رفتن به مطلب
نودهشتیا را در تلگرام دنبال کنید @dl98ia ×
انجمن نودهشتیا

ملیکا ملازاده

نویسنده اختصاصی
  • تعداد ارسال ها

    1,028
  • تاریخ عضویت

  • آخرین بازدید

  • روز های برد

    10

تمامی مطالب نوشته شده توسط ملیکا ملازاده

  1. پارت یک بسم الله الرحمن الرحیم - من می‌خوام پیش مامانم برم بابا. چند ثانیه نگاهم کرد. بعد سرش رو به دو طرف تکون داد و گفت: - اصلا نمی‌فهممت. - چی غیر واضح هست. - چرا می‌خوای پیش اون زن باشی؟ اون ولمون کرد و رفت. کلافه گفتم: - اوه بابا، مطمئنا منظورم این نیست که مامان رو به شما ترجیح میدم. شما باید متوجه بشین. این موقعیت‌ها به راحتی بدست نمیاد. - کدوم موقعیت؟ تو می‌خوای بری نه؟ مثل اون دنبال آزادی هستی. - من می‌خوام برای تحصیل برم. فکر کن... دخترت توی خارج کشور تحصیل کنه. چه افتخاری از این بالاتر؟ چند ثانیه نگاهم کرد بعد شروع به خندیدن کرد و کم‌کم قهقه زد. - افتخار؟ تحصیل؟ تو برای هرچیزی میری جز افتخار و تحصیل. اخم کردم. - منظورت چیه؟ فقط نگاهم کرد. دست‌هام مشت شد. - بهرحال من میرم بابا. جدی شد. - اگه بری دیگه دختر من نیستی. جا خوردم. - بابا! - من حرفم رو زدم سایه. لب‌هام رو روی هم فشار دادم و بعد به سمت پله‌ها رفتم. هنوز از این بحث تکراری که هر دفعه به شکلی ظهور پیدا می‌کرد، خسته نشده بودم. خوب اول یکم از خودم می‌گم. اسمم سایه‌ست. سایه آبان. نوزده سالمه. پدرم پزشکه و مادرم فیلم بردار مراسمات عروسی یونان بود که از پدرم جدا شده یک خواهر بیست و پنج ساله دارم که اون مهندسه وضع خانوادمون نسبتا خوبه. توی یکی از محله‌های شمال تهران زندگی می‌کنیم و می‌شه گفت که جز یک عمو و یک عمه که تو شهرستان زندگی می‌کنه کسی رو نداریم. خانواده مامانم... اسمشونم نشنیدم تا حالا! تق تق - بله! - منم. - تو کی هستی؟ چقدر خنگ شدم! یعنی صداش رو نمی‌شناسم؟ - یاسینم. - بیا داخل. یاسین پسر کوچیک عمومه. یعنی پسر واقعیش نیست ها. در اصلا پسر زن عمومِ که زن دوم عموم هم هست. بابا طلا فروشی که با عمو درش همکاری دارن رو می‌گردونه و عمو بعد از اینکه مغازه رو زدن رفته بود و برنامه‌نویسی یاد گرفته بود و حالا با کمک اون یک کمک درآمد وارد خانواده‌ش کرده بود. یاسین پسر آروم و متینی هست که یک‌سال ازم بزرگ‌تر پوست سفید مایل به جوگندمی، موهای قهوه‌ای تیره که با ابروهای خوشحال قهوه‌ای. چشم‌های مشکی و صد و شصت و دو ثانت قد. کلا بنظر من خیلی خوشگله! خوشتیپ نه خوشگله. بچه خوشگل! - خوبی خانم دانشجو؟ من ترم دوی رشته چاپ بودم. یکی از چیزهایی که مجابم می‌کرد برم همین گمنام بودن رشته‌م، که فقط برای دانشگاه رفتن زده بودم و بازار کار ضعیفش بود. یاسین هم ترم چهار طراحی صنعتی بود اما چون دانشگاه آزاد بود و عمو کمک مالی نمی‌کرد می‌خواست رها کنه. - ممنون یاسین جان. تو خوبی؟ - ممنون ببینم امتحان رانندگی چی شد؟ آخریش بود دیگه نه؟ - آره. با کنجکاوی و اشتیاق پرسید: - خوب قبول شدی؟ - می‌دونی خیلی فضای معنوی داشت؛ به هر طرف که می‌پیچیدم همه داد می‌زدن یا علی، یا عباس! خندش گرفت. - دوباره رد شدی؟ - اهوم. با دست علامتِ خاک توی سرت رو نشون داد بعد رو به روی من روی تخت نشست. - میری پیش مامانت؟ - بابا نمی‌ذاره. - خوب کاری می‌کنه. چه معنی داره یک دختر تنها بره خارج ؟ اون هم انقدر خوشگل باشه. و خودش خندید که بفهمم شوخی کرده. - لوس نشو. با خانواده اومدین؟ - اهوم. - پس بیام یک عرض سلامی بکنم. خواستم بلند بشم که گفت: - با این وضع؟ - مگه وضعم... هیی! وای با تاپ و شلوارک جلوش نشسته بودم. - وای خوب زودتر می‌گفتی، برو ببینم. همینطور هلش دادم تا از در شوت شد بیرون. صدای خندش می‌اومد. سریع لباسم رو با یک تونیک طوسی و شلوار کشی ستش عوض کردم و موهام رو دم موشی انداختم. و یک تل پارچه‌ای یخی زدم. گردبند که داده بودم اسم خودم رو شکل خوش خطی درست کنند روی لباسم انداختم و پایین رفتم. عمو بهرام و خانمش نگین جون پایین بودن. عمو از همسر اولش آبتین و آترین رو داشت و نگین جون هم از همسر اولش یاسین رو داشت که از همسر اول جفتشون هیچ خبری نیست. آبتین پسر بزرگ عمو بیست و هشت سالش، مغرور و زورگو و جدی و فوق‌العاده مضخرف، با قد متوسط رو به بلند، توپر، پوست سفید، موهای وز به رنگ مشکی و چشم‌‌های ریز مشکی. در کل قیافه‌ش بنظر من مالی نبود. آبتین توی یک هتل کار می‌کرد.
  2. پارت بیست و هشت البته اون عربی خیلی خوب بلد نبود. مخصوص زبان عربی اون زمان اما آموزش دیده بود. آرشا قصد داشت چند ماه دیگه پسرش رو به مکتب بفرسته. البته درباره دخترهاش نمی‌تونست اینکار رو کنه چون جایی نبود به دخترها تحصیل یاد بده مگه خونه همسر امام علی فاطمه ام‌البنین که اون هم خیلی دورتر از شهر اون‌ها بود اما آرشا تصمیم گرفت وقتی زمانش رسید هرطور شده به دخترها آموزش بده. نزدیک سال تحویل بود. آرشا با اینکه هیچ ذوقی نداشت اما نمی‌خواست، بعد از شیش سال، از جشن گرفتن عید نوروزی بگذره. عید اینجا آخه؟ چه بدردشون می‌خورد؟ بیخیال اون‌ها شد و شروع به خوندن کرد: در این زمانه بی های و هوی لال پرست خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم، لحظه لحظه خود را برای این همه ناباور خیال پرست برای این همه ناباور خیال پرست به شب نشینی خرچنگ های مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علفهای باغ کال پرست به پای هرزه علفهای باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز اناالحق نیست کمال دار را برای من کمال پرست هنوز هم زنده ام و زنده بودنم خاریست به تنگ چشمي نامردم زوال پرست به تنگ چشمي نامردم زوال پرست حبیب خرچنگ های مردابی شب به اتاقش رفت. امشب نوبت سمیه بود. به سمیه گفته بود که اگه می‌تونه اون به اتاقش بیاد. چند دقیقه بعد سمیه در حالی که هنوز باد کرده بود داخل اومد. آرشا می‌دونست که باید دلش رو بدست بیاره. خیلی وقت بود که حالش بدتر از چیزی بود که بتونه نازکشی کنه. اما می‌دونست که چیز دیگه‌ای هم هست که سمیه رو آروم می‌کنه. از اینکار متنفر بود. همون موقع‌ش هم، توی دوران خودش، از پسرهایی نبود که همه زندگی‌شون دنبال اینکار باشند و آرزوش این نبود. برای همین حالا، توی سن هفده سالگی، عددی که هردفعه که با چیزی فراتر از سنش برخورد می‌کرد براش تکرار می‌شد، این حرکت خیلی آزارش می‌داد. اما این وظیفه‌ش بود. وظیفه‌ای که دوست نداشت. صبح که بیدار شد دید خبری از سمیه نیست. احساس کرد که بلند شدنش طبیعی نبود و یک چیزی اون رو از خواب پرونده. وقتی دوباره صدای در رو شنید متوجه شد که چی بیدارش کرده و سرجاش نشست. - بله! یکی از کنیزها داخل اومد. - آقا! - بله! - خانم کوچیک گفتن بیدارتون کنم تا صبحانه میل کنید. سری تکون داد و بلند شد. دنبال روی لباسش بود که دختر به سمتی رفت و رویی رو برداشت. - دنبال این می‌گردید؟ آرشا دستش رو دراز کرد تا لباس رو بگیره اما کنیز که اسمش چاوک بود دستش رو عقب برد. - می‌خواهید کمک کنم آن را بپوشید؟ آرشا در حالی که در فکر بود اشاره کرد آره. دختر جلو اومد و مشغول لباس پوشوندن به آرشا بود که در باز شد و سمیه بین در قرار گرفت. اول یکم جا خورد و بعد عصبانی به دختر گفت: - تو دیشب اینجا بودی؟ کژال و آرشا جا خوردن. کژال گفت: - خیر، خواهرتان گفت بیایم و ارباب را صدا بزنم. سمیه با حرص نگاهش کرد و گفت: - خیلی خوب، برو بیرون. کژال رفت و آرشا به سمیه چشم غره رفت. - داری شورش رو در میاری. - تو می‌خواهی به من خیانت کنی. دیگر من و طاهره از چشمت افتاده‌ایم. - من به فکر چی هستم تو به فکر چی هستی! بعد روش رو گرفت. - برو من لباس عوض کنم میام. سمیه کلافه بیرون رفت. با اینکه خیلی وقت بود آرشا سرد شده بود اما محبت و حرف‌هاش توی ذهن سمیه مونده بود: درسته این روزا حوصله هیچکسی رو ندارم اما تو هیچکس نیستی تو باشی هم حوصله دارم هم حالم خوبه اعتماد هم از اون طرف هیجان شب رو داشت. یکدفعه چیزی به ذهنش رسید. چیزی رو می‌خواست بدست بیاره. می‌دونست که نمی‌تونه تا رفتن داداشش صبر کنه چون همراه با آرشا باید از خونه بیرون می‌رفت تا کمک دستش باشه و چیزهایی که باید رو یاد بگیره. پس باید دقت می‌کرد که وقتی برادرش داخل اتاقش نیست به خواسته‌ای که داره برسه. وقتی مطمئن شد اون اتاق نیست به سمت اتاق برادرش رفت و وارد شد. می‌دونست تا اینجایی خیلی مشکل نداره اما کاری که اون می‌خواست انجام بده خط قرمز برادرش بود. به سمت صندوقی که برادرش کنار اتاق گذاشته بود رفت. عاشق لوازم توی اون صندوق بود. همه‌ش عجیب و مبهم بود برای همین گاهی که برادرش نبود سر صندوق می‌رفت و لوازم داخلش که خیلی هم مرتب چیده شده بودن رو دید می‌زدن و گاهی به خودش می‌اومد و از تاریک شدن هوا می‌فهمید که چند ساعته مشغول این کار هست. بعد لوازم رو طوری می‌چید که آرشا متوجه بهم ریخته شدنشون نشده باشه. برای شما شرح لوازم رو میگم. • کاپشن گرم • لباس گرم • لباس زیر: که آرشا استفاده می‌کرد و حسابی کهنه و رنگ پریده شده بودن • مسواک: بدلیل نبودن خمیر دندون آرشا با چوب مخصوصی که عرب‌ها مسواک میزدن، مسواک میزد. • چراغ قوه • بطری‌های بزرگ آب • دمپایی راحتی • قطب‌نما • کبریت، فندک • حوله مناسب • کوله پشتی • میوه خشک • بشقاب، قاشق، چنگال، کارد • چند کتاب تاریخی • دفترچه و خودکار • ریش تراش • دارو • جانماز جیبی • کتاب مفاتیح الجنان • یک قرآن جیبی کوچیک • تسبیح شرف الشمس
  3.  

    *ایران با وجود فاصله مکانی و دارا بودن بودجه نظامی کمتر از ۳ درصد بودجه نظامی ایالات متحده!، در سیاست داخلی آمریکا ظهور بزرگی داشته است.*

     

    1. Ario Seoda

      Ario Seoda

      جانم؟ چیشد؟ ببخشید... متوجه نمیشم.

