رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Shahrokh

نویسنده انجمن
  • تعداد ارسال ها

    509
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    26

تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh

  1. #پارت هفتاد و هفت از سرزمین دردها گذشتم و به دریای آرامش چشمانت رسیدم، آن‌گاه که با مهربانی نگاهت، تمام دلشوره‌ها و اضطراب‌ها را از وجودم شست‌وشو داده در عمق دیدگان طوفانیت غرق کردی. کاش هر موجودی مایه‌ی آرامشی چون تو مانند من داشت تا دیگر درد آشفتگی را شاهد نبودم.
  2. Shahrokh

    مشاعره با آهنگ

    قاصدک! شعر مرا از بر کن / برو آن گوشه ی باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن / یک نفر یاد " تو " را دمی از دل نبرد...
  3. Shahrokh

    مشاعره با آهنگ

    قاصدک! شعر مرا از بر کن / برو آن گوشه ی باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن / یک نفر یاد " تو " را دمی از دل نبرد...
  4. Shahrokh

    یه نصیحت واسه نفر قبلیت بنویس

    از لحظه به لحظه‌ی زندگیت لذت ببر...
  5. Shahrokh

    یه نصیحت واسه نفر قبلیت بنویس

    از لحظه به لحظه‌ی زندگیت لذت ببر...
  6. #پارت صد و بیست و یک از در خارج شده و وارد حیاط شدم. محمد کنار منبع آب به حالت نیمه نشسته دست و صورتش را آب میزد. هوا رو به غروب رفته از شدت گرما کاسته شده بود. به سمتش قدم برداشتم و با رسیدن به نزدیکی‌اش حوله را دراز کردم. - خسته نباشی بفرما! به ضرب ایستاد و به لباس‌های تنم چشم دوخت. یوماه بعد از دوشی که صبح گرفتم، این پیراهن گشاد جنوبی را به تنم کرده بود و به گفته‌ی معراج دیگر کاملا شبیه دختران اهوازی شده بودم. حوله را از دستم گرفت و در حال خشک کردن صورتش با مهربانی گفت: - چقدر لباس جنوبی بهت اومده! اول که دیدم نشناختمت! به رویش لبخند زدم و گفتم: - تو که دختر زیبای اهوازی زیاد دیدی که من انگشت کوچیکشونم نیستم. چشمانش با تغییر رنگ به سمت غم به نگاهم قفل شد. - هیچ‌وقت زیبایی نباید ملاکمون از آدما باشه که متاسفانه ملاک من بود! با همان کرختی و خستگی که از سر و صورتش می‌بارید عقب‌گرد کرده و روی سکوی داخل حیاط نشست، حوله درون دستانش فشرده میشد و چشمانش در نقطه‌ای نامعلوم خیره ماند. - طوری چوب انتخاب بچگانه‌ام رو خوردم که حالا حالا جاش خوب نمیشه. افسوس که غم‌هایمان شبیه هم و غیر قابل مداوا بود. به سمتش نزدیک شده و در کنارش روی سکو نشستم، نسیم ملایم صورتم را نوازش داد و انگار با غم ما هم‌دردی کرد. - چرا از همسرت جدا شدی؟ انتظار نداشتم که پاسخ دهد، چون من هنوز میوه‌ی نورسیده‌ی این خانواده بودم و صمیمیت با من زمان بیشتری را می‌طلبید؛ ولی به آرامی شروع به صحبت کرد انگار او هم به گوشی شنوا نیازمند بود. - از وقتی چشام رو باز کردم عاشق شعله شدم. دختر همسایه روبه‌ رومون بود که البته بعد از جدایی از من پدرش خونه رو فروخت و به محله‌ی دیگه نقل مکان کردن‌ها خیلی خوشگل بود! از همون بچگی یه سر و گردن از دخترای محل بالاتر بود؛ ولی چه فایده که معرفت نداشت. اولا که ازش خواستگاری کردم راضی نبود ولی خیلی پافشاری کردم تا بعد چند سال بالاخره جواب مثبت داد. با بدبختی کار مداوم و کمک یوماه تونستم یه خونه کوچیک توی همین محل بخرم و واسه این‌که خیالش از زندگی با من راحت باشه همون اول به نامش کردم. شعله خوشگل بود؛ ولی عیبش این بود که دلش با من نبود واسه همین دائم سر ناسازگاری داشت. یه روز بدون دعوا با من سرش رو زمین نمی‌گذاشت تا بعد یک‌ سال از عروسیمون با برگشتن پسر عموش از دبی فهمیدم علت چی بوده! اون عاشق پسر عموش بود که به خاطر تجارت چند سال قبل به دبی مهاجرت کرده بود و چون اون‌جا ازدواج کرده و رسیدن بهش در نظرش ناممکن بود و به من بیچاره جواب مثبت داد. با برگشتن پسر عموش اوضاع ما هم بدتر شد و مشاجراتمون دیگه از دستمون در رفت. وقتی یه شب توی همین دعواها با پررویی اقرار کرد که هنوزم عاشق پسر عموشه و از من متنفر نفهمیدم چی شد که دست روش بلند کردم و با ضربه‌ای که به صورتش کوبیدم، از پشت به میز خورد و سرش شکست. دیگه نموند تقاضای طلاق داد و از پزشک قانونی هم نامه گرفت و بابت ضرب و شتم از من شکایت کرد. خونه که به نامش بود و از چنگم در آورد و بابت مهریه هم دادخواست داد و من رو عمری بدهکار خودش کرد. به نیم‌رخ سبزه‌اش که بر اثر فشار یادآوری خاطرات، عرق هم رویش سرازیر بود چشم دوختم و با غم لب زدم. - بزرگترای فامیل نتونستن بینتون صلح بیارن؟ به سمتم کامل رخ گرداند و با چشمانی که رگه‌های قرمز درونش دل آدم را به درد می‌آورد بعد از زدن پوزخندی دردناک جواب داد. - نخواستم! زندگی که نو عروسش دل به دلم نداده به لعنت خدا هم نمی‌ارزید. اصلا طلاق برای جبران اشتباه آدمایی مثل منه که با چشم بسته و با عجله انتخاب کردم و ظاهر قضیه من رو از شناخت باطن طرف دور کرد. من حتی یک‌ روز مثل آدم با اون زندگی نکردم و ازش حتی یه خاطره‌ی خوب برام نموند. رفتنی آخرش میره پس اصرار واسه موندنش اشتباه محضه. انتخاب اشتباه! درسته حداقل من در این مورد کاملا می‌توانم او را درک کنم. چه خوب که باوجود تحمل رنج زیاد توانسته بود خود را از این اشتباه در بیاورد! - سرنوشت شعله بعد طلاق چیشد؟ - اولش جفت خونه‌ها رو فروختن و رفتن که چشمشون به من نیفته، بعد یک‌ سال شنیدم زن پسر عموش شده و باهاش برگشته دبی ولی چیزی که عجیب بود برام این بود که با وجودی‌که پسر عموش هنوز هم توی دبی زن اولش رو داشت ولی شعله بازم به ازدواج باهاش تن داد. پلک بستم تا نگاه دردمند محمد را که هنوز پر از عشق به شعله بود را نبینم. چه ظلم بزرگی در حق او شده بود! - توی این سالا دیگه دست و دلم به تشکیل دوباره یه زندگی نیفتاد. یوماه خیلی تلاش کرد که من بازم ازدواج کنم ولی نمیتونم، دیگه اعتماد کردن واسم سخته و بدبختی کس دیگه‌ای هم به دلم نمی‌شینه. مگه آدم چند بار می‌تونه عاشق بشه؟! چشم گشوده ناله‌وار به صورت محزونش نگاه کردم. - هیچ‌وقت توی دلت نفرینش نکردی که این‌طوری سرنوشت تو رو بازی گرفت و رفت؟ صلابت کلامش به جانم نشست وقتی این‌گونه معتقد پاسخ‌گو شد. - هرگز! آدم که عشقش رو نفرین نمی‌کنه مهم حس منه که واقعی و از ته دل بود و با وجودی‌ که اشتباه بود ولی وجود داشت پس هیچ‌وقت بد براش نخواستم. فقط باید چیزی که برای تو نیست رو رها کنی، چون اصرار به داشتنش واست روز خوش نمیاره فقط یه زندونی هست توی دستات که روزبه‌روز بیشتر ازت متنفر میشه. صدای قدم‌های کسی سرم را از جانبش برگرداند. معراج را دیدم که گوشی به دست به سمتمان می‌آمد. محمد با دیدنش از جا بلند شد و دستش را برای دست دادن به او دراز کرد. - سلام خالو! - سلام محمد جان خدا قوت پسر! سرش را به سمت راستش کج کرده و با دقت مرا از نظر گذراند. - گوشیت هنوز خاموشه ملودی؟ در این سه روزی که در این‌جا به سر می‌بردیم اصلا به سمتش نرفته و مطمئنا خاموش بود. من هم ایستادم و چند قدم را به جلو پر کردم. - کی پشت خطته دایی؟ محمد با نگاهی که بینمان رد و بدل کرد سر به پایین افکند و در حالی‌که قدم بر می‌داشت گفت: - میرم داخل ببینم یوماه چیزی لازم نداره بخرم؟ معراج برایش سر تکان داد و کامل مقابلم قرار گرفت. با چشمانش درخواست صبوری از جانبم را داشت. - این چند روز بابات اینا بارها زنگ زدن و حالت رو پرسیدن ولی نخواستم مجبورت کنم باهاشون همکلام شی؛ ولی الان آقا بزرگ پشت خطه و صداش هم بدجور گرفته‌ست. دلم نیومد وقتی خواست باهات حرف بزنه بهش جواب رد بدم. با شنیدن این مورد چشمانم پر از اشک شد باباجون با خواسته‌ای که از مادرم در گذشته کرد سهم تاثیرگذاری در زندگی‌ام داشت؛ ولی هم‌چنان کاملا ایمان داشتم که دیدن خوشبختی و خوشحالی من از هر چیز در دنیا برایش مهم‌تر بوده و هست. او چه تقصیری داشت که فرزند ناصالحی چون باربد گریبان‌گیرش شده بود. از این خانواده هم‌چنین تحفه‌ای بعید می‌آمد شاید ژن معیوبی از گذشتگان یا گرفتن لقمه‌ای اشتباه توسط مامان جون این فرزند را قسمتشان کرده بود. به هر حال از این‌که آن‌قدر حالش مساعد شده که قادر به صحبت کردن هست و خوشحال شدم و تاب نگاه ملتمس معراج را هم نیاورده و گوشی را از دستش گرفتم.
  7. # پارت هفتاد و شش آن‌جا که در سرزمین نومیدی‌ها دست بسته به تک درخت خشک آرزو رسیدم، یک لحظه در دل تمنا کردم که کاش طنابی بود که بین شاخه‌ی درخت و گردنم حلقه‌ای ایجاد می‌کرد و تمام... ولی وقتی صدای آبشار را از ته جنگل احساس شنیدم، آبشار تکراری که تمام نشده و جذابیتش به انتها نمی‌رسد، خواستم که زندگی کنم و آرزو کنم بعد مرگ ذره‌ای از قطرات آب بی‌انتهایش باشم، تنها با اُمید هست که می‌توان به آرزو دست پیدا کرد، پس به نااُمیدی مجال پیش‌روی نخواهم داد.
  8. #پارت صد و بیست توی اتاق مهمان تخت‌خواب رو مرتب می‌کردم که یک‌هو در اتاق باز شد و باربد رو کنار در دیدم. باربد کلیدای خونه رو داشت ولی یه درصد هم فکر نمی‌کردم که اون این وقت بیاد خونه ویلایی. گمون می‌کردم اونم مهمونی دعوت باشه. سری قبل که اومده بود از خانم جان سراغ جاسم رو گرفت که ندیدتش و خانم جان هم ناغافل بهش گفته بود که واسه گرفتن ارث و میراثش به اهواز رفته. نمی‌دونم چطوری برنامه چید که من رو تنها وسط اتاق تونست خفت کنه. قسمش دادم که به بچه‌هام رحم کنه دلش به حال شوهر بیچاره‌ی بی‌خبرم بسوزه؛ ولی فقط یه حرف زد و گفت خیلی وقته توی نختم و توی عتیقه واسه من ناز می‌کنی و از زیر دستم در میری. گفتم آقا اگه پدر و مادرتون بفهمن فکر میکنن منم ریگی به تنم بوده من کلفت شمام و در حد شما نیستم که ولی کو گوش شنوا؟! توی اون خلوت عصر گاهی بلایی که می‌خواست رو سر من آورد و به ناله‌های من هم ذره‌ای اهمیت نداد. آخر سر هم گفت اگه لام تا کام حرفی بزنم نه اون گردن می‌گیره و نه کسی دیده که اون وارد خونه شده و بدتر آبروی خودم میره. به گریه افتاد از باربد بیش از قبل متنفر شدم و دست سرنوشت که هم‌چنین مرگی را برایش رقم زد، تحسین کردم. ذره‌ای از مردنش دلم نسوخت و حتی بدتر را هم برایش محق می‌دیدم. از جا بلند شده و خود را به سمتش کشاندم. او هم نشست و هر دو در آغوش هم گریستیم. با بدترین حالت من و او به هم وصل شده بودیم؛ ولی در این میان از همه هم بی‌گناه‌تر بودیم. - اصلا می‌گفتم هم هزار و یک حرف بود پیش خودشون فکر نمی‌کردن که شاید کرم از کلفت خونه باشه و چرا باید شخصی مثل باربد به آدمی مثل من دست درازی کنه؟ اگه ترس از خدا و بچه‌های طفل معصومم نبود همون شب خودم رو خلاص می‌کردم؛ ولی دردم رو توی سینه مخفی کردم که آتیشش گر نگیره. فقط با خودم گفتم جاسم که برگشت هر جوری شده مجبورش می‌کنم که برگردیم اهواز، چون دیگه موندن من اون‌جا جایز نبود و هر دفعه ممکن بود دوباره فیل باربد هوای هندستون کنه و باز هم این تجاوز تکرار بشه. غافل از این‌که جاسم بعد یک‌ ماه جنجال با خونواده که اندازه‌ی آب دهانی به دستش انداخته بودن قصد برگشتن کرد ولی توی مسیر اتوبوس چپ می‌کنه و بخت بدتر از همیشه‌ی من سیاهی برام میاره و جاسم میره توی کما. یک‌ ماه یه پام بیمارستان بود و یه پام خونه ویلایی ولی یه کدوم از قوم شوهر یک‌بار هم به ما سر نزدن و این خانواده‌ی آذری‌ها بودن که یک لحظه من و بچه‌هام رو به حال خودمون رها نکردن. بعد از یک‌‌ ماه هم عمرش به دنیا نموند و طفلی فوت کرد. آقا بزرگ تموم مخارج کفن و دفن و مراسم رو به عهده گرفت و همون تهرون بنده خدا رو به خاک سپردیم. بعد چهل‌ام خدا بیامرز خانواده‌ی خودم پیغام دادن که برگردم اهواز، چون زن تنهای مطلقه نمیشد که توی تهرون بمونه؛ ولی من توی خودم یه تغییراتی دیده بودم که مشکوک شدم و امروز و فردا کردم که بعد چند وقت که حالم دوباره نامیزون شد شکمم به یقین تبدیل شد. توی خونه ویلایی حالم بد شد و غش کردم و من رو رسوندن بیمارستان. خانم‌جون و آقا بزرگ از عملی که جاسم انجام داده بود، مطلع بودن و وقتی به خاطر حال بد من توی بیمارستان فهمیدن باردارم با شک نگاهم کردن و ازم خواستن حقیقت رو بهشون بگم. کلی عجز و التماس کردم که باورشون شه قصد بی‌حرمتی و تهمت به خونواده‌شون رو ندارم ولی وقتی از کاری که باربد با من کرده بود پرده‌گشایی کردم بدون شک پذیرفتن، انگار اونا پسرشون رو خوب شناخته بودن و می‌دونستن از دستش همه کاری بر میاد. آقا بزرگ با باربد دعوای بدی کرد و عاقش کرد و دیگه توی خونه ویلایی راهش نداد البته از بارداری من پیشش حرفی نزدن فقط گقتن که فهمیدن به من بدبخت دست‌ درازی کرده. دکتر هم گفت که بدن من شرایط سقط رو نداره و ممکنه با این‌کار جونم به خطر بیفته، این بود که آقا بزرگ رضایت به سقط نداد و گفت کلا من رو تحت نظر پزشکای حاذق بذارن تا بتونم دوران حاملگی رو که واسم ممنوع و سخت بود بگذرونم. به عشیره هم اطلاع داد چون شرایطم بحرانی هست تا پایان بارداری پیش اونا می‌مونم. من مدام گریه می‌کردم چون بزرگ کردن بچه‌ها با بازگشت به اهواز برام مشکل بود. این بود که دستور آقا بزرگ باعث شد به چیزای مهمی فکر کنم گفت این بچه در اصل مال اوناست و من هم شرایط بزرگ کردنش رو ندارم. گفت به خونواده‌ات بعد زایمان میگیم بچه از دست رفته و در عوض مخارج بزرگ کردن بچه‌های دیگم رو با بازگشت به اهواز گردن می‌گیره؛ چون آقا بهروز و همسرش هم نتونسته بودن بچه‌دار شن شرایطی درست می‌کنن که مثلا اونا هم توی خارج درمان شدن و من بعد زایمان بچه رو می‌سپرم به اونا و با بچه بر می‌گردن خارج. آقا بزرگ گفت مصیبتی که باربد سر من آورده با هیچ پولی قابل جبران نیست؛ ولی حداقل این بچه زیر نظر خودشون و توی شرایط بهتر بزرگ میشه. از آغوشش در آمده به چشمان گریانش نگاه کردم. شرم و پشیمانی توامان در نگاهش دیده میشد. دهانم باز مانده بود که مجدد دستانم را به دست گرفت و فشرد. با رنج ناله کردم. - چطور از بچه‌ات گذشتی یوماه؟! دستانم را به سمت لبش برده بوسه‌ای اشک‌آلود رویش نشاند. - دردت به سرم دختی! شرایطم سخت بود مادر! آقا بزرگ وقتی فهمید این بچه از ترکه‌ی خودشه هیچ‌جوری راضی نمیشد من با خودم برگردونم اهواز پای آبروام هم وسط بود اگه از عمل شوهرم حرفی زده میشد یا اگه باهاشون مخالفت می‌کردم و رازم برملا میشد توسط همون عشیره سرم رو میزدن؛ اما از این خونواده مطمئن بودم. آقا بهروز و خانمش چند ماه بارداری مثل پروانه دورم چرخیدن بهی خانم نمی‌ذاشت آب توی دلم تکون بخوره، باید به خاطر شرایط سخت حاملگی آمپولای کمیاب و گرون می‌زدم و آقا بهروز به سختی اونا رو برام فراهم می‌کرد. یوماه من جون تو و خودم رو مدیون اونا می‌دونستم و اگه نبودن هیچ کدوممون زنده نمی‌موندیم، بعدش هم با خودم گفتم این بچه توی این خونواده بزرگ بشه، عاقبتش بهتر از بچه‌های یتیم منه که باید بعد این زیر قانون عشیره بزرگ بشن. می‌دونم هضمش واست راحت نیست که یه مادر چطور این کار رو کرده ولی به جون خودت قسم که می‌خوام دنیا نباشه، خواستم توی محیط بهتری زندگی کنی. اگه اینجا بودی سرنوشتت میشد مثل خواهرات؛ ولی الان ببین چه خانم مستقلی هستی! سعی می‌کردم درکش کنم؛ ولی نمی‌دانست که با این انتخاب، من سرنوشت بهتری پیدا نکردم. ابتدا موضوع عشق و عاشقی ممنوعه‌ای که برایم پیش آمد که باعث انتخاب اشتباه بعدی‌ام شد و زندگی که به لعنت خدا نمی‌ارزید و درونش پر از حیله و نجاست بود. - شبا تا صبح گریه می‌کردم و با تو که توی شکمم وول می‌خوردی حرف می‌زدم. دائم ازت طلب بخشش می‌کردم که قصد داشتم از خودم جدات کنم. اسمت رو گذاشته بودم مژده! چون هر چند با بی‌حرمتی یه آدم فاسد به این دنیا دعوت شدی؛ ولی برای من مثل یه مژده‌ی خوش خبر بودی. تو داشتی با اومدنت دل یه خونواده‌ی خوب رو گرم می‌کردی و چراغ خونشون رو منور! گفتم شرایطم بد بود و نتونستم بیشتر از هفت ماه بچه رو حمل کنم. توی ماه هفتم به دنیا اومدی و چون نارس بودی گذاشتنت توی دستگاه! آقا بزرگ ازم خواست اصراری برای دیدارت نداشته باشم چون ممکنه با دیدنت نتونم ازت دل بکنم. به خونواده‌ام خبر دادیم بچه که زود متولد شده بود از دنیا رفته و من بدون دیدنت به دست آقا بهروز و خانمش سپردمت و بعد از چند هفته که از بهبودیم گذشت، برادرم به دنبالم اومد و ما رو به اهواز برگردوند. هر دو در سکوت شب خیره به هم اشک می‌ریختیم. طمع بی‌جای یک آدم چگونه باعث چنین دردی در یک فرزند و مادر شده بود؟ واقعا بعضی گناهان تا سالیان سال نابخشودنی خواهند بود. در آخر کنار هم بعد این‌ همه سال جدایی به آرامش رسیدیم و من او را بخشیدم؛ چون زجری که او به تنهایی در این مدت طولانی از فراق فرزندش کشیده خود مجازات بزرگی برای این تصمیمش بود و دیگر بیش از این در حقش بس جفا میشد. وقتی به او گفتم که زین بعد مرا با همان اسم انتخابی‌اش مژده صدا بزند، کل صورتم را بوسه باران کرد و بابت صاف کردن دلم با او تا صبح زیر لب خدا را سپاس گفت.
  9. #پارت صد و نوزده لحظه‌ی دیدار و رویارویی من با محمد بسیار جالب بود، وقتی بعدازظهر از سر کار برگشت و با من روبه‌ رو شد کاملا رسمی و شسته- رفته برخورد کرد؛ ولی رفته- رفته یخش آب شد و صمیمی‌تر رفتار کرد. حتی یک ذره هم به معراج نرفته بود و از لحاظ چهره کاملا شبیه پدرش جاسم بود که عکسش روی دیوار پذیرایی قاب شده بود. چهره‌اش تیره‌تر از ما و موهایی فر و حالت‌دار داشت. از نظر سنی هم همسن پوریا بود و از من سه سال بزرگ‌تر ولی با وجود مشکلات زیاد در زندگی‌اش چون دیگر بچه‌های جنوب، خونگرم و خوش‌صحبت بود که با معاشرتش تا پاسی از شب از حوادث تهران کاملا به دور افتادم. مژگان شام برایمان قلیه ماهی درست کرد که مزه‌ی بهشت می‌داد و بعد چند وقت بی‌اشتهایی و غذا نخوردن حسابی به من چسبید. معراج به خوبی می‌دانست که مرا به کجا بیاورد تا روحیه‌ی درب و داغان مرا سامان ببخشد. شب جای مرا کنار خودش در اتاق خواب انداخت. دراز کشیدن روی تشک و پتوی سبک مسافرتی در کنار مادری مهربان که موهایم را نوازش می‌کرد غم و غصه را از دلم زدود؛ اما باعث نشد که ذره‌ای کنجکاوی‌ام از گذشته کاسته شود. زیر نور مهتابی دیوارکوب اتاق همان‌طور دست در دست او به چشمان مواجش که پر از عشق و دلتنگی بود خیره شدم. - یوماه به من بگو توی گذشته خونواده‌ی آذرفر چه بلایی سرت آوردن؟! لب‌هایش به غم فشرده شد و قطره اشکی از چشمانش روی گونه‌ی چروک شده‌اش نشست. - فقط باربد به من جفا کرد دختی! نباید گناه اون رو پای همه شون بنویسی! چشمانم از فشار رنج سوزش پیدا کرد و با بغض ناله کردم. - گناه از این بدتر که یه مادر رو از بچه‌ش جدا کردن و بهش گفتن حق نداری بعدها هم سراغش رو بگیری؟! دستش از روی موهایم به روی گونه پایین آمد و به نرمی گونه‌ی یخ زده‌ی مرا نوازش کرد. صدای سمفونی حرکت پنکه سقفی سکوت شب را آهنگین کرده و صدای دردمند مژگان به مانند خواننده‌ی این سمفونی به گوش من می‌رسید. - این‌طور نیست دردت به سرم! اگه سرنوشت من رو خوب گوش بدی بهتر می‌فهمی چرا شرایط ما رو از هم جدا کرد؟ جبر روزگار بود دختی! اون سالا زندگی من و جاسم توی اهواز به سختی می‌گذشت. سه‌تا بچه‌ی قد و نیم قد داشتیم و جاسم روی ماشین مردم شوفری می‌کرد. یه وانت‌بار بود که باهاش خرما پخش می‌کردن تا این‌که یه روز تصادف کرد و ماشین مردم رو هم درب و داغون خودشم چند روز افتاد توی بیمارستان. وضعمون از بد هم بدتر شد. خانواده‌ی شوهریم نه که نخوان مال چندانی هم نداشتن که به ما کمک کنن، اون‌ هم با چند دست عائله و بچه که اگه به یکی بیشتر می‌دادن صدای بقیه هم در میومد. خانواده‌ی منم که توی خرج و مخارج خودشون مونده بودن. اون موقع توی محله‌ی عامری‌ها زندگی می‌کردیم و ما توی یه خونه‌ی سی متری اجاره‌ای توی قسمت حاشیه‌ای و ضعیف نشینش. همه وضعشون مثل ما بد بود و کسی نبود که بخواد کمکمون کنه. وقتی جاسم با بدهی ماشین مردم برگشت خونه دیگه واقعا ناامید شده بودیم. منم سنی نداشتم بیست سالم بود با سه تا بچه کوچیک و کاری ازم بر نمیومد، تا این‌که یکی از اقوام صاحب ماشین که از معتمدین محل بود به اسم اوستا جواد خیرش به ما رسید. اوستا جواد توی تهرون کار می‌کرد و هر چند وقت یک‌بار میومد اهواز به زن و بچه‌ش سر میزد. توی تهرون باغبون یکی از ویلاهای بالای شهر بود و از قضا شنیده بود که یه خونواده‌ی ثروتمند تبریزی که تازه به تهرون نقل مکان کردن، دنبال یه سرایدار مطمئن می‌گردن. خلاصه سرت رو درد نیارم کور از خدا چی می‌خواست دو چشم بینا! جاسم روی هوا پیشنهادش رو زد و قرار شد صاحب ویلایی که اوستا جواد براشون کار می‌کرد، ما رو معرفی کنه و صلاحیتمون رو توسط اوستا تایید کنن. وقتی حرف از مهاجرت به تهرون زدیم عشیره مخالفت کردن. برادر شوهرام و پدر شوهرم گفتن زن جوون رو ببری شهر تک و تنها نمیشه و بی‌غیرتیه، ولی جاسم به حرفشون گوش نداد و گفت این‌جا بمونیم روز به روز وضعمون بدتر میشه. خلاصه با وجود مخالفت‌هاشون بار و بندیل رو بستیم و پول پیش خونه هم که خیلی ناچیز بود، به عنوان قسط اول بدهی داد به صاحب ماشین و قول داد مابقیش رو بعد گرفتن حقوق ماهیانه توسط اوستا جواد به دستش برسونه. مژگان آهی کشید و طاق باز شد دستش را زیر سرش گذاشت و به پنکه‌ی سقفی در حال گردش چشم دوخت. - آقا بزرگ و