-
تعداد ارسال ها
178 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
10 -
Donations
0.00 USD
سادات.۸۲ آخرین بار در روز اردیبهشت 13 برنده شده
سادات.۸۲ یکی از رکورد داران بیشترین تعداد پسند مطالب است !
درباره سادات.۸۲
- تاریخ تولد 09/21/2003
آخرین بازدید کنندگان نمایه
دستاورد های سادات.۸۲
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
خندهی زیبا و واقعا نایابی بود، پس ریوند هم مطلقا او را همراهی کرد و خندید. نهایت سعیش این بود که نگذارد نیلرام بهت و شوک را درون چهرهاش ببیند و گویی موفق بود. زیرا نیلرام به کل حواسش جای دیگری سیر میکرد. پس از خندههای زیبایش همانطور که قاشق دیگری میخورد، گفت: - این غذا طعم غذای مادربزرگم رو میده. ریوند لبخندش را روی صورت خود حفظ کرد و تکانی به خود داد، داشت سر صحبت را با کسی مثل ریوند باز میکرد؟ به حق چیز های ندیده! پاهایش را مضطرب تکان داد و مردد پرسید: - کنار او احساس بهتری داشتهای تا نزد مادر و پدرت که همیشه در حال دعوا بودهاند، درست است؟ نیلرام چند بار پشت سرهم پلک زد و سکوت را ترجیح داد، سرش را کج کرد و کمی با خود فکر کرد، او از کجا خبر از دعوای مادر و پدرش داشت؟ مگر به او گفته بود! مشکوک دهان گشود و با چشمهای ریز شده پرسید: - از کجا میدونی مادر و پدرم باهم دعوا داشتن؟ تو... لبش را با حرص گزید و خشمگین تن صدایش را بالاتر برد: - پناه بهت گفته! ریوند آهسته سرش را بالا و پایین کرد و با کمی تردید لب زد: - خب در واقع گوش ایستادم تا فهمیدم. میدانم که مادر و پدرت باهم دیگر مشکل دارند و دلیلش چیست. اما پناه در مورد مادربزرگت چیزی نگفت. برحسب آنکه در عمارت شهبانو چای نبات را طبق دستور مادربزرگت درست کردی و اکنون باز هم از مادربزرگت گفتی... این را حدس زدهام. نیلرام که پاسخ ریوند را منطقی دید، اوهومی گفت. واقعا نیاز بود آنقدر ریوند برایش توضیح دهد؟ اما ممنونش بود که به فکرش اهمیت میداد و نمیگذاشت برای خودش تحلیل و خیالبافی کند. قاشق دیگری از غذایش خورد و همانطور که گوشت بره زیر دندانهایش له میشد گفت: - اون مادربزرگ پدریم بود. مامان راضیه هرگز تا لحظهی مرگش حرف دلش رو نزد اما همیشه توی چشمهاش میدیدم که از عذابوجدان فرسوده شده و آخرشم بخاطر همین دق کرد. آهی کشید و بغض درون گلویش را قورت داد. با افکاری درهم اشتهایش را از دست داد و با غذا بازی کرد، واقعا ممنون ریوند بود که در سکوت به حرفهایش گوش داد و میانش سوال نپرسد. اینکه نگذاشت از گذشته باز گردد یک دنیا ارزش داشت. کمی بعد دوباره صدایش در آن محوطه طنین انداخت انگار داشت با خودش حرف میزد. - مامان راضیه پدرم رو مجبور کرده بود با مادرم ازدواج کنه چون با مادربزرگ مادریم دوستهای صمیمی بودن. بابام خیلی حرف مادر و پدرش رو گوش میداد پس قبول کرده بود. ولی... ولی علاقه واقعا اهمیت زیادی توی زندگی داره. اخلاق های ریز و درشت همه مهم هستن. اینکه ندونی شریک زندگیت موقع غذا خوردن ملچ مولوچ میکنه یا نه مهمه، اینکه ندونی همسرت چقدر به عقایدش پایبنده مهمه. اینکه بدونی همسرت چقدر بهت احترام میذاره مهمتر از همست. برایم جالب بود، این حرفها شنیدنش از نیلرامی که آنقدر خودخواه و از خود متشکر بود... عجیب به نظر میرسید. آه دیگری کشید و بخاطر کور شدن اشتهایش قابلمه را از آغوشش جدا کرد، آ« را