رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت اول چهارشنبه‌سوری برای بچه‌های محله فقط یه جشن نبود؛ یه رقابت بزرگ بود که از چند روز قبل شروع می‌شد. هر گروهی که هیزم و بوته‌ی بیشتری جمع می‌کرد، شب آتیش بلندتری به پا می‌کرد و کلی پز می‌داد. از صبح چند بار تپه‌ی پشت محله رو بالا و پایین کرده بود. کف دست‌هاش از بس شاخه کشیده و بوته جمع کرده بود، خراش برداشته بود؛ اما اصلاً براش مهم نبود. امسال باید یه نفری رو حتما شکست می‌داد. از بالای تپه‌‌ی کوچک محله جستی پرید. یلدا هین‌کشون چند گام به جلو پرت شد. با شیطنت به قیافه‌ی ترسیده و بامزه‌ش نگاه کرد و نیشخند زد. - وای‌وای! چه دخترک لوس ترسویی! کم‌کم گارد یلدا کوچولو از هراس به حرص تغییر کرد. - خودت ترسویی، تازه‌شم به یاسر‌مون میگم همش کرم می‌ریزی و من رو اذیت می‌کنی. خب این رو نمی‌خواست که با دوست قدیمیش رو در رو بشه و سر شیطنت با خواهر کوچولوی یاسر، دلخوری بینشون پیش بیاد. درسته که سربه‌سر گذاشتن با این دختر بامزه رو دوست داشت و کیفور میشد؛ اما به خشم رفیق شفیقش نمی‌ارزید. - خب حالا! قضیه رو جنایی نکن. کاریت نداشتم که، فقط یه هوی اضافی برات اومدم. یلدا چشم نازک کرد و دست به سینه شد. - پس هیزمایی که قرار بود جمع کنی، چی‌ شد؟ اگه تیم محمود اینا از مال ما بیشتر داشته باشن من می‌دونم و تو! ناخوداگاه حرصش گرفت و دندون قروچه کرد. - چیه دوست داشتی تو هم توی تیم محمود بودی؟ یلدا با همون زبون فسقلیش حاضر جوابی کرد. - نه‌خیر. من همون‌جاییم که یاسر هست، ولی یادت نره شب چهارشنبه‌سوری پارسال، اونا برنده شدن، چون هم هیزم و چوباشون زیاد بود هم آتیش اونا بیشتر گر گرفت. قبول داشت؛ اما محمود همیشه توی مسابقه‌های محلی‌ زرنگی و بدجنسی می‌کرد. خودش با چشم‌هاش دیده بود که یواشکی توی چوب‌ها بنزین می‌ریخت تا شعله‌ها برسه به آسمون، با وجودی‌که جزو ممنوعات مسابقه بود. زیر لب زمزمه کرد ولی به گوش‌های یلدا هم رسید. - با جرزنی برنده بشی که مزه نداره! - من می‌خوام برنده بشم، حتی شده با جرزنی. چشماش از نوک کفشای یلدا بالا اومد و رسید به چشمای سیاهش. به نظرش چشمش از اون مدل چشمایی بود که توی یاد آدم می‌موند و ول‌کن هم نبود، یه جورایی چشم آهویی بود. همون آهویی که عکسش توی قاب روی دیوار خونه‌ی یاسر و یلدا قرار داشت. - این سری ما می‌بریم، بهت قول میدم! اون هم بدون کلک. خواست برگرده تا به پشت تپه بره که با یادآوری موضوعی دوباره به سمت یلدا چرخید. - یک عالمه چوب و شاخه جمع کردم، پشت تپه‌ست. برو دنبال یاسر برگردیم پایین. محله‌شون از اون جاهایی بود که تا یه عطسه می‌کردی، تا ته کوچه همه خبردار می‌شدن. عصرها صدای گل‌کوچیک بچه‌ها از کوچه‌ها قطع نمی‌شد و جلوی بقالی مش‌رحیم همیشه چند تا بچه دور جعبه‌ی آدامس خرسی و جعبه‌ی شانسی جمع می‌شدن تا ببینن چی نصیبشون می‌شه. فقط شش سالش بود که با خانواده‌‌ش به این محله اومدن؛ وقتی باباش توی ماهی‌سرای محل مشغول کار شد. حالا که یازده سالش بود، محله براش از هر جای دیگه‌ آشنا‌تر و دوست‌داشتنی‌تر شده بود؛ مخصوصاً روزهایی مثل امروز. روزهایی که بوی هیزم خشک، صدای خنده‌ی بچه‌ها و هیجان مسابقه توی کوچه‌ها می‌پیچید. اهالی محله هم برای رسم و رسوم خیلی اهمیت قائل بودن؛ عیدها، شبای چله، چهارشنبه‌سوری و هر جشن کوچیکی رو با شور و حال برگزار می‌کردن و کلی به اون‌ها خوش می‌گذشت، مخصوصا شب چهارشنبه‌سوری که با کلی شیطنت و بازی، توی مسابقات مختلفش هم شرکت می‌کردن. برای اون اما امشب یه چیز دیگه بود. یه مسابقه‌ی واقعی. یه رقابت جدی بین بچه‌های محله و امسال بیشتر از هر سال دلش می‌خواست برنده بشن. صدای ترقه دست‌ساز‌های بچه‌های محل، کل فضا رو پر کرده بود. محله هر از گاهی با نور فشفشه‌ها نوربارون می‌شد. یه پشته‌‌‌ از چوب، شاخه‌ی درخت و بوته‌هایی که جمع‌آوری کرده بودن، وسط میدون محله روی هم تلمبار کردن. این قسمت براش مهم‌ترین بخش جشن چهارشنبه‌سوری بود. این‌که امسال بتونه آتیش شعله‌ور‌تری نسبت به بچه‌های دیگه‌ی محله درست کنه و وقتی به یلدا نگاه می‌کنه، برق خوشحالی ر‌و توی چشماش ببینه. - علی! دمت گرم، این بوته‌هایی که جمع کردی خیلی زیادن. با وجود هیاهوی پیچیده، صدای تشویق‌ رفیقش به جون و دلش نشست. - چاکریم داداش! ما اینیم دیگه. یلدا خودش رو به یاسر نزدیک کرد و مردد زبون باز کرد. - یاسر! این‌دفعه ما می‌بریم دیگه. آخه لیلا همش واسم چشم‌ غره میره. یاسر از بازوش گرفت و اون رو به کنار خودش کشوند. - ولش کن دختره‌ی یخ رو! معلومه ما می‌بریم با این بوته‌هایی که علی جمع کرده. از تلفظ یخ که به لیلا نسبت داد، لب‌های هر دو نفرشون به خنده‌ی پت و پهن‌تری باز شد. لقب کاملا درستی که به این دختر لوس و پر‌افاده میومد. - یلدا از پیش من جایی نرو، اون ور دارن کاربیت می‌ندازن خطرناکه! چشماش که به تایید بسته و باز شد با صدای بلند ترکیدن بمب دست‌ساز هم‌زمان شد. هر سه نفرشون هیجان‌زده تکون خوردن. - اوه... اوه... ببینید علی کوچولو چی کرده؟! صدای محمود بود که با چند نفر از بچه‌ها نزدیک می‌شدن. - محل رو بوته بارون کرده؟! از شنیدن حرف‌های بی‌مزه‌ی محمود که قصد متلک و مسخره کردن داشت، صورتش در‌هم شد. - مهم اینه هر سال بدون کلک مسابقه میدیم، حتی اگه به جرزن‌ها بازم ببازیم! - اگه این‌جور واسه خودتون دلیل نیارین که از باخت هر ساله‌تون دق می‌کنین، علی کوچولو! قبل از اینکه جوابی دندون‌شکن بارش کنه، یاسر بود که به حرف آمد. - محمود معرکه نگیر! جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن. خب یاسر از همگی‌شون دو سالی بزرگ‌تر بود و همین باعث می‌شد که ازش حساب ببرن. مهدی مثل قاشق‌نشسته‌ها خودش رو بین بحث‌ اونا انداخت. - ولی بازم ماییم که امسال‌ هم می‌بریم.
  2. نام رمان: دختر یلدا نویسنده: شاهرخ (م.م.ر) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: در دل یک محله قدیمی و پر از خاطره، در دهه‌ی هفتاد داستانی از دوستی، عشق و سوءتفاهم بین علی و یلدا شکل می‌گیرد. شخصیت‌هایی که از کودکی کنار هم بزرگ شده‌اند، در مسیر زندگی با چالش‌ها و رقابت‌هایی روبه‌رو می‌شوند که رابطه‌شان را تحت تأثیر قرار می‌دهد... در این میان، رازها و حسادت‌ها پیچیدگی‌هایی به داستان اضافه می‌کند و آن‌ها را به تصمیم‌هایی مهم وادار می‌کند. رمان «دختر یلدا» روایتگر گذر زمان، دلبستگی‌های دیرینه، بازگشت به خاطراتی که هنوز در سایه‌ی کوچه‌های قدیمی نفس می‌کشند و تلاش برای جبران اشتباهات گذشته است که در نهایت فرصت تازه‌ای برای شروعی دوباره فراهم می‌آورد. مقدمه: آن‌گاه که تنها با دیدن رنگ چشمانت در دریای سیاه آن غرق شدم، دیگر نتوانستم خود را نجات دهم؛ با وجودی‌که من یک غریق نجات خیلی ماهر بودم، اما نمی‌دانستم که تو دریای آبی نیستی که بتوان با آن مقابله کرد. تو دریای سیاه بی‌کرانی بودی که هیچ‌گاه طعمه‌ی خود را بعد مرگ به دست ساحل نمی‌سپردی. در دریای سیاه عشقت غرق شدم و با تو یلداهای بسیار را پاییزانه گذراندم.
  3. #پارت چهارم دوست دارم در خیابان خیال تو قدم بزنم و چتر شکسته‌ی غم‌هایم را باز کنم. دوست دارم شاعر لحظه‌های سرخ باشم و غزل‌- غزل گریه کنم. امروز در حال مرتب کردن کمد، دفترچه‌ی خاطرات دوران دبیرستان به‌ چشمم خورد و کمی ورقش زدم؛ بیست سال از نوشتن نوشته‌های این دفتر می‌گذرد و از خیلی نگارنده‌های این دفتر بی‌خبرم، امیدوارم سالم و شاداب باشند و زندگی بر وفق مرادشان. خواستم بگویم خوبه بعضی روزها به گذشته نگاهی انداخته و خودمان را در آن روزها جست‌وجو کنیم، انجام بدید، واقعا لذت بخشه!
  4. #پارت چهاردهم مهران دو ساعتی دیر کرده بود، گمان کردم به باشگاه محل رفته، تا به دوستانش سری بزند. در اتاقم مشغول گردگیری بودم که صدای فریاد مهران که نامم را صدا می‌زد، رعشه به تنم انداخت. - مهناز کجایی؟ کدوم گوری هستی؟! خود را به داخل اتاقم پرتاب کرده و پدر نیز که با فریاد او چرتش پریده بود، لنگ- لنگان خود را به ما رسانید. - چی شده؟ چرا برزخی شدی پسر؟! مهران با چشمانی از حدقه درآمده و خشمگین یقه‌ی پیراهنم را به‌ دست گرفت و فریاد کشید: - این پسره که خواستگارته امیر دلاوره؟ راننده مینی‌بوس قرمز رنگ؟! هراسان و لرزان پاسخ دادم: - آره، چطور مگه؟! - راستش رو بگو، اگه دروغ بگی به خواهر برادریمون قسم، همین‌جا دفنت می‌کنم. اشکم از ترس خودم و خشم او سرازیر شد و بغض‌آلود گفتم: - باشه! من هیچ‌وقت به تو دروغ نگفتم. - رابطه‌ات با این پسره تا کجا بوده؟ از این‌که چرا این سوالات را می‌پرسید سردرگم بودم ولی جوابش را با اطمینان دادم. - هیچی به خدا، فقط ساعت رفتنم به سازمان هم‌زمان با شیفت کاری اون بود، تو مینی‌بوسش من رو دید و اجازه‌ی خواستگاری خواست. هیچ رابطه‌ی بدی بینمون نبوده، به روح مامان قسم. مهران با شنیدن قسم مادرمون به ناگه آرام گرفته، مرا رها کرد و همان‌طور آهسته گفت: - باشه، همین امروز به خدمتش می‌رسم فکر کرده یتیم و بی‌ کس و کار گیر آورده. اضطرابم از این حرفش بیشتر شد. - مهران تو رو خدا بگو چی شده؟ بدون پاسخ به سوالم از اتاق خارج شد، پدر هم‌چنان که لنگان به سمت جایش برمی‌گشت غرولند کرد. - تقصیر خودته، هر چیه از اون سازمان لعنتی دراومده، چند دفعه بهت گفتم اون رو راهی این‌ کارها نکن، خودت گوش ندادی پسر! پدر زیر لب به غر- غرهایش ادامه می‌داد؛ اما در حال حاضر کوچک‌ترین اهمیتی برایم نداشت، حال مهران برایم در اولویت بود که به دنبالش روان شدم، مهران با عصبانیت از داخل آشپزخانه بیرون پرید، تیغ موکت‌بری که داخل کابینت بود، در دستش دیده می‌شد، آن را به سمتم بالا گرفته، فریاد زد: - با همین می‌کشمش، نامرد رو. و به سمت دروازه‌ی آهنی خانه یورش برد، با شتاب قبل از رسیدن او به سمت در پریدم و خود را حائل بین او و دروازه کردم، هم‌چنان بی‌محابا اشک می‌ریختم. - نمی‌زارم بری، اول باید از روی جنازه‌ی من رد بشی. به سمتم پرید و با خشونت داد زد: - چرا؟! نگو که دوستش داری؟! همان‌طور غضبناک به چشمانم می‌نگریست و منتظر پاسخی از جانبم بود، زبانم برای جواب دادن نمی‌چرخید و مستاصل تنها نگاهش می‌کردم، از سکوتم به پاسخ درونی‌ام پی برده، مایوسانه نالید. - چرا باید نامردی مثل اون رو دوست داشته باشی، مگه مرد توی این دنیا واست قحطه! به آرامی همان‌طور که بازویش در دستم بود گفتم: - مهران‌جان، به من بگو چرا نامرده؟! مگه تو چی ازش می‌دونی؟ تو رو خدا به من هم بگو. ناامیدتر از قبل چشمانم را زیر و رو کرد. - یعنی نمی‌دونی؟ نمی‌دونی اون مرتیکه زن و بچه داره؟ می‌خوای زن دومش بشی؟ یعنی لیاقت تو هوو شدنه؟ من نمی‌زارم، جنازه‌ی تو رو هم دست همچین آدمی نمیدم! انگار که سطل آب یخی به رویم پاشیدند، در عرض چند ثانیه دمای بدنم به شدت افت کرد و احساس لرز کردم‌، با لکنت و به زحمت لب گشودم: - چی میگی؟ اون یه مرد متاهله، مگه امکان داره؟! نگاهش از بی‌خبری من، بیشتر رنگ افسوس گرفت. - دخترک بیچاره، بهت دروغ گفته، اون عوضی رو خودم می‌کشم، حالا ببین. بدون اینکه دیگر متوجه‌ محیط پیرامونم باشم، چشمانم تار شد و روی دستانش بی‌حال شدم. این‌که چگونه مرا بلند کرد و تا درمانگاه محل برد، چیزی در خاطرم ثبت نشد، انگار روحی سرگردان شده بودم که اختیاری از خود نداشته، به اطرافم نیز هیچ‌گونه اشرافی نداشتم.
  5. #پارت سیزدهم با سینی چای در دستم وارد اتاق شدم، زن‌عموی امیر با دیدنم ناخواسته از جا بلند شد و به سمتم آمد، شگفت‌زده بازویم را گرفته، فشرد و گفت: - ماشاالله! حقا که خانمی مثل شما می‌تونست امیر رو این‌جوری مجنون و دیوونه کنه. لحظه‌ای درنگ کردم، متوجه منظورش نشدم، این تعریف از من بود، یا یک‌جور طعنه و کنایه! با تردید نگاهش می‌کردم که سریع خود را جمع‌ و‌ جور کرد و صورتم را بوسید. تشکر مختصری کرده و تعارف کردم بنشیند. او هم به آرامی سر جایش نشست، استکان چای را داخل نعلبکی گذاشته، مقابلش قرار داده و گفتم: -‌ بفرمایید، نوش جان! بی‌معطلی جواب تعارفم را داد. - ممنون مهناز‌ خانم جان، راستش این چند وقته امیر همیشه از شما برامون تعریف می‌کنه، میگه دختریه که تو دنیا لنگه نداره. من فکر می‌کردم عاشق شده، کور شده ولی الان که دیدمتون بهش حق میدم، خداییش غلط نمی‌گفته. زن‌ برادرم در تکمیل حرف‌هایش گفت: - البته مهنازجون خونه‌داریش هم مثل جمال و کمالش حرف نداره. از بچگی روی پاهای خودش بزرگ شده و جای مادرش رو تو خونه پر کرده. زن‌ عموی امیر سری به تایید تکان داد و گفت: - صدالبته، کاملا مشخصه؛ ولی امیر هم خدایی پسر خیلی خوبیه، چشم پاک و سالم، بر و روشم که ایرادی نداره، خدا واقعا این دو نفر رو واسه هم ساخته. زن‌ برادرم سری تکان داد و گفت: - بله، تا ببینیم قسمت چی باشه، کار و بار امیر‌ آقا خوبه؟ از پس زندگی متاهلی برمیاد؟ با‌هیجان سر‌جایش جا به‌ جا شد. - بله، یه مینی‌بوس داره که از ارث پدریش اون رو خریده و باهاش کار می‌کنه، یه خونه‌ی نقلی هم نزدیک خونه‌ی ما داره، الحمدلله بد نیست. احساس می‌کردم در آسمان‌ها به پرواز درآمده‌ام. دیگر نمی‌فهمیدم چه می‌گویند، هر چه بود در ارتباط جفت شدن من و امیر بود واین نهایت آرزو و اشتیاق من. برای روز جمعه بعد از ظهر قرار خواستگاری گذاشته شد، تا بزرگترها هم برای از سرگیری این ازدواج نظراتشان را ارائه دهند. شب در کنار سفره‌ی شام زن‌ برادرم موضوع خواستگاری روز جمعه را مطرح کرد. پدرم با نگاهی که حاکی از دو دلی و تردید داشت، سرش را به علامت تایید تکان داد. مراد به آرامی گفت: - انشاالله که خیر باشه. مهران با چشمانی نگران به صورتم چشم دوخته بود. از حالت نگاهش خجالت‌ زده سرخ شدم و چشمانم را از دیدگانش گرفتم، با تردید پرسید: - گفتید اسمش امیره و مینی‌بوس داره؟ زن‌ برادرم با سر تایید کرد و گفت: - بله، چند تا محل بالاتر از خونتون زندگی می‌کنند. مراد رو به مهران گفت: - یه تحقیقی از بچه‌های محل بکن، به هر حال آشناست و خیلی‌ها می‌شناسنش. - آره، اتفاقا فکر می‌کنم خودم هم می‌شناسمش، فردا آمارش رو در میارم. زن‌ برادرم مشکوکانه به صورت نگران و غرق در ابهام مهران نگاهی انداخته و گفت: - چیه مهران، انگار ناراحتی؟ نکنه دوست نداری مهناز شوهر کنه؟! با همان نگاه مضطربش به صورتم خیره شد و جواب داد: - معلومه که نه! خوشبختی مهناز آرزوی منه. تا حالا هم فداکاری کرده به خاطر ما شوهر نکرد، ولی من در مورد آینده‌اش خودم رو مسئول می‌دونم، مهناز رو به هر کسی شوهر نمیدم، باید آدم حسابی باشه و به من‌ هم ثابت بشه، با عشق و محبت زیاد، سخنان تعصب گرایانه‌اش به دلم می‌نشست. با لبخندی قدرشناسانه به صورتش لبخند زدم و از حمایتش تشکر کردم. آن شب تا صبح خوابم نبرد، استرس سه روز بعد از همین حالا مرا گرفته بود. فردای آن‌روز با تلفن همگانی سرکوچه به سازمان زنگ زده و به خانم‌ صداقت گفتم چهارشنبه به سازمان نمی‌آیم. موضوع خواستگاری روز جمعه ا‌و را هم به ذوق آورد و برایم پیشاپیش آرزوی خوشبختی کرد. تمام آن روز را به تمیز کردن و براق کردن در و دیوار خانه پرداختم، دوست داشتم خانه نیز هم‌چون دل من صاف و براق شود.
  6. #پارت دوازدهم مسافران جلویی من کم- کم پیاده شدند و آماده‌ی خروج از مینی‌بوس شدم که ناگهان چادر از سرم به وسیله‌ی فشار چیزی سر خورده و کف مینی‌بوس افتاد. به سمت عقب سربرگرداندم، نوک کفش همان جوانک که انگار از بی‌توجهی‌ام حرصش گرفته بود، روی گوشه‌ی پایینی چادرم قرار داشت، با عصبانیت به آن‌ها نگریستم که یکیشان با لحنی مسخره رو به همان جوان گفت: - اِ فری! رضاخان شدی کشف حجاب می‌کنی؟! او هم با همان لحن جوابش را داد: - حقشه، همچین خودش رو می‌گیره انگار از دماغ فیل افتاده! شروع به خنده و قهقهه‌ زدن کردند که ناگهان مشت امیر به صورت همان جوان کوبیده شد. جوان کمی عقب- عقب رفته و غافلگیر شد. امیر از یقه‌ی لباسش گرفت و خشمگین در صورتش فریاد زد. - مگه مریضی عوضی! با چشمانی متعجب و ترسیده پرسید: - به تو چه ربط داره؟ چه کارشی؟! همهمه در فضا پر شد، دچار دلهره و تشویش شدم، هراسان رو به امیر گفتم: - امیر ولش کن تو رو خدا دعوا نکن، من خوبم. نگاهی به صورت رنگ پریده‌ام انداخت؛ سپس رو به جوان گفت: - هیچکی حق نداره تو مینی‌بوس من به احدی بی احترامی کنه وگرنه حسابش با منه! یاالله از خانوم عذرخواهی کن. باقی مسافران نیز حرف امیر را تایید کرده و از جوان خواستند با معذرت‌ خواهی دعوا را خاتمه دهد. جوان که چاره‌ای جز پذیرفتن پیشنهادشان نداشت، به آهستگی لب به سخن باز کرد. -ببخشید، فکر نمی‌کردم آشنای راننده باشی. امیر رهایش کرده، چادرم را از کف مینی‌بوس برداشت و با مهربانی به دستم داد. تشکر کردم و سریع پیاده شدم، هنگام پیاده شدن یکی از اقوام زن برادرم را در صندلی کنار در دیدم که مشکوکانه مرا برانداز می کرد، مطمئن بودم به زودی برادرم، مراد از ماجرای امروز مطلع خواهد شد؛ پس تصمیم گرفتم پیش دستی کرده و قضیه‌ی امیر را خودم برایشان بازگو کنم. زمانی که برای گفتن پیشنهاد ازدواج امیر به خانه‌ی برادرم رفتم، همسرش نیز از شهرستان بازگشته بود؛ زن برادرم از شنیدن ماجرا و خواستگاری کمی متعجب شد. گمان نمی‌کرد دخترک آرام و سر به‌ زیر خانواده این‌گونه درگیر عشق و عاشقی شده باشد؛ اما همان‌طور که حدس می‌زدم حمایتم کرد و تاکید کرد تمامی تلاشش را برای گرفتن رضایت از پدر و برادرهایم خواهد کرد. روز بعدی ملاقاتم با امیر ماجرای در‌میان‌ گذاشتن پیشنهاد ازدواجش با خانواده‌ام را در کاغذی نوشته و به دستش دادم. موقع بازگشت چشمانش از فرط شادمانی می‌درخشید و سر از پا نمی‌شناخت. از دیدن شادمانیش من هم شاد شدم. تا رسیدن به در خانه، نامه‌ای که با دست‌خط زیبایش نوشته بود را با ذوق و شوق فراوان خواندم و از عشقش سیراب و سیراب‌تر شدم. آسمان همچو صفحه‌ی دل من روشن از جلوه‌های مهتاب است امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوش‌تر از خواب است آه! گویی ز دخمه‌ی دل من روح شبگرد مه گذر کرده یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده آه! باور نمی‌کنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آن دو چشم شور‌افکن سوی من گرم و دلنشین باشد بی‌گمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده‌ی عشق می‌نویسم به روی دفتر خویش جاودان باشی ای سپیده‌ی عشق دو روز بعد زن عموی‌ امیر با دسته‌گل و شیرینی به خانه‌ی ما آمد. زن برادرم قضیه‌ی خواستگاری را سر بسته به خانواده‌ام گفته و آن روز برای تعیین کردن روز مناسب مجلس خواستگاری با زن عموی امیر به تنهایی هم‌صحبت شد. امیر پدر و مادرش را از دست داده و به گمانم تنها زندگی می‌کرد. برایم نوشته بود که رابطه‌ی نزدیکی با عمو و خانواده‌اش داشت و منازلشان در همسایگی یکدیگر بود. پیراهن زرد رنگی که سال قبل، مهران برایم به مناسبت روز مادر خریده و بسیار زیبا و برازنده بود را به تن کرده، دستی به صورتم کشیدم. از چهره‌ام شور عشق و شادمانی به بیرون تراوش می‌کرد و زن برادرم هم با دیدن هیجان من لبخند زده، دستم می‌انداخت.
  7. #پارت یازدهم وقتی خانم‌ صداقت بعد از ساعتی تاخیر مرا آن‌گونه هیجان‌ زده دید، با دلهره گفت: - چت شده مهناز؟ تا حالا کجا بودی؟! با شوق در آغوشش گرفتم و همان‌طور هیجان‌ زده گفتم: - ازم خواستگاری کرد. خانم‌ صداقت به صورتم نگاهی انداخت و گفت: - دیدی گفتم! می‌دونستم خاطرت رو می‌خواد. چشمانم از شوق و عشق پر شد. - منم دوسش دارم، باید به یکی می‌گفتم، کی از شما بهتر، خیلی- خیلی عاشقشم خانم‌ صداقت. لبخند پُر‌ رنگی از حس و حال من به روی لبانش نشست و دستانم را به دست گرفت. - برات خوشحالم مهناز جون، انشالله زودتر به‌ هم برسید. با همان حالت و چشمانی ملتمس اصرار کردم. - خانم‌ صداقت برام یه کاری کن، کلاس‌های آموزشی که تموم شد، یه کاری توی سازمان واسم جور کن، هر چی باشه فرقی نمی‌کنه، نمی‌خوام این دیدارهای کوتاه رو هم از دست بدم، دوست دارم هر روز ببینمش. - باشه، حتما! ولی چرا به خونواده‌ات نمی‌گی، زودتر همه چی تموم بشه. - فعلا باید کم- کم آماده‌شون کنم، نباید جواب رد بدن وگرنه من میمیرم. با مهربانی دستانم را نوازش کرد و گفت: - عزیزم آروم باش، حال قشنگت رو می‌فهمم؛ ولی برای شروع یه زندگی باید صبر و حوصله‌ی زیادی داشته باشی. صبر، تحمل نمی‌دانم چرا ولی از این کلمات در آن شرایط متنفر بودم. لب من از ترانه می‌سوزد سینه‌ام عاشقانه می‌سوزد پوستم می‌شکافد از هیجان پیکرم از جوانه می‌سوزد آسمان می‌دود ز‌خویش برون دیگر او در جهان نمی‌گنجد آه! گویی این‌همه آبی در دل آسمان نمی‌گنجد می‌خزم هم‌چون مار تب‌ داری بر علف‌های خیس تازه‌ی سرد آه! با این‌ همه خروش و این طغیان‌ دل گمراه من چه خواهد کرد؟ به پدر و مهران نمی‌توانستم چیزی بگویم، تا به چهره‌هایشان نگاه می‌کردم زبانم از گفتن قاصر میشد، هر چه بود آن‌ دو مرد بودند. با این‌که مهران برایم جور دیگری بود، اما از سوال پیچ کردن و غیرتش می‌ترسیدم. بهتر بود اول قضیه را به زن برادرم می‌گفتم تا او با شَم زنانگی‌اش کاری برایم می‌کرد. اما عجیب از دست سرنوشت که تا جرات این کار را پیدا کردم، او برای سرزدن به خانواده‌اش به شهرستان سفر کرد. تا برگشت او باید صبر می‌کردم، همان انتظاری که خانم‌ صداقت برایم گفته بود. بعد از پایان کلاس‌های آموزشی در سازمان مشغول به کار شدم، البته با وساطت خانم‌ صداقت. پدر طبق معمول چندان رضایت نداشت؛ اما با پا در میانی همیشگی مهران باز هم مجبور به موافقت شد. برای امیر قضیه‌ی زن برادر و کارم را نوشتم و او هم تا اطلاع بعدی من راضی به صبر کردن شد؛ اما از این‌که با گرفتن کار در سازمان می‌توانستیم هنوز همدیگر را ببینیم خوشحال بود. اوایل پاییز بود و کمی باران می‌بارید. آن روز موقع بازگشت از سازمان تا سوار مینی‌بوس امیر شدم متوجه‌ی ازدحام جمعیت گشتم. به علت بارش باران مسافران با دیدن هر وسیله‌ی نقلیه‌ای سوار شده از خیس شدن بیشتر جلوگیری می‌کردند. صندلی خالی برای نشستن نبود؛ پس به ناچار با یک دست میله‌ی آهنی بالای سرم را گرفته و با دست دیگر چادرم را محکم گرفتم. امیر با چشمانی خجالت‌ زده که انگار او مسبب نداشتن صندلی خالی برایم بود، در آینه نگاهم می‌کرد. با آرامش به رویش لبخند زدم تا خیالش از بابت من راحت باشد، سعی می‌کرد کمتر ترمز زده و آهسته‌تر رانندگی می‌کرد. پشت سرم چند جوان مرتب با همدیگر شوخی کرده، بلند حرف می‌زدند، صدای خنده‌های بلندشان امیر را هم عصبی کرده‌ بود، با خشم به آن‌ها می‌نگریست. ناگهان مینی‌بوس داخل گودالی افتاده و تکان سختی خورد. کمی به سمت عقب متمایل شده و به یکی از جوان‌ها برخورد کردم، به سمتشان برگشته و شرمگین گفتم: - معذرت می‌خوام. جوانک مذکور با دیدن چهره‌ام ناگهان فاز مهربانی گرفت و گفت: - خواهش می‌کنم خانمی! برای من که زحمتی نشد. و با نیشی باز و نگاهی هیز به رویم خیره شد. احساس کردم قصد دارد درسته قورتم دهد. چادرم را روی صورت پایین‌تر کشیده و نگاهم را از آن‌ها دزدیدم. تمامی طول مسیر پشت گوشم شروع به وراجی کرد، دعا می‌کردم هر چه زودتر مسیر تمام شده به مقصد برسم؛ اما به علت بارندگی سرعت مینی‌بوس نیز کم شده بود. امیر از داخل آینه‌ی بزرگ جلوی صورتش همه‌چیز را می‌دید و هر لحظه صورتش از خشم گلگون‌تر می‌شد. خشم او به استرس من می‌افزود، مخصوصا که جوانک هم ول‌ کن نبود و مدام زیر گوشم زمزمه می‌کرد که جواب سوالاتش را بدهم. باقی مسافران هم از صدای پچ- پچ او متوجه‌ی ما شده، با نگاه ما را می‌پاییدند و منتظر عکس‌العملی از جانب من بودند، هم‌چنان سکوت کرده‌ بودم تا خوشبختانه به مقصد رسیدم.
  8. سلام خوب هستی عزیزم

    طراحی جلد دو رمان قبلیم رو شما زحمت کشیدی.خوشحالم دوباره در این سایت همراه هم هستیم.موفق باشی جانم🥰

    1. الهه پورعلی

      الهه پورعلی

      سلام وقت بخیر💫

      چه عالی 🤩

      همچنین منم خوشحالم از درخشش مجددتون😇

  9. سلام خوب هستی عزیزم

    طراحی جلد دو رمان قبلیم رو شما زحمت کشیدی.خوشحالم دوباره در این سایت همراه هم هستیم.موفق باشی جانم🥰

    1. الهه پورعلی

      الهه پورعلی

      سلام وقت بخیر💫

      چه عالی 🤩

      همچنین منم خوشحالم از درخشش مجددتون😇

  10. #پارت دهم روز بعد، همین که به مقصد رسیدم اسکناس را همراه با کاغذ دست نوشته به دستش دادم، چشمانش با دیدن کاغذ برقی از خوشحالی زد، نتوانستم به این لبخند و نگاه مهربانش بی‌توجه باشم و بی‌اختیار به رویش لبخند زدم. موقع بازگشت، او را خندان‌تر و شادمان‌تر دیدم. انگار از پاسخ مثبتم غرق شادی بود، به یاد نمی‌آوردم تا آن زمان مسبب شادمانی کسی تا این حد بوده باشم. از شادی‌اش خوشحال شدم، احساس می‌کردم تا به حال این‌قدر حالم رو‌به راه نبوده، مانند پرنده‌ی سبک‌بال تنها میل پریدن و به اوج پر کشیدن داشتم. بی‌گمان عاشق شده بودم، عاشق مردی قد بلند، چهارشانه با موهایی بالا زده و چشمان زیبای آبی‌رنگ، تنومند ولی در عین حال متواضع و مهربان؛ دوستم داشت و دوستش داشتم، و عشق، عشق همین است و بس! دوباره روز جدید مراجعه‌ی من به سازمان رسید. این‌بار برای رسیدن به این ساعت شتاب و عجله داشتم. دوست داشتم ساعت‌های فراق زودتر به پایان رسیده و بتوانم او و مینی‌بوس آشنایش را هر چه زودتر ببینم. تا تکمیل ظرفیت مسافران بدون ترس و اضطراب چشمم را به چشمانش در آینه دوخته بودم تا از محبت نگاهش سیراب شوم. تعجب این‌که به اشباع نمی‌رسیدم و این امتداد نگاه ادامه داشت. ناگهان از جایش بلند شده، به مسافران نگاهی انداخت؛ هر کس در حال و هوای خودش بود، به سمتم آمد و با سرعت کاغذی تا شده به دستم داد و مجدد سر جایش نشست، بدون انتظار برای تکمیل صندلی‌های مینی‌بوس، شروع به رانندگی کرد، با هیجان کاغذ را باز کرده و خواندم. مهناز‌خانم زیبا اگه می‌تونی کلاس امروزت رو نرو و چند ساعتی رو با این عاشق دلتنگ خودت سپری کن. دلم برای شنیدن صدای مهربونت تنگه، چند ساعتی رو با من همسفر شو. به آخر و عاقبت این کار نیندیشیدم، تنها مطمئن بودم که خواسته‌اش را عملی خواهم کرد. برای او حاضر به انجام هر کاری که تا به حال از آن فراری و ترسان بودم، بودم. بعد از طی مسافت و گذشتن از ایستگاه‌های مختلف، مینی‌بوس از حضور مسافران کم و در نهایت خالی شد. حال تنها من بودم و او! او تنها برای من رانندگی کرده و مشتاقانه نگاهم می‌کرد. چند خیابان بالاتر که خلوت‌تر از مکان‌های دیگر بود، مینی‌بوس را کناری پارک کرد و به سمت من آمد؛ روی صندلی روبه‌ رویم نشست و هم‌چنان با لبخند تماشایم کرد. بعد از کمی سکوت گفتم: - نمی‌خوای که تا شب فقط نگاهم کنی! یعنی توی این مدت کم منو دیدی؟! خندید و با لحنی محکم پاسخ داد: - اگه تموم عمرم هم فقط تو رو نگاه کنم، سیر نمی‌شم. بعد از عمری عشق زندگیم رو پیدا کردم، نگاه نکنم چی کار کنم؟! - ولی من باید برم، همین الانش هم اگه کسی بفهمه واسم بد میشه. - من که منظور بدی نسبت بهت نداشته و ندارم، فقط می‌خوام مال من باشی. از رک‌گویی‌اش خجالت‌زده سرم را پایین گرفتم. - یعنی تو دوست نداری عشق و عزیز دل من باشی؟! در همان حالت من و من کنان جواب دادم: - چی بگم؟! باید، باید ببینیم چی پیش میاد! لحن صدایش جدی‌تر شده، مصمم گفت: - من شرایطم رو بهت گفتم. آدم معمولی هستم؛ولی به خاطر خوشبختی تو هر کاری می‌کنم. فقط ازت می‌خوام دوستم داشته باشی و پشتم رو هیچ‌وقت خالی نکنی. سرم را بالا گرفته به چشمانش خیره شدم. - منظور من شرایط مالی و این حرف‌ها نبود. بالاخره خانواده‌هامون هم باید رضایت داشته باشن، در ضمن اگه دوستت نداشتم که الان اینجا نبودم. چشمانش از شنیدن حرفم رنگ شادی گرفته، با همان اطمینان قبل گفت: - خیلی دلم می‌خواد هرچه زودتر با هم ازدواج کنیم. - ولی من که شرایط خانواده‌ام رو برات گفتم، تازه اگه رضایت هم بدن خودم در موردشون نگرانی دارم. - رضایت اون‌ها با من، برای راحتی خیالت هم نزدیک خونه‌ی پدرت خونه می‌گیرم تا بتونی به اون‌ها هم رسیدگی کنی خوبه؟! متعجب شده، دقیق‌تر صورتش را رصد کردم. - نمی‌فهمم، یعنی تو تا اینجاش هم پیش خودت فکر کردی، نمی‌خوای بیشتر همدیگه رو بشناسیم؟ - من که احساس می‌کنم خیلی ساله می‌شناسمت، احتیاجی به زمان بیشتر ندارم، تو دقیقا همونی که من می‌خوام، ولی اگه تو در مورد من مطمئن نیستی! اجازه ندادم حرفش را به پایان برساند، میان کلامش پریدم. - نه! منظورم این نبود، فقط فرصت بیشتری می‌خوام محیط خانواده‌م رو آماده کنم. سرش را به تایید حرفم بالا و پایین کرد. - باشه، حتما! باید باهاشون مشورت کنی، اصلا هر وقت خودت اجازه دادی، خوبه؟! خندیدم و او هم با دیدن لبخندم روحیه گرفت و لبخند زد. - حالا منو می‌رسونی سازمان؟! - امر، امر مهناز‌ خانومه به روی چشم. از جا بلند شده به سمت صندلی راننده رفت و از زیر صندلی‌اش چیزی برداشت و مجدد به نزدم بازگشت. جعبه کادوی زیبایی را به سمتم گرفت و با لبخند گفت: - تقدیم به شما، خدا کنه سلیقه‌ی منو بپسندی. جعبه را از دستش گرفته و باز کردم. گل سینه‌ی پروانه‌ای شکل بسیار زیبا و درخشان که با دیدنش بی‌اختیار گفتم: - وای خیلی قشنگه! ممنون، من عاشق گل‌سینه‌ام. هنگام پیاده شدن از مینی‌بوس قرمز رنگش، آن‌قدر با هیجان و عشق بدرقه‌ام کرد که از حرارت نگاهش گُر گرفته بودم، چقدر حس خوبیست دوست داشتن و عاشق شدن. آه، ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم من تو را در تو جست‌وجو کردم نه در آن خواب‌های رویایی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم،پر شدم ز زیبایی عاشقم، عاشق ستاره‌ی صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام توست بر آن.
  11. #پارت نهم پدر شب به خانه‌ی مراد رفته، من و مهران موقع صرف شام تنها بودیم. برایش قرمه سبزی درست کرده بودم، فوق‌العاده شکمو و مخصوصا عاشق قرمه سبزی با پیاز بود. پیاز خام را از وسط باز می‌کرد و داخل آن برنج و خورشت می‌ریخت و درسته داخل دهانش می‌گذاشت. لپ‌هایش باد می‌کرد و صدای جویدن پیاز شنیده میشد. آن‌قدر با اشتها می‌خورد که همه را به خوردن ترغیب می‌کرد؛ اما من آن شب اصلا میلی به غذا نداشتم و با قاشق و چنگال بازی می‌کردم، مهران متوجه شده، همان‌طور با دهان پر شروع به حرف زدن کرد. - بخور دیگه، چقدر دمقی؟! - نه، فقط اشتها ندارم. مهران دست از خوردن کشیده و مرموزانه مرا نگریست و گفت: - تو یه چیزیت شده! خودم بزرگت کردم، این دفعه واقعا عاشق شدی! لپ‌هایم سرخ شده، خجالت‌زده گفتم: -بس کن تو هم، تا کم میاری اینو میگی، گشنه‌ام نیست. دوباره انگار که چیزی نشده، شروع کرد به ادامه‌ی غذا خوردنش، با همان لذت قبلی! بعد از کمی مکث و تماشایش گفتم: - مهران نمی‌خوای زن بگیری؟! بدون عکس‌العملی از سوال بی‌موقع من جواب داد: -نه، الان وقتش نیست. -چرا؟! الان که خدا رو شکر کارت توی سازمان آب خوبه، می‌تونی یه زندگی جدید رو بچرخونی، سنت هم کم نیست! بیست و چهار سالته، دیر هم شده! -من فعلا به چیزای دیگه فکر می‌کنم، وقت ازدواجم نیست. -اگه منظورت جبهه و جنگه، خودت بهتر می‌دونی که دادا راضی نمیشه. تازه اگه هم راضی بشه این همه رزمنده خیلی‌هاشون هم زن دارند و هم بچه. مهران از پافشاری من بر این موضوع حرصی شده دست از غذا خوردن کشید. -ببین مهناز جون اگه خودت قصد ازدواج پیدا کردی بیخودی صغری، کبری نچین! مرد و مردونه حرفت رو بزن تازه اگه تا حالا هم من مجبور به رفتن به خونه‌ی بخت نکردمت واسه این بود فکر می‌کردم از خواستگارهات خوشت نیومده وگرنه ازدواج تو هیچ صدمه‌ای به من و دادا نمیزنه. هراسان و دستپاچه گفتم: - نه بابا! منظورم به خودم نیست، می‌گم اگه یکی از ماهم سر و سامون بگیره خوبه دیگه. با چشمانی مصمم و لحنی مطمئن ادامه داد: -به هر حال تو نه تنها حق خواهری بلکه حق مادری گردن من داری، خوشبختی تو آرزوی منه و واسه همین در مورد خواستگار‌هات سخت‌گیرم، چون دوست دارم حداقل بعد ازدواجت به راحتی زندگی کنی و سختی‌های الان رو نداشته باشی. ولی اگه فرد خاصی رو بهت پیشنهاد دادن، بهتره به خاطر من و دادا ردش نکنی، ما هم می‌تونیم گلیم خودمون رو از آب بیرون بکشیم. دلم آرام و قرار گرفت. - نه داداش خوبم، تو همیشه مثل یه تکیه‌گاه پشتم بودی. تا آخر عمرم مدیونتم فقط خواستم بدونم دلت می‌خواد زن بگیری یا نه، چون توی سازمان چند تا دختر خوب و خانواده‌دار می‌شناسم که خوراک خودته. مهران لبخند پُر شیطنتی زده، ابرو بالا انداخت. - راست می‌گی؟! پس چرا تا به حال حرفش رو نزده بودی؟ یه چند تا خوشگلش رو برام سوا کن. چشمکی پر معنا زده، من هم لبخندزنان به بازویش کوبیده گفتم: - ای بچه پررو، چند تا چند تا؟! دوباره با اشتها مشغول خوردن شد. - فقط ببین اهل دوستی هستند یا نه؟ ازدواج، مزدواج رو بی‌خیال!
  12. #پارت هشتم ناگهان در آشپزخانه باز شده و با کمر من برخورد کرد، آخی کشیدم و شتاب‌زده نامه را در جیب مانتویم فرو کردم. چهره‌ی متعجب مهران با ابروهایی تو هم از فکر و خیال به صورتم نزدیک شد. -چیکار می‌کنی اینجا؟! -هیچی. -در رو چرا بستی؟! -هیچی. با تردید بیشتر صورتم را بالا و پایین کرد و گفت: -همه‌اش که هیچی شد، مهناز یه مدتیه مشکوک شدی، تو یه حال و هوای دیگه‌ای، حواسم بهت هست‌ها! از ترس رسوا شدن، سریع سرم را پایین انداخته و همان‌طور که به آرامی از کنارش رد می‌شدم گفتم: -برو بابا! خدا روزیت رو جای دیگه حواله کنه، باز الکی گیر دادی. صدایش هنوز می‌آمد: -نمی‌دونم ولی مشکوکی، نکنه عاشق شدی؟ هان؟! به ضرب ایستادم. به جمله‌ی آخرش فکر کردم، بیشتر وقت‌ها که تمرکز حواس نداشتم و او به سرعت می‌فهمید، این تیکه را به من می‌پراند. یه جورهایی تیکه کلام مهران بود، اما این‌بار بدجوری بهم چسبید! مانند یک تخیلی که به واقعیت رسیده بود، اما برخورد مهران و پدرم با این قضیه چه بود؟ اگر مهران می‌فهمید چه عکس‌العملی نشان می‌داد. آیا غیرتی شده یا هم‌چون گذشته از من حمایت می‌کرد؟ نمی‌دانستم و از اندیشیدن به برملا شدن راز می‌ترسیدم. دو روز بعد بدون دلیل شروع به خانه تکانی کردم. از رفتن به سازمان هم خودداری کرده و خود را مشغول شست‌و‌شو و نظافت کردم. آن‌قدر کار می‌کردم که شب‌ها خسته شده، بدون فکر تا صبح می‌خوابیدم. حتی افکار مزاحم قدرت راه‌ پیدایی به مغزم را هم نمی‌کرد. پدر و مهران از این همه تکاپو و کار اضافی من سردرگم بودند. می‌خواستم از فکر به امیر خلاص شوم، اما مهران را بیشتر به خود مشکوک می‌کردم‌. بعد از چند روز بالاخره مجبور به رفتن به سازمان شدم، امیر با دیدنم شوکه شد، برق نگرانی از این غیبت چند روزه در چشمانش می‌درخشید. اهمیتی ندادم و حتی مثل گذشته تلاشی برای پرداخت کرایه نکرده، سرم را پایین انداخته و از مینی‌بوس خارج شدم. در برگشت از بی‌تفاوتی من چهره‌اش درهم و دلگیر بود. با نگاهی اندوهگین و خاص در آینه مرا می‌نگریست، دلم برایش سوخت، نگاه‌های غمگینش که مانند شراره‌های آتش به سمتم پاشیده می‌شد، مرا از درون می‌سوزاند. نمی‌توانستم به او بی‌اهمیت باشم، احساس می‌کردم گذشت روزها و تکرار دیدنش مرا به او وابسته کرده بود. وقتی به خانه رسیدم، از نبود پدر که قرار بود با مراد به عیادت بیماری از آشنایان بروند، استفاده کرده و کاغذ و خودکار برداشته و برایش نوشتم. تصمیم گرفتم بدون فکر قبلی، جواب نامه‌اش را داده و همان که از قلبم خارج می‌شد، با دستانم بنگارم. سلام بر تو که مرا با نگاه‌هایت درگیر ساختی. خیلی تلاش کردم که فراموشت کنم؛ اما نتوانستم. نگاه‌هایت مرا مجذوب خود ساخت. صداقت کلامت و خط به خط نوشته‌ات در من اثر کرده، محبت تو را باور کردم، شرایط زندگی‌ام دشوار است. وظیفه و مسئولیت نگهداری از پدر پیر و برادر جوانم را بر عهده دارم، مادرم سالیانی‌ است که فوت کرده و من نمی‌توانم به سرنوشت آن دو بی‌تفاوت باشم. از عشق و ازدواج فراری بودم، اما نمی‌توانم فکرم را از سمت تو منحرف و تُهی کنم. نمی‌دانم چرا ولی می‌خواهم با تو هم‌گام شوم. تا در آینده چه پیش آید؟! از این‌که چون من، شعرهای فروغ را دوست داری خوشحالم و این را نشانه‌ی اولین تفاهم بینمان می‌دانم. به امید این‌که در آینده به تفاهمات بیشتری رسیده و روز به روز محبت بینمان عمیق‌تر و محکم‌تر شود. (مهناز شفیق) شاید این را شنیده‌ای که زنان در دل آری و نه به لب دارند، ضعف خود را عیان نمی‌سازند، راز دار و خموش و مکارند، آه، من هم زنم، زنی که دلش در هوای تو می‌زند پر و بال! دوستت دارم ای خیال لطیف، دوستت دارم ای امید محال.
  13. #پارت هفتم روز بعدی مراجعه به سازمان خانم‌ صداقت با شیطنت در لحن کلامش به رویم آورد که راننده کرایه را کامل باز پس داده و خاطر نشان کرد که نمی‌توانم منکر این قضیه‌ی عشق و عاشقی شوم. تاکنون به غیر از نگاه‌های خاصش و همین قضیه‌ی کرایه نگرفتن رفتار دیگری از او ندیده بودم، در بازگشت و هنگام پیاده شدن کاغذی به دستم داد که به حرف خانم‌ صداقت ایمان آوردم، با این‌که می‌دانستم کرایه نمی‌گیرد، اما هر بار با پررویی جلوی رویش ایستاده و اسکناس را به سمتش دراز می‌کردم! او هم مثل دفعه‌های قبل گرفته و این‌بار همراه با سکه‌ها کاغذ تا شده‌ای را به دستم داد. انگار که محموله‌ای غیر قانونی در دستم قرار داشت! با استرس کاغذ را در جیب مانتوام فرو کرده چادرم را محکم‌تر به دور خود پیچیدم و تا خانه دویدم. پدر هم‌چنان در خواب بود؛ به درون آشپزخانه خزیده و در را بستم، قلبم تند می‌زد و نفسم را تنگ کرده بود. یکی دو بار نفس عمیق کشیده و بعد کاغذ را از درون جیبم خارج و باز کردم؛ چه خط زیبایی و چه شروع جالبی! احساساتش چون نگاهش زیبا و عمیق بود! مسخ نوشته‌های کاغذ شده، زمان و مکان را فراموش کردم. سلام بر غریبه‌ای که آشناتر از همه شد! نمی‌دانم از کجا آغاز کنم، از ابتدای تولد و یا از پایان آن. نمی‌دانم احساست از برخورد نگاهم با نگاهت چگونه است؟! اما از حس خود به خوبی آگاهم. می‌دانم از زمانی که تو را دیدم، دیگر آن آدم بی‌انگیزه و بی‌احساس دیروز نیستم. آدمی که روز را به شب رسانده تا تنها وظیفه‌ی خود را در گذراندن زندگی به سر منزل برساند. عشق در یک نگاه هر چقدر هم بی‌منطق و غیر عقلانی باشد، ولی در مورد من حقیقت دارد. با یک بار دیدنت به گونه‌ای در ذره_ ذره‌ی وجودم رخنه کردی که شب و روزم تنها به تو می‌اندیشم. این‌که چه نام داری، چه هستی و چه کاره‌ای مهم نیست، این‌که آیا می‌توانی دوستم بداری و برایت اهمیت داشته باشم هم مهم نیست! مهم این است که با دیدن تو زندگی برایم معنا پیدا کرده و انگیزه یافته‌ام. می‌دانی که یک راننده‌ی ساده‌ای بیش نیستم، تحصیلاتم سیکل است؛ چون از بچگی کار کردم و نتوانستم ادامه تحصیل دهم. اما همین آدم ساده حاضر است برای دست‌یابی به عشق و توجه تو هر تلاش و فداکاری را انجام دهد. از هیچ‌چیزی نمی‌ترسم، حتی از جواب منفی تو، چون به عشقی که در دلم جوانه زده کاملا ایمان دارم و می‌دانم ارزش جنگیدن را دارد. به تو ایمان دارم چرا که از زمانی دیدمت احساس کردم همان نیمه‌ی گمشده‌ای هستی که سال‌ها در طلبت جست‌وجو می‌کردم، آن کس که هیچ‌گاه با من بیگانه نبودی، آشنایی که از همه به من نزدیک‌تر شده، دختر خانم زیبای چشم و ابرو و خال مشکی من. من به خال لبت‌ ای دوست گرفتار شدم، چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم، همان چشم‌های مشکی غم‌ناکی که همواره دلهره و نگرانی درونش موج می‌زند، اگر به اندازه‌ی ذره‌ای دلت به حال این عاشق دلسوخته می‌سوزد، با دادن دست نوشته‌ای امیدوارم ساز. بس که لبریزم از تو، می‌خواهم بدوم در میان صحراها سر بکوبم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها بس که لبریزم از تو، می‌خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه‌ی تو آویزم آری آغاز دوست داشتن است گر چه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. عاشق امیدوار به عشقت (امیر) چشمانم بر روی کلمات میخ‌کوب مانده بود، دنیای زیبای عاشقی! گمان کنم وارد این دنیای دیوانه شدم. بی‌اختیار محبت کلماتش در تمامی ذرات وجودم ریشه دوانید و این پایان نامه با شعر زیبایی از فروغ که من هم عاشق شعرهایش بودم، شاید این دومین تفاهم بینمان بود. اولینش گمان می‌کردم شرایط زندگیمان بود، کودکی و جوانی همراه با کار و سختی. حسم چه بود؟! یعنی به این آسانی می‌توان عاشق شد؟ با یک نگاه و چند کلمه نوشتار! شاید راحت‌تر از آن، اما هر چه بود زیبا و خاص به نظر می‌رسید.
  14. #پارت ششم روزهای زوج هفته را به سازمان مراجعه می‌کردم. روز بعدی مراجعه یک ساعت زودتر از همیشه رفتم تا با ماشین دیگری بروم و او را نبینم، اتفاقا همین‌گونه هم شد؛ به پدر هم گفتم خانم‌ صداقت مسئول گروه خواهران برای پاره‌ای از کارها درخواست کرده زودتر به سازمان مراجعه کنم. خانم‌ صداقت هم از حضور زود هنگام من تعجب کرد، خانم متین و مهربانی بود که امداد و کمک‌های اولیه را به ما آموزش می داد. خیلی زود با هم‌دیگر دوست شدیم، من نیز در یادگیری هوش و توانایی بالا داشتم و او از این‌همه علاقه‌ی من به یادگیری لذت می‌برد. کارهای پانسمان، تزریقات، کمک به مصدومین، احیای قلبی و دیگر کارهای امداد برای شخص من لذت بخش بود. چقدر نجات جان دیگران شیرین بود و من به تمامی پزشکان و پرستاران در واقع غبطه می‌خوردم. شاید اگر شرایط تحصیلی و خانوادگی‌ام بهتر بود، می‌توانستم یکی از آن دکترها و پرستارها بشوم، کمک به خانم‌ صداقت را بهانه‌ی مراجعه‌ی زودتر از موقع ایراد کرده و او هم مشتاقانه استقبال کرد. می‌دانستم دفعات بعدی این بهانه دیگر کارآمد نخواهد بود، نه برای پدر و نه برای او! در دو راهی گیر کرده، از روبه رو شدن با واقعیت می‌ترسیدم، از این‌که درگیر عشق و مشکلاتش شوم هراس داشتم، تصمیم گرفتم در دفعات بعدی ملاقاتم با او خود را به کوچه علی چپ زده و بی‌تفاوتی طی کنم. غروب همان روز موقع برگشت به خانه، خانم‌ صداقت هم با من آمد. روزهای قبل همسرش به دنبالش آمده و با هم بر می‌گشتند؛ اما آن روز برای تعمیر اتومبیلش به تعمیرگاه رفته بود. منزل خانم‌ صداقت چند کوچه جلوتر از خانه‌ی ما بود. هر دو سوار مینی‌بوس شده در صندلی دو نفره‌ی آن جای گرفتیم. از بد شانسی من نزدیک‌ترین صندلی به راننده و باقی از مسافرین پُر بود. با نشستن روی صندلی و بالا گرفتن سرم نگاهش مانند موجی به رویم پاشیده شد. دچار اضطراب شده دستانم را به هم فشردم و چشمانم را از تیر‌رس نگاهش دزدیدم و سرم را پایین انداختم. خانم‌ صداقت به سرعت متوجه‌ی تغییر رفتارم شده سرش را به سمتم خم کرد و به آهستگی گفت: -مهناز جون خوبی؟! به صورتش تک نگاهی انداختم. -بله خانم، چیزی نیست. کنجکاو به صورتم دقیق شد. -آخه صورتت مثل لبو سرخ شده! هر چی خون توی بدنته دویده توی صورتت! دستی به صورتم کشیدم، واقعا داغ شده بود. سکوت کردم چون در واقع حرفی هم برای گفتن نداشتم؛ پس از گذشت لحظاتی مجدد پرسید: - مهناز این آقای راننده رو می‌شناسی؟ با دلهره و به سرعت جواب دادم: - نه! چطور؟ -همش تو نخته، از اون موقع که سوار شدیم دائم توی آینه می‌پادت. چشمانم را از او گرفته به آینه‌ی روبه‌ رویم نگاه کردم، هنوز چشمانش در آینه متمرکز من بود! با اخم نگاهم را گرفته رو به خانم‌ صداقت گفتم: - نه خانم، حواسش به رانندگیشه! لبخند مرموزی زده نفسش را خالی کرد. -مهناز جون من چند تا پیرهن بیشتر از تو پاره کردم، مطمئن باش الکی حرف نمی‌زنم، از این نگاه‌های عاشقونه هم خوب سر در میارم! می‌تونم تفاوتش رو با نگاه معمولی بفهمم، ایمان دارم این پسره بهت نظر داره. دوباره گونه‌هایم از شرم سرخ شد. -وا خانم‌ صداقت! شما چقدر رکید! چه زود می‌برید و می‌دوزید. دستش را روی دست مشت کرده‌ام زد. -حالا ببین کی گفتم، این پسره ازت خواستگاری می‌کنه. سرم را پایین انداخته به شرایط و احوال زندگی‌ام فکر کردم؛ هیچ وقت فکر ازدواج و تنها گذاشتن مهران و پدر به سرم نزده بود. خانم‌ صداقت با مهربانی دستان سردم را به دست گرفته و گفت: - حالا زیاد فکرش رو نکن، هر چی قسمت باشه. هنوز پاسخ مناسبی برایش پیدا نکرده بودم که متوجه عبور مینی‌بوس از محل خانه‌اش شد، صدایش را کمی بلند کرد. -آقا نگه دارید، پیاده میشم. صورتم را به سرعت بوسید و در حالی‌ که آماده‌ی رفتن میشد گفت: -فعلا خداحافظ، حسابت می‌کنم. کرایه را پرداخت کرده گفت: -لطفا دو نفر حساب کنید. راننده بعد از نگاه دوباره‌ای به من درون آینه اسکناس را گرفته و مابقی را به او سکه برگرداند، خانم‌ صداقت با زدن چشمکی به رویم با لبخند پیاده شد. متوجه سنگینی نگاهش درون آینه شدم، با اخم به او چشم دوختم، احساس می‌کردم چشمانش می‌خندد. دوباره رانندگی را از سر گرفت، چون خیالم بابت پرداخت کرایه راحت بود، با توقف مینی‌بوس به سرعت از آن خارج شده به سمت خانه گام برداشتم. یعنی رفتارش آن‌قدر آشکار بود که خانم‌ صداقت به راحتی متوجه شد. از این بابت حرصم درآمده ولی نمی‌دانستم چه عکس‌العملی باید از خودم نشان دهم.
  15. #پارت پنجم تا به حال با مرد غریبه‌ای هم‌کلام نشده بودم. اما آن روز به خود قبولاندم که نیتش را بفهمم؛ وقتی روی صندلی مینی‌بوس نشستم، چون روزهای گذشته آینه را تنظیم کرده و من را در آن جست‌وجو کرد، به چشمانش درون آینه زل زدم تا با نگاه، منظورش را متوجه شوم، بعد از گذشت دقایقی محو نگاه زیبایش شدم، چشمانش به رنگ دریا و مانند آن عمیق و مواج بود، گمان کردم در دریای چشمانش در حال شنا هستم. هم‌چون پَر کاهی شناور بودم و از اینکه تا چه مدت نگاهم به چشمانش خیره ماند، از دستم در رفت. فقط اشاره‌ی چشمش در آینه را دیدم که به من فهماند به مقصد رسیده‌ام، سرم را پایین انداخته با پُر رویی همان‌جا نشستم؛ مینی‌بوس از حضور مسافران خالی شد و من و او تنها ماندیم، می‌خواستم بلند شده علت کرایه نگرفتنش را بپرسم ولی چنان در بُهت چشمان زیبایش فرو رفته بودم که قدرت ابراز سخنی را نیافتم، دوباره کرایه را به سمت دستانش دراز کردم، اسکناس را از من گرفته و سکه پس داد، همان‌جا شمردم، دقیقا تعداد سکه‌ها به اندازه‌ی مقدار اسکناس بود، سعی کردم اخم کنم ولی نمی‌دانم موفق شدم یا نه. -سوادتون آب کشیده؟ با مهربانی لبخند زده جواب داد: -من بی‌سواد خدایی‌ام. با ابرویی بالا پریده چند سکه‌ی کرایه را سوا کرده گفتم: - بفرما! من بهتون یاد میدم اندازه‌اش رو. منتظر شدم برای گرفتن سکه‌ها دستش را دراز کند، همان‌طور با لبخند نگاهم می‌کرد، حرصی شده ادامه دادم: - با شمام ها؟! -من از کسی که با دیدنش دیدم به زندگی عوض شده کرایه نمی‌گیرم. تعجب کرده، کمی صدایم بالا رفت. -یعنی چی؟ شما با من چه نسبتی داری مگه؟! با همان آرامش و اطمینان خاطر پاسخ‌گو شد: -فعلا هیچی، ولی آینده خیلی دوست دارم پیدا کنم، میشه؟! از رک گویی‌اش لجم گرفت. سکه‌ها را روی داشبورد مینی‌بوس گذاشتم و با عصبانیت از آن‌جا خارج شدم. تا مسیری از راه را که طی کردم صدای عبور مینی‌بوس را نشنیدم، احساس می‌کردم با نگاهش بدرقه‌ام می‌کند. وقتی داخل کوچه شدم، به دیوار پشت سرم تکیه دادم، قلبم به‌ شدت تقلا می‌کرد، برگشته از گوشه‌ی دیوار نگاه انداختم، رفته بود! به سمت خانه دویدم. نمی‌دانم چرا حالم این‌گونه منقلب شد! این تلاطم و التهاب درونی برایم ناآشنا بود. به در خانه رسیده و با کلید باز کردم، تنها فرقی که این خانه از زمان فوت مادر تا به الان کرده بود، تغییر این دروازه بود. آن زمان در چوبی قدیمی داشت ولی چند سال پیش مهران و مراد با آوردن این در آهنی آن را تعویض کردند. من هنوز همان در چوبی را دوست داشتم، مهران همیشه اذیتم می‌کرد و می‌گفت خانه‌های چوبی جن دارد. بچگی‌هایم به شدت از این موضوع می‌ترسیدم، مخصوصا که دست‌شویی هم داخل حیاط بود و من شب‌ها برای رفتن به سرویس باید کلی منت مهران را می‌کشیدم که تا نزدیکی‌اش همراهی‌ام کند. پدر هم‌چنان روی تشک مخصوصش در حال چرت بود و متوجه ورودم نشد. به سراغ آشپزخانه رفته مشغول پخت غذا شدم، چند ساعتی به بازگشت مهران از سرکار مانده بود. نمی‌توانستم فکرم را متمرکز کنم و مدام آن چشم‌های آبی و بی‌پروایی کلامش به ذهنم هجوم می‌آورد، یعنی من هم از او خوشم آمده بود؟! به همین راحتی عاشق شده بودم؟! اگر عشق نبود این دلهره و تشویش از کجا ناشی می‌شد؟! - آبجی خانم ما چطوره؟! مانند کسی که جن دیده باشد، هول کرده و از جا پریدم. - وای! ترسیدم. مهران به سمتم آمد و از درون ظرف سالاد تکه‌ای خیار به دهان گذاشت و با تعجب همان‌طور که خیره- خیره نگاهم می‌کرد، گفت: - چه خبره؟! خیلی تو فکری. سراسیمه خودم را جمع و جور کردم و در حالی‌که سعی می‌کردم آرامشم را باز یابم گفتم: - نه! چه خبری؟! یه هوایی اومدی تو، حواسم نبود. چشمان مشکوکش را میخ نگاهم کرده بود. -حواست کجا بود؟! سعی کردم از چشم در چشم شدن با او بپرهیزم، می‌ترسیدم از طرز نگاهم به هیجان درونی‌ام پی ببرد، مخصوصا که او بسیار باهوش بود و مرا مثل کف دست می‌شناخت. -هیچ‌جا بابا! تو هم! -به هر حال خوشم نمیاد هوایی بشی‌ها! دستپاچه شده گلایه‌وار گفتم: -وا! مهران! گیر دادی‌ها، چه حالی؟چه هوایی؟! ولی واقعا حال و هوایم فرق کرده بود! مهران در واقع باز هم به خوبی متوجه‌ی تغییر روحیه‌ی من شده بود.
  16. #پارت چهارم به بیست و شش سال قبل برگشتم؛ سال پنجاه و نه که بیست ساله و هم‌ سن الان دخترم الناز. همان‌طور که گفتم دوران جوانی من با دخترم متفاوت بود. هم شرایط خودم و هم شرایط دنیای اطرافم. با وجود همگی این تفاوت‌ها حس جوانی و شادابی در هر دوی ما مشترک بود. من نیز مانند او دختری شاداب و با اراده‌ی جوانی بودم که از شنا کردن در دریای بیکران عشق هراسی نداشتم. حتی از غرق شدن و گم شدن در دنیای عاشقی ترس به دل راه نمی‌دادم. چون در اول مسیر زندگی بوده و قدرت مبارزه با ناهمواری‌های راه دیوانگی در من صد چندان بود. عشق فراخوان داد و من خود را به دستش سپردم. بعد از فوت ناگهانی مادرم، اخلاق پدر روز به روز بدتر شد. با وجودی که روی خوش به مادر نشان نمی‌داد، اما می‌دانستم به شدت به او وابسته است. غم فقدان او پدر را سریع‌تر شکسته می‌کرد و او بد اخلاق و عبوس‌تر می‌شد. به تدریج سایه‌ی حضورش در محل کار را کم و کمتر کرده، خانه نشین شد. پدر در ویلای مسکونی یک سرهنگ ارتشی شغل باغبانی از باغچه‌ها و فضای سبزش را به عهده داشت. در باغبانی هم خبره و کارآمد بود، اما از نوعی تنبلی و خودخواهی رنج می‌برد که اراده‌ی کار و تلاش را از او می‌گرفت. در یکی از محلات پایین شهر در یک خانه‌ی بسیار قدیمی زندگی می‌کردیم که حیاطی بزرگ با باغچه‌های متعدد داشت. از درخت توت تا گردو در آن کاشته شده و داخل یکی از باغچه‌ها هم گل‌های بنفشه وجود داشت که در فصل بهار با رنگ‌های زرد و بنفش خودنمایی کرده، زیبایی خاصی به حیاطمان می‌داد. من همیشه عاشق این گل‌ها بوده با آن‌ها بهاری می‌شدم. برادر و همسرش طاقت غرولندهای همیشگی پدر را نیاورده و بعد از سالگرد مادر چند محله دورتر خانه‌ای اجاره کردند و از پیشمان رفتند. مراد، برادرم کفاش بود و وضعیت مالی نسبتا خوبی داشت. با خانه نشین شدن پدر هر ماه مقدار کمی کمک خرجی به او می‌داد. سال بعد از آن هم خواهرم معصومه در پانزده سالگی ازدواج کرده، به شهرستان مهاجرت کرد. تنها ده سال داشتم که مسئولیت خانه‌داری و انجام کارهای پدر و برادرم مهران، به دوشم افتاد. با این‌که پدر تمایل چندانی به درس خواندن من نداشت، اما دست و پا شکسته و با دلگرمی و حمایت مهران به مدرسه می‌رفتم و هم‌زمان در دو جبهه تلاش می‌کردم. کارهای خانه و ایرادگیری‌های پدر خسته‌ام می‌کرد، اما کمک‌های همیشگی مهران به من انگیزه و امید دوباره داده، سختی‌ها و کمبودها را تحمل می‌کردم. مخصوصا که شاهد بودم، خودش هم‌زمان هم درس می‌خواند و هم کار می‌کرد. صبح‌ها به مدرسه رفته و بعد از ظهر در کفاشی مراد کار می‌کرد و کمک خرج خانه بود. پدر، پنج سال قبل از فوت مادر به دلیل نبود شغل و کار مناسب، بار و بندیل زندگی‌اش را از یکی از شهرستان‌های شهر همدان جمع کرده، با خانواده به پایتخت مهاجرت می‌کند. به امید زندگی بهتر و شرایط آسان‌تر در یکی از محلات جنوب شهر با کمک مراد، این خانه‌ی قدیمی را خریداری کرده و ساکن می‌شوند. بعد از چند سال کارگری بالاخره در خانه‌ی بزرگ یکی از سرهنگ‌های معروف ارتش کار باغبانی به او سپرده می‌شود، ولی پدر هیچ‌گاه شخصیت ثابت و مستحکمی نداشت و به دنبال بهانه‌های واهی برای از زیر کار در رفتن و دعوا و کشمکش با مادرم بود.‌ آن زمان مانند الان کالبد شکافی برای پیدا کردن درست علت مرگ و میر آدم‌ها نبود. مخصوصا افراد ضعیف و مستضعف که در منازل شخصی فوت می‌کردند. به همین دلیل علت فوت مادرمان که در نهایت سلامت به سر می‌برد، برای ما مانند یک راز باقی ماند. من همیشه گمان می‌کردم به مرور زمان از دست اخلاق‌های پدر دق کرد؛ اما با این وجود پدر را همیشه دوست داشتم، مخصوصاً که او هم بعد فوت مادر و خالی شدن خانه از وجود برادر و خواهر بزرگ‌ترم به من و مهران وابسته‌تر شد. با وجودی که معصومه را در سن پایین شوهر داد، در مورد من این‌گونه عمل نکرده، خود خواستگارها را رد می‌کرد. شاید هم علتش همان خودخواهی ذاتی‌اش بود که نمی‌خواست با شوهر دادنم کارهای خانه به دوشش بیفتد. در هر صورت من کاملا راضی بوده و بودن در کنار او و مهران را به ازدواج‌های این‌گونه و در سن پایین ترجیح می‌دادم. به هر حال من و مهران به سختی بزرگ شدیم و من توانستم دیپلم بگیرم. هیچ‌وقت به دانشگاه رفتن فکر نکردم. چون همان‌طور که مطمئن بودم پدر زیر بار این عمل نمی‌رود، همان‌قدر هم می‌دانستم در شرایط کنونی قدرت قبول شدن را نخواهم داشت. به خصوص که مصادف با روزهای انقلاب فرهنگی شده، بالاجبار خانه‌نشین شدم. مهران بعد از گرفتن دیپلم و خدمت سربازی دو سال بعد از انقلاب در سازمان آب شهر توانست به عنوان نگهبان استخدام شود‌. با شروع جنگ تحمیلی در آن سال‌ها متوجه شدم که علاقه‌ی زیادی به جبهه رفتن دارد؛ اما پدرم به‌ شدت مخالف بود و اجازه نمی‌داد. نمی‌دانم از ترس به خطر افتادن جانش بود یا چون خرجی خانه به عهده‌اش بود. بارها در این مورد با هم دعوا و بگو مگو کرده و هر بار پدر در نهایت با عاق کردنش، او را از تصمیمش منصرف می‌کرد. اوایل تابستان بود که مهران به من خبر داد که سازمان هلال احمر برای امداد و آموزش نیرو استخدام می‌کند. به من پیشنهاد داد به آنجا مراجعه و بدین ترتیب هم بی‌کار نبوده و هم بتوانم کمک‌های اولیه و امداد را فرا بگیرم. از پیشنهادش با خوشحالی استقبال کردم. با وجودی که پدر دل خوشی از این قضیه نداشت با حمایت او به سازمان مراجعه کردم. دختران هم سن من در آن زمان هر کدام یکی، دو بچه داشتند، ولی من خوشحال از متفاوت بودن عضو سازمان شده با اشتیاق مددکاری را آموزش می‌دیدم. این رفت و آمد‌های مستمر من به سازمان تولید عشقی ماندگار را برایم سبب شد. مسافت رفتن به سازمان و بازگشت به خانه را با مینی‌بوس طی می‌کردم و ساعت‌های ثابت رفت و آمدم باعث شد با مینی‌بوس قرمز رنگ که راننده‌ای چشم آبی داشت و وظیفه‌ی حمل‌ و نقل مسافرین در این ساعات به عهده‌اش بود، طی طریق کنم. روزها و هفته‌های نخستین اهمیتی به راننده نمی‌دادم؛ اما به مرور نگاه‌های خیره‌اش در آینه به خودم و بازگرداندن کرایه موجب شد به او دقیق شوم. ابتدا فکر می‌کردم در شمارش کرایه اشتباه می‌کند ولی وقتی روزهای بعد هم تکرار شد، متوجه شدم منظوری پشت این قضیه دارد.