خانم‌جان خیلی به ما لطف کردن و من تا عمر دارم یادم نمیره که چطور هوای ما رو داشتن. اصلا مثل بعضی پولدارا از دماغ فیل افتاده نبودن و معلوم بود خونواده‌ی اصیلی هستن و از همون اول با روی خوش با ما رفتار کردن. جاسم کارای خونه ویلایی و رسیدگی به درختا و گل و گیاه حیاط رو به عهده داشت و منم کارای خونشون رو انجام می‌دادم. خونه سرایداری رو هم واسه زندگی به ما دادن و ما تونستیم همون سال اول خیلی از بدهی‌های جاسم رو رفع و رجوع کنیم. اون زمان فامیلی‌شون آذری‌ها بود و توی بازار مغازه‌ی فرش دستبافت داشتن. دخترشون بهی خانم خیلی باشخصیت و خانم بود؛ ولی متاسفانه بچه‌دار نمیشد و همیشه چشاش غم داشت مخصوصا وقتی شیطنت‌های بچه‌‌های من رو توی حیاط می‌دید رنگ چشماش میشد رنگ حسرت. بالاخره خدا واسه همه یه غم کنار گذاشته یوماه! من هم روبه سقف صاف دراز کشیده و دستانم را زیر سرم قلاب کردم و برای عمه بهی که هنوز هم رنگ حسرت در چشمانش دیده میشد آهی تلخ سر دادم. - می‌دونستم پسر بزرگشون هم خارج زندگی میکنه؛ ولی امان از پسر دومیشون باربد که هر وقت میومد خونه‌ی اونا جار و جنجال درست می‌کرد و این پدر و مادر رو می‌چزوند و می‌رفت. خیلی ناتو و چشم ناپاک بود از اونا که به کلفت خونه هم رحم نمی‌کرد و عارش نمیشد. خب من یه زن جوون بودم که دائم توی خونشون در حال رفت و روب، هر دفعه که من رو جایی تنها گیر میاورد نگاه زشتش رو به روم می‌انداخت و دست درازی می‌کرد. چشمم را با درد بستم وقتی لحن صدای مژگان را درد بی‌حرمتی و بی‌احترامی تغییر داده خش‌دار کرد. - لعنت به طمع و نداری یوماه! اون رو طمع به آتیش می‌کشید و من بدبخت هم از ترس این‌که کسی چیزی بفهمه و ما رو بندازن بیرون و دوباره به بدبختی برگردیم خفقان زجرکش می‌کرد. به جاسم که اصلا چیزی نمی‌تونستم بگم چون ممکن بود هر کاری ازش بربیاد پس دندون به جگر گذاشته سکوت کردم و فقط سعی می‌کردم وقتایی که اون به خونه ویلایی میاد، خودم رو از دیدش مخفی کنم و زیاد جلوش آفتابی نشم. بدبختی خودش زن داشت ولی حریص بود اصلا یکی از اختلافاتش با پدر و مادرش هم سر همین ازدواجش بود که با وجود مخالفت اونا زن گرفته بود. زنش اصلا پاش رو خونه ویلایی نمی‌گذاشت ولی خانم جان می‌گفت چشم دختره فقط به مال ماست و هر دفعه اون باربد رو تحریک می‌کنه که واسه تیغیدن از آقا بزرگ بیاد این‌جا و جنجال درست کنه. توی حجره‌ی فرش فروشی هم کار نمی‌کرد اصلا کار مشخصی نداشت و یه جور دلال بود. نمی‌دونم من از کار و بارش سر در نمی‌آوردم و علاقه‌ای هم به فهمیدن نداشتم فقط همین‌که دستش از سر من کوتاه باشه واسم اهمیت داشت. تقریبا یک‌ سال از اومدنمون گذشته بود که دوباره باردار شدم. همین محمد ابنی! سر محمد حالم خیلی بد شد دکتر گفت که حاملگی‌های پشت هم بدنم رو ضعیف کرده و دوران بارداری سختی هم خواهم داشت. با لطفای زیاد خانم جان و آقا بزرگ تونستم به سختی محمد رو هم به دنیا بیارم، ولی دکتر دیگه حاملگی بعدی رو برام خطرناک دونست و گفت که بهتره با یه وسیله‌ی مطمئن از وقوعش جلوگیری کنیم. بدنم هیچ روشی رو تاب نیاورد و جاسم که دید حتی با خوردن قرص هم حالم بد میشه و از کار و زندگیم میفتم قبول کرد که خودش بره عمل سرپایی و لوله‌هاش رو ببنده. راستش اون زمان این عمل رو واسه مردایی که بچه نمی‌خواستن درمانگاه بهداشت رایگان انجام می‌داد و طفلکی به خاطر شرایط من که حاملگی و زایمان، ضعیف و ناتوانم کرده و تاب عمل رو نداشتم، راضی به این کار شد. وقتی به خانم جان هم گفتم خیلی استقبال کرد و تشویق کرد که این کار رو انجام بدیم، چون با چشماش دوران حاملگی سخت من و زایمان بعدش رو دیده بود. خلاصه که بدون این‌که پیش عشیرمون از این موضوع حرفی بزنیم جاسم این عمل رو انجام داد. اوضاع به همین روال گذشت تا این‌که پدر شوهرم فوت شد. آقا بزرگ اجازه داد که برای مراسم برگردیم اهواز، ولی خونواده که راضی به مهاجرت ما نبودن روی خوش نشونمون ندادن و زودی برگشتیم. همون زمانا بود که آقا بهروز و خانمش هم برای سر زدن به خونواده به ایران برگشتن. طفلک بهی خانم هم چند ماهی میشد که از شوهرش طلاق گرفته و برگشته بود خونه ویلایی. بعد چهل‌ام پدر شوهرم جاسم پاش رو کرد توی یه کفش که باید بره و حق خودش رو از میراث بگیره. هر چی گفتم پدرت مالی نداره که بخوای به خاطرش با عشیره در بیفتی، گوشش بدهکار نشد، می‌گفت حق من و بچه‌هامه و نمی‌ذارم از حلقوم اونا پایین بره. به گوشش رسونده بودن که برادراش به دنبال فروختن خونه‌ی پدری‌شونن و او هم رفت که از قافله عقب نمونه که ای کاش نمی‌رفت و این بلاها سر من نمیومد! سرش به سمتم چرخید چشمانش پر از رگه‌های خون شده بود. لب‌هایش می‌لرزید و غم عالم در صورت مهتابی‌اش نشسته بود. با زجر دستم را بلند کرده، روی گونه‌اش گذاشتم که با هقی سوزناک انگشتم را بوسید. - تازه محمد رو از شیر گرفته بودم دو سالش تموم شده بود. جاسم رفت و من با چهار تا بچه کوچیک توی خونه سرایداری‌مون تنها موندم به امید این‌که با دست پر برگرده! با اومدن آقا بهروز و خانمش اقوام توی تهرون مدام دعوتشون می‌کردن برای شام و خیلی شبا خونه ویلایی خالی از حضورشون بود. اون روز عصر وقت نظافت اتاقای خونه ویلایی بود. محمد رو خوابونده بودم و به بچه‌ها سفارش کردم توی خونه بازی کنن و مواظب داداش کوچولوشونم باشن. وقتی همگی‌شون سوار ماشین شدن و رفتن واسه مهمونی منم از فرصتی که دستم اومد استفاده کردم و رفتم واسه نظافت.
  10. #پارت صد و هجده بعد از سوار شدن به تاکسی مخصوص فرودگاه، معراج که کنار من در صندلی عقب نشسته بود روبه راننده آدرس داد. - محله‌ی گلستان میریم جناب! آقای راننده با سیمای تیره‌ی جنوبی‌اش لبخند گرمی به ما زد به سمت جلو صورتش را چرخاند و شروع به حرکت کرد. - اون روز شما چطوری با هم توی خونه‌ی باربد جمع بودین؟! معراج صورتش را به سمتم گرداند و به چشمان پرسشگرم خیره شد. دستم را که روی زانویم گذاشته بودم، به نرمی گرفت و لب زد. - بهتره فراموشش کنی اون روز رو! سریع سر به مخالفت به چپ و راست تکان داده چشم از نگاهش بر نداشتم. - نه می‌خوام بدونم! ولی او هوفی آرام کشید و سرش را به جلو چرخاند، حس کردم از رد چشمان ملتمسم فرار کرد. - صبح همون روز رفتم کلانتری پیش دوستم تونسته بود واسم اطلاعات رو کتبی در بیاره و وقتی خوندم چند ماه بعد از حادثه‌ی سقوط با رضایت شخص باربد مادر پوریا از زندان آزاد شده، حسم خبردارم کرد که موضوع بابت سهام کارخونه‌ست، چون تو قبلا از خواستگاری نافرجام پسرش از خودت واسم گفته بودی. رفتم خونه‌ی باباجونت و با ایشون در میون گذاشتم. روزبه هم پیش باباجونت از ارتباطایی که پوریا و اشکان داشتن رازگشایی کرد. باباجون هم یه دفعه آشفته شد و گفت باید بریم خونه‌ی باربد تا خودش اصل موضوع رو از زیر زبونش در بیاره. باربد اول به کل انکار کرد ولی وقتی روزبه عکس پوریا و اشکان رو نشونش داد و من گفتم که پرونده‌ش با مادر پوریا رو خوندم، گفت به خاطر رفاقتی که سالای قبل با پدر پوریا داشته بهشون رحم کرده که در ازای گرفتن پول رضایت بده تا مادرش آزاد بشه و بعد گفت که پوریا ازش خواسته چون مادرش بیماری قلبی داره و حالش توی زندان ناخوشه اول از زندان در بیاد و بهش مهلت بده تا این پول رو واسش مهیا کنه. باباجونت قانع نشد و گفت حتما نقشه‌ای واسه کارخونه داشتی که با وجود فلج شدنت راضی به رضایت از طرف شدی. این بود که باربد به اشکان گفت به پوریا زنگ بزنه و اون رو بکشونه به خونه‌ش تا پیش ما اقرار کنه. حتما فکر می‌کرده پوریا برای جون مادرش به حرفای اون مهر تایید بزنه ولی از همون اول که اومد ما رو هم اون‌جا دید و فهمید که دستشون رو شده، اعتراف کرد که با پیشنهاد باربد و پسرش برای از چنگ در آوردن کارخونه به تو نزدیک شده و پیشنهاد ازدواج داده، ولی بعد ازدواج پشیمون شده و سعی داشته اونا رو سر بدونه که این هم تا چه حد درسته من مطمئن نیستم. تا به اینجای صحبتش که رسید، دوباره سر به سمتم چرخاند، چشمانش پر از خشم و عصیان شده بود. دریای مواج چشمانم او را دل‌آزرده‌تر کرد که با غم فشار کوچکی به دستم داد. - پوریا به تو بد نکرده دایی! اون به خودش بد کرد و شک نکن بدجوری هم چوبش رو می‌خوره. گمان نکنم به این زودی قلبم قابلیت پذیرش این نامردی‌ها را داشته باشد و بتوانم به راحتی از این اتفاقات گذر کنم. تنها برای آرامش غیرت او به آرامی سر تکان دادم که باز صدای آه خفه‌ی او را در آورد و چشمانش را فراری داد. مقابل دروازه‌ی آهنی یک خانه‌ی یک‌طبقه در محله‌ای متوسط‌نشین ایستاده بودم. معراج چمدان‌هایمان را از دست راننده گرفت و کنار پایش قرار داد. با فشردن زنگ خانه توسط او بعد از دقایقی که صدای دور شدن تاکسی از کنارمان به گوشم رسید، در باز شد و اندام مژگان با آن پیراهن بلند سورمه‌ای رنگش جلوی چشمانم پدیدار شد. چشمان سیاهش با دیدن چهره‌ی مات زده‌ی من در لحظه پر از اشک شد و ناگهانی به سمتم جست زده، اندام نحیف مرا به آغوشش کشید. چشمانم را بستم و در گرمای تنش غرق شدم بو کشیدم و بوی مادری که در این سال‌ها از جگر گوشه‌اش دور مانده بود را استشمام کردم. آغوشش هم بغض داشت و هم شور و هیجان. تکه‌ی گمشده از وجودم در این چند وقت را در وجود گرمش یافتم و من هم در لحظه از آرامشی ناب سیراب شدم. حیاطی بزرگ که در گوشه‌ای از آن چند درخت نخل داخل باغچه به آدم سلام می‌دادند و در گوشه‌ای دیگر منبعی بزرگ که احتمالا آب در آن ذخیره می‌کردند. داخل خانه با فرش‌های قرمز رنگ مفرش شده و با پشتی‌هایی از همان رنگ و نقش دورتادور پذیرایی چیده بودند. خانه از تمیزی برق می‌زد و حس خونگرمی جنوب و خانه‌هایش را به آدم یادآوری می‌کرد. در حال حاضر در خانه تنها بود و پسرش محمد که بعد از جدایی از همسرش با او زندگی می‌کرد در کارخانه‌ی تولید رنگ و روغن صنعتی سر کارش حضور داشت. کنار معراج به پشتی تکیه داده بودیم که مژگان از آشپزخانه‌ای که انتهای پذیرایی بود و با سینی شربت و شیرینی خارج شد و با چهره‌ای که از هیجان می‌درخشید به سمتمان آمد و روبه‌ روی من روی زمین چهار زانو نشست. - دورت بگردم دختر! چراغ خونه‌ام رو روشن کردی قلبم رو منور کردی که یومات رو بخشیدی و پا به خونه‌ش گذاشتی! لیوان شربت خنک را مقابلم گذاشت و با همان شور و گرمی ادامه داد. - وقتی معراج زنگ زد و گفت تو هم برای دیدار با ما میای، نمی‌دونی چه حالی پیدا کردم یوماه؟! حالا خودت مادر میشی می‌فهمی حس و حال ما رو! سرم به سمت معراج چرخ خورد و با نگاه دردآلودی که به او انداختم افسوس‌کنان نفسش را بیرون داده روبه مژگان کرد. - فعلا که به بقیه خبر ندادی دده! مژگان نگاهش رنگ نگرانی گرفت. - نه هنوز ولی چرا کوکام! - ملودی زیاد اوضاعش مناسب نیست، حال رو در رو شدن با قوم و خویش رو نداره! مژگان با غم به من نگریست و در جایش با اضطراب جابه‌جا شد. - دردت به سرم دختی! چرا حالت میزان نیست رنگ هم به صورت نداری؟! تلاش کردم که زیادتر از این دلواپسش نکنم. - نه خوبم فقط این‌بار اومدم خودت رو ببینم، دفعه‌ی بعدی که حالم بهتر بود حتما به بقیه خونواده هم خبر میدیم. لبخند محزونی لب‌هایش را رنگین کرد. - راستش پسر بزرگم احمد توی شوشتر با زن و بچه‌هاش زندگی میکنه و دخترم مرجان هم شوهر دادم به دزفول. هنوز جریان تو رو به اینا نگفتم، چون احمد مخصوصا خیلی بدپیله‌ست و حتما با شنیدنش من رو رسوا میکنه که این‌همه سال ازش مخفی کردم. معراج برآشفت و به رویش توپید. - غلط کرده هر کی که به تو بتوپه، اون زمان یه علف بچه بودن و کاری ازشون بر نمیومده الانم که خودشون اون‌قدر گرفتار زندگیشونن که خیری ازشون بر نمیاد. مشخص بود که معراج دل خوشی از پسر بزرگ خانواده ندارد که این‌گونه در برابرش عکس‌العمل نشان می‌داد. - عصبانی نشو کوکام! اگه در قبال محمد کاری از دسش بر میومد کوتاهی نمی‌کرد ولی خودت می‌دونی که چقدر گرفتاره! معراج سرش را تکان داد و با دراز کردن پاهایش روی فرش گویی خود را کنترل کرد که حرف اضافه‌ای نزند. - دختر دیگه‌ام معصومه ولی همین اهواز زندگی میکنه، به اون گفتم که توی جوونیم با جگر گوشه‌ام چه کردم؟ خیلی دلش می‌خواست شماره‌ات رو بدم بهش تا باهات حرف بزنه، ولی راضی نشدم. گفتم این دختر دلش از ما شکسته نمی‌خوام با مزاحمت براش اذیتش کنیم، همون یوماه دل مرده‌اش رو از یاد ببره واسش بهتره! صدای تنفس حرصی معراج کنار گوشم بلند شد و چشمان غمگینم روی مژگان که با بغض حرفش را به اتمام رسانده، چشمان گریانش را با گوشه‌ی شال پاک کرد دو- دو زد. بی‌اختیار به سمتش بدن کج کرده دستانش را گرفتم چشمان بارانی‌اش روی صورتم با عشق به گردش در آمد. - ببخش که زود قضاوتت کردم! اومدم این‌جا که واقعیت رو ازت بشنوم یوماه! ناله‌کنان مرا در آغوش گرفت. - قربان یوماه گفتنت شم دختی! برات میگم ولی الان نه! الان فقط می‌خوام ببوسمت و بوت کنم دورت بگردم!
  11. #پارت هفتاد و پنج جناب آقای خدا چرا من تا حالا فکر می‌کردم از جنس خودمی اون‌قدری باهات راحت بودم که تو رو جنس مخالفم ندونستم، چون از بچگی من رو ازش ترسوندن، اخم داداشام باعث شد به مرد غریبه رو ندم ولی با تو راحت بودم و همش بهت رو دادم حتی وقتی سر نماز خودم رو ازت پوشوندم، تهش که همه رو می‌کندم، هنوز هم حرفام باهات ادامه داشت؛ پس تو رو چیزی غیر از خودم ندیدم، من اصلا تو رو یه چی درون خودم دیدم قلبم فکر کنم، چون هم جات گرم و نرم بود و هم کسی بهت دست درازی نمی‌کرد، حالا که تو واسه من این‌همه خاص بودی، خودم بودی، پس تو هم من رو از خودت بدون و باهام راه بیا، قربونت برم.
  12. #پارت صد و هفده - معراج من خیلی بدبختم نه؟! چشمانش را با درد فشرد و مرا به آغوشش دعوت کرد دستش روی سرم نشست و موهایم را نوازش کرد. - این‌طوری نگو عزیزم! تیشرتش را به چنگ کشیده و سرم را بیشتر به سینه‌اش فشردم. چرا اشک‌ها به اندازه‌ی اپسیلونی از غم درونم کم نمی‌کرد؟! - قول داده بودم بهت خوشبخت شم این‌جوری؟! با این انتخاب چشم بسته و اشتباه مثل دختر بچه‌های نفهم زندگیم رو نابود کردم. سرم را بالا گرفته و به چشمان سرخش خیره شدم. چقدر حال او اسفناک به نظرم رسید و بیشتر دلم برای او سوخت. انگشت اشاره‌اش روی گونه‌ام را به بازی گرفته اشک‌ها را زدود. با هقی دردناک ادامه دادم. - تو از منم بدبخت‌تری معراج! این‌که سرنوشت، من رو انداخت سر راهت که هر بار به طریقی به خاطر من عذاب بکشی! لب‌های داغش پیشانی‌ام را هدف قرار داد و با بوسه‌ای گرم به رویش مهر زد. - تو بهترین اتفاق زندگیم هستی ملودی! به خاطر داشتنت از سرنوشتم راضیم ولی به خاطر دردی که تو داری می‌کشی، الان قدرت این رو دارم که یه دنیا رو به آتیش بکشم. - خواهرزاده‌ی بدبختت غیر تو هیچ جای امنی نداره معراج! تو تنها آدم واقعی و درست زندگی منی! با دادن قرص آرامش‌ بخش دیگری مرا مجبور به استراحت دوباره کرد و تا قبل از اطمینان از این‌که به خواب رفته‌ام ترکم نکرد. چه روز جمعه‌ی دردناکی را امروز سپری کردم. چند مدل حقیقت محض به وجودم کوبیده شد و مرا از عالم بی‌خبری و نادانی جدا ساخت. در بیمارستان تا زمانی‌که وضعیت باباجون به حالت استیبل در نیامد مثل مرغ پرکنده پشت سی‌سی‌ یو جان به سر شدم. لحظات اولیه‌ی ورود حتی مجبور به دادن شوک و احیای قلبی‌اش شدند و خدا به ما رحم کرد که قلبش طاقت آورده و مجدد برگشت. چند ساعتی طول کشید تا سطح هوشیاری‌اش کمی بالا رفت و پزشک کشیش خاطر نشانمان کرد که خطر از سر گذشته. در بیمارستان بلوایی برپا بود. عمه بهی مامان‌جون مامان گلی و بابا با اطلاعات دست و پا شکسته‌ای که روزبه بهشان داده بود، به بیمارستان آمده و شروع به مرثیه‌ سرایی و عزاداری کردند. نمی‌دانستند این میان غصه‌ی کدام عزیزشان را بخورند؟! باباجون که با آن حال نزار گوشه‌ی سی‌سی‌ یو افتاده بود، یا برای باربد که در جا ضربه‌ مغزی شده و فوت کرد، یا نوه‌ی بی‌نوایشان که مانند مسخ شده‌ها از ماجراهایی آگاه شده بود که چون درختی خشکیده، شوکه به آن‌ها خیره مانده بود و تنها نگاه‌شان می‌کرد. از پوریا خبری نبود و نمی‌دانم وجود نحسش را در کدام گوشه‌ای مخفی کرده بود. بعد از وضعیت استیبل باباجون معراج با اصرار مرا که دیگر در آستانه‌ی فروپاشی بودم به اورژانس برد و زیر سرم و آرام بخش قرار گرفتم. به شدت افت فشار پیدا کرده و رنگ به صورتم نمانده بود. بعد از اتمام سرم و تزریقات که یک لحظه هم از کنارم فاصله نگرفت مرا ترخیص کرد و با خود به خانه‌اش آورد. حال در این ساعت که به بامداد نزدیک می‌شدیم و در سالن خانه‌اش سروصدا شنیده و باعث شد چشم باز کنم. اتاق خواب از نور کم جانی که از لای پرده به زور سرک می‌کشید اندکی روشن شده بود. همان‌طور درازکش که پتو را تا زیر گلویم کشیده بودم و با حرکت مردمک به ساعت دیواری مقابلم نگاه کردم که نزدیک به شش صبح را نشان می‌داد. پتو را کنار زده و در جا نشستم سرم گیج خورد و تیر کشید. آخ گویان دستم را روی شقیقه قرار داده کمی سرم به پایین متمایل شد ولی با شنیدن صدای فریاد گونه‌ی معراج مجدد صاف نشستم. - توجیه نکنید جناب بهروز خان! بلایی که شما سر خواهر من آوردین و اون بدبخت از ترس آبروش تا الان خفه‌ خون گرفته با هیچ کلامی قابل توجیه شدن نیست! بیچاره خواهر معراج مژگان مادر بینوای من که تمامی کاسه کوزه‌ها سرش شکسته شد و مظلوم‌ترین فرد این ماجرا بود. دلم تاب بی‌تابی معراج را نیاورد و باوجود سرگیجه و حالت تهوع به سختی از رخت‌خواب دل کندم. تلو خوران به درب بسته‌ی اتاق نزدیک شده، بازش کردم و خود را به داخل راهرو هل دادم. با کمک گرفتن از دیوار خود را روی سرامیک کشان- کشان تا سالن هدایت کردم. معراج تکیه داده به دیوار کوتاه اپن آشپزخانه و با کمری تا شده شقیقه‌اش را با دست می‌مالید و بابا روی مبل کنار تی‌وی خمیده نشسته و هر دو دستش را روی سرش گذاشته بود. با اندوه از حال نابسامان دو مرد محبوب زندگی‌ام کمرم را به دیوار چسباندم و دستانم بی‌رمق از دو طرف آویزان ماند. - حال باباجون چطوره؟! با شنیدن صدایم سر بابا به ضرب به سمتم بالا آمد و با دیدنم در گوشه‌ی خانه از جا بلند شد. معراج ولی زودتر خود را به من رساند و با گرفتن بازویم مرا به سمت مبل تک نفره‌ی نزدیک به من کشانده رویش نشاند. - چرا با این حالت پا شدی دایی؟ چشمان دردناکم را به رویش انداختم. واقعا جانی در بدنم باقی نمانده بود. - معراج اول صبحی عصبی نشو بسه دیروز هر چی کشیدیم! حضور بابا را هم در پشت سرم احساس کردم و دستش که روی موهایم نشست و بعد بوسه‌ای که به رویش زد. - حال باباجون بهتره دخترم نگران نباش! سرم به سمتش چرخید. با دیدن چهره‌ی آشفته‌اش به مغزم خطور کرد که انگار در یک‌ روز به اندازه‌ی چند سال پیر شده بود ولی نتوانستم جلوی زخم زبانم را بگیرم. - اگه هنوز چیز دیگه‌ای هم در مورد گذشته‌ی من وجود داره رو کن آقا بهروز!خسته شدم که قطره چکونی واقعیت زندگیم رو به زور از دهنتون کشیدم بیرون! بابا آهی تلخ کشید و به سمت جلوی پاهایم بدنش را کشید، چمباتمه زده روی زانوانش خم شد و دستان بی‌حس مرا به دست گرفت و فشرد. - اگه نگفتیم واسه این بود که توف سر بالا می‌شد دخترم! و گرنه کاری که باربد کرده با هیچ حرفی قابل جبران نیست. اون زمان مجبور شدیم روش سرپوش بذاریم تا آبروی همه حفظ بشه و الان من پیش تو و داییت این‌جور سرافکنده باشم. چشمان پر خونش از اشک و غم به سمت معراج و من چرخی خورد. معراج با ابروانی گره خورده دست مشت کرده‌اش را دور دهان گرفت و چرخی دور خود زد. حرص و عصیان همراه با غیرت و تعصب از وجودش چکه می‌کرد ولی سعی داشت هم‌چنان خوددار بوده و احترام پدرم را حفظ کند. - کاش به جای این‌کار به مژگان کمک می‌کردین بچه رو سقط کنه تا هم آبرویی ریخته نمی‌شد و هم من از این سرنوشت لاکردار راحت می‌شدم. با غم مرا به آغوشش کشید و صدای گریه‌اش در گوشم پخش شد. نگاه اشکی‌ام روی معراج افتاد که وسط سالن ایستاده و با درد و سوز نگاهم می‌کرد. - ملودی فعلا پیش من میمونه آقا بهروز!می‌بینین که حالش طوری نیست که بتونه جو خونواده‌ی شما رو تحمل کنه و در ضمن اون کارخونه و اون پسره پوریا ذره‌‌ای برای من اهمیت نداره وقتی خواهرزاده‌ام رو این‌طوری جون به سر می‌بینم! جالب بود که بابا در آن ساعات اولیه‌ی صبح برای بردن من به خانه‌اش آمده بود که دایی‌ام این اجازه را به او نداد و او هم بدون مخالفت و سرزنشی پذیرفت و بعد از دقایقی با همان آشفتگی و شرمندگی خانه را ترک کرد. خانه! واقعا بی‌خانمان شده بودم. دختر تا زمانی‌که ازدواج نکرده خانه‌ی پدری را خانه‌ی خود می‌داند و من در حال حاضر از خانه‌ای که نصفش برای پوریا بود، آن‌قدر متنفر بودم که دیگر آنجا را خانه‌ی خود نمی‌دانستم، حتی برای برداشتن لوازم شخصی‌ام هم بدان‌جا مراجعت نکردم و بعد از گذشت یک‌ روز دیگر که شرایط جسمانی‌ام بهتر شد و با پیشنهاد معراج و تمایل خودم برای دیدار با مژگان به اهواز سفر کردیم. وقتی در فرودگاه شهید مدنی اهواز، هواپیما روی زمین نشست و من قدم بر زمین آبا و اجدادی‌ام گذاشتم، تازه متوجه شدم که می‌توان در اوج ناامیدی و غم چگونه به آرامش رسید. من با طرد کردن مادر واقعی‌ام نیمی از وجودم را به انزوا کشانده بودم و حال با قبول دیدارش آن قسمت را از خشم و کینه رها کرده بودم.
