-
تعداد ارسال ها
509 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
#پارت پانزدهم گاهی زخم خوب است چون مرهم، درد دارد ولی دردش شیرین است. چرا از زخم خوردن بترسم؟ وقتی قلب زخم خوردهی من و تو اینچنین ما را بههم گره زد، آرزو دارم گرهاش تا قیامت باز نشود، به جهنم که زخمش هرگز بهبود نیابد!
-
#پارت چهاردهم شادی جادوی عشق است که از چشمان من تراوش کرده بر جان شیرین تو مینشیند. چه زمانی شادی در من فوران میکند؟! آنگاه که تو را در آغوش کشیده! در آغوش میکشمت تا بسیاری از دردهایم را درمان شوی، داروی دردهای بیدرمانم!
-
#پارت سیزدهم قربان حال دوست شدن از شیر مادر حلالتر است و مرا از نو زنده میکند، بار دیگر و بارهای دیگر قربانت می روم. آنقدر دوستت دارم که گاهی به قلب خود نیز شک میکنم.
-
#پارت دوازدهم کاش در کنار آشیانهی دلم، خانهی قلب دوست همسایه میکرد تا هر شب بعد از دید زدن خانهی همسایه چشم میبستم. و اگر شبی چشمانم به دیدن رویت منور شود دیگر چشم بهروی هیچ ماهی باز نمیکنم.
-
#پارت یازدهم جانم تنهاییت را خریدارم... کاش فاصلهی بین من و تو قد بیوفاییام بود تا با رسیدن به تو کل تنهاییات را مردانه بهجان میخریدم.
-
#پارت دهم شب را دوست دارم، سکوت و تنهاییاش را آنگاه که در تاریکی فضایش خاطرهی چشمانت برایم تداعی میشود و روی هر چه سیاهی را کم میکند. شب را به یاد چشمان سیاهت دوست دارم، حاضرم به خاطر داشتنش روزگارم هم سیاه شود.
-
#پارت نهم من در زمانهای زندگی میکنم، که در برابر دلگیریها و دلخوریها، یاد گرفتهام سکوت کنم. سکوت من از رضایت نیست! باور حرفهایم را کسی نپذیرفت؛ پس به خلوت تنهایی سکوت روی آوردم و غمهایم را در دل، تنها برای قلبم بازگو کردم، هر چه باشد، غرورم را حفظ کردهام، باقی هر چه بادا باد.
-
#پارت هشتم گاهی فکر میکنم جای خالیات در قلبم را پر از سنگ کنم؛ اما سنگ نگذاشته پر شده از شقایق! بیا تا دانه- دانه شقایقهای درون قلبم را به زیر پایت پر- پر کنم و عشق را با شقایق از نو بسازیم.
-
#پارت هفتم من هنوز در چین و شکن فری موهایم دنبال قلب گمشدهی یار میگردم؛ در میان تارهای پیچیدهی موهایم، عشقی فریاد میزند و خود را به در و دیوار قلبم میکوبد! تو را درخواست میکند و عطش خواستنت او را به کویر میرساند. من در بیابان دلتنگی و تنهاییام اسیر شدهام، گم گشتهام. ای عشق مرا دریاب.
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
سلام.ممنوعهها اصلاح شد. با تشکر @f.m- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
-
معرفی و نقد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
بله متوجه شدم و متشکر از ایدههای خوبتون.سپاسگزارم🙏- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
معرفی و نقد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : صفحه نقد رمان ها
سلام و با تشکر از نقد زیبای شما میتونم بپرسم تا پارت چند خوندید؟؟ چون خیلی از سوالات پیش آمده تو ذهن شما در پارتهای بعدی رفع میشه.مثل خصوصیات اخلاقی همسر کارکتر اصلی و همینطور تحقیقات در مورد خواستگار.در مورد قسمت اول بنده قصد فلاش بک کامل به گذشته ی کارکتر نداشتم،فقط توضیح مختصری در مورد گذشتهش بود و اینکه این یه سرگذشت واقعی از یه فرد واقعی بود که در حد توضیح قصد ارایه ش رو داشتم و گرنه بعد که وارد سیر داستان میشه از خاطره نویسی کم میشه. در مورد ویراستاری دقیقا اشتباهات زیاده و باید رفعشون کنم. بازم تشکر فراوان بابت وقت ارزشمندتون که برای خوندن رمان بنده گذاشتید.🙏🌹- 4 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت ششم امروز صدای وانتی را از داخل خانه شنیدم: آهن پاره، وسایل منزل شکسته، روحی قراضه، ملامین خریداریم. پنجره را باز کرده، صدایش زدم. - آقا، قلب شکسته هم خریدارید؟! داد زد: - نه خانم! قلبش اگه خوب بود که نمیشکست! امروز فهمیدم چرا قلبم را شکستی؟! قلب خوبی برایت نبودم، پس چشمم کور، با قلب شکستهی بدون ترمیم ادامه خواهم داد!
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ویراستاری
درخواست رصد و ویراستاری رمانم رو برای انتشار در سایت دارم.تا پارت ۴۰ بدون ممنوعه یکبار رصد شده.ممنون.- 29 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت آخر سلام بر غریبهای که آشناتر از همه شد. نمیدانم از کجا آغاز کنم، از ابتدای تولد یا از پایان آن؟! هم اینکه قلم در دست گرفتم و میخواهم چند سطری برای یادگاری حک کنم. احساس میکنم هیچ نمیدانم! کبوتر خیالم به آسمانها پرواز نموده، از نقطهی تمرکز فکریم خارج شده و یاریم نمیکند. هم اینکه مینگارم در یک روز غمانگیز خزان پاییزی به سر میبرم. آسمان غبارآلود و غمبار است و مرا به گذشتههای دور که چه سان از ایام خزان، دل گرفته و رنجور و در عین حال پُر شور و هیجانآور است، به یادم میآورد. بله، مریم جان! سالهاست از رویاهای شیرین دخترانهام میگذرد. از شیطنتها، بازیگوشیها، عاشق شدنهای یواشکی و... . جوانی آغاز هر سر آغازیست که مرا به یاد این بیت شعر معروف میاندازد: جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نَجُستم زندگانی را که گم کردم جوانی را سعی کن از ایام جوانی، از دنیای پاک دخترانهات، بهترین خاطرات را بسازی، چرا که تا چشم بر هم زنی این دوران به پایان میرسد. من از خود بگویم آن زمانی که دختری بیش نبودم. تنها دوست داشتم بنویسم، افکار شاعرانه داشتم و هر چیزی در من به مانند تولد بود. احساس عجیبیست به ذرهترین، هستی داشتم، همهچیز را دوست داشتم و به هر چیزی اعتقاد. عشق و محبت بهترین و زیباترین کلمات برایم بودند. چه شبها تا به سحر مینوشتم و طرح میکشیدم. میاندیشیدم که زندگانی همین است و بس. رویاهای شیرین بهترین یاورم در خلوت تنهاییم بود. چه کاخ باشکوهی از محبت برای خود میساختم و خود را ملکهی آن میدانستم. چه زیبا سفری بود، به خیال اندیشههای نادیدنی و دست نیافتنی که مرا به بلندای آن سوق میداد. قلبم مالامال از محبت، عشق و اطمینان بود و هرگز جایی برای نفرت نداشت. قلبم جایگاه مطمئن برای رازهای نهانی دوستان بود. امروز مادر دو فرزند هستم و کیلومترها با آن احساس فاصله دارم. امروز حقیقتها به نوع واقعی جلوه نمودند. دیگر نمیتوانم چون گذشته احساس شاعرانه داشته و دختری سبکبال بیخیال باشم. مسئولیت مادری و مشکلات زندگی سوژهی خیالاتم شده است. تنها خواهش من از تو مریم عزیزم این است که بهترین دوستان را دریابی و در راه علم و تحصیل کوشا باشی انشالله. دوست دارت: مهناز ساعت یک و نیم، نیمه شب. ۷۶/۷/۲۰ با تمام قلبم تقدیم به روح عمهی عزیزم مهناز و عموی مهربانم. با تشکر از شما خوانندهی عزیز که همراه مهناز مهربان قصهام بودی. ای گل شبرنگ و همزادم، من به مثل مردمان سرزمین یاس در درون بذر جدایی را نخواهم کاشت و تو ای آشنای دیرپای تا پایان فرداها در میان نیمهی من جای خواهی داشت. "پایان" -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و