  4. https://forum.98ia.net/topic/6313-رمان-گمشده-در-زمان-ملیکا-ملازاده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/
  5. پارت بیست و هفت بچه‌ها از خدا خواسته به داخل خونه دویدن. آرشا نگاهی به دور و برش کرد. حالا هفت غلام و پنج کنیز داشت که کارهای خونه‌ش رو انجام می‌دادن. کمترین مراوده رو با پدرش و خانواده‌ش داشت و فقط با مادرش که نتونسته بود دوری آرشا رو تحمل کنه و به همراه همسرش دستان به اون دنیا اومده بود دیدار داشت. هرچند از مادرش هم خیلی دل چرکین بود. فهمیده بود که مادرش و اون پسر رادوین باعث شدن که دیگه نتونه به دنیای خودش برگرده و نمی‌دونست چطور می‌تونه این ظلم رو فراموش کنه. سعی کرد حواس خودش رو پرت کنه. دسته گندمی که روی شونه‌ش بود رو به غلام داد و با اعتماد به سمت اندرونی رفتن. - برادر حال شما خوب است؟ - چطور؟ - سردرگم بنظر می‌آیید. سرش رو به دو طرف تکون داد. - خوبم اعتماد، خوبم! به داخل اندرونی رفتن. بچه‌ها رفته بودن تا جلوی چشم پدرشون نباشند. می‌دونستن چند دقیقه دیگه حال پدر بهتر میشه و بی‌خطر هست. طاهره و سمیه متوجه برگشت همسرشون شدن و پرده اتاق غذاخوری رو کنار زدن. پرده کلفتی که به دلیل نداشتن شیشه باید جلوی ورود گرد و غبار به داخل خونه رو می‌گرفت. طاهره گفت: - آمد. - بسیار دیر. طاهره لحن خواهر ناتنی رو خطرناک دید و بهش نگاه کرد. هنگامی که همسر آرشا شدند اون. یک دختر هجده ساله بود و سمیه دختری سیزده ساله اما حالا او یک زن بیست و چهار ساله و مادر یک دختر بود و سمیه زنی نوزده ساله و مادر دو پسر بود. آنها در آغاز زندگی خوبی داشتند. زندگی که کمتر زنی وارث آن میشد. همسری مهربان که به آنان احترام می‌گذاشت و هیچ‌گاه تندی نکرد. خانواده همسری که در زندگی‌شان دخالت نمی‌کردند. اما مدتی بود که دیگر چنین زندگی نداشتند. آرشا آنان را دوست نمی‌داشت و شب‌ها بر حسب وظیفه زمانش را با آنان می‌گذراند. آرشا حتی دیگر فرزندانش را دوست نمی‌داشت. - سمیه، با او به جدال نپرداز. او مرد است. هر زمان بخواهد می‌رود و باز می‌گردد. - این چگونه حقی است؟! او فراموش کرده همسر ماست. - سمیه چه می‌گویی؟ ما را چه به این سخن‌ها؟ اما بیشتر از این زمان برای حرف زدن پیدا نکردن چون در باز شد و اعتماد و آرشا داخل اومدن. سریع حجابشون رو درست کردن. آرشا مثل همیشه بدون اینکه بخواد بدونه اون‌ها کجا هستن به اتاقش رفت و لباسش رو عوض کرد و صدای کنیز رو از پشت در شنید: - طعام بیاورم؟ - بله. بعد به اتاق بزرگ رفت و بالای اتاق به پشتی تکیه داد و سرش رو به دیوار چسبوند. اعتماد هم سمت راستش نشسته بود و همه فکرش به اتفاقی بود که قرار به زودی توی کوفه بیفته. زن‌ها خسته بودن. چون امروز بچه کوچیک دل درد بدی شده بود و همه نگرانش بودن. اما اون موقع‌ها آرشا خونه نبود و الان هم حال بچه خوب بود. طاهره و سمیه داخل اومدن و آرشا فقط از صدای پاشون فهمید اما طولی نکشید که صدای سمیه بلند شد: - جناب، ورودتان به خانه‌تان را تبریک می‌گویم. مدت‌هاست که اینجا را ندیده‌اید. آیا مکان را درست آمدید؟ آرشا بدون اینکه سرش رو از روی دیوار برداره بی‌صدا خندید و زمزمه کرد: - تمومش کن سمیه. - تمام می‌کنم. آری، تمام می‌کنم و خفه‌خون می‌گیرم. اما تا کی؟ این زندگی است که برای ما ساخته‌ای؟ از ما و فرزندانت فرار می‌کنی. از خانه‌ات فرار می‌کنی. برای چه چنین می‌کنی ما را طلاق بده و به خانه پدرانمان بازگردان تا خویش در آرامش باشی. رنگ از چهره طاهره پرید. از وقتی آرشا باهاشون سرد شده بود ترس از این رو داشت. سمیه هم می‌ترسید. خیلی بیشتر از طاهره. چون با طلاق طاهره به خونه خودش بر می‌گشت اما سمیه معلوم نبود چی میشه. مطمئنا ازدواج دومش خیلی بدتر از این ازدواج خواهد موند. اما آرشا به این حرف‌ها اهمیتی نداد. اون خیلی به این مسئله فکر کرده بود اما عاقبت سمیه اون رو منصرف کرده بود. عاقبت همین سمیه‌ای که اینطور ازش طلبکاره. آرشا نگاه بی‌تفاوتی به سمیه انداخت و بعد به طاهره نگاه کرد. - بچه‌ها کجا هستن؟ - حال می‌آیند. همزمان با ورود کنیزها و چیدن سفره بچه‌ها هم به داخل اومدن و از ترس پدر به مادرهاشون پناه بردن. آرشا اشاره کرد بشینید. شاید خونه آرشا تنها خونه‌ای بود که زن و مرد می‌تونستن باهم بشینند. طاهره و سمیه سمت راست و چپ سفره نشستن و بعد کنار هر کدوم بچه‌هاشون نشستن و کنار ریحانه اعتماد نشست. غذا رو آوردن. پلو ماش بود. همه شروع به با دست خوردن کردن. سمیه کلافه بود و طاهره فکر می‌کرد که سمیه آرامش خونه رو گرفته. اعتماد به نقششون فکر می‌کرد و بچه‌ها به بازی. آرشا توی ذهنش حساب و کتاب می‌کرد. باید هر چهار شب یکبار با یک زن عقدیش باشه، اون که دوتا زن عقدی داشت پس توی هر چهار روز باید به هر کدوم دو شب می‌داد و بقیه روزهای هفته برای خودش بود. البته سمیه و طاهره توی رفاه زندگی می‌کردن. در خانه همه چیز داشتند و بهترین پارچه و جواهرات برای اون‌ها بود اما به راستی همسر نداشتن. از اون طرف آرشا شب‌های بیداریش رو به رونوشت داستان‌های امام علی می‌پرداخت. اون خودش رو بی‌سواد معرفی کرده بود چون نمی‌خواست لو بره که داستان‌های پخش شده از خونه اون هست.
  6. بسم الله الرحمن الرحیم رمان: در آرزوی مدل شدن نویسنده: آتناملازاده | کاربر انجمن نودهشتیل ژانر: عاشقانه، اجتماعی زمان: ۱۴۱۴ خلاصه: سایه دخترکی در آرزوی مدل شدن. ننه و باباش طلاق گرفتن. بابای و دوتا دخترهاش ایران هستن و مادره اون سر دنیا. این دختر ما یک عمو داره و اون عمویه دوتا پسر خودش از زن اولشه داره که زن اولش هم ماجراها داره. یک آقا پسرم داره که زن دومش از شوی قبلیش خودش داره مثلا، اسم این آقا پسر هم یاسینه که خیلی بی‌عرضه و تو سری خور برای همین حرص این سایه خانم ما رو در میاره. از اون طرف یک خانواده دیگه هم در این رمان هستن که برای خودشون ماجراهای دارند و من نمیگم که سه نشه. باحالی این رمان اینه که همش سورپراز می‌شین. مقدمه: خوش به حالت آدم!!! خودت بودی و حوایت هیچ کس نبود حوایت را "هوایی" کند.
  7. https://forum.98ia.net/topic/6282-داستان-فیل-و-فنجون-ملیکا-ملازاده-کاربر-انجمن-نودهشتیا/?do=findComment&comment=40090
  8. هجده - جنسیتش چیه؟ - دختر. زن دوست‌هاش که توی اتاق بودن با پوزخند بهم نگاه کردن اما فنجون خندید و فیل پرسید: - دختر چیه؟ - یعنی بزرگ بشه زن میشه. یدالله به نوزاد نگاه کرد. - کی باشه این بزرگ بشه. قابله پرسید: - اسمش رو چی می‌خوان بذارید؟ نیما طبق سنت‌های اون موقع انتخاب اسم رو با احترام برای پدر دختر گذاشت. پدر بزرگ بچه رو در آغوش گرفت و بوسیدش و داد یکی از همسایه‌ها که فرد مذهبی بود. دم گوشش اذون گفت و بعد به دست پدر بزرگش رسوند. همه نشستن. مرد یواشکی از پدر پرسید: - چیکار می‌کنند؟ فنجون هم آروم جواب داد: - می‌خوان اسمش رو انتخاب کنند. پدر بزرگ دم گوش نوه تکرار کرد: - اسم تو پری هست! اسم تو پری هست! همه صلوات فرستادن. مادر خوشحال بود. این اسم خیلی باکلاس بود. زندگی با پری رنگ گرفت. اوایل مرد ناراحت بود که چرا انقدر دیر بزرگ میشه اما کم‌کم عادت کرد. بیشتر وقت‌ها خودش کنار بچه بود و مادر هم با خیال راحت به کارهاش می‌رسید. همراه با دختر چهار دست و پا می‌رفت و اولین قدم‌هاش رو یادش داد و اولین کلمه‌ای که پری یاد گرفت این بود: - فیل! وقتی که پری یک ساله بود زن دوباره باردار شد. یدالله با تعجب گفت: - فکر کردم هرکی یکبار بچه‌دار میشه. بچه اول دو ساله بود که پسر دنیا اومد. سه سال پیش پسر دوم و سه سال بعدش بچه آخر. همه بچه‌ها عاشق مرد بودن و اون هم دیگه از خونه بیرون نمی‌رفت و روی بهارخواب می‌نشست و می‌خوند: من فیلم تو فنجونی من پدرم تو پسری من عزیزم تو محبوبی دوستت دارم فنجونی امروز در ۶/ شهریور / ۱۴۰۵ در ساعت ۱۳:۵۴ در خانه پدرم در حالی که فیلم سال گربه رو نگاه می‌کنم. این داستان رو به اتمام می‌رسانم طبق عادت به یکی از بزرگان تقدیم می‌کنم و این داستان رو به رباب همسر امام حسین تقدیم می‌کنم یا رباب
  9. پارت بیست و شیش - آری. - معلوم هست تو چه می‌گویی؟! من خود این نقشه را کشیدم. پسرها یکم سکوت کردن بعد. کاظم گفت: - آری، اما برادر تو بسیار سخت‌گیر است و اگر با مشکلی مواجه شویم و او متوجه شود خاندان ما را باخبر می‌سازد. - او نخواهد فهمید! نقشه ما بی‌عیب خواهد بود. اما نگاه پسرها هنوز با تردید بود. اعتماد مصمم گفت: - باید مرا با خود ببرید وگرنه هیچگاه شما نخواهم بخشید و با شما دوستی نخواهم کرد. و اینطور بود که حرف خودش رو به کرسی نشوند. - بهتر است برویم. هوا تاریک شده است. همه پسرها باهم به سمت زمین‌های کشاورزی راه افتادن. کمتر کسی توی اون روستا زمین کشاورزی داشت و بیشتر تاجر بودن. اما آرشا از افرادی بود که سر زمین‌های کشاورزی پدر زنش کار می‌کرد البته به اینکار علاقه نداشت ولی برای دور شدن از خونه انجام می‌داد. به نزدیک آرشا که رسیدن دوست‌های اعتماد ازش خداحافظی کردند و رفتن. اعتماد به سمت برادرش دوید و آرشا همچنان به دوست‌های اعتماد نگاه می‌کرد. - برادر! - تا حالا درگیر بازی بودی؟ - مگر من کار دیگری هم دارم؟ آرشا که فهمید به زودی اشاره به درس نخوندن و هنر یاد نگرفتن میشه بحث رو عوض کرد: - بردار لوازم رو بریم. اعتماد لوازم کشاورزی رو روی کولش انداخت و به سمت روستا حرکت کردن. دل آرشا گرفت. دوست نداشت وارد اون روستا بشه. چند سال بود که توی این جهنم گیر افتاده بود اما هنوز عادت نکرده بود و دلش پی دنیای خودش و کاری که می‌خواست انجام بده بود. اینجا راهی نداشت. انگار چیزی هم برای خنده و خوشحالی وجود نداشت. آهی کشید. 🌸🌸🌸🌸انقدر ارزوهايم را به گور بردم كه ديگه جايي براي جسدم نيست🌸🌸شاعر میگه حرف من نیست🙃 - برادر از نزدیکی خانه پدر رد می‌شویم به ایشان سر بزنیم؟ با یادآوری پدرش اخم کرد. - نیازی نیست. اعتماد هم سکوت کرد. وارد روستا شدن. تقریبا سکوت روستا رو گرفته بود و همه به خونه‌شون رسیده بودن. مثل همیشه آرشا آخرین نفر بود. اعتماد نمی‌دونست دلیل این بی‌علاقه‌ای آرشا به زندگی و خانواده‌ش چی هست. جسم آرشا هنوز همون پسر هفده ساله بود چون در واقعیت سنش اضاف نشده بود اما اون احساس می‌کرد تا بیخ دندون پیر شده. از افرادی خورده بود که تصورش رو نمی‌کرد و چیزهایی رو از دست داده بود که حاضر بود جونش رو بده تا برگرده. نمی‌دونست از پدرش که از دستی دنبال راهی برای برگردوندن اون نگشته شاکی باشه یا از مادرش که همچین نقشه‌ای کشیده تا اون رو به این دنیا بفرسته. - شاید هم از رادوین! پسری که نمی‌دونم کی هست. اعتماد که زمزمه برادرش رو شنید گفت: - چه؟! آرشا به خودش اومد. - هیچی. و به راه ادامه دادن تا به خونه رسیدن. قلب آرشا فرو ریخت. دستش رو روی در گذاشت اما حالش خوش نبود. دنیا اینجا هم براش انقدر تلخ نبود و داشت تحمل می‌کرد که چیز وحشتناکی شنید. این رو پدرش بهش گفت اما خیلی دیر.... - بعد از اینکه به دنیای خودت برگردی، بچه‌هایی که توی این دوران داشتی، و حتی اگه نوه‌ای داشته باشی... کشته میشن. این کلمات توی ذهنش بالا و پایین شدن. کشته میشن! هر روز این دو کلمه رو جلوی چشمش می‌دید. هفت سال بود این دنیا بود. اگه راهی پیدا می‌کرد و می‌رفت. اگه هم نه که فقط سیزده سال دیگه! کاش پدرش زودتر بهش گفته بود. چرا زودتر نگفت؟! چرا؟! چرا؟! چرا؟! در رو باز کرد تا از اون فضا بیرون بیاد. اما از اون فضا که بیرون نیومد هیچ، با صحنه رو به روش حالش بدتر شد. طاها پنج ساله و ریحانه دختر چهار ساله‌ش دور حوض دنبال هم می‌دویدن و داخل حوض حکیمه دختر دو سالش در حال آب بازی بود. در کثری از ثانیه چهره بچه‌هاش توی سن دوازده، یازده و نه سالگی جلوی چشمش اومد. این نقش بر تصور انقدر براش وحشتناک بود که ناخودآگاه فریاد کشید: - شما اینجا چه غلطی می‌کنید؟! بچه‌ها وحشت‌زده سرجاشون خشکشون زد. هر وقت پدرشون از در می‌اومد و اون‌ها رو می‌دید. یا سر صبح اون‌ها رو می‌دید بداخلاقی می‌کرد اما بعد از یک مدت بهشون بی‌محل میشد و بیشتر وقت‌ها توی خودش بود یا با کاری مشغول میشد. البته این‌ها برای بچه‌ها خیلی سخت نبود چون همه پدرهای اون زمان همچین رفتاری داشتن و اون‌ها خیلی خوشحال بودن حداقل پدرشون دست روشون بلند نمی‌کنه. البته خاطره کمی از زمانی که پدرشون این رفتارها رو شروع کرد داشتن. مهرداد وقتی حکیمه بیست و چهار هفته‌ش بود. یعنی حدود سه ماه و خورده‌ایش که بود این قانون رو لو داد و گفته بود: - دیگه وجدانم اجازه پنهان کردن نمی‌داد. و اون روز آرشا یک دور مُرد. طاها خاطرات کمی از دوران با محبت بودن پدرش داشت اما ریحانه و حکیمه چیزی یادشون نمی‌اومد. طاها به مامانش گفت: - پدر بهترین شخص در دنیای من بود اما به ناگاه اخلاقش تغییر کرد و از ما دوری کرد و دیگر دوستمان نداشت. به زمان حال برگردیم. غلام‌ها که صدای فریاد آرشا رو شنیدن سریع به اونجا اومدن تا ببینند اربابشون چرا ناراحت هست و سریع بچه آرمان رو از توی آب در آوردن و به بچه‌ها گفتن: - برید داخل خونه بازی کنید.
  10. هفده فنجون مکث کرد. اون از سرنوشت مرد چیزهایی می‌دونست. - اوم... بعضی از مادرها میمیرن. - یعنی مثل مادر تو یکدفعه غیب می‌شن. سر تکون داد یعنی آره. هر دو سرشون پایین بود. فیل گفت: - دخترها رو سیاره دنیا میاره پسرها رو تو؟ - نه، همه بچه‌ها رو مادر دنیا میاره. - پس تو چیکارِ هستی؟ نیما چند ثانیه نگاهش کرد بعد زد زیر خنده و بعد قهقه زد. به پشت افتاده بود و می‌خندید. یدالله هم که از شادی اون لذت می‌برد شروع به خندیدن بی‌دلیل کرد. زن بیرون دوید و با تعجب و شگفتی به اون دوتا که روی زمین ولو شده بودن و می‌خندیدن نگاه می‌کرد. خانواده مادر تازه متوجه شدن. مادر شوهرش حدودا هر دو روز یکبار به کمکش می‌اومد و به مرد هم نصیحت می‌کرد کمکش کنه. اون هم با وجدان کامل سعی داشت به این حرف عمل کنه. مدام هم سراغ می‌گرفت که بچه کی دنیا میاد و وقتی زمانش رو می‌گفتن، می‌گفت: - چرا انقدر دیر؟ - بچه همین شکلی دنیا میاد دیگه. - جنسیتش چیه؟ و جواب می‌گرفت: - هنوز معلوم نیست. - ای بابا! بالاخره نُه ماه گذشت و مرد مدام بزرگ‌تر شدن شکم مادر رو می‌دید و ذوق می‌کرد. با اینکه خیلی منتظر بود اما روز زایمان حسابی ترسیده بود و با صدای فریادهای عروس توی حیاط می، دوید و فریاد می‌زد: - داره میمیره! داره میمیره! دیگه فنجون زن نداره. همسایه‌ها خواستن که بیرون ببرنش که کمتر بترسه اما اون هرکی نزدیکش می‌شد رو هل می‌داد و رفتار پرخاش گرارانه‌ای داشت که تا حالا ازش دیده نشده بود. نیما نمی‌دونست به اون برسه یا استرس خودش. سعی می‌کرد جلوی راه یدالله رو بگیره و می‌گفت: - اون حالش خوبه! این‌ها طبیعی هست! بس کن دیگه! بس کن! همسایه‌ها می‌گفتن: - بابا ولش کن پدر جوون، حالت‌هاش طبیعی نیست. اما انگار پسر توقع داشت همین حالا مرد حالت طبیعی بگیره. اگه همون‌موقع یکی از همسایه‌ها از داخل خونه بیرون نمی‌اومد و نمی‌گفت: - بچه به دنیا اومد! شاید فنجون هم شروع به داد و بیداد می‌کرد. فیل و نیما هر دو به سمت خونه دویدن. مادر سیاره کنارش نشسته بود. یدالله پرسید: - بچه کجاست؟! پدربزرگ بچه که پشت سرشون رسیده بود گفت: - دارن میارنش. همون‌موقع یکی از همسایه‌ها بچه به دست داخل اومد. اول مرد بلند شد و به اون سمت دوید و بعد پدر بلند شد و بچه رو به آغوش گرفت و از هولش از زن همسایه پرسید: - اسمش چیه؟! یک لحظه سکوت جمع رو گرفت و بعد زیر خنده زدن. خود پسر هم می‌خندید و پرسید:
  11. ۱۳۳ - بابا همینطوری هم با تو مشکل داره. اگه تو بیای برای مجازات من و مامان تو رو به جایی که می‌اومدی برمی‌گردونه. رنگ از روی جاسمین پرید. فکر اینکه به اونجا برگرده ترسونده بودش. - من.. من نمیام. - عاقلانه‌ترین کار رو می‌کنی. بعد برگشت به سمت لوازمش بره که جاسمین صداش زد: - زانیا! به عقب برگشت. - بله! - چرا اینکار رو کردی؟ زانیا تعجب کرد. - چیکار کردم باز؟! جاسمین خندید. - نه، نه منظورم این بود که بخاطر من همچین کاری کردی؛ با اینکه می‌تونستی از شرم خلاص بشی و بری و با کسی که دوست داری ازدواج کنی. زانیا چند ثانیه نگاهش کرد و بعد برای دلجویی به سمتش رفت. - جاسمین من هیچ‌وقت نمی‌خوام از شر تو راحت بشم. همسر منی! مادر بچه‌م! دوست بچگی‌هام... و من دوستت دارم! اشک توی چشم جاسمین حلقه زد. دست‌هاش رو دور کمر شاهزاده حلقه زد و سرش رو روی سینه‌ش گذاشت. - دوستت دارم! زانیا هم دست‌هاش رو دورش حلقه کرد. به پایتخت رسیدن و خبر رو برای ملکه فرستادن. توی خونه صبیه که دیگه ازدواج کرده بود و فقط تا شب توی کاخ می‌موند پناه گرفتن و منتظر اومدن مادرشون که شوهر صبیه بهش خبر رسونده بود شدن. وقتی ملکه رسید حسابی کلافه بود. سها خودش رو به آغوش مادرش انداخت. ملکه بغلش کرد و سرش رو بوسید. اون هم عطش دیدنش رو داشت. بعد که از سها دور شد محکم زانیا رو بغل کرد اما وقتی نشستن با حرص گفت: - شما اینجا چیکار می‌کنید؟! چطور بدون اجازه پادشاه اینجا اومدی؟! زانیا با مظلومیت گفت: - سها خیلی دلتنگ شما شده بود، من هم همینطور! - من هم دلتنگ شما بودم اما اگه اینکار بی‌خطر بود که خودم برای دیدنتون می‌اومدم! موقعیت تو توی خطر می‌افته. حتی موقعیت سها. پدرت این رو بهونه می‌کنه تا سها رو مجبور به ازدواج کنه. - قرار نیست چیزی بفهمه، ما شما رو دیدیم و الان میریم. ترنج با اشک نگاهشون کرد و چیزی رو گفت که برای خودش از مرگ بدتر بود: - و دیگه هم نیان. اشک توی چشم‌های بچه‌هاش هم حلقه زد. قبل از رفتن ملکه پسرش رو بغل کرد و گفت: - سلام من رو به جاسمین هم برسون. ** شیش ماه بعد ** ** ترنج ** با عطش نوه‌هام رو بغل کردم. چقدر دلتنگشون بودم. سواد اجازه داده بود که جاسمین و بچه‌هاش یک مدت پیشم بیان. تقریبا ماهی یکبار زانیا و سها یواشکی می‌اومدن. دیدار کم در عین حال خطرناک که استرس زیادی بهمون می‌داد. اما جاسمین رو خیلی وقت بود ندیده بودم. نوه‌هام چه بزرگ شده بودن. نوه‌هایی که از هیچ طرف به خون من نمی‌رسیدن اما از هر دو طرف نوه من بودن. جاسمین با محبت گفت: - چقدر دلم براتون تنگ شده بود مادر! به خودم فشردمش و گونه‌ش رو بوسیدم. - من هم همینطور عزیزم.
  12. پارت بیست و پنج آوا چی؟ _ باشه وقتی می خواستی برگردی دنبال آوا میایم شده بزور برش می گردونیم. بنظر آرشا پیشنهاد بدی نبود اما یک مشکلی بود... _ من دوست ندارم ازدواج کنم. _ هی پسر، تا آخر عمر که نمی تونی عروس هات رو اینطور نگه داری. _ من هنوز شونزده سالمه چرا عقد رو به این زودی تموم کنیم؟ با سرزنش گفت: _ اینجا رسم نیست دختر بالغ رو طولانی مدت توی عقد نگه دارن. مردم فکر می کنند دخترهاشون مشکلی دارن که نمی بری شون. آرشا چندبار به آب حوض مشت زد. _ لعنت! لعنت! لعنت به این سرنوشت که من رو مدام در راهی قرار میده که دست من نیست. _ هی پسر بیخیال! بعد داخل رفت. اون شب آرشا برای آخرین بار پیش آوا رفت و التماسش کرد برگرده اما آوا قبول نکرد. _ آخه چرا؟! _ به خودم ربط داره. _ تو درگیر احساسات شدی دختر! فکر می کنی این مرد تا کی عاشق تو می مونه؟ براش تکراری بشی می ندازت کنار. می دونی چه تعداد زن هست که می تونه جای تو رو بگیره؟ آوا اخم کرد و گفت: _ این دیگه به تو ربط نداره. من وقتی درگیر احساسات بودم که تو رو دوست داشتم. من تازه عاقل شدم. _ این تصور توی دختر، بیا من حاضرم هرکاری میگی انجام بدم. _ من دیگه نیازی ندارم تو برام کاری انجام بدی. آرشا مدتی سکوت کرد بعد دوباره پرسید: _ چه بلایی سرت اومد که اینطوری شدی؟ اشک توی چشم های آوا جمع شد و روش رو گرفت و با بغض گفت: _ این هم به تو ربطی نداره. و آرشا با شونه های خمیده به خونه برگشت. اون شب تمام مدت آرشا کنار حوض نشسته بود و به بچه ها که بازی می کردن و زن ها که روی بهارخواب میوه می خوردن نگاه می کرد. اعتماد هم کنار آرشا نشسته بود و لباسش رو سفت گرفته بود. مهرداد به سمتش اومد. _ هی بچه تو چرا بازی نمی کنی؟ پاشو برو بازی کن ببینم. خطابش به اعتماد بود. اعتماد جوابی نداد و محکم تر لباس برادرش رو چسبید و به این شکل ازش واسطه گری درخواست کرد. آرشا بالاخره دست از سکوت برداشت و به اعتماد نگاه کرد. _ پدر فکر می‌کنند ممکنه پیش بچه‌ها بیشتر بهت خوش بگذره، دوست داری بری با بچه‌ها بازی کنی؟ اعتماد سرش رو به معنی نه تکون داد. _ هیچ مشکلی نیست، تا هر وقت دوست داشته باشی، می‌تونی کنارم بشینی. می‌دونی که من از بودن کنار تو لذت می‌برم. اعتماد خوشحال سرجاش موند و مهرداد هم که دید فایده ای نداره رفت. آرشا یکم حالش که بهتر شد دستی روی سر اعتماد کشید و گفت: _ برو بخواب که فردا قرار حرکت کنیم. **شیش سال بعد** پسرهای نوجوون با توپ دستساز اعتماد که از پوست گردو و پارچه درست شده بود بازی می کردن. بازی فوتبال از بازی هایی بود که آرشا توی بچگی به اعتماد یاد داده بود و حالا هرجایی که بودن اعتماد با اون می تونست دوست های زیادی پیدا کنه. _ بسیار خوب بهتر است کمی استراحت کنیم. بقیه هم قبول کردند و از اون مکان بی علف و صافی که پیدا کرده بودند به سمت تخته سنگ هایی که زیر درخت بلند نخل بود رفتند. همه نشستن. امین الله گفت: _ اعتماد طرحی برایمان بکش. اعتماد که حالا پسرکی پونزده ساله بود از خدا خواسته بلند شد و مشغول کشیدن شد. با پاش روی زمین خاکی نقاشی می کشید. وقتی تموم شد همه دست زدن. غروب امروز رو به بهترین شکل خودش کشیده بود. خود اعتماد هیجان زده شد و اون تصویر رو با رنگ تصور کرد. _ چرا برادرت تو را به سراغ مرد عالم یا نقاش و معماری نمی فرستت تا در نزدش هنر فرا گیری؟ اعتماد ناراحت روی سنگ نشست و گفت: _ برادرم اعتقاد دارد که مرا خط و هنر نیازی نیست. _ مگر برادرت حدیث نمی خواند؟ مرا قرآن نمی داند که می گوید قسمت به قلم؟ اعتماد با ناراحتی گفت: _ چرا می داند و می خواند اما این اجازه را به من نمیدهد. سپس یاد چیزی افتاد. _ هان برای ورود حاکم کوفه چه کنیم؟ پسرها یکم سکوت کردن بعد اعتماد گفت: - مرا که نقشه بود. - آری. سکوت کرد و رویش را گرفت. اعتماد به او مشکوک شد. - آیا سخنت ادامه دارد؟ - خیر. - چرا ادامه دارد. محمد برای فرار از جواب دادن به اعتماد به رئوف نگاه کرد. رئوف گفت: - راستش... ما تصمیم گرفتیم تو رو با خویش نبریم. اعتماد جا خورد. - چه گفتی؟! مرا با خود نبرید؟!
