-
تعداد ارسال ها
509 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
#پارت پنجاه و یک با مرگ، من نمیمیرم و این پایان زندگیم نیست، من میشوم تمام ذرات پخش شده در هوا، میشوم بلوطی افتاده زیر درخت بلوط روی کوههای زاگرس، میشوم ذرات گردهی گل بیمنت در دشتهای شیراز، میشوم ماسههای کنار دریای خزر، میشوم شرجی هوای جنوب برای رسیدن خرمای نخلهای همیشه ایستاده، میشوم صدفهای زیبای کنار ساحل خلیج فارس، لالایی جانسوز زنان جنوبی خواهم شد... میشوم صدای رودخانهی خروشانی که از کوهرنگ سرچشمه میگیرد، ماهی رقصان دریای عمان، یا شاید حنای روی دستان قشنگ دخترکان هرمزی، یا قند کنار چای خویشاوندانم. من میشوم صدای هو-هوی باد پیچیده در دامنهی کوه، یا هیزم آتش نانپزی زنان عشایر. من میشوم هر چیزی که پُر از احساس زندگی است، اما هرگز نمیمیرم، مرگ پایان نیست! تازه شروع جاودانگيست.
-
#پارت پنجاه دست از تو شستهام. آری! دل را از خیال داشتنت زدودهام. دیگر فکرم را به این بهانه به بیراهه نخواهم کشید. برای اولین و آخرین بار در مورد تو منطقی تصمیم خواهم گرفت و پا روی دل زبان نفهمم خواهم گذاشت. من عاقل شدهام و دست از دیوانگیهایم کشیدهام.
-
#پارت چهل و نه من میتوانم همهی مشکلات را تحمل کنم. تمام شکستههای دل را به یکدیگر بچسبانم، هر بار با دلیل و بیدلیل تکههای جدا شده از هم را به یکدیگر پیوند بزنم. ریشههای خشک شده در جانم را آبیاری کرده و دوباره با جوانههای کوچک، دل را بهاری کنم؛اما تا سفرهی قلمکار را پَهن میکنم با دیدن هر نقش و طرح سفره، خاطرهای جان میگیرد. آنگاه است که دل هوای کسی را میکند که دیگر نیست و میسوزد و خاکستر میشود.
-
#پارت چهل و هشت هر چیزی در دنیا میتواند تغییر کند؛ اما هیچکدام نمیتواند خاطرات گذشته را تغییر دهد. وقتی دل مبتلای خاطراتی شده که دیگر تکرار نمیشود. او رفت، ولی خاطراتش را بر جای گذاشت، آنها بر دل و فکرم شلاق میزنند. کاش هر کس که میرفت، خاطراتش را نیز در کیفش گذاشته و با خود میبرد. کاش کسی دلتنگ خاطرات دیگری نمیشد. تنها میتوانم چشمانم را ببندم تا روح از جسمم فاصله بگیرد. روحم خاطرات گذشته را لمس میکند و دوباره به قفس خود بر میگردد تا مجدد تنگ شود از دلتنگی!
-
#پارت چهل و هفت در کجای این کرهی خاکی، کجای این سیاره، کجای این کهکشان، میتوان دارویی پیدا کرد که درمان دلتنگی باشد؟! دلی که از شدت تنگی بهسختی نفس میکشد و برای یافتن خاطرات به هر ریسمانی چنگ میزند. بیشک دلتنگی بیدرمانترین درد دنیاست.
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
https://forum.98ia2.ir/topic/331-درخواست-طراحی-جلد-رمان-غریبهای-آشناتر-از-همهشاهرخممرکاربر-انجمن-نود-هشتیا/?do=findComment&comment=1543 @Nasim.M- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت دهم بعد از دقایقی با بابا از اتاق خارج و به سمت آشپزخانه قدم زدیم. - حال روزبه چطوره بابا؟ با دستهای قویاش شانهام را در بر گرفته بود، به سمتش سر چرخاندم و با اندوه به آهستگی گفتم: - الان خوبه ولی قلبم واسش تیکه- تیکهست بابا! - پیش عمهت حالت رو خوب نشون بده، بذار نفهمه غصه میخوره. سرش را با ناراحتی کمی تکان داده، ادامه داد. - کار بیشتری نمیشه واسش کرد، توکل بر خدا. وارد آشپزخانه که شدیم و چشم عمه به من و بابا خورد با خنده گفت: - تنبل خانوم قرار بود بیای کمک، باز پیچوندی عمه بهیت رو. دو دستم را بالا بردم. - عمه بهی تیرت رو غلاف کن. تسلیمم، تسلیم! مامانجون در حال برنج کشیدن و مامان گلی هم خورشت میکشید که با دیدن قیافهی مُضحِک من هر دو سر تکان داده و خندیدند، بابا به صندلی رسیده و آن را به عقب کشید و نشست. - بهنوش جان اول از همه تو این دختر رو تنبل کردی، یادت نره ها! تنها کسی که در خانه عمه بهی را به اسم کاملش بهنوش صدا میزد، بابا بود. با وجودی که شش سال از عمه بهی بزرگتر بود؛ ولی همیشه مثل خواهر بزرگش برخورد کرده و به او و نظراتش احترام زیادی قائل میشد. با چشم غره کنار بابا نشستم و گفتم: - نزن رو سر مال دیگه آقا بهروز! بابا بشقاب پر از برنج را از دست عمه گرفت و با ته ماندهای از لبخند روی لبش گفت: - والا تا ما یه کار ازت میخواستیم، همین بهنوش خانم میگفت ولش کنید! بچهست. خب بچه عزیزه ولی تربیتش عزیزتره. لب برچیدم و روبه مامانجون نق زدم: -مامانجون، جان ابراهیم تاتلیست من بیتربیتم؟! همه خندیدند و مامانجون از همه بیشتر، صورت تپل سفیدش زود از خنده و گریه قرمز رنگ میشد. - خیلی هم با تربیته بالام! قربونش بره مامانیش! از همان فاصله با لذت برایش بوس فرستادم. - خدا نکنه! من قربونت شم تپلی خانم. پس گردنی بابا نه چندان محکم به پشت گردنم نشست. - بچه پررو! خودت مگه خواهر و مادر نداری روی ننهی ما زوم میشی؟! تجویز بابا برای شاد کردن جو خانه ویلایی به بار نشست و ساعاتی من و او با هم کل- کل کرده و دو عضو گل و نازنین این خانه را خنداندیم. کاش همیشه قلب افراد مهربان این خانه شاد و خوشحال باقی بماند چقدر دعای زیباییست، هر چند میشود گفت آرزویی محال!سر الهام بدجور پایین افتاده بود و از دور هم داد میزد چهرهاش گرفته و غمگین است، البته صبح که با او تلفنی حرف زدم از روی صدایش هم مشخص بود؛ ولی خانم صبور ما به همین راحتی از غم دلش نم پس نمیداد. کنار جوبی که ایستاده بود، یک سطل زباله فلزی بزرگ قرار داشت. بشر! خب جا قحطه؟! اول صبح همه عطر و گل بو میکنند، او وسط آشغالها ایستاده و شاید هم آنقدر در فکر هست که بویشان را احساس نمیکند. در هر صورت جلوتر از خودش و سطل زشت آشغال، ماشین را متوقف کردم. نه! انگار خیلی در خودش هست! سرش را یک ذره هم تکان نداد، چه برسد که بالا را نگاه کند. مجبور میشوم در اول صبح آلودگی صوتی ایجاد کنم، با دوتا بوقی که زدم از جا پرید. کم مانده بود داخل جوب بیوفتد. از پشت شیشه چشمهای هراسانش را که به سمتم میخ شده بود، دیدم و با دست به سرم اشاره کردم که یعنی حواست کجاست؟! بینوا بعد یک دقیقه تازه رم کامپیوترش بالا آمد و من را شناخت. با بیحواسی سری تکان داد و به سمت ماشین آمد. همین که در را باز کرد و خواست بنشیند، اراجیفم را آغاز کردم. - کجایی عمو؟! بدجور عاشقی ها؟! الهام چشمان درشت مشکیش را به سمتم چرخاند و به آرامی لب زد: - حواسم نبود، صبح به خیر! کمی به سمتش چرخیدم، دستم را روی دست یخ کردهاش گذاشتم. این موقع از فصل نباید به علت سرما اینگونه دستانش سرد باشد، حتما دلیل روحی و روانی دارد. - عشقم غصه نخور؟! آرش نیومد بگیرتت خودم میام میستونمت. شاید اصلا الان جای شوخی و مسخره بازی نبود، ولی من نمیتوانستم دوست عزیزتر از جانم را ناراحت ببینم و متاسفانه جز شوخی کردن کار دیگری بلد نبودم و مطمئن بودم باز پدرش باعث حال ناخوشش شده، متاسفانه مرد دیکتاتور و بداخلاقی است که چون مادر الهام چند سال پیش در اثر بیماری فوت کرده، بیشتر عصبی و پرخاشگر شده و به او سخت میگرفت. موهبت آمدن به دانشگاه را هم به واسطهی برادر بزرگترش که متاهل و صاحب فرزند بود، داشت که پدر سختگیرش را مجاب کرد. الهام تک دختر و به غیر از برادر بزرگش، دو برادر دیگر هم داشت که یکیشان از خودش بزرگتر و سرباز بود و برادر کوچکتر از خودش هم در متوسطه تحصیل میکرد. بعضی اوقات به او مامان کوچولو میگفتم؛ چون مانند یک مادر در خانه به امورات پدر و برادرانش رسیدگی میکرد. خلاصه اینکه الهام از لحاظ شخصیت و شرایط خانوادگی با من تک فرزند لوس ناز پرور زمین تا آسمان متفاوت بود؛ اما همین تفاوتهاست که باعث شکلگیری دوستی و عشق میشود، چون آرش هم مثل من از خانوادهای مُرفه برخوردار بود و عاشق صبوری و کمالات الهام جانم شده بود. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نهم به دیوار پشت سرم تکیه داده، اینترنت گوشی را روشن کردم و وارد تلگرام و پیوی حسن شدم. عکس را که باز کردم، دهانم هم اندازهی دهنهی غار باز شد. دهن گل گرفته پشت سر مشکات ایستاده و انگشت میانیاش را رو به دوربین گرفته بود. چهرهی استاد هم در عکس پنهانی گرفته شده خیلی بامزه بود، در حال حرف زدن با دهان باز! نتوانستم جلوی ترکیدنم را بگیرم. از خندهی ناگهانی و بلند من روزبه بیچاره یک متر هوا پرید. - مرض! دیوونه ترسیدم! اشک از چشمانم سرازیر شد. گوشی را به سمت گوشم بردم و با خنده گفتم: - دهنت حسن! این رو چهجوری گرفتی؟! لحن صدایش مانند برندهی دوی ماراتون به کسب پلهی قهرمانی تغییر کرد. - دیگه- دیگه، ما اینیم. خواستی سلامت رو به مشکاتجونت برسونم رسوندم دیگه. - مسخره نترسیدی ببینه؟! اصلا به آرش چقدر باج دادی این عکس رو ازت بگیره؟! - دیوونه! آرش نیست که، محمد زمانیه! آرش خیلی چقره نم پس نمیده. - نه خیر! بر عکس تو باشعور و باکلاسه. - ها چیه؟ چیز کردم تو پرستیژ استاد محبوبت به تیر قبات برخورد؟! صاف ایستاده نفسم را فوت کردم. - گمشو بیکار! باید قطع کنم، زود شرت رو کم کن. خندید و با لودگی کلام آخرش را در گوشم نجوا کرد: - فعلا! میبینمت عشقم! گوشی را که پایین آوردم، روزبه هنوز دست به سینه و متفکر نگاهم میکرد. - جان! چی شده بد زومی روم؟! - این پسره حسن میخوادت؟! عاشقته؟! به سمتش رفته و دوباره خندیدم. - حسن و عشق و عاشقی؟! محاله! دلقکتر از این حرفاست. - راه و روش هر کسی برای دلبری فرق میکنه سیاه خانوم! دوباره روی تخت نشستم و محکم جوابش دادم: - ببین مگه اینکه آسمون بیاد زمین بین من و حسن اتفاقی بیفته، شک نکن! در همین حین دو تقه به در زده شد و عمه بهی در را باز کرد. سر من و روزبه به سمت در چرخید، عمه بهی که فقط سرش تا سینه وارد اتاق شده بود با دیدن من و روزبه تمام و کمال وارد شد. با توجه به صورت و چهرهی روزبه انگار به حال مساعدش پی برد که لبخند گل و گشادی لبانش را مزین کرد و گفت: - انگار بهتر شدی مامانجان نه؟! دهان روزبه برای پاسخ باز نشده بود که پیش دستی کرده و بلند گفتم: - مگه میشه من رو ببینه و بهتر نشه عمه بهیجون! روزبه حرصی لب زد: - زرشک! عمه بهی بیشتر خندید و روبه من گفت: - بیا پایین نمکی خانم! بابات اومده میز شام رو بچینیم. میخواد زودی برگرده خونه، خستهست استراحت کنه. دست روی چشمانم گذاشتم. - رو چشمم عمهی خوشگلم! بعد عمه روبه روزبه کرد و گفت: - مامانجان شما نیا استراحت کن. واست سوپ پختم، میارم همینجا بخوری. - مرسی مامان، پس از دایی عذر بخواه. عمه بهی سرش را به تایید بالا و پایین کرد و بعد از اتاق خارج شد. بعد از خروج عمه به سمت روزبه پریدم و کف پای چپش به دستم رسید و شروع به قلقلک دادنش کردم. ظرفیتش در برابر قلقلک خیلی پایین بود و از شدت ضعف و خنده اشکش هم در آمد. - به من میگی زرشک؟! بچه ریقو! نکنه زرشک دوست داری بگم برات بیارن. - ملودی! سیاه بیریخت! ایشالاه یه شوهر دراز کچل کنی از دستت راحت شم. پایش را ول کرده، سر جایم دوباره آرام گرفتم و موهای مزاحمی که وارد دهان و بینیام شده بود را در آوردم. - نامرد! دلت میاد، عوض این حرفت تیشرتت رو مصادره می کنم. از جا بلند شده، عقب- عقب به سمت در رفتم. - پشت گوشت رو دیدی تیشرتتم دیدی! به آستانهی در رسیده بودم که روزبه با حرصی الکی درازکش شد و گفت: - جهنم و ضرر! اولین بارت نیست که مصادره میکنی ولی کوفتت شه! نوئه نو بود، هنوز خودم نپوشیده بودمش. در را باز کردم و با احساس پیروزی و لبخند بر لب از اتاقش خارج شدم. وقتی به طبقهی پایین رسیدم، در اتاق باباجون نیمه باز بود و صدای صحبت کردن میآمد. به سمت اتاق رفتم و سرم را از لای در وارد اتاق کردم. بابا کنار باباجون روی تخت نشسته و صحبت میکردند. - میخوام مزاحم اختلاط کردن پدر و پسر گرامی شم، اجازه هست؟ و انگشت اشارهی دست چپم را نیز بالا بردم. سر بابا به سمت من عقب چرخیده بود و با همان چشمهای قهوهای روشنش لبخند میزد. - بیا تو فضول! به داخل اتاق پریدم و به سمت بابا رفتم، دستم را روی شانهاش گذاشتم، باباجون با مهربانی به من لبخند میزد. - آقا بهروز خلاف بابات سنگین شده! کلاغها خبر دادن یواشکی سیگار دود میکنه، فشارش رو میبره بالا. بابا دستم را گرفت و مرا روبه روی خودش کشاند، روی تخت نشستم. - حیا کن دختر! به باباجان من تهمت نزن. روبه باباجون گفتم: - حاج آقا! به جون من قسم بخور نمیکشی. باباجون دستم را با دست گرمش فشرد و گفت: - به جون شیرین ببم دیگه کم میکشم. دستش را به لب برده، بوسه رویش کاشتم. - نکش باباجونم، مگه نمیدونی جون شیرین ببت به جون تو وصله؟! چشمهای مهربان و روشنش ابری شد. - دردت به جانم ببم جان! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هشتم وارد که شدم، هیکل نحیف روزبه را دیدم که زیر پتو روی تختخواب بود. او بر خلاف من که باید دائم مواظب خورد و خوراکم شده تا چاق نشوم، به دلیل کم غذایی همیشه لاغر اندام و نحیف بود؛ اما بسیار باهوش و متفکر و تا جاییکه میتوانست کتابهای علمی و روانشناسی مطالعه میکرد، به دلیل عجلهای که مامان در آمدن به خانه ویلایی کرده، برای من لباس راحتی نیاورده بود. از زیر مانتو یک تاپ کوتاه تنم بود که چون دیگر خانم و بزرگ شده بودم در جمع اینگونه ظاهر نمیشدم. به آرامی به سمت کمد لباسهای روزبه رفته، درش را باز کردم. روزبه عادت به خریدن لباسهای گَلِ و گشاد داشت. مثل عارفها لباس میپوشید و عاشق رنگ سفید بود حتی دکور اتاقش هم به رنگ سفید بود، تخت، کمد، پرده و حتی دیوارها هم همه سفید رنگ بودند. چشم آدم از این همه سفیدی میزد، البته مدعی بود وقتی وارد اتاقش میشوم رنگ من غالب شده و سفیدی را از اتاقش میپراند. بیشعور من را به خاطر سبزه بودنم اذیت میکرد، به جهنم همه مسخره میکردند او هم رویش! تیشرت سفیدی را بیرون کشیدم و پشت در باز کمد سنگر گرفتم و مانتو را از تن بیرون کشیده، روی صندلی مقابلم پرتاب کردم. احسنت! سه امتیاز! درست روی هدف افتاد. تاپ را از بالای سرم در آورده، روی دستگیرهی در گذاشتم و سریع تیشرت را به تن کشیدم. - خانم دزده باز رفتی سراغ لباسهای من؟! از کنار در کمد سر خم کرده، موهای کوتاهم به سمت شانه پایین آمد و دزدکی روزبه را که کمی نیمخیز شده بود از همانجا پاییدم. - سفیهجان تو مگه خواب نبودی؟ چرا اینقدر مال دوستی گدا؟! با چشمای باز میخوابی؟ روزبه با کمک گرفتن از دستانش صاف نشست و به پشتی چوبی تخت تکیه داد. - اولاً از پشت کمد بیا بیرون رو در رو حرف بزن و بعدش هم چند بار گفتم، لباسات رو اینطور پرت نکن روی صندلی! لامصب از بچگی وسواس داشت، البته خودش میگوید که آدم منظمی است و از ریخت و پاش خوشش نمیآید. به سمت مانتویم رفته و آنرا برداشتم و با تاپم به چوب لباسی آویزان کردم. - خوب شد استاد! دیگه نظم اطرافتون برقراره؟! به طرف مبل کنار تختش رفته، رویش نشستم و با پررویی به چشمان گردش نگاه کردم. - از خداتم باشه من لباسهای عهد بوقت رو میپوشم، قیمتش میره بالا! تکیه داده، دست به سینه خیره به رویش شدم. نتوانست در برابرم تحمل کند و زیر خنده زد. - عجب رویی داری تو؟! چشمکی حوالهی صورت خندانش کردم. - میگم روزبه فکر کنم واسه این حالت بد شد که دیگه دلت زن میخواد، ها؟! به آنی خندهاش جمع شد و تک سرفه زد. - آره چون نمیخوام هیچوقت ازدواج کنم، حالم بد شد. از سوز صدایش دلم ریش شد و در دل خودم را به خاطر نسنجیده حرف زدن به فحش کشیدم. از جا بلند شده، لبهی تختش نشستم و با نگاه به چشمان غمگین و مظلومش گفتم: - به درک! چه بهتر که زن نمیگیری، حسود خانم تو رو از ما جدا کنه خوبه! منم قول میدم شوهر نکنم، بمونیم واسه هم. چشمانش را چپ کرد و گفت: - کی آخه تو رو می گیره خاله سوسکه؟! با پشت دست ضربهای به کتفش زدم و شاکی حاضر جوابی کردم: - گمشو بچه پررو عاشقها واسه من صف کشیدن ریقو! مراعاتت میکنم روت رو زیاد نکن! روی تختش پریده، بالش کناریاش را برداشتم و شروع به زدنش کردم. روزبه بعد از دریافت موقعیت، ضد حمله را آغاز کرد و با بالش خودش سعی کرد، ضربات مرا مهار کند. صدای خندهیمان بلند شده بود که زنگ گوشیام که در جیب شلوار جینم فرو کرده بودم، متوقفش کرد. روزبه از تقلا ایستاد و من آن را از جیب بیرون کشیدم، اسم حسن روی گوشی افتاده بود، روزبه با حرص لب زد: - کیه؟! خروس بیمحل! گوشی به دست از روی تخت پایین آمدم و گفتم: - حسن وحیدی! واقعا هم خروس بیمحل. تماس را برقرار کرده و آن را به گوشم چسباندم. - بنال مهندس! ولوم صدایش ضعیف به گوشم نشست. - فقط بزن برجک آدم! نه به اون بنال گفتنت، نه اون مهندسی که به خیکم میچسبونی. خندیدم و همزمان دور اتاق چرخ خوردم، روزبه دوباره تکیه داده با دقت نگاهم میکرد. - جان عشقم بگو چی شده؟! از لحن مسخرهام چشمان روزبه گردتر شد. - وای، نگو اینجور! مردم برات ملودی! دلقک به نفس- نفس افتاده، در کل آدم بیظرفیتی بود. جدی شدم. - حسن مینالی یا قطعت کنم! سریع جواب داد: - خره! زنگ زدم حال باباجونت رو بپرسم سیاه بیاحساس! به تلسکوپ بزرگ و جالب روزبه که روی میز قرار داشت رسیدم. وسیلهی مورد علاقهی من در این اتاق برای کنجکاوی و فضولی ولی طبق معمول نق روزبه بلند شد. - انگولکش نکن فضول خانم! تنظیمش به هم میخوره. روبه سمتش چرخانده، بیصدا لب زدم: - ندید بدید گدا! خندید و دست به سینه با تفریح انگار که شوی تلویزیونی میبیند، تماشایم کرد. - باباجونم بهتره خدا رو شکر، مرسی حسن بامعرفت! - مخلصیم ملودی! توی تلگرام یک دقیقه آنلاین شو یه عکس واست فرستادم ببین. -
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
سلام و تشکر از زحمات شما. پیدیاف رمان کی انجام میشه ؟؟ @sarahp- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هفتم قبل از اینکه به سمت در خروجی بچرخد، عمه بهی همانطور نشسته روی زمین گفت: - میخوای بری اتاق من بخوابی، پلهها رو بالا نری؟ دوباره سر جایش ایستاد و با سر به زیر اَفکنده گفت: - خوبم مامان بهی نگران نباش! دو ساعت بخوابم روبه راه میشم. عمه بهی بغضش را فرو خورد و سرش را با غم به نشانهی تایید تکان داد، با خروج روزبه از آشپزخانه نفسم را محکم بیرون دادم. امروز روز پر حادثهای داشتم، چه در دانشگاه و چه در خانه ویلایی، خم شده و زیر بغل عمه بهی را گرفتم. همچنان در افکارش غرق بود و با تکان من سرش را بلند کرده نگاهم کرد. از جا بلندش کردم و با لبهایی که ته ماندهای از خنده و غم را همزمان داشت، گفتم: - غصه نخور عمه جونم! این پسرت پوستش کلفته. با شوخی بیمزهی من کمی از حالتش خارج شد و با چشمانی گریان و لبهایی که به زور به هم چفتشان میکرد در آغوشم کشید. چقدر قلبم برای مهربانیاش اکلیلی شد، حیدر بابا روزبه را وقتی یک کودک پنج ماهه بود در یک روز سرد زمستانی پشت درب خانه ویلایی درون کریر نوزادی پیدا کرد. عمه بهی تازه ازهمسرش طلاق گرفته بود، آن دو برای درمان خارج از کشور هم رفته بودند؛ اما متاسفانه رحم عمه بهی تحمل نگهداری از جنین را نداشت. پزشکان حتی با عمل آی وی اف و میکرواینجکشن نتوانستند عمه را باردار کنند و شوهر عمه هم که از خانوادههای متمول و ثروتمند تبریزی بود، حاضر نشد که از بچههای یتیم و بیسرپرست فرزندی بگیرند. آقا میخواست که از ترکهی خودش نسل ایجاد کند، حالا انگار چه تحفهای هم بوده؟! البته من خودم آن زمان کوچک بودم و اصلا خاطرهای از او در ذهنم وجود ندارد، فقط چند تا عکسی که از او در آلبوم خانوادگی باقی مانده و به دست عمه معدوم نشده را دیده و این گونه برداشت کردم، به هر حال انگار بعد از عمه زن میگیرد و از مقطوع النسل شدنش جلوگیری میکند، فقط قلب بزرگ عمهی من دیگر به روی هیچ مردی باز نمیشود که نمیشود، آن زمان که عمه بهی خودش در شرایط افسردگی قرار داشت، وجود نوزاد را یک محبت برای خود میبیند و با پیگیریهای مداوم عمه و وکیلش، سرپرستی روزبه را به عهده میگیرد و حتی برایش به اسم خود شناسنامه فراهم میکند، البته با نام خانوادگی عمه و جای خالی پدر، روزبه همیشه میگوید که بیپدر در حق او فحش محسوب نمیشود و این را شناسنامهاش تایید میکند. تنها مشکل، بیماری مادرزادی صرع در نوزاد بود که شاید علت گذاشتنش سر راه هم همین بوده. با وجود هزینههای زیادی که عمه بهی برای روزبه کرد، نتوانست او را از این بیماری به طور کامل نجات دهد؛ چون به نوع پیشرفتهی این بیماری مبتلا بود و روزبه تا آخر عمرش مجبور به تحمل شرایط جسمانیاش شد، تنها یک سال از من کوچکتر است؛ ولی با وجود حملات عصبی خیلی عاقل و داناتر از سن و سالش به نظر میآید. او نتوانست بیشتر از دیپلم تحصیل کند؛ چون تمرکز در درس خواندن و استرس باعث سردردهای شدید و شدت گرفتن بیماریاش میشد. بعد از دیپلم و معاف شدن از خدمت سربازی وارد گروه کوهنوردی شد. در سال چند ماه مداوم در خانه ویلایی دیده نمیشود و دائم در حال سفر هست. این سری آخر هم با دوستانش به کویر لوت سفر کرده و چند هفتهای بود که حضور نداشت. تنها یک ساعت از زمانی که روزبه به اتاقش رفته گذشته بود. ولوله نمیگذاشت که کنار عمه، مامان و مامانجون بنشینم و به درد و دلهایشان گوش بدهم. نامحسوس از در آشپزخانه خارج شدم و به سمت پلکان ته راهرو رفتم، خانه ویلایی متراژی بزرگ ولی ساخت قدیمی داشت. اول راهروی ورودی، دوتا اتاق بزرگ کنار هم قرار داشت که یکی متعلق به مامان و باباجون و دیگری مال عمه بهی بود. اتاق عمه را خیلی دوست داشتم؛ چون کلاسیک بود و همه چیز در آن به رنگ طوسی و بنفش. عمه عاشق این دو رنگ بود و دکور و کاغذ دیواری اتاقش هم با این رنگ طراحی شده بود. به شما نگویم از تخت بزرگ پرنسسیاش که فوقالعاده گرم و نرم بود و جان میداد ساعتها رویش بخوابی. هر وقت خانه ویلایی میآمدم به اتاق او سر میزدم و یک پرشی هم روی تخت انجام میدادم؛ اما امروز کرم رفتن به اتاق روزبه مسیرم را به سمت پلکان کج کرد. روبه روی پلکان، سالن بزرگ قرار داشت که با مبلهای استیل و فرش دستبافت تبریز خانه را زینت داده بود. تلویزیون بزرگی که بیشتر وقتها خاموش بود، بالای سالن خودنمایی میکرد؛ چون اهالی این خانه اهل تماشایش نبودند. عمه که عاشق مطالعه و باباجون عاشق رادیو بود. مامانجون هم که قربانش بروم، عاشق نوارهای کاست ابراهیم تاتلیس که شب و روز گوش میداد و با آنها صفا میکرد. از پلکان بالا رفتم و وارد محوطهی مربع شکل شدم که یک دست مبل راحتی هفت نفره در آن چیده بودند، بعد این قسمت از یک سمت متصل میشد به چند پلهی دیگر که در انتهایش وارد قسمت شیروانی خانه میشدیم و از سمت دیگر به یک راهروی کوچک که دو در، در سمت راست و دو در دیگر سمت چپ راهرو تعبیه شده بود. از این تشبیه یاد توضیحات مهماندار هواپیما افتادم که اول پرواز میگوید: دو در در سمت راست و... یکی از درهای سمت راست اتاق روزبه و اتاق دیگر اتاق مهمان بود. درهای سمت چپ یک حمام بزرگ که من را یاد حمامهای عمومی که مامانجون از قدیمها برایم تعریف میکرد، میاندازد و در بعدی سرویس بهداشتی، البته اتاقهای پایین هر کدام مستقل سرویس بهداشتی و حمام داشتند و فقط اتاقهای بالا از این نعمت به صورت اختصاصی محروم بودند!پاورچین- پاورچین خود را به در اتاق رسانده و به آهستگی باز کردم. خدا را شکر که قفلش نکرده بود، بیشعور بعضی وقتها از ترس فضولیهای من کلیدش میکرد! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت ششم مامان و مامانجون و عمه که پی بردند باز کلکل من و روزبه شروع شده با لبخند سر تکان داده، وارد آشپزخانه شدند. کنار درِ آشپزخانه رو به روزبه چرخیدم، پشتم را به چارچوب در تکیه داده و دست به سینه نگاهی اندر سفیه به او انداختم. - سفیه جان یه ذره عقلت رو هم توی کویر و دشت به باد دادی و اومدی؟! روزبه با لبخند کجکیاش که مختص خودش بود به سمتم آمد و مقابلم ایستاد و همانطور که به قد و بالایم نگاه میکرد، گفت: - دختر چته عین چِنار هر روز قد میکشی؟ دختر دراز رو دست مامان و باباش میمونه، ها! راست میگفت! نه اینکه من خیلی قد بلند بودم ولی از روزبه که بیماری مادرزادی داشت قدم بلندتر بود. - بهتر که میمونم رو دستشون، اونا هم از خداشونه ولی تو ریز در اومدی داداش! با لبخند کج و کولهاش تماشایم کرد و بعد دستش را به سمت موهای رها شده به روی شانهام دراز کرد و مقداری از آنها را پخش و پلا کرد و همراه با نچ- نچ کردن گفت: - مگه بهت نگفتم دختر باید موهاش بلند باشه، چته هر دفعه کوتاشون میکنی؟! پُفی کردم و با چشمان مُلتمِس به رویش نق زدم: - بابا روزبه کوتاه بیا! اون دخترای قدیم بودن که موهاشون بلند بود، الان هر چی کوتاهتر باشه کراشتری! با لبخند، دستش را دراز کرده و مثل مردان جنتلمن برای رفتن به داخل آشپزخانهی بزرگ و دلبازِ خانه راه را برای من باز کرد و تعارف زد. عمه بهی، مامان و مامانجون دور میز ناهارخوری روی صندلی نشسته بودند و همراه با اختلاط کردن چای مینوشیدند. - نزن موهای خوشگلت رو دیگه، زشت میشی خب! به سمتش سر چرخاندم و حرصی گفتم: - چیکار کنم خیلی لَختِه؟! از این ور شونه میکنم از این ور کُرک میشه، بلند کنم کی میخواد هی شونهش کنه؟ تو! با مهربانی نگاهم کرد و لبخند زد، به سر میز رسیدیم و هر دو کنار هم روی صندلی نشستیم. عمه بهی با صورت بَشاش دو فنجان چای را روبه رویمان گذاشت. - بخورید عشقام! خستگی از تنتون در بره. مامانجون با هن- هن کردن ادامه داد. - از کیکی که پختی هم بذار براشون بهی! دستم روی فنجان چای نشست و گرمایش به جانم نفوذ کرد. - عمه بهی ما کیک و چایی بخوریم یا خجالت؟! صدای روزبه کنار گوشم را قلقلک داد. - کوفت کن، خودت که بلد نیستی! سرم به ضرب که به سمتش چرخید، از دیدن رنگ زرد شدهی صورت و عرقهای روی پیشانیاش چشمانم گرد شد. - روزبه خوبی؟! ناگهان سیاهی چشمانش رفت و صندلیاش به عقب پرت شد، روی زمین افتاد و بدنش شروع به ارتعاش و لرزیدن کرد، در کسری از ثانیه دست و پایش کج شده و از دهانش کف بیرون آمد، مدت طولانی بود که حملهی عصبی به روزبه دست نداده بود و ما دیگر بیماریاش را از خاطر برده بودیم، آنقدر در خوردن داروهایش وسواس به خرج میداد که احتمال به وجود آمدن هر گونه حملهای را به صفر رسانیده بود. همگی هنگ کرده و به منظرهی شکل گرفته با بهت نگاه میکردیم که عمه بهی زودتر از بقیه به خودش آمد، سریع خود را به روزبه رساند و از جیب لباسش ورق قرص را بیرون کشید. خودم را به سمت عمه و روزبه پرتاب کردم، فَکِ روزبه را با قدرت به دست گرفته و لای دهانش را باز کردم، عمه بهی قرص خارج کرده از جلدش را وارد دهان روزبه کرد و بعد بدون توقف شانههایش را محکم مالید، اشک و عرق روی صورتم درهم آمیخته شده بود و به صورت رنگ پریدهی رفیق شفیقم با اندوه نگاه میکردم. مامان و مامانجون با غم بالای سرمان ایستاده، دستان خود را به هم میفشردند و با گذشت لحظاتی کم- کم چشمان روزبه از سفیدی در آمد و تنفسش منظم شده و رعشهی اندامش فرو نشست، عمه بهی کمر او را بلند کرد و موهای کم پشتش را نوازش کرد. مامان به سرعت لیوان آب را به دست عمه داد و او لیوان را به لبهای خشک و بیرنگ روزبه نزدیک کرد. وقتی چند جرعه نوشید، خیالم راحت شد، دستی به صورتم کشیدم و ایستادم. - برم زنگ بزنم دکتر صانعی بیاد. هنوز قدم از قدم بر نداشته بودم که صدای ضعیف روزبه منصرفم کرد. - نمیخواد ملودی! خوبم الان. بینیام را بالا کشیدم و سعی کردم دیگر اشکی نریزم، عمه با غصه روبه او گفت: - چی شد پسرم؟! خیلی وقته که حمله بهت دست نداده بود. گردن دردناکم را مالیده و دست به کمرم بردم. - قرصات رو یادت رفته بخوری؟! روزبه مثل همیشه که این شرایط برایش پیش میآمد، بدون نگاه کردن به ما و خجالتزده به آرامی جواب داد: - نه! خورده بودم، فکر کنم به خاطر خستگی راه و استرسی که به خاطر حال آقا بزرگ کشیدم اینجور شدم. به زحمت از جا بلند شد، لباسش را مرتب کرد و ادامه داد. - ببخشید ناراحتتون کردم، میرم استراحت کنم. @Nasim.M -
#پارت چهل و شش وقتی باران میبارد، روح آسمان بر زمین جاری میشود، تمام ناپاکیها و تیرگیها را با خود میشوید. من، آلوده با دستانی باز، زیر باران، به دنبال رحمت بخشش از خداوند هستم. روح آسمان با روح من عجین میشود، میشوید، تمام سربهایی را که از آدمهای سمی بر تنم نشسته است. میشوید، تمام غصهها و دردها و رنجها را، میشوید و میبرد به سمت دریا. هر وقت دلتنگ می شوم، بیچتر، زیر باران، میمانم تا اشکهای دلتنگی با باران شسته شود و من خیس از رحمت الهی سبکبال برگردم به آشیانه، من پرندهی خیس دور از آشیانهام.
