-
تعداد ارسال ها
509 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
عشق، آن جوهر بیانتهای هستی، از قلمرو فنا در امان است و مرگ و نیستی را یارای تقابل با او نیست. گاه در اعماق جان رخ مینماید و گاه در عمق چشمان اشکبار تجلی مییابد. عشق، چونان رودی خروشان، پس از ورود، دیگر بازگشتی ندارد و هیچ مرزی، او را از پویایی و استمرار بازنمیدارد. در برابر سیل خروشان عشق، انزجار، کینه و تمامی احساسات متضاد رنگ میبازند و چیرگی او ابدی است. حتی در سکوت قبرستان دلها و در اوج خاموشی مرگ، عشق همچنان زنده است؛ حضوری جاویدان که در گوشهای از قلب، بیآنکه نبضی حس شود، آرام گرفته است. او دوباره زاده خواهد شد، در قالبی نو، در زمانی دیگر، تا ازلیّت خویش را باز اثبات کند. عشق، نه یک احساس گذرا، که حضوری متعالی و حقیقتی پایدار در سپهر وجود است؛ نوری که هرگز خاموش نمیشود و در چرخه ابدیت، همواره در تجلی است.
-
جهان، همواره سرشار از مفاهیم و تجربیات گوناگون است؛ چونان مادری که همواره فرزندی در رحم دارد. این مفاهیم، گاه با شادی و شور، گاه با اندوه و سنگینی، و گاه با هیاهو و آرامش، خود را نمایان میسازند. ما نیز در این پهنه هستی، حامل و پرورنده این “فرزندانِ جهان” هستیم. برخی از این تجربیات، چونان زخمی بر تنِ خسته جانمان، اثری ماندگار بر جای میگذارند و برخی دیگر، همچون لبخندی در آسمانِ نیلیِ وجودمان، نور امید میتابانند. گاه، این “فرزندانِ دنیا” را در قنداقِ خاطرات میپیچیم و سالها در پستویِ دل، با خود حمل میکنیم و گاه، برای سبکبار شدن در سفرِ هستی، آنها را در مسیرِ تقدیر رها میسازیم. این زایشِ بیپایانِ جهان، ما را به پذیرشِ این “مِحنتِ دنیایی” فرا میخواند. حتی شادترین لحظاتِ ما نیز با غمی درآمیخته است؛ چرا که این، رسمِ دنیاست برای پندآموزیِ ما آدمیان. این غم و شادی، این درد و لذت، همه و همه، بستری برای تجربه، رشد و تعالیِ روحِ ما فراهم میآورند. در این سیرِ عرفانی، درمییابیم که هر تجربه، هرچند تلخ، بخشی از حکمتِ بزرگِ آفرینش است و ما را در مسیرِ شناختِ خویشتن و اتصال به حق، یاری میرساند.
-
در ژرفای هستی، آنگاه که وجودم در جستجوی معنا سرگردان بود، تو چون نوری تابیدی. دستهایم در آن هنگام، کوتاه از درک عظمت حضورت، اما قلبم شهادت میداد که تو پاداش بیگمانِ نیکوییهایی بودی که از خزانه بیکران الهی بر من ارزانی شد. روزی خواهد آمد، در زیر گنبد کبود آسمان، که در آغوش پر مهرت، معنای حقیقی حضور را درک خواهم کرد. در آن هنگام، نه تنها دستهایم، که تمام وجودم در تسخیر عشق تو خواهد بود. در آن روزِ موعود، هنگامی که سایهها رخت برمیبندند و نورِ حقیقت، عالمگیر میشود، در پناهِ آغوشِ گرمت، تمامِ ترسها و تردیدها رنگ میبازند. آنچنان غرقِ تماشایِ چشمانت خواهم شد که گویی هیچگاه جز این، جهانی را نمیشناختم و پاداشِ تمامِ آن روزهایی که در تاریکی، به نورِ امیدِ تو دل بسته بودم، درخششِ بیپایانِ حضورِ تو خواهد بود که چون خورشیدی در پسِ ابرها، همواره در من میتپید.
