رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    532
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت صد و پنج تو نیستی که خاکستری روزگار را ببینی من از پشت شیشه‌ی دوده گرفته می‌بینم که آرامش و غرور هم‌زمان درگذر هستند، کجای راه اشتباه شد؟! کجای قدم زدن ما در خیابان‌های پُر پیچک زندگیمان این‌چنین دچار خشکی و خزان شده؟! تو نیستی که ببینی این اندوه بی پایان را تو نیستی که ببینی امیدی دیگر به سوختن و ساختن نیست! تو نیستی و دیگر طاقتی نیست بی‌تو!
  2. #پارت صد و چهار دوباره نسیمی خنک با سوزی خفیف از کنارم گذشت. باز صدای شکستن استخوان‌های برگ‌های زرد، سرخ و نارنجی زیر پا شنیده می‌شود. باز هوا، هوای در آغوش گرفتن‌ها، فصل آوازهای عاشقانه و قدم زدن‌های طولانی زیر نم باران‌ پاییزی. فصل هزار رنگ پخته و فصل تولد آدم‌های پر حس و عاشق. آمده است تا روزهای مرا رنگ کند به طیفی از نارنجی‌های مختلف، فصل بلوط، خرمالو و انار. یک‌چیز کم است! موسیقی، کتاب و قهوه و نشستن کنار تو، نوشیدن جرعه‌ای از قهوه و غرق شدن در کلام تو.
  3. #پارت صد و سه عشق گاهی می‌تواند بدترین حس دنیا و گاهی پر معناترین باشد. همین را می‌دانم که دنیای من بی تو بدرنگ‌ترین و بی‌معناترین مکان عالم است، با من بمان تا بتوانم ظالمانه‌ترین ضربات دنیا را تحمل کنم. آن‌گاه که دستانت امن‌ترین چتر آسمان‌ست و حضورت گرم‌ترین حس امنیت، پس با من بمان که بی‌تو دنیایم تاریک‌ترین مرکز جهان است. تو رنگین‌کمان دنیای بی‌رنگ من باش و دنیای خاکستری مرا رنگارنگ کن با حضورت!
  4. #پارت صد و دو با من بمان تا خورشید را درون دستانت بگذارم. بهتر از تو چه کسی می‌تواند در آشیانه‌ی دلم لانه کند؟! چشمانت دنیای من و دستانت چتر آسمان وجودم، آخرین چیزی که در این دنیا می‌خواهم با من ماندن است. کجای این دنیا بدون تو زیباست؟! کجای این دنیا بدون تو رنگ دارد؟! من عاشق‌ترین موجود زمینم تا وقتی‌که می‌درخشی در آسمان دلم! با من بمان، با من بمان.
  5. #پارت صد و یک دعا می‌کنم که شاید در تاریخی دیگر دوباره تو را کنار پرچین باغ آلبالو ببینم درحال قدم زدن با دستانی پر. هنگامی‌که آلبالوهای درون سبد را زیر و رو می‌کنم با تو چشم در چشم شده و باز دوباره چشمانم ستاره باران عشق تو شود، کنارت قدم زدن در زیر آسمان آبی با لبخندی بر لب و دستانی گرم با گرمای وجودت را می‌خواهم. این آرزویی‌ست در دل! من با جسمی دیگر در تاریخی دیگر منتظرت می‌مانم.
  6. #پارت صد چای که باشد و کسی که کنارش بنشینی و از شادی و غم‌هایت بگویی بدون ترس از قضاوت ناعادلانه، توانستی نصف جهان را فتح کنی. پس منتظر چه هستی؟ بیا زعفران بریزیم، چای را دم کنیم، قندها را بشکنیم، غصه‌ها را بسته‌بندی کنیم و تحویل رودخانه بدهیم!
  7. #پارت نود و نه امروز دلم می‌خواد کنار کسی بنشینم و از قصه بگویم نه از غصه، غصه‌ها را جعبه‌ای کادو کنم بسپارم به رودخانه که رهسپار دریا شود، دلم چای کنار تو می‌خواهد، چای با قند وجودت، کنار هِل نگاهت و عطر زعفران وجودت؛ تو می‌توانی بهترین هدیه‌ی خدا باشی برای مرهم شدن بر شکستگی‌های متعدد قلبم!
  8. #پارت نود و هشت در میان تمامی دغدغه‌های روزمره، میان شلوغی اطراف و کوچه‌های تودرتوی ذهنم، آن‌چه مرا خوشحال می‌کند، گریز فکرم به دوست داشتن توست. میان کوله‌باری از هم‌همه‌های زندگی این تو هستی که می‌درخشی؛ تو نور امیدی.
  9. #پارت نود و هفت آن‌گاه که خداوند قدرت‌نمایی کرده و هنر خارق‌العاده‌اش را به‌رُخ می‌کشد، تعدادی قلب مهربان و تنها را این‌گونه به هم‌دیگر می‌رساند تا مرهمی برای قلب زخمی هم باشند و مهربانی‌ها را تکثیر کنند. این یک نوع از معجزات بی‌شمار از جانب پروردگار بخشنده است. عشق، عشق را در می‌یابد.
  10. #پارت نود و شش مهربانی را در جایی یافتم که هیچ‌گاه به دنبالش به جست‌وجو نپرداخته بودم. مهربانی را در دل دختری از تبار خراسان یافتم که از امام غربیش به ارث برده بود. حتی اگر تنم در گور فرو رود و سال‌ها از تجزیه‌ی جسمم بگذرد، روحم مهربانیت را فراموش نخواهد کرد و در هر دنیای دیگری که چشم بگشایم، دوباره برای دیدارت تو را جست‌وجو کرده، پیدا خواهم کرد و با فراغ خیال سال‌ها در آغوشم نگاهت خواهم داشت.
  11. #پارت نود و پنج وقتی رسیدی به مقصد، نگاهی به آسمان کن، دورترین ستاره را که دیدی، دستانت را به سویش دراز کن، بچین آن را از آسمان قلبم، بگذار کف دستت و هرجا که رفتی، معرفی‌اش کن به عنوان ستاره‌ای که در هفت آسمان برای تو می‌درخشد... دلبندم دعایم کن که من محتاج قلب پاکت هستم که روحم با روح تو هم‌پرواز شده به سمت آسمان دلدادگی‌ها!
  12. #پارت سوم مژگان بمب انرژی گروهشون بود و بسیار خوش مشرب که شاید به خاطر اصالت آبادانیش بود که همیشه با همه می‌جوشید. درخشان با حرص پا شد ولی مژگان از اون هم زرنگ‌تر بود و ضد حمله رو سریع‌تر آغاز کرد. دخترا با خنده به دنبال‌بازی درخشان و مژگان دور تا دور تک درخت توی حیاط نگاه می‌کردن و زهره با بامزگی با صندلی چرخ‌دارش به دنبال اون‌ها افتاده بود. صدای در زدن باعث توقف هر سه نفرشون شد. مهری از جا بلند شد و خودش رو به در حیاط رسوند. در رو که باز کرد، قامت علی که توی لباس سربازی کاملا مردونه شده بود، توی تیررس همگی قرار گرفت. - سلام، ببخشید زنگ زدم جواب ندادین! مهری با خوش‌رویی با علی احوال‌پرسی کرد. - برقا رفته علی آقا! رسیدنتون به خیر. علی سرش رو بالا گرفت و همون لحظه چشمش به روی اون نشست که در حالی دستاش رو دور زانوهاش گره زده، درست مقابلش روی قالی نشسته بود. دخترای دیگه به دایره‌ی نگاهش نرسید، چون وجود یلدا نگاهش رو از هر چیزی توی عالم منحرف می‌کرد. چشماش روی چشمای آهویی اون ثابت موند و هر چی خون توی بدن داشت، جستی زد توی صورتش. علی انتظار دیدنش رو این‌جا نمی‌کشید و گرنه خودش رو واسه این دیدار آماده می‌کرد. آب دهنش رو با هول و ولا قورت داد و به سختی منظورش رو به مهری رسوند. - مامان خونه نیست، گفتم شاید این‌جا باشه! اتفاقا همین دورهمی به صورت زنونه هم داخل خونه برپا و بساط هم‌نشینی خانمای محل برقرار بود. - بله این‌جان، الان خبرشون می‌کنم! مهری بدون بستن در به داخل خونه قدم برداشت و چشمای علی بدون اجازه، روی یلدا تمرکز کرد که باعث توجه‌ اون و فرار مردمک چشماش شد. واسه‌ش نگاه گرفتن از چشمای علی سخت بود ولی در حال حاضر دوست نداشت با این اتصال، دوستاش رو بیش از گذشته کنجکاو کنه یا سوتی دست اونا بده، ولی دخترا با سوءاستفاده از این موقعیت، دو به دو شروع به درگوشی حرف زدن کردن که باعث هیجان بی‌موقع و استرس بیشترش شد. زیر نگاه دلتنگ علی به حال ذوب شدن افتاد و توی دلش دعا کرد، منیر خانوم هر چه زودتر واسه دیدار پسرش شتاب کنه. *** وقتی قشنگ روی شاخه‌ی درخت جاگیر شد، کمرش رو تا جای ممکن خم کرد و دستش رو به سمت دست‌های دراز شده‌ی یلدا کشوند. - از دستم بگیر و بیا بالا! وقتی چشمای درشتِ ترسیده‌ش رو دید با اطمینان لب زد. - نترس، حواسم بهت هست! انگار این کلام مطمئن دل یلدا رو قرص کرد که دست به دستش داد و با یک جهش از درخت بالا رفت. یلدا کنارش روی شاخه نشست و چشماش با دیدن محله ستاره بارون شد. - وای، چقدر قشنگه این‌جا! از اینکه باعث حال خوش و شگفت‌زدگیش شده به خودش افتخار کرد و بادی به غبغب انداخت. - تازه می‌تونی با دستای خودت از رو درخت توت بچینی و بخوری. کمی خم شد و چند تا دونه توت چید و گذاشت توی دستای یلدا. اون هم به توت‌های درشت سفید توی دستش نگاه انداخت و گفت: - حالا می‌فهمم چرا شماها این‌همه عاشق بالا رفتن از درختین. می‌خواست از اکتشافاتش برای یلدا سخن‌رانی کنه که صدای هراسون یاسر که کنار درخت ایستاده و سر به بالا گرفته بود، مانعش شد. - یلدا چطوری رفتی اون بالا؟! قبل اینکه به توجیه یاسر لب باز کنه، خود یلدا با شعف پاسخ داد. - علی کمکم کرد داداش! این بالا خیلی باحاله، تو هیچ‌وقت راضی نشدی من رو هم بیاری. یاسر با حرص دندوناش رو نشون داد. - علی اگه یلدا بیفته من می‌دونم و تو! سریع به دفاع از خودش پرداخت. - نه داداش، حواسم جمعه! زیادم نبردمش بالا همین اولین شاخه‌ییم خب! وقتی توی حموم به این خاطره‌ی نه چندان دورش فکر می‌کرد، گل از گلش شکفت. این‌که یلدا خیلی از اولین‌هاش رو با وجود اون تجربه کرده بود، براش هم خوشحال کننده و هم پیروزمندانه بود. قطره‌های آب روی تن و بدن خسته‌ش می‌نشست و چشمای سیاه پر حرف یلدا که امروز توی حیاطِ خاله رقیه شاهدش بود، قلب دلتنگش رو دلتنگ‌تر می‌کرد. ریزش آب به روش، اون رو به یاد تابستون‌های محل و تفریح دسته‌جمعی بچه‌ها کنار رودخونه می‌نداخت. یلدا کوچولو از اومدن توی آب هم هراس داشت و هر وقت با یاسر میومد، بیرون از آب روی تخته‌سنگ بزرگ می‌نشست و آب بازی بچه‌ها رو تماشا می‌کرد. توی آب تموم حواسش جمع یلدا بود که با نگاهی حسرت زده به تکاپوی بچه‌ها چشم دوخته بود. فاطی و مژگان به سمتش اومدن و طبق روزای قبل بهش اصرار کردن. - بیا بریم توی آب، نترس یلدا! یلدا دست دراز شده‌ی فاطی رو با هراس پس زد. - نه من از این‌جا نگاتون می‌کنم. مژگان با خنده گفت: - نگاه خشک و خالی به اندازه آب بازی کیف نمیده ها! از پسش بر نیومدن و رفتن دنبال بازی خودشون. یه شیرجه‌ی دیگه‌ توی آب زد و وقتی سرش رو بیرون از آب درآورد، محمود و مهدی رو دید که کنار یلدا ایستاده بودن. سر چرخوند و یاسر رو ندید. شاید باز رفته بود توی کانال شنا کنه که عمق بیشتر داشت و شنا توش یه مزه‌ی بهتری می‌داد. - نمی‌خوام! من از آب‌تنی خوشم نمیاد.
  13. #پارت نود و چهار گوشه‌ای در خانه‌ی قلبم، میان تو در توی راه‌روها و دهلیز چپ و راست یک احساسی در گذر است، گاهی پُررنگ و گاهی کم‌رنگ، گاهی مثل نسیم و گاهی به مانند طوفانی سهمگین تمامی پایه‌های وجودم را می‌لرزاند، گاهی آرام می‌تپد با پچ- پچ‌های آرامش و گاهی می‌لرزد از عاشقانه‌های آرامت در کنار گوشم. عشق... همان حسی است که ما را از جهنم بی‌معنایی به بهشت عشق و احساس لطیف دونفره می‌برد. من در بیابان، کویر و شن‌زارهای داغ احساس، ما بین دستان گرم تو گم شده‌ام دربه‌ در بودنت. همیشه عاشقت می‌مانم، حتی زمانی که دیگر قلبم نتپد و از گرما و زندگی بیافتد.
  14. #پارت نود و سه قلبی که عشقی در آن پنهان نباشد، خود جهنم است در حال سوختن، می‌سوزم از جهنم درونم، چون تو دیگر راهی در آن نداری. نیستی و مرا به این گداخته سوختن محکوم کرده‌ای.
  15. #پارت نود و دو آن‌گاه که در خیالم آغوش تو را تصور کردم، سرم را در زیر حجم انبوه شانه‌ات پنهان شده دیدم در حالی که عطر وجودت را به شامه می‌کشیدم. آغوشت جهنم درون مرا به سمت بهشت آرامش سوق می‌دهد و تمام دلتنگی را از جان و دلم می‌زداید. آن را با محبت بر من آواره‌ی عشقت گسترده‌تر بساز تا لبریز شوم از تو.
  16. #پارت نود و یک مرا نمی‌شناسی؟! برایت از نو می‌نویسم، آن‌چه که گذشته در گذشته مانده، اما من از نو برایت می‌نویسم از عشق، امید، دنیا، رنگ‌ها و آسمان زیبا که گاهی آبی، گاهی خاکستری و گاهی هم زخمی و طوفانیست. هم می‌ترسم و هم شجاعتی در خود می‌بینم که قدم‌هایم را قوت می‌بخشد، چون من در راه عشق تو بزرگ‌تر و پخته‌تر شدم و دیگر از هیچ طوفانی نمی‌ترسم؛ چون آن‌چه باید را دیده‌ و چشیده‌ام و آنچه باقی مانده دیگر تایم اضافه است برایم.
  17. Shahrokh

    سرگرمی | ادامشو بنویس!

    بیشتر که دقت کرد صدایی از آن موجود به گوشش شنیده نشد، انگار تنها همان دو چشم براق در دل سیاهی غار است و بس! تعجب بود که بعد ترس تمام ذهنش را درگیر خود کرد.
  18. Shahrokh

    سرگرمی | ادامشو بنویس!

    بیشتر که دقت کرد صدایی از آن موجود به گوشش شنیده نشد، انگار تنها همان دو چشم براق در دل سیاهی غار است و بس! تعجب بود که بعد ترس تمام ذهنش را درگیر خود کرد.
  19. سلام درخواست رصد و ویراستاری رمانم رو برای انتشار در سایت دارم.
  20. #پارت صد و چهل با رنج سرم را در شانه‌اش مخفی کردم و اشک‌هایم شدت گرفت. کلام معراج مرا از این رنج بی‌پایان نجات داد. - ملودی غصه نخور قول میدم به زودی کارامون رو ردیف می‌کنیم و میریم بهش سر می‌زنیم. آرش هم با لبخندی که پر از دل‌تنگی بود ادامه داد. - آره بابا نمی‌ذاریم اون‌جا واسه خودش تنهایی گز کنه، اکیپ رو این‌ دفعه انگلیس جمع می‌کنیم. هر دو صاف ایستاده و من به زور خندیدم. حسن سعی می‌کرد صورت خیسش را سریع پاک کرده و از زیر نگاه دیگران مخفی کند. تا چشمم به پوریا خورد تنها در چشمانش حس هم‌دردی و دلداری را احساس کردم و با همان بغض به رویش لبخند زدم. لبخندش را برایم گسترده کرد، از همان فاصله دستش را دراز کرد و دست مرا محکم فشرد. در لحظه‌ی آخر گردن‌بند با پلاک چشم‌ زخمی که برای حسن سفارش داده و خریده بودم را در گردنش انداخته و گفتم: - برو به سلامت حسن! چشم بد هم ازت دور باشه! با کلی حس قدردانی تنها نگاهم کرد و من هم به لبخندم اجازه‌ی گسترش دادم. در کنار اشک و دعاهای ما حسن با چشمانی پر از عشق و بی‌تابی کوله‌اش را به پشت انداخت و به سمت خروجی رفت. با وجود تمامی صحبت‌های دلگرم کننده‌، معلوم نبود که بار دیگر در چه زمانی موفق به دیدار حضوری‌اش شوم. برایش دست تکان داده و آرزوی دیدار مجدد در اسرع وقت را از خدا خواستار شدم. بعد از رفتن حسن معراج روبه بقیه کرد و گفت: - به مناسبت رد کردن این عضو ناشناخته از جمعتون من همه رو به شام توی رستوران سرآشپز دعوت می‌کنم. معراج عزیزم باز برای خوب کردن حال من کبابی رسول را بهترین گزینه دانسته و الحق هم که بهترین تراپی برای من به شمار می‌رفت. بچه‌ها نیز استقبال کرده و به سمت قسمت خروجی کنار هم قدم برداشتیم. تا به محوطه‌ی بیرونی رسیدیم، شاهد بارش باران شدیم که به زیبایی هر چه تمام‌تر می‌بارید. عطر باران کل فضای بیرون را پر کرده بود و بسیاری از مردم با هیجان از بارش این رحمت الهی ذوق زده شده بودند. آرش زودتر از همه و روبه معراج گفت: - استاد شما هم با ما میاید؟ گویی موقع آمدن همگی با ماشین آرش به فرودگاه مراجعه کرده بودند. قبل از معراج من پاسخ‌گو شدم. - نه دایی با ما میاد! معراج با لبخند به‌ رویم سر به تایید تکان داد. - آرش منم باهات تا ماشین میام دوست دارم زیر بارون قدم بزنم. الهام در حالی که با اشتیاق به بارش باران نگاه می‌کرد این سخن را به زبان آورد. آرش هم خندید و در حالی که دست او را می‌گرفت و به سمت خود می‌کشاند گفت: - آسمون هم واسه حسن داره گریه‌ی دل‌تنگی می‌کنه باور نکردنیه! با خنده به سمت ماشینشان قدم برداشتند. پوریا رو‌به من و معراج کرد. - شما زیر سقف باشید ماشین من خیلی پایین‌تر از ماشین آرش پارکه کلی خیس میشین! با این‌که این خیس شدن را دوست داشتم ولی چون مقداری سرماخودگی داشته و ممکن بود با این‌کار بدتر شوم پیشنهادش را قبول کردم و از جهتی طاقت غر- غرهای بعد او را نداشتم که چرا حرفش را گوش نداده و خود را بیشتر در دامان بیماری انداخته‌ام. تا پوریا از کنارمان دور شد معراج از مچ دستم گرفته و مرا به گوشه‌ای کشاند که مسیر رفت و آمد مردم را هم مختل نکرده باشیم. کمرش را به دیوار پشتی تکیه داده و بدون خروج دستانم مرا مقابلش قرار داد و خیره نگاه کرد. - چقده تو اشک داری دختر! به چشمانش نگاه انداخته و لب زدم. - یه زمانی یکی می‌گفت چشمای اشکیم رو دوست داره! نگاهش ردی از دردی گذرا نشان داد و لبش را کوتاه جوید. - ولی بعدش گفتم فقط به شادی اشکت رو ببینم. همهمه‌ی اطرافمان در نظرم محو می‌آمد. حضور معراج آن‌قدر برایم پررنگ و امن بود که محیط و حواشی‌اش به حاشیه فرو می‌رفت. - تو که پیشم باشی همه‌ی غم‌ها زودگذره معراج! سریع عکس‌العمل نشان داد. - همینم هست کی گفتم که نیستم؟! - پس حرف حسن که. اجازه‌ی تمام کردن سخنم را نداد. - من جایی قرار نیست واسه اقامت دائم برم اگه هم پیش بیاد فقط یه سفر کاری و زودی برگشتنه! چرا دلش می‌خواست همیشه خیال مرا از بودنش راحت کند؟ چرا دنبال زندگی و آینده‌اش نمی‌رفت؟ من حضورش را می‌خواستم، ولی نباید این‌ همه خودخواه باشم که به او هم اجازه‌ی عاشق شدن دوباره و تشکیل زندگی ندهم! یعنی حتی آرزویم بود که هر چه زودتر این اتفاق برایش بیفتد، ولی دوست داشتم تمامی این اتفاقات در نزدیکی به من صورت پذیرد. - دوباره عاشق شو دایی! بذار خیال منم از جانب تو راحت شه! واقعا استاد از این شاخه به آن شاخه پریدن بودم که همین باعث تعجب و در نهایت خنده‌ی معراج شد. اندکی فاصله را کم کرده به روی سرم بوسه‌ای سرعتی زد. - مگه دست آدمه عاشق شدن جان! با بغض نگاهم عمق گرفت. - کاش زودتر برات بشه! گونه‌ام را نوازش کرد. - من عاشق این حالی به حالی شدن توام دختر ولی قول میدم اگه دوباره عاشق شدم که احتمالش ضعیفه اول به تو بگم! لجاجت کرده و با گلایه نالیدم. - نگو احتمالش ضعیفه! - چرا شاکی میشی؟! نگفتم احتمال صفر امکان که گفتم ضعیف! دست خودم نبود که اشکم دوباره چکید. احتمال صفر امکان تنها برای عشق ممنوعه‌ی بین ما دو نفر بود و تمام! با دیدن دوباره‌ی اشک‌هایم چشم غره‌ی مخصوصش را به جانبم پرتاب کرد. - حالا عاشق بشم و دختره ناجنس دربیاد و نذاره داییت رو ببینی خوبه؟! شوخی‌اش مثمر ثمر واقع شد و با گریه خندیدم. - غلط کرده عفریته! گیس‌هاش رو کندم! خوشش آمد و این‌بار بدون در نظر گرفتن وجهه‌ی استادی‌اش غش- غش در ملا عام خندید. - خوب می‌کنی خوب می‌کنی! چقدر دلم برایش غنج می‌رفت، وقتی این‌گونه از سر خوش‌خیالی و با آرامش قهقهه میزد ولی دوباره جدی گفتم: - بهم یه قولی بده معراج! خنده‌اش را قطع کرد و با دقت به نگاه متلاطمم چشم دوخت. - چه قولی جون دلم؟! - هر چی که شد هر کسی رو که من از دست دادم در آینده به هر طریقی تو یه نفر حق نداری تا آخر عمر من پشتم رو خالی کنی و تو باید تا آخرین روز عمر من کنارم بمونی! بعد مکثی کوتاه چشم در چشمش که با عشق و تفکر نگاهم می‌کرد لب زدم. - این تنها مجازات تو به خاطر عشق ممنوعه‌مونه! - مجازات کننده‌ی سخت رو باید بذارن روی تو دختر! اصرار کردم. - بگو که می‌مونی؟ با چشمان و صدایی مطمئن و محکم قلبم را نورانی و آکنده از محبت بی‌دریغش کرد. - همیشه کنارتم دایی! قول! ما در عصر احتمال به سر می‌بریم در عصر شک و شاید در عصر پیش‌بینی وضع هوا، از هر طرف که باد بیاید در عصر قاطعیت تردید، عصر جدید عصری که هیچ اصلی جز اصل احتمال یقینی نیست؛ اما من بی‌نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم چشمان تو عین الیقین من قطعیت نگاه تو دین من است من از تو ناگزیرم من میمانم. قیصر امین پور با احترام و با تمام عشقم تقدیم به: احتمال صفر امکان عزیزم.
×
×
  • اضافه کردن...