-
تعداد ارسال ها
509 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
# پارت یازدهم مامان با وسواس ساک مشکی سربازیش رو از وسایل و خوراکیهایی که دور خودش چیده بود، پر میکرد. کنارش روی زانو نشست و به چهرهی گرفتهش نگاه انداخت. - اگه به غیر منِ بچهننه، یه دختر گیسو کمند داشتی، هیچوقت تنها نمیموندی منیر خانوم! دست مامان که داشت پاکت آجیل رو توی ساک فرو میکرد، ثابت موند و سر به سمتش کج کرد و از گوشهی چشم نگاش انداخت. - تو تموم امید من و باباتی علی! یادت باشه دلنگرونی من با این شوخیات کم نمیشه. پلکهاش رو به هم فشرد و خودش رو درست مقابل مامان کشوند. راحت چهارزانو روی فرش پذیرایی نشست و دستش رو روی دست لرزون مامان گذاشت. - قربونت بشم من نزدیک یکسال و نیم دیگه باید این مسیر رو برم و بیام، نباید که هر دفعه با اومدن و رفتنم، اینطوری دل آشوبه بگیری. چشای عسلی مامانش پر شد، ولی چشم ازش گرفت و دوباره مشغول چیدن ساک شد. - از این آجیلها زیاد برات گذاشتم، به دوستات هم بده بخورن حتما! بحث رو عوض کرد که از ریختن اشکاش جلوگیری کنه، پس اونم به تایید کلامش سر تکون داد. بعد به دنیا اومدنش، شرایط جسمانی مامانش دیر به حالت قبل برگشت و بعدها هم هر چه تلاش کردن، دیگه بچهدار نشدن. یکی یه دونه موندن اون نه تنها باعث دست انداختنش پیش بچههای محل شد، بلکه حساسیت بابا و به خصوص مامانش نسبت به اون رو همراه داشت که خودش هم بابتش بارها اذیت میشد. شاید اگه خواهر یا برادری داشت، مامانش هم اینهمه به اون وابسته نمیشد که با دوری ازش اینجوری به هم بریزه. بعضی وقتها از مرخصی اومدن پشیمون میشد؛ چون موقع برگشت به پادگان، قیافهی غصهدار مامانش بدجور روی اعصاب و روانش خط میانداخت. توی آشپزخونه دوتایی نهار میخوردن. مامان براش قرمهسبزی درست کرده و مقداری هم براش کنار گذاشته بود که توی راه بخوره. بابا زنگ زده بود که بعدازظهر واسه راهی کردن اون خودش رو میرسونه، چون واسه نهار برای مراسم ختم پدر همکارش دعوت شده بود. - میگم مامان چی توی این قرمهسبزیهات میریزی اینهمه خوشمزه میشه؟! اون چیزی که توی پادگان بهمون میدن رنگ و مزهی حنا میگیره! منیر خانوم بلند خندید و قاشقش رو توی بشقاب گذاشت. - از دست تو علی! چه ربطی به حنا داره قرمهسبزی؟! با اشتها قاشق بعدی رو توی دهنش گذاشت و با تاکید گفت: - خانوم خانوما شما که نخوردی ببینی چه مزهی داغونی میده، والا الکی نمیگم. مامانش سر پایین انداخت و به محتویات بشقاب نگاه متاثری انداخت. - خدا بیامرز مادرم میگفت، قرمهسبزی دستپخت مادر هر کی، واسش بهترین غذای دنیاست، حتی اگه از نظر بقیه بدترین نوع پخت رو داشته باشه. با نوشیدن یه لیوان آب، لقمههای پشتهم از غذا رو که بیفاصله خورده بود، به سمت معده پایین فرستاد. - خدا رحمت کنه مامانت رو، ولی من مطمئنم دستپخت تو رو هر کی بخوره، همین نظر رو داره. مامان سر بلند کرد و با یادآوری موضوعی لبخند زد. - اتفاقا هفتهی پیش که باز نهار تنها بودم، زنگ زدم به پری خانم و یلدا که بیان پیشم. یلدا هم از قرمهسبزی خورد به مامانش گفت طعم قرمهسبزیهای خاله منیر خیلی خاص و خوشمزهست! برق افتاد توی چشماش و لبخند روی لبش کش اومد. - چه خوب که من و یلدا هم سلیقهایم پس! مامان چشمکی به روش زد و گفت: - بله، بر منکرش لعنت! دوباره با تمرکز به روی میز انگار موردی یادش اومده باشه که چشماش رو تنگ کرد. - وقتی ما توی پذیرایی بودیم و یلدا اومده بود آشپزخونه دوباره لیوانای چای رو پر کنه، پری یواشکی بهم گفت واسه