رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    1,028
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. پارت سه ای وای این رو کجای دلش باید می ذاشت؟! اومده بود از تهمت مبرا بشه با نام ننگ زیر خاک می رفت. - و ... و نظر به اینکه مشارالیه از فرقه‌ی بهایی و از تیره‌ی ازلی بوده و بدون جهت خود را مسلمان معرفی کرده و در حیله سخن را موجب اعتراض معترضین است و نظر به سایر دلایل موجود در پرونده محرز است متهمه مرتکب گناهانی شده است تقاضای رسیدگی و اشد مجازات متهمه و مصادره اموال وی را می‌نماید. ۹ جلسه دادگاه! تا جلسات آخر اسفند باورش نمیشد حکمش اعدام باشه و فکر می کرد جون سالم بدر ببره چون واقعا هم تقصیر کار نبود. اما خود اتهام ها از مرگ براش بدتر بود و چنان شکنجه روانیش می داد که دوست داشت زودتر حکم اعدامش رو بدن. چرا اون باید مثل شکنجه گران ساواک و همپای اون ها اعدام میشد در حالی که اون ها انسان رو قطعه قطعه کردن و این قطعه قطعه انسان می ساخت. از همه بیشتر برای شوهرش ناراحت بود اما اون اطلاع نداشت که حکم همسرش هم اعدام. شب قبل از اعدام توی سلولش نشسته بود و دعا می کرد. فردا ولادت حضرت زهرا بود. - مادر تولدم که با شما یکی نبود خوشحالم که مرگم روز ولادت شماست مگه قربانی جلوی پای شما باشم! مادر من رو مورد مرحمت قرار بده. من چیزی از این دنیا ندارم و دیگه هم دوست ندارم چیزی داشته باشم. تهمت هایی به من زدن که اگه زنده می موندم روزی صدبار من رو می کشت. من رو مظلوم می کشن مثل خودت که مظلوم شهید شدی. شنیدم روز ولادتت رو روز زن گذاشتن پس خوشحالم که توی این روز به جرم زن بودن قربانی شدم که خود تو به جرم زن بودن قربانی شدی. و امیدوارم کسی در آینده ما به این جرم قربانی نشه. درب زندان باز شد و مردی داخل اومد. - چی شده؟ - اومدم وصیتتون رو بنویسم. اسفند دهن باز کرد و مرد مشغول نوشتن شد. «وصیتی ندارم، زیرا که اموال زیادی ندارم و آنچه دارم مصادره شده است، به کسی بدهی ندارم و اگر از کسی طلب دارم خود داند که آن را به فرزندان من بدهد. می‌دانم و وجدانم راضی است که گناهانی که در کیفرخواست به من نسبت داده شده و مواردی که ذکر شده مرتکب نشده‌ام. جانماز مرا که تسبیح و حلقه و ساعت من نیز در آن است به همسرم بدهید که به دخترم بدهد. دادگاه بین زنان و مردان تفاوت زیادی می‌گذارد که امیدوارم آتیه برای زنان ایران بهتر از این باشد. پولی را که در زندان دارم بین زندانیان قسمت کنید.» مرد پوزخند زد. این زن ج. ن. د. ه می خواست در راه رضای خدا کار کنه؟ هه! شاید پشیمون شده بود. اون شب اسفند در سکوت به سرنوشت تلخ خودش فکر کرد اما ناراضی نبود. - من هرکاری از دستم بر می اومد انجام ندادم. با سر بلندی به اون دنیا میرم. من انسان خوب و کارآمد و پویا بودم و سربار پروردگارم و جهانی که درش بودم نبودم. تمام شب رو به دیوار تکیه داده بود و فکر و دعا می کرد. اون شب آخرین شب زندگیش توی این دنیا بود. فرداش درب زندان با صدای وحشتناکی باز شد. تنش لرزید. دو نفر داخل اومدن. - خانم فرخ پارسا بیرون بیا. با کمک دیوار بلند شد و به اون سمت رفت. از جلوی در کنار رفتن تا بیرون بیاد. دوتا زن پشت سرشون بودن و سریع دست و پاش رو زنجیر کردن. دیگه تحمل نکرد و اشک توی چشم هاش حلقه زده بود. ترسیده بود. اون یک دختر کوچولو داشت. و خانواده ای که منتظرش بودن. زن ها بازوهاش رو گرفتن و به همراه خودشون کشوندنش. نمی تونست به سرعت راه بره و سعی کرد به خودش دلداری بده: - درست دخترت یتیم میشه اما یک اسطوره و یک مادر قوی داشته. انگار صدایی توی سرش می گفت. صدایی که مال بانویی که اون روز تولدش بود بود. - تو از مایی و ما شفاعت کننده تو! خدا کارنامه نوشته شده بدست مردم زمین رو نمی خونه! به نزد ما بیا که اینجا برای تو خوش تر از زمین هست. بیا که حقا تو برای زمین کم نذاشتی و ما در آسمان برایت کم نمی گذاریم. سوار ماشینی کردنش و بین زن هایی که هیچ کدوم مهری بهش نداشتن نشست. اون داشت به بدنامی میمرد. * اشکال نداره. مهم اینه احمد می دونه من بهش خیانت نکردم. دوباره گریه ش گرفت و سرش رو توی یقه ش پنهان کرد تا بتونه گریه کنه. به میدون اعدام کرپ رسید دید چند نفر از اقوامش که ایران زندگی می کردن هم اونجان. با چشم های اشکی هم رو نگاه کردن. انقدر نگاهش به افرادی بود که با هر کدوم کلی خاطره داشت که نفهمید کی مقابل دار اعدام قرار گرفت. به دار نگاه کرد. یکی از زن ها بازوش رو گرفت و بالا بردش. دیگری چشم هاش رو بست و فکر کرد شاید این چشم بستن باعث بشه کمتر بترسه اما وقتی که طناب دور گردنش قرار گرفت بدنش شروع به لرزیدن کرد. - بچه هام! بچه هام! تمام زندگیش جلوی چشم هاش اومد و رد شد و رد شد تا روی دختر و پسرش موند. بغضش ترکید اما اشک هاش رو اون دستمال خشک کرد. یکدفعه چیزی زیر پاش در رفت. صدای جیغ ها پیچید احساس نفس تنگی شدید کرد. دست و پا زد تا خودش رو نجات بده. ذهنش نمی کشید. احساس می کرد می تونه خودش رو نجات بده. قصد نداشت بمیره!... صدای فریادهای پسرش رو می شنید: - مادرررر! مادرررر! توی جمع اون رو ندیده بود. حتما کنار رفته بود تا مادر قیافه شکستش رو نبینه. اما الان طاقت نیاورده بود. صدای جیغ و گریه بود. دخترش که ایران نبود و پسرش هم داشت جون می داد. اسفند تموم