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجم عمه بهی پنجاه سال داشت و از سی سالگی که از همسرش جدا شده بود با بابا و مامانجون در خانه ویلایی زندگی میکرد. عمه عاشق بافتنی بود و اوقات فراغتش را یا کتاب میخواند و یا چیزی میبافت، مجموعهای کامل از لباسهای بافتنی به دلیل چنین عمهی با ذوقی در کمد لباسهایم جا خوش کرده بود. وقتی آغوشش را برایم گشود با میل، خودم را جا داده و صورت سفید تپلش را بوسیدم؛ راستی چرا در این خانواده که همگی سفید چهره و بور بودند، من یک نفر به قول حسن سیاه سوخته درآمده بودم؟! برای خودم عجیب بود ولی باقی خانواده، سبزه و نمکی بودنم را موهبتی برای خانوادهی سفید پوستشان میدانستند! - عمه بهی بابا جونم چطوره؟! - بهتره نمکی خانم! بهش گفتم صدای تو میاد، گل از گلش شکفت. با عمه وارد خانه شدیم که شهین خانم که در هفته، سه روز برای رفع اُمورات خانه مراجعه میکرد، از داخل اتاق باباجون خارج شد و در اتاق را نیز همزمان بست. - سلام ملودی خانم، خوبی دخترم؟! روبه رویش ایستاده و دست دراز شدهاش را در دستم فشردم. - سلام شهین خانم ممنونم، خسته نباشی. با وجودی که تنها چهل سال داشت ولی به دلیل زندگی سخت و شوهر معتادش از عمه بهی خیلی سن و سالدارتر به نظر میرسید. - مامان گلیم اومده دیگه؟! در را باز کرده، کنار رفت. - بله خانم، با مادرجون داخل اتاق آقا بزرگ هستند. بفرما! روبه عمه بهی کرد. - خانم جون اگه کار ندارید دیگه من رفع زحمت کنم. کارام تموم شد، زیر سوپ آقا بزرگ رو هم کم کردم. عمه بهی که مثل شاهزاده خانمها با کمالات و متین صحبت میکرد، همراه با لبخند باوقارش سر تکان داد. - برو جانم زحمت کشیدی، به سلامت. وارد اتاق بزرگِ بابا جون شدم و پشت من عمه بهی داخل شد و در را بست. بابا جون در تختخوابش درازکش بود و مامان گلی و مامان جون روی مبل سه نفرهی کنار تختش نشسته بودند، به سمت بابا جون پرواز کردم، در همان حالت نیمخیز بغلم کرد و سرم را مثل همیشه بوسید. - جانم شیرین ببم، اومدی مغز بادوم! دست خودم نبود، به خاطر صدای گرفتهاش داخل چشمانم اشک جمع شد. - دردت به جونم بابایی! چرا مراقب خودت نبودی باز؟! بابا جون سرم را نوازش میکرد و من زیر چشمی عمه را دیدم که کنار مامان و مامان جون نشست و هر سه با نهایت عشقشان به ما نگاه کرده و لبخند میزدند، گاهی وقتها از شدت عشق و مهربانی این جمع به خودم شک میکردم. مگر میشود یک دختر یکی یکدانهی لوس از خودراضی را اینگونه دوست داشت و هیچوقت دعوایش نکرد؟! البته بابا جون همیشه میگفت که من از بچگی عاقل بودم و اصلا مثل بعضی یکی یکدانهها ننر نیستم، چه بدانم؟ حتما خوبم که اینطور از من تعریف میکنند! شاید هم به خاطر اینکه تنها نوهی دختری این خانواده هستم. عمه که به خاطر بچهدار نشدنش طلاق گرفت و دیگر راضی به ازدواج مجدد نشد و عمویم باربد که شاید در عمر بیست و دو سالم تنها دو بار او را دیده باشم، یک پسر به اسم اشکان دارد که پنج سال از من بزرگتر است. آنها چه زمانی که خارج بودند و چه اینجا کلا با ما قطع رابطه کرده بودند؛ ولی به نظرم بابا جون عمویم را از جمع فامیل طرد کرده بود، حالا چرا؟ نمیدانم. به من چیزی نگفتند، همیشه هم میخواست از او یاد کند یا اسمش را بگوید، میگفت بارِ بد! با گذاشتن دستم به روی نشیمن تخت، کمی بالا آمده به صورت رنگ پریدهی بابا جون با دقت بیشتری نگاه کردم، چهرهی سفیدش سفیدتر و لبانش خشک شده بود. - قرصات رو باز جابهجا خوردی پیرمرد؟! کاش دکتر میشدم، فقط تو بیمارم میشدی عشقم! بابا جون با ذوق دستم را که به دست داشت فشرد و با خنده پاسخ داد: - ای ورپریده خانوم، پیرمرد باباته! اشک چشمانم با لبخند روی لبم در تضاد بود که باباجون با نگاه به چشمانم با سرفه صدایش را صافتر کرد. - بیخود آبغوره نگیر، من تا تو رو سر و سامون ندم واسم نتیجه نیاری، بمیر نیستم. همراه با ریزش اشکهایم غر زدم: - نگید بابا جون! - چی رو؟! عروس کردن تو رو یا مردن من رو؟ حضور مامان را در پشت سرم احساس کردم و بعد حلقه شدن شانههایم به دستش. - باباجان سن الله اینجوری نگید، دخترم غصهتون رو میخوره. لبخند باباجون گسترش پیدا کرد و من با بغض دست چروکیدهاش را به لب رساندم و پشت سر هم بوسیدم. مامانجون و عمه هم از روی مبل بلند شدند و مامانجون روبه من گفت: - بالام بسه، باباییت از منم حالش بهتره، بذار استراحت کنه تا شب که بابات بیاد، میبینی چه سر حال شده تا وسط باغ دنبالت میکنه. یکی از بهترین خاطرات من در دوران کودکی و نوجوانی همین دنبال بازی با باباجون در حیاط باغ بود. وقتی به دستش اسیر میشدم، آنقدر قلقلکم میداد تا صدای خندهام به آسمان میرسید، همگی از اتاق باباجون خارج شده و به سمت آشپزخانه میرفتیم که از زیر پلکان متصل به طبقهی بالا موشکی کاغذی به سمت من پرتاب و به پیشانیام برخورد کرد. - آخ، دهنت روزبه! تو کی اومدی بشر؟! مامان زود توپید: - ملودی! درست حرف بزن خانم با شخصیت! روزبه از زیر پلکان که خودش را در آنجا استتار کرده بود، بیرون در آمد و با خنده گفت: - ادب نداره که زن دایی! حیف این همه خرج تحصیلش میکنید. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهارم هر دو زوج باوقارمان با نگاهی زیرزیرکی به هم سرشان را پایین انداختند. این دوتا هم دیگر بیش از حد، محجوب بودند که هنوز بعد دو سال عشق و عاشقی حرکتی نزده و در حال کشف اخلاقیات هم بودند، من اگر بودم تا حالا ده بار با طرفم ازدواج کرده بودم. نه! شکر خوردم، عروسی یعنی چه؟! شوهر آدم را محدود میکند و من میخواهم همینطوری استقلال و آزادیام را حفظ کنم، عشق و عاشقی را هم برای نسلهای بعدی واگذار میکنم، همینطور که در تخیلات خودم غرق شده و به خاطرش لبخند ملیح میزدم، قبل از رسیدن به سالن سلف سرویس، گوشیام زنگ خورد. با توقف من سه دوست گرامی هم ایستادند و با بیرون آوردن گوشی از کیفم، اسم مامان گلی به رویم چشمک زد. - جانم مامان؟! - ملودی کلاسات تموم شد دخترم؟! - نه هنوز اومدم ناهار، ساعت دو یه کلاس دیگه دارم. چی شده؟! صدای نگران مادر که سعی میکرد از پشت گوشی مخفیاش کند، دلهره به جانم انداخت. - نترس مامان، چیزی نیست، بابا جونت یه کم فشارش دوباره رفته بالا، البته عمه بهیت به دکتر صانعی زنگ زده اومده خونه ویلایی ویزیتش کرده. من دارم میرم سر بزنم بهش، تو هم کلاست