رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

سایه مولوی

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    758
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    18

تمامی مطالب نوشته شده توسط سایه مولوی

  1. مقدمه: نگاهم به عشق همیشه مثل یه شوخی بود. مثل یه بازی که می‌تونست واسه یه مدت وقتم رو پر کنه. ولی یه روزی، یه جایی، یه زمانی که اصلاً انتظارش رو نداشتم همه چیز شوخی شوخی جدی شد. عشق در قلبم رو زد و من توی بازی عشق باختم. نه جونم رو، نه داراییم رو که قلبم رو باختم. یک جفت چشم وحشی قلب رمیده‌ی من رو به دام انداخت. آنوقت بود که فهمیدم عشق شوخی شوخی از آدم دل می‌برد.
  2. ذکر من، تسبیح من، ورد زبان من علی است
    جان من، جانان من، روح و روان من علی است

     

    تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی
    شکر لله حاصل عمر گران من علی است 

     

    میلاد امیرالمومنین امام علی (ع) و روز پدر مبارک باد🌹🌹🌹🌸🌸🌸

     
  3. حقش بود که زجر بکشد؛ به همان اندازه‌ای که پدرم از شدت شرمساری در مقابل مردمش عذاب کشیده بود، آنقدری که مادرم از عذاب کشیدن پدرم اذیت شده بود و آنقدری که من در تمام این‌ سال‌ها از عذاب وجدان و دلتنگی برای پدر و مادرم زجر کشیده بودم. کمی که نفس گرفت باز به گلویش چنگ زدم، این‌بار دیگر به خس‌خس افتاده بود و چشمانش از شدت فشار فاصله‌ای تا بیرون پریدن از حدقه نداشت. همانطور که دستم بند به گلوی او بود خم شدم و از روی زمین چوب مخصوص را برداشتم؛ کمر راست کرده و سر پیش آورده و در صورت کبود شده و بی‌نفسش لب زدم: - حالا نوبت توئه که با زندگیت خداحافظی کنی آلفرد شرور! و بی‌آنکه به او فرصت انجام کاری را بدهم چوب مخصوص را بالا برده، آن را با ضرب در قلبش فرو کردم و به زندگی ننگینش خاتمه دادم. *** برایم حس بسیار عجیبی بود، بودن در قصر پدرم و ایستادن بر روی شاه‌نشینی که بر روی آن تخت پادشاهی‌اش قرار داشت. نگاهم را لحظه‌ای میان مردم سرزمینم که در قصر جمع شده بودند دوختم؛ این روز حتی در رویاهایم هم نمی‌گنجید، اینطور بودن در قصر پدرم و در کنار مردم سرزمینم آن‌هم درحالی که زندگی و آبادانی باز به گوشه‌ گوشه‌ی سرزمینم برگشته بود. - این پیروزی رو بهتون تبریک میگم جناب آلفا. لبخند تلخی به روی شاهدخت که همچنان غمگین و ماتم‌زده به نظر می‌رسید زدم؛ یادم نمی‌رفت که ما این جنگ را به قیمت خون جفری و تعداد زیادی از مردم پیروز شده بودیم. - ممنونم شاهدخت. اشاره‌ای به کیسه‌ی در دستش کردم و ادامه دادم: - می‌خواهید به سرزمینتون برگردید؟! شاهدخت آرام سری تکان داد. - بله، دیگه اینجا کاری برای انجام دادن ندارم. لحظه‌ای پلک بر روی هم گذاشتم. - سلام من رو به پدرتون برسونید و از طرف من از ایشون تشکر کنید! شاهدخت باز هم سری تکان داد و با قدم‌هایی آرام و خرامان‌خرامان از در سالن قصر بیرون رفت. نفسم را آه مانند بیرون دادم؛ شیرینی پیروزی در کنار غم از دست دادن آن افراد حس عجیبی را برایم به وجود آورده بود، حسی میان غم و شادی. سر برگرداندم و این‌بار به لونا که تاج پادشاهی به دست به سمتم می‌آمد نگاه کردم؛ دخترک آنقدر در آن لباس سرخ رنگ و بلند زیبا شده بود که دلم نمی‌آمد از او چشم بردارم. - جناب آلفا! لبخندی به رویش پاشیدم و او برایم به احترام سری خم کرد. - مردم سرزمین از شما می‌خواهند که پادشاهی سرزمین گرگ‌ها رو به عهده بگیرید؛ این رو قبول می‌کنید؟! لحظه‌ای به مردمی که با لبخند خیره‌ام شده بودند نگاهی انداختم؛ از این‌که بالاخره توانسته بودم خودم را به مردم سرزمینم ثابت کنم و کینه و دشمنی‌شان را از ذهنشان پاک کنم خوشحال بودم. - بله، با کمال میل قبول می‌کنم. کمی خم شدم و لونا روی‌ پنجه‌ی پاهایش ایستاد، لونا تاج طلایی و مزین شده به سنگ‌های قیمتی را بر سرم گذاشت و مردم برایم «هو» کشیدند. کمر راست کردم و نگاهم را به چشمان خوش‌رنگ لونا دوختم، من او را در کنار خودم می‌خواستم؛ من بدون او از پس هیچ‌کاری برنمی‌آمدم. لب گشودم و با لحنی شبیه به لحن او گفتم: - بانو لونا، پادشاه سرزمین از شما می‌خواد که ملکه‌ی سرزمینش باشید؛ این رو قبول می‌کنید؟! لونا از شیطنت کلامم لبخندی زد، لحظه‌ای پلک روی هم گذاشت و پس از کمی مکث مثل خودم جواب داد: - بله، با کمال میل قبول می‌کنم. دست پیش بردم و دست لونا را در دست گرفتم، لونا لبخند زد و مردم از خوشحالی جشن و پایکوبی به راه انداختند. پایان
  4. شمشیرم را به گوشه‌ای انداختم و راست ایستادم؛ از شدت نفرت و عصبانیت غرش می‌کردم و دندان‌های تیزم را به رخ وحشت‌زده‌ی آلفرد می‌کشیدم. آرام آرام به آلفرد نزدیک شدم و آلفرد از ترس قدمی به عقب برداشت؛ بوی آدرنالین بدنش را حس می‌کردم و حالم بهتر میشد از وحشتی که به جانش انداخته بودم. - دلت می‌خواد چطوری بمیری آلفرد؟! آلفرد آب دهانش را قورت داد و همزمان با من که جلو می‌رفتم قدمی رو به عقب برداشت. - خ… خواهش می‌کنم آ… آلفا؛ خواهش می‌کنم م… من رو ب… ببخش! با خونسردیِ ظاهری سری کج کردم. - ببخشمت؟! مگه تو پدر و مادر من رو بخشیدی؟! آلفرد همانطور که عقب عقب می‌رفت به دیوار پشت سرش برخورد کرد و باز با لکنت و وحشت‌ لب زد: - ه… همه میگن تو… تو مهربون و ب… بخشنده‌ای! باز هم قدمی به او نزدیک‌تر شدم آنقدر که نفس‌های کشدار و تند شده‌اش به صورتم برخورد می‌کرد. سر کنار گوشش برده و با تمام نفرتم لب زدم: - من مهربونم، اما نه برای قاتل پدر و مادرم. کمی عقب کشیده و به چشمان دو دو زننده و صورت رنگ پریده‌اش خیره شدم؛ روزی را به‌ یادم آمد که او دستور مرگ پدر و‌مادرم را صادر کرد، روزی که آن‌ها را در میدان وسط شهر به آتش کشیدند و این مرد ملعون سوختنشان را به تماشا نشسته بود. دستم را بالا آوردم و گردن لاغرش را به چنگ گرفتم، اگر پای جان من وسط نبود پدرم همان سال‌ها این مرد لعنتی را کشته و همه‌مان را از شرش خلاص کرده بود، اما عیبی نداشت. حالا من آمده بودم تا به‌خدمتش برسم و انتقام خون پدر و مادرم را از او بگیرم. - تو دستور قتل پدر و‌مادر من رو دادی یادت میاد؟ دستور دادی تا اون‌ها رو وسط میدون شهر به آتیش بکشن و من اون روز اونجا بودم ‌و دیدم که داشتی سوختنشون رو تماشا می‌کردی و می‌خندیدی؛ سوختنشون برات لذت‌بخش بود نه؟! همانطور با دستم گلویش را می‌فشردم و آلفر از کمبود اکسیژن کبود شده بود به دستم چنگ می‌انداخت، اما اهمیتی نمی‌دادم. - پس به من هم حق بده که کشتن تو برام لذت‌بخش باشه. کمی از فشار دستم را کم کردم تا بتواند نفس بکشد؛ حیفم می‌آمد اویی را که پدر و مادرم را زنده زنده سوزانده بود به همین راحتی بُکشم!
  5. - فکر کن من حالا این در رو بشکنم و بیام تو، بعد تو چطوری می‌تونی از خودت در برابر من محافظت کنی؟! ضربه‌ی نسبتاً محکمی بر در کوبیدم که در چارچوبش لرزید و با خشم و نفرت ادامه دادم: - اون‌موقع من هم می‌تونم کار نیمه تموم پدرم رو تموم کنم و اون گردن کثیفت رو بشکنم! دستانم را بند لولای درب کردم و آن را با یک حرکت از چارچوب در آوردم؛ آنقدر عصبانی و پر از نفرت بودم که می‌توانستم چهارستون بدن آلفرد را هم مثل این درب خورد کنم. با قدم‌هایی محکم و شتابانه وارد قلعه شدم، همانطور که انتظارش را داشتم آلفرد در طبقه‌ی اول قلعه نبود و‌ احتمالاً خودش را جایی گم و گور کرده بود. همانطور که از پله‌های سنگی بالا می‌رفتم فریاد زدم: - کجایی جناب آلفرد؟! مثل یه موش رفتی توی یه سوراخ و قایم شدی؟! شمشیر به دست درب اولین اتاق را با عجله گشودم و درون اتاق را نگاهی انداختم، اتاق به نظر یک اتاق خواب می‌آمد و خبری از آلفرد در آن اتاق نبود. در اتاق را بهم کوبیدم و سراغ دومین اتاق رفتم؛ تمام این اتاق‌ها روزی متعلق به من و خانواده‌ام بود، اما حالا آن آلفرد لعنتی در آن‌ها جولان می‌داد. همینطور دومین و سومین اتاق را هم گشتم، اما‌ خبری از آلفرد نبود. به چهارمین اتاق رسیده بودم، اتاقی که قبل‌ترها متعلق به من بود و تمام روزهای کودکی‌ام را در آن گذرانده بودم؛ اتاقی که تمام خاطرات خوب و بد کودکی‌ام را یدک می‌کشید. درب اتاق را این‌بار با کمی تردید باز کردم و سرکی به داخل کشیدم، نه مثل این‌که ‌در آن اتاق هم نبود. لحظه‌ای وسوسه شدم تا باز پا به آن اتاق بگذارم و‌ به عادت کودکی‌ام از آن پنجره‌ی کوچک اتاق به بیرون نگاه کنم، اما همین که ‌اولین قدم را به داخل برداشتم چیزی درون شانه‌ام فرو رفت. فریاد کوتاهی از سر درد کشیدم و پلک روی هم فشردم، چشم که باز‌‌ کردم با چهره‌ی رنگ‌پریده و وحشت‌زده‌ی آلفرد که پشت در اتاق پنهان شده بود روبه‌رو شدم؛ مردک لعنتی خنجرش را درون شانه‌ام فرو برده بود‌. دندان روی هم ساییدم و دست بردم و خنجر را با یک حرکت از شانه‌ام بیرون کشیدم و آن را به گوشه‌ای پرت کردم. - خب، دوباره بهم رسیدیم پادشاه آلفرد! عصبانی و کلافه بودم و بالا آمدن گرگ درونم را حس می‌کردم و نمی‌خواستم جلویش را بگیرم؛ برای دریدن گلوی آلفرد به تمام قدرتم نیاز داشتم.
  6. شاهدخت در میان گریه سر بلند کرد و نگاهش به آن پیرمرد که جفری را زخمی کرده بود افتاد با حرص از روی زمین برخاست و فریاد زنان به سمت او حمله‌ور شد. - می‌کشمت عوضیِ خائن! چشمم را بر روی نبرد شاهدخت و‌ آن پیرمرد بستم؛ نمی‌خواستم جلوی شاهدخت را بگیرم، هرکسی در زندگی حق داشت انتقام عزیزانی که از دست داده بود را بگیرد و شاهدخت هم از این قضیه مستثنیٰ نبود. پلک باز کردم، دست پیش بردم و شنلی که بر تن داشتم را باز کرده و آن را بر روی تن بی‌جان جفری انداختم؛ ما داشتیم در جنگ پیروز می‌شدیم و جفری نبود تا پیروزی ما را ببیند و این می‌توانست تمام‌ خوشحالی‌ام از پیروزی‌مان را تحت شعاع قرار دهد. در آخرِ نبرد شاهدخت توانست سر از تن آن پیرمرد خائن جدا کند و‌ من در آن میان نگاهم به آلفردی افتاد که‌ پس از شکست‌‌ خوردن لشکریانش با اسب درحال فرار بود. دست بر زمین گرفتم و از جای برخاستم؛ حالا که در جنگ پیروز شده بودیم، حالا که سرزمینمان را از چنگال خون‌آشام‌ها بیرون کشیده بودیم وقتش بود تا من هم انتقامم را بگیرم. انتقام پدرم، مادرم و تمام گرگینه‌هایی که در این جنگ از دست رفته بودند. افسار اسبی که سوارش از آن افتاده بود را در دست گرفتم و با یک حرکت سوارش شدم و به دنبال آلفردی که داشت به سمت پایتخت می‌رفت تاختم. فکر به شکستن گردن آن آلفرد لعنتی تنها چیزی بود که می‌توانست در آن شرایط که جفری و چندین تن از مردم سرزمینم را از دست داده بودم اندکی من را آرام کند. همچنان در تعقیب آلفرد بودم و به شهری که تقریباً تمام مردمش پس از حمله‌ی ما به قلعه‌هایشان از آن گریخته بودند رسیدیم، شهری که پایتخت سرزمینم بود و حالا تمام آسمانش با سقف کاذبی پوشانده شده بود تا احتمالاً خون‌آشام‌های لعنتی را از تابیدن اشعه‌های خورشید محافظت کند. پشت سر آلفرد وارد قصری که سال‌ها پیش متعلق به پدرم بود شدم، از این‌که به اینجا آمده بود خوشحال بودم چون می‌توانستم در پیشگاه روح مادر و پدرم او را به سزای اعمالش برسانم. در حیاط بزرگ قصر آلفرد از اسبش پایین آمد و خودش را با سرعت به ساختمان قصر رساند، در را هم پشت سرش بست و چِفتش را انداخت. پوزخندی از این حرکتش به لبم آمد؛ خیال می‌کرد این قلعه می‌تواند او را از دست من نجات دهد؟ اصلاً او تا کی می‌توانست در این قلعه پنهان شود؟! از اسبم پایین آمدم و پشت در فلزی قلعه ایستادم؛ می‌دانستم که آلفرد تمام سربازانش را برای جنگ با ما فرستاده بود و حالا در این قلعه هیچ‌کسی نبود که از او محافظت کند، پس با این حساب من کار سختی را در پیش نداشتم. - رفتی و قایم شدی آره؟! حالا تو بگو کی ترسوئه، من یا تو؟! صدایی که از جانبش نشنیدم خنده‌ی تمسخرآمیزی کردم و ادامه دادم: - فکر کردی این چفت و بَست‌ها می‌تونه تو رو از دست من نجات بده؟! دستم را بر روی در فلزی و سرد گذاشتم؛ در خودم آنقدر قدرت می‌دیدم که بتوانم درب را از جای در بیاورم، اما‌ بدم هم نمیاد مثل او کمی با اعصاب و روانش بازی کنم.
  7. با پاشیده شدن گِل‌ بر روی اشباح کار ما کمی راحت‌تر شد و حداقل می‌توانستیم آن موجودات پلید را ببینیم و خودمان را راحت‌تر از شر آن‌ها خلاص کنیم؛ بار دیگر کفه‌ی قدرت به سمت ما چرخیده بود و این ما بودیم که خون‌آشام‌ها و اشباح‌ را نقش زمین می‌کردیم. - اوه نه! جفری؟! سر چرخاندم و با بهت در میان آن شلوغی به دنبال جفری چشم گرداندم؛ آخرین باری که او را دیده بودم همچنان با آن پیرمرد جادوگر درگیر بود. با دیدن او که کمی آن‌طرف‌تر نقش بر زمین شده بود سرباز خون‌آشام‌ زیر دستم را کشتم و به سمت او دویدم. - جفری؟ جفری؟ بالای سر جفری که خنجری در سینه‌اش فرو رفته بود و با شدت خون از دست می‌داد روی زانو نشستم؛ نفس در سینه‌ام حبس شده بود و نمی‌توانستم این تصویر را باور کنم! - جفری صدام رو می‌شنوی؟! جفری به سختی چشمانش را باز کرد و ابتدا نگاهی به من و بعد به شاهدخت که کنارش نشسته بود انداخت و بریده بریده لب زد: - ن… ناراحت من نباشید ش… شاهدخت؛ ب… برای من باعث… افتخار بود که… تو…تونستم مدتی رو ک… کنار شما باشم! شاهدخت‌ دست پیش برد و دست جفری را محکم در دست گرفت و من در آن میان کم مانده بود که بغض بترکانم و گریه کنم، اما به سختی خودم را کنترل می‌کردم. برایم از دست دادن دوستی مثل جفری سخت بود و سخت‌تر از آن این بود که می‌دانستم او به خاطر کمک به ما به‌ این وضعیت افتاده بود و حالا ما هیچ‌کاری از دستمان برای نجات او برنمی‌آمد. - این حرف رو نزن جفری؛ تو… تو باید پیش من بمونی… تو حق نداری اینجوری من رو تنها بذاری! دستی به چشمانم کشیدم؛ عجیب دلم می‌سوخت از این‌که کاری برای او از دستم بر نمی‌آمد و تنها می‌توانستم مثل پدر و مادرم مرگ او را به تماشا بنشینم. - م… من خ… خیلی متأسفم! و پس از گفتن این حرف چشمانم بسته شد و دستش در دستان شاهدخت بی‌جان شد. - جفری؟ چشم‌هات رو باز کن! خواهش می‌کنم! جفری؟! شاهدخت که جوابی از جفری نشنید به هق‌هق افتاد و من هم وضعیتی بهتر از او نداشتم؛ درست بود که اکثر اوقات از دست جفری حرص می‌خوردم، اما او همیشه برایم‌ دوست بی‌نظیری بود! دوستی که حالا قدر بودنش را می‌دانستم.
  8. سر چرخاندم و با بهت به فرد پیش رویم نگاه دوختم. او دیگر اینجا چه می‌کرد؟! - تو؟! نگاهم را لحظه‌ای میان شاهدخت و وزیر اعظم سرزمین جادوگران چرخاندم؛ او چرا به اینجا آمده بود؟! یعنی… یعنی این پیرمرد یک خائن بود؟! - پس درست حدس زده بودم، تو یه خائنی جناب وزیر اعظم! وزیر اعظم از اسبش پایین آمد و به شاهدخت نزدیک شد. - من اسمش رو خیانت نمی‌ذارم شاهدخت، من فقط طرف منفعتم هستم. اگر پادشاه منفعت من رو تأمین می‌کرد من دیگه نیازی به همکاری با خون‌آشام‌ها نداشتم. با بی‌قیدی شانه‌ای بالا انداخت و ادامه داد: - ولی متأسفانه پادشاه با من خیلی بد تا کرد و حالا وقتشه که تاوانش رو پس بده؛ اون هم با کشته شدن دختر عزیزش! و شمشیرش را از غلاف بیرون کشید و خواست به سمت شاهدخت حمله کند که جفری زودتر به سمتش هجوم برد و با او درگیر شد. کلافه و عصبی به لشکریانم نگاهی انداختم؛ وضعیت اصلاً خوب نبود و خون‌آشام‌ها با کمک اشباح نامرئی تعداد زیادی از سربازان ما را از پای در آورده بودند. بلاتکلیف چنگی میان موهایم زدم؛ باید فکری برای اشباح می‌کردم اگر اینطور پیش می‌رفت ما شکست می‌خوردیم و همه‌مان کشته می‌شدیم. - اَه لعنتی! ناگهان فکرم به سمت حرف‌های کریستین(ولیعهد سرزمین جادوگرها) رفت، او گفته بود که در گذشته‌ها مردم سرزمینش توانسته بودند اشباح را با پاشیدن رنگ به روی آن‌ها شکست دهند و این ترفند شاید به ما هم کمک می‌کرد. ما رنگ در دسترس نداشتیم، اما می‌توانستیم از گِل برای این‌کار کمک بگیریم. قدمی به سمت لونا که با آشفتگی بر زمین افتادن گرگینه‌های دیگر را تماشا می‌کرد برداشتم. - لونا؟ به سمتم که برگشت ادامه دادم: - لطفاً برو و با کمک چند تا از گرگینه‌های دیگه یه ظرف بزرگ گِل درست کن و از پشت‌بوم قلعه اون رو روی جاهایی که فکر می‌کنی اشباح حضور دارن بریز. لونا همچنان با چشمان مبهوت و گشاد شده خیره نگاهم می‌کرد؛ انگار که یا منظور من از گفتن این حرف را نمی‌فهمید و یا از فکری که کرده بودم در تعجب بود. - برو دیگه، چرا وایسادی؟ لونا انگار که تازه به‌ خودش آمده باشد ‌تند و تند سر تکان ‌داد و به ‌سمت قلعه ‌دوید. من هم باز به سمت دیگر گرگینه‌ها برگشتم ‌تا یک فکری برای این نبرد درهم و برهم بکنم؛ جفری هنوز با آن پیرمرد (وزیر اعظم) درگیر بود و گرگینه‌ها با خون‌آشام‌ها و اشباحی که قدرت نامرئی این جنگ بودند، در نبرد بودند.
  9. همانطور که مشغول نبرد با آن فرمانده بودم در یک لحظه‌ از او غافل شدم و فرمانده با فرو کردن شمشیرش در تن اسبم باعث به زمین افتادنم شد. کلافه و عصبی از روی زمین برخاستم؛ درست بود که خون‌آشام‌ها از نظر بدنی زیاد قوی نبودند، اما هوش و ذکاوت زیادی داشتند و این کار را برای ما سخت کرده بود. نگاهم را بالا بردم ‌و با خشم به فرمانده که خندان و با غرور خیره‌ام شده بود نگاه کردم، حالا نشانش می‌دادم که با کی طرف است. در یک لحظه‌ پایم را بالا بردم و لگد محکمی به پشت اسبش کوبیدم که باعث شد اسب رَم کند و فرمانده را به زمین بی‌اندازد. - خب، حالا مساوی شدیم. فرمانده خودش را کمی عقب کشید و به سختی از جایش برخاست، می‌توانستم بفهمم که افتادن از اسب به آن بدن لاغرش آسیب زده. - حالت خوب نیست؟! فرمانده با خشم نگاهم کرد، خم شد و شمشیرش را از روی زمین برداشت و همانطور لنگ‌لنگان باز به سمت من حمله کرد. این‌بار توانستم با چند ضربه او را مهار کنم و وقتی که حواسش ‌نبود پایم را به ساق پایش کوبیدم و زمینش زدم. حالا او نقش بر زمین بود و من شمشیر به دست بالای سرش ایستاده بودم؛ باز تصاویر آن روز در سرم تکرار شد، تصویر پدرم که از فرو رفتن شمشیر فرمانده در شانه‌اش درد می‌کشید. اخم درهم کشیدم؛ نمی‌توانستم از این مرد بگذرم. دست پشتم بردم و از داخل تیردان چوب مخصوص را بیرون کشیدم؛ ترس و وحشت را در چشمان فرمانده می‌دیدم و اهمیتی نمی‌دادم. کمی خم شدم؛ فرمانده چشم بست و من چوب را درون سینه‌اش فرو کردم و جسم بی‌جان شده‌اش را لحظه‌ای به تماشا نشستم. انتقامم را از او گرفته بودم و حالا نوبت آلفرد لعنتی بود که مثل فرمانده و سربازانش به یک جسم بی‌جان تبدیل شود. تا به آنجای کار ما در نبرد بهتر‌ عمل کرده و موفق شده بودیم با کمترین خسارت بیشترین آسیب را به لشکر خون‌آشام‌ها بزنیم و این اتفاق من را به پیروزی در جنگ بسیار امیدوار کرده بود، اما درست در یک لحظه‌ نیرویی نامرئی چندین نفر از گرگینه‌ها را از اسب به پایین انداخت و تعدادی از آن‌‌ها را از پای درآورد. - لعنتی! چی‌شد یهو؟! لونا نفس‌نفس‌زنان گفت: - ف… فکر کنم اون‌ها اشباح هستن. شاهدخت که با فاصله‌ی کمی از من در کنار جفری و کمان به دست ایستاده بود با بهت لب زد: - نه این امکان نداره، من اون‌ها رو طلسم کرده بودم. - فکر کردی فقط خودت از پس شکستن طلسم برمیای شاهدخت عزیز؟!
  10. جنگ هولناکی میان ما و لشکر خون‌آشام‌ها در گرفته بود و از هر سمت و سویی جنازه بود که بر زمین می‌افتاد؛ تعداد ما کمتر از خون‌آشام‌ها بود، اما نسبت‌ به آن‌ها قدرت بدنی خیلی بیشتری داشتیم و همین باعث شده بود که هر کدام از ما چندین خون‌آشام‌ را حریف باشیم. یک به یک خون‌آشام‌ها را از سر راهم کنار میزدم؛ در آن میان نگاهم به دنبال آلفرد می‌گشت تا آن چوب مخصوص را در قبلش فرو کنم، اما پیدایش نمی‌کردم و این عصبانی‌ام کرده بود. لحظه‌ای که توانستم از شر خون‌آشام‌ها راحت شوم نگاهی به دور و اطرافم انداختم تا شرایط را بسنجم، وضعیت برای ما بد نبود و کشته‌ی زیادی نداشتیم و تمام لشکریان با جان و دل برای آزادی سرزمینمان می‌جنگیدند‌. در همان حین که نگاهم در دور و اطراف می‌چرخید متوجه‌ی لونا شدم که با سه خون‌آشام‌ همزمان درگیر بود؛ لونا هم قدرتش زیاد بود، اما از پس سه خون‌آشام‌ برنمی‌آمد تا یکی را از خودش دور می‌کرد دو خون‌آشام بعدی به سمتش حمله‌ور می‌شدند. با اسبم به سمتش تاختم و از همانجا با شمشیر گردن یکی از خون‌آشام‌ها را زدم و لونا چوب مخصوص را در قلبش فرو کرد؛ خون‌آشام‌ بعدی را لونا از پای در آورد و من با سومین نفر درگیر شدم. - راموس پشت سرت…! با شنیدن صدای وحشت‌زده‌ی لونا سر برگرداندم و با شمشیرم جلوی نیزه‌ای که می‌رفت تا در بدنم فرو برود را گرفتم. پس از آن به مرد خون‌آشام‌ِ سوار بر اسب نگاهی انداختم؛ او را می‌شناختم، همان مردک لعنتی که در آن روز شمشیرش را در شانه‌ی پدرم فرو کرده بود. دندان روی هم ساییدم و در حین نبرد با چشمانی تنگ شده از خشم به او نگاه می‌کردم؛ می‌دانستم که این خشم و نفرت ممکن است من را به دردسر بی‌اندازد، اما نمی‌توانستم آن‌ها را ببخشم. تمام این سال‌ها رویای انتقام را در سرم می‌پروراندم و حالا که به دو قدمی‌اش رسیده بودم نمی‌توانستم بی‌خیالش شوم. - می‌کشمت لعنتی! مرد در جوابم پوزخندی زد. - اگه می‌تونی حتماً این کار رو بکن! شمشیرم را با ضرب بر سرش فرود آوردم و مرد ضربه‌ام را با سپرش دفاع کرد؛ او من را دست کم گرفته بود، اما من باید به اون نشان می‌دادم که دیگر آن پسرک ترسو و ضعیف نیستم. باید نشانش می‌دادم که بزرگ شده‌ام و توان مقابله با او و آن آلفرد لعنتی را دارم. همینطور ضربه‌های محکمم را به سر و تن او وارد می‌کردم و منتظر بودم تا لحظه‌ای از دفاع غافل شود و بتوانم با شمشیرم او را از پای در آورم.
  11. - چیه؟! دلت می‌خواست کسی دیگه‌ای باشه؟! آلفرد نیشخندی زد؛ تمام لحظاتی که با پدرم درگیر بود در یادم می‌آمد و خیلی جلوی خودم را گرفته بودم تا نروم و او را با دستانم خفه نکنم. - اوه نه؛ فقط… فکرش رو نمی‌کردم که اون پسر کوچولوی ترسو و ضعیف که پدر و مادرش رو قربانی کرد تا خودش زنده بمونه یه آلفا باشه. لب روی هم فشردم و دستم را مشت کردم؛ مردک عوضی چرا چرت و پرت می‌گفت؟! من پدر و مادرم را رها کرده بودم؟! منی که به پدر و مادرم التماس می‌کردم تا بگذارند کنارشان بمانم؟! - آروم باش راموس، اون فقط می‌خواد اعصابت رو بهم بریزه. سرم را در تأیید حرف لونا تکان دادم؛ حق با او بود مردک فقط قصدش عذاب دادن من بود. - واسه‌ی گفتن این چرندیات تا اینجا اومدی؟! آلفرد سرش را به طرفین تکان داد. - نه، اومدم بهت یه پیشنهاد بدم. متعجب از حرفش ابرویی بالا انداختم. - پیشنهاد؟! بگو می‌شنوم. - بهت پیشنهاد می‌کنم که همین حالا با لشکرت از اینجا بری؛ اینطوری می‌تونی جون و خودت و این مردم رو نجات بدی. پوزخندی زدم و با تمسخر نگاهش کردم؛ باید باور می‌کردم که او دلش برای من و این مردم می‌سوزد؟! - جالبه! تویی که پدر و مادر من رو به بدترین شکل ممکن کُشتی و این مردم رو چندین سال توی قلعه زندانی کردی داری تظاهر می‌کنی که جون من و این مردم برات مهمه؟! آلفرد سرش را با تأسف تکان داد. - به حرفم گوش کن پسر جون، این جنگ باعث مرگ همه‌تون میشه. سر برگرداندم و به لشکریانم خیره شدم، آن‌ها هم مثل من از شنیدن حرف‌های چرند این مردک عصبانی و کلافه شده بودند انگار. - لازم نکرده تو برای ما دل بسوزونی! ما امروز اومدیم که سرزمینمون رو پس بگیریم و برای این‌کار حتی از جونمون هم می‌گذریم؛ پس فکر این‌که ما رو پشیمون کنی از سرت بیرون کن! آلفرد نیشخندی زد و گفت: - باشه، پس بدون که خودت مرگ رو انتخاب کردی! و پس از گفتن این حرف با دستش به لشکریانش اشاره کرد تا حمله را شروع کنند؛ من هم به گرگینه‌ها علامت دادم تا به سمت لشکر خون‌آشام‌ها روانه شوند. من بی‌رحم نشده بودم و هنوز هم برای جان مردم سرزمینم نگران بودم، اما نجات سرزمینم برایم از هر چیزی مهم‌تر بود و می‌دانستم که در سر دیگر گرگینه‌ها هم همین فکر میگذرد.
  12. در جواب لونا شانه‌ای بالا انداختم. - معلومه دیگه؛ باید باهاشون مقابله کنیم. لونا با ترس و هیجان گفت: - اما اون‌ها خیلی زیادن، تموم سربازهای ما هنوز خسته‌ان و تو هم زخمی هستی! نمیشه که یکم برای تجدید نیروی سربازها وقت بخریم؟! حداقل تا زمانی که هوا روشن بشه؟ می‌دانستم که گرگینه‌ها خسته‌اند، اما ما چاره‌ای جز مقابله نداشتیم. اگر پا پس می‌کشیدیم همه‌مان کشته می‌شدیم و این بدترین اتفاق ممکن بود. - نمی‌تونیم صبر کنیم، اون‌ها به نور خورشید حساسیت دارن و مطمئناً تا فردا به ما برای استراحت وقت نمیدن. پلک روی هم گذاشتم و ادامه دادم: - نگران نباش لونا ما قوی هستیم؛ بعلاوه جفری و شاهدخت هم هستن و با جادوشون کمکمون می‌کنن. لبخند اطمینان‌بخشی زدم و ادامه دادم: - ما پیروز میشیم! لونا هم با وجود نگرانی‌اش لبخند زد و حرفم را تکرار کرد. - آره، پیروز میشیم. همراه با هم از اتاق و سپس از قلعه خارج شدیم و سوار بر اسب‌هایی که پس از فتح قلعه‌ها به غرامت گرفته بودیم جلوی لشکر بزرگ خون‌آشام‌ها صف کشیدیم. این نبرد آخر بود؛ یا باید پیروز می‌شدیم و سرزمینمان را پس می‌گرفتیم و یا شکست خورده و کشته می‌شدیم. - حالا باید با اشباحی که نمی‌بینیمشون چی‌کار کنیم؟! پیش از آن‌که من در جواب لونا که کنارم بر روی اسبش نشسته بود چیزی بگویم شاهدخت که با آن اسب و لباس‌های یک دست سیاهش آن‌سمت من ایستاده بود جواب داد: - نگران نباشید، اون‌ها تحت تسلط جادوی سیاه ما هستن و هیچ‌کاری ازشون برنمیاد. نگاهم را به لشکر بزرگی که در تاریکی شب و زیر نور ماه درحال نزدیک شدن به ما بودند دوختم؛ از همان فاصله هم می‌توانستم آلفرد را جلودار لشکریانش ببینم و تمام وجودم از شدت خشم و نفرت می‌لرزید. حالا جدا از این‌که برای نجات سرزمینم قصد از پای در آوردن آن لشکر را داشتم واقعاً دلم می‌خواست که خودم حساب آن آلفرد لعنتی را برسم و انتقام پدرم را از آن مردک عوضی بگیرم. لشکر خون‌آشام‌ها کمی مانده به قلعه ایستادند و آلفردی که سوار بر اسب بزرگ و تنومندش درست مثل دوره‌ی جوانی‌اش خودنمایی می‌کرد شروع به حرف زدن کرد. - پس اون آلفای قدرتمند تویی. در جوابش پوزخند پرحرصی زدم؛ آخ که‌ دلم می‌خواست همین حالا گلویش را با دندان‌هایم پاره کنم!
