به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 01/26/2026 در همه بخش ها
-
https://nixfile.com/f/m3myzf3 امتیاز
-
پانیذ که کنارم نشسته بود محکم کوبید تو پهلوم و گفت: - مگه تو فضولی؟. - آره، پایهی یکم شیطونی و فضولی هستی یا نه؟. با تخسی نگاهم کرد و گفت:جرات داری برو بعد من میدونم و تو. لبخند زدم و گفتم:پانیذ جونی، ابجی قشنگم. محکم با کف دست به پیشونیش زد و گفت: میخوای چیکار کنی؟. راه افتادم و گفتم - بشین تا ببینیم چی میشه. ارام دنبالش میرفتم کنار خیابان ایستاد و جند لحظه بعد پرایدی سفید رنگ جلوی پایش ترمز زد و صاحبش که پسری جوان بود از ماشين پیاده شد و بعد از کمی حرف زدن که من نمیشنیدم ملکا سوار شد و رفت پانیذ گفت- شکست عشقی خوردی داداش، طرف نامزد داره. خورد تو برجکم ولی کم بیار نبودم دنبالش رفتم تا اینکه...2 امتیاز
-
با نزدیک شدن زمان کلاس بعدی همه مثل بچههای مثبت و سر به راه به سمت کلاس راه افتادیم، البته اگه به خودم بود که این آخرین کلاس رو دو در میکردم و میزدم به چاک، ولی خب متأسفانه یه جاسوس به اسم پانیذ داشتم که تموم کارهام رو به مامان خانوم گزارش میداد و مامان خانوم اگر میفهمید همچین کار شنیعی از گل پسرش سر زده با اون دمپاییهای پلاستیکی که بدجوری هم درد و سوزش ایجاد میکرد، میافتاد به جونم و سیاه کبودم میکرد. پس در نتیجه وقت گذراندن در کلاس خیلی بهتر از دمپایی خوردن از مامان خانوم بود. *** پس از پایان آخرین کلاس سوار بر رخش زیبای خودم که همون سمند تصادفی و بیچاره بود از در دانشگاه بیرون زدیم و در همون حال نگاهم به ملکا افتاد که همراه با ما از در دانشگاه بیرون میومد. رو سمت ملکا که سرش توی گوشیش بود و تند و تند با یکی که نمیدونم کی بود چت میکرد پرسیدم: - ببینم مگه خوابگاه این دختره اون سمتی نیست، پس چرا داره اینوری میره؟2 امتیاز
-
https://forum.98ia.net/topic/5358-رمان-وارثان-خاکستر-جلد-اول-آغاز-خاکستر-راوی-خاکستر-کاربر-انجمن-نودهشتیا/2 امتیاز
-
پارت سیزدهم لیست رو که نوشت ، برگه دیگه ای جلوش گذاشتم و خواستم ، لیست تمام خوراکی ها و شام اون شب و نحوه تهیه شون رو هم برام بنویسه . اب دهنش رو قورت داد و گفت : _جناب سرگرد واقعا لازمه ؟!من به تمام افراد اون جمع مطمئنم و اینکه اون خوراکی ها و غذا ها رو از جای معتبر سفارش دادم و اصلا اون کترینگ بهار رو نمیشناختن که بخوان قصد جونش رو کنن! اروم و با جذبه گفتم : _درسته ، این ها جزو روال پرونده اس ، در هر صورت خانوم نوروزی تو مهمونی شما احساس ناراحتی کردن و خارج شدن ، کار من اینه تمام جوانب رو بسنجم ، پس با تمام جزئیات برام بنویسید ! نفس عمیقی کشید ، دستاش عرق کرده بود و رو برگه رد مینداخت ، استرسش مشهود بود و زیادی جلبه توجه می کرد . موقع حرف زدن به چشم هام خیره نمیشد و اطراف رو نگاه می کرد ، یا با منگوله پایین مانتوش بازی می کرد، درست نمیتونست بنویسه ، از اونجایی فهمیدم ، که خودکار رو سفت گرفته بود ، به حدی که سر انگشتاش به سفیدی میزد ، لرزش دستش زیاد بود ، و سعی داشت همه اینا رو بپوشونه و عادی جلوه بده . البته من به خاطر تجربه این چیز ها رو میدیدم ، شاید اگه یک فرد دیگه حاضر بود این رفتار ها خیلی به چشمش نمیومد !2 امتیاز
-
همون موقع بقیه اکیپ رسیدن. هلن خواهر حامد یکی دیگه از بچه های اکیپ گفت: _ چی شده ضایع شدی دختره محلت نداد؟ _ برو بچه من اگه بخوام می تونم کاری کنم که این دختره دنبالم بدوه. دست به کمر ایستاد. _ خیلی هم عالی! دو ماه خوبه؟ _ دو ماه؟! همین دو دقیقه هم نشده می تونم این کار رو کنم. پوزخند زد و روش رو گرفت. _ اوه اعتماد به نفس! _ میبینیم. با خیال راحت تر از خودم گفت: _ منتظرم. و ساعتش رو بالا آورد و زمان گرفت. فقط یک راحل به ذهنم رسید. برگشتم و به سمت دختره شروع به دویدن کردم. _ خانم نمازی! خانم نمازی! با وحشت به سمتم برگشت. قبل از اینکه هیچ عکس العملی نشون بده کیفش رو از دستش قاپیدم و در رفتم. جیغی کشید و دنبالم دوید. _ واستا ببین، کیفم رو کجا میبری! واستاد. به بچهها رسیدم و کیف رو روی سپر ماشین گذاشتم و از اونور در رفتم و با فاصله ایستادم. کیف رو برداشت و رو به پانیز گفت: _ این داداشت دیونه ست پانیز با خنده و تاسف ماجرا رو تعریف کرد دختره درحالی که معلوم بود سعی می کنه نخنده ایشی گفت و رفت. - خوب هلن خانم! - دیونه اگه حراست می دید می خواستی چیکار کنی؟! با خونسردی شونه بالا انداختم. - التماس! همه خندیدیم.2 امتیاز
-
پانیذ نزدیک شد و گفت- زد تو پرت نه؟ خوبت شد! بیا بریم. دوباره پا زمین کوبیدم و گفتم- داداشت بعد از سالها عاشق شده چرا کمکش نمیکنی؟. خندهای از عمق وجود کرد و گفت - ملکا بمیره برای قلب عاشقت، والا تو هر کی و میبینی دلت براش میره این دختره هم مهمون چند روز قلبته. بهش توپیدم - خودت بمیری حیف عشق من نیست! این با همه فرق داره ببین کی گفتم.2 امتیاز
-
خجالت کشیدم یکم و سرم رو خواروندم. _ راستش حرف من بیشتر جنبه شوخی داشت امیدوارم ناراحت نشده باشید. _ ولی من نارحت شدم و خیلی بهم برخورد! فکر نمی کردم اینطور بگه. _ دست بردارید خانم انقدر سختگیر نباشید به هر حال ما هم دانشگاهی هستیم خوب نیست از هم دلخور.. وسط حرفم برگشت و رفت. عصبی پام رو به زمین کوبوندم. _ چه لجبازیه!2 امتیاز
-
ملکا دست به سینه ایستاد و گفت - بفرمایید. گفتم- اوه چه خشن! چرا انقد ناراحتی تغذیه تو بردن؟. - اگه کاری ندارین من برم دیرم شده. - کجا میخوای بری که انقد عجله داری؟. - شما فضولی این دانشگاهی؟. خندیم و گفتم- آره هستم، مگه بده!. پرویی نصیبم کرد و رفت منم کم نیاوردم و دوباره جلوش ایستادم و گفتم- از دخترای خشن خوشم میاد، بریم چیزی بخوریم؟. - خیر من وقتش رو ندارم. - خب خسیس، مهمون منی نمیخواد فرار کنی. - مشکلت چیه؟چرا انقد رو اعصابی؟.2 امتیاز
-
#پارت_سه بعد از کلاس سریع بیرون دویدم. وسط حیاط ایستادم تا بقیه اکیپ بیان. وقتی اومدم گفتم: _ همین جا بشینیم؟ _ همین جا؟ این رو پانیز پرسید. _ آره بابا همین جا بهترین جای. همه نشستیم و بهم نگاه کردیم. هما پرسید: _ خوب چیکار کنیم؟ _ من بگم؟ در حالی که می دونست حتما عجیب ترین کار توی جهان رو پیشنهاد میدم گفت: _ بگو. شروع به ضرب زدن روی پام کردم. سیاه کجک جانوم تو منو دیونه کردی سیاه کجک جانوم تو مو دیونه کردی _ ااا ساکت باش الان حراست میاد اصلا نخواستیم. _ چی چی رو نخواستیم تازه... نگاهم به پشت سر پانیز افتاد؛ همون دختر نمازیه اسمش چی بود... ملکا. بلند شدم و سمتش رفتم. _ خانم نمازی! خانم نمازی!2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
@هانیه پروین هانیه پروین شخصیت مریدا توی انیمیشن دلیر رو به ذهنم میاره یه دختر قوی و باهوش با موهای مثل خودم فرفری😉💖2 امتیاز
-
همهی بچهها بسیج شده بودن تا آمار ملکا رو بگیرن ولی چیزی نفهمیدن جز اینکه دختره اعصاب نداره و کمربند مشکی تكواندو داره. آدمهای عادی در اینجور مواقع از افراد جنگی فاصله میگیره ولی من بیشتر جذب شدم، دلم غش میرفت برای اینکه مبارزهشو ببینم شاید روزی علی یا داروین را به عنوان طعمه جلو میفرستادم و خودم با یک کیلو تخمه مینشستم و نمایش رو با کیفیت بالا میدیدم. دخترک بی اعصاب اصلا نگاه هم نمیکرد آرام میاومد و میرفت انگار نه انگار که همسر آیندهاش اینجاست و این وسط فقط پانیذ گیر میداد که از ملکا فاصله بگیرم همش میگفت- کسی که رزمی کاره بدرد زندگی نمیخوره، تا بخوای باهاش حرف بزنی هنوز دهن باز نکردی فک تو ریخته رو زمین، تو هم که بی دست و پا، مطمئنا باید با کاردک از بیمارستانها جمعت کنم. مثلا خواهرم بود و طرفدارم، از هزار دشمن بدتر بود2 امتیاز
-
تو پاتوقمون که پشت درخت های بزرگ دانشکده بود نشسته بودن.نشستم کنارشون. پانیذ نفس حرصی کشید و گفت: _تو خونه کم از دستت می کشیم تو دانشگاه هم ابرومون رو ببر. با شیطنت ابرویی بالا انداختم و جواب دادم: _حرص نخور ابجی می ترشی می مونی رو دستمون نمی گیرنت ها، بعدم من چی کار به تو دارم سوژه جدیدم رو پیدا کردم. این بار فرانک گفت: _بیخیال اون شو پیمان، عصاب مصابش تعطیله! با خنده جواب دادم: _اتفاقا چون عصاب مصابش تعطیله کلیک کردم روش دیگه! خنده همشون رفت هوا. داروین_می خوای چی کار کنی؟ من_بعد از کلاس رفتم دنبالش، رفت تو خوابگاه نزدیک دانشکده. همشون با ابروهای بالا رفته و کشیده گفتن: _خــــــــب! شونه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم: _به جمال بی نقطتون! باید امارش رو برام بگیرین. یهو پانیذ کوله ش رو برداشت پرت کرد سمتم و صدای حرصیش بلند شد: _تو دیگه خیلی پررویی داداشی! سرم رو با دستم مالیدم و جواب دادم: _ای بابا حالا ما به بار عاشق شدیم ها! یه کمک کنین می میرین؟! علی که کنارم نشسته بود پس گردنی حسابی بهم زد و گفت: _رو تو برم بشر! یه بار عاشق شدی؟! با نیش باز جواب داد: _اره به مرگ عمه م. باز خنده شون رفت هوا، این خنده یعنی حله دادا.2 امتیاز
-
پارت دوازدهم دستی به روسریش کشید ؛ لرزش دستش از چشمم دور نموند ، به ظاهر می خواست اروم باشه ولی استرس تو صداش موج میزد ، در جواب گفت : _حتما جناب سرگرد ، بهار خواهر من بود ، برای برملا شدن حقیقت تمام تلاشم رو می کنم . لبخندی زدم و برگه ای جلوش گذاشتم و گفتم : _لطف کنید یک لیست از مهمون های روز تولدتون هماره با شماره و نسبت هاشون با شما خانوم نوروزی بنویسید . مکثی کردم و ادامه دادم : _اگه خدمه ای هم استخدام کرده بودید ، مشخصات و شماره تلفن و اینکه از کجا استخدامشون کرده بودید رو هم بنویسید . برگه رو جوری محکم تو دستش گرفت که لرزش دستش به چشم نیاد ، اب دهنش رو قورت داد و تازه موی فرضیش رو داخل روسری داد و گفت : _چشم ، فقط من دو نفر اون شب استخدام کرده بودم که فقط شماره شرکتی که از اونجا استخدام ساعتی کردم رو دارم ، کافیه؟ با ارامش ولی محکم گفتم : _مشکلی نداره ، فقط فامیلی و روز و ساعت استخدامشون رو هم بنویسید . سری تکون داد و مشغول نوشتن شد ، به خاطر لرزش دستش چند بار موقع نوشتن خودکار از دستش سُر خورد و زمین افتاد ، مقداری از این استرس طبیعی بود ، باید صبر می کردم ببینم در ادامه چی پیش میاد !2 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم این رمان رو همه باهم می خوایم بنویسیم به این شکل که مثلا یکی اسمش رو میگه یکی ژانر یکی خلاصه یکی مقدمه بعد هرکی چند خط یا پارت می نویسه و نفر بعدی ادامه میده ببینیم چی در میاد نفر اول اسم انتحاب کنه هرچی دوست داره1 امتیاز
-
#پارت_37 با همون خندهی دلبرش جواب داد: ــ چرا اینجوری نگام میکنی؟ دختر نمیاد بهم؟ همونطور که سعی داشتم سفره رو از کابینت بالایی بردارم، گفتم: ــ نه والا! فقط گفتم چند سال آلمان بودی، از این چصیچصیهایی دیگه یاد نگرفتی؟ قهقههش درست کنار گوشم پیچید، اونقدر نزدیک که ناخواسته سرمو بردم عقب. فاصلهمون شاید یه میلیمتر بود. با اون قد دیلاقش راحت سفره رو برداشت و داد دستم. درست وسط حیاط سفره رو پهن کرده بودیم و هر کدوم یه لقمهی گنده دستمون بود. فکر کنم امروز عجیبترین روز زندگیم بود. آخه آرتین چصی این کارها؟ درست وسط حیاط سفره رو پهن کرده بودیم و هر کدوم یه لقمهی گنده دستمون بود. ارتین به سختی لقمه تو یه دهنش رو قورت داد و با خنده گفت: _ارتین: چرا اینطوری نگاه می کنی؟ باز چیه؟ ــ سوگند: مطمئنی چیزی نزدی آرتین؟ ارتین چصی و این حرفا؟! خفه نمی شی تو؟! ***** چهار ماه از یرالما یومورتا خوردنمون و تصادف سردار میگذره. سردار هنوز به هوش نیومده و کاری جز گریه و دعا نداریم. میونِ این گریه و ناراحتی، گاهی اوقات خنده و شادی هم دارم. مگه میشه کنار آرتین باشم و بهم بد بگذره؟ تو این مدت خیلی عوض شده؛ دیگه اون آرتین اخموی همیشگی نیست. راه به راه لبخند میزنه، مهربون شده، همهش شیطنت میکنه و خلاصه هر کاری کرده تا حال بد من رو خوب کنه. با همه این کارهاش، دوست داشتنم بیشتر میشه و من رو بیشتر وابسته خودش میکنه.اما چه فایده که عمر این عشق و وابستگی چند ماه دیگه تموم میشه و میره دنبال زندگیش. ای خدا! اگه سردار به هوش بیاد و آرتین هم تا ابد پیشم بمونه، خوشبختی زندگیم تکمیلتر میشه. با صدا زدن اسمم توسط آرتین، از فکر بیرون اومدم. _آرتین: چرا نشستی؟ پاشو دیگه، منتظرمونن. سریع سری تکون دادم و با برداشتن کیف دستیم، همراه باهاش از خونه خارج شدم و با ماشین راه افتادیم سمت بیمارستان. چون امروز تولد سرداره، تصمیم گرفتیم همگی با هم جمع بشیم و توی همون بیمارستان براش جشن تولد بگیریم. رسیدیم و با پارک کردن ماشین، هر دو پیاده شدیم و رفتیم داخل. همه اومده بودن و فقط ما دو تا دیر کرده بودیم. درِ اتاق خصوصی سردار رو باز کردیم و رفتیم داخل و شروع به احوالپرسی کردیم. اتاق پر از آدم بود؛ از بزرگ تا کوچیکِ خاندان زاهدی حضور داشتن. خشایار کیک شکلاتی رو برداشت و گذاشت میز روبهروی تخت سردار، شمع رو روشن کرد. اما سردار که بی جون روی تخت افتاده، چطور میتونه فوت کنه؟ چهره همه درهم بود و انگار مثل من فکر میکردند. آرتین که کنارم ایستاده بود، جلوتر رفت، سانای رو بغل کرد و جلوی میز ایستاد. با لبخندی که این روزها جذابترش کرده بود، گفت: _ارتین: تا وقتی سردار برگرده پیشمون، فعلاً سانای خوشگلمون شمع داییاش رو فوت میکنه و…(رو به ساناز ادامه داد): مگه نه؟ سانای هم با ذوق دستهاش رو به هم کوبید و یه «بله» بلند بالایی گفت و بلافاصله شمع رو فوت کرد. نگاهم رو چرخوندم سمت سردار که… خدای من! باورم نمیشه! انگشتش رو تکون داد. از شوق زیاد با صدای بلند فریاد زدم: _سوگند: انگشتش رو تکون داد، به خدا تکون داد! بدون اینکه منتظر حرفی از جانب کسی باشم، دویدم سمت ایستگاه پرستاری. همونطور که نفسنفس میزدم، با هیجان گفتم: _سوگند: بیاین زود باشین! داداشم انگشتش رو تکون داد. قبل از اینکه پرستارها به خودشون بجنبند، سارا بیحواس تخته شاسی و خودکاری که دستش بود رو روی زمین پرت کرد و با آخرین سرعت دوید توی اتاق سردار. یعنی انقدر دوسش داره؟! این عشق چیه آخه؟ چیه که حاضری خودت بمیری اما خار تو پای معشوقت نره؟ چیه که با حال بد عشقت، حال تو هم خراب میشه؟ با صدای قدمهای کسی از فکر بیرون اومدم. آرتین بود که از اتاق خارج شد و اومد پیشم. دستهای بزرگش رو روی صورتم کشید و با دو تا انگشت بزرگش اشکهام رو پاک کرد و گفت: _ارتین: حالا که دیگه به هوش اومده و سالمه، بازم گریه میکنی؟ اشکهای بعدیم جایگزین قبلیها شدن. محکم بغلش کردم و با صدای بغضداری گفتم: _سوگند: خیلی خوشحالم، از خدا ممنونم که برش گردوند. بقیه حرفم رو نتونستم تو روی آرتین بزنم، پس تو دلم ادامه دادم: «خدایا، بازم لطف کن، آرتینو ازم نگیر، یه کاری کن موندگار بشه.» «راوی» دکتر، همه رو از اتاق سردار بیرون کرده بود و مشغول معاینه سردار بود که بهتازگی چشماش رو باز کرده بود. دکتر پس از معاینه گوشی پزشکیش رو به دست پرستار داد و شروع کرد به نوشتن چیزی روی کاغذهای دستش. همزمان با این کار، با لحن مرموزی به سردار گفت: _دکتر: میمردی زودتر به هوش بیای؟ شاید یه نفر از نبود جنابعالی حسابی حالش گرفته دقیقا بلافاصله بعد از این حرف، نگاه مرموزش رو به سارا دوخت که داشت سرم رو میزد و با حرف دکتر، سرش رو پایین انداخت. سردار هم توی همین بیمارستان، کار می کرد و پزشک معالجش هم دوست قدیمیش بود. سردار، لبهای خشک و ترکخوردهاش رو تر کرد و رو به دکتر گفت: _سردار: کم زر زر کن! معاینه ت هم تموم شد دار و دستت رو جمع کن، برو، من با یه نفر حرف دارم. دکتر با خنده، سری تکون داد و همراه با پرستارها از اتاق خارج شدن. سارا هم میخواست بره بیرون، که با شنیدن صدای سردار، جلوی در وایستاد. سردار گفت: _سردار: فرار میکنی؟ نمیخوای حالم رو بپرسی؟ سارا حال خودش رو نمیفهمید، نمیدونست چرا تا چند لحظه قبل نمیخواست سردار رو ببینه، ولی حالا بغض به گلویش چنگ زده بود و بیاختیار، راه امده رو برگشت و خودش رو توی آغوش سردار انداخت. به اشک هایش اجازه باریدن داد. ماهها بود که نه حرف زده بودند، نه طعم آغوش هم رو چشیده بودند. سردار، با لبخند دلنشینی، اون رو بیشتر به خودش فشرد و زیر گوشش نجوا کرد: _سردار: حرف بزن، دلم برای صدات تنگ شده. سارا با صدای خش دارش گریه کرد و گفت: _سارا: چی بگم؟ چی بگم، بیمروت؟ بعضی وقتا فکر میکردم میخوای منو بذاری بری. اون موقع دلم میخواست با همین دستام، کلت رو بکنم. سردار، با یک خنده کوتاه، گفت: _سردار: کشته مرده لطافت و مهربونیاتم. سارا از آغوش سردار بیرون آمد و، همزمان که اشکهایش رو پا سر انگشتانش پاک میکرد، با لبخندی زیبا گفت: _سارا: خیلی خوشحالم، خدا تو رو یه بار دیگه بهم برگردوند. سرش رو بلند کرد به آسمون و ادامه داد: _ سارا: خدایا، صد هزار مرتبه شکر.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
ساندویچ هشتاد و پنج🍔 ویلیام از روی کاناپه بلند شد و با وجود اینکه چیزی روی لباسش نریخته بود، اون رو تِکوند. نوک انگشتهاش رو بههم چسبوند و متفکر گفت: - طبق آخرین آماری که یادمه، تقریبا هشتاد درصد از تماسهای دریافتی روی گوشیهای موبایل، پاسخ داده نمیشن نارسیس شیرینم. چشمغرهای به چهره جدیش در حین ادای اون استدلال مسخره رفتم و گفتم: - من جزو اون بیست درصدم ویل، روشنه؟ نیکولاس جلو اومد، اینقدر نزدیک که بوی شکلاتِ کروسانی که توی ماشین نصفه رها کرده بود رو از دهنش حس میکردم. با آرامش گفت: - یکم دیگه صبر کن نارسیس! اگه بازم جواب نگرفتیم، اون موقع میریم دنبالشون. چنگی به موهام زدم و اونها رو از جلوی صورتم به عقب هدایت کردم. هنوز نم داشتن ولی بوی اکالیپتوس شامپویی که استفاده میکردم رو دوست داشتم. یک ساعت آینده رو به مبل و گوشیم چسبیده بودم. پای چپم رو مدام تکون میدادم و وقتی چک کردم، با صد و هفتاد و هشت تماس از دست رفته مواجه شدم. از جا بلند شدم و با قدمهای بلند، جلوی نیک و ویل ایستادم. ویل دسته بازی رو توی هوا تکون داد و روی کاناپه جابهجا شد. اعتراض کرد: - نارسیس برو کنار! نمیتونی من باعث سقوطم بشی، اونم وقتی که اینقدر به برنده شدن نزدیکم! - من میرم دنبال کلارا. همزمان با تموم شدن جملهم، صدای زنگ گوشیم بلند شد. ویل با چشمهای وقزده به اطراف نگاه کرد و گفت: - این صدای جیغ یه جغد نیست؟! گوشی رو بالا آوردم و با دیدن اسم کلارا، بازدم عمیقم رو رها کردم. گوشی رو به گوشم چسبوندم و بدون اجازه بهش، شروع به داد و بیداد کردم: - یکساعته هیچ معلوم هست کجایی؟ چرا تماسامو جواب نمیدی؟ چی شد؟ اون بیمصرف تونست دوستای احمقتر از خودشو راضی کنه؟ اون طرف خط، سکوت برقرار شد. نیک و ویل هر کلمهای که از دهنم بیرون میاومد رو با چشمهاشون قورت میدادن. صدای پشت خط غافلگیرم کرد وقتی گفت: - سلام، من بیمصرفم. ما اینجا... یه مشکل کوچولو داریم.1 امتیاز
-
سلام درخواست ویراستاری رمانم رو دارم1 امتیاز
-
وای این حرفت واقعاً قلبمو اکلیلی کرد💝 منم خواهر ندارم و تموم شماها برام مثل خواهرهایی میمونین که همیشه آرزوی داشتنش رو داشتم.💗💗💗1 امتیاز
-
سایه بهم وایب خواهربزرگه رو میده. اونیکه همیشه درست و غلط کارها رو میدونه و مراقب بقیهست. با وجود اینکه تو دنیای واقعی ندیدمش، ولی اعتماد عجیبی از اعماق قلبم بهش دارم. شبیه موانای ماجراجو1 امتیاز
-
پارت چهارم فردای اون روز وقتی بابا برای کار رفت ، دیگه برنگشت و مامان به من و بوژان گفت ، که بابا به یک سفر طولانی رفته ، چند ماه بعد هم بهمون گفت که بابا دیگه برنمیگرده ، یادمه اون روزا مامان خیلی آشفته و ناراحت بود ، و حرف زدن درباره بابا تو خونه ممنوع بود ! ولی من همیشه تو خلوت یادش می کردم ، اخه بابا مرد مهربونی بود ، من شاهد بودم با مامان زندگی عاشقانه ای داشتن ، اوایل خیلی از مامان پرسیدم چرا بابا رفته ، ولی دفعه اخر جوری بهم توپید که دیگه ترجیح دادم هیچ وقت ازش این سوال رو نپرسم ! خلاصه شام رو تو فضای سنگینی که بین مامان و مادرجون بود خوردیم و بعد هم زیر کرسی به خواب رفتیم . اون شب خواب عجیبی دیدم ، خواب یک جنگل ، که توش پر بود از تنه درخت خشکیده ، مه همه جا رو فرا گرفته بود و من توی خواب از چیزی فرار می کردم که از دور نور یک شعله رو دیدم ، همون جور که چند دقیقه یک بار با استرس پشتم رو نگاه می کردم به سمت شعله میرفتم ، که یک دفعه زمین خوردم . با استرس از خواب پریدم ، صحنه های خواب خیلی واضح جلوی چشمم رژه میرفتن ، انگار که واقعا اتفاق افتاده بود ، از جام بلند شدم ، بقیه هنوز خواب بودن ، از پنجره خونه کاهگلیمون بیرون رو نگاه کردم هوا گرگ و میش بود ، و تا یک ساعت دیگه افتاب کم جون ، البته اگه ابری جلوش نباشه ، طلوع می کرد . هر روز که تاریکی و گارد تاریکی جاهای بیش تری رو به نفع خودشون فتح می کردن ، قحطی بیش تر می شد و خورشید کم نور تر ، بیش تر وقت ها هم که ابر تو آسمون بود و خورشید دیده نمیشد!1 امتیاز
