رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
در غم ملت عزیز ایران شریکیم🖤 ×
انجمن نودهشتیا
به اطلاع کاربران می‌رسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شده‌اند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity

تخته امتیازات

  1. Yammakh

    Yammakh

    کاربر نودهشتیا


    • امتیاز

      14

    • تعداد ارسال ها

      25


  2. SETAYESH_KH

    SETAYESH_KH

    رفیق نودهشتیا


    • امتیاز

      9

    • تعداد ارسال ها

      86


  3. QAZAL

    QAZAL

    نویسنده اختصاصی


    • امتیاز

      7

    • تعداد ارسال ها

      2,094


  4. هانیه پروین

    هانیه پروین

    مدیر فنی


    • امتیاز

      5

    • تعداد ارسال ها

      861


مطالب محبوب

در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 02/04/2026 در همه بخش ها

  1. سلام بچها من این چیزی که الان دارم اینجا می‌نویسم و توی بیست و پنجمین پارت دلنوشتم هم نوشتم و واقعا بعد مدتها فکر کردن، هنوز به نتیجه‌ایی نرسیدم...شما بچه‌های نویسنده راجبش چه فکری میکنین؟؟ ( من هنوزم نمی‌دونم چجوری دلم آروم میشد؟! اگه خدا آرزومو برآورده نمی‌کرد، مطمئنم تا سالیان سال و تا زمانی که زنده بودم، حسرت این آرزو توی دلم میموند... و وقتی خدا با اصرار من، آرزومو برآورده کرد، زخمی رو تجربه کردم که با خودم گفتم که ای کاش تجربش نمی‌کردم!! چون جای زخم‌ها با گذشت زمان شاید کمرنگ بشه اما ردش همیشه میمونه و درد می‌کنه. و هنوز نفهمیدم پس چجوری دلم باید آروم می‌شد!؟ چون هر دو گزینه یجوری بد بود...حسرت به دل مونده آرزویی که خیلی دوست داری و تجربه زخم برآورده شدن اون آرزو...) شما باشین، کدوم گزینه رو انتخاب می‌کنین؟ بنظرتون کدومش دردش برای دل و عقل کمتره؟
    4 امتیاز
  2. برای من بستگی داره آرزو چی باشه ، بعضی آرزو ها به دردش می ارزه ، ولی بعضی از ارزوها نه!بهتره تو بهترین حالت تصورشون کنی و حسرت بکشی چون با رسیدن بهش فقط خودت درد نمی کشی!
    4 امتیاز
  3. نمیدونم کدوم دردش کمتره ولی ترجیح میدم برسم یادگاری شیرینیه، دردش هم دوست داشتنیه، تجربه هم هست و بنظرم دردی که هرازگاهی یادآور بشه خیلی بهتر از دل مشغولی و درگیری ذهنی دائمه
    3 امتیاز
  4. همیشه آرزوها بدون درد نیستن، یکسری آرزوها درد دارن و ما اگر با اصرار زیاد بخوایم بهشون برسیم دردش دوبرابر میشه، چه برای عقل چه برای دل، یه جاهایی اگر چیزی نمیشه حتما قسمت و تقدیره، مثلا ما آرزوی یه آدمی رو میکنیم اونا میان تو زندگی مون با اون دردی که بهمون میدن یه درس بزرگی رو یادمون میدن، حالا می‌تونه این باشه که نباید به هرکسی اعتماد کنیم، می‌تونه این باشه که نباید فکر کنیم هرکسی که میاد تو زندگی مون خوبه و آسیبی نداره و ... مشخص نیست چه درسی ولی ما باید اون و یاد بگیریم و زخم جدید برای خودمون نخریم!(:
    3 امتیاز
  5. سلام عزیزم من گرافیستتم بیشتر کدوم عکس مدنظرتونه انتخاب کنید من جلدو بزنم‌.
    3 امتیاز
  6. پارت یازدهم حس یه آدم تشنج کرده رو داشتم. خدایا کاش من رو توی دریا کشته بودی، من راضی به این نجاتت نبودم ها! - زود باش زاناس، بیا! اسمم رو هم وارونه گفت، درست مثل نیمز و ناریا و پسر خطاب شدنم. انتظاری جز این نداشتم، هرچند چیز مهم‌تری برای پرداختن این وسط وجود داشت؛ تغییر جنسیت کوفتی! با چشم‌هایی تر، مظلومانه خیر‌ه‌ش شدم. پفی کشید و به سمتم قدم برداشت؛ حتی راه رفتنش هم شبیه خروس بود، با هر قدم گردنش عقب و جلو می‌رفت. بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. نیشگونی از بازوم گرفت و با لحنی که شبیه غرزدن‌های مامانم بود، سعی به جلبِ نظرم کرد. - دائمی نیست پسر جون، بعد از آزاد شدن دوباره به حالت اولت برمیگردی، اما خب هورمون‌هات طول می‌کشن تا به تغییرات عادت کنن. به به، عجب همدلی شاهکاری، حالا حتی بیشتر از قبل می‌ترسیدم! کل وزنم رو روی پاهام انداخته بودم تا زورش بهم نرسه ولی زهی خیال باطل! من رو کشون‌کشون تا دریچه کشوند. و حالا جلوی دریچه قرار گرفته بودم، قتلگاه دخترانگی و زنانگی‌م! همیشه بابت آزادی‌هایی که توی کشورم به خاطر دختر بودن نداشتم، آرزوم پسر شدن بود! اما حالا که توی وضعیت وقوعش قرار داشتم، نمی‌خواستم! نگاهم بین صورت منتظر بازجو و دریچه‌ی مه‌آلود توی گردش بود. و بغض کردم و لب برچیدم و شستم رو مکیدم. از کجا معلوم دروغ نمی‌گفت و می‌خواست من رو به روش‌هایی نوین بکشه؟ آهی سر دادم، برای من چه فرقی می‌کرد؟ من دیشب چاقو خورده بودم، من دیشب غرق شده بودم، من دیشب مرده بودم! بازوم رو با خشونت از حلقه‌ی دستش بیرون آوردم. اشک سمج و سُر خورده‌ی روی گونه‌م رو با آستین دستم پاک کردم و میله‌ی داخل دریچه رو گرفتم. - مثل سرسره‌ست! و حقیقتاً جدا از صدای تودماغی و غیرقابل تحملش، واقعاً هم شبیه ورودی سرسره‌های موج‌های آبی مشهد بود. وارد دریچه شدم و روی قسمت بدون شیب نشستم. و دست‌های لرزونم که سفت میله رو چسبیده بود و قصد رهایی نداشت. - میله رو ول کن. نمی‌تونستم! نمی‌تونستم این کار رو بکنم، چون نمی‌دونستم قراره چه اتفاقی بیفته! با نیشگونی که با ناخن‌های بلندش از دستم گرفت ناخودآگاه حلقه‌ی دست‌هام شل شدند. سپس در کسری از ثانیه ضربه‌ی پاش رو روی کمرم حس کردم. و سر خوردم! گلوم به اندازه‌ی دهانه‌ی غار باز شده بود و جیغ می‌کشیدم. شیب خیلی تند بود، انقدری که می‌شد گفت در حال سقوطم یا توی سرسره سقوط آزادم! و مه‌ که بوی عجیبی داشت، انگار بوی خواب می‌داد. خنک بود و یا شاید هم خیلی سرد چون بدنم روی ویبره بود. مه از دهن و سوراخ‌های بینیم وارد بدنم شد و توی سرم، لابه‌لای راه و‌ جاده‌های مغزم پیچید. وقتی پلک‌هام سنگین شدن، چشم‌هام توانایی باز موندن ازشون صلب شد و دهنم برای جیغ کشیدن انرژی کم آورد؛ متوجه شدم که داروی بیهوشی بود. و هر چه بیشتر از طول سرسره طی می‌شد، میزان غلظت و اثر بخشی مه لعنتی بالاتر می‌رفت. و سرسره‌ای که تمام شدنی نبود، مثل سیاهی توی بختِ بد من! پس دیگه همه چیز رو به درک و به جهنم گرفتم. و در سقوطِ این سرسری بازی، با بیخیالی از هوش رفتم.
