رفتن به مطلب
انجمن نودهشتیا

Roshana

منتقد
  • تعداد ارسال ها

    213
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    6

تمامی مطالب نوشته شده توسط Roshana

  1. «به نام خدا» سلام زهره‌ی عزیزم💕 از اینکه افتخارِ نقد رمان شما رو دارم بسیار مفتخر و خرسندم^^ در ابتدای صحبتم باید بگم این نوشته تنها برای کامل تر شدن اثر شماست و قطعاً رمان شما بدون رعایت هم می‌درخشه.. پس امیدوارم بتونیم در کنارهم درخشان ترش کنیم:) نام رمان: از دو کلمه تشکیل شده «مزاحم اختصاصی» من با توجه به خلاصه شما و بخشی از رمان ارتباط کافی رو با رمانت می‌گیرم حتی حس طنز و عاشقانه بودن هم اسم می‌تونه به خواننده القا کنه. انتخاب اسم پرفکته به نظر من.. ژانر: با سیر رمان هماهنگه، رمانی متشکل از عاشقانه‌هایی در کنار طنازی و خنده.. زیباست. خلاصه: خلاصه از نظر من جای کار داره تا کامل تر باشه.. راستش خلاصه برام خیلی روئه! خیلی روند رمان رو برام به نمایش گذاشته، ابهامش می‌تونه بیشتر باشه، چون اولین چیزی که خواننده از اثر شما می‌بینه و انتخابش می‌کنه خلاصه‌ست. اینکه پرهام با دختری روبه رو میشه که دختره ازش فاصله می‌گیره و اینا به نظرم اضافه‌ست می‌تونست به جای اون چیزهای مبهم تری گذاشته بشه و این موضوعات در ابهام بمونه. حالا چه به صورت طرح چند سوال چه به صورت چند جمله‌ی خبری جانا..« با توجه به چیزی که من از تو و استعداداتت دیدم مطمئنم خیلی بهتر از گفته‌ های من از پسش بر میای^^» رمان‌ چیزی به اسم مقدمه نداشت اما من اون نوشته‌ی کوتاه بالای پارت رو مقدمه در نظر میگیرم صدالبته که خیلی زیبا تره یک مقدمه یگم طولانی تر براش درنظر گرفته بشه عزیزم جمله عاشقانه‌و زیبا بود^^ حس عشق رو به خوبی به نمایش میزاشت در کل خیلی خوشم اومد. خب خب خب بریم اول از شروع رمانت.. عروسی و اشنایی با پرهام شروع خوبی بود من از رمان های طنز و عاشقانه انتظار شروعی دیوانه کننده ندارم به نظرم به دل می‌نشست مخصوصا برای افرادی که به رمان های با این کیفیت قلم علاقه دارند. سیر رمان منو رو مجذوب خودش کرد راستش من از این مدل نوشتار محاوره‌ای طنز یا به قولی نوشتار از زبون دختر خنگ و دست و پا چلفتی علاقه دارم مخصوصا اگه کسی بتونی اینجوری با کلمات بازی کنه. به نظر من تو نوشتار ادبی بازی با کلمات راحت تره چون محدودیتت کمتره اما تو محاوره و عامیانه خیلی باید خوب بنویسی تا هم درک درستی به خواننده بدی هم نوشتارت دم دستی نباشه. از قلمت خوشم اومد کلکل های پرهام و آیسان واقعا خنده به لبم میاورد. «منم بخوام به یکی حال بدم و ادب خرجش کنم نهایت فحشش نمیدم^^» توصیفات خیلی خوب بود گه گاهی واقعا حس می‌کردم تو رمان سیر می‌کنم، می‌تونستم قشنگ حس خوابگاه دخترونه رو درک کنم یا سالاد ماکارانی شفته شده رو حس کنم. از نظر فضاسازی به نظرم اوکی و قابل قبول بود. نسبت مونولوگ ها به دیالوگ ها اگه بخوام میانگین بگیرم خوب بود عزیزم، شاید در پارتی مونولوگ بیشتر و دیالوگ کمتر بود یا بلعکس اما جمعاً عالی بود. از نظر کشمکش ها، کلکل ها زیاد بود من کلا دوست دارم تو رمان یک چیز حداقل مبهم بمونه، که خواننده بگه داستان چیه؟ چرا؟ چیشد؟ اما این یک چیز کاملاً سلیقه‌ایه! شما می‌تونی خواننده رو گیج کنی یا نکنی. با توجه به رمانت و سبکت الزامی هم برای انجامش نیست اما اگه انجام بشه هم بد نیست«چشمک» بیشترین چیزی که من رو از نوشتاری اذیت کرد اوردن فعل در اول جمله بود مثل: «مستقیم رفتم تو رختکن» این مدل گفتن تو دیالوگ اشکال نداره اما تو مونولوگ خیلی بهتره که فعل در اخر جمله بیاد هم از نظر بصری بهتره هم از نوشتاری کامل تر جانا عبارت جایگزین: «مستقیم به سمت ریختکن رفتم.» نوشته شما: رفتم سمتشون. جایگزین: به سمت‌شون رفتم. این موارد در رمانت خیلی بود زیبا اگه بخوام همش رو بنویسم تا فردا شب شام مهمون انجمن هستیم«خنده» کلمات شکسته هم چندتایی دیدم به عنوان مثال: «زبونمو» که درستش تو نوشتار با نثر محاوره‌ای «زبونم رو» هست. قسمت هایی دیدم که به جای مکث، از سه نقطه استفاده کردی، سه نقطه برای جمله‌ی ناتموم اوکیه ولی بهتره در زمان مکث از ، یا اگه جمله فعل داره اما جمله ی بعدی مرتبط با اونه از ؛ استفاده کنی اینجوری نوشتت قشنگ تر می‌شه. در نهایت من واقعاً از رمانت لذت بردم مخصوصا توصیف خانم راهبه رو^^ قطعاً خوانش رمان تو تنها برای نقد نبود بلکه خودم ادامه‌ش خواهم داشت جان دل:) امیدوارم این نوشتار بتونه به عالی تر شدن رمانت کمک کافی بکنه✨ اگر کمکی هم از من برای ادامه‌ی رمانت بر میومد دریغ نکن^^ در پایان... امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه بانو🤍 روشنا.
  2. سلام عزیزم رمانت صفحه نقد نداره؟

    1. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

       

      سلام بانو بفرمایید💙

       

  3. مصی مداربسته عالی بود دخترر😂

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 5
    2. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      همشون؟ یا از اینجا به بعدش تگت کنم؟ 

