رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

ارسال‌های توصیه شده

خدایا بزرگیت رو شکر! هی سورپرایزمون می کنی با اتفاقای جدید، حالا درسته ما هم پررو تر از حرفاییم و هر هر می خندیم و عین خیالمون نیست ولی دیگه وجدانا این یکی سورپرایز نبود فاجعه بود. 

هر لحظه فشاری که روم بود داشت بدتر می شد و اگه تا یه دقیقه دیگه از اونجا لفت نمی دادم مطمئنم مامان از دنیا ریمم  می کرد. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • پاسخ 95
  • ایجاد شده
  • آخرین پاسخ

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

بیشترین ارسال‌ها در این موضوع

ارسال‌های محبوب

مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که می‌تونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد.  عشق در قلبم رو ز

بسم الله الرحمن الرحیم #پارت_اول _ آقای نمازی! دستم روو بالا بالا و تکون دادم. _ حاضر استاد. بدون توجه به مسخره بازی های من گفت: _ خوب مثل اینکه چند دانشجوی نو ورود داریم. آقای پیام چشم

عاشقانه ، اجتماعی 

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

بدو بدو به سمت دستشویی دویدم. بابا عصبانی گفت: 

- توی این وضعیت تو کجا میری؟! 

- الان میام. 

وقتی اومدم همه دورهم نشسته بودن و حرف میزدن. بابا می گفت: 

- آخه مرد حسابی چرا اون رو می خوای؟ تا بود که حسابی کتکت میزد. بعد هم یواشکی پسرت رو برداشت ببره مثل اون پسرهای قلچماقش به عنوان بادیگارد و نوچه بزرگ کنه که تونستی به موقع متوجه بشی و پسش بگیری اما یک سر این مدت به ما نزد. چرا حالا دنبال این زن داری میری؟ 

بابا بزرگ با حرص گفت: 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 5
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

13 دقیقه قبل، آتناملازاده گفته است:

بدو بدو به سمت دستشویی دویدم. بابا عصبانی گفت: 

- توی این وضعیت تو کجا میری؟! 

- الان میام. 

وقتی اومدم همه دورهم نشسته بودن و حرف میزدن. بابا می گفت: 

- آخه مرد حسابی چرا اون رو می خوای؟ تا بود که حسابی کتکت میزد. بعد هم یواشکی پسرت رو برداشت ببره مثل اون پسرهای قلچماقش به عنوان بادیگارد و نوچه بزرگ کنه که تونستی به موقع متوجه بشی و پسش بگیری اما یک سر این مدت به ما نزد. چرا حالا دنبال این زن داری میری؟ 

بابا بزرگ با حرص گفت: 

- دوست دارم، تو هم غلط میکنی چیز دیگه‌ای بگی

دست خیسم رو به شلوارم کشیدم که پدربزرگ گفت

- بی پدر اون جارو نگاه کن تا انقدر دستت رو با شلوارت خشک نکنی

  • لایک 6
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بابا گفت: 

- تو که انقدر حساس روی کاری چطور با شمسی می خوای کنار بیای؟ 

- اولا شمسی نه و ننه. بعدش هم بابا چرا نمی فهمی. من عاشقشم! تمام این سال ها نتونستم به زن دیگه ای فکر کنم. من عاشق همین اخلاق گند و رفتار تندشم. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

بابا کلافه دستی به موهای جو گندمیش کشید و گفت: 

- بابا ول کن پدر من کدوم ننه؟! این به قول شما ننه ما انگار از اون خان های روستاهاست یه نگاه بهت بندازه... 

با نیش گشادی حرف بابا رو قطع کردم و بی حواس با صدای بلندی گفتم: 

- میرینـ... 

یه لحظه نگاهم گره خورد به چشم های گرد شده ملکا و پانیذ و مامان و البته نگاه میر غضب بابا و بابابزرگ.من خفه بشم بهتره امینت جانی هم دارم تازه. 

لبخند ضایعی زدم و دستپاچه گفتم: 

- من چیزی گفتم؟! نه اگه گفتم هم که خودتون می دونین دیگه چیز خوزدم با مخلفات. ادامه بدین. 

چشم غره وحشتناکی بهم رفتن.  

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

بابا کلافه گفت: 

- تو دقیقه چرت و پرت نگو ببینم اینجا چه خبره؟ اصلا چطور توی این وضعیت می تونی چرت و پرت بگی؟ 

- بابا انقدر من این مدت چیزهای شوکه آور دیدم عادت کردم دیگه. 

بابا ترجیح داد بجای من با بابا بزرگ شر و کله بزنه: 

- خوب برو ازش خواستگاری کن. چرا اومدی سراغ ما؟! 

- بابا گفته تا شما دوتا نیان جواب نمیده. 

- یعنی بعد از چهل، پنجاه سال یاد بچه هاش که کرده اینه که بیان خواستگاریش؟! یعنی الان بلند بشم بیام خواستگاری ننه م؟ 

من غش کردم. چشم غره ای به من رفت و گفت: 

- زهرمار! 

 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • مدیر اجرایی
3 ساعت قبل، آتناملازاده گفته است:

بابا کلافه گفت: 

- تو دقیقه چرت و پرت نگو ببینم اینجا چه خبره؟ اصلا چطور توی این وضعیت می تونی چرت و پرت بگی؟ 

- بابا انقدر من این مدت چیزهای شوکه آور دیدم عادت کردم دیگه. 

بابا ترجیح داد بجای من با بابا بزرگ شر و کله بزنه: 

- خوب برو ازش خواستگاری کن. چرا اومدی سراغ ما؟! 

- بابا گفته تا شما دوتا نیان جواب نمیده. 

- یعنی بعد از چهل، پنجاه سال یاد بچه هاش که کرده اینه که بیان خواستگاریش؟! یعنی الان بلند بشم بیام خواستگاری ننه م؟ 

من غش کردم. چشم غره ای به من رفت و گفت: 

- زهرمار! 

 

لباسم و صاف کردم خب انگاری یکم جدی شدن باید اینجا به کار بره، دستم و مشت کردم جلو دهنم گرفتم و بعدِ تک سرفه‌ای که کردم گفتم:

- خب بابا فکر نکنم که عیبی داشته باشه این یه بار بگذرید رو با بابابزرگ برید خواستگاریِ نن...

با خیز برداشتن بابابزرگ سمتم تند حرفم رو عوض کردم گفتم: نه چیزه یعنی مامانتون! به هرحال بخشش از بزرگانه دیگه.

بابابزرگ جوری نگاهم کرد انگار یه تخته‌ام کمه، مامان چشم درشت کرد ملکا و پانیذ با دستشون یه حالت «خاک تو سرت» گرفتند، بابا ابروهای پهن مشکی‌شو برد بالا از سرجاش بلند شد اومد سمتم با دستش اشاره زد بلند شم که گفتم: جان؟ چی‌شده؟

از پشت یقه‌ام و گرفت و بلندم کرد گفتم: ای بابا، پدر من چیکار داری میکنی؟ چی گفتم مگه؟

بابا:

- دارم میبرم پرتت کنم از خونه بیرون تا انقدر چرت و پرت تحویل من و بقیه ندی.

التماس‌گونه گفتم: بابا یه دقیقه واستا خب بزار بقیه‌ی حرفام و بزنم، نمی‌زاری که.

یه جوری یقه‌ام و ول کرد که از پشت محکم افتادم زمین و قیافم تو همدیگه رفت. ای خدا، اوس کریم دستت درد نکنه یعنی ما از خانواده هم نباید شانس بیاریم؟

با درد از جا بلند شدم بابابزرگ گفت: خب بنال ببینم چیه حرفت؟

رو به بابا کردم گفتم: پدر من، عزیز من، کار غلطی که نمیخوان بکنند، حالا مامانتون چندسال پیش یه اشتباهی کرده بیاید بزاریم پای تجربه نداشتن. الان وقتی بابابزرگ می‌خواد و گفتن شما بیاید چرا قبول نمی‌کنید؟ شاید این‌بار اون خانم به اصطلاح مامان‌بزرگ یه آدم دیگه شده باشه شما رو ببینه آروم بشه!

  • لایک 3
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

پانیذ با حرص گفت: 

- اون چیزی که تو دیدی یک آدم دیگه شده بود؟ 

- خوب ندیدی اصرار داشت که بچه هات حتما باید بیان؟ شاید می خواست بچه ها بیان تا ازشون حلالیت بطلبه. 

با این حرفم پانیذ و ملکا قانع شدن اما بابا غرید: 

- الان پشیمون شدنش چه بدرد من می خوره؟ من همه زندگیم رو از دست دادم. بچگیم رو. نوجوونی و جوونیم رو. با اینکه نبود اسمش همه جا بود. همه بهم می گفتن که تو بچه فلانی هستی. همه جا اسم مادرم به بدی در رفته بود. 

اشک توی چشم هاش جمع شد. دلم سوخت. تا حالا فکر نکرده بودم شاید بابا هم دردهایی داشته باشه. کلا تا حالا به هیچ کسی جز خودم فکر نکرده بودم. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بعد گفت: 

- تازه اگه می خواست از دلمون در بیاره اون باید می اومد اینجا. 

یکدفعه. پدر بزرگ زیر گریه زد و روی مبل نشست و به پاهاش کوبید.

- من هم همه این طعنه ها رو شنیدم و توهین ها رو دیدم، درد عشق رو تحمل کردم، هر روز دوست داشتم خودم رو بکشم اما اینکار رو نکردم چون شما رو داشتم. بعد هم تو من رو به یک دختر فروختی و رفتی. حالا هم نمی ذاری به اولین و آخرین آرزوی زندگیم برسم؟ 

همه با دلسوزی نگاهش کردیم. بابا گفت: 

- خوب من راضی، آبجی رو چطور می خوان به کار بیارید؟

- من با اون قبلش صحبت کردم. 

- ا! اول پیش اون رفتید؟! چطور؟! 

بابا بزرگ نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت. 

- من با تو قهر بودم با دخترم که قهر نبودم. 

ملکا گفت: 

- اما من شما رو ندیده بودم. 

- چون بابات راضی نبود. می خواست اینطور انتقام بگیره. 

  • لایک 4
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- از شما؟! 

- از همه. اون هیچ وقت دایی ت رو نبخشید. 

بابا پلک هاش رو روی هم فشار داد و گفت: 

- لعنتی! باشه، میریم. 

ما هورا کشیدیم. بابا مظلوم به بابا بزرگ نگاه کرد. 

- بنظرت آبجی وقتی من باشم میاد؟ 

بابا بزرگ با یکم خشم و یکم بغض گفت: 

- اون خر تر از اینه که به دل بگیره. 

ملکا که بغض کرده بود گفت: 

- ا، مامانمه ها. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

بابا بزرگ با گریه گفت: 

- میان برام خواستگاری؟ 

بابا گفت: 

- باشه، باشه. 

بابا بزرگ خوشحال شد و خندید و رو به من گفت: 

- آتیش کن اون ابوقراضت رو. 

خندیدم. 

- دستت درد نکنه! 

بابا به مامان گفت: 

- حاضر شو توهم بیا. 

و به بابابزرگ رو کرد. 

- من فقط بخاطر شما میام وگرنه هیچ علاقه ای به دیدن اون خانم نداشتم. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

مامان گفت:

- واستین غذا بخوریم بعد بریم. 

بابا سر غذا کلافه بود. مدام غر میزد. بعد از غذا با تردید اماده شدیم. ما سوار ماشین ملکا شدیم و بابا بزرگ و مامان و بابا باهم. سر راه ملکا گفت: 

- استرس دارم که قرار مامانم داداشش رو ببینه. 

- تو که خوبی. من توی شوک ماجرا هستم. 

- واقعا. اگه کسی بفهمه توی ایران این اتفاقا که برای خانواده ما افتاده، افتاده لول کشورمون درجه میاد پایین تر. 

خندیدیم. به در خونه ملکا که رسیدیم بابا ماشین رو دور تر نگه داشت و ما جلوی خونه نگه داشتیم و زنگ زدیم. انگار مادرش اماده بود که پایین اومد. به ما سلام کرد و نگاهی به ماشین بابا انداخت که فاصله ش زیاد بود و سوار شد. احساس کردیم بغض داره برای همین توی ماشین سعی کردیم تا حد امکان دلقک بازی در بیاریم تا حالش بهتر بشه. اخر سر گفت: 

- تو چقدر سبکی بچه! بابات اینطور نبود. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

همه خندیدیم. به جلوی خونه شمسی الملوک که حالا فهمیدیم مادر جونمونه رسیدیم و پیاده شدیم. یکم بعد ماشین بابا اومد و با فاصله از ما ایستاد. طول کشید تا بابا بتونه پیاده بشه. به سمت ما اومد. عمه با چشم‌های خیس که یک قطره اشک هم از کنار چشمش پایین می ریخت نگاهش کرد. بابا جلوی عمه ایستاد و سرش پایین بود. انگار یک عمر طول کشید تا بابا تونست بگه:

- آبجی شرمنده م! من به تو خیلی بد کردم! چیزی ندارم بگم جز اینکه شرمنده‌م! 

بغض عمه ترکید. کمی سرش رو پایین انداخت و گریه کرد و بعد گفت: 

- من خیلی وقته تو رو بخشیدم! 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای این که دم آشتی کنون و البته خواستگاری از ننه بزرگمون ناراحتی بیشتری پیش نیاد سعی کردم جمع رو تو دستم بگیرم. لبخندی پر انرژی زدم و گفتم: 

- فیلم هندیش نکنین دیگه، بریم که ننه بزرگ جد... 

با پس گردنی که از پانی و ملکا خوردم و چشم غره حسابی بقیه تصمیم گرفتم ساکت بمونم و چیزی نگم. محبت به این جماعت نیومده والا! 

بابا بزرگ دستی به چند تار شویدش کشید و زنگ در و فشرد. چند لحظه بیشتر نگذشته بود، عموجون جدیدمون که از همه قلچماق تر بود در و باز کرد. لامصب یه جوری آدم و نگاه می کرد ناخودآگاه حس می کردم برادرزاده بروسلیم. با صدای پانی که داشت منتظر نگاهم می کرد از فکر بیرون اومدم. همه رفته بودن داخل، فقط پانی و عمو بروسلی مونده بودن و منتظر نگاهم می کردن. لبخند خجولی زدم و از در گذشتم و رفتیم تو. 

تا در وروردی خونه رو باز کردیم و پامونو تو خونه گذاشتیم با چیزی که دیدم، جفت ابروهام بالا پرید. انتظار داشتم بعد از این همه سال ننه بزرگ، بابا و عمه رو با عشق بغل و اظهار دلتنگی کنه. اما خب... 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

۱ ساعت قبل، مهدیه طاهری گفته است:

بی احساس گفت: شما عتیقه‌ها اینجا چیکار می‌کنین؟ 

عمه بغضش شکست و اشک ریخت. بابا با همون صورت اخمو گفت: این همه سال گذشته، اگه محبت نمیکنی حداقل زخم زبون هم نزن. ما اگه الان اینجایم به فقط بخاطر باباست. 

شمس‌الملوک گفت: وووووی! بیا منو بخور. 

مهدیه بالا نوشتیم خودش شرط کرده بچه هاش بیان بعد توهم نوشتی راضی نیست از اومدنشون خواننده قاطی میکنه😭😂

لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

2 دقیقه قبل، زهره تقیزاده گفته است:

مهدیه بالا نوشتیم خودش شرط کرده بچه هاش بیان بعد توهم نوشتی راضی نیست از اومدنشون خواننده قاطی میکنه😭😂

اخه تو گفتی اما خب.. 

دیگه فکر کردم میخواین بپیچونین. 

ولش من پاک کردم هر کار میخواین بکنین

ویرایش شده توسط مهدیه طاهری
  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

1 دقیقه قبل، مهدیه طاهری گفته است:

اخه تو گفتی اما خب.. 

دیگه فکر کردم میخواین بپیچونین. 

ولش من پاک میکنم هر کار میخواین بکنین

اره ولی منظورم این بود ک مثلا بنویسیم چون شمس الملوک با این اینکه خودش گفته باید بچه هاش بیان اما خب چون بداخلاقه یکمی با محبت و اینا قهره و به جای بغل و بوس یه ریکشن دیگه ای نشون میده

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 2
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

خخ من رو بگو خوشحال شدم چندتا پارت نوشتید نگو... 

  • لایک 1
  • هاها 1
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
12 ساعت قبل، زهره تقیزاده گفته است:

برای این که دم آشتی کنون و البته خواستگاری از ننه بزرگمون ناراحتی بیشتری پیش نیاد سعی کردم جمع رو تو دستم بگیرم. لبخندی پر انرژی زدم و گفتم: 

- فیلم هندیش نکنین دیگه، بریم که ننه بزرگ جد... 

با پس گردنی که از پانی و ملکا خوردم و چشم غره حسابی بقیه تصمیم گرفتم ساکت بمونم و چیزی نگم. محبت به این جماعت نیومده والا! 

بابا بزرگ دستی به چند تار شویدش کشید و زنگ در و فشرد. چند لحظه بیشتر نگذشته بود، عموجون جدیدمون که از همه قلچماق تر بود در و باز کرد. لامصب یه جوری آدم و نگاه می کرد ناخودآگاه حس می کردم برادرزاده بروسلیم. با صدای پانی که داشت منتظر نگاهم می کرد از فکر بیرون اومدم. همه رفته بودن داخل، فقط پانی و عمو بروسلی مونده بودن و منتظر نگاهم می کردن. لبخند خجولی زدم و از در گذشتم و رفتیم تو. 

تا در وروردی خونه رو باز کردیم و پامونو تو خونه گذاشتیم با چیزی که دیدم، جفت ابروهام بالا پرید. انتظار داشتم بعد از این همه سال ننه بزرگ، بابا و عمه رو با عشق بغل و اظهار دلتنگی کنه. اما خب... 

همه با اخم و ابروهای درهم هم رو نگاه می کردن. ما هول شده بودیم ننه بزرگ دست به کمر ایستاد. 

- نمی خوان بشینید؟ 

بابا با حرص گفت: 

- دعوتمون نکردی 

بعد سمت مبل رفت و نشست. عمه هم مغلوب کناری نشست و همه نشستیم. معذب بودیم. نگاه بابا و عمه روی ننه بزرگ می رفت و نمی تونستن جلوی این رو بگیرن. ننه بزرگ بی احساس ما گفت: 

- چیه؟ خوشگل ندیدید؟ 

یکم بعد با حرص گفت: 

- نمی خوان ابراز محبتی به مادرتون بکنید؟ 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

15 دقیقه قبل، آتناملازاده گفته است:

همه با اخم و ابروهای درهم هم رو نگاه می کردن. ما هول شده بودیم ننه بزرگ دست به کمر ایستاد. 

- نمی خوان بشینید؟ 

بابا با حرص گفت: 

- دعوتمون نکردی 

بعد سمت مبل رفت و نشست. عمه هم مغلوب کناری نشست و همه نشستیم. معذب بودیم. نگاه بابا و عمه روی ننه بزرگ می رفت و نمی تونستن جلوی این رو بگیرن. ننه بزرگ بی احساس ما گفت: 

- چیه؟ خوشگل ندیدید؟ 

یکم بعد با حرص گفت: 

- نمی خوان ابراز محبتی به مادرتون بکنید؟ 

نتونستم جلوی زبونم و بگیرم یعنی با این ننه بزرگ و زبونش ترجیح می دادم چشم غره های بقیه رو تحمل کنم ولی اصلا ساکت نشینم. 

- ننه جون اینا رو هم خودت زاییدی دیگه، چه انتظاری ازشون داری؟! 

به دنبال حرف من پانیذ هم سری تکون داد و گفت: 

- آره والا! 

ملکا که نزدیک ننه بزرگ نشسته بود چشم غره نامحسوسی بهش رفت و با کنایه گفت: 

- بعد این همه سال هم که اینطوری باهاشون با محبت حرف می زنین. چه انتظاری ازشون دارین؟! 