کنار خود روی زمین میان خودش و ریوند گذاشت. اما قاشق را درون دستهایش نگه داشت و با آن کلنجار رفت، همانطور که با آن بازی میکرد به افق دوردست خیره شد. سکوت همچنان پابرجا بود که ادامه داد: - مامان راضیه تموم اینمدت خودش رو مقصر جنگ و دعوا های مادر و پدرم میدونست. اکثر مواقع خونهی اون بودم. من... میدیدم که چطور شبا توی اتاقش گریه میکرد و پیش عکس بابابزرگم ناله میکرد. لبخند دردناکی روی لبهایش نشست، سرش را پایین انداخت و خیره به قاشق گفت: - میدونی ریوند... ریوند با صدا زده شدنش توسط نیلرام دوباره به خود لرزید، حواسش پرت اصطلاح عکس شده بود، اینکه چیست اما نیلرام او را به خودش معطوف کرد. چقدر زیبا ریوند را صدا میزد. بغضی که در گلویش جا خوش کرده بود، واضح به گوش رسید. - مادربزرگم مادرم مامان ندا هرگز مامان راضیه رو بخاطر تصمیم و اجبارش سرزنش نکرد. اما دوستیشون از بین رفت. دیگه باهم رفت و آمد نکردن. ریوند با خطاب قرار گرفته شدن توسط نیلرام، پلک زد و غمگین پرسید: - برایم سوال است که چرا ازدواج را ساده گرفته بودند؟ واقعا به حرف دیگران باهم ازدواج کردند؟ برایم عجیب است زیرا ازدواج در پارسه کار مقدس و با ارزشی است.- 94 پاسخ
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
درخواست مصاحبه نویسندگان
سادات.۸۲ پاسخی برای Khakestar ارسال کرد در موضوع : مصاحبه با نویسندگان نودهشتیا
درود درخواست دارم- 12 پاسخ
-
- 1
-
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
شوکه هینی گفت که غذا در گلویش پرید و به سرفه افتاد. ریوند جلوتر آمد و محکم بر پشتش کوبید، دو تا سه بار تکرار کرد تا بالاخره حالش خوب شد. سرخ شده از سرفههای پیدرپی سرش را چرخاند و پشت سرش را دید، ریوند با خنثیترین چهرهی ممکن بالای سرش ایستاده بود. به سستی آب دهانش را قورت داد، اکنون چه میشد؟ غرورش شکست، اقتدارش جلوی ریوند خورد شد و حالا تا آخرین لحظهای که در پارسه حضور داشت این شکست را به رویش میآورد. مطمئن بود ریوند نمیگذارد حتی در خواب هم این لحظه و شکست غرورش را فراموش کند. ریوند خونسرد کمی از نیلرام فاصله گرفت. شاید یک قدم و بعد، متقابلا مثل نیلرام روی لبهی سقف نشست و پاهایش را آویزان کرد. نیلرام از این کار تعجب کرد، ابرو هایش را بالا داد و با چشمهای مشکوک بعه ریوند خیره ماند. در فکر ریوند چه میگذشت؟ ریوند لباس یخیاش را که همان پیراهن بعد از ظهری دیروز بود را صاف کرد، با تن صدایی آرام گفت: - نوش جانت. طعم غذاهای رامین واقعا عالیست. نیلرام با این حرف ریوند بیشتر از پیش شوکه شد، داشت عادی رفتار میکرد؟ یعنی نمیخواست به روی خودش بیاورد؟ با تردید به قابلمه چشم دوخت، یکهو فکری به سرش زد، نکند تعقیبش میکند؟ وگرنه چطور ممکن بود اینجا پیدایش شود؟ با خشم به ریوند نگاه کرد و عصبی گفت: - تعقیبم میکنی؟ ریوند خنثی سرش را به چپ و راست تکان داد، با لحن خسته گفت: - اکثر مواقع اینجا خلوت میکنم. زیرا عمارت رامین منظرهی زیبایی به شهر دارد. نیلرام کمی فکر کرد و آهانی زیر لب گفت، منطقی به نظر میآمد. ناخواسته دوباره زبان باز کرد. - من... معده درد داشتم برای همین... صبر کن، چرا داشت توضیح میداد؟ اصلا چه لزومی داشت برای ریوند بابت غذا خوردن پنهانیاش توضیح دهد؟ پس اخم کرد و حرفش را ادامه نداد. اما ریوند با لحن مهربانی که باز هم خستگی از آن میبارید گفت: - اشبتاه از من بود مهربانو، نباید با غذا خوردن شما را تنبیه میکردم. من... خب تا به حال پیش نیامده بود کسی با من بحث کند و روی حرفهایم نه بیاورد. برای همان قدرت تصمیمگیریام را از دست دادم. من... عذرمیخواهم. برای ریوند خیلی سخت بود که اشتباهش را بپذیرد و معذرت خواهی کند. برای نیلرام حتی تعجببرانگیزتر بود که چطور ممکن است ریوند با آنهمه قدرت و غرور بیاید و اینچنین آرام و خونسرد از او معذرت خواهی کند. ناخواسته آهی کشید، این آه از سر آسودگی بود یا افسوس؟ قاشق را محکم تر گرفت و دوباره آن را با غذا پر کرد. با صدایی که مشخص بود گاردش کمتر شده است؛ جوری که دعوایی در صدایش حس نمیشد گفت: - واقعا طعم خوبی داره. غذا را درون دهانش گذاشت و به افق خیره شد. ریوند با این حرف سرش را سمت راست چرخاند، با حیرت به نیلرام چشم دوخت، به رویش نیاورد؟ معذرتخواهیش را به روی او نیاورد؟ گمان میکرد پس از معذرت خواهی تا آخرین روزی که اینجا است دستش میاندازد و از غرور بزرگ خودش و شکست حرف ریوند افتخار میکند. مطمئن بود این را در چشم همه فرو میکرد تا حتی یک لحظه هم فراموششان نشود. اما... نیلرام اینکار را نکرد. لبخندی ناخواسته روی لبهای ریوند جای گرفت. نگاه از موهای برافروختهی نیلرام که آرام به دستان باد تکان میخورد گرفت و به غروب دور دست داد، انعکاس زیبای نارنجی و قرمز غروب که در مردمک های سیاهش افتاده بودند، آهسته با لحنی سرشار از استرس گفت: - چند شب دیگر عید است. میدانی؟ نوروز. نیلرام سریع غذایش را قورت داد و با چشمهایی گشاد شده سر چرخاند، به ریوند و آن نگاه غروبمانندش خیره شد، بهتزده پرسید: - نوروز؟ عید سال نو منظورته دیگه؟ ریوند به نشانهی بله سرش را تکان داد و در ادامه گفت: - شهبانو هر سال کل دوستها را دور هم جمع میکند و یک مراسم بزرگ در عمارت من میگیرد. اکنون داشت دنبال پناه میگشت و خب... گفتم شاید بخواهی تو هم در میان جمع ما باشی. شدیدا مردد بود، تکتک کلمات را که بیان میکرد، هر لحظه حسش میگفت ادامه نده، قلبش میگفت اکنون به سخره گرفته میشوی اما او ادامه داد. زیرا حسی از اعماق وجودش میگفت اشکالی ندارد، حسی از درون روح جادو گفت بگو و به او فرصت بده تا انتخاب کند. نیلرام با شنیدن حرفهای ریوند اوهومی زیر لب زمزمه کرد و دوباره به قابلمه چشم دوخت. قاشق دیگری پر کرد و گفت: - چرا توی عمارت تو مهمونی میگیره؟ ریوند که سرتاسر وجودش از اضطراب و استرس بابت تمسخر و مخالفت شدید نیلرام از حضورش در مهمانی در هیاهوی بود، با این سوال نیلرام و آرامشی که در صورتش پایدار بود، بهتزده نگاهش را از پرندهی روی درخت جلویشان گرفت و به نیلرام داد. لباس صورتی رنگ نیلرام درون بدنش واقعا زیبا میدرخشید. پس گیج لب زد: - خب... نمیدانم. شاید چون حوصله ندارد عمارتش را تمیز کند. نیلرام که انتظار این حرف را از ریوند نداشت، یکهو خندید. جوری که ردیف منظم دندانهایش نمایان شدند و این باعث شد دهان ریوند از تعجب باز شود. چقدر زیبا میخندید! قلبش ناگهان لرزید، یکهو احساس کرد ضربان قلبش نامعمول تند میزند. پس از آن نیز صدای ملایم نیلرام در گوشش اکو شد. - مطنقی ترین دلیل ممکن همینه.- 94 پاسخ
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
پست تایید میتونید پارت گذاری رو شروع کنید.