    2 امتیاز
  7. من ترجیح میدم اون آرزو رو بدست بیارم، حتی اگه قراره ازش زخم بخورم. چون متوجه میشم چی رو دیگه نباید آرزو کنم اما اگه بهش کلا نرسم، ذهنم اون آرزو رو در رویایی ترین و بهترین حالت خودش مدام مجسم میکنه و این ناکامی، فرسودم میکنه.
    2 امتیاز
  8. راستش عکسهای دوم، چهارم، و هفتم مد نظرمه از بین این سه تا هر کدوم که به نظرتون مناسبه رو استفاده کنید🥰
    2 امتیاز
  9. روشن شد از این عید، جهان تاریک یا رب بنما ظهور مهدی نزدیک در گلشن زهرا، گل نرگس بشکفت شد نیمه ی شعبان، به محمد تبریک میلاد آخرین شکوفه ی باغ احمدی، حضرت مهدی (عج) مبارک
    2 امتیاز
  10. پارت دهم صورتم رو توی کاسه‌ی دست‌های بسته‌م فرو بردم. حقیقتاً فروپاشی روانی تنها کلمه‌ای بود که می‌تونست در اون لحظه من رو توصیف کنه. لحظه به لحظه‌ی بعد از بهوش اومدنم شوک‌برانگیز بود. با ناخن‌های نداشته‌م به پیشونیم چنگ زدم و در امتداد خطی مستقیم تا چونه‌م رو خراشیدم. دندون‌هام رو روی هم ساییدم و با تشر شنیدن از مردک بازجونما شروع به انجام تست کردم. با هر سوال یه سلول از شدت تعجب توی بدنم دست به خودکشی می‌زد. برای هرکدوم پنج گزینه وجود داشت؛ کاملا مخالفم، کمی مخالفم، نظری ندارم، کمی موافقم، کاملا موافقم. سوالات زیاد بودن؛ یکی کاملا بُعد خوب انسان رو نشون می‌داد، یکی بُعد سیاه آدمیزاد رو. یکی در رابطه با گفتار نیک، پندار نیک، کردا نیک بود و یکیِ دیگه به بی‌عفت‌کردن، اختلاس و آدم‌کشی و هزار جور خلاف نابخشودنی اشاره می‌کرد. واقعاً حالت تهوع گرفته بودم اما مجبور بودم تا آخرش پیش برم. و بالاخره به اتمام رسید؛ اما بعد از جون به لب رسوندن من! با ته مونده‌ی انرژیم، نوکِ انگشتِ اشاره‌یِ چپم رو به کار گرفته و تبلت رو روی میز به سمتش هل دادم. تبلت رو از روی میز چنگ زد و به دست گرفت. حینی که گوشه‌ی راست سیبل‌ چخماقی‌ش رو تاب می‌داد، متاسف بهم زل زد. - نچ نچ نچ نچ نچ نچ نچ! الان فهمیدم بیماری روانیت از کجا سرچشمه گرفته رده بنفش! ابروهام رو توی هم گره دادم و بی حال خیره‌ش شدم. دیگه داشت می‌رفت روی مخم! نفس عمیقم رو به شکل پفی طولانی بیرون دادم؛ باید خودم رو کنترل می‌کردم وگرنه می‌زدم له می‌شد. از جا بلند شد به سمتم اومد. دستش رو داخل جیبش برد و کلیدی ازش بیرون کشید. و بالاخره مچ دست‌هام از حصار سرد دستبند نفسی آسوده کشیدن! سپس مسیری رو پیش گرفت، دستش رو روی دیوار گذاشت و چیزی نامشخص رو فشرد. دیوار شروع به تکان خوردن کرد. دو نقطه از دیوار به صورت عمودی و برخلاف هم، از هم فاصله گرفتند. و من که نگاهم با وحشت روی دریچه‌ی دایره‌ای شکل قفل شده بود. یه دریچه با قطر زیاد و صد البته مه آلود. و سرمایی که به سمتم حمله ور شد و به تک‌تک سلول‌هام نفوذ کرد. آب دهنم رو قورت دادم و دستم رو بالا آوردم. انگشت شستم رو داخل دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم. - پاشو بیا! با این جمله مطمئنم منجمد شدم. شستم از دهنم بیرون زد و دستم روی رون پام سقوط کرد. با نگاه ناباور و بی فروغم نالیدم. - اون چیه؟ اونجا کجاست؟ لبخند نامعلوم الجنسی روی صورت پیرش نشست. - اتاق عمل! ضربان قلبم در کسری از ثانیه بالای هزارتا رفت و تنم به رعشه افتاد. پلک چپم دوباره شروع به پریدن کرد. - عمل چی؟ - عمل تغییر جنسیت! قلبم دیگه نزد. من دیگه واقعا مردم! بخدا من مردم! با لحنی که سعی داشت به آرامش دعوتم کنه، ادامه داد. - هم‌جنس‌های تو همه‌ش تو زندان در معرض بی عفت شدن قرار می‌گرفتن، برای همین دولت تصمیم گرفتش که با تغییر جنسیت جلوی این فاجعه رو بگیره. این مردک عوضی چی داشت می‌گفت؟ تغییر جنسیت؟ جلوگیری از فاجعه؟ بابا این خودش که فاجعه بود! توی قرن بیست و چندم تنها راهکاری که می‌تونستن پیشنهاد بدن گرفتن زنانگی از من بود؟ خدایا خودت بیا پایین و توی دهن این‌ عوضی‌ها بکوب!
    2 امتیاز
  11. نام رمان: زندان؛ ن‌ادن‌ز نام نویسنده: ساناز بندی ژانر: کمدی سیاه، فانتزی خلاصه: دخترک وامانده از وضعیت نابسامانش در کشورش، پس از فروختن کلیه‌اش تمامی مراحل فرار را طی می‌کند تا از طریق قاچاق از آن مرز و بوم رهایی یابد. روز موعود قاچاقچی‌ها پس از ربودن تمام ثروت همراهش، او را به درون دریا می‌اندازند. دخترک می‌میرد اما در دنیایی موازی زنده می‌شود؛ دنیایی که در آن همه چیز وارونه است، از زندگی روزمره‌ی عجیب مردم گرفته تا قوانین غریبش. او که با اصول آن دنیا آشنا نیست بلافاصله پس از حادثه‌ای روانه‌ی زندان می‌شود. مقدمه: به کره‌ی نیمز، یکی از موازی‌های کره‌ی زمین خوش آمدید. در این کره همه چیز نسبت به کره‌ی شما وارونه است؛ از شاغل بودن کودکان گرفته تا محصل بودن والدینشان. از گریستن در مجلس ازدواج گرفته تا خندیدن در مجلس ختم. و اما مهم‌ترین آنان؛ در این کره از مجرم‌ها در اخبار تقدیر و دل‌جویی می‌شود و قربانی‌ها را محاکمه و زندانی می‌کنند.
    1 امتیاز
  12. نام رمان: به وقت لبخندِ ناخوانده نویسنده: مهدیه طاهری ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: زنی که زندگیش را باخته به هوای فراموشی گذشته راهیه شهری می‌شود که تقدیرش با لبخند و اشک ناخوانده نوشته می شود مقدمه: « در سالی که زمان به جای حرکت، انباشته می‌شد، خانه خاطرات چهار غایب را در خود داشت. برای فرار از این سکوتِ سنگین، راهی شهری ناآشنا شد؛ شهری پرهیاهو که تنها پناهگاهِ زن بود. تصمیم گرفته بود تمام روزهایش را در کتاب‌ها غرق شود و گذشته را فراموش کند. اما درست زمانی که فکر می‌کردم توانسته‌ بر اندوهش غلبه کند، صدایی ناگهانی، حرکتی غیرمنتظره، تمام دیوارهای سکوتش را فرو ریخت. گویی پاییزِ این شهر، بی‌خبر، اولین بذرِ لبخندِ ناخوانده را در باغِ دلِ انجماد یافته‌‌اش کاشت.»
    1 امتیاز