تموم شد بیا اونجا. دستپاچه شدم. بابا جون، جان من حساب میشد؛ نشانهی عشق، زندگی، هیجان و انگیزه بود. پیرمرد دوست داشتنی من که به خاطرش جان میدادم. - کلاسم مهم نیست مامان، تو برو منم خودم رو زود میرسونم. تماس را که قطع کردم با سه جفت چشم نگران روبه رو شدم. بچهها از عشق زیادم به بابا جون مطلع بودند و فکر کنم پریدگی رنگ صورتم آنها را هم دلواپس کرده بود، حسن بود که زودتر از بقیه به حرف آمد: - میخوای بیام برسونمت. خودم را جمع و جور کرده، نفسم را خالی کردم. - نه خودم میرم، خوبم! روبه الهام کردم. - جزوههای امروز رو بعدا ازت میگیرم، در ضمن اگه این دوتا هویج خواستن مردونگی کنند و برسوننت قبول کن. الهام خندهی با آرامشی زد و سرش را به آرامی تکان داد. - حالا یه روز کلاس مشکات نیای اتفاقی واسه مهندس شدنت نمیفته، نترس! به سمت حسن چرخیدم. - آقای هویج! سلام من رو به عشقم استاد مشکات برسون، بگو امروز حسابی محروم شدم که چشمم به دیدنش منور نشد. بعد از زبان درازی به سمت قیافهی درهمش از بچهها خداحافظی کردم و به سمت پارکینگ دانشگاه قدم برداشتم. مهندس مشکات از استادان خوشچهره و خوشصحبت دانشگاه محسوب میشد که اتفاقا رابطهی خیلی خوبی هم با جنس مونث داشت، به نظرم فمنیست بود، چون همیشه در بحثها طرف دخترها را میگرفت حتی اگر حرف حق را پسران میزدند. با رسیدن به ماشینم به سرعت در را گشوده و نشستم، خود را در آینهی ماشین چک کرده و بعد برای حفظ آرامش نفس عمیق کشیدم و به سمت خانه ویلایی، محل زندگی انسانهای عزیزتر از جانم راندم، با باز شدن دروازهی بزرگ خانه ویلایی چهرهی پیر و مهربان حیدر بابا سرایدار و باغبان خانه جلوی چشمانم نمایان شد. با باز شدن چهرهی چروک شدهاش از دیدنم، لبهای من هم به لبخند گشوده شد. - حیدر بابا دونیا یالان دونیا دی! - هه، ببمجان! چوخ یالان دونیا دی. وارد حیاط بزرگ و زیبای خانه شدم و دروازه نیز توسط حیدر بابا پشت من بسته شد، با وجود اینکه نسل ما اهل آذربایجان و تبریز بودند ولی به علت اینکه پدر و مادرم در خانه آذری صحبت نمیکردند، ترکی من ضعیف بود در حد چند کلمه برای شوخی با بابا جون و حیدر بابا بلد بودم. - حیدر بابا! حال بابا جونم چطوره؟! باز کی عصبیش کرده فشارش رو برده بالا؟ همانطور که همراه من از سنگفرش حیاط به سمت خانهی کوچک سرایداریاش که قسمتی از حیاط را به خود اختصاص داده قدم میزد، گفت: - نه ببم جان! دیگه پیریه و هزار دردِ کسی ناراحتش نکرده، خیالت راحت. کنار خانه سرایداری ایستادیم و حیدر بابا با لبخند روبه من ادامه داد: - الان خوب شده ولی تو رو ببینه، بهترم میشه شیرین ببش! با آسوده شدن خیالم از احوال بابا جون به لحن کلامم شیطنت همیشگی را اضافه کردم. - حیدر بابا دیگه داری پیر میشی، پس کی اجازه میدی واست آستین بالا بزنم؟! با سرخوشی پشت دستی به شانهام زد و خندید. - ای پدر صلواتی! مگه نشنیدی عشق پیری گر بجنبد، سر به رسوایی کشد؟! - خوش به حال کسی که تو عاشقش بشی حیدر بابا! بعد از سر به سر گذاشتن با پیرمرد مهربان خانه که به تنهایی روزگار میگذراند، به سمت عمارت اصلی رفتم و مقنعه را از سر کشیده و هوای بهاری را بیشتر به جان کشیدم، اواسط خرداد بود ولی هوا هنوز خنکی خود را داشت. موهای کوتاه مشکیام را که به شانهام میرسید، توسط کش نازکی بسته بودم تا زیر مقنعه به گردنم نچسبد، در حال قدم زدن و دید زدن درختان سر حال حیاط آنها را هم از حصار آزاد کردم تا هوایی خورده سر حال شوند، قامت چهار شانهی عمه بهی کنار در باز شدهی خانه، لبخند را مهمان لبهایم کرد. با اُبهت خاصش ایستاده و لبههای پانچ یاسی رنگش را با دو دست به هم نزدیک کرد. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سوم - اینجا چه خبره؟! وحیدی باز معرکه گرفتی؟! صدای گوشخراش و نچسب معماریان عضو حراست دانشگاه، هم صورت من را درهم کرد و هم حلقهی شکل گرفتهی کلاس به دورمان را از هم گسیخت، چقدر از این نوع نگاه منفعلش بدم میآمد. فکر میکرد با گذاشتن ریش و بستن یقهی لباسش تا بیخ گردن، از هر گناهی مبراست و میشود پسر پیغمبر! البته به غیر او چند نفری هم جزو کادر حراست بودند که بسیار باشخصیت رفتار میکردند؛ ولی نوع رفتار او بهخصوص با من زننده به نظرم میرسید و تا چشمش به رویم افتاد، دست الهام را گرفتم و از جمع دور شدیم. - مار از پونه بدش میاد، لب خونهش سبز میشه، مرتیکهی چندش! چشمان مهربان الهام هنوز هم همراه لبهایش میخندید. - چیه میخندی؟! استندآپ کمدیمون تموم شد آبجی جون. ایستاد و مرا هم به توقف محکوم کرد، دستهایم را به دست گرفته و با لبخند ابراز نظر کرد: - آدم با دوستهایی مثل شما پیر نمیشه، چقدر خداییش تو و وحیدی به هم میاین. چشمانم را برایش چپ کرده، کجی را هم به سمت لبانم دعوت کردم. - گمشو بابا! واسه خندوندن شما بیکارها من باید بدبخت بشم و با این خره جفت شم؟! با وجود متانت زیادش نتوانست اینبار به لبخند اکتفا کند، صدای خندهی زیبایش بلندتر شد و چه زیباست صدای خندهی دختری که سالها خندیدن او میان مردان را ممنوع کردهاند؛ کاش میتوانستم کل دختران دنیا را اینچنین شادمان ببینم و هیچ دختری را به علت صدای بلندِ خنده محکوم و سرزنش نکنند؛ اما حسن وحیدی یکی از همکلاسیهای بامزهی دانشگاهم بود که با وجود مسخره بازیهایش پسر سالم و درستی بود و من هیچگاه از سمتش انرژی منفی و بد دریافت نکردم؛ با وجود نظر باقی دوستان در کلاس، من و او تنها دو دوست ساده و همکلاسی بودیم که با وجود درسخوان بودن من و نبودن او، در اکثر پروژههای درسی و آزمایشگاهی در یک گروه قرار میگرفتیم، واقعا درسهای سنگین دانشگاه در کنار شوخیهای حسن برایم قابل تحمل میشد. - ملودی بگو عشقه من، بگو عشقه من آره، ملودی بگو عشقه من، دنیام تو رو کم داره. با فشردن حرصی چشمانم به عقب چرخیده و با باز کردنشان، چهرهی مسخرهی حسن با آن نیش بازِ دهانش رویت شد. آرش مشایخی هم طبق معمول مشایعت کنار رفیق معیوبش را از دست نداده و با فاصله با همان محجوبیت همیشگیاش ایستاده به روی ما لبخند باوقاری میزد؛ واقعا با وجود اختلاف فجیع رفتاری بین این دو نفر، متعجب بودم چگونه در این دو سال دانشگاه، هیچگاه از کنار هم به اندازهی یک اینچ فاصله نگرفته بودند؟! رفیق جانی و دلی به این دو بشر ناشناخته میگفتند. - انکرالاصوات بهت نمیاد از این آهنگها