    3. Roshana

      Roshana

      خوندم تا اینجا رو از الان ب بعد جدید میزاری تگم کن بخونم

    4. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      چشم حتما:) 💋

  4. رمانت به خودم افتاد بانو😂💕

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 1
    2. Roshana

      Roshana

      زود بهت میدمش زیاد انتظار نکشی^^

    3. زهره تقیزاده

      زهره تقیزاده

      قربونت برم عزیزم مرسی:) 😚💕

    4. Roshana

      Roshana

      ایموجی چشم قلبی^^

  5. «پارت سی و پنجم» صدای همهمه‌ای در اطراف، او را به هوشیاری می‌کشاند. درست و واضح نمی‌شنید، اما می‌فهمید که دعوایی در جریان است و صداها از حد معمول بلندترند. سعی کرد لای یک چشمش را باز کند، اما پلک‌هایش یاری نمی‌کردند؛ حس می‌کرد وزنه‌ای سنگین بر تنِ بی‌جانش افتاده است. سرش چنان تیر می‌کشید که انگار با پتکی بر آن کوبیده باشند. بالاخره با کلنجارهای مداوم، توانست چشمان تارش را باز کند. بویِ تندِ الکل، حدسش را تأیید کرد: بیمارستان. اتاقی پر از تخت‌های کنار هم و پرده‌های سفید که حسِ تهوع را در او تشدید می‌کرد. از کودکی از فضای خفقان‌آورِ بیمارستان متنفر بود. صدای خشمگینِ بامداد در اتاق پیچید: -مرتیکه! اگه اون آدمِ خداشناس نمی‌رسید، این دختر الان به جای بیمارستان باید تو پزشکی قانونی بود! مگه اون خراب‌شده دوربین و نگهبان نداره؟ مگه پارکه که محلِ جولانِ موادفروش‌ها و اراذل باشه؟ روشنا دیگر به مکان اهمیتی نمی‌داد. دست راستش را به سوی پرده بُرد و آن را تا نیمه کنار زد. با دیدنِ دو مرد که رو در روی هم ایستاده بودند، ابروهایش از تعجب بالا پرید. بامداد با دیدنِ چشمانِ خرمایی و بی‌حالِ روشنا، بیخیالِ آن مرد شد و با عجله به سویش آمد: -بیدار شدی؟ خوبی؟ درد که نداری؟ به جز سرش، در جای دیگر دردِ چندانی حس نمی‌کرد. لب‌های خشکیده‌اش را با زحمت تر کرد و با صدایی ضعیف پرسید: -خوبم… چه اتفاقی افتاده؟ من چرا اینجام؟ مردی که مخاطبِ خشمِ بامداد بود، نزدیک‌تر شد. چهره‌اش برای روشنا آشنا بود. با خجالت سرش را پایین انداخت و گفت: -خانم، من رو ببخشید، مقصرِ اصلی من بودم که شما به اون وضع افتادید… اون مرد رو تحویل پلیس دادیم. روشنا گیج بود و هنوز علت دقیقِ حضورش در بیمارستان را درک نمی‌کرد که با جمله‌ی مرد، سیلِ خاطراتِ بر سَرش هجوم آورد. اشک در چشمانش حلقه زد، که فریاد نیمه‌بلند بامداد، اجازه‌ی ریزشَش را نداد: -به هر حال من از اون خوابگاهِ بی‌دروپیکرتون شکایت می‌کنم؛ نمی‌ذارم دیگه هیچ دختری قربانی بشه. رنگ از رخسارِ مرد پرید. دستِ بامداد را با دست‌های زبر و آفتاب‌سوخته‌اش گرفت و نالید: -آقا خواهش می‌کنم! به‌خدا اولین بار بود! ما همه‌ی افراد رو با استعلامِ عدمِ سوءپیشینه قبول می‌کنیم… توروخدا نونِ چندین نفر رو آجر نکنید. اصلاً التماس‌های مرد برای روشنا مهم نبود؛ فقط می‌خواست بداند آیا بامداد این خبرِ شوم را به خانواده‌اش رسانده یا نه؟ لابد رسانده بود؛ مگر بامداد نخود در دهانش خیس می‌خورد؟ -فعلاً برو تنهامون بذار؛ بعداً درباره‌اش حرف می‌زنیم. مرد با نگاهی ملتمسانه روشنا را از نظر گذراند و با سری پایین‌افتاده، اتاق را ترک کرد. بامداد بی‌وقفه غر می‌زد: -من اون خوابگاه رو آتیش می‌زنم! با خاک یکسانش می‌کنم. مردکِ بی‌همه‌چیز برگشته میگه «اتفاقیه که افتاده!» آخه عوضی، اگه برای خواهر و مادرِ خودت هم بود همین رو می‌گفتی؟ بامداد پشت هم ناسزا می‌گفت، اما فکرِ روشنا جای دیگری بود. چه بلایی نزدیک بود سرش بیاید! اگر آن آدمِ غریبه سر نمی‌رسید، چه می‌شد؟ آیا می‌توانست با آن ننگ زندگی کند؟ آن مردِ ناجی که بود؟ اگر او نمی‌رسید، اگر نمی‌رسید… این جمله بار ها در ذهنش تداعی شد؛ تا جایی که پلک‌هایش روی هم افتاد و از ترس فشرده شد. صورتِ بامداد از غیرت سرخ شده و مشتش گره خورده بود. اگر قبل از پلیس‌ها سر می‌رسید، قطعاً آن مردک را زنده نمی‌گذاشت. -تو از کجا فهمیدی؟ صدایِ خفه‌ی روشنا، شدتِ خشمِ بامداد را کم کرد. با لبخندی کج که معلوم بود چقدر تلاش کرده تا برای دلداریِ روشنا روی لبش بنشاند، گفت: -هیچی، زنگ زدم به گوشیت. یه خانمی برداشت و گفت روشنا حالش بده… من هم گفتم تا کار از کار نگذشته برم بهش یاد بدم اشهد خوندن برای کِیه! حتی آن کج‌خند هم نتوانست لب‌های روشنا را باز کند. بامداد چه می‌دانست او آن شب چه کابوسی را تجربه کرده است؟ -نمی‌دونم اسمش سرو بود؟ کاج بود؟ خدایا… اسمش چی بود؟ بامداد چشمانش را برای یادآوری چرخاند. لحنِ جستجوگرش برای لحظه‌ای لبخندِ کمرنگی بر لب‌های روشنا نشاند. -آها… صنوبر! نه، نه… توسکا. با بالا آمدنِ سرِ بامداد، لبخندِ روشنا هم محو شد. روشنا دستش را به سرِ دردناکش کشید و با زبریِ بانداژ مواجه شد. بامداد پیش‌دستی کرد و با غمی نهفته در صدایش گفت: -وقتی افتادی، سرت خورد به تنه درخت. خداروشکر ضربه خیلی سنگین نبود.
  6. چقد باحال بود انجمن گرگینه ها😂 

    1. آتناملازاده

      آتناملازاده

      مررسی بانو

  7. خانمم خبری ازت نیست^^

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. Roshana

      Roshana

      خوبم شکر خبری ازت نبود تو چت باکس گفتم ببینم چیکارا میکنی

    3. Silent

      Silent

      مرسی که به یادم بودی

    4. Roshana

      Roshana

      قربونت انتشار داستانتو تبریک میگم🤍

  8. سلام و درود به شما‌

    .

    .

    .

    خوشحال میشم اگه مایل بودید رمانم رو مطالعه کنید^^

     