  13. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: عقــد آسمـــانی 🖋 نویسنده: @zri از طنزنویسان انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، طنـــز، ازدواج اجبـــاری 🌸 خلاصه داستان: قانونی که می‌گوید دخترعمو و پسرعمو از پیش در تقدیر یکدیگرند. اما آیا تقدیر همیشه مهربان است؟ 📖 برشی از رمان: آخه خانواده‌شون خیلی خشکن، یه قانونم دارن که می‌گه ازدواج فامیلی ممنوع! رمان عقد آسمانی خاندان اشرافی ما دقیقاً برعکس اینان، قانونمون می‌گه: عقد دخترعمو پسرعموهارو تو آسمون ها بستن! ولی زرشک! من یکی تا عاشق نشم، ازدواج نمی‌کنم، حتی اگه زور بالا سرم باشه! 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/05/دانلود-رمان-عقد-آسمانی-از-زهرا-کاربر-ان/
    1 امتیاز
  14. تجربه زخم براورده شدن اون ارزو که البته این اتفاق برام افتاده. باعث شده دیگه هی به خدا سر هر چیزی اصرار نکنم که حتما باید اتفاق بیفته، باعث شد چشمم باز بشه برای انتخاب بعضی چیز ها بعضی از ادما...
    1 امتیاز
  15. هانیههههههه حقوق هارو کی واریز میکنی؟ 🫣😁
    1 امتیاز
  16. بنظر من حسرت اون آرزو رو کشیدن شیرین تره حتی اگه تا اخر عمرت باشه .
    1 امتیاز
  17. #بیست و چهارمین متن نیمه‌شب فقط خواستم بهت بگم منی که تنها بودم و تنهاتر کردی. وقتی اِسمتو میارن، ساکت میشم! اگه اسم منو پیش تو بیارن، میری تو لاکت... منو دیگه حتی تو خوابت هم نمی‌بینی... بعد من هیچی، خوش‌حالت نمی‌کنه! حالا نوبت توئه که از اینجا به بعد برام گریه کنی. 11:11 پانزدهم بهمن
    1 امتیاز
  18. #بیست و سومین متن نیمه‌شب تهش هممون میرسیم به حرف تتلو که گفت: ـ بچگی کردم؛ نباید می‌فهمیدی دوستت دارم، بچگی کردم! 10:10 پانزدهم بهمن
    1 امتیاز
  19. #پارت دو... ریما طاقت نیاورد و یک بوس آبدار برای شیرین زبونیش از لپش گرفت و گفت: - نترس قربونت برم، من با دخترای خوشگل کاری ندارم، بگو ببینم سیما کیه؟ دخترک: - دوستمه. ریما: - کجا قرار بود برین؟ دختر: - خونه. ریما: - خونه‌تون کجاست؟. دختر: - نمی‌دونم. ریما: - خب اینجوری که نمیشه یک آدرسی یا یک نشونه‌ای چیزی بده تا ببرمت خونه‌تون. دختر: - خونه‌مون دو طبقه است، یک حیاط بزرگ داره درخت داره. ریما خندید و گفت: - نه منظورم نشونی کوچه و خیابونتون رو بده. دخترک: - سر کوچه‌مون یک مغازه‌ی لباس فروشی هست، خانم زرند همیشه لباسای ما رو از اونجا می‌گیره. ریما: - خانم زرند کیه؟ دختر: - مدیرمون. ریما: - مدیر؟ مگه تو کجا زندگی می‌کنی؟ دختر: - پرورشگاه. از شنیدن این حرف ریما خشک شد و به نظرش پدر و مادرانی که فرزاندان‌شان را رها می‌کردند بی مسئولیت و بی لیاقت بودند. گفت: - اسم پرورشگاه چیه؟ دخترک کمی فکر کرد و گفت: -نمی‌دونم. ریما مطمئن بود که در شهر به این درندشتی کلی پرورشگاه وجود داشت گفت: - می‌تونی منو ببری سینمایی که رفتین؟ دخترک: - خیلی دوره از اینجا، کلی راه رفتم و خسته شدم اینجا نشستم. ریما: - اسم من ریماست، اسم تو چیه؟ دخترک: - فاطمه زهرا. ریما: - میای بریم خونه‌ی ما تا پرورشگاه رو پیدا کنم. دخترک ترسیده سریع بلند شد و گفت: - نه نمیام. ریما: - من نمی‌خوام بدزدمت، بچه هم ندارم که اذیتت کنه فقط تا زمانی که خونه تو پیدا کنیم. دخترک: - نمیام؛ خانم زرند گفته ما حق نداریم بریم خونه‌ی غریبه‌ها. تو مسیریاب گوشی نزدیک ترین سینما را که یک چهارراه‌ با آن‌ها فاصله داشت را پیدا کرد و گفت: - فاطمه زهرا، می‌خوای بریم سینما! شاید عمو صادق و خانم زرند اومده باشن اونجا دنبالت. فقط نگاه می‌کرد ریما گفت: - قول میدم ندزدمت. دخترک ساده لوح گفت: - قول دادیااا
    1 امتیاز
  20. #پارت یک... ریما بی هدف زیر بارون بهاری در خیابان قدم میزد آنقدر از خانه‌ی پنجاه متری که با ریحان اجاره کرده بودند دور شده بود که برای برگشت باید با مسیر یاب می‌رفت دلش تنگ شده بود برای خانه‌ی خودش، برای خانواده‌ی خودش، برای شوهر و دختر یک ساله‌‌اش و شهر خودش. گوشی داخل جیبش زنگ می‌خورد با دیدن اسم و عکس ریحان روی گوشی بی‌حوصله جواب داد: - یک ساعت دیگه میام. بدون اینکه اجازه بدهد ریحان حرف بزند گوشی رو قطع کرد یک دقیقه بیشتر طول نکشید که ریحان پیام داد: - فکر کردی دلم برات تنگ شده؟ نخیر خانم زنگ زدم بگم اومدنه نون و بادمجان بگیر برای غذا، بی‌شعور. بیشعور؟ فحش نبود تکه کلامش بود بیشتر مواقع از چیزی یا کسی خوشش نمی‌آمد یا ناراحت بود می‌گفت بی‌شعور. مسیریاب را روشن کرد و با دیدن مسیری که آمده بود تعجب کرد بیشتر از چیزی که فکر می‌کرد از خانه دور شده بود، تاکسی گرفت و آدرس داد؛ در مسیر یادش افتاد در محله‌یشان نه نانوایی هست و نه میوه فروشی، پس مجبور شد با دیدن اولین نانوایی پیاده شود نان گرفت و از میوه فروشی نزدیکش هم بادمجان گرفت و با دیدن موز یادش افتاد خیلی وقت است که نخورده طوری که مزه‌اش رو یادش رفته بود، چهارتا دانه برداشت که خداتومن قیمتش شد. پیاده به سمت خانه می‌رفت باران بند آمده بود و شهر بوب تمیزی می‌داد، در مسیر صدای گریه‌ای شنید کنجکاویش گل کرد و وارد کوچه شد. یک دختر بچه‌ی سه یا چهار ساله که موش آب کشیده شده بود نشسته بود و گریه می‌کرد نزدیک رفت و گفت: - ببینمت خانومی. دخترک سرش رو از روی زانوهاش برداشت و با چشمای اشکی به ریما نگاه کرد ریما گفت: - چرا گریه می‌کنی؟ دخترک تو خودش جمع شد و هقهق زد ریما روبه‌روش نشست و گفت: - مامان و بابات کجان؟. دخترک چشماش رو چرخاند و اطراف را دید زد و با عجله بلند شد و خواست فرار کند ریما وسیله‌ها را ول کرد و دستش رو گرفت که جیغ کشید و گفت: - ولم کن، من باهات جایی نمیام تو می‌خوای منو بدزدی. ریما سریع جواب داد: - نه من نمی‌دزدمت فقط می‌خوام کمکت کنم. دخترک همینجور که هق میزد گفت: - ولم کن توروخدا... بذار برم.. خانم زرند... منو... منو می‌کشه. ریما به آغوش کشیدش و گفت: - باشه دختر، آروم باش، بگو خانم زرند کیه چرا می‌کشتت؟ اصلا مامان و بابات کجان؟ دخترک: - خانم بذار برم. ریما: - باشه قربونت برم باشه آروم باش، مگه نمی‌خوای بری خونه‌تون! من کمکت می‌کنم فقط بگو کجا ببرمت. دخترک: - یعنی شما نمی‌خوای منو بدزدی و ببری خونه‌تون تا بچه‌هاتون اذیتم کنن. ریما دستی روی سرش کشید و گفت: - نه عزیزم من دزد نیستم؛ کی این حرف رو بهت زده؟ دخترک آرام تر شد و گفت: - عمو صادق گفت اگه هرکی از اتوبوس جا بمونه دزدا می‌دزدنش. ریما لبخند زد و گفت: - امان از دست عمو صادقت، ببینم شما مگه کجا می‌رفتین که از اتوبوس جا موندی. دخترک: - رفتیم سینما، موقع برگشت سیما کلاهش رو جا گذاشت رو پله‌ها، منم رفتم بردارم تا برگشتم رفته بودن هر چی دنبالشون فرار کردم و صداشون زدم نشنیدن، خاله توروخدا من ندزد و اذیتم نکن.
