رفتن به مطلب
ثبت نام/ ورود ×
کارگاه آموزش رمان نویسی(ظرفیت 15 نفر) ×
انجمن نودهشتیا

سادات.۸۲

مدیر ارشد
  • تعداد ارسال ها

    203
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    11
  • Donations

    0.00 USD 

سادات.۸۲ آخرین بار در روز تیر 11 برنده شده

سادات.۸۲ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !

درباره سادات.۸۲

  • تاریخ تولد 09/21/2003

آخرین بازدید کنندگان نمایه

5,505 بازدید کننده نمایه

دستاورد های سادات.۸۲

Proficient

Proficient (10/14)

  • First Post
  • Collaborator
  • Reacting Well
  • Very Popular
  • Well Followed

نشان‌های اخیر

443

اعتبار در سایت

  1. درود رمانتون شرایط انتقال رو نداره. از نظر ویراستاری مشکل زیاد داره. برطرف کنید و بعد دوباره درخواست بدید. دیالوگ‌ها یا باید با - نوشته بشن یا در ادامه مونولوگ با " نمیشه از هر دو استفاده کرد. خطوط فاصله زیادن و تا حدود اثر پرش لحن داره.
  2. درود عذرمی‌خوام مریض بودم. بررسی می کنم. درود بررسی میشه
  3. این رو تایید کن قربون دستت😘

    1. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      نیازی به تایید نیست

  4. درود با درخواست شما موافقت شد. پس از بررسی نتیجه اعلام می گردد.
  5. اگه‌آدمـ خوبۍهستۍقوےهمـ باش
    چوט߭‌بہ‌آدماےخوبـ
    زیادضࢪبہ‌میزنن!

  6. سلام خوبی عزیزم حداقل چند پارت باید بزارم که بشه تو یک تالار انتقالش داد؟

    1. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      سلام عزیزم حداقل ۲۰ الی ۲۵ پارت

    2. Trodi

      Trodi

      باش گلی 

  7. مهساااا

    بیا ایتا کارت دارم

  8. مشکی کردن کاربری ارشد بهترین ایده بود

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 2
    2. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      حس رئییس مافیا دارم

