به اطلاع کاربران میرسانیم دو انجمنِ نودهشتیا باهم ادغام شدهاند. با این وجود، تمامی آثار شما محفوظ است و جای نگرانی نیست. در صورتی که مشکل ورود به اکانت خود را دارید، از گزینه "بازیابی پسوورد" استفاده کنید. ایدی تلگرام جهت بروز خطا: @Delbarity
-
تعداد ارسال ها
855 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
#پارت بیست و پنج در حال شکفتن هستم، چون غنچهای که در بهار گلبرگهایش را به خودنمایی مینشاند. چون کرم ابریشم که از پیله درآمده، پروانهی وجودی خویش را به عالم نمایان میکند. در حال تحولم و از اینهمه تغییر در خود راضی هستم، چرا که از آن آدم نادانی که در جستوجوی محبت تو به هر ریسمانی چنگ زده و به هیچ رسیدم، فاصله گرفته و به قلب خود متکی شدم؛ من به چیزی که شدم، بهخود میبالم.
-
#پارت بیست و چهار نمیشود زنان عاشق را قضاوت کرد؛ چرا که زنان همیشه تابع شرایط هستند، تا عقل و قلبشان! و همیشه اولین چیزی را که در راه عشق قربانی کرده و سر میبرند، احساسات و قلبشان است.
-
#پارت بیست و سه عشق هم میتواند سرچشمهی نور باشد، هم میتواند با خودش دنیایی از تاریکی بیاورد؛ وقتی مسیر را درست قدم برنداری، عشق میتواند مثل یک بمباتم زندگی آدمهای زیادی را منفجر ساخته و به نیستی بکشاند.
-
#پارت بیست و یک این رسم روزگار است، کسانی را که بیشتر دوست داریم، زودتر از دست میدهیم. از آغوشهای بیتکرار، فقط یادش میماند و از خاطرات زیبا، گاهی غمش میماند! ما میمانیم و دردناکترین قسمت جدایی، مرور خاطرات کسی که خودش رفته؛ اما برایمان تنها، یادش باقی مانده است.
-
#پارت بیست تا یکیبهدو میشود، شیطان را لعنت میکنند! من حتی شیطان را نیز دوست میدارم! چون اگر او نبود، ما قدر خدایمان را نمیدانستیم. اصلا اگر بدی نباشد، چگونه خوبیها مشخص شود؟! پس قدر هر چیزی که در این دنیا خلق شده را بدانیم که بیدلیل آفریده نشده است.
-
#پارت نوزدهم میگویی حسودم! آری حسودم! چون تو را تنها برای خود میخواهم. اگر بدانی حتی موقع تنهاییهایت، یا وقتی میخندی و روبه رویت فرد دیگری جز من حضور دارد، چگونه آتش حسادت تمام جانم را فرا میگیرد و میسوزاند، دیگر بر من خرده نمیگیری. در بازی عشق باید حسود بود! تو هم حسود باش! من آنقدر قلبم درگیر مهربانیت شده، که حتی حسادت کردنت را نیز دوست میدارم.
-
#پارت هجدهم عشق همین است... شکستن و شکست خوردن دارد... نفهمیدن و قدر ندونستن دارد... بیقراری و بیتابی و دلتنگی دارد! اما باید باشد، چون بدون عشق زندگی معنایی ندارد. باید سهم خودمان را از عشق بگیریم، با خوشبخت شدن! خوشبختی تنها مکافاتی است که ما میتوانیم از این دنیای نامرد به نفعمان کسب کنیم.
-
#پارت شانزدهم از فاصلهها در متون ادبی بسیار یاد شده؛ اما من از فاصله گریزان نیستم. گاهی بدان روی میآورم و به سمتش مشتاقم، چون با وجود همین فاصلهها به احساسات عمیقی رسیدم که در نزدیکیهایم نرسیده بودم. گاهی فاصلهها نزدیک بودن احساسات را بیشتر و بهتر به ما میفهماند.
-
#پارت پانزدهم گاهی زخم خوب است چون مرهم، درد دارد ولی دردش شیرین است. چرا از زخم خوردن بترسم؟ وقتی قلب زخم خوردهی من و تو اینچنین ما را بههم گره زد، آرزو دارم گرهاش تا قیامت باز نشود، به جهنم که زخمش هرگز بهبود نیابد!
-
#پارت چهاردهم شادی جادوی عشق است که از چشمان من تراوش کرده بر جان شیرین تو مینشیند. چه زمانی شادی در من فوران میکند؟! آنگاه که تو را در آغوش کشیده! در آغوش میکشمت تا بسیاری از دردهایم را درمان شوی، داروی دردهای بیدرمانم!
-
#پارت سیزدهم قربان حال دوست شدن از شیر مادر حلالتر است و مرا از نو زنده میکند، بار دیگر و بارهای دیگر قربانت می روم. آنقدر دوستت دارم که گاهی به قلب خود نیز شک میکنم.
-
#پارت دوازدهم کاش در کنار آشیانهی دلم، خانهی قلب دوست همسایه میکرد تا هر شب بعد از دید زدن خانهی همسایه چشم میبستم. و اگر شبی چشمانم به دیدن رویت منور شود دیگر چشم بهروی هیچ ماهی باز نمیکنم.
-
#پارت یازدهم جانم تنهاییت را خریدارم... کاش فاصلهی بین من و تو قد بیوفاییام بود تا با رسیدن به تو کل تنهاییات را مردانه بهجان میخریدم.
-
#پارت دهم شب را دوست دارم، سکوت و تنهاییاش را آنگاه که در تاریکی فضایش خاطرهی چشمانت برایم تداعی میشود و روی هر چه سیاهی را کم میکند. شب را به یاد چشمان سیاهت دوست دارم، حاضرم به خاطر داشتنش روزگارم هم سیاه شود.