    1 امتیاز
  21. 📚✨ اعلان انتشار رمـــان تازه در نودهشتیا ✨📚 🎀 عنوان رمان: پـروتکل پـژواک: سایـــه های فســاد 🖋 نویسنده: @zara از نویسندگان حرفه‌ای انجمن نودهشتیا 🎭 ژانر: عاشقانـــه، جنـــایی، معمـــایی 🌸 خلاصه داستان: زر باید انتخاب کند بماند و بجنگد یا همه چیز را از دست بدهد... 📖 برشی از رمان: – خب بگو ببینم چی شده؟ امروز که شیفت نداشتی زودتر رفتی خونه. 🔗 لینک دانــــــلود فایل رمان: https://98ia-shop.ir/2026/02/04/دانلود-رمان-پروتکل-پژواک-سایه-های-فساد/
    1 امتیاز
  22. # بیست و دومین متن نیمه‌شب چقدر رویا رو دوست دارم... تنها جاییه که هر چیزی میخوایم، صرف نظر از خوب بودن یا بد بودن، اتفاق میفته و واقعیه! اونجا از صمیم قلب خوشحالی چون کنار کسایی هستی که دوستت دارن...زندگی داری که همیشه دوست داشتی...کار مورد علاقت و داری! شاید باورتون نشه ولی حتی نوشتن راجب رویا، باعث میشه احساس ذوق و شادی کنم 21:21 چهاردهم بهمن
    1 امتیاز
  23. عزیزم تصویر جلد رمانت برام باز نمیشه میتونی اینجا برام بفرستی؟
    1 امتیاز
  24. پارت نهم به منبع صدا چشم دوختم، همون پلیس جوان پشت سیستمی بود. به سمت بازجو اومد و دوتا برگه به سمتش گرفت؛ یکی فرم مشخصاتم بود و اون یکی رو نمی‌دونم! سپس بدون هیچ حرف اضافه‌ای از اتاق خارج شد. بازجو مدام و پی در پی به من نگاه می‌نداخت و دوباره مشغول خوندن متون می‌شد. در آخر برگه‌ها رو روی میز کوبید و کف دست‌هاش رو به هم چسبوند. چشم‌های شدیداً درشتش رو ریز کرد و خیره‌م شد. با لحنی که انگار داشت به بخش‌های مغزم نفوذ می‌برد، سر صحبت رو دوباره باز کرد. - می‌تونی مشخصات دنیایی که توش هستیم رو بدی؟ مثل کسانی که هیپنوتیزم شدن، ربات‌وارانه جوابش رو دادم. - کره‌ی زمین، ایران، جنوب کشور، کلانت... با ضربه‌ی انگشتی‌ای که به پیشونیم زد متوقف شدم. نامرد، انگار کیسه بوکس گیر آورده! بغض آلود و لب برچیده بهش چشم دوختم. و هر آن احتمال داشت بغضم بشکنه و عین بچه‌ها زیر گریه بزنم. - اینجا کره‌ی نیمزه، من و تو هم الان توی کشور ناریا هستیم، توی یکی از شهرهای شمالی! دوربین مخفی بود؟ جملاتش قابل فهم بودن اما قابل درک و هضم، نه! همه چیز غریب بود، همه چیز عجیب بود. بر اثر زخم چاقو و غرق شدن مردن، بهتر بود! کلافه هر دو دستش رو روی میز کوبید و غرید. - فهمیدی؟ با مظلومیت فراوان و چونه‌ای لرزون سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. دیگه نباید رو حرفشون حرف می‌زدم وگرنه هر بلایی ممکن بود سرم بیارن. اون سوی میز، کشویی رو باز کرد و تبلتی رو بیرون کشید. کمی باهاش ور رفت و سپس تبلت رو جلوم روی میز گذاشت. - بخون و امضاش کن. در سکوت مشغول خوندن شدم، واو به واو حرف‌هایی بود که جلوی مغازه به سرگرد زده بودم. تا خواستم دهن باز کنم و اعتراض؛ نگاهم به دست‌های گنده‌ش افتاد. اگه دوباره کتکم می‌زد چی؟ همین الانش هم فک و دندون‌هام درد می‌کردن. و من احمقی که امضا زدم؛ بدون فکر به عواقبش. دستش رو جلو آورد، از ترس صورتم رو عقب بردم ولی طی حرکتی، انگشتش رو روی تبلت کشید و صفحه‌ی جدیدی باز شد. - سریع تست رو انجام بده. مبهوت به صفحه خیره شدم. «آزمون شخصیت شناسی MBTI، ویژه‌ی سیستم‌های بازجویی». خدایا چی داشتم می‌دیدم؟ خدایا دو چشم کافی نبود، باید هزارتا چشم می‌داشتم تا همگی از حدقه دربیان؛ آخه این حجم از تعجب و شوک زدگی رو نمی‌تونستم فقط با دو چشم نشون بدم. دیگه یه بوهایی به مشامم رسیده بود! دیگه مطمئن بودم یا دوربین مخفیه یا یه دنیای لعنت شده‌ی دیگست! دیگه مطمئن بودم یا طعمه‌ی ویدیوهای مثلاً طنز شدم یا یه دنیا به دنیا شده.
    1 امتیاز
  25. پارت هشتم پلک‌هام سنگینی می‌کرد و چشم‌هام در حال بسته شدن بودن که سرگرد بازوم رو گرفت. با خشونت ثابت و سرپا نگهم داشت و سپس در اتاق بازجویی رو باز کرد. به داخل هلم داد. روی زمین سقوط کردم و با سمت چپ صورتم روی زمین فرود اومدم. مرتیکه‌ی فلان شده انگار قاتل گرفته بود که چنین رفتاری داشت. دست‌های بسته‌م رو تکیه‌گاه کردم و به سختی روی زانوهام نشستم. صورتم از درد توی هم رفته بود و زیر لب ناسزا بود که نثار مرتیکه می‌شد. یک آن صدای تو دماغی مردی توی اتاق پیچید. - بیا رو صندلی بشین. کنجکاو به جای‌جای اتاق شدیداً روشن چشم دوختم، در آخر صاحب صدا رو تکیه زده بر دیوار مشاهده کردم. بین نور کور کننده، با لباس سفید پزشکی استتار کرده بود. آب دهنم رو قورت دادم و ایستادم. به سمت میز و صندلی‌های واقع بر مرکز اتاق رفتم و روی صندلی نشستم. اون هم اومد و مقابلم نشست. چهره‌ش حقیقتا وحشت‌برانگیز بود. پوست صورتش اضافه و آویزون به نظر می‌رسید؛ دقیقا مثل خروسی که تمام پرهاش رو کنده باشن، هرچند سیبک آویزون گلوش کم از غبغب خروس نداشت. دلم می‌خواست انگشتم رو بمکم ولی دستم بسته بود، پس در عوض با پای راستم ضرب گرفتم تا ذهنم رو مرتب کنم. - خب پسر جون اسمت چیه؟ و باز هم پسر خطاب شدنم! این جماعت واقعا کم داشتن و هر لحظه بیشتر از پیش‌تر سلامت روانی من رو مورد هدف گلوله‌ی حرف‌هاشون قرار می‌دادن. - من دخترم! صدام می‌لرزید، اما قاطع بود. مردک ابروهاش رو توی هم گره داد و دوباره صدای تو دماغیش رو برای خراشیدن گوش‌هام به کار برد. - پسره‌ی احمق گفتم اسمت چیه؟ پوفی سر دادم و زیر لب اسمم رو گفتم. - ساناز آز.. یک آن جریان برق سه فاز از صورتم عبور کرد. سوزش نیمه‌ی راست صورتم بر اثر سیلی‌ش اشک رو مهمون چشم‌هام کرد. ناباور خیره‌ش شدم. - پسره‌ی گستاخ من رو مسخره می‌کنی؟ خشمگین و عمیقاً ناراحت غریدم. - ولی اسم من واقعا ساناز آزا.. و دوباره همون حس سوزش اما این دفعه روی نیمه‌ی چپ صورتم. - اگه تو سانازی پس لابد اینجا هم زمینه! با صورتی در هم، لب‌هایی جمع شده و دهنی نیمه باز بهش چشم دوختم. انگار که کل ماده‌های تشکیل دهنده‌ی بدنم، تعجب مغزم رو لمس کردن. - مگه نیست؟! غضبناک دستش رو به سمت صورتم آورد. سریعاً جاخالی دادم ولی عوضی گردنم رو نیشگون گرفت. در هر صورت وحشی بودنش رو ثابت کرد؛ نیشگون به جای سیلی! - واقعا کم داری یا خودتو زدی به دیوانگی؟ داشتم بهش گوش می‌دادم ولی صداش رو نمی‌شنیدم، داشتم بهش نگاه می‌کردم ولی چهرش رو نمی‌دیدم. فکر کنم داشتم توی شوک غرق می‌شدم! صدای باز و بسته شدن محکمِ در، مثل ریسمان دور گلوم بسته شد و من رو از غرق شدن بیرون کشید. - قربان، قربانی دچار بیماری روانی ناشناخته‌ای هستن که اختلال وارونگی نام داره.
