-
تعداد ارسال ها
509 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
ممنون عزیزم زحمت میکشی🙏🥰- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
الان ورد رو نگاه کردم ۹۹۰ صفحه ست ولی پی دی اف ۱۲۷۳ پس ورد احتمالا مشکلی نداره.- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
نسیم جان من الان با دقت نگاه کردم متاسفانه مدام تکرار شده و هر چند صفحه این صفحات مجدد اومده.واسه همین تعداد صفحات از مال من بیشتر شده. مثلا آخر صفحه ۲۳۶ تا ۴ خط اول ۲۴۴ پاراگراف آخر ۲۸۵ تا دو خط آخر ۲۹۴ ۵ خط آخر ۳۵۳ تا خط ده ۳۶۲ دو خط آخر ۳۹۶تا دو خط آخر ۴۰۳ و .... -
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
سلام عزیزم ممنون از زحماتت چند جا برگشت خورده و صفحات تکرار شده انگار ولی زیاد نیست ممنونم من مریم محرمی (شاهرخ)کاربر انجمن نود هشتیا، نویسنده رمان احتمال صفر امکان تعهد میدم رمانم در انجمن منتشر شده و هیچگاه درخواست حذفش رو نداشته باشم.🙏 -
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
ممنون نسیم جان خسته نباشی🙏- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
#پارت صد و پنج تو نیستی که خاکستری روزگار را ببینی من از پشت شیشهی دوده گرفته میبینم که آرامش و غرور همزمان درگذر هستند، کجای راه اشتباه شد؟! کجای قدم زدن ما در خیابانهای پُر پیچک زندگیمان اینچنین دچار خشکی و خزان شده؟! تو نیستی که ببینی این اندوه بی پایان را تو نیستی که ببینی امیدی دیگر به سوختن و ساختن نیست! تو نیستی و دیگر طاقتی نیست بیتو!
-
#پارت صد و چهار دوباره نسیمی خنک با سوزی خفیف از کنارم گذشت. باز صدای شکستن استخوانهای برگهای زرد، سرخ و نارنجی زیر پا شنیده میشود. باز هوا، هوای در آغوش گرفتنها، فصل آوازهای عاشقانه و قدم زدنهای طولانی زیر نم باران پاییزی. فصل هزار رنگ پخته و فصل تولد آدمهای پر حس و عاشق. آمده است تا روزهای مرا رنگ کند به طیفی از نارنجیهای مختلف، فصل بلوط، خرمالو و انار. یکچیز کم است! موسیقی، کتاب و قهوه و نشستن کنار تو، نوشیدن جرعهای از قهوه و غرق شدن در کلام تو.
-
#پارت صد و سه عشق گاهی میتواند بدترین حس دنیا و گاهی پر معناترین باشد. همین را میدانم که دنیای من بی تو بدرنگترین و بیمعناترین مکان عالم است، با من بمان تا بتوانم ظالمانهترین ضربات دنیا را تحمل کنم. آنگاه که دستانت امنترین چتر آسمانست و حضورت گرمترین حس امنیت، پس با من بمان که بیتو دنیایم تاریکترین مرکز جهان است. تو رنگینکمان دنیای بیرنگ من باش و دنیای خاکستری مرا رنگارنگ کن با حضورت!
-
#پارت صد و دو با من بمان تا خورشید را درون دستانت بگذارم. بهتر از تو چه کسی میتواند در آشیانهی دلم لانه کند؟! چشمانت دنیای من و دستانت چتر آسمان وجودم، آخرین چیزی که در این دنیا میخواهم با من ماندن است. کجای این دنیا بدون تو زیباست؟! کجای این دنیا بدون تو رنگ دارد؟! من عاشقترین موجود زمینم تا وقتیکه میدرخشی در آسمان دلم! با من بمان، با من بمان.
-
#پارت صد و یک دعا میکنم که شاید در تاریخی دیگر دوباره تو را کنار پرچین باغ آلبالو ببینم درحال قدم زدن با دستانی پر. هنگامیکه آلبالوهای درون سبد را زیر و رو میکنم با تو چشم در چشم شده و باز دوباره چشمانم ستاره باران عشق تو شود، کنارت قدم زدن در زیر آسمان آبی با لبخندی بر لب و دستانی گرم با گرمای وجودت را میخواهم. این آرزوییست در دل! من با جسمی دیگر در تاریخی دیگر منتظرت میمانم.
