رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

  • مدیر اجرایی

سلام عزیزانم امیدوارم خوب باشید

امروز تو چت بودم که مهدیه داشت می‌گفت تمرین داره می‌کنه از زبون اشیاء و غذا ها و.... بنویسه.

همون موقع تو ذهنم اومد چه تمرین جالبیه و چرا این رو امتحان نکنیم؟ مطمئنم نوشته‌های جالبی می‌شن.

هر کس موافقه چند خط تا چند پارت به دلخواه از زبون اشیاء، غذاها، خوراکی ها، گل ها و غیره بنویسه و به اشتراک بزاره 

  • لایک 4
  • آتیش 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
ارسال شده در (ویرایش شده)

اول خودم شروع می‌کنم، چون تازه قرمه سبزی نذری پختم از دید قورمه سبزی می‌نویسم:

خاطرات یک قورمه سبزیِ نذری:

داستان از جایی شروع شد که مقداری سبزی سرخ شده، پیاز کاراملی، لوبیای یک شب خیس خورده و تکه های قلم و گوشت رو توی یک دیگ ریختن؛ و بعد ریختن آب بود که من به معنای واقعی متولد شدم.

اوایل هنوز جوش نیومده بودم؛ و یک قورمه سبزی نوپا بودم که باید خودش رو ثابت می‌کرد. حسابی به خودم فشار آوردم تا بلاخره صدای شیرین قل قلم رو راه انداختم.

همون موقع، دختر جوونی با موهای بلند و صورت گرد سراغم اومد، نگاهی بهم انداخت، در دیگ رو بست و شعله زیرم رو کم کرد.

بعدا فهمیدم اسمش زینبه؛ با بسته شدن در دیگ ماموریت اصلی من شروع شد؛ باید گوشت و حبوبات رو می‌پختم، جا می‌افتادم و اون روغن هوس انگیز رو به سطحم می‌اوردم. ساعت ها زحمت کشیدم و گرما رو بین تموم اجزام تقسیم کردم.

زینب هم هر از گاهی بهم سر می‌زد و با ملاقه من رو هم می‌زد تا ته نگیرم. وقتی بالاخره جا افتادم و روغن انداختم، مطمئن بودم عطرم تا هفت خونه اون طرف‌تر رو مست کرده.

دیگه خیالم راحت شده بود؛ داشتم تو آرامش چرت می‌زدم و از غیبت زینب لذت می‌بردم که یک دفعه حس کردم چیزی تو وجودم تغییر کرد. انگار داشتم به کفِ قابلمه می‌چسبیدم؛ استرس تموم وجودم رو گرفت؛ نباید زحمت‌های این چند ساعتم به باد می‌رفت. همون لحظه جرقه‌ای توی ذهنم زده شد؛ باید عطرم رو کمی با بوی دود و ته گرفتگی عوض می‌کردم  تا زینب رو خبر کنم.

چند ثانیه نگذشته بود که زینب هراسون بالای سرم ظاهر شد، دوباره با ملاقه همم زد و شعله زیرم رو کم کرد. منم نفس راحتی کشیدم و با خیال راحت به خواب عمیق بعد پخت رفتم.

ویرایش شده توسط زینب چرمگر
  • لایک 4
  • هاها 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

