رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت هشتاد و هشت - به تو چه ربطی داره حال من چه‌جوره؟ حسن دستمال! معراج که روی مبل سه‌ نفره دراز کشیده و کنترل تلویزیون به دست کانال‌ها را جابه‌جا می‌کرد و به رویم چشم غره رفت. امان از این چشم غره‌هایش که هنوز هم رویم اثر می‌گذاشت. پا روی پا انداخته و بیشتر در مبل فرو رفتم. صدای نفس حرصی حسن از پشت گوشی گوشم را قلقلک می‌داد. - ملودی دیوونه! اگه بلایی سرت میومد همین معراج جانت خشتک واسه من نمی‌ذاشت. تکه‌ای از موی جلوی سرم را دور انگشت پیچیده و لبم را جویدم تا به خنده نیوفتم. معراج صدایش را نمی‌شنید ولی حواسش کاملا به مکالمه‌ی ما معطوف بود. - خوبه آدم با تو بره دزدی همون اول راهی لومون میدی. - ملودی! اذیتش نکن بنده خدا رو! من بهش سپرده بودم اگه رفتی پیشش من رو حتما خبردار کنه. به نگاه تیزبینش چشم غره رفتم و درسته که مثل خودش تاثیرگذار نبود، ولی خب حلال‌زاده به دایی‌اش می‌رود و یک چیزهایی به ارث برده بودم. همین سیاهی عمیق چشم‌ها و سبزه بودن رنگ صورتم! - حالا فکرام رو کنم شاید بعدا یه تخفیفی واست در نظر گرفتم. معراج لبخند پررنگی زده و بیشتر روی مبل ولو شد. الان این صحنه‌ها را از استاد برای دانشجویانش تعریف کنم، از خنده روده‌بر خواهند شد. - باشه عشقم! جهنم و ضرر! همین‌که الان روبه‌راه شدی از سر من زیادیه! سریع لحنم را تند کردم. - به معراج بگم گفتی بهم عشقم تا خشتکت رو پرچم کنه! معراج رسما به قهقهه افتاد و مرا هم به لبخند وا داشت. - تو تا سر من رو به باد ندی ول کن نیستی من قطع می‌کنم! - حسن! صبر کن! بی‌حوصله نق زد. - جانم! - مرسی که هستی! رفیق فابریک خودمی. معراج با لبخندی کوچک وراندازم کرد. - تا آخر عمرم رفیقتم! به جانم چسبید ولی تماس را قطع کرد و مرا در خماری گذاشت. صدای زنگ درب آپارتمان چشمان متعجب هر دو نفرمان را به سمتش کشاند. قبل از عکس‌العملی از جانب من، معراج با یک حرکت سریع ایستاد و در برابر چشمان سوالی من به سمت آیفون رفت. از جا بلند شده و موبایلم را روی مبل پرت کردم و با استرس موی روی پیشانی‌ام را کنار زده معراج را از نظر گذراندم. با نگاهی به مانیتور گوشی را برداشت. - سلام بفرمایید داخل! همین‌که دستش روی دکمه‌ی درب باز کن نشست عجولانه نالیدم. - کیه؟! به سمتم بدن چرخاند و با نگاهی مطمئن به اندام لرزانم جواب داد. - بیخود دلهره نگیر این خونواده اگه هم خونی بهت تعلق نداشته باشه، ولی روحی و روانی وابسته بهشونی. همین الان ببینیشون می‌فهمی چقدر دلتنگشونی. نفسم را با آهی تلخ بیرون فرستادم. درست می‌گفت بیست و دو سال زندگی در کنارشان مرا جزوی از آن‌ها کرده و قطعا نمی‌توانم از آن‌ها دل بکنم. در را که باز کرد چهره‌ی پریشان مامان گلی و در کنارش بابایم را دیدم. هقی که در جا زدم باعث شد دستم را روی دهانم بگذارم. به آنی چشمانم پر از اشک شد و پاهایم روی زمین خشک شده و قادر به حرکت دادنشان نبودم. چقدر دلم برای حال بدشان سوخت و دلتنگی را بیش از پیش احساس کردم. مامان گلی طاقت نیاورده گریان به سمتم دوید به‌ طوری محکم مرا به آغوشش کوباند که این‌ همه قدرت و زور از او بعید می‌آمد. قد من از او بلندتر بود سر خم کرده و صورتم را در شانه‌اش مخفی کردم. بازوان تپلی‌اش را دور کتفم پیچاند و صدای گریه‌اش گوشم را نیز پر کرد. صدای معراج که به آرامی بابا را به داخل دعوت می‌کرد و نیز شنیده می‌شد. - ملودی جانم! نمیگی من از ندیدنت می‌میرم مامان‌جان! اگه خودم به دنیا می‌آوردمت این‌ همه دوستت نداشتم. شرم بیشتر از قبل به جانم ناخنک کشید. روزگاری که سپری کردم جانکاه بود ولی نباید به این دو موجود که تا به حال یاد ندارم به من حتی اوف گفته باشند این‌گونه بی‌محلی کنم. واقعا بیشتر از یک پدر و مادر واقعی در حقم بزرگتری کرده بودند. به سرعت دستش را گرفته، بوسه رویش نشاندم. - ببخش من رو مامان گلی! نادونی کردم. دستش را کشیده سرم را محکم‌تر بوسید. - حق داری گلم! شوک بزرگی بهت شد و تو بدترین حالت ممکن فهمیدی عزیزم! سرم را بالا گرفته و به چهره ی غمگین بابا که کنار معراج با فاصله از ما ایستاده بود تک نگاهی انداختم. لبم را که از غم به دندان گرفتم لبخند بی‌جانی روی لبش مشاهده کردم. اشکم چکید و هم‌زمان هر دو به سمت هم پر گشودیم، آغوش امن پدر چه می‌چسبد؟! وقتی محکم مرا در بر گرفته موهایم را با بوسه نوازش می‌دهد. شاید این اتفاق باعث شود حتی از قبل بیشتر قدرشان را بدانم. - لطفا بنشینید تا ازتون پذیرایی کنم! بابا دستش را سفت‌تر دور شانه‌ام گردانده و با احترام زیاد رو به معراج گفت: - مهندس خیلی زحمتت دادیم شرمنده! از دیروز بارها مزاحمت شدیم. معراج دستی به چانه‌اش کشیده نگاه بارانی مرا کنکاش کرد. هر چهار نفر وسط سالن ایستاده همدیگر را ورانداز می‌کردیم. - این چه حرفیه! ملودی دیگه جان منم محسوب میشه، این‌جا هم خونه‌ی خودشه هر وقت بیاد روی چشمای من جا داره! با بغض لبخند زده و ممنون را لب زدم که تنها خودش شنید. - جناب رادمنش از این‌که هوای ملودی ما رو این‌طوری دارید قدردانتون هستیم و بابت سوءتفاهم پیش اومده خیلی شرمنده شدیم. به سمت مامان گلی که این سخن را به زبان آورد توجه کرده و با لحنی غمگین پاسخ‌گو شد. - دیگه پیش اومد خانوم! من و ملودی قول دادیم این بحران رو با هم از سر رد کنیم. حمایت شما نقطه قوت این قضیه‌ست و باعث دلگرمی‌مون. چرا ایستادید آخه؟! با دستش دوباره آن‌ها را به نشستن روی مبل تعارف زد بابا مقتدر جواب داد. - از لطفتون خیلی ممنونم ولی به باباجانم قول دادم ملودی رو تا شب ببرم ببینتش در ضمن روزبه هم پایین ایستاده و واسه دیدن دخترم دل تو دلش نیست! شانه‌ام را محکم‌تر فشرد. با شنیدن اسم روزبه اشک دیگری از چشمم چکه کرد. یک روز کامل می‌توانستم او را زیر مشت و لگد بگیرم که در این روزهای سخت کنارم نبود. با اصرار بابا برای رفتن وارد اتاق معراج شده و لباس‌هایش را با لباس‌های خودم که داخل ماشین لباس‌شویی شسته و خشک کرده بود، تعویض کردم. وقتی بعد از خداحافظی و خروج والدینم از در آپارتمانش بیرون می‌رفتم نگاه نگرانش را شکار کردم. - من خوبم معراج! یه چند ساعت استراحت کن دیشب و امروز خیلی اذیتت کردم. دستش را روی گونه‌ام گذاشته لبخند زد. - برو خیر پیش! باهات تماس می‌گیرم. سرم را تکان داده و با چشمانی متلاطم از او جدا شدم. از این به بعد تنها به او به چشم دایی جوانم نگاه کرده و فکر می‌کنم. معراج! من زخم‌های قلبم را با محبت بی‌دریغ تو ترمیم می‌کنم و مجدد خود را سرپا خواهم کرد.
  2. #پارت هشتاد و هفت حالا می‌فهمم چرا بار اولی که وارد خانه‌اش شدم اصلا احساس ناامنی و غریبگی نکردم؛ اما احساسی که آن‌ روز داشتم کجا و حس و حالی که اکنون دارم کجا؟! با چشمان دو- دو زده‌ام به دور سالن نگاه کرده و زیر پتو روی مبل خود را مچاله کردم. - پاشو حموم رو آماده کردم برات یه دوش بگیری حالت بهتر میشه. چشمانم روی قامتش که درست مقابلم ایستاده بود، به بالا گرایش پیدا کرد و روی چشمان سرخش نشست. نگرانی عصبانیت و بی‌خوابی از چشمانش حس می‌شد. چقدر امروز گاف داده بودم و او شاهد سوتی‌ دادن‌هایم شده بود؟! - سرم گیج میره. نگذاشت که سخنم را کامل کنم دستش را به سمتم دراز کرد. - کمکت می‌کنم نترس! حسن گفت که نوشیدنیش زیاد مشکل نداشته و گرنه که کارت به بیمارستان می‌کشید. با شرمندگی از جا بلند شدم تلاشم بر این بود در این لحظه چشم در چشمش نشوم. - فقط می‌خواستم حالم رو عوض کنم ببخشید! - با این‌که حق نداری به خودت صدمه بزنی ولی بهت حق میدم. خوبه که رفیق خوبی مثل حسن داری که این‌جوری هوات رو داره. به سختی دوش گرفتم و معراج تیشرت و شلوارک خودش را برای پوشیدن در اختیارم گذاشت. با اصرار من مسکن برایم آورد، بعد از خوردن شربت آبلیمو و عسل و قرص روی کاناپه‌ی درون سالن دراز کشیدم و بعد از دقایقی به خواب رفتم. عجیب که بعد از این مدت توانستم خواب عمیق و راحتی را تجربه کنم. با این وجود ساعاتی بعد حضور بابا را بالای سرم احساس کردم و وقتی صبح چشم گشودم، عطر وجودش را نزدیک خود استشمام کردم. از روی مبل بلند شده و به لباس تنم چشم دوختم، گشادی و رنگ تیره‌اش مرا لاغرتر نشان میداد؛ اما بامزه شده بودم. لبخندی کمرنگ لبانم را زینت داد. به اطراف سالن نگاه چرخاندم. خانه در سکوت فرو رفته و نور اول صبح‌گاهی از لای پرده به داخل شبیخون زده روشنش کرده بود. پتو را برداشته و تا کردم. مردد ایستاده و از سالن به راهرویی که اتاق‌ها درونش تعبیه شده نگاه انداختم که همان لحظه معراج از سرویس بهداشتی خارج شد و نگاهم را شکار کرد. هنوز هم موهایش آشفته روی پیشانی ولو بود و از چهره‌اش مشخص بود بر خلاف من خواب خوبی را در شب از سر نگذرانده. همین که به سمتم قدم برداشت، محکم سلام دادم. -سلام صبح بخیر. درست مقابلم ایستاد و دقیق روی چشمانم زوم کرد. تیشرت و شلوار مشکی رنگش او را هم لاغرتر نشان می‌داد. - سلام عزیزم! خوب خوابیدی؟ سرم را به تایید تکان دادم. - بله ممنون! انگار تو خوب نخوابیدی چشمات هنوز سرخه! لبخند بی‌رمقی زده و مرا با خود به سمت آشپزخانه کشاند. - همین‌ که تو خوب خوابیدی حال منم خوب می‌کنه، حالا هم بیا صبحونه بزنیم که دیشب بد پدر معده‌ت رو در آوردی. صندلی کنار اُپن را کشیده و مرا رویش نشاند. چشمم روی تخم مرغ عسلی نان تست کره و مربای آلبالوی روی میز نشست. - چرا زحمت کشیدی؟ نمک پرورده‌تم! خودش هم روی صندلی کناری‌ام جا گرفته با لبخندی عمیق‌تر لب زد. - مثل این‌که به تنظیمات کارخونه برگشتی خیالم راحت شد! کمی به سمتش بدن کج کرده و صورتش را از نظر گذراندم. - بابام دیشب این‌جا بود نه؟! نان آغشته شده به کره و مربا را به سمتم گرفت و با نگاه و لحنی مطمئن جواب داد. - چون برنگشتی خونه ویلایی نگرانت بودن گفتم پیش منی. نصفه شب خواب بودی که بنده خدا اومد این‌جا و با چه حالی! تو رو که دید سالمی یه کم آروم گرفت. لقمه را گرفته با بغض لب زدم. - می‌گفتی از دستشون بازم به تو پناه آوردم. آب گلویش را محکم قورت داد حرکت با قدرت سیبک گلویش را دیدم. نگاهش از حالت جدی به ملایمت تغییر کرده مهربان‌تر گفت: - می‌دونم چقدر سخت شد برات ولی با هم درستش می‌کنیم ملودی! این اتفاق باعث نمیشه که من ازت دست بکشم. من همیشه کنارتم و با هم این دوران لعنتی رو از سر می‌گذرونیم. اشکم بی‌اختیار چکید لقمه را در دهان گذاشته و جویدم. چشمان غمگینش نگاه اشکی‌ام را تحت نظر داشت. - با بغض نخور جون دلم! دل من برات پاره- پاره‌ست. هقی زده و با ناامیدی زمزمه کردم. -چطور می‌تونم ببخشمشون واسه این بلایی که تا آخر عمرم من رو می‌سوزونه؟! ولی او با لحنی مطمئن جوابم را داد. - ولی من خوش‌حالم که جگر گوشه‌ام دست چنین خونواده‌ی خوبی بزرگ شده. ملودی قدرشون رو بدون، چون خیلی دوستت دارن حتی بیشتر از خانواده‌ی واقعی آدم! - آره حداقل از خواهر تو بیشتر من رو خواستن. لحن صدایش غمگین‌تر شد. - حق داری اون رو نبخشی؛ اما نباید قضاوتش کنی! این رو بدون که اون بیشتر از همه واسه این تصمیم زجر کشیده و اون‌قدر شرایط زندگیش سخت بوده که نخواسته تو رو توی بدبختی‌هاش شریک کنه. با این وجود دلم ذره‌ای برایش تحت‌تاثیر قرار نگرفت و لجوجانه غر زدم. - ازش دفاع نکن معراج، چون من به راحتی اون یه نفر رو نمی‌بخشم، شاید آذرفری‌ها رو بتونم ببخشم ولی خواهر تو رو هرگز! مرا کاملا به طرف خود چرخاند، زیر چشمان اشکی‌ام دست کشید و با مهربانی نگاهم کرد. - قربونت برم این‌جور نگو! وقتی خودت مادر بشی می‌فهمی چقدر این انتخاب براش دردناک بوده. من هم اول ازش متنفر شدم به خاطر این‌کارش، ولی شرایط زندگی اون زمان براش خیلی طاقت‌ فرسا بوده. در ضمن تو رو دست بهترین آدما سپرده که چنین دختر برازنده‌ای به جامعه تحویل دادن. دو به شک و زیرزیرکی تماشایش کردم. - الان که منظورت این نیست با خواهرت روبه‌ رو بشم؟ معراج من از اون خانواده هیچ‌کس رو نمی‌خوام ببینم فقط تو باش! خود تو به تنهایی برای این‌که من سرپا بشم واسم کافیه! محکم سر تکان داد. - باشه عزیزم هر طور که تو راحتی! خوشبختی و آرامش تو واسه ما از همه چی مهم‌تره. - می‌خوام پیشت بمونم فعلا جایی نمیرم ها! به نق زدن‌های من با سرخوشی خندید. - این‌جا خونه‌ی خودته جونم! تا هر وقت دوست داری بمون.
  3. #پارت هشتاد و شش خود را در آسمان‌ها احساس می‌کردم مثل پروانه به دور خودم می‌چرخیدم و به محیط پیرامون خود اشراف نداشتم. شاید بتوان گفت بدترین و در عین حال بهترین حال دنیا! این‌که دردی حس نکرده و در عالم بی‌خبری صفا می‌کردم. ناگهان بازویم کشیده شد و از وسط سالن به گوشه‌ای برده شدم و به زور سرم را به سمت فرد مذکور چرخاندم. در آن لحظه از ضد حال زدنش کفری شدم. - نکن حسن، مسخره چرا تگری می‌زنی به حالم؟! - اصلا ازت انتظار نداشتم ملودی! این چه وضعیه؟! چشمانم دو- دو می‌زد و تار می‌دیدم. صورت حسن نبود با وجود گنگ بودن ذهنم فهمیدم صدایش به معراج می‌خورد. بازویم را به شدت کشیده در آوردم و از این‌که توهم دیدن معراج را زدم قهقهه‌زنان خندیدم. - لامصب! توی این حال هم ولم نمی‌کنی؟ چرا همش توی ذهن منی و چشمام فقط تو رو می‌بینه؟! نزدیک‌تر به من شد عطر لباسش به شامه‌ام رسید. چطور در این حالت بویایی‌ام کار می‌کرد و عطرش را استشمام می‌کردم؟! دستانش شومیز تنم را مرتب می‌کرد و با خشم این‌کار را انجام داد. یعنی چه بلایی سر لباسم آمده که این‌گونه او را عصبی کرده؟! - حسن لباس‌هاش رو بیار من می‌برمش بیرون. چشمم روی صورت نگران حسن نشست که پشت سر معراج با غصه نگاهم می‌کرد، لعنتی پس او راپورت مرا به معراج داده که از لحظه‌ی ورود تماس‌هایش را شروع کرده بود. همین‌طور که به بیرون از سالن کشیده می‌شدیم غر- غر کردم. - ولم کن! می‌خوام این‌جا باشم این‌جا رو دوست دارم. دست و پایم انگار برای خودم نبود لمس بودم. صدایش نیز خشمگین کنار گوشم بلند شد. - بی‌خود کردی از کی تا حالا جزو اراذل شدی که این‌جور جاها میای؟ تا از در سالن خارج شده و هوای آزاد به صورتم برخورد کرد حالم دگرگون شد. چند ساعت گذشته که هوا رو به تاریکی رفته؟! نتوانستم خود را کنترل کنم و با حالی منقلب شده خود را به کنار اولین درخت حیاط رسانده و بالا آوردم. وای! چه افتضاحی! با حالی بد کنار باغچه چمباتمه زده دستم روی تنه‌ی درخت نشست صدای معراج را کاملا نزدیک به خودم می‌شنیدم. - عیب نداره نترس! بالا بیار. دستش روی کمرم نشسته و پشتم را مالش داد. هیچ‌وقت چنین صحنه‌ای را در عمرم تصور نمی‌کردم که جلوی چشمان او به این ذلت بیفتم خاک بر سرت حسن که باعثش بودی. - چی‌شد؟ حالش بهم خورد؟! صدای حسن بود که با دلواپسی این پا و آن پا می‌شد. - چیزی نیست می‌برمش درمونگاه. بابت اطلاعت ممنونم پسر. - استاد ببخشید حالش بد بود گفت من نیارمش خودش میره. گفتم این‌جوری حداقل حواسم بهش هست. - می‌دونم دمت گرم تنهاش نذاشتی. معراج شیر آب را کنار درخت به دست گرفته به صورتم آب پاشید. شوکه شده هین کشیدم چشمانم روی چشمان ترسناکش که با ابروهایی گره خورده نگاهم می‌کرد اتصال پیدا کرد. - دهنت رو بشور. تسلیم شده و دستورش را اجرا کردم. شومیز تنم هم خیس شده و حال با تکان باد لرز می‌کردم. معراج مرا بلند کرده مانتویم را که روی بازویش بود به تنم کشید شالم را دور گردنم انداخت. - ملودی بهتر شدی؟ به سمت حسن تنها مردمک چشمم را چرخاندم. دلم برای نگاه مستاصل و غمگینش سوخت؛ اما نتوانستم زبانم را غلاف کنم. - خیلی نامردی فضول‌چی! مثلا می‌خواستی خود شیرین بازی در بیاری آبروی من رو جلوش بردی. پوف کشیده با حرص موهایش را کشید. - چی‌کار می‌کردم داشتی زیاده‌روی می‌کردی دختر! معراج عصبانیتش را سر بازوانم خالی کرد به طوری‌ که دردم آمده آخ کشیدم. برخورد چشمانم با چشمان خشمگینش دلهره به جانم انداخت و باز حالم را بد کرد. - رفاقت رو در حقت تموم کرد احمق! اگه حسن نبود معلوم نبود چه بلایی سرت میومد؟ دوباره ضربتی خود را کنار درخت انداخته و بالا آوردم. این‌بار هجومی‌تر و بدتر به گونه‌ای که کاملا جان از تنم درآمد و قدرت ایستادن روی پاهایم را از دست دادم. لعنتی کل وجودم بوی نامطبوع گرفت و از خود بی‌زار شدم. - وای استاد حالش خیلی بده چکار کنیم؟! همان‌طور که دوباره به صورتم آب می‌پاشید گفت: - منم این‌طوری خودم رو خفه می‌کردم این بلا سرم میومد. - ببریمش بیمارستانی جایی. - نه می‌برم خونه‌ی خودم آب‌ لیمو و شربت عسل بخوره حالش جا میاد. - استاد به خونواده‌اش هم خبر بدید لطفا! - خیالت راحت بازم ممنون. دنیا دور سرم می‌چرخید نمی‌توانستم خود را جمع و جور کنم. معراج از زیر پاهایم گرفته و مرا بلند کرد با خجالت سرم را مخفی کردم. - استاد بذارید کمکتون کنم. - نه خوبه حسن! فقط در ماشینم رو باز کن. معراج مرا در صندلی عقب درازکش کرد و سریع در را بست. چشمانم را محکم به هم فشردم با حرکت کردن ماشین دیگر صدای حسن را نشنیدم. تکان‌های ماشین در سکوت سنگین درونش باز هم حالم را منقلب کرد. سعی کردم به روی خودم نیاورم؛ اما نشد سریع نشسته و فریاد زدم. - واستا! حالم داره بهم می‌خوره. با ترمز و توقف ماشین تنها توانستم درش را باز کنم و از همان‌جا به سمت بیرون بالا آوردم. لعنتی چرا تمام نمی‌شد؟! پاک حیثیتم را به فنا دادم. جلوی مانتویم نیز کثیف شد و ناگهان از این‌ همه افتضاحی که به بار آوردم بغضم ترکید. حضور معراج را نزدیک به خود در کنار در باز مانده احساس کردم که دستانم را از صورتم برداشت و با آب درون بطری مجدد شستشو داد. بدون حرف و کلامی مانتو را از تنم درآورد و درون پلاستیکی چپاند. از پشت صندوق عقب ماشین پتوی نازکی را آورده به دور تنم کشید. چشمانم روی صورتش به چرخش پرداخت. ته‌ ریشش درآمده و چشمانش سرخ بود، بر عکس همیشه موهایش بدون حالت روی پیشانی‌اش پریشان بود. چقدر صورتش لاغر شده و غم پنهان پشت خشمش چشمانم را بیشتر سوزاند. حال بیشتر واقف شدم که چقدر دلم برایش تنگ شده بود! با این وجود با بی‌حسی گفتم: - چرا اومدی دنبالم؟ به قول خودت می‌ذاشتی یه بلای درست و درمون سر خودم بیارم. دندان‌هایش را روی هم سایید و حرصی لب باز کرد. - کتک دلت می‌خواد نه؟! - نمی‌خوام زنده باشم. حالم از خودم بهم می‌خوره، از همه بهم می‌خوره. می‌خوام بمیرم فقط. - اذیتم نکن ملودی! حال من از تو هم بدتره و با سر خوردم به دل کوه! چرا یه ذره دلت واسه منم نمی‌سوزه؟ اشک‌هایم بیشتر چکید. بغض گلویم را زخم می‌زد. - نمیام بیمارستان. خونه‌ی تو هم نمیام ولم کن برم! این روی عصبی شدنش را تا به حال ندیده بودم. در آن تاریکی شب در مکان پرتی که هر چند دقیقه یک‌بار ماشینی از کنارمان عبور می‌کرد عصبی مرا تکان داد و فریاد کشید. - با این حالت کجا بری؟ دل خونواده‌ت رو هم آب کردی تو! بیچاره‌ها زابه‌راه شدن. بس کن دیگه کافیه! تمامی استخوان‌های بدنم به فغان درآمده بودند. سرم به شدت درد می‌کرد انگار صدها چکش در ملاجم کوبیده می‌شد. خدایا مرا بکش و از این سردرگمی نجاتم بده! - واسم مهم نیست بچه‌ی نخواسته‌ی مادرمم. چرا تو؟! تو چرا محرم من از آب در اومدی؟ من عاشقت بودم لامصب! من من خیلی دوستت داشتم آخه! ای وای بر من! حال بعد از بهم ریختگی معده‌ام داشتم احساساتم را نیز بالا می‌آوردم. حرف‌هایی که این مدت بدجور در دلم قصد دفنش را داشتم، حال در برابر شخص مسببش آن‌ها را ابراز می‌کردم. گریه به هق- هقی تلخ رسید. دردی که چاره و درمان ندارد بی‌علاج درمان‌ناپذیر! سرخی چشمان معراج نیز از حد گذشته و دیدگانش اشکی شده بود. جلوی پیراهنش را به چنگ کشیده، سوزناک‌تر اشک ریختم. - متاسفم دختر! چی بگم؟ هیچ کاری ازم بر نمیاد که حالمون رو سامان بدم. من توی این مدت بیشتر به خاطر حس و حال تو غصه خوردم تا خودم. ببخش من رو ملودی! ببخش. دقایقی بعد من درازکش در پشت ماشین زیر پتو اشک می‌ریختم و معراج با سکوتی تلخ در تاریکی شب به سمت خانه‌اش رانندگی می‌کرد.
  4. #پارت هشتاد و پنج تا نشستم به سمتش صدایم را بلند کرده و گفتم: - از جوش خوشم اومد. چشمان شاکی‌اش را به نگاهم دوخت و جواب داد. - فقط همین یه بار خوشت بیاد خواهشا. فرد پذیرایی‌کننده در همین حین به سمتمان نزدیک شد و مرا از پاسخ‌گویی باز داشت. از حس و حال حسن که لبش را می‌جوید و براندازم می‌کرد، خنده‌ام گرفت و جلوی دهانم را با دست گرفتم. کمی از محتویات درون لیوان را نوشیدم و بعد به سمت حسن سر چرخاندم. حسن لیوان درون دستش را با حرص روی میز کنارش کوبید و به پشتی مبل تکیه داد. دستش را روی آن دراز کرد و با حس‌هایی مختلف به دیدگانم نگاه کرد و انگار دیدن این روی ملودی برایش بیش از پیش عجیب و غریب می‌آمد. دستم را کنار لب گرفته بلند گفتم: - با این نگات حالم رو خراب نکن. اومدیم یه امشب رو خوش باشیم باشه؟ با همان جدیت پرسید. - خب! دستور چیه؟! - پاشو بریم پیش بچه‌ها! هنوز سردرگم بود که از جا بلند شدم و با چشم او را نیز به حرکت وا داشتم. مقابلم ایستاد و مظلوم سر تکان داد. نمی‌فهمیدم چرا جای من، او این‌گونه معذب بوده و عذاب وجدان داشت؟! هیاهوی بچه‌ها با دیدن حسن و آهنگ شادی دیگر بالا گرفت. ابتدا بدون حرکت تماشایم کرد؛ ولی وقتی او را نیز به همراهی با خود دعوت کردم بدون مقاومت تسلیم شد. میزبان جوان همچنان از مهمانان پذیرایی می‌کرد. با انجام کاری نامتعارف اخم حسن غلیظ‌تر از قبل مرا زیر طوفان نگاهش قرار داد. - ملودی قرار نبود این‌طوری کنی ها! با پررویی جوابش را دادم. - تو هم قرار نبود ضد حال بشی ها! چشمانش را با عصبانیت بست و ساکت شد. بعد از اتمام آهنگ با دستور بی‌چون و چرایش دوباره روی مبل نشستیم. با هیجان نفس- نفس زده و عرق کرده بودم خودم را با دست باد زدم. حسن با حرص در گوشی‌اش تایپ می‌کرد این را از فشاری که با انگشتانش به روی صفحه وارد می‌کرد متوجه شدم. هومن به سمتمان آمد و رو به حسن سر پایین آورد. دستان حسن متوقف شده سر به بالا گرفت. - داداش بچه‌ها میگن بیا یه دست هم تو بازی کن. حسن به سمتم چشم چرخاند. گرمم بود و دوست داشتم این انرژی شکل گرفته در بدنم را به گونه‌ای تخلیه کنم. به تایید کلام هومن سر تکان دادم. - برو من از این‌جا تشویقت می‌کنم حسن پنجه طلا! غش- غش خندیدم که لبخند هومن را نیز گسترده‌تر کرد. حسن با اخم بلند شده و به سمت میز بازی رفت. گوشی درون جیبم ویبره رفت. جالب بود که از ساعت‌های قبل متوجه‌ی ویبره زدنش نشده بودم، شاید امروز اطرافیانم دست از سرم برداشته و مزاحمتشان را کم کرده بودند یا توجه‌ی من این‌ دفعه بیشتر شده بود. گوشی را از داخل جیب شلوارم بیرون کشیده و پیامک آمده را باز کردم از معراج بود. - کجایی ملودی؟! اوه! عجیب بود! هم نوع پیامش و هم پیامک دادنش در این لحظه چشمانم روی پیامک چرخ می‌خورد که دختر زیبای سفید چهره‌ای کنارم نشست پیراهنی سبز رنگ پوشیده و چشمان روشنش برق می‌زد. اولین بار همان وسط سالن او را دیده بودم. دستش را دراز کرده و خود را نازنین و دوست هومن معرفی کرد. خب پس هومن او را به نزد من فرا خوانده که مرا از تنهایی در بیاورد. به او دست داده و خود را معرفی کردم. با شروع آهنگ شاد بعدی از من خواست دوباره به وسط سالن برگردیم. گوشی را به داخل جیبم چپانده و همراهی‌اش کردم. کمی بعد مجدد تشنه شدم با دیدن سینی پذیرایی این‌بار بدون تعارف دست دراز کردم و با دیدن نگاه خندان نازنین به رویش چشمک زدم. عجیب بود که این‌همه توان یافته و ساعاتی طولانی همراهی‌اش کردم. بی‌نفس روی مبل افتاده و هر دو قهقهه زدیم. دمای بدنم به سرعت بالا رفته قلبم به شدت می‌کوبید؛ اما باعث نشد که متوجه‌ی ویبره‌ی پشت هم گوشی‌ام نشوم. آن را از جیب با حرص بیرون کشیدم وقتی کنار رانم تکان می‌خورد به اعصابم خط می‌انداخت، در وسط سالن هم که بودیم بارها متوجهش شده بودم. - تو چقدر بانمکی دختر! چه شور و حالیم داری! به جانب نازنین چشم بالا آورده و لبخندش را شکار کردم. یکی از بازوانش روی پشتی مبل و دست دیگرش روی دسته‌اش قرار داشت و کاملا راحت نشسته بود. به سمتم با دست بوس فرستاد و من هم به طبع تکرار کردم. ویبره‌ی گوشی در دستم چشمم را به جانبش پایین آورد، بیست بار تماس ناموفق از معراج و پیامک‌های پشت سرش، وارد باکس پیام‌ها شدم. - چرا جواب نمیدی؟ ملودی کارت دارم که زنگ می‌زنم لطفا جواب بده. با توام! می‌دونم خونه نیستی! بگو کجا رفتی؟ دارم عصبانی میشم. اگه به این رفتارت ادامه بدی، ممکنه روی دیگه‌م رو هم ببینی! اوه! یعنی معراج هم روی دیگری دارد؟! برایم جالب شد! - ازت ناامید شدم! دعا کن دستم بهت نرسه! پوزخند زدم من را از چه چیز می‌ترساند؟! امان از پیام آخرش! قلبم سوخت و چشمم پر شد. - دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سرشارترین، آن‌که می‌گفت منم بهر تو غم‌خوارترین چه دل‌آزارترین شد! چه دل‌آزارترین؟ دستم به بالا کشیده شد. - بلند شو دختر! نرو توی فاز غم! چه انرژی داشت این دختر؟! چشمم روی حسن نشست که کنار میز بازی مرا نیز تحت نظر داشت و با همان اخم اولیه‌اش! چشمم را دست کشیده گوشی را سر جایش برگرداندم و دست در دست نازنین همراهش شدم. چه خوش بودم جدا از این دنیا و غم‌هایش به چیز دیگری اهمیت نمی‌دادم. تلاش حسن هم برای بازگرداندن من از این مجلس نتیجه نداد و من قادر به جدا شدن از این فضا و حس و حالش نبودم. عصبانیت او را به خاطر رفتارهایم می‌فهمیدم ولی برایم مهم جلوه نمی‌داد در حال حاضر این حالم را برای تمامی عمر می‌خواستم.
  5. #پارت هشتاد و چهار دوباره کمرم را به پشتی کاناپه چسبانده و پاهایم را بالا آورده و با بازوانم در حصار کشیدم چانه‌ام روی زانوانم نشست و به جلو خیره شدم. از همین فاصله سایه‌ای خمیده از خودم را درون تلویزیون خاموش مقابلم دیدم. - حالم خیلی بده حسن! آروم و قرار ندارم می‌خوام از همه چی فرار کنم ولی جایی واسش پیدا نمی‌کنم. کاش شب که خوابیدم روز دیگه چشم وا نکنم! با کمکش روی کاناپه درازکش شدم. بالش کوچک کنار دستش را زیر سرم قرار داد و خود از جا برخاست. چشمانم را به سمت بالا روی صورت درهمش گرداندم از آن بالا نگاهش را با ابروهایی درهم گره خورده به خورد چشمانم داد. - دیگه داری چرند میگی ملودی! فکر کنم صبح زود بلند شدی شیش و هشت می‌زنی. یه کم بخواب تا ظهر یه نهار مشتی بدم کوفت کنی. جالب بود که با اخم هم شوخی می‌کرد. پلک زده و بی‌ربط به موضوع بحثمان پرسیدم. - نگفتی این مکان باحال مال کدوم رفیقته؟! چشمک زده بدن چرخاند و در حالی‌ که به سمت راهروی مقابل می‌رفت جواب داد. - فضول خانم! مال کیارشه از بچه‌های دانشکده فنی جنابعالی نمی‌شناسیش عزیزم! با لبخندی دردناک چشم بستم. راست می‌گفت اصلا اهمیتی نداشت مهم خود حسن بود که برای من بهترین رفیق است و توانسته بودم به او پناه آورده تا ساعاتی از مکان‌های دردآور زندگی‌ام دور بمانم. با تمامی تلاشی که کردم نتوانستم بخوابم. فکر می‌کردم حسن برایم قصد آشپزی کردن دارد ولی وقتی دو عدد پیتزا با نوشابه‌ی خانواده روی میز قرار داد به تصوراتم پوزخند زدم. - دست‌پخت من در حد نیمرو عسلی هست و گرنه انگشتای دست واست نمی‌موند. با چشمانی شاکی رویش میخ شده و گفتم: - نظرم در مورد کیس ازدواج بودنت عوض شد. همان‌طور که تکه‌ای از پیتزا را در دهانش فرو می‌کرد با آرامش گفت: - خب خدا رو شکر. تو که از همه بهتر می‌دونی من مرد زندگی نیستم. با دهانی پر به غذای مقابلم با سر اشاره زده و غرید. - بخور سرد میشه. دستم روی تکه‌ی پیتزا قرار گرفت ولی اصلا میلی به خوردن نداشتم. دوباره نگاهش کرده و سوال کردم. - راستی الان کیارش کجاست؟! دست از جویدن کشیده شاکی زوم چشمانم شد. - به اون چی‌کار داری؟! پرتش کردم بیرون تا الان یه جا خزیده! - رفتی توی اتاق صدات رو شنیدم باهاش حرف می‌زدی میگم نکنه به خاطر من آواره شده باشه. دوباره به خوردن ادامه داده و باخیالی راحت جواب داد. - نمی‌خواد نگران اون باشی جا واسش زیاده! کلافه تکه‌ی پیتزای درون دستم را داخل ظرف مقابلم پرت کرده گفتم: - من باید امشب فازم عوض شه و گرنه مخم ترکیده. چشمانش را ریز کرده مرا برانداز کرد. - خب منظور؟! - ببین بچه‌ها امشب کجا جمعن؟ من و تو هم بریم. حرصی تکه‌ی نیمه‌ خورده‌اش را پرت کرد که بر عکس مال من به جای بشقاب روی میز افتاد. - خل شدی؟! تو تا حالا این‌جور جاها اومدی الان بار دومت باشه؟! دستی لای موهایم کشیده ابرو بالا انداختم. - می‌خوام امتحانش کنم همین امشب هم! اگه تو هم نخوای باهام باشی خوب می‌دونی که می‌تونم از بچه‌های دیگه جاش رو پیدا کنم. به لحن حرصی صدایش حالت مسخره‌گی هم اضافه کرد. - سیاه سوخته رد نده! تو مال این کارا نیستی این‌جور جاها هم جای تو نیست. به سمتش خم شده انگشتان دستم را درهم گره کرده و با پوزخندی بر لب ادامه دادم. - جای تو که بود بارها رفتی! اندازه‌ی معماریان نیستم که همراهیم کنی؟ عصبی شده پشتش را به کاناپه کوبید و دستی با لج دور دهانش کشید و غر زد. - اسم اون بی‌وجود رو نیار اه! خل میشی دیگه نمیشه کنترلت کرد. کم نیاوردم و واقعا می‌خواستم امتحان کنم. شاید حضور در مهمانی‌هایی که زمانی خط قرمز من بود می‌توانست حال گند اکنونم را کمی سامان دهد. - همین امشب اوکیش کن حسن! پوف حرصی‌اش با چنگی که به موهایش زد همزمان شد به چشم غره‌ای که به رویم زد و می‌دانست کوچک‌ترین اثری رویم ندارد لبخند زدم. اوف! جای باحالی به نظر می‌رسید. یک خانه باغ دنج در یکی از محلات بالانشین و خلوت! محوطه‌ی بیرونی خانه مکان نسبتا بزرگی برای پارک کردن ماشین‌ها داشت. وقتی با هدایت نگهبان کنار درب اصلی وارد شدیم، حسن جلوتر از باقی اتومبیل‌ها متوقف شده و به سرعت به سمت من چرخید از حرکت عجولانه‌اش شانه‌هایم بالا پرید. - چته؟! ترسیدم. انگشت اشاره‌اش را با چشمانی پرحرص به سمتم تکان داد. - وای به حالت از کنار من جم بخوری! به استایل جذابش باشوق نگریستم. تیشرت جذب سفیدش با شلوار جین مشکی، خوش تیپ نشانش می‌داد. لبخندم را پررنگ‌تر کرده و به رویش چشمک زدم. - آخه بودن من کنارت کیس‌های خوبی رو امشب از زیر دستت می‌پرونه مخصوصا که خیلی هم قاپیدنی شدی! دستی لای موهایش کشیده و خود را درون آینه‌ی جلویی دید زد. - بر منکرش لعنت ولی. دوباره مردمک‌های خشمگینش چشمانم را هدف قرار داد. - دلیل نمیشه دور و بر من نباشی! لایک اساسی بهش نشان داده و خندیدم. هر دو هم‌زمان از ماشین خارج شدیم. مهمانی برای یکی ازدوستان کیارش بود. کنار در سالن دو پسر جوان ایستاده و با دیدن حسن او را به بغل کوبیدند نوع سلام کردنشان برایم جالب بود که لبخندم را عمیق‌تر کرد. کیارش پسری ورزیده با اندامی ورزشکاری و سبزه‌رو بود و بر عکس دوستش که خود را هومن معرفی کرد که کاملا بور با چشمانی آبی رنگ که در نظرم مثل یخ در حال وا رفتن آمد لاغر و کشیده بود. از نوع توصیفش در ذهنم ناخودآگاه پهن‌تر لبخند زدم که از چشمانش دور نماند. برقی عجیب در چشمانش نشست که حالم را دگرگون کرد. - این خانم بانمک خوش‌خنده رو معرفی نمی‌کنی حسن؟! با سوال مورددار هومن حسن خود را به سمت من نزدیک‌تر کرد. هنوز هم با چشمانش برایم خط و نشان می‌کشید و لحن صدایش بر عکس مواردی بود که من از او می‌شنیدم. - دوست و رفیقم ملودی! این‌بار از لفظ رفیقی که به‌کار برد لبخندم گشادتر شد، چون خیلی به جانم نشست دیگر حد دوستی بین من و او به رفاقت رسیده که برایم بسیار ارزشمند بود. هومن کاملا ماست خود را کیسه کرده و حد نگاهش را دانست. باخوش‌رویی ما را به داخل دعوت کرد. برای در آوردن مانتو مرا به سمت یکی از درهای اولیه که در سالن ورودی قرار داشت هدایت کرد که حسن زودتر از عکس‌العمل من لب باز کرد. - همین‌جا در بیار بده من میذارم داخل. لبم را برای کنترل از باز نشدن به هم فشرده و سریع مانتو و شال را به دستش دادم. هومن و کیارش هم نگاه‌های منظوردار به هم انداخته و با گفتن بفرمایید داخل پس بالبخند سالن دراز را طی کردند. کنار در اتاق ایستادم تا حسن برگشت و با هم وارد سالن اصلی شدیم. بر عکس تصورم جمعیت زیادی وجود نداشت شاید در کل به بیست نفر هم نمی‌رسید که تعدادی روی مبل نشسته بازی می‌کردند و تعدادی نیز وسط سالن در حال پایکوبی بودند. نه از دیجی خبری بود و نه خیلی پرسروصدا. موزیک از دو باند بزرگ کنار سالن شنیده می‌شد که با آهنگی شاد جوانان را به رقص و شادی سوق می‌داد. لباس‌های دختران مجلس نیز چون من ساده و خیلی آدم مورددار در بینشان دیده نمی‌شد. از جو موجود بینشان خوشم آمده و زود یخم باز شد. حسن در بینشان کاملا شناخته شده و با بیشترشان خوش و بش کرد و در آخر روی مبل دونفره نشست و مرا برای قرارگیری در کنارش با نگاه دعوت کرد.
  6. #پارت هشتاد و سه صبحانه خورده و نخورده از پشت میز بلند شدم. باباجون هنوز فشارش میزان نشده و در اتاقش استراحت می‌کرد. چشمان عمه بهی و مامان‌جون با حرکتم مرا تعقیب کردند. - مرسی! سیر شدم. - کم خوردی بالام‌جان! حیدر بابا واسه خاطر تو نون بربری تازه گرفته. لحن مامان‌جون به غیر از نگرانی توام با دلخوری بود. دیروز نیز چند ساعتی که بیرون ماندم بدون جواب به تماس‌هایشان سر کرده و وقتی هم به خانه رسیدم و در داخل اتاق کز کردم. کلا در این مدت کم حرف شده و اگر هم چیزی می‌گفتم تلخ و گلایه‌وار بود. از این‌که این‌گونه گستاخ شده بودم حالم از خودم بهم می‌خورد. - اندازه‌ی خودم خوردم مامانی. برگشته و قصد خروج از آشپزخانه داشتم که ادامه‌ی حرفم را زدم. - من امروز میرم خونه‌ی دوستم نهار و شام هم پیششم. هوف ناراحتی را که کشید شنیدم ولی بی‌اهمیت وارد اتاق عمه بهی شدم. سریع با گوشی ماشین گرفته و لباس پوشیدم. قبل خروج از در ورودی ساختمان، صدای عمه را از درگاه آشپزخانه شنیدم. - ملودی! دندان روی هم سابیده به سمتش برگشتم اگر مرا به نرفتن ترغیب کند، قطعا زبان نیش‌ دارم به کار خواهد افتاد. کاش نکند چون دوست ندارم بیش از این حرمت‌ها شکسته شود. به چشمان غرانم نگاه مهربانش را سرازیر کرد. - بعد از شام برگرد عمه‌جون! تا تو نیومدی منم نمی‌خوابم. زبان تلخم را غلاف کردم، یعنی نباید برای این‌ همه محبت بی‌چشم و رویی کرد. - باشه عمه بهی! دیگر معطل نکرده به سمت بیرون پا تند کردم چرا این‌ همه حس خفگی داشتم؟! گویی کسی گلویم را ثانیه به ثانیه فشار می‌داد. خودم را درون ماشین آژانس انداخته و آدرس را گفتم. تا رسیدن به مقصد چشمانم را بستم. دیگر دیدن این دنیا برایم چون گذشته لذت‌بخش نبود. یک واحد پنجاه متری کوچک در داخل یک مجتمع بزرگ سی واحدی بود. بعد از خروج از آسانسور وقتی حسن در را برایم گشود و وارد شدم، چشمم به کاناپه‌ی سیاه چرمی بزرگی که روبه‌ روی تی‌وی دیواری تنها وسایل داخل پذیرایی بود نشست. مانتو و شالم را در آورده روی پشتی کاناپه انداختم. شومیز کوتاه بنفش رنگ و شلوار جین آبی پوشیده بودم. خودم را نیز بر روی کاناپه پرتاب کردم. حسن در آشپزخانه‌ی کوچک آپارتمان مشغول بود. به اطراف نگاه چرخاندم جای دنجی به قول خودش به نظر می‌رسید. - ناکس! خوب اصل جا رو واسه خودت رزرو کردی ها! با سینی کوچکی در دست که دو فنجان و یک قندان کوچک سرامیکی درونش بود، از آشپزخانه خارج شد. امان از شیطنت نگاهش که کنج لبش را هم کج کرده نیشخند می‌زد. - حسن خوش مکان رو دست کم گرفتی سیاه سوخته! باز هم لقب جدید دیگری به خیک خودش بست. سینی را روی میز کوچک مقابل کاناپه قرار داده کنارم نشست و دستش را روی پشتی آن دراز کرد، چشمانش در حال جستجو در نگاهم بود. به فنجان‌های چای تک نگاهی انداخته و دوباره میخ نگاهش شدم. - آفرین پسرم! معلومه وقت عروسی کردنت رسیده! این‌ دفعه چایی خوش‌رنگی واسم ریختی. نیشخندش پررنگ‌تر شده ابرو بالا انداخت. - حیف که تو قدردان نیستی و این‌ همه صفات خوب من رو نمی‌بینی و گرنه بهتر از من شوهر پیدا نمی‌کنی! صاف نشسته و صورتم را از جانبش برگرداندم. دوباره غم به دلم راه پیدا کرد بازوانم را با حسرت درهم فرو بردم. - آره از من بدشانس‌تر توی دنیا وجود نداره. اصلا فکر نمی‌کردم یه روزی این‌جوری سنگ روی یخ بشم. حسن سوت کوتاهی زده قصد داشت با طنز کلامش حالم را تغییر دهد. - ولی استاد شانس بهش رو کرد که لحظه‌ی آخر معجزه شد و از دست تو سر خورد به مولا! اما روی من نتیجه عکس داد. راست می‌گفت شاید معراج واقعا شانس آورد که من وصله‌ی تنش نشدم. بغض مثل خرچنگ در گلویم چمبره زده چشمانم پر از اشک شد و تنها نیمی از صورتم را به سمتش گردانده و گفتم: - هیچکی من رو دوست نداره حسن! اعتمادم به همه از بین رفته حتی به خونواده‌ام. حزن صدایم و چشمان به شدت متاثرم حس و حال حسن را از حالت شوخی و مسخره پرت کرده و نگران بیشتر به سمتم خود را روی کاناپه سراند. - ملودی! خره داشتم شوخی می‌کردم باهات! لبم را جویده با بالا و پایین کردن مردمک چشمانم قصد جلوگیری از ریزش اشک را داشتم؛ اما موفق نشده همراه با آهی سوزان اشک‌ها روی گونه سقوط کردند. - حسن! بحث مشکلات خونی بینمون نبوده که البته بوده ولی مشکل خیلی بزرگ‌تره. الان بهت بگم، معراج دایی منه تو باورت میشه؟! ابروهایش هم‌زمان بالا پریده و چشمان جذاب قهوه‌ایش چهار تا شد. - چی میگی بابا؟! مگه فیلم هندیه؟! در حال گریه کردن از حرف بامزه‌ی در عین حال حقیقت محضش خنده‌ام گرفت. چه حال دیوانه کننده‌ای که در حال اشک ریختن بخندی! - آره انگار! روی من واقعی شده. این‌که بعد این‌ همه سال بفهمم دختر واقعی خونواده‌ام نیستم و از قضا آبجی معراج مامان اصلیم باشه. حسن کاملا خود را به من نزدیک کرده و جدی به چشمانم خیره شد. شاید برای اولین بار بود که حتی نیم درصد حس شوخی و مضحکه را نه در نگاه و نه در استایلش حس نکردم. - چی میگی دختر؟! خدایی جدی میگی؟! باور کردنش خیلی سخته به خدا! اشک‌ها بیشتر سرازیر شد و در کنار کسی که در حال حاضر بهترین همدم من به شمار می‌رفت از واقعیت زندگی‌ام پرده برداشتم. بعد از دقایقی که کامل توضیح دادم و به عمق حقیقت ماجرا پی برده با افسوس سر تکان داد. - همه کار این دنیا عجیب غریبه! کاش هزار بار از لحاظ خونی به هم نمی‌خوردین و جدا می‌شدین ولی با این نسبت به هم نمی‌رسیدین. به خدا ظلمه! حسن چه با عطوفت و دل‌رحمی حق را به من داد. گاهی انسان تنها به گوشی برای شنیدن درد و دل‌هایش احتیاج دارد، بدون نصیحت شنیدن و قضاوت شدن. برای این‌ هست که بین این‌ همه آدم به او رجوع کردم، چون مثل بقیه با دلگرمی بی‌خودی و سخنان روانشناسی قصد کم رنگ کردن فاجعه‌ی روبه‌ رویم را نداشت، بلکه مثل خودم اندیشیده و با هم‌نظری با من در این حادثه شریک مصیبتم شد. - من همون اولش هم باورم نشد. گفتم این دوتا کی رفتن آزمایشگاه کی آزمایش داده و جواب گرفتن که این نتیجه رسید دستشون، حتی از الهام پرسیدم مگه بعد خواستگاری نمیرن واسه این کارا؟ اونم تعجب کرد گفت شاید موردی بوده که اینا زودتر اقدام کردن! با دستم موهای چسبیده به صورتم را کنار زده آهی دیگر کشیدم. - اون روز حس این‌که واقعیت رو بهتون بگم نداشتم بعدشم دوست ندارم توی دانشگاه این مورد بپیچه. بذار همه فکر کنن واسه همین ازدواجمون کنسل شده. با این‌که دوست ندارم به زندگی و تحصیل ادامه بدم؛ اما نمی‌خوام پشت سر معراج چرندیات پر بشه و شخصیت استادیش زیر سوال بره اون این وسط تقصیری نداشته و دوست ندارم بیش از این به خاطر من صدمه ببینه. با قاطعیت سر تکان داده دستش روی موهای لختش نشست و به بالا با کلافگی سر داد. - درست میگی دهن دانشجوها رو مخصوصا نمیشه بست. تو هم بی‌خود حرف مفت نزن! این وسط بی‌گناه داری خودت رو مجازات می‌کنی. صبور باش! بالاخره این روزای بد تو هم تموم میشه و با واقعیت کنار میای.