  13. پارت بیست و چهار آوا خنده ش گرفت. _ با یک مرد بودم. چشم های مرد گرد شد. _ تو با این سن کم با مردی بودی؟ _ آره متاسفانه! _ و خود را به او فروختی؟! آوا سرش رو پایین انداخت. واقعیت بود که این دختر با این سن کم دیگه دختر نیست و بخاطر همین سعی داشت آرشا رو عاشق خودش کنه چون اعتقاد داشت مرد اگه شرافت داشته باشه و زن رو بخواد بعد از اینکه متوجه همچین مشکلی بشه اون رو می بخشه. دیگه حرف نزدن. مدت طولانی گذشت که خیاط بیرون اومد. _ جامه شما حاضر است بانو. و لباس بلند قهوه ای رنگی رو رو به روی آوا گرفت. آوا به پارچه بد و چهره زشت لباس نگاه کرد اما هرچی بود برای حال الانش خیلی خوب بود. لباس رو گرفت و با اشاره مرد به اتاقک خیاطی رفت. لباس هاش که با خون و خاک و خاطرات بد قاطی شده بود رو در آورد و کناری انداخت و اون لباس رو پوشید. گشادترین لباسی بود که تا اون موقع پوشیده بود. همچنین بلندترینش. پارچه روی زخم هاش که کشیده شد دردش گرفت. با اینکه اصلا لباس راحتی نبود اما احساس می کرد بهترین لباس دنیا رو پوشیده. بیرون رفت. مرد نگاهی بهش کرد. _ بریم؟ آوا که تا اون موقع سر لخت توی خیابون راه نرفته بود با خجالت پرسید: _ چیزی نمی خواد سرم کنم؟ _ کنیز را حجاب احتیاجی نیست. بعد اشاره کرد دنبالم راه بیفت. هر دو حرکت کردن. پاهای آوا درد می کرد. _ تا کی پیاده میریم، من پاهام درد می کنه. _ لحجه تو خیلی جالب است و من به سختی قسمتی از سخنانت را می فهمم. آوا سکوت کرد اما مرد باز هم متوجه شد که حالش بده. یادش اومد که به امام قول داده بود که اون رو در کمال راحتی بیاره و امام هم پول خوبی بهش داده بود. به جایی رفت و الاغی خرید. _ سوار شو. آوا هیچ وقت علاقه به الاغ سواری نداشت اما در اون موقع الاغ براش از فراری قشنگ تر و راحت تر بود. روی پشت الاغ نشست و مرد هم لوازم رو توی خرجین الاغ گذاشت و باهم حرکت کردن. یکم که رفتن و خستگی از بدن آوا رفت از مرد پرسید: _ چرا تو پیاده هستی؟ _ زیرا یک الاغ بیش نیست. _ پس چرا الاغی خریداری ننمودی؟ مرد با لبخند نگاهی بهش کرد و روش رو گرفت و جوابی نداد اما آوا اصرار داشت. _ با تو هستم چرا الاغی نگرفتی؟ _ زیرا درهم هایی که دارم را مولایم برای تو داده است نه من. _ وای خدای من! بعد سریع عقب رفت. _ بیان، بیان بنشینید. _ چرا؟! _ من واقعا ناراحتم که شما پیاده میان بشینید. مرد لبخند زد. _ خود را نگران مساز من با پیاده آمدن عجین هستم. _ نه اینطوری که نمیشه لطفا بشینید. مرد تردید داشت. _ من کنیز شمام هست بهتره باهم بشینیم بالاخره محرم هستیم. _ آخر آن الاغ بار هر دو ما را نمی تواند تحمل کند. _ چرا می تونه ما هر دو لاغر هستیم. بالاخره مرد راضی شد سوار بشه. آوا اول خجالت می کشید اما یکم که گذشت خستگی بهش چیره شد و سرش رو روی کمر مرد گذاشت و چشم هاش رو بست. مرد در سکوت فکر می کرد. با اینکه مثل هر مردی می تونست از زن های زیادی بهرمند بشه و همسر و کنیزانی داشته باشه اما این دختر خیلی به دلش نشسته بود. رفتار ساده و عجیب دختر با هیکل ظریف و پوست تمیز و شفافش که بر اثر استفاده از آب و استحکام هر هفته از پوست زن های اون زمان بهتره بود چشمش رو گرفته بود. اما اون امانت بود و حق نداشت بهش دست بزنه. _ خودم رو به امامم ثابت می کنم. نشون میدم که من قابل اعتمادم. نزدش قرب پیدا می کنم. بعد از شوق این تصور به خودش لرزید. همه زیبایی زن در مقابل این تصور از مقابل چشمش کنار رفت و با خیال راحت دختر رو همراه خودش برد. **آرشا** هر دو در بهت و سکوت به خونه مهرداد برگشتن. کنار حوض نشست. نگاه آرشا روی دستگاه‌های نخ‌ریسی بود که گوشه خونه زن‌های مهرداد روش کار می‌کردن. اون نمی‌تونست مهرداد تولیدی نخ ابریشم هم داره. مهرداد دستش رو روی شونه ش گذاشت و با همدردی گفت: _ من هم اصلا فکر نمی کردم مخالفت کنه. _ معلوم نیست چه بلایی سرش اومده کهتا این حد از من متنفر بود که نمی خواست باهام بیاد. _ بنظر من که حالش خوب بود. آرشا در حالی که احساس سردرد می کرد گفت: _ بابام می گفت که زن ها میتونند در ظاهر باهات بی رحم ترین باشن اما در واقعیت اوج عذابشون باشه. مهرداد یکم سکوت کرد بعد با لحن بدی گفت: _ بابات؟ یاداوره دیگه ای بود که حال آرشا بدتر بشه. _ ببخشید حواسم نبود. مهرداد داخل رفت و آرشا در غصه نشست و به اتفاقاتی که براش افتاده بود فکر کرد. از فرداش چندبار به سراغ آوا رفت و هر نوع التماس و پیشنهادی داد اما آوا قبول نکرد. بعد از یک ماه بالاخره مهرداد گفت: _ بهتره برگردی و مراسم ازدواجت رو برگذار کنی چون پدر همسرانت پیغام فرستادن.
  14. پارت بیست و سه آوا با خودش فکر کرد دیگه تموم شد. دیگه راحت شدم و مردم اما وقتی دوباره اون شلاق روی بدنش فرود اومد. فهمید که نمیمیره مگه اینکه زجر کشش کنند. فهمید انسان خیلی قدرتمندتر از اون چیزی که فکر می کنه. بلند شد و روی پاهایی که از شدت درد انگار داشتن فلج میشدن ایستاد. پاهاش می لرزید و به سختی وزن بدنش رو تحمل می کرد. ده شبانه روز توی راه بودن و فکر می کرد هیچ وقت این راه تموم نمیشه. اما اون راه هم مثل همه روزهای سخت تموم شد اما سختی دیگه ای جلوی روی آوا بود. وحشتناک ترین صحنه ای که به عمرش دیده بود. قبل از اون بازار برده فروشان رو تصور کرده بود اما نمی تونست اونطور که باید متوجه حال دخترها بشه اما حالا احساس می کرد هر لحظه صدبار میمیره و دوباره زنده میشه. نگاه سنگین آدم ها روی بدنش و چهره ش اذیتش می کرد. انگار یک کالا بود نه یک انسان. بدتر از همه انکار یک کالای جنسی بود. مردها کنار هم می ایستادن و با دست نشونشون می دادن و درباره شون نظر می دادن. زیبایی آوا خیلی زود چشم ها رو گرفت چون دختری بود که از آینده اومده بود و پوستش زیر آفتاب سوزان آسیب ندیده بود و موهاش رو مدل جالبی زده بود و ظریف هیکل بود. چونه زدن ها اذیتش می کرد. چشم هاش رو بست تا این صحنه ها رو نبینه. صداشون رو می شنید اما نمی فهمید چی میگن. بالاخره ساعد دستش که گرفته شد با انزجار چشم هاشرو باز کرد و به مرد فروشنده نگاه کرد. این مرد رو هیچ وقت نمی بخشید. مرد چیزی گفت اما آوا نفهمید مرد به مردی که رو به رو بود اشاره کرد و بنظر فرد پولداری نبود اما انگار اون رو خریده بود. مرد دست هاش رو باز کرد و به سمت خریدار هلش داد. اوا تازه فهمید چه بلایی قرار سرش بیاد. با خودش فکر کرد وضع الانم از اون وضع بهتره. برگشت و به پای فروشنده افتاد. _ تو رو خدا! تو رو به من رو نفروش! تو رو... با لقد به عقب پرتش کرد. همون مرد به کمکش اومد. آوا وحشت زده از مرد فاصله گرفت. مرد دوباره بازوش رو گرفت. وقتی دید آوا خیلی ترسیده صورتش رو جلو برد. اوا جیغ زد و دو دستی سر و صورتش رو گرفت و خودش رو به عقب کشید. مرد بزور گرفتش و سرش رو نزدیک آورد. نگاه گاه و بیگاه مردم بهشون می خورد اما اون ها هم عادت کرده بودن به این کارهای کنیزها وقت فروخته شدن. مرد بالاخره تونست آوا رو نگه داره و دم گوشش گفت: _ هیس آرام باش! تو را مولات علی خریده است. آوا سکوت کرد. یک لحظه متوجه نشد مرد چی گفت بعد ذهنش آروم شد و معجزه توی خونه ش به جریان در اومد. _ امام علی! مرد لبخند زد. انگار ابرهای تیره آسمون کنار رفت و روشن شد. با کمک مرد بلند شد. فعلا کنیز اون بود و بهش محرم. هرچند زیاد براش اهمیت نداشت. با مرد از اونجا فاصله گرفتن. به بازار رفتن. راه رفتن جلوی چشم مردم با اون حال برای آوا راحت نبود. لباسش از چند جا پاره شده بود و موهاش بهم ریخته و شپش گرفته بود و صورتش زخم و خاکی بود. پاهاش تاول زده بود و رد تازیانه ها روی کمرش هنوز درد می کرد. _ میشه... _ دارم تو را برای خرید جامه می برم. لبخند زد و چیزی نگفت. انگار زندگی هنوز روی خوش داشت. وارد بازار شهر شدن. مغازه های کاهگلی که هر کدوم چیزی می فروخت یا درست می کرد. بعضی ها هم خدمات ارائه می دادن مثل آرایشگری و پزشکی و... وارد یک خیاطی شدن و از آوا خواست که بشینه. مرد خیاط جلو اومد. مرد که تا الان به فارسی کهن صحبت می کرد اینبار با زبان عربی مشغول صحبت با مردی شد که انگار خیاط بود. مرد خیاط نگاهی به دختر انداخت و بعد اشاره کرد بلند بشه. آوا با تردید بلند شد و مرد هم با پارچه ای به سمتش اومد و اندازه ها رو گرفت و داخل اتاقکی که انتهای مغازه بود رفت. پسر اومد و کنار آوا نشست. آوا نگاهش کرد. _ ممنون! پسر لبخند زد. _ اسم من آواست؟ _ می دانم اما نامت برای اینجا مناسب نیست می خواهی آن را عوض نمایی؟ _ نه، من آوام. پسر خندید. _ بسیار خوب اگر خود مایل به آن هستی من نیز مخالفتی ندارم. _ تو ایرانی هستی؟ _ آری، من از مردمان ایرانشهر هستم که اسیر گشته و به مولایمان فروخته شدم. وی مرا قرآن و شریعت آموخت و پرورش داد. حتی مرا همسر داد. ماه پیش من و همسرم را آزاد کرد و هزینه ای به ما داد تا هم زندگی راه بندازیم و هم به این سفر بیایم، تو را بخرم و جامه ای برایت آماده کنم و به همراه خود ببرمت. آوا در حالی که از شدت ذوق نوع صحبت کردنش تفاوت پیدا کرده بود گفت: _ اصلا فکر نمی کردم به کمکم بیان. اصلا فراموششون کرده بودم. یادم نبود الان نزدیک ترین مکان بهشون هستم. راستش حتی اگه یادم می بود هیچ وقت ازشون کمک نمی خواستم چون فکر نمی کردم کمکم کنند. _ چرا فکر نمی کردی کمکت کنند؟ آوا با ساده دلی گفت: _ چون من دختر بدی بودم. _ مگر تو چه کردی؟ آوا آهی کشید و چیزی نگفت. _ به من بگو. _ راستش... من دوست پسر داشتم. _ دوست پسر چیست؟
  15. پارت بیست و دو _ خیلی خوب آماده شو فردا حرکت می کنیم. آرشا سریع بیرون رفت. یک بغچه برداشت و چند وسیله که نیاز بود و مقداری پول برداشت و به اعتماد هم گفت که آماده بشه. _ کجا می رویم؟ _ خانه پدر. اعتماد رفت آماده بشه. آرشا چندبار سعی کرد بغچه رو ببنده اما نتونست. یکی از غلام ها رو خواست که بغچه رو بست. تمام شب به آوا فکر کرد. دلش می سوخت. دلش غوغا بود. چه بلایی سر این دختر اومده بود؟ با چه رویی می دیدش؟ چی بهش میگفت؟ چطور برش می گردوند؟ چی به خانوادش می گفت؟ روز بعد آماده حرکت شدن. آرشا اعتماد رو سوار کجاوه خودش کرد. بین راه اعتماد پرسید: _ برادر! _ جان برادر! _ آیا ما تا همیشه پیش پدر می مانیم؟ آرشا مکث کرد. اعتماد دوست داشت پیش پدرش بمونه؟ با اینکه آرشا سعی کرده بود جای خالی پدر رو براش پر کنه اما مگه از یک پسر هفده ساله چقدر نقش یک پدر بر می اومد! شاید هم اعتماد دوست داشت بین بچه های همسن و سالش باشه. هرچند که اجازه داشت. با بچه های همسایه و حتی غلام بچه ها بازی کنه اما باز هم زمان مشخصی اجازه بیرون رفتن داشت و بقبه اوقات باید توی خونه خودش رو سرگرم کنه و با رفتن به اونجا زمان طولانی همبازی داشت. _ دوست داری بمونیم؟ با خودش فکر کرد اگه اعتماد بگه دوست دارم بمونم تو می مونی؟ با خودش فکر کرد که نه نمی مونه. با اینکه به خودش قبولونده بود که مهرداد پدرش اما اصلا حس خوبی بهش نداشت و واقعا احساس می کرد هر لحظه دیدنش یک لحظه از عمرش رو کم می کنه. _ نه. پس اعتماد هم دوست نداشت. دستش رو دور شونه ش حلقه کرد. _ پس نمی مونیم. صورت پسرک به لبخند باز شد و آرشا هم بهش خندید. چند روز در راه بودن. وقتی که رسیدن مهرداد پیشنهاد داد که اول به خونه برن و بعد از استراحتی سراغ اون مرد برن اما آرشا گفت: _ از وقتی که اینجا بودم کابوس اتفاقاتی که برای آوا ممکن بیفته رهام نکرده. من خواب و آرامش ندارم تا بتونم پسش بگیرم و مراقبش باشم. _ خیلی خوب، اگه تو اینطور می خوای میریم. کوچه های شهر بنظر آرشا خیلی طولانی اومد تا به در خونه بزرگ اون مرد ایونی برسن. چند مشت به در زد. غلامی در رو باز کرد. نگاه بیخیالش رو از روی آرشا برداشت و به مردی که سوار شتر بود دوخت. بقیه افراد کاروان به خونه رفته بودن. _ سیدی! _ اربابت در خانه است؟ غلام داخل دوید و چند دقیقه بعد برگشت و در رو کامل باز کرد. _ از من خواست شما را به داخل راهنمایی کنم. آرشا متوجه شده بود همه احترام مهرداد رو دارن اما علاقه نه. این احترام هم از ترس جادو یا نیازشون بود. هر دو داخل رفتن. آرشا چشم چرخوند ببینه آوا رو می بینه یا نه. به یک آلاچیق مانند فرستادنشون که چهار چوب توی زمین و یک سایبان بالای سرش و حصیر و پشتی بود. مرد توی سایبان لم داده بود و با دیدن اون ها دستش رو بالا برد. _ اهلا و سهلا یا شیخ! مهرداد هم جوابش رو داد. تن آرشا از خشم و چندش می لرزید. یعنی دست کثیف این مرد به دختر عمه ش که ناموس خانوادش به حساب می اومد خورده بود. کاش می تونست این مرد تیکه تیکه کنه. اصلا اگه بفهمه که این مرد تعرضی به آوا کرده و اون رو مجبور می کشش، آره می کشش. مگه قانون تجاوز مرگ نبود؟ آوا اسیر و کنیز بود و با انتخاب خودش در اختیار این مرد قرار نگرفته بود. اصلا شاید هم اتفاقی نیفتاده باشه. بیشتر ثروتمندان کنیزان زیادی داشتن و می تونستن اصلا به اون ها دست نزنند و گاهی یک کنیز بعد از مدت طولانی در خانه ارباب خود بودن مورد استفاده قرار می گرفت. _ آوا؟ حواس آرشا جمع شد. مهرداد حرف شیخ رو تایید می کنه. شیخ با دست غلامی رو می خواد و بهش میگه که برو فلانی رو بیار. قلب آرشا توی سینه ش تند میزنه. چند دقیقه بعد می بینه از دور همون غلام با زنی داره بر می گرده. زن لباس بلند یشمی داشت که ربان های نارنجی داشت و موهای بلندش از پشت آویزون بود. اون دوران کنیز رو احتیاج به حجاب نبود. آرشا احساس کرد نفسش داره میگیره. دختر که جلوتر اومد آرشا از جا پرید. آوا بود. آرشا پا برهنه به سمتش رفت. _ آوا، خوبی؟! آوا سرش رو بالا آورد و با چشم هایی خالی از احساس به آرشا خیره شد. آرشا همچنان نگرانش بود. _ آسیب دیدی؟! چه بلایی این مدت سرت اومد؟! نترس به زودی برت می گردونم پیش خانواده ت و تا اون موقع خودم مراقبتم. آوا همچنان نگاهش می کرد. **آوا** چهره آرشا رو که دیدم همه اتفاقات این مدت توی ذهنم اومد. از عشقی که بهش داشتم و بی‌محلی‌هاش تا رفتن خونه شون و اون اتفاق شوم و عجیب. چقدر این قسمت خاطراتم بنظر دور و مبهمه. انگار سال هاست در این دنیا دارم زندگی می‌کنم. بعد چی شد؟ آوارگی توی این دنیا، اسارت وای اسارت.... پاهاش تاول زده بود. تاول های بزرگ گاهی اندازه یک گردو. وقتی که از تپه و سنگ ها بالا می رفتن روی پاش فشار می اومد و تاول ها می ترکید. خسته و گرسنه بود. برای یک قطره آب التماس و گریه می کرد. چندبار اون شلاق لعنتی بالا رفت و روی بدنش فرود اومد. درد وحشتناکی داشت. تا حالا همچین دردیرو نکشیده بود. حتی تصور همچین دردی رو نداشت. اولین ضربه رو که خورد روی زمین افتاد و تصور کرد هیچ وقت نمی تونه بلند بشه. اون مرد لعنتی بالای سرش در حال داد زدن بود.
