ایلماه
کاربر نودهشتیا-
تعداد ارسال ها
19 -
تاریخ عضویت
-
آخرین بازدید
دستاورد های ایلماه
بروزرسانی وضعیت تکی
نمایش تمام بروزرسانی وضعیت توسط ایلماه
-
سلام عزیزم لطفا زودتر چک لیست رو بنویس خیلی کنجکاوم
- نمایش دیدگاه های قبلی بیشتر 1
-
-
خداروشکر یکی از پارتها خیلی کوتاه بود ویرایش زدم این و گذاشتم
(نگین)
هرچهقدر هم بچهام درسش ضعیف باشد، غیرمنطقی است که بخواهم از روش تکنولوژی برای کنترل و ترغیبش استفاده کنم. نمیدانستم چه کاری درست است.
به نویان نگاه کردم. سرش در کتاب بود، ولی بهجای نوشتن مشقهایش، داشت صفحه ای از دفتر را خط خطی میکرد.
دستم را جلو بردم تا موهایش را نوازش کنم، ولی سرش را برگرداند و اخمهای ظریفی که روی پیشانیاش نقش بسته بود را نشانم داد.
دستم را پس کشیدم. مدادش را روی کاغذ رها کرد و بلند شد. حدس زدم شاید میخواهد کنارم بنشیند، ولی نه...
موبایلم را برداشت، اما تا خواست با جمع کردن دفترهایش از پیشم برود، صدای زنگ موبایل بلند شد و او را، هرچند کم و هرچند به زور، چند دقیقهی دیگر پیشم نگه داشت.
مادرم بود.
تماس را وصل کردم و «الو»یی گفتم که صدای خسته، ولی ذوقزده و خوشحالش در گوشم پیچید.
ـ الو، سلام نگینم. خوبی؟
لبخندی روی لبانم نشاند؛ البته نمیشد اسمش را لبخند گذاشت.
ـ خوبم، دورت بگردم جانم؟
صدای همهمهی پشت خط، صدایش را ضعیفتر میکرد. انگشت دست چپم را داخل گوشم گذاشتم تا بهتر متوجه شم چی میگه.
ـ امشب بیاید خونه، داره واسه خواهرت خواستگار میاد.
نگاهم لحظهای به نویان خورد که با انگشتان دستش بازی میکرد.
ـ به سلامتی... ولی چرا من بیام؟ مگه خواستگاری منه؟
تپق خندهای زد.
ـ ببین عزیزم، من الان کار دارم. امشبم باید بیای که هم من نویان رو ببینم، هم اون مادربزرگش.
دهانم باز ماند و چشمانم گرد شد.
یعنی چه؟ مگر خواستگار نگار، از خانوادهی آراز است؟
لبهایم لرزید و صدای بوقهایی که نشان از قطع شدن تماس میداد، در گوشم به سوتهای کرکنندهای تبدیل شد.
نگاهم به صفحهی گوشی بود، ولی ذهنم مدام آخرین جملهی مادرم را تحلیل و تکرار میکرد.
فکرهایم منطقی نبود، اما هرچه به بچههایم مربوط باشد، مرا بیمنطقترین آدم دنیا میکند.
نکند میخواهند نظر خانوادهام را جلب کنند تا بتوانند بچهام را از من بگیرند؟
نکند میخواهند با این کار، من و خانوادهام را مطمئن کنند که بچهام پیش خالهاش بزرگ میشود؟
اصلاً... اصلاً آراز خودش زن دارد. نازنین حتماً راضی نمیشود...
ولی نازنین همیشه گوشبهفرمان آراز بوده.
دلم میخواست سرم را بشکافم و تمام این فکرها را به بیرون پرتاب کنم.
بیاختیار، اپلیکیشن چکلیست را باز کردم. طبق چیزی که خانم شفیعی گفته بود، پیشنهاد روز داشت، پیشنهاد امروز روی صفحه نقش بست:
«پیشنهاد امروز: در رویدادهای خانوادگی شرکت کنید. حضور در جمع، به کاهش استرس کمک میکند.»
نفسم در سینه حبس شد و...
-