به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز در 11/28/2024 در همه بخش ها
-
رمان خاص raha طنز و عاشقانه سرگرمی ۱۲ تا ۱۳ به نام خالق عشق خلاصه: یه داستان پر از شیطنت و هیجان و کلکل و ماجراهای خواهر برادری تیارا و برادر هاش ودوستانی که شیرینی داستان اند . قصه ای که قراره باهاش کلی بخندیم. اگه کنجکاوید که آخر قصه چجوریه لطفا تا انتها همراه تیارای شیطون و ماجراجوی قصه باشید . مقدمه:زندگی پروانه ای دور شمع دنیایی است ، زندگی پرواز بی پروایی است.زندگی پرنده ای آزاد است ، زندگی آرزویی نهفته است.زندگی دریایی متلاطم است ، زندگی خاطرات پر دغدغه است.زندگی شرح تقسیم خوبی هاست ، زندگی شرح حال چگونه زیستن است.زندگی تنبیه آدم و حوا نیست ، زندگی ،زندگی است.چه مانند دریا خروشان باشد، چه مانند نسیم با طراوت وآرام.بله زندگی تفسیر روشنی دارد. آنچه پیچیده اش میکند ضمیر ما انسان ها و نوع نگاه مان به زندگی است .نویسنده ها زندگی ها را از دید تخیل و احساس و اندیشه خودشان روایت میکنند.چه کسی میداند؟ شاید فردایی دیگر یا حتی همین امروز نویسنده ای در حال نوشتن زندگی ما باشد.3 امتیاز
-
اگه کسی رمانم رو دنبال میکنه خوشحال میشم نظرش رو راجع به رمانم بدونم3 امتیاز
-
سلام ، شما همون یاسی نودهشتیای قدیم هستین ؟ پلیس رنگ سبز لجنی بود؟2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
پارت سوم رمان خاص قربون بابای مهربونم برم که برای هر دومون هر ماه به اندازه ی کافی پول میریزه . حتی برای جفتمون ماشین گرفته اما چون تیام به استقلال مالیش حساس هست، در قبال ماشین و حتی پول تو جیبیش وقتای آزادش تو نمایشگاه کار میکنه و بهش کمک میکنه . یه جورایی اون پول رو تبدیل به حقوقش میکنه. بله دیگه داداشم سرش شلوغه. اصلا پیشنهاد نمیپذیره. گفته باشم! نگین نگفتم. در ضمن من رو داداشم غیرت دارم. شاید همدیگه رو اذیت میکنیم، اما به دیگران حق اینو نمیدیم بگن بالای چشمش ابرو. خلاصه بد جور هوای هم رو داریم.من بر خلاف تیام بیشتر شبیه مامانم هستم. در واقع یه جورایی ترکیب چهره ی مامان و بابام هستم. موهام مثل بابام لخت و خرمایی هست و چشمام مثل مامانم قهوه ای مایل به مشکی. البته مامانم معتقده مدل چشمام مثل بابام تیله ای هست و بالباسای مختلف تغییر رنگ میده. مثلا گاهی سرمه ای یا عسلی نشون میده مثل بابام . ابرو هامم کمونی و دخترونه است. یه چیز جالب توی چهره ام چال زیر چشمام هست که چشمام رو به حالت خمار نشون میده . لبم معمولی و بانمکه و دماغ متناسب با چهره ام دارم. اما تیام همیشه به شوخی بهم میگه دماغ گنده ام و باید برم عملش کنم .خودم همچین نظری ندارم . ِا دیدی چیشد؟ انقدر حرف زدم که نفهمیدم کی لباس پوشیدم و سوار ۲۰۶ آلبالوییم شدم ؟کی راه افتادم که الان رسیدم دم در دانشگاه و بهش زل زدم . وای! دیرم شد. استاد تند خو منو میکشه. به نظرم فامیلیش خیلی بهش میاد. بس که این استاد سخت گیر و عصبانیه. البته شاید بخاطر سن زیادش باشه. هی! کجان اون استادای خوشتیپ و خوش قیافه و خوش اخلاق و جوون داخل رمان ها ؟ ولله ما که هر چی دیدیم همسن و سالای دادا بودند. البته دور از جونش اگه یه درصد هم شبیه اینا باشه. انقدر که این موجود ماه و مهربون اصلا تو خونه صداش میکنم جیگر من. البته با چشم غره ی مامان و هشدار بابا و نگاه چپکی تیام روبه رو میشم .خود دادا ومامان ملی عشقن. هر دوتا شون میخندن و هر دفعه بهم میگن: _ خانوم بلا شیطونی نکن . خلاصه اونا هم از شیطونی های من بی نصیب نیستن .ولی دیگه به دیوونه بازی های من عادت کردند .خب رسیدم در کلاس. وای استاد هم که تو کلاسه. خب همون طور که آروم فاتحه ی خودم رو میخوندم، در زدم و بعد از بفرمایید استاد وارد کلاس شدم . خب جوون خوبی بودم. آروم و مظلوم و بی آزااااار. (آره جون خودم .) خدا رحمتم کنه و به باز ماندگان صبر عنایت کنه. بخصوص مامان و بابام. بهشون بگید در راه علم فدا شدم .شما شاهد باشید اگر منو کشت، انتقام منو ازش بگیرید.2 امتیاز
-