  7. #پارت هشتاد و دو احساس کردم از ماجرای ما مطلع است، چون نوع نگاهش نگران و متاثر بود. وقتی دید تنها زار- زار نگاهش می‌کنم صندلی کشیده و رویش نشست. همان صندلی که معراج دفعه‌ی پیش رویش نشسته بود! کلاه سفیدش را با ناراحتی کنده آه کشید. سرش را پایین گرفته به چپ و راست تکان داد، بامزه بود و با این ری‌اکشن‌ها بامزه‌تر هم می‌شد. ناگهان روی میز به سمتم خم شده ساعد هر دو دستش را رویش قرار داد و با چشمانی مصمم به رویم زل زد. - دو روز پیش همین موقعا بود که معراج اومد این‌جا و روی همین صندلی که تو نشستی نشست. حالشم دقیقا مثل خودت بود. وقتی روبه‌ روش نشستم و جویای حالش شدم گفت توی بدترین روزای عمرشه. بهم گفته بود قراره بیاد خواستگاریت و تنها حدسم این بود که خانواده جلوتون سنگ انداختن؛ ولی وقتی نسبت تازه کشف شده‌تون رو گفت واقعا کم مونده بود شاخ در بیارم. قطره اشکی بی‌اجازه از چشمانم چکید. چقدر به رویش فشار بوده که به رسول جریان را گفته و دردودل کرده او هم مثل من تنهاست و تنهایی حس خفگی برایش ارمغان آورده. رسول با دیدن اشک‌هایم نفس ناراحتش را خالی کرده و کمر راست کرد. - ببین بانو! با تقدیر نمیشه جنگید؛ اما مهم اینه در برابرش کم نیارین و بازنده‌ی این بازی نباشین. پوزخندی زده شکوه کردم. - به نظرت مگه میشه برنده هم شد. طوری از سرنوشت سیلی خوردیم که حالا- حالا جاش دلمون رو می‌سوزونه! دستانش را گره کرده و لبخند پررنگی روی لب‌هایش نشست. - درسته که همسر خوبی رو از دست دادی عوضش باید خوشحال باشی یه دایی جوون جنتلمن گیرت افتاده. من الان یه خاله این‌جوری پیدا می‌کردم کیفم کوک بود! در کنار گریه از حرف درستش لبخند زدم. چه فایده که بدترین موقع و مکان این نسبت را فهمیده بودیم! - تو حال الان ما رو نمی‌فهمی! یعنی هیچ‌کس نمی‌تونه بفهمه! با دستش دور لبش کشیده دقیق‌تر صورتم را رصد کرد. - همیشه از خودت بد سر نوشت‌تر آدم هست این رو یادت نره! من زمانی آن‌قدر تنها و بی‌کس بودم که با پرنده‌هایی که پشت پنجره‌ی اتاقم لونه کرده بودند حرف می‌زدم. شده بود سه روز مریض افتاده بودم توی خونه؛ ولی دریغ از یه تلفن که حالم پرسیده بشه. من از صفر واسه خودم صد همه چیز رو ساختم و این رو توی گوش خودم فرو بردم اگه هیچ‌کس رو نداشته باشی بازم خدا هست که حواسش بهت باشه. - اگه خدا دوستم داشت الان اونی‌که دوسش داشتم یه جور دیگه پیشم بود یه کاری نمی‌کرد من روی معاشرت کردن باهاش رو هم نداشته باشم. - ببین یه بار که از بدبختیام می‌نالیدم یه دوستی بهم گفت اگر یه سقف بالای سرت هست و یه خانواده‌ای دورت از اونی‌که فکر می‌کنی خوشبخت‌تری! تو هم درسته بد ضربه خوردی؛ ولی آدمایی رو داری هنوز که واست دل نگرانن مهم‌ترینشون معراجه که بیشتر به خاطر تو از دست خودشم عصبانیه. قبول داشتم می‌دانستم حال آشفته‌اش بیشتر به خاطر قلب دردمند منه به پایه‌ی میز چشم دوخته و فضولی کردم شرم داشتم درحالی‌ که نگاهش می‌کنم سوالم را بپرسم. - تو چرا به تنهایی عادت کردی؟ چرا یه همدم واسه خودت دست‌ و پا نکردی توی این سالا؟ خنده‌ی کم صدایش را شنیده و به چشمان ریزشده‌اش نگاه انداختم. - واقعیت زندگی آدمای امثال من اینه انسان هیچ‌وقت به تنهایی عادت نمی‌کنه، فقط اذیت شدن توی تنهایی رو به اذیت شدن کنار آدما ترجیح میده! حرفش خیلی سنگین بود کم آورده و سکوت کردم؛ ولی او بعد سرچرخاندن با تفکر به اطرافش مجدد ادامه داد. - در ضمن تنهایی اصلنم بد نیست قشنگ‌ترین و بی‌منت‌ترین حس دنیاست، چون برای داشتنش نیاز به هیچ‌کس نداری. مثل من که با کارم ازدواج کردم. هیچ دختری نمی‌تونه یه مرد رو که دائم بوی سیر و پیاز میده رو تحمل کنه! این حرفش را قبول نداشتم که اگر درست بود الان همه‌ی آشپزهای مرد بدون همسر می‌ماندند. سریع واکنش نشان دادم. - خودت می‌دونی این‌جور نیست! همیشه آدمشم روی زمین هست. باز هم خندید و احساس کردم خنده‌هایش تمام از حس شکست و ناراحتی‌ست و از همان خنده‌های تلخ از گریه غم‌انگیزتر! - آدما اگه آدم بودن بهشت می‌موندن و اون‌جای خوب رو ول نمی‌کردن بیان روی این زمین! بازهم حرف سنگین دیگر که لحظه‌ای مرا به فکر برد، مشخص بود قلب او هم بد زخم خورده. قصد کنکاش بیشتر نداشتم و فقط دلم برای تنهایی‌اش سوخت. - شاید بد باشن ولی وجودشون بهتر از تنها موندنه. دوباره نفسش را با صدا خالی کرده و در جایش جابه‌جا شد، صدای ناله‌ی صندلی را هم در آورد. این‌بار جدی لب به سخن باز کرد. - حسین پناهی خیلی جالب تنهایی رو بیان می‌کنه دنیا قانون عجیبی داره؛ هفت میلیارد آدم و فقط با یکی از اونا احساس تنهایی نمی‌کنی و خدا نکنه که اون یه نفر تنهات بذاره اون‌وقت حتی با خودت هم غریبه میشی. چه درست! کاملا آچمز شدم خیره – خیره نگاهش می‌کردم، چون به خوبی درکش کرده بودم. ناگهان لبخند همیشگی‌اش را زده و از جا بلند شد کلاهش را به سر گذاشته خندان گفت: - الان واست همون منوی غذای تکم رو میارم که دل تنگت حسابی باز شه! فقط چند دقیقه صبر کن. وقتی به ته رستوران قدم برداشت و از جلوی چشمانم دور شد و به ایده‌اش لبخند زدم. جالب بود که با یک غذای پروپیمان غصه‌هایش را خورده و تمام می‌کرد؛ اما آیا دلتنگی من هم این‌گونه پایان می‌گرفت؟! یاد متنی افتادم. دلتنگی به بارانی ناگهانی می‌ماند، شدید بی‌امان یک‌ریز و تا بجنبی تمامت را خیس کرده و من بدجور در این گرمای تابستان احساس خیسی از باران را می‌کردم. پوفی از یادآوری دیروز کشیده و دستم درون جیب شلوارم نشست و گوشی‌ام را لمس کردم. روزبه روز قبل نیز چند بار تماس گرفته بود؛ ولی حاضر به گفتگو نشدم نه این‌که او در این ماجرا مقصر باشد؛ اما از این‌که من نیز چون او بچه سر راهی و نوه‌ی واقعی این خانواده نبوده، ولی تمام این سال‌ها رفتار بقیه با من متفاوت‌تر از او بود احساس شرمندگی می‌کردم. حتی اگر تنها نوع نگاهش فرق خاصی کرده باشد برایم طاقت‌فرسا خواهد بود. گوشی را در آورده و شماره‌ی حسن را گرفتم. امروز هم باید از این‌جا بیرون می‌رفتم و در حال حاضر به غیر حسن کس دیگری را نداشتم. الهام و آرش روزهای اوایل ازدواجشان را سپری می‌کردند و قطعا دوست نداشتم برایشان مزاحمت ایجاد کنم. حسن قضیه‌اش فرق می‌کرد آن‌قدری که با او راحت بودم شاید با آن دو نبودم. عجیب بود که با وجود ساعات اول صبح زودی جوابم را داد. - جونم ملودی! - سلام کجایی حسن؟ صدایش را کش‌دار کرده و پاسخ داد. - توی قلب شما! کاش می‌دانست اصلا زمان مناسبی را برای سر کار گذاشتن من انتخاب نکرده. حرصی پلکم را با انگشت فشرده و سعی کردم خود را کنترل کنم مسبب حال نابسامان من قطعا او نبود. - می‌خوام بیام پیشت البته اگه تنهایی! تعجب کرده بود صدایش به خوبی حس و حالش را نمایان کرد. - بیا اوکیه! یعنی تنها هم نباشم واست تنها میشم. این اخلاقش را دوست داشتم واقعا برایم کاری از دستش بر می‌آمد دریغ نمی‌کرد. - پس آدرس بفرست یک‌ ساعت دیگه پیشتم.
  8. #پارت هشتاد و یک - ملودی خانوم! حیدر بابا میگه دوستاتون اومدن دیدنتون. صورت گریانم را از سمت گوشی بالا آوردم شهین خانم با نگاهی دلسوزانه کنار در آشپزخانه مستاصل ایستاده بود. به روی گونه‌هایم محکم دست کشیدم بغض شدید صدایم دل خودم را هم سوزاند. - الان کجا هستن؟! - توی باغن هر چی تعارف کردن نیومدن داخل. از جا بلند شده به سمت سینک ظرفشویی رفتم. - صورتم رو شستم میرم پیششون. الهام همراه با آرش و حسن کنار آلاچیق وسط باغ ایستاده بودند. الهام با دیدنم هق- هق‌‌کنان به قدم‌هایش سرعت داده به سمتم آمد محکم در آغوشم کشید. - ما رو دق‌ مرگ کردی ملودی! بمیرم واسه دلت! محکم‌تر به خودم او را فشردم. واقعا به وجود دوستانم در این لحظه احتیاج داشتم. - خیلی خری دختر! تقصیر ما چیه این وسط دایورتمون کردی! اگه مثل بچه‌ی آدم نیومده بودی بیرون خودم به زور میاوردمت. چشمانم از کفش‌های حسن بالا آمده به صورتش نشست. الهام هنوز گریه کرده فشارم می‌داد. نگاه حسن توام با ناباوری و هم‌دردی بود. به یاد حرف عمه افتادم که تنها مشکلات خونی بینمان را علت شکل نگرفتن ازدواج برایشان تفسیر کرده بود. صدای آرش که دستش را روی شانه‌ی الهام گذاشت مرا متوجه‌ی خود کرد. - بسه الهام! دیدی که سرپاست دختر قویمون! قوی! تنها پوزخند زدم و تا به حال این‌ همه ضعف را در خودم ندیده بودم. دقایقی بعد هر چهار نفرمان روی نیمکت درون آلاچیق نشسته بودیم و باز هم اکیپ دوست‌داشتنی‌مان در کنار هم جمع شده بود. - میومدید داخل خب! حسن دست به سینه رصدم می‌کرد. - خوش به حال معراج که این‌ همه دوسش داشتی! چطور توی این چند روز این‌ همه شور رفتی؟! کلامش زهر داشت؛ اما آرش با لحنی شاکی توبیخش کرد. - چرت و پرت نگو حسن! همین‌که کارش به بیمارستان نرسیده نشون داده دختر سرسختیه. حسن دست‌هایش را باز کرده به سمتم خم شد. - ملودی میگم اگه مشکله بابت تولید بچه‌ست به نظرم بی‌خیالش بشید و ازدواج کنید یه توله مثل من پس نیفته اجاق دنیا که کور نمیشه! صدای گلایه‌مند الهام این‌بار حسن را نشانه گرفت. - چی میگی واسه خودت بابا! مگه به همین سادگیه بی‌خیال آینده‌شون بشن. دوباره تکیه داده پاهایش را درازتر کرد. - من نظر کارشناسی خودم رو گفتم. این دوتا خیلی هم‌ رو دوست دارن ظلمه که به هم نرسن! لب‌هایم را جویدم. چه می‌دانست مشکل فراتر از این حرف‌هاست؟! با آمدن حیدر بابا با سینی شربت و شیرینی صدای تشکر بچه‌ها بلند شده و اجازه‌ی تخلیه‌ی نفس‌های حبس شده‌ی مرا داد. - خوب کاری کردید اومدید بچه‌ها! حال ببم جان ما رو تغییر دادید دمتون گرم! از خودتون پذیرایی کنید. بفرماییدی لب زده بعد از رفتن حیدر بابا رو به حسن گفتم: - فکر می‌کردم قزوین باشی؟ از تغییر بحث به شدت استقبال کرده گل از گلش شکفت. - چند روزی رفتم ولی می‌دونی من اون‌جا بمون نیستم قبل این‌که خودشون پرتم کنن زدم بیرون. خندید ولی تلخ! صدای برخورد نی با لبه‌های لیوان روی اعصابم خط می‌انداخت نمی‌دانستم حسن قصد حل کردن چه چیز درون لیوانش را داشت که کوتاه نمی‌آمد؟! - پس الان خوابگاهی؟ به چشمانم خیره شده چشمک زد. - نترس! پیدا کردن مکان واسه حسن جونت راحت‌تر از این حرفاست خونه‌ی یکی از بچه‌هام. جات خالی! به شیطنت نگاهش لبخند زدم. خوبه که حسن هست و به من تاکید می‌کند که زندگی راحت‌تر از این حرف‌هاست! قدم زنان به خانه سرایداری حیدر بابا رسیدم. آن‌قدر در این چند روز خوابیده بودم بدنم سیر از خواب شده بود. سپیده نزده از خواب پریده بودم، آن‌ هم با دیدن کابوس‌های وحشتناک! این آخری به شدت آزرده‌ خاطر و هراسانم کرده بود. با لباس عروس روی تخت خواب نشسته بودم که معراج وارد اتاق شد چهره‌اش ترسناک شده و با دندان‌های دراز نیش به رویم می‌خندید. وقتی نزدیک‌تر به من شد، ناگهان کل صورتش آغشته به خون شده روی دامنم افتاد. دامن سفید عروسی‌ام غرق خون شد و با صدای وحشتناک جیغم در خواب بیدار شدم. لعنت به این سرنوشت که این‌گونه مرا به ذلت رساند. چند قدم نرسیده به خانه‌ی سرایداری ایستادم. صبح زود بود؛ ولی صدایی از حیدر بابا از داخل خانه به بیرون نمی‌آمد شاید برای خرید نان تازه رفته و هنوز برنگشته بود. خانه سرایداری در نظرم مثل کلبه‌ی وحشت فیلم‌های ترسناک که مامان‌جون دیده و تعریف می‌کرد آمد. پوفی حرصی کشیده و پشت بدان کردم از این‌که زمانی خانواده‌ی واقعی‌ام در این‌جا سکونت داشته و زندگی می‌کردند حس بد و ناراضی‌ گونه بر من غالب شد. به فضای جلوی چشمم مردمک چرخاندم. باغ زیبای دوران کودکی‌ام دیگر دوست‌داشتنی به نظر نمی‌رسید. احساس خفگی می‌کردم از این‌که در هیچ کدام از خانه‌هایی که تا چند روز پیش برایم نماد امنیت و آرامش بود، دیگر حس خوب نداشته عصبی و کفری شدم. برای خودم متاسفم که در حال حاضر مجبور به تحمل شرایط خفقان‌ آورش هستم. یاد دیروز عصر افتادم و به یک‌باره همین احساس خفقان به گلویم چسبید. لباس پوشیده در مقابل چشمان پرسش‌گر مامان‌جون گفتم برای هواخوری بیرون می‌روم. عمه بهی چند ساعت قبل از خانه خارج شده و اصرار داشت من هم همراهش بروم. اصلا حوصله‌ی پاساژگردی و خرید را نداشته و نپذیرفتم. احتمالا این چشمان سوالی مامان‌جون به خاطر عدم رضایت چند ساعت قبلم برای خروج بود. حال من در این گرمای تابستان مثل هوای بهار شده لحظه‌ای آفتابی و لحظه‌ای بعد ابری و بارانی! اول قصد داشتم در کوچه‌ها به تنهایی قدم بزنم، ولی بی‌اختیار سوار تاکسی شده آدرس خانه‌ی معراج را دادم. خودم را که نمی‌توانستم گول بزنم شدیدا دلم برایش تنگ شده بود. دو روز پیش که پیام‌هایش را خواندم و جواب دادم دیگر آنلاین نشده و گوشی را سایلنت کرده بودم. جالب این‌که در این لحظه هم بدون گوشی از خانه خارج شده بودم. وقتی به مقصد رسیده و از ماشین پیاده شدم از کاری که کرده بودم هم متعجب و هم خشمگین شدم. از خودم چه انتظاری داشتم که به خانه‌ی معشوقی که دیگر محرم و دایی‌ام شده بروم؟! پشت درختی سنگر گرفته و از دور ساختمان را تماشا کردم. هیچ رفت‌ و آمدی در آن صورت نگرفت. چشم بر هم فشرده و سر درد گرفته‌ام را به درخت کوبیدم. بهتر بود تا کسی مرا این‌گونه که دزدانه خانه‌ای را می‌پاییدم ندیده از این‌جا بروم. دوباره به سر خیابان اصلی رفته بعد دقایقی سوار ماشین شدم. این‌بار مسیرم به سمت رستوران سرآشپز تغییر کرد خوش‌مزه و باحال‌ترین جایی که هر دو نفرمان دوستش داشتیم. وارد رستوران که شدم باز هم در این ساعت عصر مشتری آن‌چنانی نداشت. جالب این‌که بیشتر وقت‌ها این ساعت می‌آمدیم و یک ناهار دیر وقت یا شام زود هنگام صرف می‌کردیم. فضای رستوران مثل همیشه بود؛ ولی من آدم سابق نبودم. اصلا احساس گرسنگی نداشتم. روی همان صندلی که دفعه‌ی آخری که با معراج آمده بودم نشسته به جای خالی‌اش خیره شدم. احساس کردم پسر نشسته در پشت سیستم مرا شناخت و نامحسوس از پشت میزش بلند شده به سمت ته رستوران که قسمت مطبخ به قول رسول بود رفت. حدسم درست بود چون دقیقه‌ای بعد رسول با همان تیپ سرآشپزی‌اش از آن قسمت خارج شده به نزدم آمد. او مثل همیشه تپل خندان بود؛ ولی وقتی چهره‌ی نزار رنگ‌پریده‌ی مرا دید لبخندش کم‌رنگ شد. - سلام بانو! از این ورا؟!
  9. #پارت هشتاد لبخند بی‌نمکی زده تشکر کردم. عمه گوشی‌ام را روی میز به سمتم سراند و گفت: - خاموش شده بود عمه! واست شارژش کردم! با بی‌تفاوتی نگاه زیرزیرکی به سمتش انداخته و غر زدم. - مهم نیست! کاری باهاش ندارم. عمه مصر شد. - ملودی چند روزه جواب کسی رو نمیدی همه نگرانت هستن. روزبه طفلی همش میگه چرا با من قهر کرده؟! گفتم حالش خوب نیست با هیچ‌کس حرف نمی‌زنه. شاکی شدم و به سمت عمه با حرص چرخیدم. - چرا اتفاقا با اون قهرم! الان باید پیشم بود و تنهام نمی‌ذاشت؛ ولی اکیپش واسش مهم‌تره از حال و روز من. عمه دل‌جویی‌ کنان بازویم را نوازش کرد. - باز زود قضاوت کردی! رابطه‌ی اصلیتون رو بهش نگفتم طفلک هنگ می‌کرد راه دوره فقط گفتم آزمایش دادین خون‌هاتون به هم نخورده و نمی‌تونین با هم ازدواج کنین. وسط قله گیر افتاده و گرنه دلش خیلی می‌خواد بیاد پیشت. دست خودم نبود این پوزخند زهرالود کنار لبم! اتفاقا از لحاظ ژنتیک و خونی کاملا به هم مربوط بودیم برعکس آن چه عمه به روزبه گفته بود. به صورت غمگینم نگاه دلسوزانه انداخته و ادامه داد. - همین رو به دوستات هم گفتم. الهام چند بار تماس گرفت می‌گفت خیلی دلواپسش هستیم گوشی خونه‌شون رو هم کسی جواب نمیده. مامان‌جون کار اسلایس کردن قارچ‌هایش به اتمام رسیده و دنباله‌ی حرف عمه را گرفت. - طفلک بهروزم! چقدر غصه می‌خوره! ملودی به خدا کارت درست نیست با مامان و بابات این برخورد رو می‌کنی، قلبشون رو نشکن بالام جان! از جا بلند شده به سمت اجاق گاز و ظرف سوپش رفت. بیا! آخرش هم من مقصر هستم! معلومه دلش بیشتر برای پسر خودش می‌سوزد تا من! قارچ‌ها را اضافه می‌کرد که زبان تلخم را دوباره باز کردم زخم زبان زدن بهترین روش خنک کردن دلم بود. - خوب کردم! به آقا بهروز برمی‌خورد توی فامیل پرطمطراقش بپیچه بچه‌ یتیم مردم رو آورده بزرگ کنه؟! باید جا میوفتاد بچه‌ش از نسل و تبار خودشه. غرور اینا قلب من رو آتیش زده مامان خانوم! این حد از خشم برای خودم هم تازگی داشت. عمه با ملایمت تنها بازویم را می‌مالید مامان‌‌جون هم کفگیر به دست و بی‌حرکت از این‌ همه عصبانیت من تنها زار- زار نگاهم می‌کرد. از جا جهیدم صندلی قژی صدا داد ولی ولو نشد. - اصلا همین خانوم خواهر استاد مگه فامیلی شما رو نمی‌دونست اسم کارخونه رو چی؟! عمه به سمتم صورت چرخانده به نفی سر بالا انداخت. - نه بنده خدا! بهت گفتم اون موقع مغازه‌ی فرش‌فروشی داشتیم کارخونه مال بعد از به دنیا اومدن تو و رفتن مژگان به شهرش بود و در ضمن نام خونوادگیمون رو هم عوض کردیم اتفاقا همش گریه می‌کرد که چرا تو این‌جوری باخبر شدی؟! اگه حتی مراسم توی خونه ویلایی بود شک می‌کرد و این‌طوری ناغافل وارد نمی‌شد. همه چی دست به دست هم داد تا همه‌مون چوب سرنوشت رو بخوریم. کوتاه نیامدم و با همان حجم عصبانیت که نفسم را تنگ و تنگ‌تر می‌کرد ناله زدم. - شما چی؟ فامیلی رادمنش واستون آشنا نبود؟ مثلا بابام تحقیقات هم رفته بود. آهی کشیده چشم بر هم زد و دستش که روی پشتی صندلی قرار داشت از روی ناراحتی یا کنترل احساساتش هر چند ثانیه فشرده می‌شد. - ما مژگان رو با فامیلی شوهرش می‌شناختیم. باور کن هیچ‌‌کس حتی نیم‌ درصد احتمال این اتفاق رو نمی‌داد. دست به سینه شدم و از این‌ همه مرموزبازی سردرگم بودم. - شما چرا فامیلیتون رو عوض کردین؟ - باباجان کرد. بعد از رسوایی که باربد بابت دزدی فرش‌ فروشی کرد و کل فرش‌ها رو بی‌اجازه از مغازه خالی کرد و رفت خارج از لج با اون فامیلیش رو تغییر داد و بعد هم فرش‌فروشی رو جمع کرد و با کمک بابات کارخونه رو از صاحبش که دچار ورشکستگی شده بود خریدن و راه اندازی دوباره کردن. اون موقع منم از شوهرم جدا شده بودم که سرمایه‌ام رو دادم دستشون باهاش کار کنن. باباجان هم لطف کرد اسمش رو به نام من زد. خب پس برای همین عموی نازنین رو طرد کرده از ارث محروم کرده بودند. - حتما هم چون دوباره واسه اموالتون دندون تیز نکنه تلاشتون اینه نفهمه که من نوه‌ی قلابیتونم. به هر حال اگه منطقی باشیم تنها نوه‌ی واقعی این خونواده پسر باربده. عمه بهی با ناراحتی به من پشت کرده و نفسش را با غم خالی کرد. مامان‌جون با دلگیری سر به زیر انداخته از آشپزخانه خارج شد. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم زبان من هم این‌گونه دل‌ آزاری کند. یک زمانی جانم برای این خانواده در می‌رفت و الان این‌طوری زجر کششان می‌کردم. احساس می‌کردم دستانم به هم چسبیده و قدرت جداسازی‌شان را نداشتم. صندلی روی زمین کشیده شده عمه بهی برخاست. - برم ببینم باباجون حالش چطوره؟ یه مقدار دم صبحی فشارش بالا بود. بدون آن‌که نگاهی بیاندازد بیرون رفت. از خلوتی فضا استفاده کرده و نفسم را محکم بیرون دادم. دلم خنک نمی‌شد خودم هم می‌دانستم گله‌ گذاری‌هایم همه بی‌خود و بی‌نتیجه‌ست. دوباره روی صندلی نشسته و چشمم به گوشی روی میز نشست. به دست گرفته بازش کردم. دویست و هفتاد و چهار تماس از دست رفته در این چهار روز گذشته. الهام آرش حسن روزبه و معراج بارها تماس گرفته و پیامک داده بودند. فقط از معراج صد و هفتاد و هشت بار تماس ناموفق داشتم. به باکس پیام‌ها نرفته در عوض وارد تلگرام شدم. پیوی معراج و ارسالی‌هایش چشمک می‌زد قصد خود آزاری داشتم که آنها را خواندم. - ملودی بگو تقصیر من این وسط چیه؟ به واسطه‌ی کدوم گناه این رفتار رو با من داری؟!منی که خودم اون روزها فقط یه پسر بچه‌ی ده ساله‌ی نادون بودم که هر چی از خواهرم می‌دونستم اونی بود که خودش تعریف کرد. می‌دونم نمی‌تونی ببخشیش. بخشیدنش واسه منم در حال حاضر ممکن نیست فقط درکش می‌کنم که توی اون سال‌ها و شرایط بد خونواده نخواسته تو رو هم توی سختی و فقر بزرگ کنه. به این فکر کن تو رو به دست خونواده‌ی خیلی خوبی سپرده که الان روی چشماشون جا داری؛ اما احساس بین من و تو که الان علت این‌ همه عشق ناگهانی رو می‌فهمم. این‌که بین این‌همه آدم شدی برام یه مروارید نایاب که با همون نگاه اول حس کردم سال‌هاست می‌شناسمت. از عشق بینمون و حس دوست‌داشتنت نه نفرت دارم و نه پشیمونم فقط خدا رو شکر می‌کنم قبل این‌که اتفاق بیشتری بینمون بیفته به ماجرا پی بردیم و هر چند داغش تا عمر دارم من رو می‌سوزونه. من رو از زندگیت حذف نکن چون هر نسبتی که باهات داشته باشم دل کندن ازت برام ممکن نیست. این حجم از اشک در آن واحد که مانند سیلاب از صورتم سرازیر می‌شد برایم تازه و عجیب بود. در تمامی پیام‌هایش عجز و دردی را که متحمل شده بود لمس می‌کردم. واقعا به کدامین گناه من و او این‌چنین مجازات شدیم؟! دیگر هرگز آدم سابق نخواهم شد. نتوانستم کلام درخوری برای غم اندوه قلبش پیدا کنم تنها متنی که چند وقت پیش در صفحات مجازی خوانده و دوستش داشتم برایش تایپ کردم. - می‌دانستم رویا بود. من و تو؟! بعید بود آن‌ همه خوشبختی حتی در تصور خدا هم نبود. حق داشت که برآورده نکرد.