    1 امتیاز
  26. پارت هفتم اختلال و زیر ساخت و اینترنت ملی! هر سه متعلق به دنیای من بودن، پس فرض به اینکه من توی جهانی متفاوت باشم، نقض می‌شد. پلیس کشویی رو باز کرد و برگه‌ای رو بیرون کشید. برگه رو به سمتم گرفت. - فعلا مشخصاتت رو دستی بنویس تا اختلال برطرف شه. ناخواسته خنده‌ای شاید از روی طعنه روی لبم جا خوش‌ کرد، چرا که قطعاً این اختلال هرگز رفع نمی‌شد! برگه توسط سرگرد گرفته شد. سپس اون رو جلوم گذاشت و خودکاری رو به دستم داد. نکنه انتظار داشت با دست‌های بسته فرم رو پر کنم؟ که دقیقا همینطور بود! با اخم‌هایی توی هم رفته خودکار رو توی دست راستم گرفتم و به هزار بدبختی، تونستم لرزش دست‌های دستبند زده شده‌م رو کنترل و خرچنگی فرم رو پر کنم. اسم ساناز آزاد، کشور ایران، شهر مشهد و از این قبیل سوالات و پاسخ‌ها. به محض پر شدن فرم سرگرد بازوم رو گرفت و وادار به ایستادنم کرد. خدا خیرش نده، خیلی ظالم بود! بازوم رها شد، در عوض دوباره به وسط دستبندم چنگ زد و سفت لای انگشت‌های بزرگش گرفت. و دوباره من رو کشون‌کشون تا مکانی نامعلوم الجا برد. و منی که بی‌حال و گرسنه و تشنه بودم. از ورودی دهنم تا انتهای گلوم خشکی زده بود و هیچ بزاقی برای تر کردنش نداشتم. قورباغه‌ی گرسنه‌ی دیشبِ داخلِ معده‌م هم، انگاری گرسنگی صبحانه‌ و ناهار امروز رو زاییده بود و هرسه باهم توی شکمم عربده می‌زدن. سرگرد من رو داخل راهرویی نسبتاً تنگ برد. هر چه بیشتر توش قدم برمی‌داشتم سرمای بیشتری به بدنم نفوذ می‌کرد. دما کاهش داشت یا مغزم داشت نوید اتفاقی مزخرف و ناگوار رو می‌داد؟ تنم لرزید و پاهام سست شدن. جو به قدری افتضاح بود که دیگه ذهنم به سمت تشنگی و گرسنگی نرفت. فقط و فقط من بودم و دیوار‌های سفید و سرمای داخل راهروی طویل. - ک.. کجا داریم می.. می‌ریم؟ و صدای وحشت‌زده‌م که ترسان و لرزان بود. - بازجویی! با جواب کوبنده و اون صدای قاطعش آب پاکی روی تنم ریخته شد. دیگه بهتر از این نمی‌شد. معلوم نبود چه بلایی سرم خواهد اومد. توی ذهنم شکنجه‌گاهی رو تصور می‌کردم که توش با شوکر و انتهای اسلحه به تن و بدنم رنج می‌دادن و گاهی هم با انبردست یکی از ناخن‌هام رو می‌کشیدن. خدایا نه! بالاخره پس از طی کردن چندین متر به انتهای راهرو رسیدیم. در هم مثل دیوارها و کف راهرو سفید بود و بی‌روح. دیگه نتونستم به هراسم غلبه کنم و زانوهام تا شدن. و در آخر مثل بستنی که در معرض نور قرار گرفته شده باشه، وا رفتم.
    1 امتیاز
  27. پارت ششم خدا زمانی که داشت من رو خلق می‌کرد از خاک کدوم منطقه‌ای من رو آفریده بود که چنین زندگی بی ثمر و خرابی داشتم؟ و نمی‌دونم زمان با چه سرعتی از دستمون می‌دوئید، فقط می‌دونم که خیلی زود به کلانتری رسیدیم. سرگرد از وسط دستبند گرفته بود و من رو کشون‌کشون با خودش می‌برد. سرتاسر کلانتری پر بود از آدم‌های زخمی با چشم‌هایی مظلوم و سرخ. چرا هیچکدوم شبیه مجرم و جانی و قاتل نبودن؟ انگار به بخش درمان شدگان اورژانس اومده بودم، نه کلانتری! با دیدن اون صحنه‌ها فقط استرس مهمون تن و بدنم شده بود، اما نمی‌تونستم شستم رو بمکم و بهش غلبه کنم. تنها قورت دادن مداوم آب دهنم از دستم برمی‌اومد. شوکه و منگ به همه جا نگاه می‌کردم، چرا به جای سبز از قرمز خونین برای دکوراسیون استفاده کرده بودن؟ حالا که فکرش رو می‌کنم لباس پلیس‌ها هم تماماً مشکی بود، حتی سرباز و راننده! به قدری ابروهام هر لحظه بالاتر و بالاتر می‌پریدن که انتظار پیوستنشون رو به خط رویش موهام داشتم. راستی چرا به حجابم گیر نمی‌دادن؟ صورتم از شوک چندصدم توی هم رفت. با ضربه‌ی سرگرد به شونه‌م به خودم اومدم. جلوی میزی ایستاده بودیم و پشت میز پلیسی جوان نشسته بود. - د بشین پسرجون، علافمون کردی؟ دوباره پسر خطاب شدم. اخم‌هام رو توی هم کشیدم و کوبنده گفتم: - من پسر نیستم، دخترم! تای ابروی چپ پلیس پشت میز بالا پرید. موشکافانه به قفسه‌ی سینه‌م خیره شد و بعد نگاهش تا زیر شکمم پایین اومد. - ولی بنظر می‌رسه که اینطور نیست، مگه نه خانوم سرگرد؟ رد نگاهش رو گرفتم و به سرگرد رسیدم. چشم‌هام به قدری گرد شده بودن که هر لحظه احتمال این که مثل توپ شیطونک بیرون بزنن، وجود داشت. به چهره‌ی سرگرد خیره شدم؛ ابروهایی پر، بینی‌ای گوشی و یک دنیا سیبیل و ریش! کجای این خانوم بود؟ آخه این با این حجم انبوهی از پشم روی صورتش چجوری خانوم بود؟ بابت اجبار فیزیکی سرگرد روی صندلی نشستم. پلیس مقابلم لنز دوربین رو روی صورتم تنظیم کرد و بعد نگاهش رو به سیستم مقابلش دوخت. با انگشت اشاره روی میز با ریتم ضربه می‌زد و چشم‌های ریز شده‌ش رو به سیستم دوخته بود. چند دقیقه‌ای توی سکوت گذشت اما عاقبت با پوفی که پلیس مقابلم کشید، شکست. - بخاطر اختلال توی زیرساخت‌های اینترنت ملی‌مون هویتش شناسایی نمی‌شه!
    1 امتیاز