-
جهان، آنگونه که بر ما آشکار میشود، آینهای است که شادیاش با غمی دیرینه در هم تنیده است. ما، در سادگیِ اندیشهی خود، به این خیال دل میبندیم که طلوعِ فردا، نویدبخشِ جهانی عاری از اندوهِ امروز خواهد بود. اما حقیقتِ زیستن، در همین اکنونِ پر تلاطم نهفته است؛ در این لحظاتی که گاه با لبخندی گذرا، نقابی بر چهرهی اندوه میزنند. بودن، در همین لحظاتِ آغشته به تیرگی و غبارِ ناامیدی است. این دودها و سیاهیها، حجابی هستند که بر رخِ حقیقت کشیده شدهاند، اما درمیان همین تیره بختیها، گاه پرتوی از رنگینکمانِ هستی، چونان پیامی از جانبِ غیب، از لابلای دودها نمایان میشود و یادآورِ آن است که در دلِ تاریکترین شبها نیز نوری نهان است. زیستن، همین رقصِ ظریف میانِ نور و ظلمت، شادی و غم، امید و ناامیدی است؛ و درکِ این پیوندِ ناگسستنی، شاید کلیدِ رهایی و رسیدن به آرامشِ حقیقی باشد.
-
من به جایی وصل نیستم؛ آنجا که باید رشتهی پیدایش مرا نگه دارد، در خاموشی فرورفته است و من در سکوت و تنهایی، همچون اندیشهای بیصدا، معلق ماندهام. اما در ژرفای این رهاییِ بیسرزمین، نام تو چونان جرقهای متافیزیکی، قانونهای خاموش جهان را برهم میزند. گویی در این خلأ بیپناه، تنها تو هستی که مرا دوباره در مدار بودن مینشانی. هر چه بیشتر از جهان گسستهام، به تو نزدیکتر میشوم؛ چرا که عشق همان نقطهایست که هستی و نیستی در آن با هم آشتی میکنند. تو، فلسفهای از جنس حضور؛ تعریفی که جهان برایش واژه ندارد و من تنها با تپشی خاموش آن را میفهمم. اگر جهان طناب مرا رها کرده، شاید برای آن است که من به دستهای بیمرز تو گره بخورم، به تو که سکوت را معنی میکنی و تنهایی را از صورت یک زخم به شکل دریچهای برای فهم عمیقترِ عشق درمیآوری. و من اکنون در این خلأ آرام، نه در جستجوی جهان، بلکه در جستجوی توام؛ تو که شاید تنها دلیلِ ادامهی بودن منی.»
-
آن روز، بهار نه بازگشتِ یک فصل، که کشفِ دوبارهی معنا خواهد بود. آنگاه خواهیم فهمید، زمستان صرفاً غیابِ گل نبود، امتحانِ حافظه بود؛ آزمونی برای اینکه آیا انسان بیآنکه شکوفهای ببیند میتواند به شکفتن ایمان داشته باشد؟ شاید عشق در نبودنش تعریف شد؛ چرا که حضورِ بیوقفه، ما را از اندیشیدن بینیاز میکند، اما فقدان، اندیشه را بیدار میسازد. پس اگر امروز بهار در ما خاموش است، شاید بذرش در تاریکیِ همین خاموشی ریشه میگیرد. زیرا تاریخ همیشه از دلِ انکار، امکانِ تازهای زاده است، و انسان در عمیقترین شبها، نامِ صبح را اختراع کرده است. باشد که آن نسلِ دیگر نه وارثِ اندوه ما، که وارثِ آگاهی ما باشد؛ آگاهیِ اینکه، بهار پیش از آنکه در شاخهها بروید، باید در جان انسان تصمیم بگیرد که بازگردد.
-
دیگر برای ما نه بهاری مانده است و نه گلی؛ گویی فصلها نیز از معنا تهی شدهاند. بهارِ نارنج دیگر عطر نیست، یادآورِ امکانیست که جهان از آن عبور کرده است. درختانِ گذر، سرخیِ میوه را از حافظهی خون گرفتهاند، و دستها یا در هراس پنهاناند یا در اعتراضِ گره خورده. در ما بهار میمیرد و زمستان به وضعیتی پایدار بدل میشود؛ سکونی که انسان را به پرسش از معنای زیستن وامیدارد. اما شاید این امتدادِ سرد تدارکِ بهاری دیگر باشد، نه برای ما، که برای نسلی از تبارِ آزادی. شاید زمانی دیگر دستانی عاشق، مُشتی بهارنارنج در دستِ محبوبی بریزد، نه فقط برای عطر، که برای اثبات این حقیقت ساده: هیچ زمستانی ابدی نیست، اگر انسان معنای بهار را در خود زنده نگه دارد.