-
رمان قلمروی درندگان | سارابهار کاربر نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سارابـهار ارسال کرد در موضوع : تایپ رمان
پست تایید میتونید پارت گذاری رو شروع کنید. -
اعلام پایان داستان کوتاه | انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
تبریک میگم اینجا درخواست ویراستار بدید- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
فصل بیست و هشت آنشب دیرتر از همیشه به صبح رسید. ریوند تا شب روی پشت بام عمارت رامین نشسته بود و به آسمان ابری نگاه میکرد. نیلرام نیز درون اتاقش با زانوانی بغل گرفته به خواب رفته بود و بیکران باز هم کنارش بود. خوبی بیکران آن بود که هر گاه نیلرام به او نیاز داشت ظاهر میشد. مثلا میدانست که وقتی ریوند سر شب در اتاق را زد تا نیلرام را بیدار کند، باید مخفی میشد! صبح حوالی یک ساعت پس از طلوع آفتاب، رامین مشغول دانه ریختن برای کبوترهای شهر بود و داشت میان چمنهای حیاطش دانه میپاشید. پناه همراهش قدم برمیداشت و سوال هایی از عنصر آتش، از شهر و از پارسه، کلا هرچیزی که میتوانست از رامین بیچاره بپرسد را دریغ نمیکرد. البته که رامین هم خشنود جواباش را میداد. از ظاهر خندان و روشنش مشخص بود که آنقدر ها هم از وضعیت ناراضی نبود. زمان برخلاف دیشب زود گذشت و ظهر فرا رسید، بوی غذای جادویی در عمارت رامین بدجور پیچیده بود، جوری که هرکس وارد عمارت میشد، غرغر شکمش را نمیتوانست کنترل کند. زیرا رامین برای آن ظهر قرمه سبزی با برنج زعفران آماده کرده بود. شکم نیلرام هم حصابی صدا میداد اما غرور و اقتدارش باعث شد همچنان نذارد گرسنگی پیروز میدان باشد. پس دامن لباسش را جلوی دماغش گرفت و روی زمین به شکم خوابید. سعی کرد آن بوی خوش طعم و لذیذ قرمه سبزی را انکار کند اما مگر میشد؟ مگر میشد بهبه و چهچه های پناه و ریوند را نشنید که در مورد غذا تعریف و تمجید میکردند و رامین خوشحال به خود افتخار میکرد؟ نیلرام خشمگین سرش را چرخاند و در همان حالت خمیده به حیاط نگاه کرد، کبوتر ها بازگشته و داشتند دانه میخوردند. نالان لب زد: - از همتون متنفرم! دوباره سرش را میان دامنش قایم کرد و تا خود شب، درگیر این بود که قطعا میتواند بر گرسنگی غلبه کند و هرگز لازم نیست به ریوند و پناه شاید هم رامین آشپز این عمارت التماس کند تا یک تکه غذا به او بدهند. اما زهی خیال باطل، زیرا دو ساعت مانده به غروب آفتاب، معده و رودهاش دیگر رحمی به همدیگر نمیکردند. از درد معدهی شدید که همچون فرو رفتن سوزنی در مرکز شکمش میمانست، از روی زمین برخاست. با سر و صورتی عرق کرده و چشمهایی سرخ شده آب دهانش را قورت داد. درد امانش را بریده بود و در یک لحظه، با خود گفت واقعا این درد ارزشش را دارد؟ غرور ارزش این درد را داشت؟ نه نداشت! پس دست از لجبازی برداشت و به سمت در اتاق راه افتاد، آن را آهسته باز کرد که صدای لولای در توی کل راهرو پیچید. نگران اطراف را بررسی کرد، خوشبختانه کسی در راهرو نبود، نیلرام با معده درد شدید از اتاق بیرون آمد و به سختی همانطور که دولا شده و دلش را گرفته بود، به سمت مطبخ راه افتاد. در کمال حیرت آنجا هم کسی نبود و عمارت، در سکوت و آرامش به سر میبرد. شانهاش را از سر آسودگی بالا انداخت، بهتر حداقل کسی نمیفهمید او غذا