-
تعداد ارسال ها
509 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و هفت شب و روزم فکر و خیال شده بود. واقعا سردرگم شده، در دو راهی گیر کرده بودم. حال و حوصلهی انجام کاری را نداشته و در تصمیمگیری مردد بودم. از وضعیت پیش آمده احساس شرم و عذاب وجدان پیدا کرده بودم. مرتضی با هر اخلاق خاصی که داشت، بسیار خانوادهدار و مبادی آداب بود. الویتش در زندگی خانواده بوده و هیچگاه از اخلاقیات پا را فراتر نگذاشت. درست که من نیز در این سالها پایبندی به خانواده و همسر را به او نشان داده بودم ولی درگیری فکری و احساسی که در قلبم شکل گرفته بود نیز به نوعی بیرون از چارچوب اخلاقیات بود. همین گوشهگیری بیش از اندازهی من او را هم حساس کرده بود. مرتضی که در این سالها زیاد پیگیر احوالاتم نمیشد و مرا به حال خود واگذار میکرد. همینکه میدانست از نظر جسمی سلامت هستم، برایش کافی به نظر میرسید. ساعات پایانی شب بود که بچهها در اتاقشان خواب بودند. امتحاناتشان به اتمام رسیده، وارد تعطیلات تابستانی شده بودند. با تمام شدن سریالی که هر شب از تلویزیون دنبال میکردم، از جا بلند شده، آن را خاموش کردم. به سمت اتاق خواب رفته و در آن را گشودم. مرتضی دو ساعتی بود که برای خوابیدن به آنجا رفته بود. باز شدن در اتاق همانا و سکته زدن ناگهانی من هم همانا! مرتضی کنار کمد دیواری با کمری چسبیده به در باز شدهی کمد، پاهایش درازکش بود و صندوقچهی قدیمی من کنارش افتاده، نامهها و نوشتههایم در دستانش قرار داشت. سرش با حالتی که انگار بزرگترین شکست خوردهی روزگار است به سمت نامهها کج بود. تکان نمیخورد و این نوع حالتش باعث ترس و دلهره در من شده، وارد اتاق و به سمتش دویدم. کنار پایش زانو زده، دست روی شانهاش قرار دادم. از ترس زبانم بند آمده، قدرت تکلم نداشتم. با تکان کوچک شانهاش، سرش را بالا گرفته در روشنی کمسوی اتاق که از نور آباژور کنار پاتختی ساطع شده بود، به چشمان هراسانم نگاهی بیحس انداخت. بهنظرم این نوع نگاه که خالی از احساسات هست، بدترین نوع نگاه است، چون چیزی از حال و حس طرف مقابل به آدم منتقل نمیشود. تنها زل به چشمانم و دیگر هیچ! به سختی نامش را زمزمه کردم. - مرتضی! چت شده؟! وقتی به همان نگاه خیره ادامه داده و سخنی نگفت، چشمان من نیز به پایین سر خورده به روی نوشتهها افتاد. نامههای عاشقانهای که زمانی برای امیر نوشته و در دل صندوقچه محافظت میکردم، حالا چطور به دست او افتاده؟ اویی که اصلا اخلاق کنکاش در این موارد را نداشت. بارها صندوقچه را در کمد دیده بود ولی اصلا به او دست هم نزده بود، حال چه چیز او را کنجکاو و به سمت این خاطرهی قدیمی کشانده بود. صدای بیرمقش بلند شد و به گوش من رسید. - همون روزی که تو آبادان وقتی برای استراحت با مهران تو اتاق مسجد دراز کشیده بودیم، دلم رو زدم به دریا و در موردت حرف زدم. میدونستم خیلی غیرتی هست اما دوستم بود و باید حرف دلم رو به یکی میزدم. اون روز که دم در خونهتون چشمام به روت افتاد، با همون نگاه اول تو دلم گفتم، من این دختر رو میخوام. دقیق همون چیزی بودی که من آرزوش رو داشتم. از طرفی خواهر مهران بودن واسه من که از مرام و معرفتش خوشم میومد، نهایت همه ایدهآلها بود. فکر نمیکردم اونجوری رفتار کنه، حداقل ازش انتظار یه چک رو داشتم که چرا جرات کرده بودم، نگاه خریدارانه به خواهرش داشته باشم. مهران با صبوری حرفم رو شنید و از پیشنهادم استقبال کرد. گفت اگه زنده موندیم حتما برام آستین بالا میزنه و راضی هست که خواهرش، همسر من بشه. خیلی ذوق کردم. برام ناباورانه بود، برخورد اینگونهاش؛ ولی با امایی که به زبون آورد کاخ ساخته شدهم دچار تزلزل شد. گفت بهم مرتضی! در رابطه با مهناز یه مشکلی هست و اون هم بهدست آوردن دلشه. گفت مهناز به تازگی یه نرسیدن به عشق رو چشیده و از اون دختر پُر احساس به سردی و بیحسی رسیده. گفت خوب فکرات رو بکن اگه میتونی با قلب شکستهاش بسازی و باهاش راه میای بسم الله وگرنه این رو بگم کارت یه مقداری سخته، چون بحرانی که خواهرم گذرونده، قلبش رو اینگونه یخی کرده. مردد شدم. بهم برخورد و از بختم شاکی شدم که چرا زودتر خواهرش رو ندیده بودم تا خودم قلبش رو تصاحب کنم. هنوز مردد بودم که تو رو دوباره دیدم. اونهم جایی که اصلا فکرش رو نمیکردم. اونقدر جسارتت واسه حفظ جون برادرت واسم پُر رنگ و با ارزش شد که دیگه واسم مهم نبود، گذشتهات چی بوده. تو این سالها به خودم اجازه ندادم، بپرسم این طرف کی بود و چرا نتونستی بهش برسی. فقط گفتم دختری که اینجوری داداشش رو دوست داره که برای پیدا کردنش میاد تو دل جنگ، خط مقدم، روبه روی دشمن، خیلی دل شیری داره و اگه حتی اندازهی سر سوزن این رفتارش توی زندگی من بروز بده، از سرمم زیادی هست. دستم روی شانهاش خشک شده، اشکها پشت سر هم روی گونهها خالی میشد. بیصدا میگریستم و با درد گوش میدادم. عجیبتر از همهچیز این بود که مرتضی نیز همراه من به آهستگی گریه میکرد. بعد از سالها داشت صحبت میکرد، آنهم اینچنین طولانی و همراه با اشک. - همون روز اول ازدواج فهمیدم که تو بدون قلبت وارد زندگیم شدی. متوجه شدم از روی احساسات عمیقت به مهران و توصیهای که تو نامه برات کرده و به دست من داده بود تا وقتی به تهران رسیدم و اگه خودش نبود، به تو برسونم. اونقدر کنجکاو بودم که خوندمش و بابت حمایتش از من خیلی حال کردم و اون بخش دلدادگی تو واسم کم اهمیت شد. نخواستم اذیتت کنم یا به زور خودم رو وارد قلبت کنم. اصلا تو قلبی با خودت نیاورده بودی و کاری ازم ساخته نبود، جز اینکه با همین مهناز بسازم و راضی باشم. اونقدر خانم و کدبانو بودی که روی حرفم موندم؛ اما هر چی گذشت بیمحبتیت بهم فشار آورد. تو عاشق بچههات بودی و نهایت محبت رو واسشون خرج میکردی، اما در برابر من همون مهناز سابق و در حد تحمل کردن باهام برخورد میکردی. همین شد که منم از تو بیشتر فاصله گرفتم و کم- کم منزوی شدم. بعضی وقتها ایرادگیر و عصبی و بعضی اوقات سرد و بیاحساس. آدم بدهی این زندگی من شدم، مهناز! ولی تو من رو این شکلی کردی. اون محبتی که از من دریغ کردی و تموم این سالها حس کردم به زور داری با من زندگی میکنی. برای یه مرد هیچی بدتر از این نیست. دوست نداشته شدن! -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و شش از دیشب هزار بار آدرس را در ذهنم مرور کردم. چرا باید در چنین جایی قرار ملاقات بگذارد؟! چندین سال هست که من دیگر پا به آن.جا نگذاشتهام. دلآشوبه ولم نمیکند؛ اما در گوشهای از قلبم هنوز آنقدری به او اعتماد دارم که بدون ترس و به تنهایی او را ببینم. امروز باید سنگهایم را با او وا بکنم و آب پاکی را در دستش بریزم. درست هست که هنوز با دیدنش دلم میلرزد، چون عشق قدیمی نافرجامم هست؛ اما خود از اخلاقم به خوبی آگاهم که پایبندی به خانواده از هر چیز در دنیا برایم مهمتر و باارزشتر است. سر ساعت خواسته شده، حاضر شده و چادر به سر کردم. تلفنی آژانس گرفته و آدرس را به راننده دادم. در دلم رخت میشستند، اما به خود نهیب زدم که با چهرهای مصمم و محکم با او روبه رو شوم. تا به مقصد رسیده و از ماشین خارج شدم، خاطرات آن روز آخر به سر و جانم نشست. به اطراف نگاهی گذرا انداختم. بر عکس آن سالها خیابانی پر تردد شده و کنار خیابان فضای سبز کوچکی نیز ساخته شده بود. هنوز مردد کنار خیابان ایستاده بودم که قامتش را که از پشت درخت داخل پارک خارج میشد، دیدم. چادر را روی سرم مرتب کردم که به نزدیکیام رسید و به آرامی سلام داد. سعی کردم از همان ابتدا نگاه شاکی و طوفانیم را به چشمانش سرازیر کنم که طبق معمول موفق نشدم. آرامش چشمان دريايياش به خورد نگاهم رفته، جواب سلامش را با تکان سر دادم. - میتونی حدس بزنی چرا باید بکشونمت اینجا؟! دوباره به اطرافم نگاه چرخاندم. دقیقا قصد آزارم را داشت که در مکانی که جواب رد آخر را داده و رابطهی شکل نگرفتهمان را به انتها رساندم، قرار ملاقات گذاشته بود. - نه! چون دیگه اون آدمی که تو ذهن من همیشه بود، نیستی. کمی گوشهی لبش کج شده، دست در جیب شلوارش کرد. لبههای کت مشکیش بالا رفت و همانطور که چشمانش روی آسفالت خیابان سیر میکرد، گفت: - بهتره بریم تو این پارکه روی نیمکت بشینیم و حرف بزنیم. کنار خیابون جای مناسبی نیست. چپ- چپ نگاهاش کرده، پشت سرش راه افتادم. داخل پارک در این ساعت صبح نفرات کمی حضور داشتند. روی اولین نیمکتی که دیدم، نشستم که باعث توقف امیر و گردش سرش به جانبم شد. - امیدوارم که امروز به نتیجهی قطعی برسیم و نخوای که این حرفها کش پیدا کنه! نفسش را با آهی خالی کرده، کنارم با فاصله نشست. خب نباید، ولی از اینکه این مراعاتها را انجام میداد، از شخصیتش خوشم میآمد. - فقط کافیه تو هم به قولهای گذشتهات عمل کنی، تا همهچیز ختم به خیر بشه. به سمتش نیم چرخشی زده، با ابروانی در هم مخالفت کردم. - من که یادم نمیاد قولی به شما داده باشم. او هم به طرفم چرخ خورده، دستش روی پشتی نیمکت دراز شد. - آره انگار اون روز فقط من به شما قول دادم، خوبه که همه چی یادت رفته. یاد قولی که در رابطه با عاشق نشدنم داده بودم، افتاده و چهرهام درهم شد. پلک بسته و آب گلو را به سختی پایین فرستادم. - میشه حرف آخر رو همین اول بزنی؟ از من چی میخوای؟ سکوتش که طولانی شد، چشمانم را به طرفش چرخاندم. با ترکیبی از چندین حس مختلف مرا مینگریست و بیشتر از قبل سردرگمم میکرد. شناخت درست او واقعا کار مشکلی بود. - خوبه که این رو میخوای. منم منتظرت نمیذارم. فقط باید روی حرفات نزنی. قول میدی؟! احساس میکردم یک پسر جوان زیر بیست سال روبه رویم نشسته و از من قول میگیرد. باورش غیر ممکن بود. بدون دادن قولی با تردید گفتم: - میشنوم. - اون روز گفتی قول میدی تا آخر عمرت عاشق نشی و با برخوردهایی که این مدت با شماها داشتم، مشخصه که عشقی آتشین بین تو و مرتضی وجود نداره که جدایی رو واست سخت کنه، پس بهخاطر همین روابط سرد بینتون راحت میتونی ازش درخواست جدایی کنی. من هم به قولی که به دلم دادم، عمل میکنم و مدیونش نمیمونم، اونهم رسیدن به تویه. چشمانم کم مانده از حدقه درآید. چطور اینقدر آسان از جدایی حرف میزد؟! مگر به همین راحتیست. ما در برابر فرزندانمان هم مسئول هستیم و فقط نباید به خود بیاندیشیم. در ضمن شاید عشق فوقالعاده بین من و مرتضی از اول هم وجود نداشته، اما آنچنان هم وضع زندگیمان وحشتناک نبود که بتوان به راحتی حرف از طلاق زد. - چی میگی؟ مگه یه کلمه حرفه! من گفتم طلاق و مرتضی هم راحت اومد و طلاقم داد. نظرات یه انسان پختهی میانسال رو ندارید شما! متلکم اصلا به او برنخورد. با چشمانی دقیق و بدون ملاحظه نگاهم میکرد. گویی اصلا اهل پاپیش کشیدن و شوخی کردن نبود. - تو اقدام کن، مطمئن هستم اون هم کم- کم میفهمه جدایی به صلاحتونه. - پس بچههام چی؟ چرا یه جوری حرف میزنی ته دل آدم خالی شه؟ کفری شده، چشمان آبیش طوفانی شد و غرید. - نمیخوای بس کنی؟ تا کی به خاطر بچههای خودت و من، من رو از زندگی ساقط میکنی. من دیگه عمر چندانی واسم باقی نمونده که بهخاطر رضایت بچههام ازش بگذرم. اون هم بچههایی که وقتی غرق زندگی خودشون بشن، من و تو رو از یاد میبرن. پس عاقلانه فکر کن. به لکنت افتادم. انگار حدسیات مخفیانهی ذهنم در مورد آینده را برایم رونمایی کرده باشد. - من....من....من آدمش نیستم. دستش را به علامت سکوت جلوی صورتم گرفت. -عجله نکن. برو خوب فکر کن و تصمیم بگیر. آوردمت به مکانی که بیست و پنج سال پیش ازم خواستی به خاطر عرفیات جامعه و زن و بچهای که پاگیر من بودن، از دلم و احساسم بگذرم و اینهمه سال بدون عشق گز کنم. من بهخاطر تو قول دادم و از خودم گذشتم. حالا نوبت تویه که به خاطر من از خودت بگذری. فقط امیدوارم نخوای بدقولی کرده و من رو به لجبازی بندازی. یک لحظه از هشدارش ترسیدم. این حد از عقده و کمبود، احتمال هر رفتاری از او را ممکن میکرد. باور کردنی نبود ولی گویی امکان داشت. با سکوت درماندهی من با لحنی به شدت اغواکننده لب زد. - میدونم هنوز هم دوستم داری پس کتمانش نکن، نه تو دل خودت و نه به من! آه پر حسرت دردناکم از گلو خارج نشده، همانجا محبوس ماند. کاش نفسم را میبرید. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و پنج خانه از حضور مهمانان کم و کمتر میشد. احسان یکساعتی بعد از رفتن پدر و برادرش نیز پیش ما مانده و در جمعآوری سالن کمکمان کرد. مرتضی بعد از خروج مهمانها شب بخیری سرسری داده، خستگی را بهانه کرد و داخل اتاق خواب خزید. کامل احساس میکردم حالش دگرگون شده، ولی میدانستم از شخصیتش به دور است که در مورد نشخوارهای فکری ایجاد شده در ذهنش از من بازخواست کند. تنها امیدوار بودم از مکالمهی بین من و امیر چیزی نشنیده باشد، که آن هم به دلیل سر و صدای زیاد سالن دور از دسترس نبود. من نیز از نبود مرتضی استفاده کرده، چند عکس دو نفره از زوج جدید عزیزمان گرفتم. بسیار معصوم و نازنین بودند و بهم میآمدند. بارها در دلم قربان صدقهشان رفتم و مادرانه تقاضای خوشبختیشان را از پروردگار خواستار شدم. پسرم، مرا در آغوش کشیده و با شیرین زبانی گفت: - مهناز خانم! شما هم امشب خیلی زیبا شدی، دست دخترت رو از پشت بستی، میدونی یا نه؟! گونهاش را بوسیده و قامت رشیدش در آن کت و شلوار مردانه، عجیب مرا به یاد مهران انداخت. رو به الناز که با احسان در حال تماشای عکسهای درون گوشیش بود، کرده و بلند گفت: - یه کمی از دو نفرهاتون کم کنید، از من و مامان زیبام عکس بندازید. الناز با خندهایی دنداننما چشم رسایی داده، در حالیکه در آغوش امیرم بودم، چند عکس از ما انداخت. ذهنم به سمت امیرخان کشیده شد. موضوع بینمان در حال بحرانی شدن بود و باید برایش راه چارهای پیدا میکردم. از شخصیتش به دور بود قصد تهدید و فشار روانی روی من داشته باشد، اما او هم آدم بود و امکان لغزش برای هر کسی دور از امکان نیست، حتی برای شخص خود من. بعد از رفتن احسان و مراجعت بچهها به اتاقهایشان، با انرژی به ته کشیده، روی صندلی آوار شدم. احساس میکردم، خدا مرا وارد یک امتحان الهی کرده و از اینکه در آن مردود شوم، لرزش و اضطراب بدی به جانم نشست. هر اتفاقی در زندگی دخترم هم تاثیر نامطلوب میگذاشت. از امیر ترسیدم که ممکن بود برای تنبیه من از گذشتهای که شکل گرفته، کار غیر عرفی انجام دهد. ساعدم را روی میز گذاشته، پیشانی دردناکم را مالیدم. خدا خودش مرا در حل این مشکل یاری رساند؛ چون جمعآوری آبرویی که از من حداقل بین بچهها و همسرم خواهد رفت، ناممکن است. وقتی برای تعویض لباس وارد اتاق خواب شدم، در تاریک و روشن اتاق چشمم به روی اندام مچالهی مرتضی در زیر پتوی تخت افتاد. چرا بین من و او اینهمه فاصله بود؟! این گاردی که از همان سالهای اول ازدواج بینمان شکل گرفته، راه گفتمان و حل کردن مشکلات را نمیداد. دلم برای جفتمان سوخت که با کمترین شناخت و تفاهم، فقط به خاطر تایید و وصیت برادرم، اینگونه روزگاری سرد را از سر گذرانده بودیم. کاش قدرت این را داشتم که راه حلی مناسب برای این دغدغههای ایجاد شده، پیدا کنم. مرتضی روزهای بعد کم حرفتر نیز شد و من طبق معمول تلاشی برای فهمیدن حس و حالش نکردم. بچهها در حال دادن امتحانات پایانی ترم بودند و قصد نداشتم محیط خانه را متشنج کرده، در درس خواندنشان خللی ایجاد شود. تنها دو هفته از نامزدی الناز و احسان گذشته بود که تلفن خانه به صدا درآمد. در خانه تنها و در حال نظافت بودم. به سمتش رفته و گوشی را برداشتم. با شنیدن جواب الوی من از شخص پشت گوشی، آهم بلند شد. - باید ببینمت! روی صندلی نشسته، مضطرب لبها را به دندان گرفتم. - من لزومی نمیبینم. - بهتره ببینی، کارم ضروریه. شاکی، صدایم را بلندتر کردم. - بهتره شرم کنی؟ این کارت غیر اخلاقیه! - مگه به خونم دعوتت کردم که همچین حسی داری؟! از بیتفاوتی و جسارتش برای این حرف، چشمانم گرد شده، دندان به هم سابیدم. - واقعا خجالت نمیکشی این حرف رو میزنی؟! - نه، چون نه من قصدش رو دارم و نه منظورش رو. آدرس جایی رو که میگم بنویس، فردا صبح سر همین ساعت بیا. کلافهتر، فریاد زدم. - من رو تهدید نکن. دلیلی واسه اومدنم نمیبینم. خونسردتر از قبل جوابم را داد و باعث شد حس بدبختی بیشتر از همیشه به جانم بنشیند. - هنوز به تهدید نرسیده که اگه برسه نه تنها زندگی خودت، بلکه زندگی بچههات هم تحتتاثیرش قرار میگیره. تمام توانم را از دست داده با بیحسی نالیدم. - مگه میشه تو اینجوری باشی؟! آدمی که من میشناختم هرگز همچین هیولایی نمیشه. الان زندگی پسر خودت هم به ما گره خورده. تو همچین پدری هستی یعنی؟! با همان خونسردی آدرس را داد و بیخداحافظی تماس را قطع کرد. همانطور خشک زده، گوشی به دست، صدای بوق- بوق تلفن تمام روح و روانم را خراش داد. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و چهار - مامان آرایشم که زیاد نیست؟! درست مقابل صورتش ایستاده، نگاهی با دقت به صورت زیبایاش انداختم. هر دو دستم روی گوشهایش نشست. موهایش با نهایت سادگی به زیبایی فر شده اطرافش پراکنده بود. پیراهن حریر شیری رنگش، رنگ چهرهاش را روشنتر کرده بود. آرزویم برای دیدن خوشبختی دخترم در حال وقوع بود و برای یک مادر چه ازین بیشتر! - نه قربونت بشم. هم ملایم هست و هم زیبا. البته که دختر من خودش هم قشنگ بود. الناز زیر دستان من خندهای از سر شوق کرده، چشمک زد. - همون جریان قربون دست و پای بلوری بچهام دیگه. صورتش را با مهر سرشار مادریم بوسیدم و ناخودآگاه چشمانم پر از اشک شد. نگاه الناز نیز با دیدن حالتم ابری شد. - گریه نکن مامان جونم و گرنه منم اشکام در میاد و آرایشم افتضاح میشه. سریع خود را کنترل کرده، سر تکان دادم. - از حق نگذریم شما خودت از منم قشنگتر شدی. یه وقت فامیل دوماد اشتباه نگیرن تو رو به عنوان عروس ببرن؟! شوخی الناز لرز بدی در بدنم انداخت. به سمت آینهی قدی اتاق چرخیده و خود را در آن نظاره کردم. آرایشم خیلی ملایم بود و پیراهن بلند و پوشیدهی ارغوانی کمی به صورتم طراوت بخشیده بود. - الناز به نظرت واسه مراسم امشب مناسبه لباسم؟! یه وقت بابات بدش نیاد. از پشت مرا در آغوش کشیده، سرش را روی شانهام قرار داد و با چشمانی پر شیطنت تماشایم کرد. عادت همیشگیاش بود، اینگونه آغوش کشیدن و ابراز احساسات. - نهخیر، خیلی هم متین و زیبا هستی. حالا بابا باهاش حال نکنه، بحث حسادت و غیرت خرکیشه! داخل آینه به او چشم غره رفتم. - در مورد بابات اینجوری نگو، خودت میدونی چقدر دوست داره که بعضی وقتها حساسه روی پوششت. گونهام را سرعتی بوسید. -ما مخلص آقا مرتضی هم هستیم. همینکه آخرش راضی شد من و احسان نامزد شیم، از سرمم زیادیه! بله، بالاخره مرتضی رضایت داد و امشب، جشن نامزدی بچهها را داخل آپارتمان خودمان برگزار میکنیم. به گفتهی امیرخان چون فامیل چندان نزدیک نداشتن، گرفتن مراسم در تالار را کنسل کرده و به روز عروسی تعویق انداختیم. از طرف ما هم که فقط برادرم و بچههایش دعوت شده بودند و تنها خواهر مرتضی و همسرش. دو تا برادران مرتضی و خواهرم معصومه، به دلیل دور بودن محل زندگی، حضورشان را به مراسم عروسی موکول کردند. عمو و زن عموی امیر هم فوت شده و تنها پسرعموی بزرگش با همسرش حضور داشتند. مراسم در نهایت سادگی و به زیبایی برگزار شد و انگشتر نامزدی توسط احسان داخل انگشت الناز جاخوش کرد. موردی که برایش استرس داشتم و بعد برایم جالب شد، نشناختن امیر توسط برادرم و همسرش بود. برادرم کلا آدم باهوش و تیزی در این موارد نبود، ولی از همسرش انتظار دیگری داشتم. به گمانم ناراحتیاش بابت نیامدن پسرش، محمود به مراسم و درگیریهای خانوادگی او، باعث شد دقت زیادی به خرج ندهد. هر وقت کنارش نشستم، با آه و ناله زندگی پر جنجال او را وسط کشیده و شکایت کرد. در طول مراسم بارها شاهد نگاههای تحسینبرانگیز امیر به روی خود بودم. گاهی معذب شده، عذاب وجدان پیدا میکردم و مدام به خود خرده میگرفتم که چرا همین نیمچه آرایش را انجام دادهام. برای همین سعی میکردم از به وجود آمدن ارتباط چشمی بینمان جلوگیری کنم. متاسفانه نتوانستم قسر در بروم و آخر مراسم که به تنهایی در آشپزخانه مشغول ریختن چای برای مهمانان بودم، با حضورش غافلگیرم کرد. - واقعا مراسم خوبی بود، پسرم با مهربانی و سلیقهی بینظیر شما، بیمادری رو احساس نکرد. کمی شوک شده، دستم لرزید و آب جوش درون سینی سرازیر شد. صاف ایستاده، به سمتش چرخیدم. در حال کم کردن فاصلهی بینمان بود. - وظیفه بوده، کار زیادی نکردم، ولی کمبود مادر برای احسان همیشه احساس میشه، چون هیچکس جای مادر خود آدم رو نمیتونه بگیره. حال روبه رویم ایستاده، با دقت بیشتری نگاهم میکرد. - واسه این مورد کار بیشتری از من بر نیومد؛ اما مطمئنم با حضور الناز و شما با کمبودش راحتتر کنار بیاد. خوشحالم بابت این اتفاق براش. پلک بسته و باز کردم. - انشالله همینطوره و با دیدن خوشبختیشون روح مادرشون هم در آرامش میشه. - روح من چی؟! آرامش روح منم برات ارزشی داره؟! چهرهام درهم شد و با تأثر نگاهش کردم. با بیرحمی ادامه داد. - حتی واسهی مردهی اون بنده خدا دل میسوزونی، ولی بازم حال من برات مهم نیست. - منظورت چیه؟! واقعا چه انتظاری داری از من؟ - انتظار اینکه جوونیم رو ازم گرفتی، ولی پیری رو بذار با عشق زندگی کنم. کارت آخرم رو هم نسوزون. تپش قلب گرفته، عرق کردم. طغیان احساسات ضد و نقیض در بدنم به اوج خود رسید. - من نمیتونم. - تو عاشق شوهرت نیستی، درست مثل زندگی من. من بهخاطرت زندگی رو با اون شرایط قبول کردم، حالا تو هم به خاطر من توی زندگیت تغییر ایجاد کن. - حتی اگه ازش متنفرم باشم، نمیتونم زیر زندگیم بزنم، هنوز نفهمیدی من آدم اینجور کاری نیستم. - آره شاید! چون عشق همون موقعت هم کشک بوده انگار. به نفس- نفس افتاده، دست روی پیشانیم کشیدم. - بس کن امیر، چرا حال خوب امشبم رو با حرفات خراب میکنی؟ اینقدر من رو تو منگنه نذار. به خدا کارت انسانی نیست. - به جهنم! کار کی در حق من انسانی بوده. حتی تو یه ذره هم هیچوقت دوستانه در حق من برخورد نکردی. تنش بینمان کشدار میشد که حضور مرتضی را کنار در آشپزخانه احساس کردم و رنگم به شدت پرید؛ اما امیر با دیدنش کاملا خونسرد رو به من گفت: -بازم متشکرم از زحماتتون. بعد با آرامش برای خود لیوان آبی از شیر ظرفشویی پر کرده و نوشید. مرتضی به سمتش آمده، گفت: - میگفتید امیر براتون آب میاورد، چرا خودتون زحمت کشیدین؟! - نه بچهها با هم مشغول بودن، باید قرص میخوردم. مراسم خوبی بود، خداروشکر. انشاللّه قادر به جبران محبتهای شما و بانو باشم. به آرامی از آشپزخانه خارج شد و نگاه مرتضی که بعد سالها رنگش تغییر کرده بود. هول و ولا به جانم افتاد و سعی کردم بدون عکسالعملی سینی را سر و سامان داده از آنجا خارج شوم. لحظهی آخر خروجم مرتضی را غرق در تفکر، چسبیده به کابینت مشاهده کرده و در دل خود را لعنت کردم. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و سه - وای مهناز خانم جان خیلی خوشمزهست. بدون اغراق یکی از بهترین لوبیا پلوهایی بوده که خوردم. مگه نه باباجون؟! قسمت آخر حرف مینا که با ذوق و شوق در حال تعریف دستپختم بود، باعث پریدن غذا به گلوی امیر و شروع سرفههایش شد. به ثانیه نکشیده صورتش از بینفسی کبود شد. ترسیده، سریع لیوان آب را پر کرده به دست مرتضی رساندم که در نزدیکیاش نشسته بود. طرف دیگرش که احمد جا گرفته بود، به کمرش ضربه زد. مینا به گونهاش زده، خدا مرگم بده را نالهوار زمزمه کرد. بعد از دقایقی آب خوردن و نفس عمیق کشیدن، حالش جا آمد. - ببخشید، غذا پرید گلوم. بعد به چهرهی داغون مینا لبخند زد و ادامه داد. - طوری نیست باباجون، نترس. خیلی وقت بود لوبیا پلوی به این خوشمزگی نخورده بودم، واسه همین عجله کردم دیگه. نگاه تحسین برانگیزش روی من نشست ولی با سخن به اصطلاح طنز مرتضی عجیب و ناشناخته به او برگشت. - بابا اگه خوشتون نیومد میگفتین زودتر امیرخان! احتیاجی به زوری خوردن نبود، والا. سریع واکنش نشان داده، با لحنی تاثیرگذار مخالفت کرد. - من از کسی الکی تعریف نمیکنم، بچهها میدونن. حیفه که قدردان همچین دستپنجهای نباشید. وای! با یک تیر دو نشان زد و عملا جواب متلکهای موقع آشپزيام را نیز به او داد. لبخندم را خورده، سر به زیر افکندم؛ اما با استقبال و تایید پسران امیر با خوشرویی پاسخگوی تشکرشان شدم. جالب اینکه مرتضی بدون اینکه چیزی به روی خود بیاورد به ادامهی خوردن غذایش پرداخت. اگر دستپخت من تعریفی ندارد پس چطور اینهمه اضافه وزن پیدا کرده است. از این فکر ناگهانی در مغزم بیاختیار خندهام گرفت و درست در همان لحظه، امیر لبخندم را با چشمان درياييش شکار کرد. سریع جمعش کرده، مسیر نگاهم را تغییر دادم. خوردن غذا در بالکن دلچسب ویلا به اتمام رسید و با کمک بچهها سفره و ظروف جمعآوری شد. همانطور که حدس میزدم بعد خوردن چای و استراحتی کوتاه، مرتضی ساز رفتن سر داد و به خواهش امیر، مبنی بر ماندن و صبح همراه با آنها برگشتن توجه نشان نداد. از الناز مغمومتر، احسان بود، که با صورتی آویزان به اصرار پدرش و نپذیرفتن مرتضی نگاه میکرد. دلم برایش سوخت و از جانبی قرص شد که پسر مهربان و مودبی چون او هواخواه دختر من است. به گوشهای کشانده و به آرامی گفتم: - احسان جان میدونم الناز از اخلاقای پدرش زیاد برات گفته، پس ناراحت نباش از این موضوع. در ضمن در برابر خانوادهی شما خیلی نرمش به خرج داده و به گمانم جوابش مثبت هست، پس خیالت راحت باشه. چهرهاش شادابی از دست رفته را به دست آورد و با لبخندی پرمعنا خدا رو شکری گفت. - در ضمن بابت این سفر و زحماتش ازت خیلی ممنونم. بعد سالها به من هم خیلی خوش گذشت در کنارتون. - ما هم همینطور خانم برهانی. واقعا خودتون و بچهها خیلی خونگرم و دوست داشتنی هستین. این مورد بارها تو خونوادهی ما تکرار شده. اگه هم کمبودی بود، انشالله تو سفرهای بعدیمون جبران میشه. لبخندم گسترش پیدا کرد. خوبه که امیدوار هست و من از این احساس هیجان جوانها بیاختیار ذوقزده میشوم. شروع به جمعآوری وسایل و چیدنشان در پژوپارس مرتضی شدیم. در صندوق عقب باکس پتوهای مسافرتی را جا به جا میکردم که مرتضی در گوشم گفت: - من خیلی سعی کردم تحمل کنم ولی بیش از این توی آستانهی تحمل من نمیگنجه، پس بیخودی واسه من اخمات رو نکن توی هم! به سمتش صورت گرداندم. نزدیکی صورتش باعث میشد چشمان شاکیاش بدجوری بر اعصابم ناخن بکشد. - من که حرفی نزدم، مرتضی! - همین دیگه! این بدتره که هیچی نمیگی ولی قیافهات اینجور میره تو هم. مطمئنم کل آدمای اینجا هم حس و حالت رو فهمیدن. مردمک چشمانم روی صورتش برای دقت بیشتر بالا و پایین شد. خب، متوجه شدم! هنوز جریان ظهر برایش تمام