-
اکنون در ژرفای این دریای بیدار، خویش را بازمیآفرینم؛ نه آن سپیدِ سادهی دیروز، و نه این سیاهِ سوگوارِ امروز، که آمیزهای از هر دو، آگاهیِ زاده از رنج. اگر خون جاری شد، برای آن بود که زندگی راهی جز عبور نداشت. و اگر خشم برخاست، برای آن بود که سکوت سالها بر حقیقت سایه افکنده بود. اکنون میدانم: آزادی، واژهای نیست که بر زبان رانده شود؛ حالتیست از بودن، ایستادن بیواهمه در برابرِ هر آنچه میکوشد روح را به انقیاد کشد. و من، از پشتِ آن پنجرهی خاموش، به افقی رسیدهام که دیگر دیوار نمیشناسد؛ افقی که در آن هر موج، آغازی دیگر است.
-
آنگاه، در میانهی آن خروشِ بیامان، دریافتم که دریا نه مقصدِ من، که امتدادِ خویشتنِ من است. موجها، تجسدِ تپشهای فروخوردهای بودند که سالیان سال در سکوتِ پشتِ پنجره انباشت شده بودند. هر ضربهی آب بر صخره، اعتراضی بود بر جبرِ دیوارها. من از گریه آغاز شدم، اما گریه، پایانِ من نبود؛ اشک، صورتِ نخستینِ اعتراض است، پیش از آنکه به فریاد بدل شود.
-
من، روزی در سپیدیِ بیگناهی، با گیسوانِ سیاهِ یقین ایستاده بودم؛ اکنون در سیاهپوشِ سوگِ آگاهی، با مویانی سپید از عبورِ زمان، پشت پنجرهای خاموش به تأملِ خویش ماندهام. دریا مرا فرا میخواند، نه به نجوا، که به جبرِ کششِ بیکرانگی. جاری میشوم؛ نخست قطره، سپس جویبار، آنگاه سیلابی سرخ در امتداد خیابانهای فراموشی. حرکت، قانونِ ناگزیرِ بودن است. میتازم به سوی دریای متلاطمِ اراده، آن خروشِ بیامانِ هستی که نام خویش را در تپش موجها فریاد میزند: آزادی، رهایی از سکونِ تحمیلشده، آزادی، گسستن از جاذبهی ترس، آزادی، تجلیِ انسان در اوجِ خویشتن.
-
شاید آنسویِ مهِ صبحگاهی، آنجا که خورشید آرام بر شانههای کوه مینشیند، ردّ پای تو را بیابم. شاید کنارِ چشمهای خاموش که نامت را آهسته بر سنگها زمزمه میکند، صدایم کنی. من هنوز با کولهباری از امیدِ خسته در امتدادِ افق قدم میزنم، دل به نسیمی میسپارم که بوی حضورت را میآورد. اگر راهها تمامِ فاصلهها را کش دهند، اگر شب ستارهها را میان ما دیوار کند، باز هم در روشنترین رؤیایم دستت را خواهم گرفت. و آن روز، نه صخرهای میان ما خواهد بود نه تلخیِ جدایی؛ فقط دشتی از نور که نامِ من و تو را کنار هم آرام تکرار میکند.
-
کجای این فلاتِ بیانتها، پشتِ کدام صخرهی صبورِ ازل، به تجلّیِ حضورت خواهم رسید؟ در شقایقهای سرخِ فنا یا بر بساطِ سبزِ بقا؟ این منم؛ سالکِ سرگشتهی برزخِ خاک و افلاک، معلّق میانِ هبوط و عروج، چشمبهراهِ پروانههای معنا در سماعِ قدسیِ بهاران. در کدام طریقِ نهان خطوطِ تقدیرِ من و تو در نقطهی وصل تلاقی خواهد کرد؟
-
و من همچنان در تمنّای رسیدنم؛ نه به مکانی معیّن، که به وضعیتی از بودن که نامش در لبخند تو معنا میگیرد. به آرامشی که نه در سکون، بلکه در تداومِ تپشهای سینهات خود را آشکار میکند. به خانهای نه ساخته از دیوار و سقف، بلکه از اطمینان؛ جایی که زمان از شتابِ فرسایندهاش دست میکشد و ترس قدرتِ نامگذاریِ خویش را از دست میدهد. آرزوی من نه تصرّفِ جهان است و نه جاودانگیِ پرهیاهو؛ آرزوی من حدّاقلِ ابدیت است. همین که دستم در دست تو و دل در یقینِ بازگشت باشد؛ یقینی آرام که هر شب به آغوش تو ختم میشود. برای من این تمامِ رسیدن است.