  13. #پارت صد و شانزده پوریا به سمت باباجون و معراج نزدیک شد و با صورتی به شدت آشفته فریاد زد. - دروغ میگه آقا بزرگ! درست که من توی پرداخت بدهیم به ایشون وا مونده بودم، ولی بابت رضایتش از مادرم از من پول نخواست. بعد از بهبودی نسبیش از اشکان خواست من رو بیاره پیشش و بهم گفت تنها راهی که می‌تونم مادر مریضم رو از زندان نجات بدم اینه که به حرفاش گوش بدم. گفت باید هر طور شده دل نوه‌ی این خونواده رو به دست بیارم و خودم رو به اون کارخونه برسونم. آقا بزرگ باربد فقط کارخونه رو می‌خواست و از من می‌خواست با گرفتن وکالت از ملودی بتونم سهمی که شما به اسم اون کردید رو از چنگش در بیارم و بکنم به اسم اون ولی من نتونستم. بعد ازدواج با ملودی عاشقش شدم و نتونستم این نامردی رو در حقش بکنم. صدای سیلی که معراج به گوشش کوبید مرا در جایم پراند. لعنت به این کارخانه که برای داشتنش عمویم زندگی مرا به بازی گرفته بود. چشمانم می‌خروشید و آدم‌های جلوی چشمانم را تار می‌دیدم که هر کدام به گونه‌ای چون اسپند در جایشان به پرش افتاده بودند. از در شیشه‌ای گذشته و وارد سالن شدم، کنار گلدان بزرگی که همان ابتدای سالن در گوشه‌ای بود ایستاده و خود را استتار کردم هر چند که همه‌ی افراد در حال حاضر پشت به من بوده یا به دلیل جو خفقان حاضر در سالن اصلا متوجه‌ی حضورم نمی‌شدند. - از بس احمقی پسر نفهم! اگه زودتر قال این قضیه رو کنده بودی این گند بالا نمیومد و مادرت رو دوباره پشت میله‌ها نمی‌دیدی. باربد با فریادی حاکی از خشم و نافرجامی نقشه‌هایش این را به صورت پوریا توف کرد و با همان غرور کاذبش به سمت بالابر کنار پلکان چوبی، ویلچرش را چرخاند. صدای دردمند باباجون لحظه‌ای او را متوقف کرد. - تو چقدر پستی پسر که به خاطر چیزی که ازش ذره‌ای سهم نداری به این دختر طفل معصوم هم رحم نکردی. باربد نگاهی حاکی از بی‌اهمیتی و خونسرد به باباجون انداخت و ویلچر را وارد بالابر کرد و با زدن دکمه‌ای بالابر حرکت کرده و بالای پلکان توقف کرد. ویلچر را به نزدیکی پلکان چرخاند و ایستاد و با تکبر از آن بالا رو به بابا جونم صدا بلند کرد. - من از همه توی اون کارخونه بیشتر سهم دارم آقا بزرگ و سهمی که به زور ازم گرفتی و به چنگ گرفتنم که شده ازت پس می‌گیریم در ضمن خودت بهتر می‌دونی که ارزش اون‌جا واسه‌ی من از دختر بهروز خیلی خیلی بیشتره! باباجون ناگهان از جا پرید و با وجود مشکل در حرکت عصایش را زمین انداخت و پله‌ها را با سرعت بالا رفت. دهانم از حیرت باز ماند انگار که عصبانیت آنی قدرت مضاعف به او بخشید که حتی توان پاهایش را دو صد چندان کرد. تا به بالای پلکان چوبی رسید، من نیز بی‌اختیار از لبه‌ی گلدان به وسط سالن کشیده شدم. یقه‌ی پیراهن باربد را به چنگ کشید که او از صندلی چرخ‌دارش مقداری فاصله گرفت. فریاد بلند بابا جون روی صورت حیران و ترسیده‌ی باربد نشست. - پسر احمق دختر بهروز؟! اگه خوب به اون روزات برگردی یادت میفته که تو خودت این دختر رو توی تنبون مژگان بدبخت زن سرایدارمون انداختی! کل زندگی و کارخونه‌ام رو به اون دختر مادر مرده بدم بازم کمه! چی؟! من پس افتاده‌ی عموی بی‌همه‌ چیزم بودم و نمی‌دانستم چرا؟!چطور هم‌چنین چیزی ممکن است؟ صدای جیغ بلندم که گویی سال‌ها در گلو با فشار زندانی بوده از اسارت در آمد و سر همگی افراد در سالن به سمتم چرخید. - چی میگی باباجون؟! زلزله اتفاق افتاد! نه آن زمین لرزه‌ای که ناشی از انرژی‌های تخلیه شده‌ی زمین است زمین لرزه‌ای که در خانواده‌ی به ظاهر آرام و متشخص ما به وقوع پیوست. نگاه شک‌زده‌ی باباجون که اصلا انتظار دیدار مرا در آن زمان و مکان نداشت به روی چشمانم قفل شد. بعد انگار مغزش نتوانست این لحظه را پردازش کند و به قلب دستور ایست داد. با شدت باربد را به روی ویلچر رها کرده کوباند و خودش کنار پلکان آوار شد. شدت ضربه به حدی بود که کنترل ویلچر از دست باربد خارج و با شتاب همراه با ویلچر از بالای پلکان به پایین پرتاب شد درست در نزدیکی من با کمر به زمین برخورد کرد و ویلچرش هم در فاصله‌ی کمی از او نزدیک به پلکان سرنگون شد. چشمان حیرانش روی نگاه زخمی و اشک‌آلود من نشست، دهانش برای گفتن کلامی باز شد ولی بدون زدن حرفی به همان حالت نیمه‌باز مانده، خون از دهانش به بیرون جاری و مردمکش ثابت شد. در چشمانش مرگ فریاد می‌زد. به نظرم شکنجه‌ای در دنیا بدتر از تکرار وجود ندارد. این‌که یک صحنه‌ی تلخ یا حادثه‌ای غمگین و وحشتناک مدام در ذهن و جلوی چشمان آدم تکرار شود. عذابی که با هر بار مرور آن حوادث چون پرده‌ی سینما جلوی دیدگانم پخش می‌شد بسیار سخت و طاقت‌فرسا در نظرم بود. آن لحظه که قلب بابا جون طاقت پی بردن من به اصل و نسبم را نبرده و با رها کردن باربد، کمرش به دیوار کناری پلکان برخورد کرد و بی‌حال روی زمین پخش شد. باربد با وضعیت اسفناکی از پله‌ها سقوط کرد و به زمین سالن اصابت کرد سرش به عقب برگشته و پاهای بی‌حسش جلوی بدن مچاله شد. مردمک چشمانش به سمت نگاه متعجب من به بالا پرید و با نگاهی مسخ شده و شوکه از چیزی که در لحظه‌ی آخر متوجه شده بود، روی چشمان گریانم ثابت ماند. اشکان به سمت جنازه‌ی پدرش پریده کنارش ولو شد و دو دستی بر سرش کوبید. معراج قبل از حرکت اضافی پوریا به سمتم او را به عقب راند و خودش مرا در آغوش گرفته با دستانش سرم را در قفسه‌ی سینه‌اش مخفی کرد. لحظه‌ی آخر صدای فریاد بلند آقاجون گفتن روزبه را شنیدم و قدم‌های بلندش که پله‌ها را برای رسیدن به باباجون بالا می‌رفت. صدای آمبولانس با آن آژیر تکرارشونده در گوش‌هایم پخش شد. - نه! خدا! روی تختخواب هین کشان نشستم و سر دردناکم را با دستانم استتار کردم. چراغ اتاق با شتاب روشن شده و از تاریکی نجات پیدا کرد. دستان معراج شانه‌هایم را در برگرفت و حضورش را در نزدیکی‌ام احساس کردم. - نترس ملودی! من این‌جام! کابوس دیدی عزیزم! سرم را بالا گرفته در روشنی اتاق به چشمان سرخ غمگینش چشم دوختم. ریزش اشک‌ها صورت نگرانش را به‌صورت تار در دیدگانم به تصویر می‌کشید. موهای پریشان روی پیشانی و لب‌های خشکش نشان می‌داد که چقدر در طی این ساعات گذشته رنج زیادی را متحمل شده و از همه بدتر دیدن بدبختی جگر گوشه‌اش که از روی بدشانسی بیش از اندازه دوستش داشت.
  14. #پارت هفتاد و چهار کنار زاینده‌رود عاشقانه خواندن بهانه‌ایست برای پرستش نفس‌های جاری‌ات، تو بهانه‌ای برای نفس کشیدن، برای دیدن، برای کلام عاشقانه گفتن، تو بهانه‌ای برای همه‌ی طلوع‌ها و غروب‌هایی که کنارت جاریست... زیرا به عشق دیدن تو، من برای زیستن خود بهانه‌تراشی می‌کنم.
  15. #پارت صد و پانزده روز جمعه و تعطیلی بود و من کل شب را با حالی خراب چشم بر هم نزده بودم؛ اما اصلا توان بلند شدن از جایم را نداشتم. از آن مهم‌تر این‌که دلم نمی‌خواست با پوریا چشم در چشم شوم. دو ساعت پیش که از رخت‌خواب دل کند و احتمالا برای گرفتن دوش وارد حمام شد را متوجه شدم، ولی از بعد آن که به کجا رفته و چه می‌کند، بی‌خبر بودم. پتو به ناگه از روی صورتم کنار رفت و چشمان تیره‌ی خندانش به رویم درخشید. موهای نمدارش ناهماهنگ به روی پیشانی ریخته و از تمیزی برق می‌زد. نگاه مات مرده‌ام به روی چشمانش قفل بود که چگونه آدمی که این‌گونه پرشور و دوستانه مرا می‌نگرد، توانسته فریبم دهد؟! کف دو دستش را دو طرف بازویم گذاشت و سرش را به سمت صورتم بیشتر خم کرد، انگار انرژی پایین نگاهم را دریافت کرد که در نیمه‌ی راه از هدف درون سرش پشیمان شد و لبخند از لبانش پر کشید. - دیشب خوب نخوابیدی انگار چشات چرا قرمزه؟! نگاه حیرانش در مردمک غلطانم در اشک و خون چپ و راست شد و با نشنیدن جوابی از سمتم دوباره لحن طنز همراه با هیجان به صدایش بخشید. - هر چند تو دیشب به من محل ندادی و پشتت رو کردی بهم و خوابیدی، ولی پاشو ببین چه صبحونه‌ی شاهانه‌ای واست ساختم روز جمعه‌ای البته که دیگه نزدیکه ظهره روله! بدون منتظر بودن از واکنش من از شانه‌هایم گرفته مرا بلند کرد و نشاند. توان و حس از بدنم رفته بود که بدون مقاومت تنها نگاهش می‌کردم. همراه خود مرا به داخل آشپزخانه کشانید. با چشمانی حسرت‌بار به چشمانش خیره شدم باورش برایم غیر ممکن بود که این آدم قصد خاصی از ازدواج با من داشته باشد؛ اما حرف‌های معراج چون خوره مغزم را می‌جوید و جای امیدواری برایمان نمی‌گذاشت. چند قدم نرسیده به میز داخل آشپزخانه نوع نگاهم نگرانش کرد و ایستاد و با شک چشمانم را زیرورو کرد. - قربون چشای غصه‌دارت چی‌شده این‌طوری نگام می‌کنی؟! بدون حرف و به آرامی از او فاصله گرفتم و چند گام به جلو برداشتم. به میز نگاهی گذرا انداختم بوی نان سنگک تازه خامه عسل و چای که بخارش هنوز از فنجان به بالا متصاعد می‌شد لبخند غمگینی به روی لبم نشاند. دستم را به نرمی گرفت دست یخ زده‌ام در گرمای عظیم دستش فرو رفت. دو آدم متفاوت از هر نظر بودیم که در این مدت از تفاوت‌های شخصی اخلاقی و جسمی در کنار هم لذت برده بودیم. این تفاوت‌ها بر عکس بعضی زوجین که باعث اختلاف بینشان می‌شد، در من و او زیبا و دوست داشتنی جلوه کرده بود. قبل از زدن حرف دیگری از جانبش موبایلش که روی میز بود به صدا در آمد که باعث شد مرا رها کرده و برای برداشتن گوشی به میز نزدیک‌تر شود. با دیدن صفحه‌ی گوشی بدون پاسخ دادن به سمت من برگشت و با قرار دادن دستانش به روی شانه‌ها و هل دادنم به جلو مرا روی صندلی نشاند. - تا تو شروع می‌کنی من این رو جواب بدم واجبه! از آشپزخانه خارج شد در حالی‌ که هنوز موبایلش زنگ می‌خورد. بی‌حوصله به میز صبحانه چشم چرخاندم، اصلا اشتهایی برای خوردن این صبحانه‌ی مفصل نداشتم. چند دقیقه نگذشته بود که لباس پوشیده و سراسیمه وارد آشپزخانه شد و روبه من گفت: - ملودی کاری برام پیش اومده باید برم بیرون! تو صبحونه‌ت رو بخور زودی برمی‌گردم. بدون انتظار برای پاسخی از جانبم به همان سرعت از آشپزخانه خارج شد. تعلل را جایز ندانسته از جا پریدم از کنار ورودی آشپزخانه او را که به نزدیکی درب خروجی رسیده، سوییچش را از جاکلیدی روی دیوار با عجله برداشت و سپس خارج شد را تماشا کردم. بعد از بسته شدن در سریع داخل اتاق پریده و دستی‌ترین مانتو و شلوارم را به تن کشیدم و با برداشتن شال و کیفم از درون کمد از اتاق و در آخر از آپارتمان خارج شدم. وقتی به آسانسور رسیدم تازه به همکف رسیده بود. با عجله دکمه را فشار داده و تا رسیدنش به طبقه‌یمان با استرس لبانم را جویدم. بعد از خروج از آسانسور با سرعت به سمت بیرون لابی دویدم که باعث نگاه