  10. #پارت هفتاد و نه عرق کرده بودم از حرص از خشم از طرد شدن از دروغ و بی‌خبری. موهایم به گردنم می‌چسبید و عصبی‌ترم می‌کرد، دست دور گردن کشیده و با لج دستم را زیر بینی کشیدم. - من از نوزادیم با مامان و بابا عکس دارم چطور ممکنه؟ توی عکسا مشخصه بچه‌ی تازه متولد شده‌ست که توی بغل مامان گلیه! عمه در آغوشم کشید و چانه‌ام را روی شانه‌اش گذاشته پلک بستم. در حال نوازش کمرم به آرامی کنار گوشم شروع به تشریح ماوقع ماجرا کرد. - مژگان و جاسم از چهار سال قبل سرایدار خونه ویلایی بودن دقیقا از موقعی که باباجان از تبریز مهاجرت کرد به تهران و توی بازار مغازه‌ی فرش‌ فروشی زد. توی تبریز هم کارش همین بود تجارت فرش دست‌بافت. بابا و مامانت هم واسه درمان رفته بودن انگلیس. من شش سال بود ازدواج کرده بودم و از همون اول چون همسرم تهرانی بود این‌جا زندگی می‌کردم. خوش‌حال شدم که خونواده‌ام نزدیکم اومدن مخصوصا منم بچه‌دار نمی‌شدم و خیلی احساس تنهایی می‌کردم. جاسم و مژگان سه تا بچه‌ی قد و نیم‌قد داشتن و توی این چهار سال بچه‌ی چهارمم به دنیا آوردن. اون سال آخر جاسم مجبور شد واسه گرفتن ارث و میراث پدریش برگرده جنوب. یه جورایی از بابت فقر و نداری توی اهواز به تهرون پناه آورده بودن. وقتی بنده خدا برگشت تهران توی مسیر اتوبوس تصادف کرد و یه مدت رفت کما و بعد هم دیگه زنده بیرون نیومد. مژگان بینوا دوباره حامله بود و خودش خبر نداشت. عشیره‌ش اصرار کردن که برگرده اهواز؛ اما ترس حاملگی بی‌موقعش و تعداد بچه‌های یتیمش اذیت کننده بود. همون سال مامان و بابات واسه دید و بازدید برگشته بودن ایران این شد که آقاجون پیشنهاد داد که بچه‌ی مژگان رو به سرپرستی بگیرن و در عوض از لحاظ مالی حمایتش کنن. بابات به شرطی قبول کرد که کل فامیل فکر کنند واقعا بچه‌ی خودشونه که از درمان توی انگلیس نتیجه گرفتن و پس چند مدت دوران حاملگی مژگان توی فامیل چو انداختیم که گلی باردار شده و مژگان هم به خونواده‌ش خبر داد تا پیدا کردن سرایدار قابل اعتماد باباجان نمی‌ذاره برگرده. این‌جور شد که بعد از به دنیا اومدنت بدون این‌که به مژگان نشونت بدن بچه رو دادن دست گلی و مژگان راهی شهرش شد. بهش گفتن که بهروز و گلی هم با بچه بر می‌گردن انگلیس تا هیچ‌وقت هوس برگشتن به دنبال بچه رو نداشته باشه. بنده خدا اون‌قدر گرفتاری و یتیم داشت که توی این سال‌ها همون حمایت مالی رو قبول کرد و صداش در نیومد. از من جدا شده با نگاهی مطمئن به چشمان دلگیرم چشم دوخت. - جون عمه! بهت نگفتیم، چون تو کل فامیل این‌جوری پذیرفته شده بودی. پدر و مادرت اسم و فامیلت همه‌چیت واسه این خونواده بود. مراقبت‌هایی که گلی توی بارداری مژگان انجام داد پیگیری‌های هر روزه‌ی بابات واسه داشتن تو بود که بیای و چراغ یه خونواده رو روشن کنی. شدی نور چشمی همه‌مون. بچه‌ی یه خونواده بودن فقط ژنتیکی و تولد نیست. عشقه! جونه! که تو هستی! درمانده هق- هق کردم. - عمه! من نمی‌تونم بپذیرم! یه مادر روی هیچ اصولی بچه‌ش رو ول نمی‌کنه بره حتی اگه ده تا هم بچه داشته باشه! حتی اگه بی‌شوهر و بی‌پول باشه! بعدش عشق نابود شده‌ام چی؟ کی گردن می‌گیره خرد و خاکشیر شدن وجودم رو؟! بر روی شکم خم شده پتو را با حرص مشت کردم و از ته دل زار زدم. - من خیلی عاشقش بودم عمه! خیلی عاشقش بودم. عمه بهی تن خمیده‌ی له شده‌ام را بغل کشیده و همراهم گریه کرد. اشک‌هایی که تمامی نداشت چون غصه بی‌انتها بود. از زیر پلک‌های نیمه‌بسته‌ام دکتر صانعی را تشخیص دادم. دستم سوخت چشم باز کردم. سوزن سرنگ در دستانش بود. هوا رو به تاریکی می‌زد و چراغ‌های لوستر داخل اتاق را روشن کرده بودند. دکتر از فاصله‌ی نزدیک به رویم لبخند زد. کمی آن‌طرف تخت باباجون روی مبل نشسته و دسته‌ی عصایش را می‌فشرد. - شیطون خانوم با غذا نخوردن و لج کردن نمیری اون دنیا فقط حال باباجونت رو بد می‌کنی! به چشمان خندان دکتر صانعی نگاه بی‌تفاوتم را پاشیدم. چشمکی زده از روی تخت بلند شد و به سمت باباجون رفته و مقابلش ایستاد. جلوی دیدگانم را گرفت و دیگر نتوانستم صورت گرفته‌ی باباجون را ببینم. - حالش خوبه آقاجان! من بیشتر نگران فشار خون شمام! نباید بذارید دچار نوسان بشه. سرفه زد. صدایش که در آمد دلم برایش ریش شد. چقدر ناامید و مغموم. - من خوبم! شیرین ببم رو به راه بشه منم خوب میشم. هق زدم. صدای گریه‌ام بلند شد بدون این‌که بتوانم کنترلی رویش داشته باشم. هنوز هم شیرین نوه‌اش بودم و با وجودی‌ که فهمیده بودم کوچک‌ترین ربطی به این خانواده ندارم. چند دقیقه بعد در آغوشش گریه می‌کردم. لبه‌ی تخت عمه بهی نشسته و موهایم را نوازش می‌کرد. سرم را بیشتر در سینه‌اش مخفی کردم. پیراهن کرم رنگش مرطوب اشک‌هایم شده بود. - ببم جان! حق داری! گریه کن تا سبک شی؛ ولی حق نداری چشم باباییت رو از دیدنت محروم کنی! صورتم بیشتر به سینه‌اش فشرده شد. - نمی‌خوام برم خونه مون! آقا بهروز و مامان گلی رو نمی‌تونم ببخشم! قلبم شکسته باباجونم! - باشه ببم! میگم فعلا نیان! میگم حالت خوب نیست هنوز دلگیری از سرنوشتت. همین جا پیش خودم باش فقط خودت رو از پا ننداز. غذا بخور تا از حال نری سرم که غذا نمیشه جانم! از داخل اتاق عمه زدم بیرون. هنوز کمی سردرد و سرگیجه داشتم؛ اما ولو شدن روی تخت برایم دیگر حال به هم زن شده بود. سرکی داخل راهرو کشیدم، در اتاق باباجون بسته بود. سرم که به سمت سالن چرخید شهین خانم را دیدم که در حال گردگیری دکوری‌های پذیرایی بود. حواس بنده خدا کاملا معطوف کارش بود که متوجه‌ی من نشد. بی سروصدا به در آشپزخانه نزدیک شدم، صدای حرف زدن مامان جون با عمه بهی می‌آمد. - دیروز که اومده بود در خونه ویلایی التماس می‌کرد ملودی رو ببینه دلم براش سوخت بهی؛ ولی گفتم بچه‌ام حالش خیلی بده تو رو ببینه بدترم میشه. بی‌هوا وارد آشپزخانه شدم. - کی رو میگی مامان‌جون؟! مامان‌جون روی صندلی نشسته قارچ خرد می‌کرد و با شنیدن صدایم سرش را بالا گرفته به رویم لبخند غمگینی زد. عمه روی صندلی مقابلش در فنجان چای می‌نوشید زودتر از مامان‌جون ری‌اکشن نشان داد. - قربونت بشم عمه! بالاخره دل از اتاق کندی اومدی بیرون! به سمت میز آشپزخانه نزدیک شده و روی صندلی کنار عمه خودم را پرت کردم. چشمان سوالی‌ام روی مامان‌جون خیره ماند که باعث شد با عمه بهی نگاهی ردوبدل کرده جواب بدهد. - خواهر استاد رادمنش! نیشخند حرصی‌ام با صدا همراه شد. جالب بود! نگفت مادر واقعی‌ات! اسمش را به‌کار نبرد فقط خواهر استاد! خودشان هم به من حق می‌دادند تنها به این عنوان برایم اهمیت داشته باشد. آرنجم را روی میز گذاشته و دستم را تکیه‌گاه سرم قرار دادم. - نمی‌خواد دلت براش بسوزه چیزی که زیاد داره بچه‌ست! برمی‌گرده پیششون یادش میره دختر اهداییش رو دیده! چشمان مامان‌جون به حلقه‌های اشک مزین شد، سریع بحث را عوض کرده به قطعه‌های خرد شده‌ی قارچ اشاره زد. - دارم واست سوپ شیر درست می‌کنم، بالام جانم بخوره قوت بگیره!
  11. #پارت هفتاد و هشت کنار آشپزخانه این پا و آن پا می‌شدم. به غیر از معراج بقیه روی مبل‌ها نشسته بودند. معراج طفلی کمی جلوتر از من قدم‌ رو رفته تند- تند نفس می‌کشید. خانم‌های جمع در حال گریه و زاری بودند و من درک درستی از صحبت‌های میان ناله‌هایشان نداشتم. - مگه به من نگفته بودین جناب بهروز و گلی خانم قراره انگلیس زندگی کنن آقاجون؟ کلام مژگان رساتر از ناله‌ی بقیه رو به باباجون بلند شد. او را به خوبی می‌شناخت که آقاجون صدایش می‌زد، ولی بابا جون سرش را هم بلند کرد فقط دسته‌ی عصایش را با دستان گره کرده محکم می‌فشرد. مامان گلی گریان روی دستش کوبید. - چطور امکان داره دختر من این‌طور تقاص کار بقیه رو پس بده؟ این‌ همه آدم روی زمین باید عاشق داییش بشه! چی؟! دایی؟! از چه کسی حرف می‌زنند؟! معراج درست مقابلم ایستاد نگاه متلاطم و آشفته‌اش روی چشمان ماتم نشست. آن‌قدر با مشت دست دهانش را فشرده بود که رد دستش دور لب خودنمایی می‌کرد و موهای همیشه مرتبش روی پیشانی پخش و پلا بود. مشت دستش کنار ران سفت و سفت‌تر می‌شد. معراج دایی من بود؟ چطور امکان داشت؟ ملودی آرامی که از دهانش خارج شد تلنگری به من زده تنها توان آخرم را جمع کردم و به سمت اتاقم دویدم چنان در را محکم بهم کوبیده و از داخل قفل زدم که انگشتانم درد گرفت. پشت در سرنگون شدم. حال علت سیاه سوخته بودنم در این جمع سفید چهره را فهمیدم! - ملودی در رو باز کن بذار ببینمت! بذار بفهمم حالت خوبه؟ مردمک چشمان سنگینم از اشک به سمت گوشی در حال زنگ رفته و برگشت. یک ساعت تمام پشت در و تکیه به آن خشک شده بودم. صدای همهمه‌ی بزرگترها هم‌چنان بلند بود؛ اما مغز من تلاشی برای شنیدن حرف‌هایشان نداشت. گوشی دوباره زنگ خورد معراج بود. صدای بوق تماس گوشی‌اش را هم می‌شنیدم و تنها کسی که در این لحظه فقط نگران خود من بود. از همان لحظه‌ی فرارم به در اتاق چسبیده و اصرار به باز کردنش داشت؛ اما با چه رویی در را باز کنم و چگونه چشمانم به صورت استثنایی‌اش بنشیند؟! دیگر هیچ امکانی برای من وجود نداشت. - اگه چیزی نگی اگه نگی حالت خوبه به خدا در رو می‌شکونم. کلافه شدم پاهایم را داخل شکم جمع کرده سرم را با دو دست محکم گرفتم. صدای عصبانی بغض‌آلودم بلند شد. - تو رو خدا از اینجا برو دیگه نمی‌خوام ببینمت. دلگیر و غمگین جوابم را داد. - باشه میرم تو فقط گریه نکن. و رفت صدای زنگ تلفن هم دیگر بلند نشد. ملودی ماند و یک عشق مسخره با سرنوشتی مسخره‌تر! با وجود گرمای مرداد ماه اتاق عمه بهی خنک و مطبوع بود. روی تخت نرمش درازکش بودم و چشمانم روی پنجره‌ی روبه‌ روی تخت خیره بود. کمی لای پنجره‌ی بزرگ اتاق باز بود؛ اما جریان هیچ نسیمی دیده نمی‌شد. پرده‌ی حریرش چون من خشک‌زده و مات مانده بود. نمی‌دانستم چه ساعتی از روز است و تلاشی هم برای فهمیدنش نمی‌کردم، تنها اگر سر به عقب می‌چرخاندم می‌توانستم از روی ساعت دیواری زمان را تشخیص دهم؛ اما دیگر نه زمان و نه هیچ چیز دیگری برایم اهمیت نداشت. پتوی نازک تابستانه را تا زیر چانه بالا کشیدم و به این فکر کردم که تا چند وقت پیش زمانی‌ که وارد این اتاق زیبا می‌شدم چه شلنگ تخته‌ای انداخته و یک ثانیه آرام نمی‌گرفتم. امروز چند روز متوالیست که پایم را از داخل این اتاق بیرون نگذاشته‌ام. حالم شبیه حباب معلقی در فضاست که جریان باد نمی‌گذاشت به زمین بیافتد و یا به وسیله‌ی جسم تیزی بترکد و از بین برود، هم‌چنان در هوا معلق و بلاتکلیف بودم. بدترین وضعیت موجود شوک بعد از شنیدن و درک کردن اتفاقات بود مانند زلزله‌ای سهمگین به جان زندگیم افتاده و زیر آوارش جان می‌دادم. - ملودی! عزیزم! آقا معراج دوباره تماس گرفتن می‌خوان باهات صحبت کنن جونم! مردمک چشمانم از روی پرده به سمت عمه بهی که کنار تخت گوشی به دست ایستاده نگران نگاهم می‌کرد تغییر جهت داد. چه زمانی وارد اتاق شده که من متوجه نشدم؟! از پرتی و بی‌حواسیم نیشخند زهرآلودی زدم. - با کسی حرفی ندارم. و دوباره به پرده زل زدم. صدای آه غمگین عمه را شنیدم و بعد انگار گوشی را به دهانش نزدیک و صحبت کرد. - متاسفم نمی‌خواد حرف بزنه. قدم‌ زنان از کنارم دور شد. - به زور یه چیزهایی میدم می‌خوره ولی میگه اشتها ندارم حالش بد نیست نگرانش نباشید. در را بست. آره نگرانم نباشید! دیگر چیزی برای نگرانی وجود ندارد، تمام باورهای ملودی نابود شده قلبش شکسته به هیچ کس اعتماد ندارد و دیگر حالش خوب نخواهد شد، حتی به روزهای اندک بد زندگی گذشته‌اش هم بر نمی‌گردد. اصلا اسم ملودی هم برایم ناآشناست! شاید پدر و مادر واقعی‌ام اسم دیگری روی من می‌گذاشتند و یک آدم دیگری می‌شدم هر چه می‌شدم بهتر از یک ملودی توخالی و پوچ بود. دستان نوازشگر عمه بهی را روی موهایم احساس کردم. کی دوباره برگشته بود که نفهمیدم. چشمم جوشید و قبل از فرود اشک‌ها پلک بستم. - عمه‌جون! نمکی خانم! تو با این کارات داری همه رو دق میدی! تو که دوست نداشتی حتی حیوون‌های این خونه نگرانت بشن چرا ناراحتی خونواده برات مهم نیست؟! صدای بغض‌آلودم روی اعصابم خط کشید. - کدوم خونواده؟! اصلا من کیم عمه؟ پلک باز نکردم؛ اما درک گریه‌ی عمه از روی صدایش کاملا مشخص بود. - نگو این‌جوری قربونت برم! تو از هر بچه‌ای که توی خونواده متولد میشه بیشتر عضو این خونواده هستی. مامان و بابات از غمت دارن دق می‌کنن. درسته که الان عصبانی هستی و از همه دلگیر؛ اما این سه روز واسه مجازات افراد این خونه بسه. باباجون از ناخوشیت ناخوش شده زرت و زرت سیگار دود می‌کنه. مامان گلیت چند روزه لب به آب و غذا نزده فدات شم! دقیقا روز پیش همین حوالی بود که حضور مامان گلی را بالای سرم احساس کردم. بی‌صدا اشک می‌ریخت و موهایم را به آرامی نوازش می‌کرد. بیدار بودم؛ اما خودم را به خواب زدم. چقدر قلبم سنگی شده که غصه خوردن مامان گلی برایم بی‌اهمیت به نظر می‌رسید. حتی صدای پچ- پچ‌ گونه‌ی بابا را هم از فاصله‌ای دورتر شنیدم که از او می‌خواست بیرون بیاید و مرا از خواب بلند نکند. به شدت از آن‌ها دلگیر و ناراحت بودم و رفتارم دست خودم نبود. با شنیدن کلام عمه بهی کفری از جا پریدم چهار زانو مقابلش که دمر لبه‌ی تخت نشسته بود، شده در حالی‌که فورت و فورت اشک‌هایم می‌ریخت گلایه کردم. - حالشون بده! باید که باشه! از من پنهون کردن! واقعیت زندگیم رو از من مخفی کردن و بعد سرنوشت طوری اون رو کوبید توی صورتم که حالا- حالاها قد راست نمی‌کنم. پدر و مادر واقعیم من رو نخواستن من رو از زندگیشون انداختن بیرون. محکم دستم را به هم کوبیده سر به پایین انداختم و با عجز ادامه دادم. - چی از این بدتر! عمه همراه من می‌گریست دست‌های سردم را با دست نرم و گرمش گرفته فشرد‌ - نگو نمکی خانم! نگو این‌جوری! تو عشق و زندگی همه‌ی مایی تو محبتی که خدا گذاشت توی زندگیمون. جون همه‌ی ما واست در میره. بذار برات توضیح بدم پیش‌داوری نکن! هق- هقم را با عصبانیت کنترل کرده چشمان شاکی‌ام را به چشمان عمه دوختم. - چرا مثل روزبه من رو هم از اول مطلع نکردین؟ چه فرقی بین ما دو تا بود؟! همان‌طور که با یک دستش دستم را نوازش می‌کرد و با دست دیگرش اشک‌ها را از گونه‌ام می‌زدود. - فرق داشتین عمه! من شوهر نداشتم! جای اسم پدر بچه توی شناسنامه‌ش خالی بود. باید می‌گفتم تا وقتی بزرگ می‌شد فکرای نامربوط نمی‌کرد؛ اما تو بچه‌ی سرایدار این خونه بودی. مامان گلی و بابات خیلی برای درمان تلاش کردن حتی چند سال رفتن انگلیس تا اونجا نتیجه بگیرن؛ اما مشکل بابات جدی بود هیچ‌جوره بچه‌دار نمی‌شد. اون‌قدر هم بر عکس من و همسرم هم‌ دیگه رو می‌خواستن که فکر طلاق و جدایی رو نمی‌کردن.