-
دنیا میتوانست معنایی دیگر داشته باشد اگر حقیقتِ هستی از پسِ نگاه زلال و شفاف تو بر من مکشوف میشد. آنجا که دل به حضور تو آگاه است، هیچ آشوبی توانِ لرزاندنِ جانم را ندارد. دستهای تو نه پناهِ تن، که تفسیرِ امنِ بودناند؛ چتری از معنا بر آسمانِ تیرهٔ ایامِ سرد. و آرزویم نه گریز، که اقامت است؛ محبوس شدن در تپشِ سینهای که ضربانش ذکرِ آرامِ جهان است. قلب تو مقامِ سکونِ خاطرههاست، آرامگاهِ لحظههایی که به ابدیت رسیدهاند. و من همچنان در سلوکِ رسیدن...
-
و با این همه، در ژرفترین لایهی این تاریکیِ بینشان، نجوایی مبهم به گوش میرسد؛ نه وعدهی نجات، نه بشارتِ سپیده، تنها صرفِ آگاهی از اینکه این سیاهی نیز آیتیست و هر آیت را تأویلیست. شاید این فروشدن، نه پایانِ راه، که ابتدایِ تهیشدن باشد؛ خلعِ نامها، ریختنِ صورتها، و عریانشدنِ جان از هر آنچه به گمان، معنا میخواندیم. در این وادی، نه دعا کارگر است و نه فریاد؛ سالک را میباید به سکوت پناه برد، تا حقیقت خود، بیواسطه و بیاجبار، رخ بنماید. چه بسا آنچه من سیاهیِ بالاتر از سیاهی میپنداشتم، سایهی نوریست که طاقتِ دیدنش را هنوز ندارم؛ که چشم، پیش از رؤیت، باید به تاریکی خو کند. پس میایستم، نه از سرِ امید، نه از بیمِ هلاکت؛ میایستم چونان کسی که دانسته است راه، گاه از دلِ گمشدگی میگذرد و حقیقت، گاه در هیئتِ فقدان خود را آشکار میکند.
-
باورِ اقامت در این روزگار بر من دشوار افتاده است؛ گویی روح من به این ایام تعلّقی ندارد و از ساحتِ آن بیرون افتاده است. چنین ملالِ ژرف و ویرانیِ خاموش، این حد از دلمردگی و بیزندگی را هرگز تجربه نکرده بودم؛ سقوطی آرام اما بیامان، تا آستانهی تهیبودن، آنجا که معنا فرو میریزد و هستی رنگِ انکار میگیرد. اندوه، از هر سوی وجودم را محاصره کرده است؛ چنگالهای زهرآگینش را در تاروپود جانم فرو برده و خونِ امید را با ولعی شگفت میمکد. نمیپنداشتم غم، چنین خصمانه و تشنهکام، بر بقای من قیام کند. اکنون در برزخی ایستادهام میان بودن و نبودن، میان ناله و سکوت. بگو، آیا هنوز راهی به نجات باقیست؟ یا آنچه رهایی مینامیدیم سرابی بود در کویرِ وهم؟ به کدامین امید دل خوش دارم وقتی به این مکاشفهی سهمگین رسیدهام که ورای سیاهی، تاریکیِ دیگریست؛ عمیقتر، بینامتر، و هولناکتر؟ زین پس بالاتر از سیاهی هم وجود دارد...
-
اکنون هرگاه جهان بیش از حد واقعی میشود و من از صلابتِ سنگها و قطعیتِ دیوارها خسته میگردم، به تو میاندیشم چونان امکانِ دیگرگونه بودن. تو برهانی ناتمام بودی در رسالهای که زندگی بیاعتنا رهایش کرد. شاید عشق همین باشد: نه وصال، بلکه آگاهیِ دردناک از اینکه روح ظرفیتی فراتر از زیستنِ معمول دارد. و تو، با نرسیدنت، این ظرفیت را در من بیدار کردی. پس اگر روزی در چرخهای دیگر از تکوین یا در حاشیهای فراموششده از لوحِ تقدیر نام من و تو به یک جمله برسد، دیگر از زمان شکایتی نخواهم داشت. زیرا آموختهام برخی دیدارها برای رخ دادن نیستند، برای معنا یافتناند.
-
گاه میاندیشم که تو نه یک شخص، که رخدادی متافیزیکی بودی؛ نوعی اختلال در سیر علیّتِ جهان، شکافی ظریف در پیوستار عادت. آمدنت یا حتی امکان آمدنت، چنان بود که انگار «معنا» برای لحظهای کوتاه از تبعیدگاهِ خویش بازگشته باشد. من به تو نرسیدم، چرا که رسیدن، مقولهای است زمینی و ما در افقی نابرابر تنفس میکردیم. تو در ساحتِ «بودنِ ناب» ایستاده بودی و من هنوز در هزارتوی «شدن» دستوپا میزدم. عرفا میگویند هر آنچه از دست میرود یا زود آمده یا دیر معنا شده است. پس تو را نه گم کردم و نه فراموش؛ بلکه به لایهای ژرفتر از آگاهی واگذار نمودم، آنجا که نامها فرو میریزند و اشیاء از بارِ تعریف تهی میشوند. در آن اقلیمِ بیزمان، تو به «اشاره» بدل شدی، به مکثی قدسی میان دو تپشِ هستی.
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت سیزدهم چادر رو روی سرش مرتب کرد و دست مهشید رو کشید تا پشت سرش از کنار محمود رد بشن، که قدمی جلو اومد و مقابلشون ایستاد. - تو بمون باهات کار دارم. توی صورتش چشم درشت کرد. - من با شما کاری ندارم. محمود پوف کوتاهی کشید و پلک زد. آرومتر از قبل جوابش رو داد که مثلا مهشید نشنوه. - به نفعته گوش بدی، یلدا! از اینکه با پررویی اسمش رو بدون پسوند و پیشوند صدا میزد و راحت رفتار میکرد، کفری شد ولی لحن تهدیدگونهش اون رو از رفتن باز داشت. - تنها باشیم بهتره! دست مهشید رو محکمتر فشرد. این رو دیگه تاب نمیآورد و قصد داشت از کنارش رد بشه ولی محمود با پررویی به صورت مهشید سر کج کرد. - تو برو خونهی یلدا اونم زود میاد. هنوز داشت باتعجب و طلبکار نگاش میکرد که محمود کلید توی دستش رو کشید و از دستش درآورد. دسته کلید رو به طرف مهشید گرفت. مهشید زلزل به شاخ و شونهای که این دو نفر با چشم به هم میکشیدن، خشک شده نگاه میکرد. تصمیم گرفت لجبازی رو تموم کنه؛ پس به سمت مهشید سر رو به تایید تکون داد. - برو خونمون، منم پشتت اومدم. نگاه مهشید بین اون و محمود چرخید. آخرش کوتاه اومد و زیر لب گفت: - زودی بیاها… و بعد دسته کلید رو از دست محمود قاپید و ادامهی کوچهی خلوت رو دوید. نفسش رو با حرص خالی کرد و از پایین نگاهی سربالا به محمود رفت. - تا کسی نیومده زودی بگو حرفت رو! محمود صاف ایستاد و موهای آب و جارو کشیدهش رو دست کشید که به مدد ژل و تافتی که زده بود، یه اینچ هم تکون نخورد. - نگو که حرف دل من رو نمیدونی یلدا خانووم! این یلدا خانومی که گفت از لحاظ ادای احترام و اینا نبود، انگار پشتش کوهی از حرص و عقده خوابیده بود. - حرف دل شما به من مربوط نمیشه آقا محمود! خوبش شد، موشک جواب موشک تا اون اینطوری صداش نزنه. - مربوطه، خودت هم میدونی مربوطه، از بچگیمون مربوط شده! لبش رو از داخل جوید، یه کم تپش قلب گرفته بود، چرا لحنش اینطوریه؟! تن و بدنش رو داره به لرز درمیاره. - من و شما هیچ وقتی به هم ربط نداشتیم و نخواهیم داشت! لرزش صداش رو خودش هم شنید و از خودش کلافه شد. محمود دو قدمی که دقایقی قبل عقب رفته بود رو پر کرد و مستقیم به صورتش نگاه کرد. چشماش پرمدعا بودنش رو فریاد میزد. - من از وقتی خودم رو شناختم، تو رو دوست داشتم، حالا ندیدی و نذاشتن که ببینی تقصیر من نیست. صورتش داغ کرد، انتظار این اعتراف رو اونم اینجا نداشت. کاش به حرف مهشید گوش داده بود و از کوچه اصلی برمیگشتن. برعکس مهشید که از این کوچه پشتی میترسید، اون همیشه عاشق خلوتی اینجا بود، البته از این به بعد نه! - منظورت چیه؟! اصلا از من چی میخوای؟ محمود یه قدم دیگه جلو اومد که چشماش روی فاصلهای که داشت اینچی میشد رفت و برگشت. - میخوام باهام دوست بشی، اونم نه دوست ساده، دوست دخترم! از اینهمه وقاحتش در لحظه، هم قلبش فرو ریخت و هم گرمایِ سوزانی رو زیر پوست گونههاش حس کرد. چشمای سیاهش رو به روش تنگ کرد. - خجالت بکش، دوست دختر چیه؟! نمیترسی به یاسرمون بگم، قیمه قیمهت کنه؟ انتظار داشت یادآوری اسم یاسر، محمود رو از تک و تا بندازه ولی اون توپ رو جای دیگه انداخت. - اگه الان جای من اون پسر نچسب، علی کوچولو هم بود، همین رو میگفتی؟! اینکه اسم علی رو با سخیفترین لحن به زبون آورد به کنار ولی از اینکه مبادا چند باری که با علی از این کوچه رد شدن رو دیده باشه قلبش به درد اومد. - اینکه من ازت خوشم نمیاد به هیچ آدمی ربط نداره محمود خان، که اگه یه پسر فقط روی زمین باشه و اونم تو باشی، بازم باهات دوست نمیشم! حرفش کاری بود که محمود تکونی خورد و صدای حرصی دندونای چفت شدهش به گوش رسید. - حرف آخرت یعنی اینه؟! مصمم گفت، چون مطمئن بود هیچوقت دلش نمیخواد با محمود کوچکترین ارتباطی داشته باشه چه برسه به دوستی و در نهایت عشق و عاشقی! - حرف اول و آخرم اینه. صورت محمود در لحظه سرخ شد و با غضب سرش رو تکونتکون داد. - برو... امیدوارم رو حرفت بمونی! تهدیدش ته دلش رو لرزوند ولی سعی کرد خودش رو محکم نشون بده. از گوشهی چادرش گرفت و با قدمهایی محکم از کنار محمود گذشت. باقی کوچه رو بدون برگشتن به عقب با قدمهایی تندتر ولی نه به حالت دو به انتها رسوند، با دلی که تا خود خونه، آروم نگرفت. *** -
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت دوازدهم به رضا که آخرین کارتن وسایل رو با کمک مصطفی توی ماشین باری گذاشتن، سینی چای رو تعارف کرد. زضا با لبخند لیوان چای رو با یه حبه قند برداشت و تشکر کرد ولی مصطفی از برداشتن خودداری کرد. - دستت درد نکنه یلدا خانم، من باید زودی برگردم، سالن استخر کسی نیست! فرزان خانم، مادر زهره پرسروصدا ازش تشکر کرد. یکی از خانمهای سن و سالدار و با تجربهی محلهی باصفامون بود. - ننه انشالله عروسیت بیام با آبکش آب بیارم! به اصطلاح بامزهش لبخند زد، مگه با آبکش هم میشه آب آورد؟! - ننه فرزان تو که داری میری شیراز، دیگه کی بشه تا بیای؟! فرزان خانم به روی رضا پسر خوشرو و خوش زبون محله چشمک زد. - ننه قول میدم هر کدوم عروسیتون دعوتم کردید، جلدی بیام! کوچه از تعداد همسایههای مشایعت کنندهی یکی از قدیمیهای محل رفتهرفته پر میشد. دیگه کمکم وسایل خونه جابجا شده و برادر بزرگتر زهره که خودش شش سال پیش به شیراز مهاجرت کرده بود، رو به مادرش گفت: - جستی خدافظیهاتون رو بکنید تا روشنه هوا راه بیفتیم. اسبابکشی با کمک همسایهها و