شد! رسالت اسفند توی این دنیا تموم شد! اسفند با مظلومیت رفت! اسفند شهید شد! شهیدی که مثل مادر شهیدش غسال نشستش. غسال ها گفتن: - ما یک زن فاسد رو نمی شوریم. پسرش توی سر خودش زد و گریه کرد. زن های خانواده دلداریش دادن. - بذار ما می شوریم. روز نوزدهم اردیبهشت ۱۳۵۹ فرخ‌رو پارسا در بهشت زهرا به خاک سپرده می‌شود اما «هنوز مدت زمانی از خاک‌سپاری نگذشته بود و سنگ قبر بر سینهٔ خاک جا خوش نکرده بود که بولدوزرها را آوردند و قبر را با خاک یکسان کردند. چندی بعد فرزندان او یاد مادر را فقط با ذکر کلمهٔ «مادر» بر روی سنگ گرامی داشتند. چند روز دیگر گذشت باز هم بولدوزرها را آوردند و همهٔ سنگ قبرها را خرد کردند و دیگر نه از مادر سنگ قبری بر جای ماند و نه از او نام و نشانی.» این داستان را با نام مقدس حضرت ام البنین به اتمام می‌رسانم یا ام البنین
  2. پارت دو با وجود تمام ترس و تردیدها او به ایران بازگشت. خانواده و دوستانش صبحت کردن، گریه کردن، التماس کردن و حتی تهدید کردن اما فایده نداشت و برگشت. احمد گفت: - من تنهاش نمی‌ذارم. بهش گفتن: - حداقل تو بمون. اما اون نخواست شریک زندگی ش رو تنها بذاره و رفیق نیمه راه باشه. بهش گفتن: - تو یک سپهبدی. حکم تو رو اعدام میزنند. اما نشنید و هر دو برگشتن. توی فرودگاه اسفند که تا حالا فکر می کرد هیچ خطری تهدیدش نمی‌کنه یک لحظه دلش ریخت برگشت و به عزیزانش نگاه کرد. چشم های اون ها رو نگران و خیس دید. لبخند زد و دعا کرد آخرین باری نباشه که می بینشون. ورود به فرودگاه ایران حسی خوش به همراه داشت. حسی خوش همراه ترس و نگرانی. یک تاکسی گرفتن و به سمت خوهنه قبلی شون رفتن. ناشناس سفر کرده بودن و هنوز حجاب اجباری نشده بود. سعی کردن از فضا بفهمند که انقلاب چه تاثیراتی داشته. تغییراتی از سال ۱۳۵۳ که اسفند اخراج شده بود و بعد از کشور خارج شد ایجاد شده بود اما تغییر زیاد از انقلاب، جز تصاویر و شعارهای روی دیوار دیده نمیشد. پس شروع به هم صحبتی با تاکسی دار کردن. اون هم از خدا خواسته شروع کرد: - از کی ایران نیستید؟ - حدود چهار سال. - او پس سال های پر خبری رو نبودید. و شروع کرد از تظاهرات گفت. از بکش بکشا. از وضع اقتصادی و شکافت طبقات که به شدت شده بود. از امام و اعلامیه و نوارهاش که پنهانی پخش میشد. از سرکوب شدید ساواک که باعث تنفر بیشتر از شاه میشد. از تغییر پشت سر هم نخست وزیرها. از فرار شاه و برگشت امام و انقلاب و شور مردم و... انقدر گفت که به خونه قدیمی شون رسیدن. احمد حساب کرد و به داخل رفتن. از اطلاعاتی که بدست آوردن خوشحال بودن. از دیدن خونه قدیمی شون هم. سرایدارشون که خبر داشت میان همه جا رو تمیز کرده بود و دخترش خودش رو توی بغل اسفند انداخت. داخل رفتن و هر دو با عشق به لوازم قدیمی شون که کم کم باهم خریده و چیده بودن نگاه کردن. اسفند گفت: - هیچ چیز دکور ایرانی نمیشه! احمد هم باهاش موافق بود. اسفند به سمتش رفت و سرش رو روی سینه شوهرش گذاشت. - یعنی میشه دوباره توی این خونه بمونیم و زندگی کنیم؟ یعنی میشد؟ اما مرغ آمین اون موقع از بالای سرشون عبور نکرد بلکه برعکس زنگ در رو دوتا مامور زدن. وقتی صدای زنگ اومد دلشون فرو ریخت. نگاهی بهم انداختن. اما اون ها تصمیمشون رو گرفته بودن. توی ماشین دست هم رو گرفتن و فشار دادن و بعد هر کدومشون به بازداشتگاه خودشون رفتن. اسفند اشتباه کرده بود! اول هر انقلابی با خون همراه بود و شاید اگه سال ها بعد می اومد اینطور نمیشد. اون از کی می خواست که بی گناهیش رو ثابت کنه؟ - خدایا راضی ام به رضای تو! می تونسته اعدام نشه. با اتهام ها خنده ش می گرفت. بعضی تهمت ها انقدر مسخره هستن که آدم بیشتر از اینکه غصه بخوره خنده ش می گیره. کسی توی اون جمع دوست نداشت که اون جون سالم بدر ببره. کسی دوست نداشت که یک زن که اومده بود و سیستم آموزشی رو مسموم کرده بود زنده بمونه. اسفند! ترد شده از طرف همه عقاید! اتفافی افتاد... امام به مناسبت نوروز سال ۱۳۵۹ عفو عمومی اعلام کرد. دیگه خون و خونریزی که بخاطر خلخالی و امسال اون از حد گذشته بود بست بود. - جناب رییس جمهور مسئول هستن که از اعدام بی گناهان جلوگیری کنند. با این وجود بنی‌صدر یک روز قبل از اعدام خانم پارسا از حکم او مطلع می‌شود! بنی‌صدر تمام تلاش خود را به کار می‌گیرد تا از اعدام دکتر پارسا جلوگیری کند و حتی نامه ای به آیت الله قدوسی دادستان وقت می نویسد و به همه مجریان عدالت پیغام و پسغام می فرستد. او می خواهد همه تلاش خود را بکند. در کیفرخواست فرخ رو پارسا آمده: حیف و میل اموال بیت‌المال... آری، همانطور که به وزیری که علاقه داشت انرژی اتم رو وارد ایران کنه گفتن: - ایران نفت داره انرژی اتم برای چی؟ و در حکمش حیف و میل کردن اموال بیت المال زدن. فساد در وزارت آموزش و پرورش و کمک به نشو و نمای فحشا در آموزش و پرورش و همکاری موثر با ساواک منحله در جهت سرکوبی و اخراج آزادیخواهان و فرهنگیان مبارز از وزارت فرهنگ جهت تحکیم رژیم منفور پهلوی و سخنرانی‌های موثر و مکرر نیز جهت تحکیم رژیم مزبور و شرکت در تصویب قوانین ضد مردمی و استفاده از مقام و موقعیت خود جهت نقض قوانین و وابسته نمودن آموزش و پرورش به فرهنگ استعماری امپریالیسم. هه! هه! وای! - روابط نزدیک با نصیری معدوم و روابط نامشروع با رئیس دفتر خود....