  17. #پارت سوم اگر روزی به قلبی که خود با دستانت شکستی و تکه‌هایش را هم جمع نکردی، رجوع کردی و دیدی خود تکه‌ها را به‌سختی به‌‌هم بند زده و چسبانده! تعجب نکن، حتی امید به بازگشت خشم دوباره‌ات هم کافی است، تا انگیزه‌ای برایم شده و خود را مجدد برایت از نو بسازم.
  18. #پارت سه در روز بعد پدر احسان با مرتضی در محل کارش تماس گرفته و برای عصر جمعه در منزلمان قرار ملاقات گذاشتند. مرتضی کارمند سازمان آب و فاضلاب بود و زمانی با برادرم، مهران همکار بودند. تنها پنج سال دیگر به بازنشستگی‌اش باقی مانده بود و او که همیشه‌ی عمر، انسانی کاری و پر تلاش بود، از همین حالا برای آن روزها استرس و اضطراب داشت. گاهی فکر می‌کنم خدا بعضی انسان‌ها را فقط برای کار و تلاش آفریده و زندگی برای آن‌ها هم معنی با کار شبانه روزیست و اگر کار را از آن‌ها بگیرد، چند روز نشده خواهند مرد. احساسات من با مرتضی زمین تا آسمان فرق می کرد؛ اما با وجود اختلافات فراوان در رفتار و کردار بیست و سه سال تمام کنار هم زندگی کرده بودیم. واقعا یک عمر که برای من به اندازه‌ی چند روز گذشته بود. شاید هم به‌ خاطر نوع زندگی یک‌نواخت، کسالت بار و بدون شور و عشق بود؛ اما با دیدن هیجانات و اضطراب الناز من هم بعد از گذشت بیست و سه سال حس او را درک کرده با او دچار هیجان شدم. نمی‌دانستم چرا ولی به‌ شدت برای روز خواستگاری‌اش هیجان‌زده بودم. حتی مرتضی از این تغییر رفتارم متعجب شد، چون قبلاً هم برای دخترمان خواستگار آمده ولی من با آرامش و خون‌سردی طی کرده بودم. احساسی که غروب آن روز، علتش برای شخص خودم هویدا شد. گویی روح انسان مقوله‌ای جدا از دنیای مادیات و زمان و مکان مشخصه‌اش بوده وقایع را زودتر از انجامش فهمیده و حس می‌کند. نمی‌دانم چرا ولی زمانی که لباس پوشیده خود را برای حضور خواستگاران آماده می‌کردم، دستم به طرف گل سینه‌ی قدیمی‌ام رفت و بدون قصد قبلی آن را بر روی سینه‌ی پیراهنم زدم. زمان زیادی از آن گذشته و دیگر گل سینه زدن از مد افتاده بود، اما من همیشه این یادگاری عزیزم را دوست داشتم. شبیه پروانه بود با نگین‌های رنگین و درخشان. با شنیدن زنگ در آپارتمان چادر مجلسی حریرم را سر کرده، از اتاق خارج شدم. الناز با گونه‌هایی سرخ کنار در آشپزخانه به انتظار ایستاده بود. مرتضی در ورودی واحدمان را باز و مهمان‌ها را به داخل دعوت کرد. می‌دانستم احسان، مادرش را پنج سال قبل بر اثر بیماری نارسایی کلیه از دست داده و با پدرش به تنهایی زندگی می‌کردند. برادر بزرگ‌ترش دو سال قبل ازدواج کرده و مستقل شده بود. خود را به سمت در نزدیک کردم و با دیدن چهره‌ی میانسال فردی که بعد از چند ثانیه فهمیدم پدر احسان است، درجا خشکم زد. مسیر نگاه او هم بعد از دست دادن و احوال‌پرسی با مرتضی به سمتم افتاد و با نگاه به صورت و سپس گل سینه‌ی مذکور، شگفت زده به رویم خیره ماند. به ثانیه‌ای نگذشته مرا شناخت. اگر گذر زمان چهره‌ام را تغییر داده بود، اما مطمئن بودم با دیدن خال‌های روی گونه و از آن مشخص‌تر گل سینه بوی آشنایی قدیمی‌مان را حس کرده، ولی من در همان نگاه اول او را شناختم. چشمان آبی‌اش همان فروغ و درخشندگی گذشته را داشت. هر چند گرد میانسالی به روی موها و محاسنش نشسته بود. خدای من یعنی واقعا دنیا این‌قدر کوچک است! امیر، پدر احسان بود! مرتضی از مکث و سکوت طولانی بین‌مان متعجب شده، از نگاه‌های خیره‌ی امیر به رویم که لحظه‌ای به سمت دیگری کشیده نمی‌شد، دچار تردید شد. همان‌گونه با چشمانی سردرگم صدا بلند کرد: -آقای دلاور، ایشون همسرم مهناز هستند. امیر با شنیدن نامم تکانی خورد و همان‌طور شوک‌زده به مرتضی و مجدد به من نگریست و به زحمت سلام کرد. سرم را پایین انداخته، پاسخ‌گوی سلامش شدم و به داخل پذیرایی دعوت‌شان کردم. متعجب شدم که چرا در طول این یک سال فامیلی احسان را از الناز نپرسیده بودم. شاید هم گفته بود، اما آن‌قدر فکرم متمرکز نبوده که به این آشنایی قدیمی برسم. احسان خندان و شادمان با دسته گل و شیرینی به سمتم آمد و گفت: -ممنون خانم برهانی. می‌دونم امشب رو از لطف شما دارم. در حقم مادری کردید. به رویش نگریستم. بارها عکسش را در گوشی الناز دیده و حتی یک بار حضوری دم در دانشکده ملاقاتش کرده بودم. هیچ‌گونه شباهتی با پدرش نداشت. چهره‌ای سبزه‌رو با چشم‌های قهوه‌ای تیره و قدی متوسط. شاید او هم مثل امیر من به دایی‌اش کشیده بود. دسته گل و شیرینی را از او گرفته، به زحمت لبخند به رویش زدم. برادر بزرگ‌تر و همسرش نیز آمده بودند. تعارف کرده، همه روی مبل‌های سالن نشستند. وارد آشپزخانه شدم. صورتم گلگون شده، تپش قلب گرفتم. انگار برای من خواستگار آمده. مانند دختران دم‌بخت هیجان و استرس داشتم. چگونه بعد از این همه سال و این‌طور غافل‌گیرانه دوباره یکدیگر را یافته بودیم. امان از روزگار و بازی‌های بی‌رحمانه‌اش که با دل آدمی چه ها که نمی‌کند. چرا خاکستر عشق نافرجام گذشته این‌گونه گُر گرفته. دیگر سنی از من گذشته. این تغییر حالات بعید است. نمی‌دانم چگونه استکان‌ها را از چای پر کرده به دست الناز دادم. او هم هاج و واج از تغییر رنگ چهره و رفتارم مرا می‌نگریست. -مامان! طوریت شد؟ چرا این‌طور بی‌قرار شدی؟! سریع خود را به کوچه علی چپ زده، من و من کردم: -نه، چیزیم نیست، به خاطر تو دلشوره دارم. همان‌طور که او را به خارج از آشپزخانه هدایت می‌کردم، دستپاچه ادامه دادم: -بهتره چایی رو ببری، خیلی طولانی شد. زشته! الناز صورتم را بوسید و پشت سرم وارد پذیرایی شد. مهمان‌ها با حضور مجدد ما از جا برخاستند. آن‌ها را دعوت به نشستن کرده کنار مرتضی روی مبل نشستم. الناز هم مشغول تعارف کردن چای شد. امیر درست مقابل ما نشسته با دیدار دوباره‌ی من ناخودآگاه محو چهره‌ام شد. چشمانم را از تیررس نگاهش دزدیدم. می‌ترسیدم با تکرار این نگاه‌ها بقیه متوجه شده و مرتضی دچار شک و ابهام شود. با دلشوره‌ای عجیب گوشه‌ی چادرم را با دست می‌چلاندم. امیر متوجه اضطرابم شده دست از کنکاش صورتم برداشت. با توجه به صورت مرتضی بحث صحبت و گفت‌وگو را از سر گرفت. نمی‌فهمیدم چه می‌گویند و درباره‌ی چه موضوعاتی حرف می‌زدند. دیگر در این زمان و مکان نبودم.
  19. پارت_ ۲ با صدای الناز از خاطرات کودکی‌ام به دوران کنونی سُر خوردم، هنوز لبخند کم‌رنگ یادآوریِ آن سال‌ها گوشه‌ی لبم چشمک می‌زد. به سمتش نگاه کردم، چقدر چهره‌اش شبیه چهره‌ی جوانی خودم بود، با این تفاوت که روی گونه‌ی سمت چپم نزدیک به خط لب دو خال کوچک سیاه به موازات هم قرار دارند که به نوعی چهره‌ی من را خاص کرده؛ اما در نگاه‌های او شیطنت و بانمکی موج می‌زند که خواستنی‌ترش می‌کند. - سلام مامان گلم، خسته نباشی! کلاسورش را روی میز گذاشته به سمتم خم شد و گونه‌ام را بوسید. - سلام الناز خانم، زود اومدی. چشمان مشکی‌اش را به طرز بانمکی گرد کرد. - امتحان دادم و اومدم دیگه، یادت رفته بود؟! سرم را به تایید حرفش بالا و پایین کردم. -آهان! راست میگی، حواسم نبود. بو کشیده چشمانش برق زد. - آخ جون! نهار لوبیا پلو داریم؟! - آره، البته اگه کمک کنی زودتر از دست اینا خلاص بشم. و به لوبیاهای پخش شده‌ی روی میز اشاره زدم. دستانش را به طرز بانمکی روی چشمانش کشید. - به روی چشم! لباس‌هام رو عوض کنم، اومدم. الناز همان‌طور که کلاسورش را برداشته از آشپزخانه خارج میشد، پرسید: - امیر کی میاد؟ -برای نهار میاد، با دوستاش رفته زمین فوتبال. سرش را برگردانده شیطنت کرد. -این پسره آخر سر یه دست و پایی خرد نکنه ول کن فوتبال نمیشه! به رویش چشم‌ غره رفتم. - خدا نکنه مامان، زبونت رو گاز بگیر. یاد برادرم مهران افتادم، مهران چهار سال از من بزرگ‌تر، ولی همیشه رفتارش نسبت به من پدر‌گونه بود. یعنی همان‌طور که مهربانی و دلسوزی پدرها را داشت، مثل آن‌ها هم سخت‌گیر و غیرتی بود. مهران هم عاشق فوتبال بود و همیشه در دوران کودکی و نوجوانی زانوهای شلوارش پاره بود، البته وقتی بزرگ‌تر شد حرفه‌ای‌تر هم بازی می‌کرد؛ ولی آن دوران مصادف با زمان انقلاب و جنگ شد و کم- کم از عشقش فاصله گرفته، به عشقی بزرگ‌تر از ورزش دست پیدا کرد. درست می‌گویند که حلال‌زاده به داییش می‌رود. امیر هم از لحاظ قیافه و هم خصوصیات اخلاقی، شباهت بسیاری به مهران داشت و من هم عاشق این شباهت‌ها بودم. الناز به آهستگی و حالتی که حاکی از شرم و خجالت داشت پرسید: - مامان به بابا گفتی؟ باز هم بدون این‌که بخواهم از دنیای خیالم بیرون کشیده شدم. - هان! چی؟! با حرص لوبیای در دستش را داخل سبد انداخته و غر زد. - مامان! قضیه‌ی احسان رو.. . حواسم جمع حالتش شده، سر تکان دادم. -آهان! خواستگاری رو میگی. همان‌طور که از جا بلند شده و لوبیاها را به برنج در حال جوش اضافه می‌کردم، گفتم: - خودت که بابات رو خوب می‌شناسی، اگه بگم هزار جور سین- جین می‌کنه؛ از این‌ جور رابطه‌ها خوشش نمیاد. الناز با اکراه روی صندلی ولو شد و با ناراحتی گفت: - همچین میگی رابطه، انگار چه خبر بوده! خب هم دانشکده‌ایمه، خلاف شرع که نکردیم. - می‌دونم مامان جون؛ ولی شما یک ساله با هم دوستید، نمی‌خوام بابات اینو بفهمه. الناز صاف نشسته چشمانش را جدی به چشمانم دوخت. - باشه. من قول میدم بابا از این دوستی یک ساله چیزی نفهمه، فقط بهش بگو تو دانشکده منو دیده و خواستگاری کرده. در کنار اجاق گاز دل نگران بازوانم را در هم حلقه کردم. -ولی فکر نمی‌کنی هنوز برای ازدواجتون زوده! تو حالا باید چند سال دیگه درس بخونی. با چشمان ملتمسش شرایط را توجیه می‌کرد. -خوب مامان، احسان هم داره کارشناسی ارشد شرکت می‌کنه. فقط می‌خواد، خیالش راحت باشه. یه نامزدی ساده می‌گیریم، بعد هر وقت درسمون تموم شد اون‌وقت عروسی می‌کنیم. کفگیر را از روی گاز به دست گرفته، برنج را هم زدم و همان‌طور که شماتت‌گونه براندازش می‌کردم، ادامه دادم: -خب پس شما دو تا با هم بریدید و دوختید. نظر بزرگترها هم کشکه دیگه! -اِوا مامان! حالا خوبه تو از اولش در جریانی. - من آره. ولی حرف آخر رو باید بابات بزنه. الناز بلند شده به سمتم آمد و همان‌طور که چهره‌ی مهربان گول زننده‌ای به خود گرفته بازویم را نوازش کرد و گفت: - خب واسه همین از مامان جون عزیزم می‌خوام که باهاش صحبت کنه. آخه رگ خوابش دست تویه. به نیش‌خند کنار لبش نگاه کرده، چشم غره به رویش زدم. -خیلی خب، باشه. دیگه بیشتر از این منو خر نکن! امشب بهش می‌گم ولی بهت قول جواب مثبتش رو نمیدم. الناز با شوق سرم را بوسید. نفس راحتش را از گلو خارج کرد. -همین هم غنیمته مامان گلم! همان زمان تلفن همراهش زنگ خورد و چشمانش به روی آن سر خورد. با خنده گفتم: -برو حلال زاده زنگ زد. الان تخلیه‌ی اطلاعاتیت می‌کنه! الناز با شرم ساختگی به سمت گوشیش رفته، آن را از روی میز برداشت و به سمت اتاقش پا تند کرد. احساس پیری کردم. دخترم به سن ازدواج رسیده بود. حتما بعد از چند سال هم نوه‌دار می‌شدم و یک پا مادربزرگ. گذشت زمان هست و دست ما نیست! ما تنها بازیگر‌های بازی زندگی هستیم. عروسک‌های خیمه‌ شب بازی که باید تا انتها بازی را به سرانجام خود برسانیم. آخر شب در اتاق مشترکمان موضوع را به مرتضی گفتم. کمی من و من کرد و از قول الناز گفت که تنها حواسش به درس و تحصیل بوده و خواستگارهای قبلی را رد می‌کرده. به او خاطر نشان کردم که الناز از فرد مذکور خوشش آمده و راضی است. کمی این دست و پا کرد ولی بالاخره رضایت داد، برای آشنایی و خواستگاری به منزلمان بیایند. وقتی فردای آن روز موافقت پدرش را به او ابراز کردم، آن‌قدر خوشحال شد که سر تا پایم را بوسه باران کرد. از برق چشمان عاشقش من هم دوباره عاشق شدم و یک لحظه مانند او حس عشق و زندگی دوباره به جان و تنم رسوخ کرد. احساسی که سالیان سال از آن فاصله گرفته و به دست فراموشی سپرده بودم.
  20. پارت_ ۱ داخل آشپزخانه روی میز نهارخوری پر بود از لوبیا سبزهای پاک نشده. به تنهایی روی صندلی نشسته و مشغول خرد کردن لوبیاها بودم. الناز و امیر عاشق لوبیا پلو بودند و قصد داشتم برای نهار از همان لوبیا پلو‌های خوشمزه‌ای که ته‌چین سیب‌زمینی داشت، درست کنم. بچه‌ها عاشق دست‌پخت من و من عاشق آن‌ها بودم. دخترم بیست ساله و سال دوم دانشکده‌ی حقوق بود و پسرم امیر سال اول دبیرستان. یاد بیست سالگی خودم افتادم؛ سال پنجاه‌ و نه بود و اوایل انقلاب و شروع جنگ تحمیلی، چقدر دوره‌ی بیست سالگی من با دخترم فرق می‌کرد؛ من حتی از نعمت داشتن مادر و نگرانی‌ها و دغدغه‌های او بهرمند نبودم و مسئولیت خانه‌داری پدر و برادرم هم بر عهده‌ام بود، آن‌ هم از زمانی دورتر، تنها زمانی که هشت سال بیشتر نداشتم مادرم را از دست دادم. آن روز کذایی هیچ‌گاه از ذهنم خارج نشد؛ مهر ماه سال هزار‌ و‌ سیصد‌ و‌ چهل‌ و‌ هفت بود و اولین برادرزاده‌ام تنها سه روز بود که چشم به دنیا گشوده و چراغ خانه‌ی ما را مُنور ساخته بود. آن زمان برادر بزرگم و همسرش همراه با ما زندگی می‌کردند، اقوام و همسایگان برای دیدن نوزاد و عیادت مادرش به خانه‌ی‌ ما آمده و من و خواهرم معصومه از آن‌ها پذیرایی می‌کردیم. نزدیکی‌های غروب که به تازگی خانه از وجود مهمان‌ها خالی شده بود که مادر بساط خرد کردن کله قند را در ایوان پهن کرده، به بهانه‌ی خالی شدن قندان‌ها با آن دستگاه قند خردکنی قدیمیش که برای من هم‌چون آهنگی موزون طنین‌انداز میشد، شروع به خُرد‌ کردن کله‌قند کرد. چهره‌ی معصوم و مهربان مادرم با آن قد بلند و اندام نحیفش که برایم زیباترین تندیس الهی بود، هنوز در تصورم زنده و جاندار است. چقدر مادر و بودنش خوب و دید نیست، زیباترین احساسی که من به نآگاه و زود از دست دادم. پدرم که آن زمان پنجاه و پنج سال داشت؛ ولی هم‌چون تمامی دوران زندگی‌اش اخمو، خسته، ناراضی و گله‌مند از همه در اتاق خودش همان‌طور که به پشتی تکیه داده و پاهایش دراز بود، بعد از خوردن چای زیر لب غر- غر می‌کرد. نمی‌دانم چرا و چگونه اتفاق افتاد که مادر ناگهان تغییر رنگ چهره داده و مانند زنان باردار حالت تهوع پیدا کرد. سریع از پله‌های ایوان پایین دویده کنار باغچه بالا آورد و همان‌جا واژگون شد. مانند گل‌های بهاری که به خزان رسیده باشد، پژمرده شده خشکید. مادری که سال‌ها صبوری کرده، سختی‌های زندگی و فرزندان را به دوش کشیده و از همه مهم‌تر با پدر سرسخت، لجوج و ایرادگیر من زندگی کرده بود؛ حال زمانی که تنها چهل‌ و‌ پنج سال داشت، ناگهانی از دنیا رفت‌. شادیِ به دنیا آمدن اولین نوه در خانه‌ی ما به عزا تبدیل شد و من در اوج کودکی و نیاز به وجود مادر، سیاه‌ پوشِ رحلت او شدم. مادر رفت و به من در سن کودکی حس بزرگ شدن و مسئولیت مادر بودن را عطا کرد، پدرم دیگر ازدواج مجدد نکرد. نمی‌دانم به‌خاطر حضور ما بود یا به‌ خاطر اخلاق‌های گاه و بی‌گاهش؛ ولی هر چه بود به خوبی می‌دانست دیگر نمی‌تواند زنی مانند مادرم صبور و قانع پیدا کند. پدر حتی در زمان‌های جوانی‌اش چندان تن به کار نداده، در اولین فرصت دستمال به سر می‌بست و سردرد و بیماری را بهانه کرده، مهیای استراحت و دراز کشیدن میشد. گه‌گاه لحاف و تشک پدر جمع می‌شد و بیشتر اوقات در اتاقش روی زمین پهن بود. با آن متکاهای بزرگ روکش مخمل قرمز که همیشه برایم عجیب به نظر می‌رسید که باید تعدادش چهار تا پنج عدد میشد، تا او احساس رضایت از تکیه بر آن‌ها را پیدا می‌کرد.
  21. نام رمان: غریبه‌ای آشناتر از همه نویسنده: م.م.ر ژانر: عاشقانه، اجتماعی خلاصه: اکنون مادری هستم با دو فرزند که نتیجه‌ی یک زندگی تحمیلی اما سراسر تجربه است. روزی دختری پُر شور و هیجان‌زده از عشق و زندگی بودم که برای به‌دست آوردن لذت زندگی با پسر راننده مینی‌بوس چشم‌ آبی کل ابیات فروغ را با جان و دل بوییدم و به‌خاطر سپردم؛ اما نشد آن‌چه که باید می‌شد و سرنوشت طور دیگری او را در مسیر زندگی‌ام قرار داد. مقدمه: سلام بر غریبه‌ای که آشناتر از همه شد. نمی‌دانم از کجا آغاز کنم، از ابتدای تولد یا از پایان آن؟! هم اینک که قلم در دست گرفته‌ام احساس می‌کنم چیزی برای نوشتن ندارم. کبوتر خیالم به آسمان‌ها پرواز نمود و از نقطه‌ی تمرکز فکری‌ام خارج شده، یاری‌ام نمی‌کند. یک روز غم‌انگیز خزان زده‌ی پائیزی که آسمان هم غبارآلود و غم‌بار است و مرا به گذشته‌های دور که در کنار دل‌گرفتگی و رنج حال سرزندگی و هیجان‌زدگی را نیز به یادم می‌آورد دعوت می‌کند.
  22. #پارت دوم در دوران کودکی‌ام سقف آرزوهایم بزرگ بود و هر شب دانه‌- دانه ستاره می‌چیدم، اکنون که یک زن هستم و به‌دنبال آن ستاره‌ها دانه‌- دانه روزگار را جست‌وجو می‌کنم و تنها اثری که از آرزوها و ستاره‌ها می‌بینم، اندوه و خاکستری از گذشته‌‌است؛ کاش کودکی می‌ماندم که هیچ‌گاه سقف آرزوهایش کوچک نمی‌شد.
  23. #پارت اول گاهی به‌ خود می‌گویم عاشق چه چیز این قلب سنگی شدم؟! اویی که این‌گونه زخم می‌زند و می‌رود، حتی نیم‌نگاهی هم به خرده شکسته‌هایی که خود باعثش بوده نمی‌اندازد، باز و باز به مغزم تلنگری زده این‌گونه صورت مسئله را پاک می‌کنم، در راه عشق و دوست داشتن نیازی به چون و چرا ندارم، دوستش دارم و بی‌بهانه دوستش خواهم داشت.
  24. تو را جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانی مگر جان بی تو می ماند در این تندیس انسانی
  25. تو را جانم صدا کردم ولیکن برتر از جانی مگر جان بی تو می ماند در این تندیس انسانی
×
×
  • اضافه کردن...