-
پارت دویست و یازدهم پوریا مثل دیوونهها تو اتاق قدم میزد و میگفت: ـ خدای من! مگه میشه؟! انگاری این دختر آب شده و رفته زیر زمین...ببینم عفت خانوم، چرا دیشب دوبار بهم زنگ زده بودین؟؟ وای!! پس مارمولک کار خودشو کرده بود! عفت سرشو انداخت پایین و گفت: ـ هیچی پسرم، میخواستم ببینم برای شام میای یا نه؟ پوریا با دلخوری گفت: ـ من باوان و به شما سپرده بودم، عفت خانوم! عفت خانوم اونقدر شرمنده و ناراحت بود که حد نداشت و من مطمئنم که اگه تهدیدش نمیکردم، همین الان همه چیزایی که اتفاق افتاده بود و به پوریا میگفت! برای اینکه عفت خانوم عذاب وجدان نگیره، گفتم: ـ ببینم پوریا، تو اصلا تو اتاقشو خوب گشتی؟؟! شاید رو بالکن باشه و تو رو ندیده باشه! پوریا با کلافگی اومد سمتم و گفت: ـ منظورت چیه ملیکا؟؟! رفتم در و باز کردم و دیدم تختش خالیه دیگه!! پس اون نامه روی میز و ندیده بود...سریع گفتم: ـ میخوای باهم بریم اتاقشو بگردیم؟! شاید یجایی رفته باشه و بخواد برگرده!1 امتیاز
-
ساندویچ هشتاد و چهار🍔 روی اون میز کوچیک، یه ضیافت تمام عیار برقرار بود. استیک و شراب و کاپ کیکهایی که با تخمچشم تزئین شده بودن. از میز بوی خون تازه آهو میاومد. به سختی جلوی خودم رو گرفتم که دماغم رو نگیرم و فرار نکنم! ویلیام با چشمهای مشتاق من رو زیر نظر داشت، باید چیزی میگفتم. - این خیلی... دنبال کلمه مناسبی گشتم. ویل دستهاش رو به هم کوبید که باعث شد کلاه آشپزی بزرگش روی سرش کج بشه. گفت: - محشره؟ بینظیره؟ فکر کنم کلمهای که دنبالشی، خارقالعادهست. نیکولاس از پشت نزدیک شد و گفت: - همینطوره عزیزم، بهتره اجازه بدیم نارسیس از غذاش لذت ببره. ویل بندهای پیشبند تمیزش رو باز کرد و موافقتش رو اعلام کرد. نیک قبل از اینکه بره، شونهای بالا انداخت و من رو با اون غذاها که میتونست سه تا خونآشام کلهگنده رو سیر کنه، تنها گذاشت. گوشی توی دستم رو بالا آوردم، شماره کلارا رو لمس کردم. یک بوق، دو بوق، سه بوق، چهار بوق... جواب نداد. از آشپزخونه بیرون رفتم و با صدای بلندی گفتم: - کلارا جواب نمیده، باید اتفاق بدی افتا... نیک و ویل به سرعت از هم فاصله گرفتن. گوشهام داغ شد و جیغ زدم: - تو خونه من از این کارا نکنید! نیک زودتر به خودش اومد. گلویی صاف کرد و گفت: - حتما مشغوله، وگرنه کلارا هیچوقت تماسای تو رو نادیده نمیگیره. چشم ازش گرفتم و به نقطه کوری زل زدم. ساعت دوازده ظهر بود. آروم گفتم: - همین هم نگرانم میکنه.1 امتیاز
-
لینک رمانتون رو بفرستید لطفا عزیزم @sarahp1 امتیاز
-
#پارت_36 وجدان: خب آخه تباه! واسه هرچی یه گیری داری! چه غلطی میخوای بکنی آخه بچه پررو؟ این چه طرز حرف زدنه! بیا فحش خار مادرم بده، نشد اینطوری! طبق معمول، بیخیال وجدان دیوونه م شدم! از کابینت بالا قابلمه برداشتم تا بذارم آبجوش بیاد و ماکارونی درست کنم. تو این تایم، تا بخواد آبجوش بیاد، رو میز نشسته بودم و کنسرت زندهی خودم رو گذاشته بودم و قر میدادم، میخوندم: _سوگند: اسمت چیه گلپری؟ گلپری جون؟ بله گلپری جون! بله بیا بریم. نمیام، خسته میشی. نمیشم! وای وای وای، تو خوشگل منی، بند به بندم جونی. بالا بری پایین بیای، من مال توام! دافای بندر اومدن، از کف لندن اومدن…» (اینجاشو قاشق برداشتم مثل میکروفون گرفتم جلو دهنم و ادامه دادم) _من یه چند وقته که بعد رفتنت دریا نمیرم به کیــــ… با چرخیدنم و دیدن آرتین که با چشمای پف کرده و دست به سینه نگاهم میکنه، خفهخون گرفتم. دست به سینه اومد جلو و خم شد رو صورتم. ابرویی بالا انداخت و گفت: _ارتین: خواننده هم بودی و رو نمیکردی، خاله سوسکه؟ لعنتی! موقع حرف زدن، نفسهای داغش به صورتم میخورد و حالمو خراب میکرد. دستپاچه از میز پریدم پایین، کنار زدمش و رفتم جلوی گاز. همونطور که بودم، زیر گاز رو خاموش کردم و قابلمه رو برداشتم. غول تشن دیلاق کنار نرفت و قابلمهی آبجوش از دستم لیز خورد، ریخت کف آشپزخونه. دردش مثل برق پیچید توی دستم، سفت چسبیدم به پام و جیغم رفت هوا. ــ سوگند:جــــــــــــــــــــیـــــــــغ.. اخ دستم! با جیغ من به خودش اومد، با نگرانی دستِ سوختهم رو گرفت توی دستش. ابروهام درهم رفت: ــ ارتین: حواست کجاست آخه؟ با لبای برچیده گفتم: _سوگند: با اون قد درازت نمیتونی یه کم کنار بری؟ نزدیک بود دستم بسوزه! اونم کلافه گفت: ــ ارتین: حالا دیگه تقصیر من شد؟ اصلاً تو اینجا چیکار میکنی؟ سالی یهبار هم گذرت به آشپزخونه نمیافته! با لبهای برچیده و قیافهی قهرآلود گفتم: ــ خیلی خری. من گفتم خسته ای، گفتم تا بیدار بشی کوفت بپزم بخوری! خندهش گرفت، اونم از همون خندههای مسخرهش. با یه حرکت بلندم کرد و نشوند روی میز. بعد، با حوصله شروع کرد به جمع کردن آتواشغالهایی که ریخته بود. با لطافتی که ازش بعید بود گفت: ــ ارتین: بشین. الان این گوجه و خیارشورهایی که بهت میدم رو خورد کن، ناهار امروز با منه. پاهامو مثل بچهی پنجساله تکون میدادم و گفتم: ــ سوگند: چی میخوای بخوردمون بدی؟ مسموممون نکنی فقط! یه چپچپ نگام کرد، گوجه و خیارشور و یه چاقو داد دستم، جدی گفت: ــ ارتین: خورد کن! یِرالما یومورتا میخوریم. با تعجب چشام گرد شد: ــ سوگند: ها؟ چی گفتی؟ رفت زیر گاز رو خاموش کرد، سیبزمینی و تخممرغ گذاشت تا آبپز بشن. با خنده برگشت سمتم گفت: ــ ارتین: یه رفیق دارم تُرکه، غذای اوناست. میگن “یرالما یومورتا”، یعنی سیبزمینی و تخممرغ. زیر لب غر زدم: ــ سوگند: عجب غذایی! یه ساعت بعد، سیبزمینی و تخممرغها پختن. آرتین خیلی ریلکس پوستشونو کند. یهجوری حرفهای این کارو کرد که شک کردم. زیر لب گفتم: ــ سوگند: این چند سال آلمان بوده، یا داشته “یرالما یومورتا” درست میکرده میفروخته؟ خواستم میز رو بچینم که نذاشت و با خنده گفت: ــ ارتین: میز نه! بیا بریم حیاط، سفره بندازیم اونجا بخوریم. حال میده! جفت ابروهام بالا پرید. با تعجب گفتم: ــ سوگند: به تیریپت نمیخوره، جناب مهندس!1 امتیاز
-
ساندویچ هشتاد و سه🍔 نیک سعی نکرد بهم روحیه بده، طبیعی هم بود؛ اون که کلارا نبود. تمام وزنم رو به صندلیم واگذار کردم و چشمهام رو بستم. با صدای خوابآلود گفتم: - منو ببر خونه، نیاز دارم دوش بگیرم. احتمالا نیک سرش رو تکون داد، هر چند که نمیتونستم این رو ببینم. بقیه مسیر برای من، در تاریکی مطلق گذشت. وقتی به خونه رسیدم، چشمهام رو از مجسمه مادر دزدیدم. با دستهای مشتشده از مقابلش رد شدم و به طرف حمام طبقه بالا رفتم. وقتی یه دختربچه بودم و ظرف شکلات رو خالی میکردم، دقیقا همینطوری از مقابل مادر فرار میکردم. بیشک الان هم مادر از اونچه بین من و سباستین گذشت، با خبر بود و من اطمینان داشتم کت این کارم رو تایید نمیکرد. لباسهام رو با خشونت از تنم کندم، انگار چیز متعفنی به بدنم چسبیده بود. آب داغ رو باز کردم و چند دقیقه بعد، بخار تمام فضای حمام رو در بر گرفته بود. کف دستهام رو به دیوار پشت دوش چسبوندم، قطرات آب از نوک بینیم سقوط میکردن. اون روز یک ساعت زیر دوش بودم و این، یک رکورد تاریخی محسوب میشد. وقتی لباسهای تمیز پوشیدم و با موهای خیس از پلهها پایین رفتم، ویل شبیه یک روح سرگردون جلو ظاهر شد. - باید اینو ببینی نارسیس! جلو اومد و گوشه آستین لباسم رو کشید تا دنبالش برم. حداقل یادش بود چقدر از لمس شدن بدم میاد. وقتی به آشپزخونه رسیدیم، از جلوم کنار رفت و به میز اشاره کرد: - من همه اینا رو برای تو آماده کردم.1 امتیاز
-
پارت دویست و دهم یهو به این فکر افتادم که یعنی نامه رو پیدا نکرده؟! رو بهش گفتم: ـ بذار ببینم چی یک تو اتاقش هست یا نه! شاید به یادداشتی چیزی گذاشته باشه! بعدش پوریا گفت: ـ دیروز عفت خانوم با گوشیش بهم زنگ زد، وقتی رسیدم سمت مرکز شهر دو تا میس کال از دست رفته ازش برام اومد. سریع گفتم: ـ شاید...شاید همینجوری زنگ زده باشه. از کنارم رد شد و با عجله رفت تو خونه و گفت: ـ باشه بازم بپرسم خیالم راحت میشه. ارتباطش با عفت خانوم خیلی خوب بود، شاید اون دیده باشتش! امیدوار بودم که این زن حرفی نزنه! باورم نمیشد که بخاطر یه دختر عوضی چجوری خودشو داشت به آب و آتیش میزد! ببینم زمانی که اون نامه رو میخونی چه احساسی پیدا میکنی آقا پوریا...همراه پوریا راه افتادم سمت اتاق عفت خانوم...درشو با عجله باز کرد...عفت خانوم مشغول تسبیح زدن سر سجاده نماز بود و با دیدن پوریا، سجادشو جمع کرد و گفت: ـ سلام پسرم! پوریا سریع پرسید: ـ عفت خانوم باوان کجاست؟! عفت خانوم آب دهنش و قورت داد و یه نگاه به من کرد و گفت: ـ من...من نمیدونم پسرم! صبح یکم کمرم درد میکرد، بهش سر نزدم. مگه تو اتاقش نیست؟!1 امتیاز
-
پارت دویست و نهم صبح روز بعد با سر و صدایی از داخل خونه از خواب بیدار شدم. صدای پوریا بود...سریع از اتاقم رفتم بیرون...از پنجره سالن پذیرایی دیدم که پوریا داره با یکسری از نگهبانا جر و بحث میکنه. شالم و گذاشتم دور گردنم و مثل اینکه بیخبرم رفتم بیرون و ازش پرسیدم: ـ پوریا؟؟ چه خبر شده؟؟ پوریا با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت: ـ ملیکا هیچ معلومه که تو این خونه چه خبره؟!! خودمو زدم به اون راه و گفتم: ـ ساعت هشت صبحه پوریا، چه خبر شده؟؟ نکنه حمل و نقل بد پیش رفته؟؟ پوریا دستی به پیشونیش کشید و گفت: ـ ملیکا، باوان کجاست؟؟! شونهامو انداختم بالا و منم قیافه حق به جانب گرفتم و گفتم: ـ من چمیدونم پوریا!!! مگه من نگهبانشم؟! تو اتاقش و دیدی؟! گفت: ـ نبود! داشتم میرفتم داخل خونه که گفتم: ـ شاید رفته باشه داخل باغ! پوریا پشت سرم میومد و با اصرار میگفت: ـ مگه میشه تو این خونه به این بزرگی با این همه نگهبان، کسی ندونه و ندیده باشه که این دختر کجاست؟!!1 امتیاز
-
