-
تعداد ارسال ها
497 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
-
روز های برد
11
تمامی مطالب نوشته شده توسط زینب چرمگر
-
درخواست طراحی کاور رمان آخرین نگهبان شعله فصل اول | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : درخواست طراحی کاور
-
درخواست طراحی کاور رمان آخرین نگهبان شعله فصل اول | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی ارسال کرد برای یک موضوع در درخواست طراحی کاور
در خواست کاور دارم https://forum.98ia.net/topic/5467-رمان-آخرین-نگهبان-شعله-فصل-اول-banoz-کاربر-انجمن-نودهشتیا/ -
نازنین
- 17 پاسخ
-
- 3
-
-
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و پنجم تو پیام نوشته بود : _خیلی بهش اعتماد داشتی نه ؟! بهتره تلگرامت رو چک کنی! از استرس دستام شروع کرد لرزیدن ، خیلی سخت نبود بفهمم این پیام رو کی فرستاده ! چند بار دستم رفت که تلگرام رو باز کنم ولی نتونستم ، دلشوره ام بیش تر شده بود دوباره با اروین تماس گرفتم و با جمله مشترک مورد نظر خاموش می باشد مواجه شدم ! چند بار دیگم تماس گرفتم و هر سری نتیجه مشابه گرفتم ، خودم رو روی مبل انداختم و تصمیم گرفتم تلگرام رو باز کنم ، پیامی با همون شماره برام ارسال شده بود ، بازش کردم ، چند تا عکس بود ، با دیدن عکس ها حس از تنم رفت ، عکس ها متعلق به اروین و یک دختر بود ، چهره دختر تو عکس ها دیده نمیشد ، چند جا تقریبا تو بغل اروین بود ، شایدم زاویه عکس اینجوری بود ، داشتم عکس ها رو میدیدم که پیام دیگه ای اومد : _گفته بودم این ادم اونجوری که نشون میده قدیس نیست ! با این که به شک افتاده بودم ولی تایپ کردم : _خب که چی ؟ الان با دو تا عکس باید به این نتیجه برسم که بهم خیانت شده ؟! +میدونستم انقدر چشم هات با عشقش کور شده که باور نمی کنی ! چند ساعته بهش زنگ میزنی جواب نمیده نه ؟! در صورتی که دو طبقه بالاتر از خونت پیش زنشه و داره جشن میگیره ، اگه باور نمی کنی برو خودت ببین ! راستی یک عکسه دیگه ام برات دارم ببین! -
غمگین جنگل یا دریا؟
- 137 پاسخ
-
- 2
-
-
- سرگرمی
- انجمن نودهشتیا
-
(و 1 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
تمومه سالو با من باش به جز عشقه تو چی دارم خدایا از تو ممنونم واسه این حاله خوبی که رویه دردام تسکینه
- 8 پاسخ
-
- 2
-
-
- نودهشتیا
- مشاعره با اهنگ
-
(و 3 مورد دیگر)
برچسب زده شده با :
-
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و چهارم با خوندن کارت پستال لبخندی روی لبم نشست ، جعبه رو برداشتم و به داخل بردم ، روی مبل نشستم و بازش کردم ، یک پیراهن یاسی رنگ توش بود با کیف و کفش ستش ، فوق العاده بود ، پیراهن رو جلوم گرفتم تو اینه به خودم نگاه کردم ، سلیقه اش فوق العاده بود . لباس رو درون جعبه برگردوندم و به سمت اتاق رفتم و بعد تعویض لباس به خواب رفتم . دو هفته ای از کریسمس گذشته بود و چند باری اروین رو دیده بودم ، ولی امروز فرق داشت ، تولدش بود ، دیروز بهش زنگ زده بودم و برای امشب دعوتش کرده بودم و قبول کرده بود و قرار بود امشب