزعلی هم با فریاد گفت: ـ صبر کن طالب! هنوز حالت خوب نشده... بذار منم باهات بیام! همینجور که به سمت پایین تپه میدوییدم، گفتم: ـ نمیتونم منتظر بمونم! واقعیت اینه که حالم خوب نبود اما بخاطر زهره تحمل میکردم. فکر نمیکردم که خوابم اینقدر زود تعبیر بشه! داشت بهم علامت میداد که باید بجنبم!! وگرنه امکانش هست که زهره رو از دست بدم.1 امتیاز
-
پارت چهل و چهارم قلی یکمی مکث کرد و از جاش بلند شد و گفت: ـ حیف شد! فکر میکردم برات مهمه که دارن برای دختر محمود چلاوی میرن خواستگاری! گوشام از شنیدن این جمله تیر کشید! انگار تو دلم یه چیزی منفجر شد! قلی اینو گفت و راه افتاد...سریع رفتم دنبالش و بازوشو گرفتم و با لکنت گفتم: ـ تو...تو چی گفتی؟! قلی با شیطنت خندید و آروم زد به صورتم و گفت: ـ چیشد طالب؟! تو که حوصله شنیدن اخبار و نداشتی! با کلافگی گفتم: ـ مسخره بازی رو بذار کنار و این قضیه رو درست و حسابی توضیح بده! قلی کلاهش را برداشت و دستی به سر کچلش کشید و گفت: ـ خیلی دلم میخواد طالب! ولی واقعا الان گرسنمه! بعدشم چجوری باید تا محل برگردم، این همه راه اومدم! فهمیدم که دل دردش چیه! سریع رفتم و دوتا بطری سرشیری که گرفتم و دادم بهش و دوتا سکه از تن پوشم کف دستش گذاشتم و با لحن تندی بهش گفتم: ـ اینا راضیت میکنه؟! قلی که چشمانش برق زد، شروع کرد به بوسیدن دستهایم که مانع شدم و گفتم: ـ این چیزی که گفتی درسته؟! قلی همونطور که به سکه تو دستش خیره بود و اونو جلوی نور آفتاب میگرفت گفت: ـ آره والا! همراه مادرخوندش و چندتا زن دیگه سوار بر اسب تا بازار محل میچرخیدن! مردم میگفتن که قراره زهره رو برای نشون دادن به خونه قادر ببرن! ( در مازندران تو گذشته رسم بر این بود که عروس را به خانواده داماد می بردند تا خانواده داماد عروس ، را ببینند ، نمی دونم چرا؟ ولی تصور کنم جهت حفظ منزلت و حرمت بزرگترهای خانواده داماد ، عروس که جوون تر و کم سن بود به آنجا می رفت که سختیه راه بر بزرگای فامیل وارد نشه! )1 امتیاز
-
پارت چهل و سوم قلی خبرچین محل بود و اصلا باهاش میونه خوبی نداشتم! نه تنها چغولی عالم و آدم و میکرد بلکه هزارتا داستان دیگه روش میذاشت تا به آب و تاب ماجرا اضافه کنه! سبزعلی همونطور که نگاهش به اومدم قلی بود تا از تپهها بالا بیاد گفت: ـ لابد یه خبر مهم داره دیگه طالب! وگرنه این آدمی نیست که بخاطر هیچ و پوچ اینهمه راه تا دشت بیاد! شونهایی بالا انداختم و چیزی نگفتم...قلی همش میگفت: ـ وای خسته شدم...چقدر بالائه!! نفسم در رفت... اما من بدون توجه بهش مشغول کارم بودم! سبزعلی رو بهش پرسید: ـ چی تو رو تا اینجا کشونده؟! رو یه تخت سنگ زیر درخت نشست و همینجور که نفس نفس میزد گفت: ـ اول...اول یه لیوان...یه لیوان آب بهم بده!! سبزعلی که دید من از جام تکون نمیخورم، خودش رفت و از تو وسایلش به لیوان آب براش برد و قلی با لهجه و گویش مازنی گفت: ـ خِدا تِرِ سِلامَتی هاده! ( خدا بهت سلامتی بده ) بعدش لیوان آب و یسره سر کشید! رو به من گفت: ـ طالب چرا اینقدر ساکتی؟! بدون اینکه نگاش کنم گفتم: ـ انتظار خوشامدگویی که نداشتی! قلی گفت: ـ نه ولی خواستم بگم که تو محل خبرایی هست که... سرم به اندازه کافی درد میکرد و حوصله خبرای مسخره قلی رو نداشتم! بنابراین حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ الان حوصله شنیدن خبرهای چرت تو رو ندارم قلی!1 امتیاز
-
پارت چهل و دوم تا چشمام گرم شد، خواب زهره رو دیدم...خواب دیدم که رفتم پیشش تا ببینمش و اونم کنار رود هراز با یه لباس سفید منتظر بود اما تا خواستم بهش نزدیک بشم، یهو طوفان گرفت و آب زهره رو کشید داخل خودش...زهره درون آب دست و پا میزد و ازم کمک میخواست و هر چی بیشتر دست و پا میزد، بیشتر فرو میرفت... هرچقدر خواستم به جلو حرکت کنم و به کمکش برم انگار که پاهام به زمین منگنه زده بود و نمیتونستم از جام تکون بخورم! از اون طرف دیدم که نامادری زهره، سوار بر اسب با پارچه های توری سفید در دستانش به سمت محل میروند...اینقدر خواب وحشتناک بود که با جیغ از خواب بیدار شدم! کل وجودم عرق کرده بود و بازم احساس ضعف و دلشوره عجیبی بابت خوابم داشتم...سبزعلی اومد پیشم و ازم پرسید: ـ طالب تو چت شده؟! دستم و رو قلبم گذاشتم و گفتم: ـ کابوس دیدم! خواب دیدم که... سبزعلی حرفم قطع کرد و گفت: ـ خواب بد و به زبون نیار! یه صلوات بفرست و فردا که برگشتی خونه یه صدقه بده! انشالا که خیره. اما بنظرم میومد که خیر نبود! دلشوره عجیبی وجودم و فرا گرفته بود و حالم اصلا خوش نبود. از یه طرف هم نگران زهره بودم تا ببینم حالش خوبه یا نه! با اینکه فکرم درگیر بود اما رفتم تا به سبزعلی کمک کنم که دیدم صدای پارس سگ گله بلند شد! با تعجب به سبزعلی گفتم: ـ این وقت، کی اومده اینطرف؟! سبزعلی هم شونهایی بالا انداخت و گفت: ـ نمیدونم! بعدش بلند شد و رفت تا ببینه کی داره میاد این سمت و بعدش رو به من گفت: ـ قُلیه! تعجبم دو برابر شد! گفتم: ـ قلی اینجا چیکار داره؟! باز اومده خبرچینی کیو بکنه؟!1 امتیاز
-
پارت چهل و یکم اما تا چشمام گرم شد با صدای سبزعلی از خواب بیدار شدم و سرم درد گرفته بود و چشمام سیاهی میرفت...علت این حالاتم و نمیفهمیدم و با خودم گفتم شاید چون زیاد از حد گریه کردم اینجوری شدم. سبزعلی گفت: ـ بازم که چشمات قرمز شده طالب! دست روی زانوهام گذاشتم و گفتم: ـ دلم خیلی گرفته بود! ـ حالا سبک تر شدی؟! همینجور که به سمت تپه میرفتم گفتم: ـ تقریبا! یهو تعادل خودم و از دست دادم و اگه بازوی سبزعلی رو نمی گرفتم قطعا زمین میخوردم! سبزعلی با نگرانی دستم و گرفت و گفت: ـ طالب تو واقعا حالت خوب نیست! بیا ببرمت پیش حکیم! مخالفت کردم و گفتم: ـ نه سبزعلی، حس میکنم بخاطر اینکه گریه کردم و دیشب خوب نخوابیدم، این حالات بهم دست داده! الآنم باید شیر گاو رو بدوشم... سبزعلی حرفم و قطع کرد و گفت: ـ اونو بسپار به من! برو یکم زیر اون درخت استراحت کن! لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ واقعا ممنونم!1 امتیاز