خاطرات یک بالش

من بیشتر شب‌های زندگی آدم‌ها را دیده‌ام؛ شب‌هایی که بعضی‌هایشان با آرامش خوابیده‌اند و بعضی‌هایشان تا صبح، چشم به سقف دوخته‌اند. اولین صاحبم دختربچه‌ای بود که شب‌ها قبل از خواب، مرا محکم بغل می‌کرد و تمام رازهای کوچکش را برایم تعریف می‌کرد. من چیزی نمی‌گفتم؛ فقط گوش می‌دادم. از دعوای آن روزش با دوستش گرفته تا آرزوهایی که قرار بود وقتی بزرگ شد، بهشان برسد. چند سال بعد، او بزرگ‌تر شد و من هم از اتاقش بیرون رفتم. جایم را به بالش جدیدی دادند؛ اما هنوز یادم هست آخرین شبی که کنارم خوابید، صورتش خیس از اشک بود. آن شب برای اولین بار فهمیدم آدم‌ها همیشه وقتی گریه می‌کنند که غمگین‌اند؛ گاهی گریه می‌کنند چون مجبورند چیزی را رها کنند. سال‌ها گذشت و صاحب‌های مختلفی پیدا کردم. زیر سر آدم‌های خسته قرار گرفتم، اشک‌های زیادی به خودم دیدم، خنده‌های زیادی شنیدم و حتی یک بار شاهد قبولی‌ای بودم که صاحبم از شدت ذوق تا صبح خوابش نبرد! اما عجیب‌ترین شب زندگی‌ام، شبی بود که پیرمردی مرا زیر سرش گذاشت و تا صبح با عکس قدیمی زنی که کنار تختش بود حرف زد. فکر می‌کردم خوابیده، اما صدای آرامش را می‌شنیدم: «دلم برات تنگ شده...»

آن شب فهمیدم بعضی آدم‌ها سال‌ها بعد از رفتن عزیزانشان هم، هنوز با آن‌ها زندگی می‌کنند.من فقط یک بالشم. نه می‌توانم حرف بزنم، نه می‌توانم کسی را در آغوش بگیرم. اما هر شب، وقتی کسی سرش را روی من می‌گذارد، تمام سنگینیِ دنیا را برای چند ساعت به دوش می‌کشم. شاید کار من همین باشد؛ اینکه آدم‌ها، حتی اگر شده برای چند ساعت، غم‌هایشان را کنار بگذارند و سرشان را روی چیزی امن بگذارند.

 

ویرایش شده توسط Nilmah
  • لایک 5
  • ذوق زده 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

آینه‌ی اتاق

من یک آینه‌ام. سال‌هاست از این خانه به آن خانه جابه‌جا می‌شوم. آدم‌ها هر روز خودشان را در من می‌بینند و من سعی می‌کنم به صادقانه‌ترین شکل ممکن، خودِ واقعی‌شان را به آن‌ها نشان بدهم.

اولین کسی که صبح‌ها آدم‌ها را می‌بیند، منم! غم، شادی، بغض، شور و رقص، ناراحتی، خستگی و بی‌حوصلگی‌شان را اول از همه من می‌فهمم.

تا حالا آماده‌شدن‌های زیادی برای عقد و عروسی و عزاداری دیده‌ام. و همیشه دلم می‌خواهد به همه‌شان یادآوری کنم: خودِ واقعی‌شان خیلی زیباست.

  • لایک 7
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بازم یه ضربه‌ی محکم توی سرم، قل و قل و قل خوردم وسط پذیرایی!

بچه! چرا خسته نمیشی؟ دو دقیقه‌م بشین سر جات!

صدای داد مامانش دراومد.

- یاسین! خدا ذلیلت کنه، زدی گلدون رو شکستی خیالت راحت شد!

از همون وسط هال مسیر نگاهم چرخید تا گلدون سرامیکی کنار دراور که سیصد تکه شده بود و هر گوشه‌ش یه طرف افتاده بود.

رفتم توی فکر! کی به گلدون خوردم که خودم نفهمیدم؟! شایدم یاسین حرفه‌ای‌تر شده بود که ضرب پاش طوری من رو شوت می‌کرد که محل اصابت از دریچه‌ی دیدم مخفی می‌موند.

الفراری که یاسین گفت و مامانش به دنبالش افتاد، توی عرض یه ثانیه شد. حالا نه که این بچه مثل اجل معلق می‌موند و توی تعقیب و گریز کسی به گرد پاش نمی‌رسید؛ ولی ننه‌ی یاسین هم بد پای فرار نداشت. بلاخره از قدیم میگن تره به تخمش میره، حسنی به ننه‌ش!

کاش میشد یه ضرب پای دیگه می‌خوردم می‌رفتم کنار پنکه یه باد خنک می‌خورد توی صورتم. این بچه توی این گرمای تابستون آروم و قرار نداشت و حرارت رو احساس نمی‌کرد انگاری.