-
#پارت صد چای که باشد و کسی که کنارش بنشینی و از شادی و غمهایت بگویی بدون ترس از قضاوت ناعادلانه، توانستی نصف جهان را فتح کنی. پس منتظر چه هستی؟ بیا زعفران بریزیم، چای را دم کنیم، قندها را بشکنیم، غصهها را بستهبندی کنیم و تحویل رودخانه بدهیم!
-
#پارت نود و نه امروز دلم میخواد کنار کسی بنشینم و از قصه بگویم نه از غصه، غصهها را جعبهای کادو کنم بسپارم به رودخانه که رهسپار دریا شود، دلم چای کنار تو میخواهد، چای با قند وجودت، کنار هِل نگاهت و عطر زعفران وجودت؛ تو میتوانی بهترین هدیهی خدا باشی برای مرهم شدن بر شکستگیهای متعدد قلبم!
-
#پارت نود و هشت در میان تمامی دغدغههای روزمره، میان شلوغی اطراف و کوچههای تودرتوی ذهنم، آنچه مرا خوشحال میکند، گریز فکرم به دوست داشتن توست. میان کولهباری از همهمههای زندگی این تو هستی که میدرخشی؛ تو نور امیدی.
-
اگه فقط یه جمله میتونستی رو دیوارای این شهر بنویسی، چی مینوشتی؟🖤
Shahrokh پاسخی برای ..sogand.. ارسال کرد در موضوع : متفرقه
بازم برگردم عقب اشتباهم تویی❤ -
اگه فقط یه جمله میتونستی رو دیوارای این شهر بنویسی، چی مینوشتی؟🖤
Shahrokh پاسخی برای ..sogand.. ارسال کرد در موضوع : متفرقه
بازم برگردم عقب اشتباهم تویی❤ -
#پارت نود و هفت آنگاه که خداوند قدرتنمایی کرده و هنر خارقالعادهاش را بهرُخ میکشد، تعدادی قلب مهربان و تنها را اینگونه به همدیگر میرساند تا مرهمی برای قلب زخمی هم باشند و مهربانیها را تکثیر کنند. این یک نوع از معجزات بیشمار از جانب پروردگار بخشنده است. عشق، عشق را در مییابد.
-
#پارت نود و شش مهربانی را در جایی یافتم که هیچگاه به دنبالش به جستوجو نپرداخته بودم. مهربانی را در دل دختری از تبار خراسان یافتم که از امام غربیش به ارث برده بود. حتی اگر تنم در گور فرو رود و سالها از تجزیهی جسمم بگذرد، روحم مهربانیت را فراموش نخواهد کرد و در هر دنیای دیگری که چشم بگشایم، دوباره برای دیدارت تو را جستوجو کرده، پیدا خواهم کرد و با فراغ خیال سالها در آغوشم نگاهت خواهم داشت.
-
#پارت نود و پنج وقتی رسیدی به مقصد، نگاهی به آسمان کن، دورترین ستاره را که دیدی، دستانت را به سویش دراز کن، بچین آن را از آسمان قلبم، بگذار کف دستت و هرجا که رفتی، معرفیاش کن به عنوان ستارهای که در هفت آسمان برای تو میدرخشد... دلبندم دعایم کن که من محتاج قلب پاکت هستم که روحم با روح تو همپرواز شده به سمت آسمان دلدادگیها!