به نام خالق عشق پارت اول رمان خاص باصدای زنگ گوشیم بیدار شدم. اخه یکی نیست به من خنگول بگه : _ نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ترم تابستونه برداشتنت چی بود؟ ولله! الان همه ی هم سن و سالای من دارن میرن گردش و تفریح و استراحت. اونوقت من بیچاره باید برم دانشگاه. ای خدا! خب خیلی حرف زدم سرتون رو درد آوردم. برم اتاق فکر(دست شویی) تا بعد از انجام عملیات سری و مرتب سازی این جنگل آمازون(موهام) و شستن دست و صورتم، کاملا خانومانه و به قول مامان خانوم مثل دسته ی گل برای دانشگاه حاضر بشم.خب پس از انجام عملیات مذکور اومدم بیرون . موهام رو شونه کردم و دم اسبی بستم . یه گیره هم زدم که کاملا محکم کاری کرده باشم . بلاخره رسیدم به بخش حساس و سخت ماجرا که اون سوال (چی بپوشم؟) هست . به نظرم این یکی از اساسی ترین بحران های هر دختریه . هر وقت این سوال رو از خودم پرسیدم ، در نهایت من بودم و یه کوه لباس. تنها فرق الانم اینه که وقت ندارم. از بد شانسی زیادم امروز با یه استاد خیلی سخت گیر کلاس دارم. اگه از جلسه ی اول تاخیر داشته باشم، این ترم کلا منو حذف میکنه. اونوقت یه قدم از هدفم دور می افتم. به نظرم زندگی با همین هدف هاست که قشنگه. هرچیزی تو دنیا ارزش اینو نداره که آدم رو از هدف هاش دور کنه.خب این همه حرف زدم هنوز خودم رو معرفی نکردم. .من تیارا احسانی هستم. ۲۰ سالم هست. دانشجوی کارشناسی ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتی تهرانم. ما اهل رامسر هستیم. چند سالی هست که برای گسترش کار پدرم و همچنین کار تدریس مادرم اومدیم تهران زندگی میکنیم. اسم پدرم تیرداد احسانی هست. اون خیلی خوشتیپ و مقتدر و مهربونه. چشمای عسلی تیره مایل به خرمایی داره و موها ی لخت مشکی که تو نور رنگشون به خرمایی تغییر میکنه. قد بلند و هیکلی هست چون یه زمانی بدنسازی کار میکرده . جالب ترین نکته درباره ی اون اینه که فقط ۳۹ سالشه و خیلی جوون هست . بخاطر اینه که اونقدر عاشق مامان تارا بوده که نتونسته صبر کنه . تو ۱۶ سالگی دادا(بابا بزرگم که اسمشم داریوش و ما میگیم دادا)ومامان ملی(مامان بزرگم که اسمش ملکه است)رو متقاعد کرد که براش برن خواستگاری و همون سال هم باهم عروسی کردند. سال بعدش داداش گلم تیام به دنیا اومد اون خیلی شبیه باباست بخاطر همین حس میکنم مامان اونو بیشتر از من دوست داره .2 امتیاز
-
2 امتیاز
-
بسم الله الرحمن الرحیم داستان: ملقب به ابوالعاص نویسنده: آتناملازاده ویراستار: زهرا بهمنی خلاصه: من زینب، دختر پیامبر بزرگ اسلام و دختر خدیجه بزرگ، خواهر فاطمه سرور بانوان جهان! من زینب؛ همسر پسر خالهام قاسم، ملقب به ابوالعاص... من زینب؛ دختی که مثل دیگر خواهرانش به اسلام روی آورد اما همسرش، نه! مقدمه: بسترم بغض است و کابوس شبانه ناامیدی... بیدارم از روی ناچاری و حرکاتم تکراری... گریه سرمشق همیشه تکراریام و تنهایی، همدم تنهاییام... مداد یادگاریام را در دست میگیرم و اینبار بیدلیل مینویسم، بیاحساس میکشم و به هیچ میرسم... چه دردناک است فراموشی! **فاطمه باغبانی**1 امتیاز
-
نام رمان: پالس وابستگی نام نویسنده: نجمه صدیقی ژانر رمان: عاشقانه _طنز خلاصه: بعدا افزوده می شود. مقدمه: دفتر خاطراتم را ورق میزنم و بر روی یک نام مکث میکنم. به یک باره لبخند بر لبانم بوسه میزند و برقی در قاب چشمانم به رقص در میآید! آری! این نام تو است که لبخند را مهمان لبهایم میکند و قلبم را تسکین میدهد؛ تو حاکم قلمروی قلب سرخی هستی که بی اختیار برای تو میزند. میخواهم بدانی و ببینی نام و خاطراتت را در دست گرفته و مهر و نشانت را به رقص در آوردهام! میخواهم بخوانی و بدانی در تمام لحظات زندگیام تو را طلب کرده و حال رویای شیرینی هستی که معجزهی بودنت در کنارم را هزاران بار از خدای آسمان و زمین، طلب کرده ام.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
باید 5 تا کلمه باشه. رفته بودیم با بچه ها پارک تیله بازی... یه تف انداختم توی چال تیله ها که برام شانس بیاره🤐 که یهو توپ پسر همسایه صاف اومد خورد پس کلمه من و توت از دهنم پرت شد بیرون. کلمات: رئیس مافیا، کپک پنیسیلین، نون بربری، خاویار، نوب سگ1 امتیاز
-