  3. بسم الله الرحمن الرحیم #پارت_اول - اسفند! اسفند یک لحظه بمون حرف من رو گوش کن. به سمت همسرش احمد برگشت. - بله! - چرا انقدر تو حرف نشویی؟ - چرا حرف نشنو؟ می خوام به کشورم برگردم و بهش خدمت کنم. احمد با حرص و جوش گفت: - الان؟! الان که تازه انقلاب شده و تو خوب می دونی اول هر انقلابی بکش بکشه. - من که کاری نکردم. - مثل اینکه یادت رفته همین روحانیون چقدر باهات مخالفت کردن. یادت رفته بهت گفتن بهایی هستی؟ ضد دینی؟ یادت رفته بهت تهمت فساد روی زمین زدن؟ دوست نداشت این حرف ها رو بشنوه. دوست نداشت دوباره بهش یادآوری بشه. دست هاش رو روی سرش گذاشت. - نه نه یادم نرفته. احمد آروم گرفت تا مگه اون پشیمون باشه اما اسفند گفت: - اگه الان بر نگردم هیچ وقت نمی تونم به کشورم برگردم اما اگه الان برگردم و گرفتنم خواستار محاکمه بشم و ببینند چیزی بر علیه من وجود نداره هم ادعای حثیت شدم هم می تونم دوباره مسئولیتی قبول کنم. ببین احمد دیگه ساواک نیست که زیر پای من رو خالی کنه و باعو اخراجم بشه. - آخه تو چرا می‌خوای به ایران برگردی؟ چرا می خوای ادعای حیثیت کنی؟ چرا می خوای مسئولیت بگیری؟ - چون به من احتیاج داره. چون ایرانم به من احتیاج داره خیلی هم احتیاج داره. ایرانم، آموزش و پرورش، فرزندانم، اون همه فرزندم که قرار ایران رو بسازن. و همه اون زن هایی که محسور توی خونه هستن و یک الگو می خوان تا بیرون بیان. همه به من احتیاج دارن. - اون ها بهت احتیاج دارن اما لیاقتت رو ندارن؟ و این صدا توی گوش اسفند زنگ زد. چقدر کار انجام داده بود. چقدر خدمت به کشورش کرده بود. از جمله تشکیل شوراهای منطقه‌ای، انحلال اداره بازرسی (خبرچینان ساواکی) که یکی از دلایل دشمنی ساواک با اون بود، سرکشی اجباری مدیران از مناطق و آموزش عشایر بودند. او چندین تشکل را در دوران وزارتش ایجاد کرد از جمله سازمان زنان ایرانی، خانه زن، شورای ورزشی بانوان، و جمعیت زنان دانشگاهی ایران. او در دوره‌ای به ارزیابی گواهی‌های طلاب حوزه‌ها در آموزش و پرورش پایان داد. وی چادر را در مدارس منسوخ کرد و البته با تعیین لباس فرم، پوشیدن مینی‌ژوپ را نیز جایز ندانست! در زمان وزارت پارسا، آیت‌الله بهشتی و حجت‌الاسلام باهنر و آیت الله برقعی در امر تهیه کتاب‌های درسی از مشاورین وزارت آموزش و پرورش بودند. همچنین مرکز اسلامی هامبورگ از وزارتخانه فرخ‌رو پارسا بودجه دریافت می‌کرد. پارسا توضیح می‌دهد که «در آن زمان از کسانی امثال دکتر محمدجواد باهنر و آیت‌الله برقعی دعوت به عمل آمد که در تهیه و ترجمه دروس تعلیمات دینی و قرآن با این وزارتخانه همکاری به عمل آورند و کتاب‌های لازم را تهیه نمایند.» چقدر مظلوم بود. کم پیش می اومد علما و ساواک باهم برای براندازی کسی دستشون توی یک کاسه باشه اما برای اون بود. جرمش چی بود؟ زن بودن یا عاقل بودن؟ اون نیمه عقل بود یا اون هایی که اون رو خطرناک می دونستن؟ حذف زبان عربی از کتاب‌های مدارس برای منتقدان پارسا بسیار سنگین بود و آن را «تصمیمات عنادآمیز علیه روحانیت» و «مخالفت» با اصل اسلام تفسیر کردند. همچنین حذف چادر از مدارس نیز با انتقاد سخت روحانیون همراه بود که در توضیح آن گفته «در مورد حجاب زنان گفتم که حجاب نباید مانع فعالیت‌های اجتماعی زنان گردد. در آن زمان دختران مدارس مذهبی در فعالیت‌های ورزشی اصلاً شرکت نمی‌کردند. من در تمام بخشنامه‌های خود زنان را به پوشیدن لباس‌های سنگین و با حجاب دعوت می‌کردم.»