-
رمان دختر یلدا | شاهرخ(م.م.ر) کاربر انجمن نودهشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
#پارت سوم مژگان بمب انرژی گروهشون بود و بسیار خوش مشرب که شاید به خاطر اصالت آبادانیش بود که همیشه با همه میجوشید. درخشان با حرص پا شد ولی مژگان از اون هم زرنگتر بود و ضد حمله رو سریعتر آغاز کرد. دخترها با خنده به دنبالبازی درخشان و مژگان دور تا دور تک درخت درون حیاط نگاه کردن و زهره با بامزگی با صندلی چرخدارش به دنبال اونها افتاده بود. صدای در زدن باعث استاپ شدن هر سه نفر در سر جاشون شد. مهری از جا بلند شد و خودش رو به در حیاط رسوند. در رو که باز کرد، قامت علی که توی لباس سربازی کاملا مردونه شده بود، توی تیررس چشم همگی قرار گرفت. - سلام، ببخشید زنگ زدم جواب ندادین! مهری با خوشرویی با علی احوالپرسی کرد. - برقا رفته علی آقا! رسیدنتون به خیر. علی سرش رو بالا گرفت و همون لحظه چشمش به روی یلدا نشست که در حالی دستاش رو دور زانوهاش گره زده، درست مقابلش روی قالی نشسته بود. دخترای دیگه به دایرهی نگاهش نرسید، چون وجود یلدا نگاه اون رو از هر چیزی توی عالم منحرف میکرد. نگاهش روی چشمای آهویی ثابت موند و هر چی خون توی بدنش داشت، جستی زد توی صورتش. انتظار دیدنش رو اینجا نمیکشید و گرنه خودش رو بعد اینهمه وقت به دیدن بدون هولزدگی آماده میکرد، هر چند به این مورد هم اطمینان نداشت. آب دهنش رو قورت داد و به سختی منظورش رو رسوند. - مامان خونه نیست، گفتم شاید اینجا باشه! اتفاقا همین دورهمی به صورت زنونه داخل خونه نیز برقرار بود و منیر خانوم هم توی این جمع حضور داشت. - بله اینجان، الان خبرشون میکنم! مهری بدون بستن در به داخل خونه قدم برداشت و چشمای علی بدون اجازه، روی یلدا تمرکز کرد که باعث توجهی یلدا و فرار مردمک چشماش از سمت اون شد. واسه یلدا هم نگاه گرفتن از چشمای علی سخت بود ولی در حال حاضر دوست نداشت با این اتصال، دوستاش رو بیش از گذشته کنجکاو کنه یا سوتی با تغییر رنگ چهرهش دست اونا بده، ولی دخترها با سوءاستفاده از این موقعیت، دو به دو شروع به درگوشی حرف زدن کردن و استدلالهاشون رو واسه همدیگه درگوشی گفتن که باعث هیجان بیموقع و استرس بیشتر روی یلدا شد. زیر نگاه دلتنگ علی به حال ذوب شدن افتاد و توی دلش دعا کرد، منیر خانوم هر چه زودتر واسه دیدار پسرش شتاب کنه. *** وقتی قشنگ روی شاخهی درخت جاگیر شد، کمرش رو تا جای ممکن خم کرد و دستش رو به سمت دستهای دراز شدهی یلدا کشوند. - از دستم بگیر و بیا بالا! وقتی چشمهای درشتِ ترسیدهش رو دید با اطمینان لب زد. - نترس، حواسم بهت هست! انگار این کلام مطمئنش دل یلدا رو قرص کرد که دست به دستش داد و با یک جهش از درخت بالا رفت. تا کنارش روی شاخه نشست با دیدن محله از اون بالا چشماش ستاره بارون شد. - وای، چقدر قشنگه اینجا! از اینکه باعث حال خوش و شگفتزدگیش شده به خودش افتخار کرد و بادی به غبغب انداخت. - تازه میتونی با دستای خودت از رو درخت توت بچینی و بخوری. کمی خم شد و چند تا دونه توت چید و گذاشت توی دستهای یلدا. اون هم به توتهای درشت سفید توی دستش نگاه انداخت و گفت: - حالا میفهمم چرا شماها اینهمه عاشق بالا رفتن از درختین. میخواست از اکتشافاتش برای یلدا سخنرانی کنه که صدای هراسون یاسر که کنار درخت ایستاده و سر به بالا گرفته بود، مانعش شد. - یلدا چطوری رفتی اون بالا؟! قبل اینکه به توجیه یاسر لب باز کنه، خود یلدا با شعف پاسخ داد. - علی کمکم کرد داداش! این بالا خیلی باحاله، تو هیچوقت راضی نشدی