  16. پارت بیست و یک _ در بیرون از این خانه مردم خشن هستند. آنان به ما و خودش نیز رحم نمی کنند. همانطور که صورت شما را آتش زدند جان همدیگر را هم می گیرند. آرشا سکوت کرده بود و گوش می داد. همون موقع اومدن و صداش زدن. آماده بود. به اعتماد گفت: _ اگه دوست نداری بیای بمون. اعتماد دوست نداشت بیاد و آرشا به خونه رو به رویی رفت. اعتماد روی تخت دراز کشید و بیحال بود. همهمه بلند شد. اون هم صدا برای آرشا غیر قابل تحمل بود. لبخند زوری زد و به سمت بالای مجلس رفت. دست پدرش و پدر زنش رو بوسید. دوتا صندلی برای دوتا پدر بالای مجلس گذاشته بودن و یک صندلی پایین تر برای داماد. آرشا روی صندلی نشست و عاقد اومد و شروع به خوندن خطبه عقد کرد. آرشا در خونسردی کامل به خطبه گوش داد. بنظرش هنوز همه چیز بچه بازی و الکی بود. یعنی با خودش می گفت این کار فقط بخاطر خداست و یک ازدواج واقعی نیست. اصلا من بچه رو چه به ازدواج! خطبه که خونده شد با همون آرامش گفت: _ قبلتو. سر و صدا برپا شد. انگار جواب بله از دخترهاهم گرفتن. مهرداد دم گوش آرشا گفت: _ پس فردا شب دختر اول رو برات میارن و فرداش دختر دوم رو. سر تکون داد و چیزی نگفت. یکم بعد بلند شد و اجازه خواست توی اتاقی نماز بخونه. اما اصلا حواسش به نماز نبود. نوجوون بود و ذهنش از اون دو دختر جدا نمیشد اما خودش متوجه نبود چرا از نمازش لذت نمی‌بره. آخر سر فهمید.... تا زمانی که دل انسان آلوده به محبت دنیا و هوس‌ ها می‌باشد، نباید توقع حضور قلب در نماز و لذت بردن از عبادت داشت #استاد فاطمی نیا شام رو آوردن. دوتا پدر کم نذاشته بودن و از چند نوع حیوون و ده ها میوه برای شام آماده کرده بودن. آرشا و پدرش و پدر زنش سر میز اول نشسته بودن. برادرهاش که برای مراسم با مادرهاشون اومده بودن با برادرهای همسرش هم سر میز دوم. به یک نفر سپرد که غذای اعتماد رو ببره. بعد از شام دوباره مراسم بود. آرشا در سکوت نشست و مراسم رو نگاه کرد. هیچ وقت مکان های شلوغ رو دوست نداشت اما حالا یک حس دیگه هم داشت. یک حس عجیبی. با خودش فکر کرد: همه این ها مردن. همه این ها سال ها پیش مردن. همه این ها قرن ها پیش مردن. این یک نوع توهمه. یک نوع جن زدگی. اصلا انگار شهر ارواح ست. این ها همه روحن. این ها همه در تاریخ هستن. این ها هیچ کدوم واقعی نیستن. ایا انسان می دونه که فقط قطره ای در تاریخه؟ آیا می دونه میلیون ها انسان در هر عصر اصلا شناخته و مهم نمیشن اما هرکدوم تاثیری در جهان کنون و بعد خود دارن؟ شاید اگه انسان از چشم کسی که از چند صده بعد آمده به خودش نگاه کنه هیچ وقت مغرور نشه و هیچ چیز توی دنیای زمینی اون رو مطیع خودش نکنه. همه این هایی که الان اینجا هستن برای آرشا به مدت طولانی اصلا وجود نداشتن. همه این خنده ها، سر و صداها، اداها، شادی ها... حتی این دیگ ها، پشتی ها، کوزه ها... حتی این دوتا زنی که در اندرونی مشغول قدم گذاشتن در دنیای دیگه ای هستن. تک تک این افرادی که اینجا هستن دردهایی دارن و دردهایی به دیگران دادن. تعداد زیادی از مردان اینجا قاتل هستن و تعداد زیادی از زن های داخل اندرون بدبخت. از این ها جز استخوان های پوسیده هیچ چیز برای آرشا نمانده. اگه می دونستن چیزی رو که آرشا می دونه باهم مهربون تر رفتار می کردن. آرشا متعجب بود: این ها از چی خوشحالن؟ برای کی خوشحالن؟ برای من؟ من چند صده با این ها فاصله دارم. من یک هزار سال از این ها دورم. به افراد نزدیکش نگاه کرد که می خندیدن: این ها به چی می خندن؟ چطور صدای خندشون به گوش من میرسه؟ وقتی آرشا به خونه رسید سرش از شدت فکرهای عجیب داشت می ترکید. لباس عوض کرد و جاش رو براش پهن کردن و دراز کشید اما نخوابید: آیا فلسفه حضور من در اینجا اینه که مثل بقیه رفتار کنم؟ باید کاری کنم. باید متفاوت با دیگران باشم. اصلا چرا آوا رو فراموش کردم؟ لعنت به من! چرا اصلا درباره ش نپرسیدم؟ انقدر درد کشیدم که شدم مثل آدم های دیگه خودخواه. از جاش بلند شد. رویی لباس رو روی خودش انداخت و بیرون رفت. به سمت اتاق مهرداد رفت. می دونست با اون همه زن حتما یکی پیشش. چند ضربه به در زد. _ بله! _ آرشام. چند دقیقه طول کشید که در باز بشه و مهرداد ضد حال خورده با چشمانی سرخ و اخم هایی درهم رو به روش در بیاد. _ بله! _ از آوا خبری نشد؟ مهرداد یکم خودش رو جمع و جور کرد. _ چه عجب خبری گرفتی. نگاه منتظرم رو که دید گفت: - آوا به شهر برگشته. جا خورد. _ چرا به من نگفتی؟! _ خوب نپرسیدی. از سر آرشا دود بیرون می زد. _ یعنی چی نپرسیدی! می دونستی که چقدر دنبالشم. اصلا به سرنوشت اون دختر فکر کردی؟! _ سر من داد نزن بچه. آرشا سکوت کرد. مهرداد گفت:
  17. پارت بیست _ ساده باشه. _ می خوام شکوه ایران و ایرانی رو نشونشون بدم. آرشا دیگه مخالفت نکرد. مهرداد داد بهترین هدیه ها رو برای عروس ها گرفتن و با چهارده کنیز که لباس های ایرانی پوشیده بودن هلهله کنان سینی به سر هدیه ها رو فرستاد. مهریه عروس اول طاهره رو سیصد درهم و مهریه عروس دوم سمیه رو دویست درهم بستن. آرشا هنوز عروس ها رو ندیده بود. اعتماد پیش برادرش رفت. _ برادر شما می خواهید ازدواج کنید؟ _ بله. ناراحت سرش رو پایین انداخت. آرشا دستش رو زیر چونه ش گذاشت و سرش رو بالا آورد. _ تو دوست نداری من ازدواج کنم؟ ناراضی هستی؟ _ اگر شما ازدواج کنید حتما مرا به خانه پدر خواهید فرستاد من دوست ندارم به آنجا بروم. آرشا روی زانو نشست و بازوهای اعتماد رو گرفت و با محبت نگاهش کرد. اگه یک امید برای زندگی توی این دنیا داشت همین پسر بود. _ تو همیشه کنار من می‌مونی. صورت اعتماد با خنده شکفت. تا وقت مراسم آرشا فقط می خوابید و با خواب های طولانی سعی می کرد این استرس رو از خودش دور کنه. تمام خانه با گلدان های گل تزیین شد و چندین مشعل به دیوار زدند. حوض اب تازه شد و گل های محمدی درش ریخته شد. با پارچه های ساتن خانه را تزیین کردن و دو حجله برای دو عروس تدارک دیدن. آرشا به مهرداد گفت: _ میشه من با عروس ها به حجله نرم؟ _ می تونی این کار رو نکنی اما بدون نامردیه چون اون زن ها توی تصمیم عجیب تو دخالت ندارند و با هزار امید به زندگیت میان. آرشا فکر کرد و دید حق با پدرش. _ اما من یک سال دیگه میرم. _ اینجا زن ها چندین بار طلاق داده میشن یا شوهرهاشون توی جنگ میمیرن و دوباره همسر میگیرن. مهرداد به مناسبت عروسی آرشا به همه فقیرهای شهرشون هدیه داد. لباس های جدید آماده شد. مهرداد نمی خواست آرشا با لباس عربی به جشن بیاد و گفت: _ برای عروس ها هم دادم لباس های قشنگی بدوزن. حال آرشا هر لحظه بدتر میشد. اون فقط هفده سالش بود. حتی هنوز هفده سالش نشده بود و برای این کار خیلی کوچیک بود. _ نمیشه زن ها مدتی توی عقد بمونند؟ _ میشه اما ارباب می خواد سریع این دوتا رو به تو بچسبونه. مگه اینکه خودت مدتی توی خونه دست نخورده نگه شون داری. و با همین حرف آرشا رو آروم تر کرد. لباس هخامنشی برای آرشا درست کرد و لباس ساسانی برای هر دو زن. لباس آرشا ماشی رنگ بود و لباس زن ها یاسی گلبهی. _ کاش مادرت توی عروسیت بود. _ شما خیلی جدی گرفتی دیگه. فقط یک کار برای رضای خداست. مهرداد چیزی نگفت. آرشا از این نوع ازدواج غمگین بود. It’s so bitter to know that some feelings will always remain a dream inside you… ‏چه قدر تلخه ک بدونی حسرت یه حسایی همیشه تو دلت میمونه… جهاز عروس زودتر از خودش اومد. کل خونه رو تزیین کردن و حال و هوای دیگه ای گرفت. کنیزها از صبح تا شب تمیزکاری می کردن و به علت رفت و آمد دوباره فردا کثیف میشد و دوباره تمیزکاری می کردن. تا مراسم یک هفته بیشتر وقت نبود و همه عجله ای کار می کردن و فقط آرشا بود که توی شرایط بد روحی بود و به بخت بد خودش لعنت می فرستاد. روز مراسم که رسید آرشا رو به حمام داماد فرستادن و بعد لباس نو رو تنش کردن. به دلیل اینکه آشنایی اونجا نداشتن همه چیز رو به خواست خودشون پیش بردن. مهرداد برای آرشا دستور دوخت یک عبای خیلی قشنگ داد اما آرشا اون رو پس داد. - لباس ایرانی رو ترجیح میدم. بگین خیاط بیاد تا طرح رو بهش بدم. اون هم نه هر لباس ایرانی. یک لباس هخامنشی با شلوار چین‌دار گشادش و آستین، های گشاد بلندش، در حالی که لباس و شلوار از هم جدا بود و لباس روی شلوار می‌افتاد به رنگ نقره‌ای سفارش داد. دور دوزی‌های زرین لباس هم عالی شده بود. مهرداد نتونست شگفت خودش رو ابراز نکنه. - چه قشنگه! چه باشکوهِ! چه بهت میاد! مراسم عروسی از سر شب خونه خانواده عروس شروع شد. قرار بود چهار شبانه روز مراسم باشه. آرشا تا نیمه های شب به مراسم نرفت و توی اتاقش مشغول فکر بود. اعتماد گفت: _ برادر ما به مراسم نمی‌رویم؟ _ تو برو. کنار آرشا نشست. _ من از این ها می ترسم. _ از کی می ترسی؟ سرش رو پایین انداخت. _ از آدم ها. _ آدم ها؟ آهی کشید. _ آری، شب‌ها خواب می بینم افرادی که صورتشان دیده نمی شود دست و پایم را می گیرند و در دهانم پارچه ای می گذراند. کتک خوردنم را، پرتاب شدنم را همه را می بینم. از آنان می ترسم برادر. شاید آن مردان در همین شهر باشند. شاید آن زنی که در خواب به من سیلی میزند در همان خانه باشد. آرشا با ناراحتی نگاهش کرد. حرف هاش که تموم شد گفت: _ ببین من رو. هیچ کس و هیچ چیز قرار نیست تو رو آزار بده.