  4. بسم الله الرحمن الرحیم داستان کوتاه میانجی‌گری زن ها داستان دوم: اسفند فرخ رو پارسا ژانر: تاریخی، واقعی، درام خلاصه: پزشک، آموزگار، استاد دانشگاه، فعال حقوق زنان و سیاستمدار ایرانی بود. وی در کابینهٔ دوّم و سوّمِ امیرعبّاس هویدا به‌عنوان وزیر آموزش و پرورش ایران فعالیت می‌کرد. او نخستین مدیرکل زن در ایران، از نخستین زن‌های راه‌یافته به مجلس شورای ملی و نخستین زن ایرانی بود که در دوران حکومت پهلوی به مقام وزارت رسید. مقدمه: فرخرو پارسا وقتی معاون وزارت آموزش‌وپرورش شد، طرح اصلاح طبقه‌بندی معلمان را برای بهبود وضعیت شغلی آن‌ها تهیه و تصویب کرد و با اجرای قانون استخدام کشوری در این وزارتخانه نزدیک به ۵۰ هزار معلم و کارمند پیمانی، رسمی شدند. وی سه سال معاون وزارت آموزش‌وپرورش بود تا آن‌ که در شهریور سال ۱۳۴۷ امیرعباس هویدا دوباره از او دعوت می‌کند تا مسئولیتی جدید به عهده بگیرد. فرخ‌رو پارسا در یادداشت‌هایش از قول هویدا می‌نویسد: «می‌خواهم مسئولیت بزرگی را به یک مادر بدهم. می‌خواهم آموزش‌وپرورش فرزندان این مملکت را به دست یک مادر بسپارم. می‌خواهم وزیر آموزش‌وپرورش ما بچه‌های مردم را چون فرزندان خود بداند.» اقدامات او بی شمار و سرنوشتش تلخ است.
  5. ملیکا ملازاده

    متن مذهبی

    روزی یکی از نیروهای شیطان رو به او کردو گفت: فرمانده چرا اینقدر خوشحالی؟؟ مگر گمراه کردن این ها چه فایده ایی دارد؟؟ شیطان جواب داد: این ها را که غافل کنیم امامشان دیر می آید دوباره پرسید:آیا موفق بوده ایم؟؟ شیطان خنده ایی کرد و گفت :مگر صدای گریه ی امامشان را نمی شنوی...
  6. یاسر اما فهمید که برای ضایع نشدن خودش هم بهتر چیزی نگه. من یکم نگران ضایع شدن در مقابل آرام بودم. چیکار کنم خوب؟ بالاخره یکجورایی ازش خوشم میاد. فرهاد با ترس و لرز بلند شد بره لباس بپوشه و بیاد. یاسر هم رفت آماده بشه تا ما رو برسونه. دریا کلی خوراکی توی پلاستیک گذاشت و به فرهاد داد و حسابی هم بوسیدش. وقتی بیرون اومدیم فرهاد سعی می‌کرد نزدیک به من راه نره. تا سر کوچه هیچ‌کدوم حرف نزدیم. پیاده‌مون که کرد دیدم فرهاد داره پا تند می‌کنه به سمت خونه مادربزرگش میره. پشت یقه‌ش رو گرفتم. - کجا؟ و همراه خودم کشیدمش. حسابی ترسیده بود. - بابا تو رو خدا! محلش ندادم. در رو باز کردم و به داخل پرتابش کردم. در رو بستم و دوباره یقه‌ش رو از پشت گرفتم و به دیوار چسبوندمش. دست‌هاش رو جلوی صورتش گرفت. - بابا تو رو خدا نزن! - زیادی گوه خوردی ها! به گریه افتاد. - غلط کردم! دلم براش سوخت و این برام عجیب بود. معمولا به این زودی دلم براش نمی‌سوخت. دستم رو دم صورتش به دیوار زدم. چشم‌هاش رو از ترس بسته بود. - دوست نداری کتک بخوری؟ چشم‌هاش رو باز کرد و با گریه گفت: - چیکار کنم؟ ولش کردم و عقب رفتم. با خیال راحت‌تری ایستاد. گفتم: - بیا تا بهت بگم چی می‌خوام. خودم به خونه رفتم و اون هم همراهم اومد. برق رو روشن کردم و جوراب‌هام رو کندم و لوله کردم و یک گوشه انداختم. بینیم رو بالا کشیدم و تکیه به پشتی نشستم. - بشین. خیلی معدبانه و ترسیده نشست. گفتم: - باید توی خونه عموت یک کاری برام انجام بدی. سکوت کرده بود. گفتم: - از پس فردا که مدرسه‌ت شروع بشه با عموت هماهنگ می‌کنم بعد از مدرسه به خونه اون بری. - اونجا چیکار کنم؟ - صدف رو که می‌شناسی. سر تکون داد یعنی آره. می‌دونستم می‌شناسه، می‌خواستم حواسش جمع حرفم بشه.