نشده و از آن دو جمله حرفی که بعد سالها از او شکایت کردم، روی دلش سنگینی کرده. همین دیگر، وقتی زیاد سکوت کنی، کوچکترین سخنت خاری در چشم دیگران میشود. آب گلویم را قورت داده و باز هم لبهایم برای رد اتهاماتش از هم گشوده شد. - فقط میخواستم بعد چند وقت بهمون خوش بگذره، مخصوصا به بچهها. الان هم به نظرم طوری نشده، همهچی خوب بود و تموم شد. بیخیال! کمی با نگاهاش بالا و پایین کرده، بعد کوتاه آمد. سرش را تکان داد و به سمت ویلا برگشت و رفت. پوف کلافهکنندهای از گلویم خارج شد و برای حس آرامش همانطور خم شده در صندوق چشم بستم. نمیفهمیدم چرا اینقدر بیدلیل افکار خود را مسموم کرده و بیشتر به خود سخت میگرفت؟! این دو روزهی دنیا ارزش اینهمه اعصاب خوردی بیمعنی را ندارد. شاید هم از نظر من بیمفهوم هست، چون که در دل و ذهن او نیستم و آققدر دور خودش حصار کشیده که اجازهی درک درست را هم نمیدهد. - کمبودها رو ببخشید دیگه سرکار خانم. دوست داشتیم بیشتر از اینها در خدمتتون باشیم. به آنی پلک باز کرده، چرخیدم. امیر در نزدیکی ماشین با باکسی از تنقلات درونش ایستاده، با مهربانی ذاتياش تماشایم میکرد. معذب شده از طرز نگاهاش سر به زیر انداختم. - اختیار دارید، خیلی هم خوش گذشت در کنارتون و زحمت زیادی هم متقبل شدید. مکالمهی بینمان خندهدار بود. با صحبتهایی که شب گذشته بینمان صورت گرفته بود، حال این لفظ قلم حرف زدن عجیب مسخره به نظر میرسید. البته، امیر نگذاشت ادامه پیدا کند، چون جلوتر آمده نزدیک به صورتم گفت: - این دو روز فکر نکنم از خاطرم پاک بشه، حتی توی گور. روزی چند بار هم واسه خودم مرورش میکنم که چقدر حضورت در کنارم بهم آرامش داد. غذایی که با دست خودت برامون پختی و محبتی که خرج کردی، فراموش نشدنیه. اما. شوک شده به چشمانش خیره مانده بودم. انگار با دریای طوفانیاش مرا اسیر کرده، قدرت رهایی نداشتم. بدون رحم ادامهی حرفش را بر قلب بیچارهام سرازیر کرد. - حیف بعضی گوهرها قدر دونسته نمیشن. الکی نمیگن قدر زر، زرگر شناسد، قدر گوهر، گوهری. برداشت خود را از این دو روز در برخورد بین من و مرتضی، بالاخره به سمع نظرم رساند. با سر و صدای بچهها که در حال خروج از ویلا بودند، باکس را به دستم داد و بلندتر از قبل گفت: - سفرتون بیخطر. بابت زحماتتون هم بسیار سپاسگذارم. خیلی در کنارتون اوقات خوشی رو گذروندیم. اجازهی ایراد کلامی از جانب من را نداده، سریع فاصله گرفت. با بوسیدن صورت مینا و خداحافظی گرم از پسرانش، سوار بر اتومبیل شده و به قصد برگشت به خانه از ویلا خارج شدیم. وقتی به عقب ماشین سر چرخاندم، با چهرهی بشاش امیر که به رویم لبخند میزد روبه رو شدم. متقابل لبخند پر عشقی به او پاشیدم و چشمم به روی الناز نشست که در صندلی فرو رفته و هنوز راه نیفتاده با احسان پیامک رد و بدل میکردند. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاهودو روی تخت یک نفرهی اتاق دراز کشیده، کف دست چپم را روی پیشانی قرار داده و چشمانم خیره به سقف بود. مینا و الناز روی تخت کناری چسبیده به دیوار نشسته و مینا موهایش را شانه میزد. به جز صدای نازک و لطیف او چیزی به گوش نمیرسید. - میدونی هیچ کدوم از پسرای بابا از نظر چهره و قد و قامت به خودش نرفتن. خدایی خیلی جنتلمن و خوشپوشه. من مادرشوهرم رو ندیدم اصلا و قبل ازدواجمون فوت کرده بود، ولی از عکسهایی که داشته، معلومه بابا خیلی بهش سر بوده. من که با بابا جایی میرم همه میخ تیپ و استایلش میشن. با الناز ریز خندیدند؛ اما ناخن به زخمهای قلب من میکشیدند، با یادآوری و مرور گذشتههایمان. حواسم به حرف امیر معطوف شد که در این سالها فاطمه با دلمردگی زندگی کرده و لذتی از عشق نبرده بود. چگونه با تصمیم من زندگی چندین نفر سرد و یخزده ادامه پیدا کرده بود؟! گویا نه تنها به دل خود بلکه به چند نفر دیگر هم مدیون بودم. - ولی الناز نمیدونم چرا اینقدر متعهده؟ توی این سالها حتی پسراش اصرار کردن بعد فوت مادرشون ازدواج کنه اما قبول نکرده. مردمک چشمانم به سمتشان کج شد. مینا سرش را بیشتر به گوشهای الناز نزدیک کرده، آرام نجوا کرد. - من که بعید میدونم به خاطر وفاداری به مادرشوهرم باشه. قشنگ مشخصه زندگی عاشقانهای نداشتن. به نظرم پای یه عشق قدیمی و شکست عشقی در جریان باشه. قلبم به سوزش افتاده به چشمانم جریان پیدا کرد. سریع پلک بسته، آهی خفه در گلو کشیدم. امان از این شکستهای عشقی نافرجام! - تو نتونستی بفهمی طرف کی بوده؟ مثلا از آشنایان یا اقوامشون؟ مینا مطمئن سر تکان داد. - نه بابا. اصلا همچین کیسی توی نزدیکاشون نیست، ولی من شک ندارم بابا کسی رو دوست داشته و نرسیده که اینجوری ریاضت میکشه و حاضر به تنها موندنه. خودت خوب میدونی نه از مال کم داره، نه از قیافه، لب تر کنه دختر مجرد براش بال- بال میزنه. دیگر طاقت نیاورده، چرخیدم و پشتم به سمتشان شد. چشمان خیس از اشکم به روی پنجرهی اتاق نشست. مینا با دیدن ریاکشن من به آهستگی گفت: - بهتره دیگه بخوابیم. مامانت خستهست، یه وقت بد خواب میشه. با تایید الناز، مینا چراغ اتاق را خاموش کرده، خوابیدند؛ اما نمیدانستند با حرفهایشان تا سپیدهدم، خواب را از چشمان من ربودند. - یه جوری با ذوق غذا درست میکنی و حالت اینجا میزون شده، هر کی ندونه فکر میکنه من شماها رو تا حالا مسافرت نبردم. پیازهای نگینی را داخل ماهیتابه ریخته، هم زدم. با چهرهای طلبکار، روبه رویم روی صندلی آشپزخانهی ویلا نشسته، غرغر میکرد. امروز از دندهی چپ از خواب بلند شد و همان صبح که چشمم به جمالش روشن شد، فهمیدم روز سرسامآوری در پیش خواهم داشت. خب در این سالها بارها برایم این رفتارها تکرار شده و عادی بود، اما تمام ترسم ملتفت شدن همسفران الخصوص جناب امیر خان بود. خوشبختانه در این تایم با بچهها به کنار دریا رفته و در حال شنا کردن بودند. مرتضی در کل آدم خوش مسافرتی نبود و واقعا سفرهای ما در این سالها به تعداد انگشتان دست هم نمیرسید. به خصوص که زود خسته شده و دلش هوای خانه و زندگیش را میکرد و سفر بیش از یک روز برایش زیادی محسوب میشد. برای بچهها خیلی خوشحال بودم که بر عکس حس و حال نداشتهی پدرشان با خانوادهای شاد و خوش سفر همراه شده، بعد سالها حسابی بهشان خوش گذشته بود. خیلی اصرار داشتند تا من هم در کنارشان به دریا بروم، ولی خوب توجیه بودم که در نبود مرتضی بعدا از دماغم درخواهد آورد؛ پس پیشنهاد خودشان برای پخت ناهار با دست پختم را اعلام کرده و به آشپزی مشغول شدم. - بحث این حرفها نیست. بحث اینه که تو اولش یه اردی اومدی، حالا توش موندی. زشته بریم بگیم جناب برهانی پشیمون شده، میخواد همین الان برگرده لونهاش. لطفا بهخاطر حفظ شخصیت خودت هم که شده، چند ساعت دیگه هم دندون روی جگر بذار تا بیآبروریزی شرمون رو کم کنیم. راستش اینبار یک مقداری بیشتر از حد معمول واکنش نشان دادم که حتی باعث شگفتی و گرد شدن چشمان و بالا رفتن ابروانش شد. شاید حرفهای دیشب امیر و مینا و نخوابیدنم در شب گذشته، به این احوالم دامن زد. حرصی از جا پرید و باعث به صدا درآمدن نالهی صندلی شد. - خوبم باشه، زبون دراز هم شدی. انگار آب و هوای اینجا خوب بهت ساخته. چشمانم را محکم روی هم فشردم، تا اعصاب نداشتهام را سر و سامان دهم. اصلا درست نبود در چنین جایی دعوایمان بگیرد. باید خود را کنترل میکردم و به متلکگوییهایش پاسخ نمیدادم. متاسفانه وقتی دوباره پلک گشودم، امیر را پشت مرتضی با صورتی درهم و دستانی که چفت دهانش گذاشته بود، مواجه شدم. از نوع لباس و خشکی سر و بدنش مشخص بود که تن به آب نزده و معلوم نبود از چه زمانی به ویلا برگشته و احتمالا شاهد بگو و مگوهایمان بوده. هر چه رشته بودم، پنبه شد. میخواستم حفظ آبرو کرده، حدس او را از زندگی سرد خودم برگردانم ولی بدتر رسوا شدم. به آنی رنگ از رخسارم پرید و سر به زیر افکندم. در دل خدا- خدا کردم، مرتضی دیگر کلامی به زبان نیاورد. هنوز نفسش به طور کامل برای زدن سخن سوزانندهتری خارج نشده بود که امیر با بلند کردن صدایش، او را متوجه خود کرد. - خانم شرمنده کردید. یک روز هم که سفر تشریف آوردید افتادید به زحمت. مرتضی ناشیانه برگشت و ناشیانهتر هم خندهای مسخره به لب آورد و قبل جوابی از جانب من میدان را به دست گرفت. - نه آقا چه زحمتی؟! مهناز خانم عشق آشپزی کردن داره، مطمئن باشید اینجور بهش بیشتر خوش میگذره. در دل لب و دهانم را برایش کج کردم. این رو نگه، چی بگه. با بیخیالی از کلافگی لحظاتی قبل رو به امیر ادامه داد. - شما تن به آب نزدی پس؟! - نه جناب برهانی، بنده واسه این کارها دیگه پیر شدم. این خوشیها واسه بچهها لذت بخشه. من و شما همون شطرنج بزنیم، واسمون بهتره. با تایید مرتضی، امیر با هدایت کردنش به سمت حیاط او را به بازی شطرنج دعوت کرد و باعث شد نفس آسودهای کشیده، به ادامهی آشپزی بپردازم. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه و یک بدون فکر تصمیمی که سالهای قبل برایم گرفته و پیشنهاد داده بود را به زبان آوردم، اما بیشتر به تایید حرفهای امیر به پایان رسید. - اتفاقا خودش مرتضی را پیشنهاد داد و گفت از همه لحاظ مناسب منه، پس نمیتونه الان ناراضی باشه. سکوت امیر باعث افتادن دوزاری من و چرخش سرم به سمتش شد. با دقت در حال رصد من بود. - همین رو میخواستم بدونم، پس عشقی در کار نبوده و فقط به وصیت برادر شهیدت گوش دادی. عصبانی شدم. نه از این جهت که با زرنگی به نتیجهای که میخواست رسیده بود، از این جهت که حرفش کاملا درست بود و من این سالها با وجودی که تلاش کردم، نتوانستم ارتباط سالم را با همسرم برقرار کنم، حتی آن دوست داشتنی که او میگفت با زندگی در کنار فردی بهدست میآید هم در مورد من صورت نپذیرفت، وای به اینکه پای عشق در میان باشد. انگار تنها برای رفع تکلیف روزگار گذرانده بودم. - خوب که چی؟! الان دلت از این بابت خنک شده یا به خاطر داشتن این زندگی قراره ملامتم کنی؟ با مهربانی و آرامش به چشمان طوفانیم نگاه کرد. - هیچ کدوم. فقط اینکه لیاقت تو داشتن زندگی پر عشق بوده، چون مهنازی که من میشناختم پر از عشق و محبت بود. این خانم سرد و پژمرده برام یه جورایی غریبه و مطمئن باش اگه زندگی عاشقانهای داشتی، من الان خیلی خوشحال بودم و خیالم راحت. از تک و تا نیوفتادم و تهدید پشت تلفنش را به رویش آوردم. - تا جاییکه یادمه گفتی گذرم به دباغخونه رسیده و قراره قول از سر اجباری که در گذشته ازت گرفتم و باعث بدبختی همه شدم رو تقاص پس بدم. - وقتی به بچهها نگاه میکنم، میبینم قولت به نفع اونا تموم شده. درسته که من و تو این وسط حیف رفتیم، اما ثمرهمون خوب چیزی از آب دراومد. سرش را به سمت بچهها و هیاهویشان برگردانده و با شور ادامه داد. - اما این دلیل نمیشه که من و تو هم از این کارت آخر بازیمون استفاده نکنیم. تا همینجا به خاطر بچهها از همهچیزم گذشتم؛ اما حالا که میبینم حال تو هم مثل من خوب نیست، دلیلی واسه ادامهی فداکاری نمیبینم. این دیگه به خودشون ربط داره که پدر و مادرشون رو چطوری قضاوت کنن. سردرگم ابروانم در هم رفت. چرا در عین نفهمیدن از سخنان محکماش میترسیدم؟ - امیر! بین من و تو چیزی قرار نیست اتفاق بیفته. یادت نره من هنوز شوهر دارم. امیری که هشدارگونه به زبان آوردم، دریایی از محبت را به خاطرش به سمت چشمانم سرازیر کرد. انگار به قسمت بعدی حرفهایم توجه نداشته باشد. - دلم برای این امیر صدا زدنت تنگ شده بود. محکم پلک بسته، سر به زیر افکندم و در دل به خودم لعنت فرستادم. حرف بعدیاش باعث پرش سر و گشاد شدن چشمانم شد. - واسه همین اسم پسرت رو امیر گذاشتی، تا یادت نره یه زمانی یه امیری چه جوری برات میمرد. سوالی نپرسید. کاملا مطمئن به صورت خبری بیان کرد. به او هم در دل لعنت فرستادم. قصد پرخاش به رویش را داشتم که زودتر از ریاکشن من دستها را به نشانهی تسلیم بالا آورد و گردن کج کرد. - باشه! معذرت! دیگه چیزی به بانوی متاهل و متعهدمون نمیگم. نامرد با این حرفها کلا مرا آچمز کرده و گیر انداخته بود. چرا فکر میکردم مردها وقتی پا به سن بگذارند، محتاطتر در کلام و رفتار عمل میکنند؟! رفتار امیر خلاف آنچه میپنداشتم بود و واقعا ادامهی این ارتباط به کدامین راه منتهی خواهد شد. سر و صدای پایانی بچهها اجازهی گفتمان بیشتری را به ما نداده، ناچار سکوت کردم. بازی مفرح آنها با برد قاطعانهی فرزندان من خاتمه پیدا کرد و با وجودیکه فرزندان امیر از این باخت شکایت داشتند، با شادی و خنده برای استراحت به سمت ویلا برگشتیم. در سالن کوچک ویلا از آقایان خداحافظی کرده، با دخترم و عروس امیر وارد اتاق در نظر گرفته شده، شدیم. میبندم این دو چشم پر آتش را تا ننگرد درون دو چشمانش تا داغ و پر تپش نشود قلبم از شعلهی نگاه پریشانش میبندم این دو چشم پر آتش را تا بگذرم ز وادی رسوایی تا قلب خاموشم نکشد فریاد رو میکنم به خلوت و تنهایی ای رهروان خسته چه میجوئید در این غروب سرد زِ احوالش او شعلهی رمیدهی خورشید است بیهوده میدوید به دنبالش او غنچهی شکفتهی مهتابست باید که موج نور بیفشاند بر سبزهزار شبزدهی چشمی کاو را به خوابگاه گنه خواند ای آرزوی تشنه به گرد او بیهوده تار عمر چه میبندی؟ روزی رسد که خسته و وامانده بر این تلاش بیهوده میخندی آتش زنم به خرمن امیدت با شعلههای حسرت و ناکامی ای قلب فتنه جوی گنه کرده شاید دمی ز فتنه بیارامی میبندمت به بند گران غم تا سوی او دگر نکنی پرواز ای مرغ دل که خسته و بیتابی دمساز باش با غم او، دمساز -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت پنجاه بعد از صرف شام، احمد پسر بزرگتر امیر پیشنهاد داد به کنار ساحل رفته و از هوای خوب شبانگاهی استفاده ببریم. طبق معمول که مرتضی حال و حوصلهی این گشت و گذارها را نداشت، از آمدن امتناع کرد و گفت به علت رانندگی احساس خستگی کرده، به استراحت نیاز دارد. امیر با خوشرویی با او موافقت کرد و پیشنهاد داد در اتاقی که در نظر گرفته شده برود و خیالش در رابطهی بقیهی خانواده راحت باشد. مرتضی لحظهی آخر که قصد وارد شدن به ویلا را داشت، از من خواست بچهها را همراهی کنم. خوب بود که اینقدر عاقلانه در مورد تفریح بچهها تصمیم گرفته و آزادی بیشتری در اختیارشان میگذاشت، البته که چون به حفاظت من هم اعتقاد زیادی داشت، بودنم در کنارشان خیالش را راحتتر میکرد. چون ویلا تنها دو اتاق داشت، قرار بر این بود که خانمها در یک اتاق و آقایان در اتاق بعدی که به نسبت بزرگتر بود، برای خوابیدن جمع شوند و باعث استقبال بهخصوص خانمهای جمع شد که میتوانستیم تا پاسی از شب به گفتگو بپردازیم. فاصلهی کوتاه ویلا تا کنار دریا را در کنار هم به آرامی طی کردیم، چراغهای اطراف ویلا باعث روشن شدن ساحل نیز شده بود و باد ملایمی که از سمت دریا به ساحل وزیده میشد، باعث ایجاد حال مطبوع و خوشایندی در ما میشد. روی پیراهن سبز رنگم، مانتوی عبایی بلندم را پوشیده بودم و این جریان هوا لباسم را جوری تکان میداد که انگار در حال رقص هستم. کمی کنار ساحل ایستاده و به رقص موجهای دریا که به ساحل ختم میشد، نظاره کردیم. پسرم امیر، به بچهها پیشنهاد بازی فوتبال داد و دخترها بیشتر استقبال کردند، برای آوردن توپ سریع به ویلا برگشت، تا آماده کردن دو تیر دروازه با سنگهای اطراف ساحل توسط احسان، امیر هم بازگشت. برای یارکشی احسان به من و پدرش که در فاصلهی کمی کنار هم ایستاده بودیم اشاره کرده، بامزه گفت: - خب جوونهای نسل قدیممون، نمیاین بازی؟! بچهها قهقهه زده، با شادی منتظر نظرمان ماندند. خندیدم و گفتم: - من از همینجا تشویقتون میکنم. - منم بانو رو تنها نمیذارم وگرنه خوب میدونید کسی به گرد پای من نمیرسه، حتی امیر جوان فوتبالیستمون! امیر اختیار دارید بلندی به زبان آورده، به احترامش دست به روی پیشانی آورد و به جلو تکان داد. از کارهای مهران که هنوز در یاد من خاطراتش جولان میداد. او هم به تبع امیر کارش را تکرار کرده و لبخند زد. نه تنها بانو گفتن با احترامش، بلکه این تنها نگذاشتن من حتی اگر برای از زیر بازی در رفتن بود، بسیار به مذاقم خوش آمد. آنقدر با من در این سالها یکنواخت و بیاحساس رفتار شده بود که این محبتهای کوچک او بدجور ته دلم را غنج میآورد. دچار پارادوکسی از احساسات شده بودم و از بابتش هم شرمگین و هم مسرور بودم، دلم واقعا برای این حالات ضد و نقیضم میسوخت. بعد از یارکشی دخترها را درون دروازه گذاشته، با سر و صدا و هیجان شروع به بازی کردند. به دلیل قوی بودن امیر در فوتبال، او و الناز در یک گروه و احسان، احمد و مینا هم گروه دیگر را تشکیل دادند. همان اول کاری ضربهی امیر باعث زدن گل و خوشحالی خواهر و برادر شد، بدون اختیار با صدا خندیدم و برایشان دست زدم. - یه زمانی اینکه تو رو کنارم نزدیک دریا ببینم، جزو آرزوهای محالم بود و الان محقق شده، باید به خاطرش ممنون وجود بچههام باشم. لبخند روی لبم خشکیده، دستانم به طرفین بدن افتاد، مردمک چشمانم از کل- کل بچهها به سمت صورت امیر چرخید و نگاهش لرزهای بد به وجودم انداخت، همان نگاه گرم و پر عشق جوانی که مرا در آخر ضربه فنی و گرفتار کرد، با تمام احساسش در کنار لبخند محزونی که بر لب داشت، این سخن را به زبان آورده و حال در پی جستجوی عکسالعمل من بود. باید به خاطر وزش باد ممنون خدا باشم که از گرگرفتگی و قرمزی صورتم میکاست، ناخواسته لبهایم از هم گشوده شد. - میخوای اذیت کنی؟ نه؟! سیبک گلویش به خاطر خوردن بزاق تکان خورده، سر به نفی کلامم چپ و راست کرد. - تا حالا یاد ندارم دل اذیت کردن تو رو داشته باشم. سریع نگاهم را گرفته، به بچهها دوختم و نفس حبس شدهام را آزاد کردم. - یادت نره چرا اینجاییم... . میان سخنم پرید؛ اما بدون حتی یک ذره ناراحتی یا دلخوری. - معلومه بچهها، مشکلی باهاش ندارم، مشکل من احساس غمی هست که توی چشمای توئه. اشک به چشمانم شبیخون زد، وقتی به این زودی به احوالاتم دسترسی پیدا کرده بود. - از وقتی مهران شهید شد دیگه جز غم چیزی تو چشمای من دیده نشد. هوف ناراحتی کشیده، کمی کنارم پا به پا شد. - روحش شاد، اولین کسی بود که مخالف ازدواج ما بود؛ اما بعید میدونم الان از حس و حال خواهرش و طرز زندگیش خشنود باشه. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و نه برای آخر هفته امیر کل خانواده را به ویلای شمالش دعوت کرد، گمان نمیکردم که چون هنوز در مورد بچهها به نتیجهای نرسیده بودیم و فامیلیتی بینمان صورت نگرفته، مرتضی پیشنهادش را بپذیرد؛ اما وقتی به خانه آمده و از تماس تلفنی امیر و قبول کردن دعوتش برایم گفت. هم شگفتزده و هم عصبانی شدم، آنقدر که در تمام این سالها این تصمیمات را به تنهایی گرفته، به خود اجازه داده بود بدون مشورت با من به سرعت بپذیرد. - بهنظرت درستش این نبود بگی اول با خانواده در جریان بذارم، بعد جواب مثبت بدم؟! در حالیکه آستین لباسش را بالا میزد تا برای شستن دست و صورتش وارد سرویس شود، به سمتم که روی مبل نشسته و سالاد شیرازی درست میکردم چرخیده، ابرو بالا انداخت و با حالتی تمسخرگونه جوابم را داد. - چون مطمئن بودم اهل خونه از خداشونه به این سفر برن. چشمانم از متلکش ریز شد، اینکه الناز از خدایش باشد برایم قابل قبول بود؛ ولی چرا باید من از این پیشنهاد ذوق کنم؟ مرتضی هم عجیب و غریب شده بود، انگار به یاد آورده میتواند در بعضی مسائل کنایه هم بزند. من حقی به او نمیدادم، چون در تمامی این سالها زنی برایش بودم که با تصمیمات گرفتهاش برای زندگیمان ذرهای مخالفت نکرده و همپا و همنظرش بودم. - حداقل واسه اینکه به آدم پشت تلفن به ظاهر نشون بدی که نظر زنت هم واست مهمه، بد نبود به این زودی قبول نکنی. کامل به سمتم ایستاد و دستانش را در جیب شلوارش فرو برد. - ببین حالا اگه رد میکردم اولین نفری که میگفت حال بچهها رو نگیر، شخص جنابعالی بودیها! من دارم سعی میکنم کاملا امروزی رفتار کنم و توی امر ازدواج الناز در کنار سختگیریهای لازم، بهشون حق شناخت بهتر هم بدم. خب حرفم را کاملاً پس میگیرم، این حرفهای آخریاش کاملا مشخص بود از مکالمات امیر نشئت گرفته و احتمالاً بعد از من و من کردن مرتضی با این ادبیات کاملا شخیص، او را موافق نظر خود کرده. در این چند جلسه ارتباطمان از قدرت کلام و شخصیتش کامل آگاه شده بودم که انرژی و قدرت بسیاری در همرای کردن مخاطبانش با خود داشت، لبخند نامحسوسی کنار لبم جا خوش کرد و بابت جسارت و زرنگی امیر در دل به او تحسین گفتم؛ اما ته دلم شور میزد از اینکه دو روز چگونه با حضور او اوقات سر کنم. سر تکان داده و همانطور که به ادامهی درست کردن سالاد پرداختم، آرام نجوا کردم. - آفرین، خیلی خوبه! چیز دیگری نگفت و برگشت تا وارد سرویس بهداشتی شود. ویلای شمال بسیار باصفا و زیبا و با اینکه کمی کوچک و نقلی بود؛ ولی نزدیکیاش با دریا این ضعفش را میپوشاند. خود امیر که میگفت چون خانوادهی پر جمعیتی نداشته و بیشتر اوقات تنهایی یا با بچهها میآید، به متراژ کوچکش اهمیت نداده و همین خوشساخت بودنش چشمش را گرفته است. بسیار خوشذوق و خوشبرخورد با مهمانهایش رفتار میکرد، مهربانیاش حتی در امیر من هم تاثیر گذاشته و کاملا با او ارتباطی گرم گرفته بود، برعکس روابطی که با پدر خودش داشت که کاملا حد و مرز داشته و به رفاقت و دوستی نمیرسید، در حدی که فقط احترام پدرش را حفظ کند. مرتضی در برابر موافقتهایی که با نظرات امیر دلاور داشت؛ اما نوعی شکاک بودن یا شاید حسادت در رفتارش دیده میشد که البته این را فقط من متوجه میشدم که سالیان سال در کنارش روزگار گذرانده بودم. همان شب اولین ورودمان، برایمان جوجه کباب زعفرانی با دستپخت خودش درست کرد و مینا، عروسش بارها تاکید کرد که جوجههای کبابی او زبانزد بوده و رودست ندارد. در حیاط نقلی ویلا روی تخت چوبی نشسته، زیر نور چراغهای گرداگردش به تلاش امیر نگاه میکردم که بعد از بازگویی این حرف مینا، الناز هم با هیجان لب به سخن گشود. - لوبیا پلوهای مامان مهناز من هم حرف نداره، همیشه سر تهدیگ سیب زمینیهاش تو خونه دعواست. امیر، پسرم که در حال خوردن ذرت کبابی بود، با لبخندی دنداننما تایید کرد. مینا با هیجان گفت: - اتفاقاً بابا توی فریز ویلا داره، اون سری که اومدیم از بازار همینجا خریدیم، لوبیاهای اینجا خیلی تازه و خوبن. الناز با شوق صورت مرا نگریست و گفت: - مامان پس ناهار فردا دست خودت رو میبوسه. - راست میگی از خودت مایه بزار فامیل آیندت باورشون شه آشپزی بلدی، احسان هم دلش خوش شه. الناز به روی امیر که این متلک را با خنده انداخت، چشم غره رفته و ایش کشید. احسان هم با خوشرویی لبخند زد و دست روی شانهی امیر گذاشت و گفت: - مگه نشنیدی از قدیم میگن مادر رو ببین دختر رو بگیر و پس مهناز خانوم بپزه هم حله! امیر سیخهای جوجه را جابه جا کرده، با نگاهی زیر- زیرکی به جانبم گفت: - مثل اینکه ایشون مهمون ما هستن، نباید زحمتشون بدیم. مردمک چشمانم به دور حیاط چرخید، مرتضی گویی به داخل ویلا رفته و حضور نداشت که بچهها هم از این فرصت استفاده کرده و شوخی میکردند، همیشه حضورش باعث میشد جوانها مراعات اخلاقش را بکنند. چشمانم نگاه کنجکاو امیر را گرفت و به رویش ثانیهای، ثابت ماند. - نه خواهش میکنم، دوست دارم واسه بچهها آشپزی کنم. حالا که احسان جان هم میپسنده، حتما با کمال میل. نگاهش رنگ محبت گرفته، به تایید حرفم پلک زد و مجدد مشغول جوجهها شد. با آمدن مرتضی شروع به پهن کردن سفره و چیدن ظروف غذا کردیم. از حق نگذریم جوجههای کبابیاش واقعا خوشمزه و خوشطعم شده بود، که باعث تعریف و تمجید همگان شد. تا آخر خوردن تایم غذا ذهنم روی شوخی مینا جولان داد و حس خوبی که از رفتار امیر به همگیمان منتقل شده بود. - چی فکر کردید، از هر انگشت بابا جون هزار تا هنر میباره! حالا خودتون کم- کم متوجه باقیش هم میشید. -
درخواست طراحی جلد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
https://images.app.goo.gl/SiyVGSQa5Vy5vVHZ6- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
هنوز توی ژانر عاشقانه و غمگین تصویری قرار ندادن.- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و هشت - پس اول بزار آمپولت رو بزنم، بعدا سرم وصل کنم. تایید کنان به پشت خوابید. با بالا رفتن سنش و مشکلات آرتروز زانوهایش هر وقت به سرماخوردگی نیز مبتلا میشد به کل زمینگیر میشد. از خواهرم معصومه به من نزدیکتر بود و هیچگاه به چشم زنبرادر به او نگاه نکردم. آنقدر که در این سالها هوای یتیمی مرا داشته و مثل فرزندانش مراقب حال و هوای زندگیم بود. دیروز که با تماس تلفنی که با هم داشتیم توضیح داد دکترش کلی دوا و دارو به نافش بسته، تاکید کردم خود برای زدن آمپول و وصل سرم به خانهاش میآیم و طفلک کلی خوشحال شده و دعایم کرد. وقتی عملیات وصل سرم هم به پایان رسید، متکای پشت سرش را درست کرده و در تکیه زدن به آن کمکش کردم. - خیر ببینی مهناز جون! هر دفعه که میای آمپولهای من رو میزنی یه فاتحه هم واسه مهران میخونم که اون سالها اصرار کرد بری سازمان تعلیم بگیری. به درد من یه نفر که کلی خورد. به رویش لبخندی زده، کنارش روی تشک طبی که روی زمین پهن بود نشستم. زنبرادرم کلکسیونی از امراض را در این سالها جمع کرده و به قول مراد امالامراض نامیده میشد. کمر درد شدیدی که داشت او را از خوابیدن روی هر گونه تختی منع میکرد. - اتفاقا دیروز رفتم بهشت زهرا سر خاکش، وقتی برگشتم حالم کلی بهتر شده بود. دستم را با دلسوزی گرفته و نوازش داد. تنها کسی که به خوبی حس مرا در این زندگی دانسته و از قلب زخم خوردهام آگاه بود و پای درد و دلهایم مینشست شخص خودش بود. لبخندم تلختر شد وقتی به حرفهایی که کنار قبر مهران به رویش زدم را بهخاطر آوردم. وقتی میگویم به رویش مزخرف نگفتهام؛ چون درست او را مقابل خودم نشسته روی زمین کنار مزارش میدیدم که به دقت به حرفهایم گوش میداد.ا نتظار داشتم وقتی از دیدار مجددم با امیر برایش میگویم، مثل گذشته اخم کرده به رویم چشم غرههای مخصوصش را بزند؛ اما تنها لبخندزنان گوش میداد و به من حس آرامشش منتقل میشد. عجیب بود که اینبار مرا به خاطر فعال شدن فوران احساساتم ملامت نکرده و با عشق همراهیم میکرد. مهران عجیبترین و غیر منتظرهترین آدمی که در این سالهای عمرم دیده و هیچگاه به درستی نشناختمش. - خدا رحمتش کنه که همیشه واسه زندگی تو دلنگرون بود. هنوز هم باور کن از بابت تو دلش خالیه. اینبار بغض به گلویم شبیخون زد. - نه دیگه زنداداش! از ما گذشت و الان فقط خوشبختی بچههام واسم مهمه. - نه اینکه مرتضی آدم بدی باشه اتفاقا خیلی هم از نظر ما مرد شایستهای بوده و هست ولی نتونست حال دل تو رو خوب کنه. این رو مراد هم بارها گفته اما درست میگی ما بیچارهی بچههامون هستیم. با شوق برای اینکه حس او را هم از غم به خوشی تغییر دهم گفتم: - ولی فکر کنم الناز خدا بخواد بختش مثل مامانش نیست، داره استارت یه زندگی عاشقونه رو با کسی که دوستش داره میزنه. چشماش برقی زد ولی زود هم لبهایش آویزان شد. - مواظب باش ولی مثل محمود نشه. اونم اولش عشقم و عاشقمش ما رو کشت ولی میبینی که هر روز دعوا و معرکهشون بهپاست. من که چشمم آب نمیخوره زندگی این دو تا سرانجام داشته باشه، فقط عقلی کردن هنوز بچه نیاوردن. به خدا مهناز نصف مریضیهای من بابت حرص خوردن از دست ایناست. بنده خدا راست میگفت. بر عکس پسر اولش که زندگی کاملا موفق و با بچههای سالم داشت، پسر دومش زندگی متشنج و ناموفق که باعث درگیری پدر و مادرهایشان نیز شده بود، سعی کردم دلداریش دهم. - حالا خدا رو کجا دیدی، یکهو سرشون به سنگ میخوره آدم میشن و با هم میسازن. افسوس سری تکان داد و نالید. - من که چشمم آب نمیخوره ولی بازم توکل بر خدا. ناگهان تغییر موضع داده، با خوشحالی ادامه داد. - از خواستگار الناز بگو چطورین؟ کار و بارش چطوره شاه دوماد؟ لبخند زهرآگینی روی لبهایم نشست. اگر واقعیت خانوادگی خواستگار را برایش شرح میدادم به طور قطع بیشتر از من برایش غیر قابل باور به نظر میرسید؛ اما از این نکته صرفنظر کرده و به غیر آشنا بودن پدر داماد باقی خصوصیات خانوادهاش را برایش شرح دادم. اگر موضوع جدی میشد و مراسمی برپا این احتمال وجود داشت که او و حتی مراد با دیدن امیر او را بشناسند. برای این مورد بعدها فکر کرده و شاید تمامی این حوادث را تنها یک شباهت ظاهری برایشان قلمداد میکردم. -