@سایه مولوی تو منو یاد شخصیت مولان میندازی که خیلی قویه و به هیچ عنوان رو به سختیها کم نمیاره و تو همه شرایط وجه مثبت مسائل و میبینه و امیدواره✨1 امتیاز
-
@shirin_s شیرین توی ذهنم درست مثل اسم قشنگش یه دختر شیرین و مهربون جلوه میکنه که ذهنش همیشه درگیر رویا و آرزوهاشه🤩😍1 امتیاز
-
@QAZAL یه دختر سرسخت کنجکاو و پرانرژی که میتونه از پس هرکاری بر بیاد درست مثل شخصیت موانا توی انیمیشن موانا🤩💖1 امتیاز
-
@bano.z همیشه توی ذهنم یه مادر مهربون و دلسوز جلوه میکنی که پر از عشق به زندگی و نشاطه و توی سرش کلی داستان های قشنگ واسه بچه ها هست🤩😉1 امتیاز
-
ساندویچ هشتاد و دو🍔 قبل از اینکه فرصت کنم جواب نیک رو بدم، کلارا از پشت گوشی با صدای بلند از هیجان گفت: - نارسیس؟! خوبی؟ به محض اینکه به چراغ قرمز رسیدیم، سبز شد. نیکِ خوششانس! گفتم: - من خوبم. اونجا اوضاع چطور پیش میره؟ صدای کلارا رو به سختی از صداهای بیربط اطرافش تفکیک میکردم. نیک کروسانش رو بدون تعارف به من گاز زد و اومِ کشیدهای از طعم خوبش گفت. - بازرس داره تلاششو میکنه، با اون زخم بزرگ، واقعا براش سخته مثل قبل حرکت کنه؛ ولی داره آدمای کتوشلوارپوشِ اونجا رو راضی میکنه. پوست خشک لبم رو با دندون کشیدم و چهرم از سوزش، درهم رفت. نیک میدونِ لستر رو دور زد و برای مجسمه ویلیام شکسپیر که بالای فواره ایستاده بود، دست تکون داد. اون طرفدار بزرگی بود که هروقت توی ترافیک گیر میکرد، هندزفریهاش رو در میآورد و فایل صوتی داستان تاجر ونیزی رو پخش میکرد. به کلارا گفتم: - فقط تا نیمهشب وقت داریم کلارا! به ساعت ماشین چشم دوختم که نُه صبح رو نشون میداد. دوباره تاکید کردم: - اگه تا پونزده ساعت دیگه بلادبورن باز نشه، همه چیز پوچ میشه. بازگو کردن این کلمات، اضطراب خفقانآوری رو به هوای داخل ماشین اضافه کرد. به یاد آوردم این سه روز چطور گذشت؛ از گرفتن بازرس و دزدیدن پرونده، تا ملاقات با جادوگر و مرگ سباستین... حالا که به پایان باشکوهمون نزدیک شده بودیم، نمیتونستیم متوقف بشیم. همزمان با نیک، به همدیگه نگاه کردیم؛ هیچکدوم نمیخواستیم این اتفاق بیوفته. کلارا با مِنمِن گفت: - ولی آخه... میگن سه روز طول میکشه تا درخواستمونو بررسی کنن. با حالت تهاجمی گفتم: - پس اون بازرس بدردنخور داره چه غلطی میکنه؟ نگو که بیخودی زنده نگهش داشتم! کلارا کمی از ازدحام فاصله گرفت. لرزش صداش حالا به وضوح مشخص بود، اون هم داشت به احتمالات بد فکر میکرد. - بازرس داره سر اینکه یک روزه حلش کنن چونه میزنه، این بهترین حالته؛ البته اگه قبول کنن... هی آقا! بچهتون سُس ساندویچش رو به لباسم مالید! فکر نمیکنید به عنوان والدش، باید عذرخواهی کنید؟ مرد ناشناس اصرار کرد که هزینه خشکشویی رو بپردازه و کلارا همینطور که من هنوز پشت خط بودم، داشت با اون مرد، درباره اهمیت تربیت نسل جدید بحث میکرد. گوشی رو قطع کردم. نیک پرسید: - اوضاع چطوره؟ شقیقهم رو مالیدم و جواب دادم: - مثل همیشه، افتضاح.1 امتیاز
-
#پارت_35 «سوگند» خمیازه بلندی کشیدم و چشمام رو باز کردم. من تو ماشین خوابم برده بود. چرا تو اتاق خودمَم پس؟ _وجدان: چرا شیش میزنی؟! خب لابد آرتین آورده. اُه، وجدان، راست میگیها! گوشیم رو از کیفم که کنار تخت بود برداشتم و بدون معطلی شماره بابام رو گرفتم. بعد از دو تا بوق، صدای خستهاش پیچید تو گوشم. بمیرم براش… _بابا: جانم؟ _سوگند: سلام، بابا سردار چطوره؟ بابا با همون حال گفت: _بابا: دکتر تازه بالای سرش بود. گفت وضعیتش بهتره. از خوشحالی روی تخت بالا پایین میپریدم. خدایا شکرت بازم! بعد از خداحافظی با بابا، با حالی بهتر از جا پا شدم، اما کاش پا نمیشدم! نگاهم که به آینه خورد، گرخیدم! از وضعیت آرایشم که هیچی نگم بهتره. موهام که خدا بیامرز ادیسون، غلط میکنه اینطوری برقی باشه! لباسم هم که ماشالا از دهن گاو دراومده انگار. بدون فوت وقت، سریع پریدم تو حموم و یه دوشِ یه ربعهای گرفتم. *** همونطور که آبِ موهام رو با حوله میگرفتم، تو پذیرایی دنبال آرتین میگشتم. صدام رو هم انداخته بودم پسکلم: _سوگند: آرتین... دیلاق جون، کجایی بابا؟ بیا بیرون! با دیدنش روی کاناپه که خوابیده بود، بقیهی حرفم رو خوردم. نگاهش کن! چه هفتتا پادشاه هم داره خواب میبینه! البته بدبخت، حق هم داره ها؛ دو روزه نخوابیده. از همه مهمتر منو با این قیافه تحمل کرده، خودش خیلیه. اما از حق نگذریم، تو خواب مظلوم میشه. ای الهی که یه سگ مظلوم گازش بگیره! با فکری که به سرم زد، سریع پریدم تو اتاق، یه پتو برداشتم، آوردم و انداختم روش. بعدش راهی آشپزخونه شدم. پیشبند و کلاه آشپزی رو برداشتم و با “سیس” پوشیدم. نه اینکه آشپزیم عالیه! حالا چی درست کنم؟ قورمه و قیمه و فسنجون که بیخیال… واسه لوبیا پلو هم لوبیا نداریم. زرشک پلو هم که زرشک نداریم. لازانیا رو که بلد نیستم. پیتزا هم که حال و حوصلهشو ندارم. وسط این تفکرات عمیق، سر و کلهی وجدان جونمم یهو پیدا شد: _خجالت نمیکشی تو؟ گرونه داداش، در توانم نیست کشیدنش. جنس خوب دیگه چی تو دست و بالت داری؟ _وجدان: میخوای کلاً آشپزی رو بیخیال شو، نه؟ نهههههه، طفلی آرتین خوابیده، از دیشبم که خستهست. یه چی درست کنم بخوره.1 امتیاز
-
#پارت_34 «راوی» سوگند از شدت شوک هیچ کاری نمیتوانست بکند. دستهایش بیجان کنار بدنش افتاده بودند و نگاهش روی سردار قفل مانده بود، بیحرکت، مات و بیصدا. صدای ممتد دستگاه، دکتر و پرستارها را بهسرعت به جنبوجوش انداخت؛ همه به سمت تخت سردار دویدند. با هر سختی و زوری که بود، سوگند را از اتاق بیرون بردند. حالِ سارا اصلاً خوب نبود. عزیزترین کَسَش جلوی داشت جان میداد. نفس کشیدن را از یاد برده بود، نفسش گیر کرده بود جایی میان ترس و ناباوری. با فریاد دکتر به خودش آمد که گفت: _دکنر: چرا ماتت برده، شوک! در سریعترین حالت ممکن دستگاه را آماده کرد و به دست دکتر داد. در همان لحظه نگاهش از روی دستان دکتر لغزید و به آن طرف شیشه افتاد… سوگند در بغل آرتین زجه میزد، صدایی پر از بیتابی و درد. پدر سردار در گوشهای ایستاده بود، شانههایش بیامان میلرزید، و مادرش رو به آسمان دست بلند کرده بود، بیوقفه، با چشمانی خیس و دلِ امیدوار، انگار داشت از خدا التماس میکرد تا بچهای را که خودش عطا کرده، پس نگیرد. زیر لب زمزمه کرد: _سارا: خدایا…حداقل بخاطر زجه ها و التماس های مادرش بهش رحم کن. چند ثانیه بیشتر نگذشت که صدای دستگاه تغییر کرد. ضربان قلب سردار دوباره منظم شد. اتاق، بعد از آن همه آشوب، برای لحظهای ساکت شد… فقط نفسها بود که هنوز سنگین و لرزان ادامه داشتند. انگار نفسِ این خانواده و سارا هم همراه با قلب سردار برگشت و جان تازه گرفتند. «سوگند» با صدای منظم ضربانِ قلبش، انگار ضربانِ قلبِ منم منظم شد. خدایا شکرت… هرچقدر بگم شکر، بازم کمه. با صدای آرتین حواسم جمع شد. _ارتین: خدا رو شکر سردار هم برگشت. عزیزم، بریم. با تعجب نگاهش کردم که ادامه داد: _ارتین: خونه... سر و وضعِت رو دیدی؟ همون لباسهای عروسی تنته. بریم یه کم استراحت کن. مخالفت کردم و با لجبازی گفتم: _سوگند: نه، من باید تا… مامان که کنارم نشسته بود، دخالت کرد و با مهربونی گفت: _مامان: لجبازی نکن دخترم، آرتین هم به خاطرِ تو میگه. برو دوش بگیر، سر و وضعتو درست کن، یه کم هم استراحت کن. بعد دوباره برمیگردی. اخم کردم و قبل از اینکه بخوام چیزی بگم، آرتین با اون اخمشِ جدی گفت: _ارتین: سوگند، بلند شو… زود باش. مگه کسی میتونست به این دیلاقِ اخمو زور بگه؟! با لب برچیده راه افتادم و قبل از خودش رفتم بیرون. اما حواسم بود که پشت سرم با مامان اینا خداحافظی کرد، کیفم رو برداشت و اومد. حسابی هم اخم کرده بود، حتماً به غرورش برخورده که کیفم رو برداشته و خودش حمل میکنه. کنار ماشین منتظرش بودم. رسید بهم و ریموت ماشین رو زد. سوار شدم و مثل همون روزای اول، درو قشنگ کوبیدم. مشخص بود داره رعایت حالم رو میکنه، وگرنه الان کنار تختِ سردار، منم بیهوش بودم. با تکونهای ماشین چشمام خود به خود گرم شد و نفهمیدم چطور خوابم برد. «آرتین» اتفاقات این چند روز بدجوری کلافم کرده بود و حالا سوگند هم با این اداهای خوشگلش شده بود قوز بالا قوز... حالا چرا ساکته؟ بعیده از این دختر! سرمو برگردوندم سمتش که دیدم جمع شده تو خودش و خوابیده. همونطور که یه دستم روی فرمون بود، با دست دیگهم کتم رو برداشتم و کشیدم روش. یه ساعت بعد، جلوی درِ خونه زدم رو ترمز. بعد از باز کردن کمربندم، پیاده شدم. دور زدم و درِ کمکراننده رو باز کردم. یهجوری مظلوم خوابیده بود که انگار تا حالا تو زندگیش هیچ شیطنتی نکرده. دلم نیومد بیدارش کنم… یه دستم رو گذاشتم زیر زانوهاش و یه دستم رو پشت گردنش، بغلش کردم و بردمش خونه. بردمش تو اتاق و گذاشتمش رو تخت. پتو رو کشیدم روش. اون گریه و حال بدش خیلی خستهش کرده بود، که با اون همه حرکت، بازم ریلکس خوابیده بود. از اتاق خارج شدم و درش رو بستم. خودمم دیگه نا نداشتم. خودم رو پرت کردم رو کاناپه جلوی تلویزیون و خیلی زود خوابم برد.1 امتیاز
-
یکم به غرغرهای روشا گوش کردم؛ به قول نادین از همه ایراد میگرفت. اگه بهش رو میدادم روی همه عیب میگذاشت. استارتش وقتی زده میشد پایانش با زنگ مدرسه بود. وارد کلاس شدم. دیدم کسی سر به سرم نگذاشته. نشستم و چشمهام رو بستم. بخاطر همجوشیها ذهنم خسته بود. یه جورایی شبیه ناظری بودم که از چند روح و چشم به زندگی نگاه کرده. نادین آروم پرسید: - سایوراخانم خوبی؟ چشمهام رو باز کردم و تایید کردم. - آره، فقط خوابم میاد. لبخند زد و روشا اومد حرف بزنه استاد اومد. یه پسر جوون بود! به همه ما نگاه کرد و دست تو جیبش کرد. کروات سیاهش رو شلتر کرد. پسری مو مشکی، چشم مشکی با لبهای نه خیلی بزرگ و برجسته متناسب به صورت بود. خوشگل اون چنان نه، ولی جذاب آره بود. یه کت و شلوار هم پاش بود. دستی تو موهای سیاهش کرد و با چشمهای خمارش گفت: - من استاد شما گارسیا هستم. از الان تمامی دروس مربوط به گیاهان، معجون سازی، درمانگری و غیره با من هستید. از نظر همه ما رو گذروند، دید خیره شدیم بهش و داریم با دقت گوش میدیم. ابرو بالا انداخت و ادامه داد: - الان سمت کتابها نمیرم تا زمانی که جناب نواسترا بگه، پس یه گیاه به شما نشون میدم، شما به خاطر میسپارید. میریم جنگل پیداش می کنیم زمانش هم فقط سی دقیقه هستش. همه شوکه شدن و آرتین بلند پرسید: - استاد گارسیا، چرا انقدر زمان محدود؟! استاد اخم کرد: - دقت، سریع فرض کنید تو خطر جدی و مرگبار هستید؛ باید خیلی زود تو جنگل این گیاه موثر و زود تاثیر رو که همه جا رشد میکنه و همه بیخیالش هستن رو پیدا کنی. آرتین اخم کرد و غر زد: - مسخرهاست! دستم رو بالا گرفتم، اجازه داد حرف بزنم. پرسیدم: - من هم میتونم بیام؟ پشت میز نشست. گلدونی از غیب روی میز ظاهر شد گفت: - آره که میتونی، ولی به شرطی که جلو چشم باشی، دور نشی و مطمئن باش تاثیری روی نمرههات نمیذاره. برعکس بقیه که اگه پیدا نکنند نمره کم میکنم. شما بخاطر محدودیت مدیر گفته آزمونهای عملی رو نمره رو جور دیگه حساب کنم با فعالیت کلاسی و آزمونها. روشا خوشحال شد و جیغ خفه و تو گلویی زد: - وای میتونی بیای. لبخند خوشحال زدم و دست روشا رو محکم گرفتم. آرتین با اخم پرسید: - چرا خانم سانترو انقدر ویژه باهاش برخورد میشه؟ میدونم ملکه آسمانه ولی مگه شعار انجمن این نیست امپراتور هم باشی، درون انجمن ثبت نام کنی یکسان رفتار میشه؟ استاد گارسیا خودکار روی میز زد: - چون آخرین نسل از تبارزادگان نور هستش و خاصتر از نورزادگان؛ از شما هم میخوام مراقب ملکه آسمان و نور باشید. بعضیا باشه گفتن ولی بقیه سکوت کردن. آرتین با اخم که دیگه خبری از لودگیش نبود با مدادش بازی کرد. پسر خوشگل و بیشتر خوشگل باحال بود. یه پسر مو قرمز با چشمهای نارنجی روشن که درونش مثال ریشه مویی فیزوزهای بود. لبهاش براق و قلوهای مردونه بود، خیلی قلوه نبود ولی جذاب بود. هیکل عضلانی داشت که از زیر پیرهن هم میشد به سیکسپکهاش نگاه کرد. همیشه هم دیدم سه دکمه پیرهن سفیدش بازه. یه زنجیر مشکی تو دستش بود و یه نخ قرمز دور مچ دستش. سرش رو بالا اورد، نگاهم رو گرفتم و به جای دیگه دوختم. استادگارسیا جفت جفت بلند میکرد، تا به گل خیره بشیم. آخر نوبت به ما رسید. روشا همراه پسری مو بور چشم بنفش که اسمش آسیم تکین بود رفت. بعدش نوبت من و نادین شد. سمت میز استاد رفتیم. یه گل علفی شکل شبیه شبدر، داخلش خطهای قرمز، با دقت برسیش کردم. انگشت شستم رو روی گل زدم برگ رو بالا دادم به زیر برگ و ساختارش خیره شدم. زیر برگ اسکلت برجسته داشت، کمی گل رو فشار دادم انگشتم رو زیر بینیم گرفتم بوی تیز که به حالت سمی بود و یه ته بوی بتادین داشت. قد صاف کردم که دیدم استاد گارسیا با دقت منو داشت برسی میکرد و گفت: - شبیه یه کار کشته گل رو برسی کردی! همه ظاهر گل رو دیدن ولی تو تا باطن گل. بازوم رو فشار دادم و جواب دادم: - طبیعت میتونه هم دوست تو باشه هم دشمن؛ خلاصهاش هرگلی گل نیست و هر علفی هم علف نیست. روزی گلی تو رو زمین میزنه و علفی نجاتت میده. مات من شد. همراه نادین سمت میزهامون رفتیم نشستیم. جناب گارسیا خنده جذابی کرد و حرف منو روی تابلو با دست خطی خوش نوشت و گفت: - درسته تو کل آموزش منو تو دو خط به زبون اوردی. روزی ما از گل به پای علف میافتیم نجاتمون بده. طبیعت هم همیشه مهربون نیست. گیاه شیزوی که الان دیدید چندین مدل ازش هست پس هر علفی دارو نیست، گاهی ممکنه سم باشه و جون تو رو بگیره، پس باید بینش و درک، دقت و هوش رو بالا ببری. یه دست تو جیب کرد و آهی جذاب کشید. اصلا همه رو با جذابیتش کشته بود و گفت: - خلاصه بهتره حواس جمع باشید این چیزی نیست بخوام من به شما بگم چون فقط با تجربه تجربه و باز هم تجربه بدست میارید. من میتونم بگم شما فقط حفظ کنید ولی یاد گرفتنش خیلی فرق داره. باز هم همه خیره استاد بودن. خندهام گرفت لعنتی با این که زیاد خوشگل نبود ولی واقعا جذاب بود. لحنش، نگاه خمارش دروغ چرا چشمهای خمار کشیدش شاید نمیگذاشت به خوشگلیش نگاه کنیم چون تمام جذابیت و خوشگلیش رو انگار خدا رو چشمهاش کار کرده بود. سمت در رفت و گفت: - آسیم برو مدیر رو خبر کن دروازه باز کنه. آسیم بلند شد و رفت. استاد گارسیا با ماژیک تو دستش بازی کرد و پرسید: - نمیخواید سوالی بپرسید؟ روشا فورا پرسید: - چطور یه گیاه سمی رو شناسایی کنیم؟ استاد به روشا خیره شد و جواب داد: - سوال خوبی پرسیدی. دو قدم دیگه برداشت لبه میزش لم داد و پرسید: - کسی میتونه سوال دوستش رو جواب بده؟ دختری دستش رو بالا برد و پرسید: - هرچی زیباتر باشه سمی. استاد سری با نه زیاد تکون داد و جواب داد: - ممکنه بعدی؟ آرتین با لودگی گفت: - شیره گل سفید باشه سمیه؟ استاد تک خنده زد: - احتمالا ولی صد در صد نه بعدی... دختری بلند شد و جواب داد: - بوی تند؟ استاد دستش رو به مایل تکون داد: - میتونه این باشه ولی گاهی بو جواب قطعی نمیده. استاد به من نگاه کرد و پرسید: - خانم سانترو شما که اون جور گیاه رو برسی کردی باید حرفی داشته باشی، درسته؟ خندیدم و سر به منفی تکون دادم. - من برای گیاه سمی حرفی ندارم. چرا؟ چون گیاهها زندگی پیچیدهای دارند ولی میتونیم گاهی متوجه بشیم. تمامی بچهها درست گفتن. رنگ، بو، شیره... میتونیم به حالت حیوانات نگاه کنیم، درخشانی برگ و رنگهای غیر طبیعی پرداخت کنیم. ولی بازم نباید گول خورد. همونطور که پای تابلو گفته من رو نوشتید. طبیعت میتونه گیج کننده باشه. گاهی پرندهها با سم سازگار هستن و میتونند بیان اون رو بخورن. یه گیاه سمی شاید میوه زیبا ولی سمی برای طعمه بذاره. ولی بازم و بازم... تجربه، تو تا تجربه نداشته باشی نمیتونی قطعی بگی این گل سمی نیست. و شاید روز یه سم با ترکیب دوز کمش با چیزی همون جون تو رو نجات بده پس باید شناخت، دید، بوید و هوشیار باشی. استاد نگاهش محکمتر به من چسبید. نتونستم زیر نگاه جذابش بمونم و هول کرده دست روی گوشم کشیدم. استاد خنده جذابی زد: - فکر کنم داریم به یه پژوهشگر کوچولو نزدیک میشیم. کسی که میشکافه درسته؟ سرخ شدم و گونههام داغ کرد. خنده زیبایی زد و گفت: - همون طور که خانم سانترو گفت، سمی بودن گیاه با تجربه و تحقیق بدست میاد. پس میخوای عالی باشی؟ بشکاف تا وقتی چیزی رو از درون نشکافی و برسی نکنی نمیتونی نتیجه دلخواه بگیری. دستهاش رو به هم کوفت و ادامه داد: - خب مدیر اومد، کیف لازم نداریم ولی با خودتون آب بیارید تشنه نشید. مدیر همراه آسیم اومد. نگاه هرزش رو به من دوخت و لرزیدم. اخم کردم و بطری آبم رو برداشتم. یک راست نزدیک من شد و دست روی میزم گذاشت و تو صورتم گفت: - الههنور، من دارم ریسک میکنم برای فرستادن شما حق ندارید از بچهها و استادتون دور بشید متوجه شدید؟ لپم رو پر باد کردم و غر زدم: - متوجه شدم. انقدر نگاهم کرد که داشتم پشیمون می شدم برم. کلافه از من نگاه گرفت و به استاد گارسیا گفت: - خیلی مراقبش باش، الههنور آخرین بازمانده از نسل نور هستش. میکال وارد کلاس شد. با گارسیا محکم دست دادن و به من نگاه کرد. نزدیکم شد و خنجری دستم داد گفت: - برگشتی پسش بده برای محافظت از خودت ببرش. خندیدم و متعجب گفتم: - دارید منو میترسونید! فقط نیم ساعت یه گیاه میخوایم پیدا کنیم. یاد موضوع صبح که یه ژذا به من حمله کرد افتادم. خجنر رو گرفتم و میکال جواب داد: - نیم ساعته ولی همین فرصت میتراشه تو رو بگیرن. به خنجر نقرهای نگاه کردم و سر تکون دادم: - حواسم هست، دور نمیشم از استاد. مدیر کلافه وردی خوند و دروازه طوسی که از درونش جنگل معلوم بود باز کرد؛ اول استاد وارد شد و بعد ما دو نفر دونفر وارد شدیم. من و نادین آخرین نفر بودیم. خنجر و بطری آبم رو محکمتر تو دستم گرفتم. از دروازه رد که شدم؛ حس خنکی کردم. انگار از زیر یه نسیم خنک گذشتم. جنگل با آفتاب ملایمش، بوی گل و گیاهان، و بیشتر بویی شبیه به یاس دلم رو پیچوند و کاری به سرم اورد عمیقتر این هوای خوش رو که آفتاب به عرق و بو انداخته بودش رو نفس بکشم. استاد کنار من ایستاد. بوی خنکش با بوی طبیعت، میکس جالبی تو بینیم رو چالش زد. استاد بلند گفت: - تو دید باشید، دور نشید، شوخی تو جنگل ممنون، تحریک کردن که تو نمیتونی، جرات نداری، و یا بازی شجاعت این جا ممنوع. ما برای درس اومدیم نه تفریح، حالا... به سلامت سی دقیقه از الان تایم گرفته شد. به زمین نگا کردم و نادین هم کمکم کرد. لا به لای چمنها گلهای آبی ریز و حتی زرد، سفید و صورتی بود. لبخند زدم. مثل همه بچهها خم شدم و تو چمنها رو گشتم. هنوز پنج دقیقه نشده بود دختر و پسری فریاد زدن که پیدا کردن. نادین نیم نگاهی کرد و پوزخند زد: - گیاه رو از خونش اورده بود. همون لحظه هم استاد گارسیا گفت: - چند ساعت از چیده شدنش میگذره خاصیت نداره و نمره هم نداره برو باز پیدا کن. منو نادین خندیدیم. استاد با زیرکی جواب داده بود تقلبت بی فایدهاست. حدود بیست دقیقه چمنها رو زیر و رو کردیم. چند نفر تونسته بودن پیدا کنند ولی من محدود بودم نمیتونستم جلوتر برم. بغ کرده به اطراف خیره شدم که تو درخت سه متر از من دورتر یه مرد شنل پوش رو دیدم! اومدم به استاد بگم یه نی تو دهنش گذاشت و چیزی سمت من پرتاب کرد. زمان لحظهای برای من از حرکت ایستاد. سوزن سمی رو تونستم ببینم. با یه حرکت سوزن رو گرفتم. دستم رو بالا اورد. چشمهام داغ کرد. سرم رو کج کردم و سر انگشت اشارهام که مثل تنفگ گرفته بودم مورمور شد و نوری طلایی بیرون زد. یک راست تیر چاکرام به جفت پاهاش خورد و از درخت افتاد. نزدیکش شدم و فورا دست روی سرش که شنل داشت گذاشتم. سه ثانیه برای همجوشی میخوام. تهدید، بیچارگی، فقر، مادر و پدر مریض بعد... فرمان فرمان و بازم فرمان بدون صورت. نعره زد و حمله کرد. دستش رو پیچوندم و روی کمرش نشستم. شنلش رو برداشتم به صورت لاغرش خیره شدم. هرکی فرمانهای کشتن منو میده خیلی زیرک و باهوشه که خودش رو نشون نمیده. با دیدن همون گیاهی که میخودم کنار بازوی مرد لبخند زدم. استاد شوکه به کسی که شکار کرده بودم نگاه کرد. نمیدونم چرا نترسیده بودم و گفتم. - میخواست منو بکشه. استاد با دو انگشت تو گردن مرد زد و بیهوشش کرد. یهو چنان فریادی سر من زد که پرندهها در رفتن. - چرا سر از خود وارد عمل میشی؟ نگفتی تو رو بکشه؟ ترسیدم و از روی مرد بلند شدم و گیاه رو کندم. همه دور ما جمع شدن که آرتین با حیرت جلو اومد به مرد نگاه کرد و گفت: - از خاندان سرزمین سیگنوس هستش! به دکمه سفید شنلش نگاه کردم تصویر قو روش بود. و آره از خانواده سیگنوس بود. مردی که می خواست منو بکشه گناهی نداشت فرمان بهش داده شده. نادین چرخوندش و دست روی سرش گذاشت و اخم کرد گفت: - بهش فرمان داده شده اگه بیدار بشه معمولا هیچی یادش نیست چون فرمان تو سرش داره کمرنگ میشه. شوکه شدم! نادین چقدر زود فهمید. روشا با اخم جواب داد: - خدای من! قربانی خاموش، یه مهره حرکت؛ این بازی کثیفیه. هم همه شد و هرکی یه چیزی گفت. صدای تیرکی اومد و سرم چرخید. با دیدن تریستان پشت یه درخت که جلو نمیاومد لبخند زدم. تبدیل به مار سیاه شد و با سرعت روی بدن من چنبره زد. همه جیغ زدن و عقب رفتن. استاد خواست برش داره فورا گفتم: - مار خودمه. سر مار رو نوازش کردم چون کنترلی روی همجوشی کردنم نداشتم تمام اطلاعاتش تو سر من اومد! خشم، نفرت، رها شدن، تاریکی و تاریکی، اژدها نمیتونه بشه و به تریستان حسادت شدید داره. اومدنش اتفاقیه، منو نمیشناسه ولی میدونه بوی خوبی دارم برای همین نزدیکم شده. نه این مار من نیست! تریستان نیست! نفسم بند اومد. تریستان بردار دو قلو داره! قلبم تیر کشید و با سرعت از روی خودم کندمش و پرتش کردم. خنجرم رو از غلاف بیرون اوردم. نفس نفس زدم و نگاهم کرد. خواست جلو بیاد جیغ زدم: - نیا! تریستان و تاسیان اسمش تاسیان بود. غم تو چشمهاش، بغض تو چشمهاش میگفت این اسم شدیداً برندازشه. صداش تو سرم دورگه پیچید: - برادرم رو میشناسی؟ برای همین اشتباه گرفتیم؟ فکر کردی آشنای تو هستم؟ نفس نفسهام بلندتر شد. تاریکیش خیلی از تریستان غلیظتر بود. به درخت کوبیده شدم و مه سیاه با رگهای آبی دورش چرخید و آدم شد. دستش رو به درخت کوبید و غرش کرد: - میشناسیش؟ چشمهام رو بستم و بیاراده لبخند وحشتناک زدم. نترسیده بودم، از هیجان به نفسنفس افتاده بودم. انگار تاریکیش داشت یه چیزی از وجودم رو ارضا میکرد. انگشتم رو سمت دهنم بردم و گاز گرفتم. همه کارهام بیاراده خودم بود. بوی خون من گیجش کرد و تا بخواد عقب بره تو دهنش کردم. لرزید و شوکه شد. آروم انگشتم رو با لذت مک زد. دهنش مثل کوره داغ بود. دستم رو از دهنش بیرون اوردم و دستوری گفتم: - محافظ من شو تاسیان. ناباور زانو زد و مشتش رو به قلبش کوبید. - تا ابد وفادر ملکهام میمونم. یهو به خودم اومدم و سرم گیج رفت! بدنم اختیار از خودش نداشت. انگار جلوتر از عقل من بدن من تصمیم می گرفت چیزی عمیق و عجیب تو دلم تکون خورد و بیهوش شدم. ... به اطرافم که همش سیاهی بود خیره شدم! این سیاهی فرق داشت. تاریکیش تاریک نبود باتلاق بود یه تاریکی که تو رو درونش میکشید. فرار کردم. دویدم... انگار دنبالمه! هرجا میدوم هست. دویدم، دویدم دویدم... میخواستم به نور برسم، نور هم فرار می کرد. تو چرخه فرار و گریز بودم.. چیزی از درون تاریکی صدام میکرد. انگار میگفت با من شو. ترس تا استخونم رسیده بود. از چی فرار میکردم؟ از تاریکی که درونش رو نمی تونستم ببینم و نور هم درونش حل میشد؟ جیغ زدم و افتادم. تاریکی که هیچی ازش نمیدیدم جز سیاهی منو بلعید و نور هم بلعیده شد. نعره زدم. ولی نه درد داشتم نه چیزی! تو تاریکی نشستم هیچی نمیتونستم ببینم. ایستادم و صدا زدم. - هی؟ هی هی هی هی هی... صدام پژواک شد. - کسی نیست؟ کسی نیست نیست نیست نیست... باز پژواک خودم. خودم رو بغل کردم. به طرز عجیبی دیگه ترس نداشتم. تو تاریکی که انگار من حکمرانش بودم قدم برداشتم و گفتم: - خیلی تاریکیه. نوری همه جا تابید! یه نور عادی نبود. نوری بود که با این تاریکی، میتونست غلبه کنه و سیاهی رو نه این که دور کنه بلکه درونش نفوذ کنه و روی من بتابه. دورم پر از نور شد و هاله خاکستری دور نور گرفت. همه جا تاریک بود، ولی راه من نه... راه من نورانی و هاله خاکستری بود. قدمهام رو با احتیاط برداشتم و گفتم: - این جا کجاست؟ صدای آشنایی تو سرم پیچید و بعد آشینا تو قسمت خاکستری هاله ایستاد. متعجب سوت زد. - اوه طلسمت شکسته شد! چقدر تاریکیت ترسناکه. خیلی عجیبه کنترلش رو داری. یه قدم برداشتم نور با من حرکت کرد و آشینا رو تو نور اوردم. چشمهای کریستالیش درخشانتر شد و گفت: - چه حسی داری؟ سر به منفی تکون دادم. - هیچی انگار کامل شدم. انگار این محدوده منه. لبخند مرموز زد و چرخید. - من این جا اومدم تا تاریکیت به تو حمله نکنه، انگار الکی نگران شدم. یه چیزی تو دلم تکون خورد. آشینا انقدر با ادب نبود همیشه میخندید و برای ترسوندن من تلاش میکرد. برای احتیاط دست روی سر آشینا گذاشتم. هیچی تو سرش نبود تاریکی و تاریکی بود. سرم رو کج کردم و یه قدم عقب رفتم و گفتم: - درسته نگرانی نداره چون تو خود تاریکی هستی. برگشت نگاهم کرد. دوباره تو محدوده خاکستری قرار گرفت. نیشخند زد و حالتش عوض شد شبیه من شد. بدنش پر از جواهرات شد ولی با نگینهای سیاه، دلخور گفت: - چرا اول نور رو آزاد کردی؟ چرا انقدر تاریکم مودبه؟ خندید، انگار صدای ذهنم رو شنید. - چرا به خودم حمله کنم؟ من میخوام جذبت کنم، میخوام منو از نور بیشتر بخوای، وقتی خشمگینی استفادهام کنی. من و نور با هم طلسم شدیم درونت ولی تو اول نور و آزاد کردی، پس کی من؟ صدایی از پشت سرم که کپی خودم ولی با آرامش و گرما بود پیچید: - چون من از تهدیدهای اطراف دورش می کنم، اگه بفهمن تاریکی داره میکشنش. پس به من بیشتر نیاز داره تا تو. برگشتم خودم بودم با جواهرهای نورانی روی بدنم! پشتم نور و جلوم تاریکی من هم افتاده بودم تو رنگ خاکستری! نه تاریک نه روشن. تاریکی: من تو خشم و غم، ترس و همه چی میتونم کمکش کنم. نور با گرمی و لطافت جواب داد: - ولی من کنترل بهتری دارم، مردم نور رو بیشتر دوست دارند. تا تاریکی خواست جواب بده گفتم: - من الان تو رنگی که هستم خوشم میاد. نه نور تو رو می خوام نه تاریکی تو. من ترکیب شما رو میخوام. جفتشون شوکه شدن و فورا گفتن: - اما... دستم رو بالا اوردم. - تعادل میخوام، جنگ درونی نمیخوام. اگه نمیتونید برای همیشه خاموش بشید. ترسیدن ولی یه چیزی درونشون تغییر کرد. نور اشک سیاه ریخت و تاریکی اشک نور و یک صدا گفتن: - ما تو رو امتحان کردیم. درواقع نور تاریکی بود و تاریکی نور ما از اول با هم بودیم ولی نمیدونسیم تو کدوم از ما رو میخوای. چشم هام رو بستم و لبخند زدم. - من ترکیب شما رو میخوام این خیلی با جفتتون رو میخوام فرق داره. وقتی ترکیب بشید چیزی رو میسازید که از خودتون قویتره. تو تاریکی و نور قدم زدم و حرف زدم. پژواک صدام تو نور و تاریکی چرخید. - وقتی تو نور زیادی، چشم زده میشه... ممکنه راهت منحرف بشه، پس نور زیاد خوب نیست. و وقتی تو تاریکی هستی، نتونی جلو پاهات رو ببینی همون تاریکی خودت باعث سقوطتت میشه. من میخوام ترکیبی از شما رو داشته باشم که نه باعث سقوطم بشه نه چشم و دلم رو بزنه. جفتشون احترام گذاشتن و یک صدا گفتن: - پس ما از الان تغییر ماهیت میدیم و میشیم سایه راه تو. لبخند زدم. - بشید سایه من و از سقوطم جلوگیری کنید. هر دو با هم دست دادن و خندیدن. - تو ما رو رام کردی، پس سقوطتت هم رام میکنی. وقتی سقوطی به پای تو بیفته دنیا تکون میخوره. جفتشون دود خاکستری شدن و تو قلبم فرو رفتن. انگار قلبم بلعنده شد. نور و تاریکی رو همزمان بلعید و دورم رو به پوچی تبدیل کرد.1 امتیاز
-
#پارت_33 پشت چشمی نازک کردیم، خیلی ریلکس همونطور که جای آرسین می نشستم رو بهشون گفتم: _سوگند: برین جای پسرا و دخترا رو هم بگین بیان اینجا. چشم غره ای حوالمون کردن و کاری که گفتیم انجام دادن. بعد از چند تا عکس که با هم گرفتیم به پیشنهاد مهتا رقصیدیم، اونم چه رقصی! یعنی پیست رو به گند کشیدیم با اون رقص زیبامون! اگه عمه خانم نمیومد با اون نگاه خفن و ترسناکش منهدممون کنه، همون یه ذره آبرویی هم که نداشتیم به باد می رفت. بعد از جمع کردن ما دیجی میکروفون رو گرفت دستش و صداش بلند شد. _دیجی: حالا وقت رقص تانگو هست، زوج های خوشگلمون بیان وسط. هنوز ۱۰ ثانیه هم از دعوتش نگذشته بود که دستی جلوم قرار گرفت. چشمام دستا رو دنبال کرد و رسید به دو چشم سیاه آرتین، انگار آرتین قبلی نیست آرتین قبلی اخمو بود، این یکی لبخند داره. با همون لبخند گفت: _ارتین: برقصیم خاله ریزه؟ نتونستم هیجانم رو کنترل کنم و با تک خندی گفتم: _سوگند: برقصیم دیلاق خان! از لقبی که بهش دادم اخم بامزه ای بهم می کنه و دستم رو می کشه و می ریم وسط، آروم آروم شروع میکنیم به تکون خوردن. همونطور که می چرخیم میگم: _سوگند: چه عجب ما لبخند شما رو هم دیدیم امروز آقای زاهدی! ببین می گم این آدم نیست می گین نه، تا گفتم لبخند می زنی باز اون پوزخند مسخرش رو زد. _ آرتین: لبخندمو دوست داری؟ لبخند شیطونی زدم و با خباثت گفتم: _سوگند: نه دلم برات می سوزه که دچار معرض دو قطبی شدی! اوه اوه چشماش داره قرمز میشه الان که بزن شل و پلم کنه. خدایا از دست این گوریل نجاتم بده. قول میدم دیگه بدون وضو نماز نخونم. بالاخره از دستش در رفتم، اما نگاه تهدید آمیزش می گفت دارم برات! عروسی به پایان رسید بدون عروس کشون و من چقدر ناراحتم از این موضوع! ولی خب ما پرروتر از این حرفاییم، همین که ننه بابامون بعد از بدرقه آرسین و نوشین رفتن، با بر و بچ و عروس داماد ریختیم تو خیابون رقصیدیماا. بعد یک کم دور دور تو خیابون رفتیم بام تهران از ماشین پیاده شدیم صدای آهنگو تا ته داده بودیم و فارغ از دنیا دسته جمعی می رقصیدیم، می خندیدیم و حالمون خیلی خوب بود. این جمع و خوشحالیش رو دوست دارم. بودن کنارشونو دوست دارم. امیدوارم همیشه همین قدر خوشحال بمونیم. یه دل سیر که رقصیدیم و خندیدیم سوار ماشینا شدیم که برگردیم. موتور سردار دقیقا از کنارمون با سرعت رد شد و تو پیچ خیابون خورد به یه ماشین. انگار دنیا رو سرم آور شد. نفهمیدم کی و چطوری از ماشین پیاده شدم و دوییدم نشستم بالا سر جسم بی جونش. خوشحالی انفجاریم در عرض یه ثانیه شد سیاهی مطلق انگار یکی با قنداق تفنگش محکم کوبیده باشه رو سرم، دهنم باز بود می خواستم فریاد بکشم بگم داداشی شوخی خوبی نیست پاشو اما صدام در نمیومد. نفهمیدم کی سردار غرق در خونم رو بردن، نفهمیدم چطوری خودم رو رسوندم پشت در اتاق عمل! خدایا چرا اینطوری شد؟ چرا؟ کاش خانواده هامونو قال نمی ذاشتیم، کاش سردار موتور نداشت، کاش اصلا امشب عروسی نبود، کاش...... کاش داداشم سالم از اونجا بیاد بیرون. چند ساعت می گذشت و هنوز هیچ خبری نبود. بابام کلا انگار روزه سکوت گرفته بود. مامانم داشت خون گریه میکرد. ساناز زیر سرم بود و من هم......... چه جوری باشم وقتی داداشم رو تخت بیمارستانه؟ بالاخره بعد از چند ساعت طاقت فرسا در اتاق عمل باز شد و دکتر که رفیق صمیمی سرداره اومد بیرون. هممون هجوم بردیم سمتش و منتظر بهش نگاه کردیم. معلوم بود به سختی بغضش رو نگه داشته. _ دکتر: سرش آسیب دیده، من همه تلاشمو کردم ولی متاسفانه رفت کما! گفت و با گریه رفت. به همین راحتی؟! رفت کما؟! قبل از اینکه اشکای لعنتیم از چشمام بریزن چشام بسته شدن و دیگه هیچی نفهمیدم. آروم چشامو باز کردم سرم دستم بود. آرتین هم دستم رو گرفته بود و همونطور نشسته خوابش برده بود. با تکون خوردنم آرتین هم بیدار شد. چشماش قرمز بود. چشمای منم دست کمی از اون نداشت. از دیشب نخوابیده بودم و یه بند هم گریه می کردم. صدای خش دارش بلند شد. _ آرتین: خوبی؟ چطوری خوب باشم؟ این انتظار زیادی نیست واقعا؟ با کمکش نشستم رو تخت و با بغض گفتم: _سوگند: خوب نیستم، خوب نیستم آرتین. دلم میخواد سردار مثل بچگیامون پاشه بگه مریضی بهونه بود که نرم مدرسه. بگه....... بغضم نذاشت بیشتر حرف بزنم و از شکام از چشمام سرازیر شدن. بی هیچ حرفی بغلم کرد. سرم رو سینهش بود، یه دستش رو کمرم بود و دست دیگهش موهام رو نوازش میکرد. _ آرتین: سرپا می شه قربونت برم، گریه نکن. خواسته زیادیه اگه بگم دلم میخواد دنیا همینجا متوقف بشه تا من باشم و آرتین آغوش پر از آرامشش! بیشتر بهش چسبیدم و اروم گغتم: _سوگند: می خوام ببینمش. دستش رو موهام متوقف شد، مشخصه که تردید داره. چند لحظه بعد ازم جدا شد، لا سر انگشتاش اشک هام رو پاک کرد و مهربونی گفت: _ارتین: جلوش گریه نکنی ها، دکتر می گه می تونه ما رو ببینه پس با حال خوب می ریم پیشش تا حالش بد تر نشه. سرم رو به معنای باشه تکون دادم، کمک کرد که از تخت پایین بیام و بعد راه افتادیم سمت اتاق سردار. با یاد بقیه یه لحظه تو جام ایستادم، ارتین هم ایستاد و سوالی نگاهم کرد. _سوگند: بقیه کجان؟ دستم رو گرفت و همونطور که به راهمون ادامه دادیم گفت: _ارتین: اقاجون بالا بستریه، مامانت نمازخونه ست، بابات هم یه ساعت پیش همین جا ها بود. بقیه رو هم با خشایار فرستادیم رفتن فقط ساناز کنار تختت زیر سرم بود. اونقدر حواسم پرت بوده که حتی ساناز رو هم ندیده بودم. رسیدیم جلوی اتاقش، رفتم جلوتر و جلوی شیشه ایستادم. اما با دیدن یه پرستار که بد مشکوک می زد تعجب کردم. با صدای زنگ تلفن ارتین برگشتم عقب، همونطور که تلفنش رو جواب می داد اشاره کرد که الان میاد. سری تکون دادم و بعد لای در رو باز کردم، تا با دقت گوش بدم ببینم چی می گه، چون مشخص بود داره حرف می زنه. _پرستار: سردار تو رو خدا بیا و یه این دفعه رو سر قولت بمون. خواهش می کنم برگرد، خانواده ت نگرانتن حداقل بخاطر اون ها سالم بمون.... من می رم ولی بازم میام بهت سر می زنم. راه رفته رو برگشت، در رو که باز کرد با دیدن من شوکه شد، من هم دست کمی از اون نداشتم. چشم های عسلی و درشتش درد و غم رو فریاد می زدن و خیس از اشک بودن. با این قانون مزخرف خاندانمون ته رابطشون چطوری می شه؟! خدابا خودت به خیر بگذرون. با ببخشید گفتنش و رفتنش از فکر در اومدم، رفتم تو اتاق و رو صندلی کنار تخت سردار نشستم. _سوگند:سلام داداشی.... نمی خوای بلند بشی؟ از دیشب تا حالا چشم هات بسته ست ها. ناقلا جریان این دختره چیه؟ای ناکس من رو باش فکر می کردم هر روز یه دوست دختر عوض می کنی، نگو فقط همین خانم پرستاره بوده، فقط زرنگ بازی در میاوردی..... بمیرم براتون اقاجون و قانون مزخرفش رو می خواین چی کار کنین؟! یادته نذاشت ارین با اون دختری که می خواستش ازدواج کنه؟! اگه... اگه به تو و....... صدای بوق ممتد دستگاه که بلند شد صدای من هم تو گلوم خفه شد، نه امکان نداره!1 امتیاز
-
#پارت_32 در اتاق رو با تمام توان کوبید و هلم داد داخل. کمرم خورد به دیوار، نفسم برید. از درد لب زدم: _سوگند: اخ! بی توجه صداش رو انداخت رو سرش. _ارتین: چت شده تو امروز؟ من باهات حرف می زنم در ماشین رو می کوبی و سرت رو می ندازی پایین می ری؟! چرا نمی دید درد دارم و سرم داد می زد؟! حالم بهم می خوره از این احساسات ضد و نقیضم. چرا هم دوس دارم سر به تنش نباشه هم خریدار نازم باشه؟! برای خودمم این احساسات گنگ بودن، ناخوداگاه بغض کرده بودم و هر لحظه ممکن بود اشکم بچکه. با صدای حیرت زده ش به خودم اومدم. _ارتین: گریه می کنی؟! دوست نداشتم بیشتر از این جلوش ضعف نشون بدم. _سوگند: پررو نشو. به چه حقی سر من داد زدی؟ هان؟! با خنده یه وری دستاش رو رو به اسمون بلند کرد و گفت: _ارتین: خدا رو شکر! چه عجب خنده این اقا رو ما دیدیم امروز! با خنده بیشتری ادامه داد: _ارتین: کم کم داشتم فکر می کردم زبونت رو گربه خورده که هیچی نمی گی. به خدا این بشر دو قطبیه، تا دو دقیقه پیش داتش هنجره شو جر می داد حالا هر هر داره می خنده. با صداش درست کنار گوشم به خودم اومدم. _ارتین: امشب حق نداری از کنارم جم بخوری. پسش زدم و طلبکار گفتم: _سوگند: چرا اون وقت؟! از اون جایی که زور اون بیشتر بود بیشتر بهم چسبید و دستش رو دور کمرم حلقه کرد، درست کنار گوشم لب زد: _ارتین: زیادی خوشگل شدی! می ترسم بدزدنت. تازه بادم افتاد از خوشگلیم ذوق کنم. لباسم یه پیراهن بلند قرمز دکلته بود که از بالا تنه تا زانو جذب تنم بود و از اونجا به پایین بصورت کلوش بود. موهام رو ابشاری درست کرده بودن و یه ارایش ملیح هم مهمون صورتم بود. چشمم زوم شد روی ارتین، کت و شلوار مشکی با کراوات قرمز که فیت تنش بود و خیلی بهش میومد. صورتش رو شیش تیغ زده بود و موهای پر پشتش هم خیلی خوشگل داده بود بالا. بهش بگم تو هم زیادی خوشگل شدی یا زوده؟! با صدای دستگیره در دستپاچه از هم جدا شدیم. ارتین بدون نگاه به من یا ساناز که اومد داخل از اتاق با عجله بیرون رفت. چشمای ساناز از شیطنت برق میزد. اومد جلو اتاق و با خنده گفت: ـ چیکار میکردین شیطون؟ من اومدم، دستپاچه شدین! دِ بیا، همینم مونده بود ساناز منو دست بندازه… الحمدلله جنسم جور شد! مانتو رو از تنم درآوردم، گوشی رو از کیفم درآوردم و بدون اینکه محلش بذارم از اتاق زدم بیرون. ساناز رو ولش میکردی رسماً پارهم میکرد! تقریباً همه مهمونا اومده بودن، باغ پر بود. فقط عروس و داماد مشنگمون کم بودن. خیلی خانمانه راهم رو گرفتم سمت میز بچهها، به قول مهتا «پرنسسی» راه میرفتم، ولی خب فکر کنم همون راه رفتن شتابزده بهتر بود! نزدیک بود با مخ بخورم زمین. این جماعت هم که هیچی، بهجای کمک قهقهشون رفت هوا! با زور تعادلمو نگه داشتم و رسیدم پیششون. با حرص رو به قیافههای سرخ از خندهشون گفتم: ـ ممنون از توجهتون! نه بابا، کمک میخوام چیکار؟ شما بخندین! امین با دهن پر، با دست اشاره کرد و گفت: ـ بیا، مشغول شو! سروش هم طبق معمول قیافهشو جمع کرد و با چندش گفت: ـ اه ببند بابا ، حالم بد شد… آرین بیتوجه به همه، همونطور که خیار میخورد، به نمکدون کنار دست خشایار اشاره کرد و گفت: ـ خشی، اون نمکدونه رو بده. قبل از اینکه خشایار حرکتی بزنه، صندلی کنار مهتا رو کشیدم و نشستم. با لحنی دلسوز گفتم: ـ چیکار این دارین بابا؟ امشب اصلاً به پر و پاهاش نپیچین، حال نداره. خشایار نمکدون رو به ارین دادو با ابروهای بالا رفته پرسید: ـ چرا باید حال نداشته باشم؟ خیلی هم کوکم! مثل ارسطو تو پایتخت سیسی گرفتم و با پوزخند گفتم: ـ به من که دیگه نگو “آقا”! امشب رسما با دستای خودت خواهرت رو به صورت قانونی می فرستی خونه خالی! باید بد باشی دیگه. قهقههی بچهها رفت بالا. اونقدر بلند قهقه می زدن که هر کی نگاه میکرد با خودش میگفت: «خدا به داد بزرگ خاندان زاهدی برسه، چه بچههای مشنگی داره!» قبل از اینکه شلیکهای ننهبابامون بهمون اصابت کنه، سریع مجلس رو ترک کردیم و مستقیم رفتیم جلوی درِ باغ… عروس و داماد تازه داشتن تشریففرما میشدن. با احساس حضور کسی کنارم برگشتم و با آرتین روبهرو شدم. دیگه اخم نداشت، لبخند خیلی کوچولویی تأکید میکنم خیلی کوچولویی روی لبش بود. همون هم از آرتینِ همیشه اخمو، غنیمت بود. آرسین با لبخند از ماشین پیاده شد و رفت سمت نوشین، در رو باز کرد و کمکش کرد پیاده بشه. قدیم عروس و دامادا یه کم حیا داشتن، اینا اما رسماً قورتش دادن از بس نیششون بازه همیشه. با ننهباباهاشون روبوسی کردن و بعد هم به مهمونا خوشآمد گفتن. بالاخره رفتن و تمرگیدن سر جاشون. درسته که خیلی ازشون خوشم نمیاد ( مثلاً ها) ولی از حق نگذریم، امشب خیلی جیگر شده بودن! لباس نوشین دکلته بود، با دنباله خیلی بلند که بدبخت آرسین فقط مشغول جمع کردن اون بود. موهاشو باز درست کرده بودن، تاج ظریف سفید رو سرش، آرایش غلیظش هم انصافاً بهش میاومد. ارسین هم کتوشلوار مشکیِ اندامی پوشیده بود با پاپیون قرمز و پیراهن سفیدِ تنگ. صورتش ماشاالله دوازده تیغ کرده بود. دست آرتین رو گرفتم و بدون معطلی کشیدمش سمت جلو. همونطور که دنبالم میاومد، با تعجب پرسید: ـ کجا؟ دستشو محکمتر کشیدم و گفتم: ـ بریم تبریک بگیم، دیگه! رسیدیم پیش آرسین و نوشین، هر دوشونو بغل کردیم. با لبخند گفتم: ـ چه خوشگل شدی، نکبت! اونم متقابل لبخند زد و گفت: ـ تو هم جیگر شدی، گوساله! همون لحظه آرسین با چشمای گرد شدهاش نگاهمون کرد و گفت: ـ چی شد الان؟ خوشگل شدی نکبت؟ جیگر شدی گوساله؟ با نوشین شونه بالا انداختیم و با خونسردی گفتیم: ـ آره خب! آرسین با همون حالت گفت: ـ ناموساً این ابراز محبتتون از پهنا تو حلق ارتین!1 امتیاز
-