یلدا خواستگار اومده. حالش یکهو گرفته شد و اخماش توی هم رفت. قاشق از دستش توی بشقاب افتاد و صدای بدی داد. با حرص دستی دور لبش کشید؛ انگار هر چی خورده بود، همون لحظه از دماغش زده بود بیرون. - توی این سن چه خواستگاری! مامان که از عکسالعمل هیجانی اون متعجب شده بود، تندتند پلک زد و سر تکون داد. - هول نکن بابا، خودش رد کرده بود. حتی میگفت اصلا پیش یاسر و یلدا حرفش رو هم نزده. کمرش رو به صندلی نهارخوری چسبوند و نفسش رو خالی کرد. چشمی به اطراف آشپزخونهی همیشه مرتب خونه چرخوند. - خداروشکر که یاسر هم حساسه، نمیذاره هر کس و ناکسی در خونهشون رو بزنه. مامان اینبار به روش با شیطنت چشمک زد. - از کجا معلوم راضی باشه که خواهرش رو بده دست تو؟! به مامان چپچپ نگاه کرد. - بیا توی تیم ما منیر خانوم! خندهی مامان پر رنگتر شد، اما ناگهان مکث کرد. - ولی پری از این متعجب بود که میگفت خانم آشتیانی از خونوادهی محبی شاکی بود که بارها ازشون خواسته چون با اونا همسایهن پا پیش بذارن واسشون، ولی هر بار دستدست کردن! گوشش زنگ زد و چشماش از شک جمع شد. منظورش به محمود و خونوادهش بود. - آشتیانی کیه مامان؟ یلدا رو از کجا میشناسن؟! مامان لیوان مقابلش رو از آب پارچ پر کرد و یه جرعه ازش نوشید. - پسر دایی بابای محمود میشن انگار، ولی با زهرا خانوم اینا هم خونوادگی دوستن. توی جشن تولد مهشید دعوت بودن و اونجا یلدا رو دیدن و واسه پسر بزرگشون نشون کردن. اینکه محمود راضی نشده که فامیلشون به خواستگاری یلدا بره، توی دلش حرص و نگرونی با هم به زد و خورد پرداختن. دلآشوبه از این به بعد دست از سرش برنمیداشت و هر بار با شنیدن این اخبار، اعصابش متشنج میشد. دستاش مشت شد و چشمای مامانش روش دقیقتر، انگار حالش رو فهمید که خواست خیالش رو راحت کنه. - حالا نمیخواد اخمات رو توی هم کنی، پری میگفت به غیر مخالف بودن یاسر واسه خواستگار راه دادن به خونهشون، خود یلدا هم فکر و ذکرش فعلا درس خوندنه. ناخواسته نیشش باز شد و از روی صندلی بلند شد. بشقاب خورده شدهش رو به دست گرفت تا توی سینک بذاره. - دختر خوب به این میگن، فکرش فقط ادامه تحصیله. منیرخانوم غشغش خندید و بعد مکثی مصلحتی ادامه داد. - آره جون خودت، بچه پررو! *** -
در ژرفنای این نرسیدن، حقیقتی تلخکام نهفته است؛ حقیقتی که آدمی هرچه از آن بگریزد، باز در سکوتِ جان به کمین نشسته است. دل درمییابد که رنج، نه واقعهای بیرون از او، بلکه سایهای ذاتیست؛ سایهای که با هر آرزو فربهتر میشود و بر دیوارهی جان میخزد. آنگاه آشکار میگردد که زخم، هدیهی دیگری نیست؛ دشنهایست که خودِ دل از نیامِ تمنّای خویش برمیکشد. و هیچ شکستی ویرانگرتر از شکستهای نهفته در خویشتن نیست. پس رنج، همقدمِ ناگزیرِ دل میشود؛ رفیقی شَبزی که نه میتوانش راند و نه میتوانش فهمید؛ تنها میتوان با وقار پذیرفتش، چنان مسافری که میداند راهِ سپیده، از دلِ تاریکترین ساعت میگذرد.
-
گاه برای کوچِ دل، همین بس که نگاهی از کنار بگذرد، یا آوایی دور، یا حتی اشارهای باریکتر از تارِ نسیم. گاهی پلکی که به ناز فرو میافتد، یا اناری سرخ که در دست کسی میدرخشد، کافیست تا دل از قرارِ خویش برکَند و در آستانهی رفتن بایستد. اما برای سوختنِ دل، برای آن گداختگیِ بیرحمانهای که تا عمقِ جان میرسد، تنها یک دلیل کافیست: رسیدنِ نیافتنی، و تکرارِ بیپایانِ آن… نرسیدن و نرسیدن. و دل، در این میانه، میآموزد که تمامی شورش را میتوان با جرقهای کوچک آغاز کرد، اما خاموشیاش به قیمتِ تمامیِ هستی تمام میشود.
-
درخواست ناظر برای رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست ناظر رمان
درود درخواست ناظر برای رمانم رو دارم.ممنون -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت دهم جمعیت داخل قبرستون کمکم متفرق شدن. بعد از دادن فاتحه، از کنار مزار آقای اشرفی بلند شد. یاسر با کمک رضا، جواد رو به سمت بیرون از قبرستون میبردن. دستی روی موی کوتاهش کشید و آهش رو توی سینه خفه کرد. چند روز پیش که توی آیسییو بیمارستان از پشت شیشه بدن نحیفش رو دید، حدس زد که مهمون امروز و فرداست؛ با این حال الکی به جواد امید میداد که اگه خدا بخواد، باباش دوباره روپا میشه. تقدیر ناظم مهربون محل هم این بود که توی میانسالی از دنیا بره و به پیری نرسه. سرش رو که بالا گرفت، یلدا رو دید که تک و تنها به سمت مقبرهی خونوادگی میره. چشم به اطراف چرخوند. هنوز افرادی، تک و توک سر مزارهای اقوامشون بودن ولی الان بهترین وقت بود که یلدا رو تنهایی ببینه. پیرهن مشکیش رو روی تن صاف کرد و چراغ خاموش به سمت مقبره قدم برداشت. تا به کنار در نیمهباز مقبره رسید، سریع اطراف رو با چشماش رصد کرد و با ندیدن مورد مشکوکی داخل مقبره شد و در رو بست. یلدا که کنار یکی از سه مزار درون مقبره نشسته و انگشتش روی سنگ قبر بود و احتمالا در حال فاتحه دادن با شنیدن صدای در، سرش رو به ضرب بلند کرد و اون رو دید. از کنار در بسته شده، گذشت و فاصلهاش با یلدا رو کم کرد. یلدا به آنی از جا بلند شد و چادر مشکیش رو که روی شونههاش افتاده بود، روی سرش کشید. چشماش روی سه مزار داخل مقبره چرخی خورد. پدر، مادر و قبری که یلدا بالا سرش واستاده بود، دختر این خونوادهی قدیمی و اصیل محله بودن که هر سه در یکروز به علت آتیش سوزی خونهشون به علت نشتی اجاق، جونشون رو از دست داده بودن. این مقبره هم توسط عموی خونواده قبل بازگشتش به خارج کشور واسه این خونواده ساخته شده بود که توی دوران کودکی محل بازی شد واسه بچههای شیطون محل. به یلدا نگاه کرد که از شدت خجالت، گونههاش گل انداخته بود و گوشهی چادرش رو توی دست میچروند. - چقدر چادر بهت میاد یلدا! دوست داشت نگاش کنه تا چشمای درشت زیباش رو ببینه. یلدا نمیدونست چقدر دلتنگشونه که نامردی کرد و همون جور سر به زیر باقی موند؛ فقط اندازهی یه ذره گوشهی لبش کج شد و یه لبخند ریز زد که همونم بیشتر دل واموندهش رو برد. - یادمه بعد اینکه توی بچگی اینجا زندونی شدی، دیگه تنهایی نمیومدی. نگاش کرد؛ اما نه به چشماش، به روی سینهش. - دیگه بزرگ شدم، خودت گفتی! لبخند زد به حرفش، آره بزرگ و خانوم شده، اونقدری که دل بیتاب اون رو بیتابتر کنه. دو قدم فاصلهی باقیمونده رو هم طی کرد. بدن یلدا تکون ریزی خورد و بازم سرش رو پایین انداخت. دستش رو توی جیبش کرد و دستبند چرمی رو بیرون آورد. چشمهای یلدا روی دستبند ثابت موند. - توی پادگان واست درستش کردم، همش منتظر بودم یه فرصتی شه بدم بهت که خدا جورش کرد. اینبار دیگه به چشماش نگاه کرد و آرزوش برآورده شد. واسه داشتن این چشما جون میداد. توی سیاهیش غرق شد و آبی که توی گلو فرستاد پایین، انگار همون موجی بود که به صدا دراومده. - مرسی... زحمت کشیدی! - میشه خودم ببندم دستت؟! بدون گرفتن نگاش گفت و توی دلش خواهش کرد که یلدا هم نگاهش رو ندزده. میخواست واسه مدتی که باز از محل دوره این چشما رو توی ذهنش ذخیره کنه که واسه روزای دلتنگی بهترین درمونشه. یلدا فقط یه کم سرش رو تکون داد به معنای موافقت، که همون باعث جسارت بیشترش شد و دستش رو دراز کرد. یلدا مچش رو به سمتش گرفت، دستبند رو دورش انداخت و بست. دوباره که سر بلند کرد، سر پایین افتادهی یلدا رو دید که به دستبند خیره شده بود. - قشنگه! ممنونم. انگار این فاصلهی کم داشت از خود بیخودش میکرد و نفسش رو ذرهذره تنگتر، عین وقتایی که توی پادگان، دستور ایست میدادن و باید بیحرکت میایستاد که باز یلدا به دادش رسید. چادرش رو روی سر مرتب کرد و در حالی که به سمت خروج قدم برمیداشت، آروم زمزمه کرد. - فعلا خدانگهدار! با خروج یلدا از مقبره نفسش رو خالی کرد و دستش رو محکم دور دهنش کشید. یلدا هیچوقت زبونی ابراز نکرد که دوستش داره ولی همین توجهها و محبتای ریز، دلش رو گرم میکرد. اینکه دستبند رو ازش پذیرفت یه حال خوشی توی این وضعیت و شرایط ناخوشی بهش داد که حاضر بود تا خود شیراز پیاده بره. از در مقبره که بیرون اومد، محمود و مهدی رو دید که کنار درخت سرو قدیمی که بالای مزار مسجدبان سابق محل کاشته بودن، واستاده و این سمت رو میپاییدن. چند متری باهاش فاصله داشتن اما ته دلش یه جوری فشرده شد که سینهش هم سوخت. نکنه یلدا رو دیده باشن و حالا خروج خودش رو از مقبره؟! نگاههای عصبی و مشکوک محمود که احتمال بالای این قضیه رو نشون میداد. یه بخشکی شانس، توی دلش گفت و با انداختن سرش به زیر، مسیر خروج از قبرستون رو به پیش گرفت. -
با اینهمه، چه سرّ نهانی است در این اسارت که آدمی را، با وجود اشتیاقِ رهایی، باز به همان زندان میکشاند؟ شاید دل، ورای عقلِ مغرور، به حقیقتی کهن واقف است: آزادیِ مطلق سرابی است فریبنده، و انسان برای معنای وجودی خود محتاج زنجیری نامرئی است. معشوق اگرچه قفس است، اما قفسی آینهگون که اعماقِ پنهانِ ما را بیرحمانه عریان میسازد؛ زیرا عشق نه راهی به گریز، که مسیری به معرفتِ خویشتن است. سفری صعودی و سقوطی، فروزان و تباهگر، که انسان را از پوچیِ سطحی به مغاکِ حقیقت میکشاند. پس اسارت در دامِ معشوق، نه محکومیت، که مطلعِ آگاهی است؛ آغازی پر رنج اما ناگزیر، که بیآن هیچ دل سرگردانی به مرتبهی انسان شدن نمیرسد.
-
خواستم امشب در غبار مستی گم شوم تا لحظهای فراموش کنم، که در این گیتیِ وارونه، آوارهترین ساکنش منم؛ در بهدرِ سرنوشت، دیوانهدل و سادهباور، آنکه بیمحابا دل میبازد، بیآنکه اندکی در عواقبش تأمل کند. نمیداند این رشتهی ناپیدای عشق، او را تا کدام ناکجاآباد خواهد کشاند؛ و فرجامش چه خواهد بود جز اسارت در حصار معشوق، معشوقی که نهتنها دلش را به یغما برده، که آزادیاش را نیز بر بادهای بیرحم تقدیر سپرده است.
-
در همین تناقضاتِ هستیشناختی، در همین مبارزاتِ درونیِ بیپایان، چیزی در دل این تحولات مرا به سوی بیکرانگیای نامعلوم میکشاند؛ گویی که در هر لرزش و تلاطم، دنیای نوینی در درونم به شکلی دیگر متولد میشود. شاید این همان فرآیندِ تولدِ از نو باشد، جایی میان زوال و آفرینشِ دوباره، جایی که هیچچیز همچون گذشته نخواهد بود و هر آنچه که به نظر ثابت میآید، در چرخش بیپایانِ تقدیر، نابود میشود. در این میان، من به دنبال آن لحظهی گمشدهای هستم که در آن، نه کشمکشی باقی باشد و نه آشوبی از زمان و مکان، تنها آرامشی مطلق که در آن، در آغوش تو، خود را همچون جزءای از کیهانِ عظیمتر احساس کنم؛ همانطور که در دریا غرق میشوم، اما در هر موج، وجود خود را بازمییابم. برای رسیدن به این بیکرانگیِ سرشار از سکونِ مقدس، بیوقفه به سوی تو شنا میکنم؛ همچون موجی در جستوجوی ساحل، که از طوفانها و تلاطمها فارغ، تنها در جستجوی سکوتِ آگاهی است.
-
هر گام به سوی تو گویی گامی به سوی نقطهای از دوزخ است که هنوز نه در آن هستم، نه از آن خارج. هر نگاه، همچون پرتوی از کرانههای نیلگونِ تاریکی است که هرچند کوتاه، تمام فضا را میسوزاند. در این لحظهها، احساس میکنم که به همان اندازه که در تو غرق میشوم، از خودم در هزارتوی بیزمانی فاصله میگیرم. انگار که هویتم در برابر دیدگانت به تبخیر محض میرسد و در کالبدی دیگرگون و ناشناس تجلّی میآفریند. چگونه ممکن است که در همان لحظهٔ استحاله و گمگشتگی، ردّی از خویشتن را بازیابم؟ گویی در این تداخلهای هستیفرسای میان من و تو، هر ذره از وجودم به جستجوی خویش برمیخیزد؛ اما هر بار در آینهای مُنکَدر و منشطر، تنها انعکاسی از خویشتنِ از ریشهکنده را درمییابد.
-
در این لحظاتِ دوگانه و آشفته، گویی در مرز میان فنا و بقا ایستادهام، در جایی که نه مرگ را به طور کامل پذیرفتهام و نه در حیاتِ آغشته به تباهی، جایی که در آن هیچچیز ثابت نیست و هر لحظه همچون نوری از کرانههای بیپایانِ شب در حال انحراف است. هرچند که در سکونِ بینهایت و سرگیجهی آسمانیِ درهمشکسته فرو میروم، اما درونم همچنان آتشی مرزی و نامرئی شعلهور است؛ آتشی که به نظر خاموش شده، اما همچنان از زیر خاکسترهای خویش به زبانهکشی و غرش میپردازد، همچون هیولای پنهانی که در دل تاریکیِ ناشناخته به تپش در آمده است. هیچچیز به همان شکل که بود، باقی نمیماند. حتی آن لحظهی ساده و بیگمانِ دیدار، اکنون همچون پروانهای است که از میان آتش و دودِ ناپیدا برخاسته، در هوای گنگ و بیکرانِ تسخیرناپذیر به رقص درمیآید. گویی هیچ چیز نه آغاز دارد و نه پایان، بلکه در گردابِ زمانی معلق است که در آن، مرزها محو میشوند و معناها در هم میریزند.