  12. #پارت هفتاد و هفت داخل اتاقم روی تخت نشسته، گوشی به دست پیام‌ها را چک کردم. پیامی از الهام که برایم آرزوی خوشبختی کرده و از این‌که در نهایت به آرزوی قلبی‌ام می‌رسم خوش‌حال بود لبخند کوچکی روی لبم پدیدار کرد. انگشتم روی پیوی حسن نشست و پیام طبق معمول شیطنت‌بارش لبخندم را وسعت بخشید. - یادت نره موقع چای آوردن واسه دوماد سینی رو روش خالی کنی گربه رو خوب دم حجله بکش! از آموزه‌های اساسی استاد حسن وحیدی. پیام بعدی‌اش اشک را نیز در چشمانم جوشاند. - می‌دونم که خوشبخت میشی، چون هر کی تو رو داشته باشه آن‌قدر خوش‌شانسه که فقط به خوشبختی و خوش‌حالیت فکر می‌کنه. تنها توانستم همین را برایش تایپ کنم. - مرسی که دوست خوب منی! دوستت دارم! پیام‌های روزبه که با وجود مکالمه‌ی تصویری دیشبمان که یک ساعتی طول کشید و از صبح ادامه داشت. عوضی از چند روز پیش برای تور کوه‌نوردی با اکیپشان رفته و مرا در چنین روز خاصی تنها گذاشته بود، البته خودش مدام تاکید می‌کرد مجلس خواستگاری جمع بزرگترهاست و لزومی به حضور او نیست؛ اما من دوست داشتم کنارم بود تا استرسم کمتر می‌شد شیطنت کرده و می‌گفت استاد باید استرس داشته باشه که گیر من افتاده. متعجب این‌که کاملا از نظر روزبه فرد شایسته‌ای برای دامادی خانواده‌ی ما بود و همه‌ جانبه حمایتش می‌کرد. با وجود مخالفت‌هایی که برای دیگر خواستگارانم از خود نشان می‌داد این طرفداری‌اش از معراج جالب و تعجب‌برانگیز بود و مخصوصا وقتی صحبت‌های بابا را در مورد تحقیقاتی که از معراج در محیط دانشگاه انجام داده و همگی او را به درستی تایید کرده بودند شنید مصمم‌تر هم شد. پیام‌های آخری‌اش دیگر کفرم را بالا می‌آورد. - ملودی حواست رو خوب جمع کن یه وقت سوتی- موتی ندی! میخت رو همین امروز خوب بکوبون استاد رو نفرستی حاجی- حاجی مکه! حیف که نزدیکم نیست تا عوض شیطنت‌هایش را در بیاورم؛ اما پیام آخرش اعتمادبه‌نفس و آرامش را به جانم تزریق کرده دلم برای مهربانی‌اش رفت. - آن‌قدر که تو عزیز و دوست‌داشتنی هستی سیاه بانو که قطعا استاد رادمنش دست ازت نخواهد کشید. خوشبخت باشی تنها و بهترین دختردایی دوست و آبجی خوشگله‌ی روزبه! باز شدن در اتاقم باعث بلند شدن سرم از روی گوشی و مشاهده‌ی قامت مامان گلی کنار درگاهش شد پیراهن گلدار زیبایش هم‌چنان به علت هیجان و فعالیتش تکان- تکان می‌خورد. - ملودی پاشو بیا باباجون اینا اومدن! صدایش ته مانده‌ای از استرس و نگرانی را نشان می‌داد که فکر می‌کنم در همه‌ی مادرانی که در این شرایط هستند کاملا طبیعی باشد. به رویش لبخند زده و سر تکان دادم. بدون بستن در بدن چرخانده برگشت. برای روزبه تنها استیکر قلب فرستاده و گوشی را خاموش کردم. از روی تخت برخاسته آن را روی پاتختی قرار دادم. کنار آینه‌ی میز توالت خودم را بررسی کردم شومیز لخت بنفش رنگ با شلوار و شال سفید برای این مراسم متناسب به نظر می‌رسید. سفیدی شال رنگ صورتم را باز کرده؛ اما گونه‌هایم از هیجان سرخ شده بود. دستی به چتری‌های بیرون آمده از شال کشیدم که دوباره صدای پیامک گوشی‌ام بلند شد. مردمک چشمانم از آینه به روی گوشی روی پاتختی چرخید. غر- غر احتمالی مامان گلی از دیر آمدنم را به جان خریده صفحه‌اش را باز کردم. از سمت معراج بود. - حدود بیست دقیقه دیگه می‌رسیم خونه‌تون عزیزم! آب دهانم را قورت داده و تایپ کردم. - منتظرتم. چشمان دو- دوزده‌ام روی گوشی بالا و پایین می‌شد که پیام بعدی‌اش رسید. - دوست داشتنت قشنگ عشقت پر از امنیت و خواستنت پر از لطافت است، حالا با این همه خوبی مگر می‌شود تو را نخواست؟! می‌خواهمت جان دلم با تمام قلبم. لب به دندان گرفته هجوم خون را به رگ و پی به شدت حس کردم. دستان لرزانم شروع به نوشتن کرد و با چشمانی که متلاطم شده بود. - معراج! - جانم! آه احساسی‌ام با دیدن جانمش بلند شد. - دوستت دارم! فقط همین. باباجون کت و شلوار رسمی قهوه‌ای رنگش را پوشیده روی مبل سلطنتی سالن نشسته بود که با دیدنم چشمانش درخشید و با کمک عصایش از جا بلند شد. مامان‌جون کنار دستش قربان صدقه‌ام می‌رفت که به سمتشان پا تند کرده، آغوشم را برای پیرمرد دوست‌داشتنی‌ام باز کردم: - زحمت نکش بابا جونم! قربونت برم! صورتم را بوسید و به چشمانم زل زد. - ماشالله شیرین ببم چه خانم شده! خدا رو شکر زنده موندم و انشالله عاقبت‌ بخیریت رو ببینم. دستانش را بوسیدم و برای جلوگیری از باز شدن بغض به سمت مامان جون چرخیدم و با لبان و چشمان بارانی‌اش تحسین‌برانگیز وراندازم می‌کرد. - دخترم چه عروسی بشه! همه بهش غبطه بخورن. با بوسیدن گونه‌اش عمه بهی هم با ظرف اسپند به جمعمان اضافه شده و صلوات گویان چشم بد را لعنت کرد. بابا و مامان گلی کنار در آشپزخانه محزون؛ ولی امیدوار این صحنه را تماشا می‌کردند. به سمتشان رفته و خود را بین آن دو قرار دادم و با گرفتن دستانشان سرم با دستان بابا به سمتش کج شده و بوسیده شد. در آن لحظه از خودم خوشبخت‌تر دختری را روی زمین تصور نمی‌کردم. صدای آیفون آپارتمان توجه همه را معطوف خود کرده جمعمان به تکاپو افتاد. چشمان بابا اعلام رضایت برای باز کردن در را به من داد. عمه به سرعت وارد آشپزخانه شد. چهره‌ی مصصم معراج را روی صفحه دیدم و بفرمایید گویان در را باز کردم .مامان گلی و بابا هم کنار دستم برای خوش‌آمدگویی از مهمان‌ها ایستادند. بعد از چند ثانیه معراج با سبد بزرگی از گل مقابل درب بازشده‌ی آپارتمان ایستاده و با چشمانش نوازشم می‌کرد. با تعارف محکم بابا وارد شده و سبد گل را به دستان بابا سپرد. - ایشون خواهر و سرور بنده مژگان جان هستن. با معرفی معراج خانم عباپوش که نشان‌ دهنده‌ی کامل یک زن جنوبی و در لحظات قبل در حال در آوردن صندل‌های تابستانه‌ی زیبایش بود وارد خانه شد. چشمان مشکی سرمه کشیده‌ی مهربانش روی چشمانم نشسته و در آغوشم کشید و بوسه‌ی محکمی از گونه‌ام گرفت. - خوش اومدین بفرمایید. عبایش را با دست میزان کرده با لبخند به سمت مامان گلی چرخید تا جواب احوال‌پرسی‌اش را بدهد که ناگهان چشمانش پر از ترس همراه با ناباوری شد رنگش پرید. متعجب به روی مامان گلی نگاه کردم. صورت او هم در یک آن بی‌رنگ شد. صدای افتادن عصای باباجون از ته سالن سرم را به آن قسمت چرخاند که هاج و واج ایستاده نگاه می‌کرد لرزش دستانش از این فاصله هم مشخص بود. چرا صدایی از کسی بلند نمی‌شد؟! افتادن مامان‌جون روی مبل با آوار شدن مژگان خانم کنار دیوار هم‌زمان شد. عمه بهی به بیرون از آشپزخانه پرید و چهره‌ی بابا که خشک شده سنگینی سبد را طاقت نیاورد و از دستانش روی فرش پخش شد. هنگ بودم. چرا همگی وا رفتند؟! معراج هراسان کنار خواهرش چمباتمه زده صدایش کرد. - مژگان، آبجی جانم! چت شد؟ تنها کاری که از دستم بر آمد به آشپزخانه رفته لیوان آبی پر کردم و به سمتشان دویدم. کنار معراج روی زانو نشسته سردرگم و نگران لیوان آب را به دستش دادم. آن را به لب‌های خواهرش چسباند. تنفس آهسته‌اش آه‌کشان شنیده می‌شد. چشمان بسته‌اش مرا بیشتر ترساند. دستم روی دیوار مقابلم چنگ شد وقتی مامان گلی به دیوار پشت سرش سر چسبانده و هقی از گریه زد. چه اتفاقی افتاد؟! چرا با دیدن همدیگر این‌چنین پریشان شدند؟! عمه بهی نیز خود را به سمت دیگر مژگان رسانده کنارش نشست شروع به مالیدن شانه‌هایش کرد. صدای لااله الا الله گفتن باباجون با نشستن دردناکش روی مبل حس سردرگمی و ترس را بیشتر در من القا کرد. چشمان نگران و بی‌خبر من و معراج به هم تلاقی کرده و علت ماجرا را از هم بازخواست می‌کردیم. تنها چیز مشخص ندانستن هر دوی ما و آگاهی بقیه‌ی افراد جمع بود.
  13. #پارت هفتاد و شش مراسم شادی جوانان مجلس در داخل تالار بر پا بود. برای سر زدن به گوشی و احتمالا خبری از معراج وارد اتاق پرو در طبقه‌ی بالایی سالن شدم. بعد از تماس آخری که با او داشتم و گفته بود سعی می‌کند خود را برساند، دیگر نه تماس و نه پیام دیگری در گوشی‌ام نیامده بود. مغموم گوشی را داخل کیف انداخته و به سمت آینه‌ی قدی چرخیدم. چشمانم چیزی را کم داشت و آن عطشی که با دیدنش به چشمانم برق می‌انداخت. دیگر کل دانشگاه از ارتباط و دوست داشتن ما مطلع شده و حتی در این مجلس نیز دوستان و سراغش را از من می‌گرفتند. لب‌هایم را با حرص بهم فشرده مقداری از رژم پاک شد. کاش کارهایش را به این روزها نمی‌انداخت و اکنون در کنارم بود تا لذت این عروسی بیشتر در جانم رسوخ می‌کرد. پوفی کشیده و چشم بر هم زدم. باید به مجلس بر می‌گشتم و در شادمانی‌شان شرکت می‌کردم، بعدا هم برای تلافی کردن از معراج فرصت داشتم. بدون این‌که قصدی برای برقراری تماس یا پیام داشته باشم کیفم را روی میز انداخته از در خارج شدم. دستم روی نرده‌های پلکان نشست و چشمانم روی جمعیت جوانان که وسط سالن در حال شادمانی بودند. دیدن حسن که کتش را در آورده آن وسط حسابی دست و پا می‌زد لبخند فراری را به لبانم برگرداند. همین چند ساعت قبل به آرش تاکید کرده بودم که مراقب خورد و خوراک این آدم سر به هوا باشد. همان‌طور که با چشمانم حسن را زیر نظر داشتم و از پله‌ها پایین آمدم و ناگهان مسیر چشمانم به فردی که پایین پلکان دست در جیب‌هایش گذاشته و با شعف مرا می‌نگریست تغییر مسیر داد. بدون اختیار ایستادم و چشمانم رویش استاپ کرده محو استایل و قامتش شد. گمان می‌کردم این سیاهی چشمان امروزش سیاه‌تر و پررنگ‌تر از هر روز دیگر شده، صورت شش تیغ کرده‌اش می‌درخشید و بوی عطرش از این فاصله نیز حس می‌شد. لب‌های خشک شده‌ام را بهم زده و با زبان تر کردم. این فضا را مخصوص خودمان دو نفر می‌دیدم بدون هیچ عضو اضافه‌ای! نفسی نامحسوس کشیده و خود را به جلو راندم. خدایا! چقدر دوستش داشتم! حتی چند روز ندیدنش مرا این‌گونه دلتنگ می‌کرد. خیره به چشمانم لب زد. - چقدر زیبا شدین شما! در چشمانم امواج به جوش و خروش افتادند. - بالاخره اومدی! نگاهش عمق گرفته با محبت بیشتری لبخندش وسعت گرفت. - اگه نمیومدم که مدیون خودم می‌شدم که از دیدن زیبایی‌هات محرومش کرده بودم. آخ این‌گونه قند و نبات به بیرون نپاش! تو همین‌طور هم برای من عزیز هستی! - ملودی! ببین استاد چه دسته گل زیبایی برامون آورده! صدای هیجان‌زده‌ی الهام از پشت سرم باعث شد که به سمتش برگردم. کنار آرش با لبخندی جان‌دار دسته گل زیبا را نشانم می‌داد. آرش طبق عادت دست به موهایش کشیده با فروتنی سخن گفت: - استاد خیلی افتخار دادن توی جشنمون حضور پیدا کردن و مجلس رو منور کردن. با خوش‌حالی سر تکان دادم و به رویشان لبخندم جان گرفت. صدای معراج در کنارم صورتم را به طرفش گرداند - اختیار دارید! دوستان ملودی مثل دوستان خودم می‌مونن. امیدوارم در کنار هم باخوشبختی بهترین روزها رو سپری کنید. فاصله گرفتن عروس و داماد را با تشکر گفتن دوباره از کنار چشم دیدم؛ ولی مسیر اصلی نگاهم را تغییر ندادم. معراج کامل به سمتم چرخید و به روی صورتم دقیق شد. ابرو بالا انداخته شاکی شدم. - بدجنس! چرا پیام ندادی که داری می‌رسی؟! همین الان گوشیم رو بابتش چک کردم. فاصله‌اش را کم کرده و چشمک زد. - خب این‌جوری مزه‌ی سوپرایز می‌پرید. راست می‌گفت! واقعا مزه داد! مرا به سمت نزدیک‌ترین میز هدایت کرده و از رویش دو شاخه گل رزی که با پاپیون صورتی بهم چفت شده بودند را برداشت و به طرفم گرفت. - رز قرمز نشونه‌ی عشق عمیق من به ملودی خانم! دیگر نتوانستم از دریچه‌ی شیطنت و طنز جلوی احساساتم را بگیرم و گرفتن رزهای سرحال همانا و پر شدن چشمانم از اشک شوق همان! - ممنون خیلی دوسشون دارم! با مهربانی نگاهش چشمان بارانی‌ام را نوازش کرد و گفت: - یه بار گفته بودم چشمای اشکیت خوشگلترن ولی دوست ندارم هیچ‌وقت اشکات رو ببینم. ملودی من همیشه باید بخنده! - اگه مزاحم نیستیم استاد دوماد امر کردن بفرمایید وسط سالن! هر دو به حسن که نفس- نفس می‌زد و صورتش خیس عرق بود توجه کردیم. با فاصله ایستاده و نگاهمان می‌کرد. - حسن کم برقص داری خودت رو می‌کشی! باور کن آرش تا این حد راضی نیست! با دستمال درون دستش عرق صورتش را گرفت و متلک پراند. - تو که از زیر کار در رفتی مجبورم تنهایی کنترات بردارم. معراج با صدا خندیده سرش را بالا و پایین کرد. - از دست تو حسن! اوکی با ملودی الان ملحق میشیم. بی‌شعور رعایت حضور استاد را نکرده به رویم چشمک زده و عقب گرد کرد. به صورت معراج چشم دوختم. - این آدم بشو نیست، ببخشید! - نه من با حسن دوستای خوبی هستیم! ناراحتی وجود نداره در ضمن شخصیت طنازی داره و اصلا منظوری تو حرفا و کاراش نداره. ابرو بالا انداخته و سر تکان دادم. ماشالله چه خوش شانسم هست که دم هر نوع آدم با هر نوع شخصیت را به نفع خودش می‌گرفت. باور نمی‌کردم معراج اهل رقصیدن باشد، ولی وقتی جدی- جدی به وسط سالن رفته و در کنار دیگر جوانان شروع به رقص کرد شگفت‌زده شدم. صدای ذوق زده‌ی عروس و داماد و بچه‌های دانشگاه از دیدن این صحنه کل سالن را در برگرفت. با وجودی‌ که سنگین و مردانه می‌رقصید؛ اما مرا به داشتن انرژی بیشتر دعوت می‌کرد. با پایان گرفتن آهنگ و هیاهوی جوانان صدای مهربانش کنار گوشم بلند شد. - دو هفته‌ی دیگه قرار شد خواهرم هم از اهواز بیاد و من برای به دست آوردن تو لحظه‌ شماری می‌کنم. در دل گفتم: - چه خبر نداری که خواسته‌ی قلبی من از تو هم بیشتر شدت داره و قلبم در حال انفجاره. به حدی دوستت دارم که می‌دانم خدا روزی سوالش از تو این باشد چه‌کردی او پرستیدت؟!
  14. #پارت هفتاد و پنج دستانش روی میز کش آمده درهم فرو رفت. بند ساعتش را نیز هم‌زمان روی مچ جابه‌جا کرده و ادامه داد. - فقط جاهای خوبی رو واسه دلبری در نظر نمی‌گیری. لبخندم وسعت پیدا کرده لب‌هایم از همدیگر فاصله گرفتند. صدای رفت‌ و‌ آمد مراجعین به فضای مکان و حالت نواختن موسیقی را در ذهنم تداعی می‌کرد. به سمتش خم شده و دستانم را مانند دستانش درهم قلاب کردم. - دو تغییر بزرگ در اثر ارتباط من با تو شکل گرفته علاقمند شدن به ادبیات و خوردن قهوه! با چشمانش کل وجودم را کندوکاو می‌کرد، مانند کاشف و محققی جدی در حال کشف ریز به ریز شخصیتم بود. - من که گفتم گشنه‌ته بریم رستوران سرآشپز! خودت کافه رو پیشنهاد دادی! ناکس در ذهنش من را به شکمو بودن توصیف کرده بود و سریع مخالفت کردم. - نخیرم من توی رژیمم. قراره توی جشن عروسی الهام ساقدوش عروس باشم. - پس بالاخره قضیه‌ی این دوتا هم جدی شد نه؟! خوش‌حال و خندان سر تکان دادم. - بله! بعد امتحانات مراسم می‌گیرن. کمی سرش را کج کرده متفکر به رویم چشم ریز کرد. - من فکر می‌کردم واسه عروسی خودت رژیم گرفتی! عوضی انگولکم می‌کرد طبق معمول کم نیاوردم. - نه بابا! کی پیدا میشه من رو بگیره؟! فقط سر قضیه‌ی کارخونه‌دار شدنم چند تایی خواستگار چلوس پیدا کردم و نمونه‌ش پسرعمویی که سال تا سال نمی‌دیدمش! اثر کرد! چهره‌اش به آنی جدی شده و از فاز طنز و سر به سر گذاشتن در آمد. - اون‌وقت جواب خونواده‌ت بهشون چی بوده؟ همزمان با نگاه به لمس بند چرمی ساعتش که دوباره با دستش انجام داد و روی میز با انگشت ضرب گرفتم. آرنج دیگرم را روی میز گذاشته دستم را زیر چانه زدم؛ اما ذره‌ای چشمانم را از نگاهش جدا نکردم. - تیک عصبی پیدا کردی استاد؟! لحن شیطانم او را هم کمی از ژست جدی بودن در آورده و چشم غره‌ی مخصوصش را زد و جواب داد. - وقتی‌ که این‌جوری جلوم می‌شینی و دلبری می‌کنی و باید یه جوری خودم رو کنترل کنم. باز هم از موضع بد جنسی‌ام عقب‌نشینی نکردم. - پس چرا چشمات دو- دو می‌زنه؟ مردمک‌هایش با حرص حرکت چشمانم را دنبال می‌کرد. - توی تعقیب نگاه شماست. لبخندم کش آمده و بحث را عوض کردم. - حالا واسه عروسی دوستامون تشریف میاری دیگه؟! ولی او قصد بی‌خیال شدن نداشت. - اگه بهم بگی به پسر عموت چه جوابی دادی شاید! لبخندم جمع شده چشمانم شاکی شد. - معراج یعنی چی؟ معلومه که منفیه! اونا قصدشون رسیدن به کارخونه‌ست همین قبل نظر منم باباجونم آب پاکی رو ریخت دسشون. نفسی از سر آسودگی کشیده و صاف به پشتی صندلی تکیه داد. - خدا کنه به جای آب پاک تو رو بدن دست من ملودی! بامزه گفت! با صدا خندیدم. - اگه که قول بدی نمره‌ی پایان ترمم رو بیست بدی. ابروهایش به اخم مصلحتی نشست. - می‌دونی که از اون استاداش نیستم. - می‌دونی که از اون شاگرداش نیستم. سریع از جا بلند شد و کتش را از پشت صندلی‌اش برداشته تن زد. با قهقهه‌ای بی‌صدا براندازش می‌کردم. باز هم چشم غره زده و روبه من گفت: - پاشو بریم تا با این شیطونیات کار دستمون ندادی! به قهوه‌اش اشاره زدم. - هنوز تا ته نخوردیش آخه! - نمی‌خواد! میرم خونه درست می‌کنم! بعضی اوقات خودم هم از دست شیطان‌های کرموی وجودم کفری می‌شوم. - منم بیام پس! قهوه‌های خودت خوشمزه‌تره! انتظار شیطنت دیگر یا توبیخ داشتم که جدی شده نگاهم کرد. - ملودی! اگه توی فشاری من زودتر بیام پیش خونواده‌ت. مشکل من اینه نمی‌خواستم تنهایی واسه خواستگاری بیام؛ اما اگه لازمه مهم نیست. عزیزم! دلم برای نگرانی تعصبی‌اش بال- بال زد. اگر که می‌دانست چگونه دوستش داشتم که به هیچ خواستگاری فکر هم نمی‌کنم این حرف را نمی‌زد. - تو خودت ارتش تک نفره‌ای این حرفا چیه! بعدشم گفتم چیز خاصی نبوده‌خیالت راحت! بعد امتحانات و راست و ریس شدن کارات با فراغ بال بیا. چشمانش مهربان‌تر شده کیفم را به دستم داد و برای حساب کردن سفارشاتمان به سمت میز پرداخت رفت. روزهای بهار تند- تند گذشتند و به روزهای گرم تابستان رسیدیم. امتحانات را پشت سر گذاشته و کم- کم به جشن عروسی الهام و آرش نزدیک شدیم. آرش برای مراسم باغ تالار مجللی را انتخاب کرده و بیشتر دوستان هم‌دانشگاهیمان را نیز دعوت گرفت. معراج چند روز قبل عروسی برای انجام کارهایش به اهواز رفته بود و تا آخرین دقایق امیدی به حضورش در مراسم را نداشتم. پیراهن ماکسی مشکی پوشیده و طبق معمول موهایم را تنها سشوار کشیدم و در حد معقول آرایش مختصری توسط آرایشگر که مدام تاکید به ملایم بودنش داشتم و نیز به صورتم نشست. بد نشده بودم. مطمئن بودم حسن با دیدنم حسابی دستم می‌اندازد؛ اما برای خوشحالی الهام هر کاری می‌کردم. حال که دوست داشت به عنوان ساقدوش همراهش باشم و باید این وظیفه را به نحو احسن انجام می‌دادم. خود الهام که برایم مبرهن بود در لباس سفید عروسی چون فرشتگان شود. بسیار زیبا دوست داشتنی و از حق نگذریم هم آرش نیز بسیار جنتلمن و خوش‌تیپ شده بود؛ اما چون فامیل عروس محسوب می‌شدم و هرازگاهی به رویش متلک می‌انداختم. - آرش کوفتت شه الهام به این قشنگی! آرش با مهربانی وراندازش کرده با چشمانش او را تحسین می‌کرد. از این‌که در نهایت به وصال هم رسیدند بی‌نهایت هیجان‌زده بودم. - ملودی بینوا دیدی باز تک موندی! خوف نکن هر کی تنهات بذاره حسن جونت اینجاست! در محوطه‌ی اصلی باغ در فضای باز برای مراسم عقد آماده می‌شدیم. الهام و آرش با نگاهی امیدوارانه یکدیگر را تماشا می‌کردند تا خطبه‌ی عقد خوانده شود. روی سکویی که دور تا دورش با گلدان‌های پایه بلند و گل‌های طبیعی تزیین شده بود ایستاده بودیم. فضا بر اساس بوی گل‌ها خوش عطر و عاشقانه شده بود. محو زیبایی‌های مکان و عروس و داماد مجلس بودم که صدای ویز- ویز حسن را کنار گوشم شنیده به سمتش سر کج کردم. هنوز هم با پاپیون لباسش کلنجار می‌رفت؛ اما کت و شلوار مشکی خوب به تنش نشسته بود. - به همین خیال باش جغد شوم! عاشق دلخسته‌ی من با اسب بالدارش در حال اومدن به سمت منه! نگاه شیطانش زل شد به روی چشمان مشکی آرایش شده‌ام. - در هر حال اون یه درصد احتمال زیر پا زدن رو در نظر داشته باش! یه وقت ممکنه سوخت تموم کنه و اسبش کله‌ پا شه! حرصی شده کامل به سمتش چرخیدم و بازویش را نیشگون محکمی گرفتم؛ اما به دلیل نوع لباس یا شایدم حجم ماهیچه‌ی عضلات و کوچکترین تاثیری رویش نداشت. - زبونت رو مار نیش بزنه حسن! این‌جوری نگو قلبم تکه- تکه شد، مسافر راه دوره آخه! دوباره فازش عوض شده و سر مست خواند. - پشت سر مسافر گریه شگون نداره! حیفه چشای نازت بارون اشک بباره! با صدای خطبه‌خوان مجلس سروصدای جمع خوابیده و حواس‌ها معطوف عروس و داماد شد. من و حسن نیز به سمتشان آرام چرخیدیم. لبخندزنان صحنه‌ی عشق را تماشا می‌کردم که دوباره صدای آرامش کنار گوشم شنیده شد. - ولی استثناً خوشگل شدی امروز سیاه سوخته! تعریفش به جانم نشست و لبخند ملیح روی لبانم را رنگ داد؛ اما عکس‌العمل دیگری نشان نداده و تنها شاهد متصل شدن روح و جسم دوستان جانی‌ام به یکدیگر شدم.