وا داره میاد جلو، کی حالا؟! یه تربچه! نگاه با چه تقلایی چهار دست و پا داره میاد طرفم! آب دهنشم مثل همیشه سرازیره. تا بهم رسید از روی ذوق، جیغ کشید و دو دستای مرطوبش چسبید به دو طرف لپم! کله‌م رو با هیجان کرد توی دهنش. داد بر من، آب دهنش کل سر و کله‌م رو خیس کرد. چه انگ و ونگی هم می‌کنه و ملچ و ملوچی راه انداخته، انگار داره یه کیک بستنی شکلاتی می‌خوره توی این گرما!

یاسین، یاسین واقعا خدا ازت نگذره ولی بیا نجاتم بده! همون لگدای تو رو تحمل کنم بهتر از اینه زیر دهن آبجیت لیسیده بشم!

- ای وای خدا مرگم بده، یکتا چرا توپ رو کردی توی دهنت دختر؟!

نه، خدا زود ندای قلبم رو شنید و ننه‌ی یاسین رو واسه کمک فرستاد. وقتی من رو از توی دهن دختر کوچولو کشید بیرون یه نفس راحت کشیدم؛ ولی یک به دو نرسید که یه چیز تیز رفت توی شکمم!

صدای پسم دراومد که داشتم نفسای آخر رو می‌کشیدم. دختربچه با ذوق دست و پا میزد و یاسین یه گوشه از پذیرایی بغ کرده به صحنه‌ی دریدن من زل زده بود. قیچی صورتی رنگ مامان یاسین بهم دهن کجی می‌کرد و توی دستش خوش می‌رقصید. یاسین خدا ازت نگذره که باعث شدی ننه‌ت تموم حرصش از زندگی رو سر من بدبخت خالی کنه.

وقتی لاشه‌ی جرخورده‌م رو گوشه‌ی پذیرایی کنار همون گلدون به فنا رفته پرتاب کرد، بوی ته‌گرفتن خورشت قرمه‌سبزی هم بلند شد. ننه‌ی یاسین شیون کشون به سمت آشپزخونه پرید ولی ذره‌ای دل من خنک نشد؛ چون دیگه همون توپ پر باد روز اولم نمیشم که نمیشم!

ویرایش شده توسط Shahrokh
  • لایک 4
  • ذوق زده 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

ظرفا نشسته بودن گفتم ربع ساعت دیگه بشورمشون

از زبون ظرفا: چقدر این دختر تنبله مارو تو سینک جمع کرده نمی‌خواد تمیزمون کنه کلی گله به درد این دختر نمی‌خوره بابا دستکش بپوش بیا مارو بشور خستمون کردی دختر باید نمونه باشه تمیز باشه دلش به حال ما بسوزه. ای وای بعد ربع ساعت خانم اومد مارو شست و مارو داخل سبد آبچکون چید بالاخره تمیز شدیم.

  • لایک 8
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

خسته‌ام. چند ساله که درست‌وحسابی نخوابیدم؛ دقیقاً از زمانی که متولد شدم.

باید بیست‌وچهار ساعته کار کنم؛ حتی زمانی که دیگه جونی برام نمونده. نمی‌تونم  و از دستم برنمیاد هم‌معنی نداره.

همچین چیزی تو زندگی من اصلاً نمی‌گنجه. من ساخته شدم تا همه‌ی نیازهای صاحبم رو برطرف کنم؛ اما کاش، یه کم هم به من اهمیت می‌دادید.

متنفرم از زمان‌هایی که وقتی بچتون دو متر دهنش رو باز کرده و بی‌دلیل نعره می‌زنه، فوری من رو به سمتش می‌گیرید تا ساکت بشه. اون هم، سریع دست‌های کثیف و چسبنده‌اش رو دراز می‌کنه و شروع می‌کنه به کار کردن با من و همه تنم رو کثیف می‌کنه.

کاش، حداقل نحوه‌ی صحیح برخورد با من رو به بچه‌ی زبون‌نفهمتون یاد می‌دادید؛ و بهش می‌گفتید:

- موقع بازی کردن و هیجانی شدن، اینقدر به صفحه‌ی گوشی محکم ضربه نزن!