-
پارت چهلم دیگه فکر کنم خواهرش هم اونجا موندم و جایز ندانست و چند دقیقه بعد خونه رو ترک کردن! تصمیم گرفتم برای اینکه عصبانیتم آروم بشه امشب لباسی که زهره خانوم بافت و بپوشم و زیر نور ماه نی بزنم. وقتی بهش فکر میکردم انگار که تمام دنیا مال من بود و تمام غم و غصه و عصبانیت به یکباره از دلم محو میشد. پدر اون شب خیلی دیر اومد خونه و خانوم جان برعکس شبای دیگه تا فردا صبح که برم دشت، هیچ صدایی ازش در نیومد! بنظرم دیگه کاملا حساب کار دستش اومده بود و لزومی نداشت که به پدر چیزی بگم! چون امکان هم داشت بابت اینکه باهاش اینجوری رفتار کردم هم به خود من تشر بره و اصلا نمیخواستم این وجه از من و که خانوم جان دید، زیر سوال بره! صبح بعد از اینکه رفتم مکتب خونه و زهره خانوم و دیدم طبق معمول انرژیم برگشت. دیگه تمام کلاس و حتی ملا میرزا هم متوجه عشق بین ما شده بودن و راجبش پچ پچ میکردن اما برای ما مهم نبود و زمانی که بهم خیره میشدیم انگار دقیقهها متوقف میشد و فقط ما بودیم که وجود داشتیم اون لحظه و نه چیزی میشنیدیم و نه چیزی میدیدیم ! عشق به زهره و از اون طرف تا دیر وقت کار کردنم باعث شده بود که توی درسهام مثل قبل فعال عمل نکنم اما بازم تلاش خودمو میکردم. اولویت برام این عشق آتشین بود و نه هیچ چیزه دیگه! برای رسیدن به زهره حاضر بودم هر کاری کنم. بعد از مکتب خونه باهاش خداحافظی کردم و طبق معمول به سمت دشت راه افتادم. دوباره دلم هوای مادر و کرده بود! از اینکه اگه پیشم بود، چقدر باعث دلگرمیم بود و چقدر تو این موضوع بهم کمک میکرد تا دست تنها نباشم. از تنهاییم روی سنگ قبر دراز کشیدم و تا جون داشتم اشک ریختم و نمیدونم چطور شد که رو همون سنگ قبر خوابم برد!1 امتیاز
-
پارت سی و نهم آب دهنش و قورت داد و به چشمام نگاه کرد. ادامه دادم و گفتم: ـ اگه فقط یبار دیگه بخوای بازی دربیاری و توی تصمیمات زندگیه من دخالت کنی، همه کار میکنم تا از خونه بفرستمت بیرون! آلاخون والاخون میکنمت. میدونی که بابا حرف من براش مهمه چون تنها یادگارشم. اگه تو همون بچگی نه میآوردم همین الانش بعنوان کلفت تو خونه مادر پدرت و زیر دست اون داداشای مفت خورت بودی! کاری نکن بعد گذشت اینهمه سال، تمام اصول اخلاقیمو زیر پا بذارم و کاری کنم که در شانم نباشه. خانوم جان که حسابی ترس تو صورتش بوجود اومده بود، انگار زبونش بند اومده بود و فقط با سر حرف منو تأیید میکرد...