نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد بچه ها تو رو خدا یکی پارت جدید رو بفرسته @سایه مولوی@زهره تقیزاده@دنیای کوچک من لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 7 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد 6 ساعت قبل، آتناملازاده گفته است: بچه ها تو رو خدا یکی پارت جدید رو بفرسته @سایه مولوی@زهره تقیزاده@دنیای کوچک من فردا بنویسم دا چشم حالم خوب نیست امشب 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 7 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد 7 دقیقه قبل، زهره تقیزاده گفته است: فردا بنویسم دا چشم حالم خوب نیست امشب خدا بد نده 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 7 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 7 مرداد 10 دقیقه قبل، آتناملازاده گفته است: خدا بد نده چیزی نیست... لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد در ۱۴۰۵/۲/۱۷ در 02:19، آتناملازاده گفته است: یقهم رو گرفت. قلبم ریخت. به عقب پرتم کرد. سعی کردم طوری نشون بدم انگار اصلا نترسیدم. شمسی الملوک گفت: - خیلی احمق هستید که واقعا برای خواستگاری اومدید. یکی از اون پسرها گفت: - اما حالا که اومدید باید واستین. یکی دیگهشون گفت: - حداقل تا وقتی که رضایت بدید که دار و ندارتون به اسم ما میشه. ترسیده بودیم. بابا بزرگ به شمسی الملوک نگاه کرد. - تف بهت بیاد بی شرف! به عشق پاک من که نه، حداقل به بچههات رحم کن. رفت سمت شمسی که شخصا حسابش رو برسه و گفت: تا امروز هر غلطی که کردی باز هم دوستت داشتم اما تموم شد. امروز یا جنازه ی من میره بیرون یا تو. به این نوچه های قلچماقت هم بگو دست از سر بچه های من بردارند.هرچند نامردی تو خونشون هست و از تو و اون بابای نامرد از تر تو به ارث بردن بهشون بگو یه بار مردونه بجنگند با من و بذارن بچه ها برن. اصلا اگه من باختم هر چی دارم مال تو و اون نوچه هات باشه؟؟ خودت میدونی ثروت من آنقدری هست که تو و نوچه هات رو تا آخر عمر تأمین کنه. قبوله؟؟ شمسی یه نگاه متفکر به پدربزرگ و ما انداخت و گفت: خیله خب قبوله. پسرا بذارید بچه ها و نوه هاش برن فقط این پسره بمونه. به هر حال هر قراردادی یه وجه ضمانت لازم داره مگه نه؟ من که تازه از شوک خارج شده بودم با ترس به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: چرا من آخه؟ مامانم هم داد زد: امکان نداره بگذارم پسرم اینجا بمونه. پدربزرگ یه لبخند یه وری بهش زد و گفت: به من اعتماد کن عروس گلم. قول میدم سالم بهت برش گردونم. مامانم با تردید بهش نگاه کرد و گفت: آخه شما یه پیرمرد و یه جوون لاجون هستین چجوری قراره از پس این قلچماق ها بربیاین؟ پدربزرگ با همون لبخند یه وری حرص در بیارش گفت: به من اعتماد کن و برو . من پسرت رو صحیح و سالم تحویلت میدم باشه؟ مادرم با تردیدی که هنوز تو نگاهش بود گفت: باشه آمل قول بدین هر دوتون سالم برگردید. ما تازه شما رو پیدا کردیم. دلمون نمیخواد از دستتون بدیم. باید مثل یه خانواده دور هم جمع بشیم دوباره قبوله؟ پدربزرگ این بار درست و حسابی لبخند زد و گفت: قبوله عروس گلم . حالا برید دیر میشه. مامانم با شنیدن این حرف به سمت بقیه رفت و دست بابا رو گرفت و همگی رو به سمت بیرون از اون جهنم دره هدایت کرد. بعد از رفتن مامان اینا شمسی نگاهی به پدربزرگ انداخت و با تمسخر گفت: خب عزیزززم ! حالا که بچه هات رفتن باهم تنها شدیم. بگو ببینم چی میخواستی بگی؟ پدربزرگ یه نگاه عاشقانه به شمسی انداخت و گفت: خب عزیزم اون نوچه هات رو رد کن چهار تا کلام حرف بزنیم با هم . شاید راضی شدی با دل عاشق من بسازی هوم؟ اگر قبول نکردی باز هم اموالم رو میزنم به نامت چطوره؟ شمسی یه نگاه متفکر به پدربزرگ و من انداخت و گفت: باشه قبوله. پسرا میتونید بیرون اتاق منتظر بمونید. این بچه هم با خودتون ببرید. خوش دارم یکم با این عاشق دلخسته تنها باشم. هه.. با نگرانی به پدربزرگ نگاه کردم و گفتم: من هیچ جا نمیرم. ترجیح میدم پیشت بمونم. پدربزرگ هم گفت: نترس بچه فقط بهم اعتماد کن و زمان بده. منم با تردید نگاهش کردم و گفتم: با این که الانم به خاطر اعتماد به جنابعالی ته چاه افتادم اما برای آخرین بار بهت اعتماد میکنم . امیدوارم که پشیمون نشم. فقط تو رو خدا زودتر تمومش کن و منو با این قلچماق ها زیاد تنها نگذار. اینو که گفتم شمسی گفت: نترس بچه میسپرم که بهت به خوبی رسیدگی کنند. اونا تا وقتی من بهشون نگم دست از پا خطا نمی کنند. زیر لب گفتم: امیدوارم. شمسی رو کرد بهم و گفت: چیزی گفتی بچه؟ منم گفتم: نه هیچی نگفتم الآن هم از این جا میرم بیرون تا شما به حرف هاتون برسید. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد یک ساعتی از بیرون اومدنم از اتاق میگذشت. صحبت کوتاهشون انقدر طولانی شد که حتی قلچماق ها هم حوصله اشون سر رفت و گرفتند خوابیدند همون جا.منم که دیگه حوصله ام سر رفته بود وقتی کاملا از خواب بودن این دوتا قلچماق مطمئن شدم،به سمت در اتاق رفتم و آروم بازش کردم تا یه سرکی به داخل بکشم ببینم چه خبره؟ اما هر چی بیشتر نگاه میکردم کمتر به نتیجه می رسیدم.سالن غرق سکوت بود و هیچ خبری از شمسی و پدر بزرگ نبود. جلوتر رفتم دیدم پدر بزرگ روی مبل افتاده و شمسی با اون هیبتش افتاده روش. با خودم گفتم: هیچی دیگه تموم شد اگه از دست قلچماق ها جون سالم به در برد از اون زیر جون به در نمی بره. ماشالله کوه چربی بود شمسی خانوم. من نمی دونم ایم پدربزرگ ما عاشق چه چیزی تو این بشر شده؟ نه اخلاق درست و حسابی داره نه قیافه. همین جوری با خودم درگیر بودم که صدای بابابزرگم رو شنیدم گفت: جای این که با خودت حرف بزنی پاشو بیا کمک من پیرمرد این وزنه رو از رو من بزنیم کنار و در بریم. به خودم اومدم و رفتم کمکش و با هم شمسی رو کنار زدیم و گذاشتیمش رو مبل. پدربزرگ هم یه نفس راحت کشیدم و گفت: بدو تا این مصیبت های آسمونی بیدار نشدند بریم خونه. با تعجب گفتم: این چجوری خوابید؟ از کجا میدونی قلچماق ها خوابند؟ نگاه متأسفی بهم انداخت و گفت: با این هوشت چجوری نوه ی منی آخه؟ معلومه که میدونم چون خودم با خدمت کار خونه دست به یکی کردم تا توی غذا و نوشیدنی شون خواب آور قوی بریزه . فقط زمان لازم داشتیم تا اثر کنه که خداروشکر به خوبی تونستم زمان بخرم. پاشو بریم از این جا تا پلیس نیومده؟ با بهت نگاهش کردم و گفتم: پلیس برای چی؟ این جا چه خبره؟ با حرص نگاهم کرد و گفت: صدات رو بیار پایین الان بیدارشدن میکنی و جفتمون رو به فنا میدی. پاشو بریم تو راه همه چی رو برات تعریف میکنم. سریع با هم از اون خونه ی جهنمی بیرون زدیم و رفتیم سوار ماشینمون که بیرون گذاشتیمش شدیم و به سمت خونه ی بابابزرگم راه افتادیم. تو راه بابابزرگم همه چیز رو برام تعریف کرد. من در حالی که دهنم از تعجب باز مونده بود گفتم: وای خدای من! عشق و عاشقی و اینا یعنی همه اشون نقشه بود از اول؟؟ پس چرا ما رو وارد این نقشه کردی؟ پدربزرگ برای اولین جدی نگاهم کرد و گفت: نمیخواستم شما رو وارد این پرونده و این بازی کنم اما شمسی مکار تر از اون چه فکر میکردم بود. با همون بهت و تعجب نگاهش کردم و گفتم: هنوز هم باورم نمیشه شما پلیس بودین و این همه سال مخفیانه دنبال این باند خلافکار بودین. پس برای همین بابا و عمه ام رو از خودتون دور کردین نه؟ وای خدا هنوز هم حس میکنم دارین باهام شوخی میکنید. پدربزرگ با جدیتی که تا امروز ازش ندیده بودم گفت: مگه من با تو یه الف بچه شوخی دارم؟ با ترس نگاهش کردم و گفتم: حالا که بیشتر فکر میکنم نه. آروم جناب سرهنگ. میگم یعنی الآن شرشون به طور کامل از سرمون بر طرف شده؟ پدربزرگ هم دوباره جدی نگاهم کرد و گفت: پس من یک ساعته دارم چی میگم؟ تمام این سال ها که مأمور مخفی بودم تلاش کردم تا مدرک درست و حسابی گیر بیارم ازشون. حالا با اون مدارک که من دادم دست همکارام و میزان خلافی که مرتکب شدند هیچ شانسی برای زنده موندن ندارند. با خوشحالی نگاهش کردم و گفتم: دمت گرم بابابزرگ. روز اولی که دیدمت فکر نمی کردم انقدر خفن باشی. بابابزرگم با حرص نگاهم کرد و گفت: درست حرف بزن بچه . خفن چیه؟ در ضمن اون شخصیت پوشش من بود و باید همیشه تو اون قالب میموندم چون زیر نظر بودم و باید باورم میکردند. حالا هم پیاده شو رسیدیم بقیه منتظرند. با بهت نگاهش کردم و گفتم: یعنی همه می دونستند الا من؟ با جدیت نگاهم کرد و گفت: خیر فقط ملکا می دونست و اون همه رو آورده این جا. بر خلاف جنابعالی دهن لق هم نيست. گفته منتظر باشن تا من بیام حقیقت رو تعریف کنم.پیاده شو بچه جان. پیاده شدم و در حالی که به سمن خونه ی بابابزرگم می رفتم به ماجراهای عجیبی که از سر گذروندیم فکر میکردم. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد که صدام زد: - هی پسر! به سمتش برگشتم. - بله! کاغذی رو به سمتم گرفت. - بیا این رو بگیر. - چی هست؟ - بیا بگیر ببینم. اه چقدر این پدر و پسر و من نوه اخلاقمون مضخرفه که جواب سوال رو نمیدیم. کاغذ رو گرفتم و باز کردم. جا خوردم. خودش توضیح داد: - با همکارهام استهشاد جمع کردیم که بابای ملکا راضی بشه دختر مثل گلش رو به توی دیونه بده. حالا برو خوش باش! چشم هام برق زد. - بابا دمت گرم! - برو، فعلا. - کجا؟ دوباره گم نشی! - نه بر می گردم. بعد حرکت کرد و در همون حال دست برام تکون داد. من هم دست تکون دادم و کاغذ رو توی مشتم فشردم. 4 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) بالاخره بعد از چند بار برو و بیا و خواستگاری پدر ملکا راضی به ازدواجمون شد و الان دم در آرایشگاه منتظرم که بیاد بیرون و بریم به مجلس عروسیمون برسیم. دنیا واقعا خیلی عجیبه کی فکرش و می کرد یه همکلاسی دختر تو دانشگاه فامیلم در بیاد و بعد عاشقش بشم! اون هم با این همه ماجرا. با باز شدن در آرایشگاه سرم و بلند کردم، ملکا بود چون شنل تنش بود چیزی از آرایش صورتش ندیدم. با دستور فیلمبردار خم شدم، آروم پیشونی داغش و بوسیدم. این حالت ها برام نا آشنا بود از کی تا حالا با دیدن ملکا قلبم تند می زنه، طوری که می خواد از جاش کند بشه؟! دسته گلی از رز سفید و به دستش دادم و آروم دستش و گرفتم رفتیم و سوار ماشین شدیم. به محض سوار شدن سریع خم شدم و شنلش و کمی به عقب دادم تا بتونم ببینمش. مات موندم اینی که جلومه واقعا ملکاست! پلکی زدم و به آرومی گفتم: - چقدر خوشگل شدی! لبخند شیطونی زد و گفت: - خوشبخت میشیم، مگه نه آقای خوشتیپ؟! زدم زیر خنده و گفتم: - بله مادمازل!اینو قول میدم بهت. صورتش و بین دستام گرفتم و... چیه؟! چقدر می خونین! بسه دیگه از دست شما زن آینده مو هم نمی تونم ببوسم؟! یا علی! ویرایش شده 8 مرداد توسط زهره تقیزاده 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد (ویرایش شده) 20 دقیقه قبل، زهره تقیزاده گفته است: بالاخره بعد از چند بار برو و بیا و خواستگاری پدر ملکا راضی به ازدواجمون شد و الان دم در آرایشگاه منتظرم که بیاد بیرون و بریم به مجلس عروسیمون برسیم. دنیا واقعا خیلی عجیبه کی فکرش و می کرد یه همکلاسی دختر تو دانشگاه فامیلم در بیاد و بعد عاشقش بشم! اون هم با این همه ماجرا. با باز شدن در آرایشگاه سرم و بلند کردم، ملکا بود چون شنل تنش بود چیزی از آرایش صورتش ندیدم. با دستور فیلمبردار خم شدم، آروم پیشونی داغش و بوسیدم. این حالت ها برام نا آشنا بود از کی تا حالا با دیدن ملکا قلبم تند می زنه، طوری که می خواد از جاش کند بشه؟! دسته گلی از رز سفید و به دستش دادم و آروم دستش و گرفتم رفتیم و سوار ماشین شدیم. به محض سوار شدن سریع خم شدم و شنلش و کمی به عقب دادم تا بتونم ببینمش. مات موندم اینی که جلومه واقعا ملکاست! پلکی زدم و به آرومی گفتم: - چقدر خوشگل شدی! لبخند شیطونی زد و گفت: - خوشبخت میشیم، مگه نه آقای خوشتیپ؟! زدم زیر خنده و گفتم: - بله مادمازل!اینو قول میدم بهت. صورتش و بین دستام گرفتم و... چیه؟! چقدر می خونین! بسه دیگه از دست شما زن آینده مو هم نمی تونم ببوسم؟! یا علی! خیلی خوب بود. ممنونم از قلم خوبت. امیدوارم که حال خودت و قلبت دیگه خوب باشه همیشه. به نظرم بهترین پایان می تونه باشه. نظر شما چیه؟ ویرایش شده 8 مرداد توسط دنیای کوچک من 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد 18 دقیقه قبل، دنیای کوچک من گفته است: خیلی خوب بود. ممنونم از قلم خوبت. امیدوارم که حال خودت و قلبت دیگه خوب باشه همیشه. به نظرم بهترین پایان می تونه باشه. نظر شما چیه؟ به خوبی و میمنتی ان شاءالله 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد 4 دقیقه قبل، آتناملازاده گفته است: به خوبی و میمنتی ان شاءالله حالا اگر خواستید بعدا می تونیم در قالب جلد دوم ادامه اش بدیم وگرنه همین پایان خوش و خوبی هست. 3 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد بعضی وقت ها ، باید یه نقطه بذاری و دوباره شروع کنی باز بخندی ، باز بجنگی ، باز بیفتی و دوباره محکمتر پاشی گاهی هم باید یه لبخند قشنگ به همه تلخی ها بزنی بگی ممنونم که یادم دادین به خودم تکیه کنم ... امروز در ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵ این داستان به اتمام میرسد نویسنده این داستان همه بچه های انجمن هستن یعنی هرکی می تونست توی داستان شرکت کنه و نتیجه فکر سمی اینهمه نویسنده بود این داستان را تقدیم می کنیم به رقیه دختر امام علی و همسرش مسلم بن عقیل 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد 6 دقیقه قبل، دنیای کوچک من گفته است: حالا اگر خواستید بعدا می تونیم در قالب جلد دوم ادامه اش بدیم وگرنه همین پایان خوش و خوبی هست. بنظرم بعدا رمان دیگه ای شروع کنیم 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد 6 دقیقه قبل، آتناملازاده گفته است: بنظرم بعدا رمان دیگه ای شروع کنیم فکر خوبیه اگر دوستان هم مشارکت کنند چرا که نه؟ چون همین داستان هم مدت ها ناتمام مونده بود و کسی سراغش نرفته بود. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد 1 ساعت قبل، دنیای کوچک من گفته است: خیلی خوب بود. ممنونم از قلم خوبت. امیدوارم که حال خودت و قلبت دیگه خوب باشه همیشه. به نظرم بهترین پایان می تونه باشه. نظر شما چیه؟ قربونت برم عزیزم ممنونم لطف داری. خوب بود این که هرکدوم از بچه ها یه تیکه از چیزی که گوشه ذهنشون بود و نوشتن و آخرش هم اینطوری تموم شد جالب ترش کرد به نظر خودم. 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد ۱ ساعت قبل، آتناملازاده گفته است: بنظرم بعدا رمان دیگه ای شروع کنیم اره موافقم باهات. یه رمان دیگه با یه ژانر دیگه 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد ۱ ساعت قبل، زهره تقیزاده گفته است: قربونت برم عزیزم ممنونم لطف داری. خوب بود این که هرکدوم از بچه ها یه تیکه از چیزی که گوشه ذهنشون بود و نوشتن و آخرش هم اینطوری تموم شد جالب ترش کرد به نظر خودم. خواهش میکنم گلم. آره کلی اتفاق غیر منتظره به خاطر همین حضور چند نویسنده در داستان افتاد که جذاب ترش کرد. و پایانی شیرین و خوش بود .خیلی عالی بود. به نظرم به بهترین نحو تموم شد. امیدوارم که باز هم از این کارای خلاقانه و زیبا در فضای انجمن ببینیم. 1 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
نویسنده اختصاصی آتناملازاده 1,377 ارسال شده در 8 مرداد سازنده نویسنده اختصاصی اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد دست همتون درد نکنه همکاری قشنگی بود و دوست های خوبی پیدا کردم 2 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد 18 دقیقه قبل، آتناملازاده گفته است: دست همتون درد نکنه همکاری قشنگی بود و دوست های خوبی پیدا کردم دست شما هم درد نکنه. ما هم از همکاری با شما لذت بردیم. روزتون بخیر موفق باشید. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
زهره تقیزاده 771 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد 3 ساعت قبل، آتناملازاده گفته است: دست همتون درد نکنه همکاری قشنگی بود و دوست های خوبی پیدا کردم دست تو هم درد نکنه عزیزم، تو رفیق بهتری بودی:) 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
دنیای کوچک من 268 ارسال شده در 8 مرداد اشتراک گذاری ارسال شده در 8 مرداد 41 دقیقه قبل، زهره تقیزاده گفته است: دست تو هم درد نکنه عزیزم، تو رفیق بهتری بودی:) خواهش میکنم گلم. خیلی ممنونم از لطفت مهربونم. شبت بخیر موفق باشی قشنگم. 1 لینک ارسال به اشتراک گذاری در سایت های دیگر تنظیمات بیشتر اشتراک گذاری ...
ارسالهای توصیه شده
برای ارسال دیدگاه یک حساب کاربری ایجاد کنید یا وارد حساب خود شوید
برای اینکه بتوانید دیدگاهی ارسال کنید نیاز دارید که کاربر سایت شوید
ایجاد یک حساب کاربری
برای حساب کاربری جدید در سایت ما ثبت نام کنید. عضویت خیلی ساده است !
ثبت نام یک حساب کاربری جدیدورود به حساب کاربری
دارای حساب کاربری هستید؟ از اینجا وارد شوید
ورود به حساب کاربری