تخته امتیازات
مطالب محبوب
در حال نمایش مطالب دارای بیشترین امتیاز از زمان 03/03/2025 در همه بخش ها
-
بسم الله الرحمن الرحیم رمان: برای ادامهی زندگیام، نور باش ژانر: تخیلی، فانتزی، عاشقانه نویسنده: الناز سلمانی مقدمه کی گفته تاریکی زشت و ترسناکه؟ گاهی تاریکی میتونه زیباترین اتفاق باشه... مثل لحظهای که آسمون به شب میرسه و ستارهها خودنمایی میکنن، یا وقتی که مه همهجا رو گرفته و فقط ماهه که میدرخشه... پس تو، توی ادامهی زندگی من نور باش. خلاصه زندگی، هم خوشی داره و هم ناخوشی. اما چیزی که مهمه، اینه که ما چطور قدمهای زندگیمون رو برمیداریم...6 امتیاز
-
*درود و وقت بخیر بر شما نویسندگان گرامی انجمن نودهشتیا* چنانچه درخواست مصاحبه با انجمن را دارید زیر همین تاپیک اعلام کنید؛ بعد از درخواست شما ما حتما رسیدگی خواهیم کرد. با تشکر از نویسندگان گرامی5 امتیاز
-
درود و وقت بخیر نویسنده گرامی چنانچه انجمن نودهشتیا را برای مصاحبه دادن انتخاب نمودهاید از شما متشکریم، لطفا به تمامی سوالات زیر پاسخ بدهید. ۱:نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! از ۱۸ سالگی نوشتن رو شروع کردم و اولین رمانم "مرداب" بود. ۲:ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! توی سبکهای مختلفی مینویسم، ولی اگه بخوام صادق باشم، تخیلی و فانتزی رو یه جور خاص دوست دارم. یه حس عجیبی به این سبک دارم و بیشتر داستانام توی همین فضا شکل میگیرن. ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! هدفم اینه که یه نویسنده بزرگ بشم. نوشتن برام یه آرامش عجیب میاره، یه چیزی که توی هیچ کار دیگهای نیست. ۴: چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! چون درونگرام، نوشتن شده راهی که بتونم احساساتمو بیان کنم. ۵: اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. از کتابایی که نوشتم، میتونم به "گرگ تبعیدی"، "چرخ دندهی تقدیر"، "الههی حب و القب"، "مرداب"، "پیوند خاص هفت آسمان"، "برای ادامه زندگیام نور باش"، "عشق در لحظههای بارانی"، "سایهی سنگین" و "داستان زحمت پشت هر پول" اشاره کنم. ۶:ترجیحا چه سبک رمان هایی میخوانید؟! سبک مورد علاقهم تخیلی و فانتزیه، دنیایی که توش هیچ محدودیتی نیست. ۷: چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟! با نوشتن رشد کردم و بازخوردهایی که گرفتم رو با دل و جون پذیرفتم. نظرات و نقدا خیلی کمکم کردن که بهتر بشم. ۸: آیا تاحالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! نوشتن توی وجودمه، نمیتونم حتی یه لحظه هم کنارش بذارم. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! چیزی که از نوشتن میگیرم، یه آرامش ناب و بینظیره. ۱۰: پیشنهاد و یا صحبتی به نویسندگان نو قلم دارید؟! هیچوقت از نقدا ناراحت نشید، چون همونا باعث رشدتون میشن. بنویسید، انقدر که قلم خودتون رو پیدا کنید. از اشتباه کردن نترسید، چون دارید مسیر درستو میرید. با تشکر از نویسنده: @الناز سلمانی5 امتیاز
-
روزای خوشی داشتم، خب درسته یه کم زندگی سخت بود، اما همین که مدرسه میرفتم، همین که برای چند دقیقه با دوستام وقت میگذروندم، حالم رو برای چند ساعت عوض میکرد... من یه دختر ده سالهام. چیزایی تو این سن فهمیدم که شاید وقتش نبود تو این جریانات باشم. تجربههای خوش و گاهی دردناکی داشتم. میخوام یه کم از خودم بگم! نمیگم خوشگلی بینظیر و تکی دارم، نه! در حد خودم، در حد خدایی که سالم آفریدم کرده، خوبم. آدم گاهی از زندگی بیزار میشه، گاهی میگه: "خدایا شکرت..." تجربه بهم میگه پشت هر تاریکی، نوری هست... کتابامو تند تند جمع کردم. وای خدا! دیرم شد، دیرم شد! با سرعت، صبحونه نخورده دویدم. همینجوری میدویدم، نه ضعف داشتم، نه چیزی، هیچی جلودارم نبود. خونهی ما تا مدرسه خیلی دور بود، خیلی! ماشینی پشت سرم بوق زد. توجه نکردم، رفتم گوشهی خیابون و باز دویدم. ماشین پا به پام اومد، مردی از توش گفت: ـ دختر جان، بیا سوار شو، میرسونمت. نه! من کرایهی همچین ماشینی رو نداشتم. اصلاً خانوادم به من پول نمیدادن که حتی با خط واحد برم. سر تکون دادم و با عجله گفتم: ـ ممنون آقا، ولی من پول ندارم. لبخندی زد. ـ بیا، پول نمیخوام. لبمو گاز گرفتم. دو دل بودم، اما بالاخره سوار شدم. ماشینش یه بوی عطر خاصی میداد، یه بویی که نمیتونستم درست تشخیص بدم. گلوم خشک شد، حس عجیبی داشتم، یه کم معذب بودم. زیرچشمی نگاهش کردم. یه مرد سی ساله بود، شاید بیشتر، شاید کمتر... با اینکه شجاعت به خرج دادم و سوار ماشین یه غریبه شدم، ولی قلبم تند تند میزد و هی تو دلم سورهی حمد میخوندم. همین که از ماشین پیاده شدم، خشکی گلوم از بین رفت. ـ دخترم اینجا درس میخونه، اسمش مهلاست. برو دختر جان. تشکر کردم و قبل از اینکه درِ مدرسه بسته بشه، پریدم تو و نفسنفس زدم. نگاهی به دو تا دختر سالبالایی انداختم که داشتن دعوا میکردن. انگار کیفمو میگشتن، اما گوش من کر بود. فقط باید زودتر میرفتم که معلم دعوام نکنه. دویدم سمت دفتر مدیر. رسیدم به در بسته، تقهای زدم. با اجازهاش رفتم تو و گفتم: ـ سلام خانم، دیر اومدم، معلم فک نکنم منو راه بده. میشه لطفاً... اخم کرد، وسط حرفم پرید. ـ شافعی، بار چندمِ؟ سرمو پایین انداختم، مثل همیشه سکوت کردم. نفسش رو با کلافگی بیرون داد. ـ میگی فردا مادرت بیاد. ـ مادرم مریضه. پوزخندی زد. ـ هر روز خدا مریضه؟ سرمو آوردم بالا، بیاختیار بغض کردم. یههو غرید، سه متر پریدم هوا! ـ شافعی! جواب منو بده! زیرلب گفتم: ـ میشه هر تنبیهی هست بکنید، حتی نمرهی انضباطمو کم کنید، ولی اینو تمومش کنید؟ نیم ساعت تأخیر نباید باعث بشه یه دانشآموزو تخریب کنید. شما هر روز این سوالا رو از من میپرسید، هر بارم بدتر جواب میدید. هیچوقت به این فکر کردید که شاید من یه مشکلی دارم؟ مدیر یه کم مکث کرد، بعد گفت: ـ مگه از کجا میای که همیشه دیر میای؟ ـ کوی بهروز. هرچقدر زور بزنم، باز دیر میرسم. متعجب نگاهم کرد. ـ چرا سرویس نمیگیری؟ سرمو پایین انداختم. بزور گفتم: ـ حد مالی ما اونقدری نیست که مامانم بتونه پول سرویس بده. ـ چرا زودتر نگفتی؟ ـ به معاون گفتم، ولی گفت دروغ میگی. کلافه مقنعهاشو درست کرد. ـ خیلی خب، بیا بریم سر کلاست. کیفمو روی دوشم انداختم و همراهش راه افتادم. ـ مادرت چیکارست؟ لبمو گاز گرفتم، دوست نداشتم جواب بدم. ولی اینجا اجبار بود. سوالایی میپرسیدن که روحمونو آزار میداد. لب زدم: ـ نمیدونم. بهترین جوابی بود که میتونستم بدم. رسیدیم جلوی کلاس. درو زد، دستشو گذاشت پشت کمرم و هدایتم کرد داخل. ـ خانم موسوی... چشمم خورد به نگاه سحر. لب زد: ـ چی شده؟ سرمو به نشونهی "هیچی" تکون دادم و با یه "با اجازه" رفتم سمت صندلی. خواستم کنار ساجده بشینم که یهو زیرپامو گرفت، محکم خوردم زمین. ـ وای، جلو پاهاتو ببین! پام درد گرفت. با حرص گفتم: ـ مگه کوری؟! خانم موسوی اخم کرد. ـ بسه! شروع میکنیم. ماژیکو برداشت و درس داد. کتاب علومو درآوردم و با حالی نذار گوش دادم. جوابارو مینوشتیم و زیرشون خط میکشیدیم. زنگ خورد. درس نصفه موند. خانم موسوی گفت: ـ تا جایی که درس دادم، فردا میپرسم. آزمایشام فردا باید انجام بشه. نگاهی به دفترم انداختم. هوف... فردا باز یه روز سخت دیگه بود.5 امتیاز
-
عنوان: دیگر جوان نمیشوم ژانر: تراژدی نویسنده: اهورا تابش مقدمه: در راستای خیابان در کنار صندوق پست غمنامهای را از پرندگان سراغ میگیرم؛ در این سرزمین حتی پرندگان غمگین هستند، گویی باید منتظر آمدن معجزهای باشیم.... اما انتظار معجزه را بعید میدانم! پرندگان همه خیساند و گفتگویی از پریدن نیست. گویی جوانیام در حال گذر است، چیزی از آن نمیفهمم هنوز هممنتظر معجزهای هستم. میدانم دیگر جوان نمیشم اما بازهم منتظر معجزهای میمانم4 امتیاز
-
۱: نویسندگی را از چه سالی انتخاب کردید؟! نویسندگی رو حدوداً از سال ۱۳۹۸ شروع کردم و دو سال هست که حرفهای کار میکنم. ۲: ژانر و سبک نوشته شما چگونه است؟! ژانرهای انتخابی من معمولاً عاشقانه، اجتماعی و معمایی هست و بیشتر به ژانر تراژدی علاقه دارم زبان نوستههای من همیشه ادبی بوده چون خودم این سبک رو بیشتر دوست دارم و حس میکنم که این نوع نوشتن زیباتر هست. ۳:هدف شما از نویسندگی چیست؟! هدفم از نویسندگی انتشار آثار خوب و فاخر برای جوانان و نوجوانان هست تا به خوندن آثاری که مناسب سن و یا عرف جامعهی ما نیست رو نیارن. ۴:چه چیزی باعث شد که شروع به نوشتن بکنید؟! من آدم به شدت خیال پردازی هستم و همیشه حتی از همون کودکی در سرم پر از فکر و داستان بود و پس از خوندن چند رمان و داستان تصمیم گرفتم که من هم شروع به نوشتن بکنم. ۵:اسم آثار منتشر شده از شمارا نام ببرید. آثار منتشر شده از من رمان جبر و اجبار، زخم ناسور و دلنوشتهی موعود منجی هست. ۶:ترجیحا چه سبک رمانهایی میخوانید؟! برای بهتر شدن در زمینه نویسندگی تقریباً همه جور ژانر رمانی رو میخونم اما ژانر مورد علاقهام بیشتر عاشقانه، اجتماعی و معمایی هست. ۷:چه مدت طول کشید نویسندگی را بیاموزید؟!همینطور که گفتم من از سال ۹۸ نویسندگی رو شروع کردم و حدود سه یا چهار سال طول کشید تا قوانین نوشتاری و سبکهای ایدهآل رمانها رو یاد گرفتم. ۸:آیا تا حالا شده که از نوشتن بپرهیزید و جا بزنید؟! گاهی پیش اومده که خسته و ناامید شدم و حتی چند رمان رو نیمه کاره رها کردم، اما هیچوقت به این فکر نکردم که کاملاً از نوشتن دست بردارم چون نویسندگی کاریه که با علاقه دنبالش میکنم و هیچوقت ازش خسته نمیشم. ۹:چرا نویسندگی را انتخاب کردید؟! نویسندگی رو انتخاب کردم چون با روحیهی حساس و خیالپردازم جور بود و فهمیدم که نوشتن بهم کمک میکنه تا افکار منظمتر و حال بهتری داشته باشم. ۱۰:پیشنهاد و یا صحبتی با نویسندگان نو قلم دارید؟! من به نویسندههای نو قلم توصیه میکنم که مطالعه رو فراموش نکند. یه نویسنده هر چقدر هم که حرفهای بشه باز هم چیزهای زیادی برای یاد گرفتن داره و مطالعه و خوندن رمانها و داستانهایی با ژانرهای متفاوت باعث میشه که ما روز به روز چیزهای بهتر و بیشتری رو یاد بگیریم. نویسنده گرامی: @سایه مولوی4 امتیاز
-
4 امتیاز
-
همه چیز مثل همیشه بود، یه روز عادی، یه مدرسهی خستهکننده و یه امتحانِ خون به جگر... سحر که همیشه بعد از رفتن معلم غر میزد، این بارم شروع کرد: ـ فردا خاک از کجا بیاریم حالا؟ خاک باغچه یه چیزی! بیحوصله گفتم: ـ پیدا کردی برای منم بیار. از کلاس زدیم بیرون. سحر از جیبش دو تا لقمهی غازی درآورد و یکیشو گرفت سمتم. ـ بیا. لقمه رو گرفتم، تشکر کردم. خوش به حالش! مادرش همیشه به فکر خوراکشه... لبخند زدم و شروع کردم به شنگولبازی. ـ سحر بگو چی شد؟ با دهن پر گفت: ـ چی شد؟ چشمک زدم: ـ یه مردی منو رسوند اینجا. چقدر ماشینش بوی عطر میداد! چشماش برق زد: ـ خب؟ پوکر گفتم: ـ هیچی دیگه، منو رسوند، رفت. مثل پشمک وا رفت، نگاهش خندهدار شده بود. زدم روی شونهاش و خندیدم. ـ انتظار چی داشتی؟ ـ هیچی... نشستم روی زمین و به دیوار تکیه دادم. مقنعهمو درست کردم و گفتم: ـ حال برادرت خوبه؟ بغض کرد: ـ نه، پاهاش خیلی درد داره. ـ خوب میشه، نگران نباش سحر، شکستگی بد خوب میشه. ـ مامانم هم همینو گفت... راستی، چرا نمیای خونهی ما؟ هر سری دعوتت میکنم، نمیای! به دروغ گفتم: ـ میام، مامانمو راضی کنم، میام. اون خیلی روم حساسه. ناراحت لب زد: ـ باشه... زنگ خورد. از جا بلند شدیم. فارسی داشتیم، املا... و من هیچی نخونده بودم! آه کشیدم و لب زدم: ـ من هیچی نخوندم. ـ بهت میگم، من خوندم، برادرم یادم داده. سر تکون دادم. با هم رفتیم تو کلاس. ساجده مثل همیشه روی میز معلم ضرب گرفته بود و سر و صدا میکرد. همیشه اسمش تو "بدها" بود. نگاهم رفت سمت تخته. پر از خطخطی و نقاشیهای عجیبغریب بود. رفتم میز سوم، کنار سحر نشستم. معلم تا اومد، کیفش رو هنوز نذاشته، چند تا اسم خوند و جابهجاییها شروع شد. نگاه کردم به سحر که همون موقع اسم منو خوند: ـ شافعی، جاتو با کریمی عوض کن. پوفی کشیدم و جامو عوض کردم. اخمام تو هم رفت. کنار محمدی نشسته بودم، مغرورترین دختر کلاس. همیشه از همه بدش میاومد، فکر میکرد بقیه بوی بد میدن و کسی در حدش نیست. خب، خانوادهاش پولدار بودن... وقتی همه سر جای معین شده نشستن، خانم شروع کرد به املا گفتن. وسط نوشتن، شکمم غرغر کرد. محمدی یه "ایش" گفت و با اکراه پشتشو بهم کرد. مبصر کلاس برگهها رو جمع کرد و برد.4 امتیاز
-
پارت بیست و چهار انگار مغزم یخ بسته و قلبم آتش گرفته بود، هیچ یک درست وظیفهشان را به جا نمیآوردند. تن کرختم را از صندلی جدا کردم که خاله، همانطور که گره روسریاش را سفت میکرد، جلوی من و خزر را گرفت: -عه! ناهید؟ چرا حاضر نیستی؟ -لباسشو یادش رفته، میخواد زنگ بزنه آقاش برداره بیاره. خاله چشمان ریزش که زیر آرایش خفه شده بودند را گِرد کرد و ابرو به مو چسباند: -دیره مامانم! خزر جان خاله، ناهید رو ببر از لباسهای غزلم یکی انتخاب کنه بپوشه. اینا از بچگی، رخت و لباس جدا نداشتن؛ قسمت این بوده که تو این شب عزیز هم همینطور باشه. نفسی که انگار رو به قطع شدن میرفت، با حرفهای خاله دوباره بازگشت. لبخند خجلی روی صورتم آویزان کردم و بیتعارف، پیشنهادش را پذیرفتم. اتاق غزل هیچ شباهتی به چهارسال پیش نداشت. تنها درِ اتاق بود که صورتی بودنش را حفظ کرده بود و مرا میشناخت. همان دری که غزل پنج شبانه روز قهر کرد تا پدرش آن را رنگ بزند. بین عکسهای سیاه و سفید روی دیوار، خودم را پیدا کردم. چشم ریزکردم... دختری با فرفریهای شلخته که دست دوستش را محکم گرفته بود و با دندانهای یک در میان میخندید. -این چطوره؟ فکر کنم اندازهتم باشه. لباسی از جنس مخمل زرشکی در دست داشت. به اندازه کافی پوشیده به نظر میرسید. دکمه مانتویم را باز کردم، خزر همچنان به قوت قبل، آنجا ایستاده بود. -میشه بری بیرون؟ خنده بلندی کرد و قبل از رفتن، چند حرف بیادبانه گفت که به دندان کشیدنِ لبهای مرا به دنبال داشت. یاد هوشنگ افتادم؛ مرد لودهای که جلوی دکانش مینشست و برای زنان جوان، سبیل میچرخاند. -هین! نگاش کن! نگاش کن... اعوذبالله انگار ماه وسط روز دراومده! دو زن دیگر هم حرف خاله را تایید کردند. خزر هیجانزده، بیخ گوشم پچ زد: -این لباس به خود غزل اینقدر نمیاد که به تو میاد، نری بهش بگی خزر اینطور گفت ها! مینیبوس آقارحمت جلوی در خانه، قانقان میکرد و خودش هم پشت فرمان، چُرتش گرفته بود. زنهای فامیل، با دولا لباس و چادر حسابی باد کرده بودند و بادبزن از دستشان نمیافتاد. عمونصرت سلام علیک کنان از پیکان براقش پیاده شد؛ کمرش حسابی خم شده بود، اما انحنای لبخندش هنوز جوان بود. -عموجون! سلام... تبریک میگم. سرش را بالا گرفت و ابروهای شلختهاش را درهم کرد. معلوم بود بعد از چهارسال و با وجود این آرایش، مرا به یاد نمیآورد. خزر دستش را پشت کمرم گذاشت: -ناهید خودمونه ها! خط لبخندش دوباره هویدا شد. کلاه فدورایش را از سر برداشت و دست لرزانش را به چشم رساند: -به به! ناهید خانم. قدم سر چشممون گذاشتی دخترم. صاحبت کجاست بابا؟ خوش اومد بگم بهش.4 امتیاز
-
"خداوندا، دلم دریای تاریکیست… چه میشود اگر فقط یک قایق کوچک، با فانوسی در دست، بیاید و کمی روشنایی به دلم ببخشد؟ روشناییای از جنس تو…"4 امتیاز
-
یار من دم نزنی از دردت یا که به ناکس بگوی از دردت دردها گفتن ندارد، گفتن از ما بود حال ما رو ببین و این رو به یادت بسپار4 امتیاز
-
دل را من ارزان ندادم که با آن بازی کنی یا که زیر پاهایت آن را لگد مالش کنی دل دادم که دلی به دل، دل دارم دهی نه مثل گدای سر میدان صدقه ام دهی4 امتیاز
-
"دل شکستن از کسی که اذیتت میکنه، هیچ وقت به این سادگیها فراموش نمیشه. وقتی یه نفر با دروغهای ضایع میخواد دل تو رو بدست بیاره، در حالی که فقط با هر کلمه، هر رفتار، زخمش رو عمیقتر میکنه، دیگه نه میدونی چطور باید باورش کنی و نه میفهمی چطور باید از این بازی خلاص بشی. شاید یه روز، فکر میکنی که اگر بهش فرصت بدی، شاید چیزی تغییر کنه. شاید با یه کلمه محبتآمیز، با یه حرکت درست، همهچیز درست بشه. اما واقعیت اینه که هر بار که بهش فرصت میدی، زخمهای قدیمیت بدتر میشن. مثل یه جراحت که هر بار بیشتر عفونت میکنه. اون که هر بار با دروغهایش به تو میگه همه چیز خوب میشه، در واقع چیزی جز درد بیشتر نیست. جوری که هر بار که بهش نزدیک میشی، احساس میکنی بیشتر از خودت فاصله میگیری. دل شکستهتر از همیشه، توی این بازی بیپایان، هنوز به امید یه تغییر کوچک، هر زخمی رو دوباره میپذیری. اما با هر دروغی که میشنوی، این زخمها عمق بیشتری پیدا میکنن و دیگه حتی به نظر نمیرسه که بخوای برای درمانشون امیدی داشته باشی. وقتی که کسی میخواهد با دروغهاش دل تو رو دوباره بخواد، در واقع اون فقط زخمای تو رو عمیقتر میکنه و در نهایت هیچ چیزی جز درد و دلشکستگی ازش باقی نمیمونه."4 امتیاز
-