  7. سیزده - آره. و ماجرا رو تعریف کرد. مرد خیلی ذوق داشت. - کی میاریش خوب؟ - از فردا درباره خواستگاری و مراسم‌ها صحبت می‌کنم. - خواستگاری چیه؟ پسر خنده‌ش گرفت. فرداش با کلی خجالت به استادش گفت: - اگه اجازه بدین من برای خواستگاری با یک دوتا از همسایه‌ها بیام. مرد خندید. - همسایه‌ها چرا پسرم؟ مگه ما تو رو نمی‌شناسیم؟ خودت بیا. - جدا؟! مرد سر تکون داد و نیما هم خوشحال شد. شب به خونه استادش رفت. چندبار برای کمک توی کارها توی این چند سال رفته بود اما حالا که ماجرا فرق می‌کرد احساس خجالت می‌کرد. خانم استادش به استقبالش اومد. - خوش اومدی پسرم! جوون سرش رو پایین انداخته بود. با احترام به داخل بردش و یک کنار نشوندنش. دختر هم اونجا بود. نیما چندبار دیده بودش اما هردفعه در نظرش یک دختر بچه بود و فکر نمی‌کرد که یک روز قرار باشه چیزی بیشتر از این باشه. سیاره دختری چهارده ساله، با پوستی سبزه، چشم‌های ریز تیره، موهای مشکی که زیر اون روسری بود. اون جلسه خیلی عالی و با محبت خانواده پیش رفت و مهریه دویست ریال برای دختر گذاشتن و قرار عقد رو برای فردا شبش گذاشتن. قرار بود عقد خانوادگی توی خونه عروس باشه و عروسی رو داماد بگیره. پسر به خونه برگشت. حسابی سرخوش بود. تا وارد شد مرد رو دید که روی بهارخواب منتظرشِ. - زن گرفتی؟ - تو منتظر من بودی؟ - آره، همش می‌اومدم روی بهارخواب تا بیای. زن گرفتی؟ جوون با خنده داخل رفت. - آره، فردا میریم و می‌بینیش. - خوب چرا الان نیاوردیش؟ - الکی نیست که. بعد به پشتی تکیه داد و پاهاش رو روی هم انداخت. مرد هم نشست و گفت: - خوشگل بود؟ - دوست داشتنی بود! - پس دوستش داری! پسر خندید و گفت: - فردا باید لباس خوشگلت رو بپوشی و من هم یکم هدیه برای عروس خانم می‌گیریم با حلقه و می‌ریم. - من هم بیام خرید؟ - توهم بیا. فردا صبح هر دو برای خرید رفتن. حلقه، چادر و یک پارچه سفید رنگ برای عروس گرفتن و به خونه نونوا رفتن. نونوا با مهربونی از مرد استقبال کرد و به داخل بردشون. دوتا پشتی روی هم گذاشته بودن و روش پارچه پهن کرده بودن و دایی‌های دختر هم اومده بودن. عروس چادر سفید گلداری سرش کرده بود و روی پشتی نشسته بود. داماد با خجالت درحالی که بلوز ماشی و شلوار ستش که هر دو نسبتا نو بودن به تن داشت کنارش نشست. عاقد خطبه عقد رو خوند و بعد از سه بار عروس با اجازه بزرگ‌ترهاش بله داد. عاقد گفت: - فردا برید کارهای محضری و قانونیش رو انجام بدین. و بعد بلند شد و رفت. همه جلوی پاش بلند شدن و پسر با اجازه پدر عروس چادر رو از سر عروس برداشت. همه صلوات فرستادن و مشغول حرف زدن شدن. نگاه‌های سنگین دایی‌ها گاهی روی مرد می‌نشست. حتی یکبار با اشاره چشم دامادشون رو به آشپزخونه خواستن و بهش گفتن: - این چه کاری هست که تو کردی؟ - چه کاری؟ - چرا به این پسر با این پدرش دختر دادی؟
  8. رهبری که جورابش رو خودش می پوشید و نمی ذاشت کسی کمکش کنه برای همین جوراب هاش تار و پودش خراب میشد و قوزک پاش دیده میشد
  9. بلند اسم یا فامیل؟
  10. ۱۲۷ - ایمیلی از جاسمین به دستم رسیده. نوچی کشید و روش رو گرفت. بدون اهمیت به واکنشش ادامه دادم: - زانیا تو می‌خوای بهش خیانت کنی؟! بی‌حوصله نگاهم کرد. - الان کار مهم‌تون این بود؟ جدی منتظر جواب نگاهش کردم. این نگاهم رو خوب می‌شناخت پس به حرف اومد: - نه من نمی‌خوام خیانت کنم. اون رو دارم و در کنارش دختری هم که دوست دارم همسر من میشه. - زانیا! - مامان سرزنشم نکنید، این ازدواج هیچ‌وقت به خواست من نبوده به خواست شما بوده. جاسمین خواهر من بود. چند ثانیه نگاهش کردم بعد گفتم: - تو با این ازدواج مخالف بودی؟ هل شد. یکم توی جاش جابجا شد و گفت: - نه خوب، ولی... - ولی چی؟! تو این مسئولیت رو خودت گردن گرفتی. - من برای اینکه شما راضی باشید.... داد کشیدم: - برای اینکه من راضی باشم؟ طرز فکر محدود تو رو من باید جواب بدم؟ یا اون زن بدبخت؟ اون هم کلافه شد. - من ولیعهد این سرزمینم مادر. حق ازدواج مجدد دارم. چند ثانیه نگاهش کردم. بعد بلند شدم و گفتم: - مراقب باش، شاید ولیعهد نباشی! جا خورد. به سمت در می‌رفتم که صداش اومد: - شما دارید به من خیانت می‌کنید! با پوزخند نگاهش کردم. - همون کاری که تو داری با همسرت می‌کنی؟ - شما الان بخاطر یک زن دارید اینطوری با من رفتار می‌کنید؟ آتیش گرفتم. - اون زنی که می‌گی دختر من هست. از طرفی فراموش نکن که من هم یک زن هستم. بعد بیرون رفتم. انقدر عصبانی بودم که اینجا نمی‌تونستم بمونم. سریع سوار ماشین شدم و به راننده گفتم بریم. محافظ‌ها که تازه آروم گرفته بودن با این حرف من هول شدن و سریع سوار متورهاشون شدن اما ما حرکت کردیم. ** دانای رمان ** زاکیا با ردای بلند و چهره‌ای که همیشه آرام اما سنگین بود، وارد عمارت شاهزاده شد. درون تالار، زانیا کنار پنجره ایستاده بود؛ نگاهش به دوردست‌ها، به همان جایی که دختر مورد علاقه‌اش زندگی می‌کرد. چشمانش روشن بود، اما در عمقشان اضطرابی پنهان موج می‌زد. زاکیا بدون مقدمه گفت: «شنیده‌ام تصمیم گرفته‌ای دوباره ازدواج کنی.» زانیا آهسته سرش را چرخاند. «تصمیم نیست، زاکیا… دل است. من او را می‌خواهم.» صدر اعظم نزدیک‌تر آمد؛ قدم‌هایش آرام اما محکم. «دل، گاهی دشمن تاج است. مادر تو تهدید کرده اگر این ازدواج انجام شود، حمایت خود را از تو برمی‌دارد.» زانیا لحظه‌ای سکوت کرد. انگار این جمله را هزار بار در ذهنش شنیده بود، اما حالا که از زبان زاکیا می‌آمد، سنگین‌تر بود. «می‌دانم… اما نمی‌توانم از او بگذرم.» زاکیا نگاهش را مستقیم در چشمان شاهزاده دوخت؛ نگاهی که همیشه زانیا را وادار می‌کرد به حرف‌هایش گوش دهد. «تو وارث تاج هستی. یک تصمیم اشتباه می‌تواند همه‌چیز را از تو بگیرد. مادرت تنها کسی است که می‌تواند راه رسیدن تو به پادشاهی را هموار کند. اگر حمایت او را از دست بدهی، دربار دو نیم می‌شود.» زانیا مشت‌هایش را فشرد. «تو همیشه از من می‌خواهی عقلانی باشم… اما این بار… این بار نمی‌توانم.» زاکیا آهسته سرش را تکان داد؛ نه با مهربانی، بلکه با اقتداری که همیشه در صدایش بود. «تو می‌توانی، زانیا. و باید. عشق، زیباست… اما تاج، مسئولیت است. اگر امروز از حرف مادرت سرپیچی کنی، فردا هیچ‌کس در کنار تو نخواهد ایستاد.» زانیا نفسش را با سنگینی بیرون داد. «تو نمی‌فهمی… من بدون او…» صدر اعظم حرفش را برید؛ آرام، اما قاطع. «می‌فهمم. اما من برای احساسات تو اینجا نیستم. برای آینده‌ات آمده‌ام.» سکوتی طولانی میانشان افتاد. زاکیا می‌دانست که نفوذش بر شاهزاده کافی است؛ می‌دانست زانیا هرچقدر هم مقاومت کند، در نهایت حرف او را می‌پذیرد. و زانیا هم این را می‌دانست… همین دانستن، قلبش را سنگین‌تر می‌کرد. زاکیا قدمی عقب رفت. «فردا صبح، پاسخ نهایی‌ات را می‌خواهم. و امیدوارم پاسخی باشد که تاج را از خطر دور نگه دارد.» وقتی صدر اعظم تالار را ترک کرد، زانیا تنها ماند؛ میان دو راهی‌ای که یکی به عشق می‌رسید و دیگری به تاج. اما در عمق نگاهش، چیزی شکست… انگار می‌دانست که تصمیمی که باید بگیرد، همان تصمیمی نیست که دلش می‌خواهد.
  11. می‌تونیم من تاپیک رمان رو بزنم و تو پارت ها رو بذاری چطوره؟ 

  12. کتاب صبح یا شب
  13. دوازده گیج نگاهش کرد. - یعنی چی؟ - می‌دونی که من یک دختر دارم. پسر مکث کرد. تقریبا داشت متوجه ماجرا می‌شد. مرد ادامه داد: - چهارده سالشه. وقت ازدواجش رسیده. خواستگار زیاد داره اما... با محبت نگاهش کرد. - من به کسی اندازه تو اعتماد ندارم. فنجون یکم گیج بود. حس بچه بودن بهش دست داده بود. حس اولین روزی که بین جمع بچه‌ها رفت. - چطوره؟ تو هم نظرت هست؟ با سرخوشی سرش رو پایین انداخت و گفت: - باعث افتخارمه! مرد خندید. - پس مبارکه! راه رسیدن به خونه داشت پرواز می‌کرد. بعد از ناهار به مرد گفت: - برات یک خبری دارم؟ - چی؟ - من می‌خوام ازدواج کنم. مرد نونی که توی دستش بود رو توی آبگوشت برگردوند. چند ثانیه نگاهش کرد و بعد گفت: - ازدواج چیه؟ پسر جا خورد. چطور باید بفهمونه ازدواج چیه! - اوم... یعنی زن می‌گیرم. - زن چیه؟ - دیدی بقیه همسایه‌ها یک مرد با یک زن زندگی می‌کنند؟ فیل یکم گیج شد و بعد گفت: - فکر کردم من و تو باهم زوجیم. فنجون خندید. - نه، من باید زن بگیرم. - من هم زن می‌خوام. - تو وقت زن گرفتنت گذشته. یدالله کنجکاو پرسید: - تو زن بگیری من چی میشم؟ - خوب تو با ما زندگی می‌کنی. - زنت من رو بیرون نمی‌کنه؟ پسر اخم کرد. - خونه برای خودته کی اجازه داره بیرونت کنه؟ مرد آروم شد. - فردا زنت رو میاری؟ فنجون خندید. - به این زودی که نه. - چه شکلیه؟ - ندیدمش. با تعجب گفت: - مگه میشه؟
  14. رهبرم رفت دلم آتش سرم آتش زبانم منطقی باشد چشمانم دست عقلم نیست که یارم بی نظیر باشد، که یارم بی رقیب باشد که قلب از کفم رفته دلم تنگ است نفس تنگ است خوشی ترک کرده این جان را خدا سوختم جهان سوختم به جان مادرم سوختم که آتش بر دلم افتاد که تا مغزاستخوان سوختم جهان آتش روان آتش دلم تنگ گلستان است گلستان لبخندش که این عاشق، بیمار است که بیمار است که بیمار نگاه غیر تکرارش صدای خنده ام رفته که دل آرام من رفته که دل آرام من رفته که آن یار از برم رفته وزین خاک پر بسته که خاک بر من کفن باشد آسمان سنگ لحد باشد زمین بر من قفس باشد صدایش در همه جا هست نگاهش در هر آینه ست و آیینه‌ست، و آیینه‌ست جهان در کل آیینه‌ست نگار من در آیینه‌ست جنون پر کرده این جان را (که من مجنون آن لیلا که صد مجنون، به قربانش) به قربان گل رویش به قربان سر و روش به قربان آن صورت که بر زیر خاک رفته چه خاکی بر سرم رفته دلدارم زیر خاک رفته