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنون عزیزم لطف کردین- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
فقط من نتونستم توی دلنوشته م تصویر رو به اشتراک بزارم. مشکل از کجاست؟؟- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
ممنون دستتون درد نکنه.🙏- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت نهم - کی گفته مال شماست؟! مگه خریدینش! قبل اینکه داریوش چیزی بگه، محمود دو قدم بهش نزدیک شد. لبخند کجی زد و گفت: - اگه ما رو هم بازی بدی مشکلی نداریم، مثلا من توی خالهبازیتون بشم شوهرِ تو، یلدا! مهدی خُلی با شنیدن این حرف مسخرهی محمود غشغش خندید و خندهش مثل جرقه افتاد به جون بقیهی پسرا. صدای خندهها توی فضای بستهی مقبره پیچید. دخترا که ترسیده بودن، یکی یکی وسایلشون رو رها کردن و از مقبره زدن بیرون. آزاده آخرین نفر بود که قبل بیرون رفتن از در برگشت به سمتش و گفت: - ولشون کن یلدا، بیا بریم. با همون جسارت مردمک چشماش رو حتی یه اینچ از چشای محمود دور نکرد و تنها سرش رو به علامت نفی بالا انداخت. زورش میومد که محمود با این حرفای زشت، دوستاش رو میترسوند و با قلدری به چیزی که میخواست، میرسید. حتی دوستاش فرصت این رو پیدا نکردن که وسایلشون رو جمع کنن و ببرن و این آتیشش رو تندتر کرد. - زر زیادی نزن محمود تره، من که واست تره هم خرد نمیکنم. این جمله رو دیشب از دهن باباش شنیده بود؛ وقتی داشت برای مامانش از دعوایی که توی فروشگاه شده بود تعریف میکرد. ازش خوشش اومده بود مخصوصا که لقب محمود رو توش داشت و وقتی از مامان معنیش رو پرسید، گفت یعنی به طرف و حرفش هیچ اهمیتی ندی. پسرا با شنیدن حرفش به «اوه» و «اوف» افتادن و دوباره خندهها بلند شد، ولی محمود نخندید و با یه حرص عجیبی نگاش کرد و گفت: - حالا که به من محل نمیدی منم اینجا زندونیت میکنم، تا این روحه بیاد به خدمتت برسه! با یه بیشکنی که زد، کل پسرا مقبره رو خالی کردن و قبل بیرون رفتن خودش، سرش رو یه کم به سمت اون خم کرد و آروم گفت: - بگو غلط کردم محمود خان که آقات ببخشتت! نتونست جلوی باز شدن بیموقع زبونش رو بگیره. - غلطم کردی! محمود یه ابروش رو بالا انداخت و معلوم بود دیگه حرصش لبریز شده. - یعنی منو دوست نداری تو! چه خوش خیال بود این الدنگ که خلاف این رو انتظار داشت. صورتش درهم شد و با لحن بد جوابش رو داد. - بدمم میاد ازت! محمود بیهوا، زرتی پرید بیرون و در رو بست. هول کرد، به سمت در دوید و از پشت دستگیرهش رو کشید، اما تکون نخورد. صدای ساییده شدن فلز اومد؛ محمود داشت با یه سیم، دو لنگهی در رو از بیرون به هم کیپ میکرد. اصولا از اینجا نمیترسید ولی خب هیچ وقت هم تنها توش گیر نکرده بود که چند تا پسر شیطون هم از پشت در صداهای ترسناک دربیارن و بخوان اون رو به اومدن روح، قبض روح کنن. ترس مثل آب یخ ریخت توی تنش. تنفسش تند شده بود. صدا میزد ولی صداش توی گلوش میمرد. اشکش سرازیر شد و با دو دست، دستگیره رو کشید تا شاید راه نجات پیدا کنه که پیدا شد. صدای داد علی که نزدیک و نزدیکتر شد و بعد صداها با هم قاطی شد و کمکم به کتککاری کشید. چند قدم از در عقب رفت، خشکش زد؛ دلش میخواست ببینه بیرون چه خبره که همون موقع در باز شد. آزاده رو تو چارچوب در دید که با صورت رنگ پریده نگاش میکنه. - بیا بیرون یلدا! تا از اونجا پرید بیرون، پسرا رو در حال فرار دید و علی که روی زمین افتاده بود و لباساش خاکی شده بود. آزاده نفسنفسزنان گفت: - تا گفتم یاسر داره میاد... بدبختا ترسیدن و در رفتن. به صورتش نگاه کرد و با وحشت لبش رو گاز گرفت: - به داداشم گفتی؟ آزاده دستی به چشای خیسش کشید و گفت: - الکی گفتم در برن. فقط رفتم دنبال علی و به اون گفتم. به سمت علی چرخید که واستاده لباساش رو میتکوند. - عوضیای ترسو، زورشون به چند تا دختر میرسه. علی همیشه شگفتزدهش میکرد، چون بعضی وقتا شجاعتی از خودش نشون میداد که به جثهش نمیخورد. به سمتش پرید و از بازوش گرفت. - علی تو رو خدا به یاسرمون نگو، اگه بفهمه من رو دعوا میکنه. نگاه علی یکهو مهربون شد و سرش رو به تایید تکون داد. به آرومی جوابش رو داد که انگار قصدش این بود، دل اون رو قرص کنه و خیالش رو راحت. - باشه فقط دیگه تنهایی اینجا نیا یا قبلش به من بگو. میشد این آدم رو از همون بچگی دوست نداشت؟! *** -
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
اسم دلنوشته هم فرورجای خاموشی هست نه فراموشی🙏- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
عزیزم shahrokhاسم مستعارم توی سایته بی زحمت (ر.م.م)رو هم کنارش بزنید.ممنون- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
هر کدوم با کیفیت تره. ممنون- 16 پاسخ
-
- 1
-
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت هشتم بوی خاک با فضای سنگین گورستون محل مخلوط شده و حس ماتم و عزا رو بیش از حد تحمل به وجود آدم تحمیل میکرد. اکثر آدمایی که توی محل میشناخت توی این مراسم شرکت کرده بودن. خانمِ آقای اشرفی با سه تا بچههاش مزاری که توی چند دقیقهی قبل، جسد بیجان سرپرست خونواده رو دربرگرفت، توی بغل گرفته و خاک بر سر و روشون میپاشیدن. اشکها با آهی تلخ از چشمای سیاهش به روی گونه چکه میکرد و قلبش مدام فشرده و سنگین میشد. آقای اشرفی نه تنها ناظم سابق مدرسهی محل، بلکه یکی از معتمدترین آدماش بود که از مرد و زن و کوچیک و بزرگ به ایشون احترام میذاشتن. به قول مامانش خدا گلچین روزگاره و انگار آدمای خوب و مثبت عمر دنیایی کوتاهی دارن. یاسر رو دید که به سمت جواد، پسر بزرگ خونواده خم شد و اصرار به بلند کردنش از روی خاک پدر رو داشت. دلش برای دو تا دختر آقای اشرفی بیشتر درد گرفت که توی سن نوجوونی بابای مهربونشون رو از دست داده بودن. - یلدا اونجا رو باش، یکی نگاش همهش روته! با تلنگر آزاده که زیر گوشش نجوا کرد، حواسش رو جمع کرد به مسیری که چشمای میشی رنگ آزاده اون سمت رو هدفوار نشونش میداد. صورت آشفتهی علی با غمی که میدونست از فوت آقای اشرفی اینطور پریشونش کرده، مقابل چشماش خودنمایی کرد. با وجودی که آزاده درست گفت و چشمای علی درست روی اون تنظیم شده بود و حتی حس گرمیش رو از این فاصلهی نه چندان نزدیک احساس میکرد، از زیر چادر مشکی با آرنج به پهلوی اون کوبید. - چی میگی تو؟! الان توی این موقعیت وقت این حرفاست؟ با اینکه فشارش تا این حد نبود، ولی آزاده طبق معمول اغراق کرد و صورتش رو طوری جمع کرد که انگار چه ضربه دستی خورده. - چته وحشی؟! اصلا به من چه که هر جا میچرخی علی مثل دوربین تو رو رصد میکنه! از پس زبونش که برنمیاومد، پس ترجیح داد کشش نده و با یه چشم غره بحثرو تموم کنه. درخشان و مژگان هم خودشون رو به جمع اون دو تا رسوندن و مژگان نرسیده ناله کرد. - وای خدا چه روز نحسی بود امروز! بیاید بریم مسجد محل که قراره نهار رو اونجا بدن. درخشان که با چادر سر کردن مشکل داشت و مدام باهاش درگیر بود، ادامهی حرف مژگان رو به دست گرفت. - چند تا از دخترا زودتر رفتن وسایل قسمت زنونه رو آماده کنن. ما هم بریم کمک! به متلاشی شدن جمعیت زیادی که واسه خاک سپاری توی گورستون قدیمی محله جمع شده بودن، نگاهی چرخوند و بعد صاف کردن سینهش از گرد و خاکی که توش نشسته بود، گفت: - شماها برید من برم مقبره خونوادگیه، خیلی وقته سر نزدم... اونجا یه فاتحه بدم. آزاده باز بیموقع بهش متلک پروند. - فقط یاد خاطرات بچگیت نیفتی زیاد بمونی توش، که مشکل سازه! نه حوصلهی کلکل داشت و نه حس خنده و شوخی، ولی دو دوست دیگهش یواشکی زیر چادر نیشخند به روش زدن. به سمت مقبره به آهستگی قدم برداشت و انگار تلنگر آزاده بر عکس روش جواب داد که یاد اون خاطرهی بچگیشون افتاد. نه سالش بود که مثل بقیهی روزای تابستون بعد از تپه نوردی که با دخترا انجام داده بودن، به سمت مقبره روونه شدن. چند متری که از مقبره به سمت بالای گورستون میرفتی، به یه تپهی کوچیک میرسیدی که واسه دختربچههای اون زمون یه تفریح درست و درمون توی روزای بلند تابستون حساب میشد. یاسر بارها دعواش کرده بود که سر ظهری با دخترا قبرستون نیاد، ولی گوشش بدهکار نبود. توی اولین فرصت که مامانش به خواب نیمروزی میرفت، به جمع دوستاش ملحق میشد و کوهپیمایی به قول خودشون رو از سر میگرفتن و چقدر هم بهشون مزه میداد. تا نزدیک مقبره رسیدن، زهره رو دیدن که کلی اسباب بازی پلاستیکی، ظرف و ظروف توی دستش جمع کرده و روی صندلی چرخدارش نشسته بود. مهری هم پشتش واستاده بود و معلوم که اون کمک زهره کرده تا قبرستون آورده بودش. مریم با دیدنشون جستی پرید بالا و پایین. - آخجون یه خالهبازی توپ افتادیم! دخترا با ذوق به هم رسیدن و با کمک هم زهره رو وارد مقبرهی خونوادگی کردن. درش رو بستن و زیرانداز کوچیکی که دست مهری بود رو یه گوشه پهن کردن و بازی رو شروع کردن. چقدر مزه میداد وقتی توی اون ظرفا به عنوان غذا برگای درخت رو خرد میکردن و الکی میخوردن. اصلا فضای اون مقبره واسشون دلگیر و ترسناک نبود، مثل یه خونهی دوستانه که کلی توش بهشون خوش میگذشت. هنوز یکربعی نگذشته بود که صدای کشیده شدن در، توی فضا پیچید. در مقبره با ضرب چارطاق باز شد. قلبش ریخت. محمود و دار و دستهش ریختن تو. گرد و خاک با خندههای نیشدارشون قاطی شد. داریوش با پرروگری داد زد. - کی اجازه داده مقر ما رو تصاحب کنین دختر زرزروها؟! بچهها هراسون از جا پریدن. بعضیا مِنمِن کردن، بعضیا عقب کشیدن ولی اون به محمود نگاه میکرد که با چشمای مسخرهش روش زوم شده بود. زهره و مهری که از اون بزرگتر بودن بایستی جسارت جواب دادن به پسرا رو داشته باشن، اما بیاختیار پاهاش جلو رفت، جلوی داریوش ایستاد و سینه سپر کرد. خواهر یاسر بودن بعضی وقتا بهش جسارتی میداد که اصلاً اندازهی سن و هیکلش نبود و بیش از حدِ واقعیش نشون میداد. -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت هفتم حوله رو دور گردنش انداخت و روی صندلی روبهروی میز رختکن استخر نشست. فضای مطبوع آبی رنگ این محیط همیشه بهش حس رخوت میداد، ولی شنای امروز خیلی بیشتر از دفعات قبل به تنش چسبید و خستگی چند شب و روز پستی که توی پادگان گذرونده بود، از بدنش کند و انداخت دور. واسه اینکه بتونه از مرخصی آخر هفته استفاده کنه، اون نگهبانی چند روزه رو با هر سختی که بود، دندون روی جگر گذاشته و تحمل کرده بود. برعکس دوران آموزشیش که همون شهر خودش بود، دوران اصلی سربازیش رو افتاده بود شیراز و باید حدود دو سال دور از خونه و محله میموند. _ حالا آشهای پادگان شیراز خوردن داره یا نه کاکو؟! به نیشخند کج و کولهی مصطفی چشمکی حواله کرد. _ انشالله به زودی قسمتت میشه و خودت هم نوش جون میکنی! مصطفی دستاش رو روی میز بهم قلاب کرد و با همون لبخند جمع و جور شده، صورتش رو درهم کشید. _ خدایی داداش این یه مورد رو پایه نیستم. ترجیحم به سرباز فراری بودنه! دستی روی سری که مقداری از موهاش دراومده بود کشید و خندید. _ اول و آخر باید این راه رو بری، شنیدی که آش کشک خالته! مصطفی با همون ژست سری به چپ و راست تکون داد. _ جات توی استخر خیلی خالیه، حداقل بمونم تا تو خدمتت تموم شه و برگردی. علی ابرو بالا انداخت. _ یعنی الان به خاطر نبود من و ترست از غرق شدن بچههای مردمه که تن به لباس مقدس نمیدی؟! مصطفی هرهر خندید و به پشتی صندلی تکیه داد. _ من که عمرا توی غریق نجاتی به پای اوستا علی برسم. بیربط به بحثشون سوالش رو پرسید. _شنیدم محمود سربازیش رو خریده، نه؟! مصطفی از جا بلند شد و در دفتر سالن رو بست که سروصدای نظافتچی که توی تایم آخر و خلوتی استخر در حال شستشو بود، به داخل کم بشه. همزمان با این کار صدای آب و بوی کلر هم قطع شد. به سمت علی رفت و دستش رو روی شونهش گذاشت. _ خریده و علاف میچرخه. باباش پیش بابام مینالید که محمود گفته بخر واسم که کاسبی راه بندازم بعدش بهت برمیگردونم، منم به بابام گفتم زهی خیال باطل! مصطفی همونطور که به نیشخند منظورداری که کنار لب علی شکل گرفته بود، نگاه میکرد، یه صندلی پلاستیکی دیگه رو روبهروش گذاشت و نشست. مطمئن رو به چشمای مشتاق علی ادامه داد. _ عرضه کاسبی رو نداره که! دو روز سر یه کاره، فرداش کار دیگه. علی دست به سینه شد و با یادآوری موضوع اصلی که حین شنا هم مدام به مغزش ناخنک میزد، بحث جدید رو کرد. _ حال آقای اشرفی چطوره؟! هنوز بیمارستانه؟! صورت مصطفی توی یه لحظه جمع