  15. #پارت هفتاد و چهار با دیدن چشمان براق شنگولم لبخند نصفه‌ نیمه‌ای از زیر ریش و سبیل مرتبش نمایان شد. باز هم در برابرم کوتاه آمده قرصش را خورد و برای استراحت با کمک عمه بهی روی تخت درازکش شد. وقتی با عمه از اتاقش خارج شدیم، چهره‌ی نگران روزبه که لبانش را با حرص می‌جوید و روی پلکان نشسته بود و به چشمانم سیلی زد. این حد عصبانیت از او کم دیده می‌شد. عمه بهی که چشمانش نمی از اشک در برداشت بدون حرفی بدن کج کرده و وارد آشپزخانه شد صدای تق و توقی که از داخل آشپزخانه می‌آمد به احتمال زیاد از جانب مامان‌جون بود که در چنین مواقع بحرانی با جابجایی ظروف حواسش را از موضوع اصلی پرت می‌کرد. به سمت روزبه قدم برداشتم و با چشمان شاکی‌اش تا زمانی‌که به پلکان رسیده و دستم روی نرده‌اش نشست مرا زیر نظر گرفت. - چیه؟! بیا من رو بزن تو هم ارث و میراثت رو می‌خوای؟ بدون تغییر در حالتش هم‌چنان‌ که با خشم پایش را تکان می‌داد جواب داد. -اولا که حیف دست بزن ندارم دوما تقصیر توئه که هر کی به خودش اجازه میده این ادعا رو داشته باشه. گیج شدم ابروهایم از نفهمیدن مطلبش درهم شد: - چی‌میگی بابا؟ عمو باربد دنبال خر مرده می‌گرده تقصیر منه؟! از جا جهید حالا که روی پلکان ایستاده و قدش از من بلندتر شده بود. از آن بالا با شور به چشمانم شراره‌ی آتش می‌ریخت. - اگه زودتر دل این استاد معراجت رو برده بودی و ایشون هم به گرفتنت راضی می‌شد الان این خواستگار درب و داغون واست پیدا نمی‌شد. حاضر جوابی کردم که از او عقب نیفتم. - اولا که از خداشه من رو بگیره گذاشته واسه بعد امتحاناتم، دوما که. استپ کردم! چی گفت؟! چشمانم متفکر و سرگردان چشمانش را کندوکاو کرد. خواستگار برایم پیدا شده؟ چه کسی؟! در زیر شیروانی قژی صدا داد سرم به سمتش کج شد. روزبه کنار در با لبخندی کج و کوله و چشمان ریز کرده‌اش نگاهم می‌کرد. دوباره به سمت باغ سر برگرداندم. همان‌طور که نشسته بودم و پاهایم را بیشتر زیر تنم خم کرده هر دو بازویم را روی زانوانم درهم کردم و چانه‌ام را که روی دستانم گذاشتم، حضورش را در کنار خودم احساس کردم. سکوت و تاریکی شب باغ را دوست داشتم و آرامش به جانم می‌ریخت؛ اما روزبه قصد شکستنش را داشت. - چیه قمبرک زدی سیاه‌جون؟! یا خودش میاد یا نامه‌اش! باحفظ موقعیتم نجوا کردم. - یعنی خاک بر سر من که خواستگارم واسم پیدا شه واسه خاطر مال و اموال خونوادگیمه. کنارم روی سقف شیروانی نشست. - اولا که خوب پناهگاه من رو مصادره کردی دوما. نگذاشتم حرفش تمام شود و صاف نشسته به رویش سر گرداندم. - جون عمه بهی اولا- دوما نکن تن و بدن من رو می‌لرزونه! روزبه نیشخندزنان دستش را دراز کرد و گرفت. - حقشه واسه استاد رادمنشت هم سنگ بندازم نذارم ببرتت! گونه‌ام سوخت رویش دست کشیده و نق زدم. - واقعا این عمو باربد ما چه فکر و خیالی کرده؟ گفته حالا که مستقیم نمی‌تونه این ثروت رو از آن خودش کنه از طریق من تصاحب کنه؟! نگاه دلسوزانه‌اش چشمان مشکی غمبارم را نشانه گرفت. - جونم غصه نخور! فکر کردی آقا بزرگ ریشش رو توی آسیاب سفید کرده که نیت اصلی آدم‌ها دستش نیاد! دستانم را از دو طرف بدنم دراز کرده و کف آن دو را روی سقف گذاشتم. نگاه مستقیمم بلندترین شاخه‌ی درخت مقابلم را هدف گرفت. - به نظرت موضوع واگذاری کارخونه به اسم من رو از کجا شنیده؟ اون که با ما رفت وآمدی نداره! روزبه نفسی خالی کرده و پاهایش را دراز کرد. - بالاخره از اون مهمونایی که توی جشن تولدتت بودن یه چند تایی مخبر هم پیدا میشه که با دایی ارتباط داشته باشه. سرم را به تایید حرفش تکان دادم؛ ولی نگاهم را از درخت استوار که در شب ابهت خاصی هم داشت برنداشتم. - پسرش چطور راضی شده به خاطر پول با من ازدواج کنه؟! نمی‌فهمم مگه زندگی این‌قدر الکیه! - دختر چه ساده‌ای تو! ملت واسه پول هر کاری می‌کنن مخصوصا آدم‌هایی که طعم و مزه‌ش رو چشیدن و الان دسشون ازش دوره. - طوری با نفرت نگاهم می‌کردن فکر کردم پدر کشتگی با هم داریم. روزبه با یک حرکت از جا بلند شد و آن‌قدر بی‌حس و کرخت شده بودم که مثل پر رو به هوا برخاستم. - چون با جوابی که از سمت آقا بزرگ شنیدن فهمیدن این خبرا نیست و زود ماستشون رو کیسه کردن. فهمیدن که نه تنها دسشون به تو نمی‌رسه بلکه خواب کارخونه رو هم نمی‌تونن ببینن. خیره‌ی چشمان مهربانش شدم چگونه در برابرم غیرت نشان داده و با وجودی‌ که خونی به هم ربطی نداشتیم و این‌گونه بی‌چشم داشت دوستم داشت؟! در عوض عمو و پسرعموی خونی‌ام برای خودم و موقعیتم دندان تیز می‌کردند. - من اگه برات بمیرمم کمه روزبه‌جون! در برابر چشمان پر اشک من و نگاهش را شیطانی کرد. - لازم نکرده بمیری؟ فقط قاپ این استادت رو زودتر بدزد حداقل یه شوهر درست و درمون داشته باشی بلکه خیال منم از جانبت راحت بشه. با حرص به رویش توپیدم. - گمشو دیگه! انگار دسشون باد کردم هی میگه! گفتم که بعد پایان امتحانات قراره خواهرش از جنوب بیاد بیان خواستگاریم. خندید نقشه اش در تغییر حالم مثمر شد. قطره‌های اشک تازه تشکیل شده بدون خروج از پلک‌ها نابود شدند و در عوض صدای خنده و چرت و پرت گفتنمان فضای باغ را پر کرد. بعد از آن شب دیگر در مورد این خواستگاری کذایی بین خانواده بحث و گفتگویی شکل نگرفت. با وجودی‌ که چهره‌ی مامان گلی تا ساعت‌های پایانی شب از خشم گلگون بود؛ اما خود را کنترل کرده شکایتی در این مورد نکرد و بابا هم که به ظاهر خونسرد برخورد کرد و این قضیه برایش بیش از حد بی‌اهمیت به نظر رسید؛ اما تا مدت‌ها یادآوری جواب باباجون به پسرش باعث دلگرمی هر چه بیشتر در وجودم می‌شد. این‌که(حتی اگه نه به خاطر کارخونه که به خاطر خود ملودی هم خواستارش بودین یه تار موش رو هم به دست تو و پسرت نمی‌سپردم.) تا زمانی‌که چنین خانواده‌ی حمایت‌گر و مقتدری تکیه‌گاهم بود از هیچ حادثه و گزندی ترس به دلم نخواهد نشست. بابتش باز هم روز و شب خداوند را شاکر بودم. انگار قبل از آمدنت تو را دوست داشتم و در جهانی دیگر دیده بودم انگار همه‌ی آن چیزهایی را که دوست داشتم را می‌دانستی و همه‌ی آن‌ها را در تو می‌دیدم انگار تمام رویاهایم تکه- تکه بهم چسبیده بود و آرزویی را که در دلم داشتم با حضور تو برآورده شد. همه چیز قبل از آمدنت شروع شده بود دوست داشتنت بهانه بود من از قبل عاشقت بودم. دینگ- دینگ! صورت معراج به سمت گوشی‌اش که روی میز بود به سمت پایین کج شد. انگشتش برای خواندن پیام روی صفحه به رقص در آمد. گوشه‌ی لبش به لبخند منظور داری کش آمد و هم‌زمان که ابرویش متعجب یا شاید هم تحسین‌گر به بالا پرید، چشمانش هم نگاهم را شکار کرد. - می‌بینم که ذوق ادبی پیدا کردی و تکست‌های قشنگ عاشقونه می‌فرستی! با چشمانی مصمم و لبی خندان دست به سینه شده، به صندلی چوبی کافه‌ی محبوبمان تکیه زدم. بوی قهوه و نسکافه فضای کافه‌ی دنج را عطر آگین کرده بود. - آخه استاد خوبی داشتم! دم ایشون گرم. با نگاهش احساس می‌کردم ستایشم می‌کند و آن‌قدر که بهترین و بی‌نظیرترین مخلوق خداوند هستم. - نه اتفاقا شاگرد درجه یکی هستی.
  16. #پارت هفتاد و سه این روزهای بهاری بهترین لحظات زندگی ملودی جوان را تشکیل می‌داد و در عین شکوفایی دوباره‌ی زمین قلب و روح من نیز در هیجان روزهای عاشقی شکوفاتر می‌شد. احساس طراوت و شادابی بی‌نظیری داشتم که لحظه‌ای طرح لبخند از لبانم جدا نمی‌شد کم- کم به بابا و مامان گلی نیز ماجرای ارتباط با استاد جوانم را برملا کرده و بنا به خواسته‌ی معراج جریان آشنایی رسمی و مراسم خواستگاری را به پایان این ترم تحصیلی موکول کردیم. بابا و مامان روی اطمینان و شناخت کاملی که از من داشتند بدون اظهار نظر خاصی نتیجه‌ی نهایی را به همان زمان سپرده و از من خواستند در این مدت شناخت خودم را از او کامل‌تر کرده و با آگاهی لازم در مسیر ازدواج قرار بگیرم. این حمایت همه‌ جانبه‌ی آن‌ها از من و اعتماد به نفسم را روز به‌ روز تقویت کرده و با آرامش‌خاطر و طمئنینه به آینده فکر می‌کردم. بعد از پایان کلاسم و با اشتیاق به سمت خانه ویلایی رانندگی کردم. ساعت نزدیک به سه بعدازظهر بود و زودتر از بابا و مامان گلی به آن‌جا رسیدم. عمه بهی با دست‌پخت خودش برایم فسنجان پخته بود و تایم نهار با من تماس گرفته و برای شام دعوتم کرد. آن‌قدر عاشق فسنجان‌های مخصوص عمه بهی بودم که رفتن به خانه و تعویض لباس و همراهی با مامان و بابا را فراموش کرده و برای دست‌ درازی زودتر از وقت شام خودم را آماده کردم. در ضمن وقتی کمد لباس‌های روزبه بود نیازی هم به رجوع به خانه‌ی خودمان نمی‌دیدم، مخصوصا که شخص خودش هم در خانه ویلایی حضور داشت و می‌توانستم یک دل سیر سر به سرش بگذارم. به دروازه‌ی خانه که رسیدم و ابروهایم از تعجب بالا پرید. در چرا طاق باز وا مانده بود؟! از حیدر بابا بعید بود و حواسش از این قضیه پرت شده باشد. وارد شده دروازه را بستم. - حیدر باباجون کجایی؟! در باز مونده ها! نگاهی به دور و بر خانه انداختم. تنها چیزی که حس می‌شد خلوتی و سکوت بود. به سمت خانه‌ی سرایداری‌اش قدم زده و در همان حال مقنعه را از سر کندم. چند تقه به درش زدم صدایی نیامد. شاید برای انجام کاری بیرون رفته و در را خوب نبسته و احتمالا جریان باد باعث باز شدن دروازه شده. بی‌خیال خانه سرایداری شده به سمت ساختمان اصلی رفتم. هنوز چند قدمی برنداشته بودم که از دور صندلی ویلچر که مردی رویش نشسته و مرد جوانی نیز آن را به جلو هدایت می‌کرد را دیدم. در آن لحظه مغزم کاملا هنگ کرده و قدرت تشخیص افراد روبه‌ رویم را نداشت. ذهنم به سمت ماشین شاسی بلندی که کمی با فاصله از خانه پارک شده بود برگشت. تا به حال آن را در این اطراف ندیده بودم. باز ماندن دروازه آن‌قدر برایم عجیب آمد که در نگاه اول به این موضوع توجه نکردم و حتی ماشین خودم را نیز داخل نیاورده همان بیرون پارک کردم. کم- کم فاصله‌یمان کوتاه شده و چشمم به مرد روی ویلچر دقیق‌تر شد. او را شناختم عمویم باربد بود. با وجودی که حادثه‌ی سقوطش باعث تغییر در چهره و پرستیژش شده؛ اما هنوزم تشخیص ممکن بود. پسر جوان پشت سرش که به رویم خیرگی ناجوری داشت حتما پسرش اشکان بود. چند قدم نرسیده به من توقف کرده و ویلچر را از حرکت ایستاند. چهره‌ی اخموی عمو با ته‌ ریشی که به سفیدی می‌زد و زیر چشمان روشنش گود افتاده بود و به رویم ثابت ماند. از درون یخ کردم نگاهش تا ته وجودم را منجمد کرد. سعی کردم خود را کنترل کرده و بدون لکنت سلام بدهم. - سلام عمو باربد! خوبید شما؟! بدون جوابی از جانبش تنها سری با حرص تکان داد و بعد از چند ثانیه نگاه خیره- خیره به رویم سرش را به عقب چرخاند انگار با این کار دستور برای حرکت مجدد را صادر کرد. اشکان چهارشانه و بلند قد بود و هنوز هم نگاه‌های خصمانه‌اش به رویم را حفظ کرده که با این‌کار پدرش با چشم غره‌ی بدی براندازم نمود و شروع به حرکت کرد. وقتی از کنارم عبور کردند حس نفرتشان را به خوبی درک کردم و تا چند ثانیه بعدش هم هم‌چنان خشک شده و در جایم مات ماندم. علت کینه‌یشان ازخودم را نمی‌دانستم، چون به نظرم آزار من حتی به گنجشک‌های داخل این خانه هم نرسیده بود و چه برسد به آدم‌هایش! تمام حس و حال خوبم با دیدنشان پرید و به جایش مغموم و سرگشته شدم. تنها وقتی حیدر بابا لنگان- لنگان از در ساختمان خارج شده و با دیدنم صدایش بلند شد و توانستم نگاه متفکرم را از سنگ‌فرش حیاط بکنم. - ملودی ببم اومدی؟! کلید داشتی ببم جان؟! استرس و ناراحتی در وجود و صورتش چرخ می‌خورد مخصوصا وقتی دچار هیجان می‌شد و پاهایش نیز کم کاری کرده لنگ می‌زدند. مشخص بود اوضاع داخل خانه هم بحرانیست که هنوز قضیه‌ی باز ماندن دروازه را نمی‌دانست. - کلید نداشتم بابا! دروازه باز مونده بود. وقتی به نزدم رسید دستانش را گرفته و با دلواپسی به چشمانش زل زدم. - چی‌شده حیدر بابا؟! حال باباجونم خوبه؟ اینا این‌جا چی‌کار می‌کردن؟ هم‌زمان سرم به عقب چرخید و اثری از آن‌ها نمانده و متعجب این‌که دروازه را نیز بسته بودند و انگار اصلا چند دقیقه‌ی قبل در این مکان حضور نداشتند. - عموت رو دیدم هول کردم بابا! بدون اطلاع قبلی اومده بودن. حتما حواسم نشده در رو خوب ببندم. - چی‌کار داشتن مگه؟ بعد این‌ همه وقت! حیدر بابا از جواب سر باز زد و این را وقتی به جلو هدایتم کرد فهمیدم. - برو داخل باباجان! باباجونت شیرین ببش رو ببینه و حال خرابش خوب میشه! مقابل باباجون که روی صندلی راک قهوه‌ای رنگش نشسته و غمگین سر به زیر انداخته بود و روی زانو نشسته دست‌های پر چروکش را با انگشت نوازش می‌کردم. دلم برای حالش لحظه به لحظه فشرده‌تر می‌شد. - عشق ملودی! خودت رو ناراحت نکن! بالاخره عمو باربد هم پسرته چرا با دیدنش این‌ همه منقلب میشی؟ باباجون آهی کشیده و سرش را بلند کرد. بدون نگاه به من اطراف اتاقش را نظر انداخت. نتوانستم دست از شیطنت بی‌موقع بکشم و با لوندی گفتم: - من و تو فقط توی اتاقتیم پیرمرد! اقرار کن چی‌شده که محبوب من این‌جوری اخمو شده؟ باباجان بدون تغییر ازحالت کلامم انگار برای خودش صحبت می‌کند و با حرص جواب داد. - بوی کباب به دماغش خورده بی‌وجود! مگه من مرده باشم ذره‌ای از این ثروت به دست بی‌لیاقتش بیفته! اوه- اوه پس می‌شد حدس زد علت سر زدن پسر بعد این‌ همه وقت به پدرش چه بوده؟ احتمالا کفگیرش به ته دیگ رسیده. از روزبه شنیده بودم، وقتی زنش مقدار زیادی از ثروتش را در آلمان از چنگش در آورده و در آخر از او جدا شده آس و پاس به ایران برگشت. مطمئنا دنبال ارث و میراث نداشته‌اش قدم به این خانه گذاشته؛ اما او که باید به خوبی می‌دانست که باباجون از ارث نیز محرومش کرده و پس چه چیزی او را محق به رو زدن نزد باباجان دانسته؟! صدای عمه بهی که با باز کردن در اتاق باباجون هم‌زمان بلند شد و حواسم را به فضای مقابلم معطوف کرد دستش هنوز روی دستگیره را می‌فشرد. - باباجان قرصت رو آوردم! به سمتمان آمده چشمان نگران مهربانش بینمان چرخ می‌خورد. سعی کردم به رویش لبخند دلگرم‌ کننده بزنم. - بدش من عمه بهی! فقط من از پس این پیرمرد حرف گوش نکن بر میام! با کمک دسته‌ی صندلی از جا بلند شده لیوان و قرص را از دستش گرفتم و عمه محزون به رویم لبخند می‌زد که باباجون با صدایی ته‌ گرفته غر- غر کرد. - من چیزیم نیست! خیلی هم خوبم! بیخودی شلوغش نکنید. مجدد مقابلش چمباتمه زده اصرار کردم. - حالا قرصت رو بخور بابایی تا خدای نکرده فشار- مشارت ناجور نشده!
  17. #پارت هفتاد و دو - راستی شنیدی معماریان از دانشگاه رفته؟ معراج کمی سرش را کج کرده نگاهم کرد. صدای پخش ماشین را کم و جواب داد. - بله و به نظرم بهترین کار رو هم کرد. متفکر دست به چانه برده به شیشه‌ی جلو زل زدم. - بهتره از آرش بخوام یه جوری حسن رو راضی کنه فیلمی که ازش داره رو پاک کنه! یه وقت نکنه مشکل‌ساز بشه براش! سرش را به علامت تایید تکان داد. کمی بدنم را چرخانده با هیجان گفتم: - استاد این رو از جانب شما داریما! دست مریزاد! بالاخره دندان‌نما برایم خندید؛ اما چشم غره‌ی خاصش را هم دریغ نکرد. - قابلی نداشت خانوم! وقتی کنار رستوران رسول پارک کرد منظورش را از نخوردن غذا فهمیدم. با این‌که ناهار دیر وقتی می‌شد؛ اما قطعا دلچسب و لذیذ به جان و شکمم می‌چسبید. - آخ جون! کباب‌های سرآشپز! کمربندش را باز کرد. - اینم از جبران روز تولد شما! خندان برایش چشمکی مکش مرگ ما زده خودم را از شاسی‌اش پایین انداختم. - سوپرایز قبل تو سوءتفاهم بود! از شیطنتم خندید و در کنار هم وارد رستوران شدیم. همان حس و حال خوبی که بار قبل داشتم برایم تداعی شد. تا آماده شدن سفارشمان هر دو آرنجم را روی میز گذاشته و دستانم را به چانه گرفتم و با چشمانی پرشور کل رستوران باصفا را وجب کردم. تنها تفاوتش با قبل خلوتی بیشتر و حس و حال راحت‌تر برای من بود. آن حجب و حیا و خجالت کشیدن آن روز در برابر معراج کجا و این راحتی و آرامش امروز کجا! بدنش را به سمتم خم کرده و تار موی فرار کرده از جلوی مقنعه‌ام را با آرامش به داخل هدایت کرد. با مهربانی هر چه تمام‌تر صورتم را تماشا می‌کرد. - اگه خواهرم بفهمه دل چه دختر زیبایی رو به دست آوردم واسه این سال‌های مجرد بودنم این‌ همه گله و شکایت نمی‌کنه. حالم خوش‌.ر شد؛ ولی لب‌هایم را به شوخی از هم گشودم: - میگه ایول پسر به انتخابت! نیشم بازتر شد وقتی که لب‌های او هم به خنده‌ی پررنگ‌تر مزین شد. زمانی‌که سینی غذا با مخلفات کامل کنارمان قرار گرفت، دست‌هایم را با لذت به هم مالیدم بو و رنگ کباب‌ها بدجور دلم را قیلی‌ویلی انداخت. - بخور نوش جونت! هنوز دستم به سمت سینی دراز نشده بود که چهره‌ی بشاش سرآشپز هم کنار میز به خورد دیدگانم رفت. - من همون روزم می‌دونستم این لیدی واسه معراج یه آدم خاصه! دیدین اشتباه نکردم! صاف نشسته و خجالت‌زده گفتم: - سرآشپز می‌خوای شرمنده‌م کنی غذا از گلوم پایین نره؟! معراج با ذوق لبخند می‌زد. - از این‌که حس ششمت قویه شکی نیست رسول جان؛ ولی بیا خودت هم توی خوردن باهامون شریک شو. رسول دستی به کلاهش کشیده از سر کند؛ اما هم‌چنان کنار معراج ایستاده نگاه مچ گیرانه‌اش را دریغ نکرد. - واسه همین پارتی بازی کردم براتون و از بهترین کباب‌هامون زدم؛ اما الان نه می‌ذارم شب عروسی دلی از عزا در میارم. همان‌طور که دست به شکمش می‌کشید ادامه داد. - من ناهار خوردم بیشتر از این شکمم گنجایش نداره دیگه! لبخندزنان نوش جانی بلند سر داده و از میز فاصله گرفت. از این‌که نپذیرفت خوشحال شدم. مقنعه‌ی مزاحم را کمی بالا داده سمت سینی خم شدم. گردنبند اهدایی معراج از زیر لباس در آمده خودنمایی کرد. دست معراج به روی پلاک نشست و چشمانم روی صورتش چرخید. - خوش به حالت که همچین جای دلبری خونه کردی! اوه! سخنش روبه پلاک بود و هم‌چنان که لمسش می‌کرد خیره‌اش ماند. نتوانستم جلوی زبان عاشقم را بگیرم. - تازه خونه‌ی صاحبش که جای بهتریه! وسط قلبم! مردمکش از روی پلاک به سمت چشمانم کشیده شد نگاهش برق انداخته و درخشان شد. - پس خیلی خوش به حال من! نوروز امسال برایم بسیار خاطره‌انگیز و متفاوت از سال‌های گذشته بود. نه تنها به خاطر حس و حال جدید و ورود عشقی بی‌نظیر در قلبم، بلکه با شنیدن خبرهای خوب از جانب الهام در مورد پیشرفت ارتباطشان با خانواده‌ی آرش ذوق‌زده شدم. با وجود ناامید بودن خودش از جانب پدر سرهنگش من به شخصه مطمئن بودم که ایشان بیشتر به خاطر الهام درباره‌ی ازدواج سخت‌گیری می‌کند. سرهنگ می‌ترسید که الهام به خاطر او و پسرانش به خواستگارهای مناسب جواب رد می‌دهد و نمی‌خواست که پاسوز شرایط خانواده شود. وقتی به مرور با خانواده‌ی متشخص آرش آشنا شد خیلی از نواقصی که آرش برایمان می‌شمرد را نادیده گرفت، مخصوصا وقتی به علاقه‌ی شدید بینشان پی برد از معیارهایی که در مورد خواستگاران قبلی پافشاری می‌کرد صرفه‌ نظر نمود. در همان روزهای اولیه‌ی نوروز مراسم بله‌برون ساده‌ای گرفته و بینشان صیغه‌ی محرمیت خوانده شد و تا در تابستان بعد از امتحانات پایان ترم مراسم عقد و عروسی هم‌زمان انجام گیرد. به دلیل این‌که با خانواده در مسافرت تعطیلات به‌سر می‌بردم، نتوانستم در مراسم که هر چند مختصر و خودمانی بود شرکت کنم؛ اما با تلفن به هر دو تبریک گفته و تاکید کردم که برای جشن عروسی حتما جبران خواهم کرد. روزبه با پیشنهاد سفر به قشم همگی خانواده را مجاب کرد که نوروز خود را به دستش سپرده تا تور جزیره‌گردی برایمان بر پا کند. بسیار هم خوش گذشت، البته جای معراج در تمامی لحظات برایم خالی ماند که آن‌هم با تماس‌های پی‌درپی کمی رفع دلتنگی کردم. معراج نیز کل تعطیلات را در خانه‌ی خواهرش در اهواز گذراند و در این سفر از موضوع رابطه‌ی بینمان ایشان را نیز در جریان قرار داد. پدر و مادر معراج که خود کوچک‌ترین فرزند خانواده بود بیست سالی می‌شد که فوت کرده بودند و او از سیزده سالگی با خانواده‌ی خواهرش زندگی می‌کرده و در حقیقت این خواهرش حق مادری برایش داشت. خودم را به دختران خجالتی‌ زده بودم؛ اما ته دلم از این‌که من هم به زودی رابطه‌ی جدی با او خواهم داشت قیلی- ویلی می‌رفت. آرزویم رسیدن و داشتن تمام و کمال معراج برای خودم بود. وقتی در آخرین تماس تصویریمان که در هتلی در قشم حضور داشتیم خواست با خواهرش گفتگو داشته باشم و از شدت هیجان این موضوع گونه‌هایم سرخ شده، داغ کردم. در بالکن زیبای هتل که رو به دریای خلیج‌فارس بود، با دلهره من و من کردم. - من خجالت می‌کشم معراج! به تیپم نگاهی کرده نالان ادامه دادم. - اگه از ریختم خوششون نیاد چی؟! معراج با اطمینان و مهربان نگاهم کرده لبخند زد. - مگه میشه دختر نازی مثل تو رو دید و عاشقش نشد؟! مطمئنم مژگان ببینتت از انتخاب خوب من تعجب هم کنه! چون باورش نمیشه برادرش همچین سلیقه‌ی بیستی داشته باشه. دلم از حرف‌های اطمینان‌ بخشش گرم شد و وقتی گوشی به دست خواهرش رسید نگاه مهربان و ساده‌اش به کل استرسم را از جان و روان زدود. - سلام دختر زیبا! خوش‌حالم که چشمام به دیدن روی ماهت منور شد! درست مانند معراج شمرده- شمرده صحبت می‌کرد و چهره‌ی سبزه‌ روی مهربانش عجیب به جانم نشست و آن‌قدر که ذره‌ای خجالت هم باقی نماند و به راحتی با یکدیگر حال و احوال کردیم. سیمای پرمهرش برایم مانند خود معراج در همان ارتباط اول دلنشین آمد و مرا در راهی که انتخاب کرده بودم مصمم‌تر کرد.