پارت پنجم رمان خاص گفتم : واقعا به به یعنی من عاشقتم مامان خانومی که غذای مورد علاقه ام رو درست کرده خورش انار با رب انار ترش در کنار ماست و سیب زمینی وای از این ترکیب بهشتی همون طور که که زیر گاز رو خاموش میکرد با ملاقه ی تو دستش یه نگاهی بهم کرد و گفت:خوبه خوبه زبون بازی رو بس کن بچه دستات رو بشور برو میزو بچین غذا خوردن که مجانی نمیشه باید کمک هم بکنی به مامانت دختر گلم یه هوف کلافه ای کشیدم و گفتم :وای مامانی نمیشه خودت بچینی خیلی گشنمه جون نور چشمی تون تیام مامان با یه چشم غره ی اساسی گفت: اون بیچاره رو چیکار داری خسته اس پسرم قیافه ی مظلوم به خودم گرفتم و گفتم:خدا شانس بده هییی نکنه منو از سر راه آوردین بگین من طاقتش رو دارم ها همون لحظه مامان با تحکم گفت دخترررم یعنی غیر مستقیم گفت دهان مبارکت رو می بندی یا با دمپایی های معروف بیام کمکت خخخخخخ.... تو فکر دمپایی بودم که این نور چشمی خان(تیام)اومدو همزمان با نشستنش پشت میز ناهار خوری گفت: بسه دیگه خاله سوسکه چقدر حرف میزنی سرمون رفت یه کمک انقدر تبصره و ماده نداره که خواهر من یه پشت چشمی براش نازک کردم که بیشتر شبیه چپ شدن چشمام بودو کلی بهم خندید اما کم نیاوردم و گفتم تو حرف نزن که نور چشمی بودنت از اسمت مشخص خودت از همه تنبل تری اصلا کمک نمیکنی تازه بالای چشم مامان خانوم جا داری بعد من میگم از سر راه چیزه از بیرون آوردین منو مامان خانوم خشم اژدها میشه و از سلاح سرد محبوبش ( دمپایی) جهت تهدید استفاده میکنه هی روزگار نامناسب ... تنها گیر آوردن مادر پسر هی... و یدفعه صدای پدر عزیز تر از جانم که طرفدار همیشگی منه اومد که گفت کی دختر خوشگل منو تنها گیر آورده منم پریدم بغلش و گفتم به موقع اومدی پدر مهربونم این ها منو تنها گیر آوردن1 امتیاز
-
پارت چهارم رمان خاص خب دیگه بهتره برم تا اوضاعم از این بدتر نشده آخ آخ داره حضور غیاب میکنه دیگه بدتر همون طور که دارم خودمو برای یه توبیخ اساسی آماده میکنم یهو چشمش به من میوفته اااا چشام داره اشتباه میبینه این داره میخنده آخر الزمان شده ولله فکر کنم آرامش قبل از طوفانه توی همین فکر ها بودم که یهو صداش رو شنیدم که گفت :خانوم احسانی نمیشینید از تعجب دهنم اندازه ی غار علیصدر باز مونده بود اما گفتم برم بشینم تا پشیمون نشده معلوم نیست کدوم تخته سنگی امروز خورده تو مخ استاد سخت گیر ما که منو راه دادبه هر حال من از جناب سنگ عزیز کمال تشکر را دارم که امروز به یاری من آمد وای همین جوری که دارم در و گوهر میریزم براتون نشستم سر جام و میخ تخته شدم بهتره دیگه واقعا حواسم رو جمع کنم و مثل بچه ی آدم به درس دقت کنم تا رگ سخت گیری استاد گل نکرده و دوباره با یک حرکت نینجایی پرتم نکرده بیرون خخخخ... آخییییش...آزادی یعنی اینکه دیگه کلاس ندارم و میتونم برم خونه دستپخت مامان گل رو نوش جان کنم و سپس به سمت تخت قشنگم به مقصد یه خواب عااالی پرواز کنم همین جوری که داشتم باهاتون حرف میزدم از کلاس به پارکینگ دانشگاه رسیدم سوار عروسک قشنگم (ماشینم) شدم و یه آهنگ شاد گذاشتم (چون اگه آروم میزاشتم خوابم میگرفت و قطع به یقین با عروسک قشنگم به فنا میرفتیم )و به سمت خونه امون حرکت کردم وقتی رسیدم طبق قوانین همیشگی خونه امون که توسط مادر محترم تصویب شده اول رفتم دست و صورتم رو شستم و خشک کردم و لباسم رو با لباس خونگی عوض کردم و بعد وسایلم رو سرجاش گذاشتم و سپس با شنیدن آژیر معده ی عزیزم به سمت آشپزخونه دویدم و دیدم که به به مامان خانوم چه کرده همه رو دیوونه کرده1 امتیاز
-
پارت دوم رمان خاص بابام از یه خونواده ی کشاورزه. در واقع شغل اصلی بابابزرگم کشاورزی بوده . زمان اون ها اینجوری بود که هر زمینی رو آباد میکردند به نام خودشون میشد. به این ترتیب با تلاش زیاد کلی زمین کشاورزی وباغ بدست آورد . بعدا که دیگه به میان سالی رسید و توان کشاورزی و باغداری رو نداشت، زمین ها رو فروخت .با پولشون زمین های مسکونی در مناطق در حال توسعه خرید و ساخت و ساز رو شروع کرد.از سود اون کار به پدرم برای راه اندازی اولین شعبه از نمایشگاه موتور و ماشینش کمک کرد . در حال حاضر یه شرکت ساختمانی داره که داداشم تیام به صورت پاره وقت اونجا کار میکنه .قراره بعد از اینکه درسش تموم شد پدر بزرگم کناره گیری کنه و شرکت رو به تیام واگذار کنه . بابام علاقه ای به این کار نداره و بیشتر به کار خودش (نمایشگاه موتور و ماشین ) علاقه داره .