"میدونی زخم زبان چه طعمی داره؟" اونایی که زدنش، شاید حتی یادشون هم نمونه، اما تو... تو هنوز هر شب وقتی سرتو روی بالش میذاری، توی ذهنت تکرارشون میکنی. بعضی کلمات، مثل تیغن، نه میشه ازشون فرار کرد، نه میشه زخمشونو نادیده گرفت. یه زخم روی پوست، با یه بوسه خوب میشه، با یه نوازش آروم میگیره... اما زخمی که از کلمات میمونه، حتی بعد از سالها، وقتی که فکر میکنی خوب شدی، یهدفعه با یه یادآوری ساده، دوباره خون میندازه. کاش میفهمیدن... کاش فقط یه لحظه حس میکردن که چطور یه جمله، یه جملهی ساده، میتونه یه نفر رو از درون فرو بریزه. کاش میدونستن که هر بار که لبخند میزنم، پشتش چقدر زخما رو قایم کردم. کاش قبل از اینکه زبونشونو تیز کنن، به این فکر میکردن که شاید یه نفر، همین امشب، با زخم کلمههای اونا توی تنهاییش گریه کنه... اما هیچکس نمیدونه. هیچکس نمیفهمه. برای اونا که میزنن، شاید یه شوخی ساده بوده، یه لحظه عصبانیت، ولی برای من، این کلمات مثل زنجیرهای نامرئی شدن که هر لحظه دور گردنم محکمتر میشن. یه درد که از داخل شروع میشه و هیچوقت بیرون نمیاد. حتی وقتی میخندم، وقتی حرف میزنم، این زخمها توی من باقیموندن، جوری که نمیشه فراموششون کرد. امشب هم، دوباره داشتم به همون لحظات فکر میکردم. به کلماتشون، به جملاتی که وقتی گفتن، هنوز صداشون توی گوشم میپیچه. به اینکه چطور هنوز بعد از گذشت سالها، هر لحظه ممکنه یکی از این کلمات دوباره زخمی بشه توی دلم. و من هنوز مجبورم با لبخند، با چشمایی که پر از سکوته، بپوشونم این دردهای قدیمی رو. ولی یه لحظه، وقتی هیچکس نمیدونه، میفهمم که تمام این دردها، به تنهایی به خودم تعلق دارن.4 امتیاز
-
آدمهایی که عوض شدن "یه زمانی، اسم تو که روی صفحهی گوشیم میافتاد، قلبم یه جور خاصی میتپید. یه زمانی، تو معنای خالصِ رفاقت بودی، قسم خورده بودیم کنار هم میمونیم. ولی حالا چی؟ حالا وقتی تو رو یه جایی میبینم، فقط یه لبخند کمرنگ میزنم و رد میشم... انگار که نه تو رو میشناسم، نه خودم رو. آدما عوض میشن، و این حقیقت از هر دروغی دردناکتره."4 امتیاز
-
بیجواب موندن یه احساس "بعضی احساسات مثل یه شیشهی شکستهان... نمیتونی بندشون بزنی، نمیتونی جمعشون کنی، فقط میمونی وسطِ تیکههای خُرد شدهی احساسی که هیچوقت به زبون نیومد. من نگفتم که چقدر دوستت دارم، تو هم نپرسیدی. من سکوت کردم، تو هم شنیدی و هیچی نگفتی. شاید هیچچیز توی این دنیا دردناکتر از این نیست که یک نفر همهی وجودش رو برای تو بگذاره و تو حتی نفهمی که چقدر برات مُرده..."4 امتیاز
-
حسرت گذشته "همیشه فکر میکردم بدترین درد، از دست دادن آدمهاست... اما نه، بدترینش اون لحظهایه که بفهمی دیگه هیچ راهی برای برگشتن به روزهایی که قدرشونو ندونستی، وجود نداره. اون روزا رو یادت هست؟ روزایی که میخندیدیم بدون اینکه بفهمیم چقدر خوشبختیم؟ روزایی که آدمها هنوز کنارمون بودن؟ اگه میدونستم اون لحظهها قراره خاطره بشن، محکمتر نگهشون میداشتم. اما نمیدونستم... هیچکدوممون نمیدونستیم."4 امتیاز
-
گاهی زندگی در یک لحظه خلاصه میشود... لحظهای که چشمانت، برقِ مهربانی را در نگاه کسی پیدا میکند، لحظهای که صدای خندهی عزیزی، مثل نغمهای آشنا، عمیقترین زخمهای دلت را نوازش میدهد، لحظهای که دستانت، گرمای حضور کسی را حس میکند و ناگهان، دنیا امن میشود. یا شاید... لحظهای که در تنهایی، اشکی بیصدا از گوشهی چشمت میلغزد، همان اشکی که نه از غصه، بلکه از تمام نگفتهها، از تمام دلتنگیهاییست که درونت تلنبار شدهاند. زندگی همین لحظههاست... همین ثانیههای ناب که گاهی آنقدر سادهاند که قدرشان را نمیدانیم، اما روزی، در میان هزار خاطرهی رنگپریده، دلتنگشان میشویم. قدرشان را بدان... شاید همین لحظه، همان تکهی گمشدهای باشد که روزی با حسرت، آرزوی دوباره زیستنش را کنی.4 امتیاز
-
گاهی آدم آنقدر خسته میشود که حتی برای دردهایش هم کلمهای پیدا نمیکند، چه برسد به جواب. فقط سکوت میکند و در خود فرو میرِیزد. در جمع میخندد، حرف میزند، نقش بازی میکند، اما هیچکس نمیفهمد پشت آن لبخند، پشت آن چشمهای آرام، یک روح شکسته دارد نفسنفس میزند. یک روحی که فریاد میزند. هیچکس نمیبیند شبهایی را که با خودش حرف میزند، هیچکس اشکهایی را که بیصدا روی بالش میریزد، حس نمیکند. هیچکس نمیفهمد چقدر سخت است وانمود کنی که قوی هستی، در حالی که درونت هزار بار فرو ریختهای. گاهی دلت میخواهد یکی باشد که بپرسد: "خستهای؟" بدون اینکه بخواهی نقش بازی کنی، بدون اینکه مجبور باشی بگویی "نه، خوبم." کسی که بفهمد حتی اگر سکوت کردی، حتی اگر خندیدی، پشت این همه نقش… یک "تو"ی خسته هنوز در تاریکی نشسته و منتظر است، منتظر کسی که واقعاً ببیندش، واقعاً بشنودش، و واقعاً بماند و بموند تا بفهمد...4 امتیاز
-
به نام خدا نام اثر: دلنوشته های یواشکی شاعر: الناز سلمانی مقدمه: شبها، وقتی همه خوابند، سکوت خانه انگار صدای درونم را واضحتر میکند. دیگر نیازی نیست لبخندی بزنم که روحم را خسته کند، نیازی نیست وانمود کنم که همهچیز خوب است. در این ساعتهای خلوت، خودم هستم و خودم… میتوانم برای لحظهای نفس بکشم، بیهیچ نقابی، بیهیچ تظاهر، بیهیچ فشار. اما گاهی با خودم فکر میکنم… چرا روزها نباید همینقدر واقعی باشم؟ چرا نباید اجازه بدهم که دنیا مرا همانگونه که هستم ببیند؟ شاید اگر خود واقعیام را بیشتر دوست داشته باشم، دیگر شبها تنها پناهگاهم نباشند…3 امتیاز
-