  13. *** - حالت خوبه راموس؟! چشم گشودم و به لونایی که مشغول بستن زخم بازویم بود نگاهی انداختم و لبخند زدم. - واقعاً فکر می‌کنی که یه زخم کوچیک می‌تونه من رو از پا در بیاره؟ لونا سرش را به طرفین تکان داد. - نه، اما یکم مضطرب به نظر میرسی برای همین پرسیدم. در تأیید حرفش سر تکان دادم؛ ما سه قلعه را فتح کرده بودیم و حالا در دو قدمی جنگ اصلی با خون‌آشام‌ها بودیم و فکر کنم عادی بود که کمی مضطرب باشم. - آره خب یکم مضطربم؛ توی جنگ قبلی زخمی‌های زیادی داشتیم و نگرانم که توی این جنگ شکست بخوریم. لونا آخرین گره را به پارچه‌ی سفید بسته شده به بازویم بست و روی زمین در کنارم نشست. - به این چیزها فکر نکن راموس؛ این آخرین مرحله‌اس برای رسیدن به سرزمینمون. درسته که تعداد ما کمتره و خیلی از گرگینه‌ها زخمی‌ان، اما اون‌ها مصمم و امیدوار هستن تا سرزمینشون رو پس بگیرن. لبخندی از حرف‌های لونا بر لبم نشست، دخترک با همیشه خوب بلد‌ بود که با حرف‌هایش حالم را خوب کند. - ازت ممنونم لونا؛ از این‌که توی هر شرایطی کنارمی و حالم رو با حرف‌هات خوب می‌کنی. لونا سری در رد حرفم تکان داد. - نه؛ این منم که باید از تو تشکر کنم. تو آلفای این سرزمینی، اما من که یه گرگینه‌ی عادی هستم رو در کنار خودت پذیرفتی. لبخندی زده و دست پیش بردم و دست ظریف دخترک را گرفتم؛ من تا دنیا دنیا بود به این دختر بابت بودنش مدیون بودم. - من هم از همون اول آلفا نبودم؛ من یه موجود ضعیف بودم که حتی‌ نمی‌اونستم از خودم دفاع کنم، اما حالا به لطف کمک‌های تو و شاهدخت به اینجا رسیدم. لونا خواست حرفی بزند که یکی از گرگینه‌ها که بر روی قلعه نگهبانی می‌داد خودش را به ما رساند و با نفس‌نفس گفت: - ج… جناب آلفا… خون‌آشام‌ها… اون‌ها دارن میان. با آرامش و خونسردی به گرگینه‌‌ی جوان نگاه کردم؛ انتظارش را داشتم که آن‌ها زودتر از این به جنگ با ما برخیزند و زیاد جا نخورده بودم. - باشه، برو و تموم افراد رو خبر کن. مرد جوان سری تکان داد و از اتاق ما بیرون رفت. - حالا می‌خواهی چی‌کار کنی راموس؟!
  14. به داخل قلعه که برگشتم با چهره‌های شاد و خوشحال گرگینه‌ها روبه‌رو شدم؛ این خوشحالی جای خودش خوب بود، اما آن‌ها باید می‌دانستند که این آسان‌ترین نبرد ما بود و همیشه همه چیز آنقدر ساده پیش نمی‌رفت. - امروز ما موفق به فتح این قلعه شدیم! گرگینه‌ها با خوشحالی شمشیرهایشان را بالا بردند و هو کشیدند؛ من نمی‌خواستم خوشحالی‌شان را زائل کنم، اما باید به ‌آن‌ها یادآوری می‌کردم که هنوز سختی‌های زیادی را در پیش داریم. - اما باید بدونید که این اولین نبرد و ساده‌ترین نبرد ما بود و هنوز دو قلعه‌ی دیگه رو پیش رو داریم تا به پایتخت که اصلی‌ترین نبردمونه برسیم؛ ما اینجاییم که سرزمینمون رو پس بگیریم و برای این کار لازمه که حساب شده عمل کنیم ‌ نباید دشمن رو دست کم بگیریم و به خودمون مغرور بشیم. گرگینه‌ها در تأیید حرف من سر تکان دادند؛ شاهدخت که جاوتر از تمام گرگینه‌ها در کنار جفری ایستاده بود چند قدمی پیش امد و روبه‌روی من ایستاد. - بهتون تبریک میگم جناب راموس؛ شما فرمانده‌ی مقتدر و لایقی هستین. از تعریفش لبخند محوی به لبم نشست؛ اگر به قبل‌ترها بر می‌گشتم مطمئناً هرگز فکرش را هم نمی‌کردم که بتوانم گرگینه‌ای قوی، جدی و مقتدر باشم. - من این رو مدیون شما هستم شاهدخت. شاهدخت سرش را به طرفین تکان داد. - شما دِینی به من ندارید؛ من فقط مسؤولیتی که به عهده داشتم رو انجام دادم. لحظه‌ای سکوت کرد و با لحنی به مراتب ملایم‌تر ادامه داد: - میشه از شما یه خواهشی بکنم؟! متعجب و با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم؛ از او سراغ نداشتم که از من خواهشی داشته باشد. شاهدخت سکوتم را که دید پرسید: - میشه ازتون خواهش کنم که پدرم رو ببخشین؟! از کریستین شنیدم که شما هنوز از اون دلخورین و پدر هم از دلخوری شما ناراحته. لب روی هم فشرده و تنها نگاهش کردم؛ من پادشاه را در اتفاقاتی که افتاده بود مقصر نمی‌دانستم، شاید قبلاً از او کمی دلخور بودم اما حالا نه. حالا که پسر و دخترش این‌همه به من کمک کرده بودند دیگر دلخوری از او نداشتم. - من از جناب پادشاه دلخور نیستم؛ قبلاً یکم عصبانی بودم، اما حالا که خوب بهش فکر می‌کنم ایشون رو توی اتفاقات افتاده مقصر نمی‌دونم. شاهدخت لبخندی زد و من ادامه دادم: - شما هرچی نباشه تنها فامیل‌های من هستین و من نمی‌تونم ازتون ناراحت باشم.
  15. - ما امروز قراره به جنگ اون لشکر عظیم بریم؛ می‌دونیم که لشکر اون‌ها چندین برابر ماست، اما ما قوی‌تر از اون‌ها هستیم. ما قوی‌تر از اون‌ها هستیم چون هدف داریم، چون پای سرزمینمون ایستادیم و حاضریم تا آخرین قطره‌ی خونمون رو پای سرزمینمون بریزیم. دست مشت شده‌ام را بالا بردم و فریاد زدم: - پس میریم و سرزمینمون رو نجات میدیم؛ حتی اگر به قیمت جونمون تموم بشه. با پایان یافتن حرفم فریاد و هیاهوی گرگینه‌ها در تأیید من بلند شد. - پس پیش به سوی پیروزی! گرگینه‌ها هم این حرف را با فریاد تکرار کردند و پشت سر من به راه افتادند. همه‌مان استوار و محکم قدم برمی‌داشتیم. با این‌که این راه خطرناک بود؛ با این‌که در این جنگ احتمال هر اتفاقی بود، اما ما از همیشه مصمم‌تر بودیم. مصمم برای پس گرفتن سرزمین و بیرون راندن خون‌آشام‌های شوم و منفور. پس از مدتی راه رفتن به قلعه‌ی محافظ مرز رسیدیم، اولین جنگمان با خون‌آشام‌های نگهبان قلعه بود. - حواستون باشه، باید سریع عمل کنیم تا اون‌ها فرصت نکنن پیک به پایتخت بفرستن. پس از این حرف با نهایت سرعت در همان حال که شمشیر بُرنده‌ام را به یک دست و یک تکه از چوب‌های مخصوص را به دست دیگر داشتم به سمت قلعه شروع به دویدن کردم. اولین نگهبان را با یک ضربه از پای در آوردم و چوب مخصوص را درون قلبش فرو بردم و نگهبان‌ دیگری را جفری که پشت سر من و در کنار شاهدخت می‌دوید کُشت. و همه با هم وارد قلعه شدیم، در راهرو و راه‌پله‌های سنگی کسی نبود و همه در پشت بام قلعه که مکان دیدزنی و نگهبانی بود ایستاده بودند. لحظه‌ای پشت دربی که به پشت‌بام می‌رسید ایستادیم و با اشاره از گرگینه‌ها خواستم که چند نفرشان همراه با من آرام وارد پشت‌بام شوند و بقیه همان پشت در بمانند. آرام و پاورچین وارد پشت‌بام شدیم، جمعاً چهار سرباز پشت به ما و رو به بیرون ایستاده بودند و حواسشان به ما نبود. خودم به سمت یکی از سربازها رفتم و به آن سه نفر که همراه با من به بالا آمده بودند اشاره کردم تا به سراغ دیگر سربازها بروند. پشت سر مرد نگهبان ایستادم شمشیرم را درون غلاف زده و در یک حرکت سر مرد نگهبان را به سمتی چرخاندم و پس از شنیدن صدای لذت‌بخش شکستن استخوان‌های گردنش چوب مخصوص را وارد قلبش کردم. سر که برگرداندم با جسم بی‌جان دیگر سربازها روبه‌رو شدم و از این پیروزی لبخندی بر لبم نشست؛ همانطور که حدس زده بودم کارمان در این قلعه زیاد سخت نبود، اما نبردهای بعدی مسلماً بسیار سخت‌تر از این می‌بود.
