پری بانو 285 ارسال شده در 30 شهریور سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 30 شهریور یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و هشتم🤍🌱 سمت کامران چرخیدم. کامران هم نگران نگاهم میکرد و هعی لبهاش رو تکون میداد ولی من اصلا نمیفهمیدم چی میگفت. بغضم یهو شکست و خودم رو به کامران فشردم، دستهای بیجونم رو پشتش بردم و پیراهنش رو بین انگشتام چنگ زدم. صدای هقهق گریم همهجای اتاق رو برداشته بود و حس خوفناکی بهم میداد. من.. من.. اگه کامران.. اگه کامران نباشه معلوم نیست چه بلایی سرم میاد! کامران دستش رو لای موهام میبرد و نوازشگونه روی سرم میکشید. بعد از اینکه گریم بند اومد و قشنگ خالی شدم، از روی پاهاش بلند شدم و اشکام رو پاک کردم و روبهروش نشستم. لبخندی زد و با آرامشی که تو صداش موج میزد گفت: همش کابوس بود، نبینم چشمات بونه اشک بگیرهها خانوم. قطره اشک لحباز دیگهای از گوشه چشمم پایین اومد که گفتم: کامران دیدم میخوای بری، میخوای از پیشم بری. کامران بهم بگو، بگو نمیخوای از پیشم بری. شیطون نگاهم کرد و گفت: میگم داری پیر میشی بیا باهام دعوا کن. وایستا ببینم نکنه خودت میخوای بذاری بری که اینا رو میگی؟ محکم زدم تو بازوش و گفتم: کامران اینقدر چرند نگو! کامران من بدون تو نمیتونم. بابا لامصب من نمیدونم بدون تو باید چیکار کنم، زندگی کردن قبل از تو رو یادم نیست، بلدش نیستم.. صبحی که بدون بوسهای به قول خودت صدادارِ کامران شروع نشه رو صبح حساب نمیکنم، اخه تا حالا بهت دروغ نگفتم کامران. دوستت دارم، خیلی زیاد. گفته بودی اغراق میکنم اینکه زندگی بدون تو برام معنایی نداره ولی باید بدونی من بدون تو هیچی نیستم کامران. نمیدونم چم شده بود؛ ولی دلا اونقدر پر بود که هنه حرفهایی که به دهنم میاومد بدون اینکه عقلم کار بده، به زبون میآوردم. اونم شنوندهای بود برای حرفهای بیسر و تهم... اومد کنارم و با صدای آرومش، خیره به تیلههای سبز رنگم گفت: سایه چرا اینجوری فکر میکنی؟ چرا فکر میکنی من اونطور که تو منو دوست داری دوست ندارم؟ چرا اینطور فکر میکنی من بدون تو میتونم زندگی کنم؟ آب بینیم رو بالا کشیدم و لب زدم. - گفتی تو واسه این زمین زشت زیادی زیبایی! تیکهای از موهای فرم که جلوم افتاده بود رو با خنده، پشت گوشم فرستاد و گفت: آخه من غلط بکنم همچین حرفی بزنم عزیزم. مامانهاله یه دنیا رو به من داد. این دنیا خیلی هم قشنگه چون فرشتهای مثل تورو برام آورد. نیمچه لبخندی زدم و سرم رو روی شونش گذاشتم. نفسعمیقی کشیدم و فهمیدم اون فقط یه خوابه، همه خواب هاهم واقعیت ندارند! *** با دیدن نتیجه آزمایش لبخندی زدم. جوابش مثبت بود! صدای گوشیم اومد که از قسمت آزمایشگاه بیرون اومدم و سمت محوطه رفتم. مامان بود، جواب دادم: الو سلام مامان. - سلام عزیزم، جواب آزمایش رو گرفتی؟ انگاری روبهروم باشه سری تکون دادم و گفتم: بله مامان گرفتم، جواب مثبت بود. اول صدایی نیومد؛ ولی بعد، با خوشحالی به یُسری که فکر کنم کنارش باشه گفت: یُسری جان جواب آزمایش سایه مثبته. صدای خوشحالی هردوشون از پشت گوشی شنیده میشد. لبخندی زدم و گفتم: مامان من وسط خیابونم بعدا بهتون زنگ میزنم. - باشه سایه، مواظب خودت باش، به کامران هم سلام برسون. - چشم، خدافظ مامان. گوشی رو قطع کردم و سمت ماشینم رفتم. دستم رو نوازشگونه رو کشیدم. آخه من قربون تو برم آلبالو خانم. با حرفهام خودمم خندم گرفت. این ماشین رو یه سال پیش کامران روز تولدم برام گرفت. در رو باز کردم و پشت فرمون نشستم و سمت خونه راه افتادم. مونده بودم این رو چجوری به کامران بگم. بدجور استرس داشتم. آب دهنم رو قورت دادم و با دقت به رانندگی ادامه دادم. *** - مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفا بعدا تماس بگیرید. و بعد بوقهای متوالی. مگه دل خاموش بودن میفهمه؟ با استرس دستم رو لایه موهام بردم و به ساعت نگاه کردم. ساعت 10 شب بود و کامران هنوز نیومده بود. هر چقدر شماره اون رو با شماره امیر میگرفتم الحق خدا هیچکدومشون جواب نمیدادند. کامران سابقه نداشته تاحالا اینقدر دیر بیاد خونه. نگاهم رو به میز شام دوختم و پوزخندی زدم. مثلا میخواستم امروز بهش بگم که.. خودم رو روی مبل انداختم. ثانبههای ساعت حکم ناقوس مرگم رو داشتند! ترس بدی تو وجودم اومده بود. یهو سرگیجه بدی سراغم اومد و اطرافم تاریک شد. با حس مایع گرمی که از چشمام ریخت و روی گونم جاری شد فهمیدم باز شروع شد.. باز اون اومد سراغم.. °کامران° خسته و کوفته با فکر اینکه تا الان سایه خوابش برده کلید رو آروم داخل قفل انداختم. با دیدن چراغهای روشن متعجب یه تای ابروم رو بالا انداختم. احتمالا سایه بیدار بود. چندبار اسمش رو صدا زدم ولی وقتی وارد پذیرایی شدم با دیدن سایه که ... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر یک روح در دو تن👥 #پارت_چهل و نهم🤍🌱 روی مبل افتاده بود و از چشماش خون میومد. شوکه، آروم صداش زدم و سریع سمتش رفتم. بازوهاش رو بین دستام گرفتم و ترسیده زمزمه کردم: سایه... سایه بیدار شو... سایه باتوام بلند شو دیگه! وقتی دیدم تکون نمیخوره آب دهنم رو قورت دادم و با صدای کنترل شدهای گفتم: لعنتی نخواب؛ چشمات رو باز کن. ولی دریغ از ذرهای واکنش. از روی مبل بلندش کردم و سریع از خونه زدم بیرون. سایه رو تو ماشین گذاشتم و خودم سریع دور زدم و سوار ماشین شدم. ماشین رو روشن کردم و با تموم توانم گاز دادم. همونطور نگران سمت سایه میچرخیدم و به امید اینکه بشنوه تقلا میکردم. ترس داشتم، از اینکه بلایی سرش بیاد. از اینکه دیر به بیمارستان برسم و... آخه چه بلایی سرت اومد؟ بدنم داغ شده بود و عرق سرد، از پیشوتیم پایین میاومد. با صدای زنگ گوشیم نگاهی بهش انداختم که دیدم امیر بود. جوابش رو دادم که گفت: کامران کجایی؟ عصبی گفتم: سایه از هوش رفته دارم میبرمش دکتر. اول صدایی ازش نشنیدم؛ ولی بعد لحظهای آروم گفت: خواهرم.. سایه.. کامران کدوم بیمارستان؟ چشمام رو چرخوندم و با نیمنگاهی به سایه که سرش رو آروم تکون میداد و لبهاش رو هعی، باز و بسته میکرد گفتم: تو برای چی میخوای بیای؟ عصبیتر از من گفت: کامران فقط بگو کدوم بیمارستان. بعد دادن آدرس تماس رو قطع کردم. با دست آزادم دستش رو گرفتم و گفتم: سایه جانم چشمات رو باز نگه دار، باشه قشنگم؟ الان میرسیم بیمارستان. دیگه داشت کمکم از چشمام قطرههای اشک پایین میومد. بوسهای به دستای سرد بیجونش زدم که نگاهم به صفحه تماس افتاد. خیسی چشمام رو گرفتم. حدود 110 تا تماس بیپاسخ از سایه داشتم. عصبی با دستم محکم به پیشونیم زدم و به خودم هزارباره لعنت فرستادم. تو ماموریت بودم و گوشی منم اون موقع خاموش بود! *** °امیر° نیمنگاهی به کامران انداختم. رو زمین نشسته بود و دستاش تو موهاش بود و بیصدا اشک میریخت. شاید اگه یه روز بهم میگفتند کامران گریه میکنه میخندیدم و میگفتم حتما جوک ساله؛ ولی الان داشت بخاطر سایه، یه دختر اینطوری گریه میکرد. البته حق هم داشت. با چیزهایی که دکتر گفته بود و از آزمایشش فهمیده بود حق داشت. دستی به صورتم کشیدم و دستاش رو گرفتم و مجبورش کردم که بلند بشه. رو بهش گفتم: کامران بسه دیگه. مگه ندیدی دکتر چی گفت؟ خداروشکر بخیر گذشت، الان تو باید خوشحال باشی که یه نینی کوچولو تو راهه. وای کامران نمیدونی من چقدر خوشحالم، بالاخره دارم دایی میشم. خیلی حس خوبیه! لبخند بیجونی زد و گفت: آره منم خوشحالم؛ ولی دیدی دکتر ادامش چیگفت؟ گفت تقریبا شیش ماهه که سایه خون دماغ و اینجوری میشه. گفت.. گفت اگه همینطوری پیش بره سرطان خون میگیره؟ این رو هم شنیدی امیر؟ من.. من چیکار کنم الان؟ چه خاکی تو سرم بریزم؟ اگه... اگه... دستم رو روی شونش گذاشتم و با لحن آرومی لب زدم: گفت اگه پیش بره، ما کنارش هستیم، باور کن. با اومدن پرستار و دادن نسخهها کامران رو کرد سمت من و گفت: تو برو پیش سایه، بهم گفتن اجازه میده بریم داخل. منم میرم یه هوایی به سرم بخوره. سری تکون دادم و گفتم: برو داداش، حواسم بهش هست. پلکی زد و محکم بغلم کرد. منم محکم بغلش کردم. از داشتن برادری مثل کامران واقعا خوشحال بودم. بعد رفتنش رفتم سمت اتاق سایه و در زدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 2 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 مهر یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاهم🤍🌱 با گفتن بفرمایید وارد اتاق شدم. رو چشماش چشمبند زده بودند تا چشمش راحتتر باشه. با ورودم سر جاش خواست بشینه ولی سریع ازش خواستم تا راحت باشه. جلوتر اومدم که گفت: آقا امیر کامران کجاست؟ خیره به سرمش که قطره قطره میریخت گفتم: رفت داروهات رو بگیره. پرستار اومد داخل و با تقتق در گفت: اومدم چشمبند رو از چشماشون بردارم. سری تکون دادم که مشغول کارش شد. با دیدن چشمای سبز سایه لبخندی زدم که بعد خروج پرستار متعجب گفت: چیز خندهداری هست؟ سرفه مصلحتی کردم و گفت: نه ببخشید. اخم ریزی کرد و خودش رو آروم، بالا کشید. نزدیکش رفتم و پتو آبی بیمارستان رو روش بالاتر آوردم و تا کردم. شاید من برای اون نامحرم باشم ولی اون برای من بعد از یسری، محرمترین هستش. - میدونی کامران بند جونته و بفهمه جونش چیزی شده جون به جون میکنه آدم رو؟ اشک تو چشماش جمع شده بود و همونطور خیره خیره نگاهم میکرد. کنارش نشستم و گفتم: من.. سایه خانم من نمیخواستم ناراحتت کنم! اشکاش رو پاک کرد و گفت: ببخشید که شما رو هم تو زحمت انداختم. لبخند مهربونی که از من بعید بود کنج لبم ظاهر شد و گفتم: این حرفهارو نزن. اون موقع دلم میخواست بغلش کنم. سرش رو بذارم رو شونم و بهش بگم داداشت هست؛ ولی نمیتونستم. با اومدن کامران از سر جام بلند شدم و سمتش رفتم. به چشماش که قرمز شده بود نگاه کردم و گفتم: بیرون منتظرم. بعد از اتاق زدم بیرون. روی صندلیها نشستم. بخاطر اینکه نمیتونم با آبجی خودم راحت حرف بزنم به زمین و زمان لعنت میفرستادم، اصلا لعنت به این راز کوفتی که گریبان گیرم شده. °سایه° به چشمای قرمزش شدش خیره شدم. نمیدونم چرا الان ازش میترسیدم. حس میکردم کافیه فقط یه کلمه، یه کلمه بگم تا کل بیمارستان رو سرم پایین بیاره. ولی شهامت به خرج دادم و لب زدم: کامران تو... گریه کردی؟ سر جاش تکون خورد و بدون اینکه نگاهش رو ازم برداره گفت: مگه فرقی میکنه؟ به سیاه چال چشماش خیره شدم. - کامران میدونی من چقدر بیجنبم و نسبت به تو بیجنبهتر، خب... تو تاحالا دیر نکرده بودی! کمی جلوتر اومد. - بفهم که زندگی منی دختر! نگاهم رو دستهام رسوندم و گفتم: فهمیدم که نمیخوام اینجوری نگاهم کنی. نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: حالا من اینقدر غریبه شدم که باید از دکتر بشنوم شیش ماهه تو این وضع رو داری؟ سایه وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن! سرم رو بالا آوردم و گفت: اینقدر غریبه شدم که باید از اینا بشنوم تو بارداری؟ اشکهام که دونه دونه، ریز ریز میریخت رو پاک کردم و گفتم: کامران بخدا خودمم امروز فهمیدم. دیروز با مامان اینا رفتیم آزمایش دادیم. دستی به صورتش کشید و ... مثل اینکه تحمل این قطرههای یخی رنگ رو نداشت. زمزمه کرد: ببخشید.. ببخشید. با خنده سرش رو سمتم برگردوند و با اشاره به دلم گفت: یعنی این فنچل کوچولو الان بچه من و تو هستش؟ سری تکون دادم و اون خندید. میخندید. این مرد میخندید؛ یعنی حالش خوبه. یعنی سایه، تو بس کن. تو گریه نکن. تو غصه نخور. از رو تخت، خم شد و بغلم کرد. - الهی من قربونش برم، اصلا قربون هر جفتتون برم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 5 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مهر یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و یکم🤍🌱 *** شربت زغالاخته رو داخل لیوانها ریختم و پارچ رو روی اُپن گذاشتم. دستم رو روی شکمم که بچهی توش بزرگتر شده بود گذاشتم که اشکی از چشمم چکید و مقصدش روی پیرهن سفیدم شد. چهار ماه گذشته بود و اوضاع بدتر از اونی که فکرش رو میکردم شده بود. نیمنگاهی به کامران انداختم. این چهار ماه خودش نبود، یعنی فکرش اصلا اینجا نبود! اصلا انگار نه انگار که زن و بچه داره؛ واقعا دیگه از دستش خسته شده بودم. نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با سینی از آشپزخونه بیرون زدم. کامران تا من و دید سری اومد سمتم و سینی رو از دستم گرفت. با لبخند ملیحی گفت: تو چرا زحمت کشیدی عزیزم، میگفتی خودم میآوردم. گوشه لبم رو بالا آوردم و لبخند خیلی کوچیکی زدم. سمت مبلهای کرمی رفتم و با احتیاط نشستم. کامران سینی رو روی میز گذاشت و کنارم نشست. با هزار جنجال فکری پوفی کشیدم سرم رو سمتش چرخوندم. آروم گفتم: کامران تو فکری؟ نگاه گذرایی بهم انداخت بعد رو پاهاش خم شد. - نه؛ نیستم. روبهروش رو زمین نشستم و با صدای بغضی گفت: کامران تو فکری، از هرکسی تو این دنیا پنهون کنی از من نمیتونی پنهون کنی. چرا بهم نمیگی چی شده؟ میدونی کلا از زندگیت زدی؟ شوکه شده بود. شونههام رو لای دستهای مردونش محکم گرفت و گفت: سایه چی میگی؟ نمیدونم هورمونهام باز قاطی کرده بود و کنترلی روی اشکهام نداشتم، حتی نمیدونستم دارم چی میگم. - کامران تو دیگه دوستم نداری دیگه این بچه رو نمیخوای. کامران پای یه زن دیگه وسطه؟ لجباز چشمام رو بستم و گفتم: کامران اگه یکی دیگه رو میخوای بهم بگو. بهخدا ناراحت نمیشم. یهو، آره؛ همینجوری ناگهانی بغلم کرد و من رو محکم به خودش فشرد. چشمام رو محکم روی هم گذاشتم. - هیس! آروم باش. الان حالت خوب نیست. برخورد دستش با موهام که نوازششون میکرد حس خوبی بهم میداد و موجب میشد تا یکم حالم بهتر بشه. لحظهای تو همون حالت سپری شد و مثلا چند دقیقه پیش اتفاقی نیفتاده بود، مثلا من از دستش ناراحت نبودم و... بیخیال! مثل همیشه بیا این یه بارم بیخیال بشیم. نمیخواست بگه، نمیخواست بگه تو اون مغزش چی میگذشت و مثلا من همسرش بودم، شریک زندگیش! زندگیای که هردومون رو سمت باتلاق میبرد. از خودش جدام کرد و روی مبل نشونددم. اشکهام رو پاک کردم که لیوان شربت رو دستم داد و گفت: بیا از این بخور آروم بشی. خیره نگاهش کردم، فقط نگاه. برای من اشکی بود، با طعم غم این چهار ماه؛ ولی برای اون خالی بود. هیچی پشت اون مشکیهایی که قصد جونم رو کردند نبود و من در مقابل دوتا تیله مشکی داشتم میباختم. لیوان رو از دستش گرفتم که دست آزادم رو گرفت و مشغول ماساژ دادنش شد. قلوپی از شربت خوردم. خیلی خسته شده بودم. از همهچی. کامران خیره نگاهم میکرد و این از هرچیزی بیشتر اذیتم میکرد، نگاهم رو دزدیدم و باقیموندهی شربت رو یکجا بالا کشیدم و بعدش نفس آسودهای کشیدم که کامران لبخند ریزی زد و لیوان رو از دستم گرفت. کنارم روی مبل نشست و منم رو پاهاش نشوند. سرم رو تو گودی گردنش بردم و آروم گفتم: تو دیگه نه من رو دوست داری نه این بچه رو. و باز هم اشکهام روی گونم جاری شد و امونم نداد ... °کامران° روی پاهام نشوندمش و مشغول نوازش موهای مشکیش شدم که آروم گفت: تو دیگه نه من رو دوست داری نه این بچه رو. بعد خودش رو بیشتر تو بغلم فشرد و ریز ریز گریه کرد. پوفی کشیدم و دوست ندارم کسی از مشکلاتم خبردار بشه؛ ولی اون هر کسی نبود. اون تموم " ز " تا " میم " زندگیم بود. این روزها بدجور تو فکر بودم. ترس داشتم. از آینده، بیشتر از هرچیزی از آینده این بچه میترسیدم! از خودم جداش کرد که دیدم خوابش برده. لبخندی زدم و از سر جام بلند شدم و سمت اتاقمون رفتم. وارد شدم و با پا در رو بستم و آروم رو تخت گذاشتمش. با اون لباس سفید بلند شبیه فرشتهها شده بود. تخت رو دور زدم و به پهلو سمتش دراز کشیدم. پتو رو روی خودمون درست کردم و دستم رو نوازشگونه رو شکمش کشیدم. هزار قربون خودش و این فنچل کوچولو رفتم. تموم زندگیم و دلیل نفس کشیدنم بودند! امروز یکم حالش خوب نبود و الکی شلوغش کرد. وقتی از خوابش مطمئن شدم از رو تخت بلند شدم و سمت کمد لباسهام رفتم. دستی به لباسم کشیدم که لبخندی رو لبم ظاهر شد، از بس گریه کرده بود لباسم خیس خالی سده بود. سریع عوضش کردم و از خونه زدم بیرون. *** °سایه° با احساس گرمای زیاد چشمام رو باز کردم. پتو روم بود و بشدت گرمم شده بود. حدس میزدم رنگ صورتم پدیده باشه و عرق سرد، تموم بدنم رو خیس کرده بود. به تاج تخت تکیه دادم. نفس کشیدن برام سخت بود و خفه داشتم میشدم. اصلا حس و حال حرکت کردن نداشتم و کاشکی یه نفر برسه و پنکه رو روشن کنه. مایع گرمی از بینیم جاری شد. دستی به صورتم کشیدم که دیدم خون از بینیم میاد. سرم رو پایین گرفتم و سمت دستشویی اتاق رفتم. در رو باز کردم و داخل شدم. جلوی روشویی ایستادم و با باز کردن شیرآب سرد، سرم رو زیر شیرآب گرفتم. بعد شستن صورتم روی میز توآلت نشستم و سرم رو بین دستهام گرفتم. صورتم مثل گچ دیوار سفید شده بود. لعنت به همهچی. اشکام رو پاک کردم و با بغض دستم رو روی شکمم گذاشتم و با خنده لبزدم: تو ناراحت نباشیها کوچولو! مامانی همه چیز رو درست میکنه. بلند شدم و بعد خشک کردن صورتم زدم بیرون. کامران تو اتاق نبود. گیج پلکی زدم و بیرون اومدم. یکم سرگیجه داشتم بخاطر همون با کمک پلهها رفتم پایین. همهجا تاریک بود؛ ولی با دیدن صحنه روبه رو ... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 5 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 5 مهر یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و دوم🤍🌱 کامران مشغول روشن کردن شمعها بود و با اومدنم نگاهش رو سمتم چرخوند. چند قدم جلو رفتم که اومد نزدیکم و محکم بغلم کرد. شوکه شده هنوز مونده بودم که صدای آرومش به گوشم رسید: نفسم بیدار شدی؟ از خودم جداش کردم و فقط به تکون دادن سرم اکتفا کردم که نگاهش رو به یقه لباسم دوخت و با اخم گفت: سایه چرا لباست خونیه؟ نگاه گذرایی به لباسم انداختم و با خنده مصنوعی گفتم: چیزی نیستش الان میرم لباسم رو عوض میکنم میام. با همون اخم سری تکون داد که سریع سمت اتاق رفتم. در سفید کمد لباسهام رو باز کردم و از داخلش یه دست لباس راحتی صورتی کمرنگ با شلوار ستش برداشتم و پوشیدم. لباس گشاد بود و بخاطر همون زیاد اذیتم نمیکرد. تو آینه به خودم نگاه کردم. لبخندی رو لبم ظاهر شد، شبیه بچهها شده بودم. حالا که اینطور که شده موهام رو باز کردم و خرگوشی بستمشون. نفس عمیقی کشیدم و با نگاه کلی تو آینه به خودم رفتم پایین. میز شام رو به زیباترین شکل ممکن تزئین کرده بود و گلهای رز زیباییشون رو دوبرابر کرده بود. صندلی رو عقب کشیدم که با صداش، کامران از کابینت فاصله گرفت و با خنده اومد روبهروم نشست و منم همراهش نشستم. دستام رو زیر چونم زدم و بامزه گفتم: این رمانتیک بازیا دلیل خاصی هم داره؟ اونم دستاش رو بغل کرد و با لبخند آرامش بخشی گفت: آره؛ میخوام بهت بگم خیلی دوست دارم. یه تای ابروم رو بالا انداختم که جعبه قرمز رنگی از کنارش برداشت و جلوم گذاشت. کنجکاو، با نگاه گذرایی بهش بازش کردم که داخلش یه گردنبند با آویز پروانه داشت. با لبخند گفتم: کامران این خیلی خوشگله. سری تکون داد و گفت: مبارکت باشه عزیزم. تشکر کوچیکی ازش کردم که جعبه بزرگ آبی رنگی از کنارش برداشت و با شوق گفتم: اینم برای پسر قشنگم. با این حرفش یاد حرفهای چند ساعت پیشم افتادم و سرم رو انداختم پایین. میدونم، خیلی حرفهام بد بود. خیلی خجالت میکشیم. تو افکارم بودم که از سر جاش بلند شد و روبهروم رو زمین نشست. نگاهم رو دزدیدم و گفتم: میدونم. حرفهام خیلی بد بود! دستهام رو گرفت و گفت: سایه. تو تموم زندگی منی. فکر کردی من چرا الان زندم؟ این فقط بخاطر بودن توئه. زندگی بدون تو رو من نمیخوام چه برسه به اینکه جایگزینی برات بیارم. تنها دلیلی که من میخوام تو این دنیا باشم تو و اون بچهاید. سایه داری با نگاه دزدیدنت در میری؟ آروم نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت: حالا میشه دیگه از دست من ناراحت نباشی؟ فقط به تکون دادم سرم اکتفا کردم که نیمخیز شد و با زدن بوسهای به پیشونیم سر جاش نشست. دستی به صورتم کشیدم و همونطور که جعبه آبی رنگ رو باز میکردم گفتم: بذار ببینم برای این کوچولو که از الان اذیت کردنش شروع شده چی خریدی؟ کامران اگه قشنگتر از کادو من باشه باهات قهر میکنمها گفته باشم! - خیلی خب خانوم، اگه اذیتت کرد خودم به حسابش بعدا میرسم. اون خندید و منم جعبه رو باز کردم. داخلش یه تفنگ اسباببازی بود و اینجور چیزا. متعجب گفتم: کامران اینها چیه دیگه؟ با شوق و ذوق گفت: اینهارو برای پسرم گرفتم. میخوام وقتی بزرگ شد اونم پلیس بشه. البته شاید اون موقع من نباشم. عصبی جیغی کشیدم که با خنده دستاش رو بالا آورد و گفت: باشه بابا شوخی کردم تیکه آخری رو. اخمی کردم و گفتم: کامران معلوم نیست بچمون پسره یا دختر. بعدشم اگه پسر بود من اصلا دوست ندارم پسرمون پلیس بشه. به صندلیش تکیه داد و کلافه گفت: اونوقت چرا؟ منم به صندلیم تکیه دادم و طلبکار گفتم: کامران من همین الان هم از شغل تو راضی نیستم. سه ماه پیش رو یادته؟ دیدی یه شب دیر اومدی چه حالی پیدا کردم؟ حالا بهغیر از تو باید دلواپس اونم باشم؟ نچ عزیز من. من از پس این کار برنمیام. - ولی سایه... پریدم وسط حرفش و گفتم: کامران بسه. من حرفم رو زدم، دیگه هم نمیخوام این بحث رو ادامه بدیم. بروبابایی بهم گفت که با اخم بیشتر نگاهش کردم. متقابلا بیشعوری نثارش کردم و مشغول خوردن ماکارانی عزیزم شدم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 9 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و سوم🤍🌱 - نه مامان خودم میخوام بیام، یُسرا رو هم خیلی وقته ندیدم. کلافهتر از قبل گفت: باشه میخوای حداقل دنبالت بیام؟ از پنجره به بیرون نگاهی انداختم و گفتم: مامان هوا خوبه، میخوام خودم پیاده بیام. صدای نفس عمیقش توی فضا پخش شد و بعد گفت: هرجور راحتی عزیزم، پس منتظرتیم. لبخندی زدم. - فعلا مامان. تلفن رو قطع کردم و رو میز گذاشتم. با یادآوری اینکه باید به کامران هم اطلاعرسانی کنم، پوفی کشیدم و دوباره از روی میز برداشتمش و شماره کامران رو گرفتم که بعد چند دقیقه جواب داد. - جانم سایه؟ یکم ممنکردم و گفتم: سلام کامران. کامران.. تک سرفهای زد و گفت: سلام، جانِ کامران! به سقف خیره شدم و گفتم: من میخوام برم خونه مامان، معلوم هم نیست کی میام. یکم فکر کرد و لب زد. - خیلی خب. هر موقع خواستی بیای به خودم زنگ بزن میام دنبالت. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: اگه شد باشه، اگر هم نه هوا امروز خوبه میخوام پیاده بیام. - اما.. پریدم وسط حرفش و گفتم: مرسی عزیزم پس خودم میام. بوس، بای! با قطع کردن تلفن صدای خندم هوا رفت. وقتی یه دل سیر خندیدم بلند شدم. بعد یه حموم سمت کمد لباسهام رفتم و پیرهن تابستونی سبز رنگم رو با شلوار مشکیم تنم کردم. موهای مشکی رنگم رو شونه زدم و شال مشکیم رو سرم انداختم. تو آینه به خودم نگاه کردم. بچهی کوچولوم هر روز داشت بزرگ میشد و هم من، هم کامران منتظر این بودیم تا پاش رو تو این دنیا بذاره. لبخندی زدم، دستی روی شکمم کشیدم و با برداشتن کیف و گوشیم از خونه زدم بیرون. واقعا هوا عالی بود. نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم. داشتم همونطوری راه میرفتم که یه دختر کوچولو جلوم افتاد و شروع به گریه کردن کرد. نگران خم شدم، آروم بلندش کردم و دستهای کوچولوی سفیدش رو گرفتم. همونطور که خاک روی پاهاش رو پاک میکردم گفتم: چیزی نشده خاله گریه نکن دیگه! با دیدن شکمم گریش بند اومد. متعجب نگاهش کردم که اشکاش رو پاک کرد و گفت: خاله شما نینی دارید؟ خندهی ریزی زدم و دستی به موهای ط کشیدم. - بله خانوم کوچولو، یه نینی کوچولو موچولو دارم. با شوق دستی زد و گفت: یعنی شبیه من خوشگله؟ دیگه کمکم داشتم از خنده میمردم. بلند شدم و با انگشت اشارم رو بینیش زدم و گفتم: بله شبیه تو قشنگ و خوشگله. تند تند سری تکون داد و دستش رو آروم روش گذاشت و گفت: خاله قول میدم هر موقع به دنیا اومد خودم باهاش دوست بشم. اسمم لیلاست. بعد دستی برام تکون داد و سریع ازم دور شد. لبخندی زدم. چه دنیای قشنگی برای خودش داشت! به راهم ادامه دادم. وقتی رسیدم زنگ در رو زدم و بعد چند ثانیه باز شد. داخل رفتم و... ____ یکم از چاییم رو خوردم که مامان گفت: سایه خیلی خوب میشه بچت پسر باشه. اینطوری هم پشت باباشه هم برای مامانش یه همدمه. با تعجب نگاهش کردم که رو کرد سمت یُسری و گفت: دخترم نظر تو چیه؟ یُسری هم که سعی داشت خندش رو کنترل کنه گفت: مادر مهم اینه که سالم باشه، دختر پسرش که فرقی نمیکنه! تاکیدوارانه گفتم: بله مامان نگاه کن؛ یُسری هم حرف من رو زد. مامان چشم غرهای بهم رفت که یُسرا خندش رو خورد و گفت: حالا سایه رفتی سونوگرافی؟ ابرویی بالا انداختم که مامان باز گفت: آره سایه رفتی که ببینی بچه دختره یا پسر؟ سرم رو به نشونه نه تکون دادم که بلند شد و با لبخند گفت: خب پس پاشید همین الان بریم. یُسری جان تو هم بیا. - ولی مامان.. همونطور که سمت پلهها میرفت گفت: من رفتم آماده بشم. تند تند پلکی زدم که یُسری هم بلند شد و با خنده گفت: فکر کنم مجبوری بیای. شوکه سری تکون دادم که اونم سمت پلهها رفت. خب چارهای نبود دیگه! ___ سرم رو چرخوندم که دکتر با لبخند گفت: بفرمایید این کوچولویی که میبینید بچتونه. مامان با خوشحالی گفت: الهی من قربون نوه گلم برم. بعد رو کرد سمت دکتر و گفت: خانم دکتر جنسیتش چیه؟ دختره یا پسر؟ دکتر سمت من چرخید و گفت: بذارید اول مامان قشنگمون بگه؟ عزیزم دوست داری بچت چی باشه؟ شونهای بالا انداختم و گفتم: برای من مهم اینه که سالم باشه، همین! لبخندی زد و گفت: بچت پسره، یه پسر تپل مپل خوشگل. سری تکون دادم و با لبخند کوچیکی گفتم: خانم دکتر بچه سالمه؟ - بله عزیزم. سالم سالم! مامان: خداروشکر که سالمه. ____ مامان ماشین رو جلو در خونه نگه داشت. بهش گفتم که یه سر دوباره بریم خونه که بابا رو هم ببینم. در خونه رو باز کرد که رفتم داخل و با دیدن بابا که با امیر داشتند میومدند سمتمون لبخندی زدم. روبهروی بابا ایستادم. دلم برای بابا تنگ شده بود، اصلا چند وقت بود که ندیده بودمش؟ دستی به ته ریش سفیدش کشید. بوسهای به پیشونیم زد و گفت: سلام دختر گلم خوبی عزیز بابا؟ با خوشحالی گفتم: سلام بابایی، من خوبم خودت خوبی؟ اون هم سری تکون داد که با امیر سلام علیک کردم. مامان با خوشحالی گفت: رضا اگه گفتی نَوَت چیه؟ بابارضا سوالی به مامان نگاه کرد که مامان گفت: بچه پسره. یه پسر خوشگل که با پدرش مو نمیزنه! اول بابا به مامان گفت: هاله خانم بچه هنوز به دنیا نیومده، چجوری تشخیص دادی شبیه کیه؟ بعد سمت من چرخید و با خوشحالی نگاهم کرد و گفت: مبارکت باشه دخترم. لبخندی زدم. متعجب نگاهی به اطراف انداختم و با دیدن جای خالیش رو به امیر گفتم: آقا امیر پس کامران کجاست؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 9 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 9 مهر یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و چهارم🤍🌱 همه یهو ساکت شدند. متعجب، نگاهی به همه انداختم که امیر شوکه گفت: کامران خونه خودتونه. سری تکون دادم که اومد جلوم و با تعجب گفت: سایه خانم اتفاقی افتاده؟ شالم رو جلوتر کشیدم و بخاطر جمع کردن گندی که زدم خنده مصلحتی زدم و گفتم: بله، یهو حواسم پرت شد. خواست چیزی بگه که رو به بابا گفتم: بابا من برم دیگه کامران نگران میشه. سری تکون داد و گفت: باشه دخترم وایستا الان آماده میشم میام. سریع گفتم: نه بابایی خودم میرم. - آخه... - من میرسونمشون پدر جان! با صدای امیر که وسط بحثمون پرید صورتم رو سمتش چرخوندم. بابا نگاه گذرایی به یُسری که سرش پایین بود، انداخت و با لبخندی که میدونستم واقعی نیست گفت: باشه پسرم. سمت من چرخید و گفت: سایه پس آقا امیر میرسوندت. فهمیدم که اینجا دیگه کاری از من بر نمیاد. سریع از پلهها بالا رفت تا آماده بشه. بعد چند دقیقه اومد پایین و گفت: بفرمایید سایه خانم. باشهای زمزمه کرد و بعد خداحافظی با مامان بابا و یُسری پشتش بیرون رفتم. روی صندلی عقب نشستم و اونم با سوار شدنش راه افتاد. نفس عمیقی کشیدم و شیشه ماشین رو پایینتر کشیدم و سرم رو به دیوارش تکیه دادم. تقریبا وسط آذر ماه بود و هوا بهشدت سرد بود. تنها چیزی که زمین رو پوشونده بود برگهای رنگارنگ درختا بود. باد سردی به داخل وزید و موهای بیرون اومدم رو به رقص خودش در آورد. خندیدم و همشون رو داخل شالم فرستادم که یهو ماشین وایستاد. به طرف امیر برگشتم که با گفتن《 یه لحظه صبر کنید》از ماشین پیاده شد. لابد کاری بیرون کار داشته. شونهای بالا انداختم و دوباره به بیرون خیره شدم که صدای رعد و برق و پشت بندش صدای بارون اومد. با شوق دستم رو بیرون آوردم که قطرات بارون یکی پشت دیگری روی دستم میریخت و حس خوبی بهم میداد. با سوار شدن امیر نگاهی بهش انداختم که در رو بست و برگشت سمتم. متعجب نگاهش کردم که گفت: سایه خانم راستش من وقت نشد درست حسابی بهتون بخاطر پسر کوچولوتون تبریک بگم. دسته گلی که دستش بود رو سمتم گرفت و ادامه داد: اینم تقدیم به شما. بهتون تبریک میگم، هم به شما هم کامران. ایشالا سالم و سلامت باشه! راستش با حرفهاش دیگه نمیتونستم چیزی بگم. آخه تو چرا باید... بیخیال حرفهای ذهنم با لبخند دسته گل رو از دستش گرفتم و گفتم: من واقعا نمیدونم چی بگم. تنها چیزی که میتونم بگم اینه که واقعا ممنونم. با لبخند، خواهش میکنمی زمزمه کرد و با بستن کمربند صندلی، راه افتاد. ماشین رو جلوی در خونه نگه داشت که تشکری ازش کردم و خواستم پیاده بشم که گفت: سایه خانم میشه به کامران بگید یه لحظه بیاد پایین، یه کار واجب باهاش دارم! باشهای گفتم و پیاده شدم. در رو با کلید باز کردم و داخل رفتم. زنگ در رو زدم. بعد چند ثانیه کامران در رو باز کرد. لبخندی زد و گفت: سلام خانم خوشگل من! کفشهام رو کنار جاکفشی درآوردم و با وارد شدنم گفتم: سلام کامران، کامران آقا امیر من رو رسوند الانم پایین منتظره گفت کار واجب باهات داره! داشتم سمت آشپزخونه میرفتم؛ ولی وقتی دیدم صدایی از کامران نمیاد برگشتم سمتش که دیدم با اخم بهم زل زده. متعجب گفتم: هوم چیشده؟ به چهارچوب در تکیه داد و گفت: آقا امیر شما رو رسونده؟ کلمه " آقا " رو کشیده گفت، انگاری که تیکه انداخت. سری تکون دادم که ادامه داد: مگه نگفتم به خودم زنگ بزن میام دنبالت؟ پوفی کشیدم. مثلا این باز حساس شده. - کامران من خواستم خودم بیام بابا گفت میرسونتم بعد امیر پرید وسط و گفت که میرسونتم. به گلها اشاره کرد با همون اخمش گفت: لابد اینارو هم اون برات گرفته. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 12 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مهر یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و پنجم با صدای نیمه بلندی گفتم: بله اون خریده، بخاطر اینکه برای بچه تبریک نگفته بود. حالا هم اگه بازجوییت تموم شد برو پایین ببین چی میگه! پوزخندی زد و گفت: عجیبه! تا دیروز بخاطرش داشتی من رو میخوردی که چرا اینجوریه، الان داری طرفش رو میگیری! دسته گل رو روی میز آشپزخونه پرت کردم و با عصبانیت گفتم: کامران من طرف اون رو نگرفتم فقط تو فکرای الکی میکنی. بخاطر اینکه صدام زیادی بلند بود سرم گیج رفت و تعادلم رو از دست دادم. داشتم میافتادم که دستم رو به میز کنارم تکیه دادم و مانع هر اتفاق که ممکن بود بیفته شدم. عرق سردی روی پیشونیم جمع شده بود و حالم به شدت بد بود. حالت تهوعآوری بود. کامران سریع اومد سمتم و گفت: سایه چی شد، خوبی عزیزم؟ دستم رو روی پیشونیم گذاشتم و گفتم: کامران فقط ازت میخوام که بری همین! نفس عمیقی کشید و با پوف کلافهای کشید و بیرون رفت.. پلکی زدم و با قدمهای آروم به کمک دیوار و نردههای طرحدار از پلهها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم. لباسام رو عوض کردم و خودم رو رو تخت انداختم. نمیدونم چیشد یهو. روانی بازیهای کامران رو درک نمیکردم. مگه شک کرده بود؟ به عشق من نسبت به خودش بخاطر چند شاخه گلرز شک کرده بود؟ °کامران° با اخمهای درهم از پلهها پایین رفتم. با دیدن امیر که تو ماشین بود رفتم سمتش و سوار ماشین شدم، در رو محکم بستم. برگشت سمتم و گفت: هوی چته کامران، باز تو وحشی شدی؟ برگشتم سمتش و عصبی نگاهش کردم که دستاش رو بالا آورد و باز مسخره گفت: کامران تروخدا من رو نخور من بد مزم! چشم غرهای بهش رفتم که خندید و آروم گفت: تو چرا اینجوری شدی؟ سرم رو چرخوندم سمتش و بهش توپیدم. - امیر میشه مراقب رفتارهات باشی؟ چرا اینقدر با سایه گرم و صمیمی رفتار میکنی؟ از نظر تو شاید اون خواهرت باشه ولی از نظر اون تو فقط همکار منی، فقط همین! نفسی گرفتم و ادامه دادم: قضیه دسته گل چیه؟ برای تبریک میتونی فقط یه جمله بگی این کارها چیه دقیقا؟ با چشمای ریز شده نگاهم کرد و آروم گفت: چرا راحت نمیگی؟ با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم. - هان؟ - چرا راحت نمیگی؟ بگو دوست ندارم به زنم نزدیک بشی. دستی به صورتم کشیدم و گفتم: امیر میشه اینقدر چرت نگی؟ من فقط میگم... پرید وسط حرفم و گفت: چرا کامران تو دقیقا همین رو میخوای! دستی به صورتم کشیدم و گفتم: باشه اصلا من همین رو میگم. بعد دیگه حرفی بینمون زده نشد و اونم با دستش روی فرمون ماشین ضرب گرفته بود. واقعا اعصابم از دست کارهاش خورد شده بود. شاید اون حقیقت رو میگفت، نمیخواستم هیچ مردی به سایه من نزدیک بشه؛ حتی اگه اون فرد برادرش باشه. سایه برای من بود، میدونستم خودش رعایت میکنه، خودش حتی از اون جور دخترا نیست. همه اینهارو توی همون یک سال اول آشناییمون فهمیده بودم؛ ولی الان فرق میکرد! الان اون همسر منه و منم شوهرشم. الان شبیه اون اولای آشناییمون نیست که بگم اگه نشد یکی دیگه. الان یه بچه بینمونه که وقتی بزرگ شد و تونست حرف بزنه، به من میگه بابا و سایه رو مامان صدا میزنه. چند دقیقه به همین منوال گذشت که گفتم: این چرت و پرتهارو ول کن بگو چیکارم داشتی؟ شبیه خود سایه، لجباز گفت: آخه به زنت مربوط میشه. - امیر! پوفی کشید و گفت: امروز که با مامان و یُسری رفته بیرون رفته بودند. برگشته ازم میپرسه پس کامران کجاست؟ کامران اصلا حواست به سایه و زندگیت هست؟ حواست به اون پسر کوچولو هست؟ با ابروهای بالت رفته پرسیدم: پسر؟ - بله ؛ مثل اینکه ظهر رفته بودند سونوگرافی برای اینکه ببینند بچه دختره یا پسر، ببین این خیلی خوبه که به زندگیت توجه نمیکنی کامران! بیتوجه به تیکه اندازیش گفتم: امیر آخه نمیفهمی. کامل سمتم برگشت و گفت: میشه بگی تا بفهمم؟ به چشمای رنگ سبزش که هر دقیقه بیشتر من و یاد مظلومیت سایه میانداخت، خیره شدم و گفتم: امیر من میترسم. از آینده این بچه میترسم. فکر اینکه شاید بدون پدر بزرگ بشه مثل خوره افتاده به جونم. ول کنم نیست امیر! بدون اهمیت به دعوای چند دقیقه پیش دستش رو روی دستم گذاشت و با لبخند مهربونی گفت: کامران، داداش من، تو باید الان به تنها چیزی که فکر کنی سایه و اون فسقلی باشه. چرا اینقدر فکرهای منفی رو وارد ذهنت میکنی؟ سایه الان تنها امیدش وصله به توئه. اگه بفهمه که تو اینطور فکر میکنی و کم آوردی میدونی چه بلایی سرش میاد؟ الان اگه سایه و پسرت رو دوست داری سعی کن محکم باشی، جلوی اونا ضعف نشون نده. بدون داداشت همیشه پشتت هست. هر حرفی تو دلت بود اصلا بیا به خودم بگو! محکم بغلش کردم. الان دیگه حس خوبی داشتم. الان که به امیر تکیه کردم حس خوبی داشتم. آروم زمزمه کردم: ممنونم امیر. از خودش جدام کرد و باز به همون امیر گذشته برگشت. اصلا فازش با خودش مشخص نبود! یه بار میخندید و خوشحال بود، یه بار دعوا میکرد و خسیس بود، یه بار هم اینجوری درد و دل میکرد. نچ نچی کرد و گفت: نگاه کن چجوری صحنه رو هندی میکنه. پاک کن اون اشکات رو ببینم! اینجا ایرانه هند که نیست، سوسول. اشکهایی که نمیدونم کی ریختند رو پاک کردم و با خنده گفتم: خیلی بیشعوری امیر. اونم خندید و گفت: حالا هم من خودم زن دارم آقا اینقدر با من حرف نزن باید پیشش برم. شما هم برو پیش سایهجون. بهش خیره شدم و گفتم: یسری خانم حتما ناراحت شده بخاطر این رفتارت. به روبهرو خیره شد و لبخند کمرنگی کنج لبش نشوند. - یسری از همه چی باخبره. اون درک میکنه، من رو میفهمه کامران! اگه ناراحت شده باشه از دلش در میارم. نگاه مهربونش رو که میدونم بخاطر یسری بود، بهم رسوند و ادامه داد: من یسری رو بیشتر از هر زنی توی دنیا دوست دارم کامران! میدونستم چقدر دوستش داره، خیلی خیلی شدید. خودم حتی شاهد اون موقعهایی که یسری هیچ کس رو نداشت؛ ولی مامان هاله و بابا رضا، اللخصوص امیر، پشتش بودند و نذاشتند تو کشور غربت اذیت بشه بودم. اون موقع امیر از همه چیزش زد تا فقط یه لبخند کوچیک رو لبش بیاره، از ماموریتهای چند روزش گرفته تا... خوابهای شبانش. میشه صفت " شوهر نمونه " رو روی امیر گذاشت و الحق که برازندش بود. - قصد پیاده شدن نداری عزیزم؟ گفتم میخوام برم پیش زنم! با خندی سری تکون دادم و بعد خداحافظی کوتاهی رفتم بالا. حالا این من بودم که باید از دل سایه در میاوردم. سایهای که تنها دلخوشیم و دلیل زنده بودنم بود! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 12 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 12 مهر یک روح در دو تن👥 #پارت_پنجاه و ششم🌱 °سایه° با ذوق نگاهی به کفشهای کوچیک پسرونه انداختم و گفتم: کامران ببین اینا چقدر قشنگند. اینارو بگیریم؟ اشارهای به یه جفت کفش دیگه انداخت و گفت: نچ، اینا قشنگترند اینارو میگیریم. با اخم گفتم: کامران این چه سلیقهایه که تو داری؟ میگم اینا خوشگلند دیگه! کامل سمتم چرخید و گفت: ببین خانم محترم به سلیقه من توهین نکن، من سلیقم خیلی هم خوب بوده که بهترین زن دنیا رو گرفتم. حالا که اینطوری میگید هردوشون رو میگیریم. بعد با اخمهای بامزه هردو جفت کفش رو داخل سبد انداخت و جلوتر از من بین قفسهها راه افتاد. اول شوکه نگاهش کردم، بعد که به خودم اومدم به وراجیش خندیدم و گفتم: وایستا بیام کجا داری میری؟ من ندویدم؛ ولی میدونستم اینکه زود بهش رسیدم، بخاطر این بود که اون سرعتش رو کم کرده بود. همه این کارها و خلوچل بازیهاش بود که باعث میشد خنده روی لبهام بشینه. بین قفسهها میچرخیدیم. نظراتمون تو بعضی از وسایل پسر کوچولومون شباهت داشت و به تفاهم میرسیدیم. تو بعضی چیزهاش هم نه! اونوقت بود که کامران با زورگویی یا هردوش رو برمیداشت یا فقط به تصمیم خودش احترام میگذاشت! بعد از خرید لباسهای بچه و حساب کردنشون از فروشگاه اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. کامران موزیک آرومی رو گذاشته بود که حالم رو بهتر میکرد. البته بخاطر هوای سرد بیرون، فهمید که دارم قندیل میبندم بخار همین، با خنده کوچیکی شدت گرمای بخاری رو بیشتر کرد. دفتر یادداشتم رو از کیف مشکی الماس شکلم بیرون آوردم و همونطور که به فهرست خرید نگاه میکردم متفکر لب زدم. - خب کامران لباسهای بچه رو هم خریدیم، سیسمونیش رو هم سفارش دادیم. راستی رنگ سیسمونی چه رنگی بود؟ پیچ رو دور زد و با خنده گفت: اوه اوه خانم ما که فهرست کرده! رنگ سیسمونی هم طوسی و سفید بود دیگه، یادت رفت؟ خنده مصلحتی زدم و گفتم: نه یه لحظه گیج شدم. سری تکون داد که نفسعمیقی کشیدم و با پایین آوردن دفترم گفتم: کامران باورت میشه ما الان اومدیم خرید بچه میخوایم اتاقش رو آماده کنیم؟ اونم نفس عمیقی کشید و همون طور که حواسش به خیابون بود گفت: آره چرا باورم نشه؟ میدونی چند سال منتظر این کوچولو بودم؟ الان که داره به دنیا میاد بهترین لحظات رو دارم. با حرفش اخمی کردم و به بازوش زدم. - نامرد یعنی اون موقعی که داشتیم باهم ازدواج میکردیم لحظات قشنگ زندگیت نبود؟ باز خندید و گفت: نگاه کن چقدر حسودی تو، الان بهترین لحظات رو دارم ولی اون موقع بهترین لحظات عمرم بود سایه بانو! پوفی کلافه، کشیدم و گفتم: خوب بلدی قضیه رو بپیچونیها. شونهای بالا انداخت و زمزمه کرد: ما اینیم دیگه خانم! خانم رو یجوری گفت، یجوری _ُ_ خانم رو کشیده گفت که خندم گرفت و سرم رو چرخوندم. به شیشه ماشین تکیه دادم و چشمام رو برای لحظهای بستم. کاشکی این روزها بمونه، بمونه و این خوشحالی هیچوقت تموم نشه! باد خنکی میوزید و حس خیلی خوبی بهم میداد. انگار وسط بهشت بودی و... هرجا کامران باشه اونجا برای من ته ته بهشته! چشمام رو باز کردم ولی با دیدن یه اعلامیه که عکس روش خیلی برام آشنا بود سر جام صاف نشستم. چشمام رو کمی ماساژ دادم. من درست دیدم، خودش بود. رو به کامران که متعجب و شوکه نگاهم میکرد گفتم: کامران ماشین نگه دار. با اخم ریزی گفت: چرا سایه؟ منم با صدای که کنترل بلندی و کوتاهیش دستم نبود رو با کامران گفتم: یه لحظه نگه دار میخوام پیاده بشم! به آینه نگاه کرد و گفت: باشه بابا چرا داد میزنی؟ به محض ایستادن ماشین سریع از ماشین پیاده شدم و راه اومده رو برگشتم. قدمهام یکم تند بود؛ ولی نمیتونستم خودم رو نگه دارم. باید مطمئن میشدم! جلوی اعلامیه ایستادم و به عکس دختر بچه خیره شدم. خودش بود، همون چهره معصومش. همون چهره پاکی که اون روز جلوم زمین خورد. چه اتفاقی براش افتاده بود؟ کامران کنارم ایستاد و با نفس نفس گفت: سایه چرا... چرا اینطوری میکنی؟ برای... بچه بده! وقتی دید چیزی نمیگم رد نگاهم رو دنبال کرد و متن روش رو خوند. - مرحومه لیلا صادقی را به اطلاعیه تمام دوستان و آشنایان میرسانیم. به همین مناسبت مراسم ختم... آخی چه ناراحت کننده ولی سایه به ما چه؟ اشک روی گونم که نمیدونم کی چکیده بود رو رو پاک کردم و سمت خونهای که اعلامیه رو دیوارش بود رفتم. کوچه تنگی بود و اطراف خونه پر از بنر تسلیت و پارچههای مشکی بود. تقریبا میشه گفت کوچه پر از عزادارهایی که از خانوادش بود. در باز بود؛ آروم رفتم تو و به اطراف نگاه کردم. چندتا مرد بیرون بودند و... با صدای کامران برگشتم سمتش که گفت: سایه برای چی اینجا اومدی؟ چیزی نگفتم که صدای خانومی من رو به سمت خودش چرخوند. - خانم کمکی از دستم بر میاد؟ سمتش برگشتم. دختر جوونی بود که سرتاپا مشکی پوشیده بود. پفهای زیر چشمش هم نشون از بیخوابی و گریههاش میداد. آروم، با اشاره به عکس نازش گفتم: این.. این دختر خانوم چجوری فوت کرد؟ با صدای بغضی، که اگر کمی دیگه میگذشت به اشک تبدیل میشد نگاه گذرایی به عکس انداخت و گفت: خواهرم رو میگید؟ تصادف کرد خانم. ناباور فقط بهش خیره بودم. چطور شد مگه؟ همین دیروز پیش سالم و سلامت داشت باهام حرف میزد؛ چطور شد که این بلا سرش اومد. به همین راحتی، تصادف کرد؟ کامران که متوجه چهره داغونم شده بود گفت: سایه حالت خوبه؟ میخوای بریم بیرون؟ خانومه گفت اشکهاش گوشه چشمش رو پاک کرد و لب زد: ببخشید خانم برای چی پرسیدید؟ مگه میشناسیدش؟ سری تکون دادم و با یادآوری دیروز قضیه رو براش تعریف کردم که قطرههای اشکش باز روی گونه سفیدش جاره شد. - لیلا همیشه دختر گوشهگیر و آرومی بود، بخاطر همین با هیچکس دوست نمیشد. دیروز هم برام عجیب بود که خوشحال و شاد بهنظر میومد، ازش پرسیدم که قضیه شما رو برام تعریف کرد. خوشحالم که تونست یه دوست کوچولو پیدا کنه، البته قبل از... و دیگه نتونست حرفش رو ادامه بده. هوا خوفناک بود. نمیدونستم باید چکار کنم. طاقت این حال و هوا رو نداشتم. کامران درست میگفت، اینجور محیطها نباید میاومدم؛ ولی نمیتونستم. یه حسی نسبت به اون خانم کوچولو داشتم. انگار که... انگار که دختر واقعی خودم باشه. آروم جلو رفتم و با لحن آرومی گفتم: بهتون تسلیت میگم عزیزم. ایشالا که غم آخرتون باشه. تشکری کرد که رو کردم سمت کامران و بیجون گفتم: بریم. سری تکون داد. دستم رو گرفت و با کمکش اومدم بیرون. حال خیلی بدی داشتم. حالت تهوع، میگرن، داغی سرم... همه و همه. انگار عالم و آدم دست به یکی کردن تا این بلاها بیاد. آخه یه دختر 6 ساله چه بدیای در حق این دنیا کرده بود که اونم اینجوری جوابش رو داد؟ شدید توی خودم بودم که با صدای کامران، از دنیای فکر و ذهنم بیرون اومدم. - سایه چرا اونجا رفتی؟ مگه دکترت همین چند روز پیش نگفت آخرای بارداریت هست و باید حواست به خودت باشه. این جور محیطها برات خوب نیست. اگه میخوای مامان هاله و مامان لیلا پوست سرم رو نکنند تورو خدا به حرفم گوش بده. دستی به صورتم کشیدم. اصلا دلم نمیخواست باهاش جر و بحث کنم! گفت همینجا وایستم تا بره و ماشین رو بیاره. باشهای گفتم که بعد رفتنش روی نیمکت چوبیای که اونجا بود نشستم. چرا؟ آخه دنیا چرا اینقدر کوچیک و بیرحمه. اون.. اون فقط یه بچه بود. چرا باید اینجوری میشد؟ مگه اون چه بدیای کرده بود. سرم رو به چپ و راست تکون دادم که با اومدن کامران بلند شدم سوار ماشین شدم. *** ظرف سالاد رو روی میز گذشت و گفت: پس که اینطور، لیلا کوچولوی داستان میخواست با پسر کوچولوی ما دوست بشه. روی صندلی جابهجا شدم و آروم سری تکون دادم که یهو بلند شد. آب دهنم رو قورت دادم رو بهش گفتم: کامران چت شده؟ دستش رو شبیه پیر مردها پشتش قفل کرد و عصبی به اینور و اونور رفت. مشکوک گفت: صورت لیلا کوچولو نشون میداد که 3 یا 4 سالشه. یهو برگشت سمتم و با چهره خندون گفت: ایول بابا عروسمون هم از همون موقع گیرمون اومده بود. واقعا حیف شد تصادف کرد. شوکه از حرکت ناگهانیش گفتم: کامران خدا نکشدت. این چه حرفیه میزنی؟ اولا آدم پشت کسی که مرده حرف نمیزنه. بعدشم دیدی خواهرش چی گفت؟ اون میخواست فقط باهاش دوست بشه. آخه کدوم دوستیای تبدیل به ازدواج میشه؟ اونا هم رو شبیه خواهر برادر میبینند. چشماش رو تو حدقه چرخوند و روی صندلی نشست. همونطور که غذا میکشید گفت: سایه خیلیها اینطوری بودند، شبیه یه دوست. ولی باهم ازدواج کردند و بهترین زندگی رو دارند؛ وجدانی چه عروسی پیدا میکردم من. موهام رو پشت گکشم فرستادم با لبخندی کوچیکی گفتم: باشه اصلا ول کن دیگه. خدا بیامرزدش. - اهوم خدا بیامرزدش. بشقاب غدا رو جلوم گذاشت و گفت: بیا سایهجان اینم برای تو. تشکری کردم و باهم مشغول خوردن شام شدیم. کامران هم برای اینکه حالم رو بهتر کنه گهگاهی شوخی میکرد و به خواستش میرسید. کاشکی زمان همینجا ایست کنه و هیچوقت تکون نخوره. بودن کامران تو زندگیم بیش از حد خوب بود. انگار همه عالم رو کنارم دارم. میخواستم کامران تا عمر دارم کنارم باشه و جُم نخوره. ولی اینطور نشد؛ دنیا هم برا من بد تا کرد، آره؛ دقیقا همون روز که امیر اون خبر نحس رو بهم داد... @عسل @Hananeh @..sogand.. @آتناملازاده @مهدیه طاهری @ترانه قربانی نیا @الهام قادری @اتاقی از آن من @Shahrokh @امیر بلوچ @امین حسینی 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 13 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مهر (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و هفتم با صدای زنگ گوشیم نگاهم رو یه لحظه از تلویزیون که داشت سریال مورد علاقم رو نشون میداد گرفتم و به صفحش خیره شدم. با خوندن اسم《امیر》سریع صدای تلویزیون رو خفه کردم. اخم ریزی کردم. اون چرا باید بهم زنگ بزنه؟ نه به قبلا که سایه هم رو با تیر میزدیم نه به الان که... حتما کار مهمی داشته که مربوط به کامران میشه. تک سرفهای برای باز کردن صدام زدم و جواب دادم. - بله؟ چند لحظه صدایی نیومد ولی بعدش صدای خشدار خود امیر از گوشی بلند شد. - الو سلام سایه خانم. گوشی رو تو دستم جابهجا کردم. - سلام آقا امیر. با منمن گفت: اممم، چیزه، خوب هستید؟ یه تای ابروم رو بالا انداختم. این چه خزعبلاتی بود که ردیف میکرد. گفتم: ممنون. اتفاقی افتاده؟ باز صدای نیومد که اخمی کردم و گفتم: الو، آقا امیر. باز صدای خشدارش بود که تو فضا حکمرانی کرد: میگم سایه خانم یه اتفاقی افتاده، مربوط به کامران میشه. با صدای بلندگو که گفت《دکتر خاتمی لطفا به بخش پذیرش مراجعه کنند》آب دهنم رو قورت دادم. پر استرس گفتم: برای.. برای کامران چه اتفاقی اف.. افتاده؟ نگران گفت: سایه خانم فقط آرومش باشید. کامران.. کامران.. سر جاموایستادم و با بغض گفتم: برای کامران چه اتفاقی افتاده! پوفی کشید و یهو گفت: کامران حالش بد شده الان بیمارستان تو بخش ICU بستریه. شوکه سر جام وایستادم. این الان چی گفت؟ چه بلایی سر کامران من اومده بود؟ گفت الان کامران کجاست؟ آروم لب زد: سایه خانم آروم باشید آدرس رو براتون میفرستم. بعد بوقهای متوالی بودند که تو سرم رژه میرفتند، بعدشم صدای دینگ پیامک که از طرف امیر بود. اشکم رو پاک کردم و سریع سمت اتاقم رفتم و اولین لباسی که دستم اومد رو با لباس تنم عوض کردم و با برداشتن کیف و سوئیچ ماشین از خونه زدم بیرون. حسم رو نمیتونستم توصیف کنم. فقط میدونم حس یه پروانه رو داشتم که انگار بالش شکسته و نزدیک یه مرداب گیر کرده، پروانهای که هیچ راه نجاتی نداره. خیلی شوکه شده بودم؛ خیلی خیلی شوکه. اونقدر که نمیدونم کی ماشین رو روشن کردم و کی راه افتادم، کی از پشت چراغ قرمز رد شدم که یکم مونده بود تصادف کنم، چقدر تو خودم ریختم و کی رسیدم؛ ولی وقتی به خودم اومدم، عرق سردی تموم صورتم رو در بر گرفته بود و حدس میزدم صورتم به سفیدی گچ شده بود. دیدم تو سالن انتظار بودم و با چشمام دنبال امیر میگشتم. با دیدنش که سمتم میومد چند قدم جلو رفتم، با دستش سمت ICU اشاره کرد که باهم به اون سمت رفتیم. - چجوری این اتفاق افتاد؟ سمتم برگشت و با اشاره به صندلی آبی رنگ بیمارستان گفت: بفرمایید بشینید. تاکیدوارانه گفتم: چجوری این اتفاق افتاد! دستی به صورتش کشید و کلافه گفت: چه گیری کردیمها! داشتیم کارمون رو میکردیم یهو دیدم کامران صورتش گرفته و داره اذیت میشه. ازم خواست تا برم براش آب بیارم. رفتم آوردم ولی وقتی برگشتم دیدم افتاده. اینطوری شد که اومدیم بیمارستان. قطره اشکم رو تو هوا گرفتم و متعجب گفتم: اون... اون حالش خوب بود... برای چی باید اینطوری بشه؟ اول ساکت بود و فقط نگاهم کرد؛ ولی بعد حرف زد. اون حرف میزد و من بودم که میسوختم، اون میگفت و من بودم که نابود میشدم، آخه تا کِی؟ خسته شده بودم. رو صندلی نشستم و سرم رو بین دستهام گرفتم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. نه من، نه چشمام و نه ذهنم. با نشستن دستی روی شونم سرم رو بلند کردم که... سهیلا بود. از سر جام بلند شدم و بغلش کردم. نمیخواستم چیزی بگم و فقط میخواستم اشکهام باشه. حلقه دستاش رو تنگتر کرد و گفت: خوب میشه سایه، نگران نباش. آروم ازش جدا شدم. دستاش رو قاب صورتم کرد و اشکام رو پاک کرد. با لبخند پر بغضی گفت: نبینم این چشما گریه کنهها! نگاهم رو به کیوان که کنارش بود دوختم که لبخندی زد و گفت: سلام زنداداش. سلام آرومی دادم که گفت: زن داداش گریه نکن، کامران آدم قویایه، من مطمئنم بخاطر ما هم که شده زود خوب میشه. چیزی نگفتم و فقط به لبخند کوچیک و تکون دادن سر اکتفا کردم. مدتی نگذشت که مامان بابا، آقا دیاکو و لیلاخانم باهم اومدند. اونها هم ناراحت و نگران بودند. از همه بیشتر لیلاخانم، به هر حال پسرش بود. روی صندلی آبیرنگ توی راهرو همه نشسته بودیم و فقط منتظر این بودیم که دکتر بیاد و خبری از کامران بده. بیتوجه به رفت و آمد سریع پزشکها دستی به شالم کشیدم و جلوتر آوردمش. همون لحظه یه مرد با لباس دکتری از اتاق ICU بیرون اومد. @Hananeh @Shahrokh ویرایش شده 13 مهر توسط پری بانو 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 13 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 13 مهر یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و هشتم با اومدنش همه بلند شدیم و سمتش رفتیم. یه ترس بدی تو وجودم بود. دیگه از همهچی میترسیدم، بیشتر از هر چیزی از حرفهایی که قرار بود بشنوم. امیر زودتر از من لب باز کرد و گفت: آقای دکتر حالش چطوره، خوبه؟ نگاهی بهمون انداخت و گفت: الان بهوش اومده حالش بهتره؛ ولی باید چند روز اینجا بستری باشه. ببخشید فامیل درجه یکش کدوم یکی از شماها هستید؟ یه قدم جلو رفتم و آروم گفتم: من هستم آقای دکتر. دستی به ته ریش مشکی رنگش کشید و لبزد: شما چه نسبتی با بیمار دارید؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: همسرشون هستم. دیتشو تو جیب سفید لباسش برد و گفت: خیلی خب، با من بیاید باید چیزهایی رو بهتون بگم. سری تکون دادم که کیوان سریع گفت: آقای دکتر میشه بریم ببینیمش؟ سری تکون داد و گفت: بله فقط کوتاه، باید استراحت کنند. رو بهم گفت: بفرمایید خواهش میکنم. با نگاهی به همه آب دهنم رو قورت دادم و خواستم برم که امیر زودتر از من رفت جلوش و چیزهایی بهش گفت که دکتر نگاه گذرایی بهم انداخت و با خود امیر سمت اتاق رفت. بیتوجه بهشون با بقیه سمت اتاق کامران رفتم. بیشتر از هرچیزی میخواستم ببینمش، فقط خیره به تیلههای مشکیش بشم. °کامران° با باز شدن در دستم رو از روی چشمام براشتم و نگاهم رو به همه که برای دیدنم اومده بودند دوختم. لبخند نامحسوسی زدم و خواستم بلند بشم که بابا سریع گفت: راحت باش پسرم. نفس آسودهای کشیدم و گفتم: سلام، چرا زحمت کشیدید؟ آقارضا لبخندی زد و گفت: چه زحمتی پسرم، چرا حواست به خودت نیست؟ با نیمنگاهی به سایه که بالا سرم وایستاده بود و سرش رو انداخته بود پایین گفتم: پدرجان یهو حالم بد شد، وگرنه تا وقتی سایه هستش من حالم بد نمیشه! با حرفم همه زدند زیر خنده. دوباره به سایه که هنوز همونجوری بدون هیچ واکنشی بود نگاه کردم. چرا اینجوری شده بود؟ چرا الان هم شبیه صبح، هعی غر نمیزد به جونم. این سکوتش بیش از هر چیز دیگهای آزارم میداد. فقط نگاهش کردم و سیر آمدگی نداشتم. فکر کنم متوجه نگاه خیرم شد که سرش رو بالا آورد و با دیدنم لبخند دلگیری زد. چشماش رو که دیدم پر اشک بود، طوری که اگه یه پلک میزد همش سرازیر میشد و روی گونش میریخت. با صدای مامانلیلا به خودم اومدم. - خب دیگه فکر کنم باید تنهاشون بذاریم. بعد حرفش با خداحافظی کوتاهی از اتاق رفتند بیرون. بامزه نگاهش کردم که روی صندلی نشست. پایین لبم رو داخل دهنم بردم و گفتم: سایه نمیخوای یه چیزی بگی؟ سرش رو بالا آورد و با چشمای لبالب از اشک گفت: یعنی اینقدر برات غریبه شدم که باید از رفیقت بشنوم همه این مدت حالت بد بود و تو خودت ریختی... تو خودت ریختی و لام تا کام حرف نزدی که من خوشحال باشم، فقط همین؟ سرم رو انداختم پایین که گفت: کامران من رو نگاه کن یه لحظه. سرم رو باز، بالا آوردم که با اشاره به اشکهاش آروم لبزد: کامران الان خیلی خوشحالم، خیلی خوشحال! نفسعمیقی کشیدم و بدون اینکه بفهمم چه به زبون میارم گفتم: سایه میخواستم دم آخری زندگی حداقل خندون ببینمت. اول گیج نگاهم کرد بعد با صدای لرزونی گفت: واقعا برات متاسفم کامران؛ وقتی تو اینطوری میگی من نمیتونم هیچ کمکی بهت بکنم. بعد حرصی، صندلیش رو با صدا عقب کشید و بیاهمیت به صدا زدنهام از اتاق زد بیرون. پوفی کشیدم که ... @Shahrokh @Hananeh 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 14 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مهر یک روح در دو تن #پارت_پنجاه و نهم °امیر° از اتفاقات پیش اومده و حرفهای دکتر پوف کلافهای کشیدم و سمت اتاق کامران رفتم. دستم رو جلو آوردم تا در رو باز کنم که خودش یهو باز شد و محکم به بینیم خورد. آخ بلندی کشیدم که سایه از اتاق بیرون اومد و اول حرصی نگاهم کرد، بعد سرش رو تکون داد و بیرون رفت. ابرویی بالا انداختم و داخل اتاق رفتم. با دیدن کامران به بیرون اشارهه کردم و گفتم: کامران این خواهر ما چش بود؟ باز از مردن حرف زدی؟ دستی که سِرُم بهش وصل نبود رو بین موهاش کشید و با صورتی که سعی داشت خندش رو پنهون کنه گفت: امیر بخدا حواسم نبود چی گفتم! نچی زمزمه کردم و همونطور که سَرَم رو به عنوان تاسف تکون میدادم روی صندلی کنار تخت نشستم. نگاهم رو بهش دوختم و گفتم: داداش حالت بهتره؟ سری تکون داد که پرو پرو گفت: امیر چرا به سایه گفتی، میدونی حالش بد میشه؟ با چشمای گرد شده گفتم: کامران من آروم آروم بهش گفتم، از این بهتر بود که باز شبیه چند ماه پیش که دیر اومدی حالش ناجور بشه. چشم غرهای رفت و گفت: آره تو آروم گفتی، منم باور کردم! لپام رو داخل دهنم بردم و گفتم: حالا اونقدرم آروم... نچ. نگاهش رو بهم دوخت و گفت: امیر ازت خواهش میکنم ببرش خونه، یا خونه مامانهاله ببرش یا خونه مامانلیلا. خونه خودمون باشه میترسم حالش بد بشه. میدونم روش حساس بود. حساستر از هر کسی یا چیزی! چشمام رو روی هم به عنوان باشه گذاشتم. نفسعمیقی کشیدم و گفتم: کامران من رفتم پیش دکتر باهاش صحبت کردم. متعجب نگاهم کرد و زمزمه کرد: چی گفت؟ - دیگه وضعت از خطرناک هم گذشته. باید عمل کنی. پشت بتد حرفم زود گفت: ولی امیر من نمیخوام عمل کنم. شونهای بالا انداختم و گفتم: نمیدونم، اون و باید رضایت سایه باشه. سایه باید رضایت بده که عمل بکنی یا... نه! پوفی کشید و ساعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت. - خسته شدم امیر، بخدا خسته شدم. لبخند آرامشبخشی زدم و با گذاشتن دستم روی دستش گفتم: نگران نباش کامران، سایه بهترین تصمیم رو میگیره. من بهش ایمان دارم! اونم مهربون نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که یه پرستار اومد تو و گفت: ببخشید، بیمار باید استراحت بکنه. سری تکون دادم که رفت بیرون. سمت کامران برگشتم که با لبخند گفت: مرسی که هستی. نفسی گرفتم و لبزدم: کامران من همیشه هستم، همیشه رو من حساب کن. به دستش فشاری وارد کردم و با خدافظی کوچیکی از اتاق زدم بیرون و پیش بقیه رفتم.َ روبهروشون ایستادم و گفتم: خب؛ دیگه داریم به شب نزدیک میشیم. فقط سه نفر میتونند به عنوان همراه بمونند. بقیه هم بهتره برند خونه استراحت کنند، باید بگم من میمونم. کیوان اومد جلو و با نگاه گذرایی به سهیلاخانوم گفت: من که میمونم. سری تکون دادم. همه نگاهمون رو به سایه که روی صندلی نشسته بود دوختیم، متعجب نگاهمون کرد و گفت: چرا اینجوری نگاهم میکنید. خب منم میمونم دیگه. با اعتمادبهنفس کلاهم رو جابهجا کردم و گفتم: عذر میخوام سایه خانم کامران تاکید کرد که شما نباید بمونید و برید خونه مامانهاله یا لیلاخانم. با اخم بلند شد و گفت: اونوقت شما از کی تاحالا وکیل مدافع کامران شدید و برای بقیه امر و نهی میکنید؟ صداش بلند بود، ولی نه اونقدهاهم زیاد. نگاهی به بقیه که داشتند نگاهمون میکردند انداختم و خواستم چیزی بگم که بابارضا زودتر گفت: راست میگه دخترم، بهتره بیای خونه ما، اونجا یُسری و مامانت هستش راحتید. لیلاخانوم اومد جلو و با لبخند گفت: آقارضا بهتره بذارید سایهجان بیاد خونه ما. باز نگاهی به سایه انداختیم که لجباز گفت: من اینجا میمونم، ببخشید کامران اینجا هست ها! مامانهاله جلوتر اومد و گفت: اما سایه... سایه لبخندی زد و گفت: مامان نیازی نیست نگران باشی، من مراقب خودم هستم، چیزی شد کیوان هستش، بهتون زنگ میزنیم. از اینکه من رو حساب نکرد و کیوان، که برادر شوهرش بود و بیشتر نسبت داد، اخمی کردم و گوشهای ایستادم. بعد از خداحافظی خواستند برند که سریع جلوی مامانهاله رفتم و گفتم: مامان اگه میشه به یُسری بگید من اینجا هستم، از نگرانی درش بیارید. لبخندی زد و گفت: باشه پسرم بهش میگم، تو هم نگران خواهرت باش. خودت که میدونی اینجور جاها براش خوب نیست. چشمام رو روی هم گذاشتم و گفتم: چشم مامان. - چشمت بیبلا. بعد از خداحافظی رفتم و روبهروی سایه و کیوان که کنار هم نشسته بودند و حرف میزدند، روی صندلی نشستم. درسته مامان گفت نگرانش باشم؛ ولی نگفت که یه کوچولو اذیتش نکنم! لبخند پت و پهنی رو روی لبهام نشوندم. تک سرفهای زدم و رو به کیوان گفتم: داداش! کیوان نگاهش رو بهم دوخت و لب زد: بله؟ زیر چشمی نگاهی به سایه انداختم. اونم با اخم نگاهم میکرد. سرم رو تکون دادم و گفتم: من نخواستم جلوی بزرگترها بگم ولی کامران باید.. - باید چی؟ نفس عمیقی کشیدم و جملم رو تکمیل کردم. - کامران باید عمل کنه. سایه پرید وسط و گفت: عمل.. عمل چی؟ چرا باید عمل بکنه؟ با فکری که به ذهنم رسید شبیه خودش لجباز گفتم: این چیزها فقط به وکیل مدافعها ربط داره. حرصی از جاش بلند شد که همراهش من و کیوان هم بلند شدیم. کیوان لب زد: کجا میری زنداداش؟ سایه نگاه گذرا و بیاهمیتی بهم انداخت و رو بهش گفت: میرم پیش دکتر کامران که منت آقای وکیل رو نکشم! بعد با چشم غرهای سمت اتاق دکتر رفت. سری تکون دادم. دیگه از تموم این لجبازیهاش خسته شده بودم. کامران هیچوقت نتونست درست و منطقی باهاش صحبت کنه؛ ولی من طاقت این بچه بازیش رو نداشتم! جلوش ایستادم و با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم ... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 14 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مهر یک روح در دو تن #پارت_شصتم گفتم: ببینید سایه خانم من فقط بخاطر کامران چیزی نمیگم؛ ولی این دلیل نمیشه هر کاری دلتون خواست بکنید. لابد دلیلی داره که نمیخوام شما بدونید، حالا هعی اصرار دارید که بدونید. هر چیزی باشه و لازم بدونم بهتون میگم. درضمن، این لحن حرف زدنتون هم اصلا قشنگ نیست. اول همونطوری خیره نگاهم کرد، بدون هیچ واکنشی. اصلا انگار نه انگار که بهش کفتم به تو ربطی نداره. سوالی گفت: واقعا؟ یه تای ابروم رو بالا دادم که گفت: خیلی تاثیرگذار بود! بعد نگاهش رو ازم گرفت و سریع از کنارم رد شد. شوکه همونجوری ایستادم، هنوز نگاهم به جای خالیش دوخته شده بود. اصلا فکرش رو نمیکردم سایه دیگه تا این حد پرو باشه، البته تو این چهار سال ازش کم ندیده بودم! دستی به صورتم کشیدم و رو به کیوان که کنارم ایستاده بود کلافه گفتم: این همیشه اینجوریه؟ خندش رو خورد و لب زد: سایه بیش از چیزی که فکر کنی کامران رو دوست داره، واقعا بهش حسودیم میشه! به سایه اشاره کردم و گفتم: بله کاملا معلومه. بعد تو دلم ادامش رو گفتم: همه خواهر دارند ما هم خواهر داریم... °سایه° - الله اکبر، الله اکبر. بعد تموم شدن نمازم تسبیح رو از روی جانماز برداشتم و به دیوار کنارم تکیه دادم. با یادآوری حرفهای دکتر بغض بدی به گلوم چنگ زده. تنها راه اینکه کامران بتونه زنده بمونه عمل کردنشه، اونم باید من رضایت بدم. گیج شده بودم، نمیدونستم باید چیکار کنم یا چه تصمیم منطقیای بگیرم. گفت که عملش ناجور خطرناکه و ممکنه وسط عمل دووم نیاره، ممکنه... نمیتونستم دیگه چیزی به زبونم بیارم، الان فقط میخواستم قضیه رو کیوان بگم تا اون هم نظرش رو بگه. دستی به صورتم کشیدم و با پاک کردن اشکهام، از سر جام بلند شدم و از نمازخونه بیرون اومدم. بوی سرم و دارو بیش از هر چیز دیگهای حالم رو بد میکرد. به طبقه اول که ICU بود رفتم و با دیدن کیوان که آروم با امیر حرف میزد جلوش ایستادم. با صدایی که به به زور از ته حنجرم بیرون میومد گفتم: کیوان میشه بریم بیرون حرف بزنیم؟ نگاه گذرایی به امیر که اخمو نگاهمون میکرد، انداخت. بلند شد و گفت: بریم زنداداش. سری تکون دادم و باهم از ساختمون بیمارستان بیرون رفتیم. الان دیگه آسمون کاملا تاریک شده بود و از شب هم گذشته بود. سمت یه نیمکت توی محوطه بود رفتیم و آروم روش نشستم و بعد کیوان کنارم جاگیر شد. سمتم برگشت و گفت: زنداداش چیزی میخواستی بهم بگی؟ گیج نگاهش کردم. لبخند دلگیری زد و گفت: خواستی باهم حرف بزنیم، از صورتت هم معلومه که یه چیزی برات سنگینی میکنه. بگو زنداداش، نذار چیزی تو دلت بمونه! قلنچهای دستم رو شکستم و مضطرب لب زدم: دکتر کام.. کامران گفت... گفتش که.. نمیتونستم کامل حرف بزنم. نه اینکه نخوام، گلوم برای توضیح اتفاقها یاری نمیکرد. دستش رو آروم روی دستم گذاشت و گفت: زنداداش آروم باش. پلکی زدم و سعی کردم با همون صدای خیلی خفه و آرومم حرف بزنم. - کامران باید... عمل کنه. اجازش رو دست من دادند. اشکم ریخت و ادامه دادم: کیوان میترسم، از انتخابم میترسم، اگه.. اگه بلایی سر کامران بیاد من.. من خودم و نمیبخش.. وسط حرفم پرید و آهسته گفت: زنداداش! چرا این حرفهارو میزنی؟ من که بهت گفتم، کامران قویه، قویتر از اونی که تصور کنی. اون حالش خوب میشه بعد پسرتم بهدنیا میاد و میرید زندگیتون رو میکنید. الانم اشکهات رو پاک کن. کامران دلش نمیخواد تو اینطوری ناراحت باشی. منم دوست ندارم زنداداشم ناراحت باشه. سرم رو پایین انداختم که گفت: پاک کن اشکات رو دیگه زنداداش! لبخند کمرنگی زدم و اشکام رو پاک کردم که بلند شد. یه برگه کوچیک که میشه گفت توش یه چیزی نوشته شده بود سمتم گرفت و گفت: بفرما زنداداش. این رو یه آقا که ناجور دلتنگتون هست نوشته گفت بهت بدمش. یه تای ابروم رو بالا انداختم و برگه کاغذ رو از دستش گرفتم. نفس عمیقی کشید و با بردن دستهاش رو جیب شلوارش گفت: من میرم یهچیزی بخرم بخوریم زنداداش. از چهرت معلومه که از ظهر چیزی نخوردی، اون امیر هم مثل اینکه خیلی وقته همراه کامران هست خسته شده. به در بیمارستان خیره شدم و سری تکون دادم. که سمت بوفه کوچیکی رفت. با رفتنش لای برگه رو باز کردم. - من بیمارم، بیمار چشمانت و رنگ تیره اش! بیمار نُت به نُت صدایت، بیمار پریشانی موهایت که بیشباهت به موجهای دریا نیست. بیمار دستانت با همان قدرت و حس مالکیتش. حالا تو به من بگو، خودت را برایم تجویز میکنی یا باز بیمار شوم تا شاید پرستارم شوی؟ اجازه اومدنم پیشت از طرف یه مشت پرستار و دکتر صادر نشده، تو خودت دستور اینکه بیای پیشم رو صادر میکنی؟ لبخند دلگیری زدم. چرا کامران؟ چرا اینطوری شدی؟ حالا من چیکار کنم؟ اصلا... اصلا تصمیم درست چیه؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 14 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 14 مهر یک روح در دو تن #پارت_شصت و یکم *** °امیر° با گرفتن ظرف سالاد از آشپزخونه زدم بیرون و روی صندلی، کنار یُسری پشت میز غذاخوری نشستم. نیمنگاهی به سایه که همونجوری تو فکر بود و با غذاش ور میرفت انداختم. دو روز از بستری شدن کامران میگذشت و امشب شب سوم بود. شب دوم هم باز من و کیوان و سایه موندیم ولی با اصرار بقیه سایه مجبور شد خونه برگرده. امشب هم بابارضا و آقا دیاکو پیش کامران بودند. این روزها اوضاع هیچکس، اللخصوص سایه خوب نبود. فکر کنم بیشتر از اینکه نگران کامران باشیم باید نگران سایه باشیم. ولی منم مثل اون، اگه ناراحتیم بیشتر از سایه نباشه کمتر هم نیست! بالاخره کامران جای برادرم رو داره. با صدای مامانهاله که خطاب به سایه گفت به خودم اومدم. - دخترم چرا اینقدر با شامت بازی میکنی؟ نگاهم رو به سایه دوختم. اصلا رنگ به صورت نداشت، شبیه گچ دیوار سفید سفید شده بود. بیجون، صندلی رو عقب کشید و بلند شد. - مامان من اشتها ندارم، دستت درد نکنه. میرم یکم استراحت کنم. بعد بدون اینکه منتظر جواب بمونه با شببخیری از پلهها بالا رفت. پوف کلافهای کشیدم و باز هم غذاها دست نخورده موند. مامان که معلوم بود چیزی از گلوش پایین نمیره، من و یسری هم دیگه میلی نداشتیم. با کمکش ظرفهای شام رو جمع کردم. وارد آشپزخونه شدم با گرفتن دستشکش از دست مامانهاله گفتم: مامان من ظرفهارو میشورم تو برو پیش سایه آرومش کن. لبخند مهربون همیشگیش رو زد و با دادن دستکشها از آشپزخونه بیرون رفت. یسری رو هم راضی کردم تا بره استراحت کنه. این روزها اینقدر سرم شلوغ بود که حتی نمیتونستم با یسری وقت بگذرونم، امیدوارم درکم کنه! بعد شستن ظرفها ناجور خوابم میبرد؛ ولی باید به بابارضا پیام میدادم و میپرسیم که اونجا چه خبر هست. کل سالن و آشپزخونه رو گشتم ولی گوشیم رو پیدا نکردم. با فکر اینکه شاید تو اتاق باشه از پلهها بالا رفتم و بعد تقتق در، وارد اتاق شدم. نگاه گذرایی به یسری که پای میز کارش بود انداختم و با دیدن گوشیم که روی عسلی کنار تخت بود سریع سمتش رفتم. رو تخت نشستم و همینطور که پیام میدادم صدای یسری به گوشم رسید. - امیر. نگاه گذرایی بهش انداختم و گفتم: جانم. - امیر من... من برای خواهرت، سایه خیلی نگرانم! اونطوری که فهمیدم سایه خیلی احساسی هست. با وضعیتی که داره و اون حال که برای کامران پیش اومده... امیر براش سخته. منم یه خانمم، میتونم درکش کنم! خب اگه همچین اتفاقی برای تو بیفته من... گوشی رو کنارم گذاشتم و با لبخند ریزی گفتم: الهی من قربون قلب مهربونت بشم، قرار نیست هیچ اتفاقی برای من بیفته! ولی یُسری منم خیلی نگرانم. با اینکه برادرشم ولی هیچ کمکی از دستم بر نمیاد تا براش انجام بدم. موهای طلاییش رو پشت گوشش فرستاد و گفت: بسپرش به خود خدا، خودش میدونه چیکار کنه. حالا هم بگیر بخواب. دراز کشیدم و گفتم: چشم، تو نمیخوای بخوابی؟ این چند روزه خیلی سرت تو این برگههاست ها. چشماش رو روهم گذاشت و گفت: منم کارم تموم بشه میخوابم. باشهای لبزدم و با شببخیری پتو رو روم کشیم. خدا خودش عاقبت ما رو بخیر کنه. *** با نگرانی لبزدم: الو، الو کیوان صدات نمیاد دوباره بگو! برای کامران چه اتفاقی افتاده؟ دوباره صدای خشدارش از بلندگو گوشی پخش شد: ام... امیر... کامرا... باز حال... سری... بی... بیا... بیما... ستان. - الو کیوان، کیوان. گوشی رو با عصبانیت روی داشبرد پرت کردم و راه رفته رو برگشتم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 15 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مهر یک روح در دو تن #پارت_شصت و دوم با قدمهای سریع سمت اتاق ICU رفتم. با دیدن کیوان جلوش ایستادم و گفتم: چه اتفاقی افتاده؟ کامران چش شده؟ دستی به صورتش کشید و کلافه گفت: نمیدونم امیر، وقت استراحتش بود، تو راهرو نشسته بودیم یهو دکتر اومد گفت حالش بد شده و ضربان قلبش کند میزنه. چشمام رو روی هم فشردم و به دیوار پشت سرم تکیه دادم. نباید اینجوری میشد، نباید! نمیدونم چقدر گذشت. چقدر طول و عرض راهرو رو متر کردم؛ ولی وقتی به خودم اومدم دکتر از تو اتاق بیرون اومده بود. آب دهنم رو قورت دادم و سریع با کیوان سمتش رفتم. زودتر فکم رو جنبوندم و گفتم: چطوره دکتر، حالش خوبه؟ دستاش رو تو جیبش برد و لب زد: الان بهتره، میتونید بردید ببینیدش. سری تکون دادم و زودتر از کیوان سمت اتاق کامران رفتم. با دیدنش که چشماش نیمه باز بود سریع کنارش رفتم و با نگرانی لبزدم: کامران خوبی؟ آروم سری تکون دادم که کیوان داخل اومد. نگاهم رو دوباره به کامران دوختم که ماسک اکسیژنش رو پایین آورد و به سختی گفت: امیر... سایه.. کجا... کجاست. با اطمینان سرم رو به چپوراست تکون دادم و گفتم: سایه خونهست. اون از چیزی خبر نداره.. یهو کیوان پرید وسط حرفم و گفت: میدونه. هردو سرمون رو به طرفش چرخوندیم که آب دهنش رو قورت داد و گفت: من بهش خبر دادم. احتمالا تا چند دقیقه دیگه میرسه. دستی به صورتم کشیدم و با نگاه گذرایی به کامرانی که مات مونده بود گفتم: کیوان چرا اینکارو کردی؟ همون موقع یهو در باز شد. حتما خود سایه بود ولی وقتی صداش رو شنیدم فهمیدم که در اشتباهم. - آقایون یکیتون باید بره داروهای بیمار رو تهیه کنم. نگاه گذرایی به کیوان و کامران انداختم و آروم گفتم: من میرم. بعد سمت پزشک رفتم و با گرفتن نسخه از اتاق زدم بیرون. داشتم همینطوری میرفتم که با دیدن سایه و یسری سر جام ایستادم. همونطور که تصور کرده بودم چشمای سایه باز پر اشک بود و یه تلنگر کوچیک لازم بود تا گوله گوله اشکاش روی گونش جاری بشه. جلوش ایستادم که زودتر از من گفت: کامران.. انگاری بغض تو گلوش نمیگذاشت تا حرفش کامل بشه. دستام رو داخل جیبم بردم و با لبخند کمرنگی گفتم: حالش از من و تو هم بهتره. میتونی بری ببینیش. سری تکون داد و سریع از کنارم گذشت. نفسعمیقی کشیدم و رو به یسری گفتم: تو چرا اومدی یسری؟ شونهای بالا انداخت و گفت: مامانهاله یکم سرش درد میکرد، بعد من با سایه اومدم. حالا امیر واقعا حال آقا کامران خوبه؟ °شخص سوم° از تصمیمی که گرفته بود مطمئن نبود، ولی در این شرایط میدانست که درست است. قلبش محکم به سینهاش میکوبید و آرامش را از او دریغ میکرد. نگاهی به همه انداخت و چشمانش روی او قفل شد. میخندید و خوشحال بود. لبخندی میزد یعنی حالش خوب است. وقتی که او هم نگاهش را چرخاند و حالا بود که نگاهها روی هم قفل شده بودند. آری نگاهش روی کهکشانهای او قفل شده بود و مشکی وسطش، شبیه یک سیاهچاله هر آدمی را مجذوب خودش میکرد. چشمانش را چرخاند تا بیشتر از این دیوانه نشود. فکر کردن به چشمهایش سخت بود، شاید سختترین کار عالم. سرش را بالا آورد و رو به همه لبهای خشکش را تکان داد. - من تصمیمم رو گرفتم، کامران باید عمل کنه! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 15 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 15 مهر یک روح در دو تن #پارت_شصت و سوم همه جمع در سکوت فرو رفت. انگار از حرف سایه همه شوکه شده بودند. نگاهش را به کامران دوخت که کامران گفت: سایه، تو.. تو چی گفتی؟ آب دهانش را قورت داد و گفت: کامران تو باید عمل کنی. *** °سایه° با صدای خشدارش گفت: ولی سایه من نمیخوام عمل کنم. به در که همین چند دقیقه پیش همه ازش بیرون رفتند، نگاه گذرایی انداختم و گفتم: کامران من تصمیم رو گرفتم، تو باید عمل کنی. - اون وقت چرا؟ - چون بحثه سلامتیته که چندیدن خانواده رو درگیر خودش کرده. با اخم گفت: سایه من نمیخوام که زودتر بمیرم. حرصی گفتم: منم مطمئنم که تو نمیخوای باز باهم دعوا کنیم. با همون اخم تو همش گفت: و تو هم نمیخوای برگه مرگ من رو امضا کنی.. وسط حرفش پریدم و گفتم: و تو هم میدونی که دونفر همین الان بهت تکیه کردند. متعجب و شوکه از حرفم گفت: چی؟ به مشکی چشماش خیره شدم و آروم، ولی دردناک گفتم: کامران، به نظرت من باید اینارو به تو بگم؟ من و پسرمون الان چشممون به توئه. دستش رو روی دستم که روی میله تخت بود گذاشت و گفت: سایه من نمیخوام تو ناراحت باشی. سرم رو بالا آوردم و با صدای لرزونی گفتم: ولی کامران ناراحتم کردی! چند لحظه ساکت فقط نگاهم کرد. خب حق داشتم که ناراحت بشم، الان کامران نمیتونست این حرفهارو بزنه، یعنی حق نداشت این حرفهارو بزنه وقتی زندگی دو نفر وصله به حال و هواشه، وصله به زندگیشه! - ببخشید سایه! چیزی نگفتم، یعنی نمیخواستم که چیزی بگم. - مامان کوچولو! آروم سرم رو بالا آوردم که چشماش رو روی هم گذاشت و باز کرد، گفت: ببخشید مامان کوچولو. آب بینیم رو بالا کشیدم و لبزدم: میدونی چند وقته نازم رو نکشیدی؟ تقریبا یکی دو ماه میشهها. با چشمای ریز شده شیطون گفت: یعنی الان میخوای نازت رو بکشم؟ بغض کرده لبزدم: آره کامران، میخوام باز لوس شم، میخوام باز نازم رو بکشی.. دقیقا مقصدم همین بود. حرفهای نامکتوب و دلبرانه، آغوش گرم و بیمنت، بوسههای داغ؛ ولی زیبا. همه میگند خانمها نباید کم بیارند، نباید چرخ و فلک زمونه بشکندشون و نباید لطافت خودشون رو از دست بدند. ولی وایستید! کسی اومده از دل خانمها بنویسه؟ کسی اومده بگه اگه یه خانم، تا مرز فروپاشی بره چیکار کنه؟ کاشکی راهی باشه، راهی برای نجات از مرداب! _____ آروم در اتاق رو باز کردم و بیرون اومدم. حالا همه میدونستند که تصمیمم چیه. مستقیم سمت اتاق دکتر کامران رفتم. در رو زدم و با گفتن بفرمایید داخل رفتم. سلام کوتاهی دادم که خواست بشینم. روی صندلیهای کرمی رنگ روبهروی میز نشستم. برگههای تو دستش رو روی میز انداخت و با قفل کردن دستاش بههم لبزد: شما باید همسر آقای سلطانی باشید، درست میگم؟ سری تکون دادم که ادامه داد: چجوری میتونم بهتون کمک کنم؟ شال روی سرم رو جلوتر کشیدم و لبزدم: گفتند که اگه شوهرم بخواد عمل کنه باید من رضایت بدم، اومدم همین کار رو انجام بدم. یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: میخواید شوهرتون عمل کنه؟ - بله. - لابد میدونید که خطر این عم.. وسط حرفش پریدم و با اعتمادبهنفس گفتم: ببخشید وسط حرفتون میپرم، شما دکتر کامران هستید؟ به صندلیش تکیه داد و با بغل کردن دستاش لبزد: بله من دکتر ایشون هستم. منم دستام رو تو هم قفل کردم و ادامه دادم: من اول به ... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 17 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مهر یک روح در دو تن #پارت_شصت و چهارم - من اول به خدا بعد به کامران ایمان دارم. خدا خودش مراقبش هست و مطمئنم کامران این عمل رو تحمل میکنه؛ چون که پشتش یه خانواده محکم هست. همون خانوادهای که الان توی همین بیمارستان، پشت همین در، منتظرند تا شوهرم حالش خوب بشه و کمکش کنند تا دوباره مثل اول روی پاهاش وایسته. خودکاری که تهش رو به گوشه لبش چسبونده بود روی میز گذاشت و گفت: پس حرف دیگهای نمیمونه. گیج نگاهش کردم که بعد بلند شد سمت قفسههاش رفت. از بین یه پرونده سبز رنگ چندتا کاغذ برداشت و دوباره اومد روی صندلیش نشست. گوشه لبش رو به دندون گرفت و با کشیدن دست به موهای خاکستریش گفت: این برگههای مربوط به عمل هستش. همه مطالبی که باید داخلشون نوشته شده. عمل پسفردا، ساعت 9 صبح میشه. سری به معنی فهمیدم تکون دادم که برگه دیگهای روشون گذاشت و ادامه داد: این هم برگه رضایت هستش که باید توسط شما پر بشه. خم شد و جلوم گذاشتشون. نفس عمیقی کشیدم و با گرفتن برگهها شروع به خوندن و پر کردنشون شدم. بعد کامل کردنشون رو میز جلوش گذاشتم و از سر جام بلند شد. داشتم سمت در میرفتم که با صداش برگشتم سمتش. - خانم سلطانی! سوالی نگاهش کردم. - بله؟ اونم از سر جاش بلند شد و گفت: من شش ساله که دکتر آقا کامرانم. براشون واقعا خوشحالم که همچین خانمی دارند و باعث افتخار من هستش که دکتر ایشون هستم. تشکر کوتاهی کردم و از اتاق زدم بیرون. واقعا تا وقتی که این رو نمیگفت نمیفهمیدم؛ خب معلومه که من خانوم خیلی مهربون و خوبی هستم! این رو خود شوهری زودتر فهمیده که! ایشی کشیدم و پیش بقیه رفتم و قضیه رو بهشون گفتم. خداروشکر اونها هم قبول کردند؛ ولی نگرانی و ترس رو از چشمای لیلاخانم میشد دید. بهش حق میدم! پسر بزرگشه، هرچی باشه از پوست و خون و وجودشه! هر مادری هم کسی که از وجودش باشه رو دوست داره. _ _ _ _ _ _ _ _ _ امشب میخواستم پیش کامران بمونم ولی قبول نکرد. گفت که قراره یکی از دوستهاش به همراه امیر پیشش باشه و بهتره من برگردم خونه تا استراحت کنم. فکر کنم دوستهای دوران سربازی هم بودند. نفسعمیقی کشیدم و یکم روی صندلیم جابهجا شدم. از تو آینه روی میز به خودم خیره شدم. موهای بلند مشکیم پریشون دورم افتاده بود. صورتم به سفیدی کچ شده بود و زیر چشمام یکم پف کرده بودند. نگاهی به شکمم انداختم. تقریبا آخرای ماه هشتم بود و لگد زدنش بیشتر شده بود. مثل اینکه اونم داشت بیتابی میکرد؛ مثل من، برای همه چیز. آروم دستم رو روش گذاشتم و با لبخند ریزی گفتم: پسر کوچولوی مامان، چرا اینقدر بیقراری میکنی؟ این بیرون همه چیز خوبه، همه چیز آرومه... با ریختن قطرهخونی روی دستم سرم رو بالا آوردم و تو آینه به خودم نگاه کردم. با دیدن خون که از بینیم میریخت چندتا دستمال کاغذی از جعبه بیرون کشیدم و روی بینیم گذاشتم. از سر جام بلند شدم و سمت دستشویی اتاقم رفتم. جلوی روشویی ایستادم و با باز کردن شیرآب، صورتم رو شستم. بعد از اینکه مطمئن شدم دیگه خون نمیاد صورتم رو خشک کردم و اومدم بیرون و خودم رو روی تختم انداختم. چشمام خسته شده بود، از شب بیداریها، از چشم به در دوختن، از اینکه منتظر باشم کامران کی از رو تخت بلند بشه و دوباره حال خوبش رو ببینم. از این بیماری که این چند روزه باز وبالم شده بود و نمیخواستم کسی بفهمه خسته شده بودم. از این چشم انتظاریها که باعث شده بود شب و تاریکیش همدمم بشه خسته شده بودم. فقط میخواستم این روزها زودتر تموم بشه. میخوام دوباره روزهای خوشیمون برگرده. بدون غم، بدون غصه! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 17 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مهر یک روح در دو تن #پارت_شصت و پنجم *** ساعت 7 صبح بود. امروز روزیه که کامران قراره عمل کنه. دو ساعت دیگه هم میخواستند اتاق عمل ببرندش. استرس بدی داشتم، انگار تموم وجودم داشت میسوخت. نمیدونستم الان که میخواستم برم کامران رو ببینم چجوری باید بهش آرامش بدم، در حالی که خودم از آرامش بیبهره بودم. با اومدن پرستار از جام بلند شدم. لبخندی زد و گفت: میتونی بری همسرت رو ببینی عزیزم. آب دهنم رو قورت دادم و سری تکون دادم که از کنارم رد شد و رفت. صدای کفش پاشنه دارش توی راهرو پیچیده شد و انگار قدمهاش رو روی مغز من میکوبید. جلوی در اتاق کامران رفتم. دستم رو جلو بردم تا در رو باز کنم؛ ولی رو دستگیره خشک شد. الان مهم کامران بود، نه ترس مزخرف من! نفسعمیقی کشیدم و داخل رفتم. با دیدنش لبخند مهربونی زدم و کنارش نشستم. دستم رو روی دست سردش که رنگش کم از گچ نداشت گذاشتم. آروم گفتم: چطوری؟ لبخندی زد و سری تکون داد. نمیدونم ولی وقتی لبخندش رو دیدم همه استرس ازم دور شد، لبخندش، آرامشبخشی برای دلم بود. صدایی صاف کرد و گفت: پسر کوچولوم چطوره سایه؟ دستی به شکمم کشیدم و لبخندی زدم. - از الان داره لگد میزنه. خیلی بیتابه کامران. دستم رو به لبهاش چسبوند و آروم گفت: الهی من قربون جفتتون برم. سرم رو پایین انداختم که آروم گفت: سایهجان! به ناخنهام نگاه گذرایی انداختم و گفتم: هوم؟ - میخوام چند کلوم باهات حرف بزنم. چشمام رو بهش دوختم و گفتم: جانم بگو! نفسعمیقی کشید و گفت: تو از وقتی با من ازدواج کردی خیلی اذیت شدی. طلبکار گفتم: بله بله! خیلی اذیت شدم، والا از وقتی باهات ازدواج کردم هر روزم گریه بود، خیلی اذیتم کردی آقا. - میبخشی سایه؟ همونطور که شالم رو درست میکردم، یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: بخاطر اذیتت یا بخاطر دوست داشتنت؟ - سایه من از خطاهام پشیمون نیستم؛ چون که همش رو بخاطر این کردم که نمیخواستم ناراحتت کنم، حالا سایه از زندگی با من پشیمونی؟ با لبخند سرم رو بالا آوردم و خیره به کهکشان چشماش که زندگیم رو زیر و رو کرده بود گفتم: آقا کامران، همونطور که شما از خطاهات پشیمون نیستی منم از زندگی با تو پشیمون نیستم. اصلا درستترین تصمیمی که تا الان تو زندگیم گرفتم این بود که خواستم با تو باشم، با تو زندگی کنم. مطمئنم اگه میمردم و دوباره به دنیا میومدم و با تو هر شبم گریه بود بازم تو رو انتخاب میکردم، تو بهترین منی کامران. با لبخند چشماش رو به دستاش دوخت و بیتوجه به حرفهای قبلمون گفت: ولی نمیخوام بعد از منم اینطوری عذاب بکشی! عصبی خواستم بهش بتوپم ولی زودتر از من گفت: سایه لطفا بذار حرفم رو بزنم. معلوم نیست من الان تو اون اتاق میرم زنده بیرون بیام یانه. اگه بلایی سرم بیاد نمیخوام مثل الان اینطوری ناراحت باشی. گیج نگاهش کردم. کامران دقیقا چی میخواست ازم؟ میخواست که... نگاه گذرایی بهم انداخت و ادامه داد: نمیخوام بعد از من تنها باشی، افسرده بشی! دوست ندارم بچم بدون پدر، بزرگ بشه. با یه نفر شبیه خودم باش، میتونی آخرین خواستم رو قبول کنی؟ اول حرصی نگاهش کردم. نچ، این درست بشو نیست! مثل اینکه قصد خون به جیگر کردن من رو داشت، مثل اینکه نمیخواست بذاره یه آب خوش از گلوم پایین بره. بخاطر اینکه دست از این حرفهاش برداره نگاهی به در انداختم و گفتم: اهوم نظر خوبیه، من یه خانوم خیلی محترمم خب هستم. فکر کنم خیلی خواستگار برام بیاد. اون کسی که خیلی خوشگل و خوشتیپ و خوشهیکل هست رو میگیرم. چطوره؟ نظرت نظرم؟ اول چیزی نگفت. واقعا داشتم از خنده میمردم. حقش بود! فعلا نمیخواستم به چهره عصبیش نگاه کنم. - سایه! دیگه راهی نداشتم. متعجب چشمام رو بهش دوختم و گفتم: بله؟ با صدای کنترل شدهای و صورت قرمز گفت: خیلی بیحیایی دختر! شوهرت اینجاست بعد تو داری از بعد اون و ازدواج با یکی دیگه حرف میزنی؟ اصلا برو بیرون نمیخوام باهات حرف بزنم. برو! بعد چندتا سرفه زد. با خنده از سر جام بلند شدم و دستاش رو گرفتم. آروم لبزدم: کامران، من این خزعبلات رو بگم تو چرا باور میکنی؟ میدونی من دوست دارم. میدونی دیوونتم. منم این رو خوب میدونم که عاشقمی. با اومدن پرستار نگاهم رو سمتش چرخوندم. - خانم باید بیمار رو برای اتاق عمل آماده کنیم. سری تکون دادم و گفتم: چند لحظه دیگه میام. باشهای گفت و بیرون رفت. دوباره نگاهم رو به کامران اخمو دوختم و با خنده گفتم: اخمش رو نگاه کن! خم شدم و بوسه داغی به پیشونیش زدم و با بالا آوردن سرم گفتم: میدونم بخاطر منم که شده از اون اتاق سالم بیرون میای. حالا هم آروم باش فقط به این فکر کن که چندین خانواده منتظرتند، اللخصوص من و پسرت! بعد سریع از اتاق اومدم بیرون و اجازه اینکه حرفی بزنه رو ندادم. پشت دیوار ایستادم. دستام رو روی دهنم گذاشت تا صدای گریم بلند نشه. چرا؟ چرا؟ من از تموم دار دنیا فقط بودن اون رو میخوام. اصلا... اصلا دنیا نباشه و اون باشه! از گوشهی پنجره به اتاق نگاه کردم. دکترها و پرستارها میرفتند داخل و در حال آماده کردنش بودند. و فقط اون بود که با نگرانی داشت از دکتر سوالهای پیدرپی میپرسید. و این لبهای خشکم بود که باز شدند و صدای صدای لرزونم به طنین افتاد. - کامران. خواهش میکنم خوب شو، وگرنه نمیتونم. من برای ادامه دادن راهم بیتو خیلی ضعیفم! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در 17 مهر سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 17 مهر یک روح در دو تن #پارت_شصت و ششم *** نگران به همه نگاه کردم. آقا دیاکو و بابا روی صندلی نشسته بودند و سعی داشتند ناراحتیشون رو به رو نیارند. امیر دستاش رو قفل هم کرده بود و هعی توی راهرو راه میرفت و از چهرش میشد خوند که چقدر نگرانه. کیوان روی صندلی نشسته بود و به نقطه نامعلومی خیره بود و پاهاش هعی میلرزید. سهیلا و مامان هم کنارم بودند مشغول صلوات فرستادن بودند و لیلاخانم هم رفت نمازخونه تا دعا کنه، دعا کنه که کامران سالم از اتاق عمل بیرون بیاد. الان دقیق 5 ساعت میشد کامران تو اتاق عمله؛ ولی من مثل هیچ کدومشون نبودم. من مطمئن بودم که کامران حالش خوب میشه، مطمئنم بودن کامران سر ما میشه! سرم رو بین دستام گرفتم و نفسعمیقی کشیدم. یه چیزی توی سرم ویزویز میکرد و عقل رو ازم دور کرده بود. خسته از جام بلند شدم و از محوطه بیمارستان بیرون زدم. فضای داخل برام سنگین بود. اینکه من اینجا داشتم نفس میکشیدم و کامران تو اون اتاق خفه بود عذابم میداد. با قدمهای آروم رفتم و روی یه صندلی نشستم. نسیم آرومی وزید و موهای بیرون زدم رو به بازی گرفت. نیمچه لبخندی زدم و داخل شالم فرستادمشون. [همش بیابون بود و بهغیر از خاک و چند بوته هیچ چیز نبود. دستم رو سایهبان چشمام گرفتم و مدام اسم کامران رو صدا زدم؛ ولی جواب نمیداد. هیچکس نبود. با دیدن آدمی که چند متر اونورتر بود نیمچه لبخندی زدم و با فکر اینکه کامران باشه سریع سمتش دویدم و بلند اسمش رو صدا زدم. اشکهای جاری شده رو صورتم رو پاک کردم و به دستش نگاه کردم که دیدم گوله نور نوری تو دستشه. - سایه تو خیلی خوبی؛ ولی من نمیتونم تا آخر کنار خوبیهات باشم. متعجب زمزمه کردم: کامران چی میگی؟ منظورت از این حرفها چیه؟ به چشمام خیره شد و گفت: وقتش رسیده که ترکت کنم؛ ولی نترس سایه! به چشمه نوری که دستش بوو نگاه کرد و گفت: این کنارت هست؛ من نمیذارم تو این دنیا تنها بمونی. محکم بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد: تو واسه این دنیای زشت زیادی زیبایی. بعد ازم جدا شد و به سمت مخالف من حرکت کرد. چندبار صداش زدم و سمتش دویدم ولی هعی ازم دورتر و دورتر شد. چند لحظه بعد گذشت که دور و اطرافم تاریک شد و تو سیاهی مطلق فرو رفتم برای بار آخر کامران رو صدا زدم ولی هیچ جوابی نشنیدم!] دستم رو روی قلبم گذاشتم. چرا اینقدر محکم میکوبید؟ چرا درست نمیتونستم نفس بکشم؟ اصلا چرا یاد این خواب نحس افتادم؟ مگه کامران قرار بود بره؟ سرم رو به اینطرف و اونطرف تکون دادم. نگاهم یهو به یه کبوتر مرده افتاد که زیر ماشین کنارم بود. جیغ خفیفی کشیدم و سریع از جام بلند شدم و چند متر اینورتر رفتم. با گذاشته شدن دستی روی شونم ترسیده سرم رو به اونطرف چرخوندم. - خانم آروم باشید لطفا. آب دهنم رو قورت دادم. این اتفاقها یعنی چی؟ چرا یهو بدنم تب کرده بود. چرا من اینجوری شده بودم؟ تند تند نفس میکشیدم تا هوای بیرون وارد ریههام بشه! با قدمهای سریع سمت ساختمون بیمارستان رفتم و سوار آسانسور شدم. بعد رسیدن به طبقه از آسانسور اومدم بیرون و وارد راهرو شدم. با دیدن همه که سر جاشون ایستاده بودند و داشتند باهم حرف میزدند خشکم زد. چه اتفاقی افتاده بود؟ چرا.. چرا لیلاخانم داشت گریه میکرد؟ چرا امیر و کیوان جلوی دکتر ایستاده بودند و با کلافگی با دکتر حرف میزدند؟ چه اتفاقی برای کامرانم افتاده بود؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در جمعه در 06:25 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در جمعه در 06:25 یک روح در دو تن #پارت_شصت و هفتم چشمام بخاطر اشکی که تو چشمام جمع شده بود تار میدید. چند قدم جلو رفتم و با صدای خیلی بیجونی که از ته وجودم میومد صداشون زدم. سهیلا چرخید سمتم و با قدمهای سریع پیشم اومد. اشکاش رو پاک کرد و دستام رو محکم گرفت و با خوشحالی کمی لب زد. - سایه اصلا نگران نباش، کامران عملش تموم شده. دکترش گفته که عمل با موفقیت انجام شده. شوکه نگاهش کردم. یعنی کامران من حالش خوب شده؟ میخواستم حرف بزنم ولی لبهام فقط شبیه ماهی باز و بسته میشد. محکم بغلم کرد و گفت: دیگه نیازی نیست نگران باشی آبجی. از خودم جداش کردم و گفتم: سهیلا ال... الان کامران بهوش اومده؟ با لبخند گفت: نه سایه؛ ولی تا چند ساعت دیگه که بهوش بیاد به بخش انتقالش میدند. اشکهای روی گونم رو پاک کردم و سمت بقیه رفتم. هیچکدومشون حال خوشی نداشتند. چرا لبخند به روی لب نداشتند؟ ناسلامتی کامران من سختترین موقعیت زندگیش رو پشت سر گذاشت! متعجب گفتم: شما چرا خوشحال نیستید؟ کامران حالش خوبهها. نگاهم رو به دکتر دوختم که سری تکون داد و از راهرو زد بیرون. روبهروی بابا ایستادم و گفتم: باباجون اتفاقی برای کامران افتاده؟ لبخند کمرنگی زد و گفت: نه عزیز بابا، کامران حالش خوبه خوبه. فقط... مکث کرد. و همین مکث کوتاهش بود که دلم رو به لب آشوب رسوند. احساس میکردم یه حقیقت بدی رو ازم پنهون میکرد. نه فقط بابا، چشمای همشون این راز رو نشون میداد. با ترس گفتم: فقط چی بابا؟ نگاهی به همه انداخت و مضطرب گفت: فقط عمل سختی رو داشته دخترم، ممکنه یکم دیر بهوش بیاد. سری تکون دادم و لبخند کمرنگی زدم. - اشکالی نداره بابا، مهم اینه که الان حالش خوبه. من خودم امشب پیشش هستم. شما برگردید خونه، از صبح تا الان اینجا بودید. آقا دیاکو یهو اومد و گفت: این چه حرفیه دختر، ما هممون هستیم. عاشق این بودم، این خانوادهی بزرگ که همیشه... تا یه مشکل برای هر کدوممون پیش بیاد پا پس نمیکشه، پشت هم هست. من به این باور داشتم که این محبت بیپایان هیچجای دیگه نیست! نفس عمیقی کشیدم و باز نگاهم رو به همه دوختم. یه چیزی اینجا درست نبود. یه چیزی اشتباه بود! _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ بعد از خوندن نمازم تسبیح رو از روی جانماز برداشتم. قلبم ناجور درد میکرد. تقریبا 4 یا 5 شده بود که کامران بیهوش بود، البته فرستاده بودنش بخش ولی اجازه دیدنش نبود. یه حسی، یه حس نامعلوم هعی تو سرم میزد که قراره اتفاق بدی بیفته. میترسیدم، میترسیدم از این اتفاق بد که قدرت نابودی همه چیز رو داشتند. همهچی آروم بود جز دل من تا وقتی که کیوان اومد و گفت کامران بهوش اومده. انگار از یه زندون خوفناک نجات پیدا کرده بودم. با همه بیتابیم سمت اتاق کامران رفتم. بقیه با خوشحالی داشتند باهم حرف میزدند. گفتند که دکتر رفته بالا سرش تا بفهمه کامل همه هوشیاریش رو بدست آورده یانه. حس خوبی داشتم. الان که کامران بهوش اومده بود خوب بودم. انگاری یه بار سنگین از رو دوشم برداشنه شده. با اومدن دکتر رفتیم سمتش که نگاهی بعم انداخو و گفت: میخواد همسرش رو ببینه. با جملش حرف تو دهن همه ماسید. لیلاخانم که مونده بود لبزد: فقط همسرش رو؟ دکتر سری تکون داد که روم رو سمت بقیه چرخوندم. لیلاخانم اشکاش رو پاک کرد و با گرفتن دستام گفت: دخترم، برو ببین کامران چی میگه! ما هممون اینجا هستیم. باشهای لبزدم و با دکتر سمت اتاق کامران رفتیم. با وارد شدنمون و دیدن کامران سریع رفتم و کنار تختش ایستادم. اشکام بیمهابا روی صورتم جاری شد. فضای اتاق خیلی برام سنگین بود. این تخت، برام عذاب بود که کامرانم رو بیجون، اسیر خودش کرده. بیخیال لب زدم. - خوبی کامران؟ ماسک اکسیژنش رو پایین داد و با صدای خشدارش گفت: من خوبم. چرا گریه میکنی تو؟ با لبخند اشکهام رو پاک کردم و نگاهم به دکتر که با یه لبخند ملیح همونجوری به دیوار تکیه داده بود و نگاهمون میکرد، افتاد. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در شنبه در 09:10 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 09:10 (ویرایش شده) یک روح در دو تن👥 #پارت_شصت و هشتم🤍🌱 خیره نگاهش کردم که تکسرفهای زد و با گفتن《من کار دارم باید برم》از اتاق بیرون زد. سری تکون دادم و رو به کامران با شوخطبیعی گفتم: میبینی تروخدا؟ همه به دوستداشتن ما حسودیشون میشه. اونم لبخند کمرنگی زد و گفت: آره عزیزم. نگاهم رو به در دوختم و گفتم: کامران چرا گفتی فقط من بیام؟ خب بقیه هم نگرانت بودند. پلکی زد و با صدای ضعیفی گفت: سایه اصلا حالم خوب نیست. حس میکنم... حس میکنم دارم میمیرم. با ترسی که یهو به جونم افتاد به چشماش خیره شدم و گفتم: بذار الان میرم به دکترت میگم بیاد. خواستم برم بیرون که یهو مچ دستم توسط دستهای سردش گرفته شد و با سرفه گفت: سایه وایستا. میخوام چند تا چیز بهت بگم. اخمی کردم. الان وقت برای حرف زدن نیست! راستی چرا اینقدر بدنش سرد بود؟ هر کسی بهش دست میزد فکر میکرد از قطب شمال اومده! با کامل برگشتنم سمتش گفتم: کامران چی میخوای بگی؟ سرش رو چرخوند و دوباره سمتم برگشت. انگار از یهچیزی داشت اذیت میشد... خیلی اذیت! آروم گفت: یادته اولین شب زندگیمون که تو تهران بودیم یه چیزهایی بهم گفتی؟ با یادآوری روزی که آقا دیاکو اومده بود خونمون و ازم خواست تا مراقب کامران باشم و شبش نشستم با کامران حرف زدم سری تکون دادم و گفتم: آره، آره یادم میاد. برای چی کامران؟ - گفتی هر وقت.. هر وقت بخوام دوباره برام تکرار میکنی. ازت..ازت میخوام دوباره برام تکرارشون کنی سایه. لایه اشک، چشمام رو تار کرده بود. چرا کامران این حرفهارو میزد؟ آروم لبزدم: گفتم شریک زندگی همیم. بدون هر مشکلی باشه یکی رو داری که میتونی بهش تکیه کنی، گفتم که زندگیمی. (وقتی داشتم این حرفهارو میزدم دیگه کنترلی روی اشکهام نداشتم) گفتم میخوام که کنارت باشم. بدون من یکی از طرفدارهای محکم توام. میخوام هر وقت ناامید شدی من باشم، به خودت بگی من یه نفر رو دارم که اگه از دنیا سیر بشم از اون نمیشم. کامران ازت میخوام الانم به خودم تکیه کنی، میتونی؟ لبخندی زد و گفت: سایه یه چیزهایی هست که باید بدونی! سرم رو به عنوان نه تکون دادم و با التماس گفتم: کامران خواهش میکنم الان هیچی نگو. بعدا... بعدا هم میتونی بگی، بذار برم بگم دکتر بیاد. مچ دستم رو محکمتر فشار داد و سرفههای بلندی سر داد. کلافهتر از هر زمانی با صدای خشدارش گفت: سایه! فقط گوش کن. بعد دوباره چندتا سرفه زد. شوکه نگاهش کردم. چرا کامران اینجوری شده بود؟ نگاهش رو بهم دوخت و گفت: سایه یه حقیقتی هست که من چند ساله بهت نگفتم، در مورد تو و امیره. امیر.. همونی که الان پشت همین در ایستاده... سرفه امونش نمیداد، نفسهای عمیق و طولانیای میکشید و... من چیکار باید میکردم؟ نمیخواستم چیزی بفهمم! چه در مورد خودم، چه در مورد امیر یا چه در مورد هر بشر دیگهای. فقط میخواستم کامران خوب باشه، همین و بس! سرفههای پیدرپی میزد و من رو خون جیگر میکرد. قلبم محکم به سینم میکوبید. چه بلایی داشت سر نفسم میافتاد؟ اشکهام روی صورتم میریخت و شال مشکی رنگم از سرم افتاده بود. لایهای از موهای خرمایی رنگم به جلو راه پیدا کرده بود. سری تکون دادم و لبهای خشکیدم رو باز کردم. - کامران جانم، جان سایه آروم باش، هیچی نگو! دستهای لرزونم رو جلو بردم و خواستم ماسک اکسیژنش رو بالا بکشم که پایینتر آوردش و لب زد. - سایه امیر... برادر واقعی و خو... خونیه تو هست! توجهای به حرفش نکردم! توجهم به حال بدش بود. دستهام که میلرزیدند رو بالا آوردم و با صدای بغضیم گفتم: کامران تو الان حالت خوب نیست. بعدا در مورد هر چیزی که بوده حرف میزنیم. الان.. الان فقط آروم باش من برم بگم اون دکتر بیاد. با صدای بلندی دکتر رو صدا زدم. نگاهم به دستگاهی که ضربان قلبش رو نشون میداد افتاد. ضربانش.. ضربانش داشت ضعیف و ضعیفتر میشد. - کامران.. کامرانم چشمات رو باز نگهدار! لعنتی بیدار بمون، میدونی که بیتو نمیتونم! اینجا چخبر بود؟ سرم داشت گیج میرفت و صورتم از اشک، خیس شده بود! به کامران خیره شدم. دستاش رو محکم گرفتم و گفتم: کامران من رو نگاه کن. نگاه پر حسرتش رو به سر تا پام انداخت. لبخند کمرنگی زد و... دیگه برای نگه داشتن داشتن اشکهاش مقاومتی نکرد. - سایه ببخشید که بهت نگفتم. باور کن برام عزیزی. سرم رو به چپ و راست تکون دادم و این قطرات اشک بودند که مقصدشون گونههام و دستهای کامران بود! چونهام از فرط بغض میلرزید و دندونهام به هم کوبیده میشد. عرق سردی از کمرم پایین رفت. دلم میخواست داد بزنم و بهش بتوپم که لعنت به همه چیز، فقط خوب باش. رحمی بهم بکن و بذار امروز رو دووم بیارم. بیدار بمون و بذار نفس آسودهای بکشم، کنارت، تا آخر عمر! با صدای بلندی داد زدم: پرستار... پرستار کجایی؟ دکتر.. دوباره به کامران نگاه کردم که با زور ضعیفی که داشت دستم رو به لبش نزدیک کرد و زمزمه کرد: دو... دوست دارم.. سا.. سایه.. بانو. و پشت دستم روی لبهای خشکش جاموند. اینجا چه اتفاقی داشت میفتاد؟ نکنه؟ نکنه همه اینها یه فیلمه؟ آره آره درست میگم. همش فیلمه! - کامران! داد زدم و اسمش رو صدا زدم؛ ولی جواب نداد. خب معلومه که همه اینها تو فیلم و سریالها اتفاق میفته. قرار نبود زندگی من اینجا بره. اصلا اینطور نبود که کامران من الان بره! صورتم خیس شده بود و حدس میزدم مثل گچ سفید شده باشه. پرستارهای سفید پوش از بازوم و دستهام گرفته بودند و به سمت بیرون میبردند، تقلا کردن فایدهای نداشت! نمیخواستم الان از کامران جداشم. چرا؟ چرا هرچی فریاد میزدم کسی جوابم رو نمیداد؟ چرا کامران رو هر چقدر با داد صدا میزدم جواب نمیداد؟ همه دکترها تو اون اتاق خفه رفته بودند و دورش جمع شده بودند. لباس آبی کمرنگش رو از تنش کنده بودند و با شُک، سعی در به جریان انداختن نبض قلبش داشتند. ماسک روی صورتش بود و... خدا جون نمیدونستم داره نفس میگیره یا نه! کامران دوست نداشت یه لحظه از کنارش جدا بشم؛ پس الان چرا فریاد نمیزد و بگه لعنتیها سایه من رو کجا میبرید؟ چرا جای این کار داشتند با استرس هم به شُک هم به اون خطهایی که منحنی بودنشون هعی داشت کمتر میشد نگاه میکردند؟ آخرین چیزی که ازش دیدم نگاه مجنونوارش بود که یاد چندین سال پیش انداختتم. دقیقا، همون نگاه لرزونش که موج مهربومی درش جریان داشت. درک نمیکردم! چرا وقتی اومدم بیرون همه پرستارها داشتند میرفتند تو؟ داشتم دیوونه میشدم. اینجا چه خبره؟ لیلاخانم گریههاش شدت گرفته بود و صورتش خیس شده بود. آقا دیاکو همراه بابا کلافه با دکتر حرف میزدند. کیوان! کیوانی که برای خودش شعن و شخصیت داشت، چرا یه گوشه رو پاهاش نشسته بود و ضجه میزد؟ چرا کسی اینجا به فکر من نیست؟ دِ لااقل یکی به منم بگه داره چی میگذره. شوکه شده بودم. همه صداهای دوروبرم خفه شده بودند و یکی تو سرم داد میزد و میگفت: کامرانت رفت. کامرانت مُرد! بغضم به بیرحمانهترین شکل ممکن میشکست و هقهقهام توی سرم داد میزدند. توی راهرو سرد بیمارستان پا میگذاشتم. اهمیتی به درد فجیع قلبم و دستهای سر شدم ندادم. پاهام توان راه رفتن نداشتند. امیر بود که از بازوهای بیجونم گرفته بود و به سمت صندلی آبی رنگ میبرددم. خواستم از بغلش بیرون بیام و دوباره برگردم به اون سمت؛ ولی اجازه نداد و بدون اینکه حصار دستهاش رو باز کنه، به قدمهاش سرعت بخشید و از اون بخش خواست بیرون بیارتم. نتونستم دووم بیارم. خلا سیاه رنگی برام بود و حس خفگی میکردم! چرا این زندگی به منم فرصت نداد؟ چرا الان پاهام شل شد و دستهام سر؟ چرا الان چشمام به گرمای آتیش شده بود و احساس میکردم مایع داغی ازش سرازیر شد؟ چرا دنیا اینطوری تا کرد؟ شاید باید تموم داده بشه، پایان داده... به همه چیز! سرم درد بدی رو به خودش گرفت، اونقدر بیحال بودم که حتی امیر هم نتونست تحمل کنه و تنها چیزی که برای آخرین بار جلوی چشمم اومد، همون نگاه مجنونوار زندگیم بود! @رائوزین @علیرضا شیرحسینی @خانوم سین @مهدیه طاهری @Roshana @Hananeh @Shahrokh @الهام قادری @امین حسینی @آتناملازاده @هانی بانو @پاپیون @پری بانو ویرایش شده شنبه در 10:32 توسط پری بانو 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در شنبه در 14:52 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 14:52 (ویرایش شده) یک روح در دو تن👥 #پارت_شصت و نهم🤍🌱 *** °امیر° نگاهم رو به اطراف دوختم. پلکی زدم و سریع اشکم رو پاک کردم. اشکی که این روزها، کنج چشمهام خونه کرده. اون فقط رفیق و همکار نبود. یه همدم تمام وقت برای هر مشکل زندگی بود. کسی بود که تو هر کاری، حمایتگر مهربونی بود. وقتی جلوی دنیا آدمهاش کم آوردی، یه پشتیبان محکم بود؛ ولی فقط کافیه تموم این ویژگیهای خوب، اللخصوص خودش از دستت بره. اون موقع هست معنی کلمه نابود شدن رو میفهمی. اونجاست که میفهمی همچین آدمی تو زندگیت حکم طلا رو داشتند! درسته! امروز.. امروز خاکسپاری کامران بود. رفیقم رفت، داداشم، همدمم، دوست بچگیام، پایه همه گند کاریام، رفتش. یه چیزی روم سنگینی میکرد. انگاری یه تیکه از وجودم نیست. درست همین چند دقیقه پیش بود که با دستای خودم بین اون همه خاک گذاشتمش. دستم احساس گناه میکرد. فضا برام مرگبار بود و انگار گم شدم. توی یه باتلاق داشتم دست و پا میزدم؛ ولی هعی پایینتر میرفتم. لیلاخانم از اون موقع یه دقیقه نشده بود که اشک تو چشماش نباشه. مامان سعی داشت داشت هرجور که شده آرومش کنه. اینها که اینجوریند از نزدیکترن و عزیزترین و مهمترین فرد زندگی کامران چی بگم؟ با دیدن سرهنگ سرمدی و صدرا که داشتند به آقا دیاکو تسلیت میگفتند دستی به صورتم کشیدم و سمتشون رفتم. با رسیدنم آقا دیاکو پیش بابارضا رفت. رو به سرهنگ با صدای خشداری گفتم: سلام جناب سرهنگ. لبخند کمرنگی زد با گذاشتن دستش رو شونم گفت: سلام سرگرد. شما رفیق و همدم سرگرد سلطانی بودید. بهت تسلیت میگم پسر، غم آخرت باشه! تشکر کوتاهی کردم که چندبار رو شونم زد و از کنارم رد شد. نگاه خستم رو به صدرا دوختم که دست بهم داد و ناراحت لبزد: سلام امیر. تسلیت میگم داداش. دستش رو محکم گرفتم و گفتم: رفیقم رفت صدرا. محکم بغلم کرد و آروم در گوشم گفت: آروم باش امیر. آروم باش داداش. چشمام رو روی هم گذاشتم و ازش جدا شدم که ادامه داد: چندتا از همکارا و دوستها هم اومدند امیر، اشکان هم اومده. بهتره خودت رو جمع کنی! برگشتم و با دیدن بچهها رفتم پیششون و باهاشون سلامعلیک کردم. خانمها اومدند کنار تا مردها برند فاتحه بخونند. باورم نمیشد. الان داشتم برای کامران فاتحه میخوندم و بالا سر خاکش بودم. کامرانی که از بچگی باهم بودیم. کنار هم بزرگ شدیم و قد کشیدیم، تو هر لحظه... بدی و شادی کنار هم بودیم؛ ولی از حالا به بعد قرار بود اون بین خروارها خاک بخوابه و من و خانوادش این بالا زجر بکشیم. بعد از فاتحه بلند شدم و گوشهای ایستادم که صدرا اومد کنارم و زمزمه کرد: خدا به خانوادش صبر بده. برگشت سمتم و سوالی پرسید: راستی امیر، از سایهخانم چه خبر؟ چرا تو مراسم نیست؟ با یادآوری سایه بغض بدی به گلوم چنگ زد. حال اون بدتر از هر کدوم افراد توی اینجا بود. به سنگ ریزی خیره شدم و گفتم: تو کماست. از وقتی که نفسش رفت راهی کما شد؛ ولی پسر کوچولوش رو بهدنیا آورد. صدرا پسر کوچولویی که کامرام اینقدر ازش تعریف میکرد و قربون صدقش میرفت، الان بدون دیدن باباش پا به این دنیا گذاشته. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: بعد از مراسم با یسری میرم بیمارستان. - پس امیر منم باهاتون میام. حرفی نزدم و فقط به تکون دادن سر اکتفا کردم. مراسم هم تموم شد. مراسمی که فقط غم داشت، سنگین بود این مراسم، البته هیچکس جز خود کامران انتظار همچین روزی رو نداشت. هیچکس حتی باور نداشت بره، اونم وقتی تو راهی خوشگلش میخواست پا به دنیا بذاره! ___ با صدرا و یسری سمت اتاق نوزادان قدم برداشتیم. حداقل تنها چیزی که باعث میشد تا مرز نابودی برم و برگردم، این آقا کوچولو بود. روبهروی پنجره ایستادم. با قیافه بامزش لبخند کوچولویی زدم. چشماش باز بود و همهجارو برانداز میکرد. با اشاره بهش روبه صدرا گفتم: صدرا اون کوچولو رو میبینی؟ اون پسر کامران و سایه هستش. لبخندی زد و گفت: امیر چقدر بامزس! نگاهم رو به پرستار اتاق دوختم که لبخندی زد و گفت: الان آقا خوشگله رو میارم. بعد با یسری داخل رفت. با آوردن بچه که دست یسری بود سریع گفتم: یسری این کوچولو رو بده به من! اخمی کرد و گفت: نمیخوام امیر! همین صبح همش دستت بود، نوبت منه. همونجوری مشغول جر و بحث بودیم که صدرا پوفی کشیدم و با بغل کردن بچه خونسرد گفت: من تاحالا ندیدمش! پس نوبت منه! شوکه به یسری نگاه کردم که باهم زدیم زیر خنده. صدرا موهاش رو نوازش کرد و گفت: سلام کوچولو، آخه چقدر تو خوشگلی، امیر نگاه کن چشماش چقدر شبیه کامرانه، حتی شبیه کامران میخنده. با دیدنش که با خنده به ما نگاه میکرد لبخند دلگیری زدم. - خواهر زاده کوچولوم از همین الان داره شبیه باباش دلبری میکنه. صدرا متعجب سرش رو بالا آورد و گفت: امیر منظورت از خواهرزاده چیه؟ دستم رو بین موهام بردم و به خندههای پسر سایه خیره شدم. - سایه خواهرمه؛ منم برادر گمشدشم! @علیرضا شیرحسینی @شاهین @مهدیه طاهری @رائوزین @Roshana @Shahrokh @Hananeh @خانوم سین @الهام قادری @امین حسینی ویرایش شده شنبه در 14:54 توسط پری بانو 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در شنبه در 19:29 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در شنبه در 19:29 یک روح در دو تن👥 #پارت_ هفتادم🤍🌱 نگاهش رو به بچه دوخت و همونطور که انگشت شصتش رو روی گونههاش میکشید لبزد: امیر نمیدونم چی بگم؛ خوشحال باشم یا ناراحت! اینکه خانوادت رو شناختی و پیدا کردی، خیلی خوبه! تشکر کوچیکی ازش کردم که بعد از خداحافظی اونم رفت. بوسهای روی گونه نرم آقا کوچولو زدم و به یسری دادمش و خودم به بخش کما رفتم. با هماهنگی داخل اتاق سرد و تاریک رفتم و روی صندلی کنار تختش نشستم. چشماش بسته بود و رنگ صورتش به سفیدیه گچ، سفید شده بود. چرا بغض نمیذاره نفس بکشم؟ چرا باید این بلا دقیقا سر خواهر کوچیک من بیاد؟ هوای اتاق سنگین بود. آبجی من چطور میتونست اینجا دووم بیاره؟ وقتی بیدار بشه و بفهمه چه اتفاقی افتاده مطمئنم دق میکنه. سرم رو روی دستش گذاشتم و با حالت التماسانه لب زدم. - سایه! آبجی کوچولو، چرا بلند نمیشی؟ خیلی خوابیدیها. داداشت اومده، بازم نمیخوای پاشی؟ میدونی چقدر دلم برای صدات، چشمات، حتی اون خنده شیرینت تنگ شده؟ من حاضرم برای دوباره دیدن اون خندههات زمین و زمان رو بهم بریزم دختر. سایه پاشو و هعی باهام دعوا کن. بیدار شو و بازم بهم بگو وراج. بلند شو و هعی باهام جر و بحث کن. سایه! اصلا.. اصلا بلند شو و هرکاری دلت میخواد انجام بده، فقط بلند شو. و زدن تمام این حرفها باعث شد تا قطرههای اشکم روی دستش مقصود بشه. بخدا قرار نیست همه مردها همیشه و تو همهجا محکم و قوی باشند. مرد هم یه وقتی کم میاره، میشکنه، کمرش خم میشه. مردها هم یه زمانی نابود میشند. _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ - نمیدونم بابا، خدا چرا اینکار رو کرد؟ اونم خیره به آسمون تاریک گفت: حتما حکمتی بوده دیگه پسرم. بغضم رو قورت دادم و گفتم: بابا حکمتش این بود که کامران الان زیر اون خاک سرد باشه؟ سایه رو تخت بیمارستان باشه و پسرش هم بدون دیدن باباش به دنیا بیاد و زندگی ماهم اینطوری نابود بشه؟ آخه این دیگه چه حکمتیه؟ لبخند دلگیری زد و رو بهم گفت: اگه هرکی میخواست دلیل کار خدا رو بدونه سنگ رو سنگ که بند نمیشد پسر. نفسعمیقی کشیدم و گفتم: بابا فکر نکنم سایه بدونه کامران.. گوشه لبم رو گاز گرفتم، دوست نداشتم اون کلمه نحس که زندگی چند خانواده رو سیاه کرد و به خاک سیاه نشوند به زبون بیارم. - اگه سایه بهوش بیاد و بفهمه.. بابا سایه کامران رو خیلی دوست داشت. سایه نابود میشه. خنده کوتاهی زد و گفت: دقیقا توی جملاتت چهار بار گفتی سایه! بعد، نگاهش رو به آسمون دوخت و گفت: خواهرت بهوش بیاد و بفهمه... آره حالش خیلی بد میشه. اون خودش رو گناهکار میدونه چون خودش برگه عمل سایه رو امضا زد با اینکه کامران اصرار داشت عمل نکنه. برگشت سمتم و ادامه داد: امیر جان بهتره به این چیزها فعلا فکر نکنیم، بذار فکر هر مشکل رو بسپار به زمان خودش. حالا هم پاشو بیا داخل بریم، هوا داره سرد میشه. لبخند دلگیری زدم و گفتم: بابا شما برید من یکم دیگه بمونم میام. سری تکون داد و با گذاشتن دستش روی شونم داخل رفت. سرم رو برگردوندم و به ستارهها که تموم آسمون رو گرفته بود خیره شدم. اگه حرفهای بابا درست باشه سایه دق میکنه! جعبه سیگار رو از جیبم بیرون کشیدم. پوزخندی به تعداد سیگارهایی که از صبح تا الان کشیدم زدم و یه نخ از جعبش بیرون کشیدم. با روشن کردنش پک عمیقی کشیدم. سرم بشدت درد میکرد و تنها راهی که میتونست یکم، فقط یکم ازش کم کنه همین بود. بعد از اینکه چندتا نخ کشیدم از پشت بوم بیرون زدم و داخل خونه رفتم. همه برقها خاموش بود و این نشون از ایم میداد که همه تو اتاقهاشون رفتند. با قدمهای آروم از پلهها بالا رفتم. با تقتق در، اتاق خودمو یسری رو باز کردم و با نگاه گذرایی بهش که داشت با کامپیوترش ور میرفت خودم رو روی تخت انداختم. خسته بودم و... یکمم کلافه. - امیر. صدای یسری رو شنیدم ولی اصلا حال نداشتم برگردم سمتش. - امیر با توام! - ... - امیر! با صدای بلندش، ناچار به پهلو سمتش چرخیدم که عینک مطالعش رو روی میز گذاشت و گفت: امیر حالت خوبه؟ چیزی نگفتم و فقط خیره نگاهش کردم. پوفی کشید و از کشو کنارش جعبههای سیگارم رو برداشت و کنارم نشست. جلوم گذاشتشون و گفت: امیر تو روزی داری دوتا بسته سیگار میکشی! از جیبم اون یکی بستش رو هم در آوردم و با گذاشتنش کنار بقیه زمزمه کردم: اینم هست. اول متعجب نگاهم کرد بعد پوفی کشید و گفت: بنظرت این زیاده روی نیست؟ آب دهنم رو قورت دادم و لب زدم: اینکه میخوام حالم رو خوب کنم زیاده رویه خانم معلم؟ اخمی بین ابروهاش نشوند و گفت: امیر فکر کردی من دیوونم؟ فکر کردی نمیدونم هر روز یه پات اینجاست و یه پات بیمارستان؟ فکر کردی نمیدونم هر شب بجای خواب به دیوار خیره میشی تا صبح بشه و بری بیمارستان؟ نمیخوای به فکر خودت باشی؟ همونطور که با گوشه پتو مخمل قرمز بازی میکردم گفتم: تا وقتی سایه تو بیمارستان باشه من به خودم فکر نمیکنم. میدونستم از حرفهام ناراحت و دلگیر نمیشه، میدونستم که فقط به فکر سلامتیم هست! همه اینهارو از روزی که باهم ازدواج کردیم میدونستم و... بازم میدونستم تو انتخابم اشتباه نکردم! دست گرمش رو روی دستم گذاشت و گفت: امیر من بهت قول میدم همه چیز درست میشه. دوباره همهچیز خوب میشه و باهم خوشحالیم... پریدم وسط حرفش و گفتم: ولی دیگه کامران نیست! بدون اینکه صبر کنه گفت: پسرش که هست. پسر کوچولوی سایه میتونه جای آقا کامران رو پر کنه امیر! انگشتهای سفیدش رو توی دستهام جا دادم و محکم کردم. چقدر این بازی رو دوست داشتم، اینکه رد دستای من رو دست یسری بیفته و رد دستای یسری رو دست من! - خانم، شاید برای ما اینجوری باشه؛ ولی برای سایه، نچ! هیچکس نمیتونه جای کامران رو تو قلب سایه بگیره. با لبخند همونجوری که پتو رو درست میکرد لب زد: اصلا باشه آقا امیر، هرچی شما بگید. ایندفعه یسری ازت خواهش میکنه تا یکم چشمات رو روی هم بذاری و بخوابی. میشه به حرفش گوش بدی؟ لبخند کمرنگی زدم و " چشم " آرومی زمزمه کردم. داشتن همچین آدمی تو زندگیم موج خوشبختی من بود. باید خدا رو هزاربار بخاطرش شکر میکردم! **یک ماه بعد** با کوفتگی و خستگی زیاد آروم دستم رو تکون دادم. نه میتونستم حرف بزنم نه صدایی از خودم در بیارم... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در یکشنبه در 13:45 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در یکشنبه در 13:45 یک روح در دو تن👥 #پارت_هفتاد و یکم🌱 انگار یه چیزی روم افتاده بود و اجازه نفس کشیدن رو بهم نمیداد. خیلی سعی کردم دوباره دستم رو تکون بدم؛ ولی نمیتونستم. به سختی چشمام رو باز کردم که با نور زیادی که به چشمم خورد دوباره بستمشون. حالم خیلی بد بود! بوس سرم و آمپول حالم رو بهم میزد. قطره اشکی از گوشهی چشمم چکید و به لای موهام پناه برد! اینقدر ناتوان بودم که نه میتونستم اعضای بدنم رو تکون بدم، نه کلمهای حرف بزنم. اینکه هیچ کاری نمیتونستم انجام بدم واقعا برام خسته کننده بود. آروم چشمام رو باز کردم و با زدن چندتا پلک سعی کردم به نور عادت کنم. چشمم به یه نفر افتاد که سریع از اتاق بیرون رفت. خیلی سعی کردم تا یذره، فقط یکم نفس بکشم؛ ولی انگار هیچ هوایی اینجا نبود! چند لحظه نگذشته بود که در یهو باز شد و چندتا دکتر و پزشک ریختند داخل. با صدای کمجونی لبهام رو باز کردم و گفتم: کا.. کامر.. ران.. کامران. _ _ _ _ _ _ _ تقریبا یه ساعت میشد که به بخش فرستاده بودنم. خیلی منتظر بودم؛ ولی نمیذاشتند هیچکس داخل بیاد. دلشوره داشتم. برای کامران چه اتفاقی افتاده بود؟ هنوز آخرین باری که دیدمش رو یادمه. دستم رو روی قلبم گذاشتم. چرا داشت تند میزد؟ چرا نمیتونستم آروم بگیرم؟ دکتر اومد؛ ولی نتونستم نگاهم رو از پنجره بردارم. هوا تقریبا داشت تاریک میشد و صدای اذان، از مسجد کناری میومد. اشکهام دونه دونه میریختند؛ ولی نمیدونم چرا! کنارم ایستاد و لبزد: خب دخترم، پاهات رو یکم تکون بده. توجهی به حرفهاش نکردم. اونم مهربون ادامه داد: اصلا دخترم دستت رو تکون بده، فکر کنم برات آسونتر باشه. وقتی دید هیچ واکنشی از خودم نشون نمیدم جلوم وایستاد و گفت: دخترم چرا جواب سوالاتم رو نمیدی؟ مشکلی پیش اومده یا حالت خوب نیست؟ سرم رو چرخوندم سمتش و با تر کردن لبم گفتم: میخوام کسایی که بیرونند رو ببینم. میخوام یه سوال ازشون بپرسم. لبخندی زد و موهای شرابی رنگی رو داخل مقنعش فرستاد و گفت: عزیزم الان که نمیشه دیدشون ولی سوالت رو از من بپرس، شاید بدونم! تکسرفهای زدم و گفتم: شوهرم.. چه اتفاقی برای شوهرم افتاد؟ میپرسیدم؛ چون دقایق آخر بیهوشیم رو یادم نیست. فقط نگاههای اشکی کامران رو یادمه. انگار همه اتفاقات اون روز از ذهنم فراموش شده بود متعجب نگاهم کرد. گوشه لبش رو به دندون گرفت و گفت: خیلی خب. به یه نفرشون میگم تا پیشت بیاند. بعد از اتاق بیرون رفت. اهمیتی به اینکه بهش برخورده باشه ندادم. خیلی استرس داشتم. از حرفهایی که میخواستم بشنوم استرس داشتم. با باز شدن در نگاهم رو به کسی که اومد تو دوختم؛ ولی با دیدن امیر چشمام مات و مبهوت موند. لباس و شلوار مشکی رنگی پوشیده بود و موهاش ژولیده پولیده بود. چرا چشماش غمگین بود؟ چرا ناراحتی از سر و روش میبارید؟ میترسیدم، از این، بیشتر از همه لباسهای مشکیش. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ یک آن، یاد حرفهای کامران افتادم که در مورد امیر بهم گفت. 《- امیر، همونی که الان پشت این در ایستاده برادر واقعی و خونیه توئه.》 اخم ریزی کردم. این اصلا واقعیت نداشت. رو بهش که سرش پایین بود گفتم: چرا شما اومدید؟ من با مادر و پدرم کار داشتم. واقعا نمیفهمم شما چرا الان اینجایید! سرش رو بالا آورد و گفت: ولی سایه.. فاصله بین ابروهام رو تنگتر کردم و گفتم: آقای محترم من هیچ نسبتی با شما ندارم که فقط اسمم رو صدا میزنید؛ پس لطفا مراعات کنید! الانم اگه میشه برید بیرون و به پدر و مادرم بگید بیاند. دستش رو بالا آورد و خواست چیزی بگه؛ ولی اونقدر لحن حرف زدنم تند بود که حرفش رو خورد و سریع از اتاق بیرون زد. دستم رو روی سرم گذاشتم و پلکام رو روی هم گذاشتم. شدت درد توی سرم بیشتر شده بود! با باز شدن در و دیدن بابارضا خواستم روی تخت بشینم که سریع گفت: راحت باش دخترم. با نفسعمیقی سر جام دراز کشیدم. نگاهم رو به بابا دوختم که با لبخند همیشگیش کنارم ایستاده بود. بابا هم لباس مشکی تنش بود، آخه چرا؟ من که حالم خوبه! نگاهم کرد و مهربون گفت: حالت خوبه عزیز بابا؟ سری تکون دادم و بیمقدمه گفتم: بابا کامران، چه اتفاقی براش افتاد؟ الان حالش خوبه؟ به سرمم خیره شد و گفت: چیزه دخترم میدونی.. اوم... گیج نگاهش کردم که غم توی چهرش رو قورت داد و خندون گفت: سایه پسر کوچولوت بهدنیا اومدهها! اصلا انگار نه انگار که بچه داری، تاحالا دیدیش؟ متعجب سرم رو به نشونه منفی تکون دادم که باشه آرومی زمزمه کرد و گفت: من میرم بگم دکترت بیاد بریم ببینیمش. دختر نمیدونی چقدر خوشگله. بابا بدون صبر از در بیرون رفت. یه حسی بهم میگفت یه چیز رو دارند ازم مخفی میکنند! راستی، کامران چرا به دیدنم نمیاد؟ یعنی دلش برام تنگ نشده بود؟ ناسلامتی بچمون... مکث کردم! با یادوآریش لبخند کوچیکی کنج لبم ظاهر شد. پسر کوچولویی که هر دومون براش کای ذوق داشتیم رو میخواستم ببینم. شاید اونجا باشه و میخواد سوپرایزم کنه! چند دقیقه بعد بابا و مامان و دکتر همراه یه ویلچر داخل اومدند. مامان انگار خودش نبود! صورتش چروک شده بود و زیر چشماش حسابی پف کرده بود. رو بهش نگران گفتم: مامان خوبی؟ چرا زیر چشمات پف کرده؟ دستی به چشماش کشید و با خنده مصنوعی گفت: چیزی نیست دخترم نگران نباش. میدونستم راست نمیگه؛ ولی... خب من حالم خوب بود! با کمک خانم دکتر و مامانهاله روی ویلچر نشستم و از اتاق بیرون رفتیم. نگاهم روبه بیرون دوختم؛ ولی کامران نبود. نفسی دلگیر گرفتم و سمت طبقه نوزادان رفتیم. منتهی... کامران اونجا هم نبود. دلواپسش شده بودم! یعنی کجا بود؟ تو جام یکم جابهجا شدم و از پنجره نگاهی به بچههای تازه به دنیا اومده نگاهی انداختم. من سایه نبودم اگه نفهمم پسرم کدومشون بود! 《- کامران.. کامرانم چشمات رو باز نگهدار! لعنتی بیدار بمون، میدونی که بیتو نمیتونم!》 با دیدن بچهای که سرجاش آروم دراز کشیده بود و کنجکاو به اینور و اونور نگاه میکرد لبخندی زدم و گفتم: بابا اونی که کنار دیوار هستش، خودشه آره؟ لبخندی زد و گفت: درست گفتی، از کجا فهمیدی بلا؟ - بابا هیچوقت به حس مادرانه شک نکن! نگاهم رو به پرستار دوختم که سری تکون داد و رفت تا بیاردش. تو دلم بخاطر کامران آشوب بود؛ ولی باید بخاطر پسرم باید یکم آروم میشدم. با آوردنش و گذاشتنش تو بغلم لبخندی زدم و گفتم: سلام پسر کوچولوی مامان، حالت چطوره عزیز دلم؟ با لبخند به قیافش خیره شدم. چشماش رنگ چشمای شب کامران رو داشت و پوستش سفیدِ سفید شبیه خورشید بود. اخم ریزی کردم و گفتم: آقا کوچولو تو چرا اینقدر شبیه کامرانی؟ کامران.. لبخندم تبدیل به بغض شد. 《- دو... دوست دارم.. سا.. سایه.. بانو.》 بغضم تبدیل به اشک شد و روی گونم سرازیر شد. فهمیدم چیشد. فهمیدم چرا لباسای مامان بابا و امیر مشکی بودند. فهمیدم چروکهای صورت مامان برای چی بود. چرا بابا اینقدر از گفتن حقیقت فرار میکرد. آخه چرا؟ چرا اینقدر زود رفتی کامران؟ چرا وقتی من به این حال و روز افتادم تو رفتی؟ 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 285 ارسال شده در دوشنبه در 09:05 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دوشنبه در 09:05 یک روح در دو تن👥 #پارت_هفتاد و دوم🤍🌱 دست مشت شدم رو روی تخت گذاشتم و سعی کردم صدای هقهقهام بالا نره. با باز شدن در سریع پتو رو روی خودم کشیدم که همون لحظه، قطره اشک داغی از گوشه چشمم پایین اومد. چند دقیقه گذشت که صدای امیر از کنارم اومد. - سایه خانم میشه بگید چه اتفاقی افتاده؟ پتو رو کنار زدم و با چشمای لبالب از اشک گفتم: کامران.. نگاهش رو دور اتاق چرخوند و دستی به صورتش کشید. با صدای لرزون بهش توپیدم. - تا کی میخواید ازم مخفی کنید؟ فکر کردید بچم؟ همه چیو فهمیدم، همهچی! لباساتون، طرز رفتارتون همه چیز رو لو دادن. پتو رو دوباره روی خودم کشیدم و نگذاشتم اشکام رو ببینه. نگذاشتم ببینه که چجوری شکستم. چجوری نابود شدم! حالم بد بود. مگه میشه خوبم باشه؟ کامران من دیگه اینجا نبود. دیگه نبود تا باهم وقت بگذرونیم. نبود تا دوباره موهام و نوازش کنه و برای حرفهای عاشقونه بزنه. احساس حقارت میکردم، دیگه نبود تا دوستم داشته باشه! چونهام از فرط بغض میلرزید و دندونهام به هم کوبیده میشد. یه چشمم خون بود و یه چشمم اشک. آخه من حقیر چه بدیای کرده بودم که اینطوری جواب پس دادم؟ گناهم دوست داشتم و عاشق شدن بود؟ - یک ماه میشه که تو توی کما بودی. همش بخاطر شکی که بهت وارد شده بود و خونریزی زیادت بود. دکترت گفت اگه زیاد طول بکشه برای بچت خطرناکه، بخاطر همین پسرت رو به دنیا اومد. یه پسر گوگولی و بامزه که با کامران مو نمیزد. کامران هم همون روز از دنیا رفت. رفتنش خیلی سخت بود سایه. نمیتونستیم جنازه رو بیشتر از یه هفته تو سردخونه نگه داریم؛ بخاطر همین چند روز بعد فوتش، خاکش کردیم. ولی سایه، تو... تو نباید خودت رو گناهکار بدونی! این چی روی هم بلغور میکرد؟ یعنی کامران من رو بدون اینکه بهم بگند خاکش کردند؟ بدون اینکه من دوباره ببینمش گذاشتنش تو خاکِ سردِ بیجون؟ آخه چرا؟ مگه من آدم نبودم؟ چرا یکی نمیگه آخه سایه هم اینجا هست، سایه همسرش بود! چرا احساس خفت میکردم؟ - برو بیرون، دیگه نمیخوام حتی هیچکدومتون رو ببینم... بغضم شکست و نگذاشت ادامه بدم. از زمین و زمان متنفر بودم. اصلا بخاطر اینکه الان داشتم بدون کامران نفس میکشیدم حالم از خودم بهم میخورد. صدای راه رفتن و باز شدن در نشون از رفتن امیر میداد. میخواستم پیش کامران برم! کامرانی که زودتر از من رفت. رفت و نابودم کرد. خودم رو بالا کشیدم و سِرُم مزاحم رو از روی دستم کندم. نمیتونستم راه برم؛ ولی... کامران منتظرم بود. همونطور که صدای گریه خفم توی اتاق پیچیده بود پتو صورتی رنگ بیمارستان رو از روم پس زدم. با کمک دستم پاهام رو پایین آوردم و روی زمین گذاشتم. با هزار بدبختی از روی تخت بلند شدم. قدم اول رو برداشتم. قدم دوم رو برنداشته بودم که پاهام طاقت زورم رو نداشت و... پخش زمین شدم. سرم به گوشه تخت خورد و قطرهای از خون چکید. ناله کوچیکی زدم و توی خودم جمع شدم. اشکهام خود به خود میریختند و پاهام که به پایه آهنی تخت خورده بودند و درد فجیعی به خود گرفته بودند با دست، سمت خودم کشیدم. 《 یه بار دیگه با صدای بلند صداش زدم که زانوهام شل شد و زمین افتادم. واقعا نمیدونم چرا اینجوری شد؛ ولی چون زیر پام سرامیک بود زانوهام بدجور درد گرفت. کامران در خونه رو سریع باز کرد و دَوون دَوون اومد سمتم و جلوم نشست. نگران پرسید: چیشده سایه؟ زانوهام رو کمی سمت خودم خم کردم و گفتم: معلومه کجایی دوساعته دارم دنبالت میگردم؟ دستش رو آروم روی پام گذاشت. آخ کوچولویی گفتم که گفت: بیرون داشتم ورزش میکردم، نگا کن با خودش چیکار کرده! اخمی کردم و گفتم: جدیدا آدما ورزش میکنند چیزی نمیشنوند؟ با خنده نچی گفت و ادامه داد: حالا چیکار داشتی؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم: هیچی. میخواستم بلند بشم که پاهام درد گرفتند و دوباره زمین خوردم. ایشی زمزمه کردم که کامران دستاش رو زیر پاهام و بعد، کمرم گذاشت و بلندم کرد》 پوزخندی زدم و با بغض زمزمه کردم. - کامران کجایی تا دوباره بلندم کنی؟ کجایی ببینی دوباره زمین خوردم؟ اشکم رو با دست آزادم پاک کردم و با آخ کوچولویی زمزمه کردم. به راه رفتن نشد و مجبور بودم رو زمین خودم رو بکشم. حس خفت و حقارت داشتم. اینکه حتی نمیتونستم راه برم. دستهام رو جلوتر از بدنم روی زمین میگذاشتم و خودم رو سمت کمد چوبی گوشه اتاق کشیدم. صورتم خیس اشک شده بود و اذیتم میکرد. به سختی خودم رو بال کشیدم و به دیوار تکیه دادم. در کمد رو کشیدم وه با صدی بدی باز شد. لباس مشکی رنگ رو برداشتم. بعد عوض کردنش با لباس صورتی رنگ بیمارستان، با کمک دیوار سفید رنگ از اتاق بیرون اومدم. مثل اینکه فقط امیر و یسری اینجا بودند. با دیدنم اومدند سمتم که گفتم اخم ریزی کردم و لب زدم. - مگه نگفتم اینجا نباشید؟ برید خونتون. تنهام بذارید! یسری اومد جلو و با مهربونی همیشگیش گفت: سایه جان آروم باش عزیزم. درکت میکنم ولی الان باید استراحت کنی. و این بغض بود که باز بند گلوم شده بود. - چرا... چرا این کار و کردید؟ چرا بدون من با کامران اون طوری کردید؟ ایندفعه امیر بود که گفت: سایه بهتره به حرف یسری گوش بدی و بری داخل تا حالت کاملا خوب بشه. الان وقت این کارها نیستش! با تموم حرصی که ازش داشتم گفتم: آخرین باری که کامران رو دیدم گفت امیر برادر خونیه و واقعیه توئه. ببینید آقا برام اصلا فرقی نمیکنه کی هستی؛ ولی تو برای من همون همکار کامرانی. این هم دلیل نمیشه که برای من امر و نهی کنی. حالا هم هیچکس حق نداره بیاد دنبالم؛ وگرنه بلایی سر خودم میارم که تا عمر دارید فراموش نکنید! بدون توجه به چهره مات موندشون از بیمارستان خارج شدم. قلبم به شدت درد میکرد. احساس سرمای بدی تو وجودم رخنه کرده بود. قدمهام رو آرومتر کردم و با گرفتن یه آژانس، صندلی عقبش نشستم. بهش گفتم که سمت بهشت زهرا حرکت کنه. اشکهام خودبهخود روی گونم میریخت. خسته شده بودم، از همه. دلم از همه گرفته بود. مثل اینکه این بارونی هم که میبارید و قطراتش روی پنجره ماشین میریخت حالم رو درک میکرد. آخه چطور میشه؟ ما که واسه هم جون میدادیم... یکیمون اینطوری این خونه عشق رو ترک کنه. قلبم درد میکرد. بغضم رو قورت میدادم. هنوز که هنوزه باور کردنش سخته و پذیرفتنش غیر ممکن! با ایستادن ماشین و حساب کردن کرایه از ماشین پیاده شدم. داشتم بین قبرها راه میرفتم و دنبال اسم زندگیم میگشتم. اشکهام نمیگذاشتند و دیدم رو تار میکردند. حالا دیگه کامران نبود تا بیاد پیشم، حالا کامران من بین فرسنگها خاک بود و اینبار من باید برای دیدنش میومدم پای قبرش. با دیدن اسمش یه لحظه نفسم رفت. کامران من بعد گشتنها اینجا بود. زیر یه سنگ! پاهام شل شد و این باعث افتادنم جلوی سنگ قبر کامران شد. آروم؛ ولی پردرد زمزمه کردم: کامران سلطانی، پسر دیاکو سطانی، تولد 1369، وفات 1399. اشکهام رو پاک کردم و لبزدم: کامران چرا؟ چرا رفتی کامران؟ چطور دلت اومد با من اینکار رو بکنی؟ دستم رو روی قلبم که از درد داشت میسوخت گذاشتم و گفتم: نامرد مگه بهم قول نداری تا تهش باهام بمونی؟ پس کجا رفتی لعنتی؟ دستم به مشت تبدیل شد. به قلبم کوبیدمش که درد بدی توش پیچید. بیتوجه بهش با گریه فریاد زدم: تو که عاشقم بودی. من که این همه دوست داشتم، جوابش این بود؟ جوابش نابود کردنم بود؟ دیوونه شده بودم. چنگی به موهام زدم که باعث شد شال مشکی رنگم عقب بره. - عشقت دیگه نمیتونه! دیگه حالش خوب نیست. بدجور نابودم کردی، بدجور شکستیم نامرد! شبیه احمقها پاهام رو روی زمین کوبیدم و با اشاره به خودم گفتم: لیاقت من همچین خداحافظی بود؟ با صدای بلند خندیدم که یهو خندم قطع شد و با بغض زمزمه کردم. - بیمعرفت مگه چیکارت کردم که اینطوری رفتی؟ سرم رو تند تند مثل دیوونهها تکون دادم و جیغ زدم: خیلی نامردی خیلی نامردی عشق جذاب سایه! خودم رو روی قبر انداختم که چند قطرهی بارون روی صورتم چکید. - چطور تونستی نابودم کنی؟ دید چشمام تار شد. تو سرم یکی زنگ زد. شونههام، شونههام انگار شلاق میخوردند. از چشمام مایع گرمی ریخت و باعث شد تا به بیهوشی برم و کاش اینجا آخر داستان باشه. آخر همه چی! زندگیای که کامران تمومش کرد کاشکی الان به معنای واقعی تموم شده باشه! 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری