-
تعداد ارسال ها
509 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
26
تمامی مطالب نوشته شده توسط Shahrokh
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و یازده - آخ پام درد گرفت! روی سکوی سالن نشسته و مچ پایم را به زحمت از زیر دامن توردار در آورده مشت مال دادم. پوریا در آن شلوغی و سروصدا و تاریکی و روشنی سالن به دلیل رقص نور متوجهی نبودم در کنارش شده و خود را به من نزدیک کرد. جوانان با چه شور و حالی آن وسط به شادی و پایکوبی پرداخته و از این دنیا جدا بودند. به سمتم کمرش را خم و در گوشم صدایش را بلند کرد. - گفتم پاشنههای این کفش خیلی بلنده اذیت میشی! به چشمانش خصمانه نگاه کرده با گرفتن کراواتش از برخاستن دوباره ممانعت به عمل آوردم. - تقصیر توئه که یک متر و نود قد داری من بدبخت کوتوله مجبور شدم با این بیصاحبا جبران کوتاهیم رو کنم! با کمکش از روی سکو بلند شدم. خدایی با پوشیدن این کفشهای بیست سانتی، تفاوت قدی را به حداقل رسانده و باید تا پایان مراسم عروسی تحمل میکردم. روی صورتم لب زد. - عوضش خوشگلی تو رو هیچکی نداره! خوب بود که آرایش صورتم را پسندیده و در کل مراسم این را بارها ابراز کرد اصلا اینکه همسرت با دیدن چهرهات هیجانزده شود، برای یک خانم از نان شب هم واجبتر است. با پایان گرفتن آهنگ شاد چراغهای سالن نیز روشن شده و دختر و پسرهای وسط سالن با زدن دست و سوت سر جایشان برگشتند. دیجی از آهنگ مخصوص عروس و داماد پرده برداری کرده و آه من بدبخت را در آورد که باید در حضور این همه چشم در وسط سالن با پاهایی دردناک داماد را همراهی کنم. کاش میشد به گونهای از شر این کفشها خلاص میشدم. با شروع آهنگ پوریا مرا به وسط سالن کشاند و با ریزش گلوله برفهای تزیینی و دود سفید هیجان بالا گرفت. گلولههای برفی در این فصل تابستان تناقض جالبی با آب و هوای بیرون داشت ولی هوای مطبوع سالن و تشویق حضار مرا برای ادامه انگیزهای تازه داد، مخصوصا که داماد با نگاه خاصش که متلاطم از انواع احساسات بود که چند تایی هم از نظر من همچنان ناشناخته بود مرا به دور خودش میچرخاند. با پایان این ملودی آهنگ بعدی برای کل زوجهای سالن نواخته شد و من آرش و الهام را نیز در کنار هم با فاصله از خودمان دیدم؛ ولی همانند تمامی ساعات جشن حضور حسن محو و کم بود. چشمانم که به دور سالن چرخید به روی معراج افتاد که کنار ستون بزرگ سالن تکیه داده و با ذوق مرا مینگریست. استپ کردم و پوریا نیز همراه با من ایستاد. - برم پیش داییم؟! در گوشش این را گفتم و او هم با لبخند سرش را تکان داد. از گوشهی دامنم گرفته. به سمت معراج رفتم و درست مقابلش ایستادم. نگاه تحسینگرش با انرژی بیشتر روی صورتم چرخید. به سمتش نزدیکتر شده و در گوشش پچ زدم. - استاد افتخار نمیدی من رو همراهی کنی؟! تا صورتم را کمی فاصله دادم چشم غرهاش را زد که امشب هم بینصیب نمانم؛ ولی من با بغض خندیدم و با دیدن حال دگرگونم به سمتم فاصله را به صفر رسانید. در همان گوشهی سالن به آرامی مرا تکان داد. با چشمانی پر شده خیره به چشمان غمگینش شدم و با جویدن پوست داخل دهانم خود را برای فرونپاشی کنترل کردم. سرش به سمت گوشم پایین آمد. - بغض نکن جون دلم! کاش امر نمیکرد چون بدتر شد و من با هق سرم را مخفی کردم. با آهی تلخ دستش را روی موهای شنیون شدهام گذاشت، آنقدر بلند شده بود که آرایشگر توانست آن را با مدل به بالا ببندد. همین آرایش متفاوت موهایم چشمان روزبه را نیز برق انداخت و بارها در طول مراسم این مورد را ابراز کرد. صدایش مثل یک ملودی آرام در گوشهایم پخش شد، مثل لالایی مادرانه دلنشین بود و میتوانست به راحتی تن خستهی مرا به خوابی بیدغدغه بکشاند. - میدونی که چقدر دوست دارم ملودی! پس خوشبخت شو! جای منم خوشبخت شو! دیگر کنترل اشکها از دستم خارج شد سر بلند کردم. - اینجوری نگو معراج! ایستاد و رد اشک روی گونهام را با انگشتانش پاک کرد، با چشمانی مقتدر صدای محکمش را به گوشم رساند. - آخرین باری باشه که گریه کردی! اگه بعد از این گریه کردی فقط از سر ذوق باشه خب؟! چه میتوانستم بگویم جز اینکه با تایید حرفش خیالش را از بابتمان راحت کنم. - مژگان فهمید امشب عروسیته خیلی گریه کرد ازم خواهش کرد بهت بگم چقدر بابت ازدواجت خوشحاله، خیلی دوست داشت میتونست تصویری باهات صحبت کنه! لجم گرفت ابروهایم را درهم کشیدم. - اون واسم هیچ جایگاهی نداره، اصلا دلم نمیخواد صداش رو هم بشنوم! لحنم به شدت توهینآمیز بود ولی دست خودم نبود، گمان نکنم هیچگاه قلبم با خواهر او صاف شود. ناراحت شد ولی کوتاه آمد و با بستن آرام چشمانش به من هم آرامش داد. با کلامی به شدت دلنشین در گوشم زمزمه کرد. - ولی همیشه قلب داییت میمونی ملودی! خوب است که او را داشتم و او هم از ماندن درکنارم حرف میزد. معراج وزنهی سنگین زندگی من بود که اگر نباشد و پشت من خالی میماند. او را برای یک عمر زندگیام میخواستم تا هر جا کم آورده به بنبست خوردم و با پرواز به سویش از غصههایم بکاهم. واقعا هم درد و هم درمان من بود! - حسن چرا نیستی؟! بعد از خوشوبش با دوستان عمه بهی هنگام عبور از گوشهی سالن به سمت جایگاه او را کنار ستون خفت کردم. دکمههای پیراهن سفیدش را تا نزدیکی سینهاش باز کرده و کراوات سورمهایش را بهصورت شل بسته بود. نمیدانم سر کت بینوایش چه آورده بود که فقط همان اول مجلس در تنش دیدم. بدون جواب به سوال من غرزنان پرسید. - شام رو کی میدن بابا؟ روده کوچیکه بزرگه رو خورد! از کراوات آویزانش گرفته سرش را به سمتم خم کردم و در چشمان قرمز خمارش خیره شدم. - باز تو چی کوفت کردی؟! نزدیکی صورتم با دقت بیشتری به آرایش نشانده شده به رویم نگاه کرد. - هر چی هم خورده باشم اونقدری حواسم جمعه که بفهمم سیاه سوخته امشب خوشگل شده! بالاخره او هم لبانش به تعریف از من گشوده شد. کل مراسم منتظر بودم که این قفل دهانش باز شده و زیبایی عروس را تحسین کند. - اون که معلوم بود، ولی ماشالله بعدش یادت نره! با لودگی دهان کج کرد. - ماشالاه چشم نخوری ایشالاه! هر- هر خندید که باعث نگاه چپ- چپ من به رویش شد. کراوات را رها کرده کمی فاصله گرفتم. - یادم میمونه عروسیم نرقصیدیا عروسیت جبران میکنم! دست به سینه شده و چشم به دور سالن چرخاند. - هنوز هیچی نشده دوماد رو فراری دادی؟! - به همین خیال باش رفته پیش دوستای دانشگاش. من هم مثل خودش دست به سینه شده لجوجانه ادامه دادم. - انگار گشنگی زیاد بهت فشار آورده داری چرت میگی! سرش را سمتم خم کرد و با منظور لب زد. - خیلی! از افکار پلید و منظور مورددار پشتش کاملا آگاه بودم که به سمت نزدیکترین میز سمتمان خم شده، موزی از روی آن برداشتم و به دهانش نزدیک کردم. - پس فعلا این رو بخور تا شام بیارن! موز را که جلوی صورتش دید خندهاش گرفت و با یک حرکت از دستم قاپید. - حیف موز دوست ندارم. به اطرافش مجدد نگاه چرخاند، موسیقی آرامی در حال پخش بود و مهمانها به آرامی در جایگاهشان با هم اختلاط میکردند. مسئولین پذیرایی در حال اتمام میز تشریفات و چیدمان غذاها برای صرف شام عروسی بودند. دختر جوانی که یکی از همین کارکنان بخش پذیرایی تالار بود، بعد از گذاشتن ظروف دسر در حال گذشتن از کنار ما بود که با سد راه قرار گرفتن حسن از حرکت باز ماند و با تعجب به چهرهی شیطان او خیره شد. - خانوم خوشگله اسمتون چیه؟! وای دوباره عوضی بازیهایش را شروع کرد. در جایم جابهجا شده و دست روی چانه گذاشتم تا به لبانم اجازهی پیشروی ندهم. - مهشید! طفلک چه مظلوم اسمش را به زبان آورد. بیشتر به صورت معصومش خیره شد و با بدجنسی گفت: - زودتر بساط شام رو آماده کن دیگه مهشید جون اسمت قشنگ خودت قشنگ حیفه این وسط چشم گشنه به روت بیفته! صورت دخترک از شرم سرخ شد و من با حرص به بازویش کوبیدم. - حیا کن پسر اذیتش نکن! نیمرخ جذابش را به سمتم کامل چرخاند و در حالیکه بازویش را میمالید نق زد. - خوب نیست عروس این همه وحشی باشه؟! چشم غره به چشمانش رفتم. - ولش کن بذار بره! حسن دوباره به سمت دختر صورت چرخاند و به چهرهی خجالتزدهاش خیره شد. - کاریش ندارم که میخواستم بهش موز بدم! بعد سرش را تکان داد و با شیطنت گفت: - موز دوست داری مهشیدجون؟! دخترک بیچاره برای اینکه از دستش خلاص شود سریع و محکم سر تکان داد. - بله خیلی! حسن خندید و موز را به سمت صورتش پایین آورد:. - موز هم شما رو خیلی دوست داره! دختر موز را از دستش گرفت و از کنارش گذشت هنوز فاصلهاش زیاد نشده بود که به سمتمان برگشت و بلند گفت: - ولی شما رو دوست نداره! قاه- قاه خندیدم وقتی چهرهی پوکر حسن به دختر را دیدم. او هم به من لبخندی زد و از ما دورتر شد. من همچنان میخندیدم که آرش و الهام هم قدم با یکدیگر به سمتمان آمدند. - باز چی شده قیافهی حسن این شکلیه و تو هم در حال غش رفتن؟! به آرش نگاه کردم و با همان تهمانده از خنده گفتم: - یه دختر فسقلی از پس این جونور براومد بالاخره خیلی حال کردم. حرص حسن زیادی در آمد که پررویی کرد. - هنوز اصلی کاریشون مونده ولی! خب مرا کامل خفه کرد و چهرهی الهام هم از خجالت و فشار خنده سرخ شد. خدا را شکر که پوریا نبود و آرش بود که محکم به پشتش کوبیده توبیخش کند. - خجالت بکش عوضی! ولی با پق خندهای که حسن زد و باز این ویروس خندهاش به همگان سرایت کرد و هر چهار نفر به قهقهه افتادیم. با پوشیدن کفشهای پاشنه بلند تفاوت قدیمان بیشتر شده بود. من با دلتنگی زود هنگامی که به جانم نشسته بود، سرم را پایین گرفته و نگاهش میکردم و او با سری بالا گرفته با چشمانی متلاطم به چشمان آمادهی بارشم مینگریست. - روزبه به این طرز نگاهت ادامه بدی چشمای من رو هم گریون میکنی! تک نگاهی به پوریا که کنارم مقابل در خروجی ایستاده و با سکوت به تهریشش دست میکشید، انداخت و با صدای گرفته از بغض گفت: - خیلی از آبجی ما مراقبت کن این نور چشم همهست. سد مقاومتی من شکسته شده، قطره اشکی از گوشهی چشمم پایین چکید و باعث شد با نگاهی قدردان خیرهاش بمانم. پوریا لبخند غمناکی زد ولی با لحنی محکم پاسخش را داد. - مطمئن باش نور چشم منم هست! مثل چشمام میبینمش! به سمت نیم رخ پوریا کامل رخ گرداندم و لبخندی ملایم لبهایم را زینت داد. در ساعات پایانی شب زیر نگاههای خیس خانوادهام با بوسیدن دستان پر محبت باباجون برای شروع یک زندگی تازه به خانهی بخت رفتم. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و ده - تو رو خدا میبینید دنیا برعکس شده یکی هم باید به سیاه سوخته تقلب برسونه! با الهام و آرش از در سالن ورودی دانشگاه خارج شده و گرمای اوایل تیر ماه به صورتمان سیلی زد. ساعت از دوازده ظهر گذشته و تقریبا دو ساعت تمام در جلسهی آزمون نشسته بودیم، آنقدر کوییز تغذیه سخت گرفته شده بود که مجبور شدیم تا پایان تایم آزمون در جلسه حضور داشته تا شاید با کمک امدادهای الهی از پس پاس کردنش بر بیاییم. خدا را شکر که همگی در یک کلاس برای امتحان جمع بودیم و من با هم فکری با الهام توانستم از افتادن نجات پیدا کنم و حسن که شانس اینبارش از ما کلی با فاصله نشسته بود، فقط از دور شاهد این هم فکری بوده و چیز مناسبی عایدش نشد. او که زودتر از ما از در خارج شد و با چهرهای شاکی کنار در مقابل فضای سبز محوطه ایستاده با حرص مرا زیر نظر گرفت. - اولا ادبت بیشتر بود موقع خروج یه تعارف به خانما میزدی حسن! از متلک من کفری شده و بدون جواب به این حرفم کنایهی دیگری زد. - معلومه دیگه کل حواسش گرم نامزد بازیشه دیگه وقت درس خوندن نداره که! با کلافگی چشم چرخاندم الهام زیر- زیرکی میخندید ولی آرش با تفکر لبهایش را به چنگ گرفته میفشرد و به طرز دقیقی روی حسن زوم کرده بود. - اوف! خدایی خیلی سخت بود ولی فکر کنم از سر گذروندیم! الهام با همان خندهی روی لبش این حرف را زد و آرش با همان ژست مذکور کمی سرش را تکان داد. من با همان لحن مسخرهآمیز رو به حسن کردم. - حسن غمت نباشه استاد مولوی هوات رو داره! استاد مولوی واحد تغذیه را این ترم با ما گذراند و مثل خود حسن شخصیت طنازی داشت و در کلاسهایش با وجود حسن بسیار خوش میگذشت فقط این آزمون آخری تمام آن خوشیها را یک جا از دماغمان در آورد! هنوز هم با نگاهی شاکی بدون ردی از شوخی به من چپ- چپ نگاه میکرد که الهام با نگاه به پشت سر من با ملایمت لب زد. - ملودی پوریا اومده دنبالت؟! سر آرش هم به همان سمت چرخید ولی من به عکسالعمل حسن چشم دوختم که بیتفاوت از شنیدن این خبر همچنان روی من قفل بود. صدای سلام بلند بالای پوریا از پشت سرم شنیده شد و به سمتش کامل بدن چرخاندم و باعث قطع اتصال نگاه حسن شدم. - سلام خبر نداده بودی؟! تیشرت سفید سادهاش دقیقا مانند یکی از تیشرتهای روزبه بود و با یادآوریاش لبخندم پهنتر شد. - خواستم غافلگیرت کنم دیگه! به رویم با لبی کج شده چشمک زد. با پسرها دست داد ولی با آرش بیشتر حال و احوال کرد. - خوبه نگفتی مچت رو بگیرم! سر هر چهار نفرمان با بهت به سمت حسن چرخید و با قلدری دستش را در شلوار جینش کرده ما را مینگریست. - ملودی چیزی واسه مچگیری نداره شما که باید توی این سالای رفاقت بیشتر از من واقف باشی بهش! لحن پوریا کاملا خصمانه شد و هنوز به چرت و پرتها و شوخیهای حسن عادت نکرده و شاید دلش نمیخواست آنها را شوخی در نظر بگیرد. صدای بلند بر منکرش لعنت آرش انگار باعث از بین رفتن لحظهای این خفقان شد. دیگر ماندن بیشتر را جایز ندانستم و با خداحافظی با بچهها همراه با پوریا به سمت پارکینگ دانشگاه رفتیم. - زیادی دیگه داره پرروبازی در میاره دفعهی بعدی اینقدر خونسرد جوابش رو نمیدم! پلک بسته پوف کشیدم و همانطور قدمزنان بدون نگاه به رویش جواب دادم. - واقعا منظوری نداره تو به دل نگیر! به ضرب ایستاد مرا هم به توقف کامل وا داشت و به سمت خود کامل گرداند. - چون واسه تو مهمه کاریش ندارم و گرنه خوشم نمیاد دائم مثل کنه چسبیده بهت! این حد از حساسیت را از او انتظار نداشتم. معراج همان زمان دوستیمان هم کاملا ارتباط من و حسن را پذیرفته بود، شاید چون شاگردش بود و به اخلاقیاتش آگاهی داشت و باید به پوریا حق میدادم. نگاه خاصش رویم قفل شده بود که با چشم گرداندن به محوطه از زیر بار شماتت چشمانش در حال فرار بودم. - ما فقط توی دانشگاهه که کنار همیم که اونم بعد اتمام دانشگاه به حداقل میرسه، ولی دوست داشتم رابطهی بهتری باهاش داشتی! - از ارتباط با الهام و آرش بیرون اینجا هم مشکلی نمیبینم، ولی با ایشون که خودش مسئله داره. نگذاشتم با بیعدالتی در برابر حسن به سخنانش ادامه دهد آن را قطع کرده و به چشمانش خیره شدم. - نگفتی سوپرایزت چی هست؟! انگار جواب داد که گرفتگی صورتش باز شده، لبخند به لبانش باز گشت و با هدایت من به سمت ماشین گفت: - سوپرایز رو که نباید گفت باید با چشم خودت ببینیش! داخل یک شهرک باصفا شده و بعد طی مسافتی که چشمان من به محوطهی گل کاری شده و پر درخت آنجا با شعف چرخ میخورد، نزدیک به یک مجتمع بزرگ ماشین را متوقف کرد. بعد از پارک کامل ماشین در را باز کرده و خارج شدم و به نمای گرانیتی ساختمان که زیر نور آفتاب تابستانی داغ میدرخشید خیره ماندم. به سمتم نزدیک شد و مرا با خود به داخل مجتمع کشاند. وارد یک لابی بزرگ و بسیار تمیز شدیم که کف سرامیکی آن از تمیزی و نو بودن برق میزد. از کنار جایگاه نگهبانی که گذشتیم ک پوریا برای مرد جوان پشت استیشن سر تکان داد و او هم با خوشرویی سلام کرد. تا به سمت آسانسور مرا نزدیک کرد، ایستادم و او را به طبع برای توقف کردن وا داشتم. - اینجا کجاست پوریا؟! دکمهی آسانسور را فشار داده با باز شدن دربش مرا داخلش کشاند و طبقهی هشت را فشار داد. - همش مال شماست خانم! در فاصلهی کوتاه با من ایستاده و با نگاه خاصش کل صورتم را نوازش داد. با باز شدن در آسانسور چشم از چشمان حیرانم گرفته و با هم از آن خارج شدیم. مجتمعی پانزده طبقه بود و در هر طبقه هم چهار واحد وجود داشت. کنار در بزرگ قهوهای رنگی که ضد سرقت بود و پلاک رویش واحد سی را نشان میداد توقف کرده و در آن را با کلید باز کرد. من هنوز باور نداشتم که پوریا بتواند همچین خانهای را برایمان فراهم کند و با دیدن صورت متعجب من با خالی کردن نفسش پلکی زده ک آستین لباسم را کشید و مرا وارد ساختمان کرد. با بستن در بدنم به سمت ورودی آپارتمان چرخید و یک سالن دلباز بسیار بزرگ با پنجرههایی قدی که نور زیادی را به داخل هدایت میکرد جلوی چشمانم آشکار شد. خانهای نوساز و با نمایی از کاغذ دیواریهای طرحدار که برای یک عروس و داماد بسیار برازنده به نظر میرسید. بعد از چرخی که دور سالن زدم به سمتش چرخیدم و دستش را روی اپن آشپزخانه گذاشته با شعف مرا نگاه میکرد. - اجارهش کردی دیگه نه؟! یک ابرویش را به حال اخم درهم کرده لبش را به حالت پوزخند کج کرد. - قراره سند شش دانگش به نام خانم آذرفر بخوره! اجاره چه حرفیه؟! با دودلی فاصلهام را با او به حداقل رسانده و از بازوی آویزانش گرفتم. - پولش زیاد میشه چرا اینکار رو کردی توی این وضعیت؟! با آرامش پلک زده دستش به سمت سرم دراز شد. مقنعه را از سرم در آورد و روی اپن گذاشت و لحنش را به شوخی تغییر داد. - از این خونه بهتر لیاقت توئه عمارت پادشاهی باید! چشمانم درون چشمانش که خیرهی موهایم بود به جستجو پرداخت. با دیدن چشمان سوالیام لبخند زد. - پدرت هم کمک کرد، ولی بعدا که وضعم خوب شد از خجالتش در میام. اصلا تعجب نکردم حتی فکر میکردم کل هزینهی آپارتمان را به عنوان جهیزیه پرداخت کند. - خب حتما به عنوان هدیه اینکار رو کرده اگه بهش برگردونی ناراحت میشه! بدون عکسالعملی برای این سخنم سوال دیگری پرسید. - کی برای سند زدن وقت داری؟! از این فاصلهی اندک ضربان تند قلبش را احساس میکردم قلب خود من هم بالای هزار میزد. - سه دانگ- سه دانگ رو قبول میکنم! تموم زندگیمون باید اینجوری پیش بره مساوی و در موازات هم! لبخندش عمیقتر شده وچشمان مشتاقش مجدد روی موهای رها شده از چنگال کش درون دستانش نشست. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و نه در جایش جابهجا شده و هیستریک خندید که بیشتر اشک مرا در آورد. - کاش گوش میدادم به حرفش، ولی من خر گفتم نه دیوونه صبر کن! چند وقت دیگه آب از آسیاب میفته منم تلاشم رو بیشتر میکنم و میام خواستگاریت. همین که به هیچکی بله ندی مجبور میشن با ازدواج ما موافقت کنن. طفلی قبول کرد، ولی خبر نداشتیم قراره چه بلایی سرمون بیاد. مبینا یه پسر عمو داشت به اسم کمال که اون هم از بچگی خاطرخواهش بود، ولی چون میدونست اون من رو میخواد پا جلو نمیذاشت تا اینکه از اختلاف بین دو خانواده سر در آوردن، شد خواستگار پر و پا قرصش. شوهر خالم به مبینا فشار میاورد که به خواستگاری کمال جواب مثبت بده، ولی اون همچنان مخالفت میکرد. نفسش را با غم خالی و پاهای بلندش را روی فرش دراز کرد دوباره چشمان ماتش میخ دیوار روبه رویش شد. - عروسی یکی از اقوام دورمون بود که همگی دعوت بودیم. سه سال پیش تقریبا انتهای ترم دانشگام بود و موقع امتحاناتم. مامان و خاله همچنان از هم کدورت داشتن و محل هم نمیدادن. مبینا عروسی نیومده بود نمیدونم شاید شوهر خالم به خاطر حضور ما مانعش شده بود، ولی خودش توی تماسی که باهاش داشتم گفت واسه امتحانش درس میخونه. کمال و داداشاش هم بودن و من تموم سعیم رو کردم که باهاشون برخوردی نداشته باشم که گزک بدم دستشون. مهمونی توی باغ بود و مراسم لرها هم که خیلی باصفا و طولانیه! چیز درستی یادم نمیاد، کل فامیل توی مهمونی جمع بودن توی جمع جوونای فامیل نشسته بودم که پسر داییم یه شربت آلبالو داد دستم و خودش هم داشت میخورد ازش نمیدونم چقدر از شربت رو خوردم که بعد چند دقیقه سرم شروع کرد به گیج خوردن و دیگه چیزی نفهمیدم، تا وقتیکه توی بیمارستان چشم باز کردم و بهم گفتن که یک ماهه توی کما بودم! شوک شده آلبوم از دستم افتاد. به سمتش خودم را روی فرش کشیده و از بازویش گرفتم و چشمان گریانم به روی نگاه سرخ دردمندش قفل شد: - خدای من! میخواستن بکشنت ازشون شکایت کردی؟! تلخندی زد و گوشهی لبش به حالت پوزخند جمع شد دوباره زیر پلکش شروع به پریدن کرد. - بعد به هوش اومدنم دیگه آدم سابق نبودم، تا دو ماه بعدش حافظهام رو از دست داده بودم نمیدونستم کیم و چیکارم؟ مامان بیچارهام خیلی سختی کشید تا من رو دوباره سرپا کنه و تا چند ماه نمیتونستم درست راه برم، تازه بعد دو ماه هم که کم- کم حافظهم برگشت چیزی رو بهم نشون دادن که دعا میکردم کاش بر نمیگشت. با چشمانی نگران دل- دل کردم. - مبینا رو شوهر داده بودن؟! پق خندهی زهردارش وجودم را سوزاند. الان متوجه میشوم که میگویند خندهی تلخ من از گریه غم انگیزتر است یعنی چه؟! همین خندههای پردرد پوریا را میگویند. - شوهر خالم از نبودن من استفاده کرد جواب مثبت به کمال داد و به مبینا فشار آورد که من دیگه به هوش بیا نیستم و باید با کمال ازدواج کنه! نفسم را با درد خالی کرده دست روی صورت خیسم کشیدم. - چقدر براش سخت بوده طفلک! - خیلی سخت بود که نتونست تحملش کنه و شب قبل از مراسم عقدش توی خواب قلبش وایمیسته و تموم! چشمانم چهار تا شد و صدایم برای خودم هم ناآشنا! - چی؟! به همین راحتی فوت کرد؟ لبش را با حرص دست کشید و قطره اشک دیگر را نریخته. از چشمش زدود. - مبینا هم مثل مادرم مشکل قلبی داشت اصلا توی ارثشون هست و فشار زیادی که بهش اومده، باعث ایست قلبیش شده. درست بیست روز بعد به کما رفتن من از دنیا رفت و من بدبخت زنده موندم تا بشینم سر قبر سردش و از اون فقط برام یه سنگ قبر بیصدا موند. عصبی شدم و بازویش را تکان دادم. - چرا ازشون شکایت نکردی؟ چرا به خاطر حالی که واست ساختن نکشوندیشون دادگاه؟! - من تا آدم سابق شدم یک سال از این ماجراها گذشته و داغ همه هم سرد شده بود. تازه نه مدرکی داشتم و نه شاهدی و توی گزارش بیمارستان علت بیهوشی من رو خوردن قرصهای آرامبخش قوی و خودکشی اعلام کرده بودن توی اون جمع بیست نفری از جوونا کسی گردن نمیگرفت، یکیشونم که شربت رو داد دستم پسر دایی خودم بود، البته یه بار ازش پرسیدم که حقیقت چی بوده؟ قسم خورد از اینکه توی اون شربت چی بوده و بیاطلاع بوده و همچین نامردی رو در حق فامیلش نمیکنه. بماند که بعد این ماجراها من و مادرم به کل خانوادهی خالم و داییم رو گذاشتیم کنار، حتی بعد به هوش اومدن من خالم اومد ملاقاتم و خیلی اظهار پشیمونی کرد؛ ولی دیگه چه فایده من رو علیل کردن و یه عمر حسرت عشق رو گذاشتن توی جگرم! - یعنی به همین راحتی بیخیالشون شدی؟! پوریا صاف نشست و پاهایش را جمع کرد، روبه روی من با لحنی مصمم جواب داد. - با ادامه دادن این موضوع فقط خودم و مادرم رو بیشتر اذیت میکردم انتقام گرفتنی که ته نداشت و چیزی برام به دست نمیومد و در ضمن درد خودشون و داغ دخترشون واسشون بس بود. من هم طول کشید تا تونستم سر پا بشم. هنوز هم آثار اون یکماه کما همرامه. من خواب ندارم شبا به زور قرص، خوابم میبره، همین پلکم که میپره و تیک عصبی که پیدا کردم. این آثاری که روی بدنمه جای وسایل پزشکیه که به بدنم وصل بود تا وضع حیاتیم با دستگاه ثابت بمونه و به خاطر حساسیتی که به موادش داشتم به این روز افتاده. ملودی من همیشه از درون در حال سوزش هستم، بارها خودت گفتی چقدر دستات داغه! من حتی توی زمستون هم احساس سرما نمیکنم از بس که حرارت توی بدنم به جوش میاد. من از عشق دردی رو کشیدم و عذابی رو هنوز هم تحمل میکنم که واسه خیلیها طاقت فرساست. دچار افسردگی شدید شدم و از این دکتر به اون دکتر که هیچ کدوم هم فایدهای نداشت ولی چند وقت بعدش به خودم اومدم و گفتم به خاطر دل دردمند مادرم باید از نو خودم رو بسازم. وقتی تو رو توی دانشگاه دیدم مهربونی چهرهات به دلم نشست، گفتم میتونم با این دختر زخمام رو بپوشونم و دوباره زندگی کنم. الان هم که گذشتهم رو دونستی ازت میخوام باورم کنی و کمکم کنی بتونم دوباره طعم عشق و زندگی رو بچشم. چشمان ملتمسش هنوز همان غرور را نیز همراه خود داشت؛ ولی مرا کاملا تحت تاثیر قرار داد. با بغض به نشانهی تایید سر تکان دادم و بعد در کنار حالت چشمان دردمندش ردی از امیدواری را دیدم که باعث شد لبخندی کوچک گوشهی لبش بنشیند. قرار بود من او را سوپرایز کنم ولی با ماجرایی که برایم تعریف کرد خود بیشتر سوپرایز شدم. آن شب برایش تولد گرفتیم و از او خواستم با فوت کردن شمع تولد گذشتهی غمگینش را به همان گذشته بسپارد و مرا برای شروع زندگی جدید و پایان خاطرات بد همراهی کند. پوریا حتی از من هم به مراتب بیشتر از هجران و غم عشق رنج کشیده بود و گمان میکردم، قلب زخم خوردهیمان میتواند برای درمان یکدیگر ما را در کنار هم ثابت قدم نگه دارد. - حال که قلب زخم خوردهی من و تو این چنین ما را بهم گره زده، آرزو دارم گرهاش تا قیامت باز نشود و به جهنم که زخمش هرگز بهبود نیابد! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و هشت هنوز همانطور خشک شده چمباتمه زده بودم که در اتاق به ناگاه باز شد و اندام پوریا کنار درگاهش نمودار شد. صورتش حالتی از هیجان و شعف داشت که انگار از دیدن من در این ساعت روز و بدون اطلاع قبلی شگفتزده شده، ولی با دیدن حالت چشمان و آلبوم درون دستم مات زده به روی دستم خشک ماند. یک لحظه به علت کنجکاوی که انجام داده بودم و احساس پشیمانی به من دست داد و در هر صورت کارم درست نبود؛ ولی به همان چند ثانیه رسید و بعد دلخوری و طلبکاری جایش را پر کرد. نفسش را با ناراحتی خالی کرده و وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست. حرص و حسادت در چشمانم به غلیان در آمده پوست داخل دهانم را به زیر دندان کشیدم. به آرامی به سمت تختش آمده و رویش نشست و آرنجهایش را روی زانوانش گذاشت و با نگاه به من کمر خم کرده دستانش را روی گونههایش قرار داد. - میخواستم بهت بگم، ولی دونستن گذشتهی من برات مورد جالبی نداره! صدایش پر درد بود، از اینکه احتمالا چون من دوران تلخی را گذرانده لحظهای دلم برایش سوخت. - ولی بهتر بود قبل اینکه خودم ببینم بهم میگفتی! - یادمه گفتی گذشتهم واست مهم نیست! کاملتر به سمتش چرخیدم تا به جای نیمرخ جذابش کل صورتش را زیر هجوم چشمانم قرار دهم. آلبوم بسته شده زیر دستم فشرده میشد. - من و تو الان نامزدیم و دیگه نباید چیز مخفی بینمون باشه، همونطور که باوجود سخت بودن از همه چیزم برات گفتم انتظار داشتم تو هم توی این مدت خودت بهم بگی! از جا بلند شد و کنار من روی فرش نشست. تیشرت سورمهای رنگش بر اثر شدت عرق راه سفید انداخته بود. کلا گرمایی بود و بدنش زود به عرق مینشست. با دیدن رد نگاهم به ضرب از تنش بیرون کشید و کنارش پرت کرد. کلافگی در کل وجودش موج میزد. چشمانم بدون اجازه روی بالا تنهاش نشست اندام عضلهایش مرا به تحسین وادار کرد، ولی جاهای تیره شدهی گرد مانندی روی قفسهی سینهاش خودنمایی کرد و باعث شد به سمتش خم شده و ابروهایم از تعجب و بیخبری درهم شد. - اینا جای چیه؟! با انگشت به آن قسمت از بدنش اشاره کردم و سپس چشمانم از تنش به سمت صورت و نگاهش بالا آمد. چشمان متلاطمش کاملا مرا زیرورو کرد و تنها واکنشم کشیدن لب پایینم به داخل دهان بود. - اون دختری که توی عکسا دیدی اسمش مبیناست! البته الان زنده نیست ولی اگه بود شاید گذر من به تو نمیرسید. از بچگی با هم بزرگ شدیم و فقط یک سال ازش بزرگتر بودم. دختر خالم بود ولی از همون بچگی احساس میکردم جون منه! واقعا به خاطرش جون میدادم. اونم من رو دوست داشت و وقتی بزرگتر شدیم و فهمیدیم حس عشق بین دختر و پسر چیه، شدیم عاشق و معشوق هم و توی کل فامیل مادریم تعلق خاطرمون دهن به دهن شد و همه ازش سر در آوردند. توی دبیرستان به خاطر اینکه من ریاضی خوندم اونم وارد این رشته شد. یه جور میخواست ازم عقب نیفته و توی همه چی همراهیم کنه، حتی مثل من مهندسی صنایع رو واسه تحصیل توی دانشگاه انتخاب کرد. آه تلخی که کشید و کمرش را به کمد چسباند چشمان مرا هم پر کرد. منی که کاملا حسش را درک میکردم، حتی شاید حس او فراتر و عمیقتر بود. چشمانش به روی سقف خانه نشست شاید برای کنترل کردن آنها از نباریدن در مقابل دادگاه چشمان من! - اون روز رو خوب یادمه خودم براش دفترچهی دانشگاه رو پر کردم خونهی خالم بودیم چقدر اذیتش کردم، گفتم درس بخونی که چی؟! آخرش باید کهنهی بچه بشوری دیگه! با حرص من رو میزد و میگفت به همین خیال باش خانم مهندس میشم برای بچهام پرستار میگیرم تازهشم الان دیگه بچه رو مایبیبی میکنن! انگار موفق نشد و قطره اشکی از چشمانش سقوط کرده درون ته ریشش گم شد. بغض چمبره بر گلویم زده و اشکهای من نیز فرود آمدند. - دیوونه بودیم! دوتا دیوونه که با هم دیگه خوش بودیم. نمیدونم اولین بار کی واسم خاص شد، ولی اون روزی که توی حیاط خونهی پدر بزرگم داشت موهاش رو شونه میکرد یه چیزی توی من خالی شد. انگار جونم رفت وقتی زیر آفتاب موهای نور خوردهش رو دیدم، کلی دلم براش رفت و توی دلم گفتم مبینا واسه منه! هنوز چهارده سالش نشده بود و منم یه پسر نوجوون پونزده ساله بودم، ولی عشق رو با تموم جونم حس کردم. میرفتم دنبالش در مدرسه و میبردمش توی پارکهای اطراف خونشون با هم قدم میزدیم حرفامون تمومی نداشت انگار! چقدر با یه هندزفری مشترک آهنگای شادمهر رو گوش میدادیم و کیف میکردیم، هر دومون طرفدار شادمهر بودیم و با آهنگای اون بیشتر عاشق هم شدیم. حتی تعداد بچه و اسماشون هم انتخاب کردیم من که همش میگفتم، اولین بچهمون باید دختر باشه و اسمش رو بذاریم ملینا! چشمان سرخش را به سمت دیدگان من پایین آورد. سرش اندکی از کمد فاصله گرفت. - اسم دختر شادمهره میدونستی؟! با بغض خندیدم و سر به تایید تکان دادم. - همه چی به ظاهر خوب بود تا اینکه چند سال بعدش توی تصادف پدر من و پدر مادریم هر دو از دنیا رفتند. راستش پدر من راننده بود و اشتباه اون باعث این حادثه و مرگ هر دوتاشون شد. واسه خاطر مشکلات مالی پدرم با پدربزرگ به زادگاهمون توی شهر درود لرستان میرفتند تا با فروختن زمینی که مال پدر بزرگم بود کمی از بدهیهای پدرم پرداخت بشه. پدر بزرگ بنده خدام با دیدن مشکلات زندگیمون قصد داشت، قبل از فوتش ارث بچههاش رو بده تا کمی از مشکلاتشون حل بشه. از خانوادهی پدری که آبی واسمون گرم نشد و چون پدرم زودتر از پدرش از دنیا رفت همون یه ذره ارثی که بهش تعلق میگرفت نیست و نابود شد. دایی و خالهام پدر من رو مسبب مرگ پدرشون دونستن و این شروع اختلافات بینمون شد. از همه بیشتر دود این اختلافات رفت توی چشم من و مبینا! خالم با مامانم بعد چهلام دعوای بدی کردن و داییم هم طرف خالم رو گرفت و مامان من شد تک و تنها! با دستنوشتهای که داییم از قبل از پدر بزرگم داشت، بیشتر این ارث و میراث رو هم مال خودش کرد و دست ما یه تهمونده ازش موند که فقط یه مقداری از بدهیهای بابام رفع و رجوع شد. خاله و شوهر خاله هم که دیدن ما آس و پاس و توی زندگی خودمون وا موندیم کم- کم شروع کردن به راه دادن خواستگارای موقعیت بهتر برای مبینا! میدونستم مبینا فقط من رو میخواد، ولی توی اون شرایط نمیتونست کاری کنه حتی یکبار که یواشکی هم رو دیدیم گفت بیا با هم فرار کنیم. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و هفت روزها به سرعت میگذشتند آن سال عید نوروز شلوغی داشتم؛ ولی الان که به آن روزها فکر میکنم مورد خاصی که در خاطرم ماندگار باشد چیزی به ذهنم نمیرسد. انگار دنیای من دور تند افتاده بود که با عجله سپری شود و من به این باور برسم که به زودی به خانهی بخت خواهم رفت. رابطهام با پوریا منطقی پیش میرفت، یعنی نه تنها مشکلی بینمان دیده نمیشد بلکه از آن هیجانات اوایل رابطه که پرشور و خاص هم باشد خبری نبود. او به قول خودش با زیاد کردن تایم کارهایش شرایط را برای مراسم عروسیمان فراهم میکرد و هر چه به او تذکر میدادم که من به دنبال تجملات و ریختوپاشهای مراسم ازدواج نیستم نپذیرفته و تک دختر خانوادهی آذرفر بودن را به من گوشزد میکرد. پانزدهم خرداد روز تولدش بود. میشد گفت که این اخلاق دو شخصیتی بودن خرداد ماهیها را داشت و بعضی اوقات بسیار شاداب و سرحال و گاهی بسیار تودار و مرموز نشان میداد. میدانستم آنقدر درگیر کارهایش است که اصلا چنین روزی را به خاطر ندارد، پس دو کلاس آخر دانشگاه را پیچاندم بماند که زیر بار متلک حسن قرار گرفتم که بالاخره من هم به این مرحلهی از زیر کلاس در رفتن رسیدم! از دانشگاه به سمت خانهی مادرش در حومهی شهر رانندگی کردم. این ساعت هنوز به خانه مراجعت نکرده بود و دوست داشتم بعد چند ماه یک دورهمی دونفره داشته و به گونهای او را سوپرایز کنم. روز قبل برایش یک ساعت مچی مارک خریداری و کادوپیچ کرده بودم و به همراه تک شاخهی گل رز از روی صندلی کناریام برداشته از ماشین خارج شدم. یک خانهی دو طبقهی قدیمی با حیاطی کوچک که باغچهای نیز در گوشهی حیاط قرار داشت و پروین خانم با حوصله درونش انواع سبزی و گل کاشته و پرورش میداد. بیشتر از همه از گل سانازی که در آن کاشته و همیشه گلهایش شاداب و رنگین بود لذت میبردم گلی که چهار فصل بود و با هر نوع آب و هوایی سازگاری داشت، دقیقا همین شخصیت را از پروین خانم برداشت میکردم. زن فوق العاده مهربانی بود که با وجود سختیها و مشکلات بسیار در زندگیاش و بیماری که گریبانگیرش شده بود، همیشه خشنود و باچهرهای خوشرو با آدم برخورد میکرد. با وجود قدیمی بودن خانه، من انرژی و محیط باصفایش را دوست داشتم. در طبقهی پایین پروین خانم زندگی میکرد و پوریا طبقهی بالا را برای خود در نظر گرفته بود. پروین خانم نیز از حضور من کلی استقبال کرد و با محبت تمام نشدنیاش مرا به سمت مبلمان پذیرایی هدایت کرد. - چه عجب از این ورا دخترم؟! روی مبل جا گرفته و همراه با کیفم گل و هدیه را در کنارم قرار دادم. - من همیشه شما رو یاد میکنم مامان! لبخند زد و همانطور که به سمت آشپزخانهی کنار سالن میرفت گفت: - از بس عزیزی دختر! برات شربت بیارم دل و جگرت خنک بشه! از پیشنهادش خیلی خوشحال شدم، چون گرمای این فصل نسبت به سالهای قبل کمی بیشتر خودنمایی کرده و حضور در بیرون از خانه اذیت کننده شده بود. بعد از نوشیدن شربت خوشمزهی آلبالو که دستساز خودش بود، روبه او که در مبل مقابلم نشسته بود کردم. - اگه شما هم موافقید پوریا رو یه شوک بدیم از این همه کار و تلاش و گرفتاری یه کم دربیاد. چشمانش را غصه پر کرد و لحنش به شدت غمگین شد. - طفلک پسرم توی این سالا بار زندگی و مشکلات من و بیفکریهای پدرش رو به دوش کشید، خیلی ساله از خودش گذشته و دیگه روز تولد خودشم به یاد نداره و من هم که چند ماهی که پیشش نبودم کلا از این شور و حالا جدا شده! دلم برای غمش گرفت پوریا به من گفته بود که مادرش از قضیهی آگاهی من از زندانی بودنش خبر ندارد و بهتر تست که من هم چیزی به رویش نیاورم. متاسفانه دچار بیماری قلبی پیشرفته بود و همان مسئلهی محبوس بودنش به بیماری نیز دامن زده بود. ناگهان از فکر و خیال در آمده و باذوق گفت: - اما امسال با حضور معجزهآسای تو یه جشن خودمونی براش میگیریم که عوض تموم این سالایی که جشن تولد نداشته رو در بیاره! با همان حال توام با هیجان بلند شد و ایستاد. - گفتی داری میای منم براش کیک تولد پختم! من نیز از جا برخاسته با لبخند گفتم: - خیلی هم عالی! من میرم بالا تا لباسم رو عوض کنم. - برو مادر منم چند تا بادکنک و وسیلهی تزیینی گرفتم تا بیای اینجا رو یه کم فرم جشن بدم! از پلههای داخل راهرو که با فرشی قرمز رنگ پوشیده شده بود به واحد بالایی رفتم. طبقهی بالا کوچکتر از پایین به حالت سوئیت بود و یک اتاق پذیرایی و سرویس بهداشتی داشت. وارد اتاقش شدم و همان لحظه چشمم به عکس قاب شدهی خودم در روز خواستگاری که بالای تختش زده بود افتاد. اتاقش مثل همیشه مرتب بود و پردهی حریر در بالکن که باز مانده بود و با نسیمی اندک تکان میخورد. وسایلم را روی تختش گذاشته و مشغول پوشیدن پیراهن یاسی رنگم شدم. بعد از اتمام کار جلوی آینهی دراور موهایم را شانه زده و همانطور باز رها کردم. به چهرهام لبخند زدم، اینکه به پیشنهاد روزبه دیگر دست به کوتاهی موها نزده و کمی بلندتر شده باعث متفاوت شدن صورتم شده بود. از داخل آینهی دراور چشمم به در نصفه باز ماندهی پاتختی افتاد که چند برگه نیز از لایش به بیرون آویزان شده بود. تجسس در وسایل شخصی مردم را دوست نداشتم؛ ولی آن لحظه نیرویی مرا به سمت پاتختی کوچک کنار تخت کشاند. کنارش روی فرش نشسته و کامل باز کردم. درونش پر از برگههای کاغذ انواع کپی شناسنامه و زیر آن یک آلبوم کوچک بود. روی آلبوم عکس دو قوی سفید که در آغوش هم فرو رفته بودند لبخند به لبانم آورد. آلبوم را برداشته و بازش کردم. عکسهای صفحات اول از دوران مختلف سنی پوریا و چند عکس هم در زمان کودکیاش در کنار پدر و مادرش گرفته شده بود. صفحات بعدی در همان زمان کودکی کنار چند دختر و پسر همسن و سال خودش در خانهای قدیمیتر از این مکان انداخته شده بود. با ورق زدن برگههای آلبوم چشمم به عکس دختری جوان حدود پانزده ساله افتاد که روی تابی در حیاط نشسته و لبخند میزد. صورتی سفید چهره با چشمان و ابروانی مشکی موهای مواج بلند و لبهای صورتی کوچکی داشت و به شدت زیبا و دلنشین میزد؛ اما صفحهی بعدی حس حسادت مرا انگولک کرد وقتی آن دختر کنار پوریای جوان ایستاده و با شعف میخندید. چهرهی پوریا نیز از شادمانی برق میزد، ولی در صفحهی بعد چشمانم روی عکس خشک شد. همان دختر در چند سال بعد با چهرهای جا افتاده در حداقل فاصله کنار پوریا که انگار در یک جنگل سرسبز گرفته شده بود. از صورت هر دو عشق به یکدیگر فوران میکرد و کاملا واضح بود که عاشقانه همدیگر را دوست دارند. پوریا در این عکس تهریش مخصوصش را داشت و نگاهش که از شدت عشق میدرخشید و من هیچگاه در این مدت این نگاه را از او دریافت نکردم. یعنی مانند من یک عشق نافرجام را تجربه کرده است؟! چرا خودش زودتر این مورد را برایم شرح نداد و مثل من صادقانه از گذشته پرده برنداشت؟! کلی حس بد و افکار ناجور در عین واحد به ذهنم هجوم آوردند و طعم دهانم را تلخ کردند. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و شش بعد از احوالپرسی با تکتک افراد حاضر در سالن به سمت من آمد و سلام داد. چشمانم روی سبد گل خاصش و چهره ی جذابش قفل شد. گمان نکنم جز من عروسی در شب خواستگاریاش چنین سبد گلی را از داماد هدیه گرفته باشد. سبد را با لبخند محوی کنار لبش به سمتم نزدیک کرد و به آرامی لب به سخن گفت و تلاشش بر این بود که تنها گوشهای خودم شاهد و ناظرش باشند. - البته که به زیبایی لاوندر اصلی نمیرسه ولی گلی شایستهتر از این برای شما پیدا نکردم. چشمانم از هیجان و شور پر شد و لبانم را برای مخفی نمودن بغضم به هم فشردم. این سبد گل خاص را بسیار دوست میداشتم. از دستانش گرفته و همان لحظه عطر گلهای تازه مشامم را پر کرد. - جوونهای این دوره و زمونه کاراشون آدم رو شگفتزده میکنه، هر چی به پوریا گفتم کی شب خواستگاری این گل رو میبره؟! گفت برای ملودی جان تنها باید این گل رو برد! پروین خانم مادر پوریا با گونههایی سرخ که نشان از خجالت و شرمندگیاش داشت این کلام را به زبان آورد. با تعارف مامانجون همگی روی مبلهای پذیرایی جای گرفتند. پوریا و مادرش روی مبل دونفره درست روبه روی من نشسته و با شعف مرا مینگریستند. سبد را روی میز کنار مبل قرار داده و با صدایی گرفته از هیجان آرام لب زدم. - مرسی خیلی دوستش دارم! تا کنار مامانجون آرام گرفتم و او با چهرهی تپل بشاشش تایید کرد. - چه عطری هم داره تازه پر خاصیته! ملودی میتونه بعد خشک شدنش به عنوان گیاه درمانی مصرف کنه مخصوصا برای اضطراب خیلی خوبه و گیاه آرامشبخشیه! پروین خانم چادرش را روی سر مرتب کرده با همان حس خجالت اولیهاش رو به مامانجون گفت. - خلاصه امیدوارم به بزرگی خودتون ببخشید! متاسفانه پنج سالی هست که پدر پوریا فوت شدن و من هم به خاطر مشکلات خونوادگی با اقوام پدریش قطع رابطه کردیم. از طرف من هم فقط یه برادر و خواهر دارم که اون هم دو سال پیش سر ارث و میراث به مشکل خوردیم و ما امشب تنهایی خدمت رسیدیم. چقدر درک حس شرمندگیاش از این بابت و فشار و ناراحتی که هنگام گفتن این موارد در وجودش مینشست برای منهم دردآور بود. احساس میکردم غرورش زیر بار این سخنان خورد میشود. تک سرفهای غمگین زده و در جایش جابهجا شد. پوریا سر پایین انداخته با انگشت دستش دستهی مبل را میخراشید. غم بیکسی که مادرش بازگو میکرد او را نیز تحت فشار قرار داده بود. - ولی پیش خدا سر بلندم که پسر خوبی تربیت کردم که توی این سالا پشت مادرش رو خالی نکرد که هیچ، توی رفع مشکلات کمک حالشم بود. پس قطعا میتونه واسه خوشبختی گل دختر شما هم هر کاری که ممکنه انجام بده! مامانجون سر تکان داده با لحن مهربانش تایید کرد. - معلومه که از مادر شایستهای چون شما فرزند خوبی هم به بار میاد. انشالله اگه که قسمت هم باشن در کنار هم خوشبختی رو بچشن. دستان مرا که روی شکم گره زده بودم به نرمی و با نگاه پرعطوفتش فشرد و ادامه داد. - ملودی ما هم لیاقت زندگی خوب و پر از خوشبختی رو داره! دلم گرم شد از محبت انسانهای این خانه و با چشمی که به دور سالن چرخاندم، انرژی پرشور و نگرانی همراه با عشق را از تک- تکشان دریافت کردم. بابا صدایش را صاف کرده و رو به پوریا کرد. - تا از مادر پذیرایی میشه یه گپ مردونه داشته باشیم؟! تعجب همراه با دلشوره به جانم نشست، اصولا مرسوم بود که عروس و داماد در چنین شبی در خلوت با هم سخنان پایانی داشته باشند و انگار در مورد من همیشه همه چیز متفاوت بود. بابا از جا بلند شده و روبه مامان گلی کرد. - گلی جان زحمتش رو با کمک ملودی بکشین! چشمان معراج هم با همان بهت روی بابا گره خورده بود، ولی باباجون باخاطری آرام لبخند زد و سرش را به تایید تکان داد. روزبه عوضی هم با دستانش قصد پوشاندن لبها را داشت، ولی من پوزخند شیطانیاش را دیدم. پوریا بدون اضطراب در ظاهر با آرامش از جا بلند شد و بابا را همراهی کرد. وقتی برای کمک به مامان گلی از سالن دور شدم و رفتنشان به سمت اتاق کار بابا را مشاهده کردم. - مامان گلی از قبل برنامهریزی شده بود؟! مامان گلی که با دقت در حال ریختن چای در استکانهای کریستالش بود زیر چشمی مرا پایید. کنار کانتر ایستاده با دلهره لبانم را زیر هجوم دندانهای تیزم قرار داده بودم. - نه مامانجان! بابا چیزی به من نگفته بود، ولی نگران نباش حرفای مردونهست حتما! در دل خدا کنهای گفته و با سینی که مامان گلی در دستانم جای داد وارد پذیرایی شدم. باباجون با رویتم لبخندزنان لب به سخن گشود. - به به! این چای خوردن داره شیرین ببم! معراج هم با محبت تماشایم میکرد و وقتی نوبت به برداشتن او رسید زیر لب و آرام گفت: - حیف که دوماد نیست چایی رو روش خالی کنی! شیطنت میکرد آن هم زمانیکه انتظارش را نداشتم، تا استکان را برداشت و نگاهش به رویم را همچنان حفظ کرد، جواب شیطنتش را چون خودش به آرامی دادم. - میخوای فعلا روی شما بریزم استاد! به رویم با لبخند ریز چشم غره زد خوب میدانست بچه پررو هستم و حتی در این شرایط هم زبان درازم از کار نمیافتد. صحبت بابا با پوریا در نهایت تعجب بیست دقیقه طول کشید، ولی وقتی هر دو از اتاق خارج و وارد پذیرایی شدند چهرهی هر دو از رضایت و خوب بودن مذاکرات خبر داد. بابا بدون حرف اضافهای بعد از نشستنش روی مبل گفت: - با اجازهی آقا جان من نامزدی آقا پوریا رو با ملودی قبول میکنم و مراسم عروسی رو تا پایان امتحانات به تعویق میندازیم. پروین خانم اولین نفری بود که با هیجان همراه با چشمان اشکیاش شروع به دست زدن کرد و با بغض مبارک باشه را به زبان آورد. صدای دست چون اکسیر عطر همهگیر شده، تشویق و تبریک بقیه نیز پشت هم تکرار شد. وقتی انگشتر سادهی نشان نامزدی در دست راستم فرو رفت باورش برایم سخت بود که بدین راحتی پیوند بین من و پوریا شروع طوفانیاش را استارت زده باشد، ولی گاهی آنقدر ساده اتفاق میافتد که به ما بفهماند زندگی بازیهای شگفتانگیزی با خود دارد و همواره باید منتظر معجزه بود. صحبتهای بابا و پوریا لحظهای ذهن کنجکاو مرا رها نکرد و تا حدی که شب خوابم نبرد و مرا به گرفتن تماس با او مجاب کرد، ولی زیربار نرفت و تنها از اتمام حجت پدرانه و قولهای مردانهی بین خودشان پردهگشایی کرد. هر چه بود بابا با دل من راه آمد تا مسیر زندگیام را بدون تنش تغییر دهم. -
#پارت شصت و هشت دخترها فرقی نمیکند چند سالشان باشد، در هر دورهای از زندگیشان به چند تا دوست فابریک نیاز حیاتی دارند، چه آن زمان مدرسه که عاشق ساعتهایی بودند که معلم نمیآمد و میتینگ دخترانهشان رو تشکیل میدادند و برای هم از هر دری حرف میزدند، چه سنهای بالاتر که باز هم بهدنبال چند دوست هستند که بدون قضاوت و بیشیلهوپیله، پیش آنها درد و دل کنند، غر بزنند، گلایه کنند و حرصشان از آدمهای اطرافشان را در کنار دوستان خالی کنند؛ آنوقت است که سبک میشوند، آرامش پیدا میکنند و باز هم عاشق میشوند.
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صدو پنج - لاوندر به نظرت درسته توی اولین جلسهی خواستگاری انگشتر بیارم؟! گوشی را جلوی صورتم گرفته و چشمانم از آینهی دراور به روی پوریا خیره شد. به صورت درازکش روی تختش یک دستش را زیر سرش قرار داده بود. چهرهاش استرس و اضطرابش را فریاد میزد و برعکس من که انگار مسخ شده و بیتفاوت بودم. - چیه نکنه پشیمون شدی؟! با کلافگی چشم بست و باز کرد لحنش نارضایتی از کلامم را به همراه داشت. - چی میگی تو؟ قراره از آذرفریها دختر بگیرم اینقدر الکی نیستا! از آینه فاصله گرفته و روی تخت نشستم چشمان پوریا از داخل لنز گوشیاش حرکاتم را دنبال میکرد. - اگه موضوع تحقیق و این چرت و پرتا باشه مطمئن باش بابای من تا الان انجام داده و احتمالا اونقدر وحشتناک نبوده که به کل اجازهی خواستگاری رو هم نده! مقابل چشمانش لبم را گاز گرفته با ادا چشمک زدم. - راستش رو بگو خلافکاری چیزی نیستی یا زن و بچه نداری؟! با همان استرس لبخند زد که بیشتر به پوزخند شبیه شد. - چرا یه هفت هشت تایی توله دارم! قاه- قاه خندیدم که به رویم با حرص نگاه کرد. دستش را از زیر سر در آورده و موهای روی پیشانیاش را به مشت کشید. - خب پس حله! دختر آذرفریا نوش جونت! ناگهان نیشم بسته شد. - یادت نره که واقعنی من دخترشون نیستم! قبول کن که با کی در اصل ازدواج میکنی! سریع از حالت جدی شدنم کوتاه آمده تایید کنان سر تکان داد. - من فقط میخوام با لاوندر ازدواج کنم اسم و رسمش واسم مهم نیست. خیالم راحت شد و صدایم به نرمی قبلش برگشت. - همینه! منم خود الانت برام مهمه و تحقیقات پدرم هر چی باشه اهمیتی نداره. خودم هم به این حرف کاملا اعتقاد نداشتم، ولی میخواستم خیالش را راحت کنم که همهجوره پشتش هستم. به دلیل اختلافات خانوادگی با کسی از اقوام رفتوآمد نداشتند و همین تنها بودنشان در مجلس خواستگاری برایش آزاردهنده بود، ولی معراج هم تقریبا همین شرایط را داشت و من به او اطمینان دادم که خانوادهی من به این موارد، ارزشی قائل نیستند و مهم شخصیت و انسانیت خودش مد نظرشان است. در پایان مکالمهی تصویریمان استرسش به مقدار زیادی کم شده و آرامش بر چهرهاش نشسته بود. ابروهایش را که بالا میداد و روی پیشانی چند خط مشخص پدیدار میشد. چشمانش موقع ایراد این کلام به طرز مبهمی درخشش داشت. - میدونی سوای علاقهت به رنگ بنفش چرا لاوندر صدات میزنم؟! روی تخت دراز کشیده و گوشی را از بالا درست مقابل چشمانم قرار دادم. - چرا؟! - چون گل لاوندر سوای عطر خاصش نماد آرامش، تعلق خاطر و بخشندگیه و تو برای من فراتر از اینایی! پیراهن و شلوار کتان کرم رنگ با صندلهای سفیدم را پوشیدم. اینبار با رنگ روشن از بختم خواهش میکردم، خود را سفید نشان دهد تا من از این سیاهی روزگارم رهایی پیدا کنم. از شب خواستگاری خوشم نمیآمد، چون بدترین تجربه را از آن داشتم و میخواستم این ساعات آخری هر چه زودتر گذشته و تمام شود. از اتاقم که خارج شده و وارد سالن شدم سر همگی خانواده که روی مبلمان نشسته بودند به جانبم چرخ خورد. بر عکس سری قبل روزبه حضور داشت و با وجود گرمای مطبوع خانه همچنان بافت سفیدش را به تن داشت، از آن دور به رویم لبخند کوچکی زد که همراه با نگرانی بود. در کنار باباجون معراج نشسته و پیراهن نخودی رنگش جدید بود، نگاه او دریایی از شور و دغدغه بود. قاطع میتوانم بگویم در این سالن این طرز نگاه و توجه را کس دیگری نداشت، شاید به خاطر همان خونی که ما را از هم جدا کرد و نسبت واقعی که تنها با او داشتم. با سلام بیجانی که من به لب آوردم، مامانجون با شور و کلام بلندش مرا به سمت خود فرا خواند. - بالام جان بیا پیش خودم بشین! سر تکان داده و زیر نگاه مهربان عمه بهی و مامان گلی که در مبلی کنار هم نشسته بودند به سمت مامان جون رفته و نشستم، تا در کنارش جای گرفتم صورتم را به دست گرفت و بوسید. - انشالله عاقبتت هم سفید باشه دختر! باباجون دستهی عصایش را فشرد و با دیدن نگاهم به رویم لبخند زد لبخندش درد داشت و دل مرا تنگ کرد. - ملودی من و جناب معراج توی تحقیقاتمون در مورد این آقای جاوید به یه موردی خوردیم. نگذاشتم حرف بابا کامل شود و سریع به وسطش پریدم، یک درصد هم نمیخواستم در این لحظه مرا دودل یا پشیمان کنند. - موضوع فقط در مورد تفاوتمون از نظر مال و دارایی نباشه که. بابا هم عمل مرا انجام داده و سخنم را نصفه کاره گذاشت. - نه خیر! مادرشون انگار سابقهی زندان دارن! سپس چشمان مصممش را به نگاه شاکیام دوخت و منتظر جواب بود. بقیهی حضار هم ساکت اظهار نظری نمیکردند، حتی معراج با ابروانی درهم که نشان تفکرات عمیقش را میداد و مرا زیر نظر داشت. - میدونم! به خاطر مشکلات مالی و ورشکسستگی که پدرش داشته و انگار با امضای مادرش چک و سفته دست مردم داده بودن! پوریا کاملا سربسته این موضوع را برایم تعریف کرد انگار میدانست که ممکن هست در تحقیقات به این مورد برسند. متوجه شدم که از این جواب من کل افراد متقاعد نشدند، ولی به همان سکوتشان ادامه دادند. از اینکه من اینگونه در برابر هر حرفی گارد گرفته و طرف پوریا را میگرفتم، ناراضی بودند؛ ولی نمیخواستند در حال حاضر با کلهشقی چون من سر و کله بزنند. با بلند شدن صدای زنگ آرامش ظاهریام پر کشیده و دلشورهی کل عالم به جانم نشست و چشمانم پر از اشک شد. روزبه برای باز کردن در به سمت آیفون رفت و مامانجون که متوجهی تغییر حالاتم شده بود با افسوس و تاسف دستان سردم را به دست گرفت و فشرد و با بغض به رویش لبخند تلخی زدم. برای استقبال کنار در ورودی نرفته و همانطور کنار مامانجون جلوی مبلمان ایستادم. معراج، بابا و مامان گلی خود را به نزدیکی در ورودی رسانده و منتظر مهمانان شدند. با ورود خانم چادری با سیمایی آرام و مهربان آرامش به تنم برگشت. قبلا عکس مادر پوریا را داخل گوشیاش دیده بودم، ولی این متانت ظاهریاش را الان با تمام وجود احساس کردم. وقتی در احوالپرسی نوبت به من رسید و مرا در آغوشش کشید و با استشمام عطر وجودش دلم را محبتی عمیق پر کرد، از آندسته افرادی بود که در برخورد اول انرژی مثبتش روح آدم را فرا گرفته و آرامش به اطرافیانیش تزریق میکرد. بر عکس قامت بالای پوریا او قدی متوسط و اندام لاغری داشت، تنها حالت و رنگ چشمانشان شبیه هم بود و یک پریدگی رنگ مخفی در صورتش نشان از یک بیماری مزمن یا مشکلی در سلامتیاش داشت. پوریا با همان تیپ جشن تولدم وارد شد با سبد گلی پر از لاوندرهای بنفش! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و چهار بمب! به غیر از نوای ملایم موسیقی صدایی شنیده نمیشد. فکر نکنم اینگونه تهاجمی و بدون مقدمه در همان دیدار اول دختری مرد مورد علاقهاش را آنهم در جمعی خانوادگی به نزدیکانش معرفی کرده باشد؟! اگر هم بوده کسی از دختری به نام ملودی چنین انتظاری نداشت. خودم هم چنین جسارتی را از خود به یاد نداشتم؛ اما من دیگر ملودی گذشته نبودم و در این چند ماه به اندازهی چندین سال بزرگ شده و درد کشیده و تغییر کرده بودم. دیگر وارد بیست و چهار سالگی میشدم و آدمی متفاوت از دوران سپری شده از زندگی قبلیام! خبر آنچنان ناگهانی بود که چهرهی همه شوکزده و صدایی از کسی در نمیآمد. مامان گلی که در کنار مامانجون و چند نفری از خانمهای فامیل در مبل کناری باباجون نشسته بودند و از تصمیمم متعجب و چشمانش در یک لحظه پر شد. به بابا چشم دوختم که با حفظ همان استایلش گویی دلخورانه نگاهم میکرد. آنقدر از پرستیژ خانوادهام مطمئن بودم که حداقل در این جمع کسی مخالفت کلامی به زبان نخواهد آورد؛ اما انتظار استقبال از این موضوع را هم نداشتم. باباجون با کمک عصایش بلند شده و کنار بابا ایستاد و سپس دستش را به سمت پوریا دراز کرد. - دوستای ملودی عزیز ما هستن! ورودت رو به خونواده خوشآمد میگم پسرم! حتی خود پوریا هم انتظار چنین برخوردی را نداشت که هنگ کرده باباجون را مینگریست؛ اما لب من به لبخند عریضی گسترده شده و با بازو به بازویش کوبیدم تا واکنشی نشان دهد. با خوردن ضربه چشم مشوشش به سمتم چرخشی کرده و به سمت باباجون چند قدم مانده را طی کرد و محکم دستانش را فشرد. - باعث افتخارمه جناب آذرفر! ممنون! بابا هم به طبع دستش را برای خوشآمدگویی فشرد. حضار شروع به زدن دست و سوت کشیدن کرده بازار تبریکات جدید گرم شد. - روزبه اینجوری نگام نکن! مرا به سمت گوشهی سالن کشانده شاکی تماشایم کرد. - فکر نمیکردم اینقدر نامرد و نالوتی باشی دختر! چشم بر هم زده و کلاه را از سر کندم تا بهتر به چشمانش خیره شوم، کلاهم را روی میز کوچک مقابلم پرتاب کردم. - اگه زودتر بهت میگفتم مزهی سوپرایز رو از دست میدادی خب! با حرص صورتش را نزدیکتر کرد و با نگاهی غضبآلود به چشمانم گفت: - این آقا یهو توی این موقعیت از کجا سبز شد؟ بدون تحقیق و زرتی دوماد خونواده معرفیش کردی! ناگهانی گوشم را پیچاند حس پسر بچههای چموشی را گرفتم که بر اثر خطا گوششان توسط بزرگترها پیچانده میشد. - بیشعور گوشم درد گرفت! دوباره به آن فشار بیشتری آورده مرا به خود کشان-کشان نزدیکتر کرد. - حقته! کشتمت! سرم را به مخالفت با کلامش تکان داده و پوف کشیدم. - من گفتم قصدمون ازدواجه حالا کو تا عروسی و دومادی! دستش را کشید و صاف ایستاد. - ملودی عجله کردی! الان وقتش نبود! حرف معراج را با چشمان نگرانش به نگاهم دوباره تزریق کرد. از دستشان کفری شدم. - واسه همین حرفا زودتر بهت نگفتم! از نظر من الان بهترین وقته! انگار متوجهی ناراحتیام شد که کمی از موضعش عقب نشینی کرد. - بهتر بود قبلش بهشون میگفتی و اینجوری شوکهشون نمیکردی! دقیقا منتظر همین جریان بودم. پوزخند تلخم را بخوبی درک کرد. - اتفاقا خواستم مزهش رو بچشن که وقتی آدم یک هویی از موضوعی سر در میاره چقدر مخش تکون میخوره! - دختر تو هنوز کینه داری؟! لبم را با ادا گاز گرفته و گفتم: - کینهی چی؟ اینا خونوادهی منن! نخواست به بحث ادامه دهد، وقتی شور و حال شکل گرفته در وسط سالن و شادی بچهها را دید، به صورتم لبخند زد و موهایم را با دست آشفته کرد. - پس حداقل این شرارههای آتشینت رو بلند کن تا شب عروسی شاید خواستن مدل بدن به موهات! دلش مثل گنجشک میماند و طاقت دل آزاری مرا نداشت. فاصلهام را با او به حداقل رسانده، زیر گوشش زمزمه کردم. - هر چی بشه یادت نره که داداشی خودمی و خیلی دوست دارم! - لیدی یه کم هم با من جیکتوجیک شو! چشمانم به بالا به حرکت در آمده و در چشمان شیطانی حسن نشست که در فاصلهی کوتاهی با ما در پشت روزبه ایستاده بود. جمع شدن بدن روزبه در کنارم را احساس کردم نمیدانم چرا با حسن حال نمیکرد؟! بدون اینکه به سمت حسن برگردد، سر پایین افکنده و از من فاصله گرفت و از گوشهی سالن خود را به سمتی دیگر کشانید. - این چرا از من خوشش نمیاد؟ حسن چانه در دست به فرار کردن او نگاه میکرد. به سمتش نزدیکتر شده و مقابلش ایستادم. - چون مدام با متلکات غیرتیش میکنی؟ دستش را از بند چانه رها کرده و با حرص در جیبهای شلوارش چپاند. - فعلا که یکی دیگه ملودی خانومشون رو صاحاب شده واسه من در حد کلامیه! حسود نباشی را که به او گفتم باعث خندیدن همزمان هر دویمان شد. - بریم وسط مجلس ما هم یه خودی نشون بدیم شاید بخت ما هم باز شد! - تقصیر خودته دور قلبت برزنت کشیدی و کسی رو توش راه نمیدی! لبخند زنان کمی کمرش را خم کرده و دستش را دراز کرد و راه را نمایشی برایم باز کرد. از ژستش خندهام گرفت و سپس هر دو به سمت وسط سالن قدم برداشتیم و کنار دیگر جوانان مجلس قرار گرفتیم. دقایقی گذشته بود که نزدیک به گوشم نجوا کرد. - این پسره نیومده مالک شده! ببین چه جوری با تخسی من رو میپاد! فکر کرده فعلا تا بله رو نگفتی اول رفیق خودمی! تا صورتش را دور کرد و چشمانش را دیدم به رویش لبخند زدم. - معلومه که اول رفیق توام! با سرتقی ایستاد و چشمانش را چپ کرد. - بذار اونم بیاد کنارت و یه وقت آرزو به دل از اینجا نره! هنوز کامل به سمتش چشم غره نرفته بودم که خود را از جانبم دور کرد و چشمانم روی پوریا که کنار معراج در گوشهای از سالن به حرکاتمان نگاه میکردند افتاد. تا به رویش لبخند زدم سر تکان داد و به سمتم آمد. به رویش لبخند زده و او هم با نگاهی گیرا و جذاب مرا در شادمانی کردن، همراهی کرد. زیر نگاههای دغدغهمند و نگران خانواده چشم بسته و آرزو کردم. با باز کردن چشمانم روی شمعهای روشن کیک تولد فوت کرده و بیست و سه سالگیام را به پایان رساندم. تحولی بزرگ در سال جدید زندگیام به انتظار من نشسته است! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و سه - ملودی! مامانجان دوستات رو به داخل سالن دعوت کن! صدای توبیخی مامان گلی از کنار در آشپزخانه به من اعلام کرد، زیادی آنها را در کنار در ورودی سالن نگه داشتهام. با تعارف من هر سه نفر بعد از خوشوبش و عرض تبریک به مامان گلی وارد سالن شدند. کنار در اتاق عمه بهی که نیمهباز بود، ایستادم. روزبه از اتاق خارج شد و در را بست. استایلش را دوست داشتم پیراهن و شلوار سفید با کراوات نقرهای که به صورت شل بسته بود. - اووه چه دستهگل عروس قشنگی! چه به عروس امشبمون میاد! با وجود دانستن ریاکشنش، نتوانستم خود را از دیدن آن محروم کنم پس زهرم را ریختم. همانطور که گل را به صورتم نزدیک کردم، زیرچشمی روزبه را دید زدم. - حسنجون برام آورده! دوست داره دوماد امشبمون باشه! به آنی اخم کرد و دستی که به سمت گل نزدیک میکرد را کشید و حرصی با کراواتش ور رفت. - لازم نکرده! همون بیداماد بمونیم بهتره! با خنده به اخمهایش چشمک زدم. - گفتم دوست داره، ولی انتخاب عروس چیز دیگهست! اینبار قیافهاش به تعجب تغییر کرد و متفکرانه مرا نگاه کرد؛ اما قبل از اینکه در معرض هجوم کنجکاویهایش قرار بگیرم، به سمت سالن پا به فرار گذاشتم. در سالن دستهگل را روی میز بزرگی که برای هدیهها در نظر گرفته بودیم، قرار دادم که چشمانم به روی باباجون افتاد که در بالای سالن روی مبل نشسته و در حالی که دستهی عصایش را میفشرد و مرا با شعف نگاه میکرد. مطمئن بودم که حواسش از صحبتهای حاج زمانی که از دوستان و اقوام دورمان بود کاملا پرت است. نگاهی دور سالن چرخاندم، به تعداد مهمانها اضافه شده و موزیک ملایمی در حال پخش بود. به آرامی خودم را به مبل باباجون نزدیک کردم. - احوال حاج آقا زمانی؟ مجلس رو منور کردید! صحبت حاج آقا نصفهکاره ماند و با لبخند با من خوشوبش کرد، کمی خودم را به مبل چسبانده به سمت باباجون خم شدم. - پیرمرد درسته که دختر مردم رو اینجوری دید میزنی؟ آمارت رو به مامانجون بدم! باچشمان شیطانم به سمت مامانجون که کنار خانم حاج آقا نشسته و با آن صورت تپلش گل میگفت و میشنید اشاره زدم. روی صورتم خیره شده لبخند زد و حتی نگاهش هم میخندید. سریع گونهام را با دستش کشید درست مثل کودکیام که عاشق لپهای گوشتیام بود و آنها را با لذت میکشید و میبوسید. - خوب میکنم خوشگلیاش رو دید میزنم دختر خودمه! کمی کلاهم را عقب داده و دست روی پلکهایم گذاشتم. - چشات خوشگل میبینه پیرمرد! همانطور که میخندید مردمک چشمانش به سمت ابتدای سالن چرخید و باعث شد سر من هم به آن سمت برگردد. معراج در کنار پدرم ایستاده و دست در دست هم احوالپرسی میکردند. باز همان تیپ معروف کت و شلوار مشکی و پیراهن به شدت سفیدش! کمی موهایش را نسبت به قبل کوتاه کرده و مرتب بالا زده بود. سبد گلی که در دستش بود و با گلهای مریم تزیین شده و خیلی زیبا بود. به سمتش کشیده شدم که با دیدنم چشمانش چرخشی کرده و با محبت به رویم قفل شد. - سلام دایی خوش اومدی! انگار با دایی گفتنم خیال آقا بهروز را راحت کرده باشم، شانهام را با دست فشرده و از کنارمان دور شد. با نگاه رفتنش را پاییدم و بعد دوباره زوم صورت معراج شدم. به سمتم نزدیک شد و با دست آزادش نصفهکاره مرا در آغوشش کشید. - تولدت مبارک عزیزم! دستم روی کتفش قرار گرفت و نگاهم به راهروی ورودی نشست. - ایندفعه خودت رو رسوندی استاد! دستش مقداری روی شانهام جمع شد و از مرضی که میریختم انگار لجش گرفت، ولی تن صدای مهربانش را تغییر نداد. - این دفعه از دستش نمیدادم خانم آذرفر! هر دو خندیدیم و صدای همزمان خندهیمان به گوش هر دو نشست. در ورودی باز و پوریا با دستهگل پر از رزهای بنفش وارد شد، نگاهش از آن فاصله به صورت من افتاد که در آغوش معراج میخندیدم همان جا توقف کرد. او هم با کت و شلوار و کراوات مشکی بسیار به دامادها میخورد. برخورد نگاهمان لرزشی در قلبم انداخت و همان لحظه به خودم گفتم میتوانم دوستش داشته باشم! از کنار معراج فاصله گرفته و به سمتش خود را کشاندم. هنوز هم ته ریش مرتبش را حفظ کرده و در این استایل برازنده شده بود. تا به او رسیدم به رویم لبخند زد. - منت سر تقویم گذاشتی خانم! بهمن به خودش میباله که میزبان قدمهات بوده تولدت مبارک لاوندر! خندیدم و دستم را برای گرفتن گلهای زیبایش دراز کردم که قبل از رسیدن به دسته گل همچنان که خیره به چشمانم بود به روی گلها بوسه زد. دومین لرزش در قلبم را نیز با این حرکت پدید آورد و طوریکه لبخندم دیگر کش نیامد. چشمانش به ابتدای سالن چرخید و احتمالا زیر نگاه معراج قرار گرفت که سریع گل را به دستم داد. تشکر کرده و چرخیدم و با دست راه را برای ورودش باز کردم که چشمان من هم نگاه معراج را شکار کرد که با دقت ما را زیر نظر گرفته بود. در کنار هم گام برداشته خود را به معراج رساندیم. پوریا سلام داده و دست دراز شدهی معراج را فشرد. نگاه معراج بین دسته گلی که محکم گرفته بودم و چشمانم چرخشی کرد و با خوشآمدگویی به پوریا میخ کف سالن شد. دوستان دیگر هم به ما نزدیک شده و با معراج و پوریا خوشوبش کردند، البته حسن تنها به یک دست نصفه و نیمه با پوریا اکتفا کرده و بیشتر با معراج حال و احوال کرد. روبه پوریا کرده و گفتم: - میخوام به باباجونم معرفیت کنم! تکان ریزی به سرش داد و همراه من به سمت بالای سالن گام برداشتیم. زیر چشمی نگاه درهم حسن و معراج را از نظر گذراندم، ولی خود را برای گام مهم زندگیام مصمم نشان دادم. چشمان باباجون و بابا که کنار مبل دست در جیب و متفکر ایستاده بود، به من و پوریا که دوشادوش هم به سمتشان نزدیک میشدیم گره خورد. در چند قدمیشان توقف کردم و پوریا نیز با تک نگاهی به من ایستاد و سر به زیر شد. در دلم رخت میشستند؛ اما خود را خونسرد و عاری از هر گونه استرسی نشان دادم و با نگاهی محکم مقتدر لب باز کردم. - باباجون ایشون پوریا جاوید همکلاسی جدیدم هستن و قصدمون بر اینه که به زودی با هم ازدواج کنیم! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و دو باز هم مراسم تولدم در خانه ویلایی برنامهریزی شد. شب قبل آن در اتاقم روی تخت نشسته بودم که گوشی را برداشته با پوریا تماس تصویری برقرار کردم. - سلام! شب خوش! پوریا هم داخل اتاقش روی تخت درازکش بود دست آزادش زیر سرش بود و گوشی را درست روی صورتش تنظیم کرد. - سلام! گفتم امشب زود میخوابی واسه خاطر مراسم فردا! - اتاقت بهم ریختهست؟! از سوال بیموردم ابروهایش بالا پریده و صاف نشست و به پشتی تختش تکیه داد. - نه چرا اینطور فکر کردی؟! کمی گوشی را از صورتم فاصله داده و همراه با چشمکی به رویش خندیدم. -گفتم اگه بینظمی همین امشب پشیمون بشم از کاری که میخوام فردا شب بکنم! آخه طوری گوشی رو گرفتی که نمای اتاقت معلوم نباشه! خندید و با چرخش گوشی به دور اتاق نشان داد که مرتب است! - البته بگم که مامانم نمیذاره هیچوقت نامرتب باشه! - در هر صورت من چون خودم شلختهام، گفتم دوتا شلخته توی یه مکان نمیگنجن بهتره در موردش بیشتر فکر کنیم! بلندتر خندید و به من و فضای اطرافم دقیقتر نگاه کرد. بلوز و شلوار مخملی بنفش رنگی به تن داشتم که با فضای اتاق هارمونی داشت. - چقدر رنگ بنفش! جالبه! ابرو بالا انداخته باشیطنت پرسیدم. - دوست نداری؟! لبش را تر کرد و دستی به تهریشش کشید. - نه اتفاقا من رو یاد دشت لاوندر میندازه! - لاوندر؟! لبخند زد و دوباره درازکش شد. - همون گیاه اسطوخدوس! بهش لاوندر هم میگن! یه بنفش خوشرنگه مثل تو و اتاقت! خوشم آمد! من هم به پشتی تختم تکیه داده گوشی را به دست چپم فرستادم. - روزبه به اتاقم میگه جهنم بنفش! میگه این همه بنفش دل رو میزنه! جدی به گوشی خیره شد. - نه من دوست دارم! اصلا توی خلوت دو نفرهمون لاوندر صدات میکنم! - پوریا؟! - بله؟! - تصمیمت توی ازدواج با من قطعیه؟ با وجود اینکه گفتی شرایطتت میزون نیست و چیزهایی که در مورد من میدونی؟ دوست ندارم بعدا واقعیت زندگیم رو سرکوفت کنی توی سرم! کمی ابروهایش به حالت اخم در آمد. - چی میگی؟ چه سرکوفتی؟ وقتی علاقه در میون باشه دیگه هیچی اهمیت نداره! من و تو هر دو یه گذشتهای داشتیم که تموم شده و خوبه که بهش احترام میذاریم، مهم آیندهمونه که قراره با هم بسازیمش! خیالم راحت شد! شاید مدت زمان آشناییمون زیاد طولانی نبوده، ولی نمیدانم چرا در این مورد هم قلبم انرژی منفی نمیفرستاد و یک جورهایی با اطمینان میتپید! درست که این حسم برخلاف رابطهی قبلی شکست خوردهام بود و تنها یک دوست داشتن معمولی؛ اما به ادامهی آن خوش بین بودم. دیگر به قلبم اجازهی آن عاشقی بیحد و حصر را نمیدهم و باید به یک دوست داشتن عاقلانه اکتفا کند. - پس فردا شب هر کاری کردم پشتم بمون و حمایتم کن! من میخوام دو نفری در برابر یه عده آدم با نظرات مختلف وایسیم و حرفمون رو به کرسی بنشونیم! - میترسی که با من مخالفت کنن؟ - موضوع تو نیستی! اونا در حال حاضر ارتباط و ازدواج من رو شتابزده میدونن و یه فکرایی در مورد فرار از گذشتهام میکنن. میخوام خودم سرنوشتم رو تعیین کنم برخلاف گذشتهای که اونا مسببش بودن! دوباره زیر پلکش شروع به پریدن کرد. - فقط بگو که اینطور نیست و این علاقه دوطرفهست! - معلومه که دوطرفهست! قطعا در این چند ماه رفت و آمدم با او علاقه بهوجود آمده بود، ولی متاسفانه در آن زمان خشم در مورد اتفاقات گذشته مرا عجول کرده و واقعا شتابزده عمل کردم. بعد از خداحافظی از او و زدن مسواک دوباره به روی تختم خزیدم، با وجود خستگی خوابم نمیبرد. واکنشهای اطرافیانم در مورد رفتار فردا شب ذهنم را اشغال کرده آسودهام نمیگذاشت. باز از این دنده به آن دنده شده کلافه پوف کشیدم. صدای پیامک گوشی در این تایم نیمهشب مرا با تعجب به سمتش کشانید و با خواندن پیام پوریا دلم گرم و لبخند به لبم بازگشت. - توی زبان لری یه جمله هست که میگه بومه صدقت نیر مالم، یعنی تصدقت بشم نور زندگیم. برخلاف زمستان سال گذشته امسال برف زیبایی محوطهی خانه ویلایی را فرا گرفته و زمین سفیدپوش شده بود. پیراهن حریر بلند سفید رنگی پوشیده و کلاه به همان رنگ به روی سر گذاشتم. روزبه از اینکه امسال دست از رنگ بنفش کشیده و تم تولد را با رنگ مورد علاقهی او انتخاب کرده بودم، راضی و مرا به این کار تشویق کرد. هر سه دوست نزدیکم را نیز دعوت گرفته و به مشایعت کردنم در این شب موافقت کردند. خانه ویلایی در نور میدرخشید و باوجود استرس و هیجانی که بر من مستولی شده بود، خود را نزد خانواده شادمان نشان میدادم. همگی از این تغییر رفتاری من و جدا شدن از دوران افسردگیام با اشتیاق استقبال کرده و خوشحال بودند. - اوه سیاه سوخته توی این لباس سفید شبیه عروسا شده مگه نه؟! حسن با لودگی روبه الهام و آرش مزه ریخت. به سمتشان نزدیک شدم. کت و شلوار سفیدش را با من ست کرده بود. صورت الهام را بوسیده و از آرش تشکر کردم. حسن دسته گلی را که پر از گلهای سفید ژیپسوفیلا بود را به سمتم گرفت و با لبخند از دستش گرفته و گفتم: - بالاخره به آرزوت رسیدی و یه شب با من ست کردی حسن! به چشمان آرایش کردهام که با سایهی نقرهای درخشنده شده بود خیره شد و گفت: - دیگه گل رو هم ازم گرفتی امشب دوماد مجلس خودمم! الهام و آرش به شیطنتش خندیدند و من با خنده چشمکی به رویش زده و کشدار لب زدم. - زرشک! - دیدی آرش! گفتم امشب حداقل یه بار زرشک رو به حسن میگه! الهام با خنده رو به آرش گفت و خندهی او را گسترش داد. - واسه همین پس پیراهن زرشکیت رو پوشیدی نه؟! حسن با تمسخر متلک به سمت الهام انداخته و به لباس زرشکی رنگش با چشم اشاره زد. همان حین پسگردنی را از جانب آرش دریافت کرد. - به لباس تن زن من چشم دقت ندوزا! حسن نیامده با کارهایش جمعمان را به خندههای از ته دل چون گذشته کشاند. دست الهام را گرفته زیباییاش را تحسین کردم. - الهام جونم هر چی بپوشه بهش میاد، ولی توی این لباس پرفکتتر شده! - کم واسه هم نوشابه باز کنین تیتیشا! صورت شش تیغ کردهاش را به حالت عوق جمع کرده ما را نگریست و چشمان تیلهایش زیر نور لوستر میدرخشید. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد و یک پوریا با شنیدن حرفهای معراج سریع خود را جمعوجور کرده از گنگی در آمد دستی روی ته ریشش کشیده و با ملایمت جواب داد. - معلومه که فقط خودش برام مهمه! من خودمم آدم معمولی هستم و اصلا به این موضوع جسارتی نکردم، بابت حرفای قبلی هم که زدم بهم حق بدین، وقتی توی پارکینگ دانشگاه سوار ماشینتون شد و با هم وارد آپارتمان شدید. تعلل کرده،دست- دست کرد و انگار نمیخواست یا رویش نمیشد که افکارش را مقابلمان روی دایره بریزد. - اصلا ولش کنید! حق نداشتم ندونسته قضاوت کنم! این شخصیت مغرور و مردانهاش برایم جالب بود! بدون گفتن کلمهی عذرخواهی در لفافه از ما پوزش خواست! چهرهی معراج تمایل و رضایتی از نوع انتخاب من نشان نمیداد، ولی با نوع شخصیت فرهیخته و متشخصش رفتاری جز این از او انتظار نمیرفت و با دستش به سمت مبلها اشاره زده و با طمئنینه تعارف کرد. - چرا نمیشینی همراه ما یه قهوه میل کنی؟! پوریا به من نگاهی شرمسار انداخته، انگار منتظر رخصت بود و با چشمان اشکیام اشاره زده سر به تایید معراج تکان دادم. تا به حرکت در آمد، معراج دوباره پشت به ما کرده و مشغول ریختن قهوه در فنجانها شد. پوریا ابتدا به میز وسط سالن نزدیک شده دستمال کاغذی بیرون کشید و بعد به سمتم آمده و دستمال را پیشکش کرد. خیره به چشمانش با دلخوری گرفتم و چشمانم را پاک کردم. با نگاهی پر از حسهای مختلف نگاهم کرد و بعد به سمت مبل روبه رویم رفته و رویش نشست و همچنان نگاهش را از چشمان غمبارم نگرفت. لحظهی آخری که برای رفتن آماده شد، معراج برگهای کاغذ و خودکار جلوی دستش گرفت و گفت: - لطفا آدرس خونه محل کار و دانشگاهت رو برام بنویس! پوریا خیره به چشمانش سر تکان داد و گرفت. بدون نگاهی دیگر به جانبمان به سمت اتاقش رفت. از همین لحظه تصمیمش را برای تحقیق از پوریا گرفته بود. خب شاید کار ما به ازدواج نکشد دایی عجول من! یا شاید قبل از جدی شدن بیشتر این رابطه خیال خود را میخواست راحت کند! پوریا بعد نوشتن از جا بلند شده برگه و خودکار را روی میز جلویی سالن گذاشت و با نگاه به من آرام لب زد. - من برم؟! هنوز از حرفهایش ناراحت بودم ولی حق هم میدادم. او فقط شنیده بود که من مدتی با استاد دانشگاهم رابطه داشته و ناگهانی کات کرده بودیم و حال مشاهده کردن جفتمان در یک مکان به خودی خود شکبرانگیز بود. با تکان سر تایید کرده و از جا بلند شدم و همراهش به سمت در رفتیم. کنار درب ایستاده و به سمت من چرخید و دوباره با همان نگاهی که انواعی از حسهای شناخته و ناشناخته را به همراه داشت به چشمانم خیره شد. - اصولا آدم عجولی نبودم، ولی اینبار خون به مغزم نرسید و بیفکر عمل کردم. مردمک چشمش به ابتدای سالن چرخید و مجدد بازگشت و آرامتر ادامه داد. - پیش داییت بد گاف دادم نه؟! قدمی به سمتش نزدیک شده مانند خودش جواب دادم. - امروز دانشگاه چیکار میکردی؟ کلاس نداشتیم که! دستش روی در نشسته سرش را به سمتم خم کرد تا بلندی قدش را نسبت به من مرتفع کرده و به چشمانم دقیقتر شود. - آره ولی دلم برات تنگ شده بود، نتونستم تا سهشنبه صبر کنم. کارم رو پیچیدم بیام تو رو ببینم که. نگاه همدیگر را میکاویدیم. دوست داشتم شخصیتش را جستجو کرده راز این نگاهی که در انتهایش غمی مبهم موج میزد را بیابم. - اگه همونجا میومدی جلو این همه فکر نامربوط به ذهنت حمله نمیکرد. - نه دیگه مرد نیستی بفهمی توی اون لحظه آدمشم جناییش میگیره، پریدم پشت یه موتوری تا همینجا تعقیبتون کردم و امان از اون لحظه که اومدین داخل ساختمان! خندهام گرفت، ولی قبل از دقت کردنش به سمت لبهایم پرسیدم. - چطوری اومدی داخل و شماره واحد رو فهمیدی؟ - زنگ یکی از همسایه ها رو زدم و گفتم با واحد استاد رادمنش کار دارم. چشمکی به لبخندم زد. - آفرین! کارگاه خوبی میشی! نگاهش عمیقتر چشمانم را زیرورو کرد و سپس کشدار لب زد. - چاکریم! در ضمن شما خیلی خوشگلی! ای داد تا اوضاع وخیم نشده باید از خانه بیرونش کنم! پلک زده و گفتم: - بهتری بری! باهات تماس میگیرم. در را باز کرد و قبل از خروج کاملش رو به صورتم گفت: - خوب نیست این همه از داییت حساب میبری! واقعا رودار بود و از آن چشم غرههای مخصوص معراجی حقش! تمامی اطلاعاتی که پوریا در مورد خود داده بود، درست از آب در آمد و تحقیقاتی که معراج و حسن انجام دادند نتوانستند خلاف آن را ثابت کنند. هر چند از نظر مالی اصلا به شرایط خانوادگی ما نمیخورد؛ اما پسری کاملا قابل احترام بود که حتی حسن که خیلی تلاش کرد موردی برایش پیدا کند دست خالی برگشت. تنها علت مرخصی تحصیلیاش که توسط آشنایان معراج در دانشگاه از پروندهی او در آورده بودند، به علت بیماری ذکر شده که دوست داشتم بعدها از خودش به طور مفصل این قضیه را مطلع شوم. به صورت نیمه وقت نیز در قسمت کنترل کیفیت یک شرکت سازندهی قطعات خودرو به کار مشغول بود. با وجود پروندهی سفیدش، معراج باز هم به ارتباط ما خوشبین نبود و برای من این ارتباط عاطفی را زود میدانست و بارها از من خواست که تمرکزم را تنها برای اتمام تحصیل و اقدام برای فوقلیسانس بگذارم و فکرم را فعلا از این مقوله آزاد سازم، چه اینکه در آینده من موقعیتهای بهتری برای ازدواج خواهم داشت؛ اما ندانست که این نارضایتی و رد پوریا از جانبش بدون دلیل قانعکننده و بدتر مرا حساس کرده و تصمیمم را برای ازدواج با او قاطعتر کرد. انگار آن زمان از او لجم گرفته، دوست داشتم با نظراتش مخالفت کنم و متاسفانه بار آخر که وضع مالیاش را به وسط کشید و از کوره در رفته و حرفهای نابهجایی به رویش آوردم. - وضع مالیش ضعیفه! جالبه استاد از تو انتظار نداشتم که تا دیروز برای ما از انسانیت و جربزه نسخه میپیچیدی و امروز این حرف رو میزنی! مگه وضع مالی من و تو توی خانوادهی واقعیمون خوبه؟ هان! یادت نره که منم مثل خودت از یه خونوادهی ضعیف اهوازی هستم که به خاطر همون شرایط مالی طرد شدم به این خانوادهی پولدار! همین که این آدم فهمید من بچهی واقعی این خونواده نیستم و پام موند نشون داد به پول و دارایی فکر نمیکنه. معراج من همهجوره پاشم و دست ازش نمیکشم، چون فقط خودم رو میخواد! واقعیتش وقتی این حرفها را با خشم به صورت داییام کوباندم خودم هم به درست بودنش کاملا مطمئن نبودم، ولی شرایط سختی که در این مدت بر من گذشته بود مجابم کرد که دوست داشتنش را باور کنم. میخواستم به معراج بفهمانم هنوز شخص خودم خواستنی است و کسی هست که مرا تنها برای خودم میخواهد. میخواستم به او ثابت کنم کسی هست که مرا از او بیشتر دوست دارد. نگاه دردمند معراج با قضاوت ناعادلانهی من نیز تاثیری در رفتارم نگذاشت و وقتی با ناامیدی چشم از من گرفته و پشت کرد، با وجود شکستگی قلبم به خاطرش، راه را برای پوریا در شب تولدم هموار کردم. قصد داشتم با معرفی او در این شب کار را برای همگان فیصله داده و تصمیم قطعی خودم را برای ازدواج با او علنی کنم. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت صد - استاد من حاضرم! دستم روی دستگیرهی در اتاقش بود و با چشمانی منتظر بین چارچوب او را میپاییدم. قبل از آمدن به اتاقش با تلفن خبر رفتنم به خانهاش را به مامان گلی دادم و همیشه حس میکردم که مامان از ارتباط زیاد ما با هم چندان راضی نیست، ولی بنده خدا هیچگاه هم مرا نهی نمیکرد برعکس بابا همیشه استقبال میکرد و از شخصیت و منش معراج تعریف کرده و مرا به حفظ مراوده با او تشویق میکرد. خودش هم بارها برای امورات کارخانه از او مشورت میگرفت. معراج زیر چشمی مرا از نظر گذراند و بدون حرفی پالتویش را از روی جالباسی برداشته و روی بازویش انداخت و با برداشتن کیفش از روی مبل به سمت من آمد و راه عبور را برایش باز کردم. در اتاقش را کلید کرده و با تکان سر مرا به رفتن دعوت کرد. میدانستم ماشینم امشب هم بایستی در پارکینگ دانشگاه مانده و با شاسی او به خانهاش برگردیم. در ماشین همچنان با سکوت و با سرعتی متوسط رانندگی میکرد، تحمل بیتوجهیاش را نداشتم و نطقم بدون اجازه باز شد. - از همین جا توبیخهات رو شروع کن من آمادهام! بدون نگاه به سمتم دست روی لبش کشید. با لج کمرم را به پشتی صندلی کوبیده نق زدم. - نه مثل اینکه کار از توبیخ گذشته و باید منتظر تنبیه باشم! - تنبیه چرا؟! مگه گفتم تو حق ازدواج و عاشق شدن دوباره رو نداری؟! خب پس در حال فکر کردن در مورد نحوهی دل سپردن بنده بوده! نمیدانم چرا بیشتر حس لجبازیام گل کرد؟! - پس چرا دستور دادی بیام خونهات؟! با دلخوری چپکی نگاهم کرد، ولی دستش همانطور روی چانهاش را میفشرد. - دستور چیه؟ مگه بار اولته میای خونهی داییت! راست میگفت! او فقط به عنوان دایی من نگران حس جدید شکل گرفته در قلبم بود! - خواستم با هم حرف بزنیم تا منم این آقایی رو که دل خواهرزادهی قشنگم رو برده و بیشتر بشناسم! حرفش منطقی بود و جای شکوه نگذاشت. به خانهاش رسیدیم و بعد پارک ماشین دوشادوش هم وارد مجتمع شدیم. با وارد شدن به داخل خانه سریع گفت: - تا مانتوت رو در میاری منم قهوه رو درست کردم. با تکان سر حرفش را پذیرفته و وارد اتاقش شدم. تخت دو نفرهی نخودی رنگش را دوست داشتم و همیشه روتختی طوسیاش از تمیزی برق میزد. مانتو و کاپشنم را روی تخت پهن کرده خود را به مقابل آینهی دراورش رساندم. تیشرت سفیدم را روی شلوار جین مشکی مرتب کردم که صدای زنگ در واحدش را چند بار پشت سر هم شنیدم، انگار فرد پشت در یا خیلی عجله داشت و یا خیلی عصبانی بود. تا صدای بگو و مگو شنیدم و به سرعت از اتاق خارج شده خود را به در رساندم. با دیدن پوریا که با چهرهای شاکی کنار چارچوب ایستاده و با قلدری به معراج که با دستش روی قفسهی سینهی او فشار میآورد نگاه میکرد خشکم زد. پوریا با دیدن من چشمش روی لباس تنم و موهای رها شدهام بالا و پایین شد. - جالبه که به این راحتی میای خونهی خواستگار قبلیت که چند ماه پیش قرار ازدواج باهاش رو به هم زدی! سوپرایز شدم! نه من سوپرایز شدم که چگونه سر از اینجا در آورده؟! معراج همچنان به عقب هولش داده شاکیتر شد. - به شما چه ربطی داره که کجا اومده و چی تنشه؟! شما کیش باشی اصلا؟! حد خودت رو بدون! دستم روی دست معراج نشست و با نگاهی متزلزل به چشمانش گفتم: - ربط داره بهش معراج! پوریا جاوید ایشونن! چشمان معراج رنگ تعجب گرفته و فشار دستش کم شد، ولی پوریا با تمسخر و پوزخند غلیظ روی لبش مرا مورد هدف قرار داد و به آنی مرا پر از حس حقارت و تیرباران اقسامی از تفکرات زشت و منفی در موردمان کرد. - پس تو هم خوب میتونی توی یک زمان چند تا رابطه رو هندل کنی؟! وای خدا! الان دست معراج برای زدن در دهان مزخرفگوی او بلند میشود، ولی من زودتر مانع شدم. - بیا تو تا توجیهت کنم اینجا جاش نیست! با چشم به واحدهای دیگر ساختمان اشاره زدم. معراج با اخم از جلوی در کنار رفته غر زد. - بهتره به فکر دندونای توی دهنت هم باشی! هنوز به سمت معراج با تشر و حرص نگاه میکرد. قدش چند سانتی از او هم بلندتر بود و قد و قامت و نوع استایلش نشان میداد که از زد و خورد و مبارزه ابایی ندارد. سریع دستم را به عنوان تعارف دراز کرده با دلخوری گفتم: - تا حرف دیگهای نزدی که بعدش بیشتر پشیمون بشی بیا داخل! با غضب مرا نگریسته حق به جانب وارد شد و در را محکم بست. او را به سمت مبلمان سالن دعوت کردم، ولی با اخم کنار همان ورودی سالن دست به سینه ایستاد و به دیوار تکیه زد. با ابروانی به شدت درهم معراج را پایید که به آشپزخانه برگشته و خود را مشغول قهوهجوش کرده بود. دلم برای مظلومیت معراج و تفکرات ناجوری که پوریا در موردش در ذهن پرورش میداد سوخت. با غم روی اولین مبل تک نفره نشستم و به معراج از پشت خیره شده با بغض گفتم: - ایشون دایی منن و از هر کسی بهم محرمترن! دلم برای سوز صدای خودم هم سوخت و اشکم سرازیر شد. لحظهای معراج هم توقف کرده و آه کشید؛ اما صدای پوزخند پوریا چشم مرا به سمت اندام تنومند و ژست قلدرش چرخاند. با ناباوری کامل و شک زیاد نگاهم میکرد. - اصلا دلیل خوبی واسه رفع اتهام به شمار نمیاد خیلی هم مسخره و خندهداره این توجیهت! هق غمگینی زده پلک فشردم. - در هر صورت واقعیه! درستترین چیزی که شنیدی! میخواستم بهت بگم که دلیل کنسل شدن ازدواجمون برملا شدن این راز زندگیم، دقیقا توی شب خواستگاریم بود! ولی گفتم مهلت بدم اگه قضیهی بینمون جدی شد بگم، چون توی دانشگاه نمیخوام این موضوع علنی بشه! کمی با تردید مرا نگریست و گویی دچار شبهه شد از جایش تکان خورده چند قدمی به من نزدیک شد. - یعنی چی؟ نمیفهمم! چشم از او گرفته به تلاشهای معراج که با اخم و ناراحتی قهوه مهیا میکرد نگاه دوختم. اشکها در سرازیری از هم سبقت میگرفتند. امان از زخمهای گذشته که درمان ناپذیرند و هرازگاهی مجدد عود کرده دردشان جانکاهتر شروع میشد. - من دختر واقعی خونوادهم نیستم. از قضا توی بچگی توسط خواهر ایشون به این خونواده اهدا شدم و بعد بیست و دو سال اینجوری خوردم توی دیوار سرنوشت! انتظار این حد از شوک و تعجب از سمتش را نداشتم! ناباور با دهانی باز قدمهای آمده را بازگشت و دوباره کمرش به دیوار پشت سر اصابت نمود، دستانش شل از دو طرف آویزان مانده و مرا زل نگاه کرد. - اگه این موضوع این همه برات مهمه بهتره بری و پشت سرت رو هم نگاه نکنی، ولی این رو همین اول بپذیر که من در حقیقت از یک خونوادهی متوسط اهل اهوازم! معراج ناگهانی به سمتمان چرخید و با صلابت بازوانش را گره زده نگاه محکمش را رو به پوریا گرفت. - ملودی هر کی که باشه، جون من محسوب میشه و مطمئن باش برای به دست آوردنش کار راحتی نداری! چون جز من یه خونوادهی خیلی اصیلی که به شدت دوسش دارن مقابلته و واقعا باید بهمون اثبات بشه که شخص خودش برات مهم بوده نه اصل و نصب و موقعیتش! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و نه چشمم از پشت شانهی حسن به روی معراج افتاد که با چند قدم دیگر کاملا نزدیک به ما میرسید. با چشمان شاکیاش مرا به باد کتک گرفت؛ واقعا دردش را حس کردم و لعنتی که به زبان آوردم به روح ناپاک حسن اهدا کردم. بچهها شق و رق ایستاده سلام دادند. یک دستش در جیب شلوارش بود که گوشهای از کت و پالتویش را به کنار زده و دست دیگرش دستهی کیفش را میفشرد. - سلام مثل اینکه به موقع رسیدم! با نگاهش خط و نشان برایم کشید. سریع چشم بسته و نامحسوس نفسم را خالی کردم. - اختیار دارید استاد بعضیا کم کاری کردن هنوز نزد شما اقرار نکردن. عاصی شده رو به حسن توپیدم. - ول نمیکنی نه؟! نهای که با تکان سرش به بالا داد، پر از دلخنکی برای خودش و حرص در بیاری برای من بود چشمانش از این موفقیت میدرخشید. - چند دقیقهی دیگه با من کلاس دارید نه؟! آرش سریع پاسخ داد. - بله استاد یک ربع دیگه! - آرش جان پس کلاس رو اداره کن من سعی میکنم کارم با ملودی زودتر تموم شه شما بیا دفترم! انگشت اشارهاش را به سمتم گرفته و با تکان سر از کنارمان گذشت. چشمان وحشیام را به سمت حسن نشانه گرفته بودم که با صدایی بلندتر گفت: - همین الان خانم! حسن پقی از خنده زد، ولی الهام و آرش دلجویانه نگاهم کردند. راه فراری نبود و با سر پایین پشتش با فاصله به سمت داخل سالن دانشگاه قدم برداشتم. - داری بدترین زمان رو واسه اینکار انتخاب میکنی الان وقتش نیست! چشمانم را محکمتر بستم و مطمئن بودم با دانستنش از این موضوع این حرف را خواهم شنید. عصبی بودم و هم از دست حسن و هم از نگاههای نامفهوم معراج که گویی دچار گناه کبیره شده و باید خود را تطهیر کنم. گرمای اتاقش نیز بیشتر دامن میزد، عاصی شده ایستادم و کاپشنم را از روی مانتو در آوردم. تا به روی صندلی روبه رویم پرتش کردم کلافهتر وراندازم کرد. همانطور ایستاده و ابرو درهم کشیدم. - استاد بنده بچه نیستم! بیست و سه سالمه! الان شعورم میکشه که چه زمانی و با کی برم توی رابطه! کمرش را به پشتی صندلیاش چسباند و چشم غرهی همیشگیاش را زد. - خوبه گفتی نمیدونستم! - تو هنوز طرف رو نمیشناسی پس زود قضاوتش نکن! ایستاد و به آهستگی به سمتم آمد. با چشمانم تا رسیدن به جلوی صورتم همراهیاش کردم. - ببین دختر خوب! موضوع من اصلا فرد روبه روت نیست که البته اونم خیلی مهمه ولی بحثم بیشتر مال این زمانه! هنوز تایمی از اتفاقی که پشت سر گذروندیم نیفتاده که تو میخوای وارد رابطهی جدید بشی! من این عجلهات رو نمیفهمم! - هنوز در حد آشنایی هستیم و چیز خاصی بینمون نیست! چرا نمیخوای قبول کنی که من هم عقل و شعور دارم؟! دستش را روی شانهام گذاشت و به آرامی فشرد و چشمان غمگینش نگاه دلخورم را نوازش داد. - معلومه که میدونم چقدر باشعوری ولی از اینکه به من نگفتی زودتر و حس کردم که فقط میخوای گذشته رو باهاش ترمیم کنی! این کار رو نکن عزیز دلم اگه قصدت فقط اینه! بذار یه بار دیگه درست و منطقی عاشق بشی بعد! دست خودم نبود که قطره اشکی پایین چکید نگاهش پر از غم شد. نتوانستم طاقت بیاورم، کاپشن و کیفم را به چنگ کشیده و اقدام برای خروج از اتاقش کردم. - من دیگه عاشق نمیشم معراج مطمئن باش! سر کلاس بعدی نشسته بودیم که گوشیام زنگ خورد. استاد آجرلو همیشه با تاخیر وارد کلاس میشد و بچهها از این موقعیت استفاده کرده میزگرد تشکیل داده بودند. حسن هم مثل همیشه وسط این میزگرد جولان میداد. من و الهام دو صندلی کناری کلاس را اشغال کرده، به آهستگی اختلاط میکردیم و کاملا از جو آنها و حرفهایشان جدا افتاده بودیم. سارا کل امروز را غیبت داشت حتی معراج نیز از نبودش در کلاس قبلیمان تعجب کرد، چون سارا هیچ کلاسی از معراج را از دست نداده و جزو دانشجویان فعال کلاسهایش بود. سر کلاسش طوری برخورد کرد که انگار نه انگار دقایقی قبل در دفترش با هم مشاجره داشتیم و من هم از این روند تغییرش استقبال کردم و فقط الهام هر چند دقیقه از علت قرمزی چشمانم میپرسید و من طفره میرفتم. تا گوشی را از جیب مانتویم بیرون کشیدم الهام با تردید لب زد. - معراجه؟! سر تکان دادم و سریع آیکون پاسخ را فشردم. - بله! - بعد کلاست با آجرلو بازم کلاس داری؟ - نه خیر! - من توی دفترمم! کلاست تموم شد بیا پیشم باید بریم خونه! هوف! کاملا جملهاش امری بود! عاصی چشم فشرده لب زدم. - چشم! تا قطع کردم لبخند و چشمان زیبای الهام به رویم نورافشانی کرد. - با معراج قهر کردی؟! بله نه خیر چشم! چشمک به رویش زده و خندیدم. - حقشه! فضولی میکنه! الهام بیشتر به سمتم خم شده بازویم را فشرد. - ملودی قضیهی این پوریا جاوید جدیه؟! لبم را جویده به چشمان نگرانش خیره شدم. - تو هم میخوای بگی زوده؟! - فقط نگو که میخوای جایگزینش کنی که عشق قبلیت فراموشت شه! مطمئن نبودم ولی این سخنان به زبانم جاری شد. - نه فکر کنم ازش خوشم اومده! هیجانزده با چشمانی درخشان پرسید. - راستکی دوباره عاشق شدی؟! اینکه اصلا نبود ولی برای اینکه از نصیحتهای احتمالیاش در امان بمانم تایید کردم. - انگاری! لبخندش پهن شد و من چهرهای با لبخند زیباتر از چهرهی الهام در عمرم ندیدم، واقعا شیرین میخندید. گونهام را بوسید. - خدا رو شکر! چقدر برات خوشحالم! - فعلا که بعضیا ناراحتن و سنگ جلوم میندازن. با چشم به سمت حسن که باز هم رضا را مورد اذیت و آزارش قرار داده بود اشاره زدم. - اون فقط نگرانته! بارها به آرش گفته ملودی رو از جونمم بیشتر دوست دارم! خودم هم میدانستم ولی گاهی حرفها و کارهایش کلافهام کرده و از دستش عاصی میشدم. کاملا ناشیانه بحث را عوض کردم. - خودت بگو زندگی زناشویی چه خبر؟ آرش همه جوره خوبه دیگه! به رویش شیطنتبار چشمک زدم ریز و مداوم خندید. - خوبه همه چی! با هم میسوزیم و میسازیم! با انگشت به گونهاش تقی زده گفتم: - ای کلک! صدای سلام بلند بالای استاد آجرلو میزگرد دوستان را از هم متلاشی کرده و بچهها متفرق شدند و من و الهام نیز رسمیتر نشستیم. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و هشت لعنت به تو حسن! چگونه این دختر را از این حال بد نجات دهم؟! محکمتر جوابش را دادم ولی میدانستم اثری روی حالش نخواهد گذاشت. - این چه حرفیه دختر؟! تو نه تنها عیبی نداری پر از محاسن هم هستی! حسن خره که این رو نمیفهمه! کاملا دچار هیجان و سرخوردگی شده بود. با غم مرا در آغوش کشید، پشتش را با دست نوازش کرده و آه کشیدم. - خودت رو اذیت نکن سارا! خودم باهاش حرف میزنم ببینم چرا این رفتار رو نشون داده؟! با بغض و صدای گرفته بیشتر دلم را سوزاند. - زوری که نمیشه ملودی! من رو دوست نداره؛ ولی من حاضر بودم به خاطرش هر کاری کنم هیچکی نمیتونه اون رو اندازهی من دوست داشته باشه! - ملودی مامانجان بیا شام بخور! مانتویم را روی چوب لباسی آویزان کرده به سمت مامان گلی که تنها قسمتی از بدن تپلیاش را وارد اتاقم کرده بود برگشتم. - گشنم نیست مامان گلی شما بخور! - آخه بابات هم امشب با دوستاش رفته رستوران قرار کاری داشتن تنهایی مزه نمیده که! لبخند زده گفتم: - باشه چند دقیقهی دیگه میام! انگار مردد بود که بپرسد، ولی طاقت نیاورد. - امشب از دفعات قبل دیرتر اومدی مامانجان رفته بودی پیش داییت؟! - نه مامانم! اون که هر وقت برم به شما هم زنگ میزنم. با یکی از دوستای دانشگاه بودم واسش مشکلی پیش اومده بود باهام دردودل کرد، بعدم رسوندم خونشون، واسه این دیر شد. با خیالی راحتتر لبخند زد. - انشالله مشکلش حل بشه پس من میرم آشپزخونه تو هم زودی بیا! تا از تیررس نگاهم خارج شد، به حرفش پوزخند زدم، بعید است که درد این غم به این راحتی از دلش کنده شود. مستاصل چوب لباسی به دست روی تخت نشستم و آن را روی تخت پرتاب کردم. میدانم تاثیری ندارد، ولی باید یک گفتمانی با حسن داشته باشم. صدای پیامک گوشی دستم را به سمت کیف آوار شدهام روی تخت کشاند. - برای تو گفتن دوستت دارم کم است، تو را باید در آغوش گرفت و آنقدر بوسید که دوستت دارم به خورد لبها گونهها و دستهایت برود! استیکر خجالت برایش فرستادم، گونههایم از شرم گرم شد. سریع بعد از دریافت جواب زنگ زد. - الو! - فکر نمیکنی یه ذره زوده این نوع پیام! صدایش در عین راحتی با شیطنت به گوشم رسید. - من آدم عجولیم دختر! با احساسم رودرواسی ندارم! تار مویم را به دست گرفته و دور انگشت چرخاندم. - پس به من مهلت بده بذار حسم رو پیدا کنم! - باشه میدم! یک دو سه ثانیه. خندان ادامه داد. - وقتت تموم شد. بگو حست رو؟! من هم خندیدم. - وا! - والله! - این راه از سر وا کردنت خیلی ناجوانمردانهست حسن! روی نیمکت به سمتم خودش را پراند، واقعا طوری با شتاب انجام داد که نه تنها صدای جیر- جیر نیمکت را در آورد، حتی درخت چنار بالای سرمان نیز به لرزه افتاد. از ترس دستم روی سینهام نشست و آرام باش آرش که جلویمان ایستاده بود را هم به سختی شنیدم. چشمانش شرارههای آتش به سمتم میپراند و در آن سرمای پاییزی از رفتارش بیشتر یخ زدم. - آره جوانمردی بود که باهاش دوست میشدم بدون اینکه دوسش داشته باشم، بعد چند ماه سوءاستفاده مثل دستمال کاغذی پرتش میکردم توی سطل زباله نه؟! - چته افسار پاره کردی داد میزنی چرا؟! من هنگ کرده خشکم زده بود و زل- زل این حسن خشمگین متفاوت از تمام این سالها را نگاه میکردم، انگار آدم دیگری کنارم نشسته که ذرهای از شیطنت گذشته را در خود نداشت. صدای آرش هم با دلخوری همراه بود که ادامهی حرفش را اینگونه زد. - حرف ملودی اینه آرومتر و ملایمتر هم میتونسی ردش کنی پسر! به آرش نگاه کردم که ابروانش از ناراحتی در هم گره خورده بود. الهام با سینی از لیوانهای کاغذی که بخار از آن متصاعد میشد، نزدیکمان شد و با لبخند گفت: - بچهها خانم معبودی زایمان کرده توی بوفهی دانشگاه همسرش رو دیدم اون گفت! تا به قیافههای درب و داغان ما برخورد کرد لبخندش ماسید. خانم معبودی با همسرش در بوفهی دانشگاه به دانشجویان خدمت رسانی میکردند و این فرزند سومشان بود که به دنیا آمد. آرش سینی را از دستش گرفته و به رویش چشمک زد. - قسمت خودتون بانو! الهام مشکوک من و حسن را پایید و خجالت کشید. - زشته آرش! حسن انگار با توپیدن به من کمی آرام شده بیشتر روی نیمکت پهن شد و بازوانش را درهم حلقه کرد. - ملودی رنگت چرا پریده؟ سردت شده؟! از جا بلند شده و کنار الهام ایستادم. نگاه کجکی حسن را عاصی شده تماشا کردم. - سرمای وجودی دوستمون هر چی خون توی بدنم بود رو منجمد کرد. کم نیاورده محقتر جواب داد. - اصلا مگه من توی روابط تو دخالت میکنم که تو میکنی؟ - حسن! حسنی که آرش به زبان آورد هم توبیخگرانه و هم آتشبسگونه بود. نمیدانم چرا بغضم گرفت. - دخالت کن و مطمئن باش من باهات اینطوری پرخاش نمیکنم. موهایش را چنگ زده و کمر به پایین خم کرد. دلم برای حالش سوخت، ولی کوتاه نیامدم. - حسن درد عشق یک طرفه خودش آدم رو نابود میکنه به اندازهی کافی، اینکه تو هم با بیاحترامی برخورد کردی بدترش کردی. گناه داره این دختر! دستانش را زیر چانه زد و سر بالا آورد. - وقتی چیزی نمیدونی شعر نگو! الان چند ماهه من با سارا کلنجار میرم، وقتی حرف توی کلهاش نرفت مجبور شدم اینجوری رفتار کنم. آرش در جریانه! نگاه هر سه نفرمان به روی آرش چرخید و تاییدی که با سر ولی با حفظ ناراحتیاش زد آه من را بلند کرد. - گیر داده بود دوست شیم، شاید توی رابطه ازش خوشم اومد! گفتم من اول باید از یکی خوشم بیاد بعد وارد رابطه بشم. بمیرم هم روی هوا اینکار رو نمیکنم، چون از وجدان به دوره! بعدشم من آدمش نیستم فعلا توی مد خواستن و این چیزا نمیرم هدفم چیز دیگهست! امان از فضولی من که همیشه کار دستم میدهد. - هدفت چیه پس؟! به ضرب از جا پرید و مقابلم ایستاد قالب تهی کردم. - از اون هدفم مهمتر اینه که یه چی از این پسره پوریا جاوید در بیارم و پیش تو رسواش کنم! - پوریا جاوید کیه و ربطش به ملودی چیه؟! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و هفت - سلام! اشکالی نداره که کنارتون بشینم؟! به من نگاه میکرد ولی کاملا مشخص بود با این لحن مسخره از حسن میپرسد. حسن که صندلی کنار دیوار را اشغال کرده بود، چپکی به من نگاه کرده به آرامی غرولند کرد. - وقتی ایشون راضیه خواستن یا نخواستن من چه توفیری داره؟! به آرامی رو به صورتش لب زدم. - چرت نگو حسن! و روبه پوریا بلندتر گفتم: - نه بفرمایید! صندلی خالی کناریام را پر کرد. یک سر و گردن از حسن بلندتر بود و این گونه که حسن در صندلی کز نشسته، بلند قامتتر هم دیده میشد. بین دو پسری که از هم خوششان نیامده و با هم بیدلیل زاویه دارند، نشسته و احساس معذب بودن نمیگذاشت از کلاس ادبیات دوست داشتنیمان لذت ببرم. بر عکس من حسن اصلا در این فضا به سر نمیبرد، پوریا با دقت به درس توجه کرده و نت برداری میکرد. میشد فهمید که از آن دانشجویان مستعد و پرتلاش است و از خود بیدلیل تعریف نکرده است. در پایان کلاس حسن با خشم از جا پرید، نه اینکه از من عصبانی باشد و در طی زمان کلاس در گوشیاش در حال چت بود و انگار با شخص مورد نظر بحث میکرد. چند بار از او پرسیدم؛ اما جوابم را نداد و در نهایت با چیزی نیست سر و تهش را هم آورد. - کاری نداری من جایی باید برم! پوریا با شنیدن سخن زهرآگینش با اینکه در حال نوشتن بود، از جا بلند شد تا راه را برای عبورش باز کند. کتابی را که داخل کیفم میگذاشتم نصفه رها کرده با شک نگاهش کردم که بدون تعلل در همان حالتی که من هنوز روی صندلی نشسته بودم، خود را از لای من و صندلی بیرون کشید و با شانه ضربهی آرامی به شانهی پوریا زد. خداحافظی که به لب آورد و بعد سریع از در کلاس خارج شد و در نظر من به منزلهی فحش محسوب شد و استثنائا دلم از او رنجید. پوریا زیر لب میخندید و با تفکر به تهریشش دست میکشید. - این رفیقت خیلی دوست داره سر از بدن من جدا کنه نه؟! کیفم را جمع و جور کرده ایستادم. - از این اخلاقا نداشت نمیدونم چش شد؟ پشت گوشی انگار بحثش شد! - خب اشتباه میکنه، جای اینکه به این اشعار زیبا و درس شیرین گوش بده سرش همش توی گوشیشه! با هم از در سالن خارج شدیم. - حسی که بهت نداره؟! پوف! نقطه سر خط! دوباره توقف کردم که باعث ایستادن او در مقابلم شد. - مطمئنم توی این مدت روابط من رو تونستی کشف کنی نه؟! به چشمانم با جسارت زل زد. - بله و ایشون یه خورده ریزهکاری داره! تکلیفش با خودشم معلوم نیست! نظرش در مورد حسن کمی زیادی ناعادلانه بود و ناخشنود پلک زدم. - من و حسن چهار ساله رفیقیم و هیچکی نتونسته توی رفاقتمون ذرهای ناخالصی پیدا کنه! نارضایتیام از کلامش را فهمیده هوف کشید. سر به اطراف چرخاند و بدون تلاش مضاعف به راحتی ادامه داد. - پس خوبه! حرصم گرفت نیامده صاحب شده بود و من هم زهرم را خالی کردم. - پس حتما از موضوع رابطهام با استاد دانشگاه و به هم خوردن تصمیم ازدواجمون هم مطلعی نه؟! اینبار با خیالی جمعتر نگاهم کرد که انگار برایش کوچکترین اهمیتی ندارد. - ازدواجی که قرار بود بشه و به هم خورده هیچ دلنگرانی واسه من ایجاد نمیکنه، خیالت جمع که اگه نمیدونستم هم به من ارتباطی نداشت. ابرویم بالا پریده با لج لب زدم. - اونوقت ارتباطم با حسن نگرانت میکنه؟! فاصلهاش را با قدمی به سمتم کمتر کرده موی افتاده روی پالتویم را برداشت و با حالتی نمایشی در هوا رها کرد. - ارتباطات نامشخصی که طرف مطمئنه حس عاشقانه بینشون نیست و بله میتونه نگرانکننده باشه! - ملودی یه لحظه؟! با شنیدن صدا حواسم از پوریا به پشت سرش و قامت نحیف سارا کنار درب سالن اجتماعات معطوف شد. میدانستم که او در این ساعت کلاس نداشته و بایستی از دانشگاه رفته باشد، ولی چیز دیگری اتفاق افتاده که این گونه ناراحت و مضطرب این پا و آن پا میکرد. از پوریا فاصله گرفته به او نزدیکتر شدم و بازویش را به دست گرفته با دلواپسی گفتم: - چیشده؟ چرا گریه کردی؟ نگاه شرمسار و دودلش بین من و پوریا چرخ خورد. - خصوصی باهات حرف دارم! سر تکان دادم و به سمت پوریا چرخیدم. - ببخشید کار مهم پیش اومد. او هم با اطمینان به رویم لبخند زد و به آرامی گفت: - باهات تماس میگیرم. تا پوریا از ما خداحافظی کرد و رفت دوباره بازوی سارا را به چنگ گرفتم. - بریم توی ماشین حرف بزنیم! در حال رانندگی به سارا نگاه کردم که به آرامی اشک ریخته فین- فین میکرد. دیگر طاقت نیاورده و ماشین را کنار خیابان پارک کردم و کامل به سمتش بدن چرخاندم. - سارا بسه چشات در اومد! نمیگی چیشده؟! بینیاش را با دستمال گرفته و به سمتم سر چرخاند. - حسن هر چی از دهنش در اومد بارم کرد! گناه من چیه دوسش دارم ملودی؟! ای وای! تمام حدسیات من در مورد سارا به حقیقت رسید. احتمالا چتی که میکرد و خشمی که در انتها نشان داد از این بابت بود! - با هم دوست شدین؟! پوزخند غلیظی به سوال من زد و همزمان هق گریهاش بلند شد. - دوستی کجا بود دلت خوشه اصلا یه ذره روی خوش هم نشون نمیده به آدم! اعصابم خورد شده دستم به پیشانی نشست. سارا با نگاهی خیره و متلاطم به بیرون ماشین نگاه میکرد، چقدر دلم برای حال ناخوشش درد گرفت. - اولا فکر میکردم بین شما دو تا برنامهایه که حسن من رو سگ محلی میکنه! رابطهتون واسم عجیب بود همش پشتت در میومد و واست غیرتی میشد، ولی وقتی قضیهی احساست با استاد رادمنش علنی شد گفتم پس ملودی دلش با حسن نیست. با خودم گفتم مرگ یه بار شیون هم یه بار رفتم جلوی روش توی چشاش زل زدم و گفتم چقدر دلم براش میره! مردمک به سمت نگاه دردناک من گرداند. - خیلی دوسش دارم ملودی! هق بزرگ دیگری از گریه زد که جگرم را سوزاند بازویش را نوازش کردم. - عزیزم! متاسفم واقعا! من رو ببخش که این رو نفهمیدم! - ملودی اون من رو نمیخواد! امروز حتی بهم گفت ازم متنفره! کل تایم کلاستون توی دانشگاه موندم تا بیاد و حضوری ببینمش، ولی جلوی صورتم حسش رو بهم توف کرد. با لحنی به مراتب جگرسوزتر و ناامیدتر از همه چیز ادامه داد، در حالی که چشمانش دریایی از خون شده بود. - چقدر بده نخواستنت تو بگو عیب و ایراد من چیه ملودی؟! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و شش گرمای کافه و قهوه وجود مرا هم از برودت نجات داد. انگشتانم دور فنجان قهوه جمع شده از گرمای آن لذت میبردم. کمی از آن را نوشیدم و باز به یاد قهوههای معرکهی معراج افتادم که در هیچ قهوهخانهای نظیرش را نخوردم. پوریا متفکر صندلی مقابلم را اشغال کرده و به بخار رقصان قهوهاش مینگریست. - چرا نمیخورین؟ قهوهی سرد شده اصلا مزه نمیده! استدلال معراج بود و به باور من رسانده بود. با نگاهی که چیزی از آن درک نکردم و تک لبخند ریزی کنار لب و لحظاتی مرا زیر نظر گرفت. - شاید درست بگین! ابروهایم بالا پریده چشمانم را ریز کردم منظورش دقیقا به چه بود؟! - چای گیجی وسط کافهی دنیا بودم! قند لبخند تو پیش همه محبوبم کرد، دور کردند تو را تا که مرا سرد کنند، تلخی بیکسیام قهوهی مرغوبم کرد. شعری بهجا و در مکانی بهجا و در زمانی بهجا، با چشمان هیجانزدهام تاییدش کردم. - قشنگ بود در کنار قهوه این شعر چسبید! بدون توجه به ذوق من بابت خواندن شعر جدی ادامه داد. - من اصلا اهل مقدمه چینی و این حرفا نیستم و میدونم که یه نیمچه اطلاعاتی از شرایط من دارید، یه چیزهایی هم خودم توی این مدت بهتون گفتم ولی مهمترینش اینه که من به شما علاقمند شدم، اون هم زمانیکه اصلا فکرش رو نمیکردم و شرایطش رو هم ندارم؛ اما چند ماهه دیگه که این واحد رو پاس کردم نمیخوام ارتباطمم با شما قطع شه، منظورم اینه که قبول کنید بیشتر هم رو بشناسیم. آچمز شدم به واقع اصلا انتظار این رکگویی و این اقرار را نداشتم. زودتر از آن چه حسن میپنداشت کلاف به دستم رسید. شوکه با دهان نیمهباز مسخ چشمان تیرهاش بودم که انگار گودالی بیانتها بود که اگر در آن سقوط کنی، دیگر راه نجاتی نخواهی داشت. - شاید الان توی دلت بگی چه روش زیاده ولی بگی هم درسته، چون من در عین کم حرفی آدم روداریم که رک و پوستکنده گفتم اونی رو که توی دلم بود. عضلهی کوچک زیر چشم چپش پرش پیدا کرد نمیدانم از بابت هیجان یا استرس بود که چیزی در سیمایش نشان نمیداد و یا شاید یک تیک عصبی بود، ولی آنقدر در سکوت محو چهرهاش شده بودم که حرکتی به دستانش داده، روی میز قرار داد و با انگشت اشاره به حالت آهنگین بر رویش ضربه زد. حس لبخندی که به همراهش زد بیشتر در نظرم یک پوزخند تداعی شد، از اینکه من این گونه شوک شده بودم. چشم گرفته به صندلیام تکیه دادم. هنوز احساس گیجی و بیحواسی داشتم و نمیتوانستم جواب معقولی در برابر پیشنهادش بدهم. اصلا در مورد نوع احساسم به او سردرگم بودم و هیچ عشقی دریافت نمیکردم، از طرفی شخصیت پیچیده و ناشناختهاش مرا کنجکاو میکرد بیشتر دربارهاش بدانم. دوست داشتم لایههای مخفی وجودش را کشف کنم و در یک لحظه تصمیم گرفتم به کل جواب منفی نداده و راه برای شناخت را باز بگذارم. شاید هر کس شرایط من را میدانست ایجاد ارتباط جدید به این زودی بعد از آن شکست عشقی را به صلاح ندانسته و تایید نکند، ولی در آن موقعیت نیرویی قوی مرا از رد کردن کاملش باز داشت. - اینقدر واست سخته آشنایی با من که این همه رفتی توی فکر؟! مردمک چشمانم را بالا آورده و به چشمان تیزبین و دقیقش نگریستم، برقی از شوخی نیز در چشمانش مشاهده کردم ولی جدی جوابش را دادم. - نه سختم که نیست فقط از کجا فهمیدین که من میتونم کیس مناسبی واسه شما باشم؟ فنجان را از جلوی دستش به گوشهی میز کشاند و به سمت من خم شد دستان بزرگش روی میز کاملا درهم گرهی محکمی خورد. حتی به قطع این فشار را احساس کردم که شاید با آن خود را تحت کنترل قرار میداد، ولی در برابر چه چیزی نفهمیدم. - شما واسه هر مردی میتونی کیس مناسب باشی، وقتی توی این دانشگاه این همه خوشنامی و از هر کسی بپرسی تنها از کمالات و شخصیت خوب شما صحبت میکنن. در ضمن ما یه شباهتهایی هم با هم داریم همون علاقه به شعر و ادبیات! چشمک زده و باز همان لبخند نامفهومش را به رویم سرازیر کرد. - میخوای بگین در موردم تحقیق کردین؟! صاف نشسته و با همان لبخند مرموز دست دور لبهایش کشید. همیشه ته ریش کوتاهش را حفظ میکرد و در این مدت من صورت کامل تراشیده از او ندیده بودم. متاسفانه این صورت با همین تهریش به دلم نشسته و از حق نگذریم سیمای خوبی داشت. - نه اونی که توی نظر شماست که اصلا، ولی توی این مدت که به دانشگاهتون رفت و آمد داشتم، میشد گفت جزو دانشجویانی بودین که همه جا در موردتون حرف زده میشه. خیلی راحت میشه ازتون اطلاعات به دست آورد. - جالبه! خوبه که ازم بد نگفتن! صورتش به آنی تغییر حالت داده سخت و جدی شد. - اینی که وضع مالیتون خوبه تاثیری توی انتخاب من نداشته، ولی ممکنه واسه شما الویت باشه و میدونم که دوستاتون بهتون رسوندن که بنده از این لحاظ با شما فاصلهی دوری دارم، چون متاسفانه پدرم توی گذشته دچار ورشکستگی میشه و فوت میکنه و من مجبور شدم بار بدهیهای اون و خرج مادرم رو هم گردن بگیرم و در عوض آدم خودساختهام و مثل این جوجه ماشینیها با پول بابام جولان نمیدم. اوه! مرا زیر بارانی از حسهای مختلفش گذاشت. پس او هم مثل حسن بازخورد خوبی دریافت نکرده و از او خوشش نمیآمد. اینکه یک سالی از تحصیل جدا افتاده بود هم احتمالا به این قضیهی مالی خانوادهاش برمیگشت. - اگه شما هم آدم مادی نباشی پس توی اینم با هم تفاهم داریم، چون وضع مالی خونوادهام توی رفتار من تاثیری نذاشته و اتفاقا با بچههایی توی این سالا رفاقت کردم که جزو متوسط نشینهای شهر هستن. مطمئن باشید من از این نظر شما رو قضاوت نمیکنم. با اطمینان از حرفهایم ادامه دادم. - در ضمن از اینکه روی پاهای خودتون واستادین و در برابر مادرتون قدرشناسید، از نظر من خیلی قابل احترامه. بهتون تبریک میگم. - پس میتونم شمارهات رو داشته باشم؟! با شیطنت به چشمان هنگ کردهام چشمک زد و خندید. در دل بچهپررویی نثارش کردم، ولی در انتها شماره نیز بینمان رد و بدل شد. باور کنید خودم هم نفهمیدم، چگونه در برابرش رام و مطیع از کار در آمدم؟! تنها حسن بفهمد دمار از روزگارم در خواهد آورد وای به حال بقیه! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و پنج با حفظ همان موقعیت به سمت الهام سر چرخاندم که این مطلب را بازگو کرد. - لطف کردی! آره امروز بازدید از کارخونه داشت رفتش زنجان. آرش دیس برنج زعفرانی را به سمتم گرفت و گفت: - بکش ملودی نوش جان! الهام واسه خاطر تو مرغ سوخاری درست کرد. با لبخند به صورت بشاش الهام بوس فرستاده و غذا کشیدم. - دستش درد نکنه کدبانوی خوشگلم! سنگ تموم گذاشته! واقعا لذیذ شده بود، با اشتها غذا میخوردم و لحظهای به بحث سیاسی شکل گرفته بین دوستان که واقعا باعث کوفت شدن شاممان میشد دقت نکردم. - مگه نه ملودی؟! چی؟! مردمک چشمانم از ظرف غذا بالا پرید و روی آرش فوکوس کرد. - هان؟! چی گفتی؟ دهان آرش باز نشده حسن با کنایه ذرت پراند. - سیاه سوخته دیگه به این بحثا علاقه نداره و الان فقط توی خط فارسی و شعر و عاشقیه! قاشق در دستم خشک شده چشمانم روی نگاه گرد شدهی الهام و آرش مات ماند. عوضی چه به جا متلکپرانی را در زمین من انداخت. قاشق و چنگال را در بشقابم انداخته، صاف تکیه دادم و با چشمانی غضب کرده به او که بیتفاوت غذایش را میخورد نگاه کردم و انگار نه انگار که ثانیهای قبل حرفی زده! - چیشد کدوم عشق و عاشقی؟! الهام با تعجب و یا شاید دلخوری این را پرسید چون مطمئن بود حسن حرفی بیدلیل نمیزند، ولی من کتمان کردم. - حسن قبل اینکه اینجا بیاد یه چی زده! به تندی به سمتم چرخید که صدای صندلی را هم در آورد و طوفانی مرا زیر رگبار اطلاعاتش قرار داد. - پوریا جاوید بیست و شش ساله و دانشجوی مهندسی صنایع. یک سال مرخصی تحصیلی داشته و واحد عقب افتادهی فارسی رو با دانشگاه ما هماهنگ کرده. اصالتش لر بختیاری هستن ولی خودش توی تهران متولد شده، تک فرزنده و چند سالی هم هست که پدرش از دنیا رفته؛ ولی مشکل بزرگش اینه که از لحاظ مالی و خونوادگی به شما اصلا نمیخوره، چون خونهش حومهی شهره و پای پیاده میاد دانشگاه و میره! هنگ کردم! پس آمار بنده خدا را در آورده و رو نکرده بود؛ ولی تقریبا همان چیزهایی را فهمیده بود که خود پوریا امروز برایم گفت. - پوریا از کجا در اومد ملودی؟! صدای الهام دیگر پر از ناراحتی و غم بود حتما فکر میکرد چیزی از او مخفی کرده و محرم رازهایم چون گذشته نیست. به سمتش با خجالت نگاه چرخاندم. - حسن گنده میکنه همه چی رو! چیزی بینمون نیست به خدا! - آره اون پسرعمهی من بود که امروز کنار دست تو جای من رو اشغال کرده بود! با ابرویی درهم و چشمانی شاکی نگاهش کردم. - خوبت شد میخواستی الکی جات رو خالی نذاری! آرش ناگهانی خندید و الهام بلاتکلیف به رویش لب زد. - آرش خندهدار نبود! ولی بود و من هم همراهیاش کردم. - توف توی شانسم! یعنی دو ساعت غیبتم رو تاب نیاوردی و خیانت کردی! سرش به سمت بشقاب پایین افتاده با حرص غذایش را با قاشق زیرورو میکرد. - حسن! ببین من رو! با همان اخم ساختگی زیرزیرکی چشمان خندانم را رصد کرد. - کوفت حسن! درد حسن! من از این پسره خوشم نیومد که هیچ ازش فاز بدم گرفتم! آرش دستی به روی چانهاش کشیده و با اطمینان ولی ته ماندهای از خنده گفت: - اون که معلومه تو از هر موجود مذکری که دور ملودی باشه بدت میاد! آهی کشیدم و دستم را دراز کرده و روی پشتی صندلی حسن گذاشتم. هنوز هم با همان نگاه مرا میپایید. - توهم زدی حسن! یه مکالمهی ساده بینمون بود. صاف نشست و به طوریکه کمرش به دست دراز شدهی من خورد، بعد با دستش روی میز برایم خط و نشان کشید. - ببین ملودی این خط و این نشون که این پسره رفته توی نخت! دو روز بعد کلاف میاد دستت! کلافه پلک بستم و دوباره آه کشیدم، ولی او به سمت آرش صدا تیز کرد. - در ضمن در مورد معراج اینجوری نبود! اولین نفر من فهمیدم حسش رو و به ملودی گفتم و استقبال کردم؛ اما این پسره در حدش نیست که نیست! لعنتی با یاداوری موضوع معراج حال همهی ما را گرفت و چهرهی همگیمان پر از تاسف و غم شد. - خانم آذرفر میشه چند لحظه مزاحمتون بشم؟! حسن در کنارم خرناس کشیده و موهایش را به چنگ کشید. چشمی بینشان گردانده لب به دندان گزیدم. سوز عصر آذرماه گونههایم را به قرمزی زده و در چشمانم حلقهی اشک به رقص در آمده بود. - بله یه چند ثانیه تحمل کنید! از آستین کاپشن حسن کشیده تا مسافتی از حیاط دانشگاه او را کشاندم و از پوریا فاصله گرفتیم. با نگاهی منتظر و مشکوک سر به چپ و راست تکان داد. - ضایع رفتار نکن داداش همکلاسیمونه! زهرخند زد حسش را به اینککه کلامش در من اثری نخواهد گذاشت و به حرفهایم اطمینانی ندارد را به خوبی درک کردم. با نگاهی منتظر و مشکوک با قلدری سر به چپ و راست تکان داد. - لابد هم ازت جزوه میخواد فقط و کار دیگه نداره! یک گام نزدیکترش شدم و با محبت نگاهش کردم. با تماشای لبخندم صورتش از گرفتگی و خشم به نرمی گرایش پیدا کرد. - تا باهاش همکلام نشم که نمیفهمم منظورش چیه؟ در ضمن رفیق جان من بچه نیستم حواسم هست! انگار که خود را در برابرمان بازنده میدید سر پایین انداخت و قبل از اقدام برای ترک کردن من با صدایی بیرمق لب زد. - باشه فقط زر زیادی زد جوابش یه زنگ به منه! دیگر نایستاد که جواب غیرتش را از صورت قدردانم بگیرد. - بفرمایید امرتون؟! یقهی پالتویش را دست کشیده و اطراف را پایید. - بهتره بریم کافهای جایی! اینجا راحت نیستم. هجوم باد به صورت و بدنم لرز به وجودم انداخت. - من زیاد فرصت ندارم و ماشینم هم توی پارکینگه! - همین کافهی کنار دانشگاه زیاد وقتتون رو نمیگیرم! دیگه توی این چند ماه متوجه شدین آدم حرافی نیستم. درست میگفت کلا کم حرف و ساکت بود و در طول کلاسها جز موارد درسی صحبت دیگری نمیکرد و با هیچکس رفاقتی پیدا نکرد و همچنان تنها در صندلیهای آخر کلاس مینشست. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و چهار جرئت کرده سوالی را که از همان روز اول آشنایی ذهنم را درگیر کرده بود را پرسیدم. - شما مال این دانشگاه نیستین نه؟! در ته نگاهش حس پوزخند زدن را درک کردم ولی حالت لبانش عادی بود. - از دانشجویان فنی هستم رشتهی مهندسی صنایع. واسه موردی شخصی یکسال مرخصی تحصیلی داشتم وگرنه پارسال درسم تموم بود. چند تا واحد نگذرونده بودم که امسال توفیق شد پاس کنم واسه واحد فارسی هم به این دانشگاه معرفی شدم. اوه چه کامل جواب سوالاتم را داد و کنجکاوی مرا پاسخگو شد، از او خوشم آمد که بدون معطلی و ناز و ادا خودش را معرفی کرد. لبخند وسیعی به رویش پاشیدم. - خیلی هم خوب! در ضمن خوش اومدید! امید که خاطرهی خوبی هم از این دانشگاه به دست بیارید. دوباره همان چشمک بامزه را زده دستش را روی سینهاش گذاشت و کمی خم شد. - چاکریم! لحن داش مشتیاش هم بامزه و بعد کلی ادبی صحبت کردن برایم جالب بود و خندهام بیاختیار پهن شد. نگاهش روی لبخندم نشسته و به آنی خندهاش جمع شد. سردرگم تغییر سرعتی حالتش بودم که استاد وارد شده به احترامش ایستادیم. با دقت موارد گفته شده توسط استاد را یادداشت میکردم که کنار گوشم صدایش را آهسته شنیدم. - شما هم انگار مثل من به ادبیات هم علاقمندین؟ سر چرخانده چشمانم را شکار کرد. - چطور مگه؟! - آخه توی کلاس خیلی حواس جمعین و میزان علاقه به شعر از صورتتون مشخصه! ابرو بالا انداخته و به آرامی لب زدم. - واقعا؟! - خیلی! مخصوصا شعری که من خوندم رو اون روز بادقت گوش میدادین. از این همه توجهی که به من در این دیدارهای کوتاه داشت متعجب شدم؛ اما چیز دیگری از دهانم خارج شد. - میشه برام کنار جزوهام بنویسینش؟ با لبخند جزوه را از زیر دستم در آورده همان شعر را گوشهی پایین برگه نوشت و به دستم داد. در دل خواندم و باز محو شعر شدم. تا استاد اعلام پایان کلاس را داد، دوباره برگه را از دستم بیرون کشیده و چیزی درونش نوشت. من هنوز در بهر همان شعر بودم که صدای هیاهوی دانشجویان حواسم را از جانبش دور کرد. - خب امری ندارین من برم. نگاهش کردم که ایستاده و جزوه به دست آمادهی رفتن بود. - خواهش میکنم از آشنایی باهاتون خوشبختم. دوباره همان چشمک معروفش. - ما بیشتر روز خوش. من هنوز منگ روی صندلی چسبیده بودم که با کنار رفتن او از جلوی چشمانم قامت حسن را کنار در با چهرهای درهم و مرموز دیدم. تا پوریا از کنارش گذشت و به او اخم کرده وارد شد و اخمش را برای من غلیظتر کرد؛ ولی چشمان من روی برگهی نوشته شده میخکوب شد. - تا شنیدم که تو از شعر خوشت میآید. چند وقتیست که یک شاعر پرچانه شدم، عقل با عشق شنیدم که نمیسازد پس، روزها عاقل و شب شاعر دیوانه شدم. ارادتمند پوریا جاوید خانهی الهام و آرش سوای دکوراسیون شیک و مد روز یک صفای خاصی دارد، انگار از در و دیوار آن عشق و آرامش میبارد. هر بار که به اینجا میآیم واقعا از لحاظ روحی حالم بهتر میشود. قطعا به خاطر وجود شخص خودشان است که خصوصیات اخلاقی آرامشان به خانهی از جنس سنگ آهن و چوب انرژی و زندگی اضافه میکند، البته ساخت آپارتمان هم دلباز و به علت پنجرههای بزرگ و پانسیونی که الهام پر از گلدانهای گل کرده و پرنور و معطر است. زندگی زناشویی دانشجویی قطعا سختیهایی هم دارد، ولی آن دو با تفاهم در صدد رفعشان بودند. آرش با پارتیبازی که معراج برایش صورت داد در آزمایشگاه محصولات غذایی کاری نیمه وقت پیدا کرد. با اینکه پدرش شرکت ساختمانی داشت؛ اما او علاقهای به این حرفه نداشته و با وجود کمکهای مالی در اول ازدواجشان، سعی در مستقل شدن و در آوردن خرج و مخارج توسط شخص خود بود، البته الهام نیز با مشاورههای من قصد ادامه تحصیل و گرفتن ارشد این رشته و اقدام برای استاد شدن پیدا کرد و امسال به صورت پارهوقت در موسسهی آموزشی شروع به تدریس خصوصی کرد تا در براورد هزینهها کمک خرج همسرش باشد. برایشان امید دارم که این عشق و تفاهم تا پایان عمرشان ماندگار باشد. با تعویض مانتو و پوشیدن شومیز یاسی رنگ با شلوار جینم از اتاق خواب بیرون آمده و وارد سالن شدم. چشمم به روی حسن و آرش افتاد که روی مبلمان راحتی مقابل تیوی لم داده و مشکوک پچ- پچ کرده و میخندیدند. الهام قسمت پایینی سالن در حال چیدن ظروف روی میز غذاخوری بود و با دیدن من لبخندش گسترده شده پیراهن ساحلی کرم رنگش را با دست مرتب کرد. - ملودی هم اومد دیگه بفرمایید سر میز. حواس آرش به الهام جمع شده و به سمتش پرید. - نگفتی بیام کمک؟! بدون نگاه به سمت حسن روی صندلی غذاخوری نشسته متلک پراندم. - اونقدر که با چرچیل رفته بودی توی بحث حواست از ماه بانوی ما پرت شد! کی خودش را به کنار من رساند نفهمیدم، فقط صدای حرکت صندلی و پهن شدنش روی آن را دیدم. - حالا خودت ترشیدی تقصیر مردم نیست که! دست از اختلاف پراکنی بین زوج عاشقمون بکش! الهام و آرش با لبخند صندلیهای روبه رویمان را اشغال کردند، دیگر به این هجوگوییهای من و حسن عادت کرده و اگر نمیشنیدند باعث تعجبشان میشد. کمی به جلو خم شده و آرنج هر دو دستم روی میز قرار گرفت و با کج کردن سرم چشمان شیطانی حسن را به روی خود قفل دیدم. - اون که ترشیده عمهاته! من اتفاقا به آرش گفتم حواسش جمع زندگیش باشه که با پریدن با بعضی عزب اوقلیا به بیراهه کشیده نشه! بچه پررو دستدراز کرده موهای کوتاه معلق در فضای مرا انگولک کرد. با این حرکتش به یاد روزبه افتادم و دلم به آنی برایش تنگ شد. باز هم در سفر و کنکاش دنیا با دوستانش بود. - من دیروز به استاد هم زنگ زدم دعوتشون کردم؛ ولی عذرخواهی کردن و گفتن واسه کاری امروز میرن خارج شهر. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و سه هوای غروب کردهی بیرون دل تنگ مرا بیشتر تحت تاثیر قرار میداد، وقتی به سرعت از کنار درختهای چند رنگ پاییزی عبور میکردیم. سرم را در همان حالت چرخش به سمت پنجرهی کنارم حفظ کرده و بدون نگاه به سمتش جواب دادم. - من خوبم حواسم هم جمعه لازم نیست درگیر من بشی! صداش تنی از نگرانی و دلواپسی را با خود حمل میکرد. - نمیخوام افسرده بشی و از زندگی عقب بیفتی یعنی من نمیذارم بری توی این فازا ملودی مشتاق و علاقمند به درس خودم رو میخوام! نگاهش کردم و با کلافگی محض رانندگی میکرد. - اگه همهی اونایی که شکست عشقی میخورن به این زودی سر به راه میشن منم میشم! خیالت نباشه استاد! با غم به چشمان دو- دو زدهام نگاه کرده و دست آزادش را روی لب قرار داد و سکوت کرد. بوی کبابهای سرآشپز کل محوطهی رستوران را اشغال کرده بود. آمدن به این مکان بهترین تراپی برای شخص من محسوب میشد. بعد از شستن دست و رویم به سمت میز محبوبمان رفته و روی صندلی مقابل معراج نشستم. تکیه داده به صندلی با تفریح مرا ورانداز میکرد. - تنبیه خوبی بود استاد! فکر کردم میبری خونهات تا من رو فلک کنی که دیگه شاگرد زرنگ و درست و درمونت نیستم و نه اینکه بیاری کبابی محبوب دلم! به سمتم خم شده و بینیام را با دست کشید و خندید. - از کجا معلوم شاید آوردمت پروارت کنم و بعد به خدمتت برسم! هر دو دستم را روی میز گره زده و سرعتی عقبگرد کردم و با گفتن اهوکی مقنعهام بالا پریده گردنبد اهداییاش از زیر لباس نمودار شد. نگاهش روی آن خشک شد سریع عکسالعمل نشان داده و آن را زیر مانتویم مخفی کردم. آهی کوتاه کشید و چشمانش را بست. لحن الکی شادم را حفظ کردم. - ولی بعدش من رو ببر خونهات و از اون قهوههای مشتیت بهم بده که این کباب زود هنگام رو بشوره و ببره! سر تکان داد و کوتاه لبخند زد. - باشه حتما! اگه قول بدی همین ملودی طناز باقی بمونی اجازه میدم شبم روی تخت من بخوابی. - اون که معلومه تازه فردا هم باید هشت صبح پاشی من رو برسونی دانشگاه. خودت نذاشتی ماشینم رو بیارم. در جایش جابهجا شده و دست قرار گرفتهی روی میز را زیر چانهاش گذاشت با تفریح به چشمان شیطانم خیره شد. -استاد رو از چی میترسونی دختر؟! - نه آخه فردا خودت کلاس نداری مجبوری زود پا شی! - تو خوب باش واسه خواب من غصه نخور. جدی جوابش دادم. - معراج خوبم بیخیال شو! - به- به ببینید کیا باز اومدن رستوران سرآشپز رو منور کردن! به عقب چرخیدم که رسول همان لحظه پشت سرم قرار گرفت و لبخندش وسیعتر پهنهی دهانش را در برگرفت، جالب اینکه لباس آشپزی به تن نداشت. - سرآشپز کبابهای امروز رو خودت نمیزنی برامون؟! روی صندلی کناریام نشسته به معراج دست داد و خندان جواب داد. - یه سر بیرون بودم تا اومدم بچهها گفتن معراج اومده نمیدونستم تو هم باهاشی! - اگه بدون من اومد خدایی راهش نده رسول! نچ- نچ معراج را با خنده نگاه انداخت و گفت: - شما دوتا توی هر نسبتی که اومدید این رستوران ما اون ماه پر فروش بودیم. هر روزم بیاید قدمتون روی تخم چشامه! - دست پخت خودت حرف نداره سرآشپز وگرنه قدم ما که واسه خودمون خیر نداشت! من همچنان با خنده و شوخی بیان کردم، ولی ملودی شاکی که معراج به لب آورد نشان داد که از حرفم ناراحت شده و سریع غلاف کرده دستانم را به نشانهی تسلیم مقابلش بالا گرفتم. - استاد غلط کردم منظورم قدم نحس خودم بود و به شما جسارت نکردم! رسول همچنان سر تکان داده و میخندید، ولی معراج اخم کرده بود. - حالا خودتم باش پیشمون یه شام زود هنگامی بزنیم! کف دستم را به سمتش بالا گرفته چشمک زدم. رسول با اجازهی استاد را با نگاه به جانب معراج گفته و با خنده دستش را بالا آورد. دیگر نتوانست در برابر شیطنتهایم تاب بیاورد بیهوا خندید و با تاسف برایم سر تکان داد. - حسن بس کن چرا الکی غیبت بخوری آخه؟! این پا و آن پا شده دستانش را بهم مالید و گفت: - حالا تا سه جلسه فرصت غیبت دارم بعدشم خدایی کارم واجبه! چشمی به دور محوطهی شلوغ دانشگاه چرخاندم و سر و صدای دانشجویان در حال تکاپو عصبیترم کرد. - مگه قرار نبود بعد اینجا بریم خونهی الهام و آرش؟! - تا اون موقع خودمو رسوندم گل و شیرینی هم خریدم! سوییچ ماشینم را سمتش گرفته و با تشر گفتم: - خلافت سنگین شده معلوم نیست کجاها گز میکنی؟! حداقل با ماشین برو زودی برگرد. با پررویی محض سوییچ را از دستم قاپید. - میدونستی خیلی عشقی جیگر سیاه جان! با همان نیشخند پررنگش دست تکان داده و به سمت پارکینگ پرواز کرد. لبهایم را کج کرده سر به چپ و راست تکاندم. از این هم دیگر باید قطع امید بکنم دائم از فرصت استفاده کرده و یار قدیمیاش را تنها میگذاشت. وضع زندگی مشترک آرش و الهام قابل درک بود، ولی حسن هم انگار از دستم پرید! وارد سالن اجتماعات شدم. با فکی که حسن در حیاط دانشگاه زد انتظار داشتم استاد آمده باشد، ولی هنوز حضور نرسانده و دانشجویان ایستاده یا نشسته روی صندلیها با هم بحث و مکالمه داشتند. با وجود نبودن حسن باز هم روی همان صندلی نزدیک به در خروجی نشستم و به بحثهای متفرقهی بینشان گوش دادم که صدای سلام فردی مرا متوجهی خود کرد. تا سر چرخاندم پوریا را دیدم. - اگه تنهایین میشه کنارتون بشینم؟ گیج در چشمان سوالیاش خیره مانده بودم که با چشمک ریزی که زد به خود آمده و جوابش را دادم. - بله خواهش میکنم. سریع صندلی کنار دستم را اشغال کرد و نشست. صاف نشسته و دستانم را روی میز صندلی بهم فشردم و آهسته نفسم را خالی کردم. - دوستتون امروز نمیان؟! کمی سر چرخانده جواب دادم. - نه کار داشت! چشمان تیرهاش را خیرهی نگاهم کرده و دستی روی تهریش کوتاهش کشید. - میتونم بپرسم چه رشتهای میخونید؟ نتوانستم نگاهم را بگیرم و به گونهای مرا با چشمهایش محبوس کرده بود و انگار مانند بازجویی ماهر تخلیهی اطلاعاتیام میکرد. - سال آخر صنایع غذایی هستم. ابروی سمت راست صورتش بالا پریده و ریز سر تکان داد. - چه عالی! موفق باشین! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و دو - خانم آذرفر نظر شما چیه؟! بازوی الهام که به آرنجم برخورد دستم از زیر چانه خارج شده جستی به جلو زدم. صدای تک خندهی الهام را شنیدم؛ اما مبهوت نگاه سوالی معراج شدم. - بله استاد چی فرمودین؟! بچهها با کلام گیج من به ضرب خندیدند سری به اطراف گردانده به رویشان اخم کردم. - خانم محترم قصهی هزار و یکشب که تعریف نمیکنم چرت میزنی، در ضمن بار اولتون نیست که با من کلاس دارید و خوب میدونین که شش دنگ حواس جمع باید سر کلاس من باشید. چرا اینطور با اخم تند و تند مرا توبیخ میکرد؟ با همان ژست همیشگی دو دست در جیب شلوارش، جلوی کلاس ایستاده به من چشم غره رفت. بیدلیل از او حرصم گرفته و من هم به او چشم غره رفتم. کمرم را محکم به پشتی صندلی کوبیده، صاف نشستم که باعث بلند شدن صدای قیژش شد. معراج کوتاه نیامد. - برید صورتتون رو یه آب بزنید و بیاین شاید چرتتون بپره! هوای آبان ماهی انگار بدجوری شما رو گرفته. بچهها همچنان با خندههای ریزشان او را در متلک پرانی همراهی کرده و روی اعصاب من خط میانداختند، دندان به هم سابیده به ضرب بلند شدم و بدون حرفی از کلاس خارج شدم و با دیدن این خصومتهای گاه و بیگاه ما کنسلی قضیهی ازدواج برای کل دانشگاه ملموستر میشد. معراج این ترم در دانشگاه اصلا به من روی خوش نشان نمیداد و بارها مرا مورد هدف تیرهایش قرار داده، منتظر بیحواسی و سوتی دادن از جانبم بود. در حیاط دانشگاه بعد از بیرون آمدن از سرویس بهداشتی به سمت نیمکت محبوبمان رفته رویش نشستم. هوای مطبوع عصر پاییزی به صورتم برخورد کرده سر حالم آورد؛ ولی دیگر دلیلی برای بازگشت به کلاس در خود نیافتم. محوطه نیز کم جمعیت بود و اکثر بچهها در این تایم سر کلاس بودند. دست به سینه شده و از سکوت و هوای خنک استفاده کافی را بردم تا اینکه نیم ساعتی گذشت و با اتمام کلاسها کم- کم شلوغ شد. دوستان شفیق من با سر و صدایی بلند که با هم اختلاط میکردند و به سمتم آمدند. پوزیشن خاص خود را ترک نکردم. الهام جلدی کنارم نشسته به سمتم چرخید. - چرا نیومدی دیگه دختر؟! حسن نچ- نچکنان مقابلم ایستاد و با افسوس سر تکان داد، ولی آرش درست کنارش با دستی که زیر لبش میکشید و میخندید زیر چشمی مرا نگاه میکرد. - ملودی پاک از دست رفت! دیگه با رادمنش هم حال نمیکنه! حرصم را سر او خالی کردم. - به تو چه شیر برنج؟! اخم کرده تشر زد. - استاد گفت بهت بگم قبل رفتنت بری اتاقش شیرکاکائو! الهام و آرش ریسه رفتند. امان از معراج که ول کن نبود. به ضرب ایستادم که صورتم درست مقابلش قرار گرفت. - حالا واسه من راپورتچی رادمنش شده نخودچی! منظور من هنوز در جریان مهمانی و آمار دادنش به معراج بود و به خوبی گرفت، ولی رد نگاه اخمیاش را از چشمانم نگرفت. - خوب میکنم زهر هلاهل! قبل زدن پاتک من الهام بیحوصله نق زد. - ول کنید شما دوتا الان کل استعارات ادبی رو میارین جلو چشممون. با جفتتونم قرار شام سه شنبه شب فراموشتون نشه؟! با یادآوری دوبارهاش بیخیال حسن شده و به سمت الهامی که کنار آرش اینبار ایستاده بود چرخیدم. - بابا الهام من و حسن تا غروب کلاس فارسی داریم که؟ لبخند مهربانی زد و گفت: - چه بهتر! دوتایی بعد کلاس میاید تا پاسی از شب پیش همیم. من کلاسم کمتره اون روز وقت واسه پذیرایی ازتون بیشتر دارم خب! - جمعه هم که مخصوص پذیرایی از آرشه و به ما تعلق نمیگیره! اویی که آرش به جانب حسن با توبیخ گفت در جواب کلامش اصلا تاثیری در او نگذاشت و فقط لبخندی بین لبهای من انداخت و خندهی خجالتی الهام را پررنگتر! - اجازهست استاد؟! معراج سرش را از روی برگههای روی میزش بلند کرده و روی سر و بدن نصفه وارد شدهی من از در توقف کرد. با چشمان رصدگرش بدون نرمش گفت: - دیگه یک دومت رو وارد کردی اجازه گرفتن نمیخواد! کامل وارد شده و در را پشت سرم بستم. - در زدم یه کوچولو صدای ازدحام بیرون بلند بود نشنیدین. با حرکت مردمکهای سیاهش از بالا به پایین مرا اسکن کرده و دستش را به سمتم بالا گرفت. - مشکلی نیست بشین! اگر رابطهی فامیلی نداشتیم قطعا بفرمایید میزد؛ اما بی اهمیت روی صندلی مقابل میزش جلوس فرمودم. همچنان نگاه نگرفت. - یه تایم کوتاه چند دقیقهای بهت آنتراکت دادم نه واسه سی دقیقهی کامل. دست به سینه شده موضوع برایم جالب گشت. - عشقم کشید باقی کلاست رو بپیچونم استاد! کمی رد خنده گوشهی لبش نشست ولی سریع جمعش کرده چشمانش را تنگ کرد. - دوست داری دوباره این واحد رو در خدمتم باشی نه؟! نگاه شاکی و غمگینم را به چشمانش دوختم. - اینم شانس منه که داییم بدون گرفتن آزمون قصد انداختنم رو داره! خودکارش را از روی میز به دست گرفته و نوکش را با تاکید چند بار روی برگهی زیر دستش فشار داد. - الان فقط استادت هستم و نه چیز دیگه! نمیدانم چرا بغضم گرفت من دیگر ملودی گذشته نمیشدم و با وجودی که سعی داشتم به همگان ثابت کنم فراموش کردهام. - پس گردنم از مو هم در برابرتون نازکتره! حلقههای اشک را در چشمانم دید که غمی بزرگ در چشمانش نشست. به ضرب ایستاد و با قدمهایی محکم به پشت صندلیاش برگشته کتش را از رویش برداشت و به تن کشید. - با من میای میریم خونهام! ماشینت همین جا توی پارکینگ بمونه. بلند شده و خود را به سمتش کشاندم، درست مقابلش ایستاده و سر بالا گرفتم تا خیره به چشمانش شوم. - استاد درست نیست توی دانشگاه به دانشجوتون این پیشنهاد رو میدین! حرصش گرفته و اخمش غلیظتر شد. - باز ریست کرده مخت نه؟! بریم خونه تا بفهمم باز چت شده؟! تا با تاخیر و نفسزنان در صندلی کناریاش جای گرفتم و به سمتم خم شده کمربندم را بست. لوی عطرش شامهام را پر کرده هوفی کشیدم و مقنعهام را روی سینه مرتب کردم. - زحمتتون شد امر میکردین خودم میبستم! فرمان گرداند و ماشین را از پارک بیرون در آورد و با سرعت از پارکینگ دانشگاه خارج شد. - وقتی قراره واسه هر چیزی دو بار یه حرف رو تکرار کنم معقولتره خودم انجامش بدم! -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود و یک - ملودی جزوهی من رو هم میگیری پس؟! - باشه کجا باز قرار داری این همه عجله میکنی؟ چشمکی به جانبم انداخته و خود را به در سالن اجتماعات نزدیک کرد. - جای بدی نمیرم فردا ازت میگیرم. وقتی کاملا خارج شد پفی کشیده از روی صندلی برخاستم. استاد نیز با مشایعت دانشجویان کیف در دست از سالن خارج و خسته نباشید مرا هم با تکان سر پاسخگو شد. برای گرفتن جزوهی کپی شده توسط یکی از دانشجویان که این زحمت را به گردن گرفته بود، از قسمت انتهایی سالن به سمت جلو قدم برداشتم. دانشجویانی که جزوات را گرفته بودند، به ترتیب و پشت هم به سمت خروجی میرفتند. در صف ایستادم تا نوبتم شود. کمکم به میز بزرگ ابتدای سالن نزدیک شده و به دانشجوی مذکور که پسری جوان بود رسیدم. از بچههای همین دانشگاه ولی در رشتهی دیگری بود. اسمم را پرسید که ببیند جزو نفراتی که جلسهی قبل برای سفارش پول پرداخت کرده بودیم هستم یا خیر. بعد از گفتن اسمم نام حسن را نیز بردم و جزوهی هر دویمان را به دستم داد. به دلیل اینکه حسن در کلاس ادبیات همیشه صندلی آخر مینشست و مرا هم به همانجا محکوم میکرد گمان کردم آخرین نفر در سالن هستم که صدای مردانهی محکمی از پشت سر حواسم را از جزوهها پرت کرد. - لطفا جزوهی من رو هم بدید! پوریا جاوید هستم. ناخوداگاه به عقب چرخیدم و همان دانشجویی که جلسهی قبل در صندلی روبه رویم نشسته بود را دیدم. این جلسه حضور نداشت و حال در ساعت انتهایی برای گرفتن جزوه آمده بود. اندام ورزیده قد بلند و تیپ مردانهاش نگاهم را مسحور خود ساخت صورت کشیده با چشم و ابرویی قهوهای تیره، بینی کشیده و مردانه و لبهای نازکی که با ته ریش کوتاه و مرتبی مزین شده بود. چهرهای به شدت دلنشین و غمی که در ته نگاهش با همان نگاه اول به آدم منتقل میشد. با ببخشیدی که گفت سریع خود را جمع و جور کرده و راه را برایش باز کردم. نمیدانم چرا پایم برای رفتن دستوری از مغز دریافت نمیکرد و همچنان سردرگم در جایم میخکوب شدم. با تشکر جزوه را گرفته و با تک نگاهی به جانبم با اجازه گفت و به سمت خروجی سالن قدم برداشت. نگاهم او را تا خروج کاملش مشایعت کرد. - خانم آذرفر امر دیگه که ندارین؟! به سمت پسر دانشجو برگشته تته- پتهکنان جواب دادم. - نه ممنون از شما! سر تکان داده با حجم انبوهی از جزوه که زیر بغلش زده بود از کنارم عبور کرد. چشمم به زیر پایم افول کرد و قلب کز کردهام که انگار نمیزد چرا؟! سکوت سالن که نشان دهندهی تنها ماندن من بود مرا ترساند و با عجله خود را برای بیرون راندن از آنجا حرکت دادم. - و اما این سهشنبههای دوست داشتنی که حسن جونت دربست مال خودته! به تکاپوی ورود دانشجویان به سالن اجتماعات نگاه کرده، دست به سینه زیر چشمی او را از نظر گذراندم. پیراهن قهوهایش با رنگ چشمانش همخوانی داشت و انگشتش که تند و تند در حال تایپ در گوشیاش بود. - بسه! سر کی رو داری میبری همزمان با من؟! پقی خندید، ولی چشم از گوشی برنداشت. - خدایی حوصلهی واحد فارسی و چیزشعراش رو ندارم من! نچی زده سر به بالا گرداندم. این بشر با پند من آدم نخواهد شد! - همچین میگه انگار توی ساعات دیگه شش دنگ حواس جمعه! هنوز همهمهی حضور بچهها فروکش نکرده بود که صندلی روبه رویم صدا داده کسی رویش جلوس کرد. تا سرچرخاندم همان پسر جوان را اینبار با پیراهن جین آبی که روی شلوار لی همرنگش انداخته بود و خوش تیپتر از دفعات قبل به نظرم آمد به خورد دیدگانم نشاند. با دیدن چشمان خیرهام سر تکان داده سلام کرد. جوابش را مانند خودش با تکان سر و سلامی کوتاه دادم؛ اما همین برخورد کوتاه حواس پرت حسن را جمع کرده سریع دستش را روی پشتی صندلی من قرار داده و صورتش را به حالت تمرکز بیشتر به سمتم نزدیک کرد. با دیدن این عمل حسن تکان آرام سرش را زیر چشمی دیدم که به جهت مخالف ما حرکت داد. - حسن چته؟! صورت کامل چرخیدهی من به سمت حسن با نگاه مشکوک و اخم کردهاش مورد هدف قرار گرفت، ولی چون خودم آهسته جواب داد. - این کیه بهش سلام دادی؟! - چه بدونم یه بنده خدا! چرا اینجوری میکنی؟! هنوز با همان حالت مشکوکش چشمانم را کندوکاو کرده و ردی از شوخی همیشگیاش نداشت. - بیخود کرده بهت سلام میده! بذار فکر کنه صاحاب داری! اوهوکی گفته نیشخند زدم. - صاحاب با این حرکت آماتوری که تو زدی قطعی فهمید چیزی بینمون نیست! ضایع نکن مشدی! چشمانش حالت توبیخ گرفته درشت شد. - این فقط توی این کلاس با ماست نه؟! سر به تایید تکان دادم. - باید زودی آمارش رو در بیارم. دستم را رها کرده صاف نشست تکیه داد و حالت متفکر به خود گرفت. از حالتش لبخند زده، من هم تکیه دادم که همان لحظه نگاه و لبخند پسر به رویم نشست. قبل از عکسالعملی از جانبم استاد وارد کلاس شد. مطالب گفته شده توسط استاد را نت برداری میکردم و حسن همچنان در فاز خودش در حال تایپ کردن بود. - توی مسئلهی عشق و هجرانش در ادبیات فارسی اشعار زیادی داریم، کسی هست که بخواد شعری بگه که شاید کمتر شنیدیم؟! دست بلند شدهی پوریا درست روبه رویم سرم را کاملا به سمتش چرخاند. استاد از همان ابتدای سالن به وضوح او را دید و با صدایی بلندتر گفت: - شما که انتهای سالن هستید بگید میشنویم فقط بلند حرف بزنید تا صداتون به ما هم برسه. از جا بلند شد و پیراهن جینش را روی شلوار مرتب کرد. -چشم با اجازه تون. استاد مثل جناب فروغی بسطامی که توی این دو بیت اعلام ناتوانی کردن از شرح عشق. گفتم از مسئلهی عشق نویسم شرحی هم ز کف، نامه و هم خامه ز تحریر افتاد، دلبر آمد پی تعمیر دل ویرانم، لیکن آن وقت که این خانه ز تعمیر افتاد. محو شعر و نحوهی خوانشش شدم شعر قشنگ و پر معنایی بود. استاد از او تشکر کرده و اجازهی نشستن داد. هنوز سرم با بهت به جانبش بود که لبخند کوتاهی به رویم زده روی صندلیاش نشست. گیج پلک زدم و دوباره به سمت برگه و جزواتم سر برگرداندم. کاش یادم میماند و این شعر را کنار جزوه مینوشتم. نمیدانم چرا ولی دوست داشتم بیشتر از او بدانم. متاسفانه حسن اینبار کنجکاوی نکرده و آماری از او به دست من نرساند. گویی موضوع آنقدر که در کلاس برایش جدی بود و با پایان گرفتن آن از ذهنش خارج شده، بیاهمیت شد و من هم مغز خر نخورده بودم که با یادآوریاش او را دوباره به خود مشکوک سازم. -
#پارت شصت و هفت تو آدم امن منی، تویی که چای خوردن با تو حکم تراپی دارد، تویی که کلامت مرا آرام میکند، تویی که لمس دستانت دغدغههایم را از بین میبرد، تویی که برایم راههای تاریک را روشن میکنی و دردهایم را التیام میدهی، تو بهترین درمان زخمهای منی؛ تو آدم امن منی.
-
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت نود هر چه شروع سال تحصیلی جدید برای الهام و آرش تازه عروس و داماد جذاب و متفاوت از سالهای گذشته بود، برای من چون زهری در گلو سوزنده میگذشت. از اینکه دوستانم بابت از سرنگیری ازدواجم با معراج برایم تاسف خورده و گاها دلداری میدادند به شدت روح و روانم را زخمی میکرد، حتی تاسف سارا مرشدی که اگر عادلانه قضاوت کنم، کاملا بدون غرض و دلی انجام داد و از آن به بعد رابطهی بهتری نیز با من در پیش گرفت، ولی همچنان جو دانشگاه برایم آزاردهنده بود. به غیر از حسن الهام و آرش را نیز از ارتباط فامیلیام با معراج مطلع کردم و جز این سه نفر بقیه با همان دلیل کذایی به پایان ارتباطمان پی بردند. الهام که تا چند روز چون ابر بهار برایم گریست و ساعتهایی که پیش هم نبودیم و با تلفن زدن به غصه خوردن برایم ادامه میداد و در نهایت با توبیخ علنی شخص آرش از ادامهی این عزاداری باز ماند. آرش چون همیشه با منطق خود به این ماجرا نگاه کرد و از همگیمان خواست موضوع کاملا بینمان سکرت مانده و احدی دیگر متوجهی این جریان نشود که خدای ناکرده برای من یا معراج مشکلی در دانشگاه پیش نیاید. به قول او انگار نه خانی آمده نه رفته و توفیری در شخصیت و زندگی من نباید بگذارد. لحظهای که به رویم با لبخند نگاه کرد و گفت: - تو واسه ما همیشه ملودی آذرفر باقی میمونی و گذشتهات واسه دوستات اهمیتی نداره، پس مثل همیشه پرقدرت زندگی خوبت رو ادامه بده و توی دانشگاه به معراج تنها به عنوان استادت نگاه کن و مطمئن باش دو روز بعد همه یادشون میره چیشد و به کجا رسید. این سخن منطقیاش بدجور به وجودم نشست و سعی کردم نصیحتش را در روند زندگیام به کار ببرم. وجود دوستان و رفت و آمد به دانشگاه در روحیهام تاثیر مثبت گذاشت و اتفاقا باعث شد، بهتر خودم را با شرایط و سرنوشت وفق دهم و اما استاد معراج رادمنش که تمامی این لحظات حضورش در کنارم احساس میشد و هیچگاه پشت مرا خالی نکرد. - این دروس عمومی سال آخری بدجور به من فشار میاره. روی نیمکت کنار چنار کیفم را انداختم که نگاه حسن را نیز از سمتم پرت کرد. صاف نشسته و پاهای درازش را جمعتر کرد. - نه که عاشق دروس تخصصیت هستی استاد؟! در ضمن واسه ما سال آخری محسوب میشه شما حالا- حالا در خدمت دانشگاه و دانشجویانش هستی. خود را نیز کنار کیفم ولو کرده و زیرزیرکی به چشمان گردشدهاش نظر انداختم. - میخواستی بیای بغلم میگفتی خب کیفت رو چرا طرف آدم پرتاب میکنی؟! انگار که مگس مزاحم را بپرانم دستی در هوا تکان دادم. - همچین رو نیمکت پخش شدی انگاری کوه کندی! میخواستی تو هم مثل آرش و الهام ترم تابستون بر میداشتی واحدهات میفتاد جلو از ملودی و ادبیات آخر سالی هم خلاص میشدی. دست به سینه شده نق زد. - واسه آرش و الهام مهمه زودتر از تحصیل خداحافظی کنن و برن به عشق و حالشون برسن حسن عذب اوقلی به چه کارش میاد؟! به سمتش چرخیده و دستم روی پشتی نیمکت دراز شد. - تو که بیشتر تابستون اینور بودی باید واحد بر میداشتی خب! تنها سرش را به جانبم برگرداند با حفظ ژست اولیهاش! - ولش کن بابا! یه چند سال اینور و اونور واسم توفیری نداره. کارآموزیهای بعدش شروع نشده توی مخ منه! چشمم روی نیمکت و درخت چرخی خورد و دستم نوازش گونه روی نیمکت حرکت کرد، ناگهانی تغییر مسیر در بحث بینمان را دادم. - این نیمکت و درخت چقدر از ما خاطره دارن ما بریم میفته دست کسای دیگه! دلم براشون تنگ میشه! حسن دستانش را آزاد کرده کامل به سمتم چرخید. - چی میشد واسه منم تنگ بشه؟! گازی که از لب پایینیاش گرفت به منظور شیطنت و دست انداختنم بود؛ اما جدی به چشمانش زل زدم. - خودت گفتی توی تهران میمونی پس هر وقت بخوام میبینمت دیگه! اینبار با چشمکی مکش مرگ ما جوابم را داد. - خدا رو چه دیدی؟ شاید از ناسا اومدن من رو بردن! نگاه! چه از خودراضی سریع به شانهاش کوبیدم. - گمشو بابا توهمی! با نگاه به ساعتم از جا پریده و کیفم را برداشتم. - پاشو بریم تایم کلاس شروع شد. بدبختی این ساعت آخری باید بدون آرش و الهام تو رو تحمل کنم! از خدات باشه را که گفت آستین پیراهنش را کشیدم و همراه هم به سمت ورودی رفتیم. ساعات بعدازظهر اول پاییز محیط دانشگاه را نیز کدر کرده بود هر چند هنوز از گرمای هوا زیاد کاسته نشده بود؛ اما هوایش رنگ پاییز به خود گرفته بود. واحد درسی ادبیات فارسی به علت تعداد زیاد دانشجویان از رشتههای مختلف در سالن اجتماعات برگزار میشد، چون واحد عمومی دروس بود، حتی از دانشگاه فنی نیز دانشجو داشت. با حسن که وارد سالن شدیم همان صندلیهای انتهایی کنار درب را نشانه گرفته و رویش نشست، مرا هم به سمت صندلی کناریاش کشید. میدانستم به دو ثانیه نرسیده در این ساعات نزدیک به عصر به چرت زدن خواهد پرداخت و این انتهای سالن بهترین جایگاه برایش خواهد بود. کم کم سالن از حضور دانشجویان پر و بعد از دقایقی استاد مربوطه وارد شد. در حال معرفی خود و نحوهی تدریسش بود که در سالن ضربهای خورده، سر من به سمتش برگشت. دانشجوی دیگری وارد شده با بلند کردن دست به عنوان اجازه و تکان سر استاد داخل شده در را بست. به سمت جلوی سالن سر چرخاندم؛ اما فرد مذکور در همان ردیف انتهایی و روبه روی صندلی من در لاین مخالفمان نشست. در این ردیف آخر به غیر من حسن و او کس دیگری ننشسته بود. به حسن نگاه کردم که کاملا به خورد صندلی رفته چرت میزد. نگاه زیر چشمی که به سمت فرد مذکور انداختم، همان دم دستی که به موهای تیرهاش کشید و از پیشانی به بالا هدایتشان کرد را نیز شکار کردم. قامت بلندش نظرم را چند ثانیهای درگیر کرد که همان باعث چرخش سر و صید اینبار چشمانم توسط او شد. سریع چشم برداشتم؛ اما در همان آن به زیبایی صورتش پی بردم. مطمئن بودم جزو دانشجویان این دانشگاه نبود و برای بار اولی بود که او را میدیدم. از حق نگذریم جوان خوشچهره و خوشقد و بالایی بود. خدا برای خانوادهاش حفظ کند به من چه؟! از استدلالم لبخند ریزی زده و حواسم را به استاد و حرفهایش دادم. -
رمان احتمال صفر امکان|شاهرخ(م.م.ر)|کاربر انجمن نود هشتیا
Shahrokh پاسخی برای Shahrokh ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
#پارت هشتاد و نه جیرجیرکهای باغ در این ساعات پایانی شب یک نفس ناله میکردند. سکوت و تاریکی با وجود جیر- جیرشان به من آرامش میداد. زانوانم را بیشتر در آغوش مخفی کرده و چانهام را روی بازوی حلقه شدهام گذاشتم. چتری موهایم قسمتی از دیدم را گرفت زیادی بلند شده و باید در اسرع وقت کوتاهشان میکردم. نفس عمیقم را خالی کرده، زیر چشمی، روزبه را پاییدم که در کنارم پاهایش را دراز کرده و دو دستش را مماس با خود روی کف شیروانی قرار داده بود. چهرهاش بیش از حد متفکر بود، وقتی از در خانهی معراج خارج شده و قامت نحیفش را در آن هودی نازک سفید دیدم که با چشمانی آکنده از اشک نگاهم میکرد، تمام خط و نشانهایم را فراموش کردم. هر دو دقایقی بیصدا و بیحرکت اشک ریختیم و رفع دلتنگی کردیم. با آمدن به خانه ویلایی دوباره جمعمان سر گرفته و اعضایش بدون تغییر رفتاری نسبت به گذشته با من برخورد کردند. دو روز بودنم در کنار معراج باعث تغییر حالم شده و همگی متوجه شده بودند. دوباره خود را دختر این خانواده دانسته و خود را به نافهمی زدم، اتفاقا باعث استقبالشان شد وقتی از بابا و مامان گلی خواستم که شب در آنجا بمانم با خوشرویی پذیرفتند. - مطمئنم وقتی اصل موضوع رو فهمیدی شاخکات پرید! روزبه بدون نگاه به سمتم همانطور که به نقطهای نامعلوم از باغ خیره بود، لب باز کرد: - نه اتفاقا! من توی سفرام اینقدر چیزای عجیب و غریب از این دنیا دیدم که چیزی دیگه سورپرایزم نمیکنه. در اصل فرقی هم نمیکنه چون تو ملودی هستی و میمونی. مهم نیست که ژنت از کیه مهم ذاتته که خیلی درسته! قلبم از استدلالش گرم شد و در کنار لبخند محزون کوچک شکل گرفته بر لبم، چشمانم نمدار شد. به سمتش کامل چرخیده و چهار زانو نشستم. - خیلی جالبه که من و تو جفتمون هیچ ربطی به این خونواده نداریم، ولی اینهمه بهم نزدیکیم. حداقل تو باید شک میکردی که چرا من سیاه توی این خونوادهی سفید چهره از آب در اومدم! از بغض نهفته در صدایم صرفنظر کرده و به طنز موجود در کلامم توجه نمود. او هم روبه رویم صاف نشست و با لبخندی کجدار مریز گفت: - خب گفتم شاید مثل جوجه اردک زشت وقتی بزرگ بشی یه قوی سفید زیبا در بیای و رنگ این جماعت شی! حرصم گرفت و از بازویش نیشگون گرفتم با آخی که گفت و دستش را روی بازویش کشید سریع پشیمان شدم و یک پاره استخوان که نیشگون گرفتن نداشت. - خیالم راحت شد این اتفاق تاثیر حادی روت نذاشته همون ملودی خل و چل خودمون هستی. چشمانم را برایش گرد کرده و دندان نشان دادم. - تازه داشت عذاب وجدان یقهام رو میگرفت ولی زبون درازت نذاشت. حقت بود کلهات رو میکندم که توی این روزای بدم به عشق و حال خودت چسبیدی. جدی شده و با اطمینان چشمانم را کندوکاو کرد. - حق داری ولی به جون خودت که واسم عزیزی بد جایی گیر افتاده بودم. مامان بهی هم درست آمار نداد و خودت هم که دایورتم کرده بودی. نمیدونستم اصل قضیه چیه، ولی تا موقعیتش درست شد با کله برگشتم. دوباره بغض شبیخون زده نگاهم متلاطم شد. - خیلی احساس تنهایی کردم روزبه! خودم رو بینشون یه غریبه دیدم و از خودم متنفر شدم. از اینکه این همه سال هویتم دروغ بوده، حتی به تو غبطه خوردم که واقعیت زندگیت رو از اول دونستی و خودت رو باهاش تطبیق دادی اون وقت من توی این سن با کله خوردم زمین و از همه بدتر عشقم نابود شد. معراج تموم قلب من رو احاطه کرده بود و حالا شده بود یه عشق ممنوعه! - درکت میکنم، ولی نمیتونم هیچ کدوم از خونوادهها رو قضاوت کنم یا سرزنش، چون اونها واست خیر خواسته بودن. هر چند در مورد معراج حق داری ضربهی بزرگی خوردید هر دوتون. اشک و آب بینیام مخلوط شده و صورتم خیس شد. نگاه مهربانش در احاطهی چشمان ناامیدم بود و انرژی دلگرم کنندهای را به جانم تزریق میکرد. با اکراه بینی بالا کشیده و گفتم: - دیگه مثل همیم داداش! بین من و تو دیگه توی این خونواده فرقی نیست. سریع با لحنی مقتدر مخالفت کرده و دستانش را تکان داد. - چرند نگو! همینکه تو میتونی از هویت پدر و مادر اصلیت سر در بیاری ولی من نه زمین تا آسمون فرقمونه، در ضمن جایگاه تو توی این خونه همیشه محفوظه و نظر هیچکی نسبت به تو عوض نمیشه؛ پس فکرای بیخودی نکن. تازه به این فکر کن که یه دایی جنتلمن خیلی باکلاس پیدا کردی که میتونی پزش رو همه جا بدی! این را کاملا درست گفت معراج واقعا باعث افتخار من بود. از اینکه خانوادهی قبلیام هم انسانهایی باشرف و اصیل بودند، میتوانستم تمامی عمرم مفتخر باشم. در حین اشک به حرفش خندیدم و دیدن لبخندم باعث سرحالی رفیق شفیقم شد. امان از صدای قطع نشدنی زنگ موبایلم که خواب صبحگاهی آخر شهریور ماه را به کامم تلخ میکرد. حال اینکه بلند شده و جواب بدهم و یا حتی خفهاش کنم را هم نداشتم؛ اما مشخص بود فرد پشت خط هم قصد بیخیال شدن ندارد. کفری بلند شده بالش را با حرص به سرم کوبیدم. همین تقلا باعث فرو رفتن حجم عظیمی از موها به داخل دهانم شد. یک چشمم را باز کرده ک نگاهی غضبآلود به گوشی روی پاتختی انداختم که همچنان زنگ میخورد. با اکراه به سمتش تا حد امکان خم شدم. - الوو! - ملودی هنوز خوابی؟! ساعت نزدیک ده صبحه! دوباره روی تخت ولو شده کجکی درازکش شدم. - استاد عزیز تابستون واسه صبح زود بلند شدن نیست به خدا! صدایش جدیتر شده محکم بر من توپید. - بسه هر چی خوابیدی! مگه امروز انتخاب واحد نداری؟! سریع حاضر شو بیا! نفسم را آزاد کرده مستاصل چشم بستم. - اصلا شاید خواستم این ترم مرخصی بگیرم حال دانشگاه اومدن رو ندارم خب! - بیخود! دیگه این حرف رو نشنوم! واسه چی یه ترم خودت رو عقب بندازی؟! از جا جهیده و نگاهی به سرتاسر اتاق بنفش رنگم انداختم. دستم با حرص تار موهایم را کشید. - یه ترم عقب و جلو افتادن فرقی توی زندگی من نداره استاد صدایش رنگ عصبانیت گرفت. - داری کفریم میکنی دختر! نهایت توی دانشگاه پیچیده باشه، آزمایش خون ما به هم نخورده و از ازدواج صرفنظر کردیم، چیز دیگهای نمیشنوی پس بیخودی کبری صغری واسم نچین! دقیقا به هدف زد. از برخورد با دانشجویان و شنیدن حرفهای خالهزنکیشان در مورد ارتباط بینمان این همه ترس و دلهره داشتم که حتی حاضر به انصراف از تحصیل میشدم. بارها خودم را به اینکار سوق دادم ولی از اینکه باعث ناامیدی افراد خانوادهام شوم مجدد پشیمان شدم و حالا معراج که میدانستم از دستش گریزی نخواهم داشت. - الان دیگه تا من حاضر شم ظهر شده! شاید فردا اومدم. - بهونه الکی نیار. انتخاب واحد امروزه و باید تا نیم ساعت دیگه اینجا باشی. من خودم تا یه جاهایی واست پیش رفتم زود بیایی تا ظهر حله! موهایم را چنگ زده و بیانرژی نق زدم. - شاید میخواستم این ترم واحد کمتری بردارم. توبیخ گرانه صدایم زد. - ملودی! - خب حداقل با خودت کلاس بر نمیداشتی! سکوت کرد. واقعیتش برایم سخت بود که در جمع دانشجویان در کلاسهایش شرکت کنم. آنها که از قضیهی اصلی چیزی نمیدانستند و هنوز بین رفتارهای ما قضاوت نادرست میکردند. او هم بیانرژیتر از من جوابم را داد. - فقط واحد خوردگی این ترم شما با منه و باید این یه درس دایی بدبختت رو تحمل کنی! اوخ! دلم برایش سوخت لعنت به من! - نگو اینجوری معراج! بگم غلط کردم میبخشیم؟! - من نمیذارم این اتفاق نه به درس و تحصیلت صدمه بزنه و نه به روند معقول زندگیت، پس تو هم به من کمک کن تا راحتتر ازش بگذریم.