من رو هم بیاری. یاسر با حرص دندونهاش رو به روش نشون داد. - علی اگه یلدا بیفته من میدونم و تو! سریع به دفاع از خودش پرداخت. - نه داداش، حواسم جمعه! زیادم نبردمش بالا همین اولین شاخهایم خب! وقتی توی حموم به این خاطرهی نه چندان دورش فکر میکرد، گل از گلش شکفت. اینکه یلدا خیلی از اولینهاش رو با وجود اون تجربه کرده بود، براش هم خوشحال کننده و هم پیروزمندانه بود. قطرههای آب روی تن و بدن خستهش مینشست و چشمای سیاه پر حرف یلدا که امروز توی حیاطِ خاله رقیه شاهدش بود، قلب دلتنگش رو دلتنگتر میکرد. ریزش آب به روش، اون رو به یاد تابستونهای محل و تفریح دستهجمعی بچهها کنار رودخونه مینداخت. یلدا کوچولو از اومدن توی آب هم هراس داشت و هر وقت با یاسر میومد، بیرون از آب روی تختهسنگ بزرگ مینشست و آب بازی بچهها رو تماشا میکرد. توی آب تموم حواسش جمع یلدا بود که با نگاهی حسرت زده به تکاپوی بچهها چشم دوخته بود. فاطی و مژگان به سمتش اومدن و طبق روزای قبل بهش اصرار کردن. - بیا بریم توی آب، نترس یلدا! دست دراز شدهی فاطی رو با هراس پس زد. - نه من از اینجا نگاتون میکنم. مژگان با خنده گفت: - نگاه خشک و خالی به اندازه آب بازی کیف نمیده ها! از پسش بر نیومدن و رفتن دنبال بازی خودشون. یه شیرجهی دیگه توی آب زد و وقتی سرش رو بیرون از آب درآورد، محمود و مهدی رو دید که کنار یلدا ایستاده بودن. سر چرخوند و یاسر رو ندید. شاید باز رفته بود توی کانال شنا کنه که عمق بیشتر داشت و شنا توش یه مزهی بهتری میداد. - نمیخوام! من از آبتنی خوشم نمیاد. -
#پارت نود و چهار گوشهای در خانهی قلبم، میان تو در توی راهروها و دهلیز چپ و راست یک احساسی در گذر است، گاهی پُررنگ و گاهی کمرنگ، گاهی مثل نسیم و گاهی به مانند طوفانی سهمگین تمامی پایههای وجودم را میلرزاند، گاهی آرام میتپد با پچ- پچهای آرامش و گاهی میلرزد از عاشقانههای آرامت در کنار گوشم. عشق... همان حسی است که ما را از جهنم بیمعنایی به بهشت عشق و احساس لطیف دونفره میبرد. من در بیابان، کویر و شنزارهای داغ احساس، ما بین دستان گرم تو گم شدهام دربه در بودنت. همیشه عاشقت میمانم، حتی زمانی که دیگر قلبم نتپد و از گرما و زندگی بیافتد.
-
#پارت نود و سه قلبی که عشقی در آن پنهان نباشد، خود جهنم است در حال سوختن، میسوزم از جهنم درونم، چون تو دیگر راهی در آن نداری. نیستی و مرا به این گداخته سوختن محکوم کردهای.
-
#پارت نود و دو آنگاه که در خیالم آغوش تو را تصور کردم، سرم را در زیر حجم انبوه شانهات پنهان شده دیدم در حالی که عطر وجودت را به شامه میکشیدم. آغوشت جهنم درون مرا به سمت بهشت آرامش سوق میدهد و تمام دلتنگی را از جان و دلم میزداید. آن را با محبت بر من آوارهی عشقت گستردهتر بساز تا لبریز شوم از تو.
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
بله ویرایش شد.ممنون- 29 پاسخ
-
- 1
-
-
درخواست رصد و ویراستاری رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : درخواست ویراستاری
اصلاح شد عزیزم. با تشکر از شما🙏 -
#پارت نود و یک مرا نمیشناسی؟! برایت از نو مینویسم، آنچه که گذشته در گذشته مانده، اما من از نو برایت مینویسم از عشق، امید، دنیا، رنگها و آسمان زیبا که گاهی آبی، گاهی خاکستری و گاهی هم زخمی و طوفانیست. هم میترسم و هم شجاعتی در خود میبینم که قدمهایم را قوت میبخشد، چون من در راه عشق تو بزرگتر و پختهتر شدم و دیگر از هیچ طوفانی نمیترسم؛ چون آنچه باید را دیده و چشیدهام و آنچه باقی مانده دیگر تایم اضافه است برایم.