بچههای محل زودتر از چیزی که فکر میکردن، تموم شد و لحظهی خداحافظی رسیده بود. بابا حیدر، پدر زهره توسط مردایی که اینساعت توی محل حضور داشتن، به ترتیب به آغوش کشیده شده و گرم وداع میشد. دخترا هم دور زهره که چند وقتی به کمک واکر به راه افتاده بود، محاصره شده و چشماش هنوز نرفته پر از اشک و دلتنگی بود. چادر رنگیش رو به دورش مرتب کرد و توی هیاهوی دخترا به صدا دراومد. - اینجور که شماها آب غوره راه انداختین، دل آبجیمون رو خون کردید هنو نرفته! مهشید که هر ثانیه یه بار آب دماغش رو بالا میکشید، نق زد. - اگه این زهرای ورپریده به همین عباس خودمون رفته بود و شوهر شیرازی دلش نمیخواست، الان ننه فرزان هم مجبور نمیشد برگرده شیراز. البته که ازدواج بچههای ننه فرزان به اقوام شیرازیشون توی این تصمیم مهاجرت تاثیر داشت ولی بهشون حق میداد که بخوان توی شهر آبا و اجدادیشون باقی زندگی رو پشت سر بگذرونن. به روی مهشید با چشم انداختن به زهرهی ماتم زده توبیخگر گفت: - ببخشید که از شما اجازه نگرفت مهشید بانو، بعدشم دارن برمیگردن به شهر و دیار خودشون، خب! مژگان پس حرف اون رو گرفت و با اینکه نگاش اشکی بود رو به زهره گفت: - میان بهمون سر میزنین زهره، تازه ما هم توی تعطیلات مدرسه میایم شیراز دیدنتون. دونهدونه زهره رو به آغوش کشیدند و با وجودیکه دوریش بعد اینهمه سال دوستی خیلی سخت و دردناک بود ولی با لبخند آنها رو مشایعت کردند. کوچه از تعداد آدمها کاسته شد و دخترا هم بعد کلی دردودل به خونههاشون برگشتن و اون موند و مهشید. - مامانت رفت خونه خاله منیر انگار! رو به مهشید سرش رو تکون داد. - آره رفته نقشهی جدید قلاببافیش رو یاد بگیره! مهشید دستش رو گرفت و کشید. - بیا تو هم بریم خونهی ما! ابروهاش رو بالا انداخت و اون رو به سمت خودش کشید. - نه، خونهی ما کسی نیست. مامانم گفت بعد راه انداختن زهره برگردم. مهشید حرصی شد. - مگه قرار نبود باهام ریاضی کار کنی؟! گوشهی لبش از حرصی که الکی میخورد ، کش اومد. - برو به مامانت بگو، تو بیا بریم خونهی ما. از کوچهی پشتی به سمت خونهشون راه افتادند. مهشید با صدایی نازک کرده گفت: - هی از این پشت مشتا میای که علی ببینتت، خفتت کنه؟! بازوش رو ویشگون گرفت که خیلی لوس خودش رو جمع کرد. - پیشی کوچولو مودب باش، بعدشم این حرفا هنو واسه دهن تو زوده. هنوز به وسطای کوچهی همیشه خلوتشون نرسیده بودن که صدای پای کسی از پیچ قبلی اومد که روی برگای خشک کشیده میشد و باعث شد که اون و مهشید از حرکت بایستند. چشماش به چشمای برق افتادهی محمود نشست که بر عکس همیشه، تک و تنها بود. لبخند کجی که زد، تیر شد و به چشم اون زخم زد. - سلامت رو خوردی مهشید کوچولو؟! نوع سوالش رو به مهشید بود ولی چشماش خیره، اون رو میپایید. مهشید در لحظه اخماش توی هم رفت. - مگه بهت سلام بدهکارم؟ وا؟! -
هر صبح، میان خواب و بیداری، لحظهای کنار خاطرات خاک گرفتهام میایستم؛ خاطرهای که به حاشیه رفتهاست اما نمرده. طلوع با نور بیرحمش خیال را پس میزند، بااینهمه عطر کالبدش رهایم نمیکند و مرا به کوچهها و «نشد»های دور بازمیگرداند. ما نه از خودِ خاطره، که از ناتمامماندنش میسوزیم؛ از حرفهایی که گفته نشد و حضوری که به رؤیا تبعید شد. شب دوباره پناه میشود؛ جایی برای سکوت، اشکهای آرام و دوامآوردن، و سحرگاهان که دوباره فرا میرسد، دلم هنوز ایستاده است؛ با انتظاری زنده و خاطرهای متروک که در آستانهی جانم نفس میکشد.