-
#پارت نهم من در زمانهای زندگی میکنم، که در برابر دلگیریها و دلخوریها، یاد گرفتهام سکوت کنم. سکوت من از رضایت نیست! باور حرفهایم را کسی نپذیرفت؛ پس به خلوت تنهایی سکوت روی آوردم و غمهایم را در دل، تنها برای قلبم بازگو کردم، هر چه باشد، غرورم را حفظ کردهام، باقی هر چه بادا باد.
-
#پارت هشتم گاهی فکر میکنم جای خالیات در قلبم را پر از سنگ کنم؛ اما سنگ نگذاشته پر شده از شقایق! بیا تا دانه- دانه شقایقهای درون قلبم را به زیر پایت پر- پر کنم و عشق را با شقایق از نو بسازیم.
-
#پارت هفتم من هنوز در چین و شکن فری موهایم دنبال قلب گمشدهی یار میگردم؛ در میان تارهای پیچیدهی موهایم، عشقی فریاد میزند و خود را به در و دیوار قلبم میکوبد! تو را درخواست میکند و عطش خواستنت او را به کویر میرساند. من در بیابان دلتنگی و تنهاییام اسیر شدهام، گم گشتهام. ای عشق مرا دریاب.
-
#پارت ششم امروز صدای وانتی را از داخل خانه شنیدم: آهن پاره، وسایل منزل شکسته، روحی قراضه، ملامین خریداریم. پنجره را باز کرده، صدایش زدم. - آقا، قلب شکسته هم خریدارید؟! داد زد: - نه خانم! قلبش اگه خوب بود که نمیشکست! امروز فهمیدم چرا قلبم را شکستی؟! قلب خوبی برایت نبودم، پس چشمم کور، با قلب شکستهی بدون ترمیم ادامه خواهم داد!
-
#پارت پنجم یلدا حال که امشب به خانهی من سر میزنی و پای سفرهی عیدانهی چلهام مینشینی، کاش به در خانهی دوستم هم تقهای بزنی، دوستم بیش از آنکه در تصور من بگنجد تنهاست! و من قدرت و توان دور کردن تنهایی از نهانخانهی دل او را ندارم، کاش تو بتوانی!
-
نام رمان: دختر یلدا نویسنده: شاهرخ (م.م.ر) | کاربر انجمن نودهشتیا ژانر: عاشقانه خلاصه: در دل یک محله قدیمی و پر از خاطره، داستانی از دوستی، عشق و سوءتفاهم شکل میگیرد. شخصیتهایی که از کودکی کنار هم بزرگ شدهاند، در مسیر زندگی با چالشها و رقابتهایی روبهرو میشوند که رابطهشان را تحت تأثیر قرار میدهد... در این میان، رازها و حسادتها پیچیدگیهایی به داستان اضافه میکند و آنها را به تصمیمهایی مهم وادار میکند. داستان «دختر یلدا» روایتگر گذر زمان، دلبستگیهای دیرینه و تلاش برای جبران اشتباهات گذشته است که در نهایت فرصت تازهای برای وصل دوباره فراهم میآورد. مقدمه: آنگاه که تنها با دیدن رنگ چشمانت در دریای سیاه آن غرق شدم، دیگر نتوانستم خود را نجات دهم؛ با وجودیکه من یک غریق نجات خیلی ماهر بودم، اما نمیدانستم که تو دریای آبی نیستی که بتوان با آن مقابله کرد. تو دریای سیاه بیکرانی بودی که هیچگاه طعمهی خود را بعد مرگ به دست ساحل نمیسپردی. در دریای سیاه عشقت غرق شدم و با تو یلداهای بسیار را پاییزانه گذراندم.
-
#پارت چهارم دوست دارم در خیابان خیال تو قدم بزنم و چتر شکستهی غمهایم را باز کنم. دوست دارم شاعر لحظههای سرخ باشم و غزل- غزل گریه کنم. امروز در حال مرتب کردن کمد، دفترچهی خاطرات دوران دبیرستان به چشمم خورد و کمی ورقش زدم؛ بیست سال از نوشتن نوشتههای این دفتر میگذرد و از خیلی نگارندههای این دفتر بیخبرم، امیدوارم سالم و شاداب باشند و زندگی بر وفق مرادشان. خواستم بگویم خوبه بعضی روزها به گذشته نگاهی انداخته و خودمان را در آن روزها جستوجو کنیم، انجام بدید، واقعا لذت بخشه!
-
سلام خوب هستی عزیزم
طراحی جلد دو رمان قبلیم رو شما زحمت کشیدی.خوشحالم دوباره در این سایت همراه هم هستیم.موفق باشی جانم🥰
-
سلام خوب هستی عزیزم
طراحی جلد دو رمان قبلیم رو شما زحمت کشیدی.خوشحالم دوباره در این سایت همراه هم هستیم.موفق باشی جانم🥰
-
#پارت سوم اگر روزی به قلبی که خود با دستانت شکستی و تکههایش را هم جمع نکردی، رجوع کردی و دیدی خود تکهها را بهسختی بههم بند زده و چسبانده! تعجب نکن، حتی امید به بازگشت خشم دوبارهات هم کافی است، تا انگیزهای برایم شده و خود را مجدد برایت از نو بسازم.
-
#پارت دوم در دوران کودکیام سقف آرزوهایم بزرگ بود و هر شب دانه- دانه ستاره میچیدم، اکنون که یک زن هستم و بهدنبال آن ستارهها دانه- دانه روزگار را جستوجو میکنم و تنها اثری که از آرزوها و ستارهها میبینم، اندوه و خاکستری از گذشتهاست؛ کاش کودکی میماندم که هیچگاه سقف آرزوهایش کوچک نمیشد.