یکم رفتم عقب و سینی چایی رو گرفتم سمتش و گفتم: ـ باز آخرت باشه که دختر به بهونه سینی چایی میفرستی تو اتاقم! سینی چایی رو از دستم گرفت و گفتم: ـ این سکوتت و بر این مبنا میذارم که متوجه حرف من شدی! گفت: ـ محمد، من فقط بخاطر خوبی خودت... حرفشو قطع کردم و گفتم: ـ اگه خیلی خوبیه منو میخوای، کمک کن تا بتونم خانواده زهره و کسی که دوسش دارم و راضی کنم نه اینکه با هزارتا بازیه مسخره بخوای بری رو مغز اون دختر بچه و به زور بفرستیش تو اتاق من! دیگه حرفی نزد! اما با خشم نگام کرد. انگار حس کینه و ترس تو چشماش قاطی شده بود. چیزی نگفت و از اتاقم رفتم بیرون. قلبم از شدت عصبانیت به تپش افتاده بود و انگار نفس کشیدن برام مشکل شده بود! بار آخری که اینجور عصبانی شدم و اصلا یادم نمیاد.1 امتیاز
-
پارت سی و هشتم بعد از رفتن فریبا، منم پشت بندش از اتاق رفتم بیرون. خانوم جان با دیدن دوتایی ما ذوق کرد اما وقتی چشمان عصبی و قیافه گُر گرفته منو دید، ترس بر چهرش حاکم شد. بهش نگاه کردم و گفتم: ـ یه لحظه بیاین تو اتاق، کارتون دارم! با دستپاچگی، روسریش و روی سرش محکم کرد و گفت: ـ محمد الان مهمون هست خونمون بذار... دیگه طاقت نیوردم تا بقیه حرفاش و بشنوم. عصبانیتی که از کاراش تا به امروز داشتم و تو خودم ریختم و بابتش حرفی نزدم، یهو فوران کرد و با مشت کوبیدم رو در اتاقم و با صدای بلند فریاد زدم و گفتم: ـ همین الان! یکه خورد!! هم خودش و هم خواهرش...اصلا انتظار همچین چیزی و ازم نداشت. از موقعی که پاشو تو خونمون گذاشته بود، این اولین بار بود که با صدای اینقدر بلند باهاش حرف میزدم. مشخص بود ترسیده و فهمیده که هدف کارشو متوجه شدم. با ترس و لرز از کنارم رد شد و رفت داخل اتاقم...منم پشت بندش رفتم و در و پشت سرم بستم. کلی نفس عمیق کشیدم که اون سینی چایی که هست داخل اتاقم و پرت نکنم تو صورتش!! خانوم جان هم با فاصله ازم وایستاده بود و با تته پته پرسید: ـ چی...چی میخوای بهم...بگ..بگی؟؟ با عصبانیت رفتم سمتش و انگشت اشارمو گرفتم سمتش و گفتم: ـ تو فکر کردی چون پدرم خونه نیست، میتونی هر کاری که دلت میخواد انجام بدی هان؟! ـ محمد بخدا من... دستم و کوبیدم به دیوار پشت سرش و با حرص گفتم: ـ ساکت باش و فقط گوش بده!1 امتیاز
-
پارت سی و هفتم دختر فهمیدهایی بود و من از همون اول میدونستم که تو بازیه خاله و مادرش نمیره. نگاش کردم و گفتم: ـ اصلا نگران نباش! به زور چیزی اتفاق نمیفته!همونجوری که خودت هم گفتی، قلب من مال کسی دیگست! الآنم اینجوری گریه نکن لطفاً! با ناچاری نگام کرد و گفت: ـ ولی شما اونا رو نمیشناسی... نذاشتم حرفش و تموم کنه و گفتم: ـ اونا هم منو نمیشناسن! شاید هیچوقت حرف نزنم اما سر گریه های شما کوتاه نمیام! به من اعتماد کن. وقتی مصمم بودن منو دید، چشماش برق زد و گفت: ـ جدی میگین؟ لبخندی بهش زدم و گفتم: ـ اصلا شک نکن! فقط یه شرط داره... با ترس نگام کرد و گفت: ـ چه شرطی؟! خندیدم و گفتم: ـ هر وقت که پزشک شدی! اگه یه موقع من مریض شدم، ما رو مجانی معاینه کنی! اونم خندید و گفت: ـ حتما! چشم. بعدش بلند شد و گفت: ـ برای شما هم آرزو میکنم که انشالا با کسی که دوسش دارین، خوشبخت بشین! با اجازه.. منم ممنونی گفتم و از اتاق رفت بیرون. گُر گرفته بودم! از اینکه خانوم جان اینقدر داشت پیشروی میکرد که علاوه بر زندگیه من تو زندگی این دختر بچه هم دخالت میکرد، کفریم کرده بود. تازه خودشم کم بود، خواهرشم بهش اضافه شده بود...1 امتیاز
-
پارت سی و پنجم با تردید وارد خونه شدم و حس کردم که صدای خانوما میاد! دوچرخه پدر هم خونه نبود. پس قطعا از دوستای خانوم جان اومده بودن. چند تقهایی به در زدم و با گفتن یا الله وارد خونه شدم و دیدم که خواهر خانوم جان با فریبا با دیدن من بلند شدن و احوالپرسی کردن. این خانوم جان هم یجا بند نمیشد و مدام در حال قشقرق درست کردن بود. من که میدونستم هدف اصلیش از دعوت اینا چی بوده و چون جای پدر و خالی دیده، با خودش گفته که میتونه نظرمو عوض کنه اما قلب من با این زهره مهر و موم شده بود و اصلا به روی خودم نیوردم که هدفش و فهمیدم چون میدونستم که دوباره کلی داستان های حق به جانب برام تعریف میکنه. بنابراین لبخند مصنوعی بهشون زدم و بعد از یه احوالپرسی ساده رفتم سمت اتاقم. خانوم جان با صدای بلند پرسید: ـ محمد جان نمیای باهامون چایی بخوری؟! منم با صدای بلندتر گفتم: ـ نه میل ندارم. بعدشم یه اوفی از دست کاراش گفتم و لباسی که زهره خانوم برام بافته بود و داخل کمد آویزون کردم و با انگشتان لباس و جای بافت و نوازش میکردم. از اینکه برام اینقدر ارزش قائل بود، واقعا خوشحالم میکرد! از اینکه به لباسی دست میزدم که دست اون بهش خورده باعث میشد قلبم تند تند بزنه! نمیدونم تا چه حد خیره به لباس موندم که با شنیدن صدای در به خودم اومدم! در کمد و بستم و گفتم: ـ بفرمایید داخل! بعد دیدم که فریبا با سینی که دوتا توش چایی و چند تا دونه خرما بود، وارد اتاق شد! اینقدر بیچاره هل کرده بود که دستاش میلرزید و سریع رفتم کمکش و سینی چایی و از دستش گرفتم و پرسیدم: ـ خوبی؟! بدون اینکه نگام کنه، موهای زیر روسریش و ردیف کرد و گفت: ـ بله چیزیم نیست! آخ من چی بگم به این خانوم جان و خواهرش؟! دختره واقعا بچست!! مشخصه به زور فرستادنش تو اتاق. من نمیدونم اینا دنبال چیان و چرا اینقدر تو مسائلی که بهشون ربطی نداره دخالت میکنن؟؟1 امتیاز
-
سلام 👋 به نظرم یک پیشزمینهای برای اینکه بدونیم تریستان داداش داره باید میچیدی خیلی یهویی وارد شد الان من نمیدونم باید سایورا و تریستان رو مچ و شیپ کنم یا سایورا و آکیلا (از همون اول به نظرم به هم میومدن) یا سایورا و آرتین و یا سایورا و فرمانروا1 امتیاز
-
1 امتیاز