-
تعداد ارسال ها
532 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت پنجاه و نه پا به درون گورستان قدیمی محل گذاشت. غم عالم به دلش نیشتر زد. احساس متناقضی که از این فضا داشت، لبخند تلخی روی لبش نشوند و همزمان چشمهاش رو سوزوند. چه خاطراتی از کودکی با دوستاش توی این مکان به جا گذاشته بود و چه آشناهایی که سالها بود همینجا به خواب ابدی رفته بودن. دست به حلق متورم از بغضش کشید و به قدمهای سستش اجازهی پیشروی داد. تعداد قبرها زیاد شده بودن ولی در این ساعت ظهر افراد زیادی حضور نداشتن. از دور دو خانم جوون سیاهپوش رو دید که سر قبری نشسته بودن. بدون اختیار سرش به سمت قسمتی که مقبرهی خونوادگی قرار داشت به گردش دراومد. عجیب که دیگر ردی از اون مکان در اطرافش ندید. یعنی چه اتفاقی واسه مقبره افتاده بود؟! بهتر بود جواب سوالاتی که توی سرش چرخ میخورد رو از طریق آزاده بگیره، پس به همون سمت به راه افتاد و تردید نداشت اون دو خانم آزاده و خواهرش آرزو هستن. چند قدم بهشون فاصله داشت که توجه هر دونفر به سمتش جلب شد. چشمای اون روی سنگ قبر شسته شده افتاد که رویش رو با گلهای گلایل پرپرشده، تزیین کرده بودن. آزاده رو از ظاهرش شناخت؛ چون با همون چهرهی ده سال قبل و تنها جاافتادهتر شده بود. آزاده قرآن توی دستش رو روی سنگ قبر گذاشت و ایستاد. چند تار از موهای تیرهش از زیر روسری مشکیش روی پیشونی ریخته بود و رد اشک روی صورتش دیده میشد. با دهانی باز و چشمایی گشاد به یلدایی نگاه میکرد که چند قدم آنطرفتر، با دستای مشتشده زارزار اشک میریخت. - تویی یلدای نامرد! سرش رو محکم تکون داد و به هقهق افتاد. هر دو همزمان به سمت هم دویدن و چشمای درشت آرزو از تعجب و گیجی بازتر شد. وقتی در آغوش هم فرو رفتن، آزاده همچنان که با حرص به کتفش میکوبید، غرولند کرد. - چقده بیوفایی تو دختر! پلکاش رو محکمتر فشرد و عطر تن دوستش رو به شامه کشید. دستاش رو با قدرت دور شونههای آزاده پیچید و با گریه نالید. - چقد دلم برات تنگ شده بود! آزاده اون رو از بغلش جدا کرد و با عطش دور تا دور صورتش رو از نظر گذروند. - چقدم خوشگلتر شدی بدجنس! با همون چهرهی اشکی خندید و از گونهی آزاده یه بوس آبدار زد. یاد وسواسش افتاد که از این ماچ بازیا خوشش نمیومد. - چطور بدت نیومد ماچت کردم عتیقه! آزاده از بازوش نیشگون گرفت. - مرض، ذلیل مرده! اینقد از دیدنت هیجانزدهم که عادتام از سرم پریده. مکث کرد و قد و بالاش رو بار دیگه دید زد. - فاطی چند روز پیش که زنگ زد گفت یه آشنای دور رو دیده که ممکنه بیاد محله واسه سرسلامتی. من میدونستم تویی ولی جرئت نکردم پیشش اسمت رو به زبون بیارم. خود عوضیش هم مقر نیومد که نیومد. از شیطنت ذاتی فاطی خندهش گرفت. - اگه لو میداد که اینهمه سوپرایز نمیشدی جانم! آزاده بازوش رو محکم گرفت و اون رو به سمت آرزو و مزار پدرش کشوند. - مردهشور سوپرایز کردنت هم بردم! تا چشماش به آرزوی متحیر افتاد گل از گلش شکفت. - نگو که این آرزوئه؟! آزاده باز از بازوش نیشگون گرفت و چشم غره رفت. - انتظار نداشتی که بری بعد ده سال بیای این هنوز همون دختر دماغوی فسفسو باشه که! صدای حرصی جفتشون بلند شد و اون هم با صورتی درهم بازوش رو مالید. - هنوز هم بد ویشگون میگیری وحشی! آرزو هم با زبونی تند و تیز به سمت آزاده شاخه و شونه کشید. - چه غلطا! من توی بچگیم هم بچه تمیز و باکلاسی بودم! انتظار نداشت دخترکوچولوی تپلی اون سالا همچین سر و زبونی پیدا کرده باشه. به سمتش رفت و در آغوشش کشید. - ماشالله چه نازم شدی آرزو! آرزو رو به صورتش دندونی خندید و چشمای درشتش رو توی کاسه چرخوند. - شما که بگو قالی کرمون، خوش آب و رنگترم شدی یلدا خانوم! بعد تعارفات دخترونه کنار مزار پدرشون نشستن. چشمش روی نهال کوچیک بالای مزار افتاد و با غم شروع به فاتحه خوندن کرد. صدای ریز گریهی دخترا رو شنید که هنوز به مصیبت نبود پدر عادت نکرده بودن. با دست اشکاش رو از روی گونه پاک کرد و سرش رو بالا آورد. - خدا رحمتش کنه، چطور شد که فوت کرد؟! باد گرم دم ظهر گونههای هر سه تاشون رو نوازش میکرد و فقدانی که توی گورستون موج میخورد، به غصهی توی دلشون دامن میزد. - سرطان داشت، ولی زیاد طول نکشید زمانش. آرزو با هقهق به آزاده که این حرف رو زد نگاه کرد و ادامه داد. - خوب شد که بابام زیاد درد نکشید! آه پر دردی از حنجرهش خارج شد و بینیش رو بالا کشید. - روحش شاد، خدا مامان و شما رو واسه هم حفظ کنه. بعد دقایقی هر سه از جا بلند شدن و چشمان اون دوباره برای پیدا کردن مقبره به دور و اطراف چرخید. آزاده مانتوی مشکیش رو از خاکی که گرفته بود، تکون داد و منظورش رو فهمید. - دنبالش نباش، سه سال پیش مقبره رو خراب کردن تا قبرا رو نظم بدن. همینطور که میبینی فضای قبرستون کم شده و واسه فوتیهای جدید باید جا باز میکردن. مهمترین اتفاق زندگیش همونجا افتاده بود؛ جایی که سرنوشتش از مسیری که خیال میکرد قرار بود طی کنه، منحرف شد. حالا از اون مقبره چیزی باقی نمونده بود، اما خراب شدن دیوارها و سنگها نمیتونست اتفاقاتی رو که توی دلش گذشته بود از خاطرش پاک کنه. آرزو توی مسیر قبر سنگ سفیدی رو بهش نشون داد. - اونجا مزار محموده، همسایهمون که توی جوونی فوت شد. ناخداگاه به سمت قبر کشیده شد و چشماش روی اسم مزار به چرخش دراومد. صدای آزاده کنار گوشش بلند شد. - چقده اذیتت میکرد یلدا! الان میفهمم دوستت داشت ولی یاد نگرفته بود درست نشون بده! دوست نداشت حالا که بالای سر محمود ایستاده، پرده از نامردیهایی برداره که در حق خودش و علی کرده بود. بعضی رازها با رفتن آدمها، دیگه ارزش گفتن نداشتن. نگاهش روی اسم حکشده روی سنگ موند. سالها از اون روزها گذشته بود و خشمش هم مثل خیلی چیزای دیگه، زیر آوار زمان دفن شده بود. آهسته زیر لب فاتحه خوند و توی دلش گفت: «خدا ببخشتت محمود...» شاید خودش هنوز نمیتونست همهی اتفاقات گذشته رو فراموش کنه، اما دستکم میتونست مردهیی رو که دیگه فرصتی برای جبران نداشت، ببخشه. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت پنجاه و هشت سر خیابون اصلی محله از ماشین آژانس پیاده شد. با اینکه میخواست کسی نبیندش، ولی همین که پا به مسیر منتهی به محله گذاشت، چنان دلش باز شد و بار سنگین سالای سخت زندگی از روی دوشش برداشته شد که دیگه اون مسئله اهمیتش رو از دست داد. هوای ملایم محل رو که با نفسی عمیق به ریهش فرستاد، سنگینی چمبره زده توی وجودش به آنی کنده شد. باورش نمیشد که اینقدر به این مکان تعلقخاطر داشته باشه؛ انگار گمشدهیی بود که مسیر رو پیدا کرده و به خونه برگشته بود. آسفالت جدید، خیابون رو از اون زمینهای خاکیِ سالهای دور جدا کرده بود و خیلی از خونههای ویلایی جاشون رو به آپارتمانهای چندطبقه داده بودن. دیگه خبری از میزگردِ زنهای همسایه توی کوچه نبود و محل، توی این ساعتِ ظهر، خلوت و ساکت به نظر میرسید. چشمش به بقالیِ «مَش رحیم» افتاد که هنوز اصالتش رو حفظ کرده بود، ولی جایِ اون درِ آهنیِ آبیرنگ، یه در شیشهیی برقی نشسته بود. از بیرون که نگاه کرد، جای پیرمردِ مهربونِ محله، یه پسرِ جوون پشتِ دخل بود؛ بعید نبود مشرحیم تو این سالا به رحمت خدا رفته باشه. همیشه عاشقِ پفکنمکیهایی بود که با پولتوجیبیاش ازش میخرید. گذرِ زمونه توی خونههای قدیمی، با زنگزدگیهایی که به درهای فلزی حمله کرده بودن و تکهدیوارهایی که فرو ریخته بود، خودش رو نشون میداد، اما اصالتِ محله هنوز پابرجا بود. بیاختیار پاش سمتِ خونهشون کشیده شد. شالش رو با اضطراب به صورتش نزدیک کرد و رو گرفت. آب دهانش رو با بغض پایین فرستاد و سوزش گلوش رو حس کرد. جای خونهی باصفاشون یه آپارتمان چهارطبقه سبز شده بود و نمای سرامیکی خونه زیر آفتاب میدرخشید. دو تا پسر بچه مقابل خونه توپ بازی میکردن و هرازگاهی توپ، محکم به تیربرق سر کوچه کوبیده میشد. وقتی نگاهش به انتهای کوچه و خونهی «رمضانیها» افتاد، اشک به چشماش شبیخون زد. همون خونهی ساده و یکطبقه که فقط نماش از سیمان قدیمی به سنگِ مرمر تغییر کرده بود. درِ بستهی خونه به جونش چنگ زد و واسه دیدن آدمای داخلش، دلش هوایی شد. سریع خودش رو کنترل کرد و راهش رو به سمت خونهی آزاده کج کرد. چشمش به سوپرمارکتِ جدیدی افتاد که کنارِ خونهی آقای اشرفی ساخته بودن؛ دقیقاً همونجایی که قدیما زمینِ بایر بود و پسرا توش «گلکوچیک» میزدن. با یادآوریِ هیاهوی بچهها، لبخندی روی لبش نشست. چقدر دلتنگِ این فضا و خاطراتش بود و خودش خبر نداشت! به میدونِ محله رسید؛ همونجایی که اصلِ بازیها و چالشهای دورانِ بچگیشون دورِش میچرخید؛ حالا با گلکاریهای جدید، باصفاتر هم شده بود. تنها چند قدم تا خونهی آزاده فاصله داشت. خانم جوونی که غریبه به نظر میرسید، از کنارش رد شد و نگاهی مشکوک بهش انداخت. انگار چهرهی اون هم برای اون خانم ناآشنا بود. جلوی درِ بستهی خونه رسید. ساختارِ خونه تغییری نکرده بود، فقط دروازهی بزرگِ سبزرنگش حالا به رنگ قهوهای شده بود. چند تا بنرِ تسلیت به دیوارش چسبونده بودن و روی دروازه هم اعلامیهی فوتِ پدرِ آزاده خودنمایی میکرد. دستش روی زنگِ قدیمی نشست و صدایِ آشناش بلند شد. دستهاش روی کیسههای کادو جمع شد و با کشیدنِ نفسی عمیق، خودش رو برای دیدار با آدمهای داخلِ این خونه آماده کرد. شگفتزده شد؛ چون یه دختر کوچولویِ سه ساله، که خیلی هم بامزه و خوشرنگورو بود، در رو باز کرد. به چهرهی پر از بهتِ اون خیره موند و توی سکوت با اون چشای درشت قهوهییش بر و بر نگاش کرد. چند ثانیه نگذشته بود که صدایِ لخلخِ دمپایی و فریادی نهچندان بلند به گوشش رسید. - کی پشت دره عطیه؟! دختر کوچولو از در کنار رفت و موهای دو گوشیش تکونتکون خورد. دلش ضعف رفت براش که نتونست بغلش کنه و ببوسش. مامان آزاده که سرتاسر سیاهپوش بود مقابلش ظاهر شد. با دیدن اون ابروهاش توی هم رفت. عزادار بودن و گذشت زمون چهرهش رو تکیده کرده بود. چشماش رو ریز کرد و توی صورتش دقیق شد. - چقده به چشمم آشنایی دختر جون! طاقتش تموم شد و دو قدم فاصله رو پرید. محکم در آغوشش کشید و با هقی که زد نالید. - یلدام خاله طیبه! خاله طیبه هینی کشید و محکم اون رو در بر گرفت. - یلدا، دختر کجا بودی اینهمه سال؟! پری چطوره؟! اشکاش پشت هم میجوشید و خاله طیبه هم با گریه کتفش رو نوازش میکرد. - شرمندهم خاله که زودتر نیومدم. خدا عمو رو رحمت کنه! خاله بین خودشون فاصله انداخت و با دقت بیشتری به صورتش نگاه کرد. - ماشالله چه خانمی شدی یلدا! خوش برگشتی به محله! در حین گریه خندید و چشمش به عطیه افتاد که کنار قاب در با چشمایی گرد و سردرگم به اون و مادربزرگش نگاه میکرد. - دختر آزادهست؟! خاله به مسیر چشماش که به دختربچه اشاره میکرد سر برگردوند و یه نیمچه لبخند زد. - تازه دومیش توی خونه خوابه، عسل شش ماهشه! توی دلش به دستفرمونِ آزاده خندید که چقدر عجول بود؛ آزاده از همون بچگی میگفت دلش بچه زیاد میخواد. کلکلهای اون دوران که توی ذهنش رژه رفت، لبش رو بیشتر به خنده کش داد. - خودش کجاست خاله؟! خاله طیبه دروازه رو بیشتر باز کرد و چشمای اون با ولع حیاط باصفاشون رو نظاره کرد که طبق معمول آب و جارو شده بود. خاله طیبه از همون قدیما خیلی اهلِ تمیزکاری بود و هیچوقت خونهشون رو نامرتب ندیده بود. - تو فعلا بیا خونه، آزاده با آرزو رفتن سر خاک باباشون. میان حالا! جلوی عطیه روی پاهاش خم شد و گونهی تپلیش رو بوسید. - الان دم ظهری چرا؟! عطیه خجالت کشید و تندی به سمت حیاط چرخید. خاله با نگاهش دخترک رو تا داخل خونه بدرقه کرد. - عطیه از قبرستون میترسه. عسل هم که بیدار باشه، بریم اونجا یه ریز نق میزنه. واسه همین گفتم من بچهها رو نگه دارم، آزاده با آرزو برن؛ خودمم غروب میرم سر مزار. کیسههای کادو رو دست خاله داد و تعارفش واسه ورود به خونه رو رد کرد. - نه، منم میرم اونجا. هم یه فاتحه میخونم و هم با دخترا برمیگردم. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت پنجاه و هفت دکتر اصلانی کار معاینهش رو تموم کرد و با نگاهی گذرا به سمتش از کنارش عبور کرد. چشمای اون هم یه لحظه به پنجرهی اتاق رفت و برگشت. خوردن چند قطره بارون به شیشه توجهش رو جلب کرده بود. تا دکتر به سمت میز کارش قدم برداشت، اون هم به سمت تختی که یاسر روش درازکش بود پا تند کرد. - خب شرایط آق داداشتون نرماله ولی این آزمایشات رو انجام بدید تا خیالمون راحت باشه! دکتر که روی صندلیش نشسته بود، تندتند روی نسخه خودکار رو میچرخوند. به یاسر برای نشستن روی ویلچر کمک کرد و پاهاش رو روی پایهی چرخ قرار داد. واسه این کار روی زانوهاش نشسته بود که با کلام یاسر سرش رو به سمت بالا آورد. - قطعا شرایط من هیچوقت نرمال نمیشه دکتر! چشماش روی نگاه سرد و ناامید یاسر خیمه زد و دستش روی قوزک پاش خشک شد. - آدمیزاد به امید زندهست جوون! یاسر به این سخن شعاری دکتر پوزخند زد و بعد اسیر نگاه ملامتبار اون شد. از این رنجی که هر بار به دل خواهر بینواش میرسوند از خودش متنفر شد و مثلا خواست با لبخند جبرانش کنه. فقط هم تونست همون جملهی کلیشهیی قدیمی رو توی ذهن پرستار روزای سخت زندگیش تداعی کنه.《خندهی تلخ من از گریه غمانگیزترست.》 از جلوی پاهاش بلند شد و دست روی روپوشش کشید تا با چند ثانیه مکث، فرصتی برای آروم شدن خودش بخره. دکتر همچنان سر به زیر، در حال پر کردن نسخههای بیمار بود. - احتیاج به MRI جدید نیست، دکتر اصلانی؟! دکتر نگاهش کرد و نسخهها رو به سمتش بالا گرفت. - نه نرس! فعلا این آزمایشا تست بشن و همون دستورات دارویی و درمانی قبل تکرار شن. با تشکر از دکتر اصلانی، پشت ویلچر یاسر رفت و اون رو از اتاق بیرون برد. لحظهی آخر صدای بارش بارون واضحتر به گوشش رسید و لبخند کوچکی رو به قلبش هدیه کرد. توی سالن بیمارستان، ویلچر رو به سمت آزمایشگاه هدایت کرد. صدای رفتوآمد مراجعین با بلندگوی سالن که دکتر اخوان رو پیج میکرد، درهم آمیخته شده و همهمه، طبق بیشتر وقتا توی محیط موج میزد. با این حال، هیچکدوم نتونست باعث بشه صدای بیروح یاسر رو نشنوه. - چرا نرفتی هنوز به محله؟! از اون شب توی بالکن، یاسر دیگه کم حرف شده بود و یه جورایی همش ازش فرار میکرد. بابت حرفاش هنوز هم شوکه بود ولی دیگه اتفاقاتی بود که خیلی ازشون گذشته و کاری از دست کسی برنمیومد. بعضی اشتباهات دیگه قابل جبران نبودن؛ چون زمان برگشت رو از دست داده بودن. پس فقط همون شب از دستش شاکی شد و فرداش یاسر رو بخشید. حالا که واسه یاسر رفتن به محله مهم شده بود، نخواست با رد کردن خواستهش بیشتر رو دلگیرش کنه. - حالا میرم، وقت زیاده! به پیچ سالن که رسیدن تا وارد مسیر منتهی به آزمایشگاه بشن، یاسر ترمز ویلچر رو کشید و متوقفش کرد. سر جاش ایستاد و از پشت سر به تارهای سفیدی که بین موهای سیاهش جا خوش کرده بودن، چشم دوخت. دستای یاسر روی چرخای ویلچر قرار گرفت و به سمت اون چرخید. نگاهش روی دستای آویزون اون افتاد که با لبایی چفت شده و ابروهایی درهم از غم و دلخوری حکایت میکردن. زن و مردی رو که با همدیگه بگومگو میکردن و به سمتشون قدمای بلند و حرصی برمیداشتن با نگاه دنبال کرد. وقتی از کنارشون گذشتن، دستاش از روی چرخای ویلچر به سمت رونهای لاغر پاهاش کشیده شد. - نه وقتش همین الانه، اگه میخوای یه ذره عذاب وجدانم کم بشه کاری که خواستم رو انجام بده! صداش بغض داشت و توی چشماش، از درد، حسرت و پشیمونی گرفته تا محبت و امید به بخشش، موجی از احساسات شناور بود. دلش نیومد بیش از این بهش اخم کنه و یا با کلامی خاطرش رو آزرده کنه. سرش رو به تایید تکون داد و یه لبخند قرضی رو به لباش چسبوند. - باشه تو اولین فرصت میرم! فقط الان کارای آزمایشت رو انجام بدیم. انگار یاسر به این جواب مثبتش خیلی احتیاج داشت که صورتش از اون کلافگی دراومد و یه برق گذری توی چشماش درخشید. خودش ویلچر رو به سمت آزمایشگاه چرخوند و به حرکت انداخت. نفسش رو با غم خالی کرد و به دنبال یاسر روونه شد. توی اتاقش به چند تا روسری و شالی که خریده بود نگاه میکرد. کاغذ کادو رو روی فرش پهن کرد و یکی از روسریهای رنگ شاد رو انتخاب کرد. این رو واسه مامان آزاده در نظر گرفت و شروع به کادوپیچ کردنش کرد. وقتی به مامانش گفت فردا میخواد به محلهی قدیمیشون سر بزنه هم تعجب کرد و هم کولهباری از غم روی شونههاش نشست. هیچ تمایلی واسه همراهیش نشون نداد؛ چون به قول خودش روی دیدن همسایههای قدیم رو نداشت. به خوبی میدونست اتفاقاتی که واسه یاسر افتاد، دست و بال مامانش رو بسته و اون نمیخواد همسایههای قدیم از جریانات زندگیشون باخبر بشن. مامانش هم از روبهرو شدن و قضاوتای مردم مثل خودش ترس داشت. با وجودی که ده سال گذشته بود ولی میدونست مردم همون مردم هستن و همیشه واسه داستان ساختن از زندگی دیگرون آمادهن. همین عقیده باعث شد که تصمیم بگیره دم ظهر به اونجا بره و تنها هم به خونهی مادر آزاده سر بزنه. برعکس چیزی که یاسر ازش خواسته بود هیچ تمایلی واسه ملاقات علی و حتی خاله منیر نداشت. در واقع نمیدونست باید بعد اینهمه وقت چطوری با اونا رودررو بشه. هنوز هم نتونسته بود خودش رو متقاعد کنه تا برای اونا از گذشته رازگشایی کنه. دلش میخواست فردا کمترین برخورد رو با آدمای آشنای محل داشته باشه. نمیخواست بعد از ده سال، گذشته دوباره از گوشهوکنار اون کوچهها سر بلند کنه و مجبورش کنه چشم توی چشم آدمایی بشه که هنوز برای بعضی سؤالهاشون جوابی نداشت. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت پنجاه و شش ساعت از نیمه گذشته بود. هر چه کرد خواب به چشمش نیومد. در آخر به خودش آنتراکت داد و اومد بالکن کنار پذیرایی. روی صندلی فلزیش نشست و به ستارههای کمجون توی آسمون نگاه کرد. نه اینکه نور اونا کم شده باشه، هوای شهر دود گرفته بود و نورشون کمرنگ به چشم میومد. سکوت شب کمی آرومش کرد و از کلافگی ساعات قبل دراومد. عجیب بود براش؛ با وجود خستگی زیادی که امروز متحمل شد، بدنش هیچ واکنشی برای خوابیدن نشون نمیداد. دوباره ذهنش درگیر شده و فیلش یاد هندستون کرده بود. تنها دلیل این بیخوابی شبونه فقط همین میتونست باشه. صدای کشیده شدن در شیشهیی بالکن سرش رو چرخوند. یاسر رو دید که کنار قاب در روی ویلچر تماشاش میکرد. لبای خشکش رو بههم مالید و کمانرژی به روش لبخند زد. - تو هم نخوابیدی یاسر؟! یاسر ویلچرش رو به داخل بالکن هدایت کرد و درست مقابل پاهاش نگهداشت. - من که بیخوابی زیاد میکشم، از تو بعیده این وقت شب بیدار باشی؟! بغضش رو با آب دهن فرو داد و مردمکاش جلوی چشمای کنجکاو یاسر به لرزش افتادن. - امروز توی بیمارستان فاطی رو دیدم، از دوستای قدیمم توی محله! دستای یاسر روی چرخای ویلچر شل شد. حالت صورتش از تعجب تغییر کرد و خطهای روی پیشونیش رو عمیقتر نشون داد. - یعنی اتفاقی هم رو دیدین؟! سرش رو به تایید تکون داد و دستای قفل شده روی پاش رو بیشتر توی هم قلاب کرد. - خیلی از دوستام ازدواج کردن و از محل رفتن. فاطی خودشم چهار سال پیش، بعد ازدواجش میاد تهران و خونوادهش هم دو ساله اومدن نزدیکش ولی هنوز با آزاده و مهری که توی محله زندگی میکنن در ارتباطه. یاسر چشماش رو دزدید و به سیاهی شب گره زد. خطوط زیر چشماش زیاد شده بود و صورتش با شنیدن خبرایی از محلهی قدیمی رنگ غم گرفته بود. - حتما از اینکه چرا ما اینطوری بیخبر رفتیم ازت پرسید؟! وقتی واسه فاطی ماجرای مقبره و تهدیدای محمود رو تعریف کرد، کم مونده بود شاخ دربیاره. - چیزی که بهم فهموند این بود که توی این سالا خیلی اتفاقا توی محل افتاده و آدماش عوض شدن. یاسر آه کشید و نگاهش رو به سمتش برگردوند. - معلومه، کم هم نگذشته؛ ده سال خودش عمریه! واقعا دلش نمیخواست با یادآوری گذشته، کام یاسر رو تلخ کنه ولی نتونست این خبر رو ناگفته بذاره. - بهم گفت که محمود چهار سال پیش فوت کرده، انگار توی خواب سنکوپ کرده! چشمای یاسر گرد شد و《نه بابا》یی که ناباورانه گفت توی سکوت شب پیچید. خودش هم باور نمیکرد محمود به این زودی تاوان کاراش رو پس داده باشه، با از بین رفتن جوونی و زندگیش. البته هیچوقت همچین سرنوشتی رو از ته دل براش نخواسته بود، با وجود تموم ترسی که اون سالا به جونش انداخته بود. - میگفت معتاد شده بود و آخرا هم مصرفش زده بود بالا! خونوادهش چند بار توی کمپ بستریش کرده بودن ولی بازم بدتر برگشته بود. سرش رو پایین انداخت و به انگشتاش خیره شد. با حسرت و تاسف ادامه داد. - من واقعا دلم سوخت؛ حتما واسه خونوادهش خیلی سخت بوده که توی جوونی پرپر شدنش رو ببینن. صدای پر حسرت یاسر با نفسای سنگینش قاطی شد. - خونوادهش هم بیتقصیر نبودن. جو اون خونه همیشه پر از درگیری و جنگ اعصاب بود؛ معلومه بچههاش سالم بار نمیان. با یاسر موافق بود. نمیشد محمود رو به تنهایی واسه اونهمه قلدری مقصر دونست؛ این اعتیاد و تباهی هم میتونست حاصل همون کمبودایی باشه که از بچگی باهاشون قد کشیده بود. از یاسر انتظار نداشت ولی پرسید اون چه رو که خودش هم از فاطی سوال کرده بود. - از علی و خونواده رمضانی چیزی نگفت؟ هنوز توی محلهن؟! نتونست باهاش چشم توی چشم شه و همونطور سر به زیر جوابش رو داد. - هنوز هستن و انگار توی ماهیسرا کار میکنه! اینکه فاطی بهش گفته بود علی هم بعد از اینهمه سال هنوز مجرده، برعکس تصورش باعث خوشحالیش نشد؛ بدتر دلش رو شکست. عمق رنجی رو که قلب علی توی این سالا کشیده بود با تموم وجود حس کرد. اون هم دیگه به دلش اجازه نداده بود عاشق بشه؛ درست مثل راهی که خودش رفته بود. اما از گفتن این بخش از حرفهای فاطی به یاسر خودداری کرد، بدون اینکه دلیلش رو بدونه. بغضش رو مهار کرد و ادامه داد: - پدر دوستم آزاده چند هفتهست که فوت شده و با وجودی که دوست دارم بهش سر بزنم ولی پای رفتن ندارم. گلوش سوخت. رفتن به اون محله سختترین کار دنیا بود. فاطی اصرار کرده بود که واسه تسلیت به آزاده به محل برگرده و حتی تهدیدش کرده بود اگه نره دیدارشون رو لو میده. دل خودش هم برای کوچهپسکوچههای اونجا پر میکشید، ولی روی برگشت رو نداشت. یاسر شمرده و سنگین گفت: - باید بری یلدا! یک بار هم که شده باهاش روبهرو شو. حرف دو پهلوی یاسر باعث شد سرش ناگهونی بالا بیاد. با نگاهی گیج و منگ به صورت برادرش زل زد و منتظر توضیح شد. - توی این سالا درگیر اوضاع ما شدی، بیشتر از همه زمینگیر شدن من تو رو از زندگی انداخت. ولی این اواخر خوب میدونستم یه روز بالاخره باید برگردی و اون بنده خدا رو از سوءتفاهم دربیاری. دیگه مطمئن شد که منظورش دقیقا به علی هست. تاب شنیدن باقی حرفا رو نداشت. از جا بلند شد تا فرار کنه. - گذشتهها گذشته، میرم بخوابم! دو قدم بیشتر نرفته بود که مچ دستش اسیر پنجههای یاسر شد. - مهم نیست که شرایط علی الان چطوره ولی تو باید براش همه چی رو توضیح بدی! از این پافشاری یاسر لجش گرفت و با بغض و تشر سعی کرد تا دستش رو بیرون بکشه. - چی رو توضیح بدم؟! اینکه تو نخواستی باور کنی من از ترس تهدیدای محمود پای علی رو وسط کشیدم و با وجود بیگناهیش اون رو مقصر نشون دادم؟! اینکه همهش بازی محمود بود اما تو به رفیق چند سالهت شک کردی؟! یاسر دستش رو رها نکرد؛ برعکس، با تموم زوری که توی پنجههاش مونده بود بیشتر فشارش داد. معلوم نبود از خشم بود یا رنجی که درونش میجوشید. - من حتی یه لحظه هم به علی شک نکرده بودم! فقط وقتی توی اون موقعیت گیر افتادم، زورم به مظلومترین آدم جمع رسید… پیش بچههای محل شرف و غیرتم رو لکهدار دیدم و خواستم با خرد کردن علی سرم رو بالا نگه دارم! اشکش با خشم قاطی شد و روی گونههاش ریخت. زانوهاش سست شد؛ کنار ویلچر روی زمین نشست و به نیمرخ برافروختهی یاسر چشم دوخت که تندتند نفس میکشید. - چرا اینکار رو با ادب کردن محمود نکردی وقتی میدونستی آدم غلط اون جمع اونه! یاسر سرش رو برنگردوند، فقط نگاهش به تاریکی بالکن خیره موند و فشار دستش یه ذره هم کم نشد. - چون منم مثل تو از محمود میترسیدم ؛ چون میدونستم روانی و بیکلهست و هر کاری ازش برمیاد. - این واقعا عادلانه بود؟! کسی که از همه بیگناهتره کتک بخوره و مجازات بشه؟! یاسر بالاخره سرش رو چرخوند. لرزش مردمکهاش دل اون رو آتیش زد. تن صداش مثل شیشه شکست و قلب خواهرش رو چاکچاک کرد. - میبینی که تقاص پس دادم… خدا بدجور منو نشوند سر جام! قلبش رو شکستم و حالا خودم تیکهتیکهم. اشکی که از گوشهی چشم یاسر سرازیر شد، هقهق فروخوردهی اون رو هم آزاد کرد. - تازه ماجرا به همین ختم نشد، من از اون موقعیت به نفع خودم سوءاستفاده کردم! زجری که از گفتن این حرفها میکشید رو بهخوبی احساس میکرد، اما باور اینکه توی اون سالا تا این اندازه خودخواه بوده، براش سخت بود. - مامان و بابا عمراً از اون محله دل میکَندَن، اما من آبروی ریخته رو بهونه کردم تا راضیشون کنم خونه رو بفروشن… میدونی چرا؟! تار به تار موهای سرش به درد اومده بود و دلش نمیخواست بیشتر بدونه ولی یاسر امشب به سیم آخر زده بود و خلاصش نمیکرد. - چون سپیده ازم خواسته بود بیام تهران. میگفت زندگی من توی اون محله واسش افت داره؛ باید از کارم دربیام و باهاش توی بوتیک شریک شم تا شاید آینده زنم بشه! صدای یاسر پایین اومد. مکث کرد و انگار برای گفتن ادامهی حرفش دنبال جرئت میگشت. - واسه اینکه تو رو هم از دل علی بندازم، خودم به محمود گفتم یلدا بعد دیپلمش با فامیل دکترمون قرار ازدواج داره و نشونکردهشه. اینجوری پای محمود رو هم از زندگیت خط زدم و دیگه نمیتونست واست دندون تیز کنه. با ناباوری نگاش کرد. چیزی توی لحن یاسر بود که میگفت هنوز تلخترین قسمت اعترافش باقی مونده. - میدونستم بعد رفتنمون از محل این دروغ به گوش علی هم میرسه تا دیگه امیدی بهت نداشته باشه و نخواد پیگیرت بشه! تموم توان پاهاش ته کشید و کاملاً کف بالکن کنار ویلچر ولو شد. با ناامیدی و وحشت به چهرهی گریون برادرش خیره شد. - تموم پلهای پشت سرمون رو خراب کردم تا هیچکس، نه آقای رمضانی و نه علی، ردی ازمون پیدا نکنن، به اسم آبرو مامان و بابا رو همراه با خودم کردم ولی تهش چی شد؟! نفس یاسر با درد لرزید و نگاش برای یه لحظه روی پاهای بیحرکتش افتاد. - بابام به خاطرم مرد و مادرم توی جوونی پیر من شد. نمیخوام تو هم پیر من شی! دستش روی سینهش قرار گرفت؛ روی قلبی که ده سال تموم بیتابی کرده بود و حالا زیر آوار این حقیقتهای تلخ خرد میشد. امشب حتی اشک هم مرهمی واسه داغ این دل شکسته نبود. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت پنجاه و پنج روز شلوغی رو توی بیمارستان میگذروند. پرستاری شغل عجیبی بود؛ گاهی روزها مثل امروز، حوادث و بیماری بیوقفه به بخش هجوم میاوردن و گاهی توی سکوت و ثباتِ محیط، خستگیش کمتر میشد. از صبح که وارد محل کارش شد تا الان که بعد از ظهر بود تنها یه تایم کوتاه برای نهار وقت آزاد پیدا کرد. بعد از بررسی شرایط بیمارای بخش وارد قسمت اورژانس شد. - خانم پاشایی بیمار تصادفی رو به اتاق عمل منتقل کردیم. به معصومه که از خستگی چشماش سنگین شده بود، لبخندی قدردان زد. - دکتر جوانرود رو هم پیج کردین؟! معصومه مقنعهش رو که کج شده بود با دست آزادش صاف کرد و سرمی که توی دست دیگهش بود رو محکمتر گرفت تا نیفته. - بله، انجام شد. لبخندش رو به چهرهی خستهش عمیقتر کرد. - یه کم استراحت کن دختر تا پس نيفتادی! صدای گریهی پسر بچهی کوچیکی از پشت پردهی اورژانس کل فضا رو پر کرده بود. چشمای معصومه با خستگی روی پرده نشست. - سرم این بچه رو ببینم میذاره بزنم، بعد! - تو خسته شدی، خودم انجامش میدم. هنوز دستش واسه گرفتن سرم دراز نشده بود که صدای نالهمانند خانمی جوان از پشت گوشش بلند شد. - خانم پرستار تو رو خدا بیا یه مسکنی، چیزی به بچه بزن! چقدر تن صدا به گوشش آشنا اومد. بیاختیار به سمتش چرخید و چشمش روی صورت گریان و آشفتهی یه خانم همسن و سال خودش افتاد. اون هم با دیدنش ابروهاش بالا پرید و نگاه خیرهش به روش ثابت موند. - خانم پاشایی، سرم رو نگرفتین! به سمت معصومه روی پاشنه چرخید و با فکری درگیر سرم رو گرفت. اون هم با لبخندی تشکرآمیز سرش رو تکون داد و ازش فاصله گرفت. - پاشایی... یلدا پاشایی؟! دوباره به سمت خانم جوان برگشت که اون هم چند قدم فاصله رو پر کرد و بهش نزدیک شد. چشماش که به روی صورت طرف چرخ خورد به آنی در مغزش جرقه زد و هین کشید. - فاطی، خودتی؟! دستای فاطی شونههاش رو در برگرفت و با بغض چشمای دلتنگ و شاکیش رو براش درشت کرد. - چقدر نامردی تو دختر! با پقی از گریه همدیگر رو کنار گوشهی اورژانس در آغوش کشیدن. بوی رفیق قدیمی رو با نفسی عمیق به ریههاش رسوند و جای بوی بیمارستان، حال و هوای خاطرات محلهی دوستداشتنی به جانش نشست. - چقدر دلم برات تنگ شده بود، فاطی! فاطی با حرص کمی اون رو از خودش دور کرد و دندونقروچه زنان غر زد. - واسه همین رفتی، حاجی حاجی مکه! فاطی هنوز هم مثل بچگیهاشون زبون تند و تیزش رو داشت که از جواب دادن کم نمیاورد. با غم رو به چهرهی طلبکارش که چشماش رو ریز کرده