خورده است و اینچنین میتوانست بیشتر لجبازی کند. پس اینبار با احتیاط وارد مطبخ شد و کمی خمرهها و سبدها را زیر و رو کرد. در نهایت ذوق و شوق، یک قابلمهی سفالی پر از برنج و خورشت دید. احتمالا از غذای ظهرشان اضافه آماده بود که آن را درون یخچال سفالی گذاشته بودند. قابلمه را از توی یخچال که بیشتر شبیه یک گاوصندوق بود، بیرون آورد و در آن را بست. یخچال به کمک جادوی آب سرد شده بود پس هرچقدر هم باز میماند گرم نمیشد ولی خب نیلرام که این را نمیدانست. یک قاشق سفالی از توی سبد حصیری برداشت و پاورچینپاورچین به سمت انتهای راهرو رفت. قبلتر دیده بود که رامین برای کاری از پلهها بالا میرفت، چه کاری را نمیدانست اما در هر حال به یکجایی میرسید که میتوانست گفت از دید عموم پنهان بود. بهترین جا برای خوردن غذایی که نباید خورده شود! قابلمه و قاشق به دست از پلههای خشتی که ارتفاع هر کدام زیاد بود، بالا رفت. حدود چهل پله پشت سرهم آن هم در تاریکی که اگر آفتاب نبود مطمئنا زمین میخورد. با بالا آمدن از آخرین پله، نفسنفس زنان در فلزی که افقی روی سقف کار شده بود را باز کرد. با بالا آمدن از آنها فهمید کجاست، بالای سقف عمارت رامین بود. اینجا پشتبام به حساب میآمد دیگر؟ اطراف را دید، منطرهی شهر از این بالا واقعا چیز دیگری بود. ذوق و شوقش را نمیتوانست پنهان کند. به خصوص که آنقدر چهرهی بهتزده و خوشحالش آن را از صد فرسخی فریاد میزد. به سمت لبهی سقف قدم برداشت، پشت عمارت رامین یک حیاط کوچک دیگر بود که مرغهایش را آنجا در یک قفس نگه میداشت. صدای قدقد مرغ و خروسش واضح به گوش میرسید. روی لبهی سقف نشست و پاهایش را با ذوق، همچون کودکان آویزان کرد. از ارتفاع نمیرتسید؟ خوشحال از دیدن منظرهی غروب و آسمان صورتی که کمکم به طیف قرمز نزدیک میشد، قابلمه را در آغوشش گرفت، درش را کناری گذاشت و قاشق به دست شروع به خوردن غذا کرد. اولین لقمه را که در دهان خشک شدهاش نهاد شکمش به قار و قور افتاد. چشمهایش را با لذت بست، این آخرین درجهی خوش طعمی یک غذا بود! بغض گلویش را گرفت، ناخواسته به یاد غذا های مادربزرگش افتاد. غذا های او با بقیه خیلی فرق داشت. بله فرق داشت. بغضش را به سختی فرو داد، بس کن دختر، اکنون به فکر گرسنگیات باش. قاشق را دوباره درون قابلمه فرو کرد و سبزی و برنج را باهم درون دهانش چپاند. دست پخت رامین انصافا به دلش نشسته بود. برای خودش آشپزی به حساب میآمد. خوردن قرمه سبزی و برنج خوش طعم ایرانی در هوای نسبتا سرد و تماشای آسمان نزدیک غروب، واقعا دلپذیر بود. صدای کلاغهای باهوش و خوش خبر که در آسمان غروب پیچید، نیلرام قاشقش را برای بار دوازدهم پر کرد و در عمق دهانش فرو کرد. داشت از نهایت طعم غذا و هوای خوب امروز لذت میبرد که صدایی از پشت سرش به گوش رسید: - طعمش چطور است؟- 94 پاسخ
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