  18. #پارت هفتاد و یک - شوخیم چیه بابا! الهام توی آخرین عروسی یه بخت عالی واسش باز شده! سرهنگم کلید کرده بهترین دوماد از آن خودمه! با بدجنسی خندیدم. متعجبانه این‌بار حسن ناکس همراهی‌ام نکرد و بربر تماشایم می‌کرد، به گمانم باورش نشده بود؛ اما آرش کلا صورتش سرخ شد چون قضیه‌ی عروسی رفتن الهام را به خوبی می‌دانست. متاسفانه هیچ صدایی از سمت الهام بلند نمی‌شد و آن‌قدر صورتش از تیرس نگاهم خارج بود که نمی‌شد حس و حالش را بفهمم؛ اما هم‌چنان به کرم ریختن ادامه دادم. - حسن عین بز نگام نکن ها! توی این دوره زمونه شوهر آدم حسابی رو باید سریع چسبید! آرش با یک حرکت طوفانی از جا بلند شد باقی‌مانده‌ی چایش روی زمین سرازیر شد. حسن شوکه خودش را بالا کشید و الهام طفلی‌ام که هینی پر درد از گلو خارج کرد؛ اما من با جسارت سریع مقابلش ایستاده و چشم در چشمش شدم. - چه چرتی میگی ملودی؟! تو دوست مایی یا پدرکشتگی داری باهامون؟ مثل همیشه کم نیاوردم. - من چرت میگم یا تو؟ سه ساله دست‌دست می‌کنی و فقط عز و التماس! دیگه حنات رنگ نداره! نیای جلو این‌دفعه پشت گوشت رو دیدی الهامم می‌بینی! با این‌که انتظار نداشتم عصبانی شد. قصد داشت به سمت الهام خیز بردارد که با پررویی سد راهش شدم. - آرش این‌ کارات دیگه جواب نمیده! این‌بار قطعیه! نگو که نگفتیم! دلم برایش سوخت! صورتش کاملا قرمز شده بود، صدای تپش قلب عصبانی و شاکی‌اش به شدت شنیده می‌شد. - الهام باز به من نگفتی! چرا باید هر دفعه از ملودی بشنوم؟! الهام سر به پایین انداخته، فین‌فین می‌کرد. قلبم برای جفتشان به درد آمده بود؛ اما نتوانستم به آرش اندکی حق بدهم. - مگه دفعه ی قبل فهمیدی چی‌کار کردی براش؟ آخرش هم خود طفلیش با خونواده درگیر شد و گفت نمی‌خوام. آدم عصبی متاسفانه بدون درک و فهم می‌شود و چیزی می‌گوید که اصلا عادلانه نیست. - خب انگار این‌دفعه خوشش اومده که نمی‌تونه نه بگه! پس مبارکه! صدای بی‌انرژی آرش گفتن الهام دلم را بیشتر به درد آورد بدجور به رویش توپیدم. - شما مردا آدم بشو نیستین! اگه دلش باهات نبود بدون این‌که حرفی زده بشه کارت عروسیش می‌رسید دستت! متاسفم برات! با غم دست به موهایش کشید و کلافه روی نیمکت کنار حسن ولو شد. تعجب این‌که حسن بدون اظهار نظر و متفکر ما را می‌پایید. آرش با حرص لب‌ها و چانه‌اش را دست کشید. صدایش حزن‌انگیز بود و باعث شد شمشیرم را غلاف کنم. - چه خاکی بریزم توی سرم؟! حتما خواستگارش مناسبه که پدر سختگیرش اوکی داده. فکر می‌کنی منی که هنوز سربازی نرفتم و کار درست و درمون ندارم برم جلو به روم نگاه می‌ندازه تا بخواد دخترش رو بده بهم؟ شدت گریه‌ی الهام بیشتر شد و با وجودی‌ که سعی می‌کرد صدای بلندی از گلویش خارج نشود. قلبم برایش تکه‌تکه شد. دست به پهلو گرفتم. - خره! مهم اینه الهام عاشقته! وقتی باباش ببینه هم رو می‌خواین کوتاه میاد بالاخره! حسن چشم چرخانده با پوزخند دست به سینه شد کاملا معلوم بود، ذره‌ای به حرف‌های من باور ندارد. پوف حرصی آرش هم بلند شد. - این‌قدر فضایی فکر نکن خانوم! با شرایط من کفش عروس رو هم نمیدن دستم! از آرش بعید بود در این موقعیت شوخی کند البته کلامش به طنز می‌زد؛ ولی کاملا جدی بیان کرد. - آرش خودت رو دست کم نگیر! تو وضع مالی و خونوادگی خوبی داری که یه پوئن خیلی مثبته! حدود یک‌سال دیگه درست تموم میشه و مهندس این مملکتی تازه سرهنگ می‌تونه با وجود باز بودن دستش، واست پارتی بازی کنه و سربازیت رو راحت‌تر و جایی نزدیک بری. تو رو خدا با منفی‌ بازیات راه رو واسه رقیب بازتر نکن! این‌بار با اقتدار به چشمانم زل زد. از کنار چشم نگاه تحسین‌برانگیز حسن را می‌دیدم. سکوتش برای این بود که اطمینان داشت قصد من تلاش برای جور شدن زندگی دو دوست عزیزمان است. - باشه! همین امشب به پدرم میگم با سرهنگ تماس بگیره! لبخند رضایت هم‌زمان لب‌های من و الهام را رنگین کرد، البته روی لب‌های الهام زیباتر نقش بست چون با اشکی که هنوز در چشمانش می‌رقصید، درخشان‌تر شد. معراج بعد نوشتن مطالبی روی وایت‌برد به سمت میز و صندلی‌اش رفته و نشست. تایم آخر کلاس کنترل کیفیت بود و صدای ریز نجواهای در گوشی بچه‌ها شنیده می‌شد. سرفه‌ای مصلحتی زده و همان‌طور که با گوشی‌اش ور می‌رفت گفت: - بچه‌ها اسم چند تا از کتاب‌های مرجع خوب رو براتون نوشتم. اگه بتونین تهیه کنید برای درک مطالب کمک‌کننده‌ست. صدای ویبره‌ی موبایلم در جیب مانتو پایم را قلقلک داد. به آرامی گوشی را در آورده به پیام ارسالی نگاه کردم از جانب معراج بود. - نهار دانشگاه رو نخور بعد اتمام کلاسات از خجالت گشنه موندنت در میام. خنده‌ای نامحسوس زده، سریع اوکی نوشته و ارسال کردم. هنوز چشمانش روی گوشی متمرکز بود، که احتمالا جوابم را دیده و او هم لبخند ریزی زد. هم‌زمان پایان کلاس را اعلام کرده و از جایش بلند شد. شب گذشته بعد از چتی طولانی مدت در تلگرام از من خواست فردا بدون اتومبیلم به دانشگاه بیایم تا با هم دوری در شهر بزنیم. اتفاقا مامان گلی قرار بود، امروز با دوستانش برای نقد کتاب به کتابخانه‌ای که چند هفته یک‌بار در آن‌جا جمع می‌شدند برود. صبح خود شیرین‌ بازی در آوردم و از او خواستم با ماشین من برود او هم پذیرفت و بعد از رساندن من به دانشگاه از فرصت پیش‌ آمده استفاده کرده به دنبال یکی از دوستانش هم رفت. خلاصه پیشنهاد معراج بیشتر از همه به نفع دوست خوش اقبال مامان گلی به اتمام رسید. - ملودی چرا غذا نخوردی؟! قرمه سبزی نبود که! روی نیمکت پا روی پا انداخته قد و بالای خوش‌پوشش را نظر انداختم. آرش کنارش ایستاده و چشمانش روی الهام که کنار دستم نشسته بود مانور می‌داد. - رژیم دارم بچه! مثل این‌که آرش حرکت آخر رو زده و قراره یه عروسی توپ بیفتیم. طبق عادت دستی به موهایش کشیده و به بالا هدایت کرد. - این جناب سرهنگی که من دیدم به این راحتی‌ها دختر نمیده دستمون! الهام از متلک آرش خندید و به آرامی گفت: - خوبیش این بود فعلا قضیه‌ی خواستگار سمج منتفی شد! روبه آرش حاضر جوابی کردم. - اولا خیلی دلت بخواد دختر سرهنگ رو قراره بگیری، ثانیا مگه الکیه هلو بپر توی گلو! این‌قدر باید بری و بیای که سیندرلا رو از آن خودت کنی! حسن سریع جوابم را داد تا از صحنه‌ی دوئل جا نماند. - ولی تو خودت از اون دسته هلوهایی هستی که می‌پری توی گلو و طرف رو خفه می‌کنی! - گمشو! دستت به گوش نمی‌رسه پیف- پیف بو میده سر نده! الهام و آرش بلند خندیدند؛ اما حسن کاملا جدی مبحث را عوض کرد. - راستی برام عجیبه چند وقته معماریان سر و کله‌ش پیدا نیست! اوه! خبر نداشت! کاملا خودم را به آن راه زدم. آرش بود که دنباله‌ی حرفش را گرفت. - من از اسدی شنیدم انگاری انتقالی گرفته یه دانشگاه دیگه! اسدی خود از بچه‌های حراست بود و قطعا خبرش موثق و معتبر! پوف آرام من با خدا رو شکر گفتن الهام هم‌زمان شد. حسن مشکوک خیره به من بود، عوضی حس ششم قوی داشت و اگر هم‌چنان زل زده باقی می‌ماند قطعا سوتی می‌دادم. با بی‌خیالی از جا بلند شده و دست الهام را هم کشیدم. - خوب شد قیافه‌اش رو دیگه نمی‌بینیم بریم کلاسمون شروع شد!
  19. #پارت هفتاد چهره‌ی متفکر و غمگین الهام موجود موزی را به جانم انداخت که نتوانستم بی‌خیال و با آرامش به رانندگی ادامه دهم. با نگاه چپکی که بدون چرخاندن سر و گردن به جانبش انداختم، استرس و اضطرابی را که با کندن ناخن‌هایش سعی در کنترلش داشت و به خورد چشمانم داد. - باز چی‌شده الهام! سرهنگ دوباره رفته روی مخت؟! از بانگ ناگهانی صدایم شانه‌هایش با شوک پریده و صورت رنگ پریده‌اش به سمتم برگشت کاملا ناشیانه قصد انکار داشت. - نه! همه چی اوکیه! با حرص سرم را تکان دادم. - حتماً‌ با شروع ترم جدید استرس گرفتی نه؟! حرص کلامم از ناباوری جوابش را کاملا درک کرد که به یک‌باره چشمانش غرق در اشک شد. - ببخشید ملودی! حالم خیلی بده امروز! معصومیت و مظلومیت نگاهش مرا کاملا خلع سلاح کرد به طوری‌ که نتوانستم ادامه‌ی مسیر را رانندگی کنم. کنار خیابان توقف کرده و با ناراحتی از غم دوستم ترمز دستی را با حرص کشیدم کاملا به سمتش بدن چرخاندم. - قربون چشمای اشکیت بشه ملودی! نبینم غمت رو! هم‌زمان با ریزش اشک‌هایش لبخند غمگینی هم زد. همیشه طرز گویش من لب‌هایش را به لبخند وا می‌داشت حتی اگر در اوج ناراحتی باشد. - این دفعه دیگه جدیه ملودی! بابام همه جوره خواستگار جدیدم رو پسندیده و دیگه هیچ بهونه‌ای هم نمی‌تونم بیارم حتی پسره با ادامه‌ی تحصیلم کاملا موافقه! با چشمانی جری شده از حرص دستان گره کرده‌اش را محکم فشردم. تلخی کلامم به شدت احساس می‌شد. - چه بهتر! تو هم با دادن جواب مثبتت قلب بعضی‌ها رو تا ته بسوزن! در حالی‌ که صورت اشک‌آلودش را با دست پاک می‌کرد لب‌هایش را با غصه به هم فشرد. - این‌جوری نگو ملودی! می‌دونی که دل خودم بیش‌تر گیره! این غم چشمان و قلب شکسته‌اش بیشتر حالم را دگرگون کرد و با خشم به روی فرمان کوبیدم. - تو هم دیگه نوبرش رو آوردی! مگه نمیگن واسه کسی بمیر که برات تب کنه کو پس؟! لحن کلامش بغض‌دارتر شد؛ ولی برای این‌که در برابرش نرم نشوم هم‌چنان به جلو خیره ماندم. - خودت می‌دونی آرش هم من رو دوست داره و فقط الان موقعیتش واسه جلو اومدن مناسب نیست. غضبناک زیرچشمی نگاهش کردم. از این‌ همه صبوری‌اش بیشتر کفری می‌شدم. - شاید ده سال دیگه هم مناسب نشه! اون‌وقت که از دستت داد قدرت رو بیشتر می‌دونه! - هنوز سه ترم از درسمون مونده! شغلی نداره که بخواد بیاد جلو و از همه بدتر مشکل سربازی داره! تو که اینا رو بهتر از من می‌دونی. اوه گریه‌اش شدیدتر شد! حیوونی پیش چه کسی هم دردودل می‌کرد؟! بالاخره کوتاه آمدم این‌بار با نرمی و عطوفت دست‌های سردش را به دست گرفتم. - قربونت بشم گریه نکن! من حرفم اینه آدم طرفش رو بخواد نمیذارش توی منگنه و فشار، باید به خاطرت یه حرکتی بزنه خب! من می‌ترسم من و معراج که تازه چند ماهه با هم آشنا شدیم بریم خونه‌ی بخت ولی سر تو بعد این چند سال هم‌چنان بی‌کلاه بمونه. الهام از حرف آخرم خندید و با شور خدا کنه گفت. لبخندزنان لپش را کشیدم. - نمی‌خواد ذوق کنی! گفتم ممکنه. سریع تغییر بیان داده جدی شدم. - واستا ببینم! اصلا موضوع خواستگار جدید رو به گوش بنده خدا رسوندی یا نه؟ ناامید دو دستش را به پاهایش کوبید و به خودش لعنت فرستاد. - کاش اصلا اون مراسم عروسی به شهرستان رو نمی‌رفتم تا یارو من رو نمی‌دید و این‌جور پاگیر نمی‌شد. از بی‌منطقی‌اش دندان روی هم سابیدم. - آخه دختره‌ی خوب! چرا چرت میگی؟ معلومه واسه دختر خواستگار میاد چه ربطی به جایی رفتن و نرفتن داره آخه؟ - نمی‌تونم بهش بگم! فقط مشکلات و ناراحتیش زیاد میشه و می‌دونم الان شرایطش رو نداره. با حرص کف زدم. - خوب پس مبارکه! مثل دخترای حرف گوش کن بپر برو خونه‌ی بخت! صدایش رنگ التماس گرفت. - ملودی تو یه راه کار بده خب! - چی‌کار کنم؟ بیام خودم زن بابات شم حواسش از شوهر دادن تو پرت بشه؟! واقعا موجودات خوبی بودیم! در حین گریه و زاری هر دو به شدت خندیدیم. - هیچی! اون‌وقت استاد رو قاتل بابای من کنی! لازم نکرده خودم یه گِلی سرم می‌گیرم! همان‌طور که دستی را پایین داده و شروع به راندن کردم غر زدم. - تو گِل به سر بودی تا حالا گرفته بودی! خودم باید یه حرکت بزنم! سرمای اسفند ماه نیز باعث نمی‌شد اکیپ چهار نفره‌ی ما در کنار درخت دوست داشتنی و نیمکت محبوبمان جمع نشود. این تعطیلات کوتاه بین ترمی در مورد حسن کاملا افاقه کرده، رنگ و رویش باز شده بود. حدس می‌زدم در دیدار آخر با خانواده‌اش کمی از دلخوری‌های بینشان تقلیل پیدا کرده بود و در چت‌هایی که با هم داشتیم نیز تک و توک چیزهایی پرانده بود. به خاطر حس و حال خوبش شاکر خداوند بودم که هیچ‌گاه بندگانش را به حال خود رها نمی‌کرد. این ترم نیز دو درس کنترل کیفیت دو و اصول نگهداری مواد را با معراج استاد دوست داشتنیمان داشتیم و حالمان در کلاس‌هایش قطعا خوش خواهد بود. بی‌توجه به آرش که چای داغش را می‌نوشید روبه حسن که لیوان کاغذی نوشیده شده را مچاله می‌کرد گفتم: - حسن یه دست لباس مجلسی توپ افتادیم! حسن که کنار من روی نیمکت نشسته بود دست از له کردن لیوان بدبخت برداشته و متعجب به سمتم صورت چرخاند. - ای ناکس! کی معراج اومد خواستگاریت به ما نگفتی؟! صدای تنفس نامیزان الهام کنار دستم را شنیدم و اهمیت ندادم. آرش آن سمت حسن هم‌چنان آرام چای میل می‌کرد. الان هست که کوفتش شود! - اسکل واسه من که نه! عروس کس دیگه‌ست! ناگهان دست از نوشیدن برداشته و سرش با سرعت به سمتم چرخید. الهام کلا صورتش را به جهت مخالف گردانده بود. حسن اما بی‌خیال با نگاهش دنبال ادامه‌ی کلامم بود. کمی کشش بدهم بد نیست! بمانند در خماری‌اش! - گفته باشم من لباس مجلسی خیلی شیک می‌پوشم عروسی بهترین دوستمه خب! حسن با آرامش مزه ریخت. - من کت و شلوار می‌پوشم می‌خوای تو هم بپوش ست شیم! با انگشت زیر چانه‌اش زدم. - گمشو! بخوام ست کنم با معراج جونم ست می‌کنم! کفری شد. - نگاه تو رو خدا! تا دیروز چشم می‌نداخت زمین خجالت می‌کشید و کتمان می‌کرد، حالا یه روز نشده چه جونمی به معراج می‌بنده! می‌خواستم با متلک کلفت‌تری جوابش را بدهم که آرش با سردرگمی پرسید. - ملودی شوخی می‌کنی نه؟! منظور از بهترین دوستت الهام که نیست؟ آهان! بالاخره دو زاری‌اش افتاد! دارم برات!
  20. #پارت شصت و شش می‌گویند ارتباط‌های مجازی دروغ و فریب است، احساس در آن حقیقت ندارد و عشقش غیر‌ واقعیست. بگذار بگویند جای من نیستند که این را بدانند، من حتی از خیال آغوش مجازی‌ات، دچار آرامشی می‌شوم که می‌توانم ساعت‌ها بدون وقفه از زیبایی رویای آرامش‌بخشت بنویسم پس باش تا دل‌خوش همان بودن مجازی‌ات باشم و در این‌همه شلوغی، در خلوت خیال تو زندگی کنم.
  21. # پارت شصت و نه به سمتش با ذوق پرواز کردم و همین‌ که روبه‌ رویش قرار گرفتم و عطر تلخ خاصش از روی کت و شلوار مشکی‌اش مشامم را پر کرده دلم آرام گرفت و معراج هم با نگاهی مشعوف از دیدنم نفس عمیقی کشید. - جانم! اگه بدون دیدنت می‌رفتم اصلا خودم رو نمی‌بخشیدم. بامهربانی براندازم کرد. - چقدر رنگ بنفش بهت میاد زیباتر شدی با این لباس! چشمکی به رویش زده و خندیدم. - چشماتون زیبا می‌بینه استاد! نگاهش روی لب‌های رژ زده‌ام نشست کمی خجالت کشیده لب‌های یاسی رنگم را به هم فشردم و به آنی تغییر حالت داده به سمت ماشینش چرخید. از داخل آن بسته‌ی بزرگ ربان زده و یک قلب بادکنکی بنفش رنگ را بیرون کشید و به سمتم گرفت. - تولدت مبارک عزیزم! واقعا ناقابله! هیجان‌زده شده گفتم: - خیلی ممنون واقعا خوشحالم کردی معراج! صدای نفس‌زنان حیدر بابا که بالاخره خود را به در خانه رسانده بود و باعث چرخش سرم به سمتش شد دستش را روی چارچوب دروازه گذاشت و روبه معراج گفت: - باباجان تشریف بیا داخل الانا دیگه آقا بهروز هم پیداشون میشه. معراج با خوش‌رویی به سمت حیدر بابا رفته و مقابلش ایستاد. - باور کنید سفر ضروری نبود این روز مهم رو از دست نمی‌دادم؛ ولی حتما قول میدم در اسرع وقت مزاحم خونواده‌ی گرامی ملودی جان بشم. حیدر بابا با رضایت به قد و بالای معراج نگاه کرده، لبخند زد. - قدمتون روی چشمامون! مراحم هستی باباجان! معراج با مهربانی به حیدر بابا دست داد و از او تشکر کرد و به سمتم برگشته لبخند زد. - حتما باهات تماس می‌گیرم. کنار در اتومبیلش روبه من ایستاد چشمانم حسرت‌بار رویش بالا و پایین شد. - منتظرم خیلی مراقب خودت باش. سر تکان داد و سوار شد. از ماشین فاصله گرفته و نزدیک حیدر بابا ایستادم. سرش را بیرون از شیشه کرده دست تکان داد. با پررویی گفتم: - معراج! جبران بعد تولد که سر جاشه! خندید و حتما بلندی به زبان آورد و با زدن بوق کوتاهی دور شد. با نگاهی به بادکنک و کادوی دستم به سمت حیدر بابا چرخیدم مشتاقانه نگاهم می‌کرد. - خدا رو شکر بالام‌جان که دعام برای تو اجابت شد، واقعا جوون برازنده و باکمالاتیه. خجالت‌زده خودم را لوس کردم. - وا حیدر بابا! نه به باره نه به داره هنوز! دستش روی شانه‌ام نشست. - این جوون عاشقی که من دیدم دست از داشتن تو نمی‌کشه ببم جان! خیالم واست راحت شد. سریع روی شانه‌اش را بوسیدم و به سمت داخل پا تند کردم. - مامان گلی برم به بابا بگم بیاد این‌جا بخوابه؟! توی پذیرایی سختشه! مامان گلی با وسواس کت و شلوارم را به چوب‌رختی آویزان می‌کرد. پیراهن و شلوار راحتی که به جای کت و دامن مشکی مجلسی‌اش پوشیده بامزه‌ترش کرده بود. هنوز چند تا از کادوهای باز نشده‌ام روی تخت اتاق مهمان ولو بود روی تخت چهارزانو نشستم. - نه مامان‌جان دیگه خوابیده! بابات خسته بشه واسش مهم نیست روی چی می‌خوابه! باز هم شیطان عوضی زیر جلدم رفت. - نه نشد دیگه! کنار جسم نرم و گرم شما خوابیدن کجا و روی زمین سفت خوابیدن کجا! نگاه متعجبش از روی لباس به چشمان شیطانی‌ام نشست و با وجودی‌ که به شدت خود را کنترل می‌کرد، صورت سفیدش از خنده و خجالت سرخ شد، لبش را فشرده و تصنعی به رویم اخم کرد. - خجالت بکش دختر! مامان و بابات رو دست می‌ندازی؟! لبخند شرورم راحفظ کرده و نمایشی به روی دهنم زدم. - غلط بکنم گلی خانوم! میگم واسه من کار نداره روزبه رو از اتاقش بندازم بیرون و جاش بخوابم خیلیم حال میده! بیخود شما دوتا رو زابه‌راه نکنم! مامان گلی دست از وسواس مرتب کردن لباس‌ها برداشته به نزدم آمد و با خوشحالی کنارم جای گرفت. - دست از سر این پسر بینوا بردار امشب واسه تولدت سنگ تموم گذاشت و کلی هم زحمت کشید بذار بخوابه! دست روی چشمانم گذاشتم. - حالا که گلی خانوم امر می‌کنن چشم! من که از خدامه پیش شما بخوابم خوشگل خانوم! مامان گلی در آغوشم کشیده و سرم را بوسید. - قربون دختر خوبم بشم. امشب توی مجلس مثل ماه می‌درخشیدی! امان از اصطلاحات حسن که از یادآوری‌اش خنده و حرص هم‌زمان به من روی می‌آورد. - به قول حسن ماه که سیاه نمیشه گلی جون! مامان کمی مرا از خود فاصله داده با خنده به چشمانم چشم دوخت. - امان از تو و این دوستای شیطونت! بهش بگو خیلی هم دلش بخواد! سریع زبان ریختم. - نه دلش نخواد! توی این دنیا فقط یکی من رو بخواد! مامان با مهربانی موهایم را نوازش کرد. - خدا کنه لیاقت دختر من رو داشته باشه این یکی! دیگه دخترم صاحب کارخونه هم شده نباید به هر کی بدیمش! چشمم روی مدارک کارخونه که روی میز پاتختی قرار داشت افتاد. باباجون امشب در کنار حضور اقوام و محضرداری که به خانه دعوت شده بود سند مالکیتش را به نامم زد. وقتی با اصرارش حاضر به امضای سند شدم کنار گوشم زمزمه کرد. - مطمئنم که از این کارخونه و اسمش به خوبی محافظت می‌کنی شیرین ببم! تو تموم امید و جون منی دختر! تنها با چشمان غرق در اشکم توانستم محکم بغلش کنم، دیگر زبانم از تشکر و زدن حرفی کاملا قاصر شده بود. محبتش هیچ‌گونه قابل جبران نبود؛ البته مسئولیت بزرگی نیز به گردنم انداخته بود. وارد شدن به سن بیست و سه سالگی تجربیات هیجان‌انگیزی از عشق و مسئولیت را برایم به ارمغان داشت و باید حسابی از همگی آن‌ها مراقبت می‌کردم. نور چراغ‌خواب کمی فضا را روشن نگه داشته بود. مامان گلی گوشه‌ای از تخت به خواب رفته بود. کادوی باز کرده‌ی معراج جلوی دستم قرار داشت چند کتاب مختلف روانشناسی، شعر و یک جعبه‌ی طلا که گردنبند سفیدی داخلش می‌درخشید. پلاک گردنبند را با دستم فشردم دو قلب نیمه که درهم فرو رفته و یک قلب کامل را تشکیل داده بودند. لبخندزنان به گردنم آویختم و وقتی پلاکش روی سینه‌ام نشست، لبخندم عمیق‌تر شد چقدر دوستش داشتم. بی‌توجه به ساعت که سه‌ نیمه‌ شب را نشان می‌داد، گوشی را برداشته و بعد درازکش شدم. برایش پیامک کردم. - از هدیه‌ی خاص و قشنگت خیلی خوشم اومد. هیچ‌وقت از گردنم درش نمیارم یادت بمونه همیشه به یادتم. بعد از ارسال پیام کمی دست- دست کرده ولی مجدد تایپ کردم. - خدا رو شکر که نیمه‌ی گمشده‌م رو پیدا کردم خیلی دوستت دارم! نفس عمیقی کشیده و موبایل را به سینه فشردم چشمانم روی سقف اتاق نشست. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای پیامک بلند شد. - من هنوز در عجبم از غریبه‌ای که می‌آید از هر آشنایی آشناتر می‌شود و تا به خودت بجنبی می‌بینی غریبه کیست؟ یک تکه از وجودت را در دستش دارد. غریبه‌ی دیروز امروز صاحب قلبت شده!
  22. #پارت شصت و هشت معراج کمی سکوت کرده با لحنی شرمنده ادامه داد. - واسه همین زنگ زدم عذرخواهی کنم! هیجانم خوابید بی‌انرژی روی مبل اتاق ولو شدم. - نگو که نمی‌تونی بیای؟! دوستامم هر سه‌تاشون مسافرتن امید داشتم تو باشی! می‌خواستم به خونواده‌ام معرفيت کنم. - می‌دونی که از خدام بود؛ ولی اهواز برام کار ضروری پیش اومده و واسه فردا غروب بلیط گرفتم. نگران شده صاف نشستم. - اتفاق بدی که نیفتاده؟! صدایش آرامش بیشتری به خود گرفت. - نه عزیزم نگران نباش! واسه یکی از خواهرزاده‌هام عمل ضروری پیش اومده و باید برم سر بزنم. چند ساله پدرشون فوت کرده و خواهرم دست تنهاست برم ببینم مشکل مالی چیزی نداشته باشن. چشم برهم زده و سر تکان دادم روزبه نیز بادقت مرا زیر نظر داشت. - انشالله که به زودی خوب بشن و مشکل حادی نداشته باشه خوب کردی که تنهاشون نمی‌ذاری توی این موقعیت! معراج مهربان خندید. - قربونت بشم این‌قدر با درکی دختر! قول میدم برگشتم در عوض غیبتم توی این روز مهم واست جبران کنم. با نگاهی جسور به چشمان رصدگر روزبه لبخند کجکی زده و گفتم: - اختیار داری استاد! شما جبران شده‌ای! روزبه چشمانش را برایم درشت کرده و از روی تخت به سمتم جست زد. با صدای بلند خندیدم و صدای حسرت‌بار معراج گوشم را پر کرد. - جانم! فدای خنده‌های قشنگت! دست روزبه برای گرفتن گوشی دراز شده بود که به سرعت گفتم: - معراج جان این روزبه فضول قصد هم‌صحبتی با شما رو داره! رخصت؟! هنوز جوابی نداده بود که گوشی در دست روزبه قرار گرفت از گونه‌ام نیشگون ریزی گرفت و هم‌زمان شروع به صحبت کرد. - عرض ارادت استاد رادمنش! اوه چه لفظ قلم سخنرانی می‌کند عوضی!همین آدم در برابر حسن و دوستان مذکرم همیشه گارد داشت؛ ولی الان انگار سالیان سال است که معراج را می‌شناسد و با او دوستی دارد! بعد از یک مکالمه‌ی تقریبا طولانی و این‌که بسیار مشتاق دیدارش است بالاخره رضایت داد و گوشی را به من بازگرداند. چپکی نگاهش می‌کردم که خندید و به آرامی اتاقش را ترک کرد، از تغییر رفتارش هم‌چنان متعجب بودم که صدای معراج حواسم را جمع کرد. - ملودی عزیزم! - جانم! هستم! - چه پسر خوبیه این روزبه! حق میدم که همیشه این‌طور مطمئن ازش تعریف می‌کنی! حتما جای برادر نداشته‌ات رو پر می‌کنه. به پشتی مبل تکیه دادم و لبخند زدم. - شنیدن کی بود مانند دیدن! حالا ببینیش چی میگی! عشقه عشق! - ملودی؟! - جانم! صدایش جدی شد. - عشق برای من فقط تویی! اوه! بدنم مور- مور شد چه حس خوبی! چشمانم را با لذت بستم. - البته! عشق فقط خودتی معراج! بقیه سوءتفاهمه! - دلم برات تنگ شده و تنگ‌ترم میشه! - می‌دونم زودی میای و حال جفتمون خوب‌تر میشه! پوف کوتاهی کشید و صدای نفسش حتی از پشت موبایل گوشم را قلقلک داد. - بازم تولدت مبارک! دختر زمستونی من که مثل گل‌های بهاری! وای دارم پس می‌افتم اگر که همین‌طور ادامه بدهد! یخ بینمان زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم در حال آب شدن است! - معراج؟! - جانم! - سفر بهت خوش بگذره! از طرف منم به خواهر و خواهرزاده‌ات سلام برسون. - ملودی؟ عمه! قرص‌های باباجون رو بهش بده یه وقت فراموشش نشه! به عمه که روی صندلی مقابل میز توالتش نشسته و به صورتش کرم می‌زد نگاه کرده و همان‌طور که سشوار را داخل کمد قرار می‌دادم گفتم: - یک‌ ساعت پیش دادم بهش! - دستت درد نکنه! به شهین خانم بگو بیاد اتاقم کارش دارم! پشت عمه بهی قرار گرفته و با وسواس خودم را داخل آیینه رصد کردم. - عمه بهی خوب شدم؟! کت و شلوارم بهم میاد؟! عمه به سمتم صورت چرخانده با شوق نگاهی به قد و بالا و کت و شلوار یاسی رنگم کرد. - بله نمکی خانوم! توی این لباس برازنده‌ترم شدی! به رویش لبخند زده با دستم موهای سشوار کشیده‌ام را تکان دادم. - روزبه که میگه با این موهای کوتاهت بایدم کت و شلوار بپوشی! پیراهن مال دخترای مو بلنده! عمه ملیح خندید و مجدد روبه آینه شد. - روزبه بی‌جا کرده! به دختر قشنگ من هر لباسی بپوشه میاد! آخ جون! باز خرذوق شدم و از پشت بغلش کرده، گونه‌ی نرمش را بوسه زدم. - البته توی زیبایی که کسی به پای بهی خانوم نمی‌رسه! گونه‌ام را با دستش نوازش کرد و گفت: - پدر صلواتی! کم زبون بریز! برو ببین مامان گلی و مامان‌جون حاضر شدن؟! کم- کم مهمونا سر می‌رسن! سر تکان داده و همان‌طور که برای خروج به سمت در می‌رفتم و گفتم: - هنوز مونده عمه! عجله نکن! در داخل خانه ویلایی بعد مدت‌ها سر و صدا و هیجان در جریان بود. به دلیل سرمای خشک زمستان که برفی هم در کار نبود و از امکانات فضای باغ نمی‌شد استفاده کرد؛ اما به دلیل دوری اکثر اقوام از محل زندگیمان به مقدار فضای خانه مهمان دعوت گرفته بودیم. گوشه‌ای از سالن برای مراسم تولد و بادکنک‌آرایی شده بود و دور تا دور سالن نیز میز و صندلی چیده بودند. شهین خانم با چند تا از پسرانی که برای پذیرایی آمده بودند و در حال گفتگو بود که به سمتش رفته و خواستم به اتاق عمه برود. بابا و روزبه برای گرفتن کیک و لوازم باقی‌مانده بیرون رفته و حضور نداشتند. باباجون هم بعد از خوردن قرصش به یک چرت کوتاه مدت داخل اتاقش رضایت داده بود، مامان گلی و مامان‌جون هم داخل اتاق‌های بالا در حال لباس پوشیدن بودند. سری به اطراف چرخانده بادکنک‌های بنفش و چشمانم را نیز خندان کرد. همین چند ساعت قبل روزبه وجود این‌ همه رنگ بنفش در فضا را به شوخی و مسخره گرفته بود و وسط پذیرایی هم‌چنان به یادآوریش لبخند می‌زدم که صدای هن و هن حیدر بابا نگاهم را به ته سالن کنار درب ورودی چرخاند. - ملودی جان بابا! یه آقایی دم در شما رو می‌خواد! به سمتش پا تند کرده و متعجب گفتم: - کیه حیدر بابا؟! مهمونه دعوتش می‌کردی داخل! دستش روی چارچوب در قرار گرفته و نفس تازه کرد. - نشناختمش بابا! گفت عجله داره نمی‌تونه بیاد تو شما بری پیشش! سر تکان داده و موافقت کردم. وقتی مسافت حیاط را پیموده به در رسیدم و با دیدن قامت بلندش که کنار ماشین ایستاده بود کاملا شگفت‌زده شدم. چشمان و لبانم هم‌زمان رنگ لبخندی عمیق به خود گرفت. - استاد منزلمون رو نورافشانی کردید! سوپرایز شدم حسابی!
  23. #پارت شصت و هفت هنوز صدای قهقهه‌ام بلند بود که با حالتی مسخ شده گفت: -امان از روزی که دست و بالم باز بشه پس! با این حرفش تلنگری به احساسات دخترانه‌ام خورده نفسم بند آمد. پوفی نامحسوس کشیده آرام گرفتم و چشمانم به سمت جلوی ماشین معطوف شد؛ اما معراج هم تا رسیدن به کافه‌ی مورد نظرش دیگر سکوت کرد. - خب مزه‌ی قهوه‌ش رو دوست داری؟! گرمای فنجان قهوه دستم را گرم کرده و عطر بلند شده از فنجان بینی‌ام را نوازش می‌کرد. با وجود سرما و با این‌که در صندلی‌های بیرون کافه نشسته بودیم؛ اما به علت وجود معراج و قهوه گرم شده بودم. منظره‌ی قشنگی از این نما چشمانم را به انحصار خود در آورده بود و از آن قشنگ‌تر حضور خودم درست مقابل معراج بود که با فاصله‌ای اندک به چشمانش خیره شده قهوه می‌نوشیدم. - به نظرم مزه‌ی قهوه‌های خودت از اینم بهتره! چشمانش رنگ شیطنت گرفته و کمی سرش را به جانبم نزدیک‌تر کرد. - نه دیگه خونه رفتن در حال حاضر با تو واسه جفتمون خطرناکه! نه تو ملودی چند هفته پیشی و نه من اون معراج قبلی! طبق معمول کم نیاوردم و برای بیشتر آزار رساندن جلوی دیدگانش لبانم را با زبان تر کردم. فنجان را هنوز در دستانم جابه‌جا می‌کردم. - نفرمایید استاد! تنها خطر من واسه شما خوردن اندوخته‌های غذاییتون داخل یخچاله! کمرم را به پشتی صندلی تکیه داده ادامه دادم. - از شما هم آبی واسه کسی گرم نمیشه! معراج نیشخند حرصی زده با چشمانش خط و نشان کشید فنجانش را از روی میز برداشته و صاف نشست و بحث را عوض کرده پرسید. - تا شروع ترم بعد چی‌کاره‌ای؟ با بچه‌ها برنامه‌ای نذاشتین؟ فنجان را روی میز برگردانده به آرامی جواب دادم. - نه هیچی! حسن که واسه کاری فعلا رفت مشهد شاید بعدشم بره قزوین به خونواده‌اش سر بزنه. الهام هم با خونواده‌ی خاله‌ش واسه مراسم اقوامشون یه سفر به شهرستان داره. آرش هم قراره یه سر بره کیش. مقداری قهوه نوشید و لبانش را با دستمال پاک کرد. - پس وقت همه پره به غیر تو! با دو انگشت چشمانم را مالیده گفتم: - نه اتفاقا واسه اواخر بهمن توی خونه ویلایی مراسم داریم و سرم حسابی گرمه! مشکوک نگاهم کرده و کمی اخم‌هایش درهم رفت. - چه مراسمی؟! به حس و حال پیش‌آمده برایش لبخند زده جدی گفتم: - نترس مراسم عروسی نیست! قراره باباجون توی شب تولدم کارخونه‌ش رو به اسمم کنه. به آنی اخم‌هایش باز شده و شادمان شد. - چه عالی! خیلی مبارکه! پس به زودی خانم کارخونه‌دار میشی! با بی‌تفاوتی سر تکان داده با رومیزی ور رفتم. - از نظر من کار بی‌اهمیتیه! فرقی هم واسم نمی‌کنه! ولی حسن میگه این اتفاق تنها مزیتش ازدیاد خواستگار برای منه! از یادآوری به سخره گرفتنش لبخند کجی روی لبم نشست. معراج دقیق و متفکر زیر نظرم داشت. - خواستگار دوست داری؟! تعجب کرده به چشمانش زل زدم. - نه چه حرفیه؟! تغییر حالت و موقعیت داده به جلو خم شد و دستانش به صورت گره خورده روی میز قرار گرفت کاملا جدا از بحثمان سوال کرد. - رابطه‌ی تو با حسن چه‌جوریه؟ نمی‌دانم چرا خنده‌ام گرفت. من هم به سمتش متمایل شده و دستانم را درست مقابل دستانش روی میز گذاشتم. - معراج بارها گفتم فقط دوستیم! نگاه جستجوگرش چشمان متحیر مرا بالا و پایین می‌کرد. - باور کنم احساس دیگه‌ای غیر دوستی بینتون نیست؟ کمی اخم‌هایم درهم شد؛ اما به او حق دادم پیگیر این موضوع باشد واقعا کسی از بیرون و ناشناخته ما را می‌دید به نوع ارتباطمان مشکوک می‌شد. - مطمئن باش! بین من و حسن تا الان نه چیزی بوده و نه قراره اتفاق بیفته فقط دو تا دوست معمولی هستیم؛ اما واقعا به عنوان دوست برام عزیز و دوست‌داشتنیه! لبخند رضایت روی لب‌هایش نشست و با آرامش چشم برهم زد. - خوبه! خوشحالم که وجود من باعث قطعی ارتباطی نمیشه! بی‌هوا سوالی که در سرم جولان می‌داد را پرسیدم. - تو از کی به من حس پیدا کردی؟! چشمکی به رویم زده و توپ را طرف من انداخت. - خودت اول جواب بده! بدون تردید و محکم پاسخ دادم. - همون روز اول با همون نگاه اول! چشمانش به دریای مواجی از حس و عشق تغییر کرده و با هیجان نگاه مطمئنم را زیر و رو کرد. - چه جالب! فکر می‌کردم من اول با اون نگاهت عاشقت شدم! لبخندم گسترده شد. چه حس شیرینی‌ست این عاشق بودن و تبادل احساسات و وقتی این‌گونه بی‌پرده برملا می‌شود و تبدیل به یک عشق آتشین دوطرفه! روی تخت روزبه به شکم درازکش بوده، یک دستم زیر چانه و دست دیگرم لبه‌ی عکسی زیبا از جزیره‌ی هرمز قرار داشت. روزبه این‌بار ناپرهیزی کرده از سفرش به جنوب عکس‌های زیبایی گرفته بود، واقعا مانند کارت پستال به نظر می‌رسیدند. کاملا محو تماشایشان بودم که تشک تخت تکان خورده و روزبه کنارم دو زانو نشست، سرم به سمتش کامل نچرخیده بود که طبق عادت موهای آویزانم را پریشان کرد و به رویش لبخند زدم. - این جزیره‌ی هرمز واقعا دیدنیه! به بابا بگم یه سر بریم. هر دفعه قشم یا کیش رفتیم؛ ولی به این جزیره سر نزدیم. جواب لبخندم را داد. - آره حتما برو. هرمز یکی از سه جزیره‌ی کوچیکی هست که اطراف قشمه ولی واقعا توشون شگفت‌انگیزه! سرم را به سمت عکس مورد نظر گردانده مشتاقانه پرسیدم. - علت سرخ بودن رنگ ساحلش چیه؟ خیلی خارق‌العاده‌ست! - خاک این جزیره ترکیبی از انواع مواد معدنیه و مهم‌ترین دلیلش به خاطر اکسیدآهنی هست که توی ترکیبات خاک ساحله و باعث شده رنگ قرمز آتیشی به وجود بیاد. هنوز چشمانم روی عکس مانور می‌داد که زنگ گوشی کنار دستم حواسم را به خود معطوف کرد. با دیدن اسم معراج هم‌زمان با برداشتن گوشی چهار دست و پا نشستم، تغییر سرعتی وضعیتم باعث خنده‌ی پهن‌تری روی لب‌های روزبه شد. بعد بازگشتش از سفر ماجرای ارتباطم با معراج را برایش شرح دادم و جالب این‌که کاملا استقبال کرد. انگار هنوز نیامده و شناخته نشده در دل روزبه جا باز کرده بود، مخصوصا وقتی عکسش را در گوشی‌ام برای روز اردو دید، برقی از رضایت در چشمان تیزبینش نشست. همان‌طور که تماس را برقرار می‌کردم به چشمان خندانش چشم‌ غره رفتم. - الو سلام! صدای آرام متینش گوشم را نوازش داد. - سلام عزیزم! خوبی؟ کجایی؟ دیگر تاب نگاه‌های کنجکاوش را نیاورده و از روی تخت پایین پریدم شلیک خنده‌اش بلند شد. بی‌اهمیت در داخل اتاق قدم رو رفتم. - ممنون خوبم! الان که اتاق روزبه‌ام! از دیروز اومدیم اینجا تا واسه مراسم فردا کارها رو راست و ریس کنیم. روزبه همان‌طور که دراز کشیده دست زیر سرش می‌گذاشت و با خنده متلک انداخت. - اوخ- اوخ چقدم که تو زحمت می‌کشی! چشمانم را برایش چپ کرده زبان درازی کردم. - خیلی هم عالی! حسابی بهت خوش بگذره. شاخک‌هایم فعال شده جدی شدم. - وقتی تو رو هم توی مجلسم ببینم بیشتر بهم خوش می‌گذره!
  24. #پارت شصت و شش باباجون یک ضرب‌المثلی را زیاد به زبان می‌آورد. - عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد. واقعا این دسیسه‌ چینی معماریان در نهایت به نفع من تمام شد و جالب این‌که از بعد آن روز دیگر جلوی چشمانم نمایان نشد. احساس می‌کردم کلا حضورش در محیط دانشگاه محو شده و یا شاید با دیدنم خود را گم و گور می‌کرد، هر چه بود شرش از سر من کنده شد. برای این‌که از حملات احتمالی حسن به سوی معماریان جلوگیری کنم این موضوع را کلا از جمع دوستانم مخفی کردم و این‌گونه اولین راز دونفره بین من و معراج شکل گرفت. روزهای باقی امتحانات به سرعت و بدون اتفاق خاصی سپری شد تا به آخرین امتحان واحد کنترل کیفیت دوست‌داشتنی رسیدیم. باز هم آزمون در حد استاندارد و سطح متوسط طراحی شده و جمیع دانشجویان از معراج متشکر و قدردان بودند. به همین زودی نامش به عنوان استاد محبوب دانشجویان در دانشگاه زبان‌زد شد و مهرش به دل همگی نشست. اکیپ دوست‌داشتنی ما بعد از پایان آزمون در پارکینگ کنار ماشین آرش جمع شدیم. هوای صبح‌گاهی زمستان سرد و خشک بود و باعث سرخ شدن بینی و لپ‌های من و الهام شد. حسن مجدد سوءاستفاده کرده دستمان انداخت. - قرمز شدن لپ و بینی الهام طبیعیه ولی مال ملودی فکر کنم دست‌ساز خودشه! آرش با نگاهی مهربان به جانب الهام گفت: - بریم توی ماشین مریض نشید! الهام نیز با نگاهی پر از حس عشق و با لبخند محبتش را پاسخگو شد. حسن با حسرت به صحنه‌ی نگاه‌های عاشقانه بین آن‌ دو نظاره می‌کرد که از فرصت استفاده کرده و پس‌گردنی سرعتی از جانبم دریافت کرد، شوک زده به سمتم برگشته و چشمانش نگاه خندان شیطانم را شکار کرد. - خلافت رفته بالا سیاه سوخته! حق به جانب دست به سینه شده و گفتم: - تا تو باشی به تبادلات عشقی مردم با دید حسرت نگاه نکنی! الهام و آرش باصدا خندیدند؛ ولی حسن با چشمانی مرموز کمی به سمتم خم شد و گفت: - اگه توی بی‌قلب یه دریچه‌ای واسه محبت نشون می‌دادی حسنم الان به عشق بقیه غبطه نمی‌خورد. کاملا با شوخی بیان کرد؛ اما قلب مرا سوزاند. این‌که راضی به ارتباط با هیچ دختری نمی‌شد، فکرم را درگیر کرده و برای تنها بودنش غصه می‌خوردم. صدای آرش چشمان غبار گرفته‌ی مرا از سمت حسن به جانبش برگرداند. - بریم یه جا یه چیزی بزنیم بدن! پایه‌اید؟! حسن کتش را مرتب کرده و صاف ایستاد. - شما برید خوش باشید برای دو ساعت بعد بلیط گرفتم واسه مشهد. شوک زده نگاهش کردم، چون این مورد را حتی با آرش در میان نگذاشته بود. - چه بی‌خبر؟! نگفته بودی؟ با ملایمت نگاهم کرده و جواب داد. - نذر مادرمه. تا زمانی‌که زنده بود واسه روز تولدش میرفت مشهد. پارسال نتونستم برم ولی امسال جور شد. نزدیکش شده ساعدش را از روی کت گرفتم و لبخندزنان احساس قلبی‌ام را به زبان آوردم. - چه عالی! امام رضا طلبیدتت! حسن منم خیلی دعا کن! دست دیگرش را بالا آورده روی چشم گذاشت. - به رو چشمم سیاه جان! دست آرش که به بازویش رسید،دستم را جدا کردم:پ. - خوش بگذره پسر! بریم که خودم تا فرودگاه برسونمت. حسن سریع مخالفت کرد. - نه داداش! زمینی میرم. شما برید خوش باشید. من فعلا برگردم خوابگاه وسایلم رو جمع کنم رضا با موتور رفیقش می‌رسونتم. بعد از خداحافظی با حسن و رفتنش من روبه الهام و آرش کرده و گفتم: - حالا که حسن نیست منم بهتون فرجه میدم دوتایی برید عشق و حال! الهام سریع واکنش نشان داد. - نه ماشینم نداری سردت میشه تا خونه! سرعتی گونه‌اش را بوسیدم و با نگاه به چشمان مهربانش گفتم: - این روزای دونفره رو از دست نده الهام‌جون! دیگه تکرار نمیشه! آرش با چهره‌ای مطمئن و متشکر از من اصرار کرد.. - اول تو رو می‌رسونیم بعد میریم خب! غبار فرضی روی پالتوی خوش دوختش را با انگشت پاک کرده خندان گفتم: - قدر دوستم رو زیاد بدون وگرنه به خدمتت می‌رسم. آرش تک‌ خنده‌ی بامزه‌ای زد و سرش را محکم تکان داد. در حالی‌ که به سمت الهام برگشته او را در آغوش کشیدم و ادامه دادم. - می‌خوام یه ذره قدم بزنم هوای منم تک‌نفره‌ست! وقتی ماشین آرش با زدن تک بوق از کنارم عبور کرد، لبخندزنان از درب اصلی دانشگاه خارج شده، وارد خیابان اصلی شدم. پالتوی سورمه‌ای رنگم کمی بالاتر از زانوانم بود و سرما به پاهایم رخنه کرد؛ اما بر عکس گذشته برایم لذت‌بخش بود. به سرعت قدم‌هایم اضافه کردم تا انرژی حرکتی باعث گرمای بیشتر بدنم شود از استدلالی که در ذهنم شکل گرفت، لبخندم عریض‌تر شد که صدای بوق ماشین حسم را پراند. سریع توقف کرده به سمتش سر برگرداندم که معراج را درون اتومبیلش دیدم. کمی بدنش را به سمت شیشه‌ی ماشین خم کرده، نگاهم می‌کرد. دوباره لب‌هایم به لبخند مزین شد و به سمت ماشینش راه کج کرده، دستم روی شیشه‌ی نیمه‌باز ماشین نشست. - استاد اصلا درست نیست توی خیابون واسه شاگردتون بوق مشکوک می‌زنینا! یکی ببینه چی میگه؟! هم‌زمان لبم راهم با دندان گزیده به رویش چشمک زدم. لب‌های معراج با لبخند کمرنگی باز شده و چشم‌ غره‌زنان جواب داد. - کم شیطونی بکن دختر! بپر بالا! در ماشین را باز کرده به زحمت سوار شدم و با بستن در مثل پدرم گوشزد کرد. - کمربندت رو ببند! بدون شیطنت و حرفی اطاعت کردم و او هم رانندگی از سر گرفت. - حالا خوبه از دیشب قرار بر این بود ماشین نیاری بریم بیرون! سرت رو انداختی پایین کجا می‌رفتی؟! خب خودش نمی‌گذارد چون دختران محجوب آرام بنشینم. به سمتش صورت چرخانده و غر زدم. - درست نیست فعلا توی دانشگاه سوار ماشینت شم بعدشم باید دوستان رو یه جور از سر وا می‌کردم دیگه! معراج فرمان چرخانده با دقتی بیشتر نگاهم کرد. - فکر می‌کردم مشکل معماریان حل شده؟! به خاطر سو برداشتی که از شیطنتم کرد جدی شده گفتم: - نه بابا دیگه بعد اون روز مشکلی درست نشده کلی گفتم! خیلی مطمئن و راحت جوابم را داد. - واسه من قضیه تموم شده‌ست و اهمیتی نداره بقیه از ارتباطمون مطلع باشن؛ ولی اگه خودت این رو می‌خوای تا قطعی شدن از طرف خونواده‌ت مراعات می‌کنیم. باز شیطنت کرده با چشمک خندیدم. - استاد کی از شما بهتر ما رو تور کنه! خونواده‌ام هم قطعا راضی میشن! جدی براندازم کرد و بعد سر برگرداند و به آرامی انگار که در دلش حرف می‌زند، لب زد. - امان از این چشمای فیل‌افکنت! حیف دستم بسته‌ست! پررو‌تر شدم. - همش رو شنیدم!
  25. #پارت شصت و پنج ما مردمان صبوری هستیم، وقتی در کولاک زمانه یاد گرفتیم برای بهتر زیستن باید از جان مایه گذاشت. یاد گرفتیم برای شادی دل خود، دل دیگری را به دست بیاوریم و برای رفاهش سختی بکشیم، نسلی هستیم که با کمترین‌ها بزرگ شدیم و برای ساختن بهترین‌ها از کمترین خود هم گذشتیم، ما مردمان سخت‌کوش با گذشت هستیم و سیلی روزگار، گونه‌های ما را هم‌چنان سرخ نگه‌داشت تا برای آیندگان مایه‌ی عبرت باشیم؛ ما مردمان صبوری هستیم.
×
×
  • اضافه کردن...