  28. پارت پنجم با لبخند و اطمینان حواسم به چشم و ابرو اومدن‌های سرباز بود که یک آن با قفل شدن دستبند دور مچ‌هام توسط سرگرد لرزیدم؛ خیلی سرد بودن. - آقای قربانی! شما به جرم فرار از دست مجرم حین بی عفت شدن و آسیب رسیدن به وی بازداشتید، از این پس هر حرفی از جانب شما ضمیمه پروندتون خواهد شد و همچنین حق سکوت و حق گرفتن شارلاتان رو هم دارید. و لبخندم که با هر کلمه‌ی سرگرد ماسیده‌تر از لحظه پیش‌ترش به نظر می‌رسید! واو به واو جملات سرگرد شوک برانگیز بودن. صورتم در هم رفته بود، انگار که با آجر تا مرز پوکوندن بهش ضربه زده باشی؛ همون‌قدر له شده. - آخه جناب سرگرد اولا من دخترم و آقا نیستم و دوما اینکه من قربانی بودم! کجای دنیا رسمه که قربانیو دستیگر کنن؟ سوما شارلاتان دیگه چه کوفتیه؟ از شدت سرعت دفاعیه‌م از نفس افتادم. سرگرد با نگاهی عاقل اندر سهیفانه خیره‌م بود، انگار که یه موجود فرا زمینی دیده باشه یا شاید هم یه دیوونه‌ی فراری از تیمارستان؛ چنین حسی از رنگ نگاهش می‌گرفتم. و در نهایت که اشکم در اومد و به هق‌ زدن افتادم. - بخدا من مقصر نیستم من فقط از دستش فرار کردم و جاخالی دادم. آخه چرا باور نمی‌کنین که من هلش ندادم؟ سرگرد حینی که من رو به زور داخل ماشین پلیس هل می‌داد جوابم رو توی صورتم کوبوند. - اگه هلش داده بودی که دستگیر نمی‌شدی. به سکوت دعوت شدم. از مدار درک من که هیچ از منظومه‌ی افکارم هم خارج بود که چه اتفاقاتی در حال وقوعه. نکنه واقعا مرده بودم و اینجا دنیای پس از مرگ بود؟ یا نکنه مثل سریال‌های تخیلی توی دنیای دیگه‌ای افتاده بودم؟ کاش هیچ‌وقت هیچکدوم رو نمی‌دیدم وگرنه الان توی جهنم خیالم راحت بود. به چهره‌ی زار و در هم رفته‌ی خودم توی شیشه‌ی دودی ماشین نگاه انداختم؛ شبیه خودم بود، همون دختر افسرده و رقت انگیز. بزاق دهنم رو جمع کردم و روی صورتم توی شیشه تف انداختم. - خاک تو سرت که اگه فرار نمی‌کردی به این روز نمیوفتادی بزدل افسرده! سپس با غضبی غمناک چرخیدم تا دیگه نگاهم به صورتِ لعنت شده‌م نیوفته. و چشم‌های متعجب و وحشت زده‌ی سرگرد و سرباز و راننده‌ی ماشین که هیچ اهمیتی برای من نداشت! اون‌ها هم کم از من نداشتن، از آقا خطاب شدنم گرفته تا دستیگر شدنم بابت قربانی بودن و فرار کردن از دست مجرم. و شارلاتان هم بماند که معمایی بیش نبود!
    1 امتیاز
  29. پارت چهارم مرتیکه لبخند شیطانی و عق‌برانگیزش رو روی لب‌هاش نشوند. دست‌هاش رو دوباره بالا برد و به سمتم جهید. من هم مثل دفعه‌ی پیش‌ترش جاخالی دادم. و مرتیکه که با پیشانی به آغوش پله‌ی سنگی رفت. و صدای نفس‌های خرناسی‌ش که قطع شدن و صدای قطرات خونی که روی زمین سقوط می‌کرد! نگاهم روی دوربین‌های نصب شده‌ی مغازه ثابت موند. خوشبختانه اون‌ها همه چیز رو ثبت کرده بودند. قانون که نمرده بود، مرده بود؟ حاضرم قسم بخورم تا به اون لحظه حتی مورچه هم به چشم نمی‌خورد اما حالا اطرافم پر شده بود از آدم. البته اگر صدای کلاغ‌ها، سگ و گربه‌های اضافه شده به اون‌ها رو هم فاکتور می‌گرفتیم! مردم که متشکل از زن‌ها و مردهای سالخورده بودن غضبناک نگاهم می‌کردن. استرس رو کنار زدم تا بتونم از مکیدن دست بکشم و شستم رو از دهنم بیرون بیارم. روی پاهای متزلزلم ایستادم. با صدایی لرزون‌تر از زانوهام مردم رو مخاطب قرار دادم. - م.. من مقصر نیستم! ایناها دوربینا همه چیو ثبت کردن. سپس به دوربین‌های مغازه اشاره کردم. با بغض ادامه دادم. - مرتیکه می‌خواست بی عفتم کنه! یکی از زن‌ها صحبتش رو با تلفن همراهش تموم کرده و اخمناک خیره‌م شد. - الان قانون میاد و همه چی مشخص میشه. بینی‌م رو بالا کشیدم و بعدش ناخواسته پوزخندی زدم. این پیرزن و پیرمردها واقعا کم داشتن! به جای اینکه به من که در معرض بی عفت شدن بودم و قربانی به حساب می‌اومدم دلداری بدن با چنین لحنی با من صحبت می‌کردن. دستم رو به کمرم زدم و حینی که با دستم خط و نشان می‌کشیدم زنیکه‌ی پیر رو مورد مخاطب قرار دادم؛ اون هم با لحنی که مناسب دورهمی‌های الوات پایین شهر بود. - د برو بوگو قانون بیاد، اصن بوگو بزرگترشم بیاره! تمام شدن جمله‌م همانا و به گوش شنیده شدن آژیر ماشین پلیس و آمبولانس هم همانا. با لبخند به رسیدن ناجی‌هام چشم دوختم و زیر لب دشنام نثار پیرزن کردم؛ با اون روسری طرح لبوبوی نسخه‌ی سیکت.. یعنی سیکرتش! پلیس و آمبولانس سریع به ما رسیدن. نیروهای امداد با نهایت سرعت که انگار روی 4x بودن، لش مرتیکه رو جمع کردن و بعد یقیناً به سمت بیمارستان برگشتن. پیرزن لبوبویی سیکرت به سمت مغازه رفت و قفل در رو باز کرد. قطع به یقین حتی اگر مغازه باز هم بود این پیرزن هیچ دلی برای من نمی‌سوزند. یکی از پلیس‌ها که سربازی بیش نبود وارد مغازه شد تا دوربین‌های مداربسته رو چک کنه. من هم با خیال راحت اما با درگیر کردن احساساتم، ماجرا روی برای جناب سرگرد مقابلم تعریف می‌کردم. - مطمئنید که هیچ ضربه‌ای بهش وارد نکردین؟ حینی که پلک روی پلک می‌چسبوندم، لب‌هام رو هم مطمئن روی هم فشردم و سر تکون دادم. - مطمئنِ مطمئنم قربان! سرباز از مغازه خارج شد. نگاه هممون روی صورتش نشست؛ قفل و ثابت. سرباز به چشم‌های سرگرد خیره شد و با زبان اشاره‌ی ابرو، با اون صحبت کرد. و من که با لبخند نظاره‌گر بودم!
    1 امتیاز
  30. پارت سوم عاقبت به سربالایی رسیدم. همیشه کوهنورد خوبی بودم ولی الان از پس یه نیم تپه هم برنمی‌اومدم؛ هرچند شدیدا سُر بود. روی خاک دراز کشیدم و سعی کردم به سمت بالا بخزم. یک آن سایه‌ای عظیم الجثه روی خودم حس کردم. بس کردن به تقلا رو جایز دونستم و آب دهنم رو قورت دادم. مرد که خیلی غول پیکر بود دست پر مو و تپلش رو به سمتم دراز کرد و مثل پر کاه من رو به سمت خودش کشید. کنار جاده، نزدیک مرد ایستادم. با لبخند مخاطب قرارش دادم. - خیلی ممنو... نگاه کثیف و هیزش من رو به خفه شدن واداشت. آب دهنم رو قورت دادم. مطمئن بودم نگاهم رنگ وحشت گرفته. مرد لب پایینی‌ش رو خیس کرد و حینی که سرتاپای من رو با اون رنگ نگاه چندشناکش برانداز می‌کرد، گفت: - عجب پسری! چه بینی وسوسه برانگیزی! و منی که چشم‌هام از کاسه در اومدن. بینی وسوسه برانگیز؟ از اون گذشته، آخه من که دختر بودم! نکنه مثل محو شدن جای زخمم، یه چیزی به بدنم اضافه شده بود؟ یا نکنه چاقو از پهلوم در اومده و به یه جای بدی از بدنم فرو رفته بود؟ دست لرزونم رو به سمت پاهام بردم و لمسش کردم. چیزی نبود! نفسی از سر آسودگی کشیدم و تا خواستم چیزی بگم مرد دست‌هاش رو مثل خرس بالا برد و به سمتم یورش آورد. ناخودآگاه جیغی کشیدم و جاخالی دادم. مرد که نه، مرتیکه هم دوباره خواست بهم حمله ور شه. صبر رو جایز ندونستم و توی مسیر جاده شروع به دویدن کردم؛ اون هم بدون کفش روی آسفالت داغ. عفتم مهم‌تر از سوختگی کف پام بود! و من بدو و مرتیکه بدو، من بدو و مرتیکه! چرا با اون هیکل خرس‌مانندش خسته نمی‌شد؟ سرم رو به چپ و راست تکون دادم تا مغزم خالی از هر فکری بشه، فعلا باید تمام انرژریم رو صرف دویدن می‌کردم نه افکار بیهوده. چندمتر جلوتر مغازه‌ای وجود داشت و هدفم رسیدن به اونجا بود، پس به سرعتم افزودم. توی چند قدمی مغازه بودم که یک آن پای بدون کفشم روی سنگ تیزی رفت. دردش انقدری زیاد بود که دیگه نشد بدوئم. مرتیکه هم بهم رسیده بود، این رو از صدای نفس‌های خرناس مانندش متوجه شدم. به مغازه نگاه کردم و گذاشتم تمام زندگی‌م با دیدن صحنه‌ی روبروم توی مغزم آواره شه، مغازه بسته بود! با بغض به سمت مرتیکه چرخیدم. با پوزخندی که روی صورت خیس از عرقش نشسته بود، کثیف نگاهم می‌کرد. دوباره شستم رو به سمت دهنم بردم و شروع به مکیدنش کردم؛ تمام تنم از استرس می‌لرزید. مرتیکه هلم داد. روی زمین افتادم و کمرم به شدت به پله‌ی سنگی برخورد کرد.
    1 امتیاز
  31. پارت دوم با احساس وجود ریز ماده‌هایی آزار دهنده توی گلوم سرفه‌ای کردم. پلک از روی پلک برداشتم. نگاهم تار بود و بخاطر چسبندگی ماده‌ای که اسمش رو بخاطر زیست نخوندنم نمی‌دونم، چشم‌هام به زور باز بودن. حسِ به خشکی و خراشیدگی گلوم شدت یافت و دوباره به سرفه افتادم؛ مکرر و نفس‌گیر. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و پس از چند ثانیه با مقداری شن آمیخته با خلت و بزاق دهنم، روی کف دستم مواجه شدم. دستم رو با صورتی در هم رفته به زمین مالیدم و نگاهم رو به اطراف دوختم. توی چند متری دریا، روی ساحل بودم. آب دهنم رو قورت دادم تا ساییدگی و خشکی گلوم از بین بره. یک آن توی جام پریدم. من کجا بودم؟ فکر کنم تازه مغزم به کار افتاده بود. روی زانوهای لرزونم ایستادم و اطرافم رو برانداز کردم. مگه من زخمی نشدم؟ مگه من توی دریا نیوفتادم؟ مگه من غرق نشدم؟ ناخودآگاه سرم رو پایین بردم و نگاهم رو به پهلوم دوختم. پیراهن مشکی‌م رد چاقو و خون روی خودش داشت. لباسم رو بالا زدم ولی با دیدن شکم بدون زخمم ابروهام بالا پریدن. چخبر بود؟ زخم چاقو کجا رفته بود؟ توی پهلوم فقط بخیه‌های عمل کلیه‌م وجود داشت، همین! لرز به جونم افتاد. بدنم از شدت استرس و اضطراب به لرزش در اومد. اضطراب مجبورم می‌کرد دست راستم رو به سمت دهنم ببرم و شستم رو شروع به مکیدن کنم. این کار عادتی مزخرف از زمان نوزادیم بود! احتمالاً مرده بودم و اینجا جایی جز دنیای بعد از مرگ نبود. چشم‌هام رو ریز کردم و دوباره حینی که انگشتم توی دهنم بود اطراف رو نظاره‌گر شدم. شبیه جهنم نبود! بین ترس خنده‌م گرفت، هیچ‌وقت فکرش رو نمی‌کردم بهشتی باشم! درسته آدم بدی نبودم ولی خب خوب هم نبودم. متفکر به اون چنین افکاری بودم که ناگهان چشمم روی نقطه‌ای قفل شد. چندصد متر جلوتر، متصل به سربلایی، جاده‌ای وجود داشت و مردی پیاده بین درخت‌های سمت دیگه‌‌ش به چشم می‌رسید. بدون درنگ کمی به سمت جاده دویدم و همزمان با جیغ و فریاد سعی بر مخاطب قرار دادن مرد داشتم. - آقا! آقا! آقا.. به گمونم مرد متوجه صدام شد که ایستاد و سر به اطراف چرخوند. فکر کنم به دنبال منبع صدا بود، پس معطل نکردم و با گلویی که استعدادش بلندگویی بود عربده زدم. - آقا کمک! و بالاخره سرش به سمت من چرخید و خیره‌م شد. لبخندی روی لبم نشست و با سرعت به سمت سربلایی دویدم. انگار خدا انقدری که توی تصوراتم از من متنفر بود، توی واقعیت از من بیزار نبود؛ بالاخره من هم یکی از مخلوقاتش به حساب می‌اومدم.
    1 امتیاز
  32. پارت اول بارون توی تاریکی شب به تن و بدنم، داشت ناجوانمردانه سیلی می‌زد. کوله‌ی کوچیکم رو جوری توی بغلم سفت گرفته بودم که انگار بچه‌ی نداشته‌م بود، هرچند کم از اون هم نداشت. زندگی من، کلیه‌ی چپم داخل این کوله بود! قاچاقچیِ رئیس، که زنیکه‌ی پست فطرتی بیش نبود با اون لبخندی که دندون‌های زرد و جرم بسته‌ش رو به نمایش می‌ذاشت، داشت قدم به قدم به من نزدیک‌تر می‌شد. بخاطر چاقوی تیز توی دستش از وحشت همه‌ش به عقب گام برمی‌داشتم. و طولی نکشید که گوشه‌ی کشتی گیر افتادم! اگر من رو می‌کشت چی؟ اگه بجای قاچاق کردن مجموعه‌ی من، زیر مجموعه‌های من رو یعنی اعضای بدنم رو تکی به کشورای خارجی می‌فروخت چی؟ اصلا از همه‌ی اینا گذشته با چه خردی به این زن و اوباشش اعتماد کرده بودم؟ با آخرین قدمِ زنیکه و رسیدنش به چند سانتی من، پلک راستم از ترس و استرس شروع به بی قراری و پریدن کرد. آب دهنم رو قورت دادم و تا خواستم چیزی به زبون بیارم قاچاقچی به کوله‌م چنگ زد. و حینی که کوله رو به سمت خودش می‌کشید، چاقو رو توی پهلوم فرو کرد. حالا کیف پر پول من دست اون زنیکه بود و چاقوی تیز و برنده‌ی اون توی پهلوی چپم. از شدت درد چشم‌های خیسم رو روی هم فشردم و نالان با زانو روی زمین فرود اومدم. صدای پوزخند اون مادر دوست داشتنی به گوشم رسید. - خدافظ دختره‌ی احمق! بعد از بیان کردن این جمله با صدای گوش خراشش، شوکه چشم باز کردم. باز کردن چشمم مصادف شد با لگد خوردن و واژگونی‌م. با ضربه‌ش داخل آب پرتاب شده بودم و سعی داشتم شنا کنان تا بالای آب بیام ولی بی‌فایده بود! درد غیرقابل تحمل پهلوم مثل کلید تنم رو قفل کرده و جلوی کوچیک‌ترین حرکتم رو می‌گرفت. برای همین هر لحظه بیشتر از پیش‌تر توی قعر دریا فرو می‌رفتم. یک دستم دور گلوم بود و دست دیگه‌م روی پهلوم. دیگه هم توانایی نگه داشتن نفسم رو نداشتم، پس اجازه دادم لپ‌هام با آزادسازی دی‌اکسیدهای حبس شده، حباب‌آب بسازن. و قطره‌ اشک‌های نومیدانه‌م که با آب دریا آمیخته می‌شد! دلار چندصد هزار تومنی که قیمتش هم قدم بود من رو به اینجا رسونده بود یا طلای چند میلیون تومنی که قیمت هر گرمش همسنم بود؟ اشتباهم کجا بود؟ فروختن کلیه‌م؟ تصمیمم برای فرار؟ یا اعتمادم به اون قاچاقچی‌ها؟ البته الان فرقی هم نداشت چرا که من در هر حال رو به اتمام بودم. و چشم‌هام که بالاخره پس از ثبت آخرین لحظات زندگی رقت‌انگیز و فلاکت‌بارم به سوی مرگ بسته شدند.
    1 امتیاز
  33. پارت دو *** (دارا) آخ که چقدر خسته بودم! روزی که گذشت، انگار صد سال طول کشید. جلسه‌ی پشت جلسه، گزارش روی گزارش، تازه کلی هم بحث و جدل با این وزیرهای ناکارآمد. در اتاق خودم را که بستم، انگار دنیا را پشت سر گذاشتم. فقط همین‌جا بود که می‌توانستم نفس راحت بکشم. صدای خنده ی امیر که داشت با نگهبان شوخی میکرد تا اینجا هم می امد رفتم سمت کمد بزرگم. با غرور درش را باز کردم. اول از همه، تاج خودم را برداشتم، همان که روی سر می‌گذاشتم وقتی می‌خواستم هیبت شاهانه داشته باشم. بعد، با همان دست، تاج دیگر را برداشتم. تاج او. چقدر قشنگ بود! مثل نور خورشید بود در این دنیای خاکستری. کنارش، لباس‌های ابریشمی که برایش سفارش داده بودم، کیف و کفش‌های چرمی اصل، و آن گردنبند زمردی که شش سال پیش قولش را داده بودم… همه را چیدم، درست مثل اینکه همین الان برگشته و این‌ها هدیه‌های من است. همین که نگاهم به این‌ها می‌افتاد، انگار تمام خستگی‌ام می‌پرید. غمی که توی دلم بود، جایش را به یک امید قشنگ می‌داد. آره، ما شش ساله که هم را ندیده‌ایم، ولی این‌ها را نگه داشته بودم تا وقتی پیدایش کنم، با این‌ها سورپرایزش کنم. فکر اینکه بالاخره پیدایش کنم و این‌ها را به او بدهم، تمام تنم را پر از انرژی می‌کرد. حتی وقتی با امیر شوخی می‌کردم، ته دلم همین فکر بود. او تنها کسی بود که می‌دانست من چقدر دلتنگم، چقدر منتظرم. *** شش سال از آخرین دیدار دارا و لیا می‌گذشت. شش سالی که انگار در غیاب لیا، زمان برای دارا معکوس شده بود. او هنوز هم عاشق لیا بود، عشقی که امیر از ابتدا از آن خبر داشت. امیر، که با هر دوی آن‌ها دوست بود و رابطه‌ی او با لیا نیز به صمیمیت خواهر و برادری بود، از آخرین دیدارشان شش سال می‌گذشت و خبر چندانی از لیا نداشت. *** (دارا) صدای ضربه‌ای به در اتاق آمد. “کیه؟” صدای امیر بود. قبل از اینکه فرصت کنم جواب بدهم، در باز شد و امیر با لبخندی که معلوم بود یک نقشه‌ی شیطنت‌آمیز توی سرش دارد، وارد شد. _“بدو ببینم شاهزاده! وقت تفریح رسیده!” گفت و چشمکی زد. _“چطوره امشب بزنیم بیرون، یه دور دوری تو شهر بزنیم؟ کسی هم نفهمه!” بنظر پیشنهاد خوبی میومد .بهش احتیاج داشتم. _ “عالیه!” سریع رفتم سمت کمد. لباس‌های رسمی را انداختم و ما دوتا، انگار که بچه‌ مدرسه‌ای هستیم، با دو تا تیشرت عوض کردیم. همین‌که آماده شدیم، یواشکی از یک در پشتی قصر زدیم بیرون. کسی هم نفهمید. همین که پا به خیابان گذاشتم، ماسک را گذاشتم روی صورتم. امیر هم عینک آفتابی‌اش را از توی جیبش درآورد و زد روی چشم‌هایش. با دیدن عینک، یک نیشخند زدم و الکی سرم را چرخاندم سمت آسمان. _ “عجب آفتاب گرمی!” امیر خندید. _ “بابا می‌خوام کسی نشناستم دیگه!” _“با این عینک که بیشتر شبیه دلقک‌ها شدی!” مسخره‌اش کردم. _“اصلاً برش نمی‌دارم!” با شیطنت گفت و ما دو تا، با خنده، به سمت مرکز شهر راه افتادیم. توی راه، حسابی با هم شوخی کردیم و از دنیا گفتیم و خندیدیم. انگار نه انگار که ما همان شاه و مشاور بودیم! همین چیزها بود که خستگی آدم را در می‌کرد.
    1 امتیاز
  34. به نام خدا پارت یک سال‌ها بود که سایه‌ی سنگین ظلمت بر سرزمین آریاستان افکنده شده بود. پادشاه پیشین، با دستانی آغشته به خون و قلبی از سنگ، جز رنج و اندوه برای مردمش ارمغانی نداشت. اما دوران تاریکی به سر آمده بود. دارا، پسر جوان و شجاع آریاستان، که قلبش برای مردمش می‌تپید و هوش و ذکاوتش در نبردها زبانزد خاص و عام بود، همراه با یاران وفادارش، پرچم شورش را برافراشت. با مهارت‌های رزمی بی‌نظیر و استراتژی‌های هوشمندانه‌ی خود، گارد سلطنتی را در هم شکستند و زنجیرهای ظلم را پاره کردند. اکنون، دارا، که مردمش او را شاهِ شاهان، شاهنشاهِ آریاستان می‌خوانند، بر تخت نشسته است. کاخ جدید او، نمادی از دوران نوین و نویدبخش آریاستان است. کاخی که در عین شکوه و جلال، روح مدرنیته را در خود جای داده. ورودی باشکوهی با نگهبانانی که در کت و شلوارهای مشکی، چون سایه‌هایی استوار، خبردار ایستاده‌اند، به مسیری طولانی از سنگ‌فرش‌های سفید و درخشان منتهی می‌شود. دو سوی این مسیر، باغ‌هایی سرسبز و آراسته، چشم‌نواز رهگذران است. خود کاخ، در سه بخش مجزا طراحی شده است: بخشی به خانواده‌ی سلطنتی اختصاص دارد، بخشی دیگر محل استقرار فرماندهان وفادار، و بخش سوم، که از همه عظیم‌تر و باشکوه‌تر است، به شاه، دارا، تعلق دارد . این بخش شامل اتاق جلسات بزرگی است که با تخت پادشاهی خیره‌کننده‌اش، نمادی از قدرت و تصمیم‌گیری است؛ اتاقی کوچک‌تر برای رسیدگی به امور اداری و دولتی؛ و در نهایت، اتاق خوابی که هیچ چشمی تاکنون به درون آن نفوذ نکرده است. .دارا قدم به درون کاخ گذاشت. نور ملایم و هوشمندانه، فضای وسیع لابی را روشن می‌کرد و انعکاس آن بر سنگ‌های مرمرین کف، حس قدم گذاشتن بر ابرها را تداعی می‌کرد. در کنارش، امیر، دوست و همراه همیشگی‌اش، با همان لبخند همیشگی که گویی تمام نگرانی‌های دنیا را از یاد می‌برد، قدم برمی‌داشت. سال‌ها بود که این دو، سختی‌های بسیاری را در کنار هم تحمل کرده بودند؛ از کوچه‌های تنگ و تاریک شهر تا میدان‌های نبرد خونین. حالا، اینجا، در قلب قدرت، در کاخ تازه فتح شده، جایگاهشان را فراموش کرده بودند؛ گویی هنوز همان دو دوست صمیمی بودند که در رویای فردایی بهتر، نقشه‌ها می‌کشیدند. امیر، که اکنون وزیر اعظم و کلیددار خزانه‌ی شاه نیز بود، با لحنی صمیمی به دارا گفت: “باورکردنی نیست، دارا. پنج سال پیش، در همین شهر، زیر همین آسمان، داشتیم برای یک وعده نان می‌جنگیدیم. حالا… ببین ما کجا هستیم.” دارا لبخندی زد و به دیوارهای شیشه‌ای عظیم کاخ که منظره‌ای زیبا از شهر را به نمایش می‌گذاشت، خیره شد. _“این تازه شروع ماجراست، امیر. هنوز راه درازی در پیش داریم تا آریاستان واقعی را بسازیم.”
    1 امتیاز
  35. 0 امتیاز
×
×
  • اضافه کردن...