#پارت_31 دوماهی از اون ماجرا می گذشت، امروز هم عروسیه ارسین و نوشین هست، مثل چی خوشحالن. همه بچه ها رفته بودن و من هنوز تو ارایشگاه منتظر ارتین خان بودم تا بیاد دنبالم. یه بار دیگه شماره ش رو گرفتم که به دو بوق نرسیده جواب داد. _ارتین: بیا بیرون، دم درم. بیشعور یه سلام تو دهنش نمیاد. بی حرف گوشی رو قطع کردم و بعد از خداحافظی از ارایشگاه زدم بیرون و سوار ماشین شدم. _سوگند: چرا دیر کردی؟ استارت زد و راه افتاد و در همون حال گفت: _ارتین:اشپزخونه تالار اتیش گرفته بود، جمع می کردیم بریم باغ اقاجون، دیر شد. با تعجب گفتم: _سوگند: اتیش؟! بی حوصله جواب داد: _ارتین: بچه ها که بازی می کردن رفتن تو اشپزخونه برف شادی زدن یکی از گاز ها ترکیده، خدارو شکر ادم نبود اونجا اتفاقی نیفتاده، سریع خاموشش کردن. _سوگند: خداروشکر.... تو رو چرا نمی شه با یه من عسل هم خورد؟! ناسلامتی عروسی داداشته ها. چیزی نگفت و به روبروش خیره بود ایش. گوشیم رو از کیفم در اوردم و دوربینش رو تنظیم کردم رو سلفی. _سوگند: این جا رو نگاه کن. نگاه یخی و بی روحش رو دوخت به دوربین که صدای اعتراضم بلند شد. _سوگند: چرا دوربین رو یخچالی نگاه می کنی بابا؟! یه ذره اون بی صاحاباتو کش بیار یه استوری بزارم. _ارتین: حوصله ندارم سوگند ول کن. از لحن سردش حالم گرفته شد، ضبط ماشین رو روشن کردم و خیره به خیابون گوش سپردم به اهنگ غمگینی که پخش می شد. بالاخره رسیدیم باغ اقاجون. تقریبا نصف مهمون ها اومده بودن و جلوی باغ شلوغ بود، ماشین رو نمی شد برد داخل باغ و حضرت اقا تو کوچه دنبال جای پارک می گشت. اونقدر از دستش حرصی بودم که می خواستم هر چه زود تر پیاده شم و تنها باشم. همونطور که ماشین حرکت می کرد درش رو باز کردم، لحظه اخر فریاد ارتین بلند شد. _ارتین: دیوونه شدی؟! زد روی ترمز و با خشم برگشت سمتم، صورتش با فاصله یک میلی متر جلوی صورتم بود. نفس های عصبیش انگار به پوست صورتم شلاق می زدن. با صدای خش داری گفت: _ارتین: چرا دیوونه بازی در میاری؟ می بینی عصاب ندارم، دوس داری قاطی کنم؟! یه دفعه فریاد زد: _ارتین: انقدر رو مخ من نرو سوگند، من امروز عصاب درست حسابی ندارم یه چیزی بهت می گم بد می شه، حواست به کارات باشه. تا کی قرار بود داد بکشه سرم و من هیچی نگم؟! مگه من همون سوگندی نیستم که دست شیطون رو از پشت بسته؟همون که روز اول حال این گشاد خان رو گرفت! سخت بود جلوی این چشم خای طوفانی حرف زدن اما، نفس عمیقی کشیدم و شمرده شمرده لب زدم: _سوگند: داد نزن، به خودت فشار میاری پوستت چروک می شه. هر کاری دلم بخواد انجام می دم می خوام ببینم فضولش کیه! درونم غوغایی به پا بود از این خشم و نزدیکی اما حفظ ظاهر کردم و خیلی ریلکس کیف دستیم رو برداشتم و از ماشین پیاده شدم. دو قدم بیشتر نرفته بودم که دستم از پشت کشیده شد، کی می تونست باشه جز ارتین! صفت و محکم دستم رو چسبید و باهام همراه شد. لبخند مسخره ای هم به لب داشت که توجه بقیه بهمون جلب نشه. از لای دندون های چفت شده ش غرید: _ارتین: چرا لج می کنی؟ می خواستم بی توجه بهش دستم رو از دستش بکشم بیرون اما چشمم خورد به مامان و زنعمو که با لبخند نگاهمون می کردن. لابد فکر می کنن از عشق زیاده که دست هم دیگه رو ول نمی کنیم! رسیدیم بهشون و سلام کردیم، هردو با لبخند جوابمون رو دادن. حاجی بیخیال من که می دونم فیلمشونه وگرنه مامان من و لبخند؟! فعک نکنم. ارتین با همون لبخند حرص درارش با اجازه ای گفت و دستم رو کشید و برد داخل، وارد اولین اتاق شد که خدا رو شکر خالی بود وگرنه ابرومون می رفت کف پامون.1 امتیاز
-
پارت سوم مامان اخمی کرد و گفت : _من دوست ندارم ، به خاطر یک افسانه دل بچه هام رو الکی خوش کنم ، اونا باید یادبگیرند با شرایط کنار بیان ، دوست ندارم گذشته تکرار بشه! مادرجون با دلخوری گفت : _ ازت این انتظار رو نداشتم نورا ، اون داستان یا به قول تو افسانه ، نشانه امید در دل تاریکیه ! مامان در جواب گفت : _ خان جون ، مثل اینکه باید بهتون یاد اوری کنم اخر داستان رو ، همیشه امید پیروزی نیست ، ادم باید واقعیت ها رو ببینه ، من قبلا این اشتباه رو مرتکب شدم دوباره تکرارش نمی کنم! بعد هم با دلخوری به اشپزخونه رفت ، من و بوژان که از قضیه سر در نمی اوردیم، نگاهی رد و بدل کردیم و به خاطر جو حاکم سکوت رو ترجیح دادیم ! به اشپزخونه رفتم بی هیچ حرفی به مامان کمک کردم تا سینی غذا رو بچینیم ، البته که سینی فقط شامل چند عدد سیب زمینی ، ترشی خوشمزه محلی ، که کار خود مامان بود و مقدار خیلی کمی نان رو شامل میشد ، و این تقریبا غذای بیش تر روزهای ما بود . متاسفانه به خاطر قلبه تاریکی به بیش تر روستا ها و سرمایی که با خودشون به اونجا میاوردن قحطی در سرزمین بیداد می کرد و در واقع ما یک زمستون تقریبا ابدی رو تجربه می کردیم ، مادرجون بعضی وقتا که از بچگی هاش برامون تعریف می کرد از گل های رنگی رنگی میگفت ، از میوه های رنگارنگ ، ما هم با دقت گوش می کردیم و تصورشون می کردیم ! همیشه دوست داشتم بدونم گل و شکوفه چه شکلیه ! مخصوصا وقتی چند سال پیش وقتی بچه بودم از پدرم پرسیدم : _بابایی ، چرا بعضی وقت ها بهم میگی گل سرخ من ؟ بابا خندید و گفت : به خاطر اینه که ، مثل یک گل زیبا و پاکی ، به خاطر همین اسمت رو گذاشتیم آمیتیس ، به معنای گل سرخ ! بعد هم من رو روی پاش نشوند و موهام رو نوازش کرد ، و من نمیدونستم ، این آخرین باریه که اون رو میبینم !1 امتیاز
-
خلاصه: پدرام پسر شیطون و حاضر جوابی هست که توی دانشگاه همراه با خواهر دو قلوش پانیز درس می خونه و متوجه میشه که یکی از شاگردهای جدید فامیلی شبیه به فامیل خودش داره. اون اول این مسئله رو به فال شوخی می گیره اما نمی دونه که اون دختر اصلا اهل شوخی نیست. کم کم اون دختر از یک همکلاسی براش بالاتر میره مقدمه نفر بعدی1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت دوم شنلش رو گذاشت و اومد زیر کرسی بغل مادرجون نشست و تا اومد حرفی بزنه بوژان که سبد رو به اشپزخونه برده بود ، بیرون اومد با غرغر گفت : _اه ، آمی بازم که سیب زمینی گذاشتی ! نگاهی بهش کردم و گفتم : _تو این قحطی، برو خدارو شکر کن همین سیب زمینی رو هم داریم بخوریم ! بعد چشم غره رفتن به من اومد و زیر کرسی جا گرفت ، تقصیر نداشت نوجوان بود و پشت لبش تازه سبز شده بود ، احتیاج به تغزیه مناسب داشت ولی تو این قحطی و تاریکی ای که همه جا رو داره به سرعت میبلعه ، همین سیب زمینی و چند تا سبزی جاتی که ، ماحصل کار مامان و بوژان تو زمین بود ، و با فروختنش هم اندکی پول درمیاریم و شکمشون رو سیر کنیم غنیمت به حساب میومد ، شنیده بودم روستاهایی که تاریکی بهشون نفوذ کرده و گارد تاریکی انجا جای گیر شدن ، اوضاع مردم خیلی بدتره . مامان با غصه گفت : _امروز اِماتا اومده بود سر زمین ، به پهنای صورت اشک میریخت و میگفت روستای آسیاب که خواهرش توش زندگی می کرده رو گارد تاریکی گرفتن ، خیلی ناراحت بود، خبری از مردم شهر هنوز بهشون نرسیده بود ؛ به همین خاطر بستگانشون نگران خانوادهاشونن . با چشم های گرد گفتم : _روستای آسیاب؟! اون که خیلی به اینجا نزدیکه ! مادرجون شیشه عینکش رو با گوشه چارقد سفیدش پاک کرد و گفت : _ خدا به دادمون برسه ، همه جارو دارن میگیرن ، به قول مادر خدابیامورزم ، کاش خدابهمون رحم کنه و آذرمیرا از خاکستر بلندشه ! بوژان متعجب گفت : _ آذرمیرا کیه دیگه ؟! مادر جون نگاهی به من و بوژان که گیج نگاهش می کردیم گفت : _مگه مادرتون براتون تعریف نکرده ؟! من و بوژانه به نفی سرتکون دادیم ، مادرجون ناراحت رو به مامان گفت : _ دستت دردنکنه دختر ، این طور از این افسانه آبا و اجدادی مواظبت می کنی ؟!1 امتیاز
-
پارت اول شنلم و در اوردم و به رخت اویز چوبی آویزونش کردم نزدیک غروب بود ، یک راست به سمت آشپزخانه رفتم و چند سیب زمینی برای شام بار گذاشتم . از اشپزخونه که بیرون اومدم چشمم به مادرجون افتاد که مثل همیشه زیر کرسی به خواب رفته بود . اروم اروم زیر کرسی جای گرفتم که بیدار نشه ، می خواستم پاهای یخ کردم کمی داغ بشه ، که با حس نکردن گرما نگاهی به منقل زغالی انداختم که دیدم همشون خاکستر شدن . پوفی کشیدم و منقل رو بیرون اوردم و بعد پوشیدن شنل از خونه خارج شدم ، اول زغال ها رو الک کردم و دوباره به منقل برگردوندم و شروع کردم به درست کردن زغال جدید ، کارم که تموم شد برگشتم داخل ، مادرجون بیدار شده بود و بادیدنم لبخند زد و گفت : _اومدی ، ننه ، خسته نباشی. لبخدی به روش پاشیدم و گفتم : _ نیم ساعتی هست اومدم مادر جون ، خواب بودید. _ ای ننه ، پیری هم بد دردیه ، روز شبم رو نمیفهمم ، کل روزم به خواب میگذره. لبخندی به غر غرش زدم و منقل رو زیر کرسی برگردوندم و گفتم : _چیزی نمی خواید ؟ _نه ننه قربونت بشم تو از صبح پی کار بودی ، یکم بشین گرم شی . سریع زیر کرسی جا گرفتم و لحاف رو تا شونم بالا کشیدم . چند دقیقه که گذشت ، مامان و بوژان هم رسیدن ، بوژان سبدی پر از کاهو ، کلم ، هویج ، و چند گوجه دستش بود ، با دیدنشون گفتم : _سلام خسته نباشید. مامان لبخندی به روم پاشید گفت : _تو هم خسته نباشی عزیزکم ، تازه رسیدی ؟ نگاهی به چهره خسته و آشفته اش کردم و گفتم : _ یک بیست دقیقه ای هست ، چیزی شده ، انگار درهمی ؟1 امتیاز
-
پارت یازدهم آقای نوروزی : _راستش ، نه انگار مهسا از توی این گوشی موشی ها پیداش کرده بود . دستی رو شونه آقای نوروزی گذاشتم و گفتم : _مجددا تسلیت میگم ، بهتون قول میدم تمام تلاشم رو برای حل این پرونده بکنم ، خیلی ممنون از کمکتون . بعد هم رو به خانوم نوروزی کردم و گفتم : _ببخشید ، من لازمه که با دختر خواهرتون ، که در واقع خواهر مرحوم به حساب میومده صحبت کنم ، لطف کنید بهشون اطلاع بدید فردا صبح راس ساعت هشت کلانتری باشن. خانوم نوروزی سری تکون داد و آقای نوروزی هم باهام دست داد و از اتاق بیرون رفتن . دفترم رو برداشتم و مثل همیشه شروع کردم به نوشتن تمامی اسامی ، نظریه های مختلفم رو هم با دلایل فعلی نوشتم و دفتر رو بستم . الان باید منتظر اظهارات خانوم مهسا راد میموندم بلکه چیز جدیدی پیدا کنم ، حرف های خانوم راد احتمالا من رو به یک نقطه ای میرسوند ! روز بعد راس ساعت هشت خانوم راد ، تو اتاق من نشسته بود ، یک دختر با چهره کاملا امروزی ، از تیپش میشد فهمید که وضعیت مالی خوبی داره ، همون دختری بود که سر خاکسپاری هم دیده بودمش. گلوم رو صاف کردم و گفتم : _خیلی خوش آمدید، اول از همه تسلیت میگم غم اخرتون باشه . دخترک اشکی از گوشه چشمش پایین چکید و گفت : _خیلی ممنون ، سلامت باشید . دستام رو روی میز گذاشتم و پرسیدم : _لطف کنید به سوال هایی که میپرسم کاملا با جزئیات جواب بدید ، میدونم بازگو کردن خاطرات اون مرحومه سخته ، ولی جواب هاتون کمک زیادی بهمون می کنه !1 امتیاز