  15. سکوتم رنگ فریاده سکوتم رنگ فریاده نگاهم شعله ور میشه دلم درگیر بارونه تنم غرق زمستونه به من رحمی بکن دنیا منم درگیر پاییزم به یاد لعل لب هایش دلا از غصه لبریزم به من رحمی بکن دنیا چه شب هایی که بیدارم نباشد مرد من این مرد از این منطق که بیزارم به من رحمی بکن دنیا گرفتارم، گرفتارم اسیر این تن خسته از این اجبار بیمارم خوشی رفته ز اقبالم ز خون دل بیمارم گناهم گردنش افتاد چه خونی از رگم افتاد
  16. بسم الله الرحمن الرحیم مجموعه اشعار سکوتم رنگ فریاده شاعر: ملیکا ملازاده
  17. گیج نگاهم کرد. - منظورت چیه؟ نیشخند زدم و صورتم رو نزدیک‌تر بردم. - یعنی برای من نیومدی؟ اول یکم معذب شد و بعد خندید و روش رو ازم گرفت و موهاش رو پشت گوشش داد. - خوب... نیشخندم رو بزرگ‌تر کردم و داخل رفتم. فعلا از جواب دادن راحت شدم. توی خونه فرهاد رو دیدم که نشسته و با بچه صدف بازی می‌کنه. با دیدن من از جای پرید و با ترس نگاهم کرد و سلام کرد. جواب سلامش رو دادم و یادم اومد چرا ترسیده. دریا و یاسر هم اومدن. سلام کردیم و یاسر با چشم بهم اشاره کرد به آشپزخونه بیا. هر دو وارد شدیم. کدبانوشون هم اونجا بود. سلام کردم. بعد منتظر سوالات یاسر موندم. اون هم کم نذاشت و سریع شروع به پرسیدن کرد: - خوب، بگو ببینم چی شد؟ مخش رو زدی دیگه؟ - آره بابا تا اسم خارج اومده حسابی شیفتگی بازی در آورده. - گند نزنی سیاوش! نوچی کشیدم. - نه خیالت راحت! غذا حاضره؟ - آره، برو بشین. - من یک لیوان آب بخورم میرم. اون رفت و من هم رفتم آب بخورم که کدبانوشون ازم پرسید: - چرا بهش دروغ گفتی؟ از شدت شوک خشکم زد. اون درباره چی داشت صحبت می‌کرد؟! - چی؟! - من لحن آدم دروغگو رو از دور هم می‌شناسم. گیج و معذب شدم. دوباره پرسید: - چرا دروغ گفتی؟ من که بعد از دیدن ذات حقیقی صدف به کسی نمی تونستم اعتماد کنم گفتم: - دروغ نگفتم. و سریع از آشپزخونه بیرون رفتم و روی مبل نشستم. فرهاد هم ساکت و معذب روی مبل دیگه‌ای نشسته بود و صدف در حالی که حسابی شنگول میزد روی زمین نشسته بود و با بچه‌ش بازی می‌کرد اما من بیشتر احساس می‌کردم برای من داره دلبری می‌کنه. بعد از ناهار به فرهاد گفتم: - بریم. با ترس گفت: - من نمیام! نگاهم روش تیز شد. از نگاهم بیشتر ترسید. جدی گفتم: - میریم. با ترس به یاسر نگاه کرد مگه کمکش کنه.
  18. پارت یازده سال بعد نیما تونست برای خودش شناسنامه بگیره. اون هیچ نشونه‌ای از پدر و مادر واقعیش نداشت و هرچی هم گشته بود چیزی نتونسته بود پیدا کنه. اما توی مرتب کردن خونه شناسنامه یدالله رو پیدا کرد. شناسنامه‌ای که مادرش اصرار به گرفتنش داشت. اسم واقعی مرد هم اونجا دیده بود. حالا می‌خواست که اسم یدالله رو به عنوان پدر خودش بزنه. با روحانی محلشون هم صحبت کرده بود. حاج آقا گفته بود: - کار خوبی هست! من چیکار می‌تونم براتون بکنم؟ - شما به سازمان اسناد بیان و شهادت بدین که من پسر فیل... یدالله هستم. حاج آقا مخالفت کرد و گفت: - من نمی‌تونم شهادت دروغ بدم. نیما خودش رو جمع کرد. - پس من چیکار کنم؟ - دنبال یک آدم معتمد دیگه برو. - من کسی رو نمی‌شناسم. حاج آقا یکم فکر کرد و بعد گفت: - دوتا از مردهای محلتون با خود مرد رو ببر و ازشون بخواه اونجا بگن که تو پسر فیل هستی. و نیشخندی گوشه لب خودش با کلمه فیل نشست. اون هم مثل بقیه عادت کرده بود به این اسم صداش بزنه. - همین کار رو می‌کنم. پسر با همسایه‌ها صحبت کرده بود و اون‌ها هم قبول کردن. مرکز اسناد هم که اون موقع‌ها سخت‌گیری نداشت خیلی راحت قبول کرد و اون دو خوشحال بیرون اومدن. یدالله مدام می‌پرسید: - حالا تو پسر منی؟! - بله. - خیلی عالیه! خیلی عالیه! بعد با مظلومیت می‌پرسید: - یعنی دیگه دوست من نیستی؟ نیما اون رو به خودش فشرد. - البته که دوستت هستم. من هم دوستت هستم و هم پسرت. و مرد ذوق کرد. پسر با اینکار امتیازی هم برای خودش گرفته بود. اینکه اون باغ و خونه بعد از مرگ فیل به اون می‌رسید. سال بعدش بود که نیما متوجه شد صاحب کارش وسط کار خیلی خسته میشه. - آقا، شما یکم بشینید من انجامش میدم. مرد نشست و نیما مشغول شد. هنوز کسی نیومده بود و داشتن خمیر رو وز می‌دادن. مرد چیزی که مدت‌ها بود توی دلش بود رو به زبون آورد: - دارم پیر میشم. نیما نیشخند زد. - شما هنوز تا پیری خیلی راه دارید. - نه، دیگه خیلی راه ندارم. نیما می‌دونست که صاحب‌کارش پسر نداره که بخواد جانشین خودش بیاره و فقط یک دختر داره. مرد ادامه داد: - کسی رو ندارم که مغازه رو به عهده بگیر. از پس دختر که بر نمیاد. - من کار و حساب و کتاب‌هاش رو براشون انجام میدم نگران نباشید. مرد لبخند زد. - به تو اطمینان کامل دارم پسرم! واقعا این چند سال برام حکم پسر داشتی. - لطف‌دارید! - برای همین می‌خوام کل زندگیم رو به تو بسپرم.