بنام خالق تخیلها نام اثر: راز پسر همسایه ژانر: تخیلی، ترسناک نویسنده: الناز سلمانی مقدمه شب بود. لعنتی، تاریکتر از همیشه. کوچه انگار کش میاومد، راهی که تمومی نداشت. سایهها رو دیوار میلرزیدن، انگار که زنده بودن. انگار که داشتن منو نگاه میکردن. صدای قدمهام توی این سکوت کشدار میپیچید، ولی یه چیزی تو هوا سنگینی میکرد. یه چیزی که از تاریکی اون شب هم وحشتناکتر بود... --- آشنایی با سینا حوصلهی تنهایی رو نداشتم. از وقتی اومده بودم خونهی پدربزرگ، همه چیز تکراری شده بود. صبحها بلند میشدم، درس میخوندم، ظهر یه ناهار تکراری میخوردم، عصر تو گوشی میچرخیدم و شبها هم به سقف زل میزدم. پدربزرگم یا خواب بود، یا تو چرت. زندگی انگار توی این خونه متوقف شده بود. اما اون روز فرق داشت. یه ماشین قدیمی تو کوچه پارک شد. از پنجره دیدمش. یه پسر ازش پیاده شد. نه، پسر که نه، بیشتر شبیه سایهای بود که شکل آدم گرفته باشه. قدبلند، تیرهپوش، و آروم. خیلی آروم. یه جوری که انگار حتی زمین هم از حضورش بو نمیبرد. زود از خونه زدم بیرون. بهونهی خوبی بود برای اینکه چند دقیقه از این یکنواختی دربیام. رفتم سمتش. «سلام، من آرینم. همسایهی کناری.» سعی کردم لحنم صمیمی باشه. «کمک خواستی بگو.» چند لحظه فقط نگاهم کرد. نه یه نگاه معمولی، یه چیزی شبیه… نمیدونم، انگار داشت از توی پوستم رد میشد و چیزی رو اون زیر میدید که خودم هم ازش خبر نداشتم. اون چشمای سرمهای... بعد از چند ثانیه سکوت، بالاخره گفت: «نه، مرسی. وسایل زیادی ندارم.» صداش نرم بود، اما… انگار که از یه جای دیگه میاومد. یه چیزی تهش بود، یه لرزش نامحسوس، یه زنگ خطر خاموش. با این حال، بهش لبخند زدم. «خب، اگه چیزی نیاز داشتی، من همیشه اینجام.» یه نگاه کوتاه بهم انداخت. بعد، بدون هیچ حرف اضافهای، در رو بست. لبمو گزیدم. خب، شاید زیادی خجالتی بود. شاید هم از اون آدمایی بود که با کسی گرم نمیگیرن. ولی… یه حسی تو دلم پیچید. یه چیزی که اسمشو نمیدونستم. اون موقع هنوز خبر نداشتم، سینا فقط برای همسایگی نیومده بود...3 امتیاز
-
لالا لالا، گویم گرچه خوابت نمیبرد فرزندم، اما همین لالاییها دلِ مرا گرم میکند. که میتوانم با تو حرف بزنم و تو گاهی به من گوش بدهی. اخ مادر، به قربان دو چشمای زیبای شیطونت بگردد. روزی بزرگ میشوی و من نمیتوانم برایت لالایی بخوانم. تو میروی و من یاد اولین قدمهایت میافتم، که چه ذوق و شعفی در وجودم انداختی. مرهم دل بیپناهم، گاهی کم میآوردم، اما دستان کوچکت چنان به من زندگی میداد که از فکری بد به دور بودم.3 امتیاز
-
حال دلم زار زار است، انگار این مرد هم فهمیدهاند چیزی در من وجود دارد که بوی تو را میدهد. بوی عشقی که در من تنیده، و نام تو را فریاد میزند. مردم دلشان برای من میسوزد و در گوش هم میگویند: باز یه عشق بیسرانجام دیگه. اما هیچکس نمیداند، که این عشق، نه بیسرانجام، که در دل من، همیشه زنده است، حتی اگر ناتمام باشد.3 امتیاز
-
باز آیا که دلم تنگ صدایت شده است دل من در پی سوی تو گرفتار شده است گفتمت کم ناز آیا تو به من گوش نکردی حال بفرما دل من مال شماست3 امتیاز
-
یه عشق نصفهنیمه "ما قصهای بودیم که هیچوقت نوشته نشد، شعری که قبل از سروده شدن گم شد، آهنگی که توی اوجش خاموش شد. نه به خداحافظی رسیدیم، نه به یک پایان آرام، ما جایی بین ماندن و نماندن گیر کردیم. گاهی فکر میکنم اگر یکبار دیگر همدیگر را ببینیم، شاید زمان به عقب برگردد، شاید تمام این سالها فقط یک کابوس باشد. اما نه... ما هیچوقت قرار نبود تمام شویم، چون از همان اول، شروع نشده بودیم."3 امتیاز
-
دلتنگی برای کسی که دیگه نیست "بعضی نبودنها، مثل زخم نیستن که خوب بشن... مثل سایهان، که هرجا بری دنبالِت میان. من یاد گرفتم با خاطراتت زندگی کنم، با عطر تنت که هنوز روی بالش جا مونده، با صدای خندههات که توی گوشم تکرار میشه. من نبودنت رو هر روز لمس میکنم، توی صندلیای که دیگه هیچوقت عقب کشیده نشد، توی لیوانی که دست هیچکس به جز تو نرفت. تو نرفتی... تو توی تکتکِ لحظههای من مُردهای اما هنوز زندهای."3 امتیاز
-
"حقیقتی که انکار شد" دروغ گاهی آنقدر زیبا گفته میشود که آدم وسوسه میشود آن را باور کند. اما حقیقت، هرچقدر هم زیر خاکستر کلمات پنهان شود، باز هم جایی از میان نگاهها، از میان لرزش صداها، خودش را نشان میدهد. تو دروغ گفتی، بارها و بارها. هر بار با اطمینان بیشتری انکار کردی، هر بار محکمتر قسم خوردی، و من هر بار بیشتر میفهمیدم که حقیقت همین است، همین که داری انکارش میکنی. چون آدم وقتی راست میگوید، نیازی به جنگیدن ندارد، نیازی به پنهان شدن پشت واژههای خالی. حالا بگو، باز هم انکار کن، باز هم با همان لحن مطمئن قسم بخور. اما یادت باشد، من باور نکردم، فقط وانمود کردم که کردم. دردناکترین بخش دروغ همین است، اینکه رازی که میخواهی دفن کنی، قبل از تو، در دل کسی که به او دروغ گفتهای، زنده شده است.3 امتیاز
-
"خیانتت را نبخشیدم، فقط گذاشتم که تا ابد باری روی شانههایت باشد. من نرفتم، این تو بودی که سقوط کردی، تو بودی که خودت را از دنیای من بیرون انداختی. حالا بمان با همان دستهایی که به دروغ عادت کردهاند، با همان نگاهی که دیگر هیچوقت نمیتواند پاک باشد. بمان و ببین که خیانت، همیشه بهای خودش را دارد."3 امتیاز
-
"به خیانتت فکر میکنم... نه با بغض، نه با نفرت، بلکه با یک لبخند تلخ. جوری که انگار از اول هم میدانستم تو روزی این بازی را به هم میزنی. فقط نمیدانستم کی. حالا که رفتی، بگذار حقیقتی را بگویم: تو مرا از دست ندادی... من، تو را بخشیدم به همان سرنوشتی که برایت رقم خورده بود."3 امتیاز
-