از ۱۳ سالگی چون علاقه ای به درس نداشت رفت تو کار خرید و فروش موتور و ماشین و تا زمان ازدواجش کسب تجربه کرد .بعد از اون با کمک بابابزرگم و سرمایه ی اولیه ای که خودش به دست آورده بود اولین نمایشگاه کوچیکش رو افتتاح کرد. کم کم با کار و تلاش شبانه روزی کارش رو توسعه داد. طوری که امسال تو تهران نمایشگاه ماشین و موتور های لوکس رو افتتاح کرد. اما مادرم عاشق درس خوندن بود .با هوش بالا و تلاش زیادش تونست تو ۱۶ سالگی دیپلم بگیره. پدرم هم کمکش کرد بره دانشگاه و الان دکترای ادبیات داره و استاد دانشگاه هست. هرچند با وجود دوتا بچه سخت بود ولی اون تونست موفق بشه. البته تو این راه علاوه بر بابام ،مامان بزرگام و حتی دادا هم کمکش کردند. منم که معرف حضورتون هستم. تیارا خانوم گل که دو سال بعد از تیام خان نور چشمی بدنیا اومدم . الان تیام ۲۲ سالشه و مهندسی عمران میخونه. هم زمان تو شرکت دادا کار میکنه و درآمد مستقل داره. همیشه هم منو اذیت میکنه میگه : _من مثل توی وروجک بیکار نیستم که هنوز از جیب پدر جان پول بگیرم. مستقلم. منم پس از نثار ضربه ی بالشتی به کله اش میگم : _عوضش جنابعالی هم از دادا پول میگیری این به اون در هه. یه نگاه عصبی بهم میکنه و میگه: _حداقل من یه کاری انجام میدم تو شرکت جنابعالی چیکار میکنی ؟ آها ! بخور و بخواب و یذره درس خوندن و این چنین نصف روزمون تو دعوا میگذره ولی جدا از این ها عاشق هم دیگه ایم و برای هم جون میدیم.1 امتیاز
-
پارت_(1) ضربان تند قلبم رو احساس می کردم؛ حرارت بدنم بالا رفته بود و عرق سردی پشت کمرم نشسته بود. با وجود هوای سرد زمستون که اواسط بهمن ماه بود؛ اصلا سرما رو احساس نمی کردم و مثل یک بچه ی نه ساله خودم رو مچاله کرده بودم. قدم هام با اون هماهنگ بود؛ تنها فرقی که با هم داشتیم، فاصله ی پونزده متریمون بود که اون جلوتر از من و بدون اینکه درجریان این باشه که دارم تعقیبش می کنم حرکت می کرد. بهش نگاه کردم؛ برخلاف اینکه چهره ی مجذوب کننده اش که این دو سه ماه من رو اسیر خودش کرده بود رو ببینم، می تونستم صدای قلبم رو بشنوم. دست های مشت شده ام رو که داخل جیب پالتوی مخملی ام بود در آوردم و جلوی دهانم گذاشتم. پاهام سست بود؛ ولی باز هم روی زمین مهر می کاشتند. سستی پاهام به خاطر سرما نبود! فقط دلیلش این بود که مبادا لو برم و اون بفهمه که دارم تعقیبش می کنم. جفت دستاش تو جیب شلوار مشکی اش بود و شال گردن قهوه ایش به خاطر باد مدام تکون می خورد. گلوله های برف برخلاف اینکه روی زمین آب می شدند، خیلی خوب تونسته بودند، موهای بهم ریخته ی مشکی اش رو از پیش قشنگ تر کنن! ترجیح دادم قبل از اینکه تو عمق عشقی که اون برام دست و پا کرده بود غرق بشم، با خودم راز و نیاز کنم تا مبادا دستم رو بشه. از حرکت ایستاد؛ با ترس و اضطراب از پیاده رو بالا رفتم و کنار درب زرد رنگی ایستادم. زیر چشمی بهش نگاه کردم. نیم رخش به سمت پارک متمایل بود که انگار دنبال کسی می گشت. انگشت دست چپم، به خاطر استرسی که کل وجودم رو فرا گرفته بود، توسط ناخن های دست دیگم پوست پوست شده بود و سوزشش رو خیلی فجیع احساس می کردم. زیر لب غرغرکنان گفتم: - اه لعنتی گندت بزنن! خب مگه مرض داری میای این بنده خدا رو تعقیب می کنی؟ نه مثل بار اولت که اینجوری بدبخت رو با خاک یکسان کردی! نه به الانت که تا قامتش رو جایی می بینی، شروع به تعقیب کردن می کنی. آخه مگه عقلت کمه ؟ تو رو چه به این... لا اله الله اله الله! پیشونیم رو خاروندم و انگشت پوست شده ام رو تو دهانم گذاشتم تا شاید با گرمای درونم از سوزشش کم کنم. هنوز ایستاده بود و به پارکی که اگه دو قدم دیگه جلو می رفتم کامل در معرض دیدم قرار می گرفت، نگاه می کرد. ابروهام رو بهم گره دادم و موشکافانه گفتم: - آخه بزقاله، دنبال کی می گردی این وقت ظهر؟ اونم تو این سرما! برو راه بیفت ببینم این خونه ی کوفتیت رو کدوم قبرستونی بردی خب! چشم هام رو دور کاسه چرخوندم و با دلخوری نگاهش کردم. انگار کمی اعصابش خورد شده بود؛ طفلکی شاید با پسرخاله هاش قرار داشته که نیومدن. همینطور علاف و بی کار زیر چشمی نگاهش می کردم که از پیاده رو پارک بالا رفت و یک گوشه کنار تابلو لاله تکیه داد. تو خودم جمع شدم و من هم به دیوار تکیه دادم تا ببینم کی فرمان صادر می کنن و اصلا با کی قرار داره؟ یک جورایی هم حسادت می کردم. شاید با دختری چیزی قرار داره هان؟ نه بابا، دختره ی روانی چی میگی واسه خودت؟ اون تو این چهار ماه تو کوچه ی ما اصلا به کسی محل نمی داد. یک جوری می اومد و می رفت که انگار اصلا از همسایه ها خوشش نمی اومد! تنها جایی که اتراق می کرد هم روی موتورش کنار درب منزل بود. سیگار می کشید و انقدر به زمین طفلک نگاه می کرد که خودم شاهد ناله ها و شیون زمین بیچاره بودم. پوفی کردم و بهش نگاه کردم؛ سیگار می کشید و با اخم به زمین نگاه می کرد. خدایی خیلی خندم گرفته بود! آخه این چه وضعشه؟ حالا میتونم بگم که کوچه ی ما قشنگیی نداره ولی خب اگه نود درجه بچرخه میتونه حداقل کل زیبایی هارو تو پارک کوچولومون ببینه. من خودم ضعف کرده بودم برای اون سبزه و درخت هایی که پوشیده از برف بودند. بعد این جذاب بی خاصیت فقط به زمین زل زده. آهی کشیدم و بهش نگاه کردم. خدایی از همین فاصله می تونستم حسی که بهم می داد رو حس کنم. آخه لعنتی چی تو انقدر من رو درگیر خودش کرده؟ چشم های فندقیت؟ ابروهای مشکی کم پشتت؟ یا اون... استغفرالله حوری...! دیگه نباید به قسمت لب اشاره کنی چون طفلک لبی هم نداره.1 امتیاز
-
#پارت اول گاهی به خود میگویم عاشق چه چیز این قلب سنگی شدم؟! اویی که اینگونه زخم میزند و میرود، حتی نیمنگاهی هم به خرده شکستههایی که خود باعثش بوده نمیاندازد، باز و باز به مغزم تلنگری زده اینگونه صورت مسئله را پاک میکنم، در راه عشق و دوست داشتن نیازی به چون و چرا ندارم، دوستش دارم و بیبهانه دوستش خواهم داشت.1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
1 امتیاز
-
پارت دو - آیا شنیدهای که محمد به پدر ما توهین کردهاست؟ ابولعاص ناراحت سرش را تکان داد. - شنیدهام. اینبار عتیبه همسر ام کلثوم گفت: - و شنیدهای که ما دخترانش را طلاق دادهایم؟ - این را هم شنیدهام، چه از من میخواهید؟ عتبه دو دستی دست ابولعاص را گرفت. - ما آمدهایم تا از تو بخواهیم که زینب را طلاق دهی. ابولعاص با تعجب به او نگاه کرد، سپس خندهای کرد و پرسید: - چه بخواهید؟! - زینب را طلاق بده، اینگونه او تنبیه میشود و دست از دیوانگیهایش برمیدارد! ابولعاص به عتبه زل زده بود و ذهنش در خاطراتش با زینب جستوجو جو میکرد؛ خندیدنهایش، مهربانیهایش! هرگاه که از در میآمد، زینب را میدید و دلش آرام میشد، هرگاه دیگران عذابش میدادند زینب از او دلجویی میکرد، هرگاه از چیزی در زندگی عصبانی میشد، زینب با سخنهای خود او را قانع و راضی میساخت. - هان؟ چه میگویی؟! ابولعاص نگاه خشمگین خود را به او دوخت و با خود فکر کرد چه میشد نگاهی همچون علی داشت تا مخاطب او از ترس زبانش بند بیاید؟ اما همین نگاه نیز برای ترساندن آنها کافی بود. - بلند شوید و از خانه من بیرون بروید! عتبه هل شد ولی عتیبه خود را جمع و جور کرد و گفت: - خواسته ما را رد مساز، ما زنهایی بهتر از دختر محمد به تو خواهیم داد! عتبه سریع دنباله سخن برادر خود را گرفت: - راست میگوید، پدر ما را برای خود حفظ کن که بسیار بیشتر از محمد برای تو سود دارد! عتیبه گفت: - کار محمد تمام است، به زودی او را خواهیم کشت! سپس کف دستش را رو به روی نگاه ابولعاص گرفت. - دستت را در دست ما بگذار! ابولعاص از جا بلند شد. - از خانه من بیرون روید! با صدای فریادش زینب که تقریباً میدانستند آن دو به چه علت به خانه او آمدهاند، به داخل اتاق دوید. وقتی صورت خشمگین شووی خود را و در مقابل نگاه نگران پسران ابولهب را دید، لبخند کوچکی زد. پسران ابولهب که در مقابل یک زن تحقیر شده بودند، از جا برخاستند و غر زنان از خانه بیرون رفتند. ابولعاص برگشت و نگاه خود را به زینب دوخت. لبخند روی لب زینب بهترین دستمزد برایش بود با خود فکر کرد چقدر زینب را دوست دارد و جواب لبخند او را داد. *** سالی نگذشت که درد زایمان بر جان خدیجه افتاد. هنگامی که زینب دورتر از آن بود که خود را به کمک مادر برساند و دیگر دختران کوچک بودن، هنگامی که همسایگان و آشنایان این عزیز را به جرم باور خدایی دیگر تنها گذاشتن و خدیجه مانده بود چه کند و محمد خود را به هر دری میزد اما راهی نبود! ناگهان در باز شد و چهار بانوی بهشتی به کمک خدیجه آمدند. بلی، بهترین زن عالم از بطن عارفترین بانوی عالم در دستان پارساترین زنان جهان به دنیا آمد.1 امتیاز