همین یه جمله کافی بود تا ننه بزرگ ه عصای چوبی یزرگش و بلند کنه و با تمام توان بکوبه به پای ملکا و صدای آخش و بلند کنه. 

- آخ پام! 

با دیدن بغض و نگاه لب ریز از اشکش طاقت نیاوردم، حال خودم رو نمی فهمیدم ولی این حال هرچی که بود دوست نداشت ملکا رو اینطوری ناراحت و بغضی ببینه. اخم پر رنگی رو صورتم نشست و... 

 

ویرایش شده توسط زهره تقیزاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

از جا پریدم. 

- معلوم هست داری چه غلطی می کنی پیرزن؟ 

اون مردهای گنده از جا پریدن 

- چی زر زر کردی؟ 

بابا بلند شد و گفت: 

- اصلا ما قرار نیست برگردیم. نه این مامان رو می خوام نه این برادرهای قلچماغ رو. بلند بشین بریم. 

احساس کردم بابا یکم ترسیده. عمه سمت ملکا دوید و نگران گفت: 

- خوبی عزیزم؟ ببینم پات رو! 

من هم نگاه کردم. مچ پای ملکا حسابی باد کرده بود. مامان با پرخاش به ننه بزرگ گفت: 

- تو از اون چیزی که می گفتن هم بدتری. 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی

- خفه شو ببینم.

پانیذ کمک ملکا رفت. 

- بلند شو بریم. 

کمکش کرد و به سمت در رفتیم اما یک نفر جلومون رو گرفت. یکی از همون پسرها بود. 

- کجا؟! 

بابا سریع ما رو عقب کشید. 

- چه کوفتته؟ 

- درسته صحبت کن پیری! 

بعد یک قدم جلو اومد. 

- برای ننه مون که خیلی خوب قلدری می کردی. به ما که رسید وا رسید، ها؟ 

  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

- خجالت بکش من برادر بزرگ ترتم. 

- هر خری می‌خوای باش! 

- برید کنار می خوایم بریم. ما دیگه پشت دستمون رو داغ کردیم با این زن کاری داشته باشیم. 

شمسی الملوک با پوزخند گفت: 

- کجا؟ دیر اومدید زود می خوان برین! بودین حالا. 

ناخودآگاه احساس خطر کردم. نگاهی به بقیه کردم. اون ها هم همین حس رو داشتن. سعی کردم زودتر از این شرایط راحت بشم. خدایا نذر می کنم اگه این مشکل حل بشه پسر خوبی بشم! رو به بابا گفتم: 

- بریم دیگه من یک لحظه هم این وضعیت رو تحمل نمی کنم. 

هنوز سومین قدم رو بر نداشته بودم که یک نفر جلوم رو گرفت. دیگه ترسیده بودم: 

- شما از جون ما چی می خوان؟ 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

  • نویسنده اختصاصی
ارسال شده در (ویرایش شده)

یقه‌م رو گرفت. قلبم ریخت. به عقب پرتم کرد. سعی کردم طوری نشون بدم انگار اصلا نترسیدم. شمسی الملوک گفت: 

- خیلی احمق هستید که واقعا برای خواستگاری اومدید. 

یکی از اون پسرها گفت: 

- اما حالا که اومدید باید واستین. 

یکی دیگه‌شون گفت: 

- حداقل تا وقتی که رضایت بدید که دار و ندارتون به اسم ما میشه. 

ترسیده بودیم. بابا بزرگ به شمسی الملوک نگاه کرد. 

- تف بهت بیاد بی شرف! به عشق پاک من که نه، حداقل به بچه‌هات رحم کن. 

ویرایش شده توسط آتناملازاده
  • لایک 3
لینک ارسال
به اشتراک گذاری در سایت های دیگر

برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید

برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید

ایجاد یک حساب کاربری

برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !

ثبت نام یک حساب کاربری جدید

ورود به حساب کاربری

دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید

ورود به حساب کاربری

اطلاعیه ها


×
×
  • اضافه کردن...