  18. پارت نوزده _ همسر تو بشه؟! این دختر بچه همسر تو بشه؟! _ چه ایرادی داره؟ نکنه سازمان حقوق بشر می خواد ازم شکایت کنه؟ بعد پوزخندی زد. آرشا احساس کرد کثیف ترین آدم زندگیش جلوی روش نشسته. ارباب متوجه حرف هاشون نمیشد اما از خشونت آرشا به پدرش تعجب کرده بود. _ من نمی ذارم همچین جنایتی انجام بشه، نمی ذارم. این رو با داد گفت. مرد ترسیده بود اما مهرداد خونسرد به آرشا نگاه کرد و گفت: _ بهرحال این مرد می خواد از شر این دختر خلاص بشه پس حتی اگه من نگیرمش به یک پیرمرد دیگه می ندازش چون این دختر پدر و قبیله حمایت کننده ای نداره و بدرد هیچ کس جز مردی چند زنه نمی خوره. دل آرشا از این حرف ها آتیش گرفت. به دختر نگاه کرد که صدای گریه ش تا اونجا می اومد. به سمتم ارباب برگشت. _ من این دختر را به همسری می گیرم. مرد و دختر جا خوردن اما مهرداد که از اول قصدش این بود با خونسردی به آرشا خیره موند. ارباب با لکنت گفت: _ تو... تو او را به همسری میگیری؟ _ بله، عجیب است؟ من نیز باید همسر اختیار کنم. مدتی سکوت شد. دختر امیدوار به پسر جوون چشم دوخته بود. یعنی امکانش بود؟! _ نمی توانم او را به تو بدم. اینبار مهرداد و پسرش و دختر جا خوردن. مهرداد نتونست خودش رو کنترل کنه: _ برای چی؟! _ زیرا اگر این دختر را به مرد جوان، پولدار و تک همسری بدهم دختران خودم از من آزرده خواهند شد زیرا درجه آنان بسیار بالاتر است و آنان لایق همسری کامل هستند. مدتی مکث شد. تن آرشا می لرزید. مردی که فکر می کرد شرافتمنده حالا اینطور رفتار می کرد. مهرداد به فکر فرو رفت. آرشا متعجب بود که چرا مهرداد از دختری که برای خودش می خواست به این راحتی در راه خواسته آرشا گذشته بود. مهرداد به فارسی گفت: _ فقط یک راه داری. _ چی؟! به دختر نگاه کرد. _ یکی از دخترهای ارباب رو با این دختر باهم بگیری. آرشا یک لحظه سکوت کرد. درست شنیده بود؟ از جا پرید. _ بست کن، بسته. مهرداد هم بلند شد. مرد به صندلی چسبید و دختر رو قدم عقب رفت. مهرداد سر آرشا داد کشید: _ این تنها راه اگه می خوای به این دختر کمک کنی. تو نگیریش زن چندم یک پیرمرد میشه یا زن دوم یک مرد فقیر که حتی مطمئن باش این مرد به مرد فقیری هم نمیدش چون ابروش میره. کسی نگران خوشبختی این دختر نیست بفهم. این مرد مادرش رو می خواست و حالا هم می خواد این نون خور رو از خونه ش کم کنه. اگه می خوای نجاتش بدی این تنها راحل و اگه نمی خوای من می گیرمش. آرشا سکوت کرد. به دختر نگاه کرد. دست هاش مس شده بود. یکم مشت هاش رو باز و بسته کرد تا از اون حالت در بیاد و رو به ارباب گفت: _ من دخترت رو برای خودم می گیرم. هم دخترت و هم دختر همسرت. وقتی به خونه برگشت از شدت استرس معده درد شد. خیلی زود همه چیز آماده شد. ارباب ده دختر داشت که شیش نفر اون ها ازدواج کرده بودن. چهار دختر برایش مونده بود.فائزه بیست ساله که در سیزده سالگی یکبار ازدواج کرده بود و در پونزده سالگی همسرش به دلیل صاحب فرزند نشدن طلاقش داده بود. طاهره هجده ساله که او نیز در دوازده سالگی نامزد شده بود اما داماد نامزدی رو بهم زد. سمانه هفده ساله که به دلیل داشتن نقصی در راه رفتن خواستگاری نداشت و در آخر خدیجه چهارده ساله. مرد به آرشا گفت: _ خودت انتخاب کن. آرشا خوشش نمی اومد بره و مثل برده یکی از دخترها رو انتخاب کنه پس از مبینا خواست که اطلاعاتی درباره دخترها پیدا کنه و بهش بده. مبینا اومد و گفت: _ ارباب بیست فرزند و پنج همسر دارد. همسر اول پنج فرزند دارد. یک دختر و چهار پسر. همسر دوم ۱۰ فرزند دارد. پنج دختر و دو پسر. همسر سوم دو فرزند دارد. یک دختر و یک پسر. همسر چهارم هم شیش فرزند دارد. سه دختر و سه پسر. همسر پنجم مادر سمیه است که چهار ماه است همسر او شده. آرشا می دونست سنی ها چیزی به اسم صیغه ندارن پس چیزی نگفت تا مبینا ادامه بده. _ دختر اولی که به تو معرفی کردند از همسر سوم است. دختری سر به هواست که می گویند به دلیل فرزند نیاوردن طلاقش داده اند اما در اصل به دلیل گستاخی به مادر همسر خود بیرونش انداختند. دختر دوم از همسر اول است. دختری معدب و کاردان است. دلیل اینکه نامزدش او را نخواست دعوا بین پدران بود. دختر سوم بسیار آرام و متین است و فقط نقصش او را کمی متمایز می کند. بر دختر چهارم حساب نکن زیرا او را به ایرانی نخواهند داد چون نقصی ندارد و اگر نیز پدرش به تو قولی نداده تعارف بوده و مطمئن باش زیرش خواهد زد. آرشا به فکر فرو رفت. چند روزی فکر کرد و بعد خبر داد حاضر با ازدواج با دختر دوم به شرط اینکه دختر هم اون رو قبول کنه و باهم صحبت کنند. ارباب پیغام داد که دخترهای من روی حرف پدرشون حرف نمی زنند و اینکه بیای و با دخترهای من صحبت کنی غیرت من رو زیر سوال می بره. آرشا به مهرداد گفت: _ اینجا دیگه چه جهنمیه؟! با همه این ها قبول کرد. مهرداد می خواست مراسم های مفصلی بگیره اما آرشا مخالفت کرد.
  19. پارت هجده غلامش رو فرستاد تا صندوقی خرید و لوازمی که از دنیای خودش آورده بود رو توی صندوق گذاشت و درش رو قفل کرد. کم کم روتینی برای خودش گذاشت که در بیشترش اعتماد نقش داشت. روزی نیم ساعت به ماهی‌گیری می‌رفتن، دور می‌زدن، بازی می‌کردن، براش داستان های شاهنامه رو می خوند و براش از دنیای جادویی که همون دنیای خودش بود تعریف می کرد. اعتماد بعد از این ساعت بیحال میشد. مخصوصا روزهایی که برای قدم زدن یا ماهی گیری می رفتن. وقتی اعتماد مریض بود آرشا خودش بالای سرش می‌نشست و ازش مراقبت می‌کرد. اعتماد کم‌کم دوست‌هایی پیدا می‌کرد که حاضر بودن توی اتاق بشینن و باهاش حرف بزنند. دوست‌هایی که متوجه عشق زیاد بین اون و برادرش می‌شدن و به اعتماد می‌گفتن: - برادرت تو را بیش از آنچه پدر و مادر ما دوستمان دارند دوست دارد. یک مدت دیگه هم گذشت. آرشا به پدرش نامه می داد که چی شد کار ما و اون هم هر دو سه نامه یکبار پیام می داد که تلاش می کنم و امیدوار باش و... چند وقت بعد جواب نامه از امام هم اومد. قول سلامتی بچه رو دادن و یکم نصیحت دارویی کردن که خود آرشا درست کرد و اعتماد به سمت بهتر شدن پیش رفت. آرشا خیلی خوشحال بود. راه ها امن تر شد و اولین کاروان تجاری شون رو فرستادن. وقت بدرقه شون آرشا هم هوس سفر به سرش زد. هوس سفر به ایران. به پدرش نامه فرستاد که به زودی به اونجا میاد اما یکم بعد نامه اومد که پدر گفت خودش به دیدنش میاد. چند روز بعد مهرداد با کنیزش مبینا و دخترش لیلا به دیدنش اومد. آرشا و اعتماد به استقبالش رفتن. با خنده از کجاوه پایین اومد و گفت: _ آرشا! و پسر رو بغلش کرد. آرشا هم جواب آغوشش رو به سردی داد. مهرداد به اعتماد نگاه کرد. _ تو حالت چطور پسر؟ و دستش رو به سمت بچه گرفت. اعتماد خم شد و دست کسی که فکر می کرد پدرش هست رو بوسید. _ متشکرم پدر جان! آرشا لیلا چهار ساله رو بغل کرد و بوسید و رو به مبینا گفت: _ خوش اومدید! مبینا لبخند زد. همه داخل رفتن و از مهمون ها پذیرایی شد. آرشا تمام مدت بی قرار بود تا متوجه بشه جواب سوالش چیه اما توی جمع نمی تونست بپرسه. بعد از ناهار رو به مبینا گفت: _ اتاقی رو برای شما آماده کردن بهتره برای استراحت به اونجا برید. مبینا و لیلا رفتن. آرشا اعتماد رو هم مرخص کرد. مهرداد می خواست یکجوری از زیرش در بره. _ من هم خیلی خسته م بهتره بخوابم. _ لطفا شما بمونید. وقتی مطمئن شد کسی نزدیک نیست گفت: _ معلوم هست اینجا چه خبره؟! چرا برای رفتن من کاری نمی کنید؟ چرا جواب نامه هام رو درست نمی دید؟ _ چون روم نمیشد تا کاری از پیش نبردم بهت قول الکی بدم. ناامید نگاهش کرد. _ یعنی کاری از پیش نبردید؟! _ وقتی اومدم اینجا یعنی راحلی هست. ذوق کرد. _ چه راهی؟! _ ۱۳ روز و سیزده ماه دیگه می تونی جابجا بشی. رنگ آرشا پرید. _ اما تا اون زمان خیلی مونده. _ فعلا من فقط این زمان رو تونستم پیدا کنم. اگه زمان دیگه ای هم پیدا کردم بهت میگم. این ارباب... چطور آدمیه؟ آرشا در حالی که حسابی نگران و توی فکر بود گفت: _ آدم خیلی خوبیه! _ فردا به دیدنش بریم، باهاش کار دارم. سری تکون داد یعنی باشه. اون شب همه خوابیدن اما آرشا نخوابید. فردا باهم به دیدن ارباب رفتن. از ارباب استقبال کرد و گفت: _ نامه شما را که دیدم بسیار شاد گشتم. آرشا تعجب کرد. یعنی ارباب خبر داشت که مهرداد داره میاد؟ هر دو رو به اتاق بزرگی که برای مهمون ها بود برد و دستور پذیرایی داد. مهرداد گفت: _ ترجیح میدهم اول آن دختر را ببینم. ارباب رو به کنیزان کرد. _ بگویید سمیه بیاید. آرشا همچنان متعجب بود. چند دقیقه بعد دختر کوچیکی با عبا و نقاب داخل اومد. از زیر حجاب هم لرزیدنش از ترس معلوم بود. _ نامش سمیه است. به جسته کوچکش نگاه نکنید دختری چهارده ساله است که در زیبایی نظیر ندارد. بعد رو به دختر گفت: _ نقابت را بردار. دختر لرزید و یک قدم عقب رفت. ارباب عصبانی شد. _ مگه با تو نیستم؟! نقابت رو بردار. صدای آروم گریه دختر به گوش می رسید اما فرمانبرداری نکرد. مرد کلافه بلند شد تا سیلی به صورت دختر بزنه که آرشا به حرف اومد: _ اینجا چه خبره؟! مرد نگاهی به مهمون ها کرد و کلافه نشست و گفت: _ او دختر یکی از همسرانم از شوی قبلی اش هست. مهرداد در حالی که سر و پای دختر رو برانداز می کرد به فارسی گفت: _ و قرار همسر من بشه. آرشا از این حد وقاحت جا خورد.
  20. پارت هفده _ من با خونه ای به این بزرگی چیکار کنم؟ _ خونه خودته هرجور دوست داری پرش کن. به هر دو غلام یک اتاق داد و فقط ادریس اتاق جداگانه توی بیرونی داشت که جمعا شد پنج اتاق و اتاق آخر رو کارگاه بافندگی کرد و دستور داد زن‌ و دخترها می‌تونند برای آموزش بیان. البته فقط زنان بیوه و بی‌سرپرست جرات اومدن پیدا کردند و یک خانم هم به عنوان مربی انتخاب شد و چهارده زن در ساعت های مختلف شروع به آموزش کردن. مهرداد زمین کشاورزی بزرگی برای آرشا تهیه کرد که غلام‌ها درش کار رو شروع کردن و انبار هم به این منظور استفاده میشد. اندرونی هم دو اتاق در حیاط رو به دو کنیز داد و خودش هم در یک اتاق در بیرون مستقر شد و اتاق آخر رو به اعتماد هشت ساله داد. از داخل خونه هم به عنوان مسافرخونه استفاده کرده بود. آرشا کمتر از اتاق بیرون می اومد و وقت خودش رو برای آموزش دیدن عربی می ذاشت و برای تمرین شمشیر بازی بیرون می اومد. اعتماد هم تنها فردی بود که جز در مواقع ضروری پیشش می اومد. اعتماد هیچ خاطره ای در ذهنش نداشت و روزی چند ساعت به خاطراتی که برادرش براش ساخته بود گوش می داد. رابطه آرشا و اعتماد خوب بود. اغلب شب‌ها اعتماد نمی‌تونست تنها بخوابه. _ در عالم رویا می‌بینم مرا در کیسه‌ای انداختند و بر روی زمین می‌کشند. برای همین کنار آرشا می‌خوابید. اوایل از دیدن صورت ورم کرده آرشا می‌ترسید اما کم کم براش عادی شد. گاهی می‌پرسید: - برادر، هنوز درد دارید؟ و آرشا می‌گفت: ما زخم ترین شاخه ی این جنگل خشکیم تیغ و تبری نیست که ما را نشناسد ! مهرداد هم به شهر خودش برگشت و حتی کمتر برای آرشا نامه می‌نوشت. مردی که آرشا همخونه اون شده بود از ریش سفیدان قبیله خودش بود که با آرشا مهربانی می کرد. مرد خیلی زود متوجه شد آرشا استعداد تجارت داره و به دلیل ثروتی هم که در دست داشت بدش نیومد باهاش همکاری کنه. پیشنهاد با آرشا هم در میون گذاشت. آرشا گفت: _ بگذارید با پدرم مشورت کنم. نامه به پدرش داده شد و اون هم بنظرش خوب اومد اما وقتی آرشا موافقتش رو اعلام کرد مرد گفت: _ ما را رسم است برای اطمینان به اتحاد دخترهایی بین خودمان رد و بدل کنیم. شما می توانی دختری از من بگیری و من خواهری از شما. آرشا گفت: _ نه من اجازه تصرف در زندگی شخص دیگری را دارم و نه خودم قصد ازدواج دارم. مرد مدتی فکر کرد و بعد قبول کرد بدون اتحاد خانوادگی این معامله پرسود رو شروع کنند. با همه این ها کاروان به این زودی حرکت نکرد. _ به تازگی حاکم عوض شده است و وضعیت شهرها ناامن است. آرشا هم عجله ای نداشت. فکر می کرد بزودی پدرش راهی برای برگردونش پیدا می کنه. اما این انتظار بازگشت داشت طولانی میشد. بیشتر روز رو غمگین کناری می‌نشست و به فکر فرو می‌رفت. مثل پرستوی توی قفس شده بود که زمان مهاجرتش بود و دلش طاقت نمی‌آورد. با مرور زمان صورتش هم بهترشد. اعتماد برادر خوانده کوچک آرشا مریض شد. طبیب گفت: _ احتمالا بخاطر ضربه به سرشه. _ اما اون بالا میاره. باز هم نظر طبیب به همین بود. آرشا خودش از اعتماد مراقبت می کرد و شب ها براش داستان تعریف می کرد و شاهنامه می خوند و سعی داشت با همون عربی نصف نیمه ای که بلده به اعتماد فارسی یاد بده. آرشا چون عربی رو اونجا یاد گرفته بود راحت تر می تونست ادبی صحبت کنه، یعنی در اصل عربی رو ادبی یاد گرفته بود اما زبون فارسی رو نه. صبح اعتماد رو به حموم برد. از اتفاق قبلی ترسیده بود و توی روستا سعی می کرد زیاد آفتابی نشه اما بچه باید به حموم می رفت. _ برادر پوستم رو کندی! _ باید خوب تمیزت کنم چون بخاطر مریضی نمی تونی زیاد بیرون بری. اما هنوز بیرون نیومده بودن که حالش بد شد و خون بالا آورد. آرشا بچه رو بغل گرفت و وحشت زده تا خود مطب دوید. طبیب معاینه کرد و گفت: _ او را به خانه ببرید. زیاد زنده نمی ماند. آرشا اعتماد رو به خونه برگردوند و توی اتاقش گذاشت و خودش بیرون از اتاق گریه کرد. غذای اعتماد رو که بردن اومدن و بهش گفتن: _ نمی خورد. به اتاقش رفت. _ چرا طعام نمی خوری؟ _ دستانم توان ندارد. آرشا قاشق بزرگ و سنگین رو برداشت و توی سوپ زد و به سمت دهن اعتماد برد اما دستش می لرزید و یکم روی لباس پسر ریخت. اعتماد متوجه شد دست برادرش از ناراحتی می لرزه و نگران نگاهش کرد. آرشا گفت: _ میرم برات لباس بیارم. و بیرون رفت و دوباره گریه کرد. آرشا سعی داشت روزهای آخر مراقب بچه باشه اما احساس می کرد تنها دلخوشی که می تونست داشته باشه رو داره از دست میده. به خودش دلداری می داد: به زودی بر می گردی به دنیای خودت و این روزها رو فراموش می کنی. شروع به نوشتن نامه ای به امام علی کرد و ازشون خواست برای برادرش دعا کنند. همون روز متوجه شد باتری ساعتش که مدت ها بود از دید مردم پنهان کرده تموم شده. دوباره با خودش گفت: شاید یک مدت اینجا بمونم بهتره یک فکری برای این ها بردارم.