صدای بسته شدن در که به گوش رسید رامین کلافه دست بر صورتش کشید و به نیلرام چشم دوخت. سعی کرد مهربامن باشد، جوری که نیلرام تحریک نشود. - لطفا با ریوند دعوا نکن مهربانوی زیبا، او اگر روی لج بیافتد دیگر کسی حریفش نمیشود. پناه دهانش را باز کرد، دستش را جلو آورد تا مانع رامین شود اما دیگر دیر شده بود. زیرا او ناخواسته حالت حماقت نیلرام را فعل کرده بود. نیلرام عصبانی از حرف رامین، صورتش را درهم کشید و فریاد زد: - فکر میکنه کیه که اینجوری با من رفتار میکنه؟ به جون خودم تا فردا هم اونجا وایسه پام رو از این در بیرون نمیذارم. ببینم تا کی میخواد بهم گشنگی بده، مرتیکه احمق پررو. رامین بیچاره حیران شاهد حرفهای رکیک نیلرام بود و نمیتوانست چیزی بگوید. نیلرام عصبانی از راهرو گذشت و وارد اتاقش شد و آنقدر در را محکم کوبید که کل عمارت مجدد به لرزه در آمد، آنقدری که از صدای مهیبش پرندگان به هوا پریدند و سر و صدا کردند. پناه سری از روی تاسف تکان داد و به دیوار تکیه زد، خونسرد گفت: - خودت رو درگیر این دو تا نکن رامین. نیلرام و ریوند درست مثل همن. رامین با دهانی باز کنار پناه نشست و گیج زمزمه کرد: - تاکنون مهربانویی اینچنین بیادب ندیده بودم. پناه ریز خندید ولی بعد سعی کرد نقشش را به عنوان یک دوست ایفا کند، پس خطاب به رامین که هنوز بهتزده بود گفت: - اون تقصیری نداره، نیلرام از بچگی محبت ندیده که بخواد محبت رو جبران کنه. رامین سرش را به سمت پناه چرخاند، منظورش چه بود؟ با کنجکاوی پرسید: - محبت ندیده است؟ چطور ممکن است کودکی محبت نبیند؟ پناه آهی کشید و دستی روی انگشتر طلایش که طرح برگ انجیر داشت کشید. آن را پدرش برای تولد هجده سالگیاش خریده بود. آهسته زمزمه کرد: - مادر و پدرش باهم مشکل دارن. ده سالی هست که دوستشم و تا یادمه هیچوقت نبوده که باهم دعوا نداشته باشن. رامین کاملا به سمت پناه چرخید، دستش را روی پشتی ترمهی پشت سرش گذاشت و پرسید: - به اجبار ازدواج کرده بودند؟ مادر و پدرش را میگویم. صدایی از بیرون پنجره به گوش رسید، هر دو چرخیدند و به بیرون نگاه کردند، حیاط آرام و ساکن بود. پناه باز سرش را چرخاند و به انگشترش نگاه کرد، اما رامین متوجهی چیزی شد. لبخند کمرنگی زد و نگاهش را از آن چیز براق میان چمنها گرفت. انگار یک تکه فلز میان چمنها بود، شبیه یک برگ چمن حالت گرفته و درخشش کمی داشت. عجیب است که پناه متوجهی آن نشد، شاید فکرش بیش از حد درگیر بود. مجدد به حرف آمد: - نه عاشق هم بودن اما یکهو پدرش عوض شد. اینطور که نیلرام برای من و آرزو تعریف میکرد وقتی اون به دنیا میاومده و مادرش حامله بوده، پدرش به مادرش خیانت میکنه و با یه زن خیلی جوونتر ازدواج میکنه. الان نیلرام هجده سالشه و میشه گفت هجده ساله که درگیر این موضوع هستن. رامین لبش را از روی شرم گزید و متفکر زانویش را خم کرد و دست دیگرش را روی آن نهاد. نگاهش را به شال قرمز پناه داد و با لحنی گیج پرسید: - چرا پدرش به مادرش خیانت کرد؟ آیا مادرش خیانت کرده بود؟ پناه ناخواسته پزوخند زد. چقدر افکارش ساده بودند. یعنی اگر زن اول خیانت کرده بود برایش منطقی به نظر میرسید که مرد هم خیانت کرده باشد... آه به کجا رسیدهایم؟ پناه لبش را با زبان خیس کرد و مغموم زمزمه گویان گفت: - نه. بهونش این بود که مادر نیلرام قدیمیه و مذهبیه خشکه، برای همین یه زن تازه و بروز میخواسته. اما به خدا مادر نیلرام خیلی ساده و آرومه. بنده خدا هرگز از حرفهای زشت اون مرد نفرتانگیز گله نمیکنه. رامین گیج از اصطلاحات جدیدی که پناه به زبان میآورد؛ سرش را کج کرد و پرسید: - مذهبی خشک دیگر چیست؟ بروز و تازه؟ چرا باید یک مهربانوی با ارزش را با تازه و جدید که القابی برای اشیاء هستند مقایسه کنید؟ پناه سرش با به نشانهی بله موافق هستم تکان داد و غمگین خندید. سرش را بالا گرفت و با بغض به رامین خیره شد. صورت سبز و کشیدهاش را از نظر گذراند و چشمهای سیاه و بزرگش را بررسی کرد. لب زد: - آینده اینطوریه رامین، مردهای ما اینطوری شدن. زنهامونم عوض شدن. برای همین میگم پارسه چقدر قشنگه. پارسه... خارج از جادویی که داره فرهنگ غنی توش موج میزنه. توی آینده دینهای زیادی میاد و یکیش اسلام هست، کاملترین دین اما، افرادی افراطی رفتار میکنن و زن هاشون رو میزنن. به اسم دین کار هایی که خودشون دوست ندارن و به نفعشون نیست رو منع میکنن. بهونه پشت بهونه به اسم دین. اما به خدا قسم دین اسلام اینطوری نیست رامین! رامین کنجاو و اخمآلود با دقت تمام به حرفهای پناه گوش میداد. گاهی سوالهایش از حرفهای پناه آنقدر دقیق بودند که پناه واقعا از پاسخ دادن به آنها لذت میبرد. اینکه هم صحبتی پیدا کرده است، اینکه کسی به حرفهایش گوش میداد نیز بیتاثیر در آنهمه لذت نبود. ده دقیقه گذشت تا آنکه پناه داستان زندگی نیلرام را برای رامین تعریف کرد و رامین بالاخره دستهایش را درهم گره کرد و ناراحت گفت: - میدانی پناه... به نظر من نیلرام حق دارد. پناه لبخند گرمی زد و با لحنی متشکر از درک عمیق رامین زمزمه کرد: - ممنون که درک میکنی... زمزمههایشان به گوشش نرسید زیرا آنتکه چمن فلزی ناپدید گشته بود. تکیهاش را از دیوار عمارت گرفت و با اخم و عذاب وجدان به آسمان نگاه کرد. او هیچچیز نمیدانست اما... اما باز هم به آن دختر حق نمیداد اینچنین رفتار کند. نه او نمیتوانست به هر دلیلی این بیادبی ها را تکرار کند و انتظار داشته باشد کسی به او چیزی نگوید. هر بار حماقت کند و... آهی کشید. ناامید زمزمه کرد: - ریوند داری چه میکنی؟ صادق باش، با خودت صادق باش تو پشیمان شدهای. سرش را پایین انداخت و به چمنهای تازهی زیر پایش خیره شد. اما نمیتوانست از حرفش بازگردد، مگر میشد؟ نه زیرا او ریوند بود... .- 94 پاسخ
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
فانتزی مجموعه رمان جادوی کهن - جلد اول | فاطمه السادات هاشمی نسب کاربر انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
ریوند سرش را بالا آورد و به چشمهای درخشان نیلرام خیره شد. خشمگین لب زد: - غذایت را بخور مهربانو کارهای زیادی برای انجام دادن داریم. نیلرام صورتش را کج و کوله کرد و ادایش را در آورد که ریوند با بهت نگاهش کرد، چرا عنصرش قاطی شده بود؟ نکند سرش به سنگ خورده است؟ صدای باز شدن در اتاق دیگری از راهرو آمد و بعد پناه رویت شد. سلامی به همه کرد و کنار نیلرام روبهروی رامین نشست. رامین خوشرو چای را جلویش نهاد. نگاه نیلرام ناخواسته روی فنجان چای قفل شد، یک فنجان کمر باریک و نلبکی که بخار زیادی از درون آن بیرون میآمد. پناه نفس عمیقی کشید و با ذوق گفت: - گل محمدی توشه! رامین سرش را به نشانهی بله تکان داد و با لبخند گفت: - به تازگی از غرب شوش به دستم رسیده است. با شادی میل فرمایید. پناه که بسیار از عطر گل محمدی خوشش میآمد، شاداب لیوان را برداشت و بالا آورد، زیر دماغش نگه داشت و چشمهایش را بست، نفس عمیقی کشید و لب زد: - بهترین عطر دنیاست. نیلرام سرش