-
و با هر سپیدهای که از پسِ تاریکی میدمد، پرسشی دیرینه در جانم زبانه میکشد: شاید دلتنگی، خود، گونهای از «بودن» باشد؛ نشانی از آن تبعید پنهانی که آدمی از حقیقت آغازین خویش در آن سرگردان است. از همین روست که رایحۀ یاس، رؤیایی گذرا یا خاطرهای دور، چون آینهای جوانهزن حقیقتی فراموششده را پیش چشمم میگشاید. شاید این عطر شبانه، تنها یادگار باغ پدری نباشد؛ بلکه پژواکی از سرچشمهای ژرفتر باشد؛ سرچشمهای که هر اندوه و هر اشتیاق، نه برای رنج، بلکه برای بازگشت به آن زلال نخستین در جان میافروزد. پس این فراق، اگرچه میسوزاند، چراغی نیز هست؛ چراغی که در ظلمتِ شبهای بیانتها، راهی خاموش به سوی حقیقتِ نهانیِ خویش مینمایاند.
-
به آنان که ما را رها نمودند،
در خاک خالی،
بیآب و گیاه،
بیهیچ اشک و آه،
بگویید:
ما ریشه در خویش داشتیم
و سبز گشتیم
و سبز خواهیم ماند.🌱
-
شبهایم آکنده از عطر قدسیِ یاس میگذرد؛ یاسی که از آنسوی کوچهی خانۀ پدری سر برمیآورد و جان خستهام را در گردابی از تمنّایی بیقرار فرو میبرد. آیا تو هرگز حسرتِ «خاطرهای مهجور» را چشیدهای؟ خاطرهای کهن، لبریز از شبحِ یارانی که تنها در سحرگاهانِ رؤیا به دیدارشان میشتابی؛ همان رؤیایی که عطر خیالشان در تمام روز در رگهایت میدود و ذرّهذرّه وجودت را مسحور و مضمحل میسازد. همچون تلخیِ ملکوتآسای فنجانی اسپرسوی سرد، در کنار رودخانهای فروخفته در ظلمت، تلخیای گیرا و نافذ، که ژرفای سرشتت را میسوزاند و بر لبانت مزّهای از اندوه و شوق بهجا میگذارد؛ رایحهای از سایۀ تو. آری، شبهایم با آههای نهان و اشکهای بیقرار میگذرد، تا سپیدهای دیگر سر رسد و با طلوع خویش، رؤیایی معطّر و دوباره زنده در آستانهٔ انتظارم قد برافرازد…
-
چون دل در هالهای از مه پیش میلغزد، میفهمد که راهِ انسان بر خطی استوار نیست؛ عرصهایست سایهگون و بینشانی، که در آن نه یقین دوام دارد و نه آرامش پناهی مییابد. در این خلأ، اندوه به شریعتِ ناگزیرِ زیستن بدل میشود؛ لباسی که هر روحِ آگاه محکوم به پوشیدنش است. دل درمییابد که هر امید خارِ پنهانی در مشت دارد و هر تمنّا، خونبهایی خاموش. و سرانجام، سکوتی سنگین فرود میآید نه تسلیم، که وقوف به ناتوانیِ خویش. رهایی نیز نه در گریختن، که در تحمّلِ وقارآمیزِ تاریکی ریشه میگیرد. پس دل، به آهستگی، از میانِ سایهها عبور میکند؛ به امیدِ شرارهای خرد، که روزی ظلمت را پس بزند.