  16. ولیعهد مغموم سری تکان داد. - پس من و جفری و دیانا فردا صبح به سرزمینمون برمی‌گردیم. این‌بار جفری بود که گفت: - نه، منم می‌خوام بمونم. با تعجب به جفری نگاه دوختم؛ با خودش چه فکر کرده بود که در این شرایط خطرناک می‌خواست کنار ما بماند؟! - چی داری میگی جف؟! جنگه شوخی که نیست! جفری با لحنی قاطع و جدی که تابحال از او ندیده بودم جواب داد: - خودم می‌دونم که جنگه و خطرناکه، اما من می‌خوام بمونم و ‌از شاهدخت سرزمینم محافظت کنم. شاهدخت به روی جفری لبخندی زد؛ برایم این‌همه خوش‌روییِ شاهدخت با جفری کمی عجیب می‌آمد‌. - ممنونم جفری، اما لازم نیست به خاطر من خودت رو به خطر بندازی. جفری سرش را به طرفین تکان داد. - خواهش می‌کنم بذارید کنارتون بمونم بانو، من تنها در کنار شماست که احساس مفید بودن می‌کنم. شاهدخت پلک روی هم گذاشت. - باشه، هر طور میلته. خسته و کلافه از جای برخاستم، وقتی خودش می‌خواست بماند من کار دیگری از دستم برنمی‌آمد. - بهتره دیگه بریم و استراحت کنیم، فردا روز سختی در پیش داریم‌. *** بالاخره روز حمله فرا رسید من و تمام گرگینه‌ها برای حمله به لشکر خون‌آشام‌ها آماده شده بودیم و درحالی که جمعیتمان یک پنجم لشکر خون‌آشام‌ها هم نمی‌شد و تمام شمشیر‌ها، کمان‌ها و زره‌هایمان ساخته‌ی دست خودمان بود از این جنگ هیچ هراسی نداشتیم و برای باز پس گرفتن سرزمینمان مُصر بودیم. - بریم جناب آلفا؟ تموم مردم منتظرن تا صحبت‌های شما رو بشنون. کلافه نفس عمیقی کشیدم؛ هر چه می‌کردم لونا نه قبول می‌کرد که از این جنگ کنار بکشد و نه قبول می‌کرد تا من را مثل سابق صدا کند و این من را عصبی کرده بود. - بریم. چند قدمی برداشتیم و پیش روی گرگینه‌های زره‌پوش ایستادیم. از بعد از آن شب که آن‌ها شکسته شدن طلسم را با چشمان خود دیدند رفتارشان با من طور دیگری شده بود و اعتمادشان به من بیشتر از قبل شده بود انگار.
  17. *** - اینطور که من توی این مدت از نگهبان‌های زندان شنیدم خون‌آشام‌ها دو تا لشکر بزرگ دارن که توی هر کدوم از اون لشکرها چندین نفر از اشباح هم وجود دارن. با دقت به مرد میانسالی که داشت این‌ اطلاعات را به ما می‌داد نگاه می‌کردم؛ با این‌که پس از شکسته شدن طلسم به حالت عادی برگشته بودم، ولی هنوز هم انرژی و قدرت بدنی فراوانی داشتم. مرد همچنان توضیح می‌داد و من می‌دانستم که کار آسانی در مقابله با خون‌آشام‌‌ها و اشباح نداریم، اما به خودمان بسیار امیدوار بودم. تمام ما انگیزه‌ی بالایی برای نجات سرزمینمان داشتیم و این انگیزه پشتوانه‌ای بود تا تمام تلاشمان را برای نجات سرزمین گرگ‌ها به کار ببریم. - پس با این حساب باید یه فکری هم برای مقابله با اشباح داشته باشیم، اگه نتونیم متوجه‌ی حضور اون‌ها بشیم باز هم شکست می‌خوریم. ولیعهد که سمت راستم نشسته بود گفت: - نگران اون‌ها نباشید، ما با جادوی سیاه خیلی راحت میتونیم جلوی اون‌ها رو بگیریم. سرم را در رد حرف او تکان دادم؛ این جنگ، جنگ ما بود و نمی‌خواستم آن‌ها را در این جنگ دخالت بدهم. - نه جناب ولیعهد، شما و شاهدخت بهتره از همین جا به سرزمینتون برگردین. ولیعهد با ناراحتی نالید: - اما من می‌خوام کمک کنم! این‌بار لونا بود که جواب داد: - حق با راموسه؛ شما پادشاه آینده‌ی سرزمینتون هستین و نباید خودتون رو به خطر بندازین. ولیعهد با غصه سر پایین انداخت؛ می‌توانستم بفهمم که او هنوز هم در آن طلسم ‌خودش را مقصر می‌دانست و با این‌کار می‌خواست کمی از بار عذاب وجدانش را کم کند. - باشه، پس من می‌مونم و کمکتون می‌کنم. با تعجب به شاهدخت که این حرف را گفته بود نگاه کردم؛ یعنی پس از آن‌همه مدت اسیر بودن حالا می‌خواست باز هم خودش را به خطر بی‌اندازد؟! - اما… شاهدخت میان حرفم پرید: - اما نداره جناب الفا؛ درسته که شما حالا بسیار قدرتمند هستین، ولی برای شکستن دادن اشباح به کمک جادوی ما نیاز دارید. نفسم را کلافه بیرون دادم؛ دلم نمی‌خواست شاهدخت به خاطر ما خودش را به خطر بی‌اندازد، اما انگار چاره‌ای جز این نبود. - پس من می‌تونم وقتی به سرزمینمون برگشتم از پدرم بخوام که برای شما نیرو بفرسته تا کارتون راحت‌تر باشه. با لبخندی محو به‌ ولیعهد نگاه کردم؛ حالا دیگر داشت کم‌کم باورم میشد که این پسر یک موجود خوب بود و از اتفاقات گذشته بسیار پشیمان بود. - نه جناب ولیعهد؛ ممنونم از کمک‌هاتون، اما ما نمی‌تونیم این‌همه مدت صبر کنیم. حالا نگهبان‌ها حواسشون سرجاشون اومده و احتمالاً دارن دنبال ما می‌گردن پس باید تا قبل از این‌که اون‌ها ‌پیدامون کنن ما به‌اون‌ها حمله کنیم.
  18. در همین حین جفری با ترس کمی به من نزدیک شد و گفت: - وای خدایا تو چقدر بزرگ و خفن شدی؟! خواستم به این حرف جفری بخندم، اما تنها صدایی که از گلویم بیرون آمد صدای خرخر و خرناس مانندی بود که دندان‌های‌ بزرگ و بُرنده‌ام را به نمایش گذاشت. - ب… بینم تو حالت خوبه راموس؟ ا… احساس گیجی نداری؟! متعجب به چهره‌ی نگران لونا خیره ماندم؛ چرا باید احساس گیجی می‌کردم؟! آن‌همه درحالی که داشتم از آن قدرت بدنی و انرژی نهفته در تنم لذت می‌یردم؟! پیش از آن‌که من بخواهم حرفی بزنم شاهدخت گفت: - نگران نباشید، ایشون هم قدرت‌های گرگینه‌ها رو دارن و هم قدرت جادوگرها رو؛ به همین خاطر تسلط و کنترل زیادی روی قدرت و رفتارهاشون دارن. لونا همچنان که اشک شوق در چشمانش برق انداخته بود لبخندی زد و با سر انگشتانش بازوی عضلانی و قدرتمندم را نوازش کرد. - این… این خیلی خوبه! سر چرخاندم و این‌بار نگاهم را به مردم سرزمینم دوختم؛ از این‌که می‌دیدم طرز نگاهشان با قبل متفاوت شده حالم را خوب می‌کرد. لونا که متوجه‌ی نگاهم به گرگینه‌ها شده بود قدمی به سمت آن‌ها برداشت و گفت: - چی‌شد؟! حالا قبول کردین که ایشون آلفای سرزمین ماست؟! مردم نگاهشان را لحظه‌ای به من دوختند و باز به سمت لونا که منظر‌ نگاهشان می‌کرد برگشتند. - ی… یعنی میگید ایشون می‌تونن سرزمین ما رو نجات بدن؟! من هم قدمی به سمتم گرگینه‌ها برداشتم، با آن جثه‌ی بزرگ و پر از عضله عجیب احساس قدرت می‌کردم و همین باعث شده بود تا مقتدر و محکم قدم بردارم. پیش روی مردم ایستادم و خیره به چهره‌های مرددشان گفتم: - هیچ چیزی توی این دنیا اثبات شده نیست، اما من می‌تونم بهتون قول بدم که تمام تلاشم رو برای نجات سرزمینم از دست خون‌آشام‌ها بکنم حتی اگه به قیمت جونم تموم بشه؛ حالا تصمیمش با شماست که یا بمونید و همراه با من برای نجات سرزمینمون بجنگید یا برید و جایی امن برای زندگیتون پیدا کنید. باز هم همهمه‌ای میان گرگینه‌ها به راه افتاد؛ همهمه‌ای که این‌بار بر سر ماندن یا رفتن بود. - من میمونم و همراه با شما می‌جنگم. نگاه رضایتمندی سمت مرد جوان انداختم. - من هم می‌مونم. - من هم می‌خوام برای نجات سرزمینمون بجنگم. و پس از آن دستان گرگینه‌های دیگر هم به نشانه‌ی موافقت با من بالا رفت و من خوشحال بودم از این‌که همه چیز برای جنگیدن با خون‌آشام‌ها آماده بود.