را پایین انداخت و در سکوت مشغول خوردن چای و پنیر و نانش شد. ریوند هم هر از گاهی به نیلرام نگاه میکرد و چیزی نمیگفت، در این بین فقط رامین و پناه با یکدیگر حرف میزدند و گاهی پناه ریز میخندید. پوزخند شکل بسته روی لبهای نیلرام کاملا نشان میداد که به خوبی می دانست در افکار پناه چه میگذرد! ده دقیقه بعد ریوند همانطور که لیوانهای چای و بشقابها را با آب درون کاسهی بزرگی در مطبخ میشست با صدای بلندی گفت: - نیلرام بانو باید برای تمرین دوباره به حیاط برویم، لطفا آماده شو. نیلرام که کنار دیوار اتاقک روبهروی مطبخ نشسته بود و به حرفهای پناه و رامین در مورد جادوی آتش گوش میداد، کلافه چشم در حدقه چرخاند و با صدای بلند گفت: - قرار نیست تمرین کنم. دست از سرم بردار ریوند. ریوند با شنیدن ایم حرف، آخرین لیوان را آب کشید و اخم کرد. از روی صندلی بلند شد و دست ایش را با لباسش خشک کرد. به سمت نیلرام آمد و جلویش دست به سینه ایستاد. از بالا به دخترک زبان نفهم نگاه کرد و گفت: - باید تمرین کنید، اینچیزی نیست که تو بتوانی برایش تصمیم بگیری. نیلرام اصلا از اینحرف خوشش نیامد، پس سریع از روی زمین برخاست و با خشم جلوی ریوند قد علم کرد، فاصلهی زیادی نداشتند آنقدری به همدیگر نزدیک بودند که اگ کمی تکان میخوردند نوک دماغ هایشان هم دیگر را لمس میکرد. نیلرام با خشم گلهمند گفت: - فکر نکن چیزی بهت نمیگم یعنی باهات کنار اومدم! ریوند لبخند کمرنگی روی لبهایش نشاند، نگاه نیلرام ناخواسته روی لبهای پهن ریوند قفل شد. لبهایش که حرکت کردند صدایش در نزدیک ترین حالت ممکن به گوش رسید: - مجبور هستی که به حرفهایم گوش دهی مهربانو. نیلرام با حرص نگاه را از لبهای ریوند گرفت و بالا تر آورد، ابرو های پهن و هفتی شکل ریوند که باعث جدیت دلنشینی درون چهرهاش شده بود را کاووش کرد و با حرص گفت: - کی گفته؟ هر وقت که بخوام میتونم بهت گوش ندم. ببینم کی میتونه بهم چیزی بگه! ریوند نفس عمیقی کشید و سعی کرد پوست گندمی نیلرام با ترکیب موهای مشکی بهم ریختهاش حواس او را پرت نکند. ضربان قلبش بالا رفته بود و آنقدر محکم به سینهاش میزد که لحظهای ترسید نکند بخاطر نزدیکی زیاد نیلرام صدای قلبش را بشنود. پس یک قدم عقبتر آمد و با تحکم خیره به نیلرام عصبانی گفت: - همچون کودکان رفتار میکنی، دیو ها در پارسه فعال شدهاند پس مجبور هستی که تمرین کنی تا به عنصرت کنترل داشته باشی. این یک اجبار است، اگر نیایی فردا خبری از غذا و آب نیست. نیلرام بهت زده به ریوند خیره ماند، داشت چه میگفت؟ جدی بود؟ رامین از این حرف ریوند تکانی به خود داد و از روی زمین برخاست، کنار ریوند ایستاد و آهسته کنار گوشش زمزمه کرد: - واقعا لازم است آنقدر سخت بگیری؟ ریوند خشمگین روی از همه گرفت و به سمت در عمارت رفت، همانطور که از راهرو میگذشت بلند گفت: - تا یک دقیقهی دیگر اگر بیرون نبودی به تو قول میدهم سر حرفم بمانم.- 94 پاسخ
-
- رمان جادوی کهن
- رمان جادوی کهن جلد اول
- (و 14 مورد دیگر)
-
اعلام پایان داستان کوتاه | انجمن نودهشتیا
سادات.۸۲ پاسخی برای سادات.۸۲ ارسال کرد در موضوع : داستان کوتاه
درود تبریک میگم توی تاپیک بالا درخواست ویراستار بدید.- 22 پاسخ
-
- 1
-
-
پست تایید نویسنده عزیز میتونید پارت گذاری رو شروع کنید.