رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت بیست و دو سعی کرد در اتاق رو آروم ببنده، همونطور که در ورودی خونه رو بسته بود. وقتی از قبرستون به استخر برگشت، مصطفی با وجود اتمام تایم کاری، منتظرش مونده بود. با دیدن سر و کله‌ی خونی و پیرهن و شلوار خاک‌آلودش جا خورده بود ولی هر چی تلاش کرد تا چیزی از زیر زبونش دربیاره، موفق نشد. با تلفن دفتر استخر به خونه زنگ زد و به مامانش خبر داد که دیرتر برمی‌گرده و با مصطفی شام می‌خوره. لباساش رو کند و زیر دوش رفت تا خونای سر و بدنش رو بشوره و ببره؛ هر چند می‌دونست خون دلش پاک بشو نیست. بعد حموم مختصر، چند دقیقه‌ رو با مصطفی گپ زد و با گرفتن ساک لوازمش، بعد خداحافظی به خونه برگشت. چه خوب که هوا کاملا تاریک شده و محله هم خلوت بود. واسه بار اول بود که دوست نداشت تو کوچه و خیابون با کسی روبه‌رو بشه. احتمالا مامان و باباش هم خوابیده بودن، چون باباش عادت داشت سرشب بخوابه و این خوب بود که متوجه‌ی زد و خورد صورت گرفته نمی‌شدن. چراغ شب‌تابی که توی پذیرایی روشن بود هم نشون می‌داد، درست فکر کرده ولی با بستن در اتاق، هنوز چند قدم از در فاصله نگرفته بود که صدای تقه روی در رو شنید. - علی مامان، برگشتی؟! صاف ایستاد. نفسش رو حبس کرد، پلک بهم فشرد و با کف دست روی صورتش کشید. حداقل تا فردا مادرش اون رو با این قیافه نبینه. توضیحی واسش نداشت، چون اصولا آدم دعوایی نبود. بدون حرکت اضافه‌ صدای خشدارش رو یه کم بلند کرد. - بله، شما برو بخواب. صدای قیژ در که اومد، فهمید مادرش بی‌خیال نشده. نفس حبس شده رو به آرومی خالی کرد تا بتونه خودش رو کنترل کنه. قدمای پای مادر تا نزدیکیش اومد و باعث شد به سمت اون برگرده؛ ولی از شانسش چراغ اتاق خاموش بود و نور کمِ تیر چراغ برق کوچه که از پنجره می‌ریخت تو، اون‌قدر زیاد نبود که مامان بتونه صورتش رو درست ببینه. - شام خوردی پسرم؟! این مادرا همیشه دغدغه‌ی خورد و خوراک بچه‌هاشون رو دارن، حتی اگه یه مرد گنده شده باشن. سرش رو تکون داد و فقط واسه راحت کردن خیال مامانش دروغ گفت. - بله خوردم، خیالت راحت! تعلل مامانش نشون می‌داد که به خاطر حس مادریش یه کم مشکوک شده، ولی در آخر بدون کنجکاوی و روشن کردن لامپ عقب‌گرد کرد و قبل خارج شدن از اتاق به آهستگی گفت: - پس تو هم زودی بخواب که فردا صبح باید راهی بشی. در اتاق که بسته شد، خودش رو روی تخت انداخت. کلاه روی سرش روی زمین پرت شد و نفسش رو آه مانند بیرون داد. قطعا تا فردا زیر چشم و گونه‌ش کبودتر میشد و قیافه‌ش داغون‌تر. توی ذهنش سناریوهای مختلف چید که بهترینش رو واسه مامان و باباش پیاده کنه. از یه تصادف کوچیک شروع کرد تا رسید به دعوایی که توی استخر بین بچه‌ها افتاده، اون مثلا پادرمیونی کرده و این وسط کتک هم خورده. این توجیه خوبی واسه والدینش میشد که بعد دیدن سر و صورتش کمی مجاب بشن. خوبه که فردا برمی‌گرده پادگان تا با دوری از محله، بشینه خوب فکر کنه که چرا و چطور این بلا سرش اومد؟ هنوز گیج و منگ بود. فکر نمی‌کرد یاسر همچین ضرب دستی داشته باشه. تموم سر و صورتش از درد نبض میزد و توی کله‌ش غوغایی به پا بود. سر کم پشتش رو به بالش فشار داد و توی تاریکی به سقف اتاق زل زد. صدای دعوای دو تا گربه از توی حیاط که مثل آدمیزاد جیغ می‌کشیدن، سکوت خونه رو می‌شکوند و توی اعصابش خط می‌نداخت. نفس پر دردی کشید که قفسه سینه‌ش رو هم به سوزش انداخت. چطور بین اون چشمای معصوم یلدا با اعتراف ناجوونمردونه‌‌ش ارتباط پیدا کنه؟! مگه میشد از چنین دختری این حرکت بربیاد؟! چرا باید اون وقت روز تنهایی با محمود توی مقبره باشه و در آخر به یاسر این حرفا رو بزنه؟! باید سر از کار اونا درمیاورد و هر جور شده یاسر رو از این سوءتفاهم دربیاره. نباید رفاقت چند ساله‌شون به این مفتی خراب بشه و به خاطر حسادتای محمود، نظر یاسر به اون منفی شه. حالش منقلب بود و چشماش می‌سوخت. قلبش از نارفیقی بچه‌ محلاش به سنگینی میزد. باید می‌خوابید تا کابوس امروز تموم شه، ولی فردا و فرداها از نو شیشه‌ی شکسته‌ی اعتماد بینشون رو درست می‌کرد. این رو از خودش مطمئن بود که نباید بذاره یاسر توی این بدبینی باقی بمونه. ***

  2. فراوان
    "دوستت دارم"
    فراوان
    و از همان آغاز می دانستم
    می دانستم که...
    شکست خواهم خورد
    و لا به لایِ فصل های قِصه 
    کُشته خواهم شد
    و سرم به سوی تو حَمل خواهد شد
    و فراوان 
    خوشحال می شدم 
    به زیبایی این پایان𖣦‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

  3. ‏*به زنده ماندن در این دیار 
    چه پایِ سختی فشرده‌ام،
    چه مرگ‌ها آزموده‌ام
    ولی شگفتا نمرده‌ام...*

  4. کاش پیرتر بودیم، مثل ریشه‌ها

    یا خیلی جوان‌تر بودیم، مثل شاخه‌ها

    اینجا که ایستاده‌ایم

    فقط تبر می‌خورد...

  5. تو را به جای همه دوست می‌دارم-تو را به خاطر عطر نان گرم، برفی که آب میشود - برای بخشش اولین گناه- تو را برای دوست داشتن دوست می‌دارم- تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم ...

  6. *ما حبس در ایامِ گره خورده به دردیم !
    انگار کسی نیست بفهمد غمِ ما را . . .*

  7. وقت آنست که بالهایم را به من بازگردانند تا به اندازه‌ی تمام سال‌هایی که عزلت نشین بودم به سمت عروج پر بگشایم.

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Shahrokh

      Shahrokh

      چقدر زیبا و درست. لذت بردم🤩

    3. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      به پای شما نرسید، منم لذت بردم🌸

    4. Shahrokh

      Shahrokh

      عزیز دلید🌹🌹

  8. درود بر شما ممنون از تمام نکات گفته شده و نقد بسیار سازنده‌تون. چقدر به بنده لطف داشتید در آخر نقد، در صورتی‌که هیچگاه خودم رو لایق این تعاریف نمی‌بینم. امید به اینکه تمامی دست به قلم‌های عزیز برای رسیدن به بالاترین و بهترین خودشون دست از تلاش برندارن. خیلی سپاسگزارم🙏
  9. رمان: احتمال صفر امکان نوشته‌ی: م.م.ر ژانر: عاشقانه، معمایی خلاصه: ملودی آذرفر دختری است که زندگی آرام و قابل‌پیش‌بینی‌اش با ورود استاد معراج رادمنش به دانشگاه، ناخواسته تغییر می‌کند. رابطه‌ای که در ابتدا تنها یک کشش عاطفی به نظر می‌رسد، به‌تدریج او را درگیر رازهایی از گذشته‌ی خانواده‌اش می‌کند؛ رازهایی که هر پاسخ، سؤال تازه‌تری به‌دنبال دارد. ملودی در مسیری قدم می‌گذارد که انتخاب میان عقل و احساس، گذشته و حال، و حقیقت و عشق را برایش دشوار می‌کند. عشقی که شکل می‌گیرد، ساده نیست و بهایی دارد؛ بهایی که شاید تحقق آن را به چیزی شبیه احتمال صفر امکان تبدیل کند. مقدمه: تم آوای کلیسا، وهم نجواهای بودا، ورد معبدهای هندو، جرئت کار خدا، خط مبهم کتیبه، باغ‌‌های سبز بابل، کاخ‌های تخت جمشید، ناله‌های ویولُن سل، فکر فلسفه فریبی، هنر و تاریخ و عرفان، بازی تولد و مرگ، احتمال صفر امکان. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم. مکث کن آقای تاریخ، قدرت و ثروت و شهرت، امپراتوری تزویر، محنت و لعنت و وحشت، من جهان بینی ندارم، من الفبای جدیدم، من فقط عشق، فقط تو، من به آرامش رسیدم، قرن‌ها میان و میرن، یه چرا بدون پاسخ، من و تو هزار سال بعد، عشق، زندگی، تناسخ. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم. به دنیا اومدم تا عاشقت باشم. با تشکر از زحمات شما درخواست نقد رمانم رو دارم. @A.H.M
  10. # پارت بیست و یک فشار انگشتای یاسر روی بازوش، از زمان خارج شدن از مقبره تا رسیدن به در اتاقش، هر لحظه بیشتر میشد؛ به طوری‌که دیگه دست چپش رو به علت سری احساس نمی‌کرد. بعد باز کردن در، با ضربی که انگار خشم کل دنیا رو با خودش داشت، اون رو داخل اتاق پرتاب کرد. تلوتلو خورد و بی‌رمق، کنار پنجره روی فرش افتاد. - اوا مامان، کی اومدی؟! چیزی شده؟! جفت دستاش رو روی زمین تکیه‌گاه کرد و سرش رو کمی کج به بالا گرفت. زیر چشمی مامان رو پایید که با دیدن حرکت یاسر شوکه شده، چشماش بین اون دو تا چرخ می‌خورد. صدای مامان لرزون بود، ولی بنده خدا سعی داشت کنترل لحنش رو حفظ کنه. امان از یاسر که از شدت خشم دیگه جای سفیدی توی صورتش نمونده بود و عرق نشسته روی پیشونیش رو از همین فاصله هم می‌دید. یاسر وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست، بدون اینکه نگاهی به مامان بیندازه. در برابر چشم‌های مات مامان، در رو به روش بست. - شما بیرون باش، بعد توضیح میدم. قلبش تیر می‌کشید. دوباره جوی اشکاش راه افتاده بود. عجیب که قطره‌های بزرگ اشک روی دستش، مثل قطرات بارون می‌بارید. سر به پایین انداخت تا بازم نگاش به یاسر درمونده نیفته. - نمی‌دونستم تا این حد وقیح شدی، یلدا! لحن یاسر در عین عصبانیت پر از ناباوری و ناامیدی بود. - مگه تو چند سالته که فکر پسر بازی افتادی، ما همچین خونواده‌‌ای هستیم؟! چه بد که حس عاشقونه‌ی اون رو به همچین احساسات سخیفی نسبت می‌داد. قدم‌هاش رو دید که به سمتش نزدیک می‌شدن. پاهای خمیده‌ی خودش رو جمع کرد و بدون تغییر توی جهت سر، خودش رو به سمت دیوار روبه‌روش کشید. - حقته همین الان بزنم نصفت کنم، هر چی نظر خوب توی این سالا در موردت داشتم، همه رو به باد دادی. تن صداش کم‌کم اوج می‌گرفت و دل رنجور اون رو هم بیشتر فشرده می‌کرد؛ طوری‌که هر کلمه تیر خلاصی بود به قلبش. از داخل پوست دهنش رو به دندون گرفت تا هقش درنیاد. جا داشت نفس هم نمی‌کشید. - چرا هیچی نمیگی دختره‌ی احمق؟! فریاد بلندش کل خونه رو لرزوند و صدای در زدن بی‌امون مامان از پشت اتاق اومد. - یاسر، در رو باز کن مامان! زهره‌م ترکید! انگار دل نگرونی مامان روی اعصاب یاسر بیشتر خط کشید که با حرص به گلدون شمعدونی کنار پنجره زد. گلدون پرت شد کنار پاش و با خرد شدن ظرف، مقداری از خاکش روی فرش چپه شد. بوی خاک گلدون شکسته و عطر خفیف ادکلن یاسر، فضایی خفقان‌آور ساخت. با وحشت گوش‌هاش رو با دست گرفت و کمرش رو به پشت دیوار چسبوند. تا جایی‌که قدرت داشت، پلکاش رو فشرد تا دیوونه‌بازی‌های داداشش رو نببینه؛ هر چند بهش حق می‌داد با دیدن اتفاقات امروز دست به هر کار ناجوری بزنه. اصلا از اینکه تا اینجا خودداری کرده و با فحش و کتک توی کوچه و خیابون آبروریزی نکرده، خیلی مردونگی از خودش نشون داده بود. اونجا توی مقبره انتظار داشت، یاسر کله‌ش رو بکنه؛ مخصوصا با اعتراف چرندی که کرد. - یاسر، یلدا کاری کرده؟! تو رو خدا بیا بگو چی‌شده؟! آره، یلدا بدبخت شده، هم خودش رو بدبخت کرد و هم اون پسر بینوای از همه جا بی‌خبر که بی‌گناه بهش تهمت ناروا زد. معلوم نبود الان توی اون مقبره با اون سر و شکل داغون چه احوالاتی داره؟! یاسر هم بعدها اون رو ببخشه، محاله که علی از تقصیرش بگذره. - نمی‌خوای حرف بزنی، نه؟! خودت خواستی. بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن. چند قدم ازش دور شد ولی دوباره صدای زخمیش رو شنید. دلش به حال یاسر هم می‌سوخت که هر چه سعی داشت، انگار نمی‌تونست این ماجراها رو کنار هم بچینه. - حق نداری دیگه بری مدرسه، حق نداری تا وقتی من گفتم پات رو از خونه بیرون بذاری. به حق این همه سال همسایگی بود که رو غیرتم پا گذاشتم و اون پسره رو زنده... و گرنه از صد فرسخی هم دیگه حق ندارین رد شین. چشماش هنوز بسته بود، ولی راحت تکون انگشت تهدید یاسر رو می‌دید. انگار با سکوت مرگباری که توی وجودش نشسته بود، جریان هوای اطراف انگشت اون رو هم احساس می‌کرد. با باز شدن و بسته شدن بی‌وقفه‌ی در، دیگه طاقتش تموم شد. همون‌طور نشسته و پشت به دیوار خم شد و سرش روی فرش قرار گرفت. از لای پلک نیمه‌بازش گل شمعدونی رو دید که مچاله شده توی گلدون به حال و روز خودش افتاده بود. شمعدونی هم مثل اون داشت می‌مرد. ***
  11. *روزمرگی‌ها ادامه دارد. 

    مثل رود که دچار است به جریان؛ 

    آدمیزاد دچار است به شریانِ زندگی. 

    ناچار است به گذران لحظات.

    ناچار است لباس بپوشد،

     غذا بخورد، راه برود، و … و همزمان رنج بکشد!…

    فرق زیادی‌ست، بین کسی که «زنده»‌گی می‌کند،

    با کسی که تقلا می‌کند برای زنده ماندن…*

  12. #پارت بیستم قبل اینکه به سمت محمود خیز برداره، محمود یه قدم فاصله‌ی خودش با یلدا رو پر کرد و زودتر از اون صداش رو بلند کرد. - بیخودی واسه کسی که به تو ربط نداره غیرتی نشو، چون از این لحظه به بعد یلدا فقط به من مربوطه. توی گلوش از شدت سوزشی که گازهای معده‌ش راه انداخته بودن، بلوایی درست شده بود. حتی به سفیدی چشماش هم رسید و اونا رو پر خون کرد؛ وقتی دید محمود به یلدا چسبیده و یلدا با چشمای قرمز، پر بغض نگاش می‌کنه. پاهاش به زمین چسبیده بود و نمی‌تونست از جاش تکون بخوره. این قیافه‌ی پر مدعای محمود با اون پوزخند کنار لب، فریاد تلخی رو از لابه‌لای گازهای توی گلوش بیرون فرستاد. - بدن کثیفت رو از اون دختر دور کن، پسرک بی‌شرف نامرد! محمود نه تنها حرکتی نکرد؛ بلکه رو به یلدا چشمای هیزش رو چرخوند. - بهش بگو قبول کردی با من دوست بشی، بگو اون رو هیچ‌وقت دوست نداشتی! احساس می‌کرد یلدا واسه تنفس هوا کم آورده، وقتی اونطور هق‌هق می‌کرد. چشماش پر از ترس و بهت بود و با پایین‌ترین ولوم جواب داد. - راست میگه علی! من با اون دوست شدم. خنده‌ش گرفت. محمود فکر می‌کرد اون اینقدر احمقه که الان این اعتراف یلدا رو باور کنه! این‌ بار از جا کنده شد و به سمت محمود هجوم آورد. با کف دست به سینه‌ی محمود زد که واسش سپر کرده بود و چند سانتی اون رو مجبور کرد به عقب بره. - گمشو بابا! فکر کردی من این چرندیات رو باور می‌کنم. دستای محمود مشت شد و دندون قروچه کرد، انگار که واسه مبارزه آماده میشد. قبل اینکه محمود بخواد به طرفش حمله کنه، از شونه‌های یلدا گرفت و با خودش چند قدم به عقب کشید. دستاش دور شونه‌های یلدا بود که چشماش میخ چشمای سیاه گریونش شد. یه لحظه مسخ شد از این نزدیکی و لبهاش بدون آوایی باز و بسته شد. - اینجا چه غلطی می‌کنین؟! فریاد یاسر که با سروصدا به داخل مقبره پرید، سر هر سه نفرشون رو به سمت اون چرخوند. بعد یاسر، داریوش وارد مقبره شد و با ابروهایی بالا رفته، اونا رو زیر نظر گرفت. چشمای یاسر روی دستاش قفل شد که دور شونه‌های یلدا گره خورده بود. اولین کاری که انجام داد، جدا کردن دستاش از شونه‌های یلدا بود و به سمت یاسر صاف ایستاد. - فکر کنم خودت با چشمات دیدی و لازم نیست کسی توضیحی بده! سر در نیاورد، داره چه اتفاقی میفته؛ فقط صدای گریه‌ی یلدا قطع شد و مشتای دست یاسر لحظه به لحظه بیشتر فشرده میشد. - یعنی همه‌ی این سالا من اشتباه شناختمت، پسر! رنگش پرید. یاسر داشت اشتباه برداشت می‌کرد. نباید توی این اشتباه می‌موند. سریع از خودش دفاع کرد. - من هیچ کار بدی نکردم یاسر! محمود یه قدم جلو اومد. در نظرش محمود حکم همون آدمی رو داشت که توی دعوا آتیش بیار معرکه‌ست و مدام ناخون به هم میزنه که جنجال بالا بگیره. - همه‌‌ی ما می‌دونیم تو این سالا چشم تو دنبال یلدا بوده، الکی کتمانش نکن! چشمای خونین یاسر بین اونا دائم می‌چرخید و نفسش تندتر میشد. فشار دندوناش به هم رو از همین فاصله هم می‌دید. نباید منکر احساس علاقه‌ش میشد، با وجودی که باید یاسر رو هم از این سوء‌تفاهم در میاورد. - درسته که یلدا رو دوست دارم ولی من، آدم بی‌ناموسی نیستم. محمود دوباره قاشق نشسته پرید وسط بحث و همونطور که از شدت هیجان، آب دهنش به بیرون پرت میشد، نشخوار کرد. - بی‌ناموس نیستی که از علاقه‌ی خواهر یاسر به خودت سوء‌استفاده کردی و کشوندیش توی مقبره! تازه بار اولت هم نبوده، من و بچه‌ها چند بار دیدیمتون. الانم اگه من دخالت نکرده بودم، معلوم نبود چه بلایی سر یلدا میاوردی. وای سرش چه گیجی خورد، از این‌همه تصورات آشغالی که محمود نامرد به خورد بقیه و مخصوصا یاسر می‌داد. کاش زمین دهن باز می‌کرد و همه‌شون رو می‌بلعید. اینکه یاسر هنوز هم به همون حالت تهاجمی ایستاده و به سمتش حمله نکرده، نشون می‌داد، کورسویی از رفاقت گذشته باقی مونده. ته دلش از این برداشت خودش گرم شد. - خودت می‌دونی داره چرت میگه یاسر! من همچین آدمی نیستم. باز هم قبل عکس‌العمل یاسر، این محمود بود که به حرف اومد. - چرا از خواهرت نمی‌پرسی که چی شده؟! درسته که با پای خودش اومده اینجا، ولی از دست درازی علی شاکی بود، کلی هم گریه کرد. سر جفتشون به سمت یلدا چرخید که گوشه‌ی دیوار کز کرده ایستاده بود. چادرش رو از روی زمین برداشته و گوشه‌ش رو با دندوناش می‌جوید. طوری تن و بدنش می‌لرزید که دل اون رو هم بیشتر لرزوند. طاقت این حجم از غصه و ترس یلدا رو نداشت. - یلدای عوضی چرا اومدی اینجا؟! تو بگو، علی بهت دست درازی کرد؟ یلدا با فریاد یاسر، اول یه نگاه به محمود کرد و بعد چشماش رو بست؛ ولی به سرعت لباش رو از چادر جدا کرد و به حرف اومد. - آره، کار علی بود! چشماش دو‌دو میزد. انگار یه پارچ آب یخ توی سرمای زمستون توی سرش خالی کرده باشن. یه نگاه به اطرافش انداخت و هر چهار نفر توی مقبره رو از زیر نظر گذروند. دور سرش چرخ می‌خوردن و به ریش نداشته‌ش می‌خندیدن. توی یه لحظه پرش یاسر به سمتش رو دید و مشتی که بلاخره توی صورتش فرود اومد. پرتاب شدنش به گوشه‌ی دیوار مقبره با صدای جیغ یلدا توام شد. خرد و خاکشیر روی زمین پهن شد و دماغش ترکید. بوی زخم خون توی سرش پیچید و چشاش از اینهمه نامردی بسته شد. کاش می‌مرد. ضربات بعدی یاسر که به سر و صورت و بدنش وارد میشد، سرّش کرد. دیگه دردشون رو احساس نمی‌کرد. از خودش هیچ دفاعی نکرد؛ چون تموم باوراش به خاک نشسته بودن و زنده موندن توی این لحظه ملاک واسش محسوب نمیشد. چشم باز نکرد، ولی متوجه شد که داریوش و محمود خائن، یاسر رو ازش دور کردن. صداشون توی گوشاش می‌پیچید. - ولش کن یاسر، می‌کشیش خونش گردنت میفته. - این آدم لیاقت نداره که دستت آلوده‌ش بشه، خدا می‌زنتش. معلوم بود که محمود با این حرف داره گند بالا اومده رو جمع می‌کنه. صدای گرفته و گریون یلدا بازم به دلش زخم زد. - داداش کشتیش، بسه! غلط کردم، بیا بریم. نفهمید کی رفتن و چقدر گذشت که تاریکی، مقبره رو توی خودش فرو برد؛ ولی می‌دونست دیگه این دل واسش دل نمیشه! ***
  13. #پارت نوزدهم به آفتاب کم قدرت این روزای آخر سالی نگاه انداخت، با همون دستی که سایه‌بون چشماش کرده و گردنی که کج کرده بود. نور پر نفوذی نبود، ولی وقتی با باد ملایم همراه میشد، چشم رو می‌سوزوند. با بچه‌ها هماهنگ کرده بودن این چهارشنبه رو مدرسه نرن تا مثلا توی کارای خونه‌تکونی به مامانشون کمک کنن. اغلب کارای مامان تموم شده بود، چون امسال خودش زودتر از سالای پیش، آسته آسته اونا رو پیش برده بود. واسه اینکه عذاب وجدان نرفتن به مدرسه رو نگیره، جارو به دست گرفت تا حداقل صفایی به حیاط خونه بده. حیاط از جمله جاهایی بود که همیشه قابل تمیز کردن بود، چون درخت توی باغچه با هر وزش باد یه تعداد برگ خشک ریزون داشت که به حیاط هدیه بده. مامان برای نهار، آبگوشت درست کرده و بوش کل حیاط رو هم گرفته بود؛ الان هم واسه گرفتن نون بربری تازه به نونوایی محل رفته بود. صدای قرچ‌قرچ جارو روی موزاییکا رو دوست داشت؛ چون بهش آرامش می‌داد. انگار یه جور نواختن موسیقی توی نظرش میومد. از این وجه تشابه توی مغزش، خنده‌ش گرفت. نزدیک به در حیاط شده بود که چشمش به یه برگه کاغذ کف زمین افتاد. از جارو کشیدن، دست کشید و کمر راست کرد. چشمای کنجکاوش روی کاغذ نشست که چند سانتی با در فاصله داشت. جارو رو کنار پاش انداخت و به سمتش رفت. کاغذ رو که از زمین برداشت و لای تا شده‌ش رو باز کرد، چشماش گرد شد. انتظار نداشت براش نامه بندازن، اون هم توی حیاط خونشون. پایین نامه که اسم علی رو خوند، نفسش تندتر شد و مردمک چشمش حریص روی باقی کلمه‌ها نشست. - سلام، ببخشید که اینطوری خبرت می‌کنم، ولی باید قبل رفتن به پادگان ببینمت؛ باهات کار واجب دارم. لطفا امروز حوالی ساعت سه بعد از ظهر بیا مقبره‌ی خونوادگی. علی! در رو باز کرد و سرکی بیرون کشید. صدای چند تا پسر بچه از ته کوچه میومد که در حال توپ بازی بودن. این پسرا هیچ‌وقت از دنبال توپ دویدن خسته نمی‌شدن. دیگه چیزی یا کسی رو ندید؛ حتی واسش عجیب بود که خانمای همسایه مثل باقی روزا این ساعت توی کوچه نیستن، شاید همه سرشون به کارای عید گرم شده. به هر حال واسش بهتر شد که احتمالا کسی علی رو موقع انداختن نامه ندیده. دوباره