شش از نوع رابطهام با مرتضی بگویم به لطف مشاورههایی که با هم رفتیم، اوضاع بهتر شده. نمیتوانم بگویم رابطهی مشکلداری که چند سال لنگ- لنگان جلو رفته به این زودی ترمیم پیدا کرده، ولی به آیندهاش امیدواریم و سعی میکنیم همدیگر را بهتر بشناسیم. اینکه تلاش میکند به توصیههای مشاور عمل کند، برایم بسیار ارزشمند هست. وقتی غرورش را بهخاطرم زیر پا گذاشته و دوست داشتنش را به زبان میآورد یا بدون واهمه از پس زده شدن محبتش را به من علنی نشان میدهد، متوجه میشوم چقدر حفظ زندگیاش با من برایش در الویت قرار دارد. خود را مثل گیاهی بیآب و نور میبینم که حال با رفتار او دوباره طراوت و سبزی از دست رفته را مییابد. فهمیدم چقدر این سالها به این مهر و محبت امن احتیاج داشتم. واقعا زن بدون دیدن عشق چون گل میخشکد و پژمرده میشود. حال تغییر یک زندگی تکراری روزمره را با زندگی که نگاه و طعمش عاشقانه و دوست داشتنی است را به خوبی درک میکنم. من به وصیتت عمل کردم، که آن هم شکستن قسم و تغییر نوع زندگیام بود؛ اما تو هم در آن دنیا حواست به ما باشد و برایمان دعای خیرت را به ارمغان بفرست. از جا بلند شده، به اطراف نگاه کردم. به رفت و آمد مردم و دیدار با عزیزان سفر کردهیشان. کاش قبل از دست دادن قدر داشتههایمان را بدانیم و از دوست داشتن یکدیگر دست نکشیم. باید بروم. در ماه پیشرو دغدغهی ذهنی زیادی دارم. برای مراسم عروسی بچهها باید سنگ تمام بگذارم. جای تو همیشه در زندگی ما خالی باقی خواهد ماند، اما یادت در قلبمان جاودانه هست. به قدمهایم نگاه کرده که چگونه از تو دورم میکند. صدای جیک- جیک پرندگان روی درخت، چشمانم را از زمین به سمت آسمان میکشاند. روی درختان به جستوجوی تکاپویشان میپردازم. در همین حس و حال متنی از فروغ به ذهنم هجوم آورده، عطر شعرهایش وجودم را آکنده میسازد. من همصدا با همهی پرندهها به خوشبختی لبخند خواهم زد. آغوشم را از آرامش صبح پُر میکنم تا آغاز شوم مانند روزهای آفتابی، فروغ فرخزاد همصدا برای روزهای آفتابی! آرزو داشتم، در زمانهی دیگری، تو را میدیدم، زمانهای که قدرت به دست گنجشکان میبود، یا به دست آهوان یا به دست قوها یا ... به دست پریان دریایی یا به دست نقاشان، موسیقیدانان، و شاعران یا به دست عاشقان، کودکان، و دیوانگان، آرزو داشتم از آن ِ من باشی، اما دریغ که دیر رسیدیم و در زمانهای به جستجوی گل سرخ ِ عشق رفتیم، که نمیداند عشق چیست! اما... شاید یه روزی از روزهای سالهای آینده، شاید فصل پاییزی رنگی، یا زمستانی سرد، با موهای افشان در باد ، در تابستانی داغ در میان همهی غصههای روزمرهی زندگی میان سفره قلمکاری که نانها را تکه- تکه میکنم، یا حین ریختن گلهای قرمز خشکیده کنار دیوار، یا موقع نوازش گربهی لوس خیابانی یا زمانی که کنار چینهای دامن ساحل دریا موقع جمع کردن صدفهای خالی آمده از دریا هستم زمانیکه خاطرات تو را دوباره ورق میزنم زمانیکه گوشم پر شده از ناامیدی به خاطر رفتنت باز دل دیوانه راضی نمیشود که تو را به دیگری بسپارم وهمچنان آن دل- دل زدنها را برای خودم نگه میداشتم آن موقع که در رویاهایم با تو قدم میزنم که دل دیوانه تو را به دیگری بسپرد و رها شود تمام خاطرات مثل قاصدک رها شده در باد از دستم میگریزد تا دل دیوانه آرام شود دستانم بههم گره بخورد دل بریده شود و اشکهای سرازیر شده خشک و دلواپسیها به پایان برسد ومن ناامید از رسیدن میایستم در انتظار تولدی دیگر در زندگی دیگر، که تقدیر من با تو نوشته شود که در زندگی دیگر دلت را در مشتم داشته باشم من همچنان منتظر آغوشت خواهم بود. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و پنج قدمزنان به مزار نزدیک میشوم. بوی خاک بلند شده از اطراف به مشامم میرسد. دختر بانمکی با پیراهنی سورمهای بلند بر تن با دستانی که سینی خرما در آن قرار دارد، به من نزدیک میشود. میایستم و چادرم را کنار زده، دستم را دراز میکنم و با برداشتن یک عدد خرمایی که لایش گردو گنجانده شده، به رویش لبخند میزنم. - قبول باشه عزیزم. خدا رحمتشون کنه. نمکی به رویم میخندد و تشکر میکند. با رفتنش، خرما را درون دهانم میگذارم و طعم شیرینش، حالم را جا میآورد. سالیان زیادیست که به اینجا پناه میآورم و هرازگاهی غصههایم را با عزیزانم در میان میگذارم، ولی هنوز هم با هر بار آمدن افت فشار پیدا میکنم. از دست دادن سخت است و گذشت زمان تنها دردش را کمتر میکند، ولی ناپدید نه! به کنار مزار امیر رسیدم. در عین ناباوری یک سال از رفتنش گذشته و در این یک سال زندگی مرا هم متحول کرد و رفت، همان که میخواست. برای گرفتن اجازه، به تنهایی آمدهام. میدانم او هم راضیست ولی باید شخصا به حضورش برسم. تمام تلاشم در یک سال گذشته، این بود که فرزندانش تنها نمانده و درد یتیمی را نکشند. مخصوصا احسان که هنوز تشکیل زندگی نداده بود. آخر هفتهها او را به خانهی خودمان دعوت میکردم و تا روز شنبه، کنارمان میماند؛ اما متوجه بودم که دوست دارد زودتر با الناز به سر زندگیشان بروند. با وجودیکه هنوز درس الناز تمام نشده با مرتضی صحبت کردم بعد از مراسم سالگرد، جشن عروسیشان را برپا کنیم. وقتی با احسان در میان گذاشتم، با کمال اشتیاق پذیرفت. واقعا با پسرم امیر، برایم فرقی ندارد و از صمیم قلبم دوستش دارم. یاد مراسم چهلم پدرش افتادم. بعد از پایان مراسم و درآوردن سیاهی بچهها و رفتن مهمانان برای نظافت خانه وارد اتاق امیر شدم. در را که گشودم، عطر وجودش را در اتاق حس کردم. بیاختیار چشمانم پر شد و جاروبرقی را کنار در رها کردم. به تخت خواب مرتب شدهاش نگاه کردم. به دور تا دور دیوار اتاق که از نقاشی سیاهقلم چهره پر شده بود. این از دست دادن حتی از بار اول برایم سنگینتر تمام شده بود. صدای باز شدن در اتاق با برگشت همزمان من به سمت در توام شد. چشمان احسان روی صورت خیسم نشست و فشرده شدن دستگیرهی در توسط انگشتانش را دیدم. پیراهن آبی به او میآمد و رنگ صورتش را باز کرده بود. وارد اتاق شده، در را بست. به سرعت اشکها را با دست از صورت زدودم و به سمت جارو قدم برداشتم. نیمهی راه دستم را گرفت و به چهرهام خیره شد. - مامان! من فکر میکنم این تصویر خانم توی نقاشیها شما باشی، نه؟! لبم را میجوم ولی بارش اشک ادامه دارد. هنوز نامش کامل از دهانم خارج نشده که مرا به روی تخت هدایت میکند. هر دو مقابل هم رویش مینشینیم. دستم را به نرمی رها میکند، به تصویر پشت سرم چشم میدوزد. - بابا با مادرم همیشه محترمانه رفتار کرد. از وقتی من درک خانواده رو فهمیدم، متوجه شدم چیزی این وسط کمه، ولی دعوا و بیاحترامی توش نبود. فقط گرم نبود. بعدها فهمیدم همون عشقی که بین زن و مرده توی والدین من نیست؛ اما بابا خیلی با ذوق بود. اهل شعر و هنر و نقاشی، بعید بود ازش که عاشق نباشه و اینهمه هنرمند باشه. بزرگتر که شدم، واسم یه سوال بزرگ شد. روش رو نداشتم از خودش بپرسم؛ اما بر عکس احمد که سرش تو کار خودش