و انگار خط و نشون میکشید، سر کج کرد. - میگم برات دختر که چه بلاهایی سرم اومده! صدای گریهی پسر بچه حواس هر دو رو جمع کرد. فاطی با دلواپسی اون رو به پشت پرده کشوند. - اول به داد بچهم برس پرستار جون تا بعدا به خدمتت برسم! پسر کوچولوی بامزه و نمکی که توی تخت اورژانس دمر خوابیده بود و یکی از پاهاش رو نمیتونست تکون بده رو دید و دلش غنج رفت. - وای خدا این پسرته؟! فاطی به سمت بچه که حدودا سه ساله بود رفت و با احتیاط بغلش کرد. - اسمش سیناست! از پلههای خونهمون افتاده! به سمتشون رفت و دستی روی صورت پر از اشک بچه کشید. سینا که حالا توی آغوش مامانش احساس امنیت میکرد به هقهقای ریز رسیده بود. - دورت بگردم خاله! رو به فاطی ابرو درهم کرد. - مامانش چرا مراقبش نبوده؟! فاطی دوباره چهرهی شاکی به خودش گرفت. - چون تازه اومدم این محله و داشتم اسباب جابهجا میکردم، خانم فراری! راست میگفت! دقیقا ده سال پیش عین جانیها بدون هیچ خبری از محل فرار کرده بودن، ولی الان فرصت تبرئهی خودش رو نداشت. نگاهی به آنژیوکت دست سینا کرد. - ارتوپد دیدش؟! - نه گفتن تا دکتر ارتوپد میاد فعلا سرم و مسکن دریافت کنه ولی از پاش عکس گرفتن. سرش رو به نرمی تکون داد و از فاطی خواست سینا رو روی تخت بذاره. بعد وصل سرم و زدن مسکن، بچه آروم گرفت و با وجودیکه هنوز هم ریز هقهق میکرد چشماش روی هم افتاد. - الان به دکتر مردانی زنگ میزنم از بخش بیاد و سینا رو ببینه. فاطی چشمای قدردانش رو به روش بست و باز کرد. - دوستامون کجان که ببینن یلدا کوچولو چه خانم پرستار باوقاری شده! نفسش رو با پوزخند خالی کرد و دست فاطی رو فشرد. - خودت هم فعلا روی صندلی بشین نفست بالا بیاد. سینا فعلا میخوابه، نگران نباش! پرده رو کنار زد و همراه با دکتر مردانی وارد شدن. فاطی از روی صندلی بلند شد و موهای رنگ شدهش که از زیر شال فرار کرده بودن رو با دست به زیر کشید. سلام بیجونی به دکتر گفت و با چشمایی نگرون بهش زل زد. - سینا ذوالفقاری درسته؟! سر فاطی به تایید حرف دکتر بالا و پایین شد و اون رو زیر نظر گرفت که عکس رادیولوژی رو با دقت بررسی میکرد. - خب خدا رو شکر که شکستگی نداره ولی آتل میبندیم که چون بچهست چند روزی پاش رو تکون نده! نفس فاطی با آرامش خالی شد و نگاهش همزمان به روی دکتر و خانم پرستار آشنای قدیم چرخ خورد. - خیلی ممنون! چارت بیمار رو به دست دکتر رسوند تا دستورات رو وارد کنه و بعد از اتمام کار به روش لبخند زد. - ممنون دکتر، لطف کردی! دکتر با تکون دو انگشت دست کنار شقیقهش به سمت خروجی قدم برداشت. دستای فاطی بازوهاش رو فشرد. - یعنی لازم نیست بستری بشه؟! به چهرهی پر از اضطراب مامان جوون پلک زد و خندید. - خیالت راحت، ایشون از بهترین ارتوپدای بیمارستانه! گوشیش رو از جیب روپوشش بیرون کشید و رو به فاطی گرفت. - نمیخوای به همسرت زنگ بزنی و خبر بدی؟! فاطی گوشی رو گرفت و به خاطر حواسپرتیش هوف کشید. - تا بچه افتاد فقط کیف پولم رو برداشتم و پریدم بیرون، فرصت کار دیگه پیدا نکردم. خدا خواست ماشین گذری واسم واستاد. گونهی فاطی رو بوسید و بازوش رو نرم نوازش کرد. - دیگه فکرش رو نکن، بهخیر گذشت! همینطور که واسه رفتن به بیرون ازش فاصله میگرفت، تاکید کرد. - تا به همسرت زنگ میزنی بگم بیان آتل سینا رو ببندن. چند قدم بیشتر برنداشته بود که صدای رفیق قدیمیش از پشت سرش بلند شد. - یلدا! ایستاد و به سمتش برگشت. فاطی با لبخندی که هنوز رگههایی از دلخوری سالهای دور توش بود، نگاهش کرد. - بازم بدون خبر یکهو غیبت نزنه؟! لبخندی که روی لبهاش نشست زیادی تلخ بود؛ اما چیزی نگفت. فقط سرش رو به نشونهی قول تکون داد و از پشت پرده بیرون رفت. باور نمیکرد بعد از ده سال، یک صدای آشنا توی شلوغی اورژانس کافی باشه تا تموم کوچههای قدیمی و آدمای جا مونده توی خاطراتش دوباره جلوی چشماش زنده بشن. بعضی آدما هر چقدر هم از زندگیت دور بشن، انگار یه جایی میون خاطراتت منتظر میمونن تا یه روز، درست وقتی انتظارش رو نداری، دوباره پیداشون بشه. -
نفرین شدگان
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت پنجاه و چهار روبهروی آینهی قدی پذیرایی ایستاده و موهای بلندش رو شونه میکشید. برعکس روزای قبل، امروز که شیفت نداشت و توی خونه مونده بود رو دوست داشت. از صبح بعد راهی کردن مامانش به مهمونی دوستانه به حموم رفته و پیراهن شیری با گلهای اناریش رو پوشیده بود. حالش خوش بود و احساس سرزندگی میکرد. یاسر هنوز از خواب بلند نشده و اجازه داده بود بیشتر استراحت کنه. خوردن چند ساعت دیرتر داروهاش واسه یه امروز مشکلی درست نمیکرد؛ مخصوصا که شب قبل تا دیروقت کارای ترجمهی شرکتی که باهاش همکاری داشت رو انجام میداد. سکوت و آرامش خونه رو دوست داشت و از اینکه بعد مدتها صورتش از یه خوشی محو رنگ و رو گرفته، لبخندی زیبا روی لبهاش خودنمایی کرد. همینکه به خودش توی آینه چشمک زد، تصویر یاسر و ویلچرش رو هم پشت سرش دید. سریع به سمتش چرخید و لبخندش رو عمیقتر کرد. - سلام به داداشی گل خودم، صبح که نه دم ظهرت بخیر! صورت یاسر پر از ابهام و تردید بود و هر دو دستش روی چرخای ویلچر فشرده میشد. - امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده مهربون شدی؟! به متلکش که ریتمیک ادا کرد خندید و مقابل ویلچر روی پاهاش نشست. شونه رو به موهای یاسر کشید و زلفای پریشونش رو به سمت بالا هدایت کرد. - من همیشه واسه تو مهربون و خوش اخلاقم داداشی! چیزی از تعجب یاسر کم نشد و با همون ابروهای بالا رفته، چشمای خندون اون رو زیر و رو کرد. - بر منکرش لعنت ولی امروز صورتت برق میزنه ناجور! هر دو دستش رو روی چرخای ویلچر گذاشت و مماس با دستای یاسر شد. کمرش رو کمی به سمتش خم کرد و خیره به چشماش با ذوق لب زد. - حالا که من امروز اینهمه سرخوشم، تو هم بیا و خوشاخلاق باش! یاسر به چشمکی که بعدش به روش زد یه لبخند نصفه و نیمه، رو کرد و پرسید: - مثلا قراره چه کنم تا خاطر اولیا حضرت از بنده مسرور باشه؟! واسه کتابی حرف زدن داداشش ریسه رفت ولی بعد محکم جوابش رو داد. - بعد خوردن صبونه و داروهات افتخار یه پیادهروی رو به آبجی خانومت بدی! باورش نمیشد که یاسر قبول کنه، ولی ساعتی بعد داشت باهاش توی خیابون محل قدم میزد. دستهاش رو روی دستههای ویلچر گذاشته و آروم به جلو هلش میداد. صدای چرخهای ویلچر روی آسفالت خلوت خیابون میپیچید و یاسر هر چند قدم یک بار سرش رو به اطراف میچرخوند. توی این سالای افسردگیش، بارها وسایل اتاقش رو به در و دیوار کوبیده بود و دوست نداشت هیچ جوره از حصاری که دورش پیچیده بود بیرون بیاد. این ساعت که با آرامش به منظرههای اطراف نگاه میکرد و نفسای عمیق میکشید واسه دل خواهرش یه جور موهبت دوباره بود. - واستا یلدا! صدای لرزون و دورگه شدهی یاسر ترس رو جای اون آرامش به جانش انداخت و سریع به سمتش نیمخیز شد. - چیشد؟! صورت یاسر درهم شده و چشماش به یه نقطه خیره مونده بود. به مسیر نگاهش سر چرخوند و خانم جوان و خوشپوشی رو دید که چند متر جلوتر ازشون از پژوی دویست و شیش قرمز رنگی که کنار خیابون پارک بود، خارج شد. دوباره به یاسر نگاه کرد که با ریز کردن چشماش، اخم ابروهاش از هم باز شد. دستاش که روی پاهای لاغر و خمیدهش قرار داشت، در هم قفل شده بود. - اشتباه دیدم، ماشینش شبیه بود! متوجهی منظورش شد و کاملا به سمت جلوی ویلچر اومد. لبهاش رو جوید و دلش برای داداش بینواش به سوزش افتاد. - دورت بگردم، هنوز به یادشی؟! میخواست خودش رو بیتفاوت نشون بده ولی وقتی چشماش رو اینطور ازش میدزدید یعنی درست حدس زده. - نه گفتم اگه اونه مسیرمون رو تغییر بدیم! چشماش رو به درخت پشت سر یاسر دوخت که کنار خیابون از کم آبی رو به خشکی رفته بود. حواسش رو پرت درخت کرد تا اشکش جلوی یاسر سرریز نکنه. نهایت نامردی رو سپیده در حقش کرد که حتی حاضر نشد یک بار به ملاقاتش بیاد. همون سال اول شراکت رو تموم کرد و با دادن حق یاسر بوتیک رو هم جمع کرد. این سالا برادر دل شکستهش از داغی که بیمهری سپیده به جونش زد، بیشتر از نداشتن قدرت پاهاش رنج کشید. به سمتش خم شد و دستای گره کردهش رو فشرد. چشمای براقش نگاه یاسر رو تسخیر کرد. - لیاقتت رو نداشته، یاسر! آدمی که فقط به قد و بالا و سلامت یه نفر دل میبنده اصلا شایستگی عشق رو نداره. هیچوقت خودت رو شرمنده ندون. یاسر به مرد میانسالی که از کنارشون گذشت، نگاهی گذرا انداخت و سعی کرد حس ترحم نگاه طرف رو نادیده بگیره. - من فقط شرمندهی تو و مامانم یلدا! از اون خانم هم نه گله دارم و نه انتظاری. این اتفاق فقط باعث شد من خوب چشمام رو باز کنم و ببینم دنیا دار مکافاته! قلبش درد اومد به خاطر مظلومیت صداش و نتونست خودداری کنه. بیشتر به سمتش خم شد و گونهی زبرش رو بوسید. به جهنم که مردم شاهد ابراز محبتش باشن و واسه خودشون هزار جور فکر و خیال کنن. - تو تموم امید من و مامانی داداش! دیگه هیچوقت این حرف رو نزن! چشمای یاسر پر شده بود ولی تموم تلاشش رو میکرد که رسواش نکنه. با پشت دست به سرعت پلکاش رو پاک کرد و به بهانهی صاف کردن یقهش، سرش رو دزدید. از در دیگه وارد شد و اخم کرد. - خجالت نمیکشی یه مرد جوون رو توی خیابون میبوسی؟! مردم از کجا بدونن برادرته؟! قهقهه زد و ازش فاصله گرفت. - دوست دارم، داداشی خودمه! به پیادهروی ادامه میدادن که یاسر بدون تغییر وضعیتش سوال پرسید: - مامان میگه ژاکان به نامزد سابقش برگشته، چرا فکر میکنم دست تو توی کار بوده؟! خودش رو به دستگیرههای ویلچر نزدیک کرد و پشت گوش یاسر با خنده پچپچ کرد. - فقط به این فکر کن حق به حقدار رسیده، اینکه چطوری مهم نیست! چهرهی یاسر رو نمیدید ولی صدای آهش رو شنید که انگار قبول کرده بود در برابر خواهرش کوتاه بیاد و دست از شوهر دادن اجباریش بکشه. خوشحال و راضی بود به خاطر تموم اتفاقات افتاده و با نهایت شادمانی صندلی چرخدار یاسر رو توی عرض خیابون به سمت بازگشت به خونه هدایت کرد. حالا قدمهاش استوارتر از قبل بود، انگار نه تنها یاسر، بلکه خودش هم از بندِ نگرانیهای قبلی رها شده بود. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
# پارت پنجاه و سه با چشمای اشکیش به سمت ژاکان چرخید و با بغض از اون دوران تلخ، تجدید خاطره کرد. - بدتر از خبر شنیدن فوت بابام این بود که بعد به هوش اومدن یاسر عوض اینکه از این موضوع خوشحال بشیم، جراح ستون فقرات تموم امیدمون رو ناامید کرد. هنوز چهرهی دکتر توی ذهنشه که بعد دیدن MRI یاسر و بررسی وضعیتش واقعیت رو توی صورتش کوبید. - آسیب نخاعی توی ناحیهی توراسیک شدیده. متأسفانه احتمال برگشت حرکات اندامای تحتانی خیلی کمه ولی احتمالا عملکرد اندامای فوقانیش حفظ شده. ژاکان که دیگه از چهرهی عبوس و دلخورش فاصله گرفته بود با نگاهی دلداری دهنده نفسش رو خالی کرد. - بازم خدا بهش رحم کرد که توی اون تصادف جون سالم به در برد. از کل نفرات اون پژوی سواری فقط یاسر تونست زنده بمونه. و بعد کمرش رو خم کرد. دستمال کاغذی رو از داشبورد ماشین برداشت و به سمتش تعارف کرد. با تکون سرش به نشونهی تشکر و تایید یه برگه دستمال کشید و زیر چشماش رو پاک کرد. - وحشتناک بود، پژو رفته بود زیر کامیون! معجزه بود زنده موندن یاسر، هر چند خودش این رو قبول نداره! به شب تاریک بیرون از پنجرهی ماشین یه نگاه انداخت و با رنج پلک زد. - اگه بعد رفتن بابام، یاسر رو هم از دست میدادیم، دیگه من و مامان نمیتونستیم سر پا شیم. صدای پر از حس همدردی ژاکان دوباره اون رو متوجهی خودش کرد. - آقا پاشا سکته مغزی کرده بود و خودت میدونی اگه زنده میموند، سخت بود که مثل سابقش بشه، حتماً حکمتی از جانب خدا بوده! این باور عمیقش به خدا رو دوست داشت و بیاراده به روش لبخند زد. ژاکان با دیدن چهرهی بارونی و در عین حال خندانش ته دلش غنج رفت و با ملایمت بیشتر ادامه داد. - وقتی مامانت بهم زنگ زد و گفت چه اتفاقی واسه یاسر و بابات افتاده و اون با از هوش رفتن تو دست تنها شده، با کمترین اتلاف وقت خودم رو رسوندم. دیدن تو روی تخت بیمارستان با اون چهرهی بیرنگ و رو واسه یه بار دیگه دلم رو لرزوند، یلدا! به چشمای پر از صداقتش خیره شد و برای اولین بار هیچ حس منفی بهش دست نداد. ژاکان در نهایت درستی از علاقهی پاکش حرف زد و تنها میتونست به این حس مقدس احترام بذاره. - من خوب میدونم توی این سه، چهار سال مثل کوه پشتم بودی و ازم حمایت کردی. هیچ وقت نمیتونم زحماتی که بابت مراسم ختم پدرم، درمان یاسر و بعد استخدام من توی بیمارستان متحمل شدی رو جبران کنم. باز اشک توی چشماش جوشید و نگاه ژاکان هم دلسوزانهتر نوازشش کرد. با دستمال بینیش رو گرفت و با یه سرفهی کوتاه صداش رو کمی صاف کرد. - اما به خاطر همین احترام و بدهی که بابت تموم لطفات دارم، به خودم اجازه نمیدم وارد حریم قلبیت بشم؛ چون تنها لایق کسی هستی که با تموم وجودش دوستت داشته باشه. ژاکان دستش رو روی پشتی صندلی گذاشت و کامل به سمتش چرخید. چشمای دقیقش مثل یه بازجو اون رو زیر نظر گرفته بود. - حالا که میدونم دلت با کس دیگهیی هست اصراری ندارم ولی چرا توی همهی این سالا به محله برنگشتی و نخواستی واقعیت رو به علی بگی؟! کوچهی محل زندگیش توی سکوت غرق بود که هرازگاهی با صدای ویراژ ماشینی که از خیابون اصلی در حال گذر بود، شکسته میشد. مثل حریم قلب اون که با شنیدن اسم علی ترک میخورد و به درد میومد. بغض دوباره به گلوش چنگ انداخت. - هیچ وقت روم نمیشه به اون محل برگردم. دیدار با علی برام از محالاته، تازه ممکنه تا الان ازدواج کرده باشه. چرا باید با دیدن من زخم گذشتهش سر باز کنه؟! - یعنی باور کنم دلت نخواسته که دوباره ببینیش؟! چشم بست و نفسش رو با آه بیرون داد. - توی این سالا اونقدر گرفتار زندگی و خونواده شدم که تموم آرزوهام خشکید. من فقط میخوام اون جای من هم خوشبخت شده باشه! - به نظرت منطقی هست که کل جوونیت رو پای خونوادهت تلف کنی؟! اصلا اونا به این کار تو راضین؟! رو به چشمای شاکی ژاکان که با ابروهایی درهم که این بار از خشم نبود و نهایت نگرانیش رو نشون میداد، پلک گشود. - مهم اینه خودم از این شرایط راضیم و اونقدر خودخواه نیستم وقتی دل دادن به کسی رو ندارم با وارد شدن توی زندگیش اون رو از خودم دلسرد کنم. با چنان لحن محکمی اعتقادش رو به زبون آورد که ژاکان رو هم متقاعد کرد. این از برقی که توی چشماش به خاموشی رفت واسش مشخص شد. - درست که نمیتونی من رو دوست داشته باشی ولی چرا وقتی نمیخوای به گذشتهت برگردی به من فرصت نمیدی آیندهت رو بسازم؟! ژاکان با صدایی کم رمق و بیانرژی این حرف رو به زبون آورد، انگار که میدونست باز هم جواب مثبتی از توش درنمیاد. - چون لیاقتت اینه با آدمی بسازی که از ته دلش دوستت داره و تموم این سالا به خودش فرصت زندگی با یه نفر دیگه رو نداده. چشمای ژاکان از شک تنگ شد و روی پیشونیش خطهای بیشتری افتاد. به خودش جرات داد که بهترین موقعست که ماجرای شیما رو وسط بکشه. - منظورت که شیما نیست؟! با اطمینان کامل سرش رو به تایید تکون داد. - نمیخوای بگی که اون رو دیدی و حرف زدی؟! شاید از فضولیش عصبانی بشه ولی اون به شیما قول داده بود که ژاکان رو از اشتباه در موردش دربیاره. - بله، رفتم دنبالش و باید بگم که تموم این سالا اون دختر رو به خطا قضاوت کردی. ژاکان دستش رو طوری به پشتی صندلی فشار میداد که انگار میخواست گلوی اون رو میون انگشتاش فشار بده و حرصش رو خالی کنه. - نباید این کار رو میکردی، چون واقعا بیفایدهست! با نگاه و لحن کلامش اون رو مواخذه میکرد ولی قصد کنار کشیدن نداشت. - من فقط به حرفاش گوش دادم، کاری که تو نکردی. شیما مثل من قربونی تفکرات نادرست بقیه شده و من نمیخوام بذارم زندگیش مثل من به فنا بره. لرزش شونههای ژاکان رو میدید و صدایی که هر لحظه از شدت عصبانیت بلندتر میشد. - تو میخوای من رو مقصر نشون بدی، اون هم وقتی با چشمام توی اون ویلا دیدمش؟! دستمال کاغذی زیر هجوم انگشتاش چروکیده شده بود. پلک زد تا قوت قلب بگیره و در برابر طغیان اون خونسردیش رو حفظ کنه. - حرفاش رو واسه یه بارم شده گوش کن ژاکان! شاید ماجرا اونطور که تو دیدی نبوده باشه. خواهش میکنم این فرصت زندگی رو به جای من به شیما بده که من فهمیدم با تموم قلبش عاشقته و تموم این مدت بهت وفادار مونده. خشم ژاکان کمکم فروکش کرد و جاش رو به تردید داد. نگاهش دیگه مثل چند لحظهی قبل تیز و خشمگین نبود؛ انگار حرفای اون راهی به ذهنش باز کرده بود که سالها به روی خودش بسته نگه داشته بود. میدونست که امشب خواب راحت رو از چشماش گرفته ولی شاید همین باعث تصمیمایی بهتر واسه یه شروع تازه بشه. از سکوت ژاکان به خوبی فهمید که هنوز چیزی از علاقهی قدیمیش به شیما توی وجودش باقی مونده؛ چیزی که زیر لایههای خشم و دلخوری دفن کرده بود. تاس اول را اون انداخته بود؛ اما از اینجا به بعد، بازی دیگه دست ژاکان بود. فقط باید منتظر میموند و میدید با سرنخی که به دستش داده، قراره چه حرکتی انجام بده. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت پنجاه و دو تا خودشون رو به بیمارستان قزوین برسونن هزار بار مردهن و زنده شدن. چهرهی باباش هر لحظه که میگذشت سرختر میشد و به خوبی فشار و اضطرابی رو که تحمل میکرد، احساس میشد. مخصوصا که آدم خودخوری بود و برعکس مامانش که مدام زیر لب ناله میکرد و ذکر میگفت، مثل همیشه سکوت کرده بود. تا باباش جای مناسب واسه پارک پیدا کنه از ماشین پایین پرید و تندی خودش رو به قسمت اطلاعات بیمارستان رسوند. با گفتن اسم یاسر و اینکه تصادف کرده، اون رو به بخش بستری اورژانس هدایت کردن. تا به پرستار پشت استیشن رسید، کارت دانشجوییش رو روی پیشخون گذاشت. - سلام خانم، خواهر یاسر پاشایی هستم که صبح تصادف کرده بود. خانم پرستار جوان به کارتش یه نگاه سریع انداخت. - دانشجوی پرستاری هستین؟! محکم سر تکون داد و دستش روی پیشخون مشت شد. - بله، بیپرده بگید حال برادرم چطوره؟! چشمای پرستار با تاسف به روش قفل شد. - توی آیسییو هستش! وضعیتش هنوز پایدار نیست، تحت مانیتورینگ و پزشک هم بالای سرشه. جون از بدنش دراومد و دستاش به حالت شل کنار بدنش پایین افتاد. چشماش به جوش و خروش رسید ولی سعی کرد با قورت دادن آب تلخ دهان، خودش رو کنترل کنه. - میشه ببینمش؟! پرستار از پشت استیشن بیرون اومد با چارتی که توی دستش بود، مسیر بخش بستری رو نشونش داد. - همراهم بیاد تا با خود پزشکش حرف بزنید. از پشت شیشهی آیسییو، یاسر رو دید که بیهوش رو تخت خوابیده بود و گویا دنیاش به چند خطِ رنگی روی مانیتور خلاصه شده بود. به عنوان دانشجوی پرستاری، این صحنه رو زیاد دیده بود؛ اما دیدن یاسر با اون لولهی تنفسی که انگار گلویش رو به اسارت گرفته بود و صدای یکنواخت و مکانیکیِ دستگاه ونتیلاتور که به جای اون نفس میکشید، قلبش رو مچاله کرد. نور فلورسنتِ سقف، رنگِ پوستش رو زیر ملافهی سفید، بیش از حد پریده و غریبه نشون میداد. با پرستار وارد قسمت ابتدایی سالن شد که دکتر هم بعد دادن دستوراتی به پرستار بالای سر یاسر به سمتشون اومد. - دکتر افخم، خواهر بیمار پاشایی هستن، از دانشجویای پرستاری! دکتر افخم عینکش رو از روی چشم برداشت و به چهرهی رنگ پریدهش نگاه دقیقی انداخت. - پس شما باید مسلطتر و قویتر از بقیه باشید، خانم پاشایی! توی گفتن فقط آسون به حساب میومد این حرف، ولی سعی کرد تهموندهی انرژیش رو جمع و جور کنه. - وضعیت برادرم چقدر وخیمه دکتر؟! صدای دکتر از راه دوری به گوشش میرسید. توی اون فضای یخزده که بوی تندِ محلولِ ضدعفونیکننده و الکل توی گلوش میپیچید، تنها چیزی که میشنید، ریتمِ منظم و بیرحمِ آلارمِ مانیتور بود. هر بوقِ کوتاش، مثل یه ضربه بود که به سینهش کوبیده میشد. انگار تموم اون پروتکلهای درمانی که حفظ بود، اینجا توی این سکوتِ عمیقِ یاسر، بیمعنیترین کلماتِ دنیا بودن. - خب بیمار با LOC پایین و GCS هشت، به محرک دردناک پاسخ نداره. به دنبال ضربهیی که توی تصادف بهش وارد شده، سطح هوشیاریش توی وضعیت کماست. آه از نهادش خارج و چشماش از اشک غوطهور شد. با نگرانی پرسید: - یعنی به هوش میاد؟ ـ فعلاً نمیشه با قطعیت گفت، ولی تحت مراقبته. ضمن اینکه آسیب نخاعی هم داره و بعد از اینکه سطح هوشیاریش بهتر بشه، باید وضعیت حرکتی اندامهاش رو دقیقتر ارزیابی کنیم. با صدای افتادن چیزی سر هر سه نفرشون به بیرون از آیسییو چرخید. صدای فریاد مامانش که اسم باباش رو صدا میزد هم توی گوشاش پر شد. وقتی به سمت در بخش، خودش رو پرتاب کرد، بدن بابا رو دید که روی زمین سرد بیمارستان سقوط کرده بود. پری خانم با گریه و فغان با دست به روی گونههاش میکوبید. با دیدن جسم بیحرکت بابا دیگه جانی براش باقی نموند و خودش هم از حال رفت. سوزش سوزنی که توی دستش فرو رفت، اون رو به هوش آورد. چشم باز کرد ولی قبل عکسالعملی واسه بلند شدن، همون پرستار جوون با ملایمت دوباره روی تخت درازکشش کرد. - بلند نشو عزیزم، سرم برات زدم! به سقف چشم دوخت و خلوتی این اتاق سفید و سرد، ترس به جونش انداخت. چشماش میسوخت و سرش گیج میرفت. توی چند ساعت کل بدبختیهای عالم به سرشون آوار شده بود. پرستار بعد اتمام کارش نگاه دلسوزانهش رو دوباره به چشماش انداخت. - آروم باش، فعلاً استراحت کن! این حرف دو پهلوش بیشتر اون رو دچار استرس کرد ولی وقتی از کنارش دور شد، مسیر نگاهش به فرد پشت سر پرستار افتاد. هنوز هم گیج و منگ بود ولی تشخیص چهرهی ژاکان بعد گذشت این چند سال براش ممکن بود. به نزدیک تختش رسید و دستش روی میلهی کنار تخت قرار گرفت. - بهتری یلدا؟! مطمئنا توی این وضعیت بهتر نبود. لبهای خشکش رو تکون داد ولی کلامی ازش بیرون نیومد. چشماش با ناامیدی توی چشمای مصمم ژاکان نشست که قصد دلداری داشت. - نگران یاسر نباش، وضعش که یه مقدار استیبل شد منتقلش میکنیم بیمارستان خودمون توی تهران. با چشمای سرخش نگاه ژاکان رو زیر و رو میکرد. اینکه چطوری اون هم از اینجا سردرآورده و چرا الان مامانش کنارش نیست عجیب بود، ولی باید سوال اصلی رو میپرسید. - بابام... حال بابام چطوره؟! دست ژاکان بیشتر روی میله فشرده شد و صورتش از غم درهم و گرفته به نظرش رسید. - تو باید خیلی قویتر از این حرفا باشی یلدا! تموم امید مامانت و یاسر الان تویی! چشم بست، دیگه نمیخواست کوچیکترین حرفی بشنوه. این کلام آخر که مثلا در نهایت امیدواری زده شد گویای همه چیز بود. اینکه امید دختر یلدا با رفتن سایهی پدر از سرش به انتها رسیده. قلب مهربون باباش طاقت وضعیت یاسر رو نیاورد و توی بدترین موقع پشت تک دخترش رو خالی کرد. بعد این چطوری روزهای بدون اون رو سپری کنه و بار یتیمی رو یدک بکشه؟! -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت پنجاه و یک سر میز شام چه جو سنگینی برپا بود. یاسر با اون قیافهی پر از اخم و دلخور، سرسنگین نشسته بود و با غذاش بازی میکرد. عجیب بود؛ چون اون عاشق ماهیهای شکمپر مامانشون بود ولی الان هیچ اشتیاقی واسه خوردن از خودش نشون نمیداد. یه آن یاد ماهیهای قزلآلای خاله منیر افتاد که زمون بچگی واسشون میپخت و چقدر خوش طعم و لذیذ بودن. - از درس و دانشگات چه خبر، بابا؟! سرش رو بالا گرفت و به چهرهی گرفتهی باباش که روبهروش نشسته بود، نگاه کرد. انگار حال ناخوش یاسر به باباشون هم سرایت کرده و صداش مثل گذشته حرارت نداشت. مردمکش بین باباش و یاسر که کنار هم نشسته بودن، رفت و برگشت. یاسر اصلا به روی خودش نیاورد و تغییری توی حالتش نداد. همون طور خشک و جدی به ظرف غذاش زل زده بود. - خوبه، مثل همیشه! لبخند کوچیکی روی لبای باباش نشست. حس کرد میخواد با باز کردن سر صحبت، جو موجود رو از خشکی دربیاره که البته موفق نشد. صدای تنفسای ناآروم مامانش هم کنار گوشش بلند شد و حدس زد که از رفتار یاسر شاکی شده. - من پس فردا قراره برم ترکیه، باید جنس بیاریم! لحن طلبکارانهی یاسر، مسیر نگاهش رو دوباره به سمت اون برگردوند. این بار با چشمایی درشت شده به مامان خیره بود. - چرا همش تو رو میفرسته واسه جنس اینور و اونور، یه بارم خودش بره! تندیِ حرفی که مامانش رو به یاسر زد، باعث فشردن پلکا و حبس کردن نفسش شد. باید خودشون رو واسه یه جنجال دیگه آماده میکردن. طبق معمول یاسر هم کم نیاورد، دیگه جدیدا حضور بابا هم واسه شروع نگرفتن بحث و جدلشون جوابگو نبود. - من خودم میخوام برم، کسی مجبورم نکرده. - خوبه والا! اگه همه مثل این خانم چنین شریک متعهد و طرفداری داشتن، خوش به حالشون میشد! کینهی مامانش از این خانم زیادی شدید بود، هر چند خودش هم ندیده و نشناخته ازش خوشش نمیومد؛ چون باعث اینهمه تغییر توی رفتارای یاسر شده بود. دیگه با یه من عسل هم نمیشد یاسر رو داد پایین! صدای قاشقی که یاسر توی بشقابش کوبید، اون رو توی جاش پروند. همون لحظه به باباش نگاه کرد که با مشتای فشرده چشم بسته بود و آروم نفس میکشید. سعی داشت خودش رو کنترل کنه و توی دعوای مادر و پسری ورود نکنه. - بهت قبلا گفتم مامان، با این متلکا من نسبت به سپیده دلسرد نمیشم. - آره معلومه خوب جادوت کرده عفریته خانم! برعکس اون که توی این سالا هیچ رغبتی واسه دیدن بوتیک لباسفروشی اونا نشون نداد، مامانش بارها بهشون سر زده بود، اتفاقا همیشه میگفت سپیده زن زیبایی هست که همین دل و رای یاسر رو برده ولی این تشبیه الانش به جادوگر بودن داشت به خندهش مینداخت که جلوی خودش رو گرفت. یاسر با جوش و خروش از جاش پا شد. انگشتاش با حرص رومیزی رو فشار میداد و صورتش سرخ شده بود. - این عفریته اول و آخر عروس خودته، پری خانم! پس بهتره از در دوستی باهاش وارد بشی. حرفش رو با پررویی زد و رفت. کمی سرش رو به سمت مامان چرخوند که با صورتی درهم رفتن یاسر رو تماشا کرد و با سکوتش نشون داد توی دوئل با اون شکست رو پذیرا شده. کمکم به باور پری خانم هم قبولونده میشد که پسر دسته گلش در آخر کار خودش رو میکنه و نارضایتی اون توفیری نداره. وقتی مجدد چشماش روی باباش نشست از حالت سردرگمی که داشت، دلش به درد اومد. این سکوتش تنها نشون دهندهی درموندگی بود که توی ماجرای یاسر گرفتار شده، چون قطعا بابا هم مثل مامانش از این قضیه ناراضی بود. نباید اینجوری با بیرحمی قضاوت میکرد ولی وقتی چشم و گوش بسته چند سال پیش با حرف یاسر از همه تعلقاتشون دست کشیدن و به خواستهی اون مهاجرت کردن، باید به اینجا هم فکر میکردن. قطعا همون موقع هم یاسر روی حساب پیشنهادهای سپیده از کار و زندگیش دست کشید و باعث کوچشون به پایتخت شد. انگار قضیهی مقبره و حوادث بعدش واسه یاسر بد هم تموم نشد و راحتتر تونست والدینشون رو به اینکار ترغیب کنه. بالاخره توی خونواده پسر بزرگ و بچهی اول باشی، حرفت زیادی برش داره و خوب میدونست این آدم یا با ملایمت و یا با فشار و خشونت به این خواستهی آخریش هم میرسه. درست چند ساعت بعد از اینکه یاسر خونه رو برای رفتن به ترکیه ترک کرده بود، صدای زنگ تلفن بلند شد. همراه با باباش روی مبل پذیرایی نشسته بودن و صدای تاق و توق ظرفا از آشپزخونه معلوم میکرد که مامان در حال آشپزی کردنه. چون اون نزدیک تلفن بود، گوشی رو برداشت. صدای یه خانم جوون توی گوشش نشست. - الو منزل پاشایی؟! - بله، بفرمایید! - شما چه نسبتی با آقای یاسر پاشایی دارین؟! دلشوره به وجودش چنگ انداخت. نمیدونست قیافهش چه تغییری کرد که سر بابا که از روی روزنامه به سمتش بالا اومده بود، تکون خورد. - من خواهرشونم، چیزی شده؟! خانم سعی کرد با لحنی آروم موضوع رو اعلام کنه. - از بیمارستان قزوین تماس میگیرم، برادرتون یه تصادف کوچیک داشتن. البته حالشون خوبه، نگران نشید! هاج و واج به چشمای سوالی باباش خیره موند و گوشی توی دستش خشک شد. -
تولدتو بگو بهم تاریخ تولد بچههای انجمن🎂🎈
Shahrokh پاسخی برای روشـنـا ارسال کرد در موضوع : خاطره بازی
۲۱اردیبهشت -
از دید هر چیزی که به ذهنت میاد یک پارت بنویس
Shahrokh پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : متفرقه
بازم یه ضربهی محکم توی سرم، قل و قل و قل خوردم وسط پذیرایی! بچه! چرا خسته نمیشی؟ دو دقیقهم بشین سر جات! صدای داد مامانش دراومد. - یاسین! خدا ذلیلت کنه، زدی گلدون رو شکستی خیالت راحت شد! از همون وسط هال مسیر نگاهم چرخید تا گلدون سرامیکی کنار دراور که سیصد تکه شده بود و هر گوشهش یه طرف افتاده بود. رفتم توی فکر! کی به گلدون خوردم که خودم نفهمیدم؟! شایدم یاسین حرفهایتر شده بود که ضرب پاش طوری من رو شوت میکرد که محل اصابت از دریچهی دیدم مخفی میموند. الفراری که یاسین گفت و مامانش به دنبالش افتاد، توی عرض یه ثانیه شد. حالا نه که این بچه مثل اجل معلق میموند و توی تعقیب و گریز کسی به گرد پاش نمیرسید؛ ولی ننهی یاسین هم بد پای فرار نداشت. بلاخره از قدیم میگن تره به تخمش میره، حسنی به ننهش! کاش میشد یه ضرب پای دیگه میخوردم میرفتم کنار پنکه یه باد خنک میخورد توی صورتم. این بچه توی این گرمای تابستون آروم و قرار نداشت و حرارت رو احساس نمیکرد انگاری. وا داره میاد جلو، کی حالا؟! یه تربچه! نگاه با چه تقلایی چهار دست و پا داره میاد طرفم! آب دهنشم مثل همیشه سرازیره. تا بهم رسید از روی ذوق، جیغ کشید و دو دستای مرطوبش چسبید به دو طرف لپم! کلهم رو با هیجان کرد توی دهنش. داد بر من، آب دهنش کل سر و کلهم رو خیس کرد. چه انگ و ونگی هم میکنه و ملچ و ملوچی راه انداخته، انگار داره یه کیک بستنی شکلاتی میخوره توی این گرما! یاسین، یاسین واقعا خدا ازت نگذره ولی بیا نجاتم بده! همون لگدای تو رو تحمل کنم بهتر از اینه زیر دهن آبجیت لیسیده بشم! - ای وای خدا مرگم بده، یکتا چرا توپ رو کردی توی دهنت دختر؟! نه، خدا زود ندای قلبم رو شنید و ننهی یاسین رو واسه کمک فرستاد. وقتی من رو از توی دهن دختر کوچولو کشید بیرون یه نفس راحت کشیدم؛ ولی یک به دو نرسید که یه چیز تیز رفت توی شکمم! صدای پسم دراومد که داشتم نفسای آخر رو میکشیدم. دختربچه با ذوق دست و پا میزد و یاسین یه گوشه از پذیرایی بغ کرده به صحنهی دریدن من زل زده بود. قیچی صورتی رنگ مامان یاسین بهم دهن کجی میکرد و توی دستش خوش میرقصید. یاسین خدا ازت نگذره که باعث شدی ننهت تموم حرصش از زندگی رو سر من بدبخت خالی کنه. وقتی لاشهی جرخوردهم رو گوشهی پذیرایی کنار همون گلدون به فنا رفته پرتاب کرد، بوی تهگرفتن خورشت قرمهسبزی هم بلند شد. ننهی یاسین شیون کشون به سمت آشپزخونه پرید ولی ذرهای دل من خنک نشد؛ چون دیگه همون توپ پر باد روز اولم نمیشم که نمیشم!- 12 پاسخ
-
- 6
-
-
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
# پارت پنجاه - من بهت دروغ نگفتم، واقعا عاشق کسیم که هیچ کس دیگه به چشمم نمیاد! ژاکان به شیشهی جلویی ماشین خیره بود و مثلا مسلط رانندگی میکرد. عصبانیتی که توی وجودش پنهون کرده بود و سعی داشت کنترلش کنه، از مسیر دیدش کنار نمیرفت. با این وجود باید این عشقی که از کودکی شروع شده و تا به الان توی کل وجودش ریشه دوونده رو واسش رازگشایی کنه؛ پس تموم ماجرا رو نقطه به نقطه تعریف کرد تا بلکه ژاکان بتونه تنها مقداری اون رو درک کنه. با رسیدن اتفاقات گذشته به مهاجرت مخفیانهشون، ژاکان که حالا کنار خیابون خلوت خونهشون پارک کرده بود و به حرفاش خوب گوش میداد به حرف اومد. - اصرار یاسر واسه اینکه بیاید تهران فقط به خاطر دوری مسیر از محلهی قدیمیتون بود یا دلیل دیگه داشت؟! نفسش رو خالی کرد و چشم ازش گرفت. فکر نمیکرد که ژاکان اینطوری مشتاق شنیدن بشه، طوریکه به سمتش چرخیده، به در ماشین تکیه زده و با دقت اون رو گوش گرفته بود. چشمش روی سگ خیابونی افتاد که کنار درخت لب جوب یه استخون به دندون گرفته و مشغول بود. تاریکی شب و خلوتی خیابون هم باعث شد چشم ببنده و گذشته پشت پلکاش به اکران دربیاد. - گفتی از کارم دربیام برم شغل آزاد که پیشرفت کنم، گفتم جهنم برو، ولی از من نخواه که واست همچین زنی رو خواستگاری کنم. صدای داد و بیداد مامان و یاسر یک ساعتی بود که آرامش رو از فضای خونه گرفته بود. این چند وقته مدام با هم جر و بحث میکردن، مخصوصا ساعاتی که بابا خونه نبود و یاسر خوب میتونست بتازونه. از مقابل پنجره کنار رفت و پردهی حریرش رو رها کرد. نگاه به درخت مورد علاقهش هم نمیتونست سردردش رو کم کنه، وقتی توی این سروصدا نتونسته بود یک صفحه هم درس بخونه. توی این مدت هیچوقت توی دعواهای مادر و پسری دخالت نکرده بود، ولی امروز بدجور به مشکل خورده بودن که صدای فریاد مامان یک لحظه هم قطع نمیشد. اینبار موضوع فقط شغل یاسر نبود که بشه زیر سیبیلی ردش کرد، مسئلهی ازدواجش مطرح بود و یک عمر زندگی! به آرومی در اتاقش رو باز کرد و وارد هال شد. مامان روی مبل تکی نشسته بود و پیشونیش رو با کف دستش میفشرد. یاسر دور تا دور پذیرایی با قدمای حرصی رژه میرفت. - یا میای این دختر رو واسه من میگیری یا خودم تک و تنها میرم خواستگاریش! ابروهاش با شوک بالا پرید و همون گوشهی هال کنار گلدون سرامیکی بدون جلب توجه ایستاد. مامان از روی مبل به ضرب بلند شد و دوباره هوار کشید. - احمق خجالت بکش! چطور به بابات میخوای بگی عاشق یه زن متعلقه شدی؟! پس یاسر دست روی سپیده شریک کاریش گذاشته، از اول هم معلوم بود این خانم واسه یاسر نقشههای پلیدی توی سر داره و کار و کاسبی با هم راه انداختن جزو ترفندهاش بوده. - مگه گناه کردم؟! زندگی خودمه، نمیخوام یه دختر بچه سن تیتیش بگیرم و یه عمر نازش رو بکشم، بده؟! مامان خروشید و با دستاش بالا و پایین پرید. از اینکه اینطور جلوی یاسر بیتابی میکرد و اون بیتفاوت نظارهگر بود، ازش کفری شد. - بله که بده، فردای روز که تب عشقت خوابید و فهمیدی چه غلطی کردی، میای و میگی چرا جلوت رو نگرفتیم. - نمیگم، نمیگم... با نفسای بلندی که یاسر کشید به نظرش اومد که داره خرناس میکشه. از این تشبیه توی این لحظهی حساس خندهش گرفت. - پس بگو خانم واست نقشه چیده بود، با شریک کردنت توی کاسبی خودش میخواست تهش به اینجا برسی. از اینکه مامان هم به نتیجهیی رسید که اون هم رسیده بود، بیشتر خندهش گرفت ولی اگه الان یاسر چهرهی حسابی مسرورش رو میدید، گردن واسش نمیذاشت؛ پس بهتر دید لب و دهنش رو با دست بپوشونه و خودش رو بیشتر کنار گلدون استتار کنه. - چی میگی واسه خودت، من اول از اون خوشم اومد. اون ده تا مثل من رو محل سگ نمیذاره! توی دلش واسه مادام خانم که یاسر اینجوری براش سینه چاک میکرد، اولهله کشید و چشاش رو چهار تا کرد. مامان پوزخند غلیظ پر صدایی تحویلش داد و همونطور که دست به کمر ایستاده بود، سرش رو با حرص تکون تکون داد. - پسرهی نادون تو امثال این زنا رو نمیشناسی، ولی قبول دارم که ده تای تو رو میبره لب چشمه و تشنه برمیگردونه. انگار متلک مامان بد بهش کاری کرد که نتونست خودش رو کنترل کنه و با حرص به سمت میز خاطره رفت. قاب عکس بچگیش رو از روش برداشت و به دیوار مقابلش کوبید. سر جاش چند سانت به هوا پرید و نفسش به حالت وای از گلوش خارج شد. یاسر با قدمایی که به زمین میکوبید به سمت در خروجی رفت و مامان که از دیوانگیش ترسیده بود با کف دست به گونهش کوبید. - نگا هنوز هیچی نشده چه واسش غیرتی هم میشه! یاسر کنار در باز شده ایستاد و به سمت مامان چرخید. دستش روی قاب در نشست و با صورتی سرخ و ابروهایی توی هم حرف آخرش رو زد. - من با سپیده ازدواج میکنم، مامان خانم! چه تو خوشت بیاد چه نیاد! تا در رو کوبید و رفت، مامان روی فرش ولو شد. صدای گریهش هم با آه و نفرینش قاطی شد. - خدا بگم چه کارت کنه زن ناحسابی؟! پسر دست گلم رو از راه به در کردی. چطور توی فامیل سر بلند کنم و بگم رفته یه زن طلاق گرفته که شش سال هم ازش بزرگتره رو گرفته؟! دیدن اشک و نالههای مامان اذیتش میکرد، ولی میدونست با هیچ حرف و حرکتی نمیتونه تسکین دردش باشه. حتی بابا هم نمیتونست از پس این یاسر بیمنطق بربیاد، چه برسه به اون! راهش رو به سمت اتاقش کج کرد و به این فکر کرد واقعا اینجور زندگیها سرانجام نداره؟! یعنی یاسر نباید عاشق همچین زنی بشه؟! اگه کاری هم از دستش برمیومد هم واسه یاسر انجام نمیداد، وقتی که سالهای قبل اون رو به جرم همین عاشقی محکوم و از عشقش با بیرحمی جدا کرده بود. نه اینکه تنها مقصر اون موقع یاسر بود، ولی نخواست که مثل یه برادر، همدرد و همراهِ خواستهی دلِ خواهرش باشه. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت چهل و نه برعکس قلب بیقرار خودش که روی هزار میزد و نفساش رو تند کرده بود، اون لحظه ژاکان انگار نفس هم نمیکشید. خشک شده با نگاهی ناباور به چشمایی که میلرزید، خیره مونده بود. داشت انرژیش به ته میرسید و زیر این فاصلهی کم که عطر آشنای ژاکان نفس کشیدنش رو سخت کرده بود، به غش و ضعف نزدیک میشد که دست آزاد ژاکان بلند شد. مردمکاش حرکت دست اون رو تعقیب کرد که از فاصلهی کم لباش عبور کرد و به رشته مویی رسید که از زیر مقنعه فرار کرده و کنار گونهش خزیده بود. با نهایت ملایمت تار موی فراری رو زیر مقنعهش کشید و حرکت سیبک گلوی ژاکان که نشوندهندهی بلعیدن آب دهانش بود به خورد چشماش نشست. از شرم و حرارت کل وجودش به عرق نشست و شکستخورده نگاه مظلومش رو از چشمای جدی ژاکان نگرفت. - کوره بومه خرت، دورت بگردم که این همه ناز داری! با چشمای جسورش مردمکای فراری اون رو زیر تعقیب قرار داده بود. - اگه بگم مهم نیست که عاشقمی چی؟! اگه بگم باور نمیکنم کسی توی زندگیت باشه چی؟! دست ژاکان که روی در و کنار سرش بود، خم شد و بیملاحظه به سمت صورتش پایین اومد. وای چطوری میشد از این حصاری که بیمروت به دورش کشیده بود، فرار کنه. - واسم این اهمیت داره که خودم بدجور میخوامت! اونقدر توی این سالا زیر ذرهبینش بود که برای ژاکان مسجل شده بود هیچکس توی زندگی اون نیست و حق داشت که باور نکنه. اون لحظه به یاد چشمای گریون و مشکوک شیما افتاد که توی خونهش با نهایت نومیدی ازش سوال پرسید. - یعنی واقعا هیچ حسی بین شما دو تا توی این مدت شکل نگرفته؟! یعنی باور کنم که تو ژاکان رو دوست نداری؟! به یلدای اون روز توی دلش پوزخند زد که مطمئن جواب دخترک دلشکسته رو داد. - نه هیچی، ژاکان برای من فقط یه فامیل قابل احترامه که همیشه با حمایتش ما رو مدیون خودش کرده. حالا اون یلدای مقتدر کجاست که جواب این آدم پرمدعا رو بده که خودش رو این همه محق میدید که حتی نظر مخالف اون هم واسش ارزشی نداشت. کم مونده بود در برابر قدرت همه جانبهی ژاکان سر خم کنه که چهرهی کتکخورده و بهتزدهی علی توی اون روز شوم مقبره، جلوی چشماش رژه رفت. دست ژاکان که نوازشوار به روی گونهش نشست، مثل یه رعد و برق توی بدنش صاعقه زد. با هر دو دست ژاکان رو از خودش دور کرد و با بغض صداش رو بلند کرد. - حق نداری به من دست بزنی ژاکان! وقتی قلبم رو به کس دیگه دادم. واسم مهم نیست که باور میکنی یا نه! اونقدر توان نداشت که با اون حرکت فاصلهی زیادی بین خودشون ایجاد کنه، ولی این حرفش که انگار با سلول به سلول وجودش گفته شد، همهی امید ژاکان رو به شکست رسوند. به چهرهی پاشیدهی طوفان زدهش، غصهوار نگاه کرد و نالید. - ژاکان... نذاشت ادامهی حرفش رو بزنه و با صدایی خفه ازش رو برگردوند. - هیچی نگو، برو فقط! تموم غرور و وجنات ژاکان جلوی چشماش در حال ریزش بود و انگار کولهباری از غم روی شونههاش نشست که شونههای چهارشونهش یکباره خمیده شد. نتونست دیگه این فضای پر از خفقان رو تاب بیاره و با هقی که زد، به سرعت از اتاق بیرون رفت. سرش رو از روی میز بلند کرد و هر دو سمت شقیقهش رو با انگشتاش فشرد. معصومه قرص رو با یه لیوان آب به سمتش گرفت. - خوب بودی که خانم پاشایی، چت شد یهو؟! با چشمایی که از درد و گریه به خون نشسته بود، به چهرهی مهربون معصومه نگاه کرد. - چیز مهمی نیست، شاید از خستگیه! معصومه به اون که قرص رو بلعید و لیوان رو سر کشید، دلسوزانه نگاه کرد. - براتون آژانس بگیرم برید، این یه ساعت پایان شیفتم مرخصی رد کنید. نفسش رو خالی کرد و به پنجرهی اتاق خیره شد که سیاهی شب رو فریاد میزد، مثل ظلمتی که توی وجودش نشسته و قصد رها کردنش رو نداشت. دستای ظریف معصومه شونههاش رو به آرومی ماساژ میداد و با نفسای آرومی که کنار گوشش میکشید، منتظر جوابش بود. - نه، مرسی. سر تایمم میرم معصوم. دستش رو روی دست معصومه گذاشت تا اون رو از ادامهی کارش منصرف کنه و سر به سمتش برگردوند. - الانم بهترم، قربون دستات. معصومه روی سرش رو بوسید و به روش لبخند زد. - پس همینجا استراحت کنید، من میرم توی بخش. نگاه قدرشناسش رو به روش دوخت و مثلا لبخند زد. با چشماش رفتن اون رو مشایعت کرد و بعد سریع لبهاش جمع شد. خودش رو بغل گرفت و برای دختری که این مدت تلاش کرده بود روی پاهاش محکم بایسته و در برابر مشکلات سر خم نکنه، بیصدا اشک ریخت. نیم ساعت هم از زمان اتمام کاریش گذشته بود که وارد پارکینگ بیمارستان شد. اگه حرف و حدیث آدمای آشنای محیط کارش نبود ترجیح میداد کل شب رو توی همون اتاقی که با تموم تلاشش ولی پس زده شد، بمونه و به صبح برسونه. بهتر بود به خونه برگرده و زیر دوش آب سرد خردههای شکستهی وجودش رو بشوره. در عقبی ماشینش رو باز کرد و کیف و کتش رو به روی صندلی پرتاب کرد. تا روی صندلیش جا گرفت، دو دکمهی بالایی پیراهنش رو باز کرد و استارت زد. فرمون رو چرخوند و از پارک خارج شد، ولی چشماش به قسمت جلوی ماشین مات موند. یلدایی که درست توی فاصلهی چند متری از ماشین ایستاده و با صورتی درهم بهش خیره مونده بود. پاش روی ترمز قرار گرفت و چند قدمی اون متوقف شد. با چشمایی سوالی منتظر حرکت بعدیش شد. قدمای آرومش رو دید که به سمت پنجرهی کناری ماشین اومد. دست ژاکان روی پایینبر شیشه نشست و سر اون هم به داخل کمی کج شد. - میشه بشینم؟! ژاکان نفسش رو خالی کرد و سرش رو به جلو چرخوند. به چراغای تعبیه شده روی سقف پارکینگ نگاه کرد که چشمک میزدن. - فکر میکردم رفتی خونه که باهات تماس نگرفتم. دستش روی شیشهی ماشین نشست و لبخند کمجونی گوشهی لبش رنگ گرفت. چقدر انسان که توی اوج ناراحتی ازش هنوز بهش اهمیت میداد. - باید باهات حرف بزنم! به ضرب سر ژاکان به سمتش برگشت و اخمآلود شد. - به نظرم شما دیگه حرفات رو زدی! - نه، نزدم! به جبران اینکه اون روز توی کوه به حرفات گوش دادم، تو هم امشب گوش بگیر و بعد قضاوت کن! اخمای ژاکان از خشم به کنجکاوی رسید و به سمت دستگیرهی در خم شد. با باز کردن در سر جاش برگشت. - بگیر بشین، ولی الان وقت مناسبی واسش نبود. روی صندلی جا گرفت و در رو آروم بست. - وقتش همین الانه. نمیخوام بری خونه و تا صبح به اشتباه، واسه خودت از من آسمون، ریسمون ببافی! پوزخند ژاکان زیادی بلند بود و بعدش حرصش که با فشار روی پدال گاز خالی شد. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت چهل و هشت - در دنیایی که همه به دنبال تنوعند، من تو را برای تکرار میخواهم. روی صندلی پا روی پا انداخته، نشسته بود و گوشی توی دستش فشرده میشد. از دکتر مملکت بعید بود که همچین تکست بامفهوم عاشقونه رو براش بفرسته؛ البته به مرور این نوع پیاماش زیاد شده بود و مثلا قصد دلبری داشت. چشماش روی پیام بالا و پایین شد و باز طبق معمول تنها با یه استیکر تایید واکنش نشون داد. روز تعطیلی بود و بیمارستان خلوت. صدای دمپاییهای آقای مهراد که لخلخ روی سرامیک میکشید روی سکوت غروبی پارازیت مینداخت. نظافتچی بیمارستان که خوشش میومد مسیر سالن رو چند بار بره و بیاد. دو ساعت دیگه شیفتش تموم میشد و دلش رو واسه فسنجون شام حسابی صابون زده بود، مخصوصا که مامان خانومش ملس درست میکرد و گردوهای درجه یکش، یه وجب روغن مینداخت. هنوز چشماش روی پیامک ژاکان تاب میخورد که حلالزاده زنگ زد. - بفرمایید دکتر! صدای آرومش کشدار به گوشش نشست، رد خستگی توش جا انداخته بود. - اگه دستت خالیه بیا اتاقم! نامحسوس نفسش رو خالی کرد و چشمش به همراه بیمار اتاق صد و نه افتاد که با دست و رویی شسته به سمت نمازخونه میرفت. جواب خستهنباشید خانم میانسال رو با لبخند و پلک زدن داد. - واسه برگشت بهتون زحمت نمیدم. اینبار لحن ژاکان کلافگی رو هم به خستگی چسبوند. - کارت دارم یلدا، کو تا موقع رفتن! عملا ازش خواست دنبال بهونه نگرده و به حرفش گوش بده. چاره هم نداشت، پس با گفتن چشم مکالمه رو خاتمه داد. امروز ژابیز نبود تا اون رو هم با خودش تا اتاق دکتر بکشونه و روی حساب مراعاتای همیشگی ژاکان از طولانی موندن توی اتاقش راه دررو پیدا کنه. معصومه از اتاق صد و نه با ترالی دارو بیرون اومد و به روش لبخند زد. داروها و تزریقات بیمارا رو به اتمام رسونده بود. از جا بلند شد و گوشی رو توی جیب روپوشش چپوند. - معصوم، من میرم پیش دکتر مرادی کارم داره، چیزی شد بهم زنگ بزن. معصومه همینطور که میز چرخدار رو به جلو هل میداد، سرش رو تکون داد. - چشم، حتما! پشت در اتاقش ایستاد و مقنعهش رو مرتب کرد. دو تقه که به در زد، صدای بفرمایید ژاکان بلند شد. وارد اتاقش شد و اون رو پشت میز در حال تایپ توی سیستمش دید. - خسته نباشید دکتر! ژاکان چشم از مونیتور گرفت و به پشتی صندلی تکیه داد. بدون لبخند کل صورتش رو با دقت رصد کرد و بعد با حرکت مردمکاش اون رو به نشستن دعوت کرد. - این مدته من جن شدم و شما بسمالله! تا روی مبل جا گرفت، با چشمایی گرد شده نگاش کرد. - این چه حرفیه دکتر؟! دستای ژاکان روی میز در هم قفل شد و چشمای اون رو هم به زنجیر خودش کشید. نمیدونست چرا اینهمه ازش حساب میبره، انگار به غیر احترام یه ترس مبهمی هم از جانبش دریافت میکرد که باعث میشد، ماستش رو کیسه کنه. - اصولا یه جوری زمانت رو تنظیم میکنی که برخوردت با من به حداقل برسه. آب گلوش رو پایین فرستاد و مسیر نگاهش رو به صورتش برگردوند. قضیه این نبود، فقط دنبال فرصت مناسبی میگشت که موضوع شیما رو باهاش در میون بذاره، ولی از طرفی از عکسالعملای ژاکان هراس هم داشت، مخصوصا که بارها خشمش رو توی این رابطه دیده بود. سکوت کشدارش باعث بالا رفتن ابروهای ژاکان شد ولی طوری نگاش رو به تسخیر درآورده بود که جرات گرفتن چشماش رو نداشت. - خودت میدونی که روی من این فرار و گریز جواب نمیده یلدا! تنها با کوچکترین حرکتی سر کج کرد و نگاه معصومانهش بدتر دل ژاکان رو آب کرد. صبرش سر اومد، از جا بلند شد و به سمتش اومد. نگاه متزلزلش روی کفشای در حال حرکت ژاکان نشست که از مبلای مقابل و میز کناریش گذشت و درست کنارش روی مبل جا گرفت. تا چشماش رو تا روی صورتش بالا آورد، نیشخند کنار لب ژاکان رو شکار کرد. این فاصلهی نزدیک هیجان رو هم علاوه بر ترس به جونش انداخت. - اینطوری نیست دکتر! ژاکان به سمت صورتش خم شد و باعث عقب رفتنش شد. - میشه وقتی تنهاییم اینهمه دکتر به ریشم نبندی، بار چندمیه که ازت میخوام؟! توی دلش اعتراف کرد که هزار بار هم بخوای، واسهش فقط دکتر میمونی ولی الان این گفتمان جواب نمیداد؛ پس تنها با پلک زدن تاییدش کرد. همین حرکت کوچیکش ژاکان رو آروم سر جاش برگردوند و با کف دست روی ران پاش کشید. عصبی به نظرش اومد، انگار این خلوت آشفتهش کرده بود. - دیگه دلیلی واسه صبر کردن نمیبینم، میخوام هر چه زودتر با مامان و بابام بیام خواستگاریت! توی خودش مچاله شد و نفسش رو حبس کرد. چشماش جایی روی میز مقابلش پایین افتاد. انگشت روی لبش فشرد و به آشوبی که درونش بلوا به پا کرده بود، مظلومانه تمرکز کرد. ژاکان باز هم از سکوتش کلافه شد و دستش رو محکمتر به پاش کوبوند. - تو چته یلدا؟! چشمای غلتانش رو به نگاه طوفانیش دوخت و فشاری که به دندوناش میاورد که خودش رو بیشتر کنترل کنه رو دید. کاش جرئت داشت صاف و مستقیم به روش بگه دوستش نداره و باز هم جوابش منفیه، ولی این دفعه به این راحتی نبود. این آدم زیادی خودش رو مالک میدید. - هیچی، فقط الان آمادگیش رو نداریم. مضحکترین جواب ممکن رو داد که باعث همون ریاکشنی شد که واهمه داشت. ژاکان با حرص از روی مبل پا شد که حتی باعث لرزش بدن اون شد. با دستای مشت شده چشم بست که جوش و خروش ژاکان رو کمتر شاهد باشه. - فکر نمیکنی زیادی مزخرف میگی؟! ههههیی که بعدش با نهایت حرص از دهن ژاکان بیرون اومد روی پیشونیش عرق سرد رو نشوند. چطور قانعش میکرد که دلبسته نبودنش اصلا مزخرف نبود و نیست! ژاکان نفس عمیقی کشید و چند لحظه زارزار نگاش کرد و بعد توی اتاق شروع کرد به قدمرو رفتن و زیر لب غر زدن. اونقدر توی سرش دچار هجمه و سر و صدا شده بود که چیزی از گلایههاش نمیشنید. اون لحظه تصمیم گرفت که اتاقش رو ترک کنه تا بلکه اون آروم بگیره، حس میکرد حضورش بیشتر ژاکان رو دچار آشفتگی کرده. از جا بلند شد و همینطور که به سمت خروجی میرفت با صدایی ضعیف منظورش رو رسوند. - من فعلا برم، بعدا حرف میزنیم! واقعا اون تایم از ساعت که بعد شیفت کاری سخت واسه هر دوشون بود، زمان مناسبی برای بحث توی این مورد نبود. هنوز دستش به دستگیره نرسیده، دست ژاکان با قدرت روی در بسته قرار گرفت و اون رو بین تن خودش و در اتاق محصور کرد. - شما هیج جا نمیری! به سمت ژاکان چرخید و کمرش با در مماس شد. چشمای لرزونش به چشمای سرخ اون قفل شد و ابروهای درهم و ماهیچهی روی گونهش که عصبی پرش میکرد از خشم درونش حکایت داشت. - اینجا جای مناسبی واسه این حرفا نیست دکتر! اصولا یه دختر عاقل نباید توی این موقعیت با به زبون آوردن دکتر به جای اسم طرف باعث حرصی کردن بیشترش میشد، اما اون میخواست با یادآوری محیط پیرامونشون ژاکان رو به آرامش دعوت کنه. - واسم مهم نیست یلدا، الان فقط ازت یه جواب درست میخوام. باز مسیر نگاش رو منحرف کرد به پشت ژاکان. به پنجرهی بزرگ اتاقش که تاریکی دنیای بیرون رو به رخ میکشید و اتاق خوش دیزاین جناب دکتر که سلیقهی خوب صاحبش رو نشون میداد. این آدم کم ایراد این روزاش هیچ جواب منفی رو ازش نمیپذیرفت و به خوبی میدونست که تنها با یه حرف میتونه اون رو دلسرد کنه. دل شکستن توی مرامش نبود ولی عزمش رو جزم کرد و با ته موندهی انرژی در حالیکه با دستای آویزونش به چوب در ناخن میکشید به چشماش زل زد. - من نمیخوامت ژاکان، چون خیلی ساله عاشق یکی دیگهم. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت چهل و هفت عصبی دستاش رو کشید بیرون و محکم به صورتش کشید. از جا بلند شد و به سمت چایساز رفت. - اصلا ولش کن این گذشتهی داغون رو. نسکافهت رو که نخوردی، یه چای بزنیم! از پنجرهی کوچیک آشپزخونه، تاریکی هوا رو دید و بعد پاک کردن گونههاش از اشک لب زد. - بهتره دیگه زحمت رو کم کنم، چیزی رو که میخواستم بفهمم رو ازت شنیدم. شیما پارچ آبی رو که داخل کتری خالی کرده بود رو روی کانتر گذاشت و به سمتش برگشت. - این رو نگفتم که بری، تو هم باید به چند تا سوال من جواب بدی. سرتاپاش رو با نگاهی نوازشوار برانداز کرد و با لبخند جواب داد. - حتما جواب میدم ولی قبلش نمیگی چی به سر مهیار اومد؟! شیما دوباره روی صندلی آروم گرفت و با دستاش دامنش رو روی پا مرتب کرد. واقعا دختر دلبر و شیرینی به نظرش میومد. - بابام وقتی همهچیز رو فهمید، برای اینکه قضیه کش پیدا نکنه و آبروریزی بیشتری راه نیفته، دهنش رو با پول بست. اون عوضی هم پولهای یامفت بابام رو برداشت و دوباره برگشت ترکیه! انگشتاش از روی تفکر دور چونهش جمع شد و با چشمایی ریز شده پرسید. - تو چرا از خونهتون دراومدی بیرون؟! شیما با هینی که کشید، پوزخند غلیظتری هم به لباش چسبوند، ولی دردی که توی چشماش موج میزد، لبخندش رو لو میداد. - با پای خودم نبود، رد دست بابام بود؛ چون اون فیلما و عکسا رو از مهیار گرفت و دید چه شاهکارایی از دخترش توی اون سالا ثبت شده. خیلی مجلسی من رو از خونه و زندگیشون پرت کرد بیرون! باورش واسش سخت بود، چون با وجود غیرت زیاد یاسر و افتادن توی اون جریانات، هیچوقت اون رو اینطوری مجازات نکرد. حالا میتونست حتی به حمایتای قلدرانهی یاسر دلگرمتر هم باشه. - نمیتونم قبول کنم که خونوادهت کلا تو رو خط زده باشن! - نه، نامحسوس حواسشون هست که نکنه دوباره خطا کنم ولی چه فایده که همهشون با مقصر دونستن من، خودشون رو از هر اشتباهی تبرئه کردن. انگار همین که از دور میبینن زندگی من میچرخه واسشون کافیه! صدای سوت کتری، شیما رو دوباره بلند کرد. داشت توی قوری آب جوش میریخت که اون هم در کنارش قرار گرفت. - من که مطمئنم مهیار از اون پولا خیری نمیبینه ولی اینکه تو نخواستی به ازدواج دوباره فکر کنی، فقط یه چی رو نشون میده! قوری رو روی چایساز گذاشت و به سمتش صاف ایستاد. نگاه متزلزلش رو به چشمای سیاهش دوخت. - دیگه خودم رو درگیر هیچ مردی نمیکنم. بغض صدای شیما ولی چیز دیگه رو فریاد میزد که چون دقیقا حرف دل خودش بود، به راحتی درک میکرد. - نه، فقط عشق عمیقت به ژاکان رو میرسونه که نتونستی با وجود همهی اون جریانات دردناک فراموشش کنی. چشماش طوفانی شد. قبل اینکه بخواد آتشفشان درونش فوران کنه، ناگهونی اون رو توی آغوشش کشید. شیما هنوز تقلا میزد که با بیرون کشیدن خودش، فرضیهی اون رو باطل اعلام کنه، ولی محکمتر بغلش کرد و با تهموندهیی از خنده حکم آخر رو صادر نمود. - بیخودی کتمانش نکن دختر، من خودم عاشقم و خوب میتونم راز این دست و پا زدنت رو هم بفهمم. بهم اعتماد کن و بذار توی این راه کمکت کنم. به این زودی انتظار نداشت ولی شیما توی آغوشش آروم گرفت و ازش تنها هقهق ریزی به گوشش رسید. حس کرد این دختر زخم خورده تنها به یه تلنگر احتیاج داشت که از درداش بناله و به یه تکیهگاه که بدون قضاوت حرفاش رو بشنوه و ازش حمایت کنه. با دست کتفش رو نوازش کرد و به خودش قول داد واسه رسوندن این دو نفر از هیچ تلاشی دریغ نکنه. شاید خدا هم به واسطهی این نیت درستش واسه دل بیقرار اون هم راه نجاتی باز کنه. امشب دیر به خونه برمیگشت ولی با کولهباری از احساسات ناب که دوباره حس هیجان و دلدادگی رو درونش زنده کرده بود. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت چهل و شش - من اخلاقای گیر مهیار رو خوب میشناختم و مثلا میخواستم خودم تنهایی این جریان رو مدیریت کنم که تهش هم نشد. شیما با دست اشکاش رو پاک کرد و تند پلک زد. با هیچ دلگرمی نمیتونست درد قلب این دختر رو کم کنه، پس به جای همدردی بیخودی سوال بعدی رو پرسید. - چرا از همون اول به ژاکان نگفتی؟! توی قضیهی کارت اون حتی از خونوادهی خودت بیشتر حمایتت کرد و همراه خوبی برات بود. آه کشید و چشماش رو بست. این مکث نشون دهندهی احتمالات زیادی بود، از اشتباه خودش توی این جریان تا ابهاماتی که توی اون سن گریبانگیرش شده. صدای روشن شدن موتور یخچال سکوت چند دقیقهی حاکم بر محیط رو شکست و باز شدن چشمای شیما به روش رو باعث شد. - درسته که ژاکان از مردای خونوادهی من مدرنتر فکر میکرد ولی بازم یه مرد کرد غیرتی بود و اگه بهش میگفتم تو نوجوونی دوست پسر داشتم که باهاش توی مهمونیا هر غلطی کردم، امکان نداشت ازم بگذره. نگاه مرددش خط بطلانی بر فرضیهی شیما میکشید، هر چند شیما از حالت نگاهش به طرز فکرش پی برد که با لحنی محکم ادامه داد. - به نظرت اگه ژاکان فیلمی که من بغل مهیار توی یه مهمونی بیدر و پیکر در حال رقص و عشوهم رو میدید، میتونست باز جنتلمنانه برخورد کنه و بهم بگه عیب نداره دختر، انسان جایز الخطاست! دستاش روی میز سر خورد و توی هم گره خورد. درست مثل ابروهاش که به خاطر درستی حرفای شیما بود. قطعا کمتر مردی پیدا میشد که با این قضیه منطقی برخورد کنه. - از دختر کمسن اون سالا ممکنه هر اشتباهی بربیاد. شیما تو غلطترین راه رو واسه مشکلت انتخاب کردی، ولی چون منم اون لحظههای اضطراب و سردرگمی رو مثل تو چشیدم، بهت حق میدم. از زوری که واسه کنترل اشکاش به خودش میاورد به سرفه افتاد و دستش جلوی دهنش مشت شد. - تو حق میدی، چون همجنس منی. مطمئن باش مرد بودی، اینطور ساده بهش نگاه نمیکردی، اونم توی جامعهیی که زنا همیشه توش مقصرن! متاسفانه شیما درست میگفت و خودش هم قربانی همین تفکرات شده بود. اینکه زنها همیشه زیر تیغ قضاوت مردا بودن و از نظرشون هیچوقت نباید خطا میکردن. بغض به گلوش شبیخون زد. - مهسا این وسط چقدر مقصر بود، یعنی از نیت برادرش خبر نداشت؟! شیما به سمت جلو خم شد و آرنجش روی میز قرار گرفت. با انگشتاش پیشونیش رو به چنگ گرفت و چشماش جایی نامعلوم روی دامنش تمرکز کرد. - اون فقط دوست داشت که ما بهم برسیم ولی وقتی بهش حالی کردم که قصد داداشش ازم اخاذیه، طرف من رو گرفت. قبل اینکه مهیار برگرده، دائم زیر گوشم پچپچ میکرد که اشتباه کردم با ژاکان نامزد شدم و باید واسه مهیار صبر میکردم، اما بعدش تغییر نظر داد و توی این سالا تنها کسی بود که من رو به حال خودم رها نکرد. قطعا دلش به همچین خواهری که توی این ماجرا اشتباهاتی داشته صاف نمیشد، ولی میتونست به شیما حق بده که توی این سالای تنهایی دست دوستی مهسا رو رد نکرده. - اون روز توی ویلا چیکار میکردین که ژاکان سر رسید؟! شیما با شنیدن این حرفش صاف نشست و با چشمایی ریز شده نگاهش کرد. - ژاکان چیز مخفی واست نذاشته، نه؟! به روش لبخند ملیحی زد، کاملا میتونست حسادتش رو درک کنه. - فقط بدون حالی که اون روز ژاکان با دیدنت توی ویلا پیدا کرده، واسه هر آدمی کشنده بوده. چشمای شیما از زاویهی دیدش فراری شد و با لبایی که از بغض بهم میفشرد، به سمت در و دیوار به گردش دراومد. - مهسا هم اونجا بود. ما تنها نبودیم. ژاکان این رو دید و اصلا براش اهمیت نداشت. اون حتی بیشتر نخواست از ماجرا سر دربیاره و همونجا پروندهی من رو مختومه کرد. - چرا خودت نخواستی بری پیشش و بهش توضیح بدی؟! شیما از کنترل خارج شد و با حرص دستش رو به میز کوبید. انگار به جای گونهی اون به میز سیلی زد که هر دفعه اشتباهاتش رو به رخش میزد. - ژاکان همون روز عذر من رو خواست، تو چه دلت خوشه که انتظار داری من بعدها پیگیر همچین آدمی شم. صداش از خشم و کلافگی خشدار شد. - اون من رو نمیبخشید. وقتی من رو جایی دید که نباید باشم. چند بار هم خواست مچ من رو بگیره ولی ازش در رفته بودم، این بار هیچطوری باور نمیکرد که سوءتفاهم باشه! سریع دستای شیما رو روی سطح مقابلشون به دست گرفت و با لحنی ملایم جوابش رو داد. - باشه، آروم باش! من اصلا قصد قضاوت کردنت رو ندارم شیما! در برابرش مقاومتی نکرد و چشمای گریونش رو به دستای گره کردهشون دوخت. - مهیار روز قبل باهام تماس گرفت و آدرس ویلا رو داد. میخواست راجع به نحوهی پرداخت پول با هم حرف بزنیم. نمیخواستم تنها باهاش یه جا باشم، پس از مهسا خواستم اونم بیاد و با چشماش ببینه داداشش چه آدم پستی هست. مهسا زودتر از من رسیده بود. وقتی اونجا پا گذاشتم، داشتن با هم دعوا میکردن. مهسا واسم یه لیوان شربت ریخت و داد دستم. باهامون صحبت کرد که با آرامش موضوع رو تمومش کنیم. من بهشون گفتم که نامزدم رو دوست دارم و نمیخوام واسه خاطر گذشته، آیندهم نابود بشه. دوباره گریههاش شدت گرفت و به سکسکه افتاد. اشکای اون هم بیاختیار میچکید. دستای شیما رو نوازش داد و با نگاه باهاش همدردی کرد. - همین حرفم باعث شد مهیار از کوره در بره. اومد سمتم و با پررویی طلبکار شد که تا تموم پول رو ندم، دست از سرم بر نمیداره. تا گفتم حدس میزدم که اینقدر نامرد باشی، زد زیر دستم و شربت آلبالوی توی لیوان پاشید روی مانتوم. مهسا باهاش شروع کرد به جر و بحث. مانتوم رو که لکهدار شده بود درآوردم تا برم آب بزنم که زنگ ویلا خورد. وقتی مهیار سمت آیفون رفت و صدای ژاکان رو شنیدم، مثل دیوونهها پریدم بیرون دنبالش. فقط میخواستم نذارم اوضاع از این هم بدتر بشه. صدای آهی که از گلوی شیما خارج شد، تن و بدن اون رو هم به لرزه انداخت و توی دلش این حقیقت غیر قابل کتمان رو واگویه کرد. - گاهی نمیشه جلوی بعضی اتفاقا رو گرفت. انگار سرنوشت از هممون چند قدم جلوتره، اونچه که باید بشه، بلاخره پیش میاد و از دایرهی اختیاراتمون خارج میشه. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت چهل و پنج - من توی خونوادهم همیشه مثل یه وصلهی ناجور بودم. از بچگی دختر حرفگوشکنی نبودم و چون بین سه تا پسر یکی یه دونه بودم، لوس هم از آب دراومدم. واسه بابای من آبروش توی خاندانش حرف اول رو میزد و برعکس هر چی من رو محدود میکردن، بیشتر افسار گسیخته میشدم. از حجابم بگیر تا رفتار و اخلاقیاتم با اون چیزی که خونواده میپسندید، فرق داشت. شیما پشت گردنش رو دست کشید و فشرد. مشخص بود بار روانی زیادی بهش منتقل شده، ولی با کشیدن نفسی عمیق ادامه داد. - با مهسا از کلاس اول راهنمایی توی یه مدرسه بودیم. یه فامیلی خیلی دوری هم باهاشون داشتیم، ولی نه در حدی که به رفتوآمد برسه. مهیار از همون سالا چشمش دنبالم بود و من سعی میکردم از اصراراش واسه دوستی فرار کنم تا اینکه وقتی وارد اول دبیرستان شدم و سربازی اونم تموم شد، مقاومتم شکسته شد و باهاش دوست شدم. لبخند تلخی روی لبای برجستهش نشست. - از لحاظ خونوادگی اوضاع ناجوری داشتن و پدر و مادرش از هم جدا شده بودن. مامان و بابام من رو از دوستی با مهسا هم منع میکردن ولی طبق همون اخلاقای لجبازگونهم نه تنها ارتباطم رو با مهسا قطع نکردم، بلکه با داداشش هم وارد رابطه شدم. شیما با وجود تموم ضربههایی که از بیپرواییش توی گذشته خورده بود، هنوز همون جسارت قبل رو توی نگاهش داشت. - مهیار اهل کار و زندگی نبود. هرازگاهی یه پولی از باباش میتیغید و با اون چند صباحی روزگار میگذروند. تا دلت هم بخواد اهل عیاشی و مهمونی بود و اونقدر زیر گوش من پچپچ کرد و از خوبیای این مهمونیای مختلط داستان سرایی کرد که بلاخره پای منم به این مجالس کشوند. سرش رو ناامیدانه تکون داد. انگار از بیفکری اون روزای نوجوونیش افسوس میخورد. - دیگه بعد چند وقت واسم عادی شده بود که به بهانهی خونهی این دوست و اون دوست، مامان و بابام رو بپیچونم و باهاش توی مهمونیا خوش بگذرونم. تا اینکه دیپلم گرفتم و مهیار به خواستگاریم اومد. چهرهش بیشتر درهم شد. - معلوم بود که بابای من به این ازدواج رضایت نمیده. نه کار و بار درست و حسابی داشت، نه حتی باباش حاضر شده بود واسه خاطر پسرش قدم پیش بذاره و بیاد خواستگاری. جواب رد بابام اونقدر تند و تحقیرآمیز بود که باعث شد مهیار ازش کینه به دل بگیره. چشماش رو پایین انداخت و روی میز رو نگاه کرد. - منم اون سالا عقل درست و کاملی نداشتم و توی فاز دوستی و عاشقی بودم، ولی بعد چند ماهی که گذشت و رفتارای مهیار از ابراز عشق به حساسیت و گیر دادنا رسید، ازش فاصله گرفتم. بعد چند وقت مهسا به گوشم رسوند که مهیار واسه کار رفته ترکیه و منم کمکم فراموشش کردم. سه سال بعد هم ژاکان اومد خواستگاریم و با تبلیغات مامان و بابام و دیدن موقعیت خوبش به عقدش دراومدم. با رسیدن به اینجای ماجرا لبخند محوی زد. یاد ژاکان توی صورتش ردی از خوشبختی گذشته رو نشون میداد. - وقتی با ژاکان عقد کردم و کمکم دلش رو به دست آوردم، واسه کار آرایشگری که تموم اون سالا دوست داشتم دنبالش برم و بابا و برادرام نمیذاشتن، ازش کمک گرفتم و اینطوری دهن همه رو بستم؛ اما هیچ وقت نگفتم اون کار پیشنهاد مهسا بود که هنوز با هم در ارتباط بودیم. چند لحظه سکوت کرد و بعد با نگاهی دوباره ادامه داد. - چند ماهی از نامزدیمون گذشته بود که سر و کلهی مهیار پیداش شد. از ترکیه برگشته بود و به قول مهسا نتونسته بود اونجا هم وضعی به هم بزنه. از طریق مهسا به من رسید و وقتی فهمید نامزد کردم، دیوونه شد. از این حرفا که تو فقط مال منی و باید برام صبر میکردی و زن کس دیگه نمیشدی. اون لحظه استیصال توی نگاه شیما، گذشتهی خودش رو جلوی چشماش زنده کرد. شیما طوری انگشتاش رو توی هم فشار میداد که انگار میخواست بار فشار تموم اون سالا رو با همون حرکت خالی کنه. - کمکم تهدیداش شروع شد که اگه نامزديت رو بهم نزنی واست بد تموم میشه. گفتم بابام اجازه نمیده، ولی گفت اگه پای آبروش بیاد وسط با کله قبول میکنه. صداش از درون لرزید. - مهیار هم نقطه ضعف خونوادهی من رو فهمیده بود و میخواست با تهدید آبرو کارش رو راه بندازه. لرزش دستاش هم که شدت گرفت، تمرکز اون هم از خاطرات شیما به خودش جلب شد. از جا بلند شد و از آبسردکن یخچال یه لیوان آب براش پر کرد. کنارش که روی دو زانو نشست، از اینکه با لرز روی صورتش دست میکشید و نفساش تند شده بود، نگران حالش شد. لیوان رو به سمتش گرفت. - میخوای بقیهش رو بعدا بگی، شیما جان! نباید به خودت فشار بیاری. دستش رو از روی صورت برداشت و همونطور که لیوان رو ازش گرفت، یه جرعه نوشید. - نه، حالا که شروع کردم تا آخرش گوش بده. سر تکون داد و دوباره به سر جای اولش برگشت. شیما نفسش رو با چهرهیی گرفته خالی کرد. - انگار از زمان دوستیمون و توی همون مهمونیا کلی فیلم و عکس ازم گرفته بود. من خوش خیال فکر میکردم خودم عکساش رو دور انداختم، اونم همین کار رو کرده ولی برعکس یه فیلمایی ازم داشت که وقتی نشونم داد، باورم نمیشد دختر جسور توی اون فیلما خودم باشم. صحنههایی که به خاطر نوشیدنی و توی حال خودم نبودن، انجام داده و اون هم ضبطشون کرده بود. صورتش از نامردی که مهیار در حق شیما کرده بود، توی هم رفت. بدترین نوع تهدید واسه یه خونوادهی آبرومند بوده، ولی هر چی فکر میکرد، نمیتونست بفهمه که چطور یه کسی میتونه اسم این کار رو عشق بذاره. - یعنی میخواست با اون فیلما مجبورت کنه از نامزدت جدا بشی و با اون ازدواج کنی؟! شیما لیوان رو روی میز گذاشت و بینیش رو بالا کشید. چشمای خیسش درد این مدت رو فریاد میزد. - اولش این حرف رو زد، ولی من سعی میکردم هر دفعه قانعش کنم که اگه از نامزدم جدا بشم، بازم خونوادهم راضی به ازدواجمون نمیشن. بعد چند وقت ازم پول خواست تا اون فیلما و عکسا رو به خودم برگردونه، ولی تنهایی نمیتونستم اون مبلغ رو جور کنم. شیما با دو انگشت پلکاش رو فشرد و حس مخمصهیی که اون دوران گرفتارش شده بود، به اون هم منتقل شد. توی دلش نجوا کرد، بدون اینکه صداش به گوش شیما برسه. - چه آدمای پست فطرتی توی این دنیا پیدا میشن که واژهی دوست داشتن رو هم به گند میکشن. - از همون اول مهیار واسه ثروت خونوادهی من نقشه کشیده بود، حالا با به دست آوردن من نشده، از طریق دیگه وارد شد. ابروهاش از سوالی که اون لحظه توی سرش پیچید، بالا پرید. - اون چند سال رو پس چرا از دست داد و رفت ترکیه؟! پوزخندی که کنار لب شیما شکل گرفت، نشون دهندهی نابودی باورای اشتباه دختر اون سالا بود. - چون فکر میکرد من خیلی عاشقشم و واسش صبر میکنم. تموم اون مدت از مهسا آمارم رو میگرفته که به خواستگارا جواب رد میدادم و فکر میکرده منتظر اونم. خبر نداشت بابام هیچ کدوم رو لایق دومادیش نمیدونسته. شیما پوف کوتاهی کشید و روی صندلی جابهجا شد. - وقتی توی ترکیه تیرش به سنگ میخوره و بعد چند وقت عشق و حال پولاش ته میکشه، برمیگرده تا از من و خونوادهم بکنه که... زهی خیال باطل! - میاد و میبینه مرغ از قفس پریده و دستش به گوشت نرسیده! شیما از اصطلاح درستی که به زبون آورد، نیشخند واضحی بهش میزنه و سر تکون میده. -
یه خوراک مرغم هست دخترای من خیلی دوست دارن. تکه های مرغ رو سرخ میکنی و جداگونه سیب زمینی مکعبی شکلارم سرخ میکنی و میزاری کنار. بعد توی مرغا ادویه و نمک و فلفل میزنی و یکی دو قاشق آرد رو توش تفت میدی.بعد شیر بهش اضافه میکنی با یه مقدار جعفری ریز خورد شده. یه مقدار از پخت که گذشت سیبزمینیها رم به مخلوط اضافه و هم میزنی تا بجوشه.یه کم که سس سفت شد تمومه و با نون سرو میشه. ما دوست داریم شمام امتحانش کنید.😇
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت چهل و سه - الو مهسا! با شنیدن اسم طرف پشت گوشی کنجکاوی به حسای دیگهش غلبه کرد و سعی کرد خوب گوش بده؛ هر چند که فقط مکالمهی شیما رو میشنید. - نه گریه نکردم، شاید باز به خاطر حساسیت صدام گرفته. انگار مهسای پشت گوشی زیادی اصرار داشت که شیما رو کلافه کرد. با دست آزادش، پیشونیش رو فشرد و بعد عصبی موهای بلوند چسبیده به دور گردنش رو جدا کرد. - الان اصلا حوصله بیرون اومدن رو ندارم، مهسا! شیما تک نگاهی به جانبش انداخت و همونطور که با مهسا چونه میزد به سمت آشپزخونه راه افتاد. قدمهاش بدون اینکه اجازه بگیرن به دنبال شیما کشیده شدن. - بذار واسه یه روز دیگه، میخوام امشب زودتر بخوابم. شیما انگار به در گفت که دیوار بشنوه تا اون هم زود زحمت رو کم کنه، ولی همچنان به روی خودش نیاورد. شیما به سمت یخچال رفت و لیوان آبی واسه خودش پر کرد. دستای اون هم به روی کانتر کش اومد و از اون قسمت سالن به حرکات عصبی شیما با دقت بیشتری نگاه کرد. - بعدا برات توضیح میدم، الان نه! شیما لیوان آب توی دستش رو به نشونهی تعارف به سمتش بالا گرفت و وقتی اون با لبخند به روش پلک زد، یه نفس سر کشید. چقدر عطش داشت و یا میخواست با خوردن یه جرعه آب از این بحث پیشرو، خودش رو آروم کنه. - باشه، تو هم مراقب خودت باش. فعلا! شیما همزمان لیوان و گوشی رو روی کانتر گذاشت و چشمای اون هم این حرکتش رو تعقیب کرد. - فکر نمیکردم بعد اون اتفاقا هنوزم با خواهر اون آقا ارتباط داشته باشی. اخم شیما به شدت توی هم رفت و چشماش وحشی شد. - مهسا تنها کسیه که توی این سالا من رو گردن گرفته! با وجودی که چیز زیادی در مورد این خواهر و برادر نمیدونست و اطلاعات داده شده توسط ژاکان هم خیلی ناقص بود؛ اما سرنخ خوبی واسه این بحث به نظرش اومد. - بلاخره اون و برادرش مسبب به هم زدن زندگیت شدن، حتما که خودش رو مقصر میدونه! چشمای شیما که از اون گارد اولیه دراومد و ستاره بارون از قطرههای اشک شد، به هوش خودش توی دل آفرین گفت. پس حدسش میتونست درست باشه و این دختر هم توی این ماجرا نقش پررنگی داشته. - اون فقط میخواست به من کمک کنه که البته نتونست! زیبایی شیما با اون حسرتی که توی وجودش نمایان بود، قلبش رو به درد آورد. دستش رو از روی کانتر به سمت دست شیما کش داد و محکم اون رو گرفت. - واقعیت رو به من بگو شیما، قول میدم تا جایی که بتونم کمکت کنم. اولین قطرهی اشک طاقت نیاورد و چکید. چشمای روشن شیما صاف و زلال شد. - دیگه فایده نداره خانم پرستار، انگار شما مردای قوم ما رو نمیشناسی که نجابت زن واسشون از همه چی مهمتره. شیما دستش رو کشید و به داخل آشپزخونه چرخید. روی یکی از صندلیای نهارخوری که وسط چیده شده بود، نشست و هر دو آرنجش رو روی میز قرار داد. به آرامی از کنار کانتر گذشت و اون هم وارد قسمت آشپزخونه شد. واسه دختری که به تنهایی زندگی میکرد، خونه زیادی اسبابدار و منظم بود. وسایل روی کابینتاش از تمیزی برق میزدن. - فکر میکنی چرا ژاکان روی غرورش پا گذاشته و دوباره اومده سراغت؟! برعکس اون که توی این سالا فقط یه اسم از شیما شنیده بود، ولی اطلاعات شیما در موردش زیادی کامل بود. مقابلش روی صندلی جا گرفت و خندهش گرفت که در عرض یک ساعت تا این حد با این دختر راحت شده که بدون اجازه و تعارف باهاش توی خونهش قدمرو میره. شیما با چشمایی پر از حسادت این بار نگاهش میکرد و خودش واسه جواب به سوالش پیش قدم شد. - به خاطر همین متانتی که از تموم سر و پات میباره، خانم پرستار! البته نمیتونست اشتباهم باشه، چون توی سالای گذشته و بعد فوت باباش زیادی زیر ذرهبین ژاکان قرار داشته و قطعا تموم روابطش از چشمای اون دور نمونده بود. چقدر خانم پرستاری که با حرص ادا کرد واسش جالب اومد که بدون اینکه بخواد لباش به خنده باز شد. - خانمی از خودتونه، شیما بانو! شیما به صورت خندونش چشم غره رفت و سرش رو پایین آورد. - نمیتونم چاخان بگم، واقعا دوست هم داشت؛ چون اولای ارتباطمون خیلی خشک رفتار میکرد و من حدس میزدم که هنوز دلش پیش توئه! اصلا دنبال این مبحث بیهوده نبود، پس سریع خندهش رو جمع کرد و جدی و شمرده برای آخرین بار سعی کرد که این موضوع رو ببنده. - بین من و دکتر هیچ وقت چیزی نبوده، شیما جان! بعد فوت بابام و مشکلی که واسه برادرم پیش اومد، ایشون مثل یه فامیل با وجدان کنار ما موند و باهامون همراهی کرد. پس خیالت از بابت ما راحت باشه! چشمای بیقرار شیما روی نگاه جدیش نشست و بعد به تایید حرفش کمی سرش رو کج کرد. - با اینکه میدونم باز کردن گذشته نمیتونه این فاصلهی عمیقی که مثل یه چاه بین من و ژاکان قرار گرفته رو پر کنه، ولی چون اصرار داری، برات تعریف میکنم. کمر شیما با آه تلخی که از گلو رها کرد به صندلی چسبید و مردمکای لرزونش دور فضا چرخ خورد. کاملا درد یادآوری خاطراتش رو از بند بند وجودش احساس میکرد. ابروهاش از روی تمرکز توی هم رفت و به درد و دل این دختر زیبا گوش سپرد. -
آه برای شهری که زخمش پر از عفونت زمانه است...