برای بار اول تو خونه ام مهمون باشه . کلاسم که تموم شد ، از کامی خداحافظی کردم و سوار ماشین شدم کیک کوچیکی گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم ، به خونه که رسیدم ، شروع کردم به پختن لازانیا و پیتزا و دسر .... کارم که تموم شد نزدیک ساعت هفت شب بود یک ساعت مونده بود تا اروین برسه ، خونه رو با چند بادکنک هلیوم و شمع تزئین کرده بودم و الان وقت این بود خودم اماده بشم ، بعد اینکه کمی به خودم رسیدم لباس قرمز رنگی که اروین تو شمال پسندیده بود رو از کمد دراوردم و پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم و منتظر روی مبل نشستم. ساعت یک ربع به نه بود و اروین دیر کرده بود ، هر چی هم تماس می گرفتم جواب نمیداد، دلم شور افتاده بود ، با چند تا از دوست هاش هم تماس گرفتم ، اونا هم خبری ازش نداشتن ، داشتم با استرس طول و عرض خونه رو راه میرفتم که گوشیم دینگ صدا کرد با دو خودم و بهش رسوندم و بازش کردم ، یک شماره ناشناس پیام داده بود ، با دیدن اینکه اروین نیست بادم خوابید ولی از سر کنجکاوی پیام رو باز کردم ، که ای کاش این کار رو نمی کردم ... -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و سوم خودم رو روی مبل ولو کردم و به سقف نگاه کردم ، حرف های پارسا خواه و نا خواه روم تاثیری کوچیکی گذاشته بود ، نیم ساعت که گذشت ، با تشر ذهنم به خودم اومدم ، مطمئنن حرف هاش چرت و پرت بودن و فقط می خواست ذهن من رو بهم بریزه ! نباید اجازه میدادم موفق بشه ! برای اینکه حواسم پرت بشه به اتاق مطالعه رفتم ، تا با درس خوندن خودم رو مشغول کنم . چند ساعتی که گذشت ، گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم کامی تماس رو وصل کردم و صدای شاد کامی تو گوشم پیچید که گفت : _صدف موفق شدم ، بلاخره موفق شدم ! بعد هم شروع کرد به سرو صدا کردن ، گوشی رو کمی از گوشم فاصله دادم و گفتم : _درست حرف بزن ببینم چی میگی کامی ؟ کامیلا با ذوق گفت : _بلاخره تونستم شروین رو به خودم جذب کنم صدف ، دیشب بعد مهمونی اینجا موند! دستی به پیشونیم کشیدم ، شروین ادم خوش گذرونی بود ، نگران شدم ؛میدونستم به کامی آسیب میزنه و بارها به کامی گفته بودم ، ولی کامی خود خواسته دوییده بود تو آتش و من تنها کاری که میتونستم براش انجام بدم این بود که کنارش بمونم ! پس با خوشحال مصنوعی گفتم : _خب پس ، مبارکه ! کامی یک ساعت شروع کرد به حرف زدن و منم گوش میدادم ، بلاخره بعد یک ساعت رضایت داد و قطع کرد ! شب کریسمس با کامی و بچه های دیگه جشن گرفتیم ، اروین هم که طبق معمول این چند وقت کار داشت و پیشم نبود ! اخر شب که به خونه برگشتم ، جلوی در واحدم یک جعبه بزرگ گذاشته شده بود و کارت پستالی روش خودنمایی می کرد ، کارت پستال رو برداشتم و خوندم : خوشبختی یعنی در خاطر کسی ماندگاری که لحظه های نبودنت رابا تمام …دنیا معامله نمیکند... ببخشید که امشب نتونستم کنارت باشم عزیزم کریسمس مبارک آروین. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و دوم با شنیدن جمله ام جا خورد ولی به روی خودش نیاورد و گفت : _نمیدونم از چی حرف میزنی ! فکر کنم اطلاعات غلط به گوشت رسوندن ! خنده عصبی کردم و گفتم : _ کسی به گوشم نرسونده! فکر کنم دیگه اینجا کاری نداری ! از جام بلند شدم و به در اشاره کردم و گفتم : _بهتره بری به کار های دیگه ات برسی ! یه میلی متر هم از جاش تکون نخورد و به عکس اروین اشاره کرد و گفت : _ این پرت کرده نه ! دلت و به این خوش نکن ، من میشناسم چه هفت خطیه ! از حرفاش کمی جا خوردم ، یا می خواست من رو گمراه کنه یا واقعا اروین رو میشناخت ! کم نیاوردم و گفتم : _کسی نیاز نیست پرم کنه ، چهره واقعیت رو خودم تو اون کافه دیدم ، الانم بیش تر از این وقتی ندارم که بشینم به چرندیاتت گوش بدم ، بهتره بری ! پوزخند زد و از جاش بلند شد و گفت : _ این شازده پسر انقدر که نشون میده قدیس نیست ! دستش رو برات رو می کنم ، اشکال نداره من صبرم زیاده ، وقتی چهره واقعیش رو دیدی اونی که کنارت میبینی منم ! مطمئنم اگه چند دقیقه دیگه تو خونه ام میموند دیگه نمیتونستم خودم رو کنترل کنم ، به در اشاره کردم و گفتم : _این خزعبلاتی که میگی ، اینجا خریدار نداره ، به سلامت ! همون جور که بیرون میرفت با لحن قاطع و حرص دراری گفت : _ وقتی چهره واقعیش رو نشونت دادم میبینیم همو ! فعلا ! بعد هم سمت اسانسور رفت ، با حرص در و محکم بستم ، کله صبح پاشده اومده اینجا تِر بزنه تو اعصاب من ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه و یکم یک تای ابروم رو دادم بالا و گفتم : _این همه راه از ایران پاشدی اومدی اینجا ، برای چی ؟ خندید و گفت : _یک چند تا کار داشتم ، گفتم حالا که میام به تو هم سر بزنم و راحت تر با هم حرف بزنیم ! سرد گفتم : _حرف مشترکی پیدا نمی کنم ؟! اخماش رو تو هم کرد و گفت : _منظورم رو میدونی صدف ، خودت رو به کوچه علی چپ نزن ! متقابل اخم کردم و گفتم : _اگه منظورت همون موضوع قبله ، که من حرفام رو زدم چیز جدیدی ندارم اضافه کنم ! چشم هاش رو ریز کرد و گفت : _من نیومدم حرف تکراری بشنوم ، چند روز اینجا کار دارم ، تو این چند روز میتونیم بیش تر با هم وقت بگذرونیم ، مطمئنم نظرت عوض میشه ! پوزخند زدم و گفتم : _بهتره تلاش بیهوده نکنی ! من وقت اضافه ای ندارم که باهات به اشتراک بزارم ! دوباره بین ابروهاش گره ای انداخت و گفت : _تلخ شدی ؟! قبلا اینجوری نبودی ! با ابرو اشاره ای به عکس روی میز کرد و گفت : _نکنه به این شازده دل خوش کردی ! با گارد گفتم : _دلخوشی های من مربوط به تو نمیشه ! پوزخند عصبی زد و گفت : _به این ادم دل نبند دوست دختر دو روزشی ! دیگه داشت از حدش فرا تر میرفت به جلو خم شدم و عصبی گفتم : _اون که دلش فرودگاه هست تویی! تا جایی که یادمه چند ماه پیش تو کافه به یکی دیگه قول محاجرت کانادا و آشنایی میدادی! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و پنجاه اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم : _علیک سلام ، تو اینجا چی کار می کنی ؟! خونه من رو از کجا پیدا کردی ؟! ابروهاش رو داد بالا و گفت : _ والا دعوتم کنی داخل ، یک چای بهم بدی ، مفصل راجع بهش حرف میزنیم ! نمی خواستم این کار رو کنم ولی چاره ای نبود پس با همون اخم و سرد گفتم : _یک لحظه صبر کن لباس عوض کنم ، بر میگردم ! درب رو نیمه باز گذاشتم و داخل اتاق رفتم ، این پسره چی از جون من می خواد ! بچه پرو پاشده اومده تا دم در خونه من ، اشتباه کردم تو همون کافه ای که با اون دختره دیدمش باید میرفتم جلو و یه چک می خوابوندم تو گوشش که الان دم در خونه ام نباشه ! لباسم رو که عوض کردم بیرون اومدم و دیدم که روی مبل نشسته و به عکس من و اروین خیره شده ، عکس برای شبی بود که من و اروین بهم اعتراف کردیم ، با دیدن اخمش لبخند بدجنسانه ای روی لبم نشست ، سمت آشپز خونه رفتم و چایی ساز رو روشن کردم و چای دم کردم ، چند دقیقه بعد با یک لیوان چای به پذیرایی رفتم و چای رو بدونه اینکه بهش تعارف کنم روی میز گذاشتم و پرسیدم : _نگفتی اینجا رو از کجا پیدا کردی؟ لبخندی زد و گفت : _ از بهراد ادرس گرفتم . اخمام رفت تو هم ، مطمئن بودم داره دروغ میگه ، با توجه به اینکه من دیده بودم بهراد از پارسا خوشش نمیاد و روی رفتارش با من حساسه ، مطمئنن ادرس من رو به پارسا نمیداد ؛ ولی خب نمیتونستم این رو به روی پارسا بیارم و ترجیح دادم سکوت کنم ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صدو چهل و نهم شیطون خندیدم و گفتم : _مگه کس دیگه ای هم اینجا هست؟! سرش و خاروند و خندید ، جعبه رو از دستم گرفتم و روی تخت گذاشت و بازش کرد ، کت شلوار سرمه ای رنگی که براش خریده بودم از جعبه در اورد و با ذوق نگاهش کرد ، کت رو روی تخت گذاشت و سمتم اومد و بوسه ای رو لپم زد و گفت : _فوق العاده اس ، دستت درد نکنه عزیزم . خندیدم و گفتم : _قابل دار نیست به خوشی استفاده کنی . خندید و گفت : _خب پس حالا دیگه واجب شد بریم مهمونی ، من میرم اماده بشم ، توام بپوش بریم . این رو گفت و رفت ، منم همون لباسی که برام انتخاب کرده بود پوشیدم و رفتیم ؛ اون شب با تمام اتفاق هاش شب قشنگ و به یاد ماندنی بود. صبح با صدای در از خواب پاشدم ، با چشم های خواب آلود به هوای اینکه کامی پشت دره با همون تیشرت شلوارک نازک سفیدم در و باز کردم که با دیدن شخص پشت در چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد و پشت در پناه گرفتم و اخمام توی هم رفت . این اینجا چی کار می کرد ، پارسا بود ، واقعا توقع هر کسی رو داشتم جز اون! سکوتم که طولانی شد پارسا گفت : _حالا اینکه سلام نکردی به کنار ، این همه راه اومدم که ببینمت ، دعوت نمی کنی بیام تو ؟! -
نقاشی هایی که کشیدی از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : متفرقه
- 98 پاسخ
-
- 6
-
-
-
نقاشی هایی که کشیدی از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : متفرقه
- 98 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
نقاشی هایی که کشیدی از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : متفرقه
- 98 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
نقاشی هایی که کشیدی از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : متفرقه
- 98 پاسخ
-
- 5
-
-
-
-