بله؛ من یه گوشیم. همون گوشی که حتی زمانی که شارژی برام نمونده، به جای اینکه من رو به شارژ بزنید و به حال خودم بذارید تا ریلکس کنم و با آرامش از ورود انرژی به باتری‌ام لذت ببرم، در همون حال هم دست از سرم برنمی‌دارید و توقع خدمات‌رسانی رو دارید.

چه انسان‌های پرتوقعی! کاش، تو مدرسه‌تون، معلم‌هاتون کمی بیشتر سخت‌گیری می‌کردند تا اینقدر تنبل و بی‌مصرف نمی‌شدید؛ اون‌موقع، از حساب کردن دو عدد ساده عاجز نمی‌شدید و به جای اومدن سراغ من و درخواست از ماشین‌حساب برای محاسبه‌ی عددهاتون، کمی به مغزتون فشار می‌آوردید.

خدا بیامرزه الکساندر گراهام بل رو؛ جد اصلی‌ام رو می‌گم؛ همون کسی که باعث شد من الان اینجا باشم. بنده‌خدا، با اختراعش می‌خواست زندگی رو راحت‌تر کنه؛ ولی انسان‌ها، دیگه خیلی خیلی زندگی‌شون رو راحت گرفتند؛ به اندازه‌ای که دیگه توانایی حفظ کردن چهار رقم ساده رو ندارند. کم مونده، پلاستیکی رو روی مغزشون بکشند و روی اُپنِ خونه، به عنوان دکوری بذارند.

گفتم انسان‌های پرتوقع؟ بله؛ درست گفتم!

موقع سلفی گرفتن، غر می‌زنند: 

- چه دوربین بی‌کیفیتی؛ بد افتادم!

دلم می‌خواد، همون موقع، تو صورتشون داد بزنم و بگم: 

- همون چیزی که هستی رو من نشونت می‌دم؛ جادو که نمی‌تونم انجام بدم و خوشگلت کنم!

اما حیف که نمی‌شه. من گوشیم و جای اعتراض، باید سکوت کنم و ببینم که به جای استفاده از دوربین اصلی و باکیفیتی که من دارم و همه‌ی تصاویر و رنگ‌ها رو به همون مدل اصلی خودشون نشون می‌دم، درحال کار کردن با اسنپ‌چت و بی‌۶۱۲ هستند؛ که دروغ تحویلشون میده.

این انسان‌ها، حتی صداقت رو هم دوست ندارند.

من زاده شدم برای خدمت‌رسانی به انسان‌ها؛ از سرنوشتم متنفرم؛ اما راهی به جز پذیرشش ندارم.

 

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از زبون سبزی.

من و دوستانم در لگن آب خنک لم داده بودیم و لذت زندگی را می‌بردیم، اما ناگهان دستی بین ما چرخید و افرادی که پیر و زرد شده بودند را جدا کردند، یکی از آن‌ها پدربزرگ من بود که حتی فرصت خداحافظی هم نداشتیم. 

دقیق یادم می‌آید که حتی یکی از دوستانم، همراه با جریان آب، از لگن به بیرون سر خورد، وقتی او را به لگن بازگرداندند، غرق خوشی بود و از ما خواست این لذت را تجربه کنیم. 

در بالاترین قسمت آب ایستادم و قصد سرخوردن داشتم، اما به یکباره ما را به چنگ کشیدند و از لگن خارج کردند‌، قلبم تندتر از حد معمول می‌کوبید؛ با فریاد دنبال دوستانم بودم، صدای آنها را می‌شنیدم اما نمی‌دیدمشان.

طولی نکشید که داخل آبکش انداخته شدیم، من در پایین‌ترین قسمت بودم، آب از سر و روی دیگر دوستانم روی کمرم می‌ریخت و بعد به پایین سر می‌خورد. 

کمر نحیفم زیر آن همه فشار درحال له شدن و تکه‌تکه شدن بود. 

از زمین جدا شدیم؛ پاهای صاحب خانه را می‌دیدم که پشت سر هم به جلو گذاشته می‌شدند، وقتی روی میز قرار گرفتیم، جز سیاهی مطلق، دیگر هیچ چیز نمی‌دیدم. 