شد، پوفی ناراحت کشید و نگاهش افتاد زمین. - آره بنده خدا! از من نشنیده بگیر، دکترا جوابش کردن. دستش رو دور لبش کشید که جلوی غم پیشرونده رو بگیره. _ ماه قبل که اومدم مرخصی و رفتم ملاقاتش توی خونهش، حالش زیاد بد نبود. مصطفی هم پلک زد و با حسرت نفسش رو خالی کرد. _ داداش سرطان داره، یه روز میبینی خوبه، فرداش افتاده ولی ایندفعه بدجوری پیشرفت کرده، از پا انداختش. چشماش رو بست و آه کوتاهی کشید. یکی از بهترین آدمایی که توی عمرش باهاش معاشرت داشت که متاسفانه سرطان ریه سلامتی و شادابی همیشگی رو از دستش ربوده بود. حالا با این خبر، تموم حال خوبِ بعد از شنا و بوی آشنای استخر محله، یههو به باد فنا رفته بود. به این فکر کرد که فردا حتما واسه ملاقاتش یه سر به بیمارستان بزنه. *** -
درخواست طراحی جلد دلنوشته فرورجای خاموشی | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
درود برای دلنوشته درخواست طراحی جلد دارم. https://share.google/X3N12cP8zx7Uww6Mn https://share.google/7uhufrsmzGfkolSS8 -
دیدار با تو، شگفتانگیزترین تناقضات جامعهی بشریت را در من پدید آورد. چگونه است که با نخستین تماس دیداری، همزمان در دریایی از سکون و آرمیدگی غرق میشوم و در همان حال، شتابی تند و بیمهار در پی و رگهای وجودم به راه میافتد؟! خون در تنم به جوش میآید و به زهرابهای از هیجان بدل میشود که همهٔ اجزای کالبد را تسخیر میکند. در مرز دوگانگی میان این دو دنیای متناقض، به سردرگمی و تعلیق افتادهام؛ نه میتوانم به آرامش دست یابم و نه میتوانم از این خروش بیپایان رهایی یابم. اما در همین لحظه، از درون توهم و تباهی که مرا در خود اسیر کرده، به ناگاه رهامیشوم و در طوفانی تازه از شور و شعف و التهاب میپیوندم؛ گویی هرچیز به شکلی دیگر متولد میشود.
-
آن زمان که عشق مرا از خود رهانید، چشمانم به گسترهی کمال گشوده شد؛ دیدم هر ذره، پیوندی است با منبعِ نامتناهیِ هستی. اشتیاقِ عاشقانه، پلهای است به درکِ کمال، و هر نور و هر شکوه خلقت، نشانی از وحدتِ ازلی است. ابدیتِ گردان چرخهای است از تجربه و بازتاب، و روح در جستجوی تعادلِ مطلق است، جایی که تضادها در سایهی وحدت حل میشوند. کمال، نه مقصدی دور، که جریان مداومِ کشف و بازگشتِ هستی است؛ و تنها با فهمِ عقلانی و سکوتِ درونی، عاشق و معشوق، وجود و کمال، بیانتها یکی میشوند.
-
و چون جان در فروغِ حضورِ بینقاب افروخته شد، حجابِ «من» چون مهی نحیف در آفتابِ یکتایی ناپدید گشت. آنجا فهمیدم جدایی وهمی بیش نبود، و آنکه میجُست، خود جُستهشده بود. نسیمِ سرمدی وزید و پردهای از چشمِ جان برگرفت؛ دیدم هر ذره به زبانی پنهان، «هو» را در تپشِ خویش میخواند. روح، سبکبال و بیقید، چون پرکاهی سپید، به ژرفای بیکرانِ نور کشیده شد. در آن مکاشفه یقین کردم: عشق تنها راه نیست؛ خود مقصد است، خود سالک و ساقی پنهانی. و سرانجام دانستم رهایی، در تسلیم به همان نوری است که از نخستین دم، بیوقفه مرا میخواند.
-
آنگاه که روح در چنبرهی حیرت مچاله بود، ندای بیچهره از ژرفای ناپیدا برخاست؛ نه صدایی زمینی، بل زمزمهای از ساحتِ غیب که گفت: «آینه شو، تا نور خویش را بیابی.» از پسِ این اشارتِ مینوی، حجابها یکییک برداشته شد، و من در میانِ ریگزارِ تردید، شرارهای از عشقِ نخستین را چون قبسی از آستانِ حقیقت، بر جانِ خستهام احساس کردم. خویش را در گردونهی سیرِ سُبّوح میدیدم، چون ذرهای رقصان در پرتوِ خورشیدِ ازلی. در آن دمِ بیدارباشِ قدسی، فهمیدم که وجود، جز چشمهساری از نور نیست؛ و عشق، همان نَفَسِ پنهانی است که کائنات را از عدم میرهاند. و من، در حضیضی که زمانی گمانش دوزخ بود، به ناگاه بالهای روح را یافتم؛ بالهایی که مرا نه به بیرون، بلکه به درون میبردند، به ساحتِ بیرنگِ حقیقت، جایی که هر ذره تسبیحگوی حضور است. آنجا بود که جانم، در فروغِ آن شاهدِ بیمثال، چون آئینهای صیقلی، به نورِ عشق تجلّی یافت. * * * * حضیض: در این متن به معنای پایینترین مرتبهٔ روانی و وجودی است که سالک آن را سقوط میپندارد، حالآنکه مقدمهٔ عروج و کشف درونی است. قبسی: جرقهای