نقاشی هایی که کشیدی از غزال گرائیلی کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای QAZAL ارسال کرد در موضوع : متفرقه
- 98 پاسخ
-
- 6
-
-
-
-
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و هشتم ازم جدا شد و دستی روی موهام کشید و گفت : _بابت این چند وقت حق با تو هست، میدونم کوتاهی کردم ، قول میدم از این به بعد الویت ام تو باشی ، ولی تو ام بهم قول بده دیگه این وقت شب تنها با اون تیپ و قیافه نری بیرون ! اومدم اعتراض کنم که انگشتش رو به معنای سکوت روی لبم گذاشت و گفت : _میدونم که تو یک دختر ازادی ، منم نمی خوام ازادیت رو بگیرم صدف ، ولی جامعه پر از کفتاره ، نمی خوام اتفاقاتی که چند ماه پیش تو پارک افتاد رو تجربه کنی . میدونید ، اینکه یک نفر اینطوری به ادم اهمیت بده و نگرانت باشه خیلی قشنگه ، با اینکه باید باهاش مخالفت می کردم ولی این حساسیتش به دلم نشست و باعث شد به جای جر و بحث تو بغلش جای بگیرم ! همونجور که تو بغلش بودم گفتم : _خب حالا بگو این چند وقت درگیر چی بودی ؟ این گرفتاری مرموزت چیه؟ من و بیش تر به خودش فشرد و بوسه ای روی موهام زد و گفت : _میشه ازت خواهش کنم ، یک چند وقت دیگم دندون رو جگر بذاری ؟! بذار به موقعش برات تعریف می کنم ، قول میدم . لحنش طوری بود که نتونستم مخالفت کنم ، پس به ناچار سر تکون دادم ؛ من رو از بغلش بیرون اورد و گفت : _خب ، حالا خوشگل کرده بودی کجا میرفتی خانوم بلا؟! +کامی به مناسبت کریسمس مهمونی گرفته بود ، تو رو هم دعوت کرده بود ، ولی تو نه خودت اومدی و نه گذاشتی من برم ! اروین لبخندی زد و گفت : _هنوزم دیر نشده ! پاشو اماده شو ، با هم میریم. خودم رو روی تخت ولو کردم و گفتم : _بی خیال ، حسش رفت ، کی حال داره دوباره اماده بشه ! اروین دو تا دستم و کشید و دوباره روی تخت کشوند و گفت : _پاشو تنبل نشو ، نذار عذاب وجدان بگیرم که شبت و خراب کردم ، در ضمن نیازی به اماده شدن نیست ، فقط باید لباس بپوشی ! نگاهی به خودش انداختم و گفتم : _گیرم من اماده شدم ، تو این جوری میدیدم خوای بیایی؟! دستی به پشت سرش کشید و گفت : _حالا یه این دفعه رو ما رو اینجوری قبول کن ، دفعه بعد برات تیپ میزنم میام مهمونی ! خندیدم ، همین جوری هم خوش تیپ بود ، منتها یکم آشفته بود ، به سمت کمد رفتم و جعبه بزرگی رو دراوردم و سمتش گرفتم و گفتم : _می خواستم شب کریسمس بهت بدمش ، ولی شرایط ایجاد می کنه الان بدم ! اروین با تعجب گفت : _برای منه؟! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و هفتم داشتم لباس ها رو جمع می کردم که اروین تقه ای به در زد و وارد شد ، حتی نیم نگاهی سمتش نیانداختم ، سمت کمد رفتم و لباس هارو سر جاش گذاشتم ، وقتی برگشتم ، چشم تو چشم آروین شدم ، با چشم هایی تنگ شده نگاهم می کرد ، کم نیاوردم اون که مقصر بود ،من نبودم ! بازو هام رو گرفت و به کمد کوبیدم و گفت : _الان با کی لج کردی؟! گفتم لباس عوض کن بریم! با لحن بغض آلود گفتم : _بعد چند وقت که درست حسابی هم رو ندیدیم ، حتی یه زنگ درست و حسابی هم نزدی بهم ، اومدی برام غیرتی شدی که چی ؟! این مدت کجا بودی ؟! از کجا میدونی با همچین لباسی ، تو این چند وقت مهمونی نرفتم ؟! اومدی شبم رو خراب کردی و ازم انتظار داری به حرفت گوش بدم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و باهات بیام مهمونی؟! نه آقا از این خبرا نیست ! اخم هاش رو تو هم کشید و گفت : _ از اول میدونستی من مشکلاتی دارم صدف ، قرار بود برات توضیح بدم که موقعیتش پیش نیومد! تو این مدت شاید نتونستم باهات ارتباط برقرار کنم ولی دورادور حواسم بهت بود ، میدونم غیر خونه و دانشگاه جایی نرفتی. اومد بغلم روی تخت نشست و گفت : _ من دوست دارم صدف ، هر چه قدر هم ازت دور باشم ، هر اتفاقی هم بیفته ، آسمون زمین بیاد ، زلزله بشه ، جنگ جهانی بشه ، هر اتفاق غیر ممکنی بیوفته بازم دوست دارم ، هیچ وقت این رو فراموش نکن ! روم رو ازش برگردوندم ، چونم رو تو دست گرفت و برگردوند و به چشم های بارونیم نگاه کرد ، میدونید تا اون لحظه معنی اینکه ادم ها میتونن با چشم هاشون هم حرف بزنن رو نمیفهمیدم ، ولی تو اون لحظه با نگاهمون هزار حرف نگفتمون رد و بدل شد ، عشقِ توی نگاهش حکم تایید زد رو تمام حرف هاش ، به خاطر همین وقتی سرش و جلو اورد مقاومت نکردم و گذاشتم آرامش از دست رفته این چند وقتم برگرده ! -
فانتزی رمان آخرین نگهبان شعله (فصل اول) | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های نخبگان برگزیده
پارت بیست و سوم مشوش از جا بلند شدم. قلبم تند میزد. ـ یعنی چی؟! باید بریم نجاتشون بدیم! نمیتونیم همینجوری ولشون کنیم! بوژان و آدورینا با غصه به هم نگاه کردند. آبدوس جلو آمد، بازویم را گرفت و نگهم داشت. ـ آروم باش آمی. الان دیگه کاری از دستمون برنمیاد. اما اگه دنبال نشونهها بریم، شاید بتونیم هم خانوادمون و هم بقیه رو نجات بدیم. عصبانی دستش را پس زدم و یک قدم عقب رفتم. ـ اه! همش میگید «کتاب»! این داستان لعنتی چی توشه که مدام ازش حرف میزنید؟! چه داستانیه که همهی خانوادهی منو ازم گرفته؟! آبدوس با صدایی جدی گفت: ـ آروم باش. با عصبانیت چیزی درست نمیشه. راستش، اگه ذرهای هم به این چیزها شک داشتم، با دیدن قدرت تو و واکنش گردنبندت مطمئن شدم. با کنجکاوی و کمی تردید پرسیدم: ـ مگه تو داستان رو میدونی؟ سرش را تکان داد. دستش را زیر یقهاش برد و گردنبندی بیرون آورد. تقریباً شبیه گردنبند من بود، اما سنگی سرخ در میانش میدرخشید. گفت: ـ داستان آبا و اجدادی خودم رو آره، میدونم. نگاه کوتاهی به گردنبند سرخش انداخت و ادامه داد: ـ برای ما، داستان از زبان **آتران، اسطورهی آتش** روایت شده؛ از زمانی که **آذرمیرا** در کنار او زندگی میکرد. آهی کشیدم و دوباره روی چوب کنار آتش نشستم. شعلهها آرام میسوختند، اما ذهنم پر از آشوب بود. ـ اگه همهی اینها فقط یک داستان باشه چی؟ اگه فقط یک افسانه باشه! اون وقت چی کار کنیم؟ آبدوس با نگاهی اندوهگین به من خیره شد. ـ مجبوریم باورش کنیم، آمیتیس. اگه امیدمون رو هم از دست بدیم، دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم. حداقلش اینه که حتی اگه شکست بخوریم، میدونیم تلاشمون رو کردیم. حرفش تلخ بود، اما حقیقت داشت. حالا که مامان و مادرجون هم به دست گارد تاریکی افتاده بودند، راه دیگری نداشتیم. باید اعتماد میکردم. رو به بوژان کردم. ـ کتاب رو برام بیار. میخوام بخونمش. بوژان بیهیچ حرفی به سمت گاری رفت و بعد از چند لحظه با کتاب برگشت و آن را در دستانم گذاشت. آدورینا با صدایی آرام گفت: ـ ما هم دوست داریم بشنویم. میشه بلند بخونیش؟ سر تکان دادم. لبخند کمجانی روی لبم نشست. ـ باشه، به شرطی که بعدش تو هم داستان خودتون رو برام بخونی. آدورینا لبخند کوچکی زد. باد آرامی از میان درختان گذشت و شعلههای آتش را لرزاند. کتاب را باز کردم و نمیدانستم با باز شدن آن، قرار است سرنوشت ما هم ورق بخورد. -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و شش کیفم رو از دستم کشید و در رو باز کرد ، من رو داخل برد ، اولین باری بود که وارد خونه ام میشد ، نگاهی به اطراف انداخت و یک راست به سمت اتاق ها رفت ، بلاخره من رو روی زمین گذاشت ، سرتق تو چشم هاش خیره شدم ، دستش رو به سمت در اتاق گرفت و تحکمی گفت : _میری همین الان این لباس رو درمیاری ، یه چیز درست حسابی میپوشی ! سرتق گفتم : _هر چی دلم بخواد میپوشم ، عوضش ن م ی ک ن م. با حرص دستم رو گرفت و دونه دونه در اتاق ها رو باز کرد تا به اتاق خوابم رسید ، من رو تو اتاقم برد و تک تک کمد هارو باز کرد ، از بین لباس هام ، ماکسی سورمه ای یقه گردی بیرون کشید و سمتم انداخت و گفت : _من الان میرم بیرون ، برگشتم باید لباست عوض شده باشه ! زیر لب گفتم : _به همین خیال باش ! عصبی سمتم برگشت و با خوشونت کمرم و گرفت و گفت : _یه کاری نکن رو تمام خط قرمز ها پا بذارم و این رو تو تنت جر بدم ، عوضش کن ! بعد هم من رو ول کرد و رفت بیرون ، انقدر با تحکم حرفش رو زد که فهمیدم اگه این کار رو نکنم ، واقعا حرفش رو عملی می کنه ، با بغض و حرص لباسم رو دراوردم ، ولی به جاش ، لباس منزل پوشیدم ، به کامی هم پیام دادم و عذرخواهی کردم و گفتم نمیتونم برم ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و پنجم از عصبانیت گرمم شده بود ، موهام رو جمع کردم و یک طرف بدنم انداختم ، همون موقع اسانسور ایستاد و بی هیچ مکثی پیاده شدم و سمت ماشینم رفتم . بازوم به عقب کشیده شد ، نگاهم به نگاه عصبانی اروین گره خورد ، اروین از بین دندوناش گفت : _یادمه قبلا ازت شنیدم که اهل پوشیدن لباس های باز نیستی ، این چیه پوشیدی ؟! عصبانی گفتم : _هر چی دلم بخواد میپوشم ، بعدشم لباسم باز نیست ! با عصبانیت دستش رو روی کمرم گذاشت ، پوستم مور مور شد ، به سمت آسانسور هولم داد و گفت : _الان فکر کردی چون استینش بلنده و موهات رو باز گذاشتی ، این لباس پوشیده اس ! نه خانوم ، از این خبرا نیست ، کمر و تا کجا انداختی بیرون ! عوضش می کنی ، بعد هم هر جایی که قراره بری با هم میریم !