  19. - آماده‌اید جناب راموس؟! به تأیید حرفش سری تکان دادم و شاهدخت قدمی جلوتر آمد و با فاصله‌ی کمی از من ایستاد. - لطفاً چشم‌هاتون رو ببندید و روی قدرت درونیتون تمرکز کنید. دَم عمیقی گرفته، آرام پلک بر روی هم گذاشتم و سعی کردم اضطرابم را پس بزنم و ذهنم را متمرکز نگه دارم. پس از چند لحظه‌ گرمای دستان ظریف شاهدخت را بر روی قفسه‌ی سینه‌ام احساس کردم؛ نمی‌دانستم می‌خواهد چه کار کند، اما نسبت به او حس بدی نداشتم و رفتارهایش من را نمی‌ترساند. - آروم باشید و نفس‌های عمیق بکشید. طبق گفته‌ی شاهدخت نفس‌های عمیق می‌کشیدم؛ احساس می‌کردم که دستان شاهدخت گرم و گرم‌تر می‌شوند و فشار وارد شده به قفسه‌ی سینه‌ام دم به دم بیشتر می‌شود به حدی که حتی نفس کشیدن هم برایم سخت‌تر میشد. در تنم احساس داغی ‌می‌کردم و ضربان قلبم بالا و بالاتر می‌رفت؛ احساس می‌کردم نیروی‌ عجیبی دارد به سرتاسر بدنم وارد می‌شود و تمام تنم را حس داغی در برمی‌گرفت. از آن فشار مضاعف به نفس‌نفس افتاده بودم و ضربان قلبم را در سرم می‌شنیدم؛ صدای ضربان قلبم به حدی زیاد شده بود که دیگر صدای هیچ چیزی را نمی‌شنیدم و تنها حواسم به نیرویی بود که به تنم وارد میشد. حس عجیبی بود، انگار که قلبم خونی داغ و پر از انرژی را به رگ‌هایم سرازیر می‌کرد و تک تک ماهیچه‌های بدنم از آن خون انرژی می‌گرفت و رشد می‌کرد. در یک لحظه‌ درد و انرژی وحشتناکی در تمام بدنم پیچید؛ به طوری که انگار تک تک استخوان‌های بدنم شکسته و باز جوش می‌خورد و بند بند وجودم به طرز وحشتناکی کشیده میشد. از شدت درد نعره‌ای سر دادم؛ نعره‌ای که حتی خودم هم بلند و بَم بودنش را متوجه شدم و انگار در وجودم تحولی عظیم رخ داده بود. - می‌تونید چشم‌هاتون رو باز کنید. پس از چند لحظه‌ درد به پایان رسید و انرژی ماند و من درحالی که با همان چشمان بسته هم تغییر شکل دادن تنم را متوجه شده بودم به آرامی چشم گشودم. اولین چیزی که دیدم لبخند محو شاهدخت، چشمان خیس از شوق و اشک لونایی که پشت سر شاهدخت ایستاده بود و پس از آن چهره‌های مات و مبهوت مانده‌ی دیگر گرگینه‌ها بود. سر پایین انداختم و این‌بار به خودم نگاه کردم؛ هیبت گرگ‌مانندی که داشتم برایم آشنا نبود، اما به شکل و ‌شیوه‌ای عجیب از آن هیبت بزرگ و پر قدرت خوشم آمده بود. - وای! احساس قدرت عجیبی می‌کنم؛ انگار می‌تونم همه چیز رو توی چشم بهم زدن نابود کنم!
  20. و لونا هم انگار منظورم را فهمیده بود که گفت: - ناراحت نباش راموس؛ تو که می‌دونی حرف‌های اون‌ها حقیقت نداره، تو که می‌دونی توی اتفاقات گذشته هیچ تقصیری نداشتی! لبخند تلخی به حرف لونا زدم؛ من می‌دانستم اما مشکل اینجا بود که این مردم نمی‌دانستند و من در نظرشان باعث سقوط سرزمینمان بودم. - من می‌دونم، اما اون‌ها که نمی‌دونن. لونا به رویم لبخندی زد و دستش را سر شانه‌ام گذاشت. - اون‌ها هم به زودی می‌فهمن راموس؛ این طلسم که بشکنه همه آلفای واقعی رو می‌بینن، فقط کافیه که یکم صبر داشته باشی. سر چرخاندم و به چهره‌ی مهربان لونا و آن لبخند خاصش خیره شدم. - ببینم اگه‌ تو… یعنی اگه من نتونم به یه آلفای واقعی تبدیل بشم یا… اصلاً تغییری نکنم بازم باهام می‌مونی؟! لونا اخم محوی به رویم پاشید. - اولاً اینقدر ناامید ‌نباش، من مطمئنم که همه چیز درست میشه؛ دوماً مگه من این‌همه مدت با تو همراه نبودم که حالا بخوام به خاطر تغییر نکردن رهات کنم؟! ولی به خاطر راحت بودن خیالت میگم… دستش را از روی شانه به سمت دستم سوق داد و دست مشت شده‌ام را میان دستان ظریفش گرفت و ادامه داد: - هر چی هم که بشه من کنارت میمونم! لبخندی به رویش زدم؛ جوابش عجیب دلم را گرم کرده بود! - جناب راموس آماده‌اید تا فرایند شکسته شدن طلسم رو اجرا کنیم؟ سر برگرداندم و نگاهم را به شاهدختی که از زمان رسیدنمان به کوهستان غیبش زده و بساط حرف‌های بیشتر گرگینه‌ها را فراهم کرده بود دوختم. حالا وقت شکستن طلسم بود و من عجیب ته دلم ترس داشتم؛ ترس از این‌که من پس از شکسته شدن طلسم ‌هم نتوانم آلفای قدرتمندی باشم و در پیش روی مردم سرافکنده شوم. - آروم باش راموس؛ من مطمئنم که این‌بار همه چیز درست میشه. لحن قاطع لونا باعث شد تا به ترس و تردیدم غلبه کنم و از جایم برخیزم؛ دیگر نمی‌خواستم به موضوعات منفی فکر کنم، این طلسم شکسته میشد و من می‌توانستم سرزمینم را باز پس بگیرم و این تنها چیزی بود که در فکرم نکرارش می‌کردم. پیش روی شاهدخت ایستادم و نگاهم را به چشمان قاطع و مصمم او دوختم؛ در همان شرایط هم می‌توانستم سنگینی نگاه گرگینه‌ها را بر روی خودم حس کنم و این موضوع کمی باعث بهم ریختن تمرکزم میشد، اما نباید اهمیتی میدادم. باید به خودم مساط می‌بودم و با شکستن این طلسم به آن‌ها ثابت می‌کردم که در گذشته‌ و اتفاقاتی که بر سرشان آمده مقصر نبوده‌ام.
  21. ولیعهد نیم نگاهی به سمت من انداخت و با صدایی رسا که به گوش تمام گرگینه‌ها برسد جواب داد: - مادر راموس و ملکه‌ی شما، شاهدخت سرزمین جادوگرها بود، اون عاشق یک گرگینه‌ شده بود و در سرزمین جادوگرها ازدواج با گرگینه‌ها خلاف قانون بود چون فرزند یک جادوگر و گرگینه دارای قدرت‌های شگفت‌آور و خطرناکی بود؛ وقتی که خانواده‌ی شاهدخت موفق نشدن تا اون رو از تصمیم ازدواجش با ولیعهد گرگینه‌ها منصرف کنن تصمیم گرفتن فرزند اون‌ها رو طلسم کنن تا برای سرزمینشون خطری نداشته باشه. گرگینه‌ی جوان که انگار حرف‌های ولیعهد را باور نکرده بود پرسید: - چرا ما باید حرف‌های تو رو باور ‌کنیم؟! اصلاً تو کی هستی که داری این حرف‌ها رو میزنی؟! ولیعهد دم عمیقی گرفت و گفت: - من نوه‌ی همون جادوگری‌ام که راموس رو طلسم کرد و راه باطل کردن این طلسم حالا به دست خواهر منه. و با دستش به شاهدخت که کمی عقب‌تر ایستاده بود اشاره‌ای کرد و من همچنان از دفاع و حرف‌های او از خودم مات و متعجب مانده بودم. - اگه راست میگی به خواهرت بگو که اون طلسم رو بشکنه تا ما قدرت‌های آلفا رو ببینیم. لونا که اخم‌هایش به خاطر حرف‌های آن‌ها درهم شده بود گفت: - نمیشه، الان هم راموس و هم شاهدخت خسته‌ان. آن مرد عصبانی با پرخاش گفت: - بهتر نیست جای بهونه آوردن اعتراف کنین که دروغ گفتین؟! شاهدخت که آن وضعیت را دید قدمی پیش گذاشت و با لحنی جدی و مقتدرانه جواب داد: - مشکلی نیست من این‌کار رو می‌کنم، اما قبل از اون لطفاً بیاید از اینجا دور بشیم تا دوباره اسیر دست خون‌آشام‌ها نشدیم. *** دستانم را بر روی آتش گرفته بودم تا گرم شوم و همانطور هم نگاهم را به شعله‌های زرد و سرخ آتش دوخته بودم؛ خسته بودم و ذهنم درگیر بود. درگیر گذشته‌ای که با شنیدن حرف‌های مردم باز در ذهنم بساط پهن کرده بود و از سرم بیرون نمی‌رفت؛ گذشته‌ای که به لطف آن طلسم لعنتی برایم پر از خاطرات بد و وحشتناک شده بود. - حالت خوبه راموس؟! جای جواب دادن به لونا نیم نگاهی به سمت مردمی که گوشه‌ای دور هم جمع شده و در گوش یکدیگر پچ‌پچ می‌کردند انداختم.