داخل برگشت و بعد بستن در، نامه رو با دستاش بالا و پایین کرد. تا به‌ حال علی واسش نامه نداده بود، اصلا از شخصیتش این کار بعید بود. دست خودش نبود که به دلش شور افتاد، چون حتما کار مهمی داشته که مجبور شده واسه خبر کردن اون به این روش که مورد علاقه‌ی هیچ‌کدوم نبوده، متوسل بشه. نفهمید مزه‌ی آبگوشت امروز مامان چطوری بود. جون به لب شد تا ساعتای اولیه‌ی ظهر گذشت و به ساعت سه رسید. چادر مشکی به سر انداخت و رو به مامان که در حال شستن ظرفا بود، تند و تند علت بیرون رفتنش رو توضیح داد. - مامان! چند تا سوال ریاضی دارم. برم از مهری بپرسم، زودی میام. مامان بدون اینکه دست از ظرف شستن برداره، سرش رو به سمتش کمی کج کرد و چشماش رو ریز. - برو ولی زیاد نمونی هوا تاریک بشه، تا قبل اومدن بابات برگرد. با یه لبخند پر استرس جواب داد. - تا قبل اومدن یاسر برگشتم. یاسر همیشه چهار بعد از ظهر به خونه می‌رسید و قصدی هم نداشت که تا اون ساعت بیرون باشه؛ هر چند مامان همیشه احتمال می‌داد وقتی اون پیش یکی از دوستاش میره، دیگه برگشتش دست خودش نمیشد و با حرف زدن با هم، گذشت زمون و ساعت رو از دست می‌دادن. وقتی راهش رو به سمت قبرستون کج کرد، بیشتر رو گرفت و خودش رو زیر چادر استتار کرد. ته دلش از اینکه به مامان دروغ گفته، عذاب وجدان گرفت ولی اون دلشوره‌ی از دم ظهرش، همون یه ذره عذاب وجدان رو هم شست و برد. قبرستون توی یه سکوت عجیب غریبی به سر می‌برد که توی این ساعت روز خلوت بودنش بعید نبود، ولی فضاش یه حس وهم‌آور به آدم منتقل می‌کرد که حتی توی بچگیش هم تجربه نکرده بود. سعی کرد با برداشتن قدمای بلند، زودتر به مقبره برسه و به وحشت اجازه‌ی هجوم به ذهنش رو نده. در مقبره رو کشید و داخل رفت. کسی توش نبود. چادر رو آزادتر به دست گرفت و از روی صورتش کنار زد. به اطراف چشم چرخوند و تصمیم گرفت تا اومدن علی، واسه آرامش روح اون خونواده چند تا فاتحه بخونه. هنوز فاتحه‌ی سومی تموم نشده بود که صدای کشیده‌ شدن در مقبره اومد. از کنار قبر مادر خونواده بلند شد و چادر افتاده‌ی روی دوشش رو به سر انداخت. با وارد شدن طرف و دیدنش، چشماش از تعجب گرد شد و با دلهره دندون به روی لبش کشید. ***
  14. فیلم من پیش از تو بسیار دیدنی و پر کشش سریال ایرانی شهرزاد که توی سریالای ایرانی یه سر و گردن از همه بالاتره هنوزم و سریال کره‌ای عاشقانه ماه پر از احساس و جاذبه
  15. #پارت هجدهم داخل کوچه‌‌ی مشرف به استخر محله شد. هنوز مسافتی رو تا رسیدن به اونجا فاصله داشت. فردا مرخصیش تموم میشد و تصمیم داشت، صبح زود راهی ترمینال بشه و به شیراز برگرده. یه شنای کامل و دوش بعدش، هم خستگی و رخوت رو از تن و بدنش دور می‌کرد و هم با بچه‌های محل خداحافظی می‌کرد. عده‌ای از پسرای نوجوون در حال گل کوچیک زدن بودن و اون رو به یاد بازی‌های بچگی خودش انداختن. پر سروصدا دنبال توپ افتاده بودن و محل رو همهمه و داد و فریادشون برداشته بود. چند قدم نزدیکشون شده بود که توپ قل خورد زیر پاش. بچه‌ها در جا استپ کرده و بهش خیره شدن. کلاهش رو با دست کج کرد و به روشون نیشخند زد. امیرعباس، برادر کوچیک مصطفی با دیدنش خندید و صداش زد. - داش علی، بفرما فوتبال! نتونست شدت هیجانی که با یادآوری گذشته، درونش صد برابر شده بود رو کنترل کنه و بعد فشردن دسته‌ی ساکش که حوله و مایوش رو توش گذاشته بود، کف کتونیش رو روی توپ گذاشت. - نمیگید ممکنه همه تون رو دریبل کنم! با این حرفش بچه‌ها به سمتش هجوم آوردن و اون هم اول ساک رو گوشه‌ی دیوار پرتاب کرد؛ بعد خیلی ماهرانه و فرز توپ رو دور چرخوند و اولین نفری که به سمتش اومد رو جا گذاشت. صدای فریاد هیجانی بچه‌ها شدت گرفت و اون هم با لبخند، دونه دونه‌شون رو دریبل زد تا رسید به دروازه‌بان بانمکی که توی دروازه‌ ایستاده بود. دروازه رو با چند تا سنگ درست کرده بودن و پسرک، مضطرب توی جاش جابه‌جا میشد و دستاش رو بهم می‌مالید. یه لحظه دلش به حال استرس بچه سوخت، ولی همون حس برنده شدن که از بچگی توی وجودش همیشه در حال وول خوردن بود، چیره شد و قبل اینکه پای دراز شده‌ی امیرعباس واسه زدن توپ بهش برسه، ضربه رو زد و توپ رو گل کرد. طفلکی دروازه‌بان، فرصت عکس‌العمل رو هم پیدا نکرد. - ای ول داش علی! داداشم همیشه می‌گفت توی گل کوچیک، رودست نداری. صاف ایستاد و به چهره‌های خندون و راضی بچه‌ها با حفظ همون لبخند اولیه‌ش نگاه کرد که متوجه‌ی داریوش شد که از ته کوچه به سمتش در حال دویدن بود. دست خودش نبود که یکهو یه دلشوره‌ی ریز ته دلش نشست. قبل رسیدن داریوش، دستی به سر امیرعباس کشید و به سمت اون پیش‌قدم شد. طرز نگاه داریوش تابلو بود که با اون کار داره. وقتی چند قدم بلند برداشت و از مسیر بازی بچه‌ها دور شد، داریوش هم بهش رسید. پسرک دیلاق به نفس نفس افتاده بود. توی این سن اینقدر سیگار کشیده بود که از همین حالا نفس نداشت. - خیر باشه داریوش! داریوش همونطور نفس زنون، کمر خم کرد و دو دستاش رو روی رون‌هاش گذاشت. چشماش از اینهمه عجله و هیجان داریوش ریز شد و ابروهاش توی هم رفت. - استخر می‌رفتی؟! جفت دستاش رو توی جیبای شلوار جینش قرار داد که باعث عقب رفتن گوشه‌های سویشرت سورمه‌ای رنگش شد. با شک صورت اون رو که حالا صاف ایستاده و با دلهره براندازش می‌کرد، کنکاش کرد. - مشکلی داره؟! نتونست لحن شاکیش رو کنترل کنه، چون هیچ‌وقت نتونست با محمود و نوچه‌هاش رفاقت کنه. مردمک چشمای داریوش به اطراف چرخی خورد و بعد دستی به دور لبش کشید. - بهتره نری و با من بیای جایی! دلشوره‌ش الکی نبود و همین حرف نشون می‌داد، اومدن این یارو تا اینجا به دنبالش، اصلا خیریتی نداره. - اونوقت چرا و کی گفته باشه؟! داریوش قبل اینکه لحن اون از شاکی بودن به سمت مرافعه و خشونت کشیده بشه، سریع توضیح داد. - محمود گفت بگم بیای تا مقبره خونوادگیه. انگار با کسی اون تو هست که به تو مربوط میشه. عرق سرد روی پیشونیش نشست. توی صدم ثانیه وجودش یخ بست. تنها کسی که به اون ربط داره و ممکنه توی مقبره باشه، فقط یه نفره. دیگه تعلل رو جایز ندونست و فقط سر به عقب برگردوند. داد زد تا بین هیاهوی بچه‌ها، صداش به امیرعباس برسه. - امیرعباس! ساکم رو ببر استخر، پیش مصطفی. امیرعباس در جا ایستاد. صدای لرزون و فریادگونه‌‌ش حواس امیرعباس رو پرت کرد که توپ از زیر پاش دزدیده شد. هنوز جوابی نداده بود که دویدنش رو به سمت انتهای کوچه دید. با هر قدم بلندی که برمی‌داشت، دعا می‌کرد کسی رو که فکر می‌کنه، توی مقبره کنار محمود نبینه. صدای پاهای داریوش هم از پشت سرش شنیده میشد. چند تا خانمی که کنار درب باز یه خونه‌ ایستاده بودن، با تعجب به طرز دویدنش نگاه کردن. کوچه رو به انتها رسوند و وارد خیابون اصلی شد. بدون توقف و توجه به کسی به سمت بیرون از محله و قبرستون به دویدن ادامه داد. هنوز هوا روشن و وسط هفته بود و همین قبرستون رو خالی از آدما نشون می‌داد. درب گورستون محل همیشه باز بود و سرعتش رو واسه رسیدن به مقبره یه ذره‌ هم کم نکرد. نور ساعت‌های پایانی خورشید که از قبرها بازتاب میشد، خوف رو توی دلش بیشتر می‌کرد. سوز سرمای آخر سال به بدنش نیشخون میزد و همین دویدن باعث شدتش میشد که تا مغز استخونش برسه؛ البته خودش خوب می‌دونست، ترسی که توی دلش وول می‌خورد، بیشتر باعث این سردی بود. عجیب بود که اطراف مقبره کسی از دارودسته‌ی محمود نبود و انگار داریوش هم از یه جایی به بعد مسیر کج کرده و یا شاید هنوز به اون نرسیده بود. به در بسته‌ی مقبره که رسید، ایستاد. قلبش داشت از توی دهنش بیرون میزد. درنگ نکرد، دستگیره رو کشید و دید چیزی که نباید می‌دید. محمود و یلدا تنها داخل مقبره بودن و چادر مشکی یلدا روی قبر فرزند اون خونواده ولو شده بود‌. چهره‌ی یلدا پر از ترس و ناباوری بود و گونه‌‌هاش خیس از اشک. خوردن دندوناش به روی هم سکوت داخل اون فضای سرد و سنگین رو می‌شکست و امون از اون چشمای سیاهش که مثل چشمای آهوی در بندافتاده پر از دلهره و نگرونی بود. هر دو بازوش رو خم و انگشتای دستاش رو کنار لب مشت کرده بود. روسری آبی رنگش عقب رفته و یه دسته‌ از جلوی موهاش روی پیشونی ریخته شده بود. با همون خیرگی به یلدا وارد مقبره شد و در رو از پشت سرش بست. چشمای شاکی و محقش روی محمود که با پررویی و حق به جانب نگاشون می‌کرد، بالا و پایین شد. ته دلش گفت: - اشهدت رو بخون محمود! ***
  16. @هانی بانوممنونم بابت لایکها 🌹🌹

    1. هانی بانو

      هانی بانو

      خواهش میکنمم

  17. #پارت هفدهم پیرهن ارغوانی رنگش رو که روی تخت پهن کرده بود، برداشت و روی چوب‌لباسی آویزون کرد. قبل گذاشتنش توی کمد، دستی به پارچه‌ی لطیفش کشید. عطر شیرینی که به پیرهنش زده بود، هنوز هم به مشام می‌رسید. از توی پذیرایی خونه صدای گفتگوی مامان و باباش میومد که مامان از داخل مراسم زنونه رفتار بعضی از فامیلای دوماد رو به چالش کشونده و پیش بابا نقد می‌کرد. خوشش میومد که بابا مثل همیشه با حوصله به برداشت‌های شخصی همسرش گوش میداد. کنار سکوی پنجره‌ی اتاقش نشست و چشمش به گلدون شمعدونی برخورد کرد که تونسته بود زمستون سرد امسال رو هم با مراقبت‌های اون و سرسختی خودش به انتها نزدیک کنه. فقط چند هفته به پایان سال مونده بود و دلش بهاری شدن می‌خواست. حیاط خونه توی تاریکی و سکوت فرو رفته بود و با وجود تکاپوی امروزش خیلی خسته نبود. لباس خونگی راحتی که بعد لباس مجلسی پوشیده، حس مطبوعی رو به جونش برگردونده بود. یادآوری طرح چشمای علی یه لرزه‌ی خفیف توی تنش انداخت که ناشیانه سعی داشت، هوای خنک اتاق رو علتش بگنجونه. دستاش به دور بازوهاش حلقه شد و خودش رو بغل گرفت. پیراهن و شلوار مشکی که تن علی بود، اون رو از وقتای دیگه لاغرتر و کشیده‌تر به نظرش رسوند. چشمای براقش زیر کلاه مشکی، دلتنگیش رو فریاد میزد ولی در حضور یاسر حتی جرئت نکرد پاسخگوی نگاهش باشه یا حداقل یه سلام خشک و خالی نثارش کنه. هیچ‌وقت دلش نمی‌خواست تا زمانی‌که وقتش نرسیده، یاسر از احساس بین اون دو تا مطلع بشه. به گمونش برادرش زیادی حساس و غیرتی بود و امکان داشت فکر کنه اون‌ها دست از پا خطا می‌کنن. اصلا دوست نداشت به اعتمادی که بین علی و یاسر توی این سالا شکل گرفته بود، یه خدشه‌ی کوچیک هم وارد بشه. از جا بلند شد و با خاموش کردن چراغ به زیر پتوی تختش خزید. نفسش رو خالی کرد و چهره‌ی درخشان با اون آرایش ملایم و لباس کردی قرمز رنگ توی افکارش روشن شد. بازوش رو زیر سرش قرار داد و یاد شیطنت‌های مهشید، وسط مراسم افتاد. وقتی خواهرشوهرهای درخشان دست توی دست هم وسط مجلس پایکوبی می‌کردن، زیر گوشش نجوا کرد. - خدا به درخش رحم کنه با این خواهرای سیندرلای دوماد. توی جاش جابه‌جا شد و به روش اخم کرد. دستش کنار لب قرار گرفت تا صداش فقط به گوش مهشید برسه. - خجالت بکش دختر، خوشت میاد روز عروسیت ما هم فامیلای شوهر تو رو مسخره کنیم؟! مهشید بازم کم نیاورد و زیر گوشش پچ‌پچ کرد. - آخه نگاه کن از اول مراسم افتادن وسط مجلس به بقیه فضا نمیدن. انگار به مهشید واسه نرقصیدن و فقط تماشا کردن، زیادی فشار اومده بود. غش‌غش خندید و از گونه‌ش نیشگون ریزی گرفت. - خب قر توی کمرت خشک شده پاشو برو وسط، به خواهرای دوماد چکار داری؟! مهشید انگار منتظر اجازه‌ی اون بود که دست فاطی رو هم که کنارش نشسته بود به ضرب گرفت و با خودش وسط کشید. فاطی اولش شوکه شد، ولی با تکون‌های مهشید مجبور به همراهی باهاش شد. هنوز بهشون می‌خندید که مهری کنارش جای مهشید رو گرفت. - میگم خانوم خانوما شما امشب چقده خوشگل کردین، فهمیدین یه نفری اومده مرخصی نه؟! کمرش رو به پشتی مخملی پذیرایی چسبوند و به صورت آروم مهری نگاه کرد که توی پیرهن شیری رنگی که تن زده، روشن‌تر دیده‌ میشد. - از دست تو خانوم معلم آینده که حواست شیش دانگه! بازوی مهری روی پشتی دراز شد و پشت سرش قرار گرفت. لبخند از لباش دور نمیشد. - همه امشب یه کلوم می‌گفتن یلدا چه قشنگ شده! با انگشت گونه‌ی مهری رو که نزدیک صورتش شده بود، نوازش کرد. - همه زیادی به من لطف دارن. مسیر چشمای مهری به سمت درخشان رفت و دوباره به چشمای اون برگشت. - الکی الکی درخش رو شوهر دادن و حلقه‌ی دوستی ما رو کوچیک کردن. غم توی دلش نشست. راست می‌گفت؛ با مهاجرت زهره و عروس شدن درخشان دو تا از دوستای بچگی ازشون جدا شده بودن. - به قول مامانم یاد دوستی‌ها باید همیشه محکم بمونه و نذاره فاصله‌ها باعث فراموشیش بشه. - خانم خانما تو فعلا قصد ازدواج نکن و نذار از تو هم دور شیم؛ هر چند زن علی خودمون بشی، همین محل موندگاری! مهری بعد زدن این حرف، خودش با ذوق خندید و دست دیگه‌ش رو مثل همیشه جلوی لبش گذاشت. - من که فعلا شوهر بکن نیستم، ولی تو خودت سال دیگه دانشگاه قبول میشی و کلاست از ما میزنه بالاتر. مهری سرش رو تکون داد و از ته دل آرزوش رو به زبون آورد. - دختر دعا کن شهر خودمون قبول شم، قول میدم واستون کلاس نذارم. هنوز انشالله از دهنش بیرون نیومده بود که دستش توسط مژگان کشیده شد و به جمع وسط مجلس ملحق شد. حواسش گرم صحبت با مهری شده و نفهمیده بود کی مژگان، آزاده و مریم هم واسه رقصیدن به مهشید و فاطی اضافه شده بودن. مهری دست درخشان رو گرفت و حلقه‌ی دوستانشون شکل گرفت و با شور به پایکوبی پرداختن. از حس و حال خوب امشب لبهاش به لبخند رنگی شد و با یادآوری قد و قامت رشید دوماد که درخشان کنارش مثل خاله ریزه بود، از همین حالا دلتنگ دوستش شد. کاش باهاش خوب تا کنن و درخشان بتونه غم غربت رو آسون‌تر تحمل کنه. دست خودش نبود که چهره‌ی علی رو با دوماد امشب مقایسه کرد. مهربونی همیشگی علی حتی توی صورتش هم مشخص بود و چشمای تیره‌ش از محبت، همیشه می‌درخشید. بینی کشیده‌ش به صورتش میومد و ته ریشی که از وقتی که به سربازی رفته گذاشته، مردونه‌ش کرده بود. این قضیه‌ی سرباز شدن و دوری از محله باعث شده بود که اون بیشتر بهش فکر کنه و مدام به خودش نهیب بزنه چقدر دوسش داره و آینده رو تنها با آدمی مثل اون بخواد. نفهمید که چطور به خواب رفت و توی رویا خودش رو عروس علی و کنار اون مشاهده کرد. ***
  18. #پارت شانزدهم توی محوطه‌ی بزرگ محله، مردان کرد با لباس محلی دست در دست هم با نوای موسیقی خاصشون که توسط گروه نوازنده نواخته میشد با شور و اشتیاق می‌رقصیدن. رقص زیبای کردی با اون ضرب‌آهنگ رقص پا و دستمالی که نفر اول دسته، با مهارت به چپ و راست می‌چرخوند، لبخند و هیجان رو به تماشاچی‌ها اعم از همسایه‌ها و مهمون‌های عروسی می‌بخشید. شور و حالِ پایکوبی‌شون سرمای اسفند ماه رو فراری داده و فضای مطبوعی رو توی این شب خاص رقم زده بود. واسش جالب بود که با اومدن به مرخصی بعد چند ماه، شاهد برپایی چنین عروسی باشکوهی توی محل شده. کوچه‌ی مشرف به خونه‌ی درخشان که عروس امشب شده بود، با چراغای رنگی آذین‌بندی شده و پرنور می‌درخشید. اون هم با یه لبخند محو به این تکاپو نگاه می‌کرد و لذت می‌برد که دستی روی شونه‌ش نشست و باعث شد به سمتش برگرده. - تا چند روز مرخصی داری آشخور؟! یاسر موهای تیره‌ش رو به بالا شونه کرده و چهره‌ش باز شده بود. با دیدن اون، لبخند روی لبهاش پررنگ‌تر شد. - زیاد نیست، سه‌شنبه هفته‌ی بعد باید برگردم. با هلهله‌‌ی زنان، سر هر دو به سمت درب ورودی خونه‌ی عروس چرخید. شاید صد قدم فاصله داشتن و کنار دیوار، روبه‌روی خونه‌ی عروس ایستاده بودن. عروس، همراه با دوماد از خونه خارج شدن و کنار در ایستادن. سر عروس با یه شال قرمز رنگ که جای‌جایش با سنجاق، اسکناس گره زده بودن، پوشونده شده و بازوش، محکم توی دستای دوماد قرار گرفته بود. کنار عروس، یلدا با تعدادی دیگه از دوستاش ایستاده و با هیجان دست می‌زدن‌. چشماش بدون اجازه روی یلدا قفل شد و چهره‌ی دخترونش که با اون آرایش ملیح زیباتر شده بود، به جون و دلش نشست. از زیر مانتوی مشکی، پیراهن فیروزه‌ای رنگش مشخص بود که با تکون دستاش پایین دامنش موج می‌خورد. اصلا حواسش نبود که کنار یاسر واستاده و با اون چشمای دلتنگ به خواهرش زل زده. نه یلدا متوجه‌ی اون نگاه مشتاق شد و نه یاسر زیاد شک کرد، برعکس چشمای کینه‌توز محمود که کمی با فاصله از اون‌ها با مهدی و رضا واستاده بودن، نظاره‌گر این تبادل حس عمیقش بود. وقتی مسیر نگاهش به چشمای مشکوک محمود تغییر مسیر داد، از این حجم عقده و کینه که به سمتش پرتاب میشد، توی لحظه بدنش یخ کرد. انگار این چشم‌ها بهش نهیب میزد، بالاخره یه روز نتیجه‌ی دشمنی و رقابت توی این سالا رو می‌بینی. یه حس بد وجودش رو در برگرفت و آب گلوش مثل زهر پایین رفت. واسه اینکه از تمرکز به روی یلدا و حس بد گرفته شده از محمود ذهنش رو منحرف کنه، سرش رو به سمت گوش یاسر کج کرد و گفت: - کار و بارت چطوره داداش؟ رواله؟! یاسر نگاهش رو از سمت عروس و دوماد به طرف چشمای براق اون چرخوند. به آنی نارضایتی نگاه یاسر توی چشماش نشست. - کی از کارگری راضیه که من باشم؟! هنوز ابروهاش از تعجب بالا نپریده بود که یاسر چشمک زد و لبش کش پیدا کرد. - ولی تو فکرشم خودم رو بالا بکشم سرباز! از منظور حرفش سر درنیاورد، ولی با دیدن چهره و حالتش خنده‌ش گرفت. مسری بود که لبخند یاسر هم پهن‌تر شد. پدر و مادر عروس با اشک دخترشون رو بدرقه کردن. از مامان شنیده بود که درخشان رو واسه زندگی به کرمانشاه می‌برن و قطعا این دوری از خونواده واسه دختر کم سنی چون اون سخت میشد. چشمای یلدا و دوستاش توی این لحظه که عروس توی ماشین عروسی جا گرفته و بوق زنون آماده‌ی رفتن میشد، از اشک و دلتنگی پر شده بود. شاید دلشون هم واسه درخشان می‌سوخت که به این زودی وارد گرفتاری‌های زندگی مشترک شده. دل خودش که درد اومد، ولی از اون طرف خوشحال بود که خونواده‌ی یلدا به اینجور ازدواج‌های فامیلی و زودهنگام تمایل نشون نمی‌دادن. وقتی ماشین عروس راه افتاد، نگاهِ خیره‌ی محمود به یلدا میخکوبش کرد. محمود بدون هیچ ملاحظه داشت با چشمای هیزش یلدا رو طواف می‌کرد. اخم غلیظی توی صورتش نشست. از اینکه این‌طور یلدای زیباش رو زیر نظر گرفته، خونش به جوش اومد. یلدا با دوستاش پچ‌پچ می‌کردن و هرازگاهی صدای خنده‌شون بلند میشد و اصلا حواسش نه به اون و نه به نگاه‌های محمود نبود. حرصش گرفت و دستش با فشار دور چونه‌ش حلقه شد. یاسر کنارش گرمِ صحبت با مصطفی بود. نفس‌هایش تند شد؛ وقتی دید نمی‌تونه کاری کنه، کلاهش را با لج روی سرش جابه‌جا کرد و صداش بی‌اختیار بلند شد. - داداش کاری نداری من برم بخوابم؟ توی اتوبوس نتونستم حتی یه چشم روی هم بذارم. سر و صدای نواختن موزیک جشن قطع شده و به جاش همهمه‌ی مردم کل کوچه رو پر کرده بود. بعضیا هم با شور به پدر و مادر درخشان تبریک گفته و شب به خیر می‌گفتن. یاسر حواسش رو جمع اون کرد و دستی که دراز کرده بود رو فشرد. - آره برو بخواب پسر، ایشالاه عروسی خودت یه روزی! - اول شما بزرگترا داداش! یاسر لبخند کمرنگی زد و همون لحظه چشمش به یلدا افتاد و صداش کرد. یلدا به سمت اون‌ها اومد و با فاصله ایستاد. - جانم داداش! یاسر واسش چشم و ابرو اومد، انگار تازه رگ غیرتش بالا اومده بود. - برو مامان رو صدا کن ما هم بریم خونه! یلدا پلک زد و چشم گفت و قبل اینکه دوباره برگرده، یه نگاه گذرا به سمتش انداخت که ای کاش نمی‌نداخت و دل بی‌قرار این سرباز بیچاره رو از این بی‌تاب‌‌تر نمی‌کرد. قبل اینکه یلدا وارد حیاط خونه‌ی درخشان بشه، سرش رو پایین انداخت و به سمت خونشون راه کج کرد. ***
  19. #پارت پانزدهم گلدون شمعدونی رو از توی تراس حیاط برداشت. سوزی که باد به صورت اون و گل توی گلدون زد، باعث تکون جفتشون شد. هوای سرد زمستون که خشک و بدون برف بود، ته دلش رو منجمد کرد ولی به قول باباش این امید به بهار و زندگی دوباره‌ست که موجودات روی زمین رو از آزمون زمستون سربلند بیرون میاره. با دست آزادش دستگیره‌ی ورودی خونه رو لمس کرد و پا به درون محفل گرم داخل گذاشت. چشماش روی خاله منیر و مامانش چرخید که زیر کرسی نشسته و همزمان که حرف می‌زدن، سبزی پاک می‌کردن. - یلدا دخترم بیا یه سری دیگه چای بریز بخوریم. به صورت مامانش با لبخند نگاه کرد و سر تکون داد. گلدون رو روی تاقچه‌ی کنار پنجره گذاشت که چون پرده رو عقب کشیده بودن نور به داخل نفوذ می‌کرد. پلیور یشمی رنگش رو روی تن صاف کرد و زیر نگاه تحسین‌گر خاله منیر آروم به سمت آشپزخونه رفت. خاله منیر توی تموم این سال‌ها با اون مثل دختر نداشته‌ش رفتار کرده، ولی جلوی همسایه‌ها هیچ‌وقت محبتش رو لو نمی‌داد که برای یلدا حرف و حدیث درست کنن. کلا این دو خانواده با وجود رفاقت و دوستی، پا از یه حدی فراتر نمی‌ذاشتن که بخواد سوءتفاهم ایجاد کنه؛ اما خود یلدا ته دلش می‌دونست خاله منیر از این‌که یه روزی عروسش بشه، بدش نمیاد. حین چای ریختن توی استکان‌های دور طلایی مامانش به این افکار بد موقع توی ذهنش پوزخند زد و با پلک زدن محکم اون‌ها رو از کله‌ش به بیرون پرتاب کرد. - خلاصه که زری گفت فردا قرار خواستگاری گذاشتن. سینی چای توی دستاش فشرده شد. برای یه لحظه‌ حس کرد کف دست‌هاش عرق کرده، ولی نمی‌تونست سینی رو زمین بذاره. با این حرف خاله منیر که نصفه و نیمه به گوشش رسیده بود، وسط پذیرایی متوقف شد. خاله با یه دسته‌ی جدا کرده از جعفری توی دستش، به روی یلدای میخکوب شده ابرو بالا انداخت. - انگار یلدا خبر نداشته که درخشان خواستگار داره، چطور تعجب کرد! مامان با ابروهایی درهم شویدهای پاک شده رو توی سبد ریخت. - آخه دختر رو توی این سن شوهر میدن؟! دیگه زمونه عوض شده. سرش رو کج کرد و با زدن پلک به مسیرش ادامه داد. با رسیدن به کرسی، سینی چای روش قرار گرفت و سعی کرد با لحنی عادی حرفی زده باشه. - نه اتفاقا از درخشان شنیده بودم که پسرداییش اون رو توی مراسم عروسی دیده و پسندیده، از خاله زری انتظار نداشتم قبول کنه. کنار خاله منیر روی فرش نشست و زیر چشمای دقیق اون، لبش رو با زبون خیس کرد. نمی‌دونست چرا امروز خاله منیر اینهمه اون رو زیر ذره‌بین نگاش قرار داده. - کردها زود واسه بچه‌هاشون عروسی می‌گیرن، ماشالله همشونم رشیدن و از سنشون بیشتر می‌خورن. مامان ناراضی پوف کشید. هر کی ندونه انگار دختر اون رو قرار بود ببرن. - سن و سال که به قد و قامت نیست. طفلی درخشان هنوز با دخترا خاله‌بازی می‌کنه. با خاله منیر به این غلو مامان خندیدن. هر چند این سن واسه تشکیل زندگی و گرفتاریاش زود بود، ولی دیگه سن خاله‌بازی اون‌ها هم گذشته بود. - میگم پری، تو واسه یاسر آستین بالا نمی‌زنی؟! مامان خودش رو به سمت کرسی کش داد و بعد گذاشتن استکان چای مقابل خاله منیر، یه حبه قند توی دهنش انداخت. حرف از ازدواج یاسر شد، کلا فاز مامانش تغییر کرد و چشاش برق زد. - من از خدامه منیر ولی خودش بند رو به آب نمیده. استکان رو که بعد یه نفس سر کشیدن روی کرسی گذاشت، چشمای اون هم از اینهمه هیجان مامانش گردتر شد. لباش رو به هم سفت چسبوند که نیشخندش کش پیدا نکنه. - شاید کسی رو زیر نظر داره و می‌خواد سبک، سنگین کنه فعلا! امان از این هوش مضاعف خانم‌ها که توی این موارد سریع به خال می‌زنن. دیگه بیشتر نتونست خودداری کنه و گوشه‌ی لبش به لبخند کش اومد. - اون که آره ولی بیشتر به خاطر کار و بارش راضی نیست. خاله منیر جفت دستاش رو روی کرسی گذاشت. دستای سفید حنا زده‌ش روی لحاف کرسی زرشکی مامان چه جلب توجهی کرد. همیشه از دستای خاله منیر خوشش میومد، چون نه تنها قشنگ بودن و بهشون می‌رسید؛ بلکه مثل خودش گرم و مهربون بودن. - بچه‌های الان سخت‌گیر شدن، قرار نیست اول کاری همه‌چی داشته باشی که، باید خیلی چیزا رو آسته آسته به‌دست بیاری کیفش بچسبه توی تنت! استدلال خاله منیر جالب و درست بود ولی قطعا واسه شروع زندگی هر کسی یه ایده‌آلایی واسه خودش داشت و یاسر هم از اون دسته آدمایی هست که بلندپرواز و شیک پسنده و به کم قانع نمیشه. خاله چاییش رو که نوشید رو بهش لبخند زد، ولی منظور حرفش به مامان بود. - چایی‌های یلدا هم جون میده واسه مجلس خواستگاری، ولی می‌دونم پری این دختر رو به کس کسونش نمیده! لپاش گل انداخت و چشماش رو پایین انداخت. به دسته‌ی تره‌ی توی دستش دقت کرد و از اینکه توی این لحظه ذهنش به محمود و کوچه پشتی گریز داد، حرصی شد. - نه بابا! آقاش گفته یلدا بایست درس بخونه، یه چی واسه خودش بشه. دیگه دور و زمون خونه‌داری زنا گذشته، باید بتونن گلیم خودشون رو آینده از آب بکشن. کاش دست از سرش بردارن و حرف رو بکشونن جای دیگه، چون گونه‌هاش از این بیشتر قرمز نمیشد. درخشان رو دارن شوهر میدن، اون وقت اون باید این وسط توی سرمای زمستون گُر و گُر عرق بریزه. - صد البته که لیاقت یلدا جون بیش از ایناست، راستی آقا پاشا بازنشسته شد یا نه؟! مامان به پشتی تکیه داد و نفسش رو به آرومی خالی کرد. - دنبال کارای بازنشستگیشه اتفاقا، ولی من غمم شده بعد این حوصله‌ش سر نره توی خونه. خاله منیر آخرین دسته‌ی پاک شده‌ی جعفری رو هم توی سبد ریخت و همونطور که روسری گلدارش رو روی سر میزون می‌کرد، گفت: - به سلامتی، تو هم نترس خواهر، مردها خوب بلدن خودشون رو سرگرم کنن. از جا بلند شد و سبد پر از سبزی پاک شده رو برداشت. - دستت درد نکنه خاله منیر. خاله منیر به روش چشمک زد و با لبخند مهربونش جواب داد. - کاری نکردم که، همراه با غیبت با پری، دو کیلو سبزی هم پاک کردیم که غیبته بیشتر بچسبه. همزمان مامان و خاله به خنده افتادن و اون هم واسه خیس کردن سبزی‌ها به سمت آشپزخونه چرخید. ادامه‌ی حرفای اون‌ها توی آشپزخونه دل بی‌‌تاب یلدا رو زیر و رو کرد. - از علی جان چه خبر؟! هیچ تونسته بهتون زنگ بزنه؟! صدای خاله پر از حس دلتنگی همراه با عشق، توی گوشاش نشست. - آره دیروز زنگ زد پسرم، می‌گفت شیراز این روزا خیلی سرد شده و هنوز نمی‌تونه مرخصی بیاد. پری خیلی سخته یه بچه داشته باشی و ازت دور باشه. هر لحظه دلم واسش نگرونه. آهی که از ته دلش کشید، دل اون رو هم به لرزه انداخت. - در پناه خدا باشه خواهر، بسپار دست خودش. تا چشم به هم بزنی سربازیش تموم شده و برگشته پیشت. دستش رو زیر شیر آب سرد گرفت و سبزی‌های توی سبد رو به‌هم زد. با آرامش چشم فشرد و توی دلش واسه به سلامت گذشتن این روزگار جدایی و دوری دعا کرد. ***
  20. لطف می‌کنید به بنده که نقدش می‌کنید. سپاسگزارم. @A.H.M
  21. #پارت چهاردهم توی اتاقک نگهبونی بالای دکل، اسلحه به دست ایستاده بود. بارون بی‌رحم پاییز، شلاق‌وار روی سقف فلزی اتاقک می‌کوبید؛ صدایی که برای اون حکم یه موسیقی خوش ریتم عاشقونه رو داشت. چشم دوخته بود به قطرات بارونی که مثل اشک از دل آسمون سر می‌خوردن و توی فضا گم می‌شدن. با نفسای عمیق سعی داشت، هوای سرد و مرطوب رو وارد ریه‌ش کنه. واسش عجیب بود که حتی یه ذره لرزش توی تنش نبود، برعکس انگار آتیشی زیر پوستش شعله‌ور بود که از مرکز قلبش نشات می‌گرفت. امشب شب یلدا بود؛ بلندترین شب سال که واسه اون فقط یه معنی داشت: دوری و دلتنگی! دوری و دلتنگی از خونه و همهمه‌ی محله‌ی پرماجراش. محوطه‌ی پادگان به خاطر بارش شدید بارون، توی سکوت و خلوت فرو رفته و همین تنهایی غریب، ذهن اون رو مثل باز شدن یه کلاف سردرگم، پرتاب کرد به شب یلدای سال قبل. خودش اینجا توی پادگان نگهبونی می‌داد و روحش جای دیگه‌ای سیر می‌کرد. دم‌دمای غروب بود. از زیر زمین خونه کلافه و ناراضی به داخل حیاط قدم برداشت. طبق گفته‌های مامان، بایستی مجله‌های قدیمی ورزشیش رو توی کارتن‌های کف زیرزمین پیدا می‌کرد؛ کاری که همیشه مثل یه چالش بی‌سرانجام بود و تهش مامان خودش باید دست به کار میشد. چند قدمی از دهنه‌ی زیرزمین دور نشده بود که صدای بلند زنگ در، توی گوشش پیچید. هوا گرگ و میش بود و هنوز وقت اومدن