پری بانو 284 ارسال شده در دیروز در 16:09 سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در دیروز در 16:09 یک روح در دو تن👥 #پارت_هفتاد و سوم🤍🌱 °اشکان° بعد از اینکه یه دل سیر با مامان شادی درد و دل کردم اشکهام رو پاک کردم و از سر جام بلند شدم. نگاهم رو به خانومی که نزدیک قبر کامران نشسته بود و ناله میکرد دوختم. از وقتی که اومده بودم نشسته بود و یه ریزه گریه میکرد. لابد اونم شبیه من؛ عزیزترین عزیزش رو از دست داده بود! نفسعمیقی کشیدم. اینجا جای همه کسایی بود که غم و دردشون رو با سنگهای سرد در میون میگذاشتند. نگاه آخرم رو بهش انداختم و خواستم سمت ماشینم برم؛ ولی چشمم بهش خورد که خم سد و روی سنگ قبر افتاد. شوکه نگاهش کردم و کامل سمتش چرخیدم. نکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟ سمتش رفتم و کنارش نشستم و آروم گفتم: خانم.. خانم حالتون خوبه؟ ولی هیچ جوابی ازش نشنیدم. کلافه دستی به صورتم کشیدم و از سر جام بلند شدم. با نگاهی به دختری که اونورتو نشسته بود سریع سمتش رفتم و ازش خواستم تا بیاد و کمک کنه بیمارستان ببرمش. با کمکش داخل ماشین نشوندیمش. سریع دور زدم وسوار شدم، با سرعت زیاد سمت نزدیکترین بیمارستان اونجا روندم. از چشماش داشت قطرههای خون سرازیر میشد و پیشونیش پارگی کوچیکی داشت. همونطور که رانندگی میکردم چرخیدم سمتش و گفتم: خانم.. صدای من رو میشنوید؟ اگه میشنوید لطفا تحمل کنید؛ تا چند دقیقه دیگه میرسیم بیمارستان. با حرفم پاهام رو روی گاز فشردم و سرعتم رو دوبرابر کردم. عرق سردی از پیشونیم پایین اومد. استرس داشتم. نگران بودم باز تکرار بشه ایندفعه برای یکی دیگه! با رسیدن به بیمارستان پرستارها اومدند و داخل بردنش. نفسعمیقی کشیدم و روی صندلی آبی رنگ بیمارستان نشستم. کلافه دستی به صورتم کشیدم. نمیدونستم چرا این همه ترس داشتم که اتفاقی براش بیفته؛ شاید دلیل این همه دلهره این بود که میترسیدم شبیه مامان شادی بشه. سری تکون دادم و بهجای فکر کردن به این چرت و پرتها منتظر موندم تا دکترش بیاد. تقریبا یه ساعت گذشت که با اومدن دکتر از اتاقش از جام بلند شدم. سریع سمتش رفتم و گفتم: خانم دکتر چه اتفاقی براش افتاد بهوش اومد؟ عینکش رو روی چشمهاش بالا داد و گفت: شما چه نسبتی باهاش دارید؟ پوفی از این سوالهای مسخره کشیدم و گفتم: هیچ نسبتی باهاش ندارم. شماره خانوادش رو هم ندارم که خبر بدم. حالا میشه بگید چیشد؟ با اخم گفت: ایشون بیماری ..... دارند. البته باید آزمایش و اینجور چیزها بدند تا اطمینان پیدا کنند. شوکه شده بودم. برگهای سمتم گرفت و گفت: خونریزی چشمهاش بند اومده؛ ولی هرچه سریعتر باید این داروهارو برای پانسمان چشمهاش تهیه کنید. بعد از جلو چشمام سریع رفت. با این بیماری قشنگ آشنا بودم. همون بیماریای که مامان شادی رو ازم گرفت، همون بیماریای بود که من و بابا احمد رو به خاک سیاه نشوند. نمیتونستم یه نفر دیگه رو هم ببینم که اینجوری داره عذاب میکشه. راهم رو سمت داروخونه کج کردم و با تموم عجلهای که مبادا حالش بدتر از این بشه داروهای لازم رو گرفتم. بعد خریدشون رفتم و به اون دکتر تو مخی دادم. منتظر موندم که کارش تموم بشه. بعد تموم شدنش از پرستار اجازه گرفتم تا برم تو حداقل یه آدرس یا شماره تلفن ازش بگیرم. با تقتق در اتاق رو باز کردم و دیدم با چشمایی که چشمبند روش بود روی تخت نشسته بود. با تکسرفهای کنار تخت ایستادم و گفتم: سلام. ولی هیچ جوابی ازش نشنیدم. پوفی کشیدم و ادامه دادم: من دیدم تو قبرستون حالتون بد بود، بخاطر همین آوردمتون بیمارستان. دستاش رو تو هم قفل کرد و گفت: باید ازتون تشکر کنم؟ متعجب نگاهش کردم. خب انتظار داشتم ازم تشکر کنه تا اینجوری طلبکار باشه! سعی کردم باز آرامش داشته باشم. - بله من انتظار تشکر دارم؛ ولی بخاطر این نیومدم. اومدم تا بگم من هیچ شمارهای از خانواده یا آدرسی ازتون ندارم. میشه یه چیزی بهم بدید تا به خانوادت... پرید وسط حرفم و گفت: ممنونم؛ ولی من نیازی به کمک شما ندارم. وای خدا! این دختر جماعت چرا اینقدر پرو شدند. اصلا حال جر و بحث باهاش رو نداشتم. عصبی گفتم: من بیرون منتظرتونم تا سرمتون تموم بشه. بعد سریع از اتاق بیرون اومدم. من و باش که فکر میکردم یه دختر آروم و مظلومه. اینجا فهمیدم الکی دل سوزوندم؛ ولی اشکان! اگه اونم بلایی که مامان شادی سرش اومد سرش بیاد چی؟ اگه اونم... پوفی کشیدم و بیتوجه دعوای بین مغز و دلم شدم. با تموم شدن سرمش ناچار مجبورش کردم که با خودم بیاد. مثل اینکه تلفنی از خانودش نمیخواست بده یا نداشت. بیخیال آدرس رو ازش گرفتم و سمت اونجایی که گفت حرکت کردم. با اون گریههایی که میکرد معلوم بود که خیلی داشت بخاطر مرگ عزیزش عذاب میکشید. آینه جلو رو روش که صندلی عقب نشسته بود تنظیم کردم. هنوز چشمبند به چشم داشت. پنجره رو پایین کشیده بود و سرش رو به شیشهاش تکیه داده بود. ناراحتی و غمگینی از همه جاش فریاد میزد. چقدر چهرش برام آشنا بود، اللخصوص چشماش. انگار قبلا عکسش رو دیده بودم. چقدر یاد روزی افتادم که مامان شادی رو خاک کردند. حالم بیشتر ازش نباشه کمتر نبود. دستی به صورتم کشیدم و روی فرمون ضرب گرفتم. وقتی رسیدیم ماشین رو نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم. مستقیم رفتم و زنگ در صهوهای رنگ رو فشردم که بعد چند دقیقه صدای یه آقا که گفت " بله؟ " پبچید. ازش خواستم تا یه لحظه دم در بیاد. برای خودم سری تکون دادم و آستین لباس مشکی رنگم رو تا آرنجم بالا زدم. مشغول بازی با سنگ جلوی پام بودم که در باز شد. یه آقا و خانم کنار در ایستادند. مرده که خیلی شبیه اون دختره بود گفت: سلام، بفرمایید. صدام رو صاف کردم و گفتم: سلام. با اشاره به دختره گفتم: ایشون فکر کنم با شما نسبتی داشته باشه. مطلب دیگهای نداشتم. نگاهشون رو بهش دوختند که با نگاه گذرایی بهم سریع سمتش رفتند. متعجب کنارشون ایستادم که بیرون آوردنش. خانومه که معلوم بود مادرشه خیلی نگرانش بود و هعی حالش رو میپرسید، بهش میگفت سایه که از اینجا فهمیدم اسم دخترش هست. مرده هم که باباش بود از مامان خواست تا داخل ببردش. رو کرد سمت من و گفت: چه اتفاقی افتاده؟ دست از کلنجارهای ذهنیم برداشتم و گفتم: ایشون توی قبرستون حالشون بد شد، بیمارستان رسوندمش. در ماشین رو باز کردم و با برداشتن داروها گفتم: اینم از داروهاشون. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 284 ارسال شده در 11 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 11 ساعت قبل یک روح در دو تن #پارت_هفتاد و چهارم با گرفتن داروها لبخندی زد و گفت: نمیدونم لطفت رو چجوری میتونم جبران کنم پسرم. دقیفا پدره مخالف دخترش بود. چهرهاش باهاش مو نمیزد؛ اما مهربونتر بود. متقابل لبخندی زدم و گفتم: بحث بحث جبران نیستش. بعد حرفهایی که دکتر بهم گفت رو بهشون گفتم. از چهرش معلوم بود که از قبل میدونست؛ ولی بیماریش اوت کرده بود و به باریکی مو رسیده بود. بعد از خداحافظی سوار ماشینم شدم. از اینکه سرنوشت این خانمی که اسمش سایه بود شبیه مامان شادی بشه میترسیدم و بدتر از اون این بود که نمیتونستم هیچ کمکی بهش بکنم. پوفی کشیدم و با روشن کردن ماشین سمت خونه راه افتادم. °امیر° چند دقیقهای میشد که مامانهاله و بابارضا پایین رفته بودند. ساعت تقریبا 9 شب بود و هیچ خبری هم از سایه نبود. همش میترسیدم بلایی سرش اومده باشه. اگه، اگه واقعا براش اتفاقی افتاده باشه چی؟ با باز شدن در و اومدن مامانهاله که سایه با چشمبند بود یه لحظه نفسم رفت. مامان داخل آوردش و روی مبل نشوندش. خواستم سمتش برم؛ ولی یسری دستم رو گرفت و خواست تا کاری بهش نداشته باشم. خب حقم داشت این رو بگه، با حرفهایی که تو بیمارستان زد میخواستم سرم رو به دیوار بکوبم. پوف کلاقهای کشیدم و کنارش ایستادم. چند دقیقه نگذشته بود که بابا داخل اومد. روبهروی سایه نشست و گفت: دخترم حالت خوبه؟ سایه آروم سری تکون داد و گفت: من خوبم بابا، نیازی نیست ناراحت باشی. دروغ میگفت. این رو از لرزش دستهاش میشد فهمید. از قرمزی و خیسی صورتش هم میشد حدس زد. بابا دستش رو لای موهاش برد و گفت: معلوم هست کجایی دختر؟ مامانت دلش هزار راه رفت. میدونی همه اینجا دلنگران تو بودند؟ بابا حقیقت رو میگفت. حال هیچکدوممون خوب نبود. تقریبا یک ساعت بعد از اینکه از بیمارستان بیرون اومد همهجارو دنبالش گشتیم، حتی بهشتزهرا پیش قبر کامران؛ ولی اونجا هم نبود. اما سایه بیخیال حرفها بلند شد و گفت: بابا میخوام برم بخوابم... خیلی خوابم میاد! بابارضا هم از جاش بلند و از یسری خواست تا کمکش کنه ببردش اتاق. روبهروی بابا نشستم و گفتم: حالا چی بابا؟ حالا چیکار کنیم؟ مامان هم کنارش نشست و با بغض گفت: رضا تروخدا یه کاری بکن. اینطوری پیش بره دخترم از دست میره، نابود میشه رضا. دستی به صورتم کشیدم و از سر جام بلند شدم و یه لیوان آب برای مامان آوردم. بعد از دادن به دست مامان از پلهها بالا رفتم. بهتر بود تنهاشون بذارم. مامانهاله تو این یک ماه کم عذاب نکشیده بود. شاید اشکش نمیومد؛ ولی از درون داغون بود. این رو بابارضا خوب میدونست! با خستگی زیاد خودم رو روی تخت انداختم که چند دقیقه بعد یسری هم اومد و کنارم نشست. حال سایه رو پرسیدم که گفت چشم بندش رو باز کرده و پیش پسرش بود. پسر کوچولوش هم از بیمارستان مرخص شد. کاشکی اوضاع باز آروم بشه، مثل قبلا! با یادآوری خانواده یسری خودم رو روی تخت بالا کشیدم و گفتم: عزیزم خانوادت چخبر؟ اصلا وقت نکردم بهشون زنگ بزنم. همونطور که کتابش رو ورق میزد گفت: آخرین باری که باهاشون حرف زدم پدر گفتم از هرات رفتند کابل. تا یه هفته بعد هم عروسی یاسمین هستش. خیلی دوست داشتم اونجا پیشش باشم. گوشه لبم رو به دندون گرفتم و گفتم: یسری جان میخوای بریم افغانستان؟ اصلا تو فقط بگو؛ من همین فردا دوتا بلیط میگیرم باهم میریم. خوبه؟ بیخیال پیدا کردن صفحه مورد نظرش کتابش رو بست و خیره بهم با لهجه شیرینش گفت: امیر نیازی نیست. اون موقعی که مادرجان و پدرجان میخواستند برگردند افغانستان دیدی چجوری شکستم؟ اون موقع تو خانوادت بودید که باعث شدید دوباره سر پاهام وایستم. حالا هم من، امیرجان حالا من میخوام پیشت باشم. فوقش به یاسمین زنگ میزنم، تبریک میگم و از دلش در میارم. اینجا هممون عزا داریم. سایه الان حالش خوب نیست، نابود شده. الان اینجا همه به هم نیاز داریم! لبخندی زدم و با بردن لایهای از موهای حنایی رنگش به پشت گوشش گفتم: خانم، من و بیش از حد شرمنده مهربونیهات نکن! اخم بامزهای کرد و خیره بهم گفت: کدام شرمندهای؟ ایشالا همهچی دوباره خوب میشه بعد باهم میریم افغانستان. دوباره روی تخت دراز کشیدم و گفتم: چشم. پس یه مسافرت طلبت. کتابش رو دوباره باز کرد و زمزمه کرد: یه مسافرت طلبم. پتو رو یکم روش بالا کشیدم و چشمام رو بستم. تو این یک ماه خیلی شرمنده یسری شدم. اون از هر شادیایش گذشت تا حال من خوب باشه، تا من سلامت باشم. یسری رو باید قاب کنم و بذارم روی طاقچه دلم. *** °سایه° یه هفته هم گذشت. یه هفته بدون کامران. سه روز دیگه چهلمش بود. کمکم اشک تو چشمام جمع شد و دیدم رو تار کرد. یه هفته گذشت؟ چجوری گذشت؟ بدون کامران چجوری تونستم دووم بیارم؟ چجوری ورق برگشت؟ چجوری منی که خوشبختترین دختر روی زمین بودم اینجوری بدبخت شدم؟ خدایا دلت اومد؟ چجوری دلت اومد توی یه روز به خاک سیاه بنشونیم؟ چجوری دلت اومد نابودیم رو ببینی؟ چرا من؟ چرا کامرانی که تموم زندگیم بود؟ آهی کشیدم و از تو آینه به خودم نگاه کردم. بخاطر اینکه یه هفته بدون کامران زندگی کردم حالم از خودم بهم میخورد. بخاطر اینکه یه هفته بدون کامران با چشمای باز حرکت کردم و قلبم میتوپید از خودم متنفر بودم. نگاهم رو به پسر کوچولوم که رو تخت دراز کشیده بود و چپچپ نگام میکرد دوختم. از روی صندلیم بلند شدم و کنارش نشستم. چقدر چشماش شبیه کامران بود. حتی اون چالگونه کوچیکش به کامران رفته بود. با خنده ریزی که کرد فهمیدم خندههاشم شبیه اونه. دستم رو آروم روی شکم کوچولوش گذاشتم که با دست نرمش انگشت کوچولوم رو گرفت. پلکی زدم و دیگه طاقت نیاوردم. سریع بلند شدم و سمت دستشویی داخل اتاقم رفتم. بسته شدن در با صدای گریه پسرم یکی شد. جلوی روشویی ایستادم که اشکهام بیمهابا روی گونم میریخت. بهخدا خسته شدم. خدا چرا نمیخوای ولم کنی؟ کم عذاب کشیدم؟ کم نابود شدم؟ بسه دیگه. حتما باید بمیرم تا راحت بشی؟ شیرآب رو باز کردم و آب رو مشت مشت به صورتم میزدم. برخورد قطرات آب سرد به صورتم یکم بهم آرامش داد. با قطع شدن گریههای بچه متعجب یه تای ابروم رو بالا انداختم و اومدم بیرون که دیدم امیر بغلش کرده و سعی در این داشت که بخندوندش. ازش متنفر بودم. بیش از هر چیزی الان از این مرد متنفر بودم که لقب خودش رو برادر نام گذاری کرده. دستای مشت شدم رو پشتم پنهان کردم و گفتم: برای چی بدون اجازه داخل اومدید؟ سمتم برگشت و گفت: سایه بچت داشت میمرد از گریه کردن. میفهمی؟ اخمی کردم و گفتم: لطفا همین الان برید بیرون. اونم دیگه طاقت نیاورد و با اخم گفت: سایه... پریدم وسط حرفش و گفتم: برید بیرون. بچه رو گذاشت رو تخت و سمتم اومد. کنارم ایستاد و با خشمی که از صداش فریاد میزد گفت: سایه اون فقط بچست. بفهم داری با زندگیت چیکار میکنی. حالا هر دوتا دستم بود که مشت شده بود و پشت پیراهنم قایمش کرده بودم. باید بهش میگفتم زندگی من یک ماه پیش رفت؟ باید میگفتم زندگی من الان بین خروارها خاک بود؟ بدون اینکه چیزی بگم با چشمهای لبالب ار اشک فقط به جلو خیره بودم که کلافه دستی به موهاش کشید و از اتاق بیرون زد. نفسعمیقی کشیدم که پاهام شل شد و روی زمین افتادم. قلبم به شدت درد میکرد. دستم رو روش گذاشتم و فشاری بهش وارد کردم تا یکم از دردش کاسته بشه: ولی مثل اینکه دست بردار نبود. نمیدونم چند ساعت گذشت که همونجوری موندم؛ ولی وقتی به خودم اومدم دیدم شیشه شیر، شیرش تموم شده. از سر جام بلند شدم و بوسه آرومی روی گونه خندون پسرم زدم و با گرفتن شیشه شیر آروم از اتاق بیرون اومدم. پلههارو با قدمهای آروم اومدم پایین و بیخیال بقیه سمت آشپزخونه رفتم که با صدا زدن اسمم، توسط کسی سر جام خشکم زد. صداش، صداش برام خیلی آشنا بود. آروم برگشتم و بهش خیره شدم. خودش بود... 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 284 ارسال شده در 2 ساعت قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 2 ساعت قبل (ویرایش شده) یک روح در دو تن #پارت_هفتاد و پنجم همونی که حاضر بودم براش جون بدم. راستی؟ چند سال بود که ندیده بودمش؟ مثل اینکه حساب سال و ماه از دستم در رفته بود. آروم جلو رفتم و روبهروش ایستادم. لبخند همیشه مهربونش رو زد و گفت: سلام سایه. ناباور گفتم: آ... آراد خودتی؟ باز اخمهای بامزش رو تو هم کشید و گفت: نگا کن تورو خدا باز رفتی روی مخ. لبخند پر بغضی زدم و گفتم: بعد از سالها دارم میبینمت. انتظار داری چی بهت بگم پسرخاله؟ دلگیر سرش رو کج کرد و با گرفتن دستهام گفت: رو مخ آراد، بهم بگو... بگو که حالت خوبه. تلخ نگاه گذرایی به مامان بابا که داشتند نگاهمون میکردند انداختم و گفتم: خوب؟ حالم خوب باشه؟ نفسعمیقی کشید و لبزد: یه ماه پیش همه خبرهارو از غزال شنیدم. خیلی ناراحت شدم دخترخاله، همش نگرانت بودم. هر وقت خواستم برم بلیط برای ایران بگیرم پر بود. اولین زمانی هم که هواپیما جا داشت ساعت 3 صبح امروز بود. ببخشید سایه، ببخشید که دیر اومدم. چشمای پر اشکم رو بهش دوختم و با افتادن قطره اشکی گفتم: داداش کوچولو مهم اینکه الان هستی، الان هستی و الان مهمه که پیشمی. با لبخند نگاهم کرد که همون لحظه صدای باز شدن در اومد و بعد امیر اومد تو. خسته دستی به صورتش کشید ولی با دیدن ما متعجب بهمون خیره شد. چند لحظهای توی سکوت گذشت؛ ولی بابا اومد و گفت: آراد جان ایشون پسرم امیر هستش و امیر جان، ایشون هم پسرخالت آراد. آراد با چشماش ازم پرسید که امیر کیه. پوزخندی زدم و با اشاره به امیر مات مونده گفتم: ایشون همون برادر گمشدمه. حالا پیدا شده اما... تو چشمای امیر که کلافه از حرفهام بود خیره شدم و ادامه دادم: چهار سال پیش. چهار سال پیش فهمیده بود.. مامانهاله پرید وسط حرفم و گفت: اشتباه فکر میکنی دخترم. سمتشون برگشتم و با صدایی که سعی میکردم نلرزه گفتم: پس چجوریه مامان؟ غیر از اینه که میدونست و به هیچکدوم ما چیزی نگفت؟ غیر از اینکه فهمید ما خانوادشیم و لام تا کام حرفی نزد؟ ایندفعه بابارضا بود که چند قدم جلو اوم جلو و گفت: دخترم ما میدونستیم، از همهچی خبر داشتیم. فقط... فقط نتونستیم بهت بگیم عزیزم. و همین، چند کلمه گفت و کاری کرد دیگه نتونم حرف بزنم، کاری کردند که نتونم حرفهای بعدشون رو بفهمم. یعنی میدونستند؟ مامان بابا میدونستند و چیزی نگفتند. لبخند تلخی زدم و با چشمایی که هر لحظه ممکن بود اشکش سرازیر بشه آروم روبه مامان بابا گفتم: از این به بعد، از شما هم بیزارم... و بدون توجه به صدا زدنهای مداوم آراد سمت اتاقم رفتم. در اتاق رو باز کردم و خودم رو داخلش پرت کردم. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و دستم رو روی دهنم گذاشتم تا صدای هقهقهام پسر کوچولوم رو بیدار نکنم. آخه چرا؟ چرا اینکارهارو کردند؟ مگه من وقتی میفهمیدم چیکار میکردم؟ خیلی نامردند. خیلی.. با باز شدن در نگاهم رو به آرادی که سرخود اومد تو انداختم. در و بست و کنارم نشست و آروم اسمم رو صدا زد. دستم رو از روی دهنم برداشتم و با صدای لرزونم گفتم: آراد دیدی؟ مگه من... مگه چیکار کرده بودم که اینکار رو کردند؟ دستم رو گرفت و گفت: آبجی یه لحظه آروم باش. یه نفسعمیق بکش. طبق گفتش عمل کردم. نفس عمیقی کشیدم که ادامه داد: حالا درست توضیح بده ببیینم چی اتفاقی افتاده. خاله هاله و آقارضا چه چیزی رو نگفتند؟ اشکهام رو پاک کردم و همهچیز رو براش تنها کردم. گفتم و بغض کردم، گفتم و گریه کردم و شاید یکم خالی بشم. کنار آراد که باشم همینه، برادر کوچیکی که شبیه یه سرپناه همیشه پشتم بود و مراقبم بود. برادری که الان تنها دلخوشیم بود. بعد از شنیدن همه حرفهام لبخند دلگیری زد و با لحنی که سعی داشت آرامش رو بهم بده گفت: دختر تو از این ناراحت شدی؟ آخه سایه اونا لابد چیزی رو میدونستند که نگفتند. چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟ - ولی آراد... - سایه! تو الان باید خوشحال باشی که خانوادت خوبیت رو میخواند. باید خوشحالتر هم باشی که یه داداش بزرگتر هم داری. دیگه نبینم سر این ماجرا چشمات بونه اشک بگیرهها، باشه عزیز دلم؟ لبخندی زدم و سری تکون دادم. عزیز دلش بودم، کاشکی همه یه نفر رو داشته باشن که عزیز دلش باشن. این یه نفرها عجیب بوی معرفت میدند. آراد رو بهسان یه برادر دوست داشتم. عزیز دلش که باشم یعنی تا خود قله قاف هم میره تا مشکلم حل بشه. آراد رو باید قاب طاقچه دلم کنم. با شنیدن صدای گریههای بچه هردو سرمون رو به طرفش چرخوندیم. مثل اینکه از خواب بیدار شده بود! آراد متعجب نگاهم کرد و گفت: سایه بگو که اون بچه همون خواهرزاده خوشگل منه! سرم رو تکون دادم که سریع بلند شد و سمتش رفت. از روی تخت بغلش کرد و با بغل کردنش خندون مشغول بازی کردن باهاش شد. نمیدونم چرا؛ ولی وقتی بغل آراد رفت سریع آروم شد و خندید. آراد با خنده گفت: سایه این گوگولی چقدر شبیه کامرانه. حالا اسمش چیه این آقا کوچولو؟ با یادآوری کامران لبخند از رو لبام پاک شد و جاش رو غم و بغض گرفت. آراد نگاهش رو بهم دوخت و گفت: سایهجان باز چرا گریه میکنی؟ با اشاره به خودم گفتم: آراد من خیلی بیرحمم؟ نه؟ اخمی کرد و گفت: این چه حرفیه سایه؟ معلومه که نه! البته اگه کتکهای تو بچگی که سرم خالی میکردی رو نادیده بگیرم! بیخیال مسخره بازیش گفتم: از وقتی از بیمارستان مرخص شدم سمتش هم نرفتم، یعنی دوست نداشتم برم سمتش. همه فکر و ذکرم شده بود کامران. فکر میکردم اگه کامران نباشه نمیخوام... نمیخوام این بجه هم باشه. حتی اونقدر سرمون شلوغ بود که من و کامران نتونستیم براش اسم انتخاب کنیم! نگاهش رو دوباره به بچه دوخت و گفت: سایه تو چطور دلت میاد این پسر کوچولو رو پس بزنی؟ اصلا خندههاش رو دیدی؟ چشماش که از شادی برق میزنه رو دیدی؟ بهشون خیره شدم و چیزی نگفتم که بعد چند دقیقه بعد زمزمه کرد: کامران. متعجب نگاهش کردم که سرش رو بالا آورد و با لبخند دلنشینی گفت: اسمش رو بذار کامران. درسته خودش نیست؛ ولی پسر قشنگش که هست، این کوچولو میتونه جای خالی کامران رو پر کنه. چطوره؟ یکم فکر کردم. خب.. میشد حق رو این بار هم به آراد داد. درسته کامران نبود، درسته نبودش هر روز تو چشم بود؛ ولی این فنچل کوچولو بود که باشه. درسته نمیتونست جای خالی کامران رو پر کنه؛ ولی... سری تکون دادم که آوردش و تو بغلم گذاشتش. دستم رو زیر سرش گذاشتم و آروم زمزمه کردم: کامران.. کامران کوچولوی من، پسرم! نگاهش رو بهم دوخت که دوباره خندید. فکر کنم این خندههاش از این به بعد قرار بود حکم زندگی رو برام داشته باشه. اون چشماش، دلیل زندگیم باشه. فکر کنم قرار بود زندگی من وصله به اون صدای تالاپ تولوپ قلب ریزش باشه. باشه، تسلیم؛ آقا کوچولو! تو هم شبیه پدرت تونستی قلبم رو تسخیر کنی. باید بگم که《این جانب، گول تمام را خوردهام!》. - سایهجان. سرم رو بالا آوردم و به آراد خیره شدم. - جان سایه؟ سرش رو کج کرد و گفت: میگم میشه بریم بیرون؟ میخوام امروز رو با تو باشم. میخوام باهم بریم بیرون، باهم باشیم. کمی فکر کردم و در نتیجه گفتم: بریم خونه. متعجب گفت: چی؟ نفسعمیقی کشیدم و گفتم: آراد من دیگه نمیتونم اینجا باشم. اونا قضیه برادری من و امیر رو ازم پنهون کردند. من دیگه نمیخوام اینجا باشم. بریم خونه من، تقریبا بیش از یک ماه شده اینجام. میخوام برگردم خونه خودم. جایی که کامران بود. اخمش رو پررنگ کرد و گفت: ولی سایه.. دستم رو بالا آوردم و گفتم: آراد لطفا این بار رو به حرفم گوش بده. فقط این بار! کلافه و ناچار، سری تکون داد و با گفتن بیرون منتظرم از اتاق بیرون زد. با کمک دیوار از روی زمین بلند شدم و اول از همه لباسهای کامران رو تنش کردم. کامران؛ چقدر زود بهش عادت کردم! لبخند تلخی زدم و همه لباسهام رو توی چمدون ریختم و لباسهای تنم رو با یه دست مانتو و شلوار مشکی عوض کردم. با یه دستم کامران و با یه دست دیگم چمدون رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم. در اتاق رو بستم و از پلهها پایین رفتم. با دیدن همه که پایین جمع شده بودند سر جام خشکم زد. آراد آماده شده بود و با امیری که کلافه و عصبی شده بود صحبت میکرد. یسری مشغول آروم کردن مامان بود و بابا هم مثل اینکه نبود. از پلهها پایین رفتم که نگاه همه سمتم کشیده شد. اول از همه یسری اومد سمتم و بچه رو از دستم گرفت تا یکم راحت باشم. نفس آسودهای کشیدم و بهشون نگاه کردم که امیر عصبی با صدای بلندی گفت: معلوم هست داری چه غلطی میکنی؟ هعی هیچی بهش نمیگم بدتر میکنه! با صدای بلندش چشمام رو روی هم گذاشتم. صدای لرزون یسری رو شنیدم که گفت: امیر خواهش میکنم آروم باش. بچه میترسه! چشمام رو باز کردم و سعی کردم باز محکم باشم، مثل همیشه. به امیر عصبی بهش خیره شدم. تا حالا اینقدر عصبی ندیده بودمش. نگاه گذرایی به یسری و پسرم انداخت و چمدون رو از دستم کشید و با صدای آرومتری گفت: اینقدر نامرد نیستم که بذارم خواهر و خواهرزادم تو این اوضاع تنها باشند. چند قدم اومد جلو، تقریبا کنارم ایستاده بود. سرش رو سمتم چرخوند و گفت: یا به قول خودت بهتره بگم، ناموس همکاری که کم از برادرم نداره و بچش رو بیپشتوانه بذارم! ویرایش شده 2 ساعت قبل توسط پری بانو لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
پری بانو 284 ارسال شده در 29 دقیقه قبل سازنده اشتراک گذاری ارسال شده در 29 دقیقه قبل یک روح در دو تن #پارت_هفتاد و ششم بعد با قدمهای سریع بالا رفت. نگاه عصبیم رو به بقیه دوختم که صدای گریه کامران کوچولو بلند شد. مامانهاله دستش رو روی دهنش گذاشت و سمت آشپزخونه رفت. یسری هم سعی داشت کامران رو ساکت کنه. دستام رو مشت کردم و جلوی آراد ایستادم و لبزدم: یه جا خودم رو گموگور میکنم. حق ندارید بیاید دنبالم. خواست چیزی بگه؛ ولی زودتر از خونه بیرون رفتم. یه تاکسی گرفتم و جایی که این روزها همدم تنهاییم شده بود رفتم. از همه پر بودم، از همه گله داشتم! اونقدری که دیگه حتی حال گریه کردن هم نداشتم. تنها کاری که میتونستم انجام بدم این بود که فقط چشمام رو ببندم و یه لحظه بیخیال بشم. بیخیال همه چیز. با ایستادن ماشین کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. از بین قبرها گذشتم تا به اسمش رسیدم. لبخند کوچیکی زدم و کنارش نشستم. سوز سرما میوزید و هوا سردتر از هر زمانی شده بود. چقدر حال و هوای این بیرون، با حال دل من یکی بود! نفس پر دردی کشیدم و گلاب رو به همراه گلهایی که خریده بودم کنارم گذاشتم. چقدر اینجا آروم بود، چقدر دلگیر بود! لبخندم رو پررنگتر کردم و گفتم: کامران جانم؛ ببین کی اومده! سایه اومدهها. نمیخوای چیزی بگی؟ گلاب رو باز کردم و همونجوری که سنگ رو میشستم تلخ خندیدم و گفتم: معلومه که نمیخوای چیزی بگی. همه حرفات رو دم آخری گفتی! در بطری رو بستم و کنار گذاشتم. گلهارو شاخه شاخه روش گذاشتم و همونطور که مشغول پرپر کردن یکیشون بودم صدای زنگ گوشیم بلند شد. از کیف سیاه دنگم بیرون آوردمش؛ آراد بود. صفحش رو خاموش کردم و ادامه دادم. - امروز، امروز امیر سر من داد زد کامران. سر یکی یدونت، حالا... اوممم، بازم چیزی نمیگی؟ نگاهم رو به اسمش دوختم و لبگزیدم. - کامران همه میدونستند که امیر کیه، حتی مامان بابا. خب... صدالبته که تو هم میدونستی. کامران تو خبر داشتی من از مخفیکاری متنفرم؛ ولی باز مخفی کردی. آخه چطور دلت میومد؟ بغض کردم و قطره اشکم واژگون شد. اسمش چرا اینقدر سرد بود؟ چرا اینقدر نبودش حس میشد؟ دلم براش تنگ شده بود؛ حتی برای چرت و پرت گوییهاش. عطر دمیدم، چرا بوی کامران نمیومد؟ وایستید ببینم، من الان دارم با کی حرف میزنم؟ با کامران یا... یه سنگ سرد؟ احساس حقارت و تنهایی میکردم! - کامران حاضرم... حاضرم جونم رو بدم تا باز باهام حرف بزنی. اصلا پاشو و ازم مخفی کن، فقط بمون پیشم! دستم رو با گلبرگهای داخلش مشت کردم و آروم زمزمه کردم: کامران فقط پاشو! دیدی وقتی کوچک تر هستی یهو چشمت به عروسک میافته و یه هفته درگیرشی؟ یه هفته میشه دوهفته، اون قدر میگذره که دلت میخواد داشته باشیش؛ حتی اگه خراب باشه و ... اشکهام رو پاک کردم و با خوشحالی گفتم: اسم بچمون رو گذاشتم کامران عزیزم. آخه تو که نیستی ببینی چقدر بامزست! باورت نمیشه همه اخلاق و رفتارش شبیه توئه؛ حتی اون خندههای کوچولوش. نفسعمیقی کشیدم و ادامه دادم: بیمعرفت نیستی تا قد کشیدنش رو ببینی. بعد از اینکه یه دل سیر خودم رو خالی کردم بلند شدم و لباسهای خاکیم رو تکوندم. آخرین نگاهم رو به سنگ قبر انداختم و با لبخند دلگیری سمت نیمکت خالیای که اونور تر بود رفتم و نشستم. ساعت تقریبا 8 شب بود؛ ولی اصلا نمیخواستم برگردم خونه. میخواستم تا خود صبح اینجا بشینم و تکون نخورم. میخواستم زمین همینجا دهن باز کنه و من و ببره داخلش. اصلا میخواستم... میخواستم بگم میخوام بمیرم ولی تنها دلیل زندگیم تو خونه منتظرم بود. نفسعمیقی کشیدم که صدای یکی از کنارم نظرم رو جلب کرد: سلام. نگاه گذرایی به مردی که این رو گفت انداختم؛ ولی دوباره نگاهم رو به جلوم دوختم. چقدر صداش آشنا بود، انگاری... انگاری یجا صداش رو شنیده بودم. - میشه اینجا بشینم؟ دوباره چیزی نگفتم و فقط اونورتر رفتم. کنارم با فاصله نشست. مگه کمبود جا هست که اومده اینجا؟ نگاهم رو به به اطرافم دوختم که فهمیدم واقعا صندلی دیگهای برای نشستن نبود! اممم، خب به من چه؟ - فکر کنم شما هم کسی که خیلی براتون مهم بود رو از دست دادید. آروم سرم رو تکون دادم که سمتم برگشت و گفت: فکر کنم اسمتون سایه باشه. اون کسی که از دست دادید خیلی مهم بوده براتون که اونجوری داشتید بخاطرش گریه میکردید؟ متعجب و شوکه سریع چرخیدم سمتش و گفتم: شم... شما من رو از کجا میشناسید؟ اصلا در مورد چه زمانی حرف میزنید؟ لبخند کوچیکی زد و گفت: اون روزی که اومدید اینجا و حالتون بد شد، تا اونجایی که یادمه مثل اینکه از چشماتون خون اومده بود. یکم به زمانی که گفت فکر کردم. با یادآوریش چشمام رو ریز کردم و مشکوک گفتم: اون وقت شما از کجا میدونید؟ نفسعمیقی کشید و گفت: اون روز من اونجا بودم و شاهد حالتون بودم. حالتون بیش از حد انتظار بد بود که بخاطر همین رسوندمتون بیمارستان. با یادآوری اون مردی که تا خونه هم رسونددم نگاهم رو ازش گرفتم. پس بگو چرا اینقدر صداش آشنا بود. به نقطه نامعلومی خیره شدم و لبزدم: فکر کنم یهبار ازتون تشکر شد. - من به دنبال تشکر از شما نیستم، اون رو اون روزم گفتم! توی دلم یه " بهدرک " نثارش کردم و دستام رو بغل کردم. سوز سرما هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد و سردی رو به جون هر بشری رخنه میکرد. شال سیاه رنگم رو جلوتر کشیدم. - اون روز دکتر بهتون گفت بیماریه... پریدم وسط حرفش. - میدونم. چرخید سمتم و گفت: پس میدونید که چقدر خطرناکه! پوف کلافهای از این حد وراجیش کشیدم و گفتم: بله؛ میدونم ممکنه بمیرم! از جواب ناگهانیم بهتزده نگاهم کرد. چرا این آقا اینقدر پرس و جو میکرد؟ باید به اینم جواب پس بدم؟ دقایقی سپری شد. دستی به صورتش کشید و گفت: من میرم یه فاتحهای برای رفیقم بفرستم. بعد از سر جاش بلند شد و مستقیم رفت و یهجایی نزدیک قبر کامران نشست. بیخیال گوشیم رو برداشتم. با دیدن تعداد تماسها پوزخندی زدم. 79 تماس بیپاسخ از طرف امیر و آراد. یعنی در این حد نگرانند؟ میترسند برم خودکشی کنم؟ سری به عنوان تاسف تکون دادم و از سر جام بلند شدم که اون مَرده هم اومد. لبخند کوچیکی زد و گفت: هوا داره به شب میخوره، میخواید برسونمتون؟ لبخندش.. اون لبخند چقدر شبیه کامران من بود! با این حرف به خودم خندیدم. بفرما آقا، تحویل بگیر. نبودت رو اینقدر کوبوندی به سرم که هر کس رو شبیه تو میبینم. به روبهروم خیره شدم و گفتم: خیلی ممنون از لطفتون. من خودم میتونم برم، خدانگهدار. بعد با قدمهای آروم سمت خیابون رفتم. دستهام رو داخل پالتو سیاه رنگم بردم و قدمهای آرومم روی زمین مینشست. گفتم که، هوای این بیرکن هم حال دلم رو داشت. قلبم سرد شده بود، مثل این شاخههای قندیل بسته، مثل دونههای ریز برف که از آسمون سرازیر میشدند و روی صورتم و آسفالتهای خیابون مینشست، مثل خیلی چیزهای دیگه... بیروح! تقریبا نیمساعت میشد که همونطوری داشتم راه میرفتم که پاهام درد گرفته بود. هنوز زخم روی پاهام خوب نشده بود، با اینکه یه هفته گذشته بود. یه ماشین گرفتم و آدرس خونه رو بهش دادم. هوای توی ماشین گرم بود و اینکه یه مرد هماندازه بابا رضا پشت فرمون بود خیالم رو راحت میکرد. بابا رضا! گفتم که از اونها هم بیزارم؛ ولی دلم چیز دیگهای میگفت! 《- آخه سایه اونا لابد چیزی رو میدونستند که نگفتند. چرا اینقدر خودت رو عذاب میدی؟ - ولی آراد... - سایه! تو الان باید خوشحال باشی که خانوادت خوبیت رو میخواند.》 شاید حق با آراد بود. مامان بابا هیچ وقت بد من رو نخواستند. از فکر و خیالم بیرون اومدم. با رسیدن به خونه از ماشین پیاده شدم و زنگ در رو فشردم. در سریع باز شد؛ حتی بدون اینکه از آیفون صدایی بیاد. میدونستم الان که برم خونه باز باید به امیر جواب پس بدم که کجا بودم. میدونستم و این میدونستنها بود که امونم نمیداد. از آسانسور پیاده شدم، قبل اینکه در رو باز کنم خودش توسط یسری باز شد. از چهرش معلوم بود که تو خونه چه اتفاقی قراره بیفته. سلام کوتاهی بهش دادم و با درآوردن کفشهام وارد خونه شدم. با داخل شدنم مامان سریع اومد کنارم و گفت: دخترم معلوم هست کجایی؟ میدونی چقدر نگرانت شدیم؟ نگاهم رو به اطراف انداختم. بابا و کامران کوچولو نبودند. به آراد که گوشهای، به دیوار تکیه داده بود و داشت همینجوری نگاه میکرد نگاه کردم. هنوز لباسهای بیرون تنش بود. مگه کجا رفته بود؟ با صدای قدمهای تندی به اونطرف خیره شدم که دیدم امیر شبیه وحشیها سمتم حملهور شده. با اخمهای تو همش با صدای خیلی بلندی گفت: معلوم هست کدوم گوری بودی؟ ساعت رو دیدی؟ پوزخندی که میدونستم به آتیش میکشدش زدم و با خیره به چشمای قرمزش گفتم: مامان بابا که مامان باباند ازم نمیپرسند کجام بعد تو داری از من میپرسی کدوم قبرستونی بودم؟ نکنه از این به بعد باید به تو هم جواب پس بدم؟ ادامه وحشتزده در پارت بعد♞ لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری