رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. در ورطه‌گاهِ پژمردگی ظلمت، سایه‌ای از من، نیم‌جان و گسیخته، هنوز در لابه‌لای هُرمِ نیست‌پذیری نفس می‌کشید. زمان، طنابی متعفن و آویخته، و رؤیا، نقابی دوخته بر چهره‌ی حقیقت بود. اما در همان ورطه‌ی بی‌تبار، نوری نحیف بر زخمِ تاریکی لغزید؛ شراره‌ای فراموش‌زاده که پچ‌پچ‌کنان می‌گفت: «حتی در تباهی مطلق نیز ذره‌ای از تو هنوز فرو نمی‌میرد.» و من، در هنجارِ بی‌نَفَسِ نیستی، به انعکاس مبهم خویش نگریستم؛ پیکره‌ای فرسوده از تبارِ نبودن‌ها، اما هنوز آکنده از تب‌لرزی دیرینه. در هراس‌آلودترین گودالِ خویشتن، فهمیدم که این عصیان همیشه پایان نیست؛ گاهان، دهلیزی است که روحِ زخم‌خورده از آن دوباره می‌خزد، نه برای زیستن، بلکه برای نگریستن به خویش در آینه‌ای بی‌رحم‌تر.
  2. #پارت ششم _ یلدا کجایی؟! پیرهن من اتو لازمه ها! صدای بلند یاسر، اون رو از خاطرات بچگی به حال کشوند و تندی موهاش رو با کلیبس پشت سرش جمع کرد و از اتاقش زد بیرون. یاسر پیرهن به دست کنار در اتاق خودش واستاده بود که با دیدن اون، جفت ابروهاش رو بالا برد و همون دستی که پیرهن مچاله شده توش بود رو به سمتش دراز کرد. - دست شما رو می‌بوسه خانوم خانوما! همون‌طور که پیرهن رو از دستش می‌قاپید، چشم غره به روش زد. - باز یاسر از ما کاری خواست و عزت و احترامش به ما زیاد شد! یاسر به داخل اتاقش برگشت، ولی صداش به گوش یلدا رسید. _ تو که همیشه رو جفت چشای داداشیت جا داری آبجی! توی پذیرایی میز اتو رو باز کرد و پیرهن رو روش صاف کرد. الحق نگذریم راست می‌گفت و این محبت یاسر به خواهرش توی محل هم زبانزد بود. برعکس مهدی خُلی و لیلای لوس که از بچگی مثل سگ و گربه به هم می‌پریدن و حتی حالا که بزرگ‌تر شده بودن، باز رابطه‌ی درست و درمون با هم نداشتن و بارها توی کوچه و خیابون هم کارشون به کتک‌کاری رسیده بود‌. کلا یکی از خونواده‌های درب و داغون محل بودن که دعوا و معرکه توی خونشون همیشه بیداد می‌کرد. مامان از داخل آشپزخونه کفگیر به دست بیرون اومد و با خنده رو به اون که اتوی داغ رو روی پیرهن می‌کشید، گفت: _ باز معلوم نی آقا یاسر با کی قرار داره که به فراست اتو کردن حتی جورابای پاش افتاده؟! به چهره‌ی بشاش مامانش لبخند پاشید ولی قبل به زبون اومدنش، یاسر از اتاق بیرون پرید و کولی‌بازیش گرفت. _ دِ نگو مادر من! تو که واس پسرت حرف در بیاری، امون از این خاله خان‌باجی‌های محل پس! مامان صندلی پذیرایی رو کشید عقب و روش نشست و با همون خنده‌ی روی لب ادامه داد: _ من که نمیگم کار خلاف شرعه پسرم، فقط چشات رو باز کن چیز خوب انتخاب کن! اتو رو روی سرآستین لباس گذاشت و متلک انداخت. _ مثلا یکی مثل لیلا سلیقه‌ت نباشه داداش! خب یاسر به شدت روی لیلا آلرژی داشت و کل محل هم می‌دونستن، برعکس لیلا روی اون یه نظر عشقی خاصی داشت که همین یادآوری این موضوع باعث حرصی شدن یاسر شد و با همون خشم صندلی کنار دست مادرش رو کشید و روش با صدا نشست. _ دیگه خار مادر ما این‌جوری ضدحال بزنن بهمون، وای به بقیه! صدای پیس اتو که روی یقه‌ی لباس گذاشت، دراومد و صدای لجوج یاسر رو هم بلندتر کرد. _نسوزونی لباس رو! باز به سمتش نگاهی با تشر روونه کرد و به ادامه اتو زدنش پرداخت. _ حالا مهدی با کی دعواش گرفته بود امروز؟! پرسش مامانش باعث شد حواسش جمع یاسر بشه که دو تا دستاش روی میز قفل هم شده بودن. _ خل و چل با سعید دعواش شده بود، ولی من می‌دونم زیر سر این محمود تره‌ست. پقی زد زیر خنده، دست خودش نبود که هر وقت یاسر، محمود رو با این لقب بچگیش یاد می‌کرد، به قهقهه می‌افتاد. چون این طفلک وسواس دست شستن داشت و همیشه دستاش خیس بود. یاسر طبق معمول از توجه‌ی اون به محمود خوشش نیومد و چشای برزخیش رو به سمتش حواله کرد. سریع لباش رو غلاف کرد و بی‌تفاوت به ادامه‌ی کارش پرداخت. چرا نمی‌خواست بفهمه که محمود واسه اون اصلا اهمیتی نداره و فقط به حالت مسخره کردنه که بهش می‌خنده؟! _ چرا میگی تقصیر محموده؟! _ آخه از سعید خوشش نمیاد واس خاطر این همیشه یه چی جور می‌کنه که بچه‌های محل رو بندازه به جونش. توی دلش گفت که محمود از کی خوشش میاد که سعید دومیش باشه؟! کلا با نوچه‌هاش هم حال نمی‌کنه و فقط اونا رو واسه خاطر حمالی کشیدن دور خودش نگه داشته. اتو رو از برق کشید و پیرهن به دست به سمت یاسر رفت‌. لباس اتو شده رو کنار دستش گذاشت و گفت: _ بفرما اینم از لباس شما عالیجناب! مامان مشکوک به یاسری که با اخم روی میز تمرکز کرده بود، نگاه انداخت. _سگرمه‌هات چرا رفت توی هم؟! یاسر سرش رو بالا گرفت و با همون سردرگمی رو به مامان جواب داد. _بعضی وقتا میزنه به سرم چرا قبول نکردم برم دانشگاه اهواز! موضوع واسه‌ش جالب شد که به نرمی روی صندلی کنار دست یاسر نشست و دقتش رو بالا برد. سه سال قبل که کنکور داده بود و اهواز مترجمی زبان انگلیسی قبول شد، خود یاسر از رفتن امتناع کرد و خواست بجاش بره سربازی. مامان و باباش هم از خدا خواسته که تک پسرشون راهی غربت نشه با تصمیمش موافقت کردن. یک سالی هم هست که توی شرکت خصوصی تولید قطعات ماشین مشغول به کاره ولی معلوم میشه که خودش یا طرفش از این شغل راضی نیستن. _ چطور بعد اینهمه وقت یادت افتاده مادر؟! مگه کارت چه ایرادی داره؟ یاسر با کلافگی دستی دور موهاش کشید. _ این کارا علافیه مامان. با حقوق کارگری که آدم به جایی نمی‌رسه! چشای مادرش رو غصه‌دار دید ولی به یاسر هم حق می‌داد که واسه آینده‌ش نگران باشه و از اینجور کارا رضایت نداشته باشه. ***
  3. #پارت پنجم روبه‌روی آینه‌ی قدی اتاقش واستاده بود و موهای بلندش رو شونه می‌کشید. نگاهش توی آینه به چشماش بود و حواسش پی دیروز توی خونه‌ی خاله رقیه که علی همین چشما رو با افسون نگاش به تسخیر درآورد. عشق قدیمی و از بچگی به علی، توی رگ و خونش دویده و جون گرفته بود و حالا اونقدری توی کل وجودش جریان داشت که نه از خدا پنهون بود و نه از بنده‌هاش؛ تنها به خاطر رسوا نشدن خودش بود که سعی داشت قایمش کنه. گونه‌هاش داغ شد، وقتی به نگاه تحسین برانگیز یار غارش فکر کرد. علی توی تموم روزهای زندگیش مراقبش بود. یاد سیزده‌به‌در چند سال پیش افتاد. با چند تا از همسایه‌ها توی چنارستون محل، بساط این روز رو چیده بودن و حسابی با بچه‌ها توی چنارستون آتیش سوزوندن. یادشه تقریبا هشت سالش بود و اون سال یاسر همراه با بابابزرگ و ممان‌بزرگشون واسه تعطیلات عید به روستا رفته بودن. باباش که توی فروشگاه کفش ملی وسط میدون شهر به عنوان کارمند فروش کار می‌کرد، نمی‌تونست بیشتر از پنج روز مرخصی بگیره و مجبور بود بقیه‌ی عید سر کار باشه؛ واسه همین نتونسته بودن باهاشون برن و توی محله مونده بودن. شاید روزای اول کمی نق و نوق کرد که با یاسر به روستا نرفته، ولی بعدش توی دید و بازدید و بازی با بچه‌ها سنگ تموم گذاشت. در نبود یاسر، علی بیشتر حواسش رو جمع اون کرده بود و مثل سایه دنبالش می‌کرد که مبادا شیطون بازیاش کار دستشون بده. بعد صرف نهار بابای علی ازشون خواست اگه پایه‌ن، برن یه سر به ماهی‌سرای محل بزنن که چند متر اون‌ورتر از چنارستون بود. اون روز ماهی‌سرا خلوت‌تر بود و رییس و مدیر شرکت هم نبودن، می‌شد یه بازدید درست‌وحسابی انجام داد. چند تا از همسایه‌ها و از جمله خونواده‌ی خودشون استقبال کردن و این مسیر رو تا ماهی‌سرا پیاده رفتن تا هم غذاشون هضم بشه و هم توی راه از حرف‌های بابای علی که آدمی کاربلد توی این حرفه بود، استفاده کنن. البته که اون به حدی هیجان‌زده بود که گوشش بدهکار این توضیحات نبود و تنها منتظر اینکه وارد محیط پرورش ماهی بشن‌. بعد از گذشتن از چنارستون وارد خیابون باریک و سنگ فرش شدن که آخرش می‌خورد به دروازه‌ی بزرگ ماهی‌سرا. با وارد شدن به داخل اون مکان، چشمش به محوطه‌ی بزرگی افتاد که پر از کانال‌هایی بود که ماهی‌های قزل‌آلا توش جست و خیز می‌کردن. بابای علی از توی سطلی بزرگ، کنار کانال، غذای ماهی رو که شبیه دونه‌های خاکشیر و قهوه‌ای رنگ بودن، پاشید توی آب که باعث تحرک بیشتر ماهی‌ها برای جلو زدن از بقیه واسه جستن غذا شد. قطره‌های آب به اطراف پاشیده میشد که باعث شدت گرفتن هیجان بچه‌ها شد و همه توی شادی ماهی‌ها شرکت کردن. بابای علی چند تا از کانال‌ها رو هم نشون داد که خالی بودن و قرار بود توشون از ماهی‌های ماده تخم‌کشی بشه و ازشون خواست به آرومی از مسیر بین دو تا کانال به راه بیفتن تا قسمتی که بچه‌ماهی‌های کوچولو هستن رو هم بهشون نشون بده. علی می‌خواست از دستاش بگیره ولی اون با جسارت و سریع‌تر به دنبال بابای اون دوید و به نصیحت‌های مامانش که اون رو از این‌کار منع می‌کرد هم گوش نداد. هوای خنک و خوش محیط با صدای آب و ذوقی که به خاطر دیدن بچه‌ماهی‌ها پیدا کرده بود، اون رو جسورتر از همیشه کرد که یه آن صداها توی گوشش خفه شد و توی یه لحظه نفهمید چطور شد که پاش سر خورد و افتاد توی یکی از کانال‌های آب. هنوز کامل توی آب فرو نرفته بود که صدای شیرجه شنید و دستی که دور کمرش نشست و اون رو از آب کشید به سمت بالا. با ترس هین کشید و نفس رفته‌ش برگشت. با چشماش اطراف رو می‌پایید که مبادا ماهی‌ها گازش بگیرن، ولی از شانسش توی کانالی افتاده بود که خالی از ماهی بود. صدای همهمه بلند شده بود، ولی اون به علی نگاه کرد که همون‌طور که بغلش گرفته به سمت ابتدای کانال شنا می‌کرد. دستای باباش اون رو از آب و بغل علی همزمان کند و نگاه اون هنوز در تمام این سال‌ها به نگاه نگران ولی محکم علی قفل موند که چطور جلوتر از حتی بابا و مامانش واسه امنیت اون پیش‌قدم شد. می‌تونست همچین آدمی رو دوست نداشته باشه؟!
  4. آرزو می‌داشتم در عصری دیگر تو را ملاقات کنم؛ عصری که فرمانروایی در دستان گنجشکان بود یا آهوان یا نقاشان و شاعران یا دلدادگانی که هنوز معنای عشق را از یاد نبرده بودند. دیر از راه رسیدیم و در روزگاری به جست‌وجوی گل سرخ برخاستیم که نام عشق را به فراموش‌خانه‌ی تاریخ سپرده بود. اما شاید در یکی از روزهای آینده در پاییزی رنگ‌پریده یا زمستانی استخوان‌سوز یا تابستانی که باد، گیسوانم را آشفته می‌سازد میان فرسودگی‌های خاموش زندگی هنگام پاره‌کردن نان یا گردآوردن صدف‌ها در امتداد چین‌خوردگی‌های دامن دریا یاد تو چون یورش خاطره‌ای ناگهانی بر من بتازد. آن‌گاه دلِ بی‌قرارم بار دیگر تن در نمی‌دهد به آیین فراموشی تو. خاطره‌ها چون قاصدک‌های سرکش از مشتِ زمان می‌گریزند تا آرامش بر دل بنشیند، اشک‌ها به خاموشی گرایند و انتظار در سکوتی عمیق محو شود. و من محروم از وصال می‌ایستم بر آستانه‌ی زایشی دیگر در حیاتی دیگر که شاید سرنوشتم با نام تو به نگارش درآمده باشد.
  5. من در انتهای امید، ناامیدی را تجربه کردم. شب‌های سردِ پاییزی، شاهد شکستنِ تمامِ من بود. من در میان تمام باورهایم، بی‌باور شدم، پوچی و بی‌رنگی را در رنگین کمانِ آسمان مشاهده کردم. شب‌های پاییزی که می‌توانست شاهدِ قدم‌زدن‌های عاشقانه باشد، شد، قتلگاه احساساتِ عاشقانه و نم‌نم بارانِ ریزِ پاییزی، تمامِ باورِ مرا به عشق و دوست داشتن‌های تقلبی روزگار، مرطوب ساخت. کی و کجای این روزگارِ پررنگ، می‌توان دنیای قشنگِ رنگ‌های پخته‌ی پاییزی را به خاکستری عشقِ سوخته‌ی دلِ بیچاره تعمیم داد؟! اما باز عاشق می‌مانم، باورم این است که میانِ خاکسترهای سوخته و آوار دوباره ققنوس خوشبختی سر درخواهد آورد و من دوباره پاییزِ رنگی را جشن خواهم گرفت؛ شاید در این قالب یا در قالبی دیگر ...
  6. https://share.google/4C6o3PJdhdXOoa75M https://share.google/sZp9ctWXuk82h2z7K https://share.google/HCglbDpnwossEZRPp هر کدوم از نظر شما مناسبتره واسه بنده هم فرقی نداره.متشکرم
  7. درود برای دلنوشته‌م درخواست طراحی جلد مجدد دارم.ممنون https://share.google/images/ZzywTLKHen2dpgodT
  8. و من، آرام‌آرام، در آن شکاف باریکِ روشنایی چیزی شبیهِ تپش را حس کردم. نه تپشِ قلب، صدا، صدای دورِ بازگشتنِ خویش بود. گویی ذره‌ای از من، که سال‌ها در خاکسترِ خاموشی مدفون شده بود، جرئت کرد و از لابه‌لای شکستگی‌ها سر برآورد. هوای سردِ درونم تکانی خورد، و در سینه‌ای که مدت‌ها از باد بی‌خبر بود، نسیمی لرزان گذشت؛ چنان‌که دانه‌ای کوچک در دلِ زمینی ترک‌خورده، تصمیم به جوانه‌زدن بگیرد. هنوز راهی در کار نبود، و نه معجزه‌ای که ناگاه به سراغم آید؛ تنها فهمیدم که می‌توانم، حتی اگر با گامی لرزان از نو برخیزم، و دست بر شانهٔ فردایی بگذارم که سال‌ها پشت در مانده بود.
  9. من از دلِ خاموشی آمده‌ام، از جایی که واژه نمی‌روید، اما درد، بی‌اجازه، حرف می‌زند. از جایی که صداها در دهانِ سکوت می‌میرند و رؤیا، آخرین پناهِ انسان است. در آن اقلیم، زمان پوسیده بود، و من، در خود فرورفته بودم، چون پناه‌جویی که به سایه‌اش پناه می‌برد. هر شکستن را زیسته‌ام، هر زخم را نامی بر خویش نهاده‌ام، و در میانِ خاکسترِ خویش، نوری لرزان را یافتم، نه از جنسِ نجات، که از طینتِ دوام. اکنون باز می‌نویسم، نه برای فریاد، بل برای بازگشت. برای آن‌که به خویشتن بگویم: در فرورجای خاموشی نیز، جان، هنوز، نفس می‌کشد.
  10. مشکلی نیست فقط چرا توی تاییدیه دلنوشته‌ی من درخواست ناظر اومده بود؟؟
  11. در دلِ گورستانِ سکوت که مأمنِ سایه‌ها بود، نشستم به تماشای خویش؛ پیکری شکسته در آغوشِ غبار، و چشمی که هنوز، از عادتِ دیدن، دل نمی‌کند. میانِ ویرانه‌های دلم، ذره‌ای روشن لرزید، نه از جنسِ امید، بل از طینتِ بقا. دستم را بر خاکِ سوخته‌ی وجود کشیدم، و فهمیدم که هنوز گرمی‌ای هست، هرچند اندک، هرچند بی‌نام. در آن لحظه، فهمیدم خاموشی نیز رحم دارد؛ می‌تواند چیزی را در دلِ تاریکی حفظ کند، تا روزی، دوباره بتابد. پس برخاستم، نه با توان، بل با یادِ بودن و در دلِ نفس‌های زخمی، آغازی بی‌صدا نوشتم.
  12. نام دلنوشته: فرورجای خاموشی اثر: م.م.ر(shahrokh) ژانر:فلسفی، عاشقانه مقدمه: با خوردن به شیشه‌ی اندوه، زندگیِ سربریده‌ام در من شکست. کولاکِ دردها به جانم هجوم آورد و مرا به اعماقِ توهمی پرتاب کرد که سال‌ها در کمایِ حرمان و نیستی فرو رفتم، تا آن‌جا که هر رجایی از من، قطعِ رحم کرد. در سایه‌سارِ خستگی، نفسم بویِ خاموشی می‌داد. زمان، همان طنابِ پوسیده‌ای بود، که میانِ من و فردا آویخته مانده بود. هر صدا، پژواکی از فراموشی بود و هر رؤیا، دهانی دوخته بر حقیقت. در خویش خزیدم، همچون پرنده‌ای که از پرواز شرم دارد، و در بی‌هواییِ خویش به مرزِ ناپیدای نیستی سلام کردم. اما از دور، نوری لرزان بر شانه‌ی تاریکی لغزید، و صدایی درونم گفت: «شاید هنوز، ذره‌ای از تو، زنده مانده باشد.»
  13. #پارت صد و سیزده و من هنوز، هر شب با خیال تو می‌خوابم و با دلتنگیِ تو بیدار می‌شوم. دلم در کوچه‌های خاطره قدم می‌زند، شاید جایی میان بغض و باران دوباره تو را پیدا کند؛ رفتی، اما دلتنگی‌ات نرفت، فقط یاد گرفت ساکت‌تر باشد. با این‌همه، تهِ دلِ من هنوز امیدی روشن مانده، شاید روزی دوباره لبخندت را ببینم. تا آن روز، نامت آخرین واژه‌ی هر دلتنگی من خواهد ماند... پایان دلنوشته‌ی دلتنگی. با تشکر ویژه از دوست عزیزم مژگان جان و تمامی اعضای دوست داشتنی گروه فرشتگان.
  14. #پارت صد و دوازده بی‌تو جهان رنگی ندارد؛ چرا که تو هنرمندترین نقاشِ زندگی هستی. بی‌تو جهان طعمی ندارد؛ زیرا تو آفریننده‌ی تمامی مزه‌های خوشِ این دنیایی. هرچند خود تلخی‌های روزگار را تجربه کرده‌ای، اما آغوشت همواره امن‌ترین و آرام‌ترین پناهِ جهان است. دستانت، نمادِ آفرینش و سازندگی‌ست و حضورت، سرچشمه‌ی مهر و امید. ای آن‌که پس از خدا، خالقِ بسیاری از نیکی‌های این جهانی… ای زن، زیباترین جلوه‌ی خلقتِ پروردگار… روزت گرامی باد.
  15. #پارت صد و یازده خانه‌خرابِ عشق تو شدم... این ویرانی، زیباترین رویاست برای دلی که سال‌هاست بی‌تپش مانده. بی‌نوایم من، در انتظار سجده‌ای به عشقت؛ بیا... منجی جاودانه‌ی قلب من باش. تو معنای همه‌ی وجودمی، و بی‌‌تو، منی برای بودن ندارم. نفس‌هایم بی‌دلیل‌اند وقتی نامی از تو نیست. بگو کجای این کره‌ی خاکی باید در انتظار آمدنت بمانم؟ کجا باید دلم را بسپارم تا تو بیایی و آرامش را به آن بازگردانی؟ عشق من، جهان من، تمام من!
  16. #پارت چهارم حواسش جمع یلدا و جر و بحثش با اون دو عضو پلشت محله شد. - دختر نباید ترسو باشه، الان کل بچه‌ها داخل آبن. مهدی خلی هم با اون هیجانی حرف زدنش که باعث میشد کلی آب دهانش بپاشه بیرون، ادامه‌ی حرف محمود رو گرفت. - رودخونه عمقی نداره که بترسی، نترس غرق نمیشی! و با قیافه‌ مسخره‌ش شروع کرد به قاه‌قاه خندیدن! به سمتشون شروع به شنا کرد تا این مگس‌های مزاحم رو از گل زندگیش دور کنه که هنوز به اونا نرسیده، با نگاه مشکوکی که بهم انداختن از دست و پای یلدا گرفتن و اون رو انداختن توی آب. درست که رودخونه زیاد عمیق نبود ولی با این طرز انداختن و شوکی که به یلدا وارد شد رفت زیر آب. نفهمید چطوری به سمتش پرید و از زیر آب کشیدش بالا! هنوز هم اون نگاه ماتش توی نظرش تازه‌ست. تا یلدا رو به تخته‌سنگ نزدیک به خودشون رسوند و روش نشوند، با خشم به سمت اون دو نفر مردم آزار دوید. - مگه مرض دارین عوضیا! مشت رها شده‌ش به گونه‌ی محمود نرسیده، بچه‌ها جداشون کردن و نذاشتن دق دلیش رو سر اون دو تا خالی کنه. اون دو تا هم احتمالا قبل از فهمیدن و دخالت یاسر، صحنه رو ترک کردن ولی هنوز خنده‌های مورددار محمود که به سمت یلدا حواله میشد، توی سر و گوشش پیچ می‌خورد. دوباره به سمت یلدا برگشت و نفس زنون به چهره‌ی خیس وحشت زده‌ش نگاه کرد. - چیزیت که نشد! یلدا پلک زد و یه قطره اشک از چشمش پایین افتاد، ولی اون سریع دستش رو گرفت و با تاکید گفت: - اگه پیششون بترسی بیشتر اذیتت می‌کنن. الانم اگه به من اطمینان داری، بذار بیارمت توی آب تا بفهمی بیخودی می‌ترسیدی. فکر نمی‌کرد این دو تا کلوم حرفش، این‌جوری روی دختر کوچولو تاثیر بذاره که اون یکی دستش رو هم خودش بذاره توی دستش و اجازه بده که با هم وارد آب رودخونه بشن. جالب بود که بعد چند دقیقه کلا ترسش ریخت و کم‌کم با آب آشتی کرد. از اون روز به بعد یلدا با دخترای محل توی آب بازی هم شرکت کرد و دیگه یادش نموند که یه زمونی از رفتن توی آب واهمه داشت. دستی به روی صورتش کشید که بر اثر برنامه‌های صبحگاهی پادگان، آفتاب سوخته شده بود. بعد تموم کردن سربازیش قصد داشت واسه دانشگاه خوب درس بخونه و شیلات قبول شه تا بتونه توی ماهی‌سرا کنار باباش به کار مشغول شه، اما خیلی دوست داشت اول از یلدا خیالش راحت بشه که این مدت رو براش صبر می‌کنه. اون یلدا رو از همون بچگی فقط برای خودش می‌خواست و می‌دونست که یلدا هم کاملا از نیت قلبیش باخبره. کاش این چند سال زود بگذره و اون هم به آرزوی دلش برسه و یلدا سهمش تا دیگه شب‌ها بدون کابوس از دست دادنش سر به بالین بذاره. قبل رفتن به سربازی وقتی با کلی کشیک دادن تونست اون رو توی کوچه پشتی خونشون غافلگیر کنه تا بهش نزدیک شه، دختر کوچولو که دیگه داشت واسه خودش خانومی میشد، کلی سرخ و سفید شد و سرش رو انداخت پایین. خودش رو به سمت یلدا کشوند و در حالی که به چهره‌ی زیبای خجالت زده‌ش نگاه می‌کرد با کلی حسرت و دلتنگی لب باز کرد. - یلدا هفته‌ی بعد باید برم شیراز چون سربازیم اون‌جا افتاده. یلدا بدون اینکه سرش رو بالا بگیره، جوابش رو داد. - آره خبر دارم، خاله منیر به مامانم گفته بود. لبخند زد، با وجود استرسی که از پیدا شدن کسی توی خلوتشون داشت. - دلم برات تنگ میشه، فقط می‌خوام این مدت که نیستم، خیالم جمع باشه تو هم منتظرم می‌مونی. این‌بار سرش رو بالا گرفت و شراره‌های آتیشی سیاهش رو به چشمای غم گرفته‌‌ی پسرِ دلتنگ، هدف گرفت. - به سلامتی بری و برگردی. جوابش این نبود، پس با اصرار تکرار کرد. - هستی تا بیام مگه نه؟! کمی لب‌های یلدا کش اومد ولی از پهن شدن بیشترش خودداری کرد. - من هنوز کلاس اول دبیرستانم، کلی باید درس بخونم. بی‌ربط جواب داد ولی هم دلش گرم شد و هم لبخند راحتی روی لب‌هاش نقش بست. خوبه که دختر کوچولو فقط به فکر درس خوندنه و به چیز بیشتری دل مشغولی نداره؛ همین خیالش رو جمع کرد که با فراغِ خیال به سربازیش برسه. وقتی از حموم اومد بیرون به تدارکات مامانش روی میز نگاه کرد که انواع و اقسام خوراکی رو واسه تک پسرش مهیا کرده، یه لحظه یاد دستبند چرمی که از مرتضی توی پادگان بافتش رو یاد گرفته بود، افتاد که چطوری باید به دست صاحبش برسونه؟! کاش که خوشش بیاد و بتونه خودش اون رو به دور مچ قشنگش بندازه.
  17. #پارت صد و ده من زنی هستم که دیگر اشک مرهم زخم‌ها و دردهایم در زندگی نیست. غمم‌ را طور دیگری در من می‌توانی ببینی، غم را در کلامم احساس می‌کنی، آن‌گاه که شاعری پر از غزل شده‌ام. غم را در لباسی بافته شده از تار و پود بر تن دخترکی خردسال بازیگوش، غم را در پارچه‌ای که با دستان مرتعشم بریده و دوخته می‌شود، غم را در دستمالی می‌توانی ببینی که با آن به جان خانه افتاده و گرد و غبار از در و دیوار زدوده می‌شود. من زنی هستم که دیگر اشکم سرازیر نمی‌شود و غمم را با کلافی از درد هر صبح از نو در قلاب زندگی سر می‌اندازم.
  18. #پارت صد و نه گاهی حتی یک پیام کوتاه، یک دوستت دارم ساده، یک قلب قرمز پایین عکس دلتنگی، می‌تواند نور شود، آرامش شود، امید شود، عشق شود و دنیایی را پُر از روشنایی کند، تنهایی را پ‍ُر کرده و وجودی را پُر از احساس خوب سازد؛ پس همیشه باش، جاری، ساری و جاویدان!
  19. #پارت صد و هشت تو چطور توانستی آرامش خاطر پریشانم باشی، وقتی که از پشت شیشه‌های مجازی دیدمت، آرامش مانند نسیم، قاره‌ها را درنوردید و بر قلب دلتنگ من وزید تا تنهایی‌هایم را با حضور خیال تو رنگی سازم.
  20. #پارت صد و هفت من زنی هستم در دل تاریخ زندگی‌ام از رنج و درد درآمیخته شدم، آن‌گونه که برای ساختن زندگی وابستگانم از خود گذشتم، از عشق از آرزوها از آرمان‌ها و امیدهایم، من گذشتم تا اطرافیانم ایده‌عال‌تر زندگی کنند و به جایی برسند که من نرسیده‌ام. شاید قدرم را ندانند، ولی من جز این مسیر پر تلاطم عاشقی به راه دیگری قدم نخواهم گذاشت.
  21. #پارت صد و شش مادر همان فرشته‌ایست که بالش را در این دنیا جا گذاشته است. هر دفعه که ما را بوسیده، انگار فرشته‌ای آسمانی بوسه زده بر صورت ما، خدا همگی این فرشته‌های عروج کرده بر روی زمین را سالم و شاداب نگه دارد.
  22. من مریم محرمی (شاهرخ)کاربر انجمن نود هشتیا، نویسنده رمان احتمال صفر امکان تعهد میدم رمانم در انجمن منتشر شده و هیچگاه درخواست حذفش رو نداشته باشم. با تشکر از زحمات شما🙏
×
×
  • اضافه کردن...