باباش به خونه نشده بود. حدس زد که یکی از همسایه‌ها ممکنه باشه. همونطور که به سمت در قدم برداشت، صدا بلند کرد. - من باز می‌کنم مامان! دستش روی قفل در نشست و بازش کرد که همون لحظه، زمان واسش واستاد. صورت مهتابی یلدا زیر چادر سفید نخی که پر از گلای ریز اناری بود، مثل یه تابلوی نقاشی زنده جلوی چشماش درخشید. یه بشقاب گل‌سرخی قدیمی که پر از انارهای درشت و یاقوتی شده، توی دستش جاخوش کرده بود. با دیدنش فکر کرد که اگه خورشید هم غروب کرده بود، حضور این دختر با اون چادر و چهره می‌تونست، کل تاریکی‌های دنیا رو واسش پس بزنه و نور بپاشه. - سلام، شب یلداتون مبارک! انگار که زبونش بند اومده باشه، تنها نگاش کرد، بعد یه قدم جلوتر اومد و دستش رو روی چارچوب در گذاشت؛ انگار با این کار خودش رو کنترل کرد تا فاصله‌ش با یلدا رو از این کمتر نکنه. با چشمای خیره‌ش آب گلوش رو قورت داد و واسه دادن جواب به سختی لب باز کرد. - سلام از منه... سلامت باشی. شب یلدای شمام مبارک! یلدا لبخند کمرنگی زد که گوشه‌ی چشمای سیاهش رو به بازی گرفت. گونه‌هاش یه کم پرتر و گلگون‌تر از همیشه به نظرش اومد. قند توی دلش آب شد. بشقاب گل‌سرخی به سمتش جلو اومد. - بابابزرگم از باغش واسمون آورده. مامانم گفت اینا رو هم واسه خاله منیر بیارم، انارهای امسال باغ خیلی شیرین و خوشمزه‌ن. تنش داغ شد از فکری که توی سرش نشست. انارها حتما خوشمزه بودن ولی نه به اندازه‌ی شیرینی نگاه یلدا که تا مغز استخونش پیش رفته بود. حس کرد نفس کشیدن واسش سخت شده؛ با دست آزادش پیرهن کرم‌رنگش رو از بدن فاصله داد تا شاید جریان هوا کمی از حرارت تن و بدنش کم کنه. ظرف رو از دستش گرفت و نوک انگشتاش یه لحظه با انگشتای یلدا تماس پیدا کرد؛ تماسی کوتاه و گذرا که جرقه‌ش تا ساعت‌ها توی وجودش باقی موند. - دست بابابزرگ و خاله درد نکنه... همیشه سهم ما رو جدا می‌ذارن و شرمنده می‌کنن. یلدا با همون نگاه زیرزیرکی پلک زد و چادرش رو روی سر جابه‌جا کرد، طوری که گل‌های اناری روی لبه‌ی چادر، قاب صورتش رو زیباتر کرد. - من دیگه باید برم، امشب خونه‌مون مهمون داریم. بعد گفتن این حرف چرخید تا بره که باعجله صداش کرد. می‌دونست که امشب شب تولد یلدا هم هست؛ شبی که واسه اون یه شب خاص و مقدس بود. صاف ایستاد و بشقاب رو با هر دو دستش گرفت تا لرزش دستاش لو نره. - راستی... یلدا! تولدت هم مبارک. یلدا سرش رو به نشونه‌ی تشکر تکون داد. قبل اینکه قدمی برداره، نیم‌رخش رو به سمت اون چرخوند و زمزمه کرد. - مرسی... به خاله منیر سلام من رو برسون. رفت؛ با همون رقص موزون چادر سفید و گل اناری توی کوچه‌باغ ذهنش. خشکش زده بود و دقایقی طولانی همون‌جا کنار در نیمه‌باز خونه ایستاد و رفتنش رو تا انتهای مسیر با چشم طواف کرد. چقدر تقدیر قشنگ بود که شب یلدایی وجود داره که دختر یلدا توش به دنیا اومده که شده تموم عشق و آرامش واسه اون. عشقی که از بچگی غنچه کرده و حالا توی جوونیش شکوفا شده. رسیدن به این دختر شد تموم هدف و آرزوی اون توی آینده. بارون کی قطع شد؟ نفهمید. هوا چطور تاریک شد؟ مگه چقدر غرقِ اون خاطره شده که زمان هم از دستش در رفته بود؟ خنده‌ش گرفت؛ خنده‌ی از سرِ دلتنگی. از اتاقک زد بیرون و کنار نرده‌های فلزی دکل، به وسعتِ تاریکی آسمون زل زد. آسمون وسیع و سیاه بالای سرش دهن باز کرده بود. اسلحه رو توی دستش جابه‌جا کرد؛ قبضه‌اش از حرارتِ دستش خیسِ عرق شده بود. کلاهش رو داد عقب و به صدای مته‌مانندِ دارکوبی گوش داد که معلوم نبود روی کدوم درخت، داشت نقش و نگارِ تنهاییش رو حک می‌کرد. امشب از محله و از یلدا دور بود، اما به خودش قول داد؛ قولی محکم‌تر از تموم دیوارهای پادگان. یلداهای دیگه، کنارش باشه؛ تا بتونه چشم توی چشم، نه فقط شب یلدا رو تبریک بگه، بلکه بابتِ تولدش، قدردانِ حضورش باشه، هم از خودش و هم از خداش. ***
  22. درود وقتتون بخیر ممکن هست واسه رمانی که قبلا توی سایت نوشته و منتشر شده درخواست نقد بدم؟؟ زمان نگارشش شرایط واسه نقد رمان تو سایت ممکن نبود.
  23. سلام مریم محرمی هستم لیسانس صنایع غذایی و خانه دار.مادر دو تا دختر ۱۷ و ۱۴ ساله. یه دهه شصتی بین کلی بچه‌های جوون و آینده‌دار و لذت می‌برم از آثار زیباتون. توی سن ۲۰ سالگیم سه تا رمان دست نویس داشتم و خیلی علاقه به رمان نویسی و خوندن داستان. بعدها توی مجازی اونها رو منتشر کردم و توی انجمن نیز با کمک دوستان خوبم چون نسیم جان هر سه رمان با همون نوع نگارش اون سالا و بدون تغییر منتشر شد. پارسال رمان احتمال صفر امکان رو با حالی جدید توی سایت نوشتم و منتشر شد و دو تا دلنوشته هم به اتمام رسوندم.رمان دختر یلدا هم در حال تایپ دارم و خیلی خوشحالم که با شما دوستان تبادل آثار می‌کنیم. با آرزوی موفقیت برای همگیتون.
  24. درود اتمام پایان دلنوشته فرورجای خاموشی از م.م.ر
  25. اگر دلتنگی به زبان درمی‌آمد، نطقش تا ابد امتداد می‌یافت؛ خطابه‌ای بی‌انقطاع که نه در سطر می‌گنجید و نه در مصحف کلمات، روایتی که زمان را فرسوده می‌کرد و هنوز ناتمام می‌ماند. اگر دلتنگی آب بود، به اقیانوسی بی‌ساحل و بی‌کرانه مبدّل می‌شد؛ آبش مکدر از خاطره، موج‌هایش آکنده از هذیان فاصله، و هر تلاطمش، شرحی نهان از رنجِ حضورِ بی‌حضور. و اگر دلتنگی ابر می‌بود، به ابری زمستانی و فرساینده بدل می‌گشت؛ ابری که بارانی ریز، آرام و پیوسته می‌بارد، بارانی که شهر را در شال مه و ملال می‌پیچد و سقف جان را سنگین از سایه و سکوت می‌کند. من بر آستان این دلتنگی ایستاده‌ام؛ چنان فشرده در حلقوم خویش که نفس، در سینه‌ام به خس‌خسی محتضر شبیه شده است، و هر آهِ ناتمام، معبر حنجره را به بند می‌کشد. با این همه، «امید» همین واژه‌ی چهارحرفیِ به ظاهر خرد، چون مشعلی است افروخته در عمیق‌ترین دهلیزهای دل‌های تنگ، ریزریز، و از رمق‌افتاده؛ نوری است که از لابه‌لای ترک‌های روح می‌جهد و ویرانه‌ی درون را به خانقاه صبر و مأمنِ شکیبایی دگرگون می‌کند. من هنوز امیدوارم؛ امیدوار به ظهوری نامعین و در عین حال محتوم، که روزی، پسِ فرسودگیِ این زمستان‌های ممتد، رنگین‌کمان رهایی بر شانه‌های مکدّر آسمان فرود آید و افق را با رنگ‌های آزادی، نه فقط بیاراید، بل‌که «تأویل» کند؛ چنان‌که هر تکه‌ی آسمان، رساله‌ای ناگفته از معنای رهایی باشد. پایان دلنوشته‌ی فرورجای خاموشی
×
×
  • اضافه کردن...