  9. سلام به شما نویسنده‌ی عزیز خیلی مفتخرم که افتخارِ بررسی رمان شما رو دارم خوش قلم جان✨💚 در ابتدای نوشتارم به اطلاعتون برسونم که این فقط صرفاً صحبتی در خصوص بهتر شدن روند رمان شماست و در نهایت نوشتار شما بدون وجود این نوشته هم می‌درخشه.. نام رمان از یک کلمه‌ی «آغوش» تشکیل شده اسمی که من اگه بخوام بهش فکر کنم اولین چیزی که منو جذب میکنه ژانر عاشقانه‌ست. پس عاشقانه بودن رمان رو به خوبی نشون میده که این موضوع عالیه اما پلیسی و مافیایی رمان زیاد مرتبط با اسم رمان نیست. اگه بخوام از جانب کلیشه بودن نگاه کنم «آغوش» کلمه‌ایه که خیلی تو رمان ها رواج داره و این ممکنه باعث شه خواننده با خوندن اسم رمان فکر کنه قبلا رمانتون رو خونده و بیخیالش شه حتی خود شما هم یک اثر به نام آغوش کاکتوس دارید«مصاحبتون رو خوندم «ایموجی خنده خجول»» خلاصه کامل بود! یعنی به خوبی تونست چیزهای لازمه رو ارائه بده عزیزم اما می‌تونست کمی کامل تر از این باشه من دوست داشتم یکم گنگ تر باشه، یعنی از جانب یک‌خواننده دلم می‌خواست ببینم با چندتا سوال ذهنم درگیر میشه مثلا بعد از جایی که نوشتی دختری وارد زندگیش میشه. میشد چند قسمت از پیرنگ رمان رو مبهم گذاشت‌ که بعد ورود اون دختر چه اتفاقی میوفته؟ مقدمه رو پسندیدم بانو جان، خشمی که در وجود دانیال بود رو دیدم که این موضوع واقعا به مزاجم خوش اومد. رمان شروعی هیجانی نداشت اما کلیشه‌ای هم نبود که این به نظر من زیباست! اگه نظر منو بخوای همه‌ی رمان ها قرار نیست هیجان انگیز شروع بشن و ادم رو مات‌و مبهوت بزارن اما اگه شروع رمان گیرایی لازم رو داشته باشه قطعاً خواننده مجاب به خوندن ادامه ی رمان میشه شاید به این علته که خیلی ها شروعی هیجان انگیز رو انتخاب میکنن. من با شروع رمانت مشکل نداشتم روتین بود و دقیقا از جایی شروع شد که تو خلاصه گفته شد. وسط مشکلات و اضافه کاری های دانیال. کاش کمی مونولوگ ها قبل دیالوگ ها قرار می‌گرفتند تا حالت و موقعیت کارکتر ها بیشتر به چشم بیاد. مثلا به جای دوتا دیالوگ پشت هم، چیزی از حالت رفتاری، حالت مکانی، حالت ظاهری گفته می‌شد. اینجوری من بیشتر متوجه میشدم کاراکتر الان تو چه حالیه، چ واکنشی داره. این‌موارد به مرور زمان و پیش روی رمان خیلی بهتر شد اما بازهم کمی و بیش به چشم میحورد یک قسمت هایی همه چی عالی بود یک قسمت هایی دیالوگ ها پشت هم.. زیبا جانم یه نظر دارم، که فقط نظره! صاحب قلم شمایی و اختیارش با خودت.. من تو پارت یک، خیلی یکهو کلی اطلاعات گرفتم که به نظرم اگه پخشش می‌کردی و اروم اروم بهم تزریقش میکردی جالب تر به نظر می اومد. بازم حق انتخاب با خودته و خودت صاحب اختیاری:) ژانر ابتدایی شما پلیسی بود کشش های داستان خوب بود مخصوصا درباره کار پدر دانیال و این ها اما من بیشتر دلم می‌خواست چیزهایی مبهم باشه و بیشتر دلم می‌خواست هیجان ببینم درسته نمی‌شه از اول رمان هیجانیش کنی و نیاز به زمان داره اما من تا فکر می‌کنم نزدیک به پارت های بیست منتظر بودم که آره الان حتما یک چیزی میشه.. اما بیشتر تایم درگیر کلکل های برادران گذشت و سیاست های دانیال که صد البته بگم که واقعا خیلی جاها خنده به لبم اورد و کلی تو دلم گفتم ناز شصتت بانو^^ «مخصوصا قسمتی که برای مدرک و استعداد بود«خنده»» توصیفات جاهایی خوب بود و جاهایی نیاز داشت بهتر باشه مثلا مادام رفت و امد های خانوادگی من توصیف بهتری دوس داشتم ببینم توصیفات به نظر من لازم نیست پشت هم باشه مثال شما لازم نیست بگی هوا زمستونه همین ک یکجا بگی کاپشنم رو در اوردن یا برف به زمین نشست ثابتش می‌کنه. من توصیفات زمان رو بیشتر ذوس داشتم ببینم؛ الان روزه شبه، زمستونه، تابستونه... بیشترین توصیفات موثر شما توصیف احساسات بود که بخش زیادی رو در بر گرفته بود. پس در نتیجه فضاسازی خوب بود ولی می‌تونست عالی تر هم باشه بانو جانم^^ چون پتانسیل عالی تر شدن رو در اثر شما می‌بینم و این اطمینان رو دارم که خفن تر خواهد شد. نسبت دیالوگ ها و مونولوگ ها خوب بود طوری نبود که یکیشون به اون یکی بچربه.. به نظر من محاوره نوشتن و از کلمات پیش پا افتاده استفاده نکردن هم راحت نیست که شما خوب تونستین اجرائه‌ش کنی عزیزم چند جمله دیدم که پیشنهاد میدم اگر مایلی زیباترش کنی گلم که شامل غلط های ساختاری یا تایپیه «این موضوع برای همه پیش میاد تو‌نوشتار پس ایرادی بهش نیست جانم تنها برای راحت تر شدن کار شماست» چه چیزهایی توی زندگی‌مون فرق داد❎ چه چیزهایی رو، توی زندگی‌مون فرق داد✅ همین جمله، اگه جای کلماتش رو تغییر داد ببینید چقد بهتر و روون تر می‌شه. نوشته شما: چرا خودتون رو از این ثروت می‌خوان محروم کنید. مثال: چرا می‌خواین خودتون رو، از این ثروت محروم کنید. در یک جمله دوبار فعل اومده که نمی‌گم نادرسته اما جلوه بصری خوبی نداره انگار اضافه کاریه بود نویسنده جان «سرش درد گرفته و فهمید که از سر و صدای زیاد درد گرفته.» میتونه این‌جمله جوری بیان بشه که زیاد از فعل استفاده نکنه‌و زیاد هم سخت نباشه «سرش از سر و صدای زیاد، درد گرفته بود» «صدای‌های تو سرش، اون را اذیت می‌کردند و باعث سردردش شدند.» در پارت ده یک پرش لحن دیدم نثر محاوره‌ست با اگه بینش یک مونولوگ ادبی باشه زیاد زیبا به نظر نمیاد عزیزم «پس دانیال سریع از سرویس بیرون آمد. ایستاد بینشان.»❎ «پس دانیال سریع از سرویس بیرون اومد؛ بین‌شون ایستاد.»✅ در نهایت بانو جان هر اثری و هر سبکی ارزش خوانش داره و رمان شما هم از این قضیه استثنا نیست پس قوی و استوار ادامه بدین و هیچ وقت از نوشتن دست نکشین نویسنده‌ی عزیزِ نودهشتیا✨ اگر کمکی در روند رمان از بنده براتون بر اومده لطفا دریغ نکنین^^ در پایان… امیدوارم قلمت ماندگار و نوشتارت دائم باشه جانا🤍 روشنا. @آتناملازاده
  10. «پارت سی و چهارم» چشم‌هایش از تعجب گِرد شده بود. اولین چیزی که توجه‌اش را جلب کرد، بوی گند الکل بود. لب‌های مرد گوشش را به بازی گرفته بودند. تکان‌های پی‌درپی می‌خورد و صداهایی نامفهوم از حلقش خارج می‌شد. برای رهایی تقلا می‌کرد. آن‌قدر فردِ پشت سرش تنومند بود که نتوانست ذره‌ای خودش را از حصار به وجود آمده خلاص کند. دست آزاد مرد به نرمی به پایین آمد که باعث یخ بستن بدنِ روشنا شد. جان از تنش رفت و چشم‌هایش را محکم به هم فشرد. - چقدر خوشگلی! بوی بد‌ دهانش دل و روده‌‌اش را بهم ریخت؛ می‌خواست همان‌جا اوق بزند و بالا بیاورد. با همان صدایِ نکره‌ و لحنی خمار، نالید: - این‌جا کسی نیست. اگه بخوای اذیت کنی همین‌جا خلاصت می‌کنم! بزار خوش بگذرونیم. قطرات اشک بر روی صورتش نشستند. قلبش از تندی اولیِ خارج شده بود و حال به کندی می‌زد. از خدا مرگش را می‌خواست! لعنت می‌فرستاد به خودش، به توسکا، به محبت مسخره‌اش. اگر این مرد امشب او را از آن خودش می‌کرد، قطعاً قبل از سپیده دم خودش را به دار می‌آویخت. دست از تقلا برنمی‌داشت؛ با این‌که می‌دانست بی‌فایده است، نمی‌توانست خودش را به راحتی به مردک تسلیم کند. - اَه چقدر وول می‌خوری؛ بزار باهات بازی کنم! - بیا با من بازی کن، قول میدم وول نخورم. صدایی که از پشت سر بلند شده بود، مرد را ترساند، اما خونسردیِ ظاهری‌اش را حفظ کرد. همون‌طور که روشنا را در آغوش داشت، چاقویی از جیبش درآورد و زیر گلوی روشنا نگه داشت. با جسارت به سوی صدا برگشت و به آن چهره که در آن تاریکی هویتش مشخص نبود، زل زد. روشنا با چشم به ناجی‌اش التماس می‌کرد که او را نجات دهد. مردک که انگار زنش را در آغوش گرفته، سرش را با غرور بالا آورد و با صدایی خمار غرید: - زکی؛ توروسننه عمو؟ بزن به چاک تا برات شر نکردم. با آن ظاهر لاغر مُردنی‌اش، آن هیکل ورزشکاری و نیرومند را تهدید می‌کرد؛ جالب بود! دست ناجی به درون جیبش کشیده شد، با اخم‌هایی که نمی‌دانست علت جمع شدنشان چیست، از لای دندان، طغیان کرد: - مگه دنبال بازی نبودی؟ می‌خوام بازی یادت بدم. روشنا آن‌قدر شوک شده بود که دیگر تقلا نمی‌کرد. تمام وجودش گوش و چشم شده بود تا بفهمد چه بلایی قرار بود امشب، در این تاریکی و جهنمی هوا، بر سرش نازل شود. مرد شیر شده بود؛ البته بهتر است گفته می‌شد، چاقوی درونِ دست‌هایش او را شیر کرده بود. هرچه که بود، این جسارت، جانِ روشنا را از درون متلاشی می‌کرد. - بیا برو حاجی، برای خودت داستان نکن! جنس مفت گیرم اومده می‌خوام باهاش بازی کنم یا بدمش بالا، به خودم مربوطه. از این‌که دختر را «جنس» خطاب کرده بود، خون، خونِ روشنا را می‌خورد، اما در موقعیتی نبود که بتواند بلبل‌زبانی کند. ناجی، قدمی به سوی مرد برداشت که حال پوزخند رویِ لب‌هایش قابل رویت شد. با هر قدمی که او برمی‌داشت، مرد به کشیدن روشنا به عقب می‌رفت. - نیا جلو! به‌علی، چاقومو می‌کنم تو شکمش، صدای سگ بده نه به تو برسه نه به من! اما ناجی انگار کر شده بود. چشمانش در سرخیِ خون غرق بود، با نجوایی آرام که شباهت عجیبی به آرامش قبل طوفان داشت تهدید کرد: - تا سه می‌شمرم؛ فقط تا سه! صدایش حال آشنا به نظر می‌رسید، اما روشنا مجال نداشت که به صدای ناجی فکر کند. فریادِ سهمگینش، روشنا که هیچ! حتی حیوانات درنده‌ی اطراف را هم از جا پراند: - یک! لرزی به تن مرد نشست؛ انگار حال کمی بادِ کله‌اش خالی شده بود. دوستانش هم امشب این محل را برای شکار او تخلیه کرده بودند. نمی‌توانست به تنهایی در برابر مردی که از او بلند تر و قوی تر بود بجنگد. - دو! رعشه بر تمام عضلات روشنا نشست؛ حتی لحظه‌ای لرزش کم نمی‌شد. وسط تابستان انگار سرمای سیبری را به او بخشیده بودند. آن‌قدر گریه کرده بود چشم هایش تار می‌دید. قبل از آن‌که عدد سه از دهان ناجی خارج شود، صدای راه رفتن کسی از پشت سرِ روشنا آن مردِ عوضی، حواسِ نداشته‌اش را پرت کرد. همین غفلت برای حمله‌ی ناجی به سوی او و پرت کردن چاقو به گوشه‌ای از دیوار سرویس بهداشتی کافی بود. روشنا بدن نیمه‌جانش را به سختی به درختِ کنارِ سرویس بهداشتی رساند و پشت آن پنهان شد. هق‌هقش با دیدن ناجی‌ که بر روی مرد دراز کشیده نشسته بود و با مشت او را مهمان می‌کرد، بیشتر شد. سروصدای به وجود آمده، همه جا را روشن کرد. حال لامپ هایی که در خاموشی فرو رفته بودند می‌درخشیدند. نگهبان و چندین کارگر که از سروصدا به بیرون آمده بودند، به سوی میدان جنگ دویدند. این آخرین تصویری بود که جلوی دیده‌ی غبارگرفته‌ی روشنا نقش بست، پس از آن دیگر هیچ نفهمید.
  11. «پارت سی و سوم» نمی‌دانست در نگاهِ توسکا چه بود که رعشه بر تنِ روشنا انداخت. قلبش کندتر از قبل شروع به تپیدن کرد؛ مطمئن بود اگر توسکا دهان باز می‌کرد، جوابی مثبت از او نمی‌شنید. امکان نداشت، تو این مکانِ بی‌در و پیکر، لحظه‌ای خودش را به خطر بیندازد. - خانم جون، شما می‌تونی بری یک سر و گوشی آب بدی؟ خواسته‌اش از روشنا زیاد از حد نبود؟ باردار بود، درست! ولی فلج که نبود. قورت دادنِ آب دهانش از چشم‌های خمارِ توسکا دور نماند. با یادآوریِ سرویس بهداشتی مردانه که درست پشتش صحرایی بزرگ قرار داشت، لرز بر تنش جا خوش کرد. - اما… من… آخه… دستپاچه بودن و تردیدِ صدایش، باعثِ نشستنِ لبخندی تلخ بر لبانِ توسکا شد. سرش را به سمت پایین حواله کرد و زیر لب نالید: - ببخشید مزاحمت شدم خانم جون، شبت بخیر! سپس دست‌های روشنا که الان با یخ فرقی نداشت را رها کرد و پشت به او، به سمت در راه افتاد. روشنا شروع به تکان دادنِ پی‌درپی پاهایش کرد؛ دندان‌هایش را بر هم می‌کوباند و لبانش را بر هم می‌فشرد. عذابِ وجدان همچون عقربی در جای‌جای بدنش نیش می‌زد. - پس بیا با هم بریم! نجوایی که از دهانش خارج شده بود، شباهتی به صدای او نداشت. اضطراب و ترس در آن صدا به خوبی شنیده می‌شد؛ چیزی که روشنا خودش هم کمتر زمان‌هایی شاهدش بود. توسکا که انگار دنیا را تقدیمش کرده بودند، شبیه به پنگوئن راهِ رفته را برگشت و خود را در آغوشِ روشنا انداخت. پشت هم بوسه بارانش کرد و تشکر را سرلوحه‌ی جمله‌اش نمود: - آی من به قربونت خانم جون، بریم توروخدا جون به لب شدم. روشنا فوراً به سوی کمد کوچکِ گوشه‌ی اتاق دوید؛ لباس‌هایش را با پیراهنی نازک مشکی و شلوار جین ذغالی تعویض کرد. کلاهی لبه‌دار بر سرش گذاشت و رو به توسکایی که جلوی در از اضطراب ناخن‌هایش را می‌جوید، حرف زد: - سرویس بهداشتی خطرناکه، تو تا یک جایی همراهم بیا، بعدش من خودم میرم ببینم چه خبره! مغزش به او نهیب می‌زد؛ افکارِ آشفته‌اش چون سیلی بر صورتش می‌کوبید و هشدار می‌داد: «معلومه داری چه غلطی می‌کنی؟ احمق به تو چه دایه عزیزتر از مادر شدی؟ این‌جا صاحب داره؟ بی‌در و پیکره! جونِ بابا و مامانت بیخیال شو، یک کلام بگو نمی‌تونم! نرو روشنا، نرو!» اما روشنا برخلافِ صداهایِ در سرش، با عجله همراه توسکا از اتاق خارج شد. بی‌سروصدا از بین اتاق‌های انبوهِ راهرو می‌گذشتند؛ تنها صدایی که سکوتِ راهرو را می‌شکست، پژواکِ بالای کشیدنِ بینیِ توسکا بود. سرویس بهداشتی در دورترین نقطه به خوابگاه قرار داشت؛ با اینکه قسمت زنانه حفاظت شده بود، روشنا هربار تا به آن‌جا برسد اشهدش را می‌خواند، چه برسد به سرویس مردانه که هیچ امنیتی در آن قابل رویت نبود. توسکا دستِ روشنا را در چنگش گرفت، طفلِ درون بطنش بی‌قراری می‌کرد، کل بدنش با عرقِ سرد پر شده بود، نفس هم نمی‌توانست بکشد از آن حجمِ استرسی که داشت. باهم از خوابگاه خارج شدند که زیرِ دلِ توسکا تیر کشید و لبش را با فشار گزید. - آخ! روشنا سریعاً به عقب برگشت و به زیرِ بازوی توسکا که حال بدنش حالتِ خمیدگی گرفته بود را چنگ زد. قلبش بسیار تند خود را به دیواره‌ی قفسه‌ی سینه‌اش می‌کوبید، از استرس پاهایش هم شل شده بود. - چی‌شده توسکا؟ نمی‌تونی راه بری؟ توسکا سرش را با درد به چپ و راست تکان داد. چاره‌ای نبود! توسکا را بر روی پله‌ی خوابگاه نشاند، روبه‌رویش زانو زد و به آرامی گفت: - می‌تونی یکم این‌جا بشینی تا من برم و سریع برگردم؟ چشم‌های توسکا برای لحظه‌ای بسته شدند؛ پشت هم نفس می‌کشید تا راهِ تنفس باز شود. چنگی به بازوی روشنا کشید و با نهایتِ جانش لب زد: - اسم شوهرم منوچهره! سی سالشه با موی کم‌پشت و قدی متوسط… لطفاً پیداش کن، خواهش می‌کنم! این بار مصمم‌تر، لبخندی به رخسارِ رنگ‌پریده‌ی توسکا هدیه داد، از جایش بلند شد و به تنهایی به سوی سرویس قدم برداشت. صدای زوزه‌ی گرگ و ناله‌ی حیوان‌های درنده‌ی دیگر از سرعتش کم می‌کرد. لباسش را در چنگ گرفته بود و از استرس لبش را با زبان تر می‌کرد. - آقا منوچهر؟ خودش هم صدای ضعیفش را نمی‌شنید، چه برسد منوچهر نامی که صدایش می‌کرد. عجیب بود که حتی یک نفر هم در ساختمان یا اطراف ساختمان وجود نداشت. از سرویس بهداشتی مردانه به سرویس زنانه دید داشت، حتی آن‌جا هم خبری از آدمیزاد نبود. همه‌جا در سکون و تاریکی غرق شد؛ تنها برقِ حاضر در آن مکان، برقِ دیده‌ی پر از ترسِ روشنا بود. تا خواست قدمی به سوی دربِ ورود به درون سرویس بهداشتی آقایان بردارد، دستی جلوی دهانش فشرده شد و از پشت او را در آغوش گرفت.
  12. چون از قدیم چیزی ندارم از الان میزارم برای اینده:) اون موقع قدیمِ الانه دیگه^^
  13. والا تویی؟^^

    1. نمایش دیدگاه های قبلی  بیشتر 3
    2. عسل

      عسل

      میخواستم بگم نه ولی مطمئن بودم بلاک میکنی

    3. Roshana

      Roshana

      نوشتم سلام شما بعد گفتم شاید شمایی یک پیامی بدم😂

    4. Roshana

      Roshana

      برا همین اومدم بپرسم ببینم اینی ک بهم گفته جیگرو بلاک کنم یا خیر😂

  14. «پارت سی و دوم» سوییچ ماشین را درون استارت چرخاند، با کلافگی چشم‌هایش را برهم فشرد و باز کرد. دنده عقب گرفت و بعد از دور زدن در حیاط طویل، از خانه خارج شد. باید به کرج می‌رفت و در خانه‌ی خودش استراحت می‌کرد، این تنها راهِ به‌دست آوردن آرامش از دست رفته‌اش بود. اگر هم لیلی او را بعد از آن کات وحشتناک قبول می‌کرد، عالی می‌شد! به ساعتی که نزدیک‌ها یازده را نشان می‌داد زل زد، تماس با او خالی از لطف که نبود، بود؟ روشنا که نیم ساعتی می‌شد از خواب دل کنده بود، دستش را به زیر سرش بُرد و صفحه‌ی اینستاگرامش را رفرش کرد. در اکسپلور برای خودش می‌چرخید تا دنیای بیرون را ببیند، حس پرنده‌ای را داشت که در قفس اسیر است. قبل از آن، پست‌های خود را رویت کرده بود، همان‌ها که با نیایش و جمعی دیگر از دوستان دانشگاهش به سفرِ مشهد رفته بودند؛ چقدر دلش برای بی‌دلیل و بیکار زندگی کردن تنگ شده بود! با تقه‌ای که به در خورد، اشک جوشیده شده در چشم‌هایش خشک شد، به جای آن اخم‌هایش درهم رفت و‌ گوشش تیز شد. تق تق! این بار مطمئن شد که صدایی از در اتاق شنیده شد. تا خواست از جا بلند شود، نوای نازک و ضعیف سد راهش شد: -خانم جون بیداری؟ صدا به قدری آشنا بود که روشنا را مجبور به برخاستن کرد. پاچه‌ی بالا رفته شلواری که از عصری اسیرِ پاهایش بود را پایین داد و خود را به پشت درِ فلزی رساند. -اِ وای، فکر کنم خوابه! صدای دختر ناامید بود، او این صدای ناامید را می‌شناخت! -کیه؟ صدای روشنا بلند و رسا بود، آن‌قدر که لازم نبود دختر مجدداً منتظر نوایش باشد. با هیجان، با صدایی که از پشت در سخت به گوش می‌رسید، گفت: -توسکام خانم جون! می‌شه به دادم برسی؟ عجز صدای توسکا به روشنا این امکان را داد که قفل در را باز کند. همان ساحلی صبح را بر تن داشت، با شالی موهای آشفته‌اش را جمع کرده بود؛ چشم‌هایش از فرط گریه پف کرده بودند؛ حال برقی از شادی را در خود جای داده بودند. -خانم جون، شوهرم! توروخدا به داد من و این بچه برس، من کسی رو ندارم کمکم کنه. روشنا مات و مبهوت به او زل زد که این‌گونه دستش را گرفته بود و ضجه می‌زد. چشم‌هایش به سرعت خیس شدند و بارانی از اشک را بر لپ‌هایش جاری کردند. صدای هق‌هقش، روشنا را از شوک خارج کرد، سرش را از در بیرون بُرد و راهرو را نظاره کرد. کک هم پر نمی‌زد! دستِ توسکا را گرفت و او را به داخل اتاقش کشاند: -چی‌شده توسکا؟ ان‌قدر گریه نکن، بگو شوهرت چی‌شده؟ توسکا به انتهای شالش کمی از خیسی زیر چشمش را گرفت، دست‌های روشنا را مجدداً اسیر دست‌هایش کرد و با عجز نالید: -بگو کمکم می‌کنی، بگو! به درستی گیج شده بود. توسکا آن‌قدر شوکه بود که نمی‌توانست بر خود مسلط باشد و موضوع اصلی را شرح دهد. دستش را با شتاب از دست‌های سرد دخترک غم‌زده‌ی مقابلش بیرون کشید، بر شانه‌هایش گذاشت و تکاند. -به خودت بیا و بگو چی‌شده! لحن هشدارگونه‌ و تکان‌های مداومش توسکا را به خود آورد و با گریه شروع به توضیح دادن کرد: -قرار بود امروز بره پشت سرویس بهداشتی از یک ساقی جدید مواد بگیره، الان ده ساعت می‌گذره و هنوز خبری ازش نیست. بهش گفتم نره، بهش گفتم به هرکی اعتماد نکنه. توسکا دور خودش چرخ زد و ضربات پی‌در‌پی به رانش کوباند. -خانم جون، اگه بلایی سرش آورده باشن چی؟ منِ حامله تک و تنها چجوری برم دنبالش بگردم؟ مگه این بچه چقدر برام جون گذاشته؟ روشنا هُل شده بود، نمی‌دانست باید چه واکنشی نشان دهد و چگونه توسکا را آرام کند، چطور می‌توانست به او قول دهد که کمکش می‌کند؟ از دست او چه کاری بر می‌آمد؟ -من چیکار می‌تونم برات کنم؟
  15. «پارت سی و یکم» چشم‌هایش از آن صورت سبزه با لب‌های قلوه‌ای و موهای چتری مشکی دل کند و به سوی دستان لاغرِ برنزه‌اش کشیده شد. کیکی به شکل قلب در دستانش بود که یک شمع ساده‌ی طلایی زینت‌بخش آن شد. خودش را از جلوی در، با آن لباس کوتاه دکلته صورتی کنار کشید و با لبخندی پر از کرشمه به داخل اشاره کرد: - بفرمایید داخل عزیزم. مطیع وارد خانه شد. خانه در تاریکی نسبی فرو رفته بود؛ تنها شمع‌های روی میز، وظیفه‌ی روشن‌سازی را بر عهده داشتند. دورِ خود چرخید تا اثری از «مهراد»، «ماه بانو» یا «حامد شاه‌نشین و همسرش»بیابد. وقتی موفق نشد، عقب‌گرد کرد و به هانا، با آن آرایش دل‌فریبنده‌اش، خیره شد. هانا، خود را به شرمزدگی زد. اگر محراب جنس این دختر را نمی‌شناخت، قطعاً گولِ ظاهرِ معصومانه‌اش را می‌خورد، ولی فقط او می‌دانست چه عجوزه‌ای است! - امشب را برای خودمون آماده کردم؛ به هر حال قراره ما ازدواج کنیم، بهتر نیست بیشتر با هم وقت بگذرونیم؟ پوزخندش کش آمد، تبدیل به لبخند شد، لبخندش هم امتداد پیدا کرد و به قهقهه تغییر شکل داد. هانا، مبهوت و دهان باز، به او خیره شد. دستش را مشت کرد و جلوی لبش قرار داد تا خنده‌ی ترسناکش را کنترل کند. هانا که از ترس نزدیک بود قالب تهی کند، با قدم‌های بلند خود را به محراب رساند و با دودلی نالید: - حالت خوبه عشقم؟ آروم باش، توروخدا! خنده‌اش رو به اتمام بود، تنها ردی غلیظ از پوزخند بر لبانش ماندگار شد. با قدم‌های کوتاه فاصله‌اش را با هانا کم کرد و از لای دندان‌هایش نعره زد: - آها؛ اون‌وقت تو اومدی تا قبل ازدواج منو آروم کنی؟ برقِ هراس در چشم‌های درشت هانا نشست. با تته‌پته، همان‌گونه که پا به پای محراب خود را به عقب می‌کشید، بیان کرد: - خب… خب… من گفتم… شب تولدت… کنار هم بمونیم. هین! با برخوردش به دیوارِ سرد خانه، «هین»‌ای از لب‌هایش خارج شد؛ محراب دو دستش را حائل بدنِ هانا کرد و فریاد کشید: - خب حالا پس چرا فرار می‌کنی؟ بیا با هم باشیم! برقِ اشک نشسته در چشم‌های مشکی رنگ هانا، پوزخند را از لب‌های محراب دور کرد و به جایش لبخند نشاند. عجز این دختر به او جانی دوباره می‌بخشید. چهره‌ی تک‌دختر حامد شاه‌نشین، که از قضا ادعای عاشقی او را داشت، وقتی این‌گونه به عجز می‌افتاد، دیدنی بود! همین که دستش را به سوی کمربندش برد، چشم‌های هانا روی هم فشرده و لب‌هایش از هم فاصله گرفت: - نه، این‌جوری نه! تندتند سرش را به چپ و راست تکان می‌داد. دستش را بر سینه‌ی ستبر محراب کوبید و با کمی لغزش او، از زیرِ دست‌هایش فرار کرد. حال که آزاد شده بود، قدرتِ بی‌پرواش زیاد شد. - تو فکر کردی من چجور دختری‌ام؟ دختری که راحت در دسترسه؟ یا دختری که کمبودی داره که به سمت تو اومده؟ یا نه! فکر کردی از اونام که بدبخت بیچاره‌م و برای پول می‌خوامت؟ حال به جایِ خالیِ دختر، یعنی همان دیوار، خیره شده بود و از پشت، صدای لرزانش را می‌شنید. کمر راست کرد و به سوی او برگشت. دست به سینه شد تا قشنگ نمایش راه افتاده را تماشا کند. مطمئن بود کارگردان این نمایش کسی جز مهراد نمی‌توانست باشد! هانا، با بغضی آشکار، دستش را به قفسه‌ی سینه‌اش کوباند و با لرزشِ لب‌ها و چانه‌اش سخن گفت: - من فقط دوست دارم! گناهِ من جز دوست داشتنت چیه؟ چرا من رو نمی‌بینی؟ چرا عشق من به خودت رو نمی‌فهمی؟ من که چندین ساله منتظر یک نیم‌نگاه توام! دیگه باید چیکار کنم؟ ها؟ همان‌جا بر زمین سرد زانو زد. صدای هق‌هق در تمام خانه‌ی مسکوت شده می‌پیچید. قطعاً اگر بازیگری را به جای مربیگری انتخاب می‌کرد، جایزه‌ی اسکار می‌گرفت. صدای دست زدن محراب با صدای گریه‌اش درهم آمیخته شد. هانا با شنیدن صدای دست‌های او، به‌ناگاه در خاموشی فرو رفت و متحیر، سر بلند کرد. محراب همان‌گونه که کف می‌زد، با لودگی، جلوی پایش چمباتمه زد: - اِ وای! دیدی چی‌شد؟ داشت فیلمنامه‌ی قشنگت باورش می‌شد، ها! چانه‌ی هانا از بغض باز هم شروع به لرزش کرد. سرش از سنگینی چانه‌اش به سوی پایین خم شد؛ محراب با دو انگشت، زیر چانه‌اش زد و سرش را بالا آورد. دیگر نه اثری از تمسخر در نگاهش بود، نه پوزخندی بر لب داشت. تنها به آن دو چشمِ به‌ظاهر مظلوم که حال زیرشان کمی سیاه شده بود، خیره شد. - ببین دختر خانم، قبلاً به عرضت رسوندم، من نه گول این بازی‌هاتو می‌خورم، نه با بدنت خر می‌شم. نعشت رو جمع کن، گورت رو از این خونه گم کن! به اون پدرِ عوضیت هم بفهمون خیلی بده که آدم برای رسیدن به اهدافش، دخترش رو اسباب‌بازی دست این و اون کنه! قطره‌ای اشک لجوج از چشم چپش، مهمانِ گونه‌های رنگ پریده‌اش شد؛ دیگری اثری از آن رژگونه دلبرانه‌ی هلویی نبود. محراب سرش را با ضربه به عقب پرتاب کرد و از جایش برخاست. شقیقه‌ها و پسِ گردنش با بی‌رحمی نبض می‌زدند و تیر می‌کشیدند. ماندنش را در خانه جایز ندانست؛ به سمت در، گام‌های بلند و مقتدر برداشت که لحظه‌ی آخر، پژواکِ درهم و ناله‌مانندِ هانا در گوش‌هایش پیچید: - خدا ازت نگذره! خدا لعنتت کنه، به روز سیاه بشینی الهی! به محض خروج از خانه، دیگر نتوانست صدای جیغ‌های پی‌درپی هانا را که با مشت بر زمین ضربه می‌زد، بشنود. به سوی ماشین رفت و خودش را بر روی صندلیِ نرمش پرتاب کرد. آن‌قدر سرش درد می‌کرد که حتی لحظه‌ای نمی‌خواست به اتفاق امشب فکر کند. تقویم را از روی مانیتورِ وسطِ ماشینش لمس کرد. با دیدن بیست و نهم مرداد، آهی از میان لب‌هایش خارج شد. چقدر می‌شد آدم سرش شلوغ و فکرش درگیر باشد که تولدش را از یاد ببرد؟
  16. «پارت سی ام» دیگر تا آخر مسیر نه روشنا جرئت داشت صدایش را بلند کند، نه محراب در تواناییِ عقلی روشنا می‌دید که حرفش را بفهمد. جلوی خوابگاه توقف کرد که صدای تشکر کردنِ آرام روشنا را شنید. دست روشنا به سمت دستگیره رفت؛ در آن تاریکی شب، حتی طی کردن ده متر راهِ ماشین تا خوابگاه برایش خوفناک بود. تعللش باعث شد محراب بتواند لب برای سخن گفتن باز کند: -خانم شایگان؛ من امشب ممکنه دیروقت برگردم. شانه‌های روشنا ناخواسته به بالا پرید؛ در چشم‌هایش یک جمله می‌درخشید: «به من چه؟» اما زبانش برای حرف زدن نمی‌چرخید. محراب که سکوتش را دید، خود ادامه‌ی رشته‌ی کلامش را در دست گرفت و همان‌گونه که بر فرمان مشکی ماشین ضرب می‌گرفت، گفت: -چون این‌جا مکان امنی نیست، می‌گم که اگه خواستی مراعات کنی و درِ اتاقت رو قفل کنی! یک‌نفس جملاتش را گفت و دست به سینه، از آینه‌ی وسطش چهره‌ی درهمِ روشنا را شکار کرد. حتی می‌توانست ردِ بسیار ناچیزی از پوزخند را ببیند، اما خودش را به ندیدن زد. -الان شما نگران منی؟ این‌بار پوزخند واقعی و پررنگ، لب‌های محراب را اسیر کرد؛ نکند این دختر واقعاً فکر می‌کرد محراب عاشق چشم و ابرویش است؟ باید باز برایش تکرار می‌کرد؟ باز هم نگاهش سرد و کم‌سو شد، باز هم چشم از روشنا برداشت و به جاده‌ی بیکران و تاریک مقابلش زل زد: -فقط برای قولی‌یه که مجبور شدم به پدرت بدم؛ عادت به بدقولی ندارم، حتی اگه از اون فرد نفرت داشته باشم! صدایش هرچه می‌گذشت، تحلیل می‌رفت و ترسناک می‌شد. در آن تاریکی، روشنا آب دهانش را قورت داد و تنها سکوتی طولانی را به عنوان جواب در نظر گرفت. نمی‌دانست چرا در دل از این جواب راضی نبود و چرا اخم‌هایش آن‌قدر غلیظ درهم گره خورده بودند. دسته‌ی در را به سوی خودش کشید و از ماشین پیاده شد؛ سرش را به داخل خم کرد و با آشفتگی غرید: -لطفا بی‌خیال حرف‌های پدرم شو! واقعاً نیاز نیست حتی اگه دوست نداری، به خاطر قولت به خوابگاه بیای! به‌هرحال شما نازپرورده‌ای! زندگی تو این‌جور جاها برای امثالِ منه، نه شما. تنها واژه‌ای که بعد از آشفتگی می‌شد برای توصیفِ حالش در نظر گرفت، استهزا بود. حتی نگذاشت محراب جوابش را بدهد؛ در را با نهایت قدرت کوبید و دوید؛ آن‌قدر دوید که خود را درونِ اتاقش دید. خود را در آغوش تخت انداخت؛ قطره‌های اشک، پی‌در‌پی صورتش را داغ می‌کردند. نوک بینی و چشم‌هایش می‌سوخت، قلبش تندتر از همیشه می‌زد. می‌دانست واکنشش زیاد از حد بوده، می‌دانست که نباید برای این موضوعِ پیش‌پا‌افتاده این‌گونه زار بزند، می‌دانست آن مرد با هیچ قانونی وظیفه ندارد از او مراقبت کند، اما نمی‌دانست چطور می‌تواند جلوی این حال بد را بگیرد! انگار منشأ این حال، تنها امشب نبود! اصلاً به خودش لعنت فرستاد که چرا خانه‌ای اجاره یا رهن نکرد؟ چرا خواست این‌گونه سخت زندگی کند؟ چرا آن‌قدر احمق است؟ آن‌قدر هق زد که نفهمید کِی چشمه‌ی اشکش خشک شد. دیگر گریه نمی‌کرد، فقط گه‌گاهی صدای «هین»اش در اثر سکسکه، در اتاق می‌پیچید. پاهایش را در بغل جمع کرده بود و چانه‌اش مهمانِ زانوانش بود؛ حتی در خود رمقی برای تعویض لباس نمی‌دید. صبح با خود عهد کرده بود وقتی به خوابگاه برگشت، حمام کند. قطعاً آب گرم می‌توانست التیام‌بخش حالش باشد؛ بر جایش دراز کشید و ساعدش را به پیشانی تکیه زد. فعلاً تنها قصدش خواب و استراحت بود؛ هرگاه خستگی از تنش ربوده شد به حمام رجوع می‌کرد. با این فکر به نرمی چشم‌هایش سنگین شد و به دنیای خواب سفر کرد. محراب که از خستگی بر پایش بند نبود، ماشین را درون حیاطِ درندشتِ خانه‌شان پارک کرد و سرش را لحظه‌ای بر روی فرمان فشرد. ده بار تصمیم گرفت که بی‌خیال شود و نرود، اما هر ده بار منصرف شد. مشغله‌ی امروز، زنگ‌های مهراد، جیغ‌های روشنا، مهمانی امشب، همه و همه برایش فقط سردرد به همراه آورده بود؛ می‌دانست این سردردِ میگرنی ول‌کنش نیست. باید بالاخره تکلیف این موضوع را مشخص می‌کرد؛ مرگ یک‌بار، شیون هم یک‌بار! خنده‌ای پر از استهزا لب‌هایش را در بر گرفت؛ باورش نمی‌شد شبیه دخترها امشب باید می‌رفت تا مجلس خواستگاری‌ای که خودش داماد آن است را به هم بزند و جواب رد را بر سرشان بکوباند. بالاخره تردید را کنار گذاشت، درِ ماشین را باز کرد و با قدم‌های مقتدر، به سوی سالن خانه راهی شد. امشب همه چیز را تمام می‌کرد! پله‌ها را یکی‌دوتا بالا رفت، نفسی گرفت و زنگ خانه را فشرد. دست راستش را بالا آورد و نگاهش را به ساعت اسیر شده دور دستش دوخت. نُه و بیست دقیقه شب را نشان می‌داد. به سرش زد امشب را در این خانه بماند، حداقل یک ساعت تا بیرون شهر راه در پیش داشت اگر می‌خواست بعد از این مهمانیِ مسخره به خوابگاه برود… با باز شدن در، مغزش برای لحظه‌ای قفل کرد و ادامه‌ی حرف را به زبان نیاورد. با دیدن آن چشم‌های درشتِ میشی با مژه‌های سر به فلک کشیده، اخم‌هایش در هم رفت اما ردِ لبخند بر لبان او پررنگ‌تر شد. -سلام عزیزم، تولدت مبارک!
  17. سلام بانو

    .

    .

    .

     

     

    خوشحال میشم رمانم رو بخونی🤍

     

  18. «پارت بیست و نهم» زمان از آن‌چه که فکرش را می‌کرد زودتر گذشت. مهراد چند بار تماس گرفت، اما او از جواب دادن سر باز زد. روشنا هم یک ساعتی از تماس آخرش می‌گذشت و برخلاف تصورش که فکر می‌کرد سرش خیلی شلوغ خواهد شد، مشغول بازی «کوییز آف کینگز» بود. محراب که هر بار می‌خواست روی جملات انتهای کتابی که باید مطالعه می‌کرد، متمرکز شود، صدای ناهنجار موبایلش مانع می‌شد. کلافه، پُفی از بین لب‌هایش خارج شد و از روی صندلی چرخ‌دار مشکی‌اش برخاست. چنگی به کت اسپرت طوسی‌اش که حالا کمی چروکیده شده بود انداخت و خواست چیزی بگوید که صدای روشنا با هیجان و سرعت بلند شد: -اون چیه که درازه، به مردا آویزونه، اولش هم… هرچه به جلوتر می‌رفت، هیجان صدایش کمتر و اضطرابش بیشتر می‌شد. عرق سردی بر کمر محراب نشسته بود. فوراً از او رو برگرداند و نفس حبس شده‌اش را آزاد کرد؛ تا به حال پیش نیامده بود جلوی یک دختر این‌گونه شرم کند. روشنا جواب درست «کراوات» را از بین گزینه‌ها لمس کرد و ترجیح داد کلاً خفه شود. چرا وقتی سوالی را نخوانده بود، آن را بلند از این مرد می‌پرسید؟ چرا هرچه سوتی در عالم بود، جلوی این دیوانه می‌داد؟ - من میرم سمت ماشین؛ زود بیا برسونمت. سرم شلوغه. بدون داشتن آینه هم می‌دانست چقدر در چهره‌اش شرم‌زدگی موج می‌زند. همین که محراب اتاق را ترک کرد و در را محکم به چارچوب کوبید، انگار اکسیژن به اتاق بازگشت. سرش را روی میز گذاشت و صدایی شبیه گریه درآورد: - خدایا چرا هرچی سنگه مال پای لنگه؟ تو زندگیم ان‌قدر سوتی ندادم که امروز دادم. یک‌هو به جای سابقش برگشت و با ذوق، دست‌هایش را بر هم کوباند: - نکنه امروز، روز جهانی سوتیه؟ به ثانیه نکشید دوباره حالت گریه گرفت. خودش را به پشتی صندلی تکیه داد و شروع به کوباندن پاهایش بر زمین کرد: - لطفاً لال شو روشنا، کلاً زبون نداشته باش، با ایما و اشاره صحبت کن! سپس شبیه کسانی که به سلاخ‌خانه می‌روند، کیفش را برداشت و شروع به کشیدن پایش بر روی زمین کرد. کاش اصلاً زودتر لال می‌شد و به پدرش نمی‌گفت ماشین را ببرد! حداقل مجبور نبود، یک امروز، یک امروزِ لعنتی، آن‌قدر این مرد را ببیند. از اتاق خارج شد و از سالن اصلی کارخانه با احتیاط رد شد که مبادا در این هاگیر واگیر گربه‌ای سد راهش شود. خود را به ماشین محراب رساند و خواست در عقب را باز کند که صحنه‌ای از رمان مورد علاقه‌اش جلوی چشمانش آمد: - مگه من رانندتم که نشستی عقب؟ بیا جلو ببینم! لبخندی که از یادآوری شخصیت دیکتاتورِ پسرِ رمان بر لب‌هایش نشست، که با بوق بلند و متعدد ماشین به کل فراموش شد. فوراً درِ عقب را باز کرد و نشست. می‌دانست کمی تابلوست که وقتی دیروز جلو نشسته، امروز عقب بنشیند، اما قصد داشت واکنش محراب را بابت این موضوع بسنجد. محراب که از آینه وسط، نشستن روشنا را دید، پا بر گاز فشرد و به راه افتاد. نمی‌خواست جمله‌اش را بگوید، اما می‌دانست به زبان نیاوردنش هم درست نیست! دست دست کردنش و نگاه‌های خیره‌اش طرحی از لبخند بر لبان روشنا نقاشی کرد. حال وقتش بود محراب کنار خیابان پارک کند و به او بگوید مگر راننده‌اش است؟ فوراً جایش را به جلو تغییر دهد. - باید یک چیزی رو بگم. روشنا که در دنیای خیالی خودش سیر می‌کرد، بدون این‌که به جمله محراب فکر کند یا از ادامه جمله مطلع شود، با عشوه خرکی گفت: - باشه، میام جلو اشکال نداره! برقی از بهت در چشم‌های محراب نشست. منظور دخترک را نفهمید، پس با گنگی گفت: - یعنی چی؟ روشنا که حالا به خودش آمده بود، فوری لبخند مزخرف نشسته بر لبش را با صاف کردن گلویش جمع کرد و ابروهایش را در هم گره زد: - اِهم، منظورم اینه که… اینه که… آها… داشتم با تلفنم صحبت می‌کردم، ایرپاد گوشم بود. به وسیله ایرپادی که وجود نداشت، ادامه صحبتی که آن هم وجود نداشت را از سر گرفت: - آره عسل جان، من با شما تماس می‌گیرم، جلو میفتم و کارهای استخدامی فامیلیتون رو انجام میدم. روی واژه «جلو» تاکید کرد تا محراب قانع شود منظورش تنها روند کار را زودتر انجام دادن بود. محراب تنها سری تکان داد و به ادامه راه پرپیچ و خم در آن جاده‌های خراب پرداخت. مطمئن بود زمان تقسیم عقل، روشنا در سرویس بهداشتی به سر می‌برد. از دیوانگی او، کل چیزهایی که می‌خواست بگوید را فراموش کرد.
  19. ببخشید برای مصاحبه حتما می‌بایست نویسنده اختصاصی یا انجمن بود؟ «ایموجی چشم بغضی»
  20. سلام عزیزکم.. 