مشکوک نگهبان پشت استیشن شد. خدا را شکر کردم که دیشب بر اثر عجله و بی‌حوصلگی ماشین را داخل پارکینگ نبرده و در همان حیاط مجتمع پارک کرده بودم. تا من سوار ماشین شدم اتومبیل پوریا از سمت پایین ساختمان از داخل پارکینگ خارج شد و به سمت خروجی شهرک به سرعت پیش رفتو با فاصله‌ای مطمئن از او شروع به تعقیبش کردم. عصبی‌تر از قبل شدم، از این‌که در عمرم فکر نمی‌کردم مثل هنرپیشه‌هایی که داخل سریال‌ها برای باز کردن مچ همسرانشان دست به تعقیب نامحسوس می‌زدند، من نیز به این عمل مجبور شوم. پشت سر هم پلک می‌فشردم تا قادر به کنترل این فشار زیاد به ذهن و قلبم شوم. خوشبختانه به خاطر روز تعطیلی از ترافیک شهری خبری نبود. بعد از گذشتن از چند خیابان به قسمت بالایی شهر رسیدیم و بعد داخل خیابانی عریض که ساختمان‌هایی ویلایی و بسیار بزرگ داشت شدیم. پس از طی چند صد متر از خیابان نزدیک به یک ساختمان با دیوارهایی پهن و حصار کشیده متوقف شد. سرعتم را از همان فاصله با او کم کردم. هر دو طرف جاده درخت‌ کاری شده و محله‌ای باصفا و دنج به نظر می‌رسید. با همان عجله‌ی هنگام خروج از خانه و از ماشینش پیاده شد و به سمت درب بزرگ آهنین خانه دوید و با فشردن زنگ و چند ثانیه انتظار با باز شدن در خود را به داخلش پرتاب کرد. ماشین را نزدیک‌تر آورده سمت مخالف او پارک کردم. تا به جلوی ساختمان نگاه انداختم ماشین بابا جون را هم تشخیص دادم که با فاصله‌ای دورتر از ساختمان گوشه‌ی خیابان پارک شده بود. از شدت تعجب ابروهایم بالا پرید. این‌جا خانه‌ی چه کسی بود که جز پوریا باباجون من هم آدرسش را بلد بوده و الان در آن‌جا حضور داشت؟! در خیابان خلوت پشه هم پر نمی‌زد. از ماشین پیاده شده و به سمت ساختمان قدم برداشتم، تا به درب طلایی رنگ آهنی‌اش رسیدم متوجه شدم که در نیمه‌ باز باقی مانده. احتمالا عجله‌ی پوریا برای داخل شدن به ساختمان باعث این بی‌توجهی شده بود. به آرامی در را باز کردم و صدای غژ آن وهم را به جانم انداخت. حیاطی بزرگ و سرسبز با باغچه‌های پر از درخت و گل و گیاه به روی چشمانم نمودار شد، ولی هیچ آدمی را در آن نزدیکی مشاهده نکردم. در را با همان آهستگی بستم و به سمت جلو گام برداشتم. بعد از طی مسافت حیاط ساختمان اصلی که با دو پله‌ی بزرگ از حیاط جدا شده بود جلوی دیدگانم نفش بست. درب بزرگ ورودی ساختمان که از چوبی نخودی رنگ با طرح‌های حیوانات رویش منقش شده بود هم به همان حالت نیمه‌ باز بود. به در نزدیک شده و با باز کردنش وارد یک راهروی کوچک شدم که روبه‌ رویش یک در دو دهنه‌ی تمام شیشه‌ای بود. از همان‌جا داخل ساختمان دیده می‌شد. خود را نامحسوس به کنج‌ترین گوشه‌ی راهرو و نزدیک به درب شیشه‌ای رساندم. سرم را خم کردم و از لای در بازش چهره‌ی آشنایانم را دیدم. روبه‌ روی پلکان چوبی بزرگی که طبقه‌ی پایین را به بالا متصل می‌کرد، عمو باربد روی ویلچر نشسته و با طلب‌کاری به باباجون که درست مقابلش ایستاده بود نگاه می‌کرد. اندام باباجون پشت به من بود و چهره‌اش مشخص نبود. کنار باربد پسرش اشکان که او هم با همان ژست و قیافه دست در جیب‌های شلوارش کرده بود ایستاده و دو طرف بابا جون هم اندام روزبه و معراج را تشخیص دادم. ضربان قلبم بالا رفته بدنم به عرق نشست. چه حادثه‌ای در حال وقوع بود؟! پوریا به سمت عمویم نزدیک شد و گفت: - کور خوندین که همه تقصیرها رو بندازین گردن من! باربد به سمتش که نزدیک به اشکان ایستاده بود، صندلی‌اش را چرخاند و از بابا جون فاصله گرفت. صدایش پر حرص به روی پوریا بلند شد. - مگه دروغ گفتم که تو واسه آزادی مامان‌جونت از بند زندان این نقشه رو کشیدی که کارخونه رو از چنگ اون دختر در بیاری تا بتونی بدهی مادرت به من رو پرداخت کنی! من بهت مهلت یک‌ ساله داده بودم، ولی تو انگار بهت زیادی خوش گذشته و یادت رفته که قرارمون چی بوده؟ معراج قدمی جلو گذاشت ولی باباجون از بازویش گرفت؛ اما نعره‌ی خشمگینش به سمت پوریا بلند شد. - چقدر پست‌ فطرتی پسر!
  16. #پارت صد و چهارده معراج با همان حالت آشفته‌اش دستی به موهای پریشانش کشید، عجیب این‌که حالت موهای لخت‌مان هم شبیه هم بود که با هیچ صراطی مستقیم نمی‌شد. - روزبه دیشب مسئله‌ای رو واسم باز کرد که باعث شد، روی تحقیقاتی که قبلا در مورد مادر پوریا داشتم تمرکز کنم. یکی از آشناهام توی کلانتری نزدیک خونه‌ی مادریش مشغول به کاره و وقتی دیشب موضوع رو بهش گفتم قول داد پرونده‌شون رو از توی بایگانی خارج کنه و متاسفانه اطلاعات خوبی بهم نداد. کلافه و گیج شدم و از صحبت‌هایش که پر از یاس و ناامیدی بود چیزی سر در نمی‌آوردم. به سمت روزبه نگاه چرخانده و ناله‌وار گفتم: - تو چی می‌دونی روزبه؟! چشمان غمگینش را به من دوخت و با صدایی که با درد و به زور از گلویش خارج می‌شد لب باز کرد. - الان یک‌ هفته‌ست که مخم ترکیده ولی چون مطمئن به چیزی نبودم و ربطشون به هم رو نمی‌فهمیدم فقط توی دل خودم ریختم؛ اما دیروز که اومدی و پیشنهاد وکالتت به پوریا رو دادی دلشوره‌ی کل عالم ریخت توی تنم. دمای بدنم از ترس و دلهره به شدت افت کرد و با عجز نالیدم. - درست حرف می‌زنی یا نه؟! از جا بلند شد و به سمتم آمد کنار پایم چمباتمه زده و نگاه مایوس و یخ‌زده‌اش را به چشمان هراسانم دوخت. صدای تنفس ناآرام معراج کنار گوشم به اضطراب درونی‌ام می‌افزود. - یک‌ هفته پیش با دوستم واسه خرید وسایل کوه‌نوردی رفته بودیم بازار مرکز شهر که قیمتاش از همه جا مناسب‌تره. وسطای بازار بودیم که متوجه شد یکی از خریداش توی مغازه جا مونده از من خواست همون جا منتظرش باشم که بره و زود برگرده. چند دقیقه بعد از داخل یکی از کافه‌های بازار پوریا رو همراه با اشکان دیدم که از اون‌جا خارج شدن. خیلی تعجب کردم که چطوری اینا هم رو می‌شناسن؟! خودم رو یه گوشه مخفی کردم و دیدم که یه مقدار با هم مشاجره کردن و بعد هر کدوم از یه سمتی رفتن. اون‌قدر مغزم درگیر شد که از همراهی بچه‌ها واسه رفتن به کوه خودداری کردم. نمی‌تونستم بفهمم که این دوتا واسه چی باید با هم آشنایی داشته باشن و جر و بحثشون در مورد چی هست؟‍! باورم نمی‌شد و از آن بدتر چنگال‌های شک و بدگمانی درست گوش کردن و عاقلانه درک کردن را از من ربوده بود. کنترل خود را از دست دادم و با خشم بر سرش فریاد کشیدم. - چه چرت و پرتی میگی پسر؟! درسته که ازش خوشت نمیاد ولی این چسبوندنش به پسر عمومون خیلی دیگه مسخره‌ست! به سرعت گوشی‌اش را از جیب شلوار پارچه‌ایش بیرون کشید و با باز کردن قفل و رفتن به گالری آن را مقابل صورتم گرفت. - حق داری قبول نکنی اون‌قدر واسه خودمم عجیب بود که ازشون عکس انداختم تا بعدا هم نگاه کنم ببینم درست دیدم یا نه! گوشی را از دستش قاپیده جلوی چشمانم گرفتم. درست می‌گفت حقیقتا من اشکان را زیاد ندیده بودم؛ ولی نگاه خصمانه‌ی آن روزش در خانه ویلایی که ویلچر پدرش را می‌کشید هنوز در نظرم تازه بود. خودش بود در کنار پوریا که با صورتی درهم و دستانی که انگار به نشانه‌ی اعتراض تکان داده ایستاده بود. رمق از بدنم رفته با بی‌حسی به سمت معراج چرخیدم. ولو شدن روزبه روی زمین را نیز از گوشه‌ی چشم دیدم، انگار جان او هم با دادن این پیام از بدنش رخت بر بسته بود. معراج با دیدن چشمان سوالی‌ام پی به درخواست من برای رازگشایی این قضیه را برد که مستاصل شروع به توضیح دادن کرد. - وقتی دیشب روزبه پیشنهاد تو و چیزی که دیده بود رو به من گفت یک لحظه یاد روز تحقیقاتم افتادم. وقتی توی کلانتری دوستم رو دیدم و ازش در مورد پوریا پرسیدم که پرونده‌ی خاصی نداشته باشه فامیلیش براش آشنا اومد. توی سیستم که زد گفت پدرش چند مورد شکایت به خاطر بدهی داشته توی سالای قبل، ولی مورد جدید مادرش بوده که چند وقت پیش به علت شکایت شخصی ازش یک شب بازداشت بوده و بعد از این‌جا به دادسرا و بعد زندان منتقل شده. اون روز پیگیری بیشتر نکردم و همون حرف تو رو بابت این‌که به علت بدهی‌های پدرش به زندان افتاده، باور کردم ولی با تماسی که دیشب با دوستم داشتم و خواستم برام علت اصلی افتادن زندان مادرش رو در بیاره و جوابی که الان فرستاد ربطش به خونواده‌ی عموت معلوم شد. این حجم از اطلاعات را گنجایش نداشتم و با همان گیجی پلک زدم. - چه ربطی معراج؟! - انگار مادر پوریا عموت رو توی ساختمان نوسازی که همون حوالی خونه‌شون بوده، از پله‌ها پرت کرده پایین و باعث فلج شدنش شده و با شکایت عموت یه مدت افتاده زندان و بعد هم دوباره با رضایتش از زندان در اومده. من از صبح با دوستم چند جا مراجعه کردیم تا اطلاعات درست دستمون برسه و همین الان صحت این اطلاعات رو با آشناش توی دادستانی تایید کرد. بی‌جان کمر به پشتی مبل کوباندم و از لای پلک نیمه‌ بازم صورت درهم روزبه که بر خلاف پریدگی رنگ همیشگی‌اش این‌بار سرخ بود را مشاهده کردم. نمی‌دانم چیزی را که لب زدم شنید یا نه که بیشتر برافروخته شد. - چه بلایی سرم اومده روزبه؟! معراج ولی سعی داشت با مدیریت شرایط بحرانی طبق روال اخلاقیات همیشگی‌اش مرا از این حد ناامیدی نجات دهد. - دایی هنوز چیزی معلوم نیست باید بیشتر تحقیق کنیم ببینیم قضیه چی بوده و چرا به تو رسیده؟! فقط ازت میخوام فعلا دست نگه‌داری و کار اضافه‌ای انجام ندی تا شک و شبهه‌ها حل بشه شاید هم یه سوءتفاهم ساده باشه که. سرم که به ضرب به سمتش چرخید باعث سکوت و ادامه ندادن کلامش شد. چشمان حیرانم که با اندوه به نگاه سیاهش التماس می‌کرد که امید واهی ندهد باعث پر شدن چشمانش شد. از معراج بعید بود که این‌گونه چشمانش تر شود و انگار حال و روز من وخیم‌تر از چیزی بود که انتظار داشت. تمامی بدنم انگار در زیر یک تریلی سنگین در حال له شدن بود که حتی صدای خورد شدن استخوان‌هایم را نیز می‌شنیدم. متاسفانه نمی‌توانستم به خود دلداری الکی بدهم، چون ایمان داشتم این آشنایی ناگهانی و رسیدن سریع به ازدواج قطعا دلیل بزرگتری از دوست داشتن داشت که از فردی چون پوریا که هنوز زخم‌ خورده‌ی عشق گذشته‌اش بود و خاطراتش را نیز از یاد نبرده دور از ذهن نبود. - ملودی گوشیت رو جواب بده نباید اون رو به خودت مشکوک کنی؟ در اتاق خواب معراج روی تختش دراز کشیده و بازویم را روی چشمانم قرار داده بودم. هوا گرگ و میش و وضعیت اتاق در حالت نیمه‌ تاریک بود. بازویم را که از روی چشمانم برداشتم، دست دراز شده‌اش را مقابل صورتم دیدم که با اصرار موبایل را تکان می‌داد. ویبره‌ی بی‌صدای گوشی اعصابم را متشنج‌تر کرد که با اخم روی تخت نشستم که با رد شدن تماس و خاموشی موبایل هوفی دل‌سردانه کشید و کنارم نشست. - چرا این‌قدر عجولی دختر؟! گفتم صبر داشته باش ته و توش رو در بیاریم بعد. - مهم اینه چیزی رو از من مخفی کرده بعدش که قصدش چی بوده واسم ارزشی نداره! موبایل را دوباره به سمتم گرفت و با آرامش گفت: - بگو حال داییم بد بود اومدم پیشش شب هم بر می‌گردی خونه‌ات تا من کم- کم سر در بیارم این‌جا چه خبره؟ سعی کردم بدون لجباری به حرف‌هایش گوش دهم و مانند اول آشنایی‌مان که مدام اصرار داشت عجله نکنم، این‌دفعه نیز با بی‌فکری‌هایم مسئله‌ی جدیدی درست نکنم. تا گوشی را از دستش گرفتم خشنود از جا بلند شد و به قصد ترک اتاق به سمت در رفت. - روزبه رفت؟ کنار درب نیمه‌ باز اتاق ایستاد و سر به تایید تکان داد. با گرفتن شماره‌ی پوریا با بوق اول صدای نگرانش با فریاد به گوشم نشست. - بالاخره اون ماسماسکت رو جواب دادی! گلویم زخم برنده داشت وقتی آب دهانم را قورت دادم. - پیش داییم هستم یه ذره حالش خوب نیست. این اطلاعات باعث آرامش و تحلیل رفتن تن صدایش نشد و طلب‌کارانه‌تر غرید. - حال دایی عزیزتر از جانت باعث نمیشه این‌ همه ساعت من رو بی‌خبر بذاری نهایتش یه پیامک خشک و خالی بود. سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم که پلک‌هایم را به آرامی بستم. - دستم بند بوده پوریا! الان آزاد شدم گوشیم رو برداشتم و دیدم سایلنت بوده. - بمون همون‌ جا میام دنبالت. سریع مخالفت کردم اصلا دلم نمی‌خواست در حال حاضر با معراج روبه‌ رو شود. از دایی جوانم خجالت می‌کشیدم که چنین سرنوشتی را برای خودم رقم زده بودم. - نه ماشین دارم خودم یک‌ ساعت دیگه خونه‌ام. حال صدایش رنگ آرامش گرفته حتی مهربانی هم به آن اضافه شد. - استاد الان چطوره اگه احتیاجی به من یا دکتر داره واسش مهیا کنم؟ - نه بهتره منم الان حاضر میشم و میام خونه. این‌که یک‌ ساعت من به دو ساعت رسید و در تاریکی کامل هوا وارد آپارتمان شدم بماند، این‌که سعی کردم در برابرش خوددار باشم و کلامی حتی به متلک از دهانم خارج نشود، سخت‌تر از هر کار مشکلی برایم در جهان بود. سریع خود را به تخت رسانده و به خواب زدم تا زیر نگاه‌های مشکوکش به اقرار نیافتم. چقدر فضای خانه و تخت‌خواب مشترکمان در نظرم مسموم می‌آمد. با غم و اشک سرم را زیر پتو مخفی کردم و می‌دانستم تا صبح خوابی به چشمانم گذر نخواهد کرد.
  17. #پارت هفتاد و سه در آرامش شب زیر چادر سیاه آسمان گاهی چشمکی از ستارگان در من انگیزه‌ای ایجاد می‌کند که باز به تو بگویم دوستت‌ دارم، حتی اگر شب تاریک باشد یا اگر چشمانم به جز چشمک عشقت نبیند و کور باشد، یا حس نکند حریر نگاهت را از راه دور، از آسمان حتی اگر کهکشانی فاصله بین من و تو باشد... تو در یاد من در قلب من در تار و پود هستی من در صدای قلبم و همیشه در کنار منی دوستت دارم و هرگز تو را فراموش نخواهم کرد. تو تاریک‌ترین و روشن‌ترین حس عاشقانه‌ی منی، دوستت دارم به اندازه‌ی وسعت آسمان شب.
  18. #پارت صد و سیزده در داخل اتاقم در کارخانه به لیست آزمایشات کنترل کیفیت نگاه می‌کردم که با یادآوری دیدار دیروزم با افراد خانواده در خانه ویلایی آهی کشیده و به پشتی صندلی‌ام تکیه دادم. یک دستم به حالت تردید روی چانه‌ام قرار گرفت و دست دیگرم روی برگه به حالت ضرب نشست انگار با کوبیدن به روی برگه‌ها قصد آرام کردن احساسات طغیان شده در وجودم را داشتم. نگاه‌های مشکوک روزبه هنوز هم در نظرم تازه بود اصلا از پیشنهادی که در مورد پوریا دادم استقبال نکرد و طوری مرا با سکوت می‌نگریست که انگار انتظار چنین مرد ذلیل بودن را از من نداشته. باباجون هم بر خلاف عقیده‌ای که داشتم زیاد خود را متمایل نشان نداد؛ ولی کاملا هم مخالفت نکرد تنها عمه بهی و بابا بودند که مشتاق به حرف‌هایم گوش دادند و نظرات مثبتی را هم ایراد کردند. واقعیتش با دیدن عکس‌العمل باباجون و روزبه به حرف پوریا پی بردم که اصرار داشت به این زودی تصمیمم را علنی نکنم و چه خوب که عاقلانه رفتار کرده و در این دیدار او را همراه خودم نیاورده بودم. دوست نداشتم کوچک‌ترین تردید خانواده‌ام را در این مورد شاهد باشد، چون به اخلاقیات خیلی حساسش واقف بودم. دست خودم نبود که مدام این تفکر در ذهنم جولان داده و مغزم را می‌خورد که روزبه در برابر پوریا گارد مخصوصی را از همان اول بسته و به او حسادت می‌کند. اصلا برخلاف رفتار صمیمانه‌اش با معراج این حس را با پوریا برقرار نکرد و با او هم‌چنان محتاطانه برخورد می‌کرد. صدای ضربه به در مرا از اوهام و خیالات در آورده، بلند بفرمایید را به زبان آوردم. خانم اسلامی منشی شرکت وارد شده با چند برگه درون دستش به سمتم آمد. - آقای آذرفر حضور ندارن خانم مهندس بی‌زحمت این برگه‌ها رو شما امضا بفرمایید. در حالی‌ که برگه‌ها را از دستان دراز کرده‌اش می‌گرفتم با ابروهایی درهم از ندانستن به رویش گفتم: - کجا رفتن؟! خانم اسلامی عینک طبی دور مشکی‌اش را روی بینی تنظیم کرد و لبخند زد. - با مهندس جم وقت ملاقات داشتن دو ساعتی هست که رفتن. سرم را به تایید تکان داده، مشغول بررسی درخواست‌ها شدم. مهندس جم از شرکای کاری کارخانه بود که هر چند هفته با بابا در کارخانه‌ی خودش جلسه می‌گذاشت. - مهندس جاوید اتاقشون هستن؟! برگه‌های امضا شده را به سمتش دراز کردم. - خیر ایشون هم واسه بازدید رفتن خط تولید. با لبخند پلک زده خسته نباشید را به زبان آوردم که او هم متقابلا پاسخ‌گو شده و از اتاق خارج شد. با صدای مجدد ضربات در موبایلم هم به صدا در آمد و نام معراج رویش چشمک زد. با اجازه‌ی ورودم آقا صمد با سینی چای و قندانش وارد شده و به سمتم آمد و من با لبخندی حاکی از تشکر بر لب تماس را پاسخ دادم. - به- به! آفتاب از کدوم طرف در اومده استاد به شاگرد بدش زنگ زده! آقا صمد بعد از گذاشتن فنجان و قندان با تکان سر به عنوان احترام از اتاق خارج شد. می‌توانستم چشم غره‌ی معراج را از پشت گوشی نیز مشاهده کنم ولی وقتی تن صدایش را نگران به گوش‌هایم رسانید و با اضطراب کمر صاف کردم. - سلام دایی! می‌تونی همین الان بیای خونه‌ام؟! - معراج چیزی شده؟ صدات چرا این‌ جوریه؟! سرفه‌ای کاملا ساختگی زد و سعی کرد خود را آرام نشان دهد از این دوگانگی‌اش دلشوره‌ بیشتر به جانم نشست؛ چون معراج همیشه با آرامش من از این اخلاقیات لاپوشونی کردن نداشت. - طوری نشده ملودی! فقط بیا ببینمت حضوری میگم. دیگر ماندن را جایز ندانسته و از روی صندلی خود را کندم و با برداشتن کیفم از روی میز در گوشی لب زدم. - دارم میام معراج! با خروج از اتاق چشمی در سالن چرخانده، رو به خانم اسلامی که کنار کمد در حال بایگانی پوشه‌ها بود تاکیدی لب زدم. - من جایی کار دارم خانم اسلامی دیگه بر نمی‌گردم تا پایان ساعت حواستون باشه! با خداحافظی از او به سمت خروجی پا تند کردم. وقتی در واحد معراج باز شد و روزبه را پشت در دیدم، یک لحظه شک و نگرانی توامان به جانم حمله کرد. خود را به درون آپارتمان پرتاب کرده با چشمانی چهار تا شده و تقریبا فریاد زدم. - داییم کوش روزبه؟! طفلک دستانش را به حالت تسلیم بالا آورده با ترس جواب داد. - خوف نکن دختر! استاد داخل اتاقش داره تلفنی صحبت می‌کنه! هوفی کشیده چپ- چپ نگاهش کردم. - کوفت ترسوندیم! نیشخند مسخره‌ای کنار لبش جا خوش کرد و به آرامی در را بست. به سمتش نزدیکتر شده و با تشر انگشتم را به روی بینی‌اش کوباندم. - تو این‌جا چیکار می‌کنی پسر؟! مرا با خود به داخل سالن کشاند برعکس همیشه تیشرت سفید درون تنش چروک بود و صورتش حالتی از دل‌نگرانی داشت. - بشین تا برات بگم! مقنعه را از سر کنده و روی دسته‌ی مبل انداختم و رویش نشستم. منتظر به روزبه که چند قدم جلوتر از من کنار میز این پا و آن پا میشد و با تعجب نگاه کردم، انگار زبانش برای گفتن کلام نمی‌چرخید. قبل از شروع اعتراض من معراج وارد سالن شده با تیپ بیرونی‌اش مرا شگفت زده کرد. از جا بلند شدم که او به نزدیکی‌ام رسید و لبخندی به زور به روی لبانش نشاند. - خوش اومدی عزیزم! به چشمانش خیره شدم. - بیرون بودی یا داری میری؟! با چشمانم لباس تنش را اشاره زدم و با آرامشی که کاملا ساختگی به چشمانم خورد مرا دعوت به نشستن کرد. با وجودی‌ که سعی در پنهان کردنش داشت کاملا تشویش را از حرکاتش مشاهده می‌کردم. من سر جایم قرار گرفتم؛ ولی او هم کنار روزبه ایستاد و بعد از گذاشتن دستش درون جیب شلوارش نگاهی نگران به او انداخت. - میگین چی شده یا می‌خواید من رو زهر ترک کنید؟ - موضوع وکالتت به پوریا جدیه دایی؟! مردمک چشمانم به روی او و روزبه چرخ خورد پس ماجرای نارضایتی دیروز روزبه همچنان ادامه داشت که به خانه‌ی دایی من هم کشیده شده بود. از او انتظار این حد از مخالفت و جبهه‌ گیری در برابر پوریا را نداشتم و با حرص دست به سینه شده با چشمانی شاکی او را زیر نگاه‌های تحقیرآمیزم قرار دادم. - فکر نمی‌کردم توی اون خانواده تو یه نفر در مورد این مسئله این‌ همه مقاومت نشون بدی پسر! تو که همیشه دم از بی‌اهمیتی مال و اموال عمه بهی می‌زدی الان سهم مامانت واست با ارزش شده! انتظار این برخورد و کلمات را از جانبم نداشت که با دلخوری چشمانش را بست و شکستن قلبش را هم می‌توانستم حس کنم ولی به خود حق دادم. - بهتره قبل از این‌که با ناداوری در مورد روزبه نظر بدی بیشتر در مورد عواقب تصمیمت فکر کنی عزیزم! خب عزیزم کشدار معراج کاملا نشان داد که از لحن گفتمان من ناخشنود است، ولی ذره‌ای از موقعیتم عقب‌نشینی نکردم. - از دیروز که این آقا پیشنهاد من رو شنیدن و از این رو به اون رو شدن انتظار دارین چه فکری در موردش بکنم؟! هم‌چنان محق و طلب‌کارانه هر دویشان را زیر نظر داشتم. حتی خود معراج هم از همان اول در برابر پوریا دوستانه برخورد نکرد و حد و مرزی خاص برایش قائل بود. - باید بگم تصمیمت خیلی غیرمنطقی هست و نباید به این زودی و بی‌فکر به زبون بیاریش! از جا به ضرب بلند شدم. - این کاملا تصمیم شخصیه دایی‌جان و دلیلی برای توضیح بیشتر واسه شما نمی‌بینم که اون هم قطعا واسه اداره‌ی بهتره کارخونه‌ست، چون پوریا نشون داده توی این مورد شایستگی لازمش رو داره! با همان ژست قلدری که دلخوری هم در کنارش عجین شده بود و قصد برداشتن مقنعه‌ام را داشتم تا زودتر آنجا را ترک کنم که دستان معراج مانعم شده و مرا کنار خود روی مبل نشاند. دندان به هم سابیده و نگاهش کردم که با حیرت چشمانش را سرخ و غمگین دیدم. روزبه با کشیدن آهی تلخ روی مبل تک‌نفره جای گرفت و با غم دست به صورتش کشید. چشمانم دوباره روی صورت نگران معراج نشست. - بگین چی‌شده که شما دوتا این‌ همه آشفته‌این؟ این ربطی به تصمیم من واسه وکالت دادن نداره!
  19. سلام عزیزم ممنون از لایکت نظرت رو هم در مورد این پارت بده اگه زحمتی نیست.ممنون