-
«بسم الله الرحمن الرحیم» پارت اول نور مستقیم خورشید، چشمهای ابوالعاص را اذیت میکرد. دستش را سایبان نگاهش کرد تا کوچه پس کوچههای مکه را بهتر ببیند. با دیدن افرادی که به هم میرسیدن و خاله زنکوار به صحبت مشغول میشدند، خندهاش گرفت. ماجرا چه بود که باز فضولی مردان و زنان مکه را بر انگیخته بود؟ از تپه پایین رفت و وارد شهر شد. چند قدمی بیش نگذشته بود که چندین نفر به سویش دویدن ایستاد تا آنها او را با خبر ساخته و به سرگرمی خود را ادامه بدهند. یکی با نگرانی که هیجان خبر به خوبی در آن نمایان بود گفت: - ای ابولعاص، خبرها را شنیدهای؟! - خیر، از کجا باید خبرها را شنیده باشم؟ من در بیابان بودهام! - ای عقب مانده از دنیا، پسران ابولهب دختران محمد را طلاق دادهاند! چشمهایش از تعجب گرد شد. رقیه و امکلثوم دختر خالههای و خواهر خانمهای ابولعاص بودند و این مسأله برای او مهم بود. - علتش چیست؟ - محمد شعری از طرف خدایش در نکوهش ابولهب گفته. - وای به او، وای بر دیوانگی او! قدمهایش را به سوی خانه کوچک محمد کج کرد. در مقابل منزلش ایستاد و کلون در را کوبید. صدای فاطمه کوچک از پشت در آمد: - کیستی؟ - ابولعاص هستم! فاطمه در را باز کرد و به پشتش پناه برد و از آنجا شوهر خواهر خود را دید که در آن لباس فاخر با قدمهایی محکم و بلند به سوی منزل پدرش میرفت. ابولعاص به داخل رسید و محمد را دید که در گوشهای نشسته و با ریش های خویش بازی میکند. در مقابلش نشست. - چه کردهای؟ چه گفتهای؟چرا زندگی دخترانت را بخاطر کینه خود خراب کردهای؟! محمد نگاهش کرد. - من فقط ابلاغ کننده وحی الهی هستم و حرفی از خود نمیزنم! ابولعاص پوزخندی زد و گفت: - حاضر نیستی از سخنان خود دست برداری! بعد از جایش بلند شد. - هیچ نکردهای جز آنکه دخترانت را نگون بخش کردهای! برگشت و از خانه بیرون رفت. با خود فکر کرد دیگر خود را نگران کارهای او نمیکند، به سمت خانه خود رفت. دوست داشت زینبش را ببیند تا عصبانیتش را از یاد ببرد. از طرفی دوست میداشت تا با کنار زینب بودن غم را از دل او نیز بزداید. کلون در را به دست گرفت که ناگاه صدایی از پشت سرش آمد. - ابولعاص! به سمت صدا برگشت پسران ابولهب یکی از عموهای محمد. - هان؟ چه شدهاست که هردوی شما به دیدار من آمدهاید؟! -ما را به داخل خانهات راه نمیدهی؟ بدون دادن پاسخ کلون در را چندبار به در کوبید. صدای غلامی آمد: - کیستی؟ - من هستم، ابولعاص؛ مهمان هم داریم! غلام در را باز کرد و ابولعاص با دو مرد وارد خانه شدند. پسران ابولهب چشمشان به کنیزان زیباروی ابولعاص بود و با خود فکر میکردند مگر زبیب چه دارد که با آنکه فرزندی به ابولعاص ندادهاست، هیچکدام از این کنیزان طمع آغوش ارباب خود را نکشیدهاند. وارد هال خانه شدند؛ زینب که اشکش را به تازگی زدوده بود، با دیدن پسران ابولهب اخم کرد و بازگشت و به اتاق مشترکش با ابوالعاص رفت. هر سه که نشستند، ابولعاص پرسید: - شما را به من چه کاری است؟ عتبه همسر پیشین رقیه به سخن آمد.1 امتیاز
-
به نام خدا اسم: مجموعه ما اسطوره نیستیم (مینو زمین) ژانر: تخیلی، فانتزی، تراژدی، ترسناک خلاصه: افسانههای فراموش شده، اسطوره های بازنشسته و اجنههایی که برای تفریح به ساحل هاوایی میرن قرار همیشه انقدر سکون و سکوت توی دنیات برقرار باشه؟ اوه عزیزم سخت در اشتباه هستی دردسرهای ماورائی و دیوها همیشه در کمین شما هستن و ما فرزندان مینوزمین جلوش رو میگیریم! شاید بگید دیونه شدم؛ اما شما تا به حال یه دیو رو درحال وحشیگری و کشتار دیدید؟ ندیدید؟ - بهتون که گفتم چون ما هستیم و در ضمن قابلی نداشت. مقدمه: یه سوالی برام پیش آمد... زندگی هیجان انگیز براش شما چیه؟! زندگی که توش ترس و آدرنالین خونت یه لحظه هم نیافته. یه جنگیری توی نیمه شب وسط یه خونه مخروبه که باعث بشه پای مهمونهای ناخوانده به زندگیت باز بشه و توسط اونها بمیری؟ بدک نیست. یا شاید یه شغل مهیج مثل سرباز جنگ یا کارگاه پلیس که دنبال یه قاتل زنجیرهای افتاده این هم هوشمندانه است. اصلا شاید تاکسیک تر باشید و به علوم غریبه رو بیارید و یه قاتل زنجیرهای بشید که توی دارک وب فیلم آپلود میکنه احمقانه میشه؛ ولی بازم بدک نیست. من به همه این زندگیهای متنوع نمره یک از ده رو میدم... اون هم به خاطر اینکه تکنولوژی و مناظر طبیعی خوبی دارید. مشتاقید بدونید زندگی و دنیای من چطوره؟ خوب اولش قطعاً قرار حوصله سربر و کلیشهای باشه... ولی ادامهاش هیچ تکراری بر تکرار نیست. ناظر: @Solmazheydarzadeh1 امتیاز