  21. پارت شونزده این رو به پسر بزرگ ارباب گفتن و اون هم پیشنهاد داد: _ شما که بیرون رفتید به مردم می گوییم که حضور ندارید و اجازه دارند خانه را برگردند. به سمت در پشت خونه بردشون و اون ها خارج شدن. نمی‌دونستن کجا برن. پشت چندتا از خونه ها توی تاریکی مخفی شدن. از پشت دیوار می‌دیدن مردم رو که با هر سلاحی که پیدا کرده بودن در حال برگشتن بودن. بنظر می اومد مشکل حل شده که یکدفعه صدای واق واق سگی بلند شد. ادریس سعی کرد سگ رو بی‌صدا بترسونه اما مردم متوجه شدن و گفتن: _ انگار کسی آنجاست. به اون سمت اومدن. نفس دو مرد حبس شد. یکی شون داد کشید: _ او همان مرد عجم هست. به سمتش حمله کردن. ادریس بلند شد تا از اربابش مراقبت کنه. اون ها نمی دونستن ادریس هم ایرانی وگرنه اون رو هم نابود می‌کردن. به سمت آرشا خیز برداشتن. بلند شد تا خودش رو نجات بده اما دست و پاش رو گرفتن و به دیوار چسبوندنش. مردی که مشعل دستش بود آتیش رو به سمت صورت آرشا نزدیک کرد. آخرین صدایی که شنیدن این بود. _ خدا! **یک ماه بعد** بسم الله الرحمن الرحیم اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله السلام علیکم و رحمت الله و برکاتو درود خدا بر بنده خوبش آرشا مدتی است که در اینجا اقامت دارید و احوالات شما را می دانیم و منتظر نامه تان بودیم از آنچه تا رسیدن نامه ما به شما خواهد گذشت نیز اطلاع داریم صبوری کنید که صبر راه مردان بزرگ است. این را نیز بدانید که رسالت شما در هرجهان و زمانی پابرجاست پس در سرزمین اعراب نیز جهاد خود را ادامه دهید کینه به دل نگیرید که قلب را سیاه می‌کند و به دنبال انتقام نگردید که به سوی ظلم می برتان. به زودی حقایقی را می‌فهمید که قلبتان را به آتش می کشد پس سخنان من را آن روز به خاطر بیارید از هدیه شما نیز متشکرم کتاب جالبی است. من نیز برای شما قبایی فرستادم زیرا شما با جامه هایی که در ایران تهیه کردید می‌گردید و شما را بیشتر آزار می‌دهند. بدان که سرزمین کنونی اسلام به زودی درگیر آشوب خواهد شد پس به کمک شما نیاز داریم سواد بیاموزید اما نگذارید کسی بفهمند که ما به شما نیاز داریم. یا حق* وقتی آرشا این نامه رو می‌خوند. صورتش داغ داغ بود و هنوز با پارچه بسته شده بود. سوختگی درد وحشتناکی داشت و این درد تمام این ماه ادامه پیدا کرده بود. خدا می دونست که اگه ادریس نمی رفت و غلام‌ها رو صدا نمیزد چه بلایی سر آرشا می‌اومد. چون قرار نبود بمیره پس باید درد چند برابر رو تحمل می کرد. همون شب طبیب بالای سرش اومد اما اونجا دیگه امن نبود. نصف شب ارباب به روستای دیگه ای با پنج روز فاصله فرستادش. تمام این پنج روز آرشا توی کجاوه از درد فریاد میزد و طبیب به سختی با نرم کردن گیاه های دارویی و مخلوط کردن با چیزهای دیگه سعی داشت صورتش رو آروم کنه. روستای جدید پنجاه نفر جمعیت داشت اما آب رود و زمین‌های کشاورزی داشت که توی مناطق عرب نشین عجیب بود. اما آرشا نمی تونست این ها رو ببینه چون درد شدید و داروهای خواب آور شب و روزش رو یکی کرده بود. مهرداد که ماجرا رو فهمید غلام‌هاش رو به روستا فرستاد و دستور داد خونه ضارب‌ها رو غارت کنند و آتیش بزنند و ضارب ها هم کتک بزنند. اما این چیزی نبود که آرشا می‌خواست. این مدت خبر دادن که اون پسر بچه هم بهوش اومده و مهرداد خبر فرستاده بود که پسر فراموشی گرفته. آرشا که جز دوتا چشم بقیه صورتش کامل پوشونده شده با پارچه های آغشته به گیاه شفا بخش بود نامه فرستاد که به پسر بگین من برادرشم و شما پدرش و مادرشم هم فوت شده. مهرداد قبول کرد و همه رو سپرد که اینطور بگن و اسم پسر رو اعتماد گذاشتن. طبیب داخل اومد. _ حالت بهتر است؟ طبیب ایرانی بود. طب پزشکی ایران خیلی بالاتر از عرب بود پس خیلی طبیب ایرانی داشت. مرد به سمتش اومد و دستش رو گرفت. - امروز می‌توانم صورتت را باز کنم. آرشا ناله ای کرد. چطور می‌تونست خودش رو توی اون شکل ببینه؟ اگه همیشه اینطور می‌موند چی؟ طبیب مشغول باز کردن صورتش شد. قبل از اون هم صورتش رو هر روز باز می کردن و دوباره می‌بستن و هردفعه درد قابل توجه ای داشت و از اونجایی که باید دارو رو پاک می کردن و دوباره روی صورتش می‌زدن زخم ها به شدت درد می‌گرفت. _ خودت را ببین. طبیب آینه ای که به خوبی آینه های امروز نبود به دستش داد. اما آرشا توی همون آینه هم با دیدن صورت باد کرده و پر از جوش خودش تمام صورتش سرخ بود و به لپ‌هاش افتاده بود و لبش سیاه و باد کرده بود و بینی‌ش از حالت طبیعی خارج شده بود. آرشا آینه رو روی زمین انداخت. به خونه برگشت. همه با دیدنش ناراحت شدن. آرشا سر بزیر به اتاقش رفت و شروع به گریه کردن کرد. چند روز آینده آرشا توی اون اتاق موند تا وقتی که خبر دادن مهرداد اومده. از اتاقش بیرون نیومد. _ بگو چیزی از پسرت برای دیدن نمونده. اما چند دقیقه بعد در باز شد و مهرداد داخل اومد. آرشا سریع روش رو گرفت. مهرداد رفت و دو زانو مقابلش نشست. دستش رو زیر چونه آرشا گذاشت و روش رو به سمت خودش برگردوند. دستش زیر چونه آرشا لرزید. _ خدای من! دوباره بغض گلوی آرشا رو فرا گرفت. وقتی سرش روی سینه مهرداد قرار گرفت صدای گریه ش به آسمون رسید. یکم در همون حال گریه کرد که صدایی اومد: _ پدر! هر دو جدا شدن و به اون سمت نگاه کردن. پسر بچه با دیدن چهره آرشا ترسید و یک قدم عقب رفت. مهرداد به پسر اشاره کرد. _ برادرت، اعتماد! یکدفعه حسی وجود آرشا رو گرفت. حسی مثل عشق و انگیزه. مهرداد همون جا موند و خونه ای برای آرشا ساخت. ساختمون خونه شصد متر بود که دویست متر بیرونی و بقیه اندرونی بود. در اندرونی هم سیصد متر خونه و بقیه حیاط بود. بیرون سنگ فرش شده بود و چهار باغچه بزرک و حوضی وسط اون داشت. اصطبل، انبار و شیش اتاق کنار دیوار بیرونی بود. اندرونی هم دو باغچه بزرگ داشت و حوض کوچیکی با بالکن بزرگ. چهار اتاق در کنار دیوارهای حیاط اندرونی بود و چهار اتاق داخل خونه. آرشا گفت:
  22. شانزده - خوب اگه الان بخوای بخوابی چی میشه؟ مرد که احساس کرد بهونه خوبی می‌تونه بیاره تا اون‌ها نبرنش گفت: - میمیرم. همه خندیدن. یکی از همسایه‌ها گفت: - نه نترس نمی‌میری. اما وقتی دید فیل هنوز قصد قبول کردن نداره گفت: - ما کلی میوه خوشمزه برات گذاشتیم ها! این رو که گفت یدالله با خوشحالی گفت: - آخ جون، بریم. و همینطور که همسایه دستش رو گرفته بود و می‌بردش برگشت و برای داماد که روی بهارخواب ایستاده بود دست تکون داد. سه روز به بهانه‌های مختلف مرد رو نگه داشتن اما بعد از سه روز وقتی دیدن خیلی ترسیده که داماد بیرونش نکرده باشه به خونه برگردوندنش. پسر یک هفته قرار بود سرکار نره و از اومدن فیل حوشحال شد. یدالله هم با خوشحالی بغلش کرد و گفت: - فکر کردم من رو دیگه بیرون انداختی! و بعد به عروس که با روسری به سر منتظرش بود نگاه کرد. - سلام زن فنجون! سیاره از لحن سرخوش مرد و نوع خطابش خنده‌ش گرفت. زندگی سه نفرشون شروع شد. برای فیل این خوب بود که دیگه در طول روز تنها نبود. عروس زن خوش صحبت و مهربونی بود که به یدالله هم می‌رسید. رنگ و لعاب یک زن وارد خونه شده بود و جز اون جهاز اندکش خونه رو به جون آورده بود. کم‌کم مرغ و خروس هم به حیاط خونه وارد شد و مرد با خوشحالی هر روز صبح تخم‌مرغ‌ها رو جمع می‌کرد و بقیه روز توی کارهای خونه به زن کمک می‌کرد. چند سالی بود که دیگه همسایه‌ها براشون آشپزی نمی‌کردن و خود نیما آشپزی می‌کرد و فیل متوجه شده بود که کیفیت غذاها خیلی کم شده اما حالا غذاها دوباره خوب شده بودن. برای سیاره هم بودن فیل خوب بود. اون یک دختر نوجوون بود و دست تنها کارهای خونه به اون بزرگی رو کردن براش سخت بود اما یدالله توی ظرف شستن و لباس شستن کمکش می‌کرد و اگه چیزی برای غذا باید خورد می‌کرد رو براش خورد می‌کرد. اولش اقوام عروس نگران بودن اون و مرد توی خونه تنها بودن، بالاخره اون یک مرد بود! اما با مرور زمان متوجه شدن فیل اندازه یک بچه پاک و معصوم هست. روزها گذشت. زندگی این دوتا مرد حسابی فرق کرده بود و هر دو سرخوش‌تر بودن. یک روز پسر که از سرکار برگشت دید یدالله نگران به سمتش میاد. - چی شده؟ - زنت حالش بده! همش بالا میاره. فنجون نگران به اون سمت رفت و دید که سیاره یک کنار به پشتی تکیه داده و بیحاله. مقابلش نشست. - چی شده؟ - فکر کنم گرمازده شدم. - میرم برات شربت خاکشیر درست کنم. شربت آورد و یکم تیمارش کرد اما انگار هیچ‌کاری فایده نداشت. شب حال عروس بدتر شد. مرد با ترس گفت: - باید کمک بیاریم. - برو به یکی از... نه، تو بمون پیشم زنم من میرم. جرات نکرد فیل رو بفرسته که جوری نگه که باعث ترس همسایه‌ها بشه. خودش رفت و با یکی از خانم‌های همسایه‌ها برگشت. خانم چند سوال از حال عروس کرد و بعد به سمت داماد برگشت و با ذوق گفت: - چشمت روشن، خانمت بارداره. برق از سر پسر پرید. زنش به خنده افتاد و مرد با گیجی نگاه می‌کرد. فنجون با گیجی پرسید: - شما مطمئنین؟ - آره بابا مگه اولین تجربه‌م؟ نیما تک‌خنده‌ای زد و بعد به زنش نگاه کرد و دوباره تک‌خنده‌ای زد و بعد به خنده افتاد. همسرش هم خندید. زن همسایه رفت به همه همسایه‌ها خبر بده. تازه پدر هم انقدر درگیر همسرش بود که اصلا متوجه فیل نشد. تا اینکه آخر شب وقتی در حال جمع کردن لوازم شام بودن پسر متوجه توی فکر بودن مرد شد. اون که از ظهر سرخوش‌تر بود خندید و گفت: - به چی فکر می‌کنی؟ - بچه داره یعنی چی؟ فنجون تعجب کرد. - چی؟ - میگن سیاره بچه داره یعنی چی؟ - تو نمی‌دونی یعنی چی؟ فیل نوچی کشید و سرش رو بالا انداخت. نیما لوازم دستش رو روی سفره گذاشت و توضیح داد: - انسان‌هایی که به وجود میان از شکم خانم‌ها بیرون میاد و کم‌کم بزرگ می‌شن. یدالله با یکم ذوق گفت: - یعنی من هم از شکم یک زن دنیا اومدم؟ - آره. - پس کجاست؟