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Nihan .F

      Nihan .F

      داستان جالبیه، قلم خوبی داری.

    3. Shahrokh

      Shahrokh

      مرسی عزیزم

      لطف کردی که خوندی🥰

    4. Nihan .F

      Nihan .F

      خواهش می‌کنم گلم

  20. سلام عزیزم ممنون از لایکت نظرت رو هم در مورد این پارت بده اگه زحمتی نیست.ممنون

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Nihan .F

      Nihan .F

      داستان جالبیه، قلم خوبی داری.

    3. Shahrokh

      Shahrokh

      مرسی عزیزم

      لطف کردی که خوندی🥰

    4. Nihan .F

      Nihan .F

      خواهش می‌کنم گلم

  21. #پارت صد و دوازده هشت ماه بعد: در تراس را به آرامی باز کردم. پوریا پشت به ساختمان به لبه‌ی سنگی تراس تکیه داده و با بالا تنه‌ای برهنه یک بازویش را به دیوار کناری‌اش چسبانده بود. آتش قرمز سیگارش مانند نوری کم‌ سو در آن تاریکی شب می‌درخشید. با وجود هوای بهاری اوایل اردیبهشت این تایم شب هوا خنک و نسیمی ملایم می‌وزید؛ ولی می‌دانستم که این خنکی تاثیری در کم کردن حرارت تنش نخواهد داشت. پاورچین- پاورچین به او نزدیک شده قصد غافلگیر کردنش را داشتم که زرنگی کرد و فهمید. به سمتم چرخید و با بیرون راندن دود از دهانش با تعجب پرسید. - نخوابیده بودی مگه؟! موی مزاحم جلوی صورتم را که بر اثر نسیم چون شلاق به گونه‌ام کوبیده می‌شد و با دست به پشت گوش هدایت کردم و با چشمک نیشخند زدم. - الکی خودم رو به خواب زدم تا بیام این‌جا مچت رو بگیرم! نگاهی به تاب و شلوارک مشکی در تنم انداخت و با تکان اندک سرش، زیر نگاه پرسش‌گرم ته‌مانده‌ی سیگارش را روی دیوار تراس فشرد و خاموش کرد. - یه دفعه دلم خواست! فاصله را با قدمی دیگر به صفر رسانده و به چشمان سرخش خیره شدم. - برات خوب نیست قول داده بودی کم بکشی! پوزخندی محو کنار لبش جا خوش کرد ک با انگشت اشاره به تیغه‌ی بینی‌ام ضربه‌ی آرامی زد. - کم می‌کشم دیگه! با برانداز مجدد اندامم شاکی گفت: - با این یه ذره پارچه‌ی تنت میای بیرون مریض میشی! شکایتش دلیلی بر کوتاه آمدن و بی‌خیالی‌ام نشد. - امروز توی کارخونه هم کلافه بودی اصلا این حال میشی فرت و فرت سیگار می‌کشی. چشمان سرخش را از روی دقت ریز کرده و خیرگی نگاهش را بیشتر کرد و با عوض کردن بحث از جواب دادن طفره رفت. - چقدر تو تمداری لاوندر! روبه چشمانش خندیدم. - یعنی طعم‌ دارم نه؟! او هم با لبخند سر تکان داد. - یعنی شیرینی مثل قند! ابرو بالا انداخته و جدی شدم. - ولی دلیل نمیشه به من نگی چرا از اون موقع که پیش بابام حرف دادن وکالت بهت توی کارخونه رو زدم حالت دگرگون شده؟! با کف دست داغش روی ته‌ریشش دست کشید و صورتش از آنچه که بود محزون‌تر شد. - هنوز هشت ماه از عروسیمون نگذشته که من رو بردی توی کارخونه‌ات کردی مدیر کنترل کیفیتش و حالا می‌خوای وکالت تام هم بدی بابات حق نداره فکر ناجور کنه؟! - خب می‌فهمه که بدجور مخ دخترش رو زدی دیگه! خنده‌ی پر شیطنتم را با گذاشتن انگشتش روی لب بست و باعث بسته شدن پلک‌هایم شد. - لازم نبود این‌قدر تند پیش بری در ضمن عمه بهیت هم اون‌جا یکی از سهام‌داران اصلیه و باید در جریان باشه! چشمانم را با لذت به رویش باز کردم. نمی‌خواست قبول کند با پشتکار و حس مسئولیتی که در این مدت از خود نشان داده بود، چگونه مورد تایید کل خانواده‌ام قرار گرفته و من از بابت این‌که او را وارد کارخانه کردم چقدر راضی هستم؛ چون با کم‌رنگ شدن حضور بابا هرگز نمی‌توانستم به این خوبی از پس اداره‌ی کارخانه بر بیایم. - اتفاقا واسه همون به بابا جریان رو گفتم، چون از طرف اونا تصمیمات من در مورد شرایط کارخونه مورد تاییده و هر چند عمه هم هدفش پیشرفت و اداره‌ی بدون مشکل کارخونه‌ست و هیچ مشکلی با سمت‌های تو توش نداره خیالت راحت! سرمای نیمه‌شب لرز به جانم انداخت به سمت داخل خانه قدم برداشتم و او را نیز با خود کشاندم. - در ضمن آقای خونه شمایی باید کار من سبک‌تر باشه، واسه کارای کارخونه بهتره دستت آزادتر باشه تا معاون تنبل کارخونه هم وقت آزاد بیشتری داشته باشه. با وارد شدنمان به داخل اتاق خواب در تراس را بست، ولی هم‌چنان فاصله‌اش را با من زیاد نکرد. - باشه عجله نکن! رفتیم خونه ویلایی در موردش باهاشون مشورت می‌کنیم تا اونا هم کاملا از زیر و بم علت تصمیمت مطلع بشن. او را به سمت تخت هدایت کرده و هر دو کنار هم دراز کشیدیم‌. - امروز دکتر مطیع به گوشیت زنگ زد واسه بازدید رفته بودی داخل بخش مونتاژ با خودت نبرده بودی. سرش به سمتم چرخیده در تاریکی و روشنی اتاق نگاهم را شکار کرد. چشم در چشمش به همان آرامی ادامه دادم. - من جوابش رو دادم گفت دیروز باهاش وقت مشاوره داشتی ولی نرفتی! سعی کرد هم‌چنان خونسرد پاسخ مرا دهد. - ملودی هیچ دکتری نمی‌تونه به من کمک کنه من باید خودم حالم رو روبه‌ راه کنم. - این دلشوره‌های یهویی که میفته به جونت و منقلبت می‌کنه من رو نگران می‌کنه پوریا! بالاخره هر مشکلی چاره داره و باید درمان شی! ابرو در هم کشیده اخم کرد. در این مدت به خودم ثابت شده که هر بار با این اخم‌هایش چهار ستون تنم لرزیده و کسی تا به حال با این جدیت مرا از اخم‌هایش نترسانده بود. - یعنی تو راضی میشی مثل دیوونه‌ها مشت- مشت قرص ببندن به خیکم و ده تا عوارض دیگه بیفته به جونم! چرا نمی‌پذیرفت که تنها حفظ سلامتی‌اش برای من از هر چیزی مهم‌تر است. با التماس لب بغض‌آلودم را باز کردم. - تو که حالت رو نمی‌بینی اون موقع‌ها؟ من شاهدشم و بند دلم پاره میشه واست. ازشنیدن لحنم کوتاه آمده اخم‌هایش را گشود و با خاموش کردن آباژور کنار پاتختی اتاق را به تاریکی محض کشانید. - از عوارض همون کمای کوفتیه! بی‌خود نگران نباش این مشکلم رفته- رفته خوب میشه. وقتی با فرد مورد نظرت زیر یک سقف زندگی می‌کنی، تازه متوجه‌ی خیلی از اخلاقیات نهفته در وجودش می‌شوی. بر عکس چیزی که در دوران نامزدی فکر می‌کردم این اخلاق‌های متولد خرداد ماهی‌ها نبود که گریبان‌گیرش بود؛ بلکه مشکلش ریشه‌ی روحی و روانی داشت. به خودم قبولانده بودم که آدم مودی و چند شخصیتی‌ست ولی اصلا این‌گونه خود را نشان نداد اتفاقا اگر این اضطراب بی‌موقع که همراه با وسواس شدید به جانش می‌نشست و مخصوصا نزدیک به غروب آفتاب بیشتر خود را نشان می‌داد درمان می‌شد شخصیتی کاملا پایدار و به شدت خلاق و مسئولیت‌پذیر داشت که خیال آدم را در زندگی کنارش راحت می‌کرد. بارها در طول روز به مادرش زنگ می‌زد و حداقل یک‌بار هم شده به ملاقاتش می‌رفت. در برابر او به شدت وسواس‌ گونه حساسیت داشت که من بارها از او خواستم در ساختمان مسکونی خودمان برای مادرش هم واحدی در نظر بگیریم که با بودنش در نزدیکی‌مان این حجم دلهره و تشویشش کاسته شود؛ اما نمی‌پذیرفت و خود مادرش را بهانه می‌کرد که زندگی در آن ساختمان قدیمی را به این خانه‌های آپارتمانی ترجیح می‌دهد و مخالف تغییر روند زندگی‌اش است. خلاصه با وجودی که مشکل خاصی بینمان دیده نمی‌شد ولی ته دل من به طور نامحسوسی احساس عدم امنیت از این بی‌مشکلی را داشت و هنوز هم بعضی اوقات از طرز رفتار و نگاهش دچار سردرگمی می‌شدم. با وجودی‌ که در زندگی زناشویی‌مان آدمی پرحرارت و بامحبت نشان می‌داد ولی من هم‌چنان آن عشقی که باید از جانبش دریافت می‌شد را حس نمی‌کردم. چیزی این وسط کم بود! @saba @Nihan .F
  22. #پارت هفتاد و دو اما تو چون ساقه‌های نورسیده‌ی یک درخت در تن و شاخسار من پیچیدی و مرا سبز کردی، تو با نور وجودی خویش ظلمت تاریک احساس مرا روشنی بخشیدی و گرما را به جانم هدیه کردی، تو در اوج بی‌انگیزگی و نااُمیدی روانم چون شعله‌ای کوچک کورسوی امید را به من نوید دادی و با قدرت بر ته قلبم نشاندی که هنوز برای رجوع دوباره‌ات باید چشم انتظار و روشن باقی بمانم.
  23. #پارت هفتاد و یک داستان آخرین غم، می‌تواند آخرین غم عشق باشد. تنها چیزی که برای توشه‌ی سفر باقی می‌ماند، عشق است؛ عشقی که دریغ شده از قلب در ظلمت تن، آن را که حذف کنی، دیگر چیزی باقی نمی‌ماند. تمام عمر به دنبال باخت و برنده شدن، تلاشی بیهوده است در جنگ زندگی، تنها یک چیز با ارزش می‌ماند، عشق و آغوشی که مخفی مانده در ظلمت شب.
  24. #پارت هفتاد و من این روزها دلم جور دیگریست؛ گاهی میان آب‌ها غوطه‌ور، و گاهی میان هاونگ مادر له- له گاهی پُر از هیجان و پُرتپش و گاهی بدون ت‍َپش و بی‌صدا، من بین برزخ خوشحالی و غم، در میان بهشت آینده و جهنم اکنون میان برکه‌ای از امید، شناورم هم خسته‌ام و هم امیدوار، کنار پنجره، بیشتر به افق خیره هستم. کاش این انتظار تنهایی به‌سر آید من میان بُرزخم و منتظر نجات.
  25. #پارت شصت و نه شادی و لبخند می‌تونه فیک باشه، ساختگی باشه، آدم پشت نقاب خنده، خودش رو مخفی کنه؛ اما اشک و غم از ته دل آدم میاد، پس هر کسی نباید غم دلت رو بفهمه که برات داستان‌سازی کنه، قضاوتت کنه و بدتر زخمی بشه روی غمت! آدم امن می‌خواد که کیسه‌ای برای اشک‌های غمگینت بدوزه و از بقیه قایمش کنه.
×
×
  • اضافه کردن...