-
#فصل_صفر_ثانیههای_قبل_آفرینش #پارت_1 خودش رو روی تخت پرت کرد و به پوستر سحابی "کارینا" که به خواست خودش اونجا بود، خیره شد. کارینا با اون ترکیبهای رنگی ناب بیشتر از ۳۰۰ سال نوری امتداد داشت و با نورپردازی سقف جلوهگیری بیشتری داشت. هر بار که به چرخش رنگهاش در کنار هم خیره میموند متوجه میشد مغزش ناخودآگاه به سطح بالایی از موشکافی بدبختیهاش رسیده! چیزی که اون ازش بیزار بود. کلافه شد و سر جاش نشست، بی هدف به رو به روش نگاه کرد اون لحظه به قدری خسته بود که حتی چرخوندن چشمهاش هم کسل کننده به نظر میرسید! پس فقط به رو به روش زل زد. فکر نمیکرد یه روز اتاق عزیزش انقدر رو اعصاب باشه اصلاً با خودش چی فکر کرده بود که بالای میز تحریرش عکس خانوادگیش رو نصب کرده بود؟ امروز همه چیز داشت بهش زبون درازی میکرد. از تخت پایین آمد کوله پشتیش رو از کنار تخت برداشت و کتابهای داخلش رو توی کتاب خونهٔ اتاقش گذاشت. کتاب غریبهای که بین بقیه کتابها خودنمایی میکرد رو بیرون کشید جلد چرمش عنوان نداشت حتماً از کتابهای کتابخونه بود، تلاشی برای فهمیدن موضوعش نکرد و اون رو توی کولهاش انداخت سر راه پسش میداد. بند کولهاش رو همین طور روی زمین کشید و از اتاق خارج شد وقتی به وسط پذیرایی رسید کوله رو همون طور رها کرد الان فقط یه خوراکی خنک ذهن مشوش رو آروم میکرد. وارد آشپزخونه شد یک لحظه توقف کرد همین الان یادش رفت برای چی به اینجا آمده! پس بیهدف در یخچال رو باز کرد اما با دیدن نوشابههای خودش به یاد آورد برای اونها اینجاست! یکی از قوطیها رو بیرون کشید و وقتی در یخچال رو بست تازه متوجه یادداشتی که روی در قرار داشت، شد. " آریو مامان، ما غروب برمیگردیم بعد با هم میریم بیرون توی یخچال لقمه گذاشتم بدون نهار نمونی" پوفی کشید چشمهاش رو ریز کرد و بعد به طرف تلفن که روی اپن بود کشیده شد دکمه پیغام گیر رو فشار داد صدای پدرش توی سکوت خونه پژواک شد. سر خورد و در حالی که به دیوار پذیرایی تکیه میزد کنار مجسمهٔ بزرگ کوروش کبیر نشست. - سلام باباا میدونم الان نشستی تا ببینی برات پیغام گذاشتم یا نه! مامانت الان پیش دکتر و هنوز منتظرم خوب منو راه ندادن تو؛ ولی آخر هم نگفتی آبجی میخوای یا داداش؟ بلاخره در نوشابه با صدای پیس مانندی باز شد و گازش ملایمی از قوطیش خارج شد. یه نفس نوشابه رو سر کشید و با سوختن ته گلوش از شدت گاز قوطی رو پایین آورد. باباش خیلی ذوق داشت این رو از صدای خندهاش میشد فهمید... البته اون همیشه میخندید. اونها یه طور رفتار میکردن انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و این بیشتر آریو رو اذیت میکرد! پیغام بعدی پخش شد - اووو خوب آریو کوچولو حدس بزن چی شد؟ صدای زنانه ای آمیخته به هیجان بلند شد: میعاد لو نمیدی تا برسیم خونه! آریو در حالی که دستش رو روی زانوی خم شدهاش گذاشته بود و قوطی نوشابه رو تکون میداد پوفی کشید چرا فکر میکردن آریو میتونه برای چنین مسئلهای مشتاق باشه؟ اما پدرش بیتوجه به هشدار رویا با خوشحالی فریاد کشید: - دوقلو بودن! آریو با ابروهای بالارفته، بهت زده به تابلوی نقاشی مینیاتوری که روی دیوار پذیرایی بود خیره شد و زیر لب زمزمه کرد: - اوه واقعا عالی شد! این رسماً یه فاجعه بود!! مادرش بین تشرهایی که به سمت میعاد بابت خراب کردن سوپرایز روانه میکرد، گفت: - خوب آقا آریو بگرد دنبال اسم پسرونه و دخترونه که به آریو بیاد! - آریو بابا در رو برای کسی باز نکن مراقب خودت باش برگشتنی هم میریم بیرون آماده باش فعلاً! آریو در حالی که داشت چشمهاش رو میمالید آهی کشید نوشابه هم براش زهر شده بود. اون هیچ علاقهای نداشت برای کابوس شبانه اش اسم بزاره! اون هم اسمی که هم وزن اسم خودش باشه... جلوی خودش رو میگرفت؛ اما بخشی از وجودش که زیر خروارها انکار و درستکاری مخفی شده بود آرزو میکرد اون بچهها بمیرن! بلند شد نوشابه نصفه رو داخل یخچال گذاشت و دوباره نگاهی به یادداشت انداخت کمی مردد بود؛ اما عاقلانه تصمیم گرفت ماژیک مگنتی رو برداشت با دستش یادداشت قبلی رو پاک کرد و نوشت: " خیلی وقته نرفتم خونه، میرم به آقای علوی سر بزنم فرزند شما: آریو " لبهاش رو به هم فشار داد فرزند رو پاک کرد و دوباره نوشت دوست دار شما آریو ایرانی....! #ما_اسطوره_نیستیم1 امتیاز