من تو رو تنها نمیفرستم ! با لج پاهام رو زمین کشیدم و گفتم : _لازم نیست ، برو همون جایی که فکرت اونجاس، منم هر جور بخوام لباس میپوشم ، ولم کن . اروین که دید ، دارم مقاومت می کنم من رو روی کولش انداخت و به سمت اسانسور رفت ، هر چی دست و پا زدم افاقه نکرد و به خودم که اومدم دیدم جلوی در خونم هستم ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و چهارم آسانسور که ایستاد ، با اروین رو در رو شدم ، با دیدنم به وضوح جا خورد ! انگار انقدر فکرش مشغول بوده که ندیده اسانسور تو چه طبقه ای ایستاده! با پوزخند و بدون حرف وارد اسانسور شدم ، انقدر ناخن هام رو تو دستم فرو کرده بودم که بغضم نترکه ، پوست دستم گز گز میکرد! اروین همون جور که بهم خیره بود گفت : _جایی تشریف میبردی ؟! جوشش خون تو صورتم رو حس کردم و عصبانی گفتم : _بعد چندین وقت ، که معلوم نیست کجا بودی که حتی یک زنگم به زور میزدی ، واقعا تنها چیزی که به ذهنت رسید الان بگی اینه ! این که کجا میرم ؟! اگه دیروز به خودت زحمت میدادی و اون ده بار تماسم رو جواب میدادی یا اخرش که خودت زنگ زدی میذاشتی حرف بزنم الان میفهمیدی کجا تشریف میبرم ! با اخم در هم و فکری که جای دیگه بود گفت : _زنگ زدی جواب ندادم ، پیامک میزدی ، نه اینکه با این سر و وضع این موقع شب تنها بری بیرون ! اخمام رو تو هم کشیدم و گارد گرفته گفتم : _خیلی پرویی اروین ! اون که چند وقته معلوم نیست کجاست تویی، نه من ! بعدم من آزادم هر جایی که بخوام ، هر وقت که بخوام با هر تیپی که دلم بخواد برم ، تو هم خیلی ناراحتی میتونستی گوشیه کوفتی رو جواب بدی که این موقع شب به قول خودت تنهام نزاری و خودت کنارم باشی ! -
رمان چرخه دنیا | bano.z کاربر انجمن نودهشتیا
زینب چرمگر پاسخی برای زینب چرمگر ارسال کرد در موضوع : رمان های تکمیل شده
پارت صد و چهل و سوم سه روز تعطیلات رسمی برای کریسمس داشتیم ، جلوی آینه ایستاده بودم و داشتم برای جشن شب کامیلا اماده میشدم ، چند وقتی بود رفتار اروین کمی عجیب شده بود ، کم تر میدیدمش ، در حدی که بیش تر وقت ها فقط تو دانشگاه هم رو میدیدیم ، هر بار هم میپرسیدم میگفت سرش شلوغه و تو فرصت مناسب خودش برام توضیح میده! دیروز هر چی بهش زنگ زدم که برای مهمونی کامی دعوتش کنم ، تا هم راهیم کنه ، گوشیش رو برنداشت! نزدیک های نُه شب بود ، که بلاخره خودش تماس گرفت و خیلی کوتاه بدون اینکه من حرفی بزنم گفت که جایی مشغوله و خودش باهام تماس میگیره و قطع کرد! در هر صورت به شدت از دستش ناراحت بودم ، تصمیم داشتم مثل خودش برخورد کنم ، دلیل رفتار های ضد و نقیضش رو نمیفهمیدم و قصد داشتم تو اولین فرصت ازش بپرسم این مشکله کوفتی چیه که این طوری برخورد می کنه! انقدر فکرم درگیر اروین بود که نفهمیدم چه جوری اماده شدم ! لباسم مشکی رنگ بود ، با استین بلند و پشت لباس بکلِس بود ، به خاطر همین موهام رو لخت کرده باز گذاشته بودم ، ارایشم لایت و اروپایی بود ، در کل بد نشده بودم ، کفش هام رو پوشیدم و پالتوم رو هم دستم گرفتم ؛ سمت اسانسور رفتم و دکمه اش رو فشار دادم ؛ اسانسور طبقه بیست و دوم بود ، یهو یاد این افتادم که دوست اروین دو طبقه بالاتر از من بود ، از اونجایی که کمی طول کشید تا آسانسور حرکت کنه و به طبقه من برسه ، حدس زدم که کسی سوار شده ، دل تو دلم نبود که ببینم کی تو آسانسور هست !