درخواست طراحی جلد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
سلام عزیزم خیلی هم عالی و ممنون میشه با سلیقهی خودتون تصویر انتخاب کنید.اگه بتونید خیلی به بنده لطف کردید.متشکرم.🙏- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
نام رمان:غریبهای آشناتر از همه نوشتهی:م.م.ر @morganit- 10 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و هفت محیط خانه جوی آرامشبخش داشت. با دکوراسیون آبی رنگش حس لطیف بودن دریا را به آدم منتقل میکرد، درست مانند چشمان دریاییاش، خانه برای دو مرد مجرد بیاندازه تمیز و مرتب بود. مردمک چشمانم که در سالن چرخی زد و چرخید، درست روی چشمان متفکرش نشست که از قضا به رویم خیره بود. سؤال ناگهانی مرتضی که از اخلاقیاتش به دور بود، همچین کنجکاوی از خود نشان دهد، باعث انحراف نگاهاش از صورتم شد. - جناب سالار! سخته اینهمه سال مجردی! تازه بعد ازدواج آقا احسان تنهاتر هم میشید، چطور بعد همسرتون قصد تجدید فراش نگرفتید؟ چشمانم را با حرص بسته و در دلم "آخه به تو چهای"نثارش کردم؛ اما امیر با طمأنینه پاسخگویش شد. - بالاخره شنیدید که آدم تنها یکبار عاشق میشه، بعدیهاش فقط در حد دوست داشتن و تحمله و من هم آدم تحمل کردن نیستم. به ضرب چشمانم به رویش باز شد. اتفاقا همان لحظه نیز تک نگاهام را با چشمان تیز بینش شکار کرد. با یک تیر دو نشان زدن درست به این کلام میآمد، واضح مرا تفهیم کرد که به خوبی میدانسته در این سالها زندگی را تحمل کردهام. لبخند بینمک مرتضی کنار نطق بعدیش بیمزهگیاش را به اوج خود رساند. - اوه پس خوش به حال همسرتون که در کنار آدمی مثل شما زندگی کرده. متلکش به سمت من هم کاملا آشکار بود، اما مثل همیشه اهمیتی ندادم. امیر سر تکان داده و موضوع بحث را به کار و کاسبی کشاند که اتفاقا باعث استقبال از جانب مرتضی نیز شد. هیچوقت فکر نمیکردم به کاسبی علاقه داشته باشد، انگار با دیدار امیر او هم تغییر علایق داده بود. الناز همراه با مینا شروع به پذیرایی کردند و پسرها هم در گوشهای از سالن به مبحث مورد علاقهی امیر یعنی فوتبال پرداختند. بهنظر در این مدت کوتاه دو خانواده کاملا با هم اخت گرفته و نتیجهی تفاهمات بینمان رضایتبخش بهنظر میرسید، در صورتیکه هیچکدام از افراد حاضر از قلب دردمند و بیکس من خبر نداشتند که چگونه با این دیدارها بیشتر فشرده و دلگیر میشد. دست خودم نبود که با هر نگاه تصادفی به رویش اینچنین به لرزه افتاده و از درون میپاشیدم. شکست خوردهی بازی سرنوشت قطعا من بودم نه امیر. او در این سالها روی قولش پایبند بوده، از جهاتی تلاش زیاد کرده و بهترین زندگی را برای فرزندانش ساخته و حتی در هنر هم موفق شده، کشف استعداد کرده بود و از لحاظ قیافه نیز از جهاتی بهتر از دوران جوانیش شده و من در تمام این سالها فقط درجا زده تنها سعیم بر این بوده که فرزندانم کمبودی نداشته باشند و به خود و زندگیم اهمیتی قائل نشده بودم. چیزی که امیر در این مدت کوتاه با کلام و رفتارش بارها به صورتم زد. تحمل این شرایط برایم سخت و ناممکن و این حفظ ارتباط و دیدارها باعث بدتر شدن حال روحیم میشد. کاش میشد با تیشهای به این قلب مردهی دوباره جان گرفته میزدم که چیزی که سالها برایش ممنوع کرده بودم، در این سن و سال از من تقاضا نکند. التماس و صدای شیون قلبم گوشهایم را نیز میآزرد. تنها قصدم بعد از بازگشت به خانه متوصل شدن به جانماز و دعا و راز و نیاز با پروردگارم بود. از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیرهی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه، ای خدای قادر بیهمتا یک دم ز گرد پیکر من بشکاف بشکاف این حجاب سیاهی را شاید درون سینهی من بینی این مایهی گناه و تباهی را دل نیست، این دلی که به من دادی در خون تپیده، آه، رهایش کن یا خالی از هوا و هوس دارش یا پایبند مهر و وفایش کن تنها تو آگهی و تو میدانی اسرار آن خطای نخستین را تنها تو قادری که ببخشایی بر روح من صفای نخستین را آه ،ای خدا چگونه تو را گويم کز جسم خویش خسته و بیزارم هر شب بر آستان جلال تو گویی امید جسم دگر دارم از دیدگان روشن من بستان شوق به سوی غیر دویدن را لطفی کن ای خدا و بیاموزش از برق چشم غیر رمیدن را آه ای خدا که دست توانايت بنیان نهاده عالم هستی را بنمای روی و از دل من بستان شوق گناه و نفس پرستی را راضی مشو که بندهی ناچیزت عاصی شود به غیر تو روی آرد راضی مشو که سیل سرشکش را در پای جام باده فرو بارد از تنگنای محبس تاریکی از منجلاب تیرهی این دنیا بانگ پر از نیاز مرا بشنو آه، ای خدای قادر بیهمتا. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و شش - مامان؟! بالاخره بابا اوکی رو داد یا نه؟! یک متر از جا پریدم. سیبزمینیهای درون سبد هم جستی خورده، چند تایشان روی زمین افتاد. از دست این الناز و هیجانات بدون مراعاتش! چشمغره زنان به سمتش چرخیدم. - از دست تو دختر! ترسیدم خب! چته؟ فکر نمیکردم اینقده هول شوهر کردن داشته باشی. چشمانش را خمار کرده، یک دست به کمر زد و کمی به سمتم خم شد. - شما یه مدتیه زیادی فکری شدی و همش با یه حرکت میترسی، دیروزم امیر صدات زد، همینطور ترسیدی و از جا پریدی. خود را به کوچه علی چپ زده و سیبزمینیها را داخل روغن داغ شده غوطهور کردم. باید چشمانم را از نگاه دخترک شیطان باهوشم نیز مخفی میکردم که اینگونه سریع به حال آشفتهی درونم پی نبرد. - الکی جو نده فکری هم باشه واسه خاطر ازدواج تو و کارهای پیشروشه. از پشت مرا در آغوش کشیده، سرش را روی شانهام گذاشت. - قربونت شم مامان جون! یه وقت از اینکه من برم دلت نگیره ها! قول میدم ۲۴ساعتی اینجا در خدمتت باشیم. به سمتاش چرخیده و با گرفتن دستانش از خود جدا کردم، لبخند زنان به چشمان زیبایاش خیره نگاه کردم. - لازم نکرده غصهی تنهایی من رو بخوری، یه نفر نرفته دو نفره برگردین سر من. خندید و مانند مهران با خندههای عمیق چشمانش بسته میشد. دلم برایش پر کشید، این هفته حتما برای دیدار و رفع دلتنگی به سر مزارش خواهم رفت. - آخه احسان ول کن نیست، دقه به دقه پیام میده فردا شب میاید خونمون یا نه. به سمت اجاق برگشته، متفکر مواد درون ماهیتابه را هم زدم. الناز روی صندلی نشست و حواسش شش دانگ پی جوابم بود. اتفاقا مرتضی با رفتنمان به منزلشان رضایت داده بود؛ اما من ترس این دیدار با امیر در آن مکان را داشتم. انگار در خانهی خودمان و یا بیرون امنیتی داشتم که در خانهی او به خطر میافتاد. در هر صورت خوب میدانستم گریزی نیست و باید اتفاق بیفتد. - پدر احسان واسش سخت میشه پذیرایی از مهمون با وجود اینکه همسر هم نداره. خوب چه اصراریه؟ اگه قرار بر دیدنه میومدن دوباره خونهی خودمون. - وا مامان! مگه میخوان شام بدن بهمون، یه پذیرایی شبنشینی هست. تازه عروسشون هم میاد کمکشون. کلافه شدم. حوصلهی یکه به دو کردن با الناز را نداشتم و از دست زبانش هم برنمیآمدم؛ پس کوتاه آمده و موافقت کردم. - باشه، بگو فردا شب مزاحمشون میشیم. با ذوق از جا پرید و سریع بوسهای به گونهام زده، از آشپزخانه به احتمال زیاد برای تماس با احسان بیرون پرید. با فکری درگیر پیشانیام را دست کشیدم. فکر میکردم خوددارتر از اینی که نشان میدادم، باشم. در این سن و سال به حالی افتاده بودم که از خود نیز واهمه داشتم، گمان نمیکردم مرتضی با این اخلاقهای حساسش اینگونه در برابر این خانواده نرمش نشان دهد. جالبتر اینکه با هر تحقیقاتی که از آنها به عمل میآورد، در نظرش بیشتر مناسب وصلت با ما میشدند. با وجود اینکه زیاد آدم مادی نبوده، پول را تنها برای رفاه خانواده لازم میدانست، از اینکه از لحاظ مالی نیز در موقعیت مناسب بودند حس رضایت داشت. امیر گویی در این سالها در جهت پیشرفت کاری تلاش زیادی داشته و توانسته بود چند مغازه در پاساژی معروف خریداری کرده و به اجاره گذاشته بود. خودش را نیز بازنشسته کرده و به قول احسان در خانه به کارهای هنریش در رابطه با سیاه قلم میپرداخت. از اینکه فردا شب دوباره با او ملاقات کرده، دیدار داشته باشم از همینک دچار استرس و دلشوره شدم. باید روی احوالاتم کار کرده و ذهن خود را آزاد و رها سازم، در حال حاضر زندگی الناز برایم از همه چیز با اهمیتتر است. احسان با خوشرویی همیشگیاش در آپارتمان را برایمان گشود و به داخل دعوت کرد. پسرم امیر که وظیفهی حمل جعبهی شیرینی را با هزار مشقت پذیرفته بود، به سرعت درون دستان تازه داماد قرار داده و به چشمان شاکی من نیشخند زد. امیر و عروسش از ته سالن به سمت ما آمدند. با نزاکت دست مرتضی را به دست گرفته، خوشآمد گفت و همگی را به سمت سالن هدایت کرد. عروس امیر که مینا نام داشت روبه من کرده و گفت: - مهناز خانم توی اتاق براتون چادر رنگی کنار گذاشتم تا چادرتون رو عوض کنید. برایم جالب شد و ابروانم بالا پرید. بیادبی بود که نمیپذیرفتم. سر تکان داده و همراهاش به سمت اتاق مذکور رفتم. با وارد شدن به اتاقی نیمه تاریک که توسط آباژور کنار تخت کمی روشن بود، کلید چراغ را زده و فضا را نورانی کرد، به سمت تخت رفته، چادر تاشده را از رویش برداشت و به سمتم گرفت. - بفرمایید. تشکر کردم و او قبل تعویض چادر از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. نگاهم را اطراف اتاق گرداندم، روی دیوارش در فاصلههایی نزدیک بههم نقاشیهای سیاه قلم قرار داشت که تمامی هم حالتهای مختلف چهرهی یک زن کشیده شده بود. از حالت چرخش چهرهها که اگر دقت بیشتری میکردی، میتوانستی شباهتی با چهرهی جوانی من در آن پیدا کنی، چون در هیچکدام تمام رخ نبود، کمی تشخیص را مشکل میکرد. غمگین و به آرامی روی تخت نشستم؛ تا تغییری در مرتب بودن روی تختی انداخته شده ندهم. اینهمه سال مرا فراموش نکرده و حتی برای کم کردن درد جدایی به هنر و نقاشی روی آورده. حتما برای همسرش هم این سالها هضم رفتار او بهشدت جانکاه بوده. از فشار روحی که در اتاق بر من مستولی شد، سرم را با دست فشردم. شاید قصد امیر مجازات من بدینگونه بود، مجازات روحی تا با درک حال گذشتهاش من هم عذاب بکشم، اینکه به هر طرف اتاق سر بچرخانی و تصویری گنگ از عشق قدیمیت را ببینی هم عذابآور و هم شکنجهوار بود، حتی برای فرد آگاهی جز خودش! بیشتر از این تایم را ماندن در اتاق مذکور جایز ندانسته، با تعویض چادرم از آنجا خارج شدم. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و پنج کاملا گیر افتادم، دقیقا اول صحبتاش حرف از عاشق شدن مجدد من زد تا تاثیرش را در احوالاتم ببیند و بعد این واقعیت را به صورتم بکوبد که ازخود گذشتگی من به سود زندگی کسی خاتمه پیدا نکرده. یک مشت انسان بیاحساس درست کرده که فقط برای نمردن زندگی کردند و چه زندگی خسته کنندهایست این بیعشق سرکردن. با دقت صورت و چشمانم را زیر نگاههای مچگیرانهاش داشت، قدرت انحراف مردمک چشمانم را از تیررسش نداشتم و در درون در حال پاشیدن بودم. بیاهمیت به موضوع در حال بحث برای فرار از این نگاه محاکمه کننده لب زدم. - خوشبختی بچههام توی دنیا از همه چیز واسم مهمتره، حالا که الناز آنقدر دلش با دل پسر شماست اجازه بدید بدون حرف و دردسری این وصلت سربگیره. منم یاد گرفتم توی این سالها با قضاوت و گناهکار بودنم چطور سرکنم. چشمانش از درخشندگی به افول رفت. فهمید وقتی مادر باشی دیگر به خطای گذشته اهمیت نداده و اولویت آیندهی فرزندانت هست. دوباره به صندلی تکیه داد و با عجز بازوانش را در هم گره زده و دستش را روی محاسنش کشید، تهریش کوتاهی که به چهرهی مردانهاش میآمد. - خوب پس اینبار هم به خاطر بچههات من رو حذف میکنی، فکر میکردم حالا که خود خدا خواسته من و تو دوباره کنار هم قرار بگیریم، قراره اتفاق تازه بیفته و عوض جوونی از دست رفته رو تو میانسالی دربیاریم؛ اما مهناز خانم همیشه عاقل ما دلش دیوونگی نمیخواد. چشمانم روی فنجان دست نخوردهی نسکافهام دوری زده، روی فنجان چای او نشست، آنقدر غرق افکار و حرفهایش شده بودم که متوجهی آمدن پیشخدمت نشدم، نفسش را با غم خالی کرد و ادامه داد. - در هر صورت من جواب خیلی از سوالاتم رو با دیدنت گرفتم و مهم این بود. از خدام هم هست که احسان با دختر شایستهای چون الناز جان ازدواج کنه؛ اما در آینده کی میدونه که چی پیش میاد، شاید یکبار هم دنیا به دور دل من بچرخه. از جا بلند شد و نگاه مرا هم با خود بالا کشید. - تا یه جایی میرسونمت. ابروانم از این نتیجهی آخری که به سرعت گرفت، از روی تعجب و گنگی درهم شد. واقعا مرا تا اینجا کشید که در نهایت این را بگوید، چه فکرهای وحشتناکی در سرم بیجهت پرورانده بودم. - نه متشکرم، بعد اینجا قراره جایی برم. سر تکان داد و قبل از رفتن پاکت سفید کوچکی را روی میز گذاشته به سمتم هول داد، با خداحافظی رسایی از کنارم دور شد. چشمانم از پشت قامتش را زیر نظر گرفته و حس درماندگی بیشتر در جانم مستولی شد. بعد از حساب کردن میزمان به آرامی از کافه خارج شد و چشم من در همان نقطه برای چند دقیقه ثابت ماند. با افزوده شدن تعداد مراجعین و سر و صدایشان تصمیم به خروج گرفتم. چادر را روی سر میزان کرده و قبل از دور شدن از میز پاکت سفید را از رویش برداشتم. بیرون از کافه هیاهوی مردم بیشتر و پارک شلوغتر بود. صدای خندهی بچهها که در پارک بازی کودکان که درست مقابل کافه بود جو شادی را در محیط اطراف پراکنده کرده بود. کنار درخت چنار ایستاده و پاکت را باز کردم. کارت پستال جالبی درونش خودنمایی میکرد، روی کارت پستال نیمرخی از چهرهی یک زن که موهای مواج فرش در فضا پریشان بود، با سیاه قلم طراحی شده و عجیب که شبیه من بود. کارت را باز کردم که چشمم به دست خط زیبایاش خورد که همچون گذشته شعری برایم نوشته بود. گناه داشت که با دیدن و خواندنش روح مردهام سر از گور برداشته و از هیجان لبخند پر صدایی زد؟! چگونه در این سالها اینگونه به بند کشیده شده، جان داده بود، انگار که هیچ زمانی در من زندگی نمیکرده. از این به بعد چگونه با این دل پارهشده و از محبس گریخته سرکنم؟! اینجا میان زنگ تکرار دقایقها من ماندهام با خاطرات ماندگار تو از حال من چه بیخبر ماندی که چون ابر هر روز میگریم به سوگ انتظار تو در خواب دیدم آمدی چشم و دلم روشن من هم نشستم ساعتی را در کنار تو اکنون که بیدارم نشانی از تو دیگر نیست جز دست خطی روبه رویم یادگار تو روزی هزاران بار بوسیدم نشانت را روزی هزاران بار گشتم بیقرار تو هر جا بخواهی میروم دستم به دامانت هر چی بگویی میشوم من جان نثار تو جز یاد تو که همدم شبهای دلتنگیست هر چیز میخواهی ببر در اختیار تو. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و چهار چادر مشکیام را بیشتر روی صورت کشیدم. این قسمت از شهر و این کافهی قدیمی درون پارک احتمال برخورد با آشنا را برایم پایین میآورد؛ اما هنوز ته دلم رخت میشستند. این دیدار نامتعارف برای شخصی چون من غیرممکن به نظر میرسید. مطمئن بودم که اگر مرتضی یا فرزندانم تصادفی شاهدش باشند، حتی یک درصد باور نمیکنند مادرشان اینجا روی صندلی چوبیاش نشسته باشد. نمیدانم امیر این گوشه از شهر را چگونه پیدا کرده ولی آنقدر از مکانهایی که من امکان حضورم در آن بود بعید به نظر میرسید که سریع پذیرفتم. تمام تلاشم این بود که این قضیه با درایت و بدون آسیب به فرزندانمان جمع شده و خدای ناکرده باعث آبروریزی و دلخوری نگردد. اگر از عشق زیاد دخترم به پسرش مطلع نبودم منطقیترین راه همان جواب منفی و قطع ارتباط بود؛ اما نمیخواستم گذشتهی من و رسیدن گذر پوست به دباغخانه مانع وصالشان شود. باید هر طور ممکن از امیر بخواهم پدرانه به موضوع نگاه کرده و باز هم خاک فراموشی روی خاطراتمان بریزد. ساعتی از روز بود که مرتضی سرکار و بچهها هم دانشگاه و مدرسه بودند؛ اما تلفنی به مرتضی خبر دادم برای خرید به بازار میروم. دروغ هم نبود و قصد داشتم بعد این دیدار مایحتاج منزل را فراهم کنم. کمی زودتر از ساعت تعیین شده رسیده بودم و این خصلت وسواسگونهی من در دیر نرسیدنها بود. فنجان نسکافهای که سفارش داده بودم با برشی از کیک توسط پسری جوان روی میز قرار داده شد. تشکر زیر لبی کرده و به بخار گرم ساتع شده از فنجان چشم دوختم، کافه از تعداد افراد حاضر درونش خلوت دیده میشد، اما تیپ ظاهر من بین همان تعداد هم متفاوت به چشم میآمد. با سلام بلندی که شنیدم نگاهم را از فنجان به سمت بالا تغییر دادم، صندلی مقابلم را کشیده و رویش نشست. باز هم کت و شلوار تیره با پیراهن آبی زیرش پوشیده بود. کاملا رسمی و متشخص و اتفاقا رگههای سفیدی بین موهایش به جذابیت گذشته دامن زده و خاصترش کرده بود. - خوبه که اومدی، ممنونم. امروز برای سکوت و تعجب و غرق شدن در عشق قدیمیم نیامده بودم، پس سریع واکنش نشان دادم. - دیدین که زودتر هم اومدم تا مثل دو تا آدم عاقل مشکل رو حل و فصل کنیم. از طوفانی آغاز کردن من لبخندی آرامشبخش و مطمئن زد تا بلکه این حصار ناایمنی که دورم کشیده بودم را متزلزل ساخته، اطمینان را جایگزین سازد. - معلومه خیلی همسرت رو دوست داری که از دست دادنش اینقدر برات مشکل محسوب میشه. چشم از او برگرفتم؛ چون میترسیدم چشمانم صداقت کلامم را لو دهد. - ۲۶سال باهاش زندگی کردم. اگه راضی نبودم اینهمه سال همسرش نبوده و ازش دو تا بچه نداشتم. دستانش را به ضرب روی میز قرار داده در هم قلاب کرد، نگاه گریزان و لرزان من هم به رویشان نشست. - این رو خوب میدونی که همهجا صدق نمیکنه، که من با وجود نداشتن رضایت همین مقدار سال رو کنار همسرم موندم و دو تا هم بچه ازش دارم. صدایش کمی بالا رفت و نگاه مرا هم بالا کشید، درست روی چشمان آبی خاصش. - اونم چرا؟! به خاطر قولی که یه روزی به یه دختر چشم و خال مشکی زیادی مهربون و فداکار داده بودم. بدون اختیار چشمان مشکی مرا غرق در اشک کرد. حرف سوزاننده اما به شدت تاثیرگذارش با تمام تلاش از ریختن قطرات اشک خودداری کرده، در همان کاسهی چشم نگهداشتم. - کار خوبی کردی، الان هم قد و قامت بچههات رو میبینی و کیفش رو میبری. سرش کمی بیشتر به سمتم نزدیک شد و از این فاصله درد را بیشتر در چشمانش دیدم. - تو چه میدونی که به من چی گذشت، اینکه پشیمون شدم از قولم درست از فردای همون روز ولی نتونستم دردم رو چاره کنم، اینکه زندگی برام بعد تو چقدر سختتر شد و خودم رو بابت دیدن عاشق شدنت بارها لعنت کردم. اینکه دیگه بعد تو واسم فرقی نداشت،گ زن و بچهام کیا باشن. فقط روز رو به شب رسوندم که بگذره و تموم بشه. همین که پسرام توی رفاه بزرگ بشن واسم مهم شد. شب و روز کار کردم که زندگی بهتر واسشون بسازم و تو رو هم از یاد ببرم اما نشد. غمگین به پشتی صندلیش تکیه زد و دستانش دو سمت بدن فرود آمد. استیصال و شکست در چهرهاش به خوبی مشهود بود. دلم برای جفتمان سوخت که این سالها تنها برای دیگران زندگی کرده و خود را فراموش کرده بودیم. لحن کلامش کمی به حرص آغشته شد. - اما بر عکس من و قولی که شنیده بودم، مهناز خانم دوباره عاشق شدن و زندگی خوبی هم ترتیب دادن، به نظرت این منصفانهاست؟! زهرآب درون گلویم را پایین فرستاده، چشم از چشماش گرفتم، نوک انگشتان دست و پایم کرخت شده و گز- گز میکرد، درست مانند مغز بیحس شدهام. - اگه زندگی من نکبتی بود، باعث میشد دل تو هم خنک بشه؟! - مهناز؟! هشدارگونه صدا زدن اسمم باعث شد همزمان چند حس را تجربه کنم. ترس، استرس و دلتنگی. واقعا برای اینگونه خاص صدا شدن دل مردهام دلتنگ شده بود، آنقدری که چشمانم طاقت نیاورده، اشک بالاخره راه گریز پیدا کرد، نگاه دریاییاش مسیر اشکها را نظاره کرده، به آرامی سرش را نزدیکتر آورد. - کاش مطمئن بودم که خوشبخت و خوشحالی ولی نیستی، این رو از همون شب اول از نگاهت خوندم که جبر زمونه تو رو هم مثل من گرفتار کرده. شوک شده چشمانم گرد شد. بعد ۲۶ سال هنوز هم احساسات من برای مرتضی ناشناخته بود، چگونه ممکنه او به این سرعت به احوالاتم پی برده باشد. گمان میکردم قرار است مرا برای خوشبخت بودنم محاکمه کند ولی گویا قرار بر چیز دیگری بود، کوتاه نیامده، انکار کردم. - پس میخوای با این خزعبلات من رو توجیه کنی زندگی خوبی ندارم و بیخودی توش موندگار شدم نه؟! نفسش را خالی کرده، بیشتر به سمتم خم شد. - فقط میخوام بهت بگم تصمیمت به ضرر همهمون شد. به جز خودت و من که این سالهای بدون عشق رو تجربه کردیم، باعث شدی این حس رو چند نفر دیگه هم درک کنند. اولیش زن من که نتونست بفهمه محبت همسر چیه و تموم این سالها فقط شست و پخت و بچه بزرگ کرد و آخرش هم با بیماری و درد از دنیا رفت. از همه بدتر پسرهام که درسته که با کار زیاد من رفاه نسبی تو زندگی به دست آوردن ولی نتونستن طعم یه خونوادهی خوشبخت و خوشحال رو بچشن. شاید اگه فاطمه رو طلاق داده بودم، میتونست با یه آدم از من بهتر زندگی جدید تشکیل بده و اینهمه سال بدون عشق اینجوری پژمرده نشه. فداکاری تو نتیجهی خوبی به دست نیاورد خانم! -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و سه هوای بهار حالی به حالیست. پنجره باز میکنی سردت میشود، پنجره را میبندی گرمت میشود. شاید هم حال و هوای من بهاری شده، متغیر و هر ثانیه یک شکل، باز شدن پنجرهها مصادف میشود با آمدن گرد و خاک به داخل خانه و متأسفانه وسواس تمیز کردن من در این سالها بیشتر هم شده. آخرین دکوری روی دراور را گردروبی کردم که صدای تلفن خانه مرا به وحشت انداخت. درست که تنها بودم اما همیشه در این ساعات همین وضع در خانه برقرار بود؛ پس چرا با شنیدن زنگ تلفن هجوم موجی از استرس و اضطراب را به درونم احساس کردم. - بله، بفرمایید. - مهناز خودتی؟! گوشی در دست، چشمانم روی دیوار روبه رو میخکوب شده، بدنم خشکید. حال میتوانستم علت دلشورهی از سر صبح را درک کنم. - مهناز، امیرم! گوشی دستته؟! این دایرهی گردون روزگار چه از جان زخمی من میخواست؟ چرا باید هر بار به طریقی آزموده شده، بر جان و روحم سنگ باریده شود؟ من غمگین افسرده به چه جرمی اینگونه بارها مجازات میشدم؟ - امرتون رو بفرمایید! شناخت صدای زخمیم برای شخص خودم هم مشکل بود چه برسد به او، حس دلخوری از این جواب در کلام بعدیش هویدا بود. - خیلی ساله نطقم تو گلو خفه شده! شما که تو جریانی بانو! سکوت من باعث شد خود ادامهی مطلب را از سر گیرد. - یادته که گفتم گذر پوست به دباغخونه میرسه نه؟! الان رسیده! تن صدای زخم خوردهاش لرزی آشکار بر اندامم انداخت. برای انتقام از من آمده یا باز کردن دفتر خاطرات گذشتهیمان؟! هر چه باشد به نفع هیچ کداممان نخواهد شد. باز به سکوت ادامه دادم، کلافه تر از قبل صدایش به گوشم رسید. - مهم نیست که دنیا گرده و باز من و تو رو به هم رسونده، مهم اینه که من دیگه از این شانس آخریم دست نمیکشم. اینبار بغضآلود و گلایهوار لب به سخن گشودم. - منظورت چیه؟! من و شما سنی ازمون گذشته، بچههامون به سن ازدواج رسیدن، فردا نه پس فرداش نوهدار میشیم، مهمتر از همه من شوهر دارم، چطور ممکنه شانسی وجود داشته باشه؟! - خوب معلومه تو این سالها هنوز دست از توجیه و بهانهتراشی برنداشتی، بازم این اخلاق تو مهم نیست. مهم دینی هست که از من به گردن تویه و منم دست از دینم نمیکشم. کفری و بیطاقت شده، پلک فشردم و بیجان روی صندلی کنار میز تلفن آوار شدم. - اصلا چرا به خودتون اجازه دادید با من تماس بگیرید، این کارتون درسته به نظرتون؟! انگار که کلافه بودن من به او هم سرایت کرده باشد، صدایی خش- خش مانند که نشان جا به جایی باشد، شنیده شد و بعد پوفی عصبی کشید. - نه کار تو درست بود که بعد فوت برادر و پدرت خودت رو محو کردی و بعد از اینکه تونستم نشونی برادرت رو به سختی پیدا کنم، متوجه بشم عروس یکی دیگه شدی. همون خانمی که اون روز به من قول داد به جرم نپذیرفتن عشق من، دیگه عاشق کسی نشه به سر سال نرسیده ازدواج کرد و دست من موند لای پوست گردو و دلم زیر چاقو. اشکم ریخت. چه میدانست از دل بیچارهی من، از اینکه مجبور به این ازدواج شده و بدون عشق در این سالها زندگی کردم. چه میدانست که من به قول خود پایبند بودم. دوباره غمگینتر به ادامهی کلامش پرداخت. - باید ببینمت اونم حضوری، چون میدونم واست سخته توی خونم قرار نمیذارم، یه جای عمومی که تو بتونی بیای و سختت نباشه؛ اما فکر نکن نخوای بیای کوتاه میام. باید بیای و رو در رو حرفام رو بشنوی. وقتی درمانده گوشی را سر جایش گذاشتم از حماقتی که کرده و برای رفتن به ملاقاتش جواب مثبت دادم، از خود متعجب ماندم. دیدار دو نفره بین دو عاشق قدیمی که از قضا زخمی این عشق بوده و در این سالها انگار زخمش عمیقتر و گستردهتر شده، هیچ بهبودی حاصل نشده، روی چه حساب و منطقی میتوانست بدون صدمات صورت بپذیرد. این بهار و این تغییر در من چه خواهد کرد؟! دل گمراه من چه خواهد کرد با بهاری که میرسد از راه با نیازی که رنگ میگیرد در تن شاخههای خشک و سیاه دل گمراه من چه خواهد کرد با نسیمی که میتراود از آن بوی عشق کبوتر وحشی نفس عطرهای سرگردان لب من از ترانه میسوزد سینهام عاشقانه میسوزد پوستم میشکافد از هیجان پیکرم از جوانه میسوزد هر زمان موج میزنم در خویش میروم، میروم به جایی دور بوتهی گر گرفتهی خورشید سر راهم نشسته در تب نور آسمان میدود ز خویش برون دیگر او در جهان نمیگنجد آه، گویی که این همه آبی در دل آسمان نمیگنجد در بهار او ز یاد خواهد برد سردی و ظلمت زمستان را مینهد روی گیسوانم باز تاج گل پونههای سوزان را ای بهار، ای بهار افسونگر من سرا پا خیال او شدهام در جنون تو رفتهام از خویش شعر و فریاد و آرزو شدهام میخزم همچو مار تبداری بر علفهای خیس تازهی سرد آه با این خروش و این طغیان دل گمراه من چه خواهد کرد؟ -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و دو - سلام، خوش اومدید. چشمان میخ شدهام به روی میز به سمت بالا و روی قامت و در نهایت چهرهی امیر نشست. آمدن ناگهانیاش مرا از دنیای خاطرات گذشته به حال برگرداند. کیف ورزشی قرمز رنگش در دستانش جا به جا شده، به مهمانان نگاه میکرد. چشم چرخاندم، امیر همچنان پا روی پا انداخته به دقت امیرِ مرا زیر نظر گرفته بود. به احتمال زیاد شباهت عجیب امیر به مهران برای او هم جالب آمد که لبخند کمرنگی لبانش را زینت داد. گونههای الناز هنوز هم سرخرنگ بود و در مبل تک نفرهی کنار من مضطرب بهنظر میرسید. صدای رسای مرتضی حواس پرت مرا جمعتر کرد. - پسرم امیر هستن. علاقهی زیادش به فوتبال باعث شده تا ساعتهای طولانی تمرین داشته باشه. امیر که برای دست دادن نزدیک شد، چشمان آبی امیر که با تعجبی سرشار از شعف همراه بود، به سمت من رفت و آمدی کرد. احتمالا هم اسم بودن پسرم با او به مذاقش خوش آمد، که با هیجان از جا بلند شده و دست دراز شدهی او را محکم فشرد. امیر بعد از دست دادن و خوش آمد گویی با احسان و برادرش عذرخواهی کرده و برای تعویض لباس به اتاقش رفت. صحبتهای مرتضی و امیر از جنبهی متفرقه به موضوع اصلی گرایش پیدا کرده، باعث خوشحالی و لبخند احسان شد. گویا این مکالمات اولیه طولانیتر از حد معمول شده و خاطر داماد مجلس را مکدر کرده بود؛ اما در واقع ازدواج دختر من با پسر امیر اصلا امکانپذیر بود؟ چگونه باید این فامیلیت را قبول کرده و راه به راه با عشق گذشتهام چشم در چشم میشدم؟ از طرفی دلم برای دخترم میسوخت که به دلیل بازی عجیب سرنوشت باعث جدایی بین این دو نفر که میدانستم چقدر همدیگر را دوست دارند، شوم. با حرص دستی به دور دهانم کشیدم. این پسر همان جنین داخل شکم زنی بود که زمانی قصد جایگزین شدنش در یک زندگی را داشتم، زنی که با دیدن خودش و شکم برآمدهاش چشم بر روی دل عاشقم بسته و پا را از گلیم خود درازتر نکردم. حال همان جنین تبدیل به پسری تنومند شده و به خواستگاری دختر من آمده. - نظر شما چیه خانم برهانی؟! صدای خوش تراش امیر مرا از درگیری فکری که با خود داشتم جدا کرد؛ بیهوا تک سرفه زده و به چشمان مرتضی که سردرگم به بیحواسی بیدلیلم نگاه میکرد چشم دوختم. با اینکه نمیدانستم از چه موضوع و دادن نظری صحبت کرده، همانگونه چشم در چشم مرتضی جواب دادم. این خانم برهانی پر معنیش مرا از نگاه به سمتش میترساند. - نظر منم همونی هست که پدرش میگن. - بالاخره شما هم به عنوان مادر الناز جان خیلی حق دارید. داشت کنایه میزد. مطمئن بودم که کلامش درد داشت، نگاهی سرسری به چشمان دقیق شدهاش انداخته و خواهش میکنم ضعیفی از گلویم خارج شد. کمرم را محکمتر به پشتی مبل فشار دادم. کاش میتوانستم خودم را درونش حل کنم که شاهد چنین نگاه معنادار تبآلودی نباشم. - در هر صورت ما موافقیم که ارتباطها و رفتوآمد بین دو خانواده بیشتر باشه تا جوونهامون هم به شناخت بیشتری از هم برسن. فعلا در چارچوب خانواده بدون برگزاری مراسم با هم تماس داشته باشن تا اگه تحقیقات ما هم از یکدیگر مثبت بود صحبتهای اصلی زده بشه. کلام محکم مرتضی سر همه را به حالت تایید تکان داد و چهرهی جوانهای مورد بحث از جهت رضایت شکفته شد.ب رایم جالب شد که در این مدتی که روح من در جمع حضور نداشت، امیر چه صحبتهایی داشته که اینگونه منطق و درایت به مرتضی هم سرایت کرده و راضی به شناخت و ارتباط بیشتر شده. از مرد زندگی من این برمیآمد که همین امشب برای جلسهی رسمی خواستگاری تاریخ تعیین کند، نه اینکه برای شناخت بیشتر مهلت اضافهتری تقاضا نماید. بعد از پذیرایی از مهمانها که با کمک امیر به الناز صورت گرفت، از جا برخاسته و با همان متانت اولیه خداحافظی کرده و رفتند. خانوادهای که روزی به پابرجاییش امیدی نبود در گذشت این سالها آنقدر خوب اداره شده بود که شخصیت و اصیل بودن در رفتار و گفتارشان به خوبی مشخص بود؛ چون نظر شخص همسر من که فوقالعاده به غریبهها بدبین بود را به نحو مثبتی تغییر داد. - به نظر که خونوادهی خوبی میان. حالا از فردا تحقیقاتم رو روشون بیشتر میکنم. یه سر هم باید به محل زندگیشون بزنم و از همسایههاشون پرسوجو کنم. مرتضی با گفتن این حرف در حالیکه آستینهای پیراهنش را بالا میزد وارد سرویس بهداشتی شد. چشمان الناز از شوق درخشید و لبخند پررنگی لبانش را جلا داد. در حال جمع کردن وسایل پذیرایی از روی میز با امیر بودند که امیر هم متوجهی حس و حالش شده، به او سیخونکی زد و شانه به شانهاش مالید. - ببند نیشت رو دخترهی شوهر ندیده! - تو که باید خوشحال باشی من برم جات تو خونه گشادتر میشه. در حال شوخی و خنده وارد آشپزخانه شدند. بیرمق همانطور چادر به سر روی مبل سرنگون شدم. تمامی زخمهای گذشته در یک شب همزمان به جانم آوار شده و توان از من گرفته بود. حس میکردم به اندازهی کوه کندنی کار بدنی انجام دادهام؛ آنقدر که بدنم کوفته و خسته بود. باید با این جریان چه برخوردی میکردم، کلا خود را به کوچه علی چپ زده و بیتفاوت جلو میرفتم یا جلوی ارتباط بیشتر را میگرفتم. پوفی از حرص کشیدم، در حال حاضر فکرم هیچ راه حلی را گزارش نمیکرد. باید صبوری به خرج میدادم. - چی شده؟!چرا خشکت زده؟! صدای پر استفهام مرتضی که از دستشویی بیرون آمده، مرا با تعجب مینگریست از جا پراند. - هیچی! فکری شدم که چقدر کار داریم. دختر شوهر دادن خیلی کار سختیه. شروع به تا زدن چادرم کردم. کار خوبی بود که حواس پرت شدهی مرا جمعوجور کرده، نگاههای مشکوک مرتضی را نیز از سمتم منحرف میساخت. - دیگه آش کشکه خالهته!ب خوری پاته، نخوری هم پاته. میتوانست با کلام بهتری دلداریم دهد؛ اما من در این سالها به خوبی شیرفهم شده بودم که همسر من چنین آدمی نبوده و نخواهد شد. در کل روش برخورد با مسائل در من و او متفاوت بود و وقتی به این نقطه میرسیدیم، من از ابراز بیشتر احساساتم خودداری کرده و سکوت میکردم. سکوت من برای او به پایان رسیدن بحث شکل گرفته تلقی شده و چکش آخر پایان محاکمه زده میشد. به سمت اتاق خوابمان رفت و من چادر تا شده را روی میز انداخته و مجدد روی مبل نشستم. حال الناز بر عکس من خیلی میزان بود که صدای آب و شستشوی ظروف میآمد. حداقل این حالش به نفع من تمام شد که زحمت جمع کردن و شستن وسایل پذیرایی از گردنم ساقط شد. امیر خندان از آشپزخانه خارج و به سمتم کشیده شد. به شدت همدیگر را دوست داشتیم. امیر سمبلی از مردان دوست داشتنی قلبم بود، کنارم نشسته و گونهام را بوسید. - نترس مامان جون! این عتیقه رو بردن خودم برات یه دونه خوشگلترش رو میارم یه ذره هم دلت واسش تنگ نشه. صدای پر خندهی الناز از داخل آشپزخانه بلند شد. - تو غلط کردی بچه! دهنت هنوز بوی شیر میده. آرزوی دامادی پسرم برای من بسیار خواستنی و شیرین بود. آغوشم را برایش گشوده و بر عکس پدر مغرور بیاحساسش خود را محکم در آن جای داد. مانند داییاش پر از حس مهربانی بود. - قربونت بشم. زنده بمونم دومادی تو رو هم ببینم، جون دلم! -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل و یک مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایهای ز امروزها،دیروزها! دیدگانم همچو دالانهای تار گونههایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد خاک میخواند مرا هر دم به خویش میرسند از ره که در خاکم نهند آه!شاید عاشقان نیمهشب گل به روی گور غمناکم نهند در اتاق کوچکم پا مینهد بعد من،با یاد من بیگانهای در بر آیینه میماند به جای تارمویی، نقش دستی، شانهای میشتابند از پی هم بیشکیب روزها و هفتهها و ماهها چشم تو در انتظار نامهای خیره میماند به چشم راهها لیک دیگر پیکر سرد مرا میفشارد خاک دامنگیر خاک! بیتو، دور از ضربههای قلب تو قلب من میپوسد آنجا زیر خاک بعدها نام مرا باران و باد نرم میشویند از رخسار سنگ گور من گمنام میماند به راه فارغ از افسانههای نام و ننگ سلام به خواهر عزیزتر از مادر! امروز احساس غریبی به من دست داد. بیش از سه ماه هست که از شما دورم، اما عملیات پیشرو حس ناشناختهای را درونم پدیدار کرده، نه اینکه ترسی از مرگ داشته باشم، ولی از اینکه نتوانم دوباره شما را ببینم، از همین لحظه دلتنگم. مهناز جان، خواهر دردانهی من! اگر نتوانستم به قول خودم مبنی بر زنده برگشتن نزدت، عمل کنم به برادرت خرده مگیر که من برای حفظ آرمانها و دفاع از ایرانم از زندگیم گذشتم؛ پس خوشحالم و تو باید بهجای من هم زندگی کنی و آنقدر خوشبخت شوی که سختیهای کودکیمان را فراموش کنی. اگر به ازدواجت با آن پسر رضایت ندادم، به خاطر همین ترس عدم اطمینان از خوشبختیت بود که بهطور قطع زندگی در کنار مردی که خانواده داشت مشکلات بسیار برایت به ارمغان میآورد. با این وجود مرا ببخش که برای وصالت تلاشی نکرده و سنگ اندازی کردم. این موضوع همیشه در خاطرت بماند که چگونه از ته قلبم دوستت داشته و دارم، پس دلواپسیهای برادرانهام را پذیرا باش. دادا و خانواده را به دست توانمندت میسپارم و حتی در گور برای خوشبختیت دعاگو هستم. این نامه را از فرد معتمد من خواهی گرفت که همهجوره از نظر من مورد تایید هست. متوجه شدم از زمانیکه تو را دیده، به تو احساس پیدا کرده، پس اگر برای خواستنت پاپیش گذاشت اگر توانستی و دلت رضا داد پاسخ مثبتت را از او دریغ مدار. چیزی از مال دنیا ندارم،اما تمام جان و قلبم برای شماست. برادر همانند پسرت: مهران نامهات را روی دیدگانم میگذارم شاید مرهمی برای چشمان زخمی اسیر طوفانم شود. لبهایم را بوسه باران خط به خط نوشتهات میکنم، شاید بوی دستانت به خورد و جودم رود. مرثیهسرایی کرده، برای داماد به حجله نرفته هلهله میکشم که داغ دیدنش در پیراهن دامادی را تا آخر عمر بر جگرم جاودانه کرد. مهران!برادر همچون پسرم به غیرت و مردانگیت غبطه میخورم و با افتخار از اینکه خواهر چنین دلاوری هستم، در برابر وصیتهایت سر تعظیم فرود میآورم. تا زمانی که پیکر رشید مهران را از کانال مدفون شده، بیرون نیاوردند رضایت به برگشت ندادم. با آبادان و زجر و غصهاش همدردی کرده، عزاداری جوانانمان را پیش بردیم تا چند روز بعد که گلهای به خون کشیده و پر- پر شدهمان به دستمان رسید. همراه با مرتضی به قسمت بیرونی شهر و بیمارستان صحرایی برگشته و بعد از سپردن من به خانم صداقت و دیگر همراهان، خود مجدد به دل نبرد برگشت. همین جسارت ومردانگیاش باعث شد بیشتر به صحت حرفهای مهران در مورد درست بودن شخصیت او ایمان بیاورم. خانم صداقت نیز مرا تا برگشت به شهرمان تنها نگذاشت و من با دلی خونین و دستانی پُر به نزد پدر برگشتم. دستانی که آغشته به خون پسر محبوبش بود. تنها دو ماه دوام آورد و آنقدر در حسرت پسرش اشک ریخت و زاری کرد که در یک روز گرم مرداد قلبش طاقت نیاورده و از تپش ایستاد. کوچهی محل زندگیمان بعدها به اسم کوچهی شهید مهران مشفق نامگذاری شد، اما دیگر من دل و دماغ زندگی در آن محله را نداشتم. بعد از فوت پدر به خانهی برادرم مراد نقل مکان کرده و آن خانهی قدیمی پر خاطره به فروش رسید. مهر همان سال در عملیاتی بزرگ آبادان به طور کامل از محاصرهی دشمن متجاوز خارج شده و آزاد شد. خون برادرانم مثمر- ثمر واقع شده و شهر زیبای جنوبیمان به دست مردم مهربان آبادان رسید؛ اما هیچگاه نتوانست به اوج روزهای گذشتهی خود برگردد. آبادان نیز مانند مهناز تا پایان عمر زخمی این جنگ و تلفاتاش شد و افسرده باقی ماند. مرتضی بعد از این پیروزی زنده و سالم برگشت و حدس مهران در مورد خواستگاریاش از من را به یقین تبدیل کرد. شرایط جدید زندگی تنها ماندن من و از همه مهمتر وصیت برادرم مرا به پذیرفتن این ازدواج ترغیب کرد؛ با وجودیکه قلبم برای عشق او جای خالی نداشت و در حقیقت یک مهناز متفاوت دیگری از آنچه قبل بودم، عروس خانهی او شد. -
معرفی و نقد رمان غریبهای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در صفحه نقد رمان ها
نام رمان:غریبهای آشناتر از همه نوشته ی:م.م.ر ژانر:عاشقانه،اجتماعی خلاصه: اکنون مادری هستم با دو فرزند،نتیجهی یک زندگی تحمیلی،اما سراسر تجربه.روزگاری دختری پرشور و پر از هیجان عشق و زندگی بودم که برای به دست آوردن لذت زندگی با پسر راننده مینیبوس چشمآبی کل ابیات فروغ را با جان و دل بوییدم و به خاطر سپردم،اما نشد آنچه که باید میشد و سرنوشت طور دیگری او را در مسیر زندگیم قرار داد. مقدمه: سلام بر غریبهای که آشناتر از همه شد. نمیدانم از کجا آغاز کنم،از ابتدای تولد یا از پایان آن،هم اینک که قلم در دست گرفتهام،احساس میکنم چیزی برای نوشتن ندارم.کبوتر خیالم به آسمانها پرواز نمود واز نقطهی تمرکز فکریم خارج شده،یاریم نمیکند.یک روز غمانگیز خزان زدهی پاییزیست که آسمان هم غبارآلود و غمبار است و مرا به گذشتههای دور که در کنار دلگرفتگی ورنج،حال سرزندگی و هیجانزدگی را نیز به یادم می آورد،دعوت میکند. https://forum.98ia2.ir/topic/184-رمان-غریبه-ای-آشناتر-از-همهشاهرخممرکاربر-انجمن-نود-هشتیا/- 4 پاسخ