    رمانت جلوی چشمم برق کرد گفتم یک نگاه بهش بندازم«چشمک» 

    دختر جون چه ایده‌ای! 

    چه شروع هیجان انگیزی! 

    چه خلاصه‌ی روون و جذب کننده‌ای! 

    خوشم اومد توصیفات پارت یک مناسب بود تا حدودی 

    یک کلمه تو پارت یک دیدم که به نظرم تو نثر ادبی مناسب تره تا محاوره ای..

    بروم برم

    به هرحال بانو جان مطمئنم هر قلمی یک رسالتی داره؛ امیدوارم قلمت ماندگار و‌ نوشتارت دائم باشه🩵

    1. رائوزین

      رائوزین

      سلام قشنگم حال شما چطوره؟ 

      قربونت مرسی از تو که دیدی>>

      برام با ارزشهه🤍😂😭

      بوسی بوسی 

    2. Roshana

      Roshana

      نقد نمیکنم تو نمایه فقط انگیزس؛ انگیزه واقعی! پس بترکون دختر جون«ایموجی چشم قلبی»

    3. رائوزین

      رائوزین

      قربون شما بشم که :))🤍

      ممنون

  21. «پارت بیست و هشتم» آرزو می‌کرد کاش زمین دهان باز کند و او را ببلعد؛ حتی نمی‌توانست یک ثانیه هم از خجالت در چشم‌های محراب چشم بدوزد. با شتاب، حالتی شبیه به دویدن گرفت و از آن مهلکه فرار کرد. تک‌خنده‌ای بر لب‌های محراب نشست و سرش را به چپ و راست تکان داد. قیافه‌ی خجول روشنا می‌توانست تا ماه‌ها موجبات خنده‌اش را فراهم کند. دستش را درون جیب‌هایش فرو کرد و به راه افتاد. باید هم به فکری برای کارکنان کارخانه می‌کرد و هم خاکی به سرش برای ملاقات امشب با شاه‌نشین‌ها می‌ریخت. مهراد از احترام او نسبت به ماه بانو باخبر بود، پس طبق همیشه قصد داشت به واسطه‌ی آن زن، او را تحت کنترل بگیرد. باید به نحوی از آن جنجال خود را نجات می‌داد؛ هرجور که می‌شد! **** جیغ‌جیغ بلند شده از پشت تلفن هم باعث نشد روشنا دهمین خمیازه‌اش را بی‌خیال شود. به پشتی صندلی تکیه زده بود و بی‌حوصله به صدای نازک و رومخ نیایش گوش سپرد. _ واقعا این چرتی که گفتی راسته؟ احمقِ خدا، ارشد رو بی‌خیال شدی رفتی نونوایی باز کنی؟ نگاهِ هر از گاهی محراب به او، ناخودآگاه دستش را به سمت دکمه‌ی کم کردنِ صدای بغلِ موبایلش برد و چند بار دکمه را فشرد. در آن فضای تنگ اتاقِ به اصطلاح مدیریت، با آن اتفاقی که صبح رخ داده بود، لحظه‌ای قصد نداشت گاف جدیدی بدهد. _ با توام! با بلند شدن بانگ فریادِ نیایش به خودش آمد و به بالا پرید. اخمی بر ابروانش نشست و کلافه نالید: _ دوساعته زنگ زدی، همین‌ها رو هی تکرار می‌کنی! صدبار گفتم من مدیر کارخونه‌ی کلوچه خرماییم نه نونوا! پوزخند نشسته بر لب‌های محراب از چشمش دور نماند. چشم‌هایش معطوف مطالعه‌ی چیزی بود اما گوشش در حوالیِ روشنا سر می‌جنبید. _ روشنا واقعا ان‌قدر عقل نداشتی و من نمی‌دونستم؟ خب حداقل می‌ذاشتی خبرِ مرگم از مسافرت برگردم بعد این‌جوری پات رو یکی بذاری این‌ورِ زندگی، یکی هم اون‌ور، قشنگ گند بزنی! خنده‌ام گرفت؛ لحنِ آرامِ صدایش معلوم کرده بود که قطعا این وقتِ عصر شوهرش خانه است و نمی‌تواند جلوی او عفت کلام نداشته باشد. کش و قوسی از خستگی مفرط در اثر نشستن‌های متوالی به بدنش داد و لب زد: _ حالا این‌ها رو ول کن! به جونِ عابس‌تون واقعا خستم! این‌بار نوبت نیایش بود که از خنده غش کند، می‌دانست آن شوهر بدبختش، اگر در حوالی‌اش بود، از ضرباتِ دستش امان نداشت. _ خدا لعنتت کنه؛ اشکم دراومد. مجید جان دلبندم اون عباسه! عابس چیه هی می‌بندی به ریشِ پسرخاله‌ی بدبخت من. عباس، خواستگار پر و پا قرص روشنا بود؛ یک احمقی بدتر از خودش! هر روز صبح، جلوی درِ خانه‌شان بَس می‌نشست تا بلکه روشنا لحظه‌ای رد شود و او را تماشا کند. حال اگر سن داشت یک چیزی! پسرک پانزده‌ساله، پایش را در یک کفش کرده بود که یا روشنا یا هیچ‌کس! _ تنها خواستگارمه خب! ناخودآگاه، چشم‌هایش به سوی محراب کشیده شد، صفحه‌ی جدیدی از نوشته‌ی مقابلش را ورق می‌زد و بی‌خیال به نظر می‌آمد؛ انگار که چیزی نشنیده است. _ دیشب خاله این‌جا بود، می‌گفت عباس رفته پیشِ دیاکو، دیاکو هم نامردی نکرده گفته تو شوهر کردی رفتی روستا زندگی کنی. دلِ خوشی از دیاکو نداشت؛ به قولی، با او قهر بود. اما نتوانست شعف صدایش را بابت تصورِ قیافه‌ی عباس کنترل کند و با هیجان تکیه‌اش را از صندلی برداشت. صحبت با نیایش تمام خستگیِ مصاحبه‌ها را شسته و برده بود. _ دروغ نگو! عباس چی گفت؟ محراب که تصور می‌کرد در دبیرستان دخترانه اسیر است، دستش را با کمی تندی بر میز کوبید که دخترک مقابلش چند متر از جا پرید. چشم‌هایِ روشنا به بالا آمد و ابتدا، متعجب او را نگاه کرد اما طولی نکشید که خشم در نگاهش جولان داد. برخلاف تصور محراب، صدایِ روشنا آرام شد و کم‌کم به پچ‌پچ بدل شد. با ورود نسیمِ آرامشِ نسبی در اتاق، نگاهش را دور تا دور گرداند تا کمی چشم‌هایش از خیره شدن‌های مداوم در امان باشد. به جز میز خودش و میز روبه‌روی‌اش، چیزی در اتاق وجود نداشت که توجه‌اش را جلب کند. قرار بر این بود از فردا چند نفر برای دکور اتاق و سروسامان دادن کارخانه، به این‌جا بیایند. بر خلاف میلِ باطنی‌اش واقعا در این مکان اسیر شده بود. می‌توانست بی‌خیال شود و باز هم چمدان به دست برود و ماه‌ها بعد برگردد اما می‌دانست ماه بانو، با آن قلب بیمار از بی‌خبری او دیوانه می‌شود. اما با این ماندن، خود را مهره‌ی بازیِ مهراد می‌کرد؛ باید چه می‌کرد؟ مغزش با تمام قدرت بر سرش پتک می‌کوبید تا او را به خود بیاورد؛ اما تنها چیزی که عاید محراب می‌شد، سردردهای مستمر بود. شاه‌نشین‌ها را باید چه می‌کرد؟ ساعت نزدیک به هفت عصر بود و محراب با ظاهری خونسرد و باطنی ملتهب، از تفکرات ذهنی‌اش شانه خالی می‌کرد. امکان نداشت تن به خواسته‌ی مهراد دهد، حتی اگر مجبور می‌شد، اگر مجبور می‌شد… حتی ایستادگی مقابل آن زن در تصوراتش هم غیرممکن بود؛ دلش را نداشت مقابل ماه بانو بایستد ولی اگر مجبور بود باید دلش می‌آمد!
  22. سلام 

     

     

    برای منتقدی با هانیه صحبت کردم گفتم به شما هم بگم

  23. چی داشت این زندگی؟

    1. عسل

      عسل

      مننننننننننن و (پارازیت)

    2. Roshana

      Roshana

      تو باش دخترم:)

×
×
  • اضافه کردن...