بود، من کنجکاو بودم و رابطهام با مامانم خوب بود. کم- کم ازش پرسیدم و مادر کم حرفم واسم درد و دل کرد. از ماجرای ازدواجشون و اتفاقاتی که افتاد. شاید شما هم بدونی! نگاهام کرد. با چشمان تیزبینش داخل چشمان بارانیم به جستوجو پرداخت و زود به نتیجه رسید. آب گلویم را که با اشک مخلوط شده بود، پایین فرستاده و سر به تایید تکان دادم. لبخند تلخی زد. - مامانم از خانمی که با مهربونی از عشقش گذشت و به این زندگی لطمه نزد، برام گفت. گفت که بعد از فهمیدن جواب ردش به بابام رفته دم در خونهشون تا ازش تشکر کنه، از شدت عشقی که به هم داشتند، باخبر بود. میگفت نامههاشون رو پیدا کرده و خونده. ولی لحظهی آخر که دختر خانم رو دیده، نتونسته پا جلو بزاره و برگشته. به من گفت با اینکه میدونه بابام دوسش نداره ولی این زندگی رو دوست داشته، از همه مهمتر پسرهاش رو و بابت حفظش از اون خانم ممنون هست و همیشه دعاگوش. صورتم را با دستانم پوشاندم. عجب، هر دوی ما نامحسوس همدیگر را دیده و بدون آشنایی، از کنار هم گذشتیم. بهترین کار بود که نخواستیم زخم دیگری به هم بزنیم. از اینکه او حداقل بین ما راضی بود، احساس رضایت کردم. دستانم را به گرمی فشرد و از صورتم جدا کرد. - جالبه که سرنوشت آدمها رو دوباره رو در روی هم قرار میده. وقتی بین اونهمه دختر، من فقط چشمام الناز رو میبینه و با دیدن شما، مهرتون اینجوری به قلبم میشینه، همش دست تقدیره که دوباره محبت اصلی رو پیدا کنیم. شاید بابا به عشق شما نرسید ولی ما از محبت شما محروم نشدیم. اینکه مادر همسرم فردی مثل شماست که اینهمه تو زندگی ازخود گذشتگی نشون داده و پر عشق و مهره، خیلی خوشحالم. امیدوارم منم بتونم حق پسری رو براتون ادا کنم، چون تو همین مدت آشناییمون، شما حق مادری رو تمام و کمال به ما نشون دادید. پسرم را در آغوش کشیده و سرش را بوسیدم. امیر گنجینهی مهم زندگیش را به دست من سپرد و با جان و دل در حقش مادری خواهم کرد. کنار مزار امیر نشستم و به گلهایی که در حال خشک شدن بودند، نگاه کردم. تابستان برای من فصل آشنایی و از دست دادن بود. عروسی دختر و پسرم را در این فصل میگیرم که به تمامی ناکامیهای زندگیم خط بطلان بکشم. با زندگی جدید دخترم، من نیز جان تازه میگیرم. از زندگی خودم برایت در این یک سال گذشته بگویم. باورت نمیشود که وضعم چقدر وخیم بود. افسردگی در من شدت گرفته و خود بیخبر بودم. حتی به قلبم نیز شبیخون زده و دچار جراحتش کرده. این زخم قلبم را دوست دارم، چون مرا به یاد تو میاندازد. مجبور به خوردن داروهای زیادی شدم. اوایل بسیار گیجم میکرد و خوابم را زیاد کرده، راز زندگی مرا میانداخت. کم- کم با آنها اُخت پیدا کردم و رفته- رفته حال روحی و جسمیم بهتر شد. از مرتضی برایت بگویم که در این مدت همراه خوبی برایم بود و صبورانه درمانم را دنبال میکرد. آنقدر در این سالها از خود گذشته و به سلامتیام توجه نکرده بودم که بیماری آهسته- آهسته وارد رگ و پیم شده بود. حال با اصرار مرتضی هر چند ماه برای چکاپ مراجعه میکنم و به خود اهمیت میدهم. اصلا اول باید به خود ارزش قائل باشیم تا بتوانیم پدر و مادر و همسر خوبی باشیم. کاری که در این سالها من از خود دریغ کرده بودم. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و چهار روزها به سرعت سپری شد. در چهلمین روز درگذشت امیر با هدیهی پیراهن رنگی به فرزندانش، سیاه را از تنشان درآوردم. قلب خودم هنوز در تاریکی به سر میبرد. باید برای کندن سیاهی از قلبم کاری میکردم. در این مدت مرتضی به خانه بازگشته، اما با من سر و سنگین رفتار میکرد و در صورت لزوم حرف میزد. البته به او حق میدادم که بابت این ماجراها دلگیر و دلآزرده باشد. فردای روز مراسم چهلم به بهشت زهرا رفتم. در خانه به مرتضی که در محل کارش حضور داشت، زنگ زدم و درخواست کردم خود را به آنجا برساند. بر خلاف عادت گذشته بدون چون و چرا و سخنی اضافه پذیرفت. کنار سنگ قبر امیر نشسته و با گلاب شروع به شستن سنگ کردم. با گلهای رز پر- پر کرده، طرح قلب را گوشهی سنگ درست کرده و لبخند تلخی به لب نشاندم. - نمیدونم چه حکمتی هست که هر کسی رو که بیشتر علاقه داری، زودتر از دستش میدی! کاش در مورد منم صدق میکرد که زودتر از دستم راحت میشدی. سرم را بالا گرفتم، او را دیدم که روبه رویم کنار مزار روی پاهایش نشست و شروع به خواندن فاتحه کرد. - چرا باید به مردنت راضی بشم، وقتی راه میانبر برای از دست دادن وجود داره. سرش را بالا گرفت و با نهایت دلخوری چشمانم را زیر و رو کرد. - من به مهران قول دادم تا پای جونم مراقب خواهرش باشم. شاید شوهر خوبی نشدم ولی نذاشتم تو این سالها آب تو دلت تکون بخوره. - اشتباهت همین بود. به خاطر یه قول زندگیت رو خراب کردی و مجبور شدی به این نوع زندگی. شاکی شد. چشمانش پر از احساسات در هم آمیخته و متشنج بود. - کسی نمیتونه من رو مجبور به کاری کنه، من زندگیم رو دوست داشتم با وجود عالی نبودنش. بغض گلویم را گرفت. با کشیدن نفس عمیق، به خودم مسلط شدم. - بابت گذشتهام پشیمون نیستم. احساسی بود که دوستش داشتم و خوب نشد که اتفاق بیفته. یه درصد فکر نمیکردم روزگار دوباره ما رو سر راه هم قرار بده ولی وقتی هم اتفاق افتاد، فرقی به حالمون نداشت. تو زن خودت رو خوب میشناسی که اخلاقیات براش چقدر اهمیت و ارزش داره. پس نمیتونی و نباید مثل مردهای متعصب کور غیرت در مورد زنت قضاوت کنی. اگه از آشناییمون بهت چیزی نگفتم، فقط به خاطر الناز بود که مبادا این آشنایی صدمهای به رابطه و ازدواجش بذاره. چه جالب بعد این سالها با سکوت صحبتهای مرا گوش میداد. نگاهام به روی سنگ قبر نشست. - خب، امیر خان متوجه رابطهی مشکلدار ما شده بود و قصدش آگاهی و کمک به ما و زندگیمون بود که فکر میکرد به خاطر قولی که تو جوونی بهش دادم، گریبانگیرم شده. درست که نتونستم این سالها باهات ارتباط عاشقانه بگیرم، چون تو هم یه سدی جلوی خودت ساخته بودی که نفوذ رو سخت میکرد و من هم فکر میکردم قلبی برای بخشیدن ندارم؛ اما الان بهخاطر خودت و خودم باید این رابطهی مسموم رو درست کنیم. - میخوای که جدا بشی؟ نه؟! به چشمان خشمگینش نگاه کردم. در عین خشم، اضطراب و دودلی نیز در آن بیداد میکرد. - تو چی میخوای؟ میدونم ازم دلخور و عصبانی هستی. شاید دیگه نتونی دیدت رو به من مثبت کنی و دلت باهام صاف شه. من نمیخوام مثل گذشته با هم زندگی کنیم یا با این اتفاقات روابطمون بدتر هم بشه. اگه راضی به جدایی باشی برای آرامشت حتما قبولش میکنم. نه تنها از عصبانیتش کاسته نشد، بلکه بیشتر کفری شد. - من همون روزی که متوجه گذشتهات شدم هم به طلاق فکر نکردم. خواستم یه مدت نباشم که ببینم تو چه حالی پیدا میکنی و نبود من میتونه حالت رو بهتر کنه یا نه. من فقط میخواستم ته موندهی غرورم رو جمع کنم، چون کسی که غرورش شکسته باشه دیگه نمیتونه پدر و مادر خوب و در آخر آدم خوبی از آب در بیاد. باید اول غرورش رو به دست بیاره و بعد راهی رو شروع کنه و گر نه من این زندگی که اینهمه سال براش تلاش کردم رو دوست دارم. از دست دادنش برام حکم مرگ رو داره. نگاهام مات صورتش مانده، لبانم از هم باز شد، ولی کلامی بیرون نیامد. چرا؟! چرا باید به لبهی پرتگاه برسیم تا قدر داشتههایمان را بدانیم؟ چرا محبت را اینگونه از هم دریغ میکنیم تا وقتی که به بیماری و درد برسیم؟ چرا تا زمانی که همدیگر را کنارمان داریم، متوجه ارزشش نشده و با از دست دادن به شعور فهمیدنش میرسیم؟! - قبول کن که رابطهامون مشکل داره و باید درست بشه. اول خود من که باید درمان بشم. روحم زخم خورده و قلبم سنگین شده. من باید دوباره از نو خودم رو بسازم. از نو با تو آشنا بشم. از نو دوستت داشته باشم. باید گذشته رو به گذشته بسپرم. نمیگم فراموشش کنم، چون محاله، ولی نباید آینده رو به خاطرش خراب کنم. حالا که یه آدم برای فهمیدن این موضوع به من از زندگیش گذشته، باید یه آدم جدید بشم و جای تموم روزهایی که زندگی نکردم، عاشقی کنم. فقط باید همرام باشی و تو این راه پشت من رو خالی نکنی. اگه قبولم کنی، قول میدم همسر بهتری برات بشم و تموم گذشته رو واست جبران کنم. بغض پیروز شد و اشکها راه خود را پیدا کردند. به مسیر اشکها نگاه کرد. چشمانش از خشم به همدردی رسیده بود و با نگاهاش نوازشم میکرد. - شاید عاقلانه نباشه این رو میگم ولی بابت این اتفاق و دیدارها خوشحالم. اگه بتونه به تو بفهمونه که من تموم این سالها واقعا دوستت داشتم و فقط بهخاطر قولم به برادرت راضی به زندگی با تو نشدم. اصلا هیچ مردی فقط به خاطر یه حرف، زندگیش رو نابود نمیکنه. میگم نابود چون اگه زن آدم نخوادت، زندگی واست جهنمه. من فقط نخواستم اذیتت کنم. همین که خانم خونهام بودی واسم کافی بود، که نباید تفکرم این میشد. من هیچوقت از دستت نمیدم مهناز! برای خوشبختی و خوشحالیت از این به بعد هر کار از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم، فقط دوستم داشته باش! چشم بر هم فشرده و به او لبخند زدم. همینجا کنار مزار امیر به او و خودم قول میدهم که بسازم زندگی را که لایق خانوادهیمان بود. با دوست داشتن شروع میکنم. من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و سه در یک لحظه همهچیز آشفته و متحول شد. با جنب و جوش و رفت و آمد کادر پزشکی به داخل بخش آیسییو کوهی از اضطراب و دلشوره به روی من سنگینی کرد. بیرمق از جا بلند شده، برگههای درون دستم روی زمین پراکنده افتادند. دست روی در اتاق گذاشته، با مقدار جان باقیمانده آن را هل دادم. از شیشهی مقابلم تلاش پزشکان و پرستاران را که بالای سر امیر در حال دادن شوک و زدن موادی داخل سرنگش بودند مشاهده کردم. دستم روی شیشه نشست و چشمانم روی صورت امیر که بیرنگتر از چند ساعت قبل بود. - امیر! خواهش میکنم! نرو! اگه اینجوری من رو ترک کنی، با وجدان زخمخورده چطوری زندگی کنم؟ بعد اینهمه سال من رو پیدا کردی، که اینجوری بسوزونی و بری. از آشنایی با من، فقط یه قلب مریض عایدت شد. من رو ببخش امیر! بهخاطر خدا زنده بمون. ولی دیگر گوشی برای شنیدن حرفها و خواهشهای من نداشت. خستهتر و مایوستر از این بود که بماند و باز در این راه زخم بخورد. تلاشهای کادر درمان نتیجه نداد و صدای بوق خلاص مانیتور درآمد. جلوی چشمان قرمز پر بارش من، امیر از این دنیای فانی نامرد دل کند و پارچهی سفید به رویاش کشیده شد. پشت به شیشه کرده، به آرامی به سمت پایین سر خوردم. پاهایم چون مردگان دراز شده، مردمک چشمانم به نقطهای نامعلوم خیره ماند. به سختترین حالت ممکن مرا تنبیه کرد و انتقام روزهای جوانیاش را اینگونه گرفت. چرا باید تمامی سالهای عمرم را تقاص پس بدهم؟! به کدامین گناه نابخشوده؟! چرا سهم من از عزیزانم از دست دادن و ماتم شده بود؟! دیگر قلبم توان تحمل درد از دست دادن را نداشت. این غروب از بدترین غروبهای عمر مهناز بود. کاش شب نمیشد که با هجوم تاریکیاش، تو را این گونه از چنگ من ربود. باز من ماندم و خلوتی سرد خاطراتی ز بگذشتهای دور یاد عشقی که با حسرت و درد رفت و خاموش شد در دل گور روی ویرانههای امیدم دست افسونگری شمعی افروخت مردهای چشم پر آتشش را از دل گور بر چشم من دوخت ناله کردم که ای وای این اوست در دلم از نگاهش هراسی خندهای بر لبانش گذر کرد کای هوسران، مرا میشناسی قلبم از فرط اندوه لرزید وای بر من که دیوانه بودم وای بر من که من کشتم او را وه که با او چه بیگانه بودم او به من دل سپرد و به جز رنج کی شد از عشق من حاصل او با غروری که چشم مرا بست پا نهادم به روی دل او من به او رنج و اندوه دادم من به خاک سیاهش نشاندم وای بر من خدایا، خدایا من به آغوش گورش کشاندم در سکوت لبم ناله پیچید شعلهی شمع مستانه لرزید چشم من از دل تیرگیها قطره اشکی در آن چشمها دید همچو طفلی پشیمان دویدم تا که در پایش افتم به خواری تا بگویم که دیوانه بودم میتوانی به من رحمت آری دامنم شمع را سرنگون کرد چشمها در سیاهی فرو رفت ناله کردم مرو صبر کن صبر لیکن او رفت بیگفتگو رفت وای بر من که دیوانه بودم من به خاک سیاهش نشاندم وای بر من که من کشتم او را من به آغوش گورش کشاندم بیست و شش سال قبل در چنین روزهای تابستانی، با تو آشنا شدم. غریبهای که از همه کس برایم آشناتر شد! با هم از شعر و فروغ گفتیم و تو در چشمان سیاه من چشمان آبی دریاییت را غوطهور ساختی و من دانستم لذت عشق و عاشقی چقدر دلچسب است. با تو بزرگ شدم، از خو دگذشتگی و از دست دادن را بهخاطر وجود تو چشیدم و با جانم درک و در آخر رشد کرده و به بلوغ رسیدم. دیگر از عشقی که به تو داشتم، پشیمان نیستم، از مسیری که در این راه انتخاب کرده و پیمودم ناراضی نیستم. من باید این راه را میآمدم که آزموده میشدم. با وجودیکه قلبم چون حفرهای توخالی تا پایان عمر باقی میماند، از اینکه پیش پروردگار سرافکنده نشدم، شاکر هستم. بهخاطر سرگذشت تو همیشه غمگین خواهم ماند، اما با عمل به وصیتهایت، باعث آرامش روح مهربانت خواهم شد. فرزندانت را چون فرزندان خود دوست خواهم داشت و برایشان مادری خواهم کرد و حتما روزی داستان بینمان را برایشان از نو خواهم نوشت. دست امیر روی شانههای افتادهام قرار گرفته، مرا به خود چسبانید. چشمانم را از سنگ قبر تو به روی نیمرخ جذابش که با تالم به صورت گریان خواهرش نگاه میکرد، دوختم. از اینکه اسم پسرم هم اسم توست در این برهه بسیار خوشحالم. نمیخواهم نامت از روی لبانم دور شود. پسرم یادآوری از تو و برادرم مهران است که جزو مهمترین انسانهای زندگیم بودید. - طفلی الناز! چه زود بعد نامزدیش عزادار پدرشوهرش شد. پلک زده، اشکها سرازیر شدند و بار چشمانم سبک شد. - خواست خدا بوده که احسان، تو این دوره تنها نباشه و خواهرت کنارش و هم دردش باشه. امیر به چشمانم نگاه کرده با غصه گفت: - تو و بابا چرا حالتون میزون نمیشه؟ همون رفتار سرد قدیم بهتر از این کنارهگیریتون بود. آه کشیدم. مرتضی کنار پسرعموی احسان درست، روبه روی ما ایستاده و به آرامی صحبت میکردند. احتمالا در مورد ادامهی مراسم ختم، مشورت میکردند. - درست میشه پسرم! بهت قول میدم یا درستش میکنم و یا تمومش! نگرانی بیشتر به نگاهاش شبیخون زد؛ اما این قولی بود که لحظهی آخر به امیر و خودم داده و نباید زیرش میزدم. ساختن درست زندگیم تنها راهی بود که کمی عذاب از دست دادنش را کم میکرد. من یک زندگی عاشقانه را به او و خودم مدیون بودم. مرا ببخش اگر روزگار یادم داد میان عقل و دلم عشق را فدا بکنم مرا ببخش اگر زندگی مجابم کرد فقط به خاطرهای از تو اکتفا بکنم. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و دو برگههای نامه در دستم میلرزیدند. اشکها! امان از اشکها که بیرحمانه در صورتم میتاختند و قلبم! قلبم که با خواندن هر کلمه فریاد فغان سر داده، گوشهای کنج عزلت گزیده و در خود مچاله میشد. چطور توانستم به چنین انسانی تهمت ناروا زده و دید منفی پیدا کنم؛ جز اینکه به قولش تمامی این سالها محبت و عشق را از خود دریغ کرده بودم. چون انسانی بیقلب شده بودم، دیگران را نیز چون خود میدیدم. اوف بر من! از آن روز به بعد تمامی تلاشم برای آگاه کردن تو از راهی اشتباه بود که مسیر زندگیت قرار داده بودی. حتی در این راه از اینکه زندگی پسرم هم دستخوش صدمات احتمالی شود نیز باعث پا پس کشیدنم نشد و تغییر زندگی تو مهمترین هدف من قبل از مرگ شد. اگر تو به راه اشتباهت پی میبردی و تغییر مسیر میدادی، زندگی بقیه نیز در مسیر درستتری قرار میگرفت. با توجه به صحبتهای احسان، مرتضی، انسان مهربانی بود که در این سالها به دلیل توجه دریافت نکردن از جانبت اینگونه به کار و انزوا کشیده شده بود؛ پس اگر عشق تو شکوفا میشد، او نیز از خیلی اخلاقهای خاصش دوری میکرد. این را در سفر به ویلایم متوجه شدم که چقدر برای توجه قرار گرفتن از سمتت تلاش میکند ولی نتیجهای کسب نمیکند. باید پایههای این زندگی که در این بیست و چند سال تشکیل داده بودی، متزلزل میشد تا به خود آمده و به اشتباهاتت پی میبردی. میدانی عشق گذشته! انسان تا بلا و سختی نبیند، قدر عافیت را نمیداند. قصد داشتم حتی با تهدید و در منگنه گذاشتنت، تو را به سمت جدایی بکشانم تا مجبور شوی برای درمانت اقدام کنی. گفتم درمان! چون واقعا انسان بیقلب بیمار هست، یک بیمار روحی که با سردی وجودش، اطراف را نیز منجمد میکند. در نهایت این کشمکش بین ما در یک مقطعی به انتها خواهد رسید و دوست داشتم این دست نوشته برایت محفوظ باشد که نیت قلبی مرا بدانی. البته که داشتن گوهری چون تو همیشه آرزوی من بوده ولی اصلا چنین نامرد بیوجودی نیستم که به همسر مردی چشم طمع داشته و قصد نابودی یک زندگی را حتی در ذهن بپرورانم. من فقط میخواهم قسم بینمان شکسته شود و تو مثل من، عمر باقیمانده را هدر ندهی. اگر حتی یک روز با عشق زندگی کنی، هم برای تو و هم من کفایت میکند. نمیدانم این بازی را که از سر گرفتهام به کجا میرسد؛ اما حق تو، همسرت و فرزندانت این نیست. حتی شده باعث جداییت از مرتضی شوم برای هر دوی شما بهتر است. اگر نمیتوانی او را دوست داشته باشی، رهایش کن تا خوشبختی را جای دیگر پیدا کند. کار من را تکرار نکن و یک انسان را در زندان بیمحبتیت اسیر نکن، یا تلاشت را بکن که رابطهات را از نو بسازی و اینبار با عشق و دوست داشتن. پسر من و دختر تو هم با الگو گرفتن از تو درس و تجربه میگیرند و زندگی بهتری خواهند ساخت. امشب دچار عذاب وجدان شدم که مجبور به تهدیدت شدم، پس این نامه را نوشتم که هدفم برای جفتمان مشخصتر باشد. از خودم انتظار دارم تا زمانیکه بفهمی حق زندگی تنها یکبار به انسان داده شده و باید از آن به نحو احسن استفاده کند، به مسیر انتخابی ثابت قدم باشم. حفظ وجههی من که معلوم نیست تا چه روز و ساعتی زنده باشم، اصلا اهمیت ندارد. چون باعث تشکیل یک زندگی ناسالم دیگر بودم، باید برای ترمیمش از آبرو، شخصیت و حتی جانم بگذرم. چقدر آرام شدم مهناز عزیز! درد و دل با تو همیشه حال مرا خوب میکند. چه روزهایی که در قلبم با تو گفتوگو کردم و چه روزهایی که همزمان با یادت نقاشی کشیدم و چه الان که با نامه و نوشتن، رازهای دلم را برایت برملا کردم. اگر نتوانستم و یا نشد که کلامی از تو عذر خواسته و حلالیت بطلبم، در اینجا با تمام قلبم از تو طلب بخشش میکنم. در ضمن تو که مانند من عاشق اشعار و تفکرات فروغ فرخزاد بودی، این متن از او را سرلوحهی زندگیت قرار بده: هرگز نگفتند كه زن باید عاشق باشد و مَرد لایق عشق را سانسور كردند! من سالها جنگیدم تا فهمیدم كه بى عشق، نه گیسوانِ بلندم زیباست و نه چشمانِ سیاهم و نه مَردى با دستانِ زمخت و گونههاىِ آفتاب سوخته، خوشبختیام را تضمین میكند و من، من اگر به عقب برگردم، تجربه میکنم عشق را، نفس میکشم در هوای عاشقانه . مینویسم شعرهای عاشقانه را و قدم میزنم در هوای پاییزی، دست در دست یار، اما از من چشمانی کمسو مانده و خاطراتی خاکخورده و عشقی که در تاریکی زمان به سختی نفس میکشد من همان عاشق بینفسم... ارادتمند شما: امیر دلاور به لبهایم مزن قفل خموشی که در دل قصهای ناگفته دارم ز پایم باز کن بند گران را کزین سودا دلی آشفته دارم منم آن مرغ، آن مرغی که دیریست به سر اندیشهی پرواز دارم سرودم ناله شد در سینهی تنگ به حسرتها سر آمد روزگارم به لبهایم مزن قفل خموشی که من باید بگویم راز خود را به گوش مردم عالم رسانم طنین آتشین آواز خود را کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی مرا مستی و سکر زندگانی است چه غم گر در بهشتی ره ندارم که در قلبم بهشتی جاودانی است بیا بگشای در تا پر گشایم به سوی آسمان روشن شعر اگر بگذاریم پرواز کردن گلی خواهم شدن در گلشن شعر. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت و یک از ته سالن احمد و احسان را دیدم که در حال مکالمه با هم به سمتمان میآمدند. فاصلهیشان که کمتر شد، از جا بلند شدم. - آمپولش رو پیدا کردید؟ احسان درست روبه رویم ایستاد. - بله خداروشکر. الان احمد میرسونه دست پرستاری بخش. احمد سر تکان داده، وارد آیسییو شد. با صدای ما دو دختر غرق خواب نیز بلند شدند. - احسان جان، دخترا رو ببر رستورانی جایی چیزی بخورن. من اینجا میمونم اگه مشکلی پیش اومد. الناز سریع عکسالعمل نشان داد. - نه مامان! من که گشنهام نیست. هستیم تا حال بابا بهتر بشه. - الناز جان وجود همگی ما که لزومی نداره. شما زودتر اینجا بودید و نهار هم نخوردید، من نهار خورده بودم و الان سیرم، حرف گوش کن عزیزم. احمد هم که از اتاق خارج شد، همزمان بحث ما را شنید و گفت: - فعلا وضعیت بابا استیبل نشده و توی بخش نمیبرن. احتیاجی به همراه هم نداره. شب بشه خودشون همه رو بیرون میکنن. به صورتش نگاه کرده و گفتم: - پس برید چیزی بخورین. تا وقتی که اجازه دادن، وامیستیم. بعد همگی با هم میریم یا یکی پیش پدرتون میمونه. احمد دوباره رو به من اصرار کرد. - خب، شما هم بیاید با ما! - نه من هستم. فعلا گرسنه نیستم. با پافشاری من پذیرفتند. احسان چند قدم رفته را دوباره برگشت. روی صندلی مجدد نشسته و کتاب دعا را ورق میزدم. - راستش رفتم خونه، حرف بابا یادم اومد. گفته بود توی میز اتاقش یه پاکت هست که به دست شما برسونم. پاکت را به سمتم دراز کرد. به چشمان نگران و متلاطمش خیره شدم. چقدر صبور و آرام بود. کوچکترین کنجکاوی از رفتار پدرش نسبت به من را نشان نمیداد. مردمک چشمانم روی پاکت نشست، شاید جواب تمامی سوالاتم در این بسته باشد. با تشکر پاکت را از او گرفتم. او هم به خاطر بودنم تشکر گرمی کرد و دوباره به سمت بچهها شتافت که منتظرش ایستاده بودند. با نگاه رفتنشان را پاییدم و بعد از اینکه از انتهای سالن خارج شدند پاکت را باز کردم. به غروب نزدیک میشدیم و چراغهای سالن روشن شده بود. زیر نورهای سالن شروع به خواندن نامهای که داخل پاکت بود، کردم. سلام بر غریبهای که آشناتر از همه شد... انگار این سلام یک رمز آشنایی منحصر به فرد بین من و توست. با این سلام حریم دل من و تو یکی میشود. باور اینکه بعد از اینهمه سال دوباره تو را ببینم، هنوز هم برایم عجیب و مشکل است؛ اما اگر خدا بخواهد هر چیز نشدنی ممکن است. پسرانم را طوری تربیت کردم که با پدرشان دوست باشند. بر عکس من که قربانی اجبار و نامهربانی بزرگترانم بودم، زندگی برایشان مهیا کردم که در کنار سالم بودن جسم و روان در آن احساس شادی و رضایت کنند؛ اما آنها از رابطهی مشکلدار پدر و مادرشان در رنج بودند. بعد از تو تمام تلاشم را برای حفظ زندگیم کردم. درست که همان ساعات اول پذیرش، پشیمان شدم و تا مدتها باز هم برای به دست آوردنت نقشه کشیدم؛ اما بعد از شنیدن خبر ازدواجت کلا دست از تو شستم. به زندگی چسبیدم و کار کردم. از یک رانندهی سادهی مینیبوس، صاحب مغازه و وارد بازار کاسبی شدم و پیشرفت کردم؛ اما رابطهی بین من و فاطمه درست شدنی نبود. میدانی چرا؟! چون او اتفاقا عاشق من نبود. خیلی اوقات متنفر هم بود، به خاطر اینکه میدانست انتخاب قلبی من نبوده. او فقط آبروی خود و خانواده برایش اهمیت داشت و برای همان این زندگی را تحمل کرد. پسرانش را دوست داشت و به خاطر حفظ زندگیاش با من میساخت. پس بدان که چرا گفتم باعث دو زندگی بدون دوست داشتن شدی، چون محبتی در کار نبود و به وجود نیامد. احسان از همان روز اول که الناز را دید و عاشق شد، به من گفت. آنقدر در شرح دختر مورد نظرش هیجان داشت که یاد جوانی و دیدار تو افتادم. ناخواسته قلبم گرم شد و به همین دلیل خود نیز بیشتر از او پرسوجو میکردم. پدر و مادرها فکر میکنند همینکه شکم بچهها سیر و احتیاجاتشان برطرف شود، دیگر مشکلی نبوده و آنها راضیاند. اینگونه نیست. وقتی با آشنایی بیشتر احسان و الناز، روابط سرد خانوادگیتان دغدغهی فکری دخترت شد به این نتیجه رسیدم. الناز بارها به احسان گفته بود که مادر همهچی تمامی دارد که برای زندگیشان دائم در حال تکاپوست. فقط میداند که او زنی خوشحال نیست. متوجه شده بود که بین پدر و مادرش عشقی وجود ندارد و تنها کنار هم با صلح زندگی میگذراندند. یاد زندگی خودم افتادم. بدترین نوع زندگیست، زندگی بدون عشق! میتوان مشکلات مالی و بیماری را با صبر و تلاش و درمان از سر گذراند و به خوشبختی رسید، ولی اگر عشقی در کار نباشد، به هیچوجه به خوشبختی نخواهی رسید. چیزی که من و فاطمه از آن محروم ماندیم. آنقدر قلبم کمبود احساس کرد که به مرور دچار مشکل شد. با افزایش فشار خون شروع شد و به صدمات قلبی رسید. تمامی این سالها از خانواده مخفی کردم که غصهی بیماریم را نخورند. آنقدر سالهای پایانی عمر مادرشان به بچهها سخت گذشته بود که راضی نبودم دوباره تجربهاش کنند؛ پس خود به تنهایی رنج بیماری را کشیدم. رفته- رفته به اینکه شما را شناخته و از نزدیک ببینم، مشتاقتر شدم. از طرفی به خاطر شرایط قلبی و جسمانیام عاقلانه بود که زودتر احسان را نیز سر و سامان دهم. مشخص نبود چه زمانی قلبم از تپش خسته شده و از کار بیفتد. تا اینکه آن روز خواستگاری تو را دیدم. دختری که هر چند کوتاه قلب مرا از عشقش آکنده کرد و حتی یک نقطهی خالی باقی نگذاشت. به خاطر تجربهی چند سال زندگی و معاشرت با مردم، دیدار با شما به حرفهای احسان مهر تایید زد. از اینکه فهمیدم مادری که اینگونه در زندگی غرق شده و خود را از همه چیز محروم کرده، تو هستی، از خود بهشدت عصبانی شدم. من باعث چنین انتخابی در زندگیت شدم. در حقت نامردی کردم. نباید با وجود متاهل بودن تو را درگیر خود میکردم. جوانی و نادانیم باعث خودخواه عمل کردنم شد و عشق که وارد شود به راحتی خارج شدنی نیست. بدتر از نگفتن واقعیت زندگی و عاشق کردن تو، آن برخورد آخری و گرفتن قسم از تو بود. به چه حقی خوشبختی و عشق تو را گرفتم که چون نتوانستم به وصالت برسم. این دیگر ته ناجوانمردی بود، باور نمیکنی چند روز نخوابیده و خود را سرزنش کردم. مهناز پر شور و زیبایی که من دیده بودم، در این سالها مانند گلی پژمرده شده بود. دیگر چشمانش درخشندگی نداشت و صورتش از شادابی رنگی به خود نگرفته بود، من مقصر بودم و باید اشتباهاتم را جبران میکردم. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت شصت به بالای سرش رسیدم. صدای ضربان ضعیف قلبش از مانیتور کوچک کنار تختش شنیده میشد. چشمانش بسته و قفسه سینهاش به آرامی بالا و پایین میشد، روی دهانش ماسک اکسیژن قرار داشت و رنگ صورتش بهشدت پریده بود. بیاختیار اشکهایم سرازیر شد. طاقت درد کشیدنش را نداشتم، بینی به بالا کشیده، کمی سرم را به سمت گوشش خم کردم. - امیر خان! بیداری؟! مهنازم! پلکش تکانی خورده، به زحمت چشمانش را باز کرد. چشمان زیبای آبیش دریایی از خون شده بود. به چشمان اشکی من خیره ماند و لبهای خیس از اشکم را بهم مالیدم. - چت شد؟ چرا نگفته بودی ناراحتی قلبی داری؟! دستش را به سختی بالا آورده روی ماسک گذاشت و کمی آن را از دهانش فاصله داد. - مه...ناز..! صدایش خیلی ضعیف و گرفته بود. دستم را روی قسمت فلزی تخت گذاشته بیشتر به سمتش خم شدم. - خودت رو اذیت نکن، بذار خوب بشی بعد حرف میزنیم. -نه!صبر ...صبر کن، باید چیزی بگم. چشمانم را به تایید بسته و باز کردم. - باشه بگو، فقط پرستار گفت زیاد به خودت فشار نیاری. - مهناز جان! قصدم صدمه به زندگیت نبود و نیست، وقتی دیدم به خاطر قسمی که به من دادی، این زندگی رو انتخاب کردی از خودم شرمنده شدم. نخواستم زندگیت مثل من سرد و بیروح باشه، گفتم بهت تلنگر بزنم تا بفهمی زندگی فقط شب و روز کردن نیست. فقط فکرش رو هم نمیکردم همسرت چیزی متوجه بشه. اگه از روی این تخت بلند شدم خودم برای همسرت توضیح میدم. - الان این مهم نیست، تو فقط خوب شو به خاطر دل بچههات. - برات یه نامه نوشتم که توی اتاقمه، به احسان گفتم به دستت برسونه. خواهش میکنم خوب به وصیتهام عمل کن، تنها دین من به تو اینه. صدای خفهشدهی گریهام را با دستی که به دهان گذاشتم، خفهتر کردم. چرا چشمانش تا این حد نزدیکی به مرگ را به نگاهم تزریق میکرد؟ چرا تمامی وجودش ناامیدی از زنده ماندن را فریاد میزد؟ چرا سهم دل من سالها از دست دادن و غصه خوردن بود؟ -اینجوری نگو امیر! تو هنوز خیلی کار داری، قراره پدربزرگ بشی و یه عمر بزرگ شدن نوههات رو به چشمت ببینی. لبخند کوچکی که کنار لبش نشست، به شدت غمانگیز بود.به سرفه افتاد.خواستم دوباره ماسک را روی صورتش برگردانم که مانع شد. - صبر...کن! تو باید من رو بابت رفتار این مدتم حلال کنی، نباید بهخاطر ذهنیتی که داشتم تو منگنه میذاشتمت. بگو...بگو که من رو میبخشی. - امیر! تو من رو ببخش بابت فکرای بدی که در موردت کردم، بهخاطر زندگی که روش تاثیر گذاشتم. زنده بمون تا با هم خوشبختی بچههامون رو ببینیم. لبخندش پُر رنگتر شد. قطره اشک کوچکی از گوشهی چشمش سرازیر شد و چشمانش را دریاییتر کرد. - برای پسرهای منم مادری کن مهناز! گناه پدر رو واسه پسرش ننویس. از اینکه احسان وارد خونوادهی تو شده شب و روز خدا رو شکر کردم. فقط ازت میخوام قسمی که به من دادی رو فراموش کنی و یه زندگی پر از عشق رو تجربه کنی، به جای من هم عاشقونه زندگی کن مهناز جان! دوباره به سرفه افتاد و گریههای من شدیدتر. ماسک را روی دهانش گذاشتم. پرستار به سمتمان آمده و مرا به بیرون از بخش هدایت کرد. وقتی لباسهایم را تعویض کرده و بیرون میرفتم هنوز صدای سرفههایش میآمد. با دیدن چهرهی نزار و گریان من بچهها به سمتم شتافتند و با ناامیدی صورتم را برانداز کردند. با کمک الناز و مینا روی صندلیهای کنار اتاق نشستیم، احسان و احمد هم به سمت اتاق پرستاری رفتند تا جویای احوالش باشند. مرتضی به سمتم آمده و مقابلم ایستاد. نگاهم به سمت صورتش بالا آمد. - تو پیش بچهها باش، من با امیر میریم خونه. بدون شنیدن جوابی از من با دخترها خداحافظی کرد و همراه با امیر بیرون رفتند. بعد از دقایقی احمد و احسان برگشتند. احسان رو به ما گفت: - بهش آرامبخش زدن، فعلا خوابیده. فشار خونش خیلی نوسان داره، باید بریم از داروخونه هلالاحمر یه آمپول براش تهیه کنیم. من یه سر هم خونه بزنم سریع برمیگردیم. - باشه پسرم، برید خدا به همراهتون. من اینجا پیش دخترا هستم خیالتون راحت. احمد و احسان تشکر کرده، به سمت بیرون گام برداشتند. چند ساعتی گذشته بود. مینا و الناز روی صندلی چرت میزدند. هنوز رد اشک در صورت هر دویشان دیده میشد، امیر با محبت کلام و رفتاری که داشت، بچهها را به خود وابسته کرده بود. الناز با وجود نداشتن رابطهی دوستانه با پدرش در این مدت با امیر کاملا اخت پیدا کرده بود و بارها از مهربانیاش برایم تعریف می کرد که امیر هر بار با دیدنش سرش را باید میبوسید و قربان صدقهاش میرفت. واقعا این محبت کلامی چقدر تاثیرگذار بود و چرا بعضی انسانها تا این حد در ابرازش خساست به خرج داده و دریغ میکردند؟ کتاب دعا در دستم برای سلامتی امیر و تمامی بیماران دعا میخواندم. عجیب اینکه باعث آرامشم شده، دلشوره از چنگال کشیدن به کالبدم دست برداشته بود. هنوز در مورد نیت امیر در هشدار به زندگیم مردد بودمژ یعنی تمامی این حرفها و رفتارها برای تلنگر زدن به من بوده؟! قصدش پاشیدن زندگیم و یا انتقام نبوده؟! سردرگم بودم، چرا بیماریش را تا این اندازه پنهان کرده بود؟! -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و نه سه ساعتی از زمانی که به امیر زنگ زده بودم گذشته بود. آنقدر خشمگین با فکری درگیر بودم که در خانه بیهدف دور خودم چرخیدم. هیچ کار خاصی هم نکرده بودم اما بهشدت ذهن و جسمم خسته و کلافه شده بود. حتی به فکرم نرسید به الناز تماس گرفته و علت نیامدنشان را بپرسم. بعید بود اینهمه تایم را کنار پدرشان سپری کنند. آنقدر مجسمهی روی میز تلویزیون را با دستمال سابیده بودم که رنگ طلایی رویش رفته؛ اما تاثیری در بهبود روانم نگذاشته بود. صدای زنگ بلند تلفن باعث ترسیدن و افتادن مجسمه از دستم به روی سرامیک شد. با دلهره چشمانم از میز تلفن به سمت مجسمهای که کنار پایم به تکههای ریزی تقسیم شده بود چرخ خورد. دنیایی از اضطرابی ناشناخته وجودم را چنگ انداختژ به زور نفسی عمیق کشیده، به خود دلگرمی دادم.(قضا، بلا بود) به سمت تلفن شتافتم. - بله، بفرمایید. - الو، مامان؟! صدای نگران و گریان الناز که در گوشی پخش شد، بر شدت این دلشورهی عجیب افزود. - چی شده الناز؟! شماها کجایید؟ چرا نمیان خونه؟! - مامان! ما بیمارستانیم. بابای احسان سکته کرده چند ساعت پیش که تو خونهاش تنها بوده. من پیش بابا بودم که احسان خبرم کرد، با بابا و امیر سریع اومدیم بیمارستان. گوشی در دست ماتم زده بود.همانطور خشکیده به روبه رو زل زده بودم. یعنی همان زمان که با من تلفنی صحبت میکرد و ناگهان صدایی از سمتش نیامد حملهی قلبی بهش دست داده بود. خدای من! چرا؟! دیگر قلبم طاقت این حجم از حادثه را ندارد، با سکوت طولانی من صدای الناز مجدد بلند شد. - الو؟! مامان؟! گوشی دستته! با صدایی که برای خودم هم ناشناخته بود، سعی بر دانستن میزان سلامتی امیر کردم. کاش فقط زنده باشد! - حال...حالش...چطوره؟! گریهی الناز با پرسش من شدت گرفته، هق- هق کنان جواب داد. - زیاد خوب نیست! انگار چند ساله مشکل قلبی داشته و دارو مصرف میکرده ولی بچههاش اطلاع نداشتن. الان هم تا بههوش اومده از پرستار خواسته با تو صحبت کنه. پلک زدم، اشک مثل سیل کل صورتم را در برگرفت. -با من؟ مطمئنی؟! - آره مامان! اسم تو رو آورده، تازه احسان هم خودش رفت بالا سرش، گفته باهات کار واجب داره! - چی کارم داره یعنی؟! - مامان واسه همین زنگ زدم تا حاضر بشی. بابا تا شنید گفت میاد دنبالت، به منم گفت باهات تماس بگیرم. باورم نمیشد، مرتضی چگونه با وجود در جریان افتادن گذشتهی ما راضی به اینکار شده. انگار کلا دست از من شسته! در اتومبیل کنار دستش نشسته بودم. کمی صورت به سمتش کج کردم، صورتش گرفته و در فکر بود. بدون زدن حرفی تنها جواب سلامم را داد و حال در سکوت رانندگی میکرد. از اینکه با به دنبالم آمدن برای این ملاقات اعلام رضایت میکرد، شرمنده و نگران بودم. در تمامی این سالها با وجود نبودن عشق و علاقهی شدید برای در رفاه بودن من کار و تلاش کرده بود و نمیتوانستم منکر زحماتش باشم. هیچگاه قصد دلخور کردنش را نداشتم، اما بعد این اتفاق حریمهایی بینمان شکسته شده که ممکنست دیگر ترمیم نیابد. -من، میخواستم که... حرفم را با کلافگی برید. - بهتره چیزی نگی، بذار بعدا صحبت میکنیم. سر به پایین افکنده، چشم فشردم. در داخل بیمارستان کنار بخش آیسییو پسران امیر در کنار الناز و مینا ایستاده و به آرامی صحبت میکردند. پسرم امیر روی صندلی نشسته و با گوشیاش مشغول بود. با دیدنمان به سمتم آمدند، چشمان احسان پر از غم و ناراحتی بود، دستانش را گرفتم. - احسان جان! نگران نباش توکل بر خدا، پدرت سلامتیشون رو بهدست میاره. - دعا کنید مامان! بعد مادرمون تموم دلخوشیمون باباست، چیزیش نشه. با اطمینان چشمان اشکیم را به تایید بسته و باز کردم و دستانش را فشردم، احمد با غصهی زیاد لب باز کرد. - اصلا متوجه بیماریش نشدیمژ همیشه خودش رو خوب نشون میداد. - نخواسته ناراحتتون کنهژ امیدتون به خدا باشه. مینا که به دلیل گریهی زیاد صورتش سرخ و چشمانش قرمز بود، گفت: - چند بار که بههوش اومده، از شما اسم برده، میشه زحمت بکشید ببینید چی کارتون داره؟ سر تکان داده، با نگاهی کوتاه به مرتضی که با فاصله از من تکیه بر دیوار ایستاده بود، گفتم: - انشالله خیره، کجا باید برم؟ با هدایت بچهها وارد اتاق آیسییو شده، لباس مخصوص را به کمک پرستار بخش به تن زدم و به سمت تختی که امیر رویش درازکش و انواع سیم و لوله به او وصل بود، رفتم. -
درخواست طراحی جلد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
خیلی قشنگ شده نسیم جان.دست و پنجهت درد نکنه عزیزم🙏👏👏🥰- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و هشت حال دردناکش از این احساس ناکامی کاملا به خورد تنم رفت. نمیخواستم به این حال بیفتد و ناخواسته شده بود. سکوت هر دویمان در این سالها به این احساس طرد شدن دامن زده بود. به نامههای درون دستش اشاره زد و گفت: - فکر نمیکردم جواب تموم سوالهام توی این صندوق قدیمیت و این نوشتهها باشه. درسته که من آدم باهوش و دقیقی نیستم ولی از همون روز خواستگاری که با امیر دلاور روبه رو شدی و از دیدنش شوک زده، بهش شک کردم. اول، حدسم به عشق گذشتهات نرسید و گفتم شاید یه آشنای قدیمی باشه. در موردش خیلی تحقیق کردم. وقتی فهمیدم در قدیم چند تا خونه بالاتر از محلهی شما زندگی میکرده، بیشتر به حسم یقین آوردم. در مورد اینکه انسانهای خوب و با فرهنگی بودن شکی نبود ولی میخواستم بدونم چه ربطی میتونه با تو داشته باشه. برخوردهای بیشترمون و نوع نگاهش به تو داشت من رو به جواب میرسوند که کلافگی و ناراحتی این چند روزت باعث شد واسه مطمئن شدن یه حرکتی بزنم. وقتی دنبال وسایل خصوصی قدیمیت گشتم و این صندوق رو دیدم و تو نوشتههات اسمش رو، از اینکه اینهمه سال به خودم دلخوشی الکی دادم، حالم بههم خورد. از زندگیمون حالم بههم خورد. از زن و شوهریمون حالم بههم خورد. از اینکه حتی یه بار اونجور که به اون نگاه کردی، منو ندیدی، حالم بههم خورد. از خودم و آدمی که هستم حالم بههم خورد. لبم را با دلهره و غم میجویدم. انتظار چه چیز داشتم، بعد برملا شدن رازها و رسوایی! خدای من چگونه به او ثابت کنم، تمامی اتفاقات دست سرنوشت بوده و از سر حادثه شکل گرفته؟! مرتضی دیگر مرا باور نخواهد کرد. به آرامی از جا بلند شد. سر من نیز به پایین کشش پیدا کرد. روی دیدن صورتش را نداشتم. نامهها را کنار پایم انداخت و گفت: - اگه بخوام تعصبی تصمیم بگیرم باید باعث جدایی دخترم از پسرش بشم و شما رو ببرم جایی که نتونن پیداتون کنن یا نهایتش بزنم طرف رو ناکار کنم؛ اما توی این سن و سال نمیشه بدون فکر عمل کنی و آبروی چند سال زندگی رو اینجوری بریزی. باید برای زندگیم یه فکر اساسی کنم و خودم رو از این تحقیر خواسته نشدن نجات بدم. حفظ بعضی چیزها حماقته و من دیگه نمیخوام احمق باشم. از اتاق بیرون رفت و در را بست. چشمانم را با درد بستم و اشکهای داغ، صورتم را بیشتر سوزاند. متلاشی شدن زندگیام در آستانهی وقوع بود. بچهها چه حالی پیدا میکردند؟ کاش مرتضی از دلیل خواست جداییاش به آنها نگوید. امیر دلاور! آنچه خواستی شد، همان ویرانی زندگی من. حال دلت خنک میشود؟! نه! چرا تمامی تقصیرها را گردن او بیندازم؟ من از او هم بیشتر مقصر بودم. تمامی این سالها سرم را مثل کبک در برف کرده و به احساسات همسرم بیتفاوت بودم. به قول فروغ به او به چشم مرد زندانبان نگاه کردم و همیشه از او فاصله گرفتم. من باید مجازات شوم، آنهم بدون تخفیف. اگر این طلاق اتفاق بیفتد هم باز خودم و او را از وصال محروم خواهم کرد. تو را میخواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس، مرغی اسیرم ز پشت میلههای سرد و تیره نگاه حسرتم حیران به رویت در این فکرم که دستی پیش آید و من ناگه گشایم پر به سویت در این فکرم که در یک لحظه غفلت از این زندان خامش پر بگیرم به چشم مرد زندانبان بخندم کنارت زندگی از سر بگیرم در این فکرم من و دانم که هرگز مرا یارای رفتن زین قفس نیست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نیست ز پشت میلهها، هر صبح روشن نگاه کودکی خندد به رویم چو من سر میکنم آواز شادی لبش با بوسه میآید به سویم اگر ای آسمان خواهم که یکروز از این زندان خامش پر بگیرم به چشم کودک گریان چه گویم ز من بگذر،که من مرغی اسیرم من آن شمعم که با سوز دل خویش فروزان میکنم ویرانهای را اگر خواهم که خاموشی گزینم پریشان میکنم کاشانهای را سه روز است که مرتضی به خانه برنگشته. از همان شب از خانه بیرون زد و دیگر بازنگشت. امیر و الناز از این اتفاق آنقدر شگفتزده بودند که حتی بارها به بازجویی از من پرداختند. برایشان عجیب بود، پدری که در تمام این سالها یک شب را هم بی ما سر نکرده، اینگونه قهر کند. درست که رفتارش با من و بچهها توام با سردی بود و از ابراز محبت زیاد و علنی خودداری میکرد، اما هیچوقت هم بدون حضور ما جایی به جز محل کارش نمیرفت. وقتی الناز با او تماس گرفته و گفته بود مدتی باید تنها باشد تا خوب فکر کند، متوجه شدم دیگر توضیح و بهانه آوردن مشکل بینمان را حل نخواهد کرد؛ پس انتخاب مسیر زندگیمان را به دست او سپردم. به الناز گفته بود که در هتل به سر می برد و خیالش از جانب او راحت باشد. با وجودیکه او پدری نبود که رابطهی خیلی دوستانه با بچههایش داشته باشد، اما آنها واقعا پدرشان را دوست داشته و با اخلاقیات خاصش کنار میآمدند. همین بیمحلی من به او و توجه بیش از اندازه به فرزندانمان باعث ایجاد حسادت و فاصله گرفتن از آنها شده بود. در برابر اصرار بچهها برای دانستن علت این موضوع، سکوت کردم. راستش روی گفتن حرفی را نداشتم. بچهها را برای اینکه حالی از پدرشان بپرسند به رفتن به هتل تشویق کردم. با خالی شدن خانه از حضورشان به سمت تلفن رفته و شمارهی امیر را گرفتم. بعد از چند بوق صدای الو گفتنش گوشم را پر کرد. بدون سلام همراه با گریه به او تاختم. - خیالت راحت شد! دیگه لازم نیست من رو تهدید کنی، اون چه که به دنبالش بودی، شد. به هق- هق افتاده، نفسم تنگ شد. از فرصت به دست آمده استفاده کرده، با نگرانی پرسید: - چی شده؟ چرا گریه میکنی؟! - چی میخواستی بشه. شوهر من رو خر حساب کردی؟ اون همهچی رو خودش فهمید. نامههای قدیمیمون رو پیدا کرد و از ارتباطمون تو گذشته باخبر شد. دیگه لازم نیست من رو با زندگیم و بچههام تهدید کنی. امیر با صدایی بهشدت ضعیف به میان حرفم پرید. - صبر... صبر کن! داری واقعنی میگی.. من هم مثل خودش سخنش را قطع کرده و پرخاش کردم. - به خدا امیر! آرزوی من رو به گور میبری! اگه مرتضی طلاقم رو هم بده، من زن تو نمیشم. جنازهی من هم وارد خونهی تو نمیشه. صدای خر- خر عجیبی آمد و بعد دیگر هیچ، سکوت مطلق شد. تماس وصل بود اما هر الویی که من با حرص میگفتم بدون جواب میماند. در آخر ناچار شدم که تماس را قطع کنم.