رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت چهل در سرمای زمستان به‌دنبال دستان گرم تو می‌گردم. می‌دانی چرا؟! همان دستان گرمت به تنهایی کل وجود مرا گرم می‌سازد. چه معجزه‌ای دارد دستان تو! مرا به دلگرمی دستانت عادت بده تا سرمای وجودم مرا منجمد نکند.
  2. #پارت سی و نه وسایل قدیمی مادربزرگ، قشنگ نیست! داستانی که پشت این وسایل وجود دارد، آن‌ها را زیبا نشان می‌دهد؛ وقتی که با دیدنشان ذهن تصویر سازی کرده و وارد تونل زمان می‌شویم، دست‌های مادر را می‌بینیم که در حال پر کردن ظرف از آجیل شب عید است، یا با آن‌ها در حال پذیرایی از مهمان‌هایش! یا که مادر سفره می‌چیند و تو در چیدن ظروف به او کمک می‌کنی! آن ظرف‌ها را به‌خاطر دست‌های او دوست داری نه خود ظروف!
  3. #پارت سی و هشت دقت کردی که هر چه در دسترس باشی، بی‌ارزش می‌شوی! گاهی انسان‌ها زورشان به آدم بد زندگیشان نمی‌رسد و حرص خود را سر آدم بی‌گناه و آرام قضیه، خالی می‌کنند. امان از آدم‌هایی که قدر خوبی را ندانسته و باز برای بدی بیشتر مایه می‌گذارند. نهایتش بد شدن آدم خوب نیست، او تنها سکوت کرده و خود را برای همیشه از کنار شخص، دور می‌کند.
  4. #پارت سی و هفت جمعه‌ها بیشتر دلم هوایت را می‌کند، انگار میزان دلتنگی در این روز سر به فلک می‌زند، از غروب‌هایش دیگر نگویم که به‌شدت تنهایی‌ام را به رخ می‌کشاند، دلم در جمعه بیشتر تنگ حضورت می‌شود تنگ نگاهت، تنگ آغوشت، تنگ عطر وجودت، جمعه‌ها مرا بیشتر یاد کن، انرژی يادآوريت، دل مرا گرم خواهد کرد.
  5. #پارت سی و شش گاهی غم‌ها از طریق چشم به شکل اشک گاهی قطره- قطره گاهی به شکل جویبار گاهی از شادی گاهی از غم گاهی از دلتنگی گاهی از فراق کسی گاهی شور، گاهی بی‌مزه اشک از چشم دل بیدار، می‌چکد- می‌چکد تا درد را کم کند، تا دل را سبک کند، وقتی می‌توانی گریه کنی یعنی هنوز زنده‌ای، هنوز نشانه‌های حیات، درونت وجود دارد؛ پس هر وقت دیدی چشم می‌سوزد، راه را برای رفتن دلتنگی، فراق، غم و شادی باز کن، بگذار ببارد در سرزمین وجودت تا تمام سیاهی‌ها را بشورد و دل را سبک کند!
  6. #پارت سی ‌و پنج همه‌ی ما لحظات غمگینی را در زندگی داشتیم لحظه‌ی انتظار بی‌پایان، لحظه‌هایی که کسی را از دست دادیم، لحظه‌هایی که تنهایی و فشار ما را بین دیوارهای سنگین و غمگین محاصره کرده، ولی بعضی رفتن‌ها هیچ‌گاه فراموش نمی‌شوند، حتی اگر صد سال از آن بگذرد، نمی‌توان با بعضی رفتن‌ها کنار آمد. و گاهی وقتی آهنگی خاص را گوش می‌دهی انگار دوباره آن لحظه زنده می‌شود، و وقتی زنده شد، شاید فقط یک فرشته بتواند که تو را از دست دیو تاریکی نجات دهد! من الان غرق هستم در اشک‌هایی که مجالی نبوده برای ریختن و سر‌ریز شدنشان.
  7. #پارت سی و چهار دوران، دوران آرامش و لذت در من است. زمان دویدن به سر آمده و پاهای من تنها توان قدم زدن با چتر در زیر باران پاییزی را دارد، شنیدن صدای هو‌- هوی باد پاییزی و خش‌- خش آرام برگ‌های خشک در زیر پا. نمی‌دانم تا زمستان زندگی‌ام چقدر فرصت دارم؟! چه زمانی درخت زندگانی‌ام به‌خواب زمستانی فرو خواهد رفت؟ زمستانی که فقط با تو بهار می‌شود، تو به‌جای من رشد خواهی کرد، با تمام احساسات قشنگ زندگی‌ام که به تو هدیه خواهم کرد، ای ثمره‌ی بزرگ زندگانی‌ام!
  8. #پارت سی و سه پاییز پاییز با هزاران رنگ پخته و دلپذیر، پاییز و هوای دو نفره‌اش، پاییز و نم‌- نم باران‌های پاییزی، پاییز و بوی خیس خاک و برگ افتاده از درخت زندگانی، پاییز و طعم ملس انار پاییزی، اکنون کامم ملس شده از ملغمه‌ی همه‌ی طعم‌هایی که چشیده‌ام؛ اکنون سرد و گرم زندگانی را دیده‌ام.
  9. #پارت سی و دو در این برهه از زندگیم یاد گرفتم برقصم، که رقص حرکتی برای رشد درخت زندگیست؛ یاد گرفتم که آغوش درمانگر همه‌ی دردهاست، یاد گرفتم که دوست بدارم و دوست داشته شوم، یاد گرفتم که عاشق شوم و نگه‌دار عشق باشم. درخت زندگانی من بهار و تابستان را گذرانده و طعم تلخ و شیرین زندگی را چشیده؛ اکنون وارد مرحله‌ای دیگر شده، پاییز.
  10. # پارت سی و یک میوه‌های زندگی در دستم به منزله‌ی عشق و باران هستند. با دیدنشان ذوق کرده، هیجان‌زده می‌شوم، وقتی تلاش میوه‌های زندگی را برای ساختن و پیشرفت می‌بینم، گویی خود را در آن‌ها تجلی یافته می‌یابم که از نو جوان شده و برای دست‌یابی به آرزوها با امید کوشش می‌کنم. چه خاصیت زیبایی است، تکرار در این دنیا و دوباره و دوباره به بهار رسیدن. دوباره تجربه کردن و زندگی از سر گذراندن! دوباره عاشق شدن و دیدن لحظات ناب عاشقی؛ زندگی واقعا زیباست!
  11. #پارت سی برای تو می‌نویسم که خود می‌دانی من از چه می‌گویم! از بهاری که مرا به‌دنیا آورد و من شکوفه‌ی زندگیش بودم و او مرا با عشق بزرگ کرد، از او عشقی دریافت کردم که اکنون می‌توانم این‌گونه عاشقانه زندگی کنم! بهار مرا به‌دنیا آورد و با نوازش نگاهش من رشد کردم، یاد گرفتم که دنیا جایی زیباست، پر از نور و ستاره‌های دنباله‌دار، رنگارنگ و پر از شُوق زندگی. وقتی بهار مرا نوازش کرد، نوید تابستان را داد، من همان درختی شدم که در بهار رشد کرده بود؛ اکنون درخت من میوه داده است، من کل تابستان را به پرورش میوه‌هایی گذراندم که هدیه‌ی خداوند بودند، گرما، تشنگی، تلاش و آرزوهای زیبا! دویدن‌ها و تمامی سختی‌ها برای رشد بود، رشد درخت زندگی برای تولید میوه‌های زندگی. اکنون میوه‌ها سالم و سرزنده در دستان من، برایم به منزله‌ی عشق هستند، و به داشتن چنین ثمره‌هایی پروردگار را شاکرم.
  12. #پارت بیست و نه گاهی در جاده‌های باریک و تاریک به‌دنبال گمشده‌هایی هستیم که از پیدا نشدن آن‌ها می‌ترسیم، زخمی می‌شویم، گریه می‌کنیم مثل جویباری که به‌دنبال رودخانه است، رودخانه‌ای که به‌دنبال دریاست، دریا غایت آمال ماست، آن‌جایی که هر لحظه برای دلتنگی به‌ هم آغوشی ساحل پناه می‌آورد؛ انتهای همه‌ی تاریکی‌ها و گمشدن‌ها، عشق است! عشق به اویی که از گذشته تا بی‌نهایت ایستاده که ما را در آغوش رحمتش بگیرد.
  13. # پارت بیست و هشت شکایت تو را نزد چه کسی ببرم؟! آن‌گونه که با غرور و نخوت سخن کسی را پذیرا نیستی و روی عمل‌کرد خود مصمم! باشد، باز بشکن! چینی بند‌زده ترسی برای دوباره شکستن ندارد، چون امیدی برای برگشت به حال و روز اولیه‌اش ندارد؛ اما باعث نمی‌شود شاکی نباشم، شکایت تو را پیش معبودم خواهم برد. من هم خدایی دارم.
  14. #پارت بیست و هفت به آغوشت اعتیاد دارم. آغوشت بزرگ‌ترین مخدر دنیا را در خود دارد؛ به گونه‌ای که بدترین دردهایم با آن تسکین می‌یابد. مرا از داشتنش محروم نکن!
  15. #پارت بیست و شش چرا آمدی؟؟ پایت زخم می‌شود! داری روی خرده شکسته‌های قلب من پا می‌گذاری! سوزشش را نمی‌فهمی؟! من طاقت زخم خوردن تو را ندارم. بی‌سروصدا برگرد!!
  16. #پارت بیست و پنج در حال شکفتن هستم، چون غنچه‌ای که در بهار گلبرگ‌هایش را به خودنمایی می‌نشاند. چون کرم ابریشم که از پیله درآمده، پروانه‌ی وجودی خویش را به عالم نمایان می‌کند. در حال تحولم و از این‌همه تغییر در خود راضی هستم، چرا که از آن آدم نادانی که در جست‌وجوی محبت تو به هر ریسمانی چنگ زده و به هیچ رسیدم، فاصله گرفته و به قلب خود متکی شدم؛ من به چیزی که شدم، به‌خود می‌بالم.
  17. #پارت بیست و چهار نمی‌شود زنان عاشق را قضاوت کرد؛ چرا که زنان همیشه تابع شرایط هستند، تا عقل و قلبشان! و همیشه اولین چیزی را که در راه عشق قربانی کرده و سر می‌برند، احساسات و قلبشان است.
  18. #پارت بیست و سه عشق هم می‌تواند سرچشمه‌ی نور باشد، هم می‌تواند با خودش دنیایی از تاریکی بیاورد؛ وقتی مسیر را درست قدم برنداری، عشق می‌تواند مثل یک بمب‌اتم زندگی آدم‌های زیادی را منفجر ساخته و به نیستی بکشاند.
  19. #پارت بیست و دو خاطره! امان از خاطراتت! وقتی با قلبی درگیر و شکسته، شبانه‌روز خاطراتت را در ذهن مرور کردم و به دستان تهی شده‌ام از تو به تلخی نگریستم. کاش آن موقع که می‌رفتی، خاطرات تلخ و شیرینت را نیز با خود می‌بردی و به جان من بینوا رحمی می‌کردی. من خاطرات بدون تو را نمی‌خواهم!
  20. #پارت بیست و یک این رسم روزگار است، کسانی را که بیشتر دوست داریم، زودتر از دست می‌دهیم. از آغوش‌های بی‌تکرار، فقط یادش می‌ماند و از خاطرات زیبا، گاهی غمش می‌ماند! ما می‌مانیم و دردناک‌ترین قسمت جدایی، مرور خاطرات کسی که خودش رفته؛ اما برایمان تنها، یادش باقی مانده است.
  21. #پارت بیست تا یکی‌به‌دو می‌شود، شیطان را لعنت می‌کنند! من حتی شیطان را نیز دوست می‌دارم! چون اگر او نبود، ما قدر خدایمان را نمی‌دانستیم. اصلا اگر بدی نباشد، چگونه خوبی‌ها مشخص شود؟! پس قدر هر چیزی که در این دنیا خلق شده را بدانیم که بی‌دلیل آفریده نشده است.
  22. #پارت نوزدهم می‌گویی حسودم! آری حسودم! چون تو را تنها برای خود می‌خواهم. اگر بدانی حتی موقع تنهایی‌هایت، یا وقتی می‌خندی و رو‌به‌ رویت فرد دیگری جز من حضور دارد، چگونه آتش حسادت تمام جانم را فرا می‌گیرد و می‌سوزاند، دیگر بر من خرده نمی‌گیری. در بازی عشق باید حسود بود! تو هم حسود باش! من آن‌قدر قلبم درگیر مهربانیت شده، که حتی حسادت کردنت را نیز دوست می‌دارم.
  23. #پارت هجدهم عشق همین است... شکستن و شکست خوردن دارد... نفهمیدن و قدر ندونستن دارد... بی‌قراری و بی‌تابی و دلتنگی دارد! اما باید باشد، چون بدون عشق زندگی معنایی ندارد. باید سهم خودمان را از عشق بگیریم، با خوشبخت شدن! خوشبختی تنها مکافاتی است که ما می‌توانیم از این دنیای نامرد به نفعمان کسب کنیم.
  24. #پارت هفدهم به شعر و ادبیات روی بیاورید و بدان دخیل ببندید. مطمئن باشید پشیمان نمی‌شوید. شعر و ادبیات نه تنها شما را عاشق می‌کند، بلکه روحتان را در ایام جوانی محفوظ نگه می‌دارد...
  25. #پارت شانزدهم از فاصله‌ها در متون ادبی بسیار یاد شده؛ اما من از فاصله گریزان نیستم. گاهی بدان روی می‌آورم و به سمتش مشتاقم، چون با وجود همین فاصله‌ها به احساسات عمیقی رسیدم که در نزدیکی‌هایم نرسیده بودم. گاهی فاصله‌ها نزدیک بودن احساسات را بیشتر و بهتر به ما می‌فهماند.
×
×
  • اضافه کردن...