-
- 2
-
-
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت چهل اینکه چگونه مرا از آن کانال جهنمی خارج کرده و عقب آورد مانند هالهای از مه در تصوراتم باقی مانده، آنقدر که در حال و هوای دیدارم با مهران و مرور چهرهی مغرور و مصممش در آن منطقهی جنگی بودم و با قدرت در مغزم تکرار میشد، خاطرهی برگشت بسیار کمرنگ باقی مانده است. داخل حیاط مسجد روی پتوی از زوار دررفته پشت به در یکی از اتاقها چمباتمه زده بودم. پارچهی نازکی که مرتضی به زور دورم کشیده بود را با دستانم از دو طرف گرفته و به تکاپوی مردم داخل آن با بیحسی نگاه میکردم. نه اینکه در گرمای آبادان سردم شده باشد، اما اُفت فشار رنگ را از صورتم زدوده بود. عملیات با مجروح و شهید شدن بسیاری از رزمندهها خاتمه پیدا کرده و دشمن نتوانسته بود به جلو پیشروی کند؛ اما شمار کشتهشدگان بهشدت زیاد و غمانگیز بود. مردم در کنار ناراحتی این حجم تلفات از جهاتی نیز خوشحال بودند؛ چون عملیات تپههای مدن جهت آزادسازی این تپهها و بیرون راندن دشمن از این قسمت، باعث مسرت آنها شده بود. اینکه قهرمانانه از جان میگذشتند که دیگر ذرهای از خاک وطن را به دست دشمن نابودگر ندهند واقعا مایهی افتخار بود. کاش میشد به زودی خرمشهر را نیز همینگونه از اشغال متجاوزین آزاد سازند. آبادان نیز هنوز در محاصرهی نیروهای بعث عراق قرار داشت، اما من با دیدن جسارت رزمندههای کشور اطمینان داشتم، نتوانند این قسمت از کشور را به چنگ بیاورند. چند ساعتی گذشته و هوا رو به تاریکی میرفت. ته دلم خالی بود ولی هنوز به بازگشت مهران از آن دخمهی جهنمی امیدوار بودم، مرتضی هرازگاهی به من سرزده، احوالم را جویا و دوباره برای کمک به دیگر همرزمانش از کنارم دور میشد. آمبولانسی گلآلود برای برگرداندن مجروحین به عقب بیرون از مسجد متوقف شد. رزمندهها مجروحین را به سمت ماشین هدایت کرده،میبردند. برانکاردی از جلوی چشمانم عبور کرد که رزمندهی مجروح درونش که آه و ناله میکرد، به نظرم آشنا رسید. چشمانم را ریز کرده، از جا بلند شدم و سلانه- سلانه خود را به نزدیکشان رساندم. درست فهمیده بودم شخص مجروح حسین بود. دستم روی بازوی زخمیش نشست.از پای چپ باندپیچی شدهاش هم خون سرازیر بود. صورتم از دیدن وضعیتش درهم شد. - حسین جان! خوبی؟! دو رزمندهای که از دو طرف برانکارد حسین را حمل میکردند، با شنیدن صدایم ایستادند و او را به آرامی روی زمین گذاشتند. چشمان خونی و بیرمق حسین به رویم گشوده شد. صدای نالانش با بغض سنگین من همزمان شد. - تو خوبی؟ برادرت رو پیدا کردی؟ سر تکان دادم و گفتم: - آره!ولی باهام نیومد عقب،گفت دوستاش رو تنها نمیذاره. به زحمت لبخند زد. - خوبه که بالاخره دیدیش، حتما میاد پیشت نگران نباش. - حلالم کن! بهخاطر من زخمی شدی. پلک زد و از درد صورتش مچاله شد؛ اما سعی کرد جلوی من خود را کنترل کند. - من خوبم.چیزیم نیست...مراقب...مراقب خودت باش. دو سرباز با شنیدن تایید من، مجدد برانکارد را بلند کرده و حسین را به سمت ماشین اورژانس بردند. دست سالماش را به نشانهی خداحافظی بلند کرد. برایش دست تکان داده و خدا به همرات را زمزمه کردم. همسفر مهربان و با غیرت من که تا آخرین لحظه تنهایم نگذاشت و برادرانه حمایتم کرد. تا آخر عمرم رشادت و چهرهی غیورش را فراموش نخواهم کرد و ای کاش که زودتر سلامتیش را کامل به دست آورده و با دیدن نامزدش دلتنگیاش برطرف گردد. دیگر هوا به تاریکی میزد که مرتضی با چهرهای گرفتهتر از ساعات قبل به نزدم آمد. - پاشو یه ماشین اومده، باید برگردیم عقب. معترض شدم. - هنوز که مهران نیومده، کجا برگردیم؟ عصبانی شد. بازوهایم را با فشار گرفته، مرا از روی زمین بلند کرد. - تو چرا حرف حالیت نیست، باید بریم همین حالا! - درست صحبت کن، مگه کی من هستی؟! من فقط با داداشم برمیگردم. ناگهان چهره و حالتش زیرورو شد. شروع به گریستن با غم کرد. دلم هری ریخت، تمام فکرهای مسموم دنیا بر سرم آوار شد. - داداشت دیگه برنمیگرده. بچهها هنوز نتونستن اون چند نفری که داخل محوطه مدفون شدن رو دربیارن، ولی قطعا همگیشون شهید شدن. روی زمین پخش شدم. چشمانم جایی را نمیدید، از آنچه که میترسیدم به سرم آمد. اینکه باید کنار جنازهی خونین برادرم به شهرمان برگردم. چگونه جواب پدر را بدهم؟ با چه رویی بگویم که دستم به او رسید، بغلش کردم و بوییدم ولی نتوانستم سالم و زنده او را برگردانم. مهران داغت چگونه از دل خواهر بینوایت از بین برود. تا آخر عمرم جگرم را سوزاندی و مرا بیکس و تنها در این عالم رها کردی. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و نه وارد محوطهای بزرگتر شدیم. نیروها در پشت خاکریزی بزرگ در حال تیراندازی و جلوگیری از ورود دشمن به داخل کانال بودند. کنار در تونل ایستاده، دستانم روی دیوارهی تونل نشست. چشمان تار خیس خوردهام، مهران را پشت خاکریز دید. پیراهن نظامی تنش نبود. تنها زیرپوش آستین کوتاه مشکی بر تن داشت و شلوار ارتشیش کاملا خاکی و گلی شده بود، در حال مجهز کردن آرپیجی درون دستانش بود. عرق از سر و کلهاش سرازیر بود. خشکزده به همان قسمت تونل چسبیدم، جسارت و دلاوریش مرا به شوک انداخته بود. - مهران! خواهرت اومده دنبالت. سر مهران از فریاد مرتضی با تعجب به سمت ابتدایی تونل چرخید. چشمانش که روی چهرهی گریان و درب و داغان من افتاد، یک لحظه مات زده خشکش زد. ابتدا باورش نشد ولی با نگاهی دقیقتر که با فرو رفتن ابروانش در هم توامان شده بود، عمق فاجعهی حضورم برایش قطعی شد. نگاه طوفانی و متعصباش برای آخرین بار به رویم، تا آخر عمر از دریچهی خاطراتم به اندازهی سر سوزنی کمرنگ نشد. مرتضی چند قدم جلوتر از من هنوز نفس - نفس میزد. مهران آرپیجی مجهز شده را به دست همرزم کناریش داده، با کمری خم کرده به سرعت به سمتمان دوید. وقتی نزدیکم شد، گمان کردم با زدن سیلی به گونهام از من استقبال کند؛ اما چون او مرد همیشه حمایتگر من بود، دلی برای انجام این کار نداشت. هنوز ناباور مرا مینگریست که با جان و دل در آغوشم کشیدمش. صدای غیرتمندش گوشهایم را نوازش داد. دیگر تنها بین اینهمه صدای وحشتناک سرسامآور، صدای مهربان او را میشنیدم. - مهناز دیوونه! اینجا چطوری اومدی؟ مگه میشه؟! میشد، برای پیدا کردن برادر دُردانهام راضی به رفتن به دهان شیر نیز بودم. صدای هیجانی مرتضی که همراه با تعجبی محبتآمیز عجین شده بود، کنار گوشمان بلند شد. - خیلی دوست داره که اینهمه خطر رو با جسارت از سر گذرونده تا پیدات کنه. مهران با فشار دستانش روی شانههایم مرا از خود جدا ساخت. تنها به اندازهای که صورتم از قفسهی سینهاش کنده شده، بتوانم نگاهش کنم رضایت دادم. - یه درصد هم فکر نمیکردم اینجا ببینمت. مرتضی با نگرانی به هر دو نفرمان رو کرد و گفت: - باید برگردیم عقب، یالا پسر! صدای انفجار دیگری که از قبلیها نزدیکتر و هراسانگیزتر بود، هر سه نفرمان را گوشهای پرت کرد. صدای حرکت وحشتناک تانکهای دشمن به وضوح شنیده میشد. فریاد رزمندههای بیرون کانال که احتمالا زخمی و شهید شده بودند، بعد انفجار بلند شده، روح آدم را خراش میداد. مهران مرا از روی زمین بلند کرده، مضطرب بررسی کرد. - خدای من! چیزیت نشد؟ صورتم را دست کشیده، سرفه کردم تا نفس حبس شدهام خارج شود، به زحمت نه را به زبان آوردم. مرتضی نیز با چهرهای پر از خاک، خود را به ما رساند. - باید بریم، دشمن خیلی نزدیک شده. مهران به سمتش با اقتدار نگاه کرد و گفت: - خواهرم رو ببر عقب، دست تو میسپرمش. من نمیتونم بچهها رو تنها بذارم، اگه اینجا رو ترک کنیم، کل شهر راحت میفته دستشون، باید مقاومت کنیم. با دهانی باز و هنگ کرده به کل-کل و بگو-مگوشان نگاه میکردم. - خب تو با خواهرت برو، من جات هستم. -نه! امروز نوبت منه، نباید جا خالی کنم. صدای انفجار بعدی مهران را مصممتر کرد. با فشار دست من و مرتضی را تا دم ورودی تونل هل داد. با ناله و فریاد التماسش کردم. - مهران جان! بیا تو هم باهامون، من بدون تو نمیرم. عصبانی شد، مثل آن زمانهایی که چشمانش از شدت خشم و غیرت گرد و گردتر میشد و چشمغرههای مخصوصش دلم را به وحشت میانداخت. - میخوای بیفتی دست این لا مذهبها! همین الان برمیگردی. منم تاشب میام پیشت، چیزیم نمیشه، فهمیدی؟! برو تو مسجد منتظرم بمون. مثل چسب بهش چسبیدم. بوی تن برادرم آن زمان بهترین عطر دنیا بود، سرم را بوسید. - برو دورت بگردم. یه نامه واست نوشتم دست مرتضیست. حتما بخونش، نذار این وسط نگران تو هم باشم. من به این بچهها دست یاری دادم، نخواه رفیق نیمهراهشون بشم زود باش. با فشار مرا از خود جدا کرده، به سمت مرتضی پرت کرد. مرتضی دستانم را گرفته، به زور مرا از محوطه بیرون آورد و وارد تونل کرد. هنوز مسافتی مرا کشان- کشان نبرده بود، که انفجار باعث مسدود شدن در تونل شد. صدای یا حسین گفتن من با آغوش مرتضی که جهت حفاظت از سروکلهام بود، توام شد. دیگر فضای محوطهای که مهران درونش بود، قابل رویت نبود. با بغض و فریاد نام مهران را به زبان آوردم، کنار گوشم صدایش با عجز بلند شد. - نترس، مهران خیلی شجاعتر و قویتر از اونیکه تو فکرت هست. چیزیش نمیشه. این را گفت ولی تن صدایش نشان میداد خود نیز به گفتهاش چندان اطمینان ندارد. -
رمان غریبه ای آشناتر از همه|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت سی و هشت داخل کانال جهنمی برپا بود. مبارزان در حال فعالیت و رساندن مهمات به دست یکدیگر بودند.گرد و خاک و بوی فشنگ و مهمات جنگی نفس کشیدن را برای انسان سخت و سختتر میکرد. مقداری از مسیر را به سختی طی کرده بودیم، من در جو فضای پیشرویم قرار گرفته، هنگ بودم. ناگهان از داخل یکی از تونلها آقا مرتضی، همان دوست و همکار مهران، همراه با مردی مسنتر با محاسن جوگندمی وارد کانال اصلی شدند. مرد مسن با بیسیم با صدایی بلند که به فریاد میرسید، صحبت میکرد و از وضع نابهنجار داخل کانال انتقاد کرده، تقاضای نیروی کمکی داشت. از گوشهی لباس حسین کشیده، او را به توقف واداشتم. همان لحظه چشمان مرتضی نیز به رویم نشست و با تعجب گرد شد. صدای متعجب و شاکی مرد مسن هم در کنار هیاهوی داخل کانال بلند شد. - رزمنده! این خانم رو چرا با خودت آوردی؟!اینجا خطرناکه. حسین مستأصل مانده بود که چه جوابی دهد که مرتضی سر صحبت را گرفت. - فرمانده، آشنای منن، خودم درستش میکنم. به سمتاش غضبناک چرخید و چشم غره رفت. - یعنی چی پسر؟ زودتر جمعش کن. مرتضی به سمت حسین گام برداشت و مقابلش ایستاد. - تو همراه فرمانده برو، من خودم خانم رو توجیه میکنم. حسین مردد مرا زیر نظر گرفت. - نمیشه داداش! آخه مسئولیتش با منه، بهدنبال برادرش اومده، باید پیداش... مرتضی نگذاشت ادامهی حرفش را بزند. کیف بزرگ حمل بیسیم را روی کولش انداخت و او را به سمت فرمانده راند. - من دوست برادرشم، کمکش میکنم، حواسم بهش هست. حسین قصد اعتراض داشت که با صحبت فریادگونهی فرمانده با بیسیم که به سمت دیگر کانال راه افتاد، بهناچار بهدنبالش روانه شد. تا مسافتی سر چرخانده، با نگاه مرا میپایید. با لبخند و اشارهی دستم، قصد اطمینان به او را داشتم که نمیدانم تا چه حد مثمر ثمر واقع شد. صدای اعتراضی مرتضی چشمان مرا از سمت حسین به جانبش منحرف کرد. - چرا اومدین اینجا؟ اصلا چطوری تونستین تا اینجا پیش بیاین؟ مهران بفهمه خیلی ناراحت میشه. کنترل خود را از دست داده، با چشمانی دریده به او توپیدم. - چند ماهه ازش خبر نداریم، نمیدونستیم مردهست یا زنده؟! دیگه طاقت از دست دادیم، پدر سختگیرم اونقدری دلنگرانش بود که حاضر شد من بیام دنبالش. صدای انفجار و ریخته شدن آوار روی زمین باعث پرت شدن همزمان ما به گوشهای از تونل شد. صورتم روی خاک برخورد محکمی کرد. سرم درد گرفت و در گیجگاهم مدام خوردن ضرباتی متعدد را احساس کردم. تکاپوی شدت گرفتهی افراد را حس میکردم که با سروصدا، همدیگر را به عقبنشینی دعوت میکردند. انگار اوضاع از آنچه که من فکر میکردم، بسیار وخیمتر و وحشتناکتر بود. دستان قدرتمند فردی را روی شانههایم حس کرم، مرا به بلند شدن واداشت. - طوریت نشد که؟! ای وای! باید سریع برگردیم. سرم را چرخانده، با فشار چشمانم را گشودم. صورت خاکی مرتضی با حالتی نگران به خورد نگاهم رفت. تلهای از گرد و خاک را در دهانم احساس میکردم از رو نرفته، سرفهای زدم تا نفسم بالا آمده، زبانم باز شود. - اول مهران رو ببینم، تو رو خدا! با عصبانیت شانههایم را تکان- تکان داد. - دختر هیچ معلومه چی میگی؟! دشمن رسیده پشت کانالمون. میخوای بیفتی دست اونها؟! - من فقط با مهران برمیگردم عقب. صدای مصمم من باعث شد حس تعجب و سردرگمی بیشتر از خشم، نگاهش را پر کند. به لحن صدایم التماس نیز آغشته کردم. - خواهش میکنم، جاش رو بلدی؟ من رو ببر پیشش! با نگاه عمیقش چشمانم را کندوکاو کرد؛ سپس بیمعطلی به شانههایم فشار آورد و با خود همراهم کرد. - پس عجله کن، پشت سرم بدون فاصله بیا. در دل خدا را شاکر شدم و به حرفش جامهی عمل پوشاندم. به سرعت قدمهایمان افزوده و وارد یکی از تونلها شدیم. رزمندهها به سختی تعدادی از دوستان مجروح خود را به عقب هدایت میکردند. صدای فریاد یکیشان بلند شد ولی من و مرتضی بیتوجه به سمت جلو دویدیم. - نرید جلو! اوضاع خیلی وخیمه.