  23. پارت پونزده زینت که مدت زیادی با پدر زندگی نکرده بود مثل مادر فارسی بلند نبود. جلو اومد. و با احترام دست برادر رو بوسید. واحد جلو اومد و با بیخیالی به زینب چیزی گفت و زینب جوابی داد. چند دقیقه بعد پسر مریض و طبیب ساکن یک اتاق شدن و سه برادر ساکن یک اتاق و کنیزها توی سالن اصلی می‌خوابیدن و غلام‌ها توی بهارخواب. آرشا اولین کاری که کرد این بود که کنیز رو به دو غلام سپرد تا به خانوادش برسونندش. حالا نه غلام و دو کنیز همراهش بود. زندگی توی روستا آغاز شد. خانواده زینب کشاورز بودن و توانایی خرج اون گروه رو نداشتن پس آرشا دستور کار به غلام‌هاش رو داد. بعد هم پاتوق خودش رو مسجد کرد و بیشتر وقت‌ها اونجا بود. توی اون روستا هم توهین به ایرانی ها رواج داشت و وقتی فهمیده بودن زبون آرشا فارسی اذیت ها شروع شد. آرشا روزها توی روستا قدم میزد و از دیدن آثار و فرهنگ باستانی زنده لذت می‌برد. شروع به یاد گرفتن زبان عربی کرد و در کنارش شمشیر زنی هم آموزش می‌دید. شمشیر براش خیلی سنگین بود. اتفاق غیر منتظره ای افتاد. یک روز روستا آتیش گرفت. آتیش به خونه اون ها هم سرایت کرد. آرشا سریع به اتاق پسرک رفت و روی شونه ش انداختش و بیرون اومد. تا شب مردم به سختی تونستن آتیش رو خاموش کنند. بعد کنار هم نشسته بودن و کاسه چه کنم چه کنم دستشون گرفته بودن. یکی شون به عربی رو به آرشا چیزی رو فریاد زنان گفت. غلام فارسی تبار جوابی داد و مناظره ای به وجود اومد. آرشا از وحید پرسید: _ چی میگن؟ - می‌گوید این پسرک فارس ما را به این روز انداخته چون ما نژاد پست او را یادآوری کردیم. بعد از گفتن این حرف پوزخند زد اما آرشا اصلا خودش رو ناراحت نکرد چون بنظرش اصلا نیاز به بحث نبود که سرزمین فرهنگ و هنر کدوم سرزمین و سرزمین بادیه نشین کدوم سرزمین. _ ادریس چه جوابی داد؟ ادریس اسم غلام فارسی زبان بود. _ نگران نباشید! او را سر جایش نشاند. بعد روش رو گرفت. آرشا رو به آسمون کرد و گفت: نمیتوانم به کسی بفهمانم در من چه میگذرد من حتی دیگر نمیتوانم آن را برای خودم توضیح دهم اما تو که میدانی... حواست باشد🌱 اعتماد از لحجه برادرش تعجب می کرد چون بقیه ایرانی ها این لحجه رو نداشتن اما احساس می کرد شاید برای محل زندگی اون ها هست. اون شب کسی نتونست تقصیر رو گردن آرشا بندازه نه برای اینکه دلیل نداشت که برای تندی با یک ایرانی نیازی به دلیل نبود بلکه بخاطر اینکه آرشا نه غلام مصلح داشت. نیاز به کوچ شد. هرچی لوازم و حیوون برای شون مونده بود رو آماده کردن و حرکت کردن. _ کجا میریم؟ _ یک روستا هست که سه روز با ما فاصله داره. اون سه روز مردم هرچی داشتن رو باهم خوردن. فقط یکبار یکی گفت: _ چرا باید به این برده. و به آرشا اشاره کرد. _ طعام دهیم؟ هرچند آرشا چون زبونش رو نفهمید چیزی نگفت. روستای جدید صد نفر جمعیت داشت و با پنجاه نفر اومده مشکلی نداشت. مردم اجازه خواستن که کناری شروع به ساختن خونه کنند. آرشا کلافه شد. اعراب که به مهمان نوازی معروف بودن تا تموم شدن خونه ها مهاجران رو جای دادن. آرشا و افرادش هم خونه ارباب روستا رفتن. آرشا غلامی رو فرستاد که خبر رو به پدرش بده و ساکن شد. ارباب روستا پنج پسر و چهار دختر داشت. اتاق های زیادی داشت که به آرشا داد. آرشا کمتر بیرون می اومد و بیشتر سعی در آموزش دیدن داشت. رزمی و عربی یاد می گرفت. اما چندبار ارباب به اتاقش اومد. دفعه اول آرشا خیلی تعجب کرد و بلند شد. مرد خندید و ازش خواست بشینه. آرشا سریع ادریس رو صدا زد تا ترجمه کنه. انگار مرد دلش گرفته بود و می‌خواست با مهمونش آشنا بشه.کم کم این دیدارها بیشتر شد. غلامش که برگشت مقدار زیادی پول به همراهش بود. این پول هم کمک هزینه به ساخت خونه برای زینب بود و هم پولی که آرشا بتونه این مدت رو اونجا بگذرونه. اما آرشا متوجه شد این پول خیلی بیشتر از اون چیزی که بدرد می‌خوره. فکری توی ذهنش اومد. چند روزی براش وقت گذاشت. دوست نداشت به کوفه برگرده. از کوفه متنفر بود. از طرفی هم دوست داشت یک کار مهم انجام بده تا وقتی از اینجا میره چیزی از خودش به یادگار بذاره. این مدت که فکر می‌کرد تصمیم دیگه ای هم گرفت. شروع به نوشتن یک نامه کرد. می‌دونست که اجازه نداره دیداری با ائمه داشته باشه پس نامه ای نوشت و فرستاد. توی اون نامه به خط خودش کل ماجرا رو تعریف کرد. حتی از اتفاقات دوران خودش و احساستش گفت و نامه رو به همراه یکی از غلام ها و یک هدیه کتاب که با خودش آورده بود براشون فرستاد. اون روزها اتفاق خاصی افتاد. عمر کشته شد. همهمه ایجاد شد. یک ایرانی به اسم فیروز کشته بودش و مردم، حتی اون هایی که به عمر علاقه نداشتن عصبانی شدن چون... _ این بردگان که زیر سایه ما زندگی می کنند چطور به خودشان اجازه می دیدند چنین کنند. بردگان ایرانی شان را به زیر مشت و لگد می گرفتند یا اگه خودشون این کار رو نمی کردن بقیه بردگان اون ها رو کتک می زدن و حتی خنجره توی قلب چند برده فرو کردن. زن های عرب کنیزهای ایرانی رو کتک می زدن و به داخل حیاط می انداختن. اما هنوز یک ایرانی بود که توی خونه ارباب بود. مردم به اون خونه هجوم آوردن. غلام های ارباب و آرشا برای مقابله رفتن. ارباب به آرشا گفت: _ از اتاقتان بیرون نیایید، ما از شما مراقبت می کنیم. آرشا توی اتاقش پنهان شد و ادریس هم پیشش موند. بقیه برادرها هم به اتاق خودشون رفتن. صدای همهمه زیاد بود. آرشا گفت: _ دوست ندارم کسی بخاطر من آسیب ببینه.
  24. پارت چهارده آرشا بدون اینکه نگاهش کنه گفت: _ آره. دیشب بسیار وحشت‌زده بودید. آرشا سر تکون داد اما اون مرد توی تاریکی ندید. _ بهتر نیست خود را تسکین دهید؟ _ چطور؟ مرد به سه دختر که زیر درخت نشسته بودن و موهای خودشون رو شونه می‌کردن اشاره کرد. اون سه کنیز بودن و به کنیز حجاب وارد نبود چون ارزش زن آزاد رو نداشت و برای بدست آوردنش نیاز به سختی کشیدن راضی کردن خودش و خانواده‌ش و مراسم‌های و سنت‌ها نبود و فقط باید از صاحبش خریداری میشد. آرشا اول متوجه حرف غلام نشد. بعد که فهمید اومد رفتار تندی نشون بده اما یکدفعه بدنش یخ زد. آره اون کنیزها برای اون بودن. یعنی نوعی از همسر به حساب می‌اومدن. تازه فهمید چرا این‌ها رو مهرداد براش فرستاده. اون درباره‌ش چی فکر می‌کرد؟ کلافه بلند شد و رفت تا بخوابه. اون موقع مشکل آرشا چیز دیگه‌ای بود. بخاطر آب و هوا، کثیفی، استرس یا هرچیزی موهاش در حال ریختن بود. اما از فرداش حواس آرشا بیشتر جمع کنیزها بود. تا اون موقع متوجه نشده بود اما کنیزها برای جلب توجه‌ش هرکاری می‌کردن ولی آرشا فکر می‌کرد چون اون‌ها خدمتکارن اینطور می‌کنند. حس بدی داشت و نگران آوا هم بود. یعنی اون در چه موقعیتی هست؟ آرشا از شدت نگرانی مدام می خواست خودشرو سرگرم کنه و این افراد همراهش رو گیج می کرد چون از اون ها توقع سرگرمی داشت. اون روز برای اولین بار با کمک ترجمه غلامی ایرانی اسم کنیزان رو پرسید. اون‌ها خوشحال از اینکه بالاخره اربابشون بهشون اهمیت داده اسم‌ها رو گفتن: _ نام من فاطمه است. نژادی رومی دارم که در شام به اسارت مسلمانان در آمدم. در روم نامی داشت به معنای خورشید. _ آیا مسلمان هستی؟ فاطمه خیلی خوشحال بود که آرشا باهاش حرف میزنه. ممکن بود بجای اون شوهر بداخلاق و پیر و زشت این پسرک جوون گیرش بیاد. _ خیر، اما اگه شما بخواهید... نه اذیت نمی‌خوام بزور مسلمون بشی. فاطمه سی سال سن داشت، تقریبا دو برابر سن آرشا. _ دوست داری پیش خانوادت برگردی؟ _ آری، چه کسی است که دوست نداشته باشد؟ آرشا سکوت کرد. با خودش فکر کرد بعد از رسیدن فاطمه رو با دوتا غلام می‌فرسته تا به کاروانی برای برگشت بپیونده. حتی با اینکه مهرداد گفته بود... از دختر دوم پرسید: _ نامم آسنات است. یهودی هستم. اهل مصر. اسیر اعراب شدم. _ دوست داری پیش خانوادت بری؟ آسنات بیست و چهار ساله بود و باز هم پر سن‌تر از آرشا. _ پدرم در جنگ کشته شد و مادر نیز ندارم، آشنایی هم ندارم. آرشا چیزی نگفت. آسنات دختری قد کوتاه و خوش هیکل بود که پوست سبزه تند و نرمی داشت و یکی چشم های آبیش به طور عجیبی کج بود. موهای صاف آجری رنگی داشت و فارسی دست و پا شکسته ای توی خونه مهرداد یاد گرفته بود. آرشا به نفر سوم نگاه کرد. _ دره هستم، اهل همین سرزمین. پدرم مرا به پدرتان فروخت. دل آرشا سوخت. چطور میشه کسی با دختر خودش این کار رو بکنه. دختر هم سن‌های فاطمه بود. قد بلند و خوش هیکل بود و پوستی سفید داشت و صورتی قشنگ داشت و چشم‌های دودی رنگش نشون می داد مهرداد روی رنگ چشم‌های کنیزاش حساسِ. موهای وحشی تمام سفیدی داشت و زال بودنش بهش زیبایی عجیب‌تری داده بود. اون شب رو آرشا با آرامش خیال بیشتری خوابید چون فردا قرار بود این سفر نفرت آمیز تموم بشه. در خانه مهرداد هم خبر داشتن که همین روزها فرد جدید خانواده باید برسد پس خانه را هر روز تمیز و مرتب می‌کردن و کنیزها هر وعده غذا چیز خوبی درست می‌کردن که شاید در این وعده خانواده برسد. اتاقی هم مرتب و آماده شده بود و چند پارچه جدید برای عضو جدید خریداری شده بود تا به موقع یکی از کنیزها که خیاطی بلد بود برایش لباس بدوزد. روز بعد به روستا که فقط سیزده خانه کاهگی داشت رسیدن. آرشا مثل وقت‌هایی که مسافرت تاریخی می‌رفتن از دیدن این خانه‌ها لذت می‌برد. زینب به استقبالش آمد. داخل خانه که رفتن خانواده زینب هم به استقبال مهمانان آمدند. اینبار آرشا با روی بازتر با خواهر و برادرش آشنا شد. دو نوجوون داخل اومدن و کنار دیوار ایستادن. زینت سرش پایین بود اما محمد سرش رو بالا آورده بود و به برادری که زیاد تفاوت سنی باهاش نداشت خیره شد. زینب معرفی کرد: _ محمد پسرم! محمد که پسری با سیاست اما خشن بود جلو اومد و به عربی خوش آمد گفت. آرشا با اینکه متوجه معنی واژه ها نشده بود با لبخند سر تکون داد. زینب زینت رو معرفی کرد. زینت سرش رو بالا آورد و آرشا تونست چشم‌های آبیش رو ببینه. تعجب کرده بود این همه زن چشم رنگی رو مهرداد از بین اعراب چطور پیدا کرده اما انگار تنها ملاک مهرداد چشم رنگی بودن بود چون هیچ تناسب دیگه بین انتخاب زن‌هاش وجود نداشت. یکدفعه یک خنجر به قلب آرشا خورد. مادر خودش هم چشم رنگی بود. احساس نفرت کرد. از مردی که مادرش رو به دلیل زیبایی خواست احساس نفرت کرد. به خودش اومد و فهمید که مدتی توی فکر. دوباره به زینت که دختری آروم و تیزهوش بود خیره شد. - از دیدنت خوشحالم!
  25. - باید سر از کارش در بیاری. - چ... چی؟ - اون قصد مهاجرت غیر قانونی داره. می‌خوام بفهمم با کی می‌خواد بره. با چشم‌های مظلومش نگاهم کرد. تمام وجودش داد می‌زد که بپرسه چرا اما جراتش رو نداشت. ترجیح دادم خودم یک بهانه دهن پر کن بهش بگم وگرنه ممکن بود همکاری نکنه یا دروغ تحویلم بده. - مهاجرت غیر قانونی خطرناکه و ممکن گیر آدم‌های شیاد بیفتی. آرام هم یک زن تنها با یک دختر بچه‌ست، دوست ندارم بلایی سرشون بیاد. آب دهنش رو قورت داد و جرات کرد بپرسه: - چرا؟ با پشت یقه‌ش که گرفته بودم به سمت خونه هلش دادم. - چون چ چسبیده به را. به توچه آخه! برگشت و نگاهم کرد. دیگه ترس از وجودش رفته بود. پرسید: - تو صدف رو دوست داری؟ مات نگاهش کردم. لبخند کمرنگ اما ناراحتی زد. - پس دوست داری! با صدای آرومی که نمی‌تونستم جدیش کنم گفتم: - برو داخل بچه. با ناراحتی داشت نگاهم می‌کرد. انگار حرف زدن براش سخت بود که گفت: - اون... زن خوبیه ها... ولی.. زن خوبی... یعنی برای همسر بودن زن خوبی نیست. نگاهش کردم. این بچه چی می‌دونست! - منظورت چیه؟ لب‌هاش رو روی هم فشار داد. توی نگاهش دلسوزی رو به خودم می‌دیدم. - اون... اون با عمو... با عمو هست. دنیا جلوی چشمم تار شد. - فرهاد... آب دهنم رو قورت دادم. - تو چی میگی؟! سرش پایین بود. دوباره پرسیدم: - تو این چیزها رو از کجا فهمیدی؟! دریا هم می‌دونه؟! - نه، من اتفاقی فهمیدم. کسی نمی‌دونه که من می‌دونم. برگ‌هام ریخته بود. چقدر این دوتا بی‌شرف بودن و رو نمی‌کردن. فرهاد دوباره گفت: - بابا، اون زن خوبی نیست! سر تکون دادم و آروم گفتم: - می‌دونم بابا! سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم و گفتم: - ولی تو کاری که گفتم رو بکن.
×
×
  • اضافه کردن...