مجدد به چنگ کشیده شدیم و روی سطح صاف نشستیم؛ کمرم را صاف کردم و به بدنم کش و قوس دادم، تا دردش کمتر شود. 

برق چیزی چیزی را کنار چشمم حس کردم؛ چشم به آن دوختم که بالای سرمان قرار گرفت؛ برقش وحشت در دلمان می‌انداخت. انگار داشت تصمیم می‌گرفت اول کار کداممان را تمام کند، ناگهان روی دوستانم نشست و آنها را تکه کرد. نفس کشیدن یادمان رفت، آن شی تیز مجدد به پایین آمد، با جیغ کسی که کنارم بود، فرار کردیم و جیغ کشیدیم، هر جا می‌رفتیم، آن شی تیز همراهمان می‌آمد، ناگهان دستی ما را اسیر کرد و با سرعت بیشتر چاقو را روی تن ما فرود می‌آورد و ما هیچ راه نجاتی نداشتیم. 

قرار نبود زندگی ما این‌گونه.... 

چاقو پایم را قطع کرد جیغ کشیدم و قبل از اینکه جیغ بعدی را بزنم سر از تنم...

( سرش جدا شد و حرفش نیمه موند😂😂

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 1
  • هاها 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

از زبون گوشت.

از زبان گوشت فریز شده.
از سرما می‌لرزیدم، قسمتی از تنم به قسمت دیگری از تن خودم و دوستانم چسبیده بود. صدای یکی را می‌شنیدم که می‌گفت: تکه‌های بدنم را پیدا نمی‌کنم.
نور به داخل تابید، از سرما کمی بیرون رفت، اما همچنان ما چسبیده به هم نشسته بودیم.
دستی ما را به چنگ کشید و از آن جای تاریک و سرد خارج کرد، روی پلاستیکی که درونش قرار داشتیم آب ریخته شد، یخهایی که ما را اسیر کرده بودند، پا به فرار گذاشتند. فریادی از سر پیروزی کشیدیم. 
آن دست پلاستیک دورمان را باز کرد و ما را درون مخزنی قرار داد که داخلش روغن و تکه‌های کج و موج شده‌ی پیاز بود. 
حرارت دورمان را احاطه کرده بود، دوستانم شاد بودند و بلند می‌خندیدند، من هم. 
کم کم یخ تنمان آب شد، تکه‌ای از دوستم از روی من برداشته شد و من توانستم کمی جابه‌جا شوم، اما گرما طاقت فرسا شده بود، تنم عرق کرده بود، بغل دستیم جابه‌جا شد و فریاد کشید:
سوختم. 
ولی من خوشحال بودم که آزاد و رها هستم، حالا می‌توانستم کارهای مورد علاقه‌ام را انجام دهم. 
پیازها و روغن اطرافمان حباب حباب می‌شدند و می‌ترکیدند، انگار که از عذاب کشیدن ما شاد بودند! یا خودشان هم عذاب می‌کشیدند.

نگاه می‌کردم و کنجکاو بودم. 
دوستانم خواستار تمام شدن این گرما بودند و من هم. 
کمرم آنقدر داغ شده بود که حسش نمی‌کردم. فریادهایم هم جز گوش دوستانم به گوش هیچ کس نمی‌رسید. 
خون از درونم جوشید و بالا آمد، روی من و بغل دستیم ریخت. همان که مدام غر میزد و زاری می‌کرد. 
بوی پیازهای طلایی شده بلند شد. ما هم دیگر فریاد نمیزدیم، چرا که جانی برایمان نمانده بود. کاش به همان فریزر برگردیم، نه اینطور سرخ شویم و خوراک صاحب خانه بشویم. کاش در این دنیا کسی بود که گوشت خام یا نیم پز دوست داشته باشد. 

 

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 1
  • هاها 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

شاید باورتون نشه ولی این خلاصه‌ی داستانمه و قراره راوی داستان همین گوشی باشه😂

-----

من یه گوشی بدبختم. دو ماه نشده که سان من رو خریده، اما جوری از من بیچاره کار می‌کشه که همیشه در عرض دو دقیقه باتریم داغ می‌کنه. با خودش فکر کرده با فن خنک کننده می‌تونه تبِ باتریم رو کاهش بده اما تنها کاری که فن برای من می‌کنه اینه که صدای مته‌وارش کمرم رو به لرزه درمیاره.