    3. nastaran

      nastaran

      خوشگل شدی

    4. سادات.۸۲

      سادات.۸۲

      بودم البته این نکته فراموش نشود

  9. پست تایید می تونید پارت گذاری رو شروع کنید.
  10. درود درخواست ویراستار
  11. مرد سرش را موافق تکان داد و همراه زن که هر دو تازه آمده بودند به سوی جمعیت تعظیم کردند. نیلارم گیج به آن‌دو خیره شد. این فلسفه‌ی تعظیم دیگر چه بود؟ درگیر افکارش بود که یکهو پشت سرش صدایی آمد. چرخید و با چشم خود دید که چطور طاق مربعی که از زیرش عبور کرده بود تا وارد این عمارت شود سیاه گشته و کدر شد. با بهت به آن خیره بود که همه از تعظیم برخاستند. با این کارشان حدس زد که باید در عمارت بسته شده باشد. یعنی جلسه شروع شده بود؟ با دهانی باز مشغول دیدن ستون‌های کار شده و شاهکاری شد که با روش ماهرانه‌ای دور هر کدام را حیوانی جادویی خلق کرده بودند که از پایین تا بالا رخ‌نمایی می‌کرد. مثلا دو ستون رو به روی هم طرح یک ققنوس را داشتند که سعی داشت پرواز کند اما بال‌هایش زخمی بودند. دو ستون بعدی، سی‌مرغی را نمایش می‌دادند که دمش دور ستون چرخیده و خودش با اشتیاق به آسمان نگاه می‌کرد. محو طرح ها بود و صدای شرشر آب جوب ها که نسبتا پله‌پله بودند روحش را نوازش می‌کرد. نگاهش را سوی ستون بعدی داد که یکهو همهمه شد. تمام صد نفر به سمت چپ و راست تقسیم شدند و درهم گره خوردند. نیل‌رام که نمی‌دانست کدام سمت بایستد کمی به چپ و راست نگاه کرد و دلی، سوی چپ رفت. احساسش این را گفت. خودش را پشت دو مرد قایم کرد، هرچند محال بود ریوند و مهران او را در این عمارت شلوغ پیدا کنند اما احتیاط شرط عقل بود. در کمتر از چند ثانیه بعد، میان ستون‌ها را آدم‌های زیادی پر کرده بودند که درخت‌های بزرگ سرو بالای سرشان سایه‌ می‌انداختند. وقتی بالاخره وسط عمارت خالی شد چیزی توجه نیل‌رام را به خود جلب کرد. نقش هک شده بر روی مرمر های کف عمارت با ظرافت بی‌نهایتشان در چشمش درخشیدند. یک گل نیلوفر آبی شش برگ زیبای سفید که با طرح های ریز بته‌جقه‌ی محو و یک درشت در مرکز پر شده بود. درون هر گلبرگ شکلی به چشم می‌آمد. یکی موج دایره‌ای شکل که واضحا آب درونش در تلاطم بود. انگار از عمد گود هک شده بود. یا شاید... کار جادو بود. یکی دیگر که مثلثی بزرگ با سه مثلث ریز که بالای آن مثلث مادر قرار داشت، آتش درون خطوطش می‌رقصید. در گلبرگ دیگری، مربعی از جنس فلز سرب برق می‌زد و واضح بود که چقدر ممکن است مخرب باشد. نیل‌رام متحیر پلک زد و نگاهش را به گلبرگ های باقی مانده داد. یک لوزی توخالی با خطوط نقره‌ای که برگ سبزی درونش آرام و ملایم، همراه باد فرضی تکان می‌خورد. بعدی یک مستطیل با ضلع های ملایم بود. با این تفاوت که رنگ قهوه‌ای روشنش ذهن را سوی درخت‌های تومند هزار ساله هدایت می‌کرد. نیل‌رام نفس عمیقی کشید و لبش را گزید. با چشم‌های درخشانش زمزمه کرد: - عناصر جادو... در حالی که محو ظرافت نقش هک شده بود، با خود حرف زد. انگار داشت تحلیل می‌کرد. - آب، آتش، فلز، چوب و خاک! پنج تا شد که... ولی شش گانه بودن درسته؟ پس... کمی فکر کرد، عنصر ششم کدام بود؟ چرا نیست؟ طرح دیگری وجود ندارد پس... دختر جوانی دو قدم آن طرف تر ایستاده بود و بر حسب اتفاق نیل‌رام برایش آشنا به نظر آمد. با احترام از بقیه خواست تا کنار بروند و خودش را به نیل‌رام رساند. با ایستادن کنار دخترک گیج، سیخونکی به بازویش زد و با شادی گفت: - تو باید نیل‌رام باشی درست است؟ نیل‌رام بیخیال به دختر نگاه کرد، اصلا حواسش نبود که مثلا یواشکی آمده است. اما دختر بی‌توجه به احتمال بی‌جای حضور نیل‌رام در جلسه، دستش را سمت نیل‌رام دراز کرد و با چهره‌ی روشنش گفت: - من بوران هستم. پیش‌تر در جلوی عمارت مهربان ریوند با یکدیگر آشنا شدیم. یادتان است؟ اصلا انتظار نداشتم یک میهمان به جلسه دعوت شود. نیل‌رام آهانی گفت و حالا فهمید چرا چهره‌ی این دختر لاغر و سفید پوست آشنا بود. موهای بلوندش توجه او را بیشتر به خود جلب کرد، چقدر زیر شال قرمزش زیبا به نظر می‌آمد. لبخند محوی زد و سرش را تکان داد. به دخترک دست داد و به روی خود نیاورد که نتنها دعوت نشده است، بلکه چقدر بد با یکدیگر آشنا شده بودند. یادش بود که آن روز چطور رفتار کرد. نفس عمیقی کشید و دوباره توجه‌اش را به طرح داد، حالا که بوران اینجا بود بهتر است از حضورش استفاده کند. پس سریع پرسید: - عناصر جادو شش تا بودن درسته؟ بوران خونسرد سرش را بالا و پایین کرد و رد نگاه نیل‌رام را گرفت تا به نقش رسید. با اشتیاق گفت: - عاشق این نقش هستم. همیشه هنگام جلسات حواسم بهر آن است. به خصوص عنصر هک شده در مرکز را خیلی دوست دارم. نیل‌رام دقیق‌تر نگاه کرد، کدام عنصر در مرکز بود؟ مرکز نیلوفر هسته‌ی گل حساب میشد و تنها طرح دو بت‌جقه‌ی درهم جفت شده مشخص بود، که به رنگ رنگین‌کمان می‌مانست و همچون حضور گردباد رنگ‌ها درونش موج می‌خوردند. گیج خواست بگوید کدام نقش را می‌گوید که کل جمعیت به سوی طاق چرخیدند و نیل‌رام نیز ناچار رویش را سمت طاق کرد. پچ‌پچ هایی که تاکنون به گوش می‌رسید همه ساکت گشت و در میان صدای چه‌چه بلبل ها و آواز صبح‌گاهی حیوانات همچون گنجشک و جیرجیرک، طاق جادو به شکل جالبی درخشید. یک طاق بزرگ و مربع شکل که مرکزش به رنگ سفید روشن شد. لحظه‌ای بعد صدایی به گوش رسید که انگار صاحبش در تمام نقاط عمارت حضور داشت و از همه طرف سخن می‌گفت. - خوش آمده‌اید جادوگران من. همه ساکت مانند و دوباره تعظیم کردند. نیل‌ر‌ام با چشم‌های درخشان از ذوق به طاق خیره ماند و تعظیم نکرد. صدا را شناخته بود، او خود جادوست! دوباره همه ایستادند که صدا به گوش رسید. صدایی که نه زن و نه مرد بود. جنسیت نداشت. - اهریمن برخاسته و شما، باید با آن مقابله کنید. از جنوب می‌آید و به شوش می‌رسد. نگهبانان، برخیزید و برای نبرد آماده شوید. زمان جنگ فرا رسیده است. همه با این سخن جادو مشغول پچ‌پچ با یکدیگر شدند که ناگهان صدای مرد میان‌سالی در عمارت به گوش رسید. نیل‌رام سرش را کمی به راست کج کرد تا از کنار هیکل مرد تنومند جلویش ببیند. یک پیر مرد که ردای بنفش به تن داشت و نیمی از آن را دنبالش روی زمین خاک می‌کشید؛ به مرکز آمده بود. با کلاه بنفش کتانی‌اش جلوی طاق ایستاد، مقتدر اما با لحنی سرشار از خشم گفت: - در این مدت افراد زیادی از آینده به اینجا آمده‌اند، طاق جادو می‌خواهی بگویی فایده نداشته است؟ هنوز اهریمن تضعیف نگشته است؟ پس فایده‌ی آن همه تلاش و هزینه‌های سرای جادو برای مهمانان بی‌نتیجه بوده است! طاق که همان‌طور می‌درخشید کمی ساکت ماند و دوباره صدایش به گوش رسید. اما این‌بار غمگین بود. - شاهرخ فرزند طهماسب لقمان، رهبر جادوگران پارسه. حقیقت این است که افرادی جادو را باور کرده ولی انکار می‌کنند. این را نمی‌توان تغییر داد. اهریمن قدرت گرفته است. حقیقت این است و باید برای نبرد آماده شوید. از جنوب می‌آید و به شوش خواهد رسید. صدای دیگری در عمارت پیچید که به گوش نیل‌رام آشناتر از همیشه آمد. پسرک با چهره‌ای جدی از میان جمعیت بیرون آمد و در هشت قدمی طاق جادو ایستاد. با صدای رسایش پرسید: - طاق جادو، هدف اهریمن برای شروع نبرد چیست؟ طاق دوباره کمی ساکت ماند و سپس به حرف آمد. - ریوند فرزند شاهان بلخی؛ محقق پارسه. اهریمن برای تصاحب من به شوش می‌آید. باید با آن‌ها مقابله کنید. ریوند با شنیدن این حرف طاق مبهوت سرش را پایین انداخت و حیرت‌زده گفت: - برای تصاحب جادو می‌آیند... نتنها ریوند بلکه همه همین وضعیت را داشتند. اهریمن دیوانه شده بود؟ می‌خواست جادو را بگیرد؟ شاهرخ با خشم روی از جادو بازگرداند و سوی مردان و زنان نگهبان پارسه کرد، با صدای بلندی گفت: - برای تصاحب جادو می‌آیند؟ شنیدید که جادو چه گفت! اهریمن برخاسته تا جادو را از ما بگیرد. میهمانان را رها کنید دیگر حضورشان کارساز نیست. باید بجنگیم هرگز نمی‌نگذاریم جادو از بین برود یا به دست گونه‌ی دیگری بیافتد. همه با حرف رهبر جادوگران دست‌هایشان را روی سینه‌های خود نهاده و با چهره‌‌های جدی و خشمگین یک صدا گفتند: - زنده باد جادو، زنده باد پارسه. شاهرخ راضی از یک دستگی جادوگران سرش را بالا و پایین کرد و یک دستش را جلوی شکم چاقش گرفت. مهران عبوص قدمی جلو نهاد و کنار ریوند ایستاد. صبر کرد تا هیاهو آرام بگیرد و سپس بلند خطاب به شاهرخ گفت: - آن‌ها سازماندهی شده‌اند، دیگر مثل قبل نامنظم و گیج نیستند. شاید این جنگ همچون نبرد های قبلی راحت نباشد. ریوند متفکر به شاهرخ نگاه کرد؛ و رفتار او را که خیلی خونسرد به حرف مهران بی‌توجهی کرد و سوی جمعیت لبخند زد را زیر نظر گرفت. چرا... ناگهان طاق جادو به شدت لرزید. همه با بهت به یکدیگر نگاه کردند. چه شده بود؟ طاق درخشید و درخشید تا آن‌که نزدیکان طاق چشم‌هایشان را از درد بستند. چه شده بود؟ ریوند صورتش را جمع کرد و دستش را جلوی چشم‌هایش گرفت تا بخاطر نور کور نشود که یکهو، صدای جیغ بلندی به گوش رسید. سرش را سوی منبع جیغ چرخاند، صدا از سمت چپ جمعیت انتهای عمارت می‌آمد. کمی بعد یک نور از طاق همچون مار جدا شد و دنباله‌دار سوی منبع صدا خزید. با دقت به چیزی بسته شد و آن شخص را از میان جمعیت بیرون کشید. ریوند با دیدن نیل‌رام که بدنش اسیر آن مار نوری بود و مدام جیغ میزد شوکه شد! او اینجا چه می‌کرد! نیل‌رام سعی کرده بود میان جمعیت پنهان شود اما طاق می‌دانست دقیقا کجا است. ریوند بهت‌زده شاهد جیغ‌های بلند و دست‌وپا زدن های نیل‌رام بود. دخترک لحظه به لحظه جلوتر می‌آمد و به صورت حیران ریوند نزدیک‌تر میشد. همه‌ی بدنش اسیر آن مار جادویی بود. طاق او را سمت خود کشید و وقتی نیل‌رام از کنار ریوند گذشت؛ نگاه‌شان در همدیگر گره خورد. برق چشم‌های ریوند با خیسی نگاه نیل‌رام تلاقی کرد. در نگاه حیرانش تنها یک جمله هویدا بود. (تو اینجا چه می کنی!) نیل‌رام گریان دستش را سوی ریوند دراز کرد و بلند جیغ کشید. - ریوند ریوند کمکم کن. ریوند... طاق او را از ریوند دور کرد و به سوی مرکز خود برد. در دو قدمی طاق، نیل‌رام با گریه همان‌طور که ریوند را می‌دید دست و پایش را با شدت تکان داد که مار به طرز عجیبی رهایش کرد. جلوی طاق ایستاد و خواست با ترس سوی ریوند بدود که نیروی عظیمی او را به خود جذب کرد. همچون مکش جارو برقی داشت به داخل طاق جادو کشیده میشد! همان‌طور که طاق می‌درخشید، نیل‌رام هم از شدت جاذبه‌ی زیاد بر زمین افتاد. فشار خیلی زیاد بود محال است بتواند حریف آن شود. همان‌طور که لیز می‌خورد و به طاق نزدیک میشد دستش را سوی ریوند دراز کرد و با التماس و چهره‌ای که از تک‌تک سلول‌هایش ناامیدی تراوش میشد گفت: - کمکم کن... لطفا! ریوند بغض بزرگی در گلویش نشست و باعث شد چشم‌هایش خیس و ضربان قلبش آهسته شود، خیره در نگاه خیس و ملتمس نیل‌رام که واضح منتظر ریوند بود، لب زد: - پس باورش کرده‌ای... نیل‌رام با دهانی باز که انتظار این رفتار ریوند را نداشت، ساکت شد و دیگر التماس نکرد. ریوند چه گفت؟ پس باورش کرده‌ای... نه نه! ریوند نه! بلند‌تر جیغ زد، ناخن‌هایش را روی سنگ های مرمر کف عمارت کشید، تقلا کرد، تمما کرد. التماس کرد. دستش را سوی ریوند گرفت و جیغ کشید، گریست تا او دستش را بگیرد که نگذارد برود اما ریوند، همچون مهران و دیگر انسان های این جمعیت حاضر، فقط ثابت ایستاد و با اندوه تنها صحنه‌ را تماشا کرد. در واضح ترین تصویر ممکن دور از چشم‌های عاشق و منتظر نیل‌رام یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش چکید. بدنش انگار قفل شده بود. خیره به دخترکی که یک ماه کنارش بود و اکنون در دل طاق جادو محو میشد لب زد: - بدرود... عش... و او رفت. پایان جلد اول این داستان ادامه دارد...
  12. آرتان سرش را به نشانه‌ی فهمیدن تکان داد و سرباز تعظیم دیگری کرد. قبل از رفتن بلند‌تر گفت: - به مهربان ریوند بلخی بگویید پرقرمز ققنوس‌شان متولد شده و تا دو روز دیگر باز می‌گردد. رویش را برگرداند و بدون انتظار پاسخی از عمارت دور شد. آرتان هاج و واج در را بست و سوی دوست‌هایش چرخید. پناه هنوز کنار آشوما ایستاده بود و بغض داشت اما حواسش نزد آرتان بود. آرتان کنار مهران ایستاد و به میز تکیه داد. گیج گفت: - جلسه‌ی فوری گذاشته‌اند. باید وضعیت جدی‌تر از آنکه گمان می‌کنیم باشد. ریوند متفکر اوهومی گفت که مهران تکان خورد و روی صندلی ریوند پشت میز نشست، پاهایش را روی هم گرداند و دست‌هایش را روی سینه درهم قفل کرد. خسته گفت: - باید بخوابم، دیگر نمی‌توانم بیدار بمانم. طلوع صدایم بزنید. چشم‌هایش را بست و سکوت کرد. ریوند به موافقت از حرف مهران برخاست و سوی اتاقش قدم برداشت، در حینی که دور میشد بلند گفت: - اتاق‌ها خالی هستند، هرکدام‌تان خواست می‌تواند بماند. در راه، از حرکت ایستاد و مردد چرخید، سوی پناه نگاه کرد که بخاطر گریه سکسکه می‌کرد. غمگین لب زد: - پناه بانو، هنگامی که بخوابم و بیدار شوم شما را دیگر دوباره نمی‌بینم. بنابراین از اعماق وجود خود امیدوارم در زندگی‌تان همیشه شاد و سلامت باشید. بدرود مهربانو. پناه که دوباره بغض شکست، با اشک‌هایی که همچنان آرام‌آرام سقوط می‌کردند سرش را برای ریوند تکان داد و به سختی زمزمه کرد: - دلم برات تنگ میشه ریوند! ریوند لبخند کمرنگی زد و سرش را تکان داد، رویش را برگرداند و سوی اتاق رفت، در اتاق را که بست شه‌بانو برخاست و با پناه وداع کرد، پس از آنکه‌ بوسه‌ای بر روی گونه‌های پناه کاشت، از پلکان بالا رفت و یکی از اتاق های طبقه‌ی اول را برداشت تا در آرامش بخوابد اما خوابش نبرد، زیرا دلش نزد پناه گیر کرده بود. آرتان و مهیار هم همین کار را کردند و در طبقه‌ی دوم مستقر شدند. آن دو نسبت به بقیه از نظر روحی و احساسی کمتر درد می‌کشیدند. زیرا آنچنان با پناه راحت نبودند. پس از کنکاش زیاد، نیل‌رام بالاخره برخاست، با بغض سوی پناه رفت و او را بدون تردید و مکث در آغوش کشید. کنار گوشش با بغض زمزمه کرد: - امشب رو کنارت می‌مونم. پناه راضی سرش را تکان داد و رامین جلو آمد، نیل‌رام وداع کرد و رفت تا آن‌دو راحت صحبت کنند، رامین دخترک را برای اولین‌بار در آغوش مردانه‌اش راه داد. موهای خوش‌بوی پناه را بویید و با بغض مردانه‌اش که خیلی سعی داشت قورتش بدهد زمزمه کرد: - تاکنون این‌چنین خود را ناتوان ندیده بودم... آنکه نمی‌توانم تو را در اینجا نگه دارم عذابم می‌دهد. پناه منتظر یک یا دو کلمه بود، احساسی که از سوی رامین به خوبی لمس می‌کرد، نگاه خیره‌اش را به چشم‌های سیاه رامین داد و با امید زمزمه کرد: - چیزی نمی‌خوای بهم بگی؟ رامین به خوبی‌ متوجه‌ی منظور پناه شد، نگاه خیره‌ و خیس پناه را دید که منتظر او بود اما از دخترک فاصله گرفت. چند قدم به عقب برداشت و بعد دست‌هایش را درون جیب شلوار قهوه‌ای‌اش فرو کرد. سوی در عمارت قدم برداشت و همان‌طور که از عمارت خارج میشد، موقع بستن در نجوا کرد: - متاسفم... اما دیگر دیر است. در را که بست، پناه ناامید سرش را پایین انداخت، نگفت... جراتش را نداشت. تنها در میان عمارت ماند. حال که تنها شده بود چقدر عمارت به نظرش بزرگ و ترسناک می‌آمد. لبش را گزید و در میان گریه نالید: - ترسو! چرخید و دوباره هُماآشوزشت را در آغوش کشید، برای آخرین‌بار با او وداع کرد و سپس بدون نگاه دیگری به آشوما که هوهو می‌کرد و او صدا می‌زد، از پله‌ها بالا رفت. در دهمین پله‌ قبل از آنکه سالن را دیگر هرگز نبیند، لحظه‌ای به عمارت ریوند خیره ماند. سعی کرد آن‌ را به خاطر بسپرد. اما چه فایده؟ قطعا همه‌چیز را فراموش می‌کرد. خرامان خرامان سوی اتاق آمد و در آن را باز کرد؛ اتاقی که روز اول با آرزو در آن مستقر شده بودند. نیل‌رام روی تخت دراز کشیده و چشم‌هایش را بسته بود. وارد اتاق شد و با اندوه بسیار به آن نگاه کرد. دلش برای اتاق تنگ میشد، برای گچ و خشت و گِل، برای گلدان گل نسترن که تازه خریده بود و روی زمین کنار پنجره نهاده بود. بغض دوباره به گلویش چنگ انداخت. دامن لباس را کنار زد و روی تخت نشست. حتی دلش برای این لباس های زیبا و سنتی تنگ میشد. دستش را زیر دامن لباس برد و آن را بویید، قطره‌ اشکی روی رنگ نارنجی لباس چکید. چشم‌هایش را بست و کنار نیل‌رام دراز کشید. به پهلو چرخید تا نیل‌رام را ببیند. با چشم‌های خیسش انتهای ابروی پهن نیل‌رام را از نظر گذراند و نجوا کرد: - می‌دونم که می‌خوای بمونی... نیل‌رام مضطرب آب دهانش را قورت داد و سعی کرد احسایش را به روی خود نیاورد. آهسته با تمسخر زمزمه کرد: - اشتباه می‌کنی. منتظرم تا برگردم. اینجا موندن اصلا لذت‌بخش نیست. چیه اینجا باعث میشه نخوای بری؟ پناه خنده‌ی کنایه‌ آمیزی کرد و به پشت خوابید. دست‌هایش را روی شکم نهاد و نگاهش را به سقف هدیه کرد. با بغض لب زد: - خودت رو گول نزن نیل‌رام... دیر یا زود توهم با این وضعیت رو به روی میشی... چشم‌هایش را بست و با آنکه می‌دانست اگر بخوابد دیگر اینجا نخواهد بود، حقیقت را پذیرفت و قبل از آنکه خواب به سراغش بیاید گفت: - می‌دونم... که... دوستش داری دوست من... چشم‌هایش را بست و خواب جادویی او را ربود. بدرود پناه، دوست خوبم. فصل پایانی خواب نبود، وقتی پناه می‌گریست به گمان آنکه همه خوابیده‌اند، او بیدار بود. وقتی پناه با جادو از کنارش محو شد و به ذرات غبار تبدیل گشت، وقتی دستش را با تردید حرکت داد و گرمای بدن پناه را روی تخت احساس کرد، اما دیگر خودش نبود باز هم بیدار بود. آن‌شب نیل‌رام هرگز نخوابید زیرا حسی در او تقویت شده بود. احساسی که درونش فریاد میزد باید همراه ریوند برود. هر طور که شده است. او نخوابید نه تا وقتی که پناه رفت، ریوند بیدار شد و مهران از پله‌ها خرامان خرامان پایین ‌رفت. از حالت خوابیده به نشسته تغییر کرد و چندبار پلک زد تا به تاریکی عادت کند، نگاهش را به پنجره داد، آفتاب هنوز بیرون نیامده بود پس داشتند زودتر می رفتند. از تخت پایین آمد و سوی پنجره قدم برداشت، صدای قدم‌های برهنه‌اش در آن سکوت حس خوبی داشت. وقتی در پنجره را به سختی گشود بی‌کران پر زنان پشت پنجره پیدایش شد، چقدر سریع حضور نیل‌رام را احساس کرد. جغد زخمی شده بود اما وضعیت بدی نداشت. حداقل زنده می‌ماند. نیل‌رام با دیدن او لبخند زد و پر های خوش‌رنگ بی‌کران را نوازش کرد. در حالی که به چشم‌های عمیقش خیره بود زمزمه گویان گفت: - ممنون که نجاتش دادی... بی‌کران هوهو کنان پاسخ داد، انگار می‌گفت وظیفه بوده است، شاید هم همکار ها همین کار را می‌کنند. شاید هم دوستی که این حرف‌ها را ندارد. نیل‌رام دوباره به سر و صدای ریوند و مهران گوش سپرد که در پایین، داخل سالن داشتند صحبت می‌کردند و در مطبخ چیزی می‌خوردند. حواسش را سوی بی‌کران و هوای سرد امشب داد. نزدیک‌های سال نو بود، با یک حساب سر انگشتی احتمالا باید بیست و هشت اسفند زمان آینده باشد. لبخند محوی زد و خطاب به بی‌کران گفت: - با اینکه بهمون شک کردن اما خوب پنهانش کردی. بهت افتخار می‌کنم. بی‌کران خوشحال بال زد و دوباره روی لبه‌ی پنجره نشست. نیل‌رام نگاهش را معطوف دور دست ها کرد، عمارت های زیبا و شاهکار شوش که حقیقتا جادویی بودند. آهسته گفت: - نباید بفهمن باهات ارتباط گرفتم بی‌کران. وگرنه منم میرم. دست‌هایش را روی بال‌های زخمی بی‌کران کشید و پیشانی‌اش را به نوک تیز بی‌کران چسباند. آهسته درحالی که سردی هوا بدنش را می لرزاند زمزمه کرد: - نمی‌خوام از دستتون بدم... بی‌کران هوهوکنان چشم‌هایش را بست و پف کرد. چقدر زیبا و آرام بود، قطعا می‌دانست بخاطر رفتن پناه نیل‌رام هم به هم ریخته است. در افکارش غرق بود و پناه را تصویر می‌کرد که صدای صحبت‌های ریوند و مهران که آماده بودند تا بروند، به گوش رسید و نیل‌رام را به خود آورد. برای یک لحظه آن‌قدر محو افکار