برای مردمی که از غم میرقصند و فریادهای در گلو ماندهشان شده پر از بغضی بیپایان... -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت چهل و سه زنگ واحد نه رو فشار داد و منتظر به قاب در چشم دوخت. چند ثانیه نگذشته بود که صدای نازک دخترونه از پشت دربازکن به گوشاش رسید. - بله، کیه؟! دستش رو روی دیوار کنار زنگ گذاشت و فاصلهش رو به دهنیش کم کرد. - سلام! یلدا پاشایی هستم، با خانم شیما مرادی کار داشتم. سکوت طرف پشت گوشی کمی کشدار شد و مردمکای اون رو روی زنگ به تقلا انداختن. این مکث نشون میداد، آدرس رو درست اومده، فقط اگه صاحبخونهش راضی به دیدار اون بشه. در که با صدای تیکی باز شد، نفسش رو با آرامش خالی کرد و چشماش از یه شادی کمرنگ برق زد. چهرهی ملیح شیما دقیقا با اطلاعاتی که ژاکان بهش داده بود، تطابق داشت. موهای بلند بلوندش رو دور تا دور شونهش رها کرده و اندام متناسبش توی اون پیراهن کوتاه ساحلی خوش نشسته بود. از همون اول با یه شک زیاد توی چشمای روشنش نگاهش کرد، ولی به رسم مهموننوازی کم نگذاشت. واحد آپارتمانش نقلی ولی با دکوراسیون مد روز تزیین شده بود و فضاش مثل صاحبخونهش آراسته و زیبا به نظر میومد. شیما سینی که حاوی یه فنجون نسکافه و ظرفی پر از شکلات بود رو مقابلش روی میز گذاشت و روی مبل روبهروش با متانت نشست. در عین شخصیت متینش، دلبری از وجناتش میبارید. خودش واسه ارتباط پیش قدم شد. - عذر میخوام بدون تماس قبلی مزاحمتون شدم، چون نتونستم شمارهیی ازتون پیدا کنم. گوشهی لب شیما به حالت تمسخر به بالا کشیده شد و پا روی پا انداخت. - اینکه تونستین آدرس رو هم پیدا کنید، جای شگفتی داره! به دستای کشیده و ناخنای صورتی رنگش نگاه انداخت که دور زانوهاش به انحصار یکدیگه دراومده بودن. پیراهن طرح بته جقهش اون رو یه زن اصیل نشون میداد. - پس شما، من رو از قبل میشناسین! نگاه شیما ردی از قطرههای اشک رو به خورد چشماش داد، ولی زبونش به تلخی باز شد. - بلاخره عشق سابق جناب دکتر رو نمیشه هم نشناخت! پلک زد و سر جاش جابهجا شد. حواسش به پشت سر شیما معطوف شد. نسیم اندکی که از در باز بالکن به داخل خونه نفوذ میکرد، پردهی حریر رو ریز تکون میداد. تا چشمش دوباره روی شیما افتاد، نگاه خصمانهش ته دلش رو نیش زد. - شما که فکر نمیکنی من واسه تحقیق از گذشتهی دکتر پیشتون اومده باشم؟! لحن شیما تندتر هم شد و تنها برداشت اون یه حس حسادت از روی شکست بود. - به نظرم رزومهی خوب ژاکان جای دودلی واسه هیچ دختری نمیذاره. خوب شد که این رو گفت تا زودتر به اصل موضوع برسن. - موافقم، ولی ممکنه با همهی ویژگیهای برترش مورد علاقهی بنده نباشه! ابروهای شیما از روی تعجب بالا پرید و چشماش با کنجکاوی بیشتر اون رو زیر نظر گرفت. - اینکه چند سال پیش چرا بهش جواب منفی دادین رو میشه هضم کرد؛ چون هنوز به این موفقیتا نرسیده بوده و یه جوجه دانشجو بوده... مکث کرد و با تر کردن لبهاش بار متلک حرفاش رو بیشتر کرد. - اما الان که از سهامدارای بیمارستانه و توپ هم تکونش نمیده، باورم نمیشه بخواید بهش جواب رد بدین! اونم به خاطر یک سال و اندی که با من نامزد بوده. بحث به جای دلخواهش رسید که با اشتیاق و کلامی مطمئن جوابش رو داد. - اگه دوست داشتنی این وسط بود، باور کن که اون مدت نامزدیش واسم کوچکترین اهمیتی نداشت. چشمای شیما سردرگم شد و کلافه سرش رو تکون داد. - واقعا نمیفهمم واسه چی تا اینجا اومدین و این چیزا رو به من میگید؟! به نظر سخت میرسید ولی باید تلاشش رو میکرد که شیما بهش اطمینان کنه. لحنش رو دوستانه و خودمانی کرد. - ببین عزیزم من در هر صورت نمیتونم به جناب دکتر جواب مثبت بدم، چه اون سالا و چه الان هیچ فرقی توی نظر من نداشته این موضوع. فقط به خاطر لطفایی که دکتر توی این سالا به من داشته، خودم رو موظف میدونم توی روشن شدن وقایع گذشته کمکش کنم. ابروهای شیما این بار از خشم توی هم رفت و به تندی از جا بلند شد. نگاه نگران اون به روی شیما که مثل دونههای اسپند شده و سر جاش آروم و قرار نداشت، چپ و راست شد. - گذشتهی من و ژاکان تموم شده و هر کدوم زندگی خودمون رو داریم، فکر نمیکنم به شما یه نفر اصلا ارتباطی داشته باشه! کمی به سمت جلو خم شد و با قورت دادن بزاقش خود رو به خونسردی دعوت کرد. از اول هم خودش رو واسه هر گونه عکسالعمل ناجوری آماده کرده بود. - خدا شاهده قصدم خیر هست، شیما جان! یه چند دقیقه به حرفای من گوش بده... شیما به وسط صحبتش اومد و با دست مسیر خروجی رو بهش نشون داد. - لطفا اگه نسکافهتون رو نمیخورید، تشریف ببرید. من کار دارم! مثلا محترمانه داشت بیرونش میکرد، ولی اون هنوز به پاسخ سوالاش نرسیده بود و نمیتونست بدون هیچ دستاوردی میدون رو خالی کنه. از جا بلند شد و رو به شیمایی که حالا صورت زیباش از خشم قرمز شده بود، با دلسوزی منظورش رو رسوند. - به خدا که من نمیخوام ناراحتت کنم یا قصد فضولی توی زندگیت داشته باشم، فقط خودم توی این سالا به خاطر یه اشتباه و سوءتفاهم از تنها عشق زندگیم دور افتادم، نخواستم این مسئله واسه تو و ژاکان هم ادامهدار باشه. دستای شیما علنی میلرزید و انگار تاب و تحملش در برابر حرفای اون به انتها رسیده بود. این چهره با این واکنش هیستریک بدنی فرضیهی اون رو بیشتر تقویت میکرد و نشون میداد که این دختر، شبیه آدمی نبود که از روی بیوفایی زندگی کسی رو خراب کرده باشه؛ اما توی نگاهش خستگی آدمی بود که سالاست داره بار یه قضاوت نادرست رو به دوش میکشه. به سمتش قدما رو پر کرد و درست مقابلش ایستاد. - خواهش میکنم به من اعتماد کن شیما! موضوع تو و ژاکان با اون همه چرای بدون پاسخ نباید اینطوری رها میشد. سد مقاومتی شیما در برابرش شکست و با پقی که زد، اشکهاش روی گونه جاری شد. دستاش رو دراز کرد و دستای یخ زدهی شیما رو فشرد. چشمای گریون این دختر زیبا با دردی که فریاد میزد به روش قفل شد. - چه فایده اگه گذشته به اون سیاهی که نشون داده شد، نبوده باشه؛ وقتی من از همه طرف محکوم شدم و روسیاه! - وقتی با هردوتون حرف زدم، فقط یه چیز فهمیدم، اینکه هنوزم هیچکدومتون از دل اون رابطه بیرون نیومدین. لحن دلسرد شیما سعی داشت روی استدلال اون خط بطلان بکشه. - ولی من مطمئنم که انتخاب الان ژاکان خانم پرستاری چون توئه تا بخواد به شیمایی فکر کنه که اون روزا حتی یه بار هم واسه فهمیدن اصل موضوع تلاشی نکرده، انگار منتظر بود خیانت من رو ببینه تا با خیال راحت به انتخاب گذشتهش فکر کنه. صدای زنگ موبایل شیما باعث شکسته شدن جو بینشون شد. شیما دستاش رو آزاد کرد و با یه معذرت خواهی کم جون به سمت گوشیش که روی عسلی گوشهی سالن بود، رفت. بغضش رو فرو داد و دلش برای این دختر ناامید و خسته از جبر روزگار بیشتر گرفت. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت چهل و دو از دور ژابیز رو شناخت که کنار استیشن پرستاری ایستاده و با معصومه حرف میزد. به سمتش پا تند کرد و همزمان جواب سلام آقای بخشی از بچههای بهیار بیمارستان رو داد. قبل از رسیدن به اونا معصومه از ژابیز جدا شد و اون هم با برداشتن چارت از روی سکو با سری پایین به پشت چرخید. هنوز چند قدم بهش فاصله داشت که بلند صداش زد. - خانم مرادی؟! ژابیز ایستاد و به سمت اون برگشت. همون لحظه چند قدم باقیمونده رو برداشت و دستش رو به سمتش دراز کرد. - خوبی ژابیز؟ چشمای ژابیز درخشید و با لبخند دستش رو فشرد. - سلام عزیزم، مرسی! - خیلی از کارت مونده؟! و با چشماش به چارت درون دستش اشاره کرد. - نه زیاد، تو چرا اومدی؟ امروز شیفتت که نیست! به چشمای سوالی ژابیز خیره شد و با خونسردی نفسش رو خالی کرد. - یه کار واجب باهات دارم. ژابیز سرش رو تکون داد و بدون کنجکاوی بیشتر با دست آزادش به اتاق استراحت پرستارا اشاره کرد. - پس برو رست روم تا من بیام. به تایید حرفش پلک زد و به سمت اتاق راه افتاد. بعد از دقایقی در اتاق باز شد و ژابیز با یه سینی کوچیک که دو تا ماگ توش بود، وارد شد. - اِ تنهایی؟! پای چپش رو روی پای دیگش گذاشت و کمی به سمت ژابیز خم شد. سینی رو از دستش گرفت و روی میز مقابلش قرار داد. ژابیز روبهروش روی صندلی جا گرفت. به نسکافهی درون ماگ نگاه سرسری انداخت و بعد به سمت ژابیز چشمک زد. - بچهها امروز حسابی مشغولن. - آره، هم اورژانس و هم بخش شلوغه. ژابیز نفس خستهش رو آزاد کرد، پشتش رو به صندلی فشرد و ادامه داد. - زنعمو و یاسر چطورن؟! دستاش رو روی میز دراز کرد و توی هم گره زد. - خوبن، مثل همیشه! چشمای رنگی ژابیز پر از سوال شد. - چه کار واجبی بوده که روز تعطیلی اومدی بیمارستان؟ با تماس حل نمیشد؟! سعی کرد با آرومترین لحن ممکن بحث رو شروع کنه تا حساسیت ژابیز به این موضوع برانگیخته نشه. - میخوام بدون قضاوت و فکر نابجایی، آدرس خونهی یکی رو برام پیدا کنی. برعکس اونچه که میخواست، نگرانی هم به چشمای کنجکاو ژابیز اضافه شد. - به ژاکان مربوط میشه؟! پوف کشید و با دو انگشت پشت پلکاش رو فشار داد. - آدرس خونهی شیما رو میخوام، ولی نباید داداشت چیزی بفهمه. ابروهای ژابیز به حالت بامزهیی توی هم رفت و مشکوک اون رو زیر نظر گرفت. - موضوع شیما رو حتما خودش بهت گفته، ولی چرا باید بری سراغ اون؟! حدس زد ژابیز حرفاش رو جور دیگهیی تعبیر کرده و خیال میکنه میخواد از شیما در مورد گذشتهی ژاکان تحقیق کنه؛ به این تصور نیشخند محوی زد و با لحنی جدی منظورش رو روشن کرد. - ببین ژابیز، اینکه قصدم صحبت با شیماست اصلا ربطی به ارتباط خودم با ژاکان نداره. باید یه چیزایی برام روشن بشه؛ مواردی که شاید از چشم همهی شما پنهون مونده. ژابیز با نارضایتی ازش چشم گرفت و به کف زمین دوخت. - برای فهمیدن خیانت شیما لازم نبود که چیزی رو از نزدیک ببینم. حداقل من چند بار با اون پسره مهیار دیده بودمش، ولی نخواسته بودم داداشم رو مشکوک کنم که تهش هم خودش فهمید. بعد گذشت چهار سال هنوز این خونواده از شیما دلچرکین بودن و میشد بهشون حق داد؛ اما موضوع واسهی اون یه اهمیت حیاتی داشت که شاید از نظر اینا فضولی حساب میشد. - ببین ژابیز عزیزم، من به دنبال قضاوت کردن ژاکان نیستم یا اینکه منظور بدی داشته باشم، فقط باید واسم یه چیزایی معلوم شه، همین! از برق نگاه ژابیز مشخص بود باز هم از حرفاش برداشت دیگهیی کرده که این بار با صورتی بشاش دستای اون رو از روی میز توی دستاش فشرد. - یعنی میخوای فکرت رو راحت کنی که واسه ازدواج با ژاکان تصمیم بگیری؟! دقیقا میدونست به این قسمت میرسه، در حالی که اون هیچ وقت تصمیم نداشت به خواستگاری ژاکان جواب مثبت بده. حیف که ملاحظات خونوادگی دست و بالش رو بسته بود که نمیذاشت راست و حسینی نظرش رو به همه اعلام کنه. نگاهش رو از چشمای ذوقی ژابیز نگرفت. - به جواب من ربطی نداره ولی میتونه روی زندگی ژاکان تاثیر بذاره. هیچ تغییری توی چشمای شاد ژابیز ایجاد نشد و انگار دوست داشت در هر صورت همون برداشت اولیه رو داشته باشه که با تکون سر صدای هیجان زدهش رو به گوش رسوند. - چون تو میخوای، میتونم پیداش کنم یلدا! توی دلش نفس راحتی کشید. خوب بود که حداقل این مکالمه به نتیجه مناسبی رسید و کمی اون رو به هدفش نزدیک کرد. - پس هر وقت پیدا کردی، آدرس رو واسم پیامک کن، در ضمن... امیدوار بود وقتی با این قطعیت ازش میخواد، به قولش پایبند بمونه. - ژاکان چیزی نفهمه! *** به آدرس توی گوشیش نگاه دوباره انداخت و بعد به مسیری که حالا خلوتتر از خیابون اصلی از ماشین و جمعیت شده بود. ماشین آژانس بعد از گذشتن از یک خیابون فرعی، سر یه کوچهی پهن متوقف شد. - خانم همینجاست، توی همین کوچه! کرایه رو پرداخت کرد و بعد از تشکر کردن از ماشین پیاده شد. ژابیز تنها آدرس خونه رو براش فرستاده و هیچ تلفن یا شمارهیی از شیما نداشت. امیدوار بود این ساعت از غروب دیگه توی خونهش باشه. باید دنبال ساختمان امید و پلاک صد و هفت میگشت. بعد از گذشتن از چند تا ساختمون کنار یه آپارتمان دوازده واحدی ایستاد. کوچه بدون حضور عابری خلوت بود و تنها صدای بچه گربهیی که زیر درخت چنار ساختمون به دنبال غذا بود، هرازگاهی این سکوت رو می شکست. دستی به سمت شالش برد و موهای فراری از گلهسرش رو به زیر کشید. لبهاش رو با زبون تر کرد و نزدیک زنگ ساختمون شد. کاش که ناامید و دست خالی از در این خونه برنگرده و احساس مثبتی که حتی پیش از دیدن شیما و فقط با تکیه بر حس ششمش توی دلش شکل گرفته بود، رنگ نبازه. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت چهل و یک تا دستش رو از زیر چونهش کشید، بدنش چند اینچ به جلو کش اومد. چشمای گرد شدهش رو با ابروهایی بالا رفته به نگاه منظوردار ژاکان دوخت. نسیم بیجونی که لابهلایِ شاخههای درختای اطرافشون پیچید، انگار سردی پیامِ ژاکان رو با خودش آورد. یعنی به همین راحتی یه زندگی نوپا گرفته رو برهم زده و دنبال علت این ماجرا نرفته. - به نظرم نباید اینهمه سریع پیش میرفتی، ژاکان! همین سکوت شیما توش کلی سواله. ژاکان کلافه از جاش بلند شد. صدایِ خشخشِ خفیفِ سنگریزهها زیرِ پوتینش، سکوتِ چند ثانیهیی کوه رو شکست. انگار نتیجهیی که از حرفاش شنید، به مذاقش خوش نیومد. فاصلهش رو با اون کم کرد و درست مقابلش ایستاد. نگاهش مثل یه آهنربای قوی کشش داشت که بدون اختیار از جا بلند شد، ولی قدرت گرفتن چشماش رو از اون منبع انرژی پیدا نکرد. - اینا رو واست تعریف نکردم که تهش بخوای نصیحتم کنی یا راهحل واسم ارائه بدی، یلدا! منظورم تیکهی آخر حرفم بود. توی اون هوای مطبوع که بوی خاک استشمام میشد و صدای آب با هیاهوی گهگاهی مردم آمیخته شده بود، نفس تنگ شدهش بالا نمیومد. مردمک چشماش میان کشش نگاه ژاکان بیقرار میلغزید و گلوی خشکش حتی رمقی برای قورت دادن آب دهنش نداشت. ژاکان دقیقا به اون قسمت اشاره کرد، فرشتهیی که میتونه راهگشای زندگیش باشه تنها اونه؛ اما مشکل اینجا بود که نمیخواست، نه اینکه ژاکان آدم معقول و مناسبی نباشه، دل اون به اینکار راه نمیاومد. با خودش که رودرواسی نداشت. - همینطور که شیطون میتونه تبدیل به فرشته بشه، برعکسش هم ممکنه. مضحک بود، ولی تنها جوابی که از دهنش خارج شد این بود. انگار میخواست بهش بقبولونه که در مورد فرشته بودنش اشتباه فکر میکنه. گوشهی لب ژاکان کمی از خنده یا شایدم تمسخر به بالا کشیده شد. - این رو دیگه من باید تاییدش کنم که بعد گذشت چند سال از جواب ردت، دوباره اومدم سراغت... ژاکان مکث کرد و اون داشت زیر بار این نگاه پرحرارت ذوب میشد. چطور میتونست خودش رو از نفوذ این چشما بیرون بکشه؟ - یعنی از نظرم اون فرشته فقط خودتی و... مسیر چشمای ژاکان روی لبهای چفت شدهش، قفل شد. - واسه بدست آوردنت همه کاری میکنم، حتی اگه بخوای دیگه فرشته نباشی! دستای ژاکان به سمت سرش بالا اومد و اون از ترس کوچکترین تماس، چشماش رو محکم بست و نفسش حبس شد. حس کرد که شالش از روی شونهها بالا اومد و روی موهاش نشست. دوباره که چشم باز کرد، دستان ژاکان دو طرف گونههاش روی پرههای شال بود و با نهایت مهربونی به صورتش خیره بود. کی شال از سرش افتاده بود که متوجه نشده بود؟! چرا با این همه عشق و روراستی تماشاش میکرد؟! - میدونی معنی اسم من چیه یلدا؟! سکوت تنها جوابش به این نگاه مطمئن بود. - ژاکان یعنی صبور و خونسرد، در برابر تو بیش از اون که فکر کنی صبورم، دختر! دلش نمیخواست این قلب پر از محبت رو بشکونه، ولی مگه چاره هم داشت. صدایِ باد که این بار شدیدتر شده بود، انگار زمزمهیِ نگرانیاش رو با خودش میآورد. بغض مثل سنگ توی گلوش گیر کرد، ولی قبل اینکه زبونش به نامهری سخن بگه، این بار لبهای ژاکان شروع به نغمه سرایی کرد. - ئاوارگی، بیچارگی، بیخانمانم ارمنی... دردت و گیانم ارمنی... ترسم و گردم تا نکی، بویشی بچو، در وا نکی... تو بو مسلمانی بکه، لی گوره میوانی بکه... هرچی که خود زانی بکه، خوم ناتوانم ارمنی... پشتم له بار درد و خم شکیا، نیهزانم چو بکهم... دردم یهسه، له مال خوم، بیخانمانم، ارمنی... هرچند واژههای کردی رو کامل نمیفهمید، اما اندوهی که لابهلای نتها و صدای ژاکان جان گرفته بود، ترجمه نمیخواست؛ حکایت مردی بود که با دلی شکسته پشت درِ معشوق، از آوارگی و درماندگیش میگفت؛ التماس میکرد اون رو از خودش نرونه و پناهش بده؛ چرا که دیگه توانِ جنگیدن با عشق رو نداره. ژاکان از درد و عشق میخوند و با نگاهش، اون رو به این مسیر همدردی دعوت میکرد؛ اما احساس میکرد قلبش در برابر این ابرازِ پرشور، تنها سکوت میکنه. هرچند احترامِ عمیقی واسه ژاکان قائل بود و تحت تأثیرِ صداقتش قرار گرفته بود، ولی میدونست که این حس شورانگیزِ ژاکان، از جانبش پاسخ داده نمیشه. در همون حال که مجذوب عواطفش شده بود، ذهنش انگار توی نقطهیی دورتر سیر میکرد. این موسیقیِ عاشقونه، با اون غم پنهون ترانه، چقدر با معمایِ تلخِ تصورش توی تضاد بود. چطور میتونست غرقِ این همه امیال ناخواسته بشه، وقتی قلبی واسه دل سپردن نداره؟! در ضمن حقیقت ماجرای شیما هم باید روشن میشد. تموم این عظمتِ کوهستان و خلوتش، نمیتونست صدایِ ذهنِ پر از هیاهوش رو خاموش کنه. اون باید رازِ این اتفاق رو حداقل واسه خودش، باز کنه و به قطعیت برسه که خیانتی در کار بوده، یا شاید مثل قضیهی خودش و علی، یه سوءتفاهم بیشتر نبوده که از یه اشتباه و ترسِ بچهگونه نشئت گرفته. اون به هیچ وجه از باز کردن این گرهی ذهنی دست نمیکشید.