  22. - بس کنید؛ شما دارید اشتباه می‌کنید! یکی دیگر از گرگینه‌ها که مردی میانسال بود در جواب لونا فریاد زد: - چی رو داریم اشتباه می‌کنیم؟! این پسر همونیه که باعث شد این بلا سر سرزمینمون بیاد، همونیه که باعث شد ما این‌همه سال از عمرمون رو توی زندان سر کنیم. حالا میگید ما اشتباه می‌کنیم؟! کلافه دستم را مشت کرده و فشردم؛ حق با این مردم بود من باعث تمام این اتفاقات شده بودم، اما آن‌ها هم نمی‌دانستند که من درگیر چه طلسمی شده بودم. - آره دارید اشتباه می‌کنید؛ راموس هیچ نقشی توی اون اتفاقات نداشت. اون یه بچه‌ی کوچیک بود و حتی نمی‌تونست از خودش‌ محافظت کنه چه برسه به یه سرزمین. آن مرد گرگینه‌ پوزخندی زد و گفت: - باشه تموم حرف‌هات قبوله، اما تو گفتی که اون اومده تا سرزمینمون رو نجات بده؛ میشه بگی کسی که نمی‌تونه حتی از خودش محافظت کنه چطوری قراره یه سرزمین رو از اون خون‌آشام‌های شرور پس بگیره؟! نفسم را با کلافگی بیرون دادم؛ کاش کسی هم بود که‌ در آن شرایط کمی من را درک ‌کند. لونا که ‌سکوت کرد‌ همان مرد ادامه داد: - دیدی گفتم، اون یه پسر ناقص‌الخلقه‌اس که‌ حتی خود پادشاه هم از داشتنش خجالت می‌کشید حالا تو از ما می‌خواهی که به ‌اون کمک کنیم تا سرزمین گرگ‌ها رو پس بگیره؟! باز در میان گرگینه‌ها همهمه‌ای به راه افتاد و من همچنان با سری به زیر افتاده ایستاده بودم و به حرف‌های تلخ گرگینه‌ها گوش می‌کردم که حضور کسی را در کنارم احساس‌ کردم؛ کمی سر برگرداندم و نگاهم که به ولیعهد خورد اخم درهم کشیدم. لابد او هم آمده بود تا حرف‌های گرگینه‌ها را گوش کند و از شکستن من لذت ببرد. - میشه چند لحظه‌ به حرف‌های من گوش کنید؟! گرگینه‌ها با شنیدن این حرف لحظه‌ای سکوت کردند و نگاه متعجبشان را به ولیعهد دوختند. ولیعهد با دیدن سکوت و توجه گرگینه‌ها نفسی گرفت و ادامه داد: - راموس یه ناقص‌الخلقه‌ی ضعیف نیست، برعکس اون یه آلفای قدرتمنده که به یه طلسم دچار شده. این‌بار یکی دیگر از گرگینه‌ها که مردی نسبتاً جوان بود پرسید: - تو از کدوم طلسم حرف میزنی؟! چرا یه نفر باید اون رو طلسم کرده باشه؟!
  23. - حالا باید کجا بریم؟! نگاهی به دور و اطرافمان که پر از کوه و تپه بود انداختم؛ تنها راهی که می‌توانستیم خودمان را پنهان کنیم این بود که از این تپه‌ها بگذریم و پشت آن کوه بزرگ پنهان شویم، اما پیش از آن باید می‌دانستیم که این مردم هم با ما همراه خواهند شد یا نه؟! - به نظرت اون‌ها همراه ما میان؟ لونا همانطور که مثل من نگاهش به جمعیت بسیار گرگینه‌ها خیره بود آرام لب زد: - باید همه چیز رو براشون توضیح بدیم، شاید حاضر شدن همراه با ما به جنگ خون‌آشام‌ها برن. در تأیید حرف لونا سری تکان دادم؛ ما به تنهایی و بدون لشکر قادر به جنگیدن با خون‌آشام‌ها نبودیم و اگر آن‌ها حاضر به همکاری با ما می‌شدند عالی میشد! - باشه، پس لطفاً تو براشون توضیح بده چون مشخصه که تو رو بهتر از من می‌شناسن. لونا «باشه‌ای» زیر لب گفت و چند قدم به سمت گرگینه‌ها برداشت. - گرگینه‌های عزیز من خیلی از آزادی شما خوشحالم. یکی از گرگینه‌ها در جواب لونا گفت: - شماها ما رو نجات دادین؛ ما آزادیمون رو مدیون شما و اون مرد جوان هستیم. این‌بار من قدمی به سمت آن‌ها برداشتم؛ من انقدر خودم را به این مردم مدیون می‌دانستم که حتی دلم نمی‌خواست آن‌ها برای آزادیشان از من متشکر باشند. - این حرف رو نزنید؛ من فقط وظیفه‌ام رو انجام دادم. لونا به روی من لبخندی زد و رو به مردم گفت: - من اومدم تا بهتون یه خبر خوب بدم. اشاره‌ای به من کرد و ادامه داد: - این مرد جوان ولیعهد سرزمین ماست؛ اون آلفاست و برگشته تا سرزمین گرگ‌ها رو از خون‌آشام‌ها پس بگیره. با شنیدن این حرف در بین گرگینه‌ها همهمه‌ای رخ داد و من در آن بین می‌توانستم صدای آن‌هایی که از من بد می‌گفتند را بشنوم. - یعنی این همون پسر ناقص‌الخلقه‌ی پادشاهه؟! - آره میگن اون باعث مرگ پادشاه و همسرش شده! - اون لعنتی با چه رویی برگشته اینجا؟! با ناراحتی سر به زیر انداختم؛ زمانی که قصد برگشتن به سرزمین گرگ‌ها را کردم انتظار شنیدن این حرف‌ها را هم داشتم، اما حالا در پیش روی لونا از خودم خجالت می‌کشیدم.
  24. با این‌کارِ جفری‌ فضایی شیشه‌ای شکل و کُروی به دور شاهدخت نمایان شد، نوری متشکل از رنگ‌های زرد و قرمز درست مثل شعله‌های آتش شروع به چرخیدن به دور آن فضای کروی کرد؛ در یک لحظه‌ انگار فشار مضاعفی به شیشه وارد و صدای درهم شکستن آن فضای شیشه‌ای شکل در تمام قلعه پیچید. - انگار واقعاً حصار جادویی از بین رفت! جفری با شنیدن این حرف از زبان ولیعهد چشمانش را باز کرد و با بهت به شاهدختی که روبه‌رویش ایستاده بود خیره شد. - م… من، من تونستم؛ من واقعاً تونستم! از شنیدن لحن پر از شوق و هیجان جفری لبخندی بر لبم نشست؛ جفری اعتماد بنفس پایینی داشت و انگار با این‌کار بالاخره خودش را باور کرده بود! شاهدخت هم در جوابش لبخندی زد. - ازت ممنونم مرد جوان! جفری با احترام برای شاهدخت سری‌ خم کرد و گفت: - جفری هستم بانوی من! پیش از آن‌که شاهدخت چیزی بگوید صدای هیجان‌زده‌ی دیانا بلند شد: - نگهبان‌ها دارن بیدار میشن؛ باید فوراً از اینجا بریم! با شنیدن صدای دیانا همه به هول و ولا افتادند و به سمت‌ پله‌های سنگی رفتند و ما هم پشت سر دیگر گرگینه‌ها به راه افتادیم؛ خوشحال بودم از این‌که توانسته بودیم شاهدخت و گرگینه‌های زندانی را نجات دهیم و این برایمان موفقیت بزرگی به حساب می‌آمد. - از این‌طرف بیاید. سه طبقه را با بیشترین سرعت‌ پایین آمدیم و به ورودی قلعه که رسیدیم با دو نگهبانی که بیدار شده و گیج و منگ نگاهمان می‌کردند مواجه شدیم. - هی شماها کجا دارید میرید؟! - لعنتی الان موقعه‌ی بیدار شدن بود؟! پوزخندی به حرف ولیعهد که در کنارم قدم برمی‌داشت زدم؛ واقعاً خیال می‌کرد این دو نگهبان که گیج و حیران بودند می‌توانند جلوی‌ این‌همه گرگینه‌ را بگیرند؟! پیش از آن‌که ولیعهد و دیانا بخواهند دست به شمشیر ببرند گرگینه‌هایی که جلوتر از همه قدم برمی‌داشتند با چند ضربه توانستند نگهبانان را از پای در آورند و همه با هم از قلعه بیرون زدیم. کمی که از قلعه فاصله گرفتیم ایستادیم تا با هم هماهنگ کنیم و بدانیم به کجا باید برویم چون احتمالاً نگهبانان مدت زیادی خواب نمی‌ماندند و پس از بیدار شدنشان به دنبال ما می‌آمدند و ما با این جمعیت نمی‌توانستیم‌ خودمان را مدت طولانی از دید آن‌ها پنهان کنیم.
×
×
  • اضافه کردن...