و بدترین مورد؛ انقدر عربده و فحاشی‌هاش رو با اسپیکر و میکروفون منِ سیاه بخت رد و بدل می‌کنه که از دستش ذله شدم.

ولی دیگه تحمل نمی‌کنم؛ به نظرم این باتری ورم کرده‌ی من دلیل کافی‌ای به نظر می‌رسه که شورش کنم و به وسیله‌ی هک، اطلاعات سان و یکی بدتر از سان، یعنی آز رو به مرکزِ انتقامِ گوشی‌های آسیب دیده گزارش کنم تا مجازاتی مناسب رو براشون در نظر بگیرن.

ویرایش شده توسط Yammakh

لحنِ این رمان طنز اما گزنده است؛ چرا که این رمان فریادِ دختریست که هر نوع ستمی را دید، شنید، چشید، بویید و لمس کرد. حتی روزگاری او را دیدند که پژمرده شده، پس از او امیدشان را بریدند، اما در لحظه‌ی آخر دخترک به طور معجزه آسایی جان گرفت و تمام رنج‌هایش را با فریادِ مختص خود نوشت.

لینک: «زندان؛ ن‌ا‌د‌ن‌ز»

  • لایک 1
  • هاها 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر ارشد
ارسال شده در (ویرایش شده)

از زبان سطل زباله«اکسم» 

سلام من سطل زباله‌ هستم در روز میلیون‌ها اشغال در آغوش خود جای می‌دهم و وقتی ظرفیت پر شد همه رو دور میریزم و از نو اشغال‌های جدید رو بغل می‌گیرم.

تا اینکه یک روز یک تیکه طلا را به اشتباه بلعیدم و هرچه در دلِ خود داشتم بالا آوردم. 

اما دیگر طلایی نسیبم نشد و سرنوشت من با زباله‌ها رقم خورد. 

ویرایش شده توسط روشـنـا

تاریکی زاده‌ی نور است، و‌نور، در دل تاریکی می‌درخشد. 

  • لایک 4
  • هاها 2
  • چشمک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی

از زبون «پتوی نوزاد»

شب شده و سکوت، همه‌ی خونه رو پر کرده. تنها صدا، صدای خروپف‌های ضعیف بابای نی‌نی هست و گاهی صدای رد شدن ماشین‌ها از خیابون، که باعث شکستن سکوت خونه میشه.

نور ضعیف آباژور، صورت کوچیک و گرد نی‌نی رو سایه انداخته.قفسه‌ی سینه‌ی کوچیکش به آرومی بالا و پایین میره. این رو منی که تن ظریفش رو در بر گرفتم خوب می‌فهمم.

نوزاد خوشگلم رو می‌بینمش؛ صورتش مثل یک تکه از ماه می‌مونه. موهای بور و نازکش، لب‌های صورتی و خوش‌رنگش، باعث میشه حین نگاه کردنش محو بشم و متوجه گذر زمان نشم. 

هرروز وقتی به آغوشش می‌گیرم، از گرمای تن کوچیکش من هم گرم میشم. بویی که میده، همیشه من رو مست می‌کنه. بوی صابون، بوی تمیزی، بوی نوزاد! خوش‌بو ترین عطر جهان، باعث شد که من دیگه بوی نویی و پلاستیک ندم و من هم بوی این فرشته‌ی کوچیک رو به خودم بگیرم.

از سرنوشتم راضی‌ام. تا ابد می خوام دور تن این کوچولو بپیچم و ازش در برابر سرما و هرچیزی که در توان دارم مراقبت کنم. دوست دارم هرشب که در آغوشش می‌گیرم، تا صبح نگاهش کنم و از لطافت و ظرافت لذت ببرم. حتی اگه روزی بزرگ بشه و ندونه که اصلا من وجود داشتم؛ بازهم من تا وقتی بتونم، پیش کوچولوی خودم، می‌مونم.