-
«قوانین چتباکس» کاربران گرامی، لطفاً قبل از استفاده از چتباکس، قوانین آن را به دقت مرور کنید. - استفاده از نام پیامرسانها به منزلهی تبلیغ ممنوع، و به شدت با فرد متخلف برخورد میشود. - صحبت دربارهی بن و افراد بن شده اکیداً ممنوع میباشد. - چت با لحجه و زبانهای مختلف ممنوع و تنها با زبان مادری (فارسی) صحبت کنید. - توهین به انجمن و مدیران-کاربرن-نویسندگان و... ممنوع است. - ارسال هرنوع لینک تبلیغی در چتباکس ممنوع میباشد. - تذکر پلیسهای انجمن در چتباکس را جدی بگیرید. هرنوع بیاعتنایی و بیاحترامی به آنها و تذکرهایشان، مورد بررسی مدیران قرار میگیرد و با فرد متخلف برخورد میشود. - برای حفظ جو چتباکس و جلوگیری از متشنج شدن آن، از هرنوع بحث و دعوایی بپرهیزید. - اگر مقام پلیس را دارا نمیباشید، صورت مشاهدهی هر نوع نقض قوانین توسط کاربری در چتباکس، تنها گزارش آن را به مدیر کل یا ارشد بدهید. هر نوع تذکر از جانب کاربران، موجب نقض دوباره و چندبارهی قوانین توسط فرد خاطی میشود. «ما از شما حضوری گرم و صمیمانه میطلبیم» توجه: لیست به مرور آپدیت میشود1 امتیاز
-
«قوانین نمایه و پیامهای خصوصی» - ضمن جلوگیری از بروز هر مشکلی برای خانوادهی نودهشیا، رد و بدل هرنوع آیدی و شماره، چه در نمایه و چه در خصوصی اکیداً ممنوع است. (این مورد فقط درصورتی مجاز است که کاربران، قصد به گرفتن مقامی داشته باشند و باید با مدیر ارشد یا مدیر کل هماهنگ کنند.) - از توهین کردن، دعوا و بحث، استفاده از الفاظ رکیک، فحش، صحبتهای زشتی که در سطح انجمن فرهنگی نیست، چه در نمایه و چه در خصوصی بپرهیزید. اگر این موارد سه بار توسط کاربری صورت بگیرد، نه تنها اقدام به هشدار دادن میکنیم، بلکه کاربر با بن دائم مواجه میشود. - انجمن نودهشتیا ضمن پیشرفت نویسندگان و گپوگفت نویسندگی، برای نویسندگان اهل قلم فراهم گردیده. هر نوع صحبت غیر ادبی که موجب متشنج شدن جو انجمن میباشد، ممنوع است. - از تبلیغ هر نوع لینک سایتهای دیگر و انجمنهای مشابه در نمایه و خصوصی خودداری کنید. - از ارسال محتوا و عکسهای نامتناسب در نمایه و خصوصی جلوگیری کنید. در صورت مشاهدهی چنین مواردی، با فرد خاطی به شدت برخورد میشود. - تصاویر نمایهی شما نباید شامل محتویات زشت و نامناسب، یا جهت هرنوع تبلیغی باشد. در صورت مشاهده، با فرد برخورد میشود. - زبان مادری ما فارسی میباشد؛ بنابراین از صحبت با هر نوع زبانی غیر از فارسی، همچنین صحبت به صورت فینگیلیش خودداری کنید. - پلیسهای زحمتکش انجمن، به صورت شیفتی نمایههای کاربران را مورد بررسی قرار میدهند و در صورت مشاهدهی نقض قوانین، اخطار و گزارش میدهند. کاربران موظف به احترام و همکاری با پلیسهای انجمن هستند. هر نوع بیاهمیتی و توهینی به پلیسهای انجمن و تذکرهایشان، مورد بررسی مدیران قرار میگیرد و با فرد خاطی به شدت برخورد میشود. توجه: لیست به مرور آپدیت میشود.1 امتیاز
-
☘️درود خدمت نویسندگان عزیز☘️ 💢از آنکه انجمن ما را برای انتشار آثار خود انتخاب کرده اید نهایت تشکر را داریم. 💢 🔴تایپ داستان کوتاه در انجمن نودهشتیا شرایطی دارد که از شما خواهشمند هستیم آن ها را رعایت فرمایید. 1. آثاری که کپی از داستان های دیگر باشند بدون اطلاع به نویسنده حذف خواهند شد. 2. آثار شما باید حتما بیشتر از ده پارت بلند باشند در غیر این صورت شامل داستان کوتاه نمی شوند و منتشر نخواهند شد. 3. لطفا از نوشتن صحنه های باز، اشاره مستقیم به ادیان مختلف و دیگر ممنوعات در کشور، خودداری فرمایید. 4. پس از نوشتن هشت پارت از داستان می توانید درخواست جلد و نقد بدهید. 5. ناظر به داستان تعلق نمی گیرد. 6. در صورت اتمام اثر، در تاپیک اتمام اثار اعلام فرمایید. با تشکر1 امتیاز