بخونی، نهایتش باید این رو بخونی حسن یک، حسن دو، حسن دنده به دنده، حسن بشقاب پرنده، حسن نوکر بنده، حسن چرا نمیخنده؟! صدای شلیک خندهی الهام و آرش که به فضا پرتاب شد، چهرهی جدی مرا از هم باز کرد و با آنها در قهقهه زدن همراه شدم، جالبتر از ما چهرهی درب و داغان شدهی حسن بود که به نظرم برای کنترل نخندیدن، دندانهایش را روی هم میسابید. - لیاقت نداری آهنگ عاشقونه واست بخونم ملودی! باید واسه تو این رو خوند سیاه نرمه نرمه، سیاه توبه توبه توبه. خندهام جمع و چشمان درشت مشکیام از پررویی او گرد شد. - گمشو بابا! عمهت سیاهه! بدبخت من سبزهی بانمکم، حسودیت میاد شیربرنج؟! آن دو عنصر محجوب غیرعامل همچنان به خنده و هرزگاهی نگاه عشقولانه نسبت به هم ادامه میدادند که صدای اعتراضی لوس حسن باز بلند شد: - به عمهی من توهین نکن ملودی! عمهی من خط قرمزمه! بازوهایم را بغل زده به سمتش چشمک ریزی زدم. - آره، ارواح عمهی نداشتت! حسن همچنان که با دست جمعمان را به جلو هدایت میکرد، گفت: - زود باشید بریم سلف! الان گشنهها سهم ناهار ما رو هم میخورن، امروز چمنهای دانشگاه رو زدند، غذا قرمه سبزی داریم. همینطوری هم قرمه سبزی دوست نداشتم، با توصیفش دلم به هم خورد. - بمیری حسن! اه، من نمیدونم با این همه دختر و پسر باشخصیت و باکلاس، چرا دو ساله دارم تو رو توی این دانشگاه کنارم تحمل میکنم؟! با پررویی حاضر جوابی کرد: - از بس که عاشقمی، میمیری برام! - چه غلطا! فقط به خاطر الهام و آرشه که با وجود نحست کنار میام، این دو تا عاشق و معشوق نبودند، خیلی زودتر از اینا شوتت کرده بودم. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت دوم - خانم اَدلهی شما برای طلاق در نزد دادگاه مُکفِی نیست. مسائلی که شما اعلام کردید، نمیتونه برای دادگاه مجوز صدور طلاق رو ایجاد کنه. تمامی حرصم به روی برگهی فشرده در دستم خالی میشد. اگر زبان داشت، صد در صد مرا به باد فحش و ناسزا میگرفت. - اینکه دیگه بهش اعتماد ندارم، از چشمم افتاده و از همه بدتر دوسش ندارم. واستون کافی نیست؟ معلومه، همیشه حق به نفع مردهاست. تا یه زن رو با کتک سیاه و کبود نکنه یا چه بدونم معتاد و اُوباش نباشه، از نظر شما نباید ازش طلاق گرفت. نیمخیز شدنش از روی خشم یا شاید هم ناراحتی، از روی صندلی به سمتم را از گوشهی چشمانم دیدم؛ ولی محکمتر ادامه دادم. - ولی شیشهی اعتماد بین من و ایشون شکسته شده و من اونقدری تو تصمیم و نظرم مطمئنم که بدون وکیل اومدم جلو و ازتون میخوام راضی به جداییش کنید، در عوض از همهی حق و حقوقم میگذرم، ایشون رو به خیر و ما رو به سلامت. چرا همونموقعِ خر شدنم ازش، حق طلاق نگرفتم؟! واقعا راست میگن عاشق کوره؛ متفکر دست به چانه برده و آن را فشار داد، به سمت در ماشین تکیه داده. سرم را به سمتش کمی خم کردم این بار دستم به دستگیرهی بیچاره فشار آورد. - استاد به نظرت بهش برگردم، سم بریزم توی غذاش؟! اینجوری راحتتر از دستش خلاص میشم. سرش به شدت به سمتم چرخید و نگاه متعجبش چشمانم را کاوید، ناگهان پَقِ خندهاش فضای ماشین را پر کرد، لبان کش آمدهام را باز کردم. - از شخصیت و پرستیژ استاد فرهیختهای چون شما به دوره که به روی شاگرد بیجنبهتون اینطوری خنده میکنید. سریع خندهاش را جمع کرد و همراه با چشم غرههای معروفش صاف نشست، یک دستش به روی فرمان و دست دیگرش روی سوییچ ماشین قرار گرفت. - بچه پررو! بریم یه کم دور- دور کنیم بلکه طعم تلخ این شکست رو بشوره ببره. - همچین رفتی تو فاز درس، هر کی ببینتت میفهمه چقد خورهی درس و دانشگاهی! سرم نامحسوس به عقب چرخید، مسخره تا جای ممکن صندلیاش را به سمتم خم کرده بود. در دل نجوا کردم:(شیطونه میگه یه زیر پا بزنم، خودش با صندلیش ول بشن وسط کلاس) اما روبه او حرف دیگری به زبان آوردم. - فاز تو چیه خر شرک؟! بتمرگ سرِ جات. باز لبخند ژکوند برای من زد و تیلهی چشمان وحشی قهوهایش، برقِ شیطنت به خود گرفته بود. - از عشق تو یه جا بند نمیشم دختر، چیکار کنم خب؟! - مجبوری بیای پشت سر من بشینی، هی کرم بریزی؟! فریاد استاد معدنچی رنگ از رخ من که برد. - چه خبرته آقای وحیدی؟! اصرار ندارم از کلاس من خوشت نمیاد، فضا رو تحمل کنی. صدای مضحکش از پشت گوشم بلند شد. - نفرمایید استاد! دارم فیض میبرم. زمزمهوار با حرص سخنان را جویدم: - حسن، ببر صدات رو! میشه خفه شی؟! عوضی باز به سمتم خم شده بود و نفسش روی مقنعهام جا خوش کرد. - باشه عشقم! حرص نخور، شیرت خشک میشه. با وجودِ این آدم نفهم امروز هیچ چیز از شیمی تجزیه یاد نخواهم گرفت؛ به قول معروف همه رو برق میگیره، ما رو لباس زیر ادیسون! - مسخرهی مزخرف، مگه من باهات شوخی دارم! یک بار دیگه پشت سرم زر- زر کنی، ننهات رو میکشونم حراست! وسط محوطهی بزرگ دانشگاه کلاسور به دست، بالا و پایین میپرید و با لودگی سر به سرم میگذاشت، بچههای کلاس به دورمان حلقه درست کرده و به تبادلِ احساسات عمیقِ ما به هم با سرخوشی میخندیدند و نظر میدادند. از آقای توانایی که از همکلاسیهای سن و سالدار کلاسمان بود، بعید میآمد که اینجور فضل کلام کند. - خب خانم آذرفر! یه بله به این دیوونه بدین، شاید عاقل بشه هم شما رو راحت بذاره، بتونید درستون رو بخونید و هم شاید خودش این ترم دیگه مشروط نشه. چشمان مشتاق حسن با لبخند کج و کولهاش به صورتم چک میزد. - واه- واه آدم مگه قحطه، از بیشوهری بمیرم زن این الدنگ نمیشم. خندهی شدت گرفتهی بچهها قیافهی مضحکش را مأیوس کرد. - این چه میفهمه عشق چیه؟! فقط بلده سرش رو بکنه تو کتاب و جزوههاش. - حالا سر جلسه تقلب میخوای دیگه، منم میام سرت رو میکوبونم تو برگهی سفیدت! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت اول صدای پاشنههای سه سانتی کفشم در مسیر راهرو در گوش و سرم بدجور میپیچید، صدای تق- تق با ضربان بالای قلبم درهم آمیخته، کلافهترم میکرد. سرم به اندازهی چند گونی مصالح ساختمانی سنگینی داشت؛ ولی باید ادامه میدادم و در این زمان و مکان سرنگون نمیشدم. جمعیت حضار در نظرم مانند تصاویر مبهم و درهم آمیخته از کنارم عبور کرده و قدرت تشخیص هیچ چهرهای را نداشتم. عرقی که هر چند ثانیه از خط پشتی کمرم به پایین سرازیر میشد، تلنگر کوچکی به مغز به کما رفتهام میزد که هنوز زندهای و باید این سیستم حیاتی را اِداره کنی. دست راستم که از پشت کشیده شد به طور غیراِرادی، دست چپم دور ورقهی درخواست طلاق سفتتر شد. مغز معیوبم آن لحظه گمان برد که فرد مذکور قصد دزدیدنش را دارد. - کجا سرت رو انداختی پایین بدو- بدو میری؟! من هنوز حرفم باهات تموم نشده. صدایش در سرم مثل نوارهای قدیمی که در داخل ضبطصوت گیر کرده و از جا در میآمد با کش و قوس اِکو میشد. مادربزرگ هنوز هم ضبطصوت قدیمی را دارد و با همان نوار کاستهای کوچک و بامزهاش؛ بیدلیل و بیجا از به یاد آوردن آن، لبخند بینمکی روی لبهایم کشیده شد که باعث تعجب و در نهایت عصبی شدن بیشترش شد. - من تو رو طلاق بده نیستم، این رو خوب تو گوشات فرو کن! همزمان، رقص انگشت اشارهاش جلوی چشمانم با صدای مُمَتَّد و مُقتَدرش همراه شد. چشمانم تصویر واضحی از صورتش را نشانم نمیداد و شاید هم در حال حاضر دوست نداشتم چهرهی پوکر فیس پرمدعا ولی جذاب لعنتیاش را ببینم. چشمانم را به زیر اَفکنده و آب نداشتهی گلویم را قورت دادم؛ هزاران تیغ فرو رونده گلویم را خراشید، خودم هم صدای گرفته و بیروحم را نشناختم. - منم طلاقم رو میگیرم، مطمئن باش دیگه من و تو زیر یه سقف دیده نمیشیم. مجدد مچ دست آزادم را با خشونت گرفت، رخ به رخم شده و نگاههای سوزانش را در چشمانم خالی کرد. کم جگرم را نسوزانده بود که حال به جان چشم و دلم افتاده بود. نفسِ پر حرصش را به روی صورتم خالی کرد. - بس کن، لجبازی کافیه! انتقام عالم و آدم رو فقط از من نگیر. من بسوزم، تو رو هم میسوزونم. خوب من رو میشناسی! صورت گُر گرفتهام را عقب کشیده و در حال تقلا برای آزادی مچم بودم و با بغض گفتم: - کم هم من رو نسوزوندی با کارات، ولم کن! زندگی با توئه نامرد از جهنمم برام بدتره. قدرت فشار دستش کم و کمتر شد و حس غرور و خشم از صورتش رفت و ناامیدی جایگزین شد و با رها شدن دستم رویم را برگرداندم و با قدمهایی محکمتر و با سرعت از راهروی دادگاه خارج شدم. در محوطهی بیرون از ساختمان ایستاده و نفسِ عمیق کشیدم؛ نباید جلوی چشمانِ او خود را ضعیف و نزار نشان میدادم. بر سر بغض آوار شده بر گلویم کوبیده، پسش زدم و گونهام را دستی کشیدم تا آثاری از اشک بر رویش باقی نماند، چشمانم دوباره به زیر اَفکنده شد و به روی کفشهایم فوکوس کرد، یادم باشد دفعهی دیگر کفشهای اسپرت بدون پاشنهام را بپوشم، مهمترین دستاورد من از جلسهی امروز دادگاه خانواده؛ با بستن در ماشین شاسیبلندش نفس حرصیام نیز خالی شد. - بدم میاد از شاسیبلند، یاد کوهنوردی میفتم. با برگشتن به سمت چهرهاش چشمان بینهایت مشکی خاصش به نگاهم قفل شد، یک زمانی تمام دنیا و رویایم این چشمان مصمم فوقالعاده بود؛ هنوز هم هست ولی به نوعی دیگر. - دادگاه چیشد غرغر خانم؟! مثلا تلاش میکرد با طنز کلامش جو سنگین بینمان را سامان بخشد. زهی خیال باطل، دیگر هیچ چیز قابل ترمیم و بازسازی نبود! لبهایم از غم به سمت چانهام کشش پیدا کرد. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در رمان های تکمیل شده
رمان: احتمال صفر امکان نوشتهی: م.م.ر ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: ملودی دخترِ یکی یکدانهی خانوادهی آذرفر است، دختری باهوش، مهربان و البته شیطون که زندگیاش با وارد شدن استاد معراج رادمنش به دانشگاهِ محل تحصیلش، دستخوش هیجانات عاشقی و حوادثی میگردد که رازهایی از گذشته برایش برملا میشود، رازهایی که پیامدش عشقی به احتمال صفر امکان میرسد. مقدمه: تم آوای کلیسا، وهم نجواهای بودا، ورد معبدهای هندو، جرئت کار خدا، خط مبهم کتیبه، باغهای سبز بابل، کاخهای تخت جمشید، نالههای ویولُن سل، فکر فلسفه فریبی، هنر و تاریخ و عرفان، بازی تولد و مرگ، احتمال صفر امکان. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم. مکث کن آقای تاریخ، قدرت و ثروت و شهرت، امپراتوری تزویر، محنت و لعنت و وحشت، من جهان بینی ندارم، من الفبای جدیدم، من فقط عشق، فقط تو، من به آرامش رسیدم، قرنها میان و میرن، یه چرا بدون پاسخ، من و تو هزار سال بعد، عشق، زندگی، تناسخ. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم. ناظر: @Nasim.M -
#پارت چهل و پنج وقتی که اینگونه از چشمانم افتادی، دیگر چگونه انتظار بازگشت به جایگاه اولیهات در قلبم را داری؟! بهنظرت میتوانم اهانتهایی را که بر من روا داشتی، بدین سان راحت ببخشم و فراموش کنم؟! شاید به قلب مهربان من بیش از اندازه اعتقاد داری؛ اما بدان برای تعدادی از اشخاص زندگیام در قلب بخشنده را بسته و در عقل حسابگرم را گشودهام. تو نیز از این به بعد در دستهی آن اشخاص قرار خواهی گرفت!
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
سلام خسته نباشید.ویرایش رمان تموم نشد عزیزم؟- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت چهل و چهار با دیدنت وارد تونل پُر پیچ و خمی شدم. آنقدر در آن تونل به دور خود گردانده شدم که مغزم جز چشمانت عکسالعملی برای دیدن چیزی از خود نشان نداد. این چه حالی بود که من تجربه کردم؟! متحول شدن یعنی دیدن تو! زیر و رو شدن یعنی دیدن تو! در مسیر پُرتلاطم بلا افتادن یعنی دیدن تو! گمان میکنم این تغییر حالم، همان عشق است که همگان از دستش میگریزند؛ وای! که بد گرفتارش شدم.
-
#پارت چهل و سه سفر با خیالت دوست داشتنی است. از آن دلچسبتر سفر با خیالت در شب، با سکوت و تنهایی، فقط با حضورت در دنیایی خیالانگیز چرخ میزنم و دیگر رنجشی از دنیای واقعی بیوفایم به دل نمیگیرم. حضور واقعیت را از من گرفتی؛ اما این سفر رویایی خیالگونه را از من دریغ مدار! بگذار در این سفر پخته شوم و بیشتر تو را بشناسم؛ مگر نمیگویند که آدمها را در سفر، بهتر میتوان شناخت؟!
-
# پارت چهل و دو چه معجزهای بالاتر از تو ای بانوی زیبا در دنیا وجود دارد؟! که چه عاشقانه و جسورانه با وجود تنها بودنت معجزهای دیگر رقم زدی. تو خود معجزهای بودی که در دل بینظیر مهربانت حامل معجزهای بزرگ دیگر! لذت مادر شدن را با وجود خستگی، دلگیری و تنهاییات بهخود چشاندی و بزرگترین نعمت دنیا یعنی عشق را بهجان کودک دلبندت چشاندی. تو سراسر پر از ستایش شدن هستی! کاش قدر تو را بدانند، تمامی معجزههای خلقت روی زمین!
-
#پارت چهل و یک تو را باید در فصل بهار بوسید و با عطر بهار نارنجی که با مهربانیات عجین شده، بو کشید. آنموقع است که جادوی عشق را درک کرده و چون پروانه بهدورت گشتن مهمترین مناجات روزانهام خواهد شد.