  19. ۱۲۶ لبخند زدم و توی دلم گفتم: تا این‌ها رو دارم از کارهای سواد درد نمی‌کشم! اون روزها مادرشوهرم بیمار بود. دکتر می‌گفت فقط دو هفته زنده می‌مونه. سواد حسابی غصه می‌خورد. اما من بی‌توجه به اون‌ها سعی داشتم اوقات خودم توی کاخ رو بهتر خوش‌بگذرونم. همسر دوم و سوم باهم کشتی می‌گرفتن. کشتی گرفتن زن‌ها توی اینجا یک چیز عادی بود. همسر سوم هم کنار هستا بچه همسر اول نشسته بود و من هم با فاصله ازشون نشسته بودم. همسر سوم با حرص گفت: - اون دوتا زیادی باهم دوست هستن. هستیا گفت: - خوب، اشکالش چی هست؟ زن سوم به من نگاه کرد. - تو باید باهاش مشکل داشته باشی. اون‌ها می‌تونند جات رو بگیرن. لبخند سیاست‌مدارانه‌ای زدم. - تو غصه من رو نخور و فقط کشتی رو نگاه کن و لذت ببره. هستیا نیشخند زد و زیر چشمی نگاهم کرد. بهش لبخند زدم. زن سوم بلند شد و به بهانه‌ای دور شد تا ضایع شدنش رو نبینم. هستیا حرف رو با من شروع کرد: - فکر کنم این روزها خیلی فشار روتون هست. نمی‌دونم می‌خواد طعنه بزنه یا حمایت کنه ولی باز هم گفتم: - من سال‌هاست که فشار زیادی رو تحمل می‌کنم. - پدر هم الان خیلی ناراحت هست. - ملکه مادر رو خیلی دوست داشت. - میگی دوست داشت، یعنی قبول کردی که مُرده. بهم نگاه کردیم و خندیدیم. طولی نکشید که مادر شوهرم رفت. مراسم عزاداری رو انجام دادیم و جز بچه‌هاش کسی ناراحتش نبود. حالا من توی کاخ احساس آرامش بیشتری می‌کردم. حتی بعضی از شب‌ها توی اتاق سواد هم می‌موندم هرچند که این موندن هیچ فایده‌ای نداشت و جز یک فضای سنگین برای جفتمون فایده نداشت. گاهی وسط شب بلند می‌شدم و به بهارخواب می‌رفتم و نفس عمیقی می‌کشیدم تا بتونم بقیه شب رو تحمل کنم. با اعضای خانواده بهتر کنار می‌‌اومدم. کنار هم می‌نشستیم. قلاب‌بافی سنتی اسواتنی رو می‌کردیم و نقاشی و موسیقی تمرین می‌کردیم. سبک کاخ با اومدن اون‌ها خیلی تفاوت پیدا کرده بود و به شکلی حتی شاد شده بود. اما اون‌ها از من ترس داشتن که از کاخ بیرونشون کنم. گاهی من رو به بهانه دور زدن از کاخ بیرون می‌بردن که برای پادشاه معشوقه بیارن. وقتی فهمیدم کلافه شدم و به تکتا که تقریبا باهم دوست بودیم گفتم: - چرا اینکار رو می‌کنند؟ من صلح می‌کنم، دوستی می‌کنم، اما اون‌ها فقط دشمنی می‌کنند. - تو آروم باش و تحمل کن! بالاخره باهم صمیمی می‌شین. ما توی باغ نشسته بودیم و در حال صحبت بودیم که که داد پسر همسر دوم اومد و احترام گذاشت. - چه روز خوبیه! نه سلطانم؟ - توی حقه باز نمی‌خواد با من صحبت کنی. و روم رو گرفتم. ما از هم متنفر بودیم و جای دفاع یا پنهان کاری نداشت. ** شیش ماه بعد ** دیگه هیچ خبری از من نمی‌گیره. آخرین باری که باهم توی یک اتاق خوابیدیم سه ماه پیش بود. قلب من شکسته! توی میانسالی یک زن تنهای متاهل هستم. دلم می‌خواد دوباره داشته باشم دلم می‌خواد همسر خوبم رو داشته باشم. اما این فقط من نیستم که درگیر چنین خیانتی شدم. یک پیغام از جاسمین بهم رسید. * مامان، به دادم برس! وقتی ایمیل رو کامل خوندم نفهمیدم چطور خودم رو به اونجا رسوندم. زانیا خبر از اومدنم نداشت و جلوی در کاخش به استقبالم اومد. - مامان، خوش اومدید! چه بی‌خبر! همینطور که به سمت داخل کاخ می‌رفتم گفتم: - باید حرف بزنیم. درحالی که گیج شده بود به داخل کاخ اشاره کرد. - حتما. من جلوتر راه افتادم و اون پشت سرم اومد. هر دو به اتاقش رفتیم و روی مبل‌ها نشستیم. - مادر، چی شده؟ نگران شدم!
  20. هر دو خندیدیم و جلوی کافی‌شاپ از هم خداحافظی کردیم و دنبال کارمون رفتیم. زنگ خونه یاسر رو زدم. حالا آروم‌تر بودم و کمتر عصبانی. زنگ رو زدن وارد شدم. همون جلوی در آرام رو دیدم که انگار به استقبالم اومده بود. با ذوق گفت: - سلام! نگاهش کردم. دیگه اون دختر ساده و صاف و پر انرژی در نظرم نبود. نمی‌دونم این دختر چطور می‌تونست انقدر دو رو باشه. نیشخندی زدم و سعی کردم لحنم رو شوخ کنم: - سلام بانو! داشتم به سمت داخل خونه می‌رفتم که گفت: - راستش... اومدم استقبالت تا بپرسم به الماس گفتی یا نه؟ نگاهش کردم. - فقط برای همین اومده بودی؟
  21. من گفتم: - باید بفهمیم صدف چطور قرار هست بره. - برای چی؟ - چون احتمالا قانونی رفتن به مشکل برخورده که داره غیر قانونی میره و به تو هم نگفته. یکم سکوت کرد و بعد گفت: - حق با توی! و دوباره سکوت کرد و اینبار پرسید: - خوب فهمیدن این مسئله چه کمکی به من می‌کنه؟ - اینطور توهم می تونی بری و چون مادرت هم فکر می کنه گول نقشش رو خوردی سنگ جلوی پات نمی اندازه.
×
×
  • اضافه کردن...