"گم شدن در چشمان شب" گاهی فکر میکنم که شب، نه تنها برای استراحت، بلکه برای گم شدن است. گم شدن در سکوتی که هیچگاه به پایان نمیرسد، در تاریکیای که هیچچیز از آن نمیگذرد. شب به من این فرصت را میدهد که خودم را گم کنم، حتی از خودم هم دور شوم. در دل این تاریکی، هیچکس نمیبیند، هیچچیز نمیشنود، حتی ماه. آنقدر آرام است که گویی دنیا برای یک لحظه متوقف میشود. گم شدن در چشمان شب، همانقدر که آرامشبخش است، ترسناک هم میتواند باشد. چون وقتی در دل شب گم میشوی، دیگر هیچ راه برگشتی وجود ندارد. این گم شدن نه در مکان، بلکه در زمان است. در لحظاتی که همه چیز به تعلیق میافتد، نه گذشتهای هست و نه آیندهای. تنها یک لحظه است، یک لحظهی بیپایان که هیچکس از آن عبور نمیکند. شاید برای بعضیها، سکوت شب یعنی سکوتی آرام و بیدغدغه. اما برای من، هر شب یک سفر است. سفری به دل گمشدهترین بخشهای ذهن، جایی که حتی خودم هم نمیتوانم پیدایم کنم. و شاید همین گم شدن است که باعث میشود احساس کنم زندهام. در شب، در تاریکی، در سکوت، جایی که تنها خاطرهها و افکارم همراه من هستند.3 امتیاز
-
"یواشکیترین وداع" در دل شب، وقتی هیچ صدایی در فضا نیست و تنها سایهها با هم میرقصند، من برای آخرین بار به تو فکر میکنم. نه با کلمات، نه با اشک، فقط با یک یادآوری از آن لحظاتی که هیچ وقت گفته نشدند. ما هیچ وقت به هم نگفتیم که چقدر همدیگر را نیاز داشتیم، اما همیشه این نیاز در میان سکوتهایمان بود. این سکوتهایی که مثل یک راز نگهداشته شد، هیچ وقت نباید فاش میشدند. من از خداحافظی نمیترسم. چون خداحافظیها همیشه برای من یک جادوی ناتمام بودهاند. چیزی که در آن دروغها پنهان نیست، اما هیچوقت بهطور کامل هم فهمیده نمیشود. فقط حس میشود، در دل شب، در میان هیاهوهای پنهانی که به هیچ وجه برای دیگران قابل درک نیست. این خداحافظی برای من معنای تازهای دارد. معنای این که شاید هیچ چیز برای همیشه نمیماند، حتی کلمات. گاهی اوقات، یواشکیترین خداحافظیها همانهایی هستند که نه گفته میشوند و نه شنیده. بلکه فقط در دلها جا میگیرند، جایی میان آن فاصلههای نامرئی که برای هیچکس توضیح داده نمیشود.3 امتیاز
-
"خداحافظی بیصدا" خداحافظیها همیشه سنگیناند، حتی اگر کلمات زیادی نداشته باشیم. گاهی هیچ واژهای نمیتواند عمق دردی را که در دل داریم، بیان کند. وقتی به لحظاتی فکر میکنم که با هم گذراندیم، حس میکنم بخشی از من همیشه با تو خواهد ماند، حتی اگر فاصلهها بیشتر شوند. بعضی از خداحافظیها هیچ وقت تمام نمیشوند، چون از قلب نمیروند. شاید بدن از هم جدا شود، اما روحها همیشه در هم پیچیدهاند. این خداحافظی، نه یک پایان است، نه یک آغاز. تنها یک فاصله است که زمان میسازد. فاصلهای که در آن، هیچ چیزی به اندازه یاد تو در دل نمینشیند. شاید هرگز نفهمم چرا باید چنین لحظاتی را پشت سر بگذارم، ولی میدانم که بخشی از تو همیشه در من میماند. و این خاطرهها، در سکوت و در اعماق قلب، برای همیشه زنده خواهند ماند.3 امتیاز
-
"بیصداتر از فریاد" شب و بارون، خیابون، بیکسی... ردِ پاهایی که گم شد توی حسّی... یه صدایی توی سینهم میشکنه، داره از خاطرهها حرف میزنه... من همونم که تو رو از دست داد، بیصداتر از سکوتِ یه فریاد... رفتی و پشت سرت شب موند برام، بیتو این دنیا شده عینِ سراب... رو به آینه، یه تصویرِ غریبه، یه دلِ زخمی که بیوقفه میلرزه... بغضی کهنه که روی سینه سنگه، قصهای که تهش انگار بیرنگه... شاید یه روزی، شاید یه وقتی، تو هم این حس رو تو دلت حس کردی... اون موقع شاید بفهمی که چی شد، کی توی این قصه تنهاتر میموند... #النازسلمانی3 امتیاز
-
دردی که درمان ندارد، شبیه زخمی کهنه است، هر روز تازه میشود، هر شب عمیقتر. صدای نالهای خاموش، میان قلب خستهام، اشکی که بیهوا چکید، بر زخمهای بستهام. بغضم رها نمیشود، این درد همدمم شده، در این سکوت تلخ و سرد، تنهاییام محرم شده. کاش این غبار بیکسی، روزی کنار برود، کاش این دل شکسته هم، جایی قرار بگیرد...3 امتیاز
-
مرگ قلب از مرگ جسم سختتره… چون وقتی قلب میمیره، تو هنوز نفس میکشی، هنوز راه میری، هنوز حرف میزنی، اما دیگه «زندگی» نمیکنی. یه روز، یه لحظه، یه زخم… و بعدش، همهچی تموم میشه. نه که بمیری، نه، ولی دیگه اون آدمِ قبل نیستی. خندههات رنگ میبازن، اشکهات خشک میشن، دیگه چیزی قلبت رو نمیلرزونه، دیگه چیزی رو با تمام وجودت حس نمیکنی. یه جایی توی این دنیا، یه نفر هنوز فکر میکنه تو همون آدمی، همون که روزی با یه نگاه دلش پر از گرما میشد… ولی تو فقط نگاهش میکنی، یه لبخند مصنوعی میزنی و توی دلت میگی: «من خیلی وقته مُردم…»3 امتیاز
-
با کلمات میشه دنیایی ساخت، دنیایی که یا توش زندگی میکنی یا ازش فرار میکنی… میشه از یه "دوستت دارم" قصری ساخت که آدمها توش آرام بگیرن، یا از یه "خداحافظ" خرابهای که هیچکس جرئت برگشتن بهش رو نداشته باشه. میشه یه نامه نوشت که قلبی رو گرم کنه، یا یه جمله که کسی رو برای همیشه سرد کنه. میشه از یه "کاش" هزار تا حسرت ساخت، از یه "ای کاش" هزار شب بیخوابی… میشه از سکوت، فریاد ساخت. از یه نگاه، یه دنیا حرف. بگو چی میخوای؟ قصهای که اشکات رو در بیاره؟ جملهای که دلت رو بلرزونه؟ یا فقط یه کلمه… که دنیات رو عوض کنه؟3 امتیاز
-
- تو خوبی؟ صدایش لرز داشت. انگار که از جوابم میترسید. نگاهش نکردم، فقط نفسم را حبس کردم که مبادا بغضم بشکند. - آره، خوبم. دستم را گرفت. محکم. مثل کسی که از فرو ریختن دیواری بترسد. صدایش پایینتر آمد، نرمتر، شکستهتر: - دروغ نگو… تو اون لبخندی نیستی که همیشه بودی. نفس عمیقی کشیدم. چشمهایم را بستم، شاید کمتر درد بکشم. اما نه… دلم تیر کشید. لبخند زدم، همان لبخندی که هیچکس پشتش را نمیدید و آرام گفتم: - یه خستهی بیپناهم... که دیگه حتی نمیدونه کجا باید بره.3 امتیاز
-
- خستهای؟ سرم را بالا نیاوردم. نگاهم را از زمین نگرفتم. نفس بریدهای کشیدم و با صدایی که به زور از میان گلوی فشردهام بیرون آمد، گفتم: - نه… فقط دیگه نمیخوام باشم.3 امتیاز
-
- آرام جانم، چی شده؟ آهی کشیدم و نگاهش کردم. خسته بودم. دلِ شکستهام با هر نفس سنگینتر میشد، ولی نمیخواستم بگم. آرامتر و با صدای ملایم گفت: «فقط بگو، من تا آخر باهاتم، یه کلمه.» چانهام لرزید. اشکهایم تهته چشمهایم بودند. لبهایم باز شدند، اما صدا به زور از دلم بیرون آمد: ـ تنهام... فقط همین.3 امتیاز
-
دختری که بغض داره و میخنده، صد برابر قویتر از مردیه که سیگار میکشه... چون خندهاش، پشت خودش، داستانی از هزاران درد سرکوبشده داره. لبخندش مثل آتشی در دل شب میسوزه، در حالی که سیگار فقط دودیست که به هوا میره و هیچ ردپایی از خودش باقی نمیذاره. اون دختری که بغضش رو قورت میده، میدونه که میتونه دوباره از دل دردش برخیزه، اما مردی که سیگار میکشه، هر نفس که میکشه، در حقیقت خودشو بیشتر از قبل از دنیا دور میکنه. دختری که میخنده، میدونه که زندگی هیچوقت بیدرد نیست، ولی با هر خندهای که از دل بغضش میزنه، میشه حقیقتی بزرگتر از تمام دردهاش. آدمها شاید نتونن بغضهای پنهانی اون رو ببینن، ولی وقتی که خندهش رو میبینن، میفهمن که این دختر، از همه اونهایی که فکر میکنن قوی هستن، خیلی بیشتر زندگی رو لمس کرده. و مردی که سیگار میکشه، به لحظات کوتاه آرامش دست مییابه، اما هیچوقت طعم واقعی زندگی رو نمیچشه. اون دختر، با بغض و خندهش، همونقدر که میدونه چقدر درد کشیده، میدونه که خندهاش از هر چیزی که دنیا بهش داده، واقعیتره.3 امتیاز
-
گاهی توی دل آدم، بغضهایی هست که هیچوقت حرفشون رو نمیزنن. میزنن، اما فقط توی دل شب، وقتی کسی کنارمون نیست. آدمهایی که میخندن و توی دلشون یه عالمه درد دارن، یه جور دیگه از زندگی رو لمس کردن. اون خندهای که از دل بغض میاد، همون قدر که از درد و زخمها ساخته شده، یه دنیای تازه میسازه. شاید کسی نفهمه، شاید هیچکس ندونه که پشت اون خنده، دلی شکسته و شجاع منتظر یه لحظه آرامشه. درست مثل دختری که پشت هر لبخندش یه دنیا رنج مخفی شده، مثل دریاهایی که با هر موجش یادآوری میکنن که هنوز از دل طوفان، میشه به ساحل رسید. زندگی خیلی وقتا از همون جایی شروع میشه که آدمها فکر میکنن دیگه هیچچیز به دست نمیاد. درد، بغض، شبهای طولانی، هیچکدوم از اینها نمیتونن جلوی یه قلب شکستنی رو بگیرن که هنوز با تمام وجود میخواد از نو زندگی کنه. خندهاش یه جور مقاومت در برابر همه اون چیزی که دنیا بهش داده است. اون کسی که همیشه توی دل شب میخنده، عمیقتر از همه اونایی که فکر میکنن قویتر از دردهاشون هستن، زندگی رو میشناسه. اون خنده، نه فقط یه نشانه از شجاعت بلکه از پیروزی در برابر همه چیزهاییه که هیچوقت نمیشه فراموش کرد.3 امتیاز
-
3 امتیاز
-
مادرم؛ تو تنها کسی هستی که هیچوقت از من خسته نمیشوی، آن دستهای مهربان و بیمنت که همیشه در کنارم بوده است، که هر بار که دنیا به نظرم تاریک میآید، تو هستی که با دستانت، نور را به درون قلبم میفرستی. چشمانت، دریایی از محبتاند، چشمانی که در آنها هیچچیز جز آرامش و صداقت نمیبینم. حتی زمانی که دنیا به نظرم بیرحم میآید، تو بودی که با نگاهت، دوباره به من یاد دادی که عشق چطور باید زندگی کند. یادمه شبهایی که در گوشهای از دنیا، تنها بودم، با دلی پر از درد و اضطراب، اما تو همیشه کنارم بودی، نه با کلمات، بلکه با حضورت، و من هیچوقت احساس نکردم که تنهاییم. تو هر لحظه در سکوت خود، برای من یک دنیا بودی. مادرم، تو همیشه در کنارم بودهای، در سختترین لحظات زندگیام، در همه شکستها، در همه فریادهای بیصدا، تو همیشه آن کسی بودی که با لبخندت، دنیایم را دوباره میساختی. هنگامی که نمیتوانستم از دردهایم حرف بزنم، تو میفهمیدی بدون نیاز به توضیح، بدون پرسش، فقط با نگاهت و دستت که هیچ وقت از من دور نمیشد. تو بودی که به من آموختی چگونه در میان طوفانها، با شجاعت ایستاد و راه خود را پیدا کرد. مادرم، تو برای من نه تنها یک مادر، بلکه همهی زندگی من هستی. بدون تو، هیچچیز از زندگیام معنا ندارد. تو همیشه در قلب من خواهی بود، زیرا تو هستی که به من آموختی چگونه زندگی کنم. مادرم، تو تنها کسی هستی که میدانم هیچگاه نمیروی، تو در من زندهای، در هر لحظه، در هر قدم، در هر نفس... و این برای من تمام دنیاست.3 امتیاز
-
مادرم… او تنها کسی است که قلبش همیشه به اندازه تمام جهان برای من جا دارد، او همان فرشتهای است که حتی وقتی دنیا با من سخت میشود، دستش به نوازش دراز میشود، تا من فراموش نکنم که هنوز کسی هست که برایم دعا کند.مادرم، اویی که هیچوقت از کنار من نمیرود، حتی اگر من در دنیای خودم غرق باشم. او در هر قدم از زندگیام همراه من است، حتی وقتی که هیچکس نمیفهمد در دل من چه میگذرد. مادرم، او که در سکوت میسوزد و برای من، بیصدا، جنگ میکند. دستهایش همیشه خالی از درد، اما پر از عشق و آرامش است. یادم میآید روزهایی را که وقتی گریه میکردم، تنها با یک نگاه او، دل آرام میشد، یک نگاه که تمام نگرانیها را از بین میبرد، انگار که تمام دنیا در آن نگاه بود. مادرم، اویی که همیشه از من قویتر بود، حتی وقتی که در دلش هزار درد پنهان داشت. او هر شب بیدار میماند، تا در خواب من، همه چیز در امنیت باشد. و من، در هر روز از زندگیام، همچنان به یاد دارم که وقتی زمین خوردم، او همانجا بود، نه به خاطر اینکه نخواسته بود بگذارد، بلکه به خاطر اینکه همیشه در کنارم ایستاده بود تا دوباره بلند شوم. مادرم، تنها کسی است که وقتی من هیچ چیزی نیستم، او تمام جهانم میشود. او مادر است، و من هیچ واژهای جز این ندارم برای وصف آنچه او برایم بوده و هست. چشمانش، آن چشمان مهربان، هیچوقت از من دور نمیشود. و من همیشه در دل خود میگویم: "مادرم، هیچ چیزی از این دنیا نمیتواند جبران کند آنچه تو برای من بودهای." مادرم، تو تنها دلیل زنده بودن منی، و من با هر لحظه که از تو دور میشوم، یک بخشی از خودم را از دست میدهم… مادرم، تو همهچیز منی.3 امتیاز
-
صبر من اندازه دریاست، بیپایان و وسیع، مثل دریاهایی که هیچگاه به ساحل نمیرسند. اما وقتی پای رفتنت برسد، باتلاقی در من ایجاد میشود، یک گودال عمیق و تاریک که تمام صبرم را میبلعد، تمام آرامشهایی که در دل داشتم، تمام امیدهایی که در رگهایم جریان داشت. رفتنت مثل طوفانی است که دلِ دریا را به آشوب میاندازد، و من، در این باتلاقِ خالی، فقط غرق میشوم و نمیتوانم دستم را به چیزی بگیرم. صبرم، که زمانی مثل دریا بود، حالا به دلی پر از درد تبدیل میشود، دردی که هیچ کلمهای نمیتواند توصیفش کند. فقط منتظرم، منتظرم که شاید برگردی، اما میدانم که این باتلاق، فقط من را در خود خواهد بلعید.3 امتیاز
-
اشک چشمانم پر تلاطم است... مثل دریایی که سالهاست آرام نگرفته، مثل بغضی که راه گلویش را گم کرده، مثل دلی که هزار بار شکست، اما هنوز از درد خسته نشده... اشکهایم میریزند، بیوقفه، بیصدا، اما هیچ دستی نیست که آنها را پاک کند، هیچ آغوشی نیست که پناهشان دهد، هیچ صدایی نمیگوید: "گریه کن، من کنارت هستم..." فقط من ماندهام و این شبهای بیپایان، من ماندهام و چشمانی که از گریه میسوزند، من ماندهام و سکوتی که شبیه فریاد شده، اما هیچکس نمیشنود... کاش کسی بود، کسی که بماند، کسی که بفهمد، کسی که نپرسد "چرا گریه میکنی؟" فقط بیاید، فقط در کنارم بماند، فقط، نرود... نرود... نرود... مگر میشود؟ محال است... دلِ من، غصه نخور... چشمِ من، کم ببار... اما مگر میشود؟3 امتیاز
-
گاهی زندگی مثل ماهیست... ماهی کوچکی که در کف دستانت آرام گرفته، نرم، زنده، گرم... و تو با تمام ترس و عشق، محکم، اما با احتیاط نگهش داشتهای. میترسی مبادا از میان انگشتانت لیز بخورد، مبادا بیهوا، بیهشدار، ناگهان از دستت برود. اما مگر میشود همیشه نگه داشت؟ چشم بر هم میزنی و میبینی که دیگر در دستانت نیست، فقط ردّی از خیسی، ردّی از یک حضورِ از دست رفته، در کف دستانت باقی مانده است. میخواهی در آب دنبالَش بگردی، میخواهی فریاد بزنی، دستانت را دریا دریا اشک کنی، اما میدانی، خوب هم میدانی... که چیزی که از دست برود، دیگر هیچوقت، هیچوقت به همان شکلِ قبل برنمیگردد. زندگی همین است... پر از لحظههایی که با عشق در آغوششان میگیری، آدمهایی که برایشان جان میدهی، خندههایی که عمیقاً حسشان میکنی... اما یک روز، بیدلیل، بیهشدار، همهشان از میان دستانت سر میخورند، و تو میمانی، با دستانی خالی، و دلی که هیچوقت، هیچوقت، پر نمیشود.3 امتیاز
-
من دگر آشفتهحالم... در بیابانِ دلم، گل میفروشم، شاید برسد دستِ کسی، یا شاید برسد نزدِ کسی... همه گفتند: "دیوانه! تو باید به جای شلوغ بروی، جایی که آدمها صدایت را بشنوند، گلهایت را بخرند، جایی که دیده شوی..." اما من... من در سکوتِ این بیابان، میان این زمینِ بیحاصل، با دستانی که هنوز بوی امید میدهد، گلهایم را به باد میسپارم، به نسیمی که شاید، شاید آن را به دلی برساند، که بوی عشق را هنوز به خاطر دارد... نه آن بازار شلوغی که گلهایش، عطرشان در هیاهو گم شده، و دستهایی که آنها را میخرند، دیگر نمیدانند بوی ناب عشق، چگونه بر دل مینشیند...3 امتیاز
-
به نام خدا رمان: وارانشا ژانر: تخیلی، فانتزی، عاشقانه نویسنده: الناز سلمانی مقدمه: یک روز، دانژه سنگی زیبا اما بیارزش پیدا میکند. پدرش، که سنگشناس برجستهای است، تنها نگاهی به آن میاندازد و میگوید: "هیچ ارزشی ندارد." اما دانژه نمیداند که درون این سنگ، چیزی پنهان شده است. چیزی که زندگیاش را برای همیشه تغییر خواهد داد.3 امتیاز
-
امروز هوا عالی بود. از میان تمام روزهایی که همراه پدرم برای جمعآوری سنگهای ارزشمند به دل کوه میزدیم، یا آنقدر گرم بود که عرق از سر و رویم میچکید، یا باد، خاک را در چشمان بدبختم فرو میکرد. اما امروز... هوای دلچسبی داشت. نسیم ملایمی که میوزید، حسی از زندگی و اعتماد را در قلبم بیدار میکرد. من جلوتر از پدرم راه میرفتم، با دقت چشم به زمین دوخته بودم و هر گوشه و کناری را کنجکاوانه بررسی میکردم. از کودکی رؤیای باستانشناس شدن را در سر داشتم و این سفرهای هیجانانگیز همراه پدر، تمرینی بود برای آیندهای که بیصبرانه انتظارش را میکشیدم. با لذت روی زمین نشستم، انگشتانم را روی خاک نرم و سنگهای ریز و درشت کشیدم. ناگهان انعکاس نوری تیز و براق در گوشهی چشمانم درخشید. سنگی سیاه و صیقلی، انگار که پارهای از شب، در دل خاک پنهان شده باشد. هیجانزده از جا پریدم. در همان لحظه، پایم روی سنگی لق پیچ خورد، اما این اتفاق هم مانعم نشد. کنار آن سنگ عجیب زانو زدم و با دقت نگاهش کردم. زیبا بود، بیش از حد زیبا. سطحش به طرز عجیبی براق بود، انگار نور خورشید را در خودش میبلعید. پدرم که متوجه هیجانم شده بود، به سمتم آمد. نگاهی به سنگ انداخت و بیاهمیت شانه بالا انداخت: «ارزشی نداره. وقتت رو تلف نکن، بیا بریم جلوتر!» اما من چشم از آن سنگ برنمیداشتم. چیزی درونم میگفت نباید به این سادگی از کنارش بگذرم. پس به آرامی شروع به کندنش کردم. پدرم نگاهی به من انداخت، سری از افسوس تکان داد و خندید: «تو هیچوقت تغییر نمیکنی، دانژه!»3 امتیاز