و خاطرات شده بود که به کل از زمان فارغ گشت. مستاصل و سریع با همان لباس سنتی زرد و آبی فیروزه‌ایش سوی در اتاق شتافت. شالش که روی زمین انداخته بود را برداشت و روی موهایش نهاد. در این مدت انگار از شال خوشش آمده بود. در را گشود و تند تند از پله‌ها پایین رفت. خیلی سعی کرد تپ‌تپ نکند اما فایده نداشت. با رسیدن به آخرین پله صدایش به گوش رسید که نسبتا بلند بود و در سالن پیچید. - صبر کن ریوند، منم می‌خوام میام. ریوند در را گشوده و یک قدم از عمارت خارج شده بود که با شنیدن صدای نیل‌رام متوقف شد. مهران پشت سرش بود و با اخم سوی نیل‌رام چرخید، با چهره‌ی جدی‌اش گفت: - نمی‌توانی بیایی، یک جلسه‌ی رسمی است طاق جادو اجازه‌ی ورود به افراد دعوت نشده را نمی‌دهد. ریوند موافق سرش را تکان داد و با آن چهره‌ی درهم که درد زیادی داشت، خواست برود که نیل‌رام نزدیک‌تر آمد. جلوی مهران که بدن بزرگ و عضلانی‌ای داشت ایستاد، همچون ایستادن شیر و گربه رو به روی هم می‌مانست. با اخم گفت: - ولی من باید بیام! می‌خوام بیام پس میام. ریوند؟ امیدوار سرش را کج کرد و به ریوند نگاه انداخت. اما پسرک حواسش پرت تر از این حرف‌ها بود، پس به نشانه‌ی منفی سرش را به چپ و راست تکان داد و کلافه بدون آنکه به نیل‌رام نگاه کند گفت: - در عمارت بمان نیل‌رام، لطفا در عمارت بمان... انگار از چیزی ناراحت بود، از چه چیز؟ سرش را بالا آورد و مشکوک پرسید: - مگر بدنت درد نداشت؟ نیل‌رام گیج و حواس پرت به خود آمد، قرار بود نفهمند اما خودش داشت بیشتر مشکوکشان می‌کرد! با کمی مکث دستش را در آغوش کشید و کمرش را خم کرد. نالید: - آخ آره... آره خیلی درد داره اما... بازم می‌خوام بیام ببینم. من... مهران کلافه ریوند را به بیرون هل داد و همان‌طور که در را می‌بست خشمگین گفت: - حوصله‌ی حرف‌های بی‌خود را ندارم، برو ریوند دیرمان شد. بدرود مهربانو. در را که جلوی نیل‌رام بست؛ دخترک خشمگین لبش را گزید و با حرص دست به پهلو زد. خب قطعا بدن دردهایش هم الکی بوده‌اند. همان‌طور که شالش آویزان بود و روی موهایش تاب می‌خورد با پوزخند به در خیره ماند و گفت: - چی با خودت فکر کردی مهران خان؟ چشم‌هایش را سریع بست و در ذهن پر سر و صدایش زمزمه کرد: (دنبالشون کن بی‌کران، بعد برگرد و من رو ببر. زود باش.) سپس چشم گشود و با افتخار در را آهسته باز کرد. سرکی کشید و وقتی دید کسی در جاده پر نمی‌زند کامل از عمارت خارج شد. پاورچین پاورچین سوی یکی از بوته‌های گل رز رفت تا بی‌کران برسد. همان‌طور که پشت بوته‌ی رز قایم شده بود، با لبخند به آسمان گرگ و میش خیره شد. چه صحنه‌ی زیبایی، عمارتی صورتی رنگ با یک درخت نارون در مرکز آن که همچون چتر می‌مانست. در پشت زمینه صورتی و آبی آسمان چه با شکوه بود. محو تماشای عمارت رو به روی عمارت ریوند بود که هوهوی بی‌کران به گوش رسید. جفد با ماهرانه ترین روش ممکن، نیل‌رام را از کوچه پس کوچه‌های شوش سوی سرای جادو هدایت کرد. او در بالای کوچه‌ها پرواز می‌کرد و نیل‌رام دوان دوان دنبالش می‌رفت. وقتی به رو به روی طاق جادو رسید، بی‌کران روی بازوی نیل‌رام فرود آمد و هوهو کرد. نیل‌رام اوهومی زیر لب گفت و با تردید در جالی که به ورودی خیره بود، زمزمه کرد: - عجیب نیست؟ اینجا همیشه نگهبان نداره؟ به بی‌کران چشم دوخت که جفد سرش را به نشانه‌ی بله تکان داد. خب جالب بود. شانه‌اش را بیخیال بالا انداخت و سمت طاق قدم برداشت، همین که از زیر طاق گذشت بی‌کران پر کشید و به هوا پرواز کرد و هوهو کنان دور شد. با گیجی به آسمان صورتی و آبی خیره شد. چه شد؟ چرا رفت؟ کلافه اطراف را دید که یکهو صدای قدم‌هایی پشت سرش به گوش رسید. دو جادوگر زن از زیر طاق جادو گذشتند و با احترامی به طاق، سوی سالن عمارت رفتند. نیم‌نگاهی به نیل‌رام انداختند اما توجهی نکردند. نیل‌رام هم پشت سرشان راه افتاد. برایش جالب بود که آن‌ها هویت او را جویا نشدند، چقدر ساده وارد شد! پس مهران الکی گفته بود. در حینی که پشت سرشان می‌رفت با خود گفت بعدا با مهران تسویه می‌کند که صدای آن‌دو به گوش رسید: - خبر ها را شنیده‌ای؟ می‌گویند مهربان مهران و رامین در جنوب شرقی با بختک‌ها درگیر شده‌اند. دختر سمت راستی سرش را سریع تکان داد و همان‌طور که شنل میشکی‌ را روی سرش جلوتر می‌کشید تا از سردی هوا در امان بماند گفت: - مهربان مهیار و آرتان نیز در شوش با دیو سپید رو‌به‌رو شده‌اند. پارسه امنیتش را از دست داده است. می‌گویند مردم روستا های شمال و جنوب به سوی شوش و یزت هجوم می‌آورند. دختر سمت چپی که شنل قرمز روی سرش خودنمایی می‌کرد سرش را به چپ و راست تکان داد موافقت کرد. خسته در حالی که گردنش را چپ و راست می‌کرد تا قلنجش بشکند گفت: - در غرب تمام روستا های خلیج سیاه از دست رفته‌اند. مردم حق دارند وحشت کنند. سرا باید تصمیم فوری‌ای بگیرد. این‌چنین ‌که نمی‌شود. دختر مشکی پوش سرش را به نشانه‌ی موافقت تکان داد و از زیر یک طاق دیگر گذشتند. نیل‌ر‌ام با متوقف شدن آن‌دو سرش را بالا آورد تا بفهمد چه شده است. اصلا نمی‌دانست کجاست و کجا می‌رود یا از کدام طرف باید بازگردد. فقط دنبال آن دو دختر قدم برداشته بود. سرش را که بالا آورد جلویش صدها زن و مرد ایستاده را دید که سوی یک طاق جادوی بسیار عظیم و مرمرین تعظیم کرده بودند. آن دو دختر هم سریع تظعیم کرده و چیزی زیر لب زمزمه کردند. نیل‌رام که از همه‌چیز بی‌خبر بود، جوری که حتی نمی‌دانست اینجا کجاست، کمی فکر کرد و منطقی ترین کار ممکن را انجام داد. مثل بقیه تعظیم کرد و ادای زمزمه کردن را در آورد. در همان حین، زیر چشمی به عمارتی که درون آن ایستاده بود، نگاه کرد. عمارت بدون سقف، با صد ستون در هر طرف که جمعا دویست ستون میشد، با مجسمه‌های با شکوهش رخ‌نمایی می‌کرد. در کنار ستون‌ها روی زمین جوی هایی از آب گوارا جاری بودند که عرض کمی داشتند اما گل های نیلوفر آبی و ماهی های زینتی که زیرشان شنا می‌کردند به هم زیستی کامل رسیده بودند. در میان هر ستون یک گلدان بسیار بزرگ از گیاه سرو خودنمایی می‌کرد که زیبایی و عظمت بسیاری به این عمارت بزرگ داده بود. سقف نداشتن اینجا باعث شده بود رنگ زیبای لحظه‌ی گرگ و میش آسمان به شکوه اشیای درون آن کمک زیادی بکند. سرش را بالا آورد و بدون توجه به جمعیت بسیاری که رو به رویش بود، نگاهش را سوی سرستون ها داد. معماری ایرانی. طاق های گرد که هر ستون را به ستون دیگر متصل می‌کرد. رنگ فیروزه یا آبی ایرانی هم عجیب با سفید و طلایی و نقره‌ای عجین شده بود. ردیف مرتب و منظم ستون‌ها را دنبال کرد تا به انتهای عمارت طویل رسید، یک طاق بزرگ مرمرین شبیه به همان طاقی که از زیرش گذشته بود، در مرکز آن دیوار های نقش برجسته‌ی گل نیلوفر خود نمایی می‌کرد. خیلی به طاق جادوی ورودی سرای جادو شباهت داشت اما این طاق... عظیم‌تر، گرم‌تر، شکوهمند‌تر و... قطعا جادویی‌تر بود. این‌چنین احساس می‌کرد. محو تماشای طاقی بود که در مرکزش، یک نقشه‌ی عظیم بر روی دیوار خودنمایی می‌کرد. باید پارسه باشد اما... آن‌قدر بزرگ بود؟ صدای یک مرد او را از طاق جدا کرد و به خود آورد. انگار برای لحظه‌ای به خلسه فرو رفته بود. سرش را چرخاند و کنجکاو به صاحب صدا نگاه کرد. شخص یک مرد سی ساله بنظر می‌رسید. لباس نقره‌ای مشکی پوشیده و شنل نقره‌ای را روی موهای بلندش انداخته بود. جدی گفت: - چقدر شلوغ شده است. این‌بار مشخص است که موضوع جدیست. زن دیگری درکنار آن مرد ایستاده بود که ظاهر جوانی داشت، اما از چین و چروک روی دست‌هایش نمیشد فهمید کدام عدد برای سنش درست است. با حرف مرد موافق به حرف آمد و شال قرمز روی موهایش را مرتب کرد. - آری، از آن‌جایی که اعضای ورودی سرای جادو در جلسات رسمی باید توسط خود طاق اجازه بگیرند مشخص است طاق حسابی نگران شده است. تا کنون صد نفر در یک جلسه رسمی دیده نشده بودند.
×
×
  • اضافه کردن...