  • لایک 5
  • ذوق زده 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

 

من دیگه کشش ندارم!

به خدا یه روز صبح بیدار شدم دیدم نصف وجودم نیست! گفتم: «چی شد؟ جنگ شد؟ زلزله اومد؟» بعد فهمیدم صاحب‌خونه منو تکه‌تکه کرده که برای کارهای مختلف استفاده کنه!

آخه من حوله‌ام، نه کارمند خدماتی این خونه!

اسم من حوله‌ی صورته ! صورت!
نه «حوله‌ی زیر بغل»، نه «حوله‌ی کفش»، نه «حوله‌ی دست‌های کثیف نی‌نی»، نه «پارچه‌ی مخصوص فجایع خانوادگی»!

امروز دقیقاً روز ۱۰۲۹ زندگی منه.

هزار و بیست‌ونه روز!

هزار و بیست‌ونه روزه که صاحب‌خونه صبح با کلید در رو باز می‌کنه، میاد تو، یه نگاه به من می‌کنه و من هم از ترس خودمو به میله آویزون می‌کنم و با خودم می‌گم:

«لطفاً امروز منو نبین... لطفاً امروز منو نبین...»

ولی نه!

میاد سراغم.

منو می‌گیره.

بعد تمام عرقی که از صبح تا ظهر جمع کرده رو با بدن بیچاره‌ی من پاک می‌کنه!

داداش من حوله‌ی صورتم!

تو اگه این‌قدر عرق می‌کنی، برو یه بطری آب کنار خودت بذار، چرا من باید هزینه‌ی این همه فعالیت بدنی رو بدم؟!

بعد نوبت خانم صاحب‌خونه‌ست.

نی‌نی کوچولوشون دستاش رو به اندازه‌ی کف یک تعمیرگاه مکانیکی کثیف می‌کنه و خانم میاد سمت من:

«بیا عزیزم دست نی‌نی رو پاک کنیم.»

عزیزم؟!

من از روز اولی که وارد این خونه شدم، دیگه عزیز کسی نبودم!

من فقط یک قربانی‌ام!

تازه یه روز یه کفش خاکی دیدم.

گفتم: «خب، بالاخره منو کاری ندارن.»

ناگهان صاحب‌خونه برگشت سمت من.

منم گفتم:

«نه... نه... امکان نداره...»

دستش رفت طرفم.

من با خودم گفتم:

«این پایان منه.»

بعد منو برداشت و برد سمت کفش.

همون‌جا فهمیدم زندگی خیلی بی‌معنیه.

حالا بدتر از همه اون وقتاییه که کار به جاهای باریک می‌رسه!

یه تکه از منو می‌کنن، پاره می‌کنن، بعد تمام خرابکاری‌های نی‌نی کوچولو رو می‌ندازن گردن همون تکه‌ی بیچاره!

من موندم این وسط و دارم به خودم می‌گم:

«رفیق... تو فقط یه حوله‌ی صورت بودی. چطور به اینجا رسیدی؟»

هر بار هم یه تکه از من کم می‌شه، صاحب‌خونه با رضایت کامل می‌گه:

«این دیگه به درد نمی‌خوره.»

بله!

بالاخره متوجه شدی؟!

من از روز اول به درد نمی‌خوردم!

من حوله‌ی صورتم!

نه حوله‌ی همه‌کاره‌ی قصر!

فقط مونده فردا باهام شیشه‌ی ماشین رو پاک کنن و پس‌فردا منو بندازن توی سطل زباله و بگن:

«عجب حوله‌ی خوبی بود.»

خوب بود؟!

من هزار و بیست‌ونه روزه دارم برای زنده موندن تلاش می‌کنم!

از امروز رسماً اعلام می‌کنم:

من استعفا می‌دم.

هرکس حوله‌ی صورت می‌خواد، بره یکی بخره.

من دیگه فقط برای یک کار استفاده می‌شم:

آویزون می‌شم و به زندگی بقیه نگاه می‌کنم.

حداقل اون‌طوری کسی نمی‌تونه باهام کفش پاک کنه!

 